نقدی به رمان هیس






- نوشته شهر نوش پارسی پور






برنامه‌ای به روایت
شهرنوش پارسی‌پور


 محمدرضا کاتب، نویسنده‌ی داستان بلند «هیس» نشان می‌دهد که نویسنده‌ی با استعداد و صاحب سبکی است. هرچند که در آغاز داستانش مرا خشمگین کرده بود. بر این پندار بودم که شرح ماجرای مردی که هفده زن را به وضعی فجیع کشته است، و یا آن دیگری که دو بچه را کشته، تکه‌تکه کرده و از گوشت‌شان خوراک درست کرده چه دردی از جامعه دوا می‌کند؟ و آیا بهتر نیست که کار نوشتن در این بارگان را به محققان و روان‌شناسان واگذار کنیم؟

 

چنین به نظرم می‌رسید که او دارد چشم‌بندی می‌کند. بعد گره‌های داستان که باز شد هرچیز در سر جای خود قرار گرفت و یک رمان خوش‌ساخت از درون آنها بیرون آمد.

راوی داستان یک پاسبان است که گویا بچه‌ی سر راهی بوده. او دچار سرطان است و به‌زودی خواهد مرد. اکنون همانند هر انسانی پیش از مرگ آرزو دارد حرف بزند. او می‌خواهد کاری کند تا در خاطره‌ی چند نفر باقی بماند. شرح‌های نخستین شامل مشاهدات او در زندان جانیان است و بعد کم‌کم داستان مستقل می‌شود و ما با پاسبان و زندگی او رودررو می‌شویم. پاسبانی که به مرحله‌ی نوعی کشف و شهود فلسفی رسیده اما توان بیان آن را ندارد.

آغاز داستان همان پایان داستان است. پاسبان جد کرده تا پسر صمد را به نان و نوایی برساند. پدرش، صمد، ناجوانمردانه کشته شده است. در درازای این داستان ما دائم در محله‌های قدیمی و فقیرنشین تهران چرخ می‌زنیم. پاسبان می‌توانسته یک دزد باشد، اما تمام کوشش خود را برآن قرار داده که در حد توان خودش از جان و مال مردم محافظت کند.

فصل نخست که با عنوان «حکایت سفر و شبانه یکم» ویژگی یافته حامل چهار حالت: «حکایت سفر:»، «تجلی:»، «قدمگاه:» و «خانه‌ی آرامش:» است. این طبقه‌بندی‌های مبهم معنای ویژه‌ای ندارند. شاید این طبقه‌بندی‌ها نمایشگر حال قال پاسبان باشند که دارد با مرگ درمی‌آمیزد. او چنین آغاز می‌کند:
«ایستاده بودم روی جدول جوی، گل‌های بغل پوتین راستم را می‌مالیدم به لبه جدول. سر شب تازه واکسشان زده بودم. دلم می‌خواست وقت بالای سر جنازه‌ام می‌رسند ببینند تر و تمیز، مثل بچه آقاها مرده‌ام: باکفش‌هایی براق، پیراهن و شلواری اتو خورده و موهایی با بوی صابون نخل داروگر: انگار داشتم می‌رفتم عروسی خواهرم: همیشه آرزویم بود خواهری داشتم: سر بلند کردم سمت آسمان: برف داشت پا می‌گرفت دوباره: دانه‌هایش حسابی درشت شده بود. گفتم:
"دزدی است؟"
پسر صمد به لرزه افتاده بود: شاید از سرما بود، شاید هم از ترس. گفت:
"از گونی کفنی‌ها برداشتم سرکار."
از گوشه چشم نگاهش می کردم. سرش پایین بود. گفتم:
"پرسیدم دزدی است؟"
پسر صمد نگاه می کرد به چراغ‌های وسط اتوبان که می‌رفت به شهر. تا شهر خیلی چراغ بود. گفت:
"بله سرکار."
می‌دانستم از بارهای جو، گندم، خرما و هرچه دستش برسد بلند می‌کند می‌برد بی‌قیمت می‌فروشد به طویله‌دارها. پای راستم را آوردم بالا و بغل‌های پوتین را نگاه کردم: بیش‌تر از این دیگر تمیز نمی‌شد. رفتم سراغ آن یکی لنگه. نمی‌دانم شاید واقعا برای آن که با کفش‌های گلی نمیرم این قدر تمیزشان می‌کردم. شاید هم این پاک کردن‌ها بهانه بود، می‌خواستم به کفش‌هایم که برق مرگ داشتند بی‌ترس نگاه کنم. پسر صمد گفت:
"سرکار، به خدا دیگر بلند نمی‌کنیم، این دفعه را شما."
گفتم:
"اگر پیراهنت راه راه نبود آن گونی گندم را روی گاری‌ات ندیده می‌گرفتم و می‌گذاشتم بروی، ولی حالا دیگر نمی‌توانم."»
راوی داستان هرچند پاسبان است، اما همدردی شدیدی نسبت به افرادی دارد که جنایت مرتکب می‌شوند. او در عوالم خودش می‌کوشد دلیل رفتارهای آنها را پیدا کند. اغلب در حالتی گنگ به تحلیل‌هایی می‌رسد که دلیل رفتاری این گروه است. هرچند من به عنوان خواننده نمی‌توانم مردی را که از گوشت تن دو بچه کتلت درست می‌کند توجیه کنم، جز آن که بگویم او از اختلالات ژنتیکی رنج می‌برد، اما این پاسبان در آستانه‌ی مرگ است.
محمدرضا کاتب در بررسی شخصیت او بسیار موفق است. پاسبان به شدت از مرگ دلخراش مجید که سرش متلاشی شده رنج می‌برد. واکنش‌های او و عزاداری‌اش بعد دیگری از فاجعه‌ای به نام شهر تهران را باز می‌کند. او نیازمند یک رابطه‌ی سالم است. دوستی‌های خودجوش و عشقی که به‌طور خود به خودی سرریز کند. پاسبان در جهت رسیدن به این احوالات تلاش خارق‌العاده‌ای می‌کند. صحنه‌ی خیرات خرما در کنار بزرگراه بسیار تاثربرانگیز است. اینک اما زنی در داستان وارد می‌شود که پی‌رنگ داستان در محور شخصیت او شکل می‌گیرد.
بر این گمانم که محمدرضا کاتب به خودش گفته من داستانی خواهم نوشت که حتی یک کلمه‌اش سانسور نشود. چنین است که کل داستان در ابهام دست و پا می‌زند. در هنگام خواندن داستان اغلب به یاد مردی در زندان می‌افتادم که شاهد سخنرانی‌اش بودم. او نیز از مقوله‌ی زندانیانی بود که باید در راهروی زندان، و از طریق سیستم مداربسته اعتراف به گناه می‌کرد.
به خوبی به‌یاد می‌آورم که او ازساعت هشت بامداد تا دوی بعد از ظهر، و از ساعت سه تا هشت شب حرف زد، بی آن که دقیقاً روشن شود چه دارد می‌گوید. در میانه‌ی حرف‌های او بود که متوجه می‌شدم با نابغه‌ای طرف هستم.
در محمدرضا کاتب نیز می‌توان طرح آشفته‌ای از یک فرد بسیار هشیار را یافت که به عمد خود را الکن نشان می‌دهد. بدون شک او در به دست دادن حالت‌های یک پاسبان، که در عین حال پسربچه‌ای سرراهی بوده است، که در عین حال دارد آن به آن به مرگ نزدیک‌تر می شود، بسیار موفق است.
به بخش دیگری از کتاب توجه کنید:
«دلم می‌خواهد از بهادر و حرف‌های آخر او با شاگردش در انبار بگویم (می‌توانید رد آن حرف‌ها را روی حرف‌های پاسبان و نعمان پیدا کنید). چون وقت کم است و نمی‌خواهم کتاب طولانی شود (می‌ترسم نتوانم تمامش کنم)، چیزی که از آن واقعه می‌دانم این است:
علت قتل: شاگرد بهادر می‌خواسته از بهادر به خطر بلاهایی که در بچگی (و بعد از آن) سرش آورده انتقام بگیرد: (رجوع کنید به قصه‌هایی که از نعمان ساخته‌ام: بعضی از صفات بهادر را داده‌ام به نعمان).
فرجام کار: هفده ضربه چاقو و خفه‌شدن با کمربندی که بهادر با آن شاگردهایش را همیشه می زده. (جای قلاب درشت کمربند روی گلوی بهادر به خوبی دیده می‌شود.)
آغاز، فرجام و دلایل این کار همه مشخص است، می‌ماند فقط ربط این واقعه به قصه‌های دیگر کتاب: (باید در برداشتتان این واقعه را یک جوری ربط بدهید به پسر صمد و جهان شاه و هوس‌های ما و شب آخر من).»

