زایش روایت؛ زدایش پادآرمان شهر/ زیستن با (پاد)آرمان شهر آخرین انار دنیا و وقت تقصیر
کودکی نیمه تمام
زایش روایت؛ زدایش پادآرمان شهر/ زیستن با (پاد)آرمان شهر آخرین انار دنیا و وقت تقصیر

محمد راغب
چکیده
هردو رمان پسامدرن آخرین انار دنیا (2002)نوشتۀ بختیار علی، نویسندۀ کرد عراقی، و وقت تقصیر -1383- اثر محمدرضا کاتب فضایی جلوۀ پادآرمان شهری دارند. ایران آن سال ها در گیرودار گذار از دورۀ خاتمی به احمدی نژاد است و عراق آخرین سال های حاکمیت صدام را از سر می گذراند. برای بررسی وضعیت فراگیر پادآرمان شهری به سراغ روزنه های آرمان شهری شخصیت های اصلی رفتیم و از دریچۀ امکان رهایی از پادآرمان شهر به مطالعۀ رمان ها پرداختیم. شخصیت های تکثیرشده یا ادغام شده در این میانه به خاطر شرایط پیچیدۀ خاورمیانه آرمان شهرهایی دست نیافتنی دارند که به دلیل شیءوارگی ،خصوصی سازی و... امکان وجودی ندارند. افیون ها و پیمان ها بسته به موقعیت، مسیرهای ایدئولوژیک /اتوپیایی ای هستند که شخصیت ها در قالب آن ها پیرنگ سازی می شوند. پیمان های ستودۀ بختیار ،امیدبخش زدایش پادآرمان شهر است و افیون های نکوهیدۀ کاتب، فراهم آورندۀ امکان هم زیستی با آن .
بدین سان اتوپیا ایدئولوژی را آشکار می سازد و ادبیات رهایی بخش با درج ساختار واقعیت در ساختار رمانی، آینده را پیش بینی می کند.
واژههایکلیدی:آرمان شهر، ایدئولوژی، پادآرمان شهر، روایت، شخصیت.
تاریخ دریافت: 31/04/1401 تاریخ پذیرش: 07/07/1401
مقدمه
دو رمان وقت تقصیر - 1383/2004- محمدرضا کاتب و آخرین انار دنیا -2002- بختیار علی در سال هایی بسیار نزدیک نوشته شده اند و بی آنکه نویسندگان از کار یکدیگر آگاهی داشته باشند ،به ترسیم فضایی پادآرمان شهری از جامعۀ ایران و اقلیم کردستان عراق پرداخته اند که با وجود شباهت های بسیار، تفاوت های نگاه نویسندگان و روشنفکران خاورمیانه ای را نشان می دهد؛ تفاوت هایی که وابسته به مقتضیات وضعیت اجتماعی روزگار آنان است. کردستان ازبندصدام رسته و شکلی از خودمختاری یافته همچنان گرفتار مشکلات عام سیاست های بیگانه و بومی در عراقی آمریکایی[2] زیر سایۀ هرچند تضعیف شدۀ صدام است. ایران در گذار از سال های پایانی دولت خاتمی است که سیاست های به نسبت باز فرهنگی او در سایۀ پیروزی های انتخاباتی جناح راست روبه زوال است. بدیهی است که آینده برای هیچ یک جز به مدد برخی پیش بینی ها و گمان های تردیدآلود شخصی آشکار نیست: نه سقوط نهایی صدام -2003- و نه پیروزی احمدی نژاد در انتخابات- 1384-.
اکنون پرسش اصلی اینجا است که چرا در دو کشور ایران و عراق -کردستان- هم زمان دو اثر پسامدرن با موقعیت های پادآرمان شهری نوشته می شود. چرا این دو اثر پادآرمان شهری شکل های متفاوتی دارند؟ این آثار چه نسبتی با واقعیت اجتماعی دارند و چه آینده ای را پیش بینی می کنند؟ در تقابل با این پادآرمان شهر چه کاری از اتوپیا برمی آید؟
به طورکلی، پادآرمان شهر بنیاد واقعیت عینی جهان سوم و به ویژه خاورمیانه است و نمی توان آن را صرفاً صورتی خیالی یا ادبی دانست؛ زیرا که واقعیتی روزمره است؛ بنابراین به جای گزارۀ «واقعیت امروز ما اتوپیای دیروز است» - گودن ،1392: 53-، می توان گفت واقعیت امروز در خاورمیانه، اتوپیای شکست خوردۀ دیروز و نوعی پادآرمان شهر فراگیر است. پس باید از «آرمان شهر و ناخشنودی هایش»[3] سخن گفت. به گمان ما پادآرمان شهر همیشه پیش یا پس از خود نشانی از آرمان شهر[4] دارد؛ در جست وجوی آرمان شهر است یا از پی آن پدیدار می شود. درنتیجه برای هرسخنی دربارۀ پادآرمان شهر باید به سراغ اتوپیا رفت .«هر رویداد تاریخی همانا رهایی دمادم تازۀ توپیا[5] -نظام موجود- به وسیلۀ اتوپیا است؛ اتوپیایی که خود به نوبت از توپیا ناشی می شود. فقط در اتوپیا و انقلاب، زندگی حقیقی خفته است؛ نظام مستقر جز پس مانده ای پلشت چیزی نیست که بر اثر فرونشینی اتوپیاها و انقلاب ها بر جای میماند. از این رو، راه تاریخ به صورت جریان متناوبی است از سیر توپیا به اتوپیا و از آنجا به توپیای بعدی و بر همین قیاس» -مانهایم ،1380: 264-. چشم اندازهای نظری اگر آرمان شهر جامعۀ آرمانی خیالی ای است که جهانی را به تصویر میکشد که مسائل اجتماعی ،سیاسی و اقتصادی واقعی در آن حل شده اند، پس پادآرمان شهر جهانی خیالی است که در آن، رؤیا به کابوس مبدل شده است. پادآرمان شهر با نقد دلالت های منفی بالقوۀ شکلهای معینی از تفکر اتوپیایی شناخته می شود. ادبیات پادآرمانشهری جنبه ای ساتیریک دارد که در برابر پیامدهای ممکن گرایش های معینی در جهان واقعی کنونی هشدار می دهد- 128-Booker, 2005a: 127- دربارۀ اتوپیا سخن بسیار گفته شده است، اما فارغ از آثار ادبی، کارل مانهایم در ایدئولوژی و اتوپیا -1929- به شباهت و تفاوت این دو می پردازد. ذهنیت اتوپیایی با وضعیتی که در آن بروز می یابد، ناسازگار است و به سراغ چیزهایی میرود که اکنون موجود نیست. جهتگیری اتوپیایی گرایش دارد که در عمل فراتر از نظم موجود رود و چارچوب های نظام مستقر را جابه جا کند ،اما ذهنیت ایدئولوژیک با وجود فراتررفتن از واقعیت موجود به دنبال حفظ این نظام است؛ بنابراین حاکمان این نظام ها با هرگونه فراروی از سطح واقعیت مخالف نیستند، بلکه صرفاً آنهایی را که درصدد شکستن نظام موجودند، دشمن می دارند. نظام موجود توپیایی است که اتوپیا خواهان انقلاب در آن است -مانهایم ،1380: 257-258-. ایدئولوژی نمی تواند فراتر از موقعیت در شکلی که ادعایش را دارد، فعلیت یابد. اگرچه به ظاهر هدفی نیک دارد، در عمل موفق نیست. مانهایم مانند بسیاری از مارکسیست ها نگاهی منفی به ایدئولوژی دارد و آن را در سه گونۀ ناآگاهانه، ریاکارانه و فریب آگاهانه مختصراً سنخ شناسی می کند. اتوپیا هم از سطح واقعیت اجتماعی فراتر می رود، اما با ایدئولوژی تفاوت دارد؛ زیرا می کوشد واقعیت موجود را به چیزی دیگر، موافق با فهم خود، تبدیل کند -همان: 260-261-.
معیار تعیین ذهنیت اتوپیایی و ایدئولوژیک، تحقق آن ها است: «عقایدی که بعداً معلوم شدند که چیزی جز جلوه های تحریف شدۀ یک نظام اجتماعی بالقوه یا نظام اجتماعی گذشته نبوده اند ،ایدئولوژیک به شمار می رفتند، لیکن عقایدی که به نحوی مناسب در نظام اجتماعی آینده تحقق یافتند اتوپیاهای نسبی محسوب شدند» -همان: 271-.
فارغ از تصور اتوپیا و ایدئولوژی از چشم انداز مانهایم که از نگاه ما سازندۀ سازوکارهای رمانی است، در اینجا می توان نابودی آرمان شهر و حتی جایگزینی پادآرمان شهر را در نظر آورد .
اگرچه مانهایم سخنی از پادآرمان شهر به زبان نمی آورد، فقدان اتوپیا از نظر ما شکلی از آن تواند بود. از دید مانهایم، با ازمیان رفتن اتوپیا دیگر تاریخ فرایندی منتهی به هدفی غایی نخواهد بود .بدون اتوپیا، مبنای داوری حقایق از دست می رود و تنها رویدادهایی باقی می مانند که ذاتاً با یکدیگر تفاوت چندانی ندارند. بدین ترتیب چارچوب های ذهنی فلسفۀ اجتماعی که سرمایۀ انسانی قرن ها اندیشه بوده است به همراه اتوپیاها به مثابۀ اهداف جمعی بشر در دسترس نخواهند بود-همان: 328-329-. «این روحیۀ شک گرا که از بسیاری جهات ثمربخش است، اصولاً با موضع اجتماعی بورژوازی به قدرت رسیده ای همنوایی دارد که آینده اش به تدریج اکنون او شده است» -همان: 329-. زمانی که اتوپیا نابود می شود، موقعیت ایستایی شکل می گیرد که انسان به شیء تبدیل می شود. در این حالت با این تناقض عظیم مواجهیم که انسان در اوج شکوفایی فکری اش هیچ آرمانی ندارد و تنها انگیزش های آنی، سازندۀ زندگی او است. درنتیجه انسان فاقد اتوپیا توانی برای فهم تاریخ و کوششی برای پیش بردن آن ندارد -همان: 339-، اما از سوی دیگر «اسطوره ها افسانه های پریان، وعده های آن جهانی ادیان... بیش از آنچه اتوپیاهایی باشند که به مقابله با «وضع موجود» برخیزند و آن را متلاشی سازند، تصویر واقعیت موجود در زمان را به رنگ مطلوب درمی آورند» -همان: 272-.
