محمدرضا کاتب و مرزهای نوآوری
درنگي بر مصايب نويسندگانِ مستقل با نگاهي به تجربه چند دهه گذشته
بهرهكشي نوين از نويسنده در عصر ناشرسالاري
آيا «قدرت» و حاكميت بازار، مهمترين سرمايههاي زبان فارسي را به خدمت «انگيزه سود» درآورده است؟
حسن بنيعامري
«نشر ايران» در آستانه سقوط و نابودي است. صادقانهتر بگويم «وجهه دانايي و آگاهيبخشي و روشنفكرانه نشر ايران» آمده بر لبه پرتگاهي عميق ايستاده و هر لحظه ممكن است به «قعر نيستي» بغلتد. اگر همچنان نخواهد باور كند كه بعضي از ناشران آمدهاند تبديل شدهاند به «سانسورچي اعظم» به «مافياي نشر»، به «مافياي پخش» به «پولشوي اختلاسگران اقتصادي و سياسي و البته خودشان» به «بردهدارِ نويسندگان» به «وارثِ هميشگي مالكيتِ فكري آثارشان» به «نابودگرِ فرهنگ و زبانِ اصيلِ پارسي، هنگامِ اولويت بخشيدن به ترجمه آثار خارجي» به «بهرهكش دسترنج نويسندگان و چپاول آثارشان در چاپهاي زياد و پنهاني»، به «چرخاننده بهرهبردارِ رسانههاي ادبي» به «گرداننده برندهخواه جوايز داستان و شعر» به «اشاعه دهنده ويروس خطرناك و كشنده رُمان ژانر» و ضربهزننده به هر آنچه و هر آنكس كه بخواهد باعث «عزت و سرفرازي ايرانزمين و نويسندگان راستينش» باشد. با اين همه اتهام و جرمي كه سزاوار بعضي از ناشران ايراني است، آيا فقط «سانسور» و «مميزيهاي دولتي» و «باندهاي مافيايي ادبي»اند كه «قلمشِكن» و «نويسندهكش» به نظر ميآيند؟ يا آنها كه به بهانه سانسور، بعد از اِعمال هر سانسور، موجهانه به خودشان حق ميدهند تمام اين بلايا را سر «نويسندگان» و «فرهنگِ كهنِ سرزمينمان ايران» بياورند، دستشان به تمام اين جرايم آلوده است؟
با وقوع انقلاب، عدهاي از انقلابيون، برداشتند برخي از ناشران بزرگ و نامي و موفق مثل «اميركبير» و «فرانكلين» و ديگران را مصادره كردند و با اقتدار و با دستور، شايد پنهاني شايد علني، آن ناشران ديگر را «خودي» و «غيرخودي» پنداشتند. يا همان «دولتي و خصوصي» خودمان و كتابها را قبل از چاپ در مسيري اداري به مميزي سپردند.
نويسندگانِ شهيرِ آن روزگار كتابهایشان را با تمام محدوديتها ميبردند در بخش «خصوصي» چاپ ميكردند. اگر نويسندهاي جوان و خوشآتيه ميخواست وارد چرخه حرفهاي نشر شود، با مرارتها و موانع زيادي مواجه ميشد كه اولينش «بررسِ نشر» بود. آنها مترجمان و نويسندگان و شاعران صاحبنامي بودند كه شهرت و علم خودشان و اعتبار نشرشان را خرج هر كسي نميكردند و نويسنده بايد براي چاپ هر كتابش از «هفتخوان نشر» ميگذشت تا مقبول بيفتد، به همين دليل بود كه «نويسنده شدن در بخش خصوصي» قدر و قيمت داشت و مسيرش مسيري حرفهاي قلمداد ميشد و اعتبارش با اعتبار نويسنده شدن در بخش «رانتي دولتي» كه هويت نويسندهها را به خودي و غيرخودي تقسيمبندي ميكرد، قابلقياس نبود. نفوذ هم در نشر خصوصي كار هر كسي و به هر قيمتي نبود. پس نشرهاي دولتي آمدند پر و بال بيشتر باز كردند.
يكي از پرنفوذترينشان، با اقتدار و با رهبري و با مشاوره نويسندهاي ياغي و بوطيقانويس براي داستان و نمايش و فيلم، سعي وافر داشت در «نويسندهپروري» از جوانان مستعد آيندهدار. انديشه «دشمنبودگي نويسندگان پيشكسوت تاريخ ادبيات» به اصرار او و حاميان و طرفدارانش به همه قبولانده شد. با سيطره اين تفكر جزمانديشانه «شكافي عميق» بين دو نسل از نويسندگان پديد آمد تا جايي كه «آشنايي و ارتباط با بخش خصوصي» و «چاپ كتاب در نشرهایشان» عملي «روشنفكري» و «ضدانقلابي» و «اِلحادي» قلم ميرفت و به «كفر» تعبير ميشد و «نويسنده خاطي» بايد به «اشد مجازات» ميرسيد تا «وسوسهشدگان» ديگر عبرت بگيرند و دست از پا خطا نكنند.
«اولين داستاننويس شورشي خاطي» كه قرار بود اولين رمانش را در همين نشر نوظهور دولتي چاپ كند، عباس معروفي بود. او با سنتشكني در تاسيس نشر خصوصي «گردون» و چاپ رمان «سمفوني مردگان»اش زد تمام معادلات را بههم ريخت و ناگهان با راهاندازي «مجله» و جايزه ادبي «گردون» و چاپ آثار ديگر جوانان شورشي، خواسته يا ناخواسته، برداشت «رنسانسي ادبي» در «ايران پس از جنگ» پديد آورد. سيمين دانشور و هوشنگ گلشيري و احمد محمود و ديگر پيشكسوتان آمدند او را پاره تن خودشان دانستند و براي اولين بار، در نيمه اول دهه هفتاد، «سد نفوذناپذير و غيرقابل اعتماد نويسندگان دو نسل» شكسته شد. هر دو نسل آمدند مفتخرانه كنار هم ايستادند و دوران تازهاي را براي تاريخ ادبيات ايران رقم زدند، اما آيا گذاشتند عباس معروفي به نوشتنها و موفقيتهاي ادبياش ادامه بدهد؟
فقط او بود كه در اوج جواني و در اوج پختگي، قلمش به نمايندگي از همهمان زد به سيم آخر كه «دارم رماني مينويسم كه فقط جايزه نوبل برازندهش باشه» و همين آرزو كار دستش داد.
«چرا او و چرا نويسندههاي ما نه؟»
هيچ كداممان يادمان نرفته با او و با نشرش و با مجلهاش و با جايزهاش چه كردند و چطور او را از ايران راندند با آن حکم زندان و شلاق و اعدامي كه به دستش سپردند.
هيچ كداممان يادمان نرفته با شهريار مندنيپور و با مجله «عصر پنجشنبه»اش و با آن «موجآفريني ادبي نوين»ي كه بعد از عباس معروفي راه انداخت چه معاملهاي كردند و چطور او را از ايران راندند، با جاني كه از او و از ديگران به خطر انداختند، در آن اتوبوسي كه قرار بود «مسافران نويسنده و شاعر»ش را به قعر دره ببرد و نابودشان كند. هيچ كداممان يادمان نرفته با بابك تختي و منيرو روانيپور و «نشر قصه»شان چه معاملهاي كردند و چطور آنها را از ايران راندند، فقط به جرم چاپ متفاوتترين رمانهايي كه ديگران جسارت چاپشان را نداشتند و همينطور فروشگاه كتابشان كه شده بود پاتوق نويسندگاني كه شورشيتر از ديگران به نظر ميرسيدند. رمان «من ببر نيستم پيچيده به بالاي خود تاكم» محمدرضا صفدري و «اسفار كاتبان» ابوتراب خسروي را اولينبار بابك تختي و منيرو روانيپور در نشر متفاوت «قصه»شان چاپ كردند.
هيچ كداممان يادمان نرفته با غلامحسين ساعدي، رضا براهني، بهرام بيضايي، امير نادري، رضا قاسمي و باقي ياغيان اديبمان چه معاملهاي كردند و چطور آنها را از ايران راندند به جرم اينكه آنها فقط ميخواستند خود هميشگي خودشان باقي بمانند، نه آني كه ديگران ديكته ميكنند.
هيچ كداممان يادمان نرفته با آنهايي كه در ايران ماندند و با تمام كاستيها و جاني كه ازشان در خطر بود، چه معاملهاي كردند.
هيچ يادمان نرفته در آن نمايشهاي باشكوه و پرخرج «چهرههاي ماندگار» و در آن مراسم «بيست سال داستاننويسي ايران در سال 77» و در آن جشنها كه هر ساله بر پا كردند، حتي يك بار هم نام سيمين دانشور و هوشنگ گلشيري و احمد محمود و محمود دولتآبادي و اسماعيل فصيح و ديگران را نياوردند.