محمدرضا کاتب در سال ١٣٤٥ متولد شده است. در زمینه‌ی سینما تحصیل کرده و کارنامه‌ی درخشانی از آثار ادبی را برای کودکان به‌وجود آورده است. در زمینه‌ی کار سینما فیلمنامه‌هایی نوشته است. در نوشتن «وقتی لاک‌پشت‌ها پرواز می‌کنند» با بهمن قبادی همکاری داشته.

رمان «هیس» در سال ١٣٧٨ منتشر شده است و جایزه‌هایی را از آن خود کرده. گفته می‌شود که کاتب شخصیتی خجول و گوشه‌گیراست. می‌توان او را نویسنده‌ای پست مدرن دانست. بدون شک او از آن دسته نویسندگانی است که در آینده از اهمیت بیشتری برخوردار خواهند شد. برای آشنایی بیشتر با او به ویکی پدیا مراجعه کنید. کاتب مقیم ایران است و به نظر می‌رسد توانسته باشد میان خود و اوضاع جاری در مملکت موازنه‌ای برقرار کند.
خواندن این رمان را به علاقه‌مندان ادبیات توصیه می‌کنم. بدون شک وقت شما تلف نخواهد شد.                              منبع- رادیو زمانه








جلوتر كجاست؟






محمدرضا کاتب






واقعاجلوتر كجاست؟ چرا آدم دائم به سمتش در حركت است و هیچ وقت هم به آن نمی رسد. شاید در بهترین حالتش یك افسانه است كه ما برای خودمان درست كردیم تا به بهانه اش بتوانیم یك قدم دیگر جلو برویم. خب اگر آدم به خودش بگوید تا مقصد هزاران كیلومتر راه نرفته دارد دیگر نمی تواند قدم از قدم بردارد، باز از زرنگی آدم است كه به خودش می گوید سهمش از دنیا یك قدم است و با آن فقط یك لحظه فاصله دارد. و همین یك قدم، یك قدم ها بوده كه حالاتمام آن راهی شده كه بشر تا امروز طی كرده .و رسیدیم به اینجا كه فهمیدیم آن جلوتر كه دائم حرفش را می زنیم اصلامكانی نیست كه وجود داشته باشد بلكه مكانی است كه باید ساخته شود. خب یادمان دادند كه مقصد چیز مشخص و ثابتی است كه آن دورها نشسته و منتظر ما است تا برویم سمتش و پیدایش كنیم یا در بهترین حالت آن را كشف كنیم اما خب زمانه سعی دارد یك جوری به ما حالی كند كه معنا و مقصدمان هم دچار ما و جهان سایه های ما شده. اگر بایستیم سایه هایمان هم می ایستند و اگر راه برویم، بترسیم یا بدویم سایه هایمان هم راه می روند، می ترسند و می دوند. دور نیست زمانی كه هنرمند و اثرش اصل بود و مخاطب فرع لازم .و چون هنرمندان فكر می كردند كه معلمان مخاطبین شان هستند خودشان را ملزم می دیدند كه همه چیز را واضح و مشخص بیان كنند.
یك خرده دیگر كه جلوتر آمدیم زمانه نقش اصلی را به مخاطب داد و هنرمند هم به ناچار نقش فرعی لازم را گرفت. چون دیگر ساخت جهان و حتی اثر هنری و ادبی به دوش مخاطب بود و همه چیز آن طور كه او می خواست ساخته می شد. چون همه چیز باید از ذهن مخاطب بیرون می آمد و این طوری بود كه دیگر مخاطب نباید در اثر معنایی را كشف می كرد بلكه معنا دیگر در اثر نبود. معنا در خود انسان بود .و انسان دیگر خود معنا بود .اگر ما امروز نتوانیم خودمان را آن طور كه هستیم ببینیم نمی توانیم یك قدمی را كه سهم مان است جلو برویم.
شاید برای برخی سوال باشد كه منطق رمان هایی مثل «بی ترسی» یا آثاری از این دست چیست؟ و چرا این آثار مثل بچه آدم حرف نمی زنند و این همه به هم ریختگی و مه در آنها چه كار می كند ...و چرا این آثار دنیا را منظره یی تار و تكه و پاره و سرهم شده می بینند؟ و چرا در این نوع آثار وجود یك جهان یكدست و ثابت را می شود مثل آب خوردن نفی كرد و این جهان پرسوال و غریب حاصل چه جور نگاه، مرزبندی و فكر است...
و در نهایت اینكه این طور آثار دنبال چه هستند و جلوتر از چشم آنها كجاست و آنها چطور و با چه روشی می خواهند این یك قدمی را كه سهم شان است، بردارند. شاید یكی از دلایل نفی جهان و معناهای ثابت این است كه هرچه وجود دارد و ما می بینیم از صافی ذهن ما دارد رد می شود. و نیازها، انگیزه ها و غرایز و دردهایمان روی قضاوت، دید و فهم ما اثر دارد. روی جهانی كه ما می سازیم و چیزی كه می فهمیم اثر دارد. اصلاما چیزها را آن طور می فهمیم و می بینیم كه خودمان هستیم و وجود داریم. نگاه كنیم مثلابه حیوانی كه حافظه بلندمدت ندارد و حداكثر حافظه اش چند ثانیه قبل است. این حیوان جهان را طور دیگری می فهمد و می بیند یا حیوانی كه جهان را فقط سیاه و سفید می بیند. یعنی این حیوان اصلاچیزی را رنگی نمی تواند ببیند.پس همه چیز را بر همین مبنا درك و قضاوت می كند. انسان هم باتوجه به امكانات و داشته هایش جهان را می فهمد و آن طور كه می خواهد می سازد. امروز حتی در علوم مختلف هم این قضیه دارد خودش را نشان می دهد كه انسان است كه دارد واقعیت علمی را آن طور كه می خواهد می بیند و معنی می كند و اسم چیزی را قاعده، قانون و واقعیت می گذارد و اسم چیزی را خیال، مساله و سوال. این ذهن ما است كه تعیین می كند در این شرایط خاص چه واقعی و حقیقی است و چه غیرواقعی و...
اگر به گذشته نگاه كنیم می بینیم چیزهای زیادی در تاریخ وجود داشتند كه حالامعنی و نقش شان به كلی عوض شده. زمانی چیزهایی خیالی دور و افسانه بودند و امروز می بینیم به واقعیت مسلم تبدیل شده اند و هركسی آنها را انكار كند خودش و عقلش را انكار كرده. به همین دلیل است كه می بینیم این روزها علم هم به سرگیجه افتاده. در حقیقت این امكان وجود ندارد كه ما چیزها را آن طور كه هستند ببینیم بلكه همه چیز را آن طور كه شرایط مختلف و انسانی مان اجازه می دهد می فهمیم و می بینیم.و وقتی به همان صورت همه چیز را در آثارمان بازتاب می دهیم، می بینیم نتیجه كارمان آثاری تكه پاره، پر از سایه و مه می شود.
حواس، ذهن و همه داشته های انسانی باعث می شود كه آدم های مختلف بتوانند یك مساله ثابت را طوری ببینند كه باعث بهت بقیه بشود.
ادبیات و هنر بازتاب این انسان و تفاوت نگاهش است اگر كسی از ادبیات و هنر صرفا استفاده یی تجاری بكند یا هنر را وسیله یی صرفا برای سرگرمی یا دست گرمی بداند این خب به آن آدم و نگاهش برمی گردد.برای دیدن انسان به صورت كامل ما چاره یی جز قبول همه شرایط این آدم و جهانش نداریم و راهی كه آثار این دوره انتخاب می كنند راهی سخت و پرپیچ و خم است. یك راه تعریف شده و مشخص و معین نیست یك سفر بی انتهاست كه معلوم نیست در نهایت می توانی به كوره راهی، جایی برسی یا سر از بیابان برهوت و سراب در می آوری.شاید به همین دلیل است كه امروز بعضی از شعرها، رمان ها، فیلم ها، نمایش ها و آثار دیگر هنری و ادبی نمی توانند و نمی خواهند به آن معنایی كه ما از آنها در ذهن داریم پایبند باشند.