ارنست بلوخ از موضعی دیگر معتقد است بدون کارکرد اتوپیایی، ایدئولوژی های طبقاتی تنها می توانستند فریبی گذرا ایجاد کنند نه الگوهایی در هنر، علم و فلسفه و همین افزوده است که
بنیاد میراث فرهنگی را شکل می دهد و محافظت می کند- Bloch, 1986: 1/156-از نظر او در ضدیت با هر نوع پوچ گرایی کهنه و ایستا، حتی «هیچ» هم مقوله ای اتوپیایی است، اگرچه به شدت ضد اتوپیایی باشد -همان: 1/12-. ما در میانۀ این دو چشم انداز می ایستیم و دیدگاه مثبت به بازنمایی پادآرمان شهر را در فضایی تهی از آرمان شهر مدیون استنباط شخصی خودماناز نظرات بلوخ هستیم. به طورکلی تصویر هیچ پادآرمان شهری بدون تصوری هرچند گنگ و دور از آرمان شهر ممکن نیست و روزنه های امید در دل پادآرمان شهرها، اگرچه به تاریکی و بستگی گرایش یابند، باز تأثیری هرچند اندک در گشایش جهان های داستانی و واقعی دارند.
زیگمونت باومن هم کارکردهای اتوپیا را چنین برمی شمارد: 1. اتوپیاها حال را نسبی می کنند؛ بنابراین امکان نگرش انتقادی را زنده نگه می دارند؛ 2. اتوپیاها آن جنبه هایی از فرهنگ هستند که در آن ها برآوردهای ممکن حال بررسی می شود. آن ها به شکل شگفت آوری واقع گرایند و به جای توصیف شرایط انسانی خود یک برنامه هستند؛ 3. اتوپیاها واقعیت مشترک را به مجموعه ای از برنامه ها و سنجش ها تقسیم می کنند. واقعیتی که اتوپیا در آن ریشه دارد ،نسبت به چشم اندازهای شناختی متعارض برآمده از تعارض های اجتماعی بی طرف نیست. البته دیدگاه اتوپیایی یک گروه ممکن است برای گروهی دیگر پادآرمان شهری باشد. بدین ترتیب ماهیت طبقاتی آن ها هم افشا می شود. اگر ایدئولوژی حافظ واقعیت می کوشد تا تاریخ را به جای طبیعت ظاهرسازی کند، در برابر، اتوپیا پرده از موقعیت تاریخی طبیعت ادعایی برمی دارد .تعاریف مسلط واقع گرایی می کوشند از ملاک منافع مسلط بگریزند. آن ها می خواهند با دفاع از امر معمول و متعارف از سلطه شان دفاع کنند، اما اتوپیاها دیوارهای دفاعی امر معمول را تضعیف می کنند؛ 4. اتوپیاها تأثیر فراوانی بر جریان واقعی رویدادهای تاریخی دارند. البته گاهی ادعا می شود که به واقعیت مبدل شده اند، اما درواقع به شکل نامحسوسی در ایدئولوژی های محافظه کار ترکیب شده اند- [6]6-Bauman, 1976: 12-. به همین دلایل است که شخصیت های پادآرمان شهری رؤیای آرمان شهر را با هر کیفیتی حفظ می کنند تا فضایی برای فرار از فضای موجود بسازند.
اما جامعی از تأملات عمیق را می توان در بازخوانی پل ریکور از مفاهیم بنیادین ایدئولوژی و اتوپیا در نظرگاه فیلسوفان و جامعه شناسان ملاحظه کرد که از آن به عنوان دستمایۀ عامی برای اندیشیدن به شکل رمان بهره برده ایم. او از کارل مارکس شروع می کند و اتوپیا را ابزاری برای نقد ایدئولوژی می داند -ریکور ،1399: 143- و با گذر از مانهایم1 و ماکس وبر1 به یورگن[7]هابرماس[8] می رسد. او با طرح مفهوم مخیلۀ اجتماعی که ارتباط و بازی متقابل ایدئولوژی ها ،اتوپیاها، آرمان ها و تصویرهای شکل دهندۀ ناخودآگاه سیاسی آدمی را دربرمی گیرد، سراغ شکلی از سیاست شناسی تخیل می رود که روایت های جمعی -داستان هایی که ما برای بیان خودمان به زبان می آوریم- را در زندگی روزمره می سازد - کرنی ،1398: 13-. از همین نقطه می توان از ایدئولوژه3 در نظرگاه فردریک جیمسن یاد کرد: «کوچک ترین واحد فهم پذیر از گفتمان های جمعی ذاتاً هم ستیز میان طبقات اجتماعی» -جیسمن ،1400: 97- که او را به «ایدئولوژی فرم» می رساند -همان-. ما در اینجا گونه ای از ایدئولوژی شکل دو رمان پادآرمان شهری را بررسی می کنیم، اما فارغ از ایراداتی که جیسمون در زمینۀ هم ساختی4 به کار لوسین گلدمن می گیرد[9] -همان: 54-55-، می خواهیم مانند او به سراغ پیوندهای میان ساختارهای واقعیت اجتماعی و جهان رمانی برویم:
«صورت رمانی بی واسطه ترین و مستقیم ترین پیوندها را با ساختارهای اقتصادی به معنای دقیق کلمه، یعنی با ساختارهای مبادله و تولید برای بازار دارد» -گلدمن ،1371: 272-. کلیاتی دربارۀ نویسندگان و نوشتارشان
/محمدرضا کاتب/
محمدرضا کاتب -متولد تهران ،1345- نویسنده ای برجسته اما کمتر مشهور در میان مردم است که برخی از مهم ترین آثارش عبارت اند از: هیس --1378، پستی -1381-، وقت تقصیر -1383-، آفتاب پرست نازنین-1388-، رام کننده -1389-، بی ترسی -1392-، بال زن ها -1396-و . ...
پیچیدگی رویکردهای پسامدرن و تلخی و خشونت بی حدی که در عمدۀ آثارش دیده می شود ،در کنار گوشه نشینی و تن زدنش از مصاحبه و پرسه در فضای مجازی سبب می شود تا اطلاعات اندکی از او در دسترس باشد. او که فارغ التحصیل رشتۀ کارگردانی از دانشکدۀ صداوسیما است ،کارش را با توجه به مضامین دفاع مقدس آغاز کرد، اما در نگارش پسامدرن به شکوفایی رسید
-بنار ،1398: 46-.
«شکار معانی در صحرای بیمعنی»[10] وقت تقصیر -که شباهت های فراوانی با بیترسی و رام کننده دارد -نک: همان: 105-108-- شاید به نظر بیهوده یا بسیار دشوار بیاید، اما دقیقاً همین الگوریتم هایی که بنیان بی معنایی را می سازند، سازههای اصلی شکل رمان را برپا می دارند و معنا را میسازند. معنا همین جا است. در همین بازی ها، نه در پس پشت سازهها و چارچوب های پیچیدۀ بی اعتبارکنندۀ متن که راوی، آنها را بازیچۀ دست خویش می سازد: «حرف بزن تا بگویم کی هستم. هر طور حرف بزنی همان می شوم» -کاتب ،1383: 411- کاتب در وقت تقصیر از همان کتیبه بازی را شروع می کند: «خالی از خشم، شهوت و عشق، با سکوت و نجوا و ....» طرفه اینجا است که نیمۀ نخست رمان سرشار از خشم و شهوت و عشق است و نیمۀ دوم انبوهیِ گفتار شخصیت ها جایی برای سکوت و نجوا نمیگذارد. کتاب را میتوان به دو بخش اصلی -از خشونت به عرفان- تقسیم کرد؛ اشتقاقی که از نام کتاب برمی آید و در اواخر کتاب نیز با تیغ زدن سرها -همان: 357 و 361- عیان میشود؛ تقصیری که از کوتاه کردن و بریدن می آید و میتواند با خشونت و شکنجۀ بخش اول تناسبی داشته باشد و تقصیر در معنای گناه و کوتاهی می تواند با عرفان نسبتی بیابد و مراسمی که سالک در راه سلوک در پیش میگیرد -مانند آیین تشرف-. آیین های ساختگی فراوانی که در متن وجود دارند و بیشتر گرداگرد مضمون مرکزی رمان در بخش نخست -که بسیار بزرگ تر است- یعنی مثلهکردن -نمایش تعذیب-شکل میگیرند، در ساختار روایت هم دیده می شوند. مرزهایی ساختگی در چارچوب روایت ایجاد می شود که اضمحلال پیوسته بر عدم قطعیت آن تأکید می کند؛ انگار که روایت نیز مقصور و مثله شده است. در ادامۀ این تناقض و انفجار که در سراسر متن، بنیادهای عظیم هستیشناختی را به طرق مختلف درهممی نوردد،[11] بنا به رویکرد پسامدرن داستان نقطهای برای اتکا و نظاره باقی نمیماند. پیوسته شخصیت های تازه ای معرفی می شوند که صرفاً پوسته ای تازه برای هویت ـ
گسستۀ شخصیت های پیشینی اند. ازریخت افتادگی و اضمحلال شخصیت -برای بحث دربارۀ گسستگی مرزهای هستی شناختی شخصیت ها نک: بنار ،1398: 92-100- تنها در روایت و تخریب آن اتفاق نمی افتد، بلکه حتی در ظاهر شخصیت هم رسوخ می کند: «می خواهد تمام بدن و صورتم را صاف کند و مرا از شکل بیندازد. ط.وری که دیگر هیچ کس، حتی خودم هم نتوانم خودم را بشناسم چون نقشی برایم نمانده»[12] )کاتب ،1383: 315-. تغییر پیوستۀ جایگاه جلاد و قربانی، بازی با جایگشت ها، خرده روایت های متناقض و بی اعتبار، همگی نشان می دهند که ثبات بی معنا است. حتی مکان ها هم در سیالیتی به سر می برند که امکان ایستایی بر آن ها هم ناممکن می شود. فارغ از نابودی مکان و زمان، انهدام وجود، مهم ترین شکل تخریب در این رمان است:
«بی صفتی مثل یک سگ سال هاست دنبال ما افتاده و این یعنی خود خود فردا. پس ما بیشتر از هر زمانی در فردای خودمان هستیم» -همان: 25- که می توان آن را به نابودی مرز آرمان شهر و پادآرمان شهر منتهی دانست .«افیون ها»[13] عامل اصلی ناپیدایی مرزهایند؛ افیون هایی که بهمثابۀ تقدیر شخصیت ها عمل می کنند: «شاید سال ها پیش مرگش را افیون ها رقم زده بودند ...
