ایستاده‌ بودم‌ روی‌ جدول‌ جوی . گِل‌های‌ بغل‌ پوتین‌ راستم‌ را مالیدم‌ به‌ لبه‌ جدول‌. سرشب‌ واکسشان‌ زده‌ بودم‌. دلم‌ می‌خواست‌ وقتی‌ بالای‌ سر جنازه‌ام‌ می‌رسند ببینند تر و تمیز، مثل‌ بچه‌ آقاها مرده‌ام‌.

تقابل‌ و تناقض‌ حاصل‌ از دنیای‌ مدرن‌، سرمنشأ ماجراها و سردرگمی‌های‌ بسیاری‌ است‌ که‌ هیس‌ راوی‌ یکی‌ از آن‌هاست‌. و البته‌ نه‌ از دیدگاهی‌ قاطع‌. در هیس‌، چنان‌ که‌ لوکاچ‌ در نظریه‌ رمان‌ می‌گفت . ارزش‌های‌ تحقق‌ناپذیر و آرمانی‌ قهرمانان‌، به‌ شیوه‌ای‌ نو، نسبی‌ شده‌اند. چیزی‌ که‌ دور از دسترس‌ نویسندگان‌ پیش‌ از این‌ بوده‌ است‌.

در هیس‌ نویسنده‌ ماجراها را چنان‌ که‌ دیکته‌ می‌شود نشان‌ نمی‌دهد . بلکه‌ چنان‌ که‌ خود می‌خواهد نشان‌ می‌دهد و باز بر عهده‌ خواننده‌ می‌گذارد تا ماجرا را آن‌ گونه‌ که‌ می‌خواهد ببیند و رمان‌ توسط‌ راویان‌ مختلفی‌ ساخته‌ می‌شود: پاسبان‌، نظامی‌ گاه‌ دل‌رحم‌ و گاه‌ خشنی‌ که‌ آنچه‌ را می‌خواهد انجام‌ نمی‌دهد و آنچه‌ را نمی‌خواهد انجام‌ می‌دهد؛ جهانشاه‌، قاتلی‌ یا قاتل‌ نمایی‌ یا حتی‌ مقتولی‌ که‌ با لذت‌ به‌ روایت‌ هوس‌هایش‌ می‌نشیند و از کشتن‌ آدم‌ها یا کشته‌ شدن‌ خود می‌گوید؛ نویسنده‌ که‌ در نیمه‌ داستان‌ می‌میرد و به‌ پایان‌ رساندن‌ رمان‌ را به‌ میراث‌ می‌گذارد، و دیگر شخصیت‌هایی‌ که‌ این‌جا و آن‌جا رشته‌ کلام‌ را قطع‌ می‌کنند و از منظر خود به‌ روایت‌ می‌نشینند، تا سرانجام‌ رمانی‌ پدید آید که‌ با هر خوانشی‌ شکلی‌ دیگر به‌ خود می‌گیرد و به‌ تعداد مخاطبانش‌ ماجرا عوض‌ می‌کند. گرایش‌ به‌ نوآوری‌ و تجربیات‌ تازه‌ از بارزترین‌ ویژگی‌های‌ آثار محمدرضا کاتب ست‌ و در همین راستا رمان‌ هیس‌ جایزه‌ کتاب‌ سال‌ منتقدان‌ مطبوعات‌ را هم در سال ۷۹ از آن‌ خود کرده‌ است‌.












وقت تقصیرچاپ چهارم شد

























نتیجه تصویری برای وقت تقصیر







محمدرضا کاتب

تعداد صفحات427

نوبت چاپ 4


«شاید قصه‌ام را برای خودم تکه‌تکه و در لباس آن‌که برای کسی دیگر می‌گویم به نجوا تعریف می‌کنم. چون هر روز تکه‌ای از آن را می‌سازم و بعد دیگر یادم نمی‌ماند یا مهم نیست قبلش چه گفتم. هرچه به ذهنم بیاید برای خودم به نجوا و سکوت می‌گویم. بعد در جواب خودم روز بعد تکه‌ای دیگر از آن ماجرا را به زبان سکوت و ایما و اشاره و حکایتی که هر شی‌ای به یادمان می‌آورد برای خودم و آن‌ها می‌گویم: و آن‌ها برای من می‌گویند. هیچ کداممان یادمان نمی‌ماند قبلاً چه گفته‌ایم و این باعث می‌شود حرف‌هایمان همیشه ضد و نقیض باشد. «یعنی مهم هم نیست خلافش را من گفته‌ام یا آن‌ها گفته‌اند. مهم آن است که تکه‌ای دیگر از قصه را بنا کنیم و زنده بمانیم در این‌جا که آشوب، تنهایی و سکوت این‌طور ما رادر چنگ خودش گرفته.»

در این رمان شخصیت‌های مختلفی وجود دارند که اصلی‌ترینشان «حیات» و «ابرو» هستند. در ظاهر اولیهٔ داستان، حیات عملهٔ حکومت است که «عاصی‌»هایی را که در کوه زندگی می‌کنند و شورشی‌اند دستگیر، شکنجه و اعدام می‌کند. آن هم اعدامی به وحشی‌ترین شکل ممکن: به تعداد قاطرهایی که برای متهم می‌آورند، او را به همان تعداد قسمت می‌کنند. در روایتی دیگر، «حیات»، «عاصی‌»هایی را که اهل معنا و حکمت هستند به «حکمتانه» می‌آورد تا به «مورچه»ها و «یقه‌چرک‌»ها کمک کند و باعث پیشرفت شود ولی از آن‌جایی که بیم آن دارد که عاصی‌ها ریاکار باشند یا واقعاً‌ حکیم نباشند، تا پای جان آن‌ها را زجر می‌دهد و اگر کارشان به اعدام بکشد، زن آن‌ها را از آن خودش می‌کند. «ابرو» یکی از عاصی‌هایی است که همراه با «آتش» و سوار بر مرکبش «مرگ» است ولی معلوم نمی‌شود به چه علتی به شهر «حگمتانه» می‌آید، زندگی عادی‌ای از سر می‌گیرد و با «گیسو»‌ ازدواج می‌کند. حالا «ابرو» هم به دام «حیات» افتاده و «حیات» از «گیسو» می‌خواهد که از ابرو طلاق بگیرد تا ابرو را زجرکش نکند ولی در عوض با او ازدواج کند. حیات البته مرضی دارد که باعث شده آلتش به کل نابود شود و معلوم نیست که چرا این همه زن‌های عاصی‌ها را آن خودش می‌کند. در پایان‌بندی داستان،‌ دیگر حیات و ابرو تنها هستند و با هم طی طریق می‌کنند. از آب می‌گذرند و به دریا می‌رسند. از دریا می‌گذرند و به کوه می‌روند و پناه به غار می‌آورند.

