یا بچرخ یا بمیر- پویا رفویی-روزنامه ی شرق

یا بچر خ یا بمیر

نویسنده: پویا رفویی

فارغ از اینكه رمان های محمدرضا كاتب سلیقه مخاطب معاصر را ارضا كند یا نه و یا به شیوه متعارف رمان نویسی پایبند باشد یا نه؛ مواجهه با آثارش محتاج به جدیت در كنشگری است. توسل به تفسیر به این معنی كه شخصیت رمان در خلال روایت خودش را علنی كند، در مورد كارهای كاتب كمتر مصداق دارد. در این مجال، «رام كننده»، آخرین رمان كاتب را مبنا قرار می دهیم تا نكاتی كه طرح می شود وجه ملموس تری پیدا كند. كاتب در شیوه روایت پردازی همواره به ساختار دیالوگ میان پدران و فرزندان پایبند بوده. «رام كننده» نیز از این قاعده مستثنا نیست. با این حال شكاف نسلی یا مساله قدیم و جدید و به دنبال آن انبوهی از كلیشه های مستعمل مكررا گفته شده، در نوشته او جایی ندارد. گفتار پدر و فرزند، تمهیدی است برای چشم پوشی از بیان نفس. شخصیت های كاتب، مثل راوی رام كننده، از هیچ گونه تاریخ فردی برخوردار نیستند. مدل ها و وضعیت های مختلف به میل سركش و ویرانگری كه در ساده ترین حركات و سكنات زبانه می كشد، پاسخ نمی دهد؛ به عبارتی میل، با داستان واقعیت های چندگانه ای می سازد كه مبدا آنها خوابگردی خستگی ناپذیری برای احیای لذت هاست.
    
رام كننده از همان سطر اول، جهانی را برمی سازد كه در عین خونسردی راوی، مناسبات آن عادی و پذیرفته نیست: «من تله شده بودم و این را وقتی فهمیدم كه دیگر دیر شده بود.» ما با تعبیرات آشنایی مثل توی تله افتاده یا به تله انداختن روبه رو نیستیم. آدم های رام كننده، هركدام دیگری را تله می كنند و توامان تله نیز می شوند. در پایان رمان نیز چرخك، امكان پذیری دیگری است كه مابه ازایی در فضای خارج از رمان ندارد. چرخك به جلوه فرآیندی است كه در نهایت آدم ها را به كشف رنگین كمان خودشان نایل می كند. ولی همان طور كه گفتیم تلاش برای تفسیرپذیر كردن رمان های كاتب، ناخواسته به دور شدن از بافت روایت می انجامد. كم و بیش همه نوشته های او را می توان نسخه هایی از روایت اودیپ ایرانی در نظر گرفت. كاتب، جهان را به نمونه ای از صحنه های بروز میل و قدرت مبدل می كند. نفس در تصادم با آگاهی به مجموعه ای از اشیا دگردیسی می یابد. تله، تله شده ها، تله كننده ها و زهر و مادری مجهول الهویه و... در كنار تفرد و استقلال داستانی، هركدام تكه هایی متلاشی شده از میل هستند. اگر تفسیر را به معنای دلوزی كلمه، حاصل هجوم جهان به فانتزی ها در نظر بگیریم، امرنو هنرمند و داستان بر مبنای تساوی فانتزی و جهان شكل می گیرد. وقتی فانتزی ها، وهم ها و كابوس ها هم ارز با جهان باشند، در این صورت تفاوت بر اثر رجحان یكی نسبت به دیگری شكل نمی گیرد و به بیان بهتر پیروزی فانتزی حاصل از میل بر میل تعبیه شده در فانتزی غلبه می كند.
    