زندگی اش را افیون ها ساخته بودند» -همان: 63-؛ «سرنوشت چیزی نیست جز یک مشت افیون» -همان: 65-؛ افیون های سیالی که با قید «شاید»،[14] توان کنشگری شخصیت را در پیرنگ از میان می برند و تفاوتی میان آرمان شهر و پادآرمان شهر به جا نمی گذارند. افیون ها کلیشۀ قصه ها یا حماسه هایی هستند که قهرمانان مجبورند در مجرایشان حرکت کنند. همچنین می توان آن ها را شکلی از ایدئولوژی دانست که با ترسیم فضایی اتوپیایی کنش قهرمان را منحصر به بستری خاص می کنند .«راز ماندگاری افیون ها همین است. نباید بهشان فکر کنی، نباید درباره شان حرف بزنی چون همین که بگویی دروغ هستند یا راست هستند کار خودشان را کردند» -همان: 101-. تأثیر روایت های ما و دیگران در ساخت هویت، افیون ها را برمی سازد: «قدرت هرکسی در این جنگ بستگی به افیون و حکایتی داشت که می ساخت و بیشتر آن را سر زبان ها می انداخت» -همان: 386-. جنگ افیون ها جنگ روایت ها است: جنگ آرمان شهرها با پادآرمان شهرها؛ بنابراین چشم انداز اتوپیایی اگرچه در جای جای متن به چشم می آید، امکان استمرار آن نیست و حتی فرض تحققش هم از حیز انتفاع ساقط می شود .«زل زده بود به شهر» )همان: 6 و 426- که آغاز و پایان اثر را در چرخه ای گنگ و درهم می نماید، تأکیدی بر همین ثبات سوژه ای است مضمحل در دل ناکجا که راوی ای نامعتبر[15] میخواهد با نقل داستانش خواننده را به بازی بگیرد:
«کاتب تو خود حجابی از میان برخیز» -همان: 313 حاشیه.-
/بختیار علی/
بختیار علی -متولد سلیمانیه ،1960-، نویسندۀ برجستۀ کردستان عراق، آثار بسیاری نوشته است که به فارسی هم ترجمه شده اند، مانند آخرین انار دنیا -2002-، شهر موسیقیدان های سپید -2005-، جمشید خان عمویم که باد همیشه او را با خود می برد -2010--، دریاس و جسدها-2019- و... . رمان های او را که گاهی شکلی بومی از واقع گرایی جادویی خاورمیانه ای را بنیاد کار خود قرار می دهند، می توان در قالب نوعی ادبیات پسامدرن منطقه ای دسته بندی کرد که نویسندگان برجسته ای نظیر سلمان رشدی و اورهان پاموک را در پیشینۀ خود دارد. واقعیت های سیاسی تلخ منطقه که نمودش را به سادگی در مرگ و زندانی شدن تصادفی شخصیت ها به وفور در آثار بختیار علی می بینیم، در همین رویکرد واقع گرای جادویی معنا می یابد. او معمولاً برای تصویرسازی از فضاسازی های یکه ای استفاده می کند که ذیل صفات تفضیلی -«...ترین جهان» مثلاً- به کار می روند یا با تکرارهای متعدد نه فقط در بخش توصیف که در لابه لای کنش های فراوان، فضا را در ذهن خواننده ملموس می کنند: مثلاً در آخرین انار دنیا بستری از رمل و شن در زندان آغازین رمان که تا پایان در گفت وگوها و ذهنیت ها حضور دارد، در برابر کاخی در جنگلی انبوه تصویر می شود که تضادشان بیشتر به ماندگاری آن ها کمک می کند. پذیرش اشیای جادویی مانند فلوت یا انارهای شیشه ای در حکم بن مایه ای تکرارشونده هستند و با دست به دست شدنشان به کار گسترش روایت در فضا می آیند. وجود دوقلوها -در دریاس و
جسدها-الیاس و دریاس( و در آخرین انار دنیا )دو تا از سریاس ها( و چرخه های تکرارشونده
)مانند سریاس که به سریاس های دیگر منجر می شود یا سالار که نزدیک است در صفحات پایانی باد او را مثل عمویش، جمشیدخان، با خود ببرد( به معنای پایان نیافتن مصیبت ها و هرروزگی آن ها در خاورمیانه است.
رمان های او کنش محور هم هستند و شخصیت در گسترۀ پیرنگ کنش های فراوانی دارد .معمولاً در اولین ظهور شخصیت، اطلاعات زیادی داده می شود که برخی هیچ اهمیتی ندارند و برخی صفت غالب آن شخصیت هستند؛ صفتی که گاه خصلتی جادویی دارد -مانند شیشه ای بودن قلب محمد دل شیشه-. نطفۀ جنبه های خیال انگیز رمان در همین معرفی اولیه بسته می شود که تا پایان خواننده را همراهی می کند تا بتواند معماهای مطروحه را دنبال کند و پاسخشان را بیابد. با وجود شکل پسامدرن، شخصیت در رمان های بختیار علی اهمیتی بیش ازحد معمول دارد. اگرچه کنش های فراوانی که گاه فاقد انگیزش های روانی معمول هستند، در شخصیت های او دیده می شود، باز هم شخصیت عمقی دارد که در زمانۀ ما کمتر دیده می شود .
شخصیت ها فاقد روان شناختی نیستند، اما از نوعی دیگر به ساحت درونی شان پرداخته شده است. انگیزش آن ها عمدتاً فراتر از دایرۀ فردیتشان است. اگرچه که رخدادهای فردی عامل آن است، پاسخی که آن ها به رویدادها می دهند، در حوزۀ مسائل ذهنی و روانی شخصی باقی نمی ماند. پاسخ ها نمایندۀ بخش های وسیعی از جامعه می تواند باشد، اما نه بدین معنا که با شخصیت های نوعی مواجهیم؛ انگار که شخصیت ها در هیبت آواهای بزرگ مضمحل می شوند و این صدای جدال آن ها است که به گوش خواننده می رسد. درواقع می توان در پس پشت آن ها نویسندۀ ضمنی[16] فیلسوفی را دید که بی هیچ تعارفی سخنان صلح طلبانه و ضدملی گرایانه و نیز اندیشه های مخالف را در دهان شخصیت ها می گذارد و از ارزش های والای انسانی در کنار سیاست و ایدئولوژی سخن می راند.
از میان همۀ آواهای رمان، بیش از همه آوای مظفر صبحدم است که با دیگر آواهای مخالف و موافق به گفت وگو می نشیند. اگرچه درنهایت در چشم اندازی واقع گرایانه جز بازنده ای اسیر دریاها نیست. حتی در واقعیت رمان هم می بینیم که این حامی آوای صلح جویانه هیچ نقشی در بهبود جهان واقعی ندارد و صرفاً ناظری است که با آوای ناکامانۀ صلح، امید آرمان شهری می دهد که خود نیز در دستیابی بدان ناتوان است. امتناع خروج از پادآرمانشهر بنیاد رمان را برمی سازد؛آرمان شهری دست نایافتنی به مدد ایدئولوژی های شخصی مظفر دست کم در ذهن مخاطب زنده می ماند. شکست در آرمان شهر گشایندۀ جهان های داستانی است. روایت بهشت )آرمان شهر( کسالت بار است و ارزش شنیدن ندارد. تنها جهنم مایه و توان روایتگری دارد، اما تنها ندای نجات از پادآرمان شهر موجود، فراخوان پیمانی سازندۀ آرمان شهر با خوانندگان را ایجاب می کند .
بدین ترتیب ادبیات رهایی بخش در ویرانۀ پادآرمان شهری واقعیت و شکست قطعی قهرمان ،رؤیای جهانی دیگر را بازسازی می کند. مرثیه برای آرمان شهر نخستین گام برای رهایی از پادآرمان شهر است.
در آخرین انار دنیا موقعیت سرگردان راوی در دریا که هر فصل شبی را دربرمی گیرد، بیان عینی موقعیت ذهنی او است. راوی سرگردان با تعلیق های روایی مختص روایت شفاهی در میان نقل رویدادها بر کشش داستان می افزاید، اما مظفر به گفتۀ خودش «نه دنبال حقیقت است و نه در پی حکایت» -همان: 111-، بلکه به سادگی آشفتگی هایش را بیرون می ریزد. دوام داستان حتی با مرگ راوی هم ممکن تواند بود: «حتی اگر صبح این کشتی غرق هم شد یکی از سرنشین ها با شنا خودش را به خشکی می رساند. می تواند از آنجا که من تمام کردم خودش ادامه بدهد» -همان: 120 و نیز 391-. زنجیرۀ داستان را تا بی نهایت می توان ادامه داد؛ دقیقاً به این علت که این رویدادها چرخه ای پایان ناپذیر را روایتگرند. در عمدۀ آثار بختیار علی، شخصیت ها در چنین چرخۀ تکراری ای می افتند که خلاصی از آن به هیچ وجه ممکن نیست؛ جلادت کفتر در شهر موسیقیدان های سپید و مظفر صبحدم در آخرین انار دنیا قهرمانانی غرق در فضای پادآرمان شهری اند که امیدوارانه برای فرار از آن تلاش می کنند: جلادت با گذار عینی به آرمان شهر شهر موسیقیدان های سپید و مظفر با ساختن ذهنی آن در مسیر کنش هایش و مبتنی بر پیمانش در زیر آخرین انار. اما آخرین انار دنیا فقط شبحی از آرمان شهر است؛ گم گشتگی مظفر در دریاها نشانی از ناتوانی برای رسیدن به آرزوها و نقض عهدی است که با سریاس ها بسته است. رویارویی شخصیت های وقت تقصیر و آخرین انار دنیا با آرمان شهرهایشان
افزون بر خط سیر کلی که در لابه لای مباحث مرتبط می آید، اکنون به سراغ آرمان شهرهای برخی از شخصیت های مهم می رویم. برای آرمان شهر معنایی موسع در نظر گرفته ایم که شامل هر رخنه ای در دل پادآرمان شهر فراگیر رمان ها می شود. آرمان شهر در این معنا هر روزن رهایی بخشی است که شخصیت ها می خواهند در آن به آرامش برسند، فارغ از اینکه مخاطبان در کیفیت آرمان شهر با آن ها هم نظر باشند. برای بحث دربارۀ پادآرمان شهر نیاز است تا از چشم انداز آرمان شهر بدان نگریسته شود و اتوپیا خود آشکارگی ارزش افزوده ای است که ایدئولوژی بر واقعیت بار می کند -ریکور ،1398: 197-. وقت تقصیر
به طورکلی، در بخش بزرگی از نیمۀ اول کتاب، اثری از آرمان شهر دیده نمی شود و فضای سیاه پادآرمان شهری چیرگی تام دارد، اما در همان جا هم روزنه هایی دیده می شود. در اواخر کتاب اما با بازی های راوی نامعتبر، امکان وجود شکلی از آرمان شهر رخ می نماید:
آرمان شهر حیات
از همان ابتدا که راوی، حیات را با دوربینی در حال نظارۀ شهر و گوشی شنوای گفت وگوی ابرو و گیسو به تصویر می کشد، به واسطۀ کانونی ساز حیات[17] از واژۀ «حکمتانه» -به جای «هگمتانه»([18] برای مکان اصلی رویدادها استفاده می کند -کاتب ،1383: 7-. بدین ترتیب، پادآرمان شهر غریب پرخشونت رمان با لفظی یادآور آرمان شهر نامیده می شود. حیات خود را از ارکان این -پاد-آرمان شهر می پندارد: «حیف باید یکی اینجا باشد تا آن ها ]مورچه ها[[19] راحت زندگیشان را بکنند. اگر کسی بود شبانه می رفتم و یک زندگی دیگر برای خودم دست وپا می کردم» -همان:(. در نگاه او هگمتانه هم آرمان شهر است، اما نگاه انواع مخاطبان )جز مخاطب آرمانی روایت[20] تازه در اواخر رمان ممکن است تغییر کند: «آنچه در پس هگمتانه پرزجر بودحکمتانه ای پرآوازه بود. حکمتانه خانقاه عرفا و دراویشی بود که از همه جای ایران و حتی کشورهای اطراف به آنجا آمده بودند» -همان: 377-.