«در حدیث آمده گروهی از عاد بر رسول خویش عصیان کردند. و خداوند آن‌ها را به صورت نسناس مسخ گردانید. بدین‌معنا که ناسی پست‌تر از ناس. نسناس‌ها از کلیهٔ موجودات شریف‌تر و شبیه‌تر به آدمی هستند. و موردشان آن است که اعمالی از ایشان سرمی‌زند که در شأن و ذات آدمی نیست.»… «نسناس‌ها آداب خودشان را دارند. حرفی را شروع می‌کنند و بی‌پایان می‌گذارند. «و تکه‌تکه حرف می‌زنند چون گذشته‌شان را نمی‌توانند به هم وصل کنند. ذهنشان این طوری است با شک و تکه‌تکه و با تعبیر زیاد و شاخ و برگ فراوان حرفی را می‌زنند. و فرار می‌کنند به سوی آنچه که نیست و باید باشد یا نباشد. حرف و عملشان بدون پایان است.» (صص ۲۵۶-۲۵۷)

«هر چه بیشتر به این شهر تکه و پاره و خِرت و پِرت‌های دور و برم «و آدمهای عجیب و غریبش نگاه می‌کنم بیشتر تو شک می‌افتم.» یک چیزی این‌جا جور درنمی‌آید. نمی‌دانم چون عجیبند به هم نمی‌خورند یا چون به هم نمی‌خورند عجیبند.» هر کدام از این آدم‌ها و وقایعی که می‌بینیم مال صفاتِ زمانی است، مال صفاتِ مکانی است. یکهو تو واقعه‌ای می‌افتم که مال ۱۰۰ سال پیش است، آدمی را می‌بینم که مال ۱۰۰۰ سال پیش است.. هر کدام از این چیزهایی که این‌جاست سهم زمانی است در دیروز و یا در فردا.» (ص ۲۴)

ابرو، زیاد به گوش‌ماهی‌ها گوش می‌دهد و اعتقاد دارد که تاریخ در دل همه چیز باقی می‌ماند ولی گوش شنیدنی برایشان وجود ندارد:

«هر کسی یک زبانی دارد برای خودش. سنگ‌ها زبان خودشان را دارند،‌ درخت‌ها زبان خودشان را دارند، ابرها زبان خودشان را دارند… هر کدام حکایتشان را که حکایت توست به زبان خودشان می‌گویند.» … «اگر زیاد به این (صدف) گوش کنی گاهی صدای دست و پا زدن هم می‌شنوی. یک نفر است که گم شده تو این دریا. گاهی دست و پا می‌زند، گاهی هم ول می‌کند. یک شب صدای خودش را هم شنیدم. داد می‌زد از ته دل. یک چیزی می‌گفت که من نفهمیدم. انگار به زبان به ما نمی‌گفت. فکر کنم یک نفر را هی صدا می‌کرد. جوری صدا می‌کرد که گفتم حتماً خدا را صدا می‌کند.» … «نمی‌دانم شاید این صداها مال وقتی است که هنوز این صدف را صید نکرده بودند. تا قبل از صیدش هر صدایی شنیده تویش مانده. تا وقتی که جان دارد آن صداها را برمی‌گرداند. هیچ چیزی تو این عالم گم نمی‌شود فقط دست به دست می‌شود. این راز بزرگی است که خیلی از اسرار از آن ریشه می‌گیرند.» حتی صدای یک پارو یا یک ماهی هم ثبت می‌شود جایی، حیف که گوش ما نمی‌تواند باقی صداها را بشنود.» هر چه صدف پیرتر باشد حکایت‌ها، ناامیدی‌ها و تقدیرش غریب‌تر است.» (صص ۱۵۴-۱۵۵)

«شاید صد سال یا هزار سال دیگر کسانی پیدا شوند که صدایم را از میان گوش‌ماهی‌ای، موج دریایی یا سازی که از چوب‌های درخت‌های اینجاست بشنوند. شاید همین الان حرف‌های ما را کسان دیگری هم می‌شنوند… و فکر می‌کنند وهمی، چیزی است. می خواهم آن‌ها همه بدانند چه به چه بوده و ...» (ص ۱۹۹)

«گاهی فکر می‌کنم تجسم اعمال یا خوابِ سنگی، درختی، آبی، چیزی هستم، در لباسی که او می‌خواهد.» «… فکر می‌کردم افیون، خاطره و … فَر خدا هستم یا تعبیر… و تجسم افیون خدا. چون در ذکر او را درک می‌کردم و می‌فهمیدم که هست.» تا این‌که سرگردانی آمدم سراغم. به همه چیز شک کردم و او را از دست دادم. «حالا دیگر صفتی بودم که از ریشه جدا شده بودم. «بی‌صفت شده بودم چون بدجوری گم و گور شده بودم...» (صص ۱۷۳-۱۷۴)





















پیام جمعی از هنرمندان برای فریدون عموزاده خلیلی













پیام جمعی از هنرمندان برای فریدون عموزاده خلیلی

جمعی از نویسندگان، شاعران، تصویرگران و دیگر فعالان حوزه ادبیات در پی معرفی فریدون عموزاده خلیلی به عنوان نامزد جایزه «آسترید لیندگرن (آلما)» پیامی منتشر کردند.

به گزارش ایسنا، چندی پیش انجمن نویسندگان کودک و نوجوان، یکی از چهار نهاد ایرانی که می‌تواند برای جایزه «آسترید لیندگرن (آلما)» نامزد معرفی کند، فریدون عموزاده‌‏ خلیلی را به عنوان یکی از نامزدهای ایرانی این جایزه معرفی کرد. در پی این انتخاب، جمعی از نویسندگان، شاعران، تصویرگران و دیگر فعالان حوزه ادبیات در پیامی خطاب به این نویسنده، مدیرمسئول نشریه چلچراغ و دبیر جایزه محیط زیستی سپیدار، نوشته‌اند: «ساده و رسمی­‌اش این بود که بنویسیم «جناب آقای عموزاده خلیلی، انتخاب شایسته جنابعالی را به عنوان نامزد دریافت جایزه‌ آسترید لیندگرن (آلما) تبریک می‌گوییم و حسن انتخاب انجمن نویسندگان کودک و نوجوان را ارج می‌نهیم.» اما ساده و رسمی‌اش حتی نزدیک ادای حق مطلب هم نبود.