هيچ يادمان نرفته بهترين رمانهاي اين داستاننويسان قدرتمندمان هنوز اجازه چاپ ندارند و بهرهكشترين ناشران ايران دارند اُفستش را به قيمتهاي گزاف ميفروشند. هيچ يادمان نرفته در يادمان و مراسم «ده سال داستاننويسي جنگ» چطور رمان «زمين سوخته»ي احمد محمود با اصرار و با سختكوشي «دو داستاننويس جوان و جسور مستقل» به مرحله برتر نهايي رسيد و درست در لحظه آخر آمدند با تحكم حذفش كردند و برداشتند يك «داستان بلند نوجوان» را به عنوان «برترين رمان بزرگسال دهه اول جنگ» برگزيدند! هيچ يادمان نرفته در مراسم «بيست سال داستاننويسي ايران در سال 77» چگونه احمد محمود را جلوي چشم آن جمعيتي كه مشتاق ديدارش بودند حذف كردند و برداشتند پرده تالار رودكي را به روي آن «دو يادماني» بستند كه نام احمد محمود را روي يكي از آن دو حك كرده بودند. هيچ يادمان نرفته براي رمان «رازهاي سرزمين من» رضا براهني چه كتابهاي توهينآميزي كه در نقدش چاپ نكردند و حالا قرار است مثل رمان «سووشون» و مثل رمانهاي اسماعيل فصيح و احمد محمود و ديگر «مغضوبان آن سالها» به چپاول «اقتباس كردنهاي ابتدايي مخرب» و ساخت سينمايي يا سريالياش فكر كنند. «پروژه حذف نويسندگان و شاعران انديشمند و راستين ايراني» چه آنها كه از ايران رفتند و چه آنها كه ماندند با موفقترين شكل ممكن اجرا شد و با استدلال موجه هميشگيشان كه «آنها غيرخودياند.»
در انتهاي نيمه دوم دهه هفتاد و در نيمه اول دهه هشتاد، با از دست دادن نويسندگان تاثيرگذار و صاحبسبكي مثل هوشنگ گلشيري و احمد محمود و ديگران و با ظهور دوم خرداد 76 و آزاديهاي نسبي هنري، عرصه براي «داستاننويسان جوان جسور متفاوت مستقل» باز شد و ناشران خصوصي، همچنان با همان سختگيريهاي هميشگي، به آنها اعتماد كردند و آثارشان را به چاپ سپردند و فصل نويني را در ادبيات و نشر خصوصي ايران رقم زدند.
دو نفر از اين «جوانان مستقل خودساخته متفاوتنويس شورشي» معترض و خسته و نااميد از تبعيضها و حقخوريهاي خودي و غيرخودي ناشران دولتي و حاميانشان با علم به اينكه از «پروژه شبيهسازي نويسندگان» و «انشانويسي سفارشي»شان در نشرهاي دولتي هرگز ادبيات ناب آفريده نميشود و با علم به اينكه مجازاتهاي سنگيني مثل عباس معروفي در انتظارشان است، آخرين و داستانيترين و بهترين آثار متفاوت و «چاپنشونده در هيچ نشر دولتي»شان را برداشتند بردند به «ناشران سختگير خصوصي» سپردند.
رمان «هيس» و دو مجموعه داستانِ «دلقك به دلقك نميخندد» و «لالايي ليلي» از آنها چاپ شد و رفت به دست «بزرگان پيشكسوت» و «تعداد زيادي از حرفهايهاي داستان و نمايش ايراني» رسيد كه يكايكشان با بزرگواري و شجاعتي مثالزدني آمدند در مطبوعات آزاد آن روزگار، بدون اينكه حتي آن دو نويسنده «جوانِ مستقلِ شورشي» را از نزديك ديده باشند، از داستاننويس بودن هر دوشان و ادبيات ناب و متفاوت آثارشان «نكتههاي علمي» فراوان براي مخاطبان پيگير ادبيات داستاني آن سالها برشمردند. سيمين دانشور حتي مثل عباس معروفي و شهريار مندنيپور دو تا از «قلمهاي جلال» را براي آنها هم كنار گذاشته بود، اما و صد اما و صد افسوس كه حملهها از همينجا به آن دو داستاننويس آغاز شد. هر كس در هر جايگاهي بود، نگذاشت آن دو «قلم جلال» در انظار عمومي و خصوصي به آن دو «داستاننويس مستقل شورشي» هديه شود، آنهم به دست سيمين دانشوري كه همه از سختپسنديهاي ادبياش باخبر بودند و ميدانستند جايگاه خودش و جلال را به اين سادگي و به همين راحتي خرج هر كسي نميكند.
اين دو نويسنده جوان مستقلي كه خيلي از «مديران فرهنگي آن دوران» آنها را مثل «عباس معروفي دوران گذار» از «خودي»ها ميدانستند، برداشته بودند آثارشان را در شورشي علني برده بودند در انتشاراتيهايي چاپ كرده بودند كه آنها را «تمام مخاطبان جدي ادبيات» شهره به چاپ آثار هوشنگ گلشيري و ديگر «روشنفكران نامي ايراني» ميدانستند؛ و اين را «مديران فرهنگي پاسخگو به مقامات بالاتر» و «اديبان دستآموز پرواري و بخيل هميشگي» «ضدانقلاب بودن» و «روشنفكر شدن» و «خروج» میپنداشتند و «دهنكجي» و «دشمني» و «اِلحاد». در حركتي جمعي، پنهان و آشكار، هيچ كدام از اين «انقلابيون راستين و مخالفخوان و سركوبگر هر نوع از روشنفكري الحادي» از پا ننشستند. رفتند در جمعهاي خصوصي و عمومي، در مطبوعات، در رسانههاي ملي، در شوراهاي تصميمگيري و در كلاسهاي آموزشي داستانشان آن دو «شورشي مستقل خروج كرده» را «كافر» و «ملحد» و «روشنفكر» و «غيرخودي» خواندند و خودشان و آثارشان را از تمام محافل و رسانههاي رسمي و غيررسمي ادبيشان بايكوت كردند تا ديگر كسي جرات شورش و خروج نكند و همچنان همه بروند پايبند باقي بمانند به اصولي كه سنگ بنایش را دیگرانی قبلا گذاشته بودند. و يكي از اصول چه بود؟
«پروژه ضحاك شدگي نويسنده» براي آنها كه خودي محسوب ميشدند. منظورم انتخاب يك نويسنده الگو و پيشواست براي تمام نويسندگان همفكر و همطبقه ديگر كه بايد در نوشتن و در فرمانبرداريها از او تبعيت ميكردند (شرحش را به تفصيل در مقاله «بياييم جنايتكار ادبي را محاكمه كنيم» در «خبرآنلاين» نوشتهام).
تا قبل از خروج اين دو «نويسنده مستقل جسور متفاوت» و تا قبل از چاپ آثارشان در نشر خصوصي، «چاپ داستانهاي نويسندگانِ پوشالي ضحاك شده هر دوره» داشت در انتشاراتيهاي دولتي در بهترين شكل ممكن اتفاق ميافتاد، اما با موفقيت و شهرت اين دو «شورشي اديب مستقل» در محافل ادبي خصوصي و روشنفكري و مُهرِ تاييدِ اديبانِ پيشكسوت بر آنها و بر آثارشان، (درست همان اتفاق خجستهاي كه براي عباس معروفي و شهريار مندنيپور و ديگران افتاد) شوري در دل خيلي از نويسندگان دولتي و بزرگان و حاميان نويسندهشان به غليان در آمد كه بيشترشان را وسوسه كرد آنها هم بيايند «متنهاي سفارشي»شان را در نشرهاي خصوصي چاپ كنند يا بهتر و عمليتر بروند خودشان يك نشر خصوصي بزنند. خب البته خوشبختانه يا شوربختانه تا قبل از رويش نشرهاي خصوصي (يا خصولتي) تازه، آن اتفاق خوش براي اين «نويسندگانِ نازپرورده» هم رقم خورد. چطورش مهم نيست، مهم اين است كه رقم خورد كه يا ممكن است از اقبال بلندشان بوده باشد يا تباني كردنشان با دلالهاي ادبي يا مرعوب كردن ناشران تازه خصوصيشان توسط حاميان هميشگي. هيچ كس در اين مورد هيچ چيز نميداند.
ما فقط ميدانيم «صرف چاپ كتاب در بخش خصوصي نيست كه موفقيت ميآفريند.»
به اين حاميان «بي چون و چرا» و «چشم و گوش بسته» بايد گوشزد داده ميشد كه بايد هوشيارتر ميبودند و «ادبيت متن» را هم مدنظر قرار ميدادند كه ندادند كه نميتوانستند بدهند. نويسندهاي را كه با تباني آوردهاند «نويسنده برتر»ش كردهاند و هيچ «ادبيت نابي» در خونش و در اثرش نيست و با سفارش و با حكم آنها به ادبيات حُقنه شده، مگر ميشود به زور «دستور» و «بخشنامههاي ضربتي» و «نقشههاي باندهاي ادبي» و «برندگي در جايزههاي فرمايشي» برد به مردم و به ادبيات ايران قبولاند و محبوبش كرد؟ مگر صادق هدايت و ابراهيم گلستان و سيمين دانشور و هوشنگ گلشيري و احمد محمود و ديگران با اين ترفندهاي مكارانه رفتند «داستاننويس جاودانه ادبيات ايران» شدند كه بشود از يك «انشانويس خوشذوق» با «تزريق پول براي ترجمه اثرش» يا با «تزريق زور براي برتر شدنش» يك «داستاننويس محبوب ايراني و جهاني» ساخت؟ با اصرار «بخشنامههاي فرمايشي علني و پنهان» و با اظهار مديران فرهنگي در هر بخش از هنر - كه «بايد يك «نسخه بدل» از «هنرمندان طاغوتي» در بخشهاي دولتي و خصولتي ساخته شود» - بدلهاي احمد محمود و جلال آلاحمد و هوشنگ گلشيري و سيمين دانشور و محمود دولتآبادي و غلامحسين ساعدي و بهرام صادقي و ديگران چندان شبيه و موفق از آب در نيامدند و تمام «پروژههاي ملي ادبي ميلياردي»شان شكست كامل خوردند.