بنابراین مساله بر سر این نیست كه برای رام كننده چه تاویلی بتراشیم تا ابعاد و زوایای بیشتری از كتاب تحت الشعاع نقد قرار بگیرد. بلكه برعكس، این جهان بیرون است كه باید آنقدر مورد تفسیر و بازنگری و دستكاری شدن قرار گیرد كه با رام كننده جفت و جور شود. فروید، برخلاف تصور رایج، رویاها را بازنمایی ناخودآگاه نمی دانست. رویاها از منظر او پدیده هایی كاملاخودآگاه بودند. خودآگاهی هرگاه از حالت فكر به صحنه تغییر ماهیت دهد، آنگاه رویا در حال شكل گیری است. تفسیر رویا نیز به همین منوال تاویل یا به عقب بازگرداندن رویا نیست، بلكه به جلو هل دادن آن و كوشش برای تبدیل آگاهی صحنه وار به آگاهی شكل گرفته در فرم زبانی است. از این رو زبان، مركز ثقل ناخودآگاهی و كانون فرم شدن صحنه هاست. رام كننده شاید از منظری تاویل گرایانه، بازسازی و روایت دوباره هبوط و طرد شدن از بهشت باشد و یا حتی اینكه چطور بهشت با تله ها و تله شده ها به دوزخی تمام عیار تبدیل می شود، اما «تله شدن» امكانی است كه صحنه فانتزی را به فرمی زبانی احاله می دهد. كاتب كم و بیش در همه آثارش فرم را در خدمت هذیان های ناشی از قدرت مشروعیت یافته ای قرار می دهد كه در عمل از عهده بسیاری از منویات ادراكی آدم ها برنمی آید. از این رو، كاتب شرط معاصر بودن را نه رسیدن به خوانشی كه تفسیر نوشته باشد، بلكه نوشتن در نفس خود تفسیر پیشین خوانده های ما می شود. در مورد كاتب این پارادوكس به قوت خود باقی است. رمان را قبل از نوشته شدن خوانده اند. رام كننده با واگویه های نوجوانی شروع می شود كه یك روز صبح از خواب بیدار می شود و همه تصوراتش از زندگی درهم می ریزد. از یك توهم به توهمی دیگر می غلتد. به سرش می زند تا مادر گمشده اش را پیدا كند، هرچه می كوشد قضیه پیچیده و مبهم تر می شود. دست آخر به سرش می زند تا از باغ پدری بیرون بزند. كسی كه تله شد، همین كه از قربانی شدن دست می كشد، تله كننده را در تله خود گیر می اندازد. حركت مستقیم الخط ترسناكی كه منطق تله را می سازد با چرخ زدن و یادگیری شگردهای چرخنده ها -حركت دورانی- منتفی می شود. با این همه بازگشت معادل رهایی نیست. به جز رام كننده، كاتب در باقی آثارش نیز پروژه ر هایی را در تقابل با رجعت قرار می دهد. ولی رجعت رو به عقب نیست و در عین حال رهایی نیز حركتی رو به جلو محسوب نمی شود. رجعت در مسیری مستقیم، معنادار می شود. ولی رهایی در حركتی دورانی، در گریز از مركز صورت بندی می شود.
                                                                                                              منبع -روزنا مه ی شرق

اين كوله باري است كه بايد ببري -روايت احمد غلامي از محمدرضا كاتب- روزنامه شرق

روايت احمد غلامي از محمدرضا كاتب

اين كوله باري است كه بايد ببري





وقتي با محمدرضا كاتب دوست شدم در وضعيت ظاهري افتضاحي بودم. ماه‌ها بود كه غده‌اي چربي به اندازه يك گردو در لاله گوشم درآمده بود و اولين چيزي كه در كله‌ام ديده مي‌شد همان گردو بود. آنقدر پرسيدند اين چيست و من توضيح دادم كه بالاخره خسته شدم و تصميم گرفتم آن را عمل جراحي كنم. با يك عمل سرپايي در يكي از درمانگاه‌هاي درب و داغون جنوب شهر آن غده از لاله گوشم خارج شد و پرستار به فراخور وضعيت ظاهري من و موقعيت جغرافياي داستاني‌ خودش – درمانگاه – كه پر از بيماران فقير و بيچاره بود، چنان گوشم را باندپيچي كرد كه وضعيت كميكي براي من و وضعيت مفرحي براي تماشاگران به‌وجود آورد. 