بخشی از دلایل انتخاب که در بیانیه انجمن نویسندگان کودک و نوجوان منتشر شده است چنین است: «فعالیت‌های موثر در آموزش داستان‌نویسی و تربیت نسل جدیدی از نویسندگان کودک و نوجوان ایرانی، ... همچنین فعالیت فرهنگی، ادبی و اجتماعی به‌‏منظور فراهم ساختن بسترهای مناسب برای رشد ادبیات کودک و نوجوان ایران». در این پیام خواستیم اعلام کنیم که ما، نه تنها از این انتخاب خوشحالیم، که به عنوان کسانی که نقش اثرگذار ایشان را در مسیرمان تا بدین­‌جا تجربه کرده‌­ایم یا شاهد تلاش‌­ها و جریان‌­سازی­‌های ایشان در اعتلای فرهنگ و ادبیات کودک و نوجوان‌­مان بوده­‌ایم، از این‌که کشورمان چنین نماینده­‌ای به جهان معرفی خواهد کرد به خود می‌بالیم.

اسامی (به ترتیب حروف الفبا):/سمیرا آرامی (کارگاه کتاب تصویری/ آکادمی داستان پرنده آبی/ اتاق تجربه)/سمیه آورند (اتاق تجربه/ آکادمی داستان پرنده آبی)/جعفر ابراهیمی/سیدمهدی احمدپناه (چلچراغ)/احمد اکبرپور (اتاق تجربه/ کارگاه کتاب تصویری)/عزت‌الله الوندی/اسدالله امرایی (سروش/ کیهان فرهنگی)/نیلوفر امرایی (اتاق تجربه)/مژگان بابامرندی (سروش نوجوان/ کتابخانه‌های کانون)/محمود برآبادی/نسیم بنایی (اتاق تجربه)/علی باباجانی (کارگاه کتاب تصویری)/کبری بابایی (کارگاه کتاب تصویری)/غلامرضا بکتاش(سروش نوجوان)/فاطمه بهجت (اتاق تجربه)/مریم بهرامی (اکادمی داستان پرنده آبی/ کارگاه کتاب تصویری)/فاضل ترکمن (چلچراغ)/مهسا تکاپومنش بقایی (اتاق تجربه)/حمیدرضا توکلی (سروش نوجوان/ اتاق تجربه)/حسین تولایی (پروژه شعر نوجوان پرنده آبی)

آناهیتا تیموریان/محمدجواد جزینی (آفتابگردان)/زهرا جلائی‌فر (اتاق تجربه/ کارگاه کتاب تصویری)/عباس جهانگیریان/بنفشه چاپاری (اتاق تجربه)/هدی حدادی (آکادمی داستان پرنده آبی/ کارگاه‌های کتاب تصویری)/مینا حدادیان (کمیته‌­های انجمن نویسندگان/ اتاق تجربه)/فرهاد حسن­‌زاده (دوچرخه/ همکاری در انجمن نویسندگان)/محمدحسن حسینی (حوزه هنری)/علی خدایی/مصطفی خرامان/فائزه دائمی (اتاق تجربه)/فرید دانشفر (چلچراغ)/راحیل ذبیحی/مهدی رجبی/مصطفی رحماندوست/فرزانه رحمانی (سروش نوجوان/ اتاق تجربه/ کارگاه کتاب تصویری)/اردشیر رستمی(چلچراغ)/شاهین رهنما (سروش نوجوان)/فاطمه زمانه رو (کارگاه کتاب تصویری)/فاطمه سرمشقی (اتاق تجربه/ کارگاه کتاب تصویری)/نوید سیدعلی اکبر (جایزه‌ سپیدار/ آکادمی داستانپرنده‌ آبی/ کارگاه‌های کتاب تصویری/ دوچرخه)/سمیه سیدیان (اتاق تجربه)/طیبه شامانی (جایزه سپیدار)/ملیحه شاهرخی جاوید (اتاق تجربه/کارگاه کتاب تصویری)/زهرا شاهی (اتاق تجربه)/کبریا شجری (اتاق تجربه، کارگاه کتاب تصویری)/افسانه شعبان‌نژاد (آفتابگردان)کمال شفیعی/مکرمه شوشتری (اتاق تجربه)/شهرزاد شهرجردی (اتاق تجربه/ کارگاه کتاب تصویری)/مژگان شیخی/وحید طوفانی (پروژه زیست‌محیطی جشن سبز و مجلات پندار و آفتابگردان)/سهیلا عابدینی(چلچراغ)/مریم عربی (اتاق تجربه)/کیانوش غریب­پور (کتاب­‌های نردبان/ جایزه­ سپیدار/ کارگاه­ کتاب تصویری)/مهرداد غفارزاده (حوزه هنری/ سروش نوجوان/ جشنواره بین‌المللی فیلم کودک و نوجوان اصفهان)/زهرا غلامی داوودآبادی (اتاق تجربه/ کارگاه کتاب تصویری)/نسترن فتحی (اتاق تجربه)/پیوند فرهادی (انتشارات نردبان)/مریم فیاضی (اتاق تجربه/ کوله پشتی)/عباس قدیرمحسنی (جشنواره دانایی توانایی وزارت آموزش و پرورش)/زهرا قدیری (اتاق تجربه/ کارگاه کتاب تصویری)/ابراهیم قربانپور (چلچراغ)/محمدعلی قربانی/یوسف قوجق/سمیرا قیومی (آفتابگردان/ اتاق تجربه/ کارگاه کتاب تصویری)/رضا کروبی (انتشارات فنی ایران/ جایزه سپیدار)/ویدا کریمی (کارگاه خلق کتاب تصویری)/حدیث لزرغلامی (آفتابگردان/ سروش نوجوان/ آفتاب امروز/ نشریه دوچرخه/ انتشارات علمی-فرهنگی)/مهسا لزگی (اتاق تجربه)/غزل محمدی (اتاق تجربه)/فاطمه محمودی (اتاق تجربه/ کارگاه کتاب تصویری)/محمدرضا مرزوقی (سروش نوجوان/ جلسات داستانخوانی انتشارات علمی-فرهنگی)/محمدکاظم مزینانی/بدری مشهدی (اتاق تجربه)/ناهید معتمدی (جلسات انجمن نویسندگان)/حسام‌الدین مقامی‌کیا (چلچراغ)/بیوک‌ ملکی (سروش نوجوان)/زیتا ملکی (اتاق تجربه)/زهرا موسوی (کارگروه تألیف بچه های آبی)علی مولوی (دوچرخه/ هفته‌نامه‌ پندار)/اعظم مهدوی (اتاق تجربه)/احمد میرزاده (سروش نوجوان)/شرمین نادری (چلچراغ)/محبوبه نجف­‌خانی (شورای کتاب پرنده آبی)/عبدالمجید نجفی (حوزه هنری/ سروش نوجوان)/نیلوفر نیک‌بنیاد (اتاق تجربه/ کارگاه کتاب تصویری)/سمیه یاوری (کارگاه کتاب تصویری)/معصومه یزدانی (اتاق تجربه/کوله‌پشتی/ آکادمی داستان پرنده آبی)»






