از آن طرف در دهه هشتاد تمام توجه «مديران فرهنگي» و «ناشران» معطوف شد به سمت «روزنامهنگاران منتقد داستاننويس»ي كه در جريدههایشان زده بودند بُتها را شكسته بودند و با انتخابهاي متفاوتشان در جايزهاي كه به نام خودشان برگزار كرده بودند، حالا ديگر داعيهها داشتند در جلب و جذب «مخاطب داستان ناب ايراني». ناشران خصوصي و خصولتي و حتی دولتي در به كارگيري از آنها براي پيشبرد اهدافشان تعلل نكردند و آمدند از آنها در «دوران منتقدسالاري» دهه هشتاد «كارمند موجه اديبي» ساختند كه به مرور تبديل شدند به «داستاننويسان روزنامهنگار منتقد داور جايزه بگير مشاور نشر»ي كه حالا ديگر «داعيه روشنفكري» هم داشتند و ميشد ازشان بهرههاي ديگر هم برد در «پروژه نويسنده سالاري» بخشهاي خصوصي و خصولتي و دولتي.
با همفكري و همدستي سهوي يا عمدي «اتاق فكرهاي اين سه بخش مذكور» و سروري بخشيدن به اين «طعمههاي روشنفكرنماي محبوب و فرمانبر جديد» آن «نقشه تازه آخر» داشت عملي و كامل ميشد. ديگر لازم نبود توطئهها بچينند و پولهاي زياد و زمان زياد صرف ارعاب و دادگاه و چه و چه كنند تا «نسل مستقل و شورشي داستان ايراني» براي «رهايي از اين تنگناها» براي «اعتراضي دوباره و شورشي ديگر» براي «دوري از متحجران و تماميتخواهان و قاتلان خونخوار ادبي» بروند آن تصميم آخر را بگيرند كه يا پا شوند يكايكشان مثل غلامحسين ساعدي و رضا براهني و عباس معروفي و شهريار مندنيپور و منيرو روانيپور و رضا قاسمي و قاضي ربيحاوي و يعقوب يادعلي و ديگران از ايران بروند يا مثل غزاله عليزاده و كورش اسدي و شيوا ارسطويي و ديگران خودكشي كنند يا مثل آن «دو نفر جسور مستقل زخمي» و خيلي از «جسوران مستقل زخمي» ديگر بروند آن «عطاها را به لقاهاشان ببخشند» و «خانهنشيني اجباري»شان را همان «زندان ابد»ي بدانند كه زندانبانش هميشه خودشانند يا مثل آن «هميشه محبوب هميشه روشنفكر» بروند سپر بيندازند و تسليم شوند و بيعت كنند و صلهها بگيرند و بالاها بنشينند و فرمانها به دستور ببرند و همچنان ادعاي روشنفكري كنند.
براي موفقيت اين «نقشه تازه آخر» فقط كافي بود از وجهه ادبي و ژورناليستي اين «كارگزاران وجيه داستاننويس در بخش خصوصي» استفاده كنند تا پروژه «نويسنده سالاري نوين» آن «اتاق فكرها» و آن «مديران فرهنگي روشنفكرنماي جديد» به منصه ظهور برسد.
در آن «دوران گذار» دو طرح ملي جنجالبرانگيز براي «گذر از سانسور» مطرح شد كه در ظاهر پذيرفته نشدند اما در باطن و مخفيانه مقبول افتادند و حتی به شكلي هماهنگ اجرا هم شدند.
طرح اول اين بود كه «مميزي و سانسور را خود ناشران خصوصي اعمال كنند.» يعني همان كساني كه هميشه به نمايندگي از صنفشان و به نمايندگي از نويسندگان اديب و شهيرِ نشرشان از «معترضان اصلي» سانسور محسوب ميشدند. آنها هيچ كدامشان، بنا به اظهاراتشان در مطبوعات آن روزگار، زير بار اين «ننگ» نرفتند.
طرح دوم را يكي از «داستاننويسان مقبول پولدار» و «محبوب مديران فرهنگي تمام دورهها» روي ميز گذاشت كه «به جاي بها دادن به نويسندگان، بياييم ناشران را تقويت كنيم.» چه دولتي و چه خصوصي و اين مقبول افتاد. دولتيها و خصولتيها كه هميشه از اين مواهب بهرهمند بودند، اما مزهاش براي خصوصيها يك موهبت و شگفتي تازه بود كه در «دوران ورشكستگيهاي روزمره ناشران» آمد خون تازه در رگهایشان دماند و دهه نود را از دوران «منتقدسالاري» آورد به دوران «ناشرسالاري» رساند.
همان ناشراني كه يك ساختمان قديمي و يك فروشگاه كوچك در يكي از خيابانهاي فرعي و اصلي انقلاب يا كريمخان داشتند، همانها كه هر روز در روزنامهها شِكوه و حتی گريه ميكردند كه در آستانه تعطيلي و ورشكستگي كاملند، ناگهان و در عرض چند سال صاحب همهچيز شدند: ساختمانهاي نوِ چندگانه اداري و محفلي، فروشگاههاي جديد و چند شعبه، سولههاي طاق و جفت براي انبار كتابهاي زياد پرتيراژ و كارمندان بيشمار و چه و چه.
آنها در دوران شكوفايي تازهشان، با بهرهمندي از اين «مائدههاي زميني» انگار نامحدود و با گذر از «افول مطبوعات» و «نابودي جوايز ادبي خصوصي مستقل» و شكست دوران «منتقد سالاري» آمدند با بهرهگيري از مشاوران نشري كه آن روزها حامل عنوان «داستان نويس روزنامهنگار منتقد جايزه بگير» بودند و اين روزها با عنوان پرطمطراق تازه «داستاننويس، فيلمنامهنويس، نمايشنامهنويس، مدرس شاهنامه معلم فرمولهاي كهنه داستان» شناخته ميشوند به دوران پلشت و دهشتناك و نويسندهكش «ژانرنويسي نوين» پا گذاشتند كه امتدادش به «نابودي فرسايشي داستاننويسان مستقل كاشف جسور» به «نابودي فرسايشي رمانهاي متفكر شهودآميز ضد ژانر» به «نابودي كامل ناشران جسور متفاوت كوچك» به «نابودي كامل كلمه كهن پارسي» و به «نابودي عمدي فرهنگ و تمدن ايران باستان»مان خواهد انجاميد.
«ناشر خصوصي روشنفكر» و «داستاننويس منتقد روزنامهنگار»ي كه روزگاري مدعي «حقطلبي و بُتشكني و روشنفكري ادبي» بودند و به «هر قدرت فاسدي در هر جايگاهي» ميتاختند با دستيابي به اين «قدرت ناميراي تازه» و به اين «جاه و جلال مرعوبكننده» بدون ترس از هيچ «مخالفخوان» و «هيچ نقد»ي باپشتوانه «بودجه پنهاني وعده داده شده» و «شكوه و جلالِ امپراتوري نشر»شان هر كاري را «موجه و لازم و انجام شدني و ماندگار» جلوه ميدهند.
اول: «به سلطه كشيدن نويسندگان» يا همان «بردهداري نوين انسان هوشمند قرن 21» با عقد قراردادهاي تحقيرآميز و ننگيني كه «سهم نويسنده» از آن فقط پولي ناچيز از درصدي از پشت جلد كتاب است (كه بعضيهایشان از دادن همين كم هم امتناع ميكنند) و سهم ناشر با اقتدار تمام «حق اقتباس» است و «حق ترجمه» و «حق هر عايدي نشر يا نمايشي ديگر»ي كه از اثر حاصل ميشود.
دوم: جهت دهي به نويسندگان براي نوشتن آثار «سهلالوصول فرماليته جواب پس داده يكبار مصرفي» كه هيچ سِنخيتي با «ادبيات ناب» ندارند و فقط به درد «ويترين رنگارنگ» و «سبد خريد تجارتخانه»ای ميخورند كه عنوان شيك و مجلسي «ناشر خصوصي مستقل» را يدك ميكشد.