بااین حال، حتی حیات هم به دنبال رهایی ابرو از -پاد- آرمان شهر است: «حیات به بام نگاه می کرد: بدش نمی آمد بام خانه به بام های دیگر راه داشته باشد و آن ها بخواهند ابرو را یک طوری فراری بدهند... مدت ها بود بهش تلقین می کرد که باید خودش را بکشد. ابرو زیر بار نمی رفت. فهمیده بود با کشتن خودش، شکست را قبول کرده» -همان: 27-، اما ابرو که اعتقادی به رهایی ندارد، با وجود اضمحلال وجودی شخصیت ها در این رمان، به مقاومت می اندیشد؛ مقاومتی که سودی ندارد. در ادامۀ روند اضمحلال، فرایند تخریبگر روایت کاتب، مقاومت را هم بی معنا می کند: «حتی جرئت گریه کردن نداشت چه برسد به کشتن خودش» -همان: 32-؛ چرا که با فروپاشی شخصیت ،«روایت» برانگیخته می شود و برجستگی می یابد: «جنگ بین او ابرو و یا عاصی ها نبود. جنگ او و افیون ها بود» -همان: 135-. «حیات شک نداشت آوردن ابرو در آن جمعه به خانه اش چه بلایی سر آن ها و افیون هایشان می آورد» -همان: 136-. «حیات می خواست حکایتش را آن طور که می خواهد سر زبان ها بیندازد و افیون ها را تو چنگش بگیرد»-همان:
151-. شخصیت در قبال پیرنگ سازی راوی نامعتبر توان هیچ گشایشی ندارد. اساساً افیون
-روایت پادآرمان شهر- نه تنها گرهی از کار اسیران پادآرمان شهر نمی گشاید، بلکه روزن های آرمان شهری را هم با بی اعتباری افراطی اش مسدود می کند. اسارت حیات ناگزیر است: «گاهی فکر می کنم تجسم اعمال یا خواب سنگی، درختی، آبی ،چیزی هستم، در لباسی که او می خواهد.» «... چون فکر می کردم افیون، خاطره و... فر خدا هستم یا تعبیر... و تجسم افیون خدا. چون در ذکر او را درک می کردم و می فهمیدم که هست» -همان: 173-. کارکرد چنین شخصیت هایی که پیوسته از وجود تهی می شوند چیزی جز نظاره نیست: «رضاقلی تن به خیلی چیزها داده بود تا بتواند حیات را از نزدیک آن طور تماشا کند که حیات ابرو را تماشا می کرد» -همان: 150-؛ کارکردی که به خوانندگان نیز تسری می یابد.
حیات در یکی از اصلی ترین تجسم هایش، حکیمی الهی است؛ همانی که باید پیشوای مدینۀ فاضله باشد: «می دانم حیات جزء حکمای عصر است» -همان: 287-؛ «حیات تشنۀ علم و خرد بود. و به خاطر همین دانستن به دام حکومت افتاده بود. قصد داشت با نفوذی که به حلقۀ حکومت پیدا می کرد مدرسه اش را برپا کند» -همان: 294-؛ «در لباس هگمتانه، حکمتانه کار خودش را می کرد» -همان: 292-؛ «باید به هر وسیله ای هست خیرالموجودین به داخل حکومت سرازیر شوند تا از مدینۀ فاضله آن قدرها دور نشویم که اسمش در یادمان نماند.» «خود حکومت هم مایل به وجود آن مدرسه بود: می خواست این مدرسه باشد و به بدنۀ حکومت چنین کسانی وارد شوند چون اگر آن حکما و عالمان علاقه مند به مورچه ها نبودند حکومت هم ماندگار نبود .
حکومت پر بود از آدم های طماع و دنیازده... هرچه بود حکومت خود را به ندیدن مدرسه می زد .
قبول کرده بودند، عده ای عاصی را که خطر آن ها در آینده می رود حیات جلو جلو دستگیر کرده و به هگمتانه می برد تا پیشگیری کند از شورش ها و فسادهایی که آن ها در آینده راه خواهند انداخت .«حکومتیان از همه چیز آن مدرسه بااطلاع بودند. هرچند خود را به بی خبری می زدند .
اما همه چیز با اطلاع آن ها بود .«می گذاشتند شاگردان مدرسه به داخل حکومت سرازیر شوند و در جاهای مهم گماشته شوند بی آنکه نظر کسی را جلب کنند» -همان: 297-. اما چیزی او را بیش از هر شخصیت دیگری تباه می کند- که رهایی از آن هم ناممکن است: «شاید زخمی که به مرور به بدن حیات افتاده بود زخم دانایی بود.... مرض فهم به اول جایی که زده بود آلتش بود .
داشت آلتش را فاسد می کرد و از بین می برد تا محوش کند. این سرنوشت بزرگ ترین استاد زمان بود» -همان: 298-. فارغ از انهدام ظاهری بدن، ادغام شخصیت ها در یکدیگر -برای نمونه نک: بنار ،1398: 95-98- هم به محو آن ها کمک می کند. اما زوالی که شخصیت اصلی -پاد-آرمان شهر دچارش می شود، در زدایش آن هیچ نقش عینی ندارد؛ قهرمان چاره ای جز همزیستی ندارد؛ تنها در یکی از چندین شکلِ متطور روایت خلاف واقعی که راوی نامعتبر ارائه می کند، در میان همۀ امکان ها، امکان جایگزینی پادآرمان شهر به جای آرمان شهر دیده می شود که بی اعتباری تأکیدشدۀ روایت ها مانع از پذیرش آن می شود.
آرمان شهر ابرو
از آنجا که گاه میان ابرو و حیات هم تفاوتی دیده نمی شود و حتی می توان آن ها را یک شخصیت فرض کرد، بخش زیادی از مطالب بالا به ابرو هم مربوط می شود. انگار که این رمان اثری تک شخصیتی است که همۀ شخصیت ها پرهیبی از شخصیت اصلی هستند که به صورت متکثر و متناقض تصویر شده اند و اگرچه در ساختار پیرنگ کنش های متفاوتی دارند اما در پرتوتخریب وجود شخصیت ها جلوۀ واحدی می یابند: «او حالا دیگر خود ابرو بود» -کاتب ،1383:
339(؛ «شبیه ترین کس به او ابرو بود» -همان: 373-؛ «حالا اگر من بگویم نام اصلی حیات ،ابروست، و وقتی از کوه پایین آمده نامش را حیات کرده تا بتواند زندگی تازه ای را شروع کند تو چه داری بگویی؟» -همان: 395-.
کوه را می توان آرمان شهری فرض کرد که جایگاه مبارزان راه آزادی است، اما این تصور هم به زودی نقش بر آب می شود: «-ابرو- یا باید جلو افیون هایی که برایش ساخته بودند می ایستاد یا جلو حکومت. می دانست حریف افیون های آن ها نمی شود. مجبور شد جلو حکومت بایستد» -همان: 95- حتی رهاکردن کوه نیز از معنای پایداری تهی می شود: «-ابرو-- تو کوه گیر افتادم ،چون خو کردم این طوری کیف کنم. بعضی موقع ها آدم خو می کند به کیفی که نمی تواند دست از سرش بردارند. یک جور افیون می شود برای آدم. تو فقط بهانه بودی از کوه پایین بیایم و آمدم. نه اینکه دلم بی تقصیر باشد نه، آن هم تقصیر داشت اما وقت تقصیرش شده بود دیگر» -همان: 336-؛ بنابراین بی اعتباری روایت به هیچ آرمان شهری اجازۀ بقا نمی دهد.
آرمان شهر گیسو
تردیدها در این شخصیت هم از مرز شک فراتر می روند و به انهدام شخصیت می رسند:
«می ترسید روزی به خودش بیاید که او هم عاشق حیات شده باشد: دور می دید این را چون نزدیک بود... شاید بی علت نبود حیات را به بهانۀ دیدن خانه کشانده بود آنجا» -همان: 56-57-.
آشکارا روشن نیست که گیسو زندگی با کدام یک را می خواهد و کدام یک از این دو وضعیت برایش موقعیت آرمان شهری پررنگ تری دارد؛ به خصوص که افیون ها اجازۀ شفافیت به حقایق رمانی نمی دهند: «گیسو مدتی بعد از گم شدن حیات حامله شده بود. معلوم هم نشد کی شکمش را بالا آورده و او چطور بچه اش را سربه نیست کرده. تو خرابه ها طفلی مرده پیدا کرده بودند که هیچ کسی نمی دانست مال کیست. شکل بچه آن ها را یاد کسی می انداخت: دیگر کسی نمی خواست یاد او بیفتد: بی دلیل نبود می گفتند حیات به خاطر قولش به گیسو ابرو را فراری داده: دربارۀ گیسو حرف می زدند تا نشان بدهند دست حیات و گیسو و ابرو تو دست هم است» -همان: 383-. اگرچه در میان این حجم گزاره های بی اعتبار، نمی توان به هیچ سخنی اعتماد کرد ،بدیهی است که هردو وضعیت به خاطر شکل روایت، امکان استمرار آرمان شهر را از موقعیت سلب می کنند.
آخرین انار دنیا
در ادامه و در لابه لای نقل گفتارهایی از آخرین انار دنیا به برشماری چهار آرمان شهر شخصیت ها می پردازیم که هریک در نقش آوایی یگانه در کار گسترش فضای گفت وگویی روایت اند.
آرمان شهر یعقوب صنوبر
جملات نخست رمان[21] نشان می دهد که قهرمان در شرایط ویژه ای قرار دارد. بهظاهر کشور در موقعیتی پادآرمان شهری است که در آرمان شهر کاخ از او محافظت می شود، اما آشکار است که واژۀ اسارت، این شهر آرمانی را به بازی می گیرد و قهرمان مشتاق گریز از آرمان شهر به پادآرمان شهر است. او پیش تر، بیست ویک سال هم زندانی بوده است که خود بر موقعیت پادآرمان شهری پیشینی او صحه می گذارد. درواقع، این اسارت در کاخ، موقعیتی مرزی میان دو پادآرمان شهر است که خود امکان پایش ندارد و نفس اسارت از آن پادآرمان شهری ویژه می سازد. یعقوب صنوبر، رهبر، که همیشه در هاله ای از کیفیات واقع گرای جادویی ظاهر می شود، رابطۀ خاصی با قهرمان اصلی، مظفر صبحدم، دارد: «-یعقوب صنوبر گفت-:
...فرشته های من برای تو، شیطان های من نیز برای تو... ... از بچگی این طور بودیم. او چیزهای خود را برای من می گذاشت، من هم چیزهای خودم را برای او» -علی ،1400: 7-. اما یعقوب تنها بلاها را نصیب مظفر می کند. یعقوب غرق در پادآرمان شهر، به آرمان شهر ساختگی خودش پناه می برد، اما مظفر که چندان نقشی در ساختن پادآرمان شهر نداشته، مصمم به گریز از آن و ساختن دنیایی بهتر است.