رمان پستی چاپ چهارم شد












پستی







پستی / محمدرضا کاتب/نوبت چاپ4







کتاب پستی اثر محمدرضا کاتب . نویسنده در کتاب پستی قصد دارد مفهوم جالبی را جا بیندازد: این‌که امکان ندارد نویسنده درباره‌ی چیزی بنویسد که عیناً درباره‌ی همان چیز باشد. این کتاب از چند داستان به‌هم‌پیوسته و در عین حال مجزا با تصویرسازی‌ها و خرده‌روایت‌های مجزا تشکیل شده است. این بخش‌ها هیچ‌کدام به قطعیت نمی‌رسند و با تمام شدن هر بخش و شروع بخش جدید، این عدم‌قطعیت آشکارتر می‌شود. نویسنده داستان را طوری نوشته که مخاطب مجبور باشد با هوشیاری به مکاشفه‌ی موقعیت‌ها و شخصیت‌های داستانی دست بزند. کاتب حتی برای این رمان یک زاویه‌دید ثابت در نظر نگرفته و از زاویه‌های دید مختلف سود جسته است.

در بخشی از متن کتاب پستی آمده است: «یک روز صبح وقتی از باغ بیرون آمد پسرک را ندید: پسرک آن روز نیامد. هیچ‌وقت دیگر هم نیامد. ماه‌وش حس می‌کرد چیزی را گم کرده. توی راه هی برمی‌گشت و به پشت سرش و به جوی آب نگاه می‌کرد: اگر پسرک جایی قایق تو آب می‌انداخت او حتما می‌دید: شاید نمی‌خواست ماه‌وش را ببیند، اما هنوز دوستش داشت: شاید با آن قایق و غیبتش می‌خواست این را بهش بفهماند. گاهی ماه‌وش جلوِ در باغ آن‌قدر می‌ایستاد و به بهانه‌های مختلف انتظار می‌کشید که زنگ مدرسه‌شان می‌خورد. ناظمشان خیلی بدخلق بود. هرچه از دهانش درمی‌آمد بهش می‌گفت: شاید به‌ عمد دیر می‌کرد تا سرزنشش کنند: شاید این‌طوری خودش را به وسیله‌ی کس دیگری سرزنش می‌کرد و حرص می‌داد.»https://niloofarpublications.com/product/pasti/















رام کننده جهان













کیانوش جهانپور به کرونا مبتلا شد







پرونده ای ویژه ی رمان رام کننده (قسمت سوم)















رام كننده محمدرضا كاتب نشر چشمه كتاب هاي قفسه آبي-١٤ چاپ اول پاييز ١٣٨٩  تهران ٢٣٢ صفحه ٥٠٠٠ تومان ISBN: 978-964-362-752-2 #iranian #persian #book  #Pishkhan #Ket…







با نقدها یی از:/ ایدا مراد آهنی/حسین مهکام /ملیکانیکنام فر/علی نیلی /فرشته نوبخت / راضیه ولدبیگی/

























جذابیت پنهان رام‌کنندگی






نقدی بر رمان رام کننده




همه چیز درباره کرونا ویروس - بیمارستان والفجر تفرش








آیدا مرادی آهنی









نزدیک به دو هزار و چهارصد سال از زمانی که افلاطون افسانه غار را مطرح نمود و از واژه Eros برای عالم مُثُل استفاده کرد می‌گذرد. با این وجود هنوز هم فلسفه جهانِ آرمانی شاید مقبول‌ترین فلسفه از دید نوع بشر باشد که ذاتا موجودی است امیدوار و آرمان‌گرا. در این میان، راه یافتن فلسفه به جهان داستانی و بازگویی آن از طریق داستان کاری است که تسلط زیادی از نویسنده طلب می‌کند. چراکه وی باید جهان فلسفی شخصیت‌ها و درگیری‌های فلسفی آنان را از طریق خط داستانی روایت کند که از این بُعد کار نویسنده به مراتب مشکل‌تر از کار فیلسوف است. در ادبیات نو و کلاسیک جهان نمونه‌های بسیار موفقی از این دست را شاهدیم. در ادبیات درون مرزی اما جای خالی این نوع داستان‌نویسی تا حدی احساس می‌شود. کمتر نویسنده ایرانی پرسش‌های فلسفی کاراکتر یا کاراکترهاش را به دور از فضای روانشناسی در داستان بازگو کرده و به آن‌ها پاسخ می‌دهد. این امر شاید دلایل مختلفی داشته باشد که در این بحث نمی‌گنجد اما باید یک نکته را در نظر داشت که در این نوع نوشتن نویسنده روی لبه تیغ گام برمی‌دارد زیرا فلسفه هم چون موضوعات روانشناسی و یا هر مسئله دیگری باید حل شده در شخصیت‌ها عنوان شود که در غیر این صورت داستان در بعضی نقاط از دست نویسنده خارج شده و شکل خطابه پیدا می‌کند.