ناشري كه نويسندگان جوان و آتيهدارش را با ارعاب «چاپهاي بعدي» به بردگي ميكشد، ناشري كه آثار «مغضوبين مستقل نافرمان»اش را علني و حتی تا 20 سال به چاپهاي بعدي نميسپارد تا عبرت سايرين شوند، ناشري كه با پشتوانه «ژانرنويس اعظم»اش برميدارد به همه «موضوع انشا» ميدهد كه بايد رمانشان را با اين «فرمولهاي قطعي بيبديل نويسندهكش» بنويسند، چه فرقي دارد با آن «سانسورچي اعظم»ي كه نميگذارد «كتاب متفكر و مانا» چاپ شود و برميدارد كلمهها را «فلك» ميكند و نويسنده را «تحقير» و ادبيات نابش را «تحميق»؟
يكي نيست بيايد بپرسد «با اين «سانسورچيان خصوصي پستمدرن روشنفكر بردهدار مدعي فرهنگ» چه بايد كرد؟»
اول بايد خودشان را به خودشان در «آينه نقد» نشان داد تا فكر نكنند از هر انتقادي «مبرا و مصون» هستند و دارند درستترين كار ممكن را انجام ميدهند. بعد اگر «عبرت» نگرفتند و «طرحي نو» در نينداختند و به «بردهداري»شان ادامه دادند، فقط كافي است يادشان بياوريم كه «سرعت پيشرفت علم و نحوه ارائه «روايتهاي ناب» آنقدر شگفتانگيز و در دسترس و سهلالوصول شدهاند كه شايد در آينده نزديك ديگر حتی به هر جور «ناشر» و به هر جور «اداره سانسور» و به تمام بازيهایشان هيچ نيازي نداشته باشيم.»
يك نمونه كوچك و عادياش چاپ POD. «سرويسي براي چاپ» كه در آن «كتابهاي ناياب چاپ شده» را با اجازه از ناشر و با سفارش مخاطب خاص برميدارند در يك يا چند نسخه چاپ ميكنند و ميبرند به دست سفارشدهندهاش ميرسانند. اگر روزي برسد كه ديگر اداره سانسوري نباشد و اصلا گيريم كه باشد و چاپ POD يا هر گونه پيشرفته ديگري به درجهاي از تكامل برسد كه برود با «خود نويسنده مستقل» آن «قرارداد كلان» را ببندد، ديگر ايران به «هيچ ناشري» احتياج نخواهد داشت كه خصوصي يا خصولتي يا دولتياش بردارد او را به «بردگي» بكشاند و قلمش را به سمت «ژانرنويسي» يا هر پروژه «نويسندهكش» و «از پيش شكست خورده»ي ديگري ببرد.
پيشنهادم براي «داستان نويسان ايراني مستقل آزاده»اي كه نميخواهند برده هيچ «ناشر» و هيچ «سانسورچي» و هيچ «استادِ متينِ تاريخ مصرفدار»ي بشوند اين است: زندگي را با تمام وجودتان تجربه كنيد و فقط از ادراكات و كشف و شهود شخصي خودتان بنويسيد. از هر كلاس داستاننويسي با هر تضميني پرهيز كنيد. به هيچ كس «استاد» نگوييد كه استاد در درون شماست. اگر ميخواهيد صاحب نگاه و سبك شخصي خودتان بشويد. در گعدههاي ادبي و جلسههاي نقد و جمعهاي خودماني فقط خودتان بمانيد و شبيه هيچ كس نشويد، حتی اگر به ضررتان تمام شود. قلمتان را به هيچ سفارش و سفارشگر خودي و غيرخودي نفروشيد، چون شما قرار است فقط از دل و براي دل خودتان بنويسيد. نسخه بدل هيچ نويسنده مشهوري نشويد كه اصلش را در تاريخ ادبياتمان هميشه موجود داريم. فريب بازار داغ «ژانرنويسي» را نخوريد و فقط داستاني را بنويسيد كه كامل شبيه خودتان باشد. به هر سانسوري، چه خصوصي چه دولتي، تن ندهيد. ركتر بگويم كتابتان را به هيچ «ناشر ايراني» نسپاريد كه قراردادشان فقط «قرارداد بندگي» است و امضا كردنش «فروش فكر و تن» است به «ناشر» و به «سانسورچي» و به تمام آنها كه از قِبل «تفكر شخصي و ناب شما» خيلي بيشتر از شما بهره ميبرند.
روزگار عاقبت يك روز به كامِ ما «داستاننويسانِ مستقلِ آزاده ايراني» هم خواهد چرخيد، اگر بدانيم نبايد «تن به هر ذلتي» بدهيم، خصوصا «ذلت چاپ كتاب» در دوران «ناشر سالاري» دهه اول سال 1400 شمسي.
گروه هنر و ادبیات : این نوشتار فتحبابی است در خصوص مشکلات و مصائب صنعت نشرآثار ادبی در ایران. روزنامه اعتماد برای انتشار همه دیدگاهها از جمله ناشران و نویسندگانی که پاسخی به این نوشتار دارند، آمادهاست.
تولدِ «جنبش ادبي ما»
هر تريبوني كه در داخل و خارج ايران به دست هر داستاننويسي سپرده شده، با هر طرز تفكري كه داشته و از هر باندي كه بوده، فقط گفته «من». گاهي هم گفته «فقط كتابهاي من». كمتر پيش آمده تا او از «ما» بگويد. يا از «كتابهاي ما». رسانههاي رسمي هم كمتر پيش آمده كه روي «خانواده بودن» داستاننويسان ايراني مانور بدهند، چون اصلا چنين فكري و چنين اتحادي هيچوقت وجود نداشته يا نگذاشتهاند وجود داشته باشد. با تولد اين متن و طرح «ما بودگي» داستاننويسان، فكر يك «جنبش ادبي» با «رسانهاي مستقل» آمد جلوهگري كرد كه «متعلق به تمام داستاننويسان ايران باشد» و بيايد حكم «با ما باش، يا بر ما باشِ» هميشگي هر باندي را باطل كند و از «ما» بگويد و از تمام حرفهاي ناگفته و اسرار مگويي كه در تمام اين سالها در دل تكتكمان نهفته بوده و بنا به هر دليلي فرصت ابراز يا فريادش را نداشتهايم. اسمش شد «جنبش ادبي ما» (جام) تا صاحبانش يكايك داستاننويسان ايران باشند. تا هر كس در رسانه شخصي موبايل خودش بتواند زير پرچم «جنبش ادبي ما» بيايد نظريههاي تئوريك و كتابهاي خواندني و بياخلاقيها و بيقانونيهاي باندي و چه و چه را با زباني منطقي و شجاعانه بيان كند. داستان و داستاننويس ايراني اين «خانه تكاني روح» و اين «رنسانس ادبي» را احتياج دارد تا همه با هم و يكصدا صاحبش باشيم و از ابراز و فريادش نهراسيم. متن اين «دادخواهي ادبي» به نمايندگي از تمام داستاننويساني نوشته شد كه در تمام اين 46 سال ظلمها در حق آنها روا داشته شده بوده و حالا همهمان به اميد روزهاي بهتر با هم پيمان ميبنديم كه در اتحادي همهجانبه بنشينيم متنهاي بعدي و بعدي و بعدي را، دليرانهتر و افشاگرانهتر، به دست بعدي و بعدي و بعدي بنگاريم تا بعدها با سرفرازي به همه ثابت كنيم كه «قبيله قلم» هم ميتواند «ما» باشد، ميتواند از «ما» بگويد، ميتواند ادبيات نابش را در قلب مخاطبان ايراني و جهاني زنده و جاودانش كند.
ارسال دیدگاه شما
بیاییم جنایتکار ادبی را محاکمه کنیم
حسن بنیعامری

رسیدن به قدرت مطلق، خصوص در ادبیات، میتواند هر داستاننویسِ متین و خوشآتیهیی را به جنایتکاری ادبی تبدیل کند. به «ضحاکی ماردوش» که برای زنده ماندنش باید داستاننویسان دیگر را به بَند بِکِشد، یا بُکُشد، یا به خودکشی وادار کند، یا از ایران براند، یا به فقر و فلاکت برساند، یا از نوشتن تا آخر عمر بازدارد.
«مگر داستاننویس هم جنایتکار میشود؟»
چراغِ اولِ «پروژهی ضحاکشدگیِ نویسنده» را در این چهلوشش ساله یک چریکِ ادبی آمد روشن کرد. کُماندویی زندانرفته و هوشمند، غرق در مطالعهی داستانها و نمایشنامههای اصیل ایرانی، و تحت تأثیر مستقیم صادق چوبک و غلامحسین ساعدی و جمال میرصادقی و اسماعیل فصیح و احمد محمود و دیگران، بدون اینکه هیچ نامی هیچوقت از آنها و تأثیرشان ببرد، برداشت کتابی بوطیقاوار نوشت برای آنها که نباید سراغ کتابهای نویسندگان طاغوتی میرفتند و باید داستان را با همین احکام و با همین فرمولهای قطعی او مینوشتند. همین بوطیقا را علنیتر برای سینما هم تجویز کرد. برداشت رمانها و نمایشنامهها نوشت و فیلمها ساخت، با همان فرمولهای شخصیاش، تا به نمونهی عینی آثارش هم رجوع شود و او همچنان «پادشاهِ بیرقیبِ ادبیات و سینمای ایران» باقی بماند. که نماند. زد علیه خودش و طرفداران پر و پا قرصش شورش کرد، فیلمهایی ساخت شبیهِ فیلمهای طاغوتیانِ فیلمسازی که روزی مدعی شده بود باید با آرپیجی زدشان، یا با نارنجکِ ضامنکشیده به دیدارشان رفت. او رفت، اما تفکر و خصلتِ «ضحاکشدگیِ ادبی و سینمایی»اش را برای مریدان پنهان و آشکارش باقی گذاشت. و اصلاً مَنِشِ دیکتاتورمآبانهاش، با پذیرش کامل، آمد در هر شاخهیی از مدیریت هنر ایران ریشه دواند. در سینما تا الان فیلمها باید به صلاحدید و با فرمولهای عدهیی خاص ساخته شوند. و در ادبیات، بعد از گذر از هفت خانِ سانسور، نویسنده باید مُریدِ باندِ مافیاییِ خاصی باشد تا بتواند نویسنده باقی بماند.