این آثار می خواهند بدون هیچ قید و بندی حركت كنند و به سمتی بروند كه روی هیچ نقشه یی وجود ندارند چیزی كه فقط معلوم است این است كه برخی آثار از آن مفهوم قدیمی و آن تصور و تصویری كه ما از آنها در ذهن داریم دوری می كنند. خب برای بازتاباندن این آدم و جهان غریبش چاره دیگری هم نمانده... این طوری است كه فقط هنر و ادبیات هر دوره یی می تواند توصیفی از انسان و سوال هایش باشد. و حالااگر ما هم بخواهیم آثاری از جنس امروز داشته باشیم چاره یی جز انعكاس وضعیت و شرایط مان در آثارمان نداریم. اگرچه این باعث می شود كه آثارمان ظاهری عجیب و غریب به خودشان بگیرند. زمانی هست كه شما قدرت انتخاب دارید كه از این راه بروید یا آن راه. از این راهكار استفاده كنید یا از آن راهكار . اما زمانی هست كه شما مجبورید برای رسیدن به خودتان از تنها راهی كه زمانه پیش رویتان گذاشته بروید. مشخص است كه این راه سنگلاخ و پرمانع و سخت باعث می شود عكس هایی كه ما طی راه برمی داریم واضح و عادی نباشد. سوال ها و مشكلات امروز ما چنان موجودات پیچیده و عجیب الخلقه یی از كار درآمدند كه برای شناختن شان ما راهی نداریم جز آنكه تكیه كنیم به همه پشتوانه ها و داشته ها و تمام تجربه هایی كه انسان تا امروز به دست آورده. دیگر مثل گذشته یك برش، بخش یا رشته از تجربه و علوم بشری نمی تواند همه گره های ما را بهمان نشان بدهد .و بازتاب و پاسخگوی مشكلات پیچیده ما باشد . گاهی شنیده می شود كه مرز هنر، ادبیات، فلسفه، جامعه شناسی، روانشناسی و تاریخ و سایر رشته ها و علوم مختلف كجاست.
كجا ادبیات، فیزیك، نجوم و... سایر رشته ها شروع و كجا تمام می شوند. در حقیقت باید گفت كه پاسخ زمانه ما این است كه دیگر امروز مرزی بین ادبیات، هنر، تاریخ، نجوم و... علوم و رشته ها و بخش های نظری و فكری ما وجود ندارد. حالادیگر ما فقط با یك بخش و مساله بزرگ روبه رو هستیم كه آن انسان است . و در این انسان هم، همه رشته ها و علوم و كلی خرده ریز دیگر پیدا می شود . و همه این بخش ها و معرفت ها هر كدام تكه یی جدانشدنی از این آدم هستند و این برش ها و تجربه های مختلف كه ما اسم های جورواجوری برایشان گذاشتیم امروز طوری دیگر در انسان و همدیگر حل شدند كه جزیی جدایی ناپذیر از بدن او شدند . طوری كه مثل دانه های شن به سادگی دیگر قابل جدا شدن از آب این رود نیستند. بلكه مثل دانه های نمك در آب حل شدند. امروز تصویر، معنا، زبان اندیشه و... چنان درهمدیگر و در انسان حل شده اند كه دیگر نمی شود مثل سابق به سادگی چیزها را دسته بندی، شناسایی و از هم جدا كنیم . طوری این آدم در تجربه هایش حل شده كه دیگر مرزی بین رشته ها دانش ها و معرفت های او نمی توانیم قایل شویم. به همین دلیل هم هست كه برای فهمیدن این آدم و معضلاتش به تمام داشته های او نیاز است دیگر یك علم یا یك نوع تجربه و دانش نمی تواند كاری از پیش ببرد.
اگر ما بخواهیم این آدم را تمام قد و كامل ببینیم باید هیچ كدام از تكه های او را از قلم نیندازیم. چون او در تمام بخش های خودش جاری است. پس زمانی او كامل ظاهر، فهیمده و دیده می شود كه همه بخش های مختلف و متضاد او مقابل چشم های ما حاضر باشند. و به همین دلیل است كه ادبیات و هنر امروز كه بازتاب عبور ما از مرزهای مختلف است این طور وحشی و غریب به نظر می آید.
گاهی اوقات می بینیم برخی هنوز پافشاری می كنند روی خط كشی بین برخی علوم و تجربه های انسان ...مگر نه اینكه تمام مرزبندی ها، اعتبارهایی بودند كه خود ما زمانی خاص به دلایلی خاص برای فهمیدن علوم و معرفت های مختلف مان قایل شدیم. پس چرا امروز می ترسیم كه از مرزهایی كه خودمان برای خودمان درست كردیم بگذریم. این ما بودیم كه این اعتبارها را به دلیل بهتر فهمیدن مسائل به بخش های جهان مان دادیم و امروز نه تنها این اعتبارها دیگر كار نمی كنند بلكه جلوی خیلی از تلاش های ما را هم می گیرند. اصلابیایم بگوییم كه همه چیز امروز مثل گذشته ها قابل مرزبندی است و ما می توانیم ادبیات را از تجربه ها و سایر دانش ها به راحتی جدا كنیم.
خوب حالاباید ببینیم چرا باید این كار را بكنیم و چه نتیجه یی این عمل برای ما دارد. اگر این مرزبندی بی دلیل باعث شود معضلات و خودمان را بهتر ببینیم خب عیب ندارد. اما ما قرن هاست كه به همین روش برای علوم و معرفت هایمان مرزبندی و با دقت هر چیز را در قفسه خودش بایگانی كردیم و مواظب بودیم چیزی از این قفسه در آن یكی نرود . و بین همه قفسه ها با دقت خط و ربط كشیدیم چون می خواستیم همه چیز را با دقت و كامل ببینیم. و حالارسیدیم به اینجا كه امروز دیگر نه تنها این خط كشی كاربرد ندارند بلكه دست و پای ما را برای فهم خودمان می بندد . چرا نباید ما برای دیدن خودمان از تمام داشته هایمان استفاده كنیم. این نكته در حقیقت همان پیشنهاد اصلی ای است كه زمانه و آثارش برای نشان دادن تمام قد انسان امروز به ما می دهد.
این نوع ادبیات و هنر عقیده دارد از تمام بخش ها و علوم و... باید فراتر رفت تا بتوانیم كامل و در ظاهر از دور و در حقیقت از نزدیك ترین جا این دوره و آدمش را ببینیم. فرا رفتن از این مرزها به كامل شدن نگاه ما كمك می كند. به چندوجهی شدن دید ما كمك می كند و باعث می شود ما به یك مشكل و سوال و حتی جواب از زاویه های مختلف نگاه كنیم و نتیجه یی كه می گیریم تك بعدی نباشد.
نتیجه اگر كامل ترین نتیجه نباشد لااقل در این زمان با توجه به شرایط مان میتواند یكی از نزدیك ترین نتیجه ها به عقل و تجربه مان باشد. تغییر دائمی جایگاه و زاویه نگاه ما باعث می شود ما به چشم اندازی چندوجهی برسیم و از اشتباه و خطا اگر شده یك قدم دورتر باشیم. وقتی می توانیم از زاویه های مختلف به خودمان نگاه كنیم چرا باید این شانس را از خودمان بگیریم. گذشتن از مرزهای متعارف و معرفت ها باعث می شود از نو بتوانیم تمام گذشته را بازنگری كنیم و بفهمیم چه در كوله باری كه به دوش می كشیم داریم و نداریم. ما راه دیگری جز این نداریم .چون واقعیت ها و حقیقت های متضاد و موازی ای كه جهان امروزمان را پر كرده اند به هرحال ما را روزی مجبور می كنند كه همه چیز را از نو ارزیابی كنیم و چیزهای ناكارآمد را كنار و ابزارها و وسایل بهتر را دم دست بگذاریم . پس چه بهتر این كار را با یك نگاه چندوجهی و همه جانبه و كاملی انجام بدهیم تا از خطا و نقص تا آنجا كه می توانیم دور باشیم و روش های تازه یی برای اندیشیدن خلق كنیم.
پیشنهاد آثار این زمان كه در اصل پیشنهاد زمانه ماست این است كه فرا رفتن از همه مرزها و تجربه ها فقط یك شروع می تواند باشد چون برای دیدن سوال ها و معضلات و فهم انسان امروز نه تنها باید از علوم و معرفت های مختلف گذشته استفاده كنیم بلكه محكوم هستیم كه علوم، دانش ها و روش های تازه یی برای اندیشیدن خلق كنیم تا آن معرفت ها و دانش های تازه بتوانند جنبه های تازه یی از ما و جهان را برایمان وصف كنند.