«بعد از قیام رهبر و وزیر و سیاستمدارها... هریک خلوتی خصوصی برای خود ساخته بودند... می خواست زیبایی و معصومیت و حکمت هم در تملک او باشند. من دیر فهمیدم که او ـ
می خواهد تمام چیزها را برای خودش حفظ کند» -همان: 61-. همه به دنبال ساختن آرمان شهرند ،اما آرمان شهرهای شخصی: خصوصی سازی آرمان شهرها. درواقع، بدین ترتیب آرمان شهر از معنای اصیل خویش تهی می شود و به جای سعادت عامه، نفع شخصی را دربرمی گیرد. حتی مظفر صبحدم هم می گوید: «زبانم را فراموش نکردم، بلکه در آن سال های دور و دراز زندان وقت آن را داشتم تا زبان دیگری خلق کنم: زبانی شاعرانه» -همان: 8-9- که نشانی از اتوپیای انفرادی دارد؛ همانی که انگیزش اصلی کنش های او است .«پس از گذراندن چند سال در زندان... از فکر کردن به سیاست دست برداشتم» -همان: 11-. اگرچه مقصود گذار از نگاه سیاسی به نگاه انسانی است، در پس پرده شکلی از همان خصوصی سازی دیده می شود.
«--یعقوب:- تو اسیر نبوده ای، بلکه در حقیقت از آن ناپاکی ها و پلشتی ها به دورمانده ای ...می توانستم ده سال پیش از این آزادت کنم» -همان: -. از نگاه یعقوب، زندان هم آرمان شهری برای مظفر بوده است و می بینیم که به طورکلی، یعقوب به عنوان یک فرماندۀ نظامی- سیاسی پیوسته در کار جعل آرمان شهرها هم برای مظفر هم برای مردم است: «تو تنها کسی هستی که بیست ویک سال گناهی مرتکب نشده ای، پرنده ای را آزار نداده ای، نجنگیده ای» -همان: 59-.
آرمان شهر بی گناهان زندان است که توان بدکاری را از آدمی سلب می کند .«-یعقوب- گفت:
«آزادی ما را می کشد...» لحظه ای فکر کردم می خواهد از آزادی من را مصون کند» -همان: 34-. این نگاه همان چیزی است که ارزش افزودۀ ایدئولوژی را بر واقعیت آرمان شهر ساختگی -ایدئولوژیک- کاخ آشکار می کند.
آرمان شهر خواهران سپید
پیمان ها سازندۀ آرمان شهرند؛ از نوعی ذهنی که امکان پایداری درونی دارند: دو خواهر با پیمانشان با یکدیگر-همان: 40-41- آرمان شهری نفوذناپذیر برای خود می سازند که تا پایان برجا می ماند .پیمان برادری شان با سریاس اول -همان: 123- نیز از همین سنخ است. از میان همۀ شخصیت های این رمان فقط خواهران سپید توان وفای به عهد و رسیدن به هدفشان -پیوند جاودانی با یکدیگر و سوگواری ابدی برای سریاس و نپذیرفتن سریاس های دیگر- را دارند. پیمان ها بسته می شوند تا اتوپیا را بسازند، اما گاه خود به ایدئولوژی تبدیل می شوند و بخشی از ارزش افزوده به واقعیت:
«خواهران سپید مثل همیشه اصرار داشتند هیچ کس دیگری را که اسمش سریاس صبحدم باشد نپذیرند، آن ها انسان را با یگانگی اش دوست داشتند مثل چیزهای نادر و کمیاب» -همان: 348-، اما آدمیان متنوع اند و پذیرش آن ها شرط دوام بقا است. بدین ترتیب، شاهد تصادم جهان واقعی پادآرمان شهری و ایدئولوژی ای هستیم که خود را در قلب آرمان شهر جای می دهد. تفاوت بنیادین نگاه خواهران با مظفر را به روشنی می توان در اینجا دید: «آن شب خواهش کردم بیایند و سریاس --سوم- را ببویند و هرم آتشی که دلش را می سوزاند، حس کنند. اما نیامدند... آن ها نمی خواستند هیچ چیز آن پایان را که دیده بودند تغییر دهند» -همان: 349-. «-خواهران سپید- گفتند: پیر زخم ها ،بعد از عمری اندیشیدن به این پسر -محمد دل شیشه- حالا حس می کنیم دوستش داریم. حس می کنیم از اولین لحظاتی که با لباس های خیسش روی آب ایستاده بود، دوستش داشتیم، به او عشق می ورزیدیم، اما با محبت هیچ کاری از پیش نمی رفت... از صمیم دل نمی خواستم احساس گناه کنند. می خواستم اطمینان به پاکی خود را از دست ندهند. ... به دریا می گویم: تمام این داستانی که من برای تو و این پناه جویان سرگردان تعریف می کنم، هیچ متهمی در آن وجود ندارد...» -همان: 382-383-. مظفر با وجود دیدگاهی مخالف چشم انداز خواهران سپید اما بی هیچ دشمنی و ملامتی پذیرای آن ها -دیگری- است: «اگر جنگ نهایت عدالت هم باشد، همیشه زمین را لبریز غم می کند. نه اکرام کوهی من از عدالت حرف نمی زنم... عدالت خیلی وقت ها از ناعدالتی سخت تر و خشن تر است... من دربارۀ وقف کردن انسان برای انسان حرف می زنم... آخرین انار را برایت جا می گذارم» -همان: 386-387-. ایدئولوژی و اتوپیا در اندیشۀ آوای خواهران سپید به گوشه گرفتن در جهان درونی و لجاجی مثبت با جهان بیرونی می گراید، اما در نگاه مظفر صبحدم به سوی فراموشی کینه و پذیرش همگانی می رود.
هیچ عشق به فرجام و وصال رسیده ای را نمی توان در این رمان مشاهده کرد گویی که پادآرمان شهر اجازه اش را نمی دهد .«دوست دارم از ابتدا خاطرجمع باشید که هیچ وقت سریاس صبحدم و آن دخترها عاشق هم نشدند. این حکایتی که من می گویم از عشق تهی است» -همان:
93-؛ چرا که در پادآرمان شهر رؤیای عاشقی بیهوده است و سرانجام آن محمد دل شیشه است .
شاید از این منظر، پیشاپیش خواهران سپید انتخاب منطقی تری داشته اند!
آرمان شهر سریاس ها و دوستان
سریاس ها -که «هریک اناری بلورین با خود داشتند تا خاطرۀ باغی را که در آن روییده اند فراموش نکنند» )همان: 315(- و دوستانشان )محمد دل شیشه و ندیم شاهزاده( مانند دیگر شخصیت ها پیمان هایی زیر درخت انار دارند -همان: 137- که اتوپیای آن ها را برمی سازد .«مننام آن درخت انار را «آخرین برادری دنیا» می گذارم» -همان: 266-. محمد دل شیشه اسیر مرگی رمانتیک می شود و ندیم شاهزاده که «کودکی بود که همۀ حکایت های راه ها را از بر بود» -همان:
136-، نابینایی است که علی رغم وعده شفا نمی یابد، اما خدشه ای بر آرمان شهرش وارد نمی شود؛ او موجود نایافتنی رمان است که پیوسته در سفر است و دستیابی به او تقریباً ناممکن است .
سریاس ها هم هریک به راهی متفاوت می روند که البته همه به سوی تباهی و غرق در پادآرمان شهر است: «-سریاس اول- در رؤیای روزی بود که قوانینی برای بازار تدوین کند، نقشۀ شهر دیگر و دنیایی دیگر را در سر داشت» -همان: 115-. سریاس اول با وجود ذهنیت اتوپیایی در همین برهوت خاکی زندگی می کند؛ اهل مصالحه است و با پذیرش شرایط به مقاومت ادامه می دهد. برای بهترشدن وضعیت دست فروشان تلاش می کند و در دوستی با خواهران سپید، جز دوستی به چیزی نمی اندیشد: «اما بازار جنگل است و همیشه مثل جنگل باقی خواهد ماند» -همان: 119-. سریاس که «رؤیای ابرمردشدن» داشت -همان: 155-، حتی پس از مرگ هم امکان نزدیکی به آرمان شهرش را نمی یابد: «می دانستیم که هرگز آخرین انار دنیا را پیدا نمی کنیم، اما فکر کردیم در مسیر آخرین انار دنیا دفن شود بهتر است تا در گورستان هایی که نمی خواست آنجا به خاک سپرده شود. آن شب هر چهار نفر تصمیم گرفتیم در آن دشت خاکش کنیم» -همان: 170-.
سریاس دوم هم سرنوشتی بهتر از اولی ندارد: «بعد از مرگ سریاس تمام زندگی ام دگرگون شد، برای آخرین بار در یک غروب زیر آخرین انار دنیا رفتم... انار شیشه ای را برداشتم و تا قدرت داشتم از آن بلندی آن را به پایین پرت کردم... بعد از مرگ آن ها آزادی شیطان درونی ام را حس می کردم» -همان: 275-. به همین دلیل در پادآرمان شهر ماندگار می شود یا اینکه برعکس ،به دلیل ماندگاری در پادآرمان شهر چنین ناامید می شود: «من رویۀ ناپاک سریاس هستم» -همان:
228- . «دختران سپید... تا دم مرگ به چشم شیطان نگاهم می کردند» -همان: 242-. انگار سریاس دوم اساساً شخصیتی پادآرمان شهری است که حضوری بدین سان اندک در جهان آرمانی دارد. او تفاوتی بزرگ با مظفر صبحدم دارد که با وجود همۀ مشکلات ایمانش را از دست نمی دهد.
سریاس سوم هم از پادآرمان شهر شیمیایی شدگی به آرمان شهر آسایشگاه رفته اما آن هم خود پادآرمان شهری است و قرار است که برای آزمایش های علمی به آرمان شهر اروپا برود که آن نیز برای او پادآرمان شهری خواهد بود؛ چرا که پادآرمان شهر در اندرون او است و بی هیچ گناهی مجبور به همراهی آن تا ابد است و راه فراری ندارد: «محبت درد آن بچه را دوا نمی کند» -همان: 317-.
می توان از چشم اندازی دیگر، سریاس ها را فرشتگانی دانست که در پادآرمان شهر هبوط کرده اند که به عکس این بار آدمی وظیفۀ نجات آن ها را دارد و تمامی نجات دهندگان، مظفر و یعقوب، ناتوان در اجرای برنامۀ نجات اند و بیشتر به گم گشتگی آن ها کمک می کنند؛ یعقوب با دادن آن ها به خانواده های مختلف و مظفر با گم شدن خودش در دریا و ازدست دادن آن ها.