چراغ بعدی را سه نویسندهی خوشفکر و خوشآتیهی دیگر روشن کردند. آنها هر سه نفرشان ادبیاتِ نمایشی میخواندند و نمایشنامهها و داستانهای کوتاهشان را، با احترام به پیشینیانِ معاصر، در ادامهی «سنت روایی ایرانی» مینوشتند و هدفشان بالندگی و شکوفایی هنر ایرانزمین بود، منتها به دست جوانانی که آمده بودند هنر انقلابی بیافرینند. یکیشان رُمانی قدرتمند نوشت و دستنویسش را داد به آن دوستی که در کنار نویسندگیاش داشت نشری ادبی و وَزین را مدیریت میکرد و آثار نویسندگان و شاعران جوان آتیهدارِ انقلابی را به چاپ میسپرد و در حد خودش غوغا هم به پا کرده بود. آن رُمان تمام مراحل چاپش را در همین نشر گذراند و در لحظهی آخر، هنوز نمیدانیم چرا، با اسم نشر تازهی خود نویسنده چاپ شد. اسمی که بعدها روی جلد «مجلهی داستانی» و روی «اولین جایزهی ادبی ایران» هم حک شد و غوغاها به پا کرد برای نویسنده و رمانِ مَحضش و رمانهای بعدش و موجآفرینیِ حقش.
هوشنگ گلشیری و دیگر پیشکسوتانِ داستاننویسی آمدند او و رُمانش را ستودند و حتی سیمین دانشور برداشت قلم جلال آلاحمد را به او هدیه داد. اما تنگچشمیِ دیگران آمد حُکم اعدام به دست نویسندهی جسورمان سپرد و او مجبور به ترک سرزمینش شد و آرزوی جایزهی نوبلی را که سزاوارش بود با خودش به گور برد. او دومین «یاغیِ ادبیِ قربانی» بود که نتوانست الگوی رام و متینی باشد برای جوانان داستاننویس تازه و برای مدیرانی که همه را مطیع میخواستند و در جبههی مقابل نویسندگان پیشکسوت روشنفکر. پس تمام مدیران فرهنگی تمام سرمایهگذاریشان را گذاشتند روی نفر سومِ این گروه. که نمایشنامهنویس و داستاننویسی قدر بود. و مدعیِ شاگردیِ گلشیری. آنها امیدها به او بستند، تا الگویی بیرقیب و بیبدیل باشد. که شد. که حتی ظاهرش هم شبیه دیگران نبود و با این حال شد آن الگویی که باید میشد. صورتِ ششتیغه، سبیلِ دُمعقربی، موهای فِرِ بلندِ رها، پیراهن آستینکوتاه رنگارنگ، و شلوارِ لیِ آخرین مدلش ظاهر نویسندهی دلخواهشان نبود، اما او نویسندهی دلبرِ دلخواهشان شد، آمد سَرور و الگوی همه شناخته شد، جایزهها به سمتش سرازیر شد، رمانها ازش چاپ شد، خصوص رمانی انقلابی و دهجلدی (لابد در تقابل با «کلیدرِ» دولتآبادی) – که بعدها تلویزیون برداشت سریالش هم کرد و آنقدر بیمایه و ابتدایی از آب درآمد، که با آن همه خرجی که تراشیده بود، نیمهکاره رهاش کردند و در نهایت نویسنده و تمام آثارش به فراموشخانهی تاریخ سپرده شدند. این روزها از آن نویسندهی سوم حتی خودشان هم یاد نمیکنند که چه سرمایهها به باد داد تا او و آثارش در تقابل با نویسندگان پیشکسوت معاصر و آثار ماندگارشان گردنفرازی کند.
با وجود شکست در پروژهی «ضحاکشدگیِ نویسنده» باز مدیران فرهنگی برداشتند تکبهتک، با همان فرمولِ ناکارآمدِ قدیمی، دیگری و دیگری و دیگری را مُجِدّانه جایگزین نفر سوم کردند تا آنها الگوی جدیدِ «نویسندگانِ مطیعِ تازه و قدیمی»شان و حریفِ مثلاً قدرتمندِ «داستاننویسان پیشکسوت» و آن «یاغیانِ جوانِ جسورِ تازه از گردِ راه رسیده» باشند.
تبلیغِ اغراقآمیز و روشنفکرنمایِ این نویسندگان و آثارشان در رسانههای رسمی و غیررسمی، چاپِ مکررِ چنددهتایی و حتی صدتاییِ آثارشان در نشرهای خصوصی و خصولتی و دولتی، تشکیلِ صفهایِ صوریِ خرید کتاب، برپایی نقدهای ستایشآمیز عمومی و دانشگاهی، نوشتن پایاننامهی دکترا از مجموعهی آثار یا اثری خاص، ترجمه به زبانهای زندهی دنیا، شرکت در نمایشگاههای کتاب خارجی، سخنرانیهای ادبی در کشورهای دوست و همسایه، پستهای مدیریتیِ چندگانه، قراردادهای چنددهمیلیونی با ناشران مختلف، حق اقتباس سینمایی فقط از آثار آنها، و این روزها سفیدشویی و روشنفکرنمایی، که خودش حکایتی عجیب و باورنکردنی و روزمره شده در این وانفسای سیاسی.
در قانون سیاستِ داخلی و خارجیِ سرزمینمان ایران همیشه دو طیف مدیریتی وجود داشته، که در نیمهی دوم دههی هفتاد قرعه به نام آن دیگری افتاد و مدیران فرهنگیشان با آزادسازی مطبوعات و، تا حدی آزادی قلم، زمینهساز ظهور و حضور نویسندگان جوان مستعدی شدند، که هم داستاننویسان خوشآتیهیی بودند، هم منتقدانی دانا و نظریهپرداز، هم روزنامهنگارانی حرفهیی و سنتشکن. ظهور این «داستاننویسانِ منتقدِ روزنامهنگار» باعث شد ما از دورانِ «نویسندهسالاری» بیاییم برسیم به دوران «منتقدسالاری». یا به عبارتی از «پدرسالاری» به «فرزندسالاری». صادق هدایت و ابراهیم گلستان، آن آغازگرانِ سنتشکنی که مدرنتر و متفاوتتر از زمانهشان بودند، در اوجِ نافهمیدگی و نادیدگیشان توسط دیگران، هر یک به طریقی آمدند «منِ ادیب»شان را در تاریخ ادبیاتمان به ثبت رساندند. اول با آثار بهشدت متفاوتشان، و بعد با لحن جسور و روشنفکرانهشان، آمدند به همه ثابت کردند که متفاوتتر و ماندگارتر از مُتَحَجِرانِ زمانهشان هستند. در نسل بعد از آنها هوشنگ گلشیری و
رضا براهنی، باز هم در اوج نافهمیدگی و نادیدگیشان توسط خودی و غیرخودی، در کِسوتِ منتقد ادبی و معلم داستان، هر کدامشان با شیوهی خودشان آمدند «منِ ادیب»شان را به دیگران شناساندند. اول با نقدهای علمی و نظریهپردازانهشان روی آثار دیگران و خودشان، و بعد با پرورش یا شکار شاگردان مستعدی که از زیر خِرقهی آنها در بیایند و «قلمرو پادشاهی داستان» را بعد از آنها و با صلابت آنها و با یاد و نام آنها حکمرانی کنند. «پدرسالاریِ ادبی» همینجا اتفاق میافتاد. که در دوران «نویسندهسالاری» باید آن «داستاننویسِ پیشروِ تنها» یی که در زمانهی خودش فهمیده نمیشد، میرفت علیه «ادیبانِ سنتیِ» روزگارش شورش ادبی میکرد، میرفت خودش و آثار متفاوتش را برتر از دیگران میدانست، میرفت برای سلطنتِ «منِ ادیب»اش تاجگذاری میکرد، میرفت لشکری از پسران تنی و ناتنی برای خودش فراهم میساخت، تا با «خِرقهبخشیدن به جانشینانِ برگزیده»اش، بعد از مرگش، همچنان در ذهن و دل اهالی ادبیاتمان همان «پادشاهِ داستان» باقی بماند.