رمان “رام‌کننده” جدیدترین اثر “محمدرضا کاتب” که به تازگی توسط نشر چشمه به چاپ رسیده به خوبی توانسته بر این مشکل غلبه کند. در سراسر رمان جهان فلسفی شخصیت‌ها به خواننده معرفی می‌شود بدون این‌که لحظه‌ای احساس کند نویسنده دارد از موضعی بالاتر با او حرف می‌زند. “زمان” یا “پدر” که پشت همه چیز یک “هیچ” یا “تهی” می‌بیند با زیر رو کردن فیلم‌های تله‌شده‌ها به دنبال همین الگو یا هیچ است که اعتقاد دارد می تواند همه‌چیز را در خودش جای دهد. افتادن تصویر تله‌شده‌ها بر روی پرده سرداب و اندیشیدن در باب آن‌ها مخاطب را به یاد غاری می‌اندازد که افلاطون از افتادن سایه‌ها بر دیوار آن صحبت می‌کرد. تله‌شده‌ها هم دیگر وجود ندارند و آنچه راوی و “پدر” می‌بینند تنها تصویری (سایه‌ای) از آن‌ها است که پدر سعی دارد به هر طریقی با گذاشتن وسایل یکی در کنار صدای دیگری و تصویر شخصی سوم به الگوی مشترک -جوهری اصلی- همه آن‌ها برسد. او به دنبال عالمی (مدینه فاضله‌ای) است که وجود ندارد و زمانی که نیامده است. کسی است که یاد گرفته برای فرار از درد و ناامیدی و غم دور خودش بچرخد؛ آنقدر که همه چیز درهم شود و از آن میان به آن جهانی که می‌خواهد برسد. از نظر او آدم‌های چرخنده کسانی هستند که همواره مخالف جریان آب حرکت می‌کنند و این تعریفی است که تاریخ همواره از فیلسوفان ارائه داده است. شخصیت “پدر” بسیار خِردگرا است و سعی دارد به راوی بفهماند که “همه چیز” یا آن “تهی” را باید با عقل درک کند. حتی وجود آن موجود بیمار در ته باغ را. اتفاقی که در مقابل می‌افتد این است که راوی رفته‌رفته از میان گفته های “پدر” به فلسفه خودش دست می‌یابد. او را می توان شاگردی دانست که برای کشف دنیایی که افلاطون در برابر چشمانش گشود و برای درک مسائل علاوه بر عقل از احساس نیز بهره می‌جوید. به مرور پرسش و پاسخی بین او و “پدر” شکل می‌گیرد که پرسش‌ها در ذهن راوی مطرح شده و پاسخ‌ها از زبان “پدر” داده می‌شود. این پرسش و پاسخ‌ها بی‌شباهت به آنچه باختین دیالوگ‌های سقراطی یا استاد-شاگردی می‌خواند نیست. راوی بعد از آن همه چرخ زدن بین مسئله‌های پدر در نهایتا به جایی می‌رسد که می‌تواند از آن باغ بیرون برود اما وقتی بعد از چند روز به خودش می‌آید درمی‌یابد که دور خودش می‌چرخیده. این موضوع و بازگشت دوباره او به باغ رجوع دوباره او به عالمی است که در درون خود تمایل به بازگشت به آن را داشته. پس به این نتیجه می‌رسد که برای درک این عالم همچون آن چرخنده بزرگ یعنی “پدر” باید بچرخد تا آن “هیچ” یا “چیز” را دریابد. در مقابل نتیجه‌ای که می‌گیرد از نتیجه پدر متفاوت است. به عقیده او در آن جا چیزی جز مشتی رنگ نیست .چیزی جز یک چیز شفاف و بزرگ که ترتیب و اندازه رنگ‌هایش دست خود او است. که این نتیجه خواننده را به یاد نتیجه سابژکتیو سقراط می‌اندازد.

رام‌کننده به خوبی از عهده مطرح کردن مسائلی این چنینی برآمده بدون این‌که لحظه‌ای داستان‌گویی را فراموش کند. علاوه بر این نقطه قوت، می‌توان به چگونگی ادغام شدن جذابیت و باورپذیری در داستان پرداخت. نویسنده خیلی حرفه‌ای داستانی جذاب -که با توجه به موضوع این رمان کار آسانی نیست- را برای مخاطبش باورپذیر می‌کند. در مجموع این امر در کنار آنچه بدان اشاره شد و نکات مثبت بسیاری می‌تواند این رمان را در زمره رمان‌های خوب سال هشتاد و نه قرار دهد.









قساوت متن










حسین مهکام







پرتال به سایت ایران; تغذیه و سلامت - اطلاع رسانی کرونا ویروس








محمدرضا کاتب خیلی سال است که شیوه‌ای مخصوص به خود دارد و حتی اگر امضای ظاهرش را نبینی، امضای شیوه‌اش را به سرعت پشت اثرش می‌یابی. شیوه کاتب به‌زعم من چیزی جز قساوت و حدود آن نیست. ضمن اینکه خیلی مهم است که فاصله میان خشونت و قساوت فهم شود. خشونت، امر متکی بر عصبیتی است که بروز سهمگین دارد و تو با دریافتنش دچار التهاب یا هیجان و نوعی از جنون می‌شوی. اما قساوت یعنی به آرامی و آهستگی و خونسردی با امری تلخ و چرک مواجه شدن و عین خیالت نبودن. کاتب در نوشتن داستان بیشترین سهم را به قساوت می‌دهد. به قول منتقد عزیزی به گونه‌ای از چرکی حرف می‌زند که گویی یک تشریح‌کننده جسد در پزشکی قانونی دارد درباره عضو مرده‌ای با تو حرف می‌زند. به همان راحتی. به همین دلیل در متن کاتب به انضمام همین قساوت، گاه رخدادی مثل هجو فضای خشن و خنده‌ای تلخ اما جدی و حتی سرشار به خواننده دست می‌دهد. و این درست از سر نگره‌ای است که حلقه اصلی اتصال رمانی اینچنین را با امر پست‌مدرن می‌سازد؛ امری که عقل‌گریزی و تمرکززدایی و ساختارشکنی را می‌توان به عنوان محورهای اصلی‌اش نام برد. ضمن اینکه مرور گذشته به نحوی هجوآلود در دستور کار این گونه متون قرار می‌گیرد. این ویژگی‌ها در همه آثار کاتب، حتی پیش از رمان عجیب «هیس»، مثلاً در رمان «پری در آبگینه» هم نمود دارند. اما رفته رفته در آثار کاتب به اوج می‌رسند. متاسفانه عادتی به نوشتن خلاصه داستان در یادداشت ندارم. بنابر‌این در همین فرصت کوتاه به این نکته بسنده می‌کنم که کاتب در رمان «رام‌کننده» که در یک فصل بلند نوشته شده و هیچ قطاعی در داستان به چشم نمی‌خورد از شیوه فصل‌بندی پیشین‌اش فاصله گرفته و به روایتی ظاهراً ساده در ساختمان ظاهری و از سویی دیگر بسیار پیچیده در تداخل روایت‌های هذلولی داستان دست زده است. مانند همیشه نام شخصیت‌ها عجیب است و حاوی نشانه‌هایی منحصر به‌خود کاتب و لزوماً قابل نشانه‌شناسی در ذهن عموم هم نیست. به‌زعم من زبان نوشتاری اثر مانند باقی آثار کاتب بسیار درخشان و سرشار از طعنه‌های کلامی و بیان تعمدی رکاکت است. راستش در متن کاتب می‌توانی با خیال راحت از هضم چرکی بخندی و عین خیالت هم نباشد.منبع - شرق