حالا تصور كنيد با اين وضعيت افتضاح، با يك گوش باندپيچي‌شده با طنزنويسي روبه‌رو شويد، چه اتفاق مي‌افتاد. من در اين وضعيت افتضاح بود كه حدود 20 سال پيش در ميدان آزادي با كاتب قرار گذاشتم تا او را به جلسه قصه‌اي كه هر هفته در مسجد جواد‌‌الائمه برگزار مي‌شد، ببرم. چيزي نگذشته بود كه سر و كله كاتب در ميدان آزادي پيدا شد. با يك موتورگازي قراضه با خورجيني در پشت. با خودم گفتم: «به‌به در و تخته با هم جور شده.» پريدم پشت موتورگازي و موتور زوزه‌كشان راه افتاد. در آن لحظه قيافه ما دو نفر به هر چيز و هركسي شبيه بود الا نويسنده! 

كاتب به سرعت محبوب‌ترين آدم جلسه شد و بچه‌ها براي شنيدن قصه‌هايش لحظه‌شماري مي‌كردند. هر هفته كه كاتب قصه داشت جلسه از هميشه شلوغ‌تر و گرم‌تر بود. بازارش حسابي گرم شده بود. داستان‌هايش پر از شادي و شيطنت دوران نوجواني بود و زندگي بچه‌هاي فرودست را چنان به زيبايي به تصوير مي‌كشيد كه لاجرم بر دل مي‌نشست. در آن روزهاي جدي و عبوس كه همه آمده بودند جهان را تغيير بدهند و آدم‌ها را به نوعي آرمان‌هاي انكارناپذير هدايت كنند، داستان‌هاي طنز كاتب تلنگر و هشداري جدي بود كه پيچيدگي در سادگي و بزرگي در فروتني است. من از منتقدان جدي داستان‌هاي طنزش بودم و نمي‌دانم چرا با اينكه او جايگاه خوبي در اين شيوه نوشتن داشت، يعني هم برايش دنيا داشت و هم آخرت، دست كشيد: «ميدان امام حسين(ع) سوار تاكسي شدم، مردي پرسيد: آقا كجا كاغذديواري مي‌فروشند؟ گفتم: نمي‌دونم. پرسيد: فلان چهارراه كجاست؟ گفتم: نمي‌دونم. گفت: اسم اين خيابون چيه؟ گفتم: نمي‌دونم! گفت: آنجا كه سوار شديم اسمش چي بود؟ گفتم، نمي‌دونم! بدجوري نگاهم كرد، فكر كرد مي‌خواهم بهش بي‌اعتنايي كنم. وقتي از ماشين پياده شدم با خودم گفتم، واقعا از كجا اومدم كه اينجا سردرآوردم! يك وقتي مي‌بيني يك جايي مي‌خواستي بري به جاي بهتري رسيدي يا برعكس! به‌هرحال فشارهاي جامعه يا فشارهاي بيرون در مسيرت موثر بوده. آدم هرچه بيشتر مي‌فهمد مسير زندگي‌اش تغيير مي‌كند. اصلا به هر كجا كه نگاه كني، ناخودآگاه سر از همان‌جا درمي‌آوري. به نظر من آدم بايد مدام خودش را اصلاح كند، ‌مدام بپرسد كجا دارم مي‌رم. بعضي‌ها راه خطا مي‌روند، بعد براي اينكه خودشان را توجيه كنند، مدام پافشاري مي‌كنند تا توجيه‌ كنند كارشان درست است. اين باعث مي‌شود، چند نفر ديگر هم اين مسير نادرست را انتخاب كنند. فقط به اين دليل كه اين فرد نمي‌خواهد منيتش را زير پا بگذارد. اين در ادبيات هم اتفاق مي‌افتد. آقا بگو اشتباه كردم. «غلط» يك كلمه است.»
 