گلشیری را ما در اوجِ دورانِ «منتقدسالاری» از دست دادیم. در اواخر دههی هفتاد. و در نهایتِ شکوفاییِ مجلهی وَزینش «کارنامه». که سنتشکنیها کرده بود در نظریهپردازیهاش و در روابط جدلآمیزش با محمود دولتآبادی و احمد محمود و رضا براهنی و دیگران. یعنی حتا میشود گفت با دنیا به صلح رسیده بود و خِرقه تهی کرده بود از تمام علایقش، با آن عرفانی که با تمام وجود به آن رسیده بود. اما بعد چه شد؟ با ظهور نویسندگان سنتشکن و جسوری مثل محمدرضا کاتب و شهریار مندنیپور و محمدرضا صفدری و حسین سناپور و دیگران، و چاپ آثارشان در انتشاراتیهای خصوصییی که کتابهای دولتآبادی و گلشیری و ادیبان نامی دیگر را منتشر کرده بودند، ادبیات ایران و صنعت نشر آمدند نفس تازه کشیدند و با نقدها و مصاحبهها و جایزههای ادبی تازه و شوری که در فضای ادبی دههی هشتاد راه افتاد، فصل نوینی آغاز شد که میتوانست نویدبخش حضوری جهانی برای داستان ایرانی باشد. اما نشد، نتوانستند، نخواستند، نگذاشتند. «مدیرانِ فرهنگیِ شورشیِ جدید» آمدند «پروژهی ضحاکشدگی نویسنده» را جامهیی تازه دوختند و بر تنِ «نویسندگانِ منتقدِ روزنامهنگار»ی پوشاندند، که حالا دیگر داعیهی روشنفکری هم داشتند، با چاپ کتابهاشان در «نشرهای خصوصی» و با نقدها و مصاحبهها و جشنِ امضاها و محفلها و بَرَندگیها در جایزههای طاق و جفت ادبی.
سرمایهگذاری روی آنها آغاز شد. خصوص به دست بعضی از ناشران خصوصی و خصولتی. آنها را میبردند «مشاور نشر»شان میکردند، تا بعد از مرگ گلشیری و محمود و فصیح و دانشور و دیگران، هم بروند نسل جدید داستاننویس را شکار و جذب کنند، هم در شمایلِ «مواجببگیر» بنا به وظیفهشان بروند در جَریدههای مشهورشان نشر و نویسندهی تازه را تبلیغ کنند، هم در جایزههایی که این «کارمندانِ مُوجهِ ادیبِ»شان رفتهاند با تبانی داورشان شدهاند، کتاب و نشر و نویسندههای تازه شکارشدهشان را ببرند به مردم بشناسانند. یا به عبارت دیگر، آنها را به زور و با توطئهیی قبیلهیی ببرند حُقنه کنند به مردم و به جامعهی ادبی، به واسطهی دوستی و هر مصلحتی که هر کدامشان در موقعیت تازهشان به دست آوردهاند.
«ضحاکشدگیِ» بعضی از این «داستاننویسانِ روزنامهنگارِ منتقدِ داورِ جایزهبگیرِ مشاورِ نشر» به جایی رسید، که یکیشان به نمایندگی از همهشان آمد علنی و در یکی از روزنامههایشان با وقاحت تمام اعلام کرد که «هر کس میخواهد در ایران داستاننویس موفقی شود و در این کسوت باقی بماند، باید به حلقهی ما بپیوندد.»
مثل آن دو فیلمسازِ سوگلیِ نازپرورده که با عصبانیت اعلام کردند «تا ما هستیم، چرا تازهکارها باید فیلم بسازند؟»
فقط کسی میتواند این قدر وقیح و این قدر در وقاحتش عصبانی باشد، که پشتش به حامیانی قدرتمند و مانا گرم باشد.
با فروکش کردنِ تب مطبوعات، حذف جایزههای ادبیِ خصوصی، و تعطیلی طولانیمدتِ یکی از ناشران معتبر، به تقلید از موفقیتِ شاگردپروری و نظریهپردازیِ گلشیری و براهنی، در فکر بعضی از فرصتطلبهامان «تبِ آموزشِ داستاننویسی» جان گرفت، تا با حَربهی آموزش داستان بروند بشوند آن «داستاننویسِ روزنامهنگارِ منتقدِ داورِ جایزهبگیر»ی که حالا دیگر «مشاورِ نشرهای خصوصی معتبر» هم هستند و با آن کلمهی «استاد»ی که زینتبخشِ نامشان شده، بتوانند با خیال راحت و با وجود حواریونی که ازشان کتاب چاپ کردهاند و همیشه پشتیبان بیچون و چرای همدیگر بودهاند، همچنان در زیستی مسالمتآمیز به «ضحاکبودگیِ» خودشان و به «بَردهبودگیِ» نویسندگانِ زیرِدست و ناشران معتبرشان ادامه بدهند.
تعطیلیِ بیشترِ جایزههای ادبیِ تأثیرگذارمان به دست همین «بوقلمونصفتانِ روشنفکرنما» اتفاق افتاد. که با وقاحت تمام دو سَره بار میزدند. بعضیهاشان حتا میرفتند با ناشران دولتی و خصولتیِ معتبر قراردادِ رمانِ چندجلدی هم میبستند. آنها در حذف نویسندگان مستقلی که روحشان را به آنها و به هیچ باند مافیایی دیگری نفروخته بودند نقش مؤثر داشتند. و همینطور در حذف جوانان آتیهداری که حضور بیشتر و تأثیرگذار خودشان و آثارشان میتوانست خطری جدی برای آیندهی شغلی آنها و مافیای باندهاشان باشد.
فقط اینها نیست. در بحث نظری و تئوریپردازی ادبی هم، با پشتوانهی داستانها و کتابهای نقد و نظریههای ادبیات دنیا، و بدون در نظر گرفتن تمدن باشکوه و چندین هزار سالهی ایران، و بدون در نظر گرفتن سنتِ رواییِ هنوز ماندگارِ پارسیمان در روایتِ هر گونه از داستان (که دستکم چند هزار سال قدمت دارد)، برداشتند داستان و رمان را با نظریهها و فرمولهای فرهنگهای دیگر ترویج کردند و هرگز نخواستند به این باور بومی برسند که «حداقل شاهنامهی فردوسیمان سرشار از داستانهای تاریخی و فلسفی و اساطیری و پهلوانی و جنگی و عاشقانه و گونههای دیگر است، که نگاه و لحنش گاه واقعگراست و گاه جادویی و گاه تراژیک و گاه هر آن چه و حتا شاید بیشتر از آن چه که دیگران بعد از تمدن و فرهنگ ما در فرهنگ رواییشان به ثبت رساندهاند.»
دلیل نمیشود اگر ارسطو و دیگران آمدهاند فرمولها و تئوریهای ابتدایی روایت را پیش از ما طبقهبندی کردهاند، پس آنها پیشقدم در علم روایت بودهاند. اگر ما فیلسوف و نظریهپرداز ادبی نداشتهایم، نباید یادمان برود که روایت پارسیمان قدمتِ دستکم هزار ساله دارد و فقط یک فردوسیمان آمده یکتنه تمام بارِ روایت و آموزش علم روایت را با شاهنامهاش به دوش کشیده. تازه اگر نخواهیم یادِ «هزارافسانِ ایرانی» (یا همان هزار و یک شب) و داستانپردازیهای نظامی و سهروردی و سعدی و ناصرخسرو و بیهقی و جوینی و مولوی و دیگر و دیگرتران بیفتیم.
و اما «ژانر ادبی»، که مروج آگاهانهاش باز همین جانیانِ کوتهفکری بودهاند که به شنیدن اسم «استاد» همچنان تشنهاند و همچنان میخواهند داستان و داستاننویس ایرانی و زبان اصیل پارسی را به مسلخ و به فراموشخانهی مرگ بسپارند. در یک «حکم نانوشته» و از زبان چند نفرشان و با حمایت ناشرانی که به آنها اعتماد کردهاند، میروند با نویسندگانی قرارداد «رمان ژانر» میبندند، که هر کدامشان میتوانند بعدها و با سختکوشیِ منحصربهفردِ خودشان تبدیل به نویسندگان صاحبسبکی بشوند که همگی به آنها ببالیم، اما متأسفانه با تن دادن به این گونه از نوشتن و با تمرکزشان بر فرمولهای تجربهشده و دستِ چندمِ رمانهای جنایی یا پلیسی یا جنگی یا عشقی و چه و چه، به نازلترین نوعِ نوشتن ترغیب و تشویق میشوند و در نهایت میروند تهی میشوند از بارقههای نبوغی که صاحبش بودهاند و میتوانستند با بهرهگیری هوشمندانه از آنها داستان ناب ایرانی بیافرینند و همه را با خواندن آنها شگفتزده کنند.
دو حکمِ «فرمولِ داستان را ما از دیگران آموختهایم» و «بیایید رمانِ ژانر بنویسیم»، دو فریب بزرگ است از جانب کوتهنظرانِ پیر و جوانِ تنگچشمی که، خواسته یا ناخواسته، نمیخواهند زبان پارسیمان را زاینده و مانا ببینند و دارند تمام تلاششان را میکنند تا «نویسندگانِ کاشفِ نوجویِ شهودینویسِ جسور»مان هیچگاه پا را از مرزهای تعریفشدهی آنها فراتر نگذارند و نروند به دنیاهای روایی جدیدتر و نابتر برسند. به محض «تشعشعِ بارقهی نبوغِ روایت» در هر نویسندهی نوجویی، باندهای مافیایی خصوصی و خصولتی و دولتی، سعی در جذب او و در نهایت حذف او از «چرخهی تفکر روایت ناب» میکنند و از او «بَردهیی فرمانبردار» میسازند، که یا باید «ضحاکی ماردوش» شود و دیگران را «مرعوبِ روایت و حضورش» کند، یا باید تن به «بردگی» بدهد و «مریدِ جانفدایِ ضحاک» و «باندِ مافیایی»اش بشود.