آرمان شهر مظفر صبحدم
سوگندها همچنان آرمان شهرساز هستند: «سوگندی ابدی خوردم که نپرسم کدام یک پسر من بوده اند. باید هردو را می پذیرفتم» -همان: 201-؛ «در آنجا -کنار آخرین انار دنیا- پیمان ابدی خودم را نوشتم و تصمیم گرفتم هرجا که رفت دنبالش بروم، تا هنگام مرگ پیش او بمانم، هرجا که رفتم داستان سریاس ها را با خود ببرم» -همان: 344 و نیز 321-322 و 333-. بدین ترتیب مظفر صبحدم آرمان شهری ذهنی می سازد که زنده ترین همۀ آن ها و فراتر از همۀ زندان ها است ،اما راوی نمی تواند به این آرمان شهر پیمانی خود وفادار بماند و آوارۀ دریاها می شود. روایت مظفر گم گشته در دل دریاها -قاب بیرونی روایی- خود نشان از گرفتاری او در زمان-مکانی[22] پادآرمان شهری است که بیانی از وضعیت آدمی آویخته در میانۀ آرمان شهر و پادآرمان شهر است .تنها راه رستگاری راوی، توانش روایت رویدادها است و جالب اینکه حتی با وجود گم گشتگی و احتمال مرگ در دریا، باز هم روایتش از دست نمی رود و شاید تنها از این منظر به پیمان وفا شده باشد .او در نوعی آرمان شهر روایی سکنی گزیده است؛ آرمان شهری که صرفاً با گفتن از پادآرمان شهر معنا می یابد. عمل روایت، زدایش پادآرمان شهر برای نسل های آینده و سریاس های دیگری است که می آیند؛ ساختن دنیایی بهتر با تخیل دنیایی آرمان شهری که در پی فراموشی پادآرمان شهرها است. بدین معنی اتوپیا معنایی بی اندازه مثبت و انسانی می یابد که می توان آن را در چارچوب چشم انداز ارنست بلوخ بررسی کرد: «من نمی میرم. من هیچ مرگی را نمی پذیرم. نه
مرگ سریاس ها، نه مرگ خودم... کسی که بخواهد اعتنایی به مرگ نکند، باید تا آخر به دنبالزنده هایی بگردد که آن ها را از دست داده... راه آن هایی که اعتنایی به مرگ ندارند فرق می کند .راه درازتر و پیچیده تری است. راهی که به راه من در این بیابان و دریا شبیه است. آن ها که به مرگ اعتنایی ندارند، محکوم اند با زندگی بازی سنگینی را شروع کنند. محکوم اند به دنبال تمام رفقا و دوستان و هم مسلک هایشان بگردند و مطمئن باشند یک بار دیگر آن ها را در جای دیگری پیدا می کنند» -همان: 377 و نیز 178 و 381-.
پیش تر دیدیم که تفاوت مظفر و یعقوب در آرمان شهرهای شخصی آن ها است: «گفتم: ...
می خواهی با تفکر به جهان، تخیل در جهان و طبیعت زندگی و هستی، انسان را از خاطرۀ خودت محو کنی... . تو به این خاطر زنده ای تا آن ها را فراموش کنی، من به خاطر آن زنده ام که دوباره آن ها را به خاطر بیاورم. راه من و تو یکی نیست» -همان: 356-، اما با همۀ این تفاوت های بنیادی، نویسندۀ ضمنی از ایدئولوژۀ بنیادین خود چنین رونمایی می کند: «گفتم: «یعقوب صنوبر ،من دنبال این نیستم که گناهکار را پیدا کنم. دنبال سریاس صبحدم هستم، نه دنبال گناهکارها» -همان: 366-. با این نگاه پذیرا، دوگانۀ من و دیگری فرومی ریزد: «بیشتر برایم معلوم شد ما شبیه هستیم. بیشتر فهمیدم من نیمۀ به خواب رفتۀ او هستم و از خواب بیدار شده ام و نمی خواهم بخوابم. ... او مرا همه جا کشته بود جز در خاطراتش» -همان: 35 و نیز 368-369-. گویی عینیت یعقوب در پادآرمان شهر می کوشد تا دست کم ذهنیتش را در آرمان شهری اسیر کند: «اسارت من برایش مهم تر از آزادی خودش بود» -همان: 65-؛ زیرا که عینیت یعقوب غرق آلودگی است و ذهنیتش در قالب مظفر در جست وجوی رهایی است که با سیر رمان و غرقگی مظفر در پادآرمان شهر، آن هم نابود می شود، اما مظفر، مستقل از او راهی دیگر در پیش دارد: «فهمیدم خلوتی که او صحبتش را می کند، چیزی جز پیمان دیگری نیست که می بایست من و او مهرش می کردیم و نکردیم... آن خلوتی که او از آن صحبت می کرد، جز رؤیایی شبیه رؤیاهای زیر آخرین انار دنیا، چیز دیگری نبود. من و او یک نفر بودیم که قسمت شده بودیم، همانجور که سریاس ها یک نفر بودند و قسمت شده بودند... . من و او تا ابد از همدیگر جدا شده بودیم و دیگر هم پیوند نمی خوردیم... . من دیگر نمی توانستم پیمانی با او داشته باشم، برای آنکه می دانستم او یک پیمان را می خواهد، پیمانی که آسوده به این داستان پایان دهد. من هم به دنبال پیمانی می گشتم، پیمانی که تا پایان به دنبال داستان سریاس ها برود و هرگز به آن پایان ندهم و زیر بار گناهانش شانه خالی نکنم. خلوتی که او از آن می گفت، آسودگی من و او بود در انتهای سفرمان به دنبال خود، پیمانی هم که من از آن گفتم، مهیاشدن بود برای عدم آسودگی، ... پیمان ساختن پایان دیگر برای این داستان... . می خواست به پایان برسیم، اما من بر آن باور بودم هنوز در آغازم» -همان: 370-371-. بدین ترتیب، بار دیگر شاهد تأکیدی محکم بر انگارۀ استفاده از آرمان شهر برای محو پادآرمان شهریم که جز به یاری روایتگری مکرر آن ممکن نخواهد بود؛ حتی اگر امیدی برای ماندگاری روایت متصور نباشد و قهرمان توان رهایی از پادآرمان شهر نداشته باشد. نتیجه گیری
ساختار ذهنیت خودش را در کلیت رمان نشان می دهد. در ایران با شعارهای به ظاهر چپ گرایانۀ اصولگرایان، صدای پای ویرانی طبقۀ متوسط می آید و در عراق، امید بهبود و ضعف روزافزون صدام کورسویی می زند. بورژوازی فعال با درک موقعیت، در تکاپو است و نظاره گر؛ در ذهنیت پیش بین نویسندۀ عراقی با امیدی روبه زوال، رفتن صدام بستری برای پویایی ناکام فرض می شود؛ بنابراین امید آرمان شهری پررنگ رو به اضمحلال است و شخصیت های ازبندرسته اسیر بندی بزرگ تر می شوند و تنها روایت آرمان شهر به عنوان ابزاری برای زدایش جهان پادآرمان شهری فرض می شود و ذهنیت پیشرو نویسندۀ ایرانی با ناامیدی چشم انداز سیالی را به تصویر می کشد که «چپ آوازه افکند و از راست رفت» و تفاوتی میان آرمان شهر و پادآرمان شهر نمی بیند؛ بنابراین با وجود بهره گرفتن از توانش روایی، با همسانی آن ها -آرمان شهر و پادآرمان شهر- تمایزشان را بی معنی جلوه می دهد؛ شاید که روایت به کار پیرایش پادآرمان شهر فراگیر بیاید. امیدی که با فهم اینکه مسئله فراتر از بنیادهای معرفت شناختی است ،زیرساخت های هستی شناختی را ویران می کند. هردو رمان آیینۀ آیندۀ جهان خاورمیانه ای را در ساختارشان بازتاب می دهند و ناکامی، خصلت مشترک رمان و عینیت جهان واقعی است که گذشته، حال و آینده را در پادآرمان شهری در آرزوی ناکجاآبادی دست نایافتنی ترسیم می کند. از ادبیات رهایی بخش کاری برنمی آید جز بیان واقع آن هم در شکلی به ظاهر غیرواقع گرا -روایت گسست های انسان و جهان و درماندگی آدمی در خلق پیوند.-
تأکید بر اهمیت شخصیت در اثر بختیار علی و اضمحلال شخصیت در کار کاتب بدین معنینیست که شخصیت های کاتب عمیق نیستند، بلکه تفاوت در ایجاب وجودی آن ها است .
شخصیت های کاتب پیوسته در زوال و ایجادند و قوامی از نوع شخصیت های بختیار ندارند. به همین دلیل هم مسئله داری آن ها تا حدودی شبهه برانگیز است و نمی توان آن ها را شخصیت های مسئله داری از نوع رمان های مدرن فرض کرد؛ چرا که وجودشان زیر سؤال است. حرکت به سوی سیاست های بازار آزاد که از دورۀ هاشمی شروع شده و در عهد خاتمی هم استمرار می یابد -میرسپاسی ،1388: -، نوعی از شیءوارگی را بر جامعه تحمیل می کند که شخصیت را مضمحل می سازد: «... در مجموعۀ این ساختار و ساختارهای اساسی جامعۀ معاصر مناسباتی را نشان می دهند که در آن ها، اشیا از دوام و استقلالی برخوردارند که اشخاص آن را به طور فزاینده از دست می دهند... . در عرصۀ ادبی، دگرگونی اساسی در وهلۀ نخست... بر وحدت ساختاری شخصیت و اشیا متکی است؛ وحدتی که به صورت محو کمابیش جدی شخصیت و تقویت خودفرمانی اشیا درآمده و در این روند خودفرمانی اشیا و محو شخصیت به هم پیوسته اند و از گستردگی یکسان برخوردارند.» -گلدمن ،1371: 271-272(.[23] خودفرمانی در کار کاتب را می توان در الزام حرکت شخصیت ها در قالب های افیونی ملاحظه کرد که تلاش برای تخطی از آن، همان تفاوت توپیا[24] )تفاوت میان اینجا/بدجا یا پادآرمان شهر و آنجا/ ناکجا یا آرمانشهر- را شکل می دهد.
برخی سال های 1368-1384/1989-2005 را دورۀ ترمیدور ایران می دانند و دورۀ ریاست جمهوری خاتمی را راهی برای توسعه و پیشرفت ایران فرض می کنند -آبراهامیان ،1389: 318 و 328-333-. درواقع، از دوران هاشمی رفسنجانی و به ویژه پس از جنگ دوم خلیج فارس، با قدرت گرفتن راست مدرن در برابر راست سنتی، حرکت به سوی سیاست های جهانی شدن ،تعدیل اقتصادی، خصوصی سازی، تشویق سرمایه گذاری خارجی و... شدت گرفت -بشیریه ،
1381: 169- و با ائتلاف راست مدرن و چپ اسلامی، دولت خاتمی با همۀ موانع موفقیت های زیادی به دست آورد -نک: کدی ،1388: 62-87-. بااین همه ،«در میان کارشناسان ایرانی یا خارجی در این مورد اتفاق نظر وجود ندارد که آیا با توجه به وضع پیچیدۀ موجود و مسائل عمدۀ داخلی و خارجی که در اوایل سال 2003/ اواخر 1381 هنوز بلاتکلیف است، باید با خوش بینی یا بدبینی به آیندۀ کوتاه مدت ایران نگریست.» -همان: 83(.[25] حضور دولت پنهان و موانع توسعۀ سیاسی اجازۀ تداوم مسیر را نمی داد. البته در کنار سرخوردگی از اصلاحات ،نمی توان بر دستاوردها و امیدواری های حاصل از آن چشم بست- -Axworthy, 2013: 367369-. از میان همۀ راه های جایگزین، ایران به سمت نظامی گری می رود و در انتخابات 1384 حضور کاندیداهایی با سابقۀ نظامی و انتخاب احمدی نژاد، چشم اندازهای سیاسی را تغییر
می دهد- 1297-Alamdari, 2005: 1296-. ناکامی در اصلاحات واقعی اقتصادی، وابستگی بیش ازحد به نفت، تأثیر تحریم ها، تورم و بیکاری فزاینده اوضاع عصر احمدی نژاد را بدتر کرد .