گفتم: «كاتب! اما داستان‌هاي طنز شما فوق‌العاده بود. خوانندگان نوجوان شيفته آن بودند. چرا آن‌طور نوشتن را رها كرديد؟» گفت: «درست مي‌گويي. يك روز رفتم به مدرسه‌اي در دوراهي قپون. زمستان بود. با موتورگازي با دستكش و كلاه‌به‌سر رفتم تا رسيدم. موتور را توي كوچه پارك كردم كه آبروم نرود. بعد خيلي اتوكشيده رفتم توي مدرسه. حياط مدرسه پر از بچه بود. قصه «بلاهاي زميني» را خواندم. برف شديدي شروع به باريدن كرد. همين‌طور كه مي‌خواندم يك لحظه مكث كردم. توي سرما، زير برف، قصه خنده‌دار... به يك تكه خنده‌دار رسيديم. بچه‌ها زدند زير خنده. برف و سرما را احساس نمي‌كردند. اين تشويق زيادي بود براي من. اما از خودم پرسيدم اين راه را مي‌خواهي بروي، اين را كه فلاني 70 سال پيش رفته. مي‌خواهي به همان‌جا برسي كه او امروز رسيده... من به جاي ديگري نگاه كردم و مسير ديگري انتخاب شد.» 

محمدرضا كاتب نويسنده‌اي تجربه‌گراست. دايم خودش را بازسازي مي‌كند. از تغيير و زيرورو كردن داستان‌هاي خودش واهمه‌اي ندارد. گاه «هيس» را مي‌نويسد. گاه «رام‌كننده» را، گاه... انگار كاتب با خودش و داشته‌هايش زورآزمايي مي‌كند، در فرم و محتوا. اما جالب است، آدمي كه نوشته‌هايش و كتاب‌هايش هر كدام دنياي تقريبا متفاوتي با ديگري دارد، خودش چنان به اصول‌هاي خودش پايبند است كه پس از گذشت ساليان سال، هنوز بر ارزش‌هاي اخلاقي و با تسامح به ارزش‌هاي ديني پايبند است، انگار آنها تغييرناپذيرند.
 
آن «كاتبي» را كه من در ميدان آزادي، چيزي حدود 20 سال پيش ملاقات كردم با كاتب امروز چندان تفاوتي نكرده است: «يه خوبي مي‌ماند يه بدي، اين اعتقاد من است. جور ديگر بگويم، مرگ‌باوري در من بسيار قوي است. چون خيلي مرگ به چشم ديده‌ام... 14ساله بودم كه رفتم جبهه... يك آدم 14ساله! رفتيم جلو، عمليات مقدماتي لو رفت. در محاصره‌ گير كرديم. همه آن جلو ماندند، كشته شدند. تير خورد توي ريه‌ام، ريه‌ام سوراخ شد. نفسم قطع شد. كتفم سوراخ شد. دستم آويزان... افتادم. عراقي‌ها آمدند، تير خلاصي بزنند. من مثل يه دوربين كج همه اين لحظات را مي‌ديدم. تا ظهر افتاده بودم... تمام شد... عراقي‌ها خط را گرفته بودند... هزاران نفر را با چشم ديدم كه مردند، كشته شدند... خيلي كشتند... خيلي از ما كشتند. از بالاي تپه مي‌آمدند پايين. انگار تيربار گذاشته بودند، تپ‌تپ‌تپ... پايين صخره پر شده بود از جنازه. همه كشته مي‌شدند. اينقدر جنازه... اينقدر زخمي... نفسم يكي در ميان شده بود... با همه بچگي با خودم گفتم بلند شوم برم عقب... راه افتادم.
 
آنها تيربار را گرفته و همين‌طور من را مي‌زدند. اما نمي‌خورد به من. تقدير اين بود كه تير به من نخورد. دو طرف بدنم خون مي‌آمد، كتفم آمده بود بيرون. با ريه سوراخ كه نمي‌توانستم نفس بكشم. ذره‌ذره آمدم پشت تپه كه ديد نداشت. ديدم پشت تپه يكي نشسته، كمپوت مي‌خورد. گفت: مي‌خوري. گفتم: نه... گفت بريم عقب. گفتم: بريم... 