گزارشات کالبدشکافی






 

 

زندگی
محمدرضا کاتب (زاده ۱۳۴۵، تهران) در رشته کارگردانی تلویزیونی فارغ التحصیل شد . رمان «هیس-۱۳۶۹» باعث مطرح شدن او در جامعه نویسندگان ایران شد که البته این رمان به عنوان کتاب سال منتقدان وروزنامه نگاران نیز برگزیده شد. کاتب قبل از انتشار رمان هیس هم جوایزی را برای برخی از آثارش که عمدتا مربوط به داستان نوجوانان بود، دریافت کرده‌است.

فعالیت ها

وی نویسندگی را از نوجوانی آغاز کرد و آثاز اولیه خودرا درمجله های مخصوص کو دکان ونوجوانان و...چاپ می‌کرد.. کتاب‌های ابتدایی او نیز درون مایه طنز داشته‌است. بعد از آن در دانشکده صدا و سیما مشغول به تحصیل شد. از نویسندگان هم سن و سالش پرکارتر و نه کتاب «اولین قدم»، ، «ختم ارباب والا»، «جای شما خالی»، «بلاهای زمینی»، «عبور از پیراهن» و «پری در آبگینه» را تنها در دهه ۶۰ به چاپ رسانیده‌است. درون مایه کتاب‌های ابتدایی وی، عمدتامخصوص گروه سنی کودکان ونوجوانان است.

ادامه فعالیت ها
همسایه مسیح، دست‌ها پشت گردن، فقط به زمین نگاه کنید ، یک حرف قشنگ تر بزن و دوشنبه‌های آبی ماه، و...کتاب‌های بعدی او هستند. پس از آن بود که رمان مطرح هیس را در سال ۷۸ به چاپ رسانید که جایزه برترین رمان سال منقدان و نویسندگان مطبوعات را برد. پس از آن «پستی»، «وقت تقصیر» و در سال ۱۳۸۸، رمان «آفتاب‌پرست نازنین»و پس از آن رام کننده وبی ترسی را منتشر کرد.او در این سالها جایز های ادبی خصو صیی فراوانی در یاقت کرده است.

فعالیت‌های دیگر
وی گاهی فیلم نامه نیز می‌نویسد. از جمله کارهای او، همکاری وی با بهمن قبادی است که در نگارش فیلم نامه لاک پشت‌ها پرواز می‌کنند,...و کرده‌است. کار دیگر او همکاری وی با محمدعلی طالبی درفیلم نامه فیلم سرخی سیب کال است که در جشنواره فیلم کودک سال ۸۴ از آن تقدیر شد.و .....