روایتی از رمان رام کننده و ایده ی خیال










اطلاعات عمومی در مورد ویروس کرونا – Kulturtuer









ملیکانیکنام فر









جهانِ داستانی محمدرضا کاتب از رمان «هیس» تا «رام کننده» مدام در حال نمایش ایده های عجیب، خاص و از همه مهمتر تجربه های رادیکال نویسنده خود بوده است. به همین خاطر نویسنده ای مثل او را بیش از هرچیز با خلاقیت های ساختاری موفق و ناموفق اش می شناسند که باعث شده از او نویسنده ای ساخته شود که بر مدار پاستوریزه و محافظه کارانه ی ادبیات مرسوم حرکت نمی کند. او از رمان هیس شروع به نوشتن از ذهن ها و فضاهایی کرد که به شدت مجرد هستند و در عین حال سعی می کنند تاریخ مندی خود را به شکلی دیگر آشکار کنند. شاید کاتب در اولین تجربه های این چنینی کمی هیجان زده عمل کرد، اما توفیق نسبی ای پیدا کرد. هرچند تغییر مشی او در رمان ماقبل آخرش یعنی «آفتاب پرست نازنین» تقریباً شکست خورد، ولی «رام کننده» علی رغم کندی فوق العاده روایی اش از امکانات داستانی و بینامتنی ای استفاده کرده که به شدت قابل توجه است. رمان «رام کننده» از یک برداشت سیاسی – اجتماعی خاص به وجود آمده و با نگاه های متفاوت کاتب نسبت به فلسفه اسلامی عجین شده است. شاید دراین نوشتار نتوان به برداشت های کاتب از نگاه ابن عربی نسبت به مساله ی تخیل بحث کرد، اما می توان گفت که او با اشاره های روشن تلاش می کند تا از مفهوم خیال در نگاه ابن عربی استفاده کند تا جهانی برزخی بسازد که در آن فاصله ی میان رئالیته و امر ذهنی فوق العاده کمرنگ شده است. بداعت نگاه کاتب دراین پروسه به آنجا می رسد که می تواند یک حافظه قهار به وجود بیاورد که شخصیت های داستان را در خود حس کرده و به آنها اجازه نمی دهد از جایگاه خود خارج شوند. آنها برآمده از خیال آفریننده متن هستند که به کردار، رفتار و سرنوشت آنها تسلط دارد. به همین خاطر متن جلو نمی رود، حرکت نمی کند و آن نیروی حاکم بر تخیل متن اجازه نمی دهد تا شخصیت ها یا به سوی جهنم بروند یا بهشت. در همین فرایند قصه ی رمان نیز کاملاً انتزاعی و از سویی ماجراگونه می شود و ترکیبی به وجود می آید از مفردات های شعوری که نسبت روشنی با جهان دارند ولی طی خوانش سیاسی می توان اذعان کرد که نمی توانند از وضعیت موجود فراتر روند. این ترفند روایی به شدت باید با نکاه تاویلی مخاطب همراه باشد، برای همین است که می توانیم عناصری را در متن بیابیم که با این نگاه تاویلی می توان در آنها این روند را توجیه کرد. با این حساب، رام کننده ی محمدرضا کاتب از بسیاری قابلیت ها و فرصت های روایی چشم می پوشد تا نوعی نگاه سمبولیتی نو را تجربه کند که در گنگ بودن قابل حس است. اگر این باور را که موجودات رمان محصول تخیل هستند و در هاله ای شبح وار به زیست خود ادامه می دهند، بپذیریم، می توانیم رمان را نوعی تن زدن عامدانه از رئالیسم بدانیم، برای رسیدن به سطحی از فرا واقعیت که تلاش می کند خود را رها کند و در فضای معلق میان دوزخ و بهشت باقی بماند. نگاهی به کارنامه داستانی محمدرضا کاتب به ما نشان می دهد که او همیشه این دغدغه را داشته که جغرافیایی درون متنی بسازد (اشتباه نشود نه از جنس شهرها و روستاهای خیالی و واقعی که بیشتر شکلی توریستی دارند تا ادبی) که در آن پاره های شهری و زیستی انسان ایرانی کاملاً وجود دارد، ولی به قول فلاسفه اسلامی مجرد هستند. این دستاورد جغرافیایی با این که گاهی کاملاً با رویدادهای روشن تاریخی نیز همراه می شود، اما همیشه آن وضعیت مجرد و در عین هول آورش را حفظ می کند. شاید کاتب دراین جغرافیا به روابط زیستی مرسوم نپرداخته باشد اما می توان شخصیت هایی بسازد که مدام در حال تخریب یا تحلیل هستند. رام کننده نمود دیگر از این جغرافیاست. مکانی ناکجاآبادی را در رمان درک می کنیم که تلاش می کند شکل برزخی خود را پنهان کند. باغی بزرگ که همان کلان اسطوره های آفرینش را به یاد می آورند و هم هول آور هستند به خاطر روحیه ی طبیعت بکر و در عین حال تحت سیطره ی آن. به همین خاطر ما در رمان رام کننده باید ایده های ظریف نویسنده را شناسایی کنیم که می کوشند با استعانت از شبه اسطوره ها و اشباح شکل مالیخولیایی و ضدداستانی خود را به نمایش بگذارند. کاتب برای اینکه ایده ی محوری شکل استعاری شفاف و قابل شناسایی ای به خود نگیرد (شاید این وسواس در بخشی از رمان بیش از حد آن متکلف جلوه داده) مدام تلاش می کند و هم تن داشتن را به شخصیت ها ببخشد. رام کننده در این شمایل مدام در حال حرکت بین خوانش شبه اسطوره ای خود است که از قضا اکثر مصادیق کلانش از فرهنگ ایرانی- اسلامی برداشته شده است. پدر و پسر، مفهوم معاد جسمانی، باور به نوعی سکوت شر و خیر و ... از جمله مولفه هایی هستند که کاتب با نگاه خاص خود آنها را کنار هم پیچیده تا به یک ساختار متفاوت و خاص دست پیدا کند. این تفاوت نه به خاطر رخ نمایی تکنیکی، بلکه به واسطه ی پتانسیل جغرافیا و ماجرای هولناکی است که رمان را در برگرفته است. رام کننده هرچند از لحاظ استراتژی تفاوت زیادی با چند رمان قبلی کاتب ندارد، اما در اجرا راهی دیگر رفته که به شدت شبیه متون معنا باخته ی دهه ی شصت است. قهرمان های اصلی کتاب و فضاهای متعدد و خالی آن همگی وضعیت ابژکتیو داشته و به خصوص روای مدام در حال سرک کشیدن برای شناخت آفریننده یا به تعبیری دیگر «رام کننده» خود است. در پی این تلاش راوی مدام اسیر وضعیت های ناشناخته ای می شود، وضعیت هایی مکاشفه وار که او را با مظاهری روبه رو می کنند که حیرت را در او برمی انگیزاند. شاید متن نیز در مواجهه با همین حیرت از حرکت طولی خود دست می شوید و دچار حرکت و پویایی عرفی می شود. یعنی می توان اینطور گفت که اگر بخواهیم براساس همان منطق فلسفه اسلامی از این قضیه خوانش داشته باشیم با حرکت به سوی شرق روبه رو می شویم. «شرق سهروردی» که استعاره ی بزرگ ناکجاآباد است، امری که کاتب نیز در خوانش مدرن خود به آن دست می یابد. نمی خواهم زیاد این تأویل غیرمتعارف را پیچیده تر کنم، اما کارکرد نشانه ها در متن رمان رام کننده چنان نزدیک به این روایت هاست که مخاطب را وا می دارد تا با نگاهی بینامتنی به این رمان نگاه کنیم. روندی که محمدرضا کاتب از رمان هیس آن را آغاز کرد در رام کننده به شکلی متفاوت می رسد، تحلیل و پریشانی انسان او در مواجهه با تاریخ و قدرتی که بر او سیطره دارد، در فرایندی خشن ( که از ارکان همیشگی روایت های کاتب است) مسأله ی خیال بودن و ابژه بودن او را یادآوری می کند.