من 14سالم بودم. توي يك نصفه روز هزاران نفر جلوي چشم من كشته شدند، مردند. آدم هرگز نمي‌تواند فراموش كند، نمي‌شود. اين كوله‌باري است كه بايد ‌برداري ببري. من خيلي مرگ ديده‌ام. اين فقط يكي‌اش بوده. يك دفعه ديگر داشتيم مي‌رفتيم سر فيلمبرداري. راننده اتوبوس معتاد بود خوابش برد. من به رفيق تهيه‌كننده‌ام گفتم: اين راننده خوابه. آدم خوش‌باوري بود، گفت: نه بابا... خلاصه راننده زد به دكل فشار قوي برق. ماشين برگشت. دكل قطع شد. كابل‌ها مي‌خورد روي ماشين و جرقه مي‌زد. سه متر مي‌پريد بالا. همه گفتند الان اتوبوس آتش مي‌گيرد. همه از شيشه و پنجره زديم بيرون... خلاصه، اينقدر حادثه‌هاي غريبي براي من پيش آمده كه مرگ‌باوري در من قوي شده. چون مرگ‌هاي زيادي ديدم، مرگ هميشه جلوي چشمم است. خيلي‌ها در مورد رمان‌هايم مي‌گويند كه چرا اينقدر مرگ توي رمان‌هايت هست؟ اينقدر زياد و نزديك. چون مرگ واقعا جلوي چشمم است. به هر حال اين دغدغه من است. 

يك كتابخانه كوچك بود روي پشت‌بام مسجد. دور‌تا‌دور مي‌نشستيم و قصه مي‌خوانديم. اين هم از عجايب است كه چوبك را، ساعدي را، دولت‌آبادي را و خيلي‌هاي ديگر را آنجا خواندم. حالا بگذريم كه بعدها گفتند، نبايد اينها را خواند و من خوش‌اقبال بودم كه تا رسيدن فصل بايدها و نبايدها، از لبه پشت‌بام آنجا پر كشيدم. البته خيلي‌ها هم مي‌گويند من با مخ سقوط كردم و پر نكشيدم. هر وقت كه مي‌رفتم بالاي پشت‌بام مسجد روي لبه آن مي‌ايستادم و مي‌گفتم: «اگه آدم از اينجا بيفته پايين چي ميشه؟» شايد همان موقع يكي من را هل داده و انداخته پايين و من هنوز داغم و از سقوطم خبر ندارم. قبل از آنكه از آنجا بيفتم پايين، كاتب را خوب به ياد دارم. هر هفته دغدغه تازه داشت. خورجين موتورش را پر از كتاب مي‌كرد و مي‌برد و من مي‌گفتم كاتب واقعا وقت مي‌كني تا هفته آينده اينها را بخواني؟ 

مي‌خنديد و هفته ديگر همه كتاب‌ها را مي‌آورد و يك خورجين كتاب ديگر مي‌برد، لامصب! مي‌خواند، مي‌خواند و مي‌خواند و وقتي قصه مي‌خواند و تو نقدش مي‌كردي آنقدر پاپي‌ات مي‌شد كه نفست را بند مي‌آورد. با خودم مي‌گفتم: «ديگه غلط بكنم قصه‌اش را نقد كنم! «‌گير مي‌داد، منظورت چي بود از اين حرف؟ قبول دارم اما بهتر نمي‌شد اگر اين‌طور مي‌شد؟ پر از ترس بود، پر از اشتياق و دغدغه براي كشف دنياي تازه و من آدم بي‌بضاعتي بودم كه واقعا چيزي نمي‌توانستم به او بدهم. چيزي هم از كسي نمي‌خواست، فقط حرف‌ها و دلواپسي‌ها و انديشه‌هاي خودش را از ما مي‌پرسيد تا با صداي بلند آن را بگويد و ترسش بريزد از همه اينها. او مي‌دانست راهش را خودش پيدا مي‌كند. اما حال مي‌كرد ما را هم شريك كند و سركار بگذارد. 