خصوصیات رمان‌های او

مهم ترین خصوصیت داستان‌های او عدم قطعیت است. نتیجه گیری قطعی در مورد وقایع و شخصیت‌های وی قبل از به پایان بردن داستان امکان پذیر نیست و شاید نتیجه گیری‌های زودهنگام، در ادامه داستان با چالش روبرو شوند. شخصیت‌ها در رمان‌های او گسترش نمی‌یابند و شاید سرانجامی نداشته باشند، این موضوع‌ها باعث شده‌است وی را از نویسندگانی که به پست مدرنیسم گرایش دارند به حساب آوریم. رمان «هیس» از این نظر بسیار برجسته‌است. اگر چه این خصوصیت در رمان «آفتاب پرست نازنین»که رمان، ابتدا و انتهایی دارد، تا حدودی فرق کرده و رمان گرایشی به مدرنیسم را نشان می‌دهد. بارزترین و آشکارترین خصوصیت کتاب‌های کاتب، پاورقی‌های زیادی است که کاتب در آن‌ها به دنبال کردن داستان و به گونه‌ای تکمیل داستان خود می‌پردازد. گفت و گوی گهگاه طولانی و چند صفحه‌ای این شخصیت‌ها از خصوصیات مهم دیگر رمان‌های اوست. این گفت و گوها هم شامل گفتگوی شخصیت‌ها با یکدیگر و هم شامل گفت و گوی درونی شخصیت‌ها می‌شود. این دو نوع گفت و گو در بعضی اوقات به هم گره خورده و تشخیص نوع آن برای خواننده دشوار می‌گردد.عنصر دیگر تشکیل دهنده بیشتر رمان‌ها و داستان‌های او خشونت است. در واقع رمان وقت تقصیر موضوعی جز خشونت ندارد. خشونتی که بر بدن‌ها اعمال می‌شود. در حقیقت عنصر دیگر تشکیل دهندهٔ رمان‌های کاتب بدن است. حتی بعضی رمان او تا حدودی به گزارش کالبدشکافی شباهت دارد. در رمان «پستی» پیش برندهٔ داستان، بدنی است که بر اثر برخورد با قطار از هم پاشیده‌است، در «آفتاب پرست نازنین» بدن شخصیتی به نام مریم که به گروگان گرفته شده‌است، موضوع قرار گرفته‌است و در رمان «وقت تقصیر» باز بدن‌ها هستند که عنصر اصلی هستند. در حقیقت در رمان «وقت تقصیر» که داستان بدن‌هایی است که شکنجه می‌شوند و در این رمان از روش‌های شکنجه‌ای که در قدیم مرسوم بوده‌است، بسیار صحبت شده‌است. این شباهت رمان‌های او به گزارشات کالبدشکافی سبب شده‌است تا بعضی رمان‌های او، همچون آفتاب پرست نازنین، به رمان‌های پلیسی نیز شباهت داشته باشد.بنابراین کاتب برای خوانندگانی که از کتاب آرامش بخواهند، نویسنده مطلوبی نخواهد بود. از این رو طنزی که کاتب از ابتدای نویسندگی خود از آن استفاده می‌کرده‌است، تحت تاثیر این خشونت قرار گرفته و رفته رفته به طنز سیاه و تلخ تبدیل شده‌است.به دنبال این خشونت، مرگ نیز تمام آثار کاتب را تحت تاثیر قرار داده‌است. در تمام رمان‌های وی، یک یا چند شخصیت با مرگ مواجه می‌شوند و این مرگ‌ها، نقاط عطف داستان‌های او نیز هستند. از این نظر که وی داستان نویسی است که توجه بسیاری به مرگ نشان می‌دهد. حتی اغلب شخصیت‌های وی که به مرگ دچار نمی‌شوند نیز بین مرز حیات و مرگ قرار دارند و زندگی بیهوده و بی هدفی را دنبال می‌کنند.
ایستادن بر مرز زندگی و مرگ یا به عبارتی بی دلیل بودن شخصیت‌های ابداعی کاتب برای ادامه زندگی، کاتب را از نویسندگان معاصر او که اغلب، زندگی پربار را موضوع خود قرار داده‌اند، متمایز ساخته‌است. او را می توان نویسنده‌ای مستقل محسوب کرد. . شخصیت ویراستاری به نام ف. باقری پای ثابت رمان‌های او است. در کتاب «هیس» حتی با فونت‌ها هم بازی شده‌است.
خصوصیات اخلاقی
کاتب به ندرت تن به مصاحبه و سخنرانی می‌دهد و به عبارتی اهالی مطبوعات وی را گوشه گیر قلمداد می‌کنند و اغلب در پاسخ به خبرنگاران «مشغول به چکش کاری رمان جدید هستم» را تکرار می‌کند، حتی وی بعد از دریافت جایزه یلدا برای کتاب «وقت تقصیر» فقط به تشکر کردن بسنده کرده‌است و... عده‌ای از دوستانش علت آن را خجالتی بودن او قلمداد می‌کنند. علی رغم آنکه وی در داستان‌های جدید خود به خشونت پرداخته‌است، اما عمدتا شوخ طبع و لبخند به لب است. منبع - سایت ایرانیان

 


 


 


 


چگونه می­توانیم گاهی به خودمان سر بزنیم


 


 


 


محمد رضا کاتب


 

چشم که باز کردم، خیلی اتفاقی توی آینه مقابلم کسی را دیدم که نمی­­دانستم کیست و چرا آنطور زُل زده است به من. چشم ازم برنمی­داشت چون ازش چشم برنمی ­داشتم. شبیه من بود اما من شبیه او نبودم چون نمی­ دانستم ازم چه می­خواهد. شاید به مرور و آرامی بی آنکه بفهمم با کسی که حتی نمی­دانستم کی هست عوض شده بودم. نمی­دانم، شاید چهره­ام از دور شبیه صورت آدم­هایی بدون صورت داستان­هایم شده بود. مدتی می­ شد که شخصیت­ های داستان هایم صورتشان را گم می­کردند و نمی­توانستند حال خودشان را بفهمند. چون دچار انگیزه­ها، اعمال و افکار هم عرض و متضادی شده بودند. یک شخصیت بی چهره، بی اعتماد و گنگ در میان ویرانه­ای از تناقض ­ها، تردیدها و تکثرهای هم سطح. چنین آدم­ هایی دیگر قادر به فهمیدن دنیای دور و برشان و خودشان هم نیستند. چون نمی­توانند مثل گذشته امور مختلف را در یک جهت و مسیر مشخص و یک شکل واحد ببینند و آن را درک کنند. این آدم تازه با نسبت تازه­ای که با خودش و دنیا پیدا کرده بود، طوری به هم ریخته بود که در طی داستان زندگی ­اش تو نه تنها او و دنیایش را پیدا نمی­ کردی که بدتر او را گم می­ کردی. و هر چه بیشتر درباره­اش می­دانستی انگار کمتر می­دانستی. و هرچه بیشتر بهش نزدیک می­شدی بیشتر ازش دور می­شدی. و بیشتر گمش می­ کردی. انگار که او مقابل چشم­های تو دائم در حال محو شدن بود. مانده بودم چرا آدم­های داستانهایم زیر بار معنا شدن دیگر نمی­ روند. نه تنها آدم­ها که انگار هیچ چیز دیگری هم زیر بار معنای خودش نمی­خواست برود و همه تکه ­های جهان به این فکر افتاده بودند که باید معنی و مفهوم خودشان را عوض کنند و یک شکل تازه برای خودشان دست و پا کنند. شاید بی خود نبود که از دور این طور جهان و آدم­هایش هیچ و پوچ و بی معنی به نظر می­ رسیدند. خب این خیلی دردآور بود. این آدم که خود ما و من بود، می ­آمد به جهان، زندگی می­کرد کلی درد می­کشید و می­رفت. اما انگار نه انگار که هیچ وقت آمده یا رفته. پس این همه رنجی که در طی زندگی می­برد برای چه بود که چه بشود. شاید بی معنایی بزرگترین مشکل این آدم و آدم­های هم عصر او بود. چون بی معنایی بزرگترین مشکل من بود چیزی که خیلی زود فهمیدم این بود که در انتهای سرنوشت پرتناقض این آدم، معناباختگی منتظرش نبود. چراکه مسیرها، افکار و معناهای متضاد، موازی و مساوی در یک داستان و یک انسان باعث بی معنایی او نمی­شد. برخلاف آنچه که با تندی زیاد سال­ها به من می­گفتند، این داستان­ها و آدمهایش بدون معنا نبودند. بلکه هر داستان و آدمی سرشار از معناهای مختلف بود. و این به اشتباه معناباختگی و بی معنا بودن تفسیر می­ شد.