رام کننده








نحوه عملکرد کرونا ویروس بر بدن انسان + ویدئو - Sputnik Iran








نویسنده : علی نیلی










جدیدترین رمان محمدرضا کاتب، یک تله به تمام معناست؛ اگر اسیر داستان¬نویس و بازی¬اش شوی و دم به تله¬اش بدهی، ممکن نیست که از چم و خم داستان سر دربیاوری و به سلامت کتاب را تمام کنی! رام¬کننده قصه «تله¬ها»ست و تله¬کننده¬ها و تله¬شده¬¬ها، کسانی که چون تله شده¬اند جزر می-کشند وحکایتی دارد این تله¬ها که راوی آن¬چه را که بتوانی فکر کنی از خودِ زندگی و هدف و آرمان در آن گرفته تا شمایل و ریخت و قیافه آدم¬ها، تله فرض کرده و عده¬ای را گرفتار آن. پسری تنها، توسط پدرخوانده¬اش مطلع می¬شود که تله شده است و تا این تله کار دستش نداده، باید برود سراغ صاحبش یا همان تله¬کننده. پسر با هزاران سئوال راه می¬افتد در حالی¬که نمی¬داند پدرش، تله رقیب عشقی¬اش شده یا پدرخوانده¬اش تله پدرش یا هردوشان تله مادرش. می¬رود سراغ صاحبش که «پدر» می¬خواندش و او به¬جای آن¬که رک و پوست¬کنده بگوید از او چه می¬خواهد، درباره تله¬ها حرف می¬زند و از تله¬شده¬ها فیلم و صدا پخش می¬کند...

بازهم سلیقه خاص کاتب در نام¬گذاری شخصیت¬هایش؛ مرحبا و زمان و خورشید و خش¬خش و حلزون، رام¬کننده¬ها و چرخنده¬ها. بازهم سلیقه خاص کاتب در فضاسازی برای رمانش و بازهم سلیقه خاص کاتب در علامت¬گذاری؛ آن¬جا که منتظر نقطه¬ای، دونقطه بیانی آمده و آن¬جا که منتظر ویرگولی، نقطه. بازهم عدم قطعیت و واژه کلیدی «شاید» و بازهم نئشگی داستانی که نمی¬توانی برای کسی تعریفش کنی اما لذت خواندنش را در خودت حس می¬کنی.

حالا دیگر کارنامه کاتب دارد پروپیمان می¬شود: «پری در آبگینه»، «دوشنبه¬های آبی ماه»، «آمده¬ام؟ شاید!»، «هیس، مائده وصف تجلی»، «پستی»، «وقت تقصیر»، و «آفتاب-پرست نازنین». که اگر از هیس¬اش حساب کنیم به ترتیب بین عالی و خوب در نوسان بوده و این یعنی رام¬کننده¬اش در کنار وقت تقصیر و هیس، در کارنامه¬اش می¬درخشد.

اطلاعات کتاب: نشر چشمه هنوز پر کار و پر گاز، به چاپ داستان و رمان ایرانی و خارجی ادامه می¬دهد و در شرایطی که کمتر ناشری تن به ریسک «کتاب¬اول¬ها» می¬دهد، نویسندگان جوان زیادی را در این سه چهار سال اخیر معرفی کرده است. در کنار این، انتشار آثار استخوان¬دارهای ادبیات داخلی و خارجی، مانند کارهای دولت¬آبادی یا مجموعه اشعار احمدرضا احمدی و...، و البته تیم مطبوعاتی مجرب، باعث می¬شود چشمه به چشم بیاید و در اکثر جوایز ادبی، صاحب جایزه یا حداقل کاندیدا باشد.

رام¬کننده، صدوسی¬وهفتمین داستان فارسی چشمه و چهاردمین کتاب در «قفسه آبی» این انتشارات، 232 صفحه و 5000 تومان قیمت دارد.








جملاتی بر گزیده از : رام کننده








نکته جالبش این بود که هر چه بیشتر کتاب های خودشناسی می خواندم٬ بیشتر خودم را گم می کردم. " ص13 "

تله شده ها بعد از شنیدن خبر تله شدن شان دیگر مزه ی هیچ چیز را درست و حسابی نمی فهمند.فکر و ذکرشان می شود آن تله لعنتی. حتا متوجه تلخی و شیرینی حوادث دیگر نمی شوند.این دانستن از آن دانستن های احمقانه است.عجیب آن است که همه مان تشنه اش هستیم.بهتر است آدم لذت ببرد تا این که از چیزی سر دربیاورد. " ص17 "

اگر خوب نگاه کنی٬ می بینی حماقت٬ نادانی و کلی چیزهایی که اسم شان بد رفته٬ همه جزء حسن های آدم هستند. " ص18 "

می دانم به چه داری فکر می کنی... تنها راه این است که سعی کنی با چشم یک زن دنیا را تماشا کنی.آن وقت می بینی کارها چه راحت پیش می رود. " ص29 "

او با سمی که فقط در ذهنش بود گزیده شده بودو در عالم واقعی همین باعث مرگش شده بود. " ص32 "

کسانی که قواعد احتمالات را نادیده می گیرند زودتر از آن چه که باید نابود می شوند. " ص32 "

کاری که آدم در تمام عمرش ازش دست برنمی دارد فرار است." ص34 "