البته نرخ رشد به دلیل افزونی قیمت نفت بالا بود، اما بااین حال او به سراغ کاهش یارانه های دولتی به ویژه بنزین رفت که در تضاد با شعارهای چپ او، حرکتی آشکار به سوی جناح راست و اقتصاد بازار بود- 397-Axworthy, 2013: 396-.
اما تاریخ عراق پیچیده تر است و باید کمی به گذشته برگشت: تمرکز صدام از 1968 -که معاون و همه کارۀ احمد حسن البکر، رئیس جمهور عراق، شده بود- بر برنامه های توسعه و رفاه اجتماعی، ملی سازی صنعت نفت، اصلاحات ارضی و... موجب تسریع در توسعۀ عراق شد، اما او نیز با رسیدن به ریاست جمهوری- 1358/1979- زیر سایۀ جنگ با ایران، در سال 1987 به سراغ شکلی از سیاست های تعدیل ساختاری و خصوصی سازی رفت -برای اطلاع بیشتر نک:
99-Alnasrawi, 1994: 96(، اما پس از حملۀ عراق به کویت) 1369/1990( و مناقشات بعدی ،برنامۀ نفت در برابر غذا) 1995-2003( چیزی از عراق باقی نگذاشت که به چپ یا راست فکر کند. البته اقلیم کردستان با از سرگذراندن سرکوب های پیوسته و فجایعی مثل عملیات انفال )1988( و حملۀ شیمیایی به حلبچه) 1988(، از سال 1991 عملاً خودمختاری یافته بود، اما از سال 1994 درگیری های نظامی حزب دموکرات کردستان و اتحادیۀ میهنی کردستان )با گرایش های چپ و با مرکزیت سلیمانیه( شدت گرفت که با پادرمیانی آمریکا در سال 1998 بهآتش بس انجامید. به طورکلی، تحریم ها موجب ویرانی های فراوان در عراق شد. البته کردها با وجود اختلافات داخلی به دلیل کمک های مالی و تجارت با همسایگان، پیشرفت اقتصادی قابل توجهی داشتند. سال 1994 شرایط زندگی به پایین ترین سطح خود رسید، اما دو سال بعد عراق صادرات نفتش را آغاز کرد و در سال 1998 براساس برنامۀ نفت در برابر غذا صادرات بیشتری انجام شد و در سال 2000 درآمدش خیلی بیشتر شد. حملۀ آمریکا) 1381/2003( بر بدی اوضاع افزود و بی نظمی و ناامنی را گسترش داد. قانون اساسی سال 2004 تنها اعتماد اندکی در مردم برانگیخت و هم شیعیان و هم کردها با آن چندان موافق نبودند )نک: Polk, 191-2006: 155(. البته کردها روابط خوبی با آمریکایی ها داشتند و با وجود بی قانونی و غارت در کشور، کردستان به استثنای برخی تحرکات اسلام گرایان تندرو تا حدودی نظم و امنیت داشت )Abdullah, 2006: 108(. بااین حال مردم عراق از آمریکایی ها به عنوان نیروهای آزادی بخش استقبال نکردند و با وجود خوشحالی از رفتن صدام، از اشغالگری آن ها می ترسیدند) Hunt, 2005: 107(. گزارش های اقتصادی گروه بانک جهانی هم گزارشی از وعده های تحقق نایافته تا یک دهه بعد را فهرست می کند و نمی تواند چشم اندازی خوش بینانه عرضه کند -نک:
.-Bank, 2014
به نسبت ثباتی که در ایران آن سال ها شاهدیم، کردستان عراق سرشار از فراز و نشیب ها است؛ تراژدی ها و امیدهایی که پیوسته احیا و امحا می شوند. در چنین قالب تاریخی ای اتفاقاً شخصیت و ویژگی های فردی او است که گمان می رود اگر شتاب روزگار اجازۀ تداوم بدو دهد، ممکن است کاری کارستان کند. در کنار تداوم رنج سریاس ها، موقعیت پرافت وخیز رهبران-و پیش برندگان داستان مانند مظفر صبحدم یا حتی یعقوب صنوبر- به بهانۀ عدم امکان استمرار در وضعیت ثبات، اهمیت شخصیت را برجسته می کند، اگرچه آن هم در پوششی از تردید امید چندانی نمی آفریند. درنتیجه برخلاف رمان کاتب، وجود شخصیت نقطۀ اتکایی است در گذر پرپیچ وخم پیرنگ، اما این هردو انکاری بر وضعیت پادآرمان شهری جهان داستانی خویش ندارند؛ تنها تفاوت در راهکاری است که برای مواجهه برمی گزینند: آخرین انار دنیا با نگاهی اندک امیدوارانه به آینده، زایش روایت -آرمان شهر- را مایۀ زدایش پادآرمان شهر قرار می دهد و وقت تقصیر با تجربۀ گذشته و نگاهی پوچ از زایش روایت برای زیستن در پادآرمان شهر بهره می گیرد. بدین ترتیب که فاصلۀ میان آرمان شهر و پادآرمان شهر را هیچ می انگارد و آن دو را بر هم منطبق می کند. توپیا در نگاه بختیار با امکانی ضعیف وجود می یابد ،اما کاتب به شکلی کامل نشانۀ نفی بر سرش را جدی می گیرد. درواقع، به شکلی وارونه آرمان شهر کاتب همان پادآرمان شهری است که هیچ احتمال وجودی ندارد، جز در سایۀ طنز و بازیگوشی راوی نامعتبری که از خشونت به عرفانی مشکوک پناه می برد و پذیرش را چارۀ ناچاری می نماید، اما راوی بختیار با روایت پادآرمان شهر به دنبال زدایش آن است و -اگرچه اندک- امیدوار آن که آرمان شهری برساخته شود. آیندۀ سیاسی هردو کشور هم نشان می دهد که به دلیل هم ساختی ساختارهای سیاسی و رمانی، ادبیات پیشرو موقعیتی پیشگویانه یافته است؛ با وجود پیشرفت ها و پسرفت ها همچنان نارضایتی بلندترین صدای این جوامع است.
در وقت تقصیر به عنوان رمانی پسامدرن، حیات با وجود اضمحلالی پیوسته، باز قالبی از شخصیت مدرن را که حاوی قهرمان مسئله دار است رها نمی کند، برخلاف مظفر صبحدم که امیدوارانه گم گشتۀ دریاها است و حرکت او را می توان معطوف به هدفی دانست. حتی از نظر قالبی هم شباهت های آخرین انار دنیا به ساختار حماسه انکارناپذیر است، اما در وقت تقصیر حتی آنجا که با نقیضه سازی فضای عرفانی روایت را پیش می برد، باز مسئله داری قهرمان به روشنی به چشم می آید. حضور چنین قهرمانی در وقت تقصیر نشانی از پیوندهای ویژۀ آن با سنت است با جهانی که هنوز گذشته ای فریبنده دارد، اما آخرین انار دنیا چشم به آینده می دوزد و امیدوارانه پیش می رود. شاید گذار از دوران اصلاحات و ناکامی های آن در طرح چنین فضایی در رمان فارسی بی تأثیر نباشد، ولی در رمان کردی چشم انداز آینده با وجود ویرانی حال که تأثیرش بر آینده نیز مشهود است، باز همچنان کورسوی امیدی برای رفع پادآرمان شهر در خود دارد. همچنین وجود سریاس ها را می توان شکلی از شیءوارگی دانست؛ پسرانی که در جهان مصرفی خشونت زدۀ خاورمیانه یکی دو تا نیستند و بی هیچ تشخصی تا بی نهایت ادامه دارند. با وجود تفاوت هایی که با هم دارند و بالعکس با وجود شباهت گوهر اناری که در دست دارند ،باز بخشی از جامعۀ توده وارند که هیچ کدام نمی توانند فرجامی خوش بیابند. به طور عام، این تکثیر شخصیت ها در بسیاری از آثار بختیار –و نیز کاتب- نشانگر همین محو شخصیت به طورکلی است که در جهان سرمایه داری متأخر اتفاق افتاده است. ظاهراً کارخانۀ جهان در کار تولید پیوستۀ شخصیت های هم ریختی است که سرنوشت های تا حدودی مشابهی هم دارند .تخت بودن شخصیت های کاتب و عدم تغییر موقعیت اقتصادی شان را هم در همین ظرف می توان معنا کرد. تحول کلان به معنای عمیق آن کمتر دیده می شود و شخصیت ها عمدتاً بر یک منهج از ابتدا تا انتها مسیر پیرنگ را طی می کنند. درواقع، شخصیت ها به شکل رمان کلاسیک بعد روان شناختی ندارند و واقع گرایی هم در معنای مرسوم جایی ندارد اما از چشم انداز لوکاچی- گلدمنی -نک مقالۀ «رمان نو و واقعیت» در گلدمن ،1371- ساختار اثر با ساختار جامعه پیوند محکمی دارد و از این منظر ادای دینی پیوسته با واقعیت به چشم می آید. در هردو اثر، شخصیت ها از پادآرمان شهری به -پاد-آرمان شهر دیگری می غلتند و تباهی در ناگزیری این مجموعه ها است، اما آن ها دورنمایی از آرمان شهر دارند که به شکل های عینی و ذهنی گاه جلوه ای کم فروغ می نماید و می گذرد. فارغ از این شباهت که زمینه ای خاورمیانه ای دارد، بسته به موقعیت سیاسی متفاوت واکنش های مختلفی هم دیده می شود. در آخرین انار دنیا، قهرمان با روایت )پاد(آرمان شهر به نوعی به دنبال زدایش جهان پادآرمان شهری است، اما در وقت تقصیر، قهرمان منفعل تر عمل می کند و با بازروایت -پاد-آرمان شهر همزیستی با آن را طبیعی نشان می دهد. در عمل هردو به نوعی سیاست زدایی می کنند.