هر زمان هم دغدغه تازه داشت و نگاهي تازه و آن لحظه و آن زمان آن موضوع همه چيزش بود: «يك زماني مي‌خواستم براي ساختماني رنگ سنگ انتخاب كنم. ساختمان‌هاي زيادي را نگاه كردم. بعد از مدتي چشم‌هاي من همه جا سنگ مي‌ديد. چون مدتي دغدغه من سنگ بود. مي‌خواهم بگويم دغدغه‌اي كه ما با آن زندگي مي‌كنيم چه بخواهيم و چه نخواهيم توي كارهايمان مي‌آيد. 

الان مثلا من مي‌خواهم توي كارها فتيله فلسفي كار را پايين‌تر بكشم و داستاني‌تر بنويسم، اما نمي‌شود. چون دغدغه من مسايل فلسفي است. مي‌خواهم به خاطر مخاطب راحت‌تر بنويسم كه راحت‌تر بخواند و تا ته داستان برود نه با انبردست، زوركي. اما اين دغدغه مسايل فلسفي است، چه كنم؟ واقعا بيشترين سعي من اين است كه مسايل را طوري مطرح كنم كه مخاطب هم راحت‌ تا ته داستان بيايد. اما مباحث فلسفي خيلي دغدغه من است.» 

كاتب راست مي‌گويد اما بعيد است از خواسته‌هاي خودش كوتاه بيايد. بعيد است او براي افزايش شمارگان خوانندگانش دست به هر كاري بزند. فكر مي‌كنم او مي‌خواهد ما را اميدوار كند يا دل ما را به دست بياورد كه كتابش را تا آخر بخوانيم. 

«يك‌كاري در زمان خودش گل كرده، اما بعدها مي‌بيني كه اصلا جوك بوده، آن هم يك جوك بي‌مزه. و برعكس يك كار مي‌بيني مهجور مانده، اما بعدها مي‌بيني انگار دارد، كم‌كم زنده مي‌شود. من فكر مي‌كنم بعضي كارها بعدها زنده مي‌شوند. زياد مهم نيست. و حالا وقتي زمان را كنار مي‌گذاري، خيلي از بازي‌هاي زمان‌ را هم بايد كنار بگذاري، هوراهايي را هم كه براي اثر مي‌كشند بايد كنار بگذاري. هوراها در آينده‌ اوت مي‌شود. تو كار خودت را مي‌‌كني آنها هم كار خودشان را...» 

من كتاب‌هاي كاتب را با علاقه تا آخر مي‌خوانم. اگرچه به شدت معتقدم داستان و لذت داستان خواندن چيزي نيست كه از آن كوتاه بيايم؛ داستاني كه در آن آدم‌ها زنده باشند، زندگي كنند، مرا با تضادها و سركشي‌ها و طغيان‌هاي خودشان غافلگير‌ كنند. داستان برايم بي‌پيرايه خود زندگي است‌، روايت خودمان. من به جاودانگي اعتقادي ندارم. با اين اصول باز كاتب را دوست دارم، چون خواندن آثارش تلاشي خلاقانه مي‌خواهد كه اين تلاش منجر به لذت و كشف چيزهاي تازه مي‌شود. كاتب جهان داستاني منحصربه‌فردي دارد. او در داستان‌هايش ايده دارد؛ ايده‌اي تازه كه مي‌‌كوشد آن را در جهان داستان خودش و با زبان خودش روايت كند. به نظر من كتاب‌هاي «هيس» و «رام‌كننده» تجلي پردازش ايده‌هاي بكري هستند كه داستاني شده‌اند. اما با گفتن اين جمله كليشه‌اي كه كاتب خوانندگان خودش را دارد، نمي‌توانم به اين نكته اعتراف نكنم، كه برخي خوانندگان حرفه‌اي داستان هم از به پايان بردن برخي كتاب‌هاي او وا‌مي‌مانند. البته اين نه ارزش است و نه ضدارزش. فقط گفتم كه ناديده گرفته نشود اظهارنظرهايي از اين دست. 