چشم که بچرخانی و واقعبین اگر باشی، از این «باندهای محفلی ادبی» در ایران زیاد میبینی. و همینطور نویسندگان جسوری که به این باندها باج ندادهاند. تعداد این نویسندگان کم نیست. بعضیهایشان جواناند، بعضیهاشان قلبی جوان دارند. جوانترها به دور از هیاهوهایِ مافیاییِ «تهرانِ مخوف» و «ضحاکپسندی»هاش، با ایمان و با اعتمادبهنفسی راسخ و با جسارتی کاشفانه، همچنان دارند در خلوت مینویسند و چشمشان به آن نویسندگانی روشن است که با قلبی جوان همچنان دارند داستانهایی جسورانه و کاشفانه و متفاوت مینویسند و بهای این جسارتِ کاشفانهی تفاوت را هم رفتهاند پرداختهاند.
یکیشان محمدرضا کاتب، که دورههای متفاوت نوشتن دارد و از بعد از رمانِ «هیس»، با همدستیِ همین باندهای مافیاییِ دولتی و خصولتی و خصوصی، از بیشتر جایزههای ادبی کنار گذاشته شد، تیراژ کتابهایش کم انگاشته شد، نقد علمی آثارش نادیده پنداشته شد، و اسمش از هر جایی که فکرش را بکنید حذف شده است. خصوصاً در جایزهی بیست سال داستاننویسی ایران در سال 77، که در مراسمش به «نویسندگانِ گمنامِ تککتابی»یی جایزه دادند که هنوز هم تککتابی باقی ماندهاند. اما او سختکوشانه برداشت رمانها نوشت، هر کدامش متفاوتتر از دیگری، جسورتر از قبلی، سنتشکنتر از دیگران، و حتی خودشکنتر از خودش. و این تاوانِ «خودبودگیِ نویسنده» است در این زمانهی ضحاکپرست.
او فقط داستاننویس نیست، فیلمساز و فیلمنامهنویسِ آکادمیک هم هست. فیلمساز را که البته دوستانش مثل همیشه و بنا به دستور و بنا به عادت نگذاشتند بشود، اما رفت فیلمنامهنویسِ دوستی شد که با اعتبار و فروش جهانی فیلمش «لاکپشتها هم پرواز میکنند» توانست موفقیتها کسب کند، بدون این که هیچ نامی از او در محافل سینمایی ایران و جهان برده شود یا سهمی از دلارهایش به او هدیه دهند. و حالا امسال محمدرضا کاتب باز یک رمان تازه نوشته به اسم «لمس»، که «بازیهای سکوتِ مطلق» و «نادیده گرفتن» و «تیراژ کم» و «حذف از جایزههای ادبیِ دولتی و خصولتی و خصوصی»شان با اقتدار تمامِ این «ضحاکهای مزدورِ دستنشانده» آغاز شده است.
اما آیا باز هم باید سکوت کرد؟ آیا نباید گفت «باندی روشنفکرنما» برداشته یک نسخهی بدل از «محمدرضا کاتب» ساخته، به اسم داستاننویسی که فیلمنامهنویس هم هست، تا با پشتوانهی حامیان و اقتدار تزریقیشان قدرتنمایی کند برای ادبیاتی که در این چهل و شش ساله انگار باید همیشه یک یا چند «نویسندهی پوشالی» بر آن فرمانروایی کنند.
کاش دستکم یادش میدادند نرود همه جا جار بزند که «من الگوم محمدرضا کاتبه. عکسش رو حتی چسبوندهم به دیوار اتاقم، یادم نره قراره کی بشم.»
قرار است همانی بشود که بزرگترهایش سالها پیش نام احمد محمود و اسماعیل فصیح و رضا براهنی و سیمین دانشور و عباس معروفی و دیگران را از همه جا حذف کردند و حالا بعد از مرگشان آمدهاند آنها را «نویسندگان راستین ایران» میخوانند و حتی قرار است بردارند از آثارشان، بیاجازه یا با اجازه، فیلمها و سریالها اقتباس کنند و، اینطور که بوش میآید، همین «ضحاکِ تازهنفس» قرار است سالها بعد برود سراغ رمانهای محمدرضا کاتب و باز بیاجازه یا با اجازه... که زبانم لال باد. که دور باد و کور باد هر آن کس که طمع به این خیالهای خام کرده است.
حالا وقتش است که با صدای رسا بگوییم ما «خدایانِ کلمه»، ما داستاننویسانِ ایرانیِ «تن نَسپرده به حضور و حکمِ هر ضحاکِ ادبی»، به اعتبار سالها نوشتن و به اعتبار «زخمهایی شبیهِ زخمهایِ ناسورِ کاتب»، در پیشگاه مردم شریفِ سرزمینمان ایران با صدای رسا میگوییم:
«اگر سکهها نداریم که برای خلقِ تکتکِ رمانهای متفاوتش به پاش بریزیم، اگر میلیاردها پول نداریم که تهیهکنندهاش بشویم برود فیلمهای ایرانیِ جهانگیرش را بسازد، اگر نشر نداریم که یکیکِ کتابهایش را با تیراژ واقعیشان چاپ کنیم، اگر روزنامه و مجلهی ادبی نداریم که نقدهای علمی منتقدان واقعی را بر آثارش ثبت کنیم، اگر تلویزیون و رسانه نداریم که با او از زندگی و ادبیات و داستاننویسان جسور جوان حرف بزنیم، اگر خانهی داستان نداریم که تولد او و متفاوتان دیگر را هر ساله «جشن همگانی» بگیریم و آسمان را نورباران کنیم، اگر مترجم و نشر خارجی نداریم که تمام کتابهای او و باقی جسوران را به تمام زبانهای زندهی دنیا چاپ کنیم، اگر عضو آکادمی نوبل نیستیم که بتوانیم برای نوبل گرفتنش با تمام اعضایش جدل ادبی کنیم، اگر تورِ ادبیِ ایرانی و جهانی نداریم که برای کتابهایش جشن امضا و رونمایی کتاب بگیریم، اگر بورس دانشگاهی نداریم که با آن برود برای دانشجویان ایران و جهان از داستان و داستاننویس مستقل ایرانی حرف بزند، و اگر... اگر... اگر...»
او به فرض محال به خاطر تمام لیاقتهایش در همین ایران خودمان قدر دانسته میشد، باز ما امروز تمامقد و سرفراز، با صدای بلند و با افتخار، اعلام میکردیم که او یکی از «وارثانِ راستینِ پیشینیانِ داستاننویسیِ ایرانِ شکوهمندِ»مان است و یکی از چهرههای متفاوت و ماندگار داستان نابِ ایرانی در این چهل و شش سال اخیر. و رمان آخرش «لمس» یکی از برترین رمانهای اصیل و متفاوت سال 1403 شمسی است.»
و اما حکمِ جنایتکار ادبی.
جنایتکار جنگی را مردم سرزمینش، یا مردم دنیا، یا تاریخ به قضاوتِ منصفانه مینشینند و عاقبت او را محاکمه میکنند. اما جنایتکاری که با رفتار و کردارِ ضحاکگونهاش برداشته روح داستاننویسان دیگر را با «پذیرشِ ذلتِ بردگی» و با بهانههای واهیِ دیگر کشته، یا آنها را به خودکشی واداشته، یا قلم را زده در دستهایشان شکسته، یا خانهنشینشان کرده، یا از سرزمینشان رانده، یا به کاری حقیرانه واداشته، یا به فقر و فلاکت کشانده، خیلی بیرحمتر از قاتلی است که دستش به خون آلوده شده و حکماش در هر دادگاهی روشن است. این «جانیِ قلم»، همراه تمام پیشینیانش و تمام پشتیبانانش، عاقبت روزی در حضور تمام کسانی که تن به «ضحاک شدگیِ ادبی»اش ندادهاند و همیشه «زخمهای مرگبار» از او و از مارهای همیشه زهرآگینش خوردهاند، در «دادگاهی علنی» و با ذکر تمام «مستندات» و با حضور تمامِ «شاهدان زخمی ادبیاتِ داستانی»مان به سزای «ضحاک بودگی»اش خواهد رسید.
یادمان بماند. «زخمخوردگانِ دیروز و امروزِ ادبیاتِ داستانی» و «نسلِ نوینِ نویسندگانِ ایرانی» کسانی خواهند بود که تن به هر ذلتی نخواهند داد و بیگمان «یکبهیک»تان را در هر جمعی و در هر قراری و در هر توطئهیی، با شجاعتِ یک «ادیبِ سرفرازِ پارسی»، رسوا و شرمنده و محاکمه خواهند کرد.
آن روز زیاد دور نیست.