 

اگر آدمی یا اثری چندین مسیر و معبر هم عرض و هم سنگ را در خودش جای بدهد به جای پوچی یا معنای ثابت و همیشگی ­اش به چندین داستان و معنای مختلف هم سطح می­ رسد که هیچ کدام بر دیگری برتری ندارد و این بی معنایی نیست. درست است این آدم از قید و بندهایی که تاریخ برایش معین کرده سرباز می­زند و نمی­گذارد آنطور که قیود می­خواهند او معنی شود. اما این به معنای پوچی او نبود، بلکه به معنای دستیابی به امکانی تازه برای رسیدن به روح عصر و خودش بود. البته تناقض، تکثر و نادیده گرفتن روایت های کلان طوری این آدم را از شکل می­ انداخت که دیگر خودش هم خودش را نمی ­شناخت و دیگران هم نمی­توانستند به او آشنایی بدهند و بشناسندش.

 

قبل تر هم در برخی از آثار ادبی، سینمایی، یا نمایشها ما با چنین آدمهایی روبه رو شده بودیم. اما زمان و تغییراتش باعث شده بوداین آدم فرعی که در حاشیه ادبیات و هنر گذشته زندگی می­کرد حالا به مرکز و اصل جهان تبدیل شود. نمی­دانم چه بر سر ما آمده بود که ناگهان همه سر از چنین جایی درآورده بودیم. هر چه بود داستانهایم به دنیای این آدم که از دور شبیه من بود دچار شده بودند و به چیزهایی ناقص و بدون سر و ته تبدیل شده بودند. دنبال راه فراری می­ گشتم تا از این وضعیت خلاص شوم چون برای این نوع داستان و آدم از شکل افتاده ­اش نه اسمی داشتم و نه توضیحی و نه حتی توصیفی. حیف به جز زل زدن بهشان کاری از دستم برنمی ­آمد. تا قبل از آن من آدم پر شور و شر و پر انرژی ­ای بودم که به جلسات داستان خوانی و نقد داستان زیاد رفت و آمد داشتم و .... و حالا با این داستانهای بی ابتدا و انتها و از شکل افتاده معلوم نبود کجای این دنیا ایستاده ­ام. خب تو جمع­ ها این طور داستانها بازخورد خوبی ندارد. اهل درگیری هم نبودم.

 

چاره­ای نداشتم جز آنکه دست و پایم را به مرور جمع کنم و کمتر به جمع های ادبی و هنری و جلسات قصه خوانی و ... بروم. چون بعد از خواندن هر داستانی در جمع ­ها سیل نظرات و نقدهای تند و تیز و آتشین بود که به سویم روانه می­شد و من در عرض چند دقیقه زیر بار آن همه حرف و نقد و نظر چنان دفن می­شدم که گاهی تا روزها، هفته­ ها و ماهها نمی­توانستم خودم را از دست آن همه سنگینی و بار خلاص کنم و خلاص شوم. کم کم پایم از جلسات نقدهای عمومی و حتی خصوصی داستان نویسی و جمع بریده شده بود. چون می­ دانستم جنگ اگر 10 قسمت باشد 9 قسمت آن فرار است. خب چرا باید آدم جایی بایستد که دست همه به او برسد به خصوص که هیچ وقت هیچ سپری نداشتم که پشتم قایم شوم.

 

اگر می­خواستم بدون سپر وسط معرکه که همین طور بایستم دیگر حتی نمی­توانستم ادامه بدهم و قدم از قدم بردارم. به خودم که آمدم دیدم چنان از جمع وحشت در دلم افتاده که سابقه نداشت. از جمع­ ها می­ترسیدم و روز به روز ارتباطم با داستان نویسان و منتقدان کم و کمتر می­شدم. از شانسم خیلی از کسانی که تندترین نقدها و نظرات را به کارهایم داشتند بهترین دوستانم بودند و نیتشان خیر بود. دلشان برایم می­سوخت.می­ گفتند حیف است این پسر خودش را این طوری حرام کند. شاید بیشتر به خاطر دوستی­هایمان بود که می­خواستند سر عقل بیایم. گاهی که به آن روزها نگاه می­کنم می­بینم از دور خیلی شجاع، قوی و آهنین به نظر می ­آمدم. طوری با غرور و تمام قد ایستاده بودم که انگار هیچ چیزی نمی­ توانست موجب کوچکترین نگرانی و ترس در من باشد و هر کاری که دیگران با من بکنند باز این آدم آهنی خم به ابرو نمی­آورد. اما راتستش این نبود. اگر آنطور ایستاده بودم برای آن بود که جانی دیگر برای فرار نداشتم. می­ گفتم هرچه می­خواهد بگذار بشود. دیگر بدتر از این که قرار نیست سرم بیاید. اما بدتر از آن هم بود. به مرور احساس می­ کردم یک وصله ناهمرنگ شده­ ام. به همین دلیل به آرامی نه تنها از لحاظ فیزیکی بلکه از درون هم با دیگران و جمع­ ها فاصله می­گرفتم و این باعث شد بیشتر و بیشتر در خودم فرو بروم. برای بعضی از دوستانم هنوز سوال است چه شد آن پسر شلوغ و خندان و طنز نویس به یک چنین جایی رسیده که کتابهایش پر از خشونت، درد و مسئله است.

 

هر وقت به گذشته رجوع می­کنم اولین چیزی که حس می­کنم سنگینی آن است. انگار توی یک تونل در دل زمین گیر افتادی و همه منفذها بسته شده و هوا کم است و تو به سختی نفس می­ کشی و خیس عرق شدی و امده­ای چه کار کنی و منتظر چیزی هست. زمان به همین سختی و سنگینی می­گذشت تا آن که در مجله­ ای، مقاله­ ای درباره پست مدرنیسم خواندم. برای اولین بار بود که مثل خیلی­ ها نام این واژه را می­شنیدم. دوباره مقاله را خواندم. احساس عجیبی پیدا کرده بودم. حالم شبیه وقتی بود که پشت در بسته دبیرستانمان ایستاده بودم و به دور و اطرافم هی سرک می­ کشیدم. عادت داشتم شب­ها دیر می­خوابیدم و صبح­ها به زور بیدار می­شدم. دبیرستانم از خانه ما دور بود و من پیاده باید تا دبیرستان می ­رفتم و بیشتر روزها به در بسته دبیرستان برمی­خوردم. اکثر اوقات وقتی به دبیرستان می ­رسیدم که زنگ خورده بود و همه یا سر صف بودند یا سر کلاس. هر وقت وارد کوچه دبیرستان می­شدم اولین کارم این بود که سرک بکشم ببینم در دبیرستان بسته است یا نه. که همیشه خدا هم بسته بود. و بعد حتماً سرک می­کشیدم که ببینم بین درختهای پیاده رو جلو دبیرستان کسی هست یا نه. می­خواستم ببینم کس دیگری هم دیر رسیده یا فقط من دیر رسیدم. وقتی بین درختها کس دیگری را می­دیدم که او هم دیر آمده خیالم راحت می­شد. حتی دیگر نمی­دویدم. دیگر عجله­ ای هم در کار نبود. فکر می­کنم یک لبخند کوچک هم ناخودآگاه می­ آمد گوشه لبم می­نشست. دیگر تنها نبودم و همدردی داشتم و تنها شاگرد نامنظم این مدرسه نبودم. تنها آدمی که دیر رسیده و به قول ناظم­مان عشقی است و عشقی به مدرسه می­ آید و نمی­خواهد خودش را با بقیه وفق بدهد نبودم.