بروز ایدئولوژی را در تقابل با اتوپیا می توان در پیمان ها- آخرین انار دنیا( و افیون ها) وقت تقصیر-ملاحظه کرد، اما پیمان ها ستودۀ بختیارند و افیون ها نکوهیدۀ کاتب و از همین نقطه است که ایدئولوژی، ارزش افزوده به واقعیت، در اولی امیدوارکنندۀ زدایش پادآرمان شهر و در دومی اسباب همزیستی با آن است؛ و اتوپیایی که دمادم به پادآرمان شهر تغییر شکل می دهد ،افشاگر بی وقفۀ آن. در وقت تقصیر، آرمان شهرها به مدد افیون ها بنا شده اند و با تغییر چشم انداز به سرعت به پادآرمان شهر تبدیل می شوند. درواقع شخصیت فاقد نقشی بنیادی در ساخت یا ویرانی آن ها است. آرمان های ازدست رفتۀ سیاسی طبقۀ متوسط این باور را تقویت می کند که تنها روال افیونی تاریخ در تغییر وضعیت کارساز است، اما در آخرین انار دنیا همۀ شخصیت ها چه فرادست چه فرودست دست کم آوایی برای طرح افکنی هرچند دور نوعی آرمان شهر شخصی دارند، فارغ از اینکه چه فرجامی داشته باشد. به واقع، شکلی از خصوصی سازی پادآرمان شهرها دیده می شود که محصول شرایط سیاسی کردستان است. فردیتی که در اینجا دیده می شود در برابر ادغام شخصیتی است که در وقت تقصیر وجود دارد. به همین دلیل در اولی علی رغم فراگیری پادآرمان شهرها، روایت آن ها در زدایششان می تواند نقشی داشته باشد، اما در دومی روایت تنها ابزار همزیستی خواهد بود. هم حال هم گذشته و آینده در هردو کشور مصرف شده و تیره است. با وجود این، در عراق هنوز «خردک شرری هست هنوز»؛ برخلاف ایران که در آن کورسوی امید رو به خاموشی است. منابع آبراهامیان، یرواند -1389-. تاریخ ایران مدرن. ترجمۀ محمدابراهیم فتاحی. تهران: نشرنی. باختین، میخاییل- 1387-. تخیل مکالمهای. ترجمۀ رؤیا پورآذر. تهران: نشرنی. بشیریه، حسین- 1381-. دیباچه ای بر جامعه شناسی سیاسی ایران-دورۀ جمهوری اسلامی ایران-.
تهران: نگاه معاصر. بنار، مهشید- 1398-. اعتبار راوی در رمانهای محمدرضا کاتب .پایان نامۀ کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی. به راهنمایی محمد راغب. تهران: دانشگاه شهید بهشتی. جیمسن، فردریک- 1400-. ناخودآگاه سیاسی، ترجمۀ حسین صافی. تهران: نیماژ. راث استاین، ادوارد- 1398-. آرمان شهر و ناخشنو دیهای آن. در چشماندازهای آرمانشهر. ترجمۀ امیر یدالهپور. تهران: آگاه. ریکور، پل- 1399-. ایدئولوژی و اتوپیا. ترجمۀ مهدی فیضی. تهران: مرکز. ریکور، پل- 1398-. ایدئولوژی و اتوپیا. در ایدئولوژی، اخلاق، سیاست. ترجمۀ مجید اخگر. تهران:چشمه. علی، بختیار- 1400(. آخرین انار دنیا. ترجمۀ مریوان حلبچهای. تهران: ثالث. کدی، نیکی آر) .1388(. نتایج انقلاب ایران. ترجمۀ مهدی حقیقت خواه. تهران: ققنوس. کرنی، ریچارد) 1398(. میان ایدئولوژی و اتوپیا. در ایدئولوژی، اخلاق، سیاست. ترجمۀ مجید اخگر. تهران: چشمه. گلدمن، لوسین) 1371(. رمان نو واقعیت. در جامعه شناسی ادبیات )دفاع از جامعه شناسی ادبیات(.
ترجمۀ محمدجعفر پوینده. تهران: هوش و ابتکار. گودن، کریستیان) 1392(، آیا باید از اتوپیا اعادۀ حیثیت کرد؟، ترجمۀ سوسن شریعتی، تهران:
قصیدهسرا. مانهایم، کارل- 1380-، ایدئولوژی و اتوپیا، ترجمۀ فریبرز مجیدی، تهران: سمت. مکهیل، برایان- 1392-، داستان پسامدرنیستی، ترجمۀ علی معصومی، تهران: ققنوس. میرسپاسی، علی- 1388(، اخلاق در حوزۀ عمومی )تأملاتی در باب ارزش ها و نهادهای دموکراتیک(، تهران: ثالث. Abdullah, T. A. J. (2006). Dictatorship, Imperialism and Chaos: Iraq since 1989. Canada: Fernwood Publishing.Alamdari, K. (2005). The power structure of the Islamic Republic of Iran: Transition from populism to clientelism, and militarization of the government. Third World Quarterly, 26(8). Alnasrawi, A. (1994). The economy of Iraq: oil, wars, destruction of development and prospects, 1950-2010, Westport, Connecticut: Greenwood Press. Axworthy, M. (2013). Revolutionary Iran: A History of the Islamic Republic. Oxford University Press.
2122.. Bauman, Z. (1976). Bloch, E. (1986). The principle of hopeSocialism the active utopia. Cambridge: MIT Press., London: George Allen & Unwin Ltd. Booker, M. K. (2005a). Dystopian fiction. Routledge Encyclopedia of Narrative Theory, ed. David Herman, Manfred Jahn & Marie-Laure Ryan, Routledge, London & New York. Booker, M. K. (2005b). Utopian and Dystopian Fiction. Routledge Encyclopedia of Narrative Theory, ed. David Herman, Manfred Jahn & Marie-Laure Ryan, Routledge, London & New York. Hunt, C. (2005), The history of Iraq. Westport, Connecticut: Greenwood Press.
2627.. Polk, W. R. (2006). World Bank (2014). Understand IraqThe unfulfilled promise of oil and growth. London: I.B. Tauris. : Poverty, inclusion and welfare in Iraq, 2007-2013,
[1] . استادیار زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شهید بهشتی، تهران ،m_ragheb@sbu.ac.ir
[2] . مقصود دورانی است که از 1990 تا بعد از سقوط صدام، آمریکا نقش تعیین کننده ای در عراق داشت- Polk, 2006: 143-.
[3] . ارجاعی دارد به مقالۀ ادوارد راث استاین- 1398- که او نیز به تمدن و ملالت هایش فروید اشاره دارد.
[4] . از آنجا که ترجمۀ اتوپیا در فارسی به یک معنای واحد، افادۀ تامی بر جنبه های متنوع این اصطلاح ندارد و کاربرد لفظ لاتینی هم صلبیت معنی را در متن به همراه دارد، از معادل های متنوع آن و حتی گاه اصل لاتینی در موقعیت های مختلف سود برده ایم.
[5] . topia
[6] . «ستیز میان گروه حاکم و گروه نوظهور، جدل و دیالکتیک اتوپیا و ایدئولوژی را دربردارد» -ریکور ،1399: 305(.
[7] . «آنچه در هر ایدئولوژی مورد بحث است سرانجام مشروعیت نظام مرجع است. آنچه در هر اتوپیایی مورد بحث است تصور یک شیوۀ جایگزین برای کاربرد قدرت است.» -همان: 326(.
[8] . «همواره از عمق یک اتوپیاست که می توانیم از یک ایدئولوژی حرف بزنیم» -همان: 405(.
34. ideologeme. homology
[9] . البته این ایرادات به طور خاص به کتاب خدای پنهان او برمیگردد.
[10] . تعریضی است به مقالۀ شفیعی کدکنی دربارۀ برهانالعاشقین )شکارنامه/ قصۀ چهار برادر( گیسودراز )قرن هشتم( که بازیگوشی راوی بر پیچیدگیاش افزوده است.
[11] . «امر غالب داستان مدرنیستی معرفت شناختی است» -مک هیل ،1392: 37- و «امر غالب داستان پسامدرنیستی هستیشناختی است» )همان: 40(.
[12] . نشانه های سجاوندی در وقت تقصیر بازیگوشانه به تمسخر گرفته شده اند و ما نیز به نقل دقیق آن ها- با وجود اشکالات فراوانشان- مقید بوده ایم.
[13] . «سهم» نیز ارتباطی با افیون دارد -نک: کاتب ،1383: 362-.
[14] . شکلی از گزاره های خلاف واقع- counterfactual- غیرتاریخی در سراسر متن به افراط استفاده شده اند؛ به این ترتیب که پس از بیان رویدادی عموماً با واژۀ «شاید» شکل های بدیل آن عرضه می شوند و دیگر نمی توان راستی و ناراستی یکی را بر دیگری برتری داد.
[15] . unreliable narrator
[16] . implied author ـ
[17] . واژۀ «آمدن» در عبارت «آمدن گیسو به حکمتانه بیخود نبود» -کاتب ،1383: 7- خود نشان از منظر کانونی ساز دارد.
[18] . کاربرد این دو واژه برای مکانی واحد در سراسر رمان به ظاهر از نظمی منطقی برخوردار نیست و نشان می دهد که میان این دو آرمان شهر و پادآرمان شهر فاصله ای نیست -برای نمونۀ حکمتانه نک: همان ،15، 203، 288-294، 300، 341-342، 378، 382، 289، 354، 357، 408 و 410 و هگمتانه نک: همان: 21، 31-32، 44، 50-52، 55،
85، 94، 146، 150، 180، 186، 189، 191، 193، 354، 357 و-...
[19] . دسته بندی های اجتماعی خاص مانند عاصی ها، مورچه ها، ضدها، یارها، یقه چرکها، حاضرها، نسناسها و... که در سرتاسر رمان بی هیچ توضیح کاملی دیده می شود، شکلی از قشربندی در آثار -پاد-آرمان شهری را به خاطر می آورد.
[20] . ideal narrative audience
[21] . «از همان صبح روز اول فهمیدم اسیرم کرده است. درون کاخی، در میان جنگلی پنهان به من گفت در بیرون بیماری کشنده ای شایع شده است» -علی ،1400: 7-.
[22] . زمان-مکان- chronotope-: برای مطالعۀ نمونه ای از کار روی پیوستارهای زمانی-مکانی نک: باختین ،1387:
.346-137
[23] . البته بدیهی است که میان منظور گلدمن -دربارۀ آثار ناتالی ساروت و آلن رب گریه( و رمان های پسامدرن خاورمیانه ای تفاوت هایی وجود دارد؛ نه سرمایهداری آن حالت قوام یافته را در اینجا دارد و نه خودفرمانی اشیا به محو کامل شخصیت از آن نوع دست یافته است.
[24] . در اینجا مقصود از توپیا/ مکان/ جا- τόπος- همان بخشی است که در واژههای اتوپیا و دیستوپیا دیده می شود و ما را با معانی ادبی و غیرادبی دیگر آن کاری نیست.
[25] . نویسنده خود به آینده امیدوار است --کدی ،1388: 145-. -
اعلام نامزدهای نهایی ششمین جایزه داستان























































mr.kateb@yahoo.com تلفن:09188810209 /تلفن:09188810209