«من كف بازارم، توي بازار مي‌روم و مي‌آيم. شايد صد سال هم كار كنم. اما براي خودم دكان نزدم، يك تابلو هم بزنم سردرش كه «من نه منم، منم‌منم» وقتي طرف كف بازار است، ديگر چه چيزي را مي‌تواند از دست بدهد؟ چه چيزي مي‌توان به او داد؟ مي‌خواهم بگويم دنبال راهي هستم كه كمتر ضربه بخورم. چون در اين سال‌ها من خيلي ضربه خورده‌ام.» 

محمدرضا كاتب داستان‌نويسي فرم‌گراست. كارهايش مملو از قصه‌هاي ريز و درشت و البته ايده است، اما در كارهايش «فرم» غلبه چشمگيري دارد: «اين از من است كه كلمه‌اي درست مي‌شود. كلمه به من خط نمي‌دهد كه چه كار كنم. اين فرم‌گرايي بايد در درون شما وجود داشته باشد وگرنه بعضي‌ها هستند كه اداي فرم را درمي‌آورند. مثلا يك كتاب خارجي خواندند يا فيلمي ديده‌اند، عين آن را مي‌گيرند و كپي مي‌كنند. شايد هرگز آن فيلم يا كتاب هم به ايران نيايد و اين آدم هم بگويد من اولين بار در جهان اين كار را كرده‌ام. اينها درصددند كه روي اين موج‌ها ديده شوند. اما يك زماني شما چيزي را كه درون‌تان هست، نمي‌توانيد جور ديگري بگوييد. يعني الان تمام زوري كه من بايد بزنم اين است كه با ساده‌ترين راه‌ها حرفم را بزنم. مي‌خواهم عرض كنم كه فرم با تم خودش مي‌آيد، اما بعضي‌ها روي موج‌هاي زودگذر سوار مي‌شوند و اداي فرم درمي‌آورند، چون خودشان به آن نرسيده‌اند.» 

حرف كاتب را درباره فرم مي‌فهمم. اگرچه خيلي تلخ است، اما آن را حداقل من يكي، با پوست و گوشت تنم حس كردم. وقتي خانم پرستار گوش راستم را بخيه زد و مثل گربه‌اي مفلوك آن را باندپيچي كرد، گفت: «خيلي بدفرم شد اما بهت مياد!» من گفتم: «ممنون.» نمي‌دانم چرا مثل احمق‌ها گفتم، ممنون. شايد به خاطر اينكه گفت بهت مياد. يعني فرم و محتوا خوب كنار هم نشسته بودند. حالا كه فرصت‌ گيرمان آمد بگذاريد حسابي درددل كنم. مي‌دانم ربطي به مصاحبه كاتب ندارد اما مگر از اين فرصت‌ها چقدر‌ گير آدم مي‌آيد. يك‌ بار هم يك جوش گنده روي دماغم زد. درست زمان عروسي خواهرم بود. فكرش را بكنيد. چه خوش‌اقبالي غريبي دارم. دخترخاله‌ام گفت: «وا اين چيه رو دماغت، جا قحط بود!» انگار در زدن جوش، من حق انتخاب داشته‌ام. گفتم: «تقصير من چيه؟» گفت: «خيلي بدفرمه!» نيايي تو قسمت زنونه... گفتم: «چشم!» از آن بدتر هم برايم اتفاق افتاده. وقتي تو سربازي كله‌ام را تراشيدند، كاملا شبيه شلغم شدم. رفتم توي آسايشگاه، مهدي جهاني كه بچه ميدان خراسان بود، بلند شد و كله مرا نشان داد و گفت: «خدايا هيچ بنده‌اي را مثل اين بدفرم نكن!» وقتي محمدرضا كاتب توي مصاحبه‌اش گفت: فرم با تم خودش مي‌آيد. داغ دلم تازه شد و يادم آمد فرم‌هاي من هميشه با تم‌هاي عوضي مي‌آيد...

مرجع : شرق