 

ناظم ­مان مرد خوبی بود. می­گفت اگر الان تنبیه نشوی همه زندگی ­ات را باید پشت درهای بسته بگذرانی. باید یاد بگیری هر چیزی قاعده­ای دارد و اگر کسی به قواعد عمل نکند باید تاوان بدهد. نمی­دانم شاید به ناظم ­مان هم الهام شده بود که باید همه عمر پشت درهای بسته بمانم و او می­خواست جلوی این کار را بگیرد.

 

حیف موفق نشد. چون باز من بودم و کوچه خالی و خلوت و سرک کشیدن­ های بی پایان من برای دیدن کسی میان درختهای مقابل مدرسه. نه تنها آن روزها که بعدها هم بارها و بارها دچار حس و حالی شبیه آن روزها شدم و مثل همان روزها هر بار که به درِ بسته ­ای می­خوردم آن حس به سراغم می­ آمد و بی آنکه بخواهم زود سرک می­ کشیدم ببینم آن دور و اطراف کس دیگری هم مثل من پشت آن در بسته مانده یا نه؟

 

برایم مهم نبود آنهایی که پشت آن در بسته مانده ­اند کدام رشته هستند، سینما، تئاتر یا ادبیات و یا .... مهم نبود سال چندمی هستند. سال اولی یا سال آخری. مهم این بود که ما هم یکجورهایی پشت آن در بسته مانده­ ایم و هی نگاه می­ کنیم به همدیگر و حتی بی آنکه یک کلمه با هم حرف بزنیم با نگاهمان به هم کلی حرف می­زدیم و با نگاهمان رفیق می­ شویم.

 

راستش من آن زمانها فکر می­ کردم به مرور که آثار تازه از راه برسند کار ما هاهم آسان تر می­شود. اما این طوری نشد. انگار در خوابی گیر افتاده­ای و هر چه جلو می­روی باز از جایت نمی­توانی تکان بخوری و تو همیشه اول این جاده سنگلاخ هستی. جاده­ ای مه آلود که تا بی نهایت ادامه دارد و قابل پیش بینی نیست. شاید ذات ادبیات و هنر و ... همین باشد. رفتن از جاده­ های هموار شده و تمام عمر تو هستی و یک جاده سنگلاخ و پرپیچ و خم و خطرناک و پربرف و پرمه و پرگردنه و پر از هزار تا چیز ناجور و دردآور. بارها پیش آمده که خواسته ­ام یک طوری این جاده سخت و دردناک را دور بزنم و از میانبری چیزی بروم تا به این همه موانع و سختی برنخورم و صدمه کمتری ببینم. اما خب نمی­شود موانع را دور زد. چون ادبیات، سینما و ... جایی برای میانبر زدن ندارد. باید تمام و کمال راه بروی و عادت کنی به اخلاق این جاده و باید عادت کنی به حکم­ هایی که دیگران می­کنند.

 

ادبیات و هنر و حتی خود زندگی، یکجورهایی شبیه بازی شاه و وزیر است. و در هر قرعه چیزی به نامت می­ افتد. در این دست بازی تو شاهی و در دست بعد وزیر و دست بعدی هم دزد و یا جلاد. کسی چه می­ داند تو قرعه بعدی چه به آدم می ­افتد. آدم وقتی وارد بازی می­شود باید طاقت و جنبه حکمی را که برایش تعیین می­کنند داشته باشد و جا نزند.و بایستد و حکمش را تحمل کند. گاهی شاه حکم می­ کند برایت سبیل آتشین بگذارند و گاهی هم دلش برایت می­سوزد و می­گوید برایت سبیل پنبه­ ای بگذارند تا بدانی بد بازی کردی و محکومی. سکوت، تحمل و صبر جزیی از بازی دنیاست. این اخلاق کسی است که می­خواهد از مسیر خودش دنبال خودش بگردد. پس بهتر است عادت کنیم به سختی­ ها. عادت کنیم که با خودمان بیشتر از قواعد و قید و بندهای دیگران و خودمان رفیق باشیم و خودمان را گیر قاعده ­ها نیندازیم. آدم عاقل نمی ­آید خودش را زندانی چیزی و کسی کند. حالا بگو این زندان اسم دهان پرکنی هم داشته باشد و یک آجرش از طلا باشد و یک آجرش از نقره. هیچ چیز به این اندازه اهمیت ندارد که تو رها باشی، آزاد باشی و آن وقت سر صبر بگردی دنبال تکه­ های خودت. و خرده ریزهای خودت را از اینجا و آنجا پیدا کنی و بنشینی یک گوشه و خودت را دوباره از نو سر هم کنی.

 

دیگر چه اهمیتی دارد که تکه­ های تو چه باشد یا نباشد. آدم که از خودش نمی­تواند فرار کند. هرچه هست همین است. امتیازی که این عصر به ما داده این است که می­توانیم تمام قواعد و هست ها و گذشته­ ها را سیر تماشا کنیم تا از طریق آن هست­ ها به جاهای خالی و نیست ­ها برسیم. پس دیگر لازم نیست هی بگویی این جهان یا این ادبیات یا این سینما و نمایش و .... چه هست؟ بلکه باید بگوییم این من و این جهان و ادبیات و هنر چه نیست. یعنی این من و هنرش دربرگیرنده همه چیز دیگر هست. و دست­ها باز است برای هر انتخابی. برای رسیدن به روح این عصر یا باید تکیه کنیم صرفاً به راههای رفته و امکاناتی که دیگران در آن سوی دنیا مدتها قبل به دستش آوردند و یا اینکه خودمان را رها کنیم و بگذاریم جزیی محو از زمان و مکان و راههای تازه آن بشویم. آن وقت با توصیف ساده خودمان می­توانیم روح عصرمان را به بدیع­ترین و پیشروترین شکل و سبک وصف کنیم. اگر صرفاً دنباله رو دیگران باشیم که همیشه از ما جلوتر بودند بیشتر از ان که به خودمان برسیم به گذشته آنها می­رسیم. هر فرهنگ، جامعه و انسانی از مسیر درست خودش فقط به خودش می­رسد. چون در این عصر دیگر همه راهها به رم ختم نمی­ شود. با تکیه به نقشه فرهنگ دیگری نمی­توانیم در جاده ­ها و کوره راههای ایران سفر کنیم. هر کشور و شهر و جاده ­ای نقشه ی خودش را دارد. آدم نمی­تواند اسم پدرش را از شناسنامه ­اش پاک کند و اسم کس دیگری را در آن بنویسد. اگرچه این پدر تازه آدم بزرگی هم باشد باز جایی تفاخر نیست. روح این عصر کمکمان می­کند تمام قید و بندهایی را که بی دلیل به دست و پایمان بسته ­ایم باز کنیم. روح این عصر کمک مان می­کند تمام قاعده­هایی را که روی دوشمان بی دلیل حمل می­­کنیم و بدجوری هم سنگینی می­کند به زمین بیندازیم و با سبک باری بیشتری به راهمان ادامه بدهیم.