از طرف جنبش ادبی «ما» (جام)
یکشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۴
ساعت ۳ صبح
تولدِ «جنبش ادبی ما» (جام)
هر تریبونی که در داخل و خارج ایران به دست هر داستاننویسی سپرده شده، با هر طرز تفکری که داشته و از هر باندی که بوده، فقط گفته «من». گاهی هم گفته «فقط کتابهای من». کمتر پیش آمده تا او از «ما» بگوید. یا از «کتابهای ما». رسانههای رسمی هم کمتر پیش آمده که روی «خانواده بودنِ» داستاننویسان ایرانی مانور بدهند. چون اصلا چنین فکری و چنین اتحادی هیچ وقت وجود نداشته. یا نگذاشتهاند وجود داشته باشد.
با تولد این متن و طرحِ «ما بودگیِ» داستاننویسان، فکر یک «جنبش ادبی» با «رسانهیی مستقل» آمد جلوهگری کرد. که «متعلق به تمام داستاننویسان ایران باشد». و بیاید حکم «با ما باش، یا بر ما باشِ» همیشگیِ هر باندی را باطل کند. و از «ما» بگوید. و از تمام حرفهای ناگفته و اسرار مگویی که در تمام این سالها در دل تکتک مان نهفته بوده. و بنا به هر دلیلی فرصت ابراز یا فریادش را نداشتهایم.
اسمش شد «جنبش ادبی ما» (جام)، تا صاحبانش یکایکِ داستاننویسان ایران باشند. تا هر کس در رسانهی شخصیِ موبایل خودش بتواند زیر پرچم «جنبش ادبی ما» بیاید نظریههای تئوریک و کتابهای خواندنی و بیاخلاقیها و بیقانونیهای باندی و چه و چه را با زبانی منطقی و شجاعانه بیان کند. داستان و داستاننویس ایرانی این «خانهتکانی روح» و این «رنسانس ادبی» را احتیاج دارد. تا همه با هم و یکصدا صاحبش باشیم و از ابراز و فریادش نهراسیم.
متن این «دادخواهی ادبی» به نمایندگی از تمام داستاننویسانی نوشته شد که در تمام این چهلوشش ساله ظلمها در حق آنها روا داشته شده بوده. و حالا همهمان به امید روزهای بهتر با هم پیمان میبندیم که در اتحادی همهجانبه بنشینیم متنهای بعدی و بعدی و بعدی را، دلیرانهتر و افشاگرانهتر، به دست بعدی و بعدی و بعدی بنگاریم، تا بعدها با سرفرازی به همه ثابت کنیم که «قبیلهی قلم» هم میتواند «ما» باشد، میتواند از «ما» بگوید، میتواند ادبیات نابش را در قلب مخاطبان ایرانی و جهانی زنده و جاودانش کند.
از طرف «جنبش ادبی ما» (جام)
محمدرضا کاتب و مرزهای نوآوری

/آبتین رستمی نیا/
یکی از چهرههای شاخص و تأثیرگذار در میان نویسندگان نسل نوی ادبیات داستانی ایران محمدرضا کاتب است. او نه تنها در رمان لمس، صرفاً داستانگوست، بلکه با رویکردی عمیقاً تجربی و ساختارشکنانه، قلمروهای جدیدی را در فرم و محتوا گشوده است. رمان لمس در بستر ادبیات پستمدرن و مابعدمدرن ایران جای میگیرد و خواننده را به یک مواجهه فعال و تأملبرانگیز دعوت میکند. یکی از ویژگی های بارز کاتب، عدم رضایت او به الگوهای از پیش تعیینشده و میل به آزمایش با زبان، ساختار روایت، و هویت شخصیتهاست که او را از بسیاری از همعصرانش متمایز میسازد. در این تحلیل کوتاه، به سبک نگارش و ویژگیهای رمانهای او بخصوص رمان آخرش لمس که شاید جز بهترین آثار این سال هاست خواهیم پرداخت. نبود منتقدان آگاه و پیشرو یکی از معضلات ادبیات داستانی امروز ماست چون باعث می شود کتابهای سطحی وبه ظاهر عمیق جای آثار مانا واصیل را بگیرند و مخاطبان را همراه خود به بیراهه ها ببرند.
۱. سبک نگارش: کاوش در پستمدرنیسم و ذهنیتگرایی.
سبک محمدرضا کاتب در رمان لمس را میتوان در تقاطع پستمدرنیسم، ذهنیتگرایی، و اگزیستانسیالیسم تحلیل کرد. او از تکنیکها و مضامینی بهره میبرد که ساختار داستانی او را به اثری پیچیده و چندلایه تبدیل میکند:
هویتهای تکهتکه و سیال رمان لمس: در رمان لمس، هویت شخصیتها ثابت و یکپارچه نیست. آنها اغلب درگیر بحرانهای هویتی، تناقضات درونی، و تغییرات مداوم هستند. این شخصیتها ممکن است خود را در آینههای متفاوتی ببینند یا در جستجوی معنای وجودی خویش، مسیری پرپیچوخم را طی کنند. این تزلزل هویتی بازتابی از شرایط انسان مدرن است که در دنیایی پر از ابهام و فقدان قطعیت به سر میبرد. شخصیتهای او مانندهنوان، ریحانه و محبوبه گاه به گذشتهای مبهم چنگ میزنند یا در آیندهای نامعلوم سرگردانند، بدون اینکه به یک ثبات هویتی دست یابند.
روایتهای غیرخطی و پازلگونه رمان لمس: شاید یکی از بارزترین ویژگی های رمان لمس، کنار گذاشتن روایت خطی و سنتی باشد. داستانهای رمان لمس ، مانند دیگر رمان های کاتب _همچون پازلهایی هستند که قطعاتشان در زمان و مکان پراکنده شدهاند. او از تکنیکهایی نظیر فلشبکهای مکرر، پرشهای زمانی و مکانی، و روایتهای موازی استفاده میکند. این ساختارشکنی نه تنها به پیچیدگی داستان میافزاید، بلکه خواننده را به یک مشارکت فعال دعوت میکند. خواننده دیگر صرفاً مصرفکننده داستان نیست، بلکه باید با کنار هم گذاشتن این قطعات، روایت را بازسازی کند. این شیوه، بازتابی از ماهیت تکهتکه و غیرقابل پیشبینی واقعیت در دیدگاه پستمدرن است.
محو شدن مرزهای واقعیت و خیال: یکی از جذابترین جنبههای رمان لمس، بازی با مرزهای واقعیت و خیال است. در این اثر، او، آنچه حقیقی است و آنچه زاده ذهن، وهم یا توهم شخصیتهاست، به طرز ظریفی در هم میآمیزد. راوی ممکن است به عمد واقعیت را تحریف کند، رمانهای خیالی خود را وارد زندگی واقعی سازد، یا حتی در تلاش برای تغییر سرنوشت، با گذشته دستوپنجه نرم کند. این بازی با واقعیت، نه تنها به فضای سوررئالیستی و گاه وهمآلود داستان میافزاید، بلکه پرسشهایی عمیق درباره ماهیت ادراک، حقیقت، و اراده آزاد مطرح میکند.
زبانورزی و اهمیت زیباییشناختی زبان: کاتب به زبان به مثابه ابزاری صرف برای روایت نگاه نمیکند، بلکه آن را عنصری زیباییشناختی و در خدمت عمقبخشیدن به معنا میبیند. دغدغه اصلی کاتب معناست. او ممکن است از زبانی غیرمتعارف، گاه شاعرانه، فلسفی، یا حتی گزارهای استفاده کند که به فضای کلی داستان و شخصیتها میافزاید. انتخاب واژگان دقیق، ساختار جملات، و ریتم کلام در آثار کاتب از اهمیت ویژهای برخوردار است. واین زبانورزی در نهایت به خلق اتمسفری خاص و متمایز در رمان لمس می انجامد.
۲. ویژگیهای رمانهای محمدرضا کاتب: از فلسفه تا جامعهشناسی
رمانهای محمدرضا کاتب، با تمامی تنوع مضمونیشان، ویژگیهای مشترکی دارند که آنها را در قالب یک جهان داستانی منسجم قرار میدهد:
مضامین اگزیستانسیالیستی و فلسفی: رمانهای کاتب فراتر از داستانهای سرگرمکننده، به کاوش در پرسشهای بنیادین وجودی انسان میپردازند. مضامینی چون مرگ، سرنوشت، تنهایی، آزادی، جبر، معنای زندگی و ماهیت واقعیت، در لایههای زیرین داستانهای او جاری است. شخصیتها اغلب در مواجهه با این پرسشها قرار میگیرند و واکنشها و درگیریهای درونی آنها، هسته اصلی روایت را تشکیل میدهد. این رویکرد، آثار کاتب را به آثاری تأملبرانگیز و عمیق بدل میکند. در تمام این سالها ،بخصوص از زمان انتشار رمان خلاقانه ی هیس که برنده ی جایزه بهترین رمان سال منتقدان و نویسندگان مطبوعات شد_ نویسندگان و شاعران برجسته وبزرگ فروانی به پیچیدگی آثار کاتب و
ممتاز بودن خود او بسیار اشاره کرده اند و نوشته اند. اما به نظر می رسد که بخش بزرگی از جهان داستانی او هنوز نا مکشوف مانده، واز دسترس مخاطبان ادبیات دور مانده است. منبع، رنگها
فیسبوک محمد رضا کاتب

mr.kateb@yahoo.com تلفن:09188810209 /تلفن:09188810209