 

ما نباید قواعد تازه ­ای را که برای آزادی­مان ساخته­ایم تبدیل به کند و زنجیری تازه کنیم و با آنها خودمان را دوباره به بند بکشیم. و در این عصر باز برای خودمان کتاب مقدس تازه­ای پر از قواعد و قوانین آهنین درست کنیم. گاهی عده­ ای از قواعد آزادی و رهایی از قید و بندها زنجیری تازه درست می­ کنند و خودشان را دوباره به بند می­ کشند. این کند و زنجیرها در اصل نشانه ی ذهنیت کهنه ماست و ربطی به روح زمان یا حتی فرهنگ کهن ما ندارد. ادبیات، سینما، تئاتر و ... امروز در برگیرنده این نکته است که هیچ چیزی ساکن، صامت و ثابت نیست. این به معنای حرکتی دائمی و فراگیر در همه محدوده­ هاست. تا وقتی نایستی و در حرکتی باشی می­توانی خودت را در سفر و مسافر بدانی. وقتی ایستادی دیگر سفرت تمام شده و حالا تو در مقصدی نه در سفر. و ادبیات و هنر یعنی بدون ترس، دائم و در سفر بودن *

 

 


 


تعلیق بین واقعیت و فرا واقعیت

 


 


مریم ادیبی

 


 

نگاهی به کتاب «هیس: مائده‌؟ ـ وصف‌؟ ـ تجلی‌؟» اثر محمدرضا کاتب

 


 

«هیس» داستان لابیرنتی که در سه فصل "مائده"، "وصف" و "تجلی" به واکاوی سه شخصیتی می‌پردازد که در حقیقت، گذشته، حال و آینده راوی هستند. راوی داستان که به‌صورت اول‌شخص به بیان گسسته وقایع می‌پردازد، (سرکار) مامور نیروی انتظامی است. آدم تنهایی که آخرین روزهای زندگی خود را سپری می‌کند. راوی در مسیر زندگی خود با چند شخصیت اصلی روبه‌رو می‌شود. «جهان‌شاه» متهم به قتل 17 زن، «پسر صمد» دله‌دزدی که با کش‌رفتن بار گندم مردم زندگی می‌کند و «مجید» که به‌خاطر جدا شدن از زنش (عشقش) خودکشی می‌کند.

 

نویسنده از زبان راوی به مرگ، اندیشه‌های مرگ و جزئیات مرگ می‌پردازد و گاه آنچنان در بیان جزئیات دقیق عمل می‌کند که مخاطب سرگردان می‌شود؛ گاه «جهان‌شاه» را تبرئه می‌کند و او را یک فعال سیاسی جلوه می‌دهد که برایش «پاپوش» درست کرده‌اند و اصلاً قتلی مرتکب نشده و گاه قتل را بهانه‌ای برای دیدن آخرین لحظه خلسه‌آور و زیبای مرگ می‌داند. «پسر صمد» - گذشته سرکار (راوی)- شاگرد نعمان، طماع معتادی که از شاگردانش سوءاستفاده می‌کند و سرکار در آخرین روزهای زندگی خود با «پسر صمد»سراغ نعمان می‌رود و او را مجبور می‌کند هر روز مبلغی پول بابت همه‌ی بدی‌هایی که به سرکار و مادرش (که زمانی از دست نعمان خودش را آتش زده و خودکشی کرده) کرده است، بدهد و «مجید» که بخشی از گذشته‌ی سرکار و آینده‌ی اوست؛ مجبور می‌شود از زنش جدا شود. زنش – اکرم- به عقد نعمان درمی‌آید ولی نعمان او را رها می‌کند و...

 

داستان «هیس» دارای روایتی عجیب، درهم‌تنیده و گاه گمراه‌کننده است. گاه نویسنده یک داستان را رها می‌کند تا داستان دیگری را روایت کند و گاه پس از پایان یک داستان به بیان داستان عرفانی‌ای می‌پردازد و به ما تذکر می‌دهد که منظور «جهان‌شاه» از کشتن واقعاً کشتن نبوده و معنی باطنی آن را دریافت کنید! استفاده از تمثیل نیز در داستان وی به جذابیت بیشتر اثر هنرمندانه و خلسه‌آور وی کمک کرده است. محمدرضا کاتب از داستان «شهرزاد قصه‌گوی»، «آتش نمرود»، «زروان» و... بسیار بجا در تفهیم اثرش یاری جسته و به‌خوبی مخاطب را هدایت می‌کند. مخاطبی که به اندازه پس‌‌انداز ادبی خود از داستان وی لذت می‌برد.

 

«هیس» از معدود داستان‌هایی است که به‌نظر نگارنده، مانند یک اثر سینمایی خوب دارای روایت موازی از چند شخصیت و گاه موزاییکی و درهم‌تنیده است که در یک‌جا یا توسط یک شخص به‌هم مربوط می‌شوند (البته با توجه به تحصیلات سینمایی «محمدرضا کاتب» می‌توان این مورد را در کل داستان و حتی جزئیات آن پیدا کرد). کل داستان سه شخصیت را به‌واسطه سرکار (راوی) به‌هم مربوط می‌کند ولی این سه شخصیت لزوماً در یک زمان به‌سر نمی‌برند. گاهی از فلش‌فوروارد (رفتن به آینده) نیز استفاده کرده است. مثلا ابتدای داستان به شرح بخشی از زندگی «پسر صمد» می‌پردازد و داستان را نیمه‌کاره رها می‌کند تا در خواننده حس تعلیق (معادل سوسپانس سینمایی) به‌وجود آورد؛ سپس در پایان و پس از بیان سرگذشت جهان‌شاه و مجید، داستان «پسر صمد» را تکمیل می‌کند.

 

جایی از داستان سرکار (راوی) توی پله‌های مطب دکتر خون بالا می‌آورد (عق می‌زند) ولی در ادامه، داستان به جای پایین آمدن از پله‌های مطب، پائین آمدن از پله‌های مغازه‌ی نعمان را توضیح می‌دهد. یعنی به‌طور ماهرانه‌ای پایین آمدن از پله‌های مطب به پله‌های مغازه نعمان «کات» می‌خورد. از دیگر مشخصات داستان معلق بودن بین واقعیت و فراواقعیت (سوررئال) است. خواننده در بعضی مواقع از واقعی بودن یا نبودن داستان مطمئن نیست و این از ویژگی‌های تخیل خلاق نویسنده است.