تاریخ چیزی نیست جز فرار و رام کردن تله ها و تله شده ها. "ص46 "

اگر کسی در خیالش نتواند کاری را بکند در دنیای واقعی هم نمی تواند. " ص53 "

لذت انجام کار٬ بهترین لذتی است که یک مرد با آن می تواند جای خالی عشق را پر کند." ص53 " *۱

بهترین کاری که تله ها بلدند بکنند به هم ریختن آدم هاست. " ص67 "

غم٬ تنهایی و سختی هرکدام می تواند یک آدم را از درون جابه جا کند و اصلش را نابود کند." ص67 "

حیف٬ آدم بعضی چیزها را وقتی می فهمد که دیگر فهمیدن یا نفهمیدنش فرقی به حالش ندارد. " ص76 "

مربای بهار نارنج " ص77 " *۲

راست می گویند بار سبک از بهشت آمده ." ص77 "

تاثیر برخورد اول یک مرد با یک زن٬ هیچ وقت از یاد زن نمی رود. و همیشه آن برخورد میزانی برای سنجش اوست. " ص83 "

هرآدمی ساخته شده تا یک کار را تمام و کمال بکند و هیچ کسی بهتر از خودش نمی داند آن کار چیست. " ص102 "

گاهی با این که دیر شده٬ اما هنوز دیر نیست٬ می شود باز از نو شروع کرد. " ص116 "

آدمیزاد در کل٬ دنبال چیزهای خاص است. " ص124 "

شاید یکی از سخت ترین کارهای دنیا این باشد که آدم بخواهد انتخاب کند از او چه بماند و چه نماند. " ص128 "

کم نیستند مردان بزرگی که برای به دست آوردن یک زن٬ یک شهر٬ یا حتا یک چیز ساده٬ خون ها ریختند. آن فکر٬ آن لمس و نگاه٬ آن قدرتی که پس آن شی است٬ کاری می کند که تا آخر عمر تحت سلطه ی آن موهوم باشند. در صورتی که شاید روی کس دیگری هیچ تاثیری نداشته باشند. " ص134 "

فرق رام شده ها و بقیه ی مردم عادی در این انتظاری است که آن ها می کشند و می فهمندش٬ و بقیه نمی کشند یا نمی فهمند." ص135 "

این شماره های معکوسی که ابتدای فیلم ها می آیند بزرگترین معنی یی هستند که بشر تا به حال نمونه اش را توانسته بسازد. چون زندگی مان را در کوتاه ترین زمان و به کامل ترین صورت بیان می کنند. " ص135 "

تله ها مثل عشق می مانند٬ جایی در قلب مخفی می شوند. " ص140 "

همه ی عمر دنبال یک چیزهایی می گردیم که ظاهرا اسمش زندگی است و اسم واقعی اش تله است. " ص145 "

نجات هر کسی میان تله اش خوابیده٬ فقط باید دست دراز کند و بردارد. " ص145 "

نشانه های تله ها نشانه های خود ما و زندگی ما هستند. بی خود نباید دنبال شان بگردیم. چیزی برای گفتن نیست. گاهی کسانی آدم های زیادی را بی آن که حتا بفهمند تله می کنند. چون باعث می شوندهمه چیز یا چیزهایی در چشم آن آدم بی ارزش یا بیش از حد با ارزش جلوه کند. طوری سایه اش روی همه چیز بیفتد. از آن به بعد آن ها آدم های خطرناکی می شوند٬ چون چیزهایی یا چیزی مهمی را دیگر جدی نمی گیرند٬ یا چیزهایی را بیش از جد عظیم و جدی فرض می کنند. اگر به اطرافمان خوب نگاه کنیم می بینیم خیلی ها تله شده اندو حتا حال ندارند دنبال پادزهرشان بگردند. همین طوری میان تله شان دست و پا می زنند بی آن که بفهمند دارند تمام می شوند. " ص174 "

بعضی آدم ها چنان هاله و انرژی خوبی از خودشان در اشیاء ٬زمان ها و مکان های خاص به جا می گذارند که باعث می شود سال ها بعد از مرگ شان آن ها را با آن مکان٬ زمان و یا شی دوباره به یاد بیاوریم. و آن ها اینطوری به هم منطبق می شوند. " ص184 "

عالم مثال بزرگتر و واقعی تر از عالم واقعی است. تله کنندگان فقط می توانند این عالم را کشف کنند و تله شده ها فقط می توانند آن را وصف کنند." ص199 "

حیف آدم وقتی چیزی را درک می کند که کار از کار گذشته. وقتی آخر یک جاده هستی٬ دیگر چه اهمیتی دارد میان جاده چه نشانه ای برای تو بوده که راهت کوتاه تر و بهتر بشود. " ص210 "

آدم ها آخرین موجودی هستند که رنگین کمان خودشان را کشف کردند. " ص231 "











همیشه فرار سخت‌تر از جنگیدن است








شناسایی کامل‌تر تغییرات کرونا ویروس در ایران از طریق جداسازی ژنوم مبتلایان










نگاهی به رمان رام کننده-








فرشته نوبخت









محمدرضا کاتب نویسنده‌ای ست که او را به خاطر متفاوت نویسی‌اش و بیشتر از هرچیز به خاطر «وقت تقصیر»َش شاید می‌شناسیم. به جز «وقت تقصیر»، «پستی»، «آفتاب‌پرست نازنین»، «هیس» و... از جمله آثار او هستند و مطمئن باشید که در رمان «رام‌کننده» نیز با اثری به همان پیچیدگی و در عین‌حال با همان نگاهِ کاتبانه مواجه خواهید بود. «رام‌کننده» رمانی شدیدا وابسته به اوهامِ راوی، ذهن‌گرا و کنایی ست به اضافه مضمون و فلسفه‌ای که با اسارت و دربندیِ دست و پای انسان در قل‌وزنجیر زندگی و فرار و جنگیدن‌‌های تمام‌نشدنی‌اش در ارتباط است ... «من تله شده بودم و این را وقتی فهمیدم که دیگر دیر شده بود...» این اولین جمله‌ی رمان است که به راستی اگر بتواند و موفق شود که تله‌تان کند، تا ته کار را می‌روید و می‌رسید به «چرخنده» و فراری که سخت‌تر از جنگیدن است حتی. وگرنه، در همان چند صفحه‌ی اول همراه چند خمیازه‌ی کشدار از خیرِ خواندن آن خواهید گذشت. این را هم می‌گویم چون شک ندارم هر کسی و با هر سلیقه‌ای به سراغ آثار محمدرضا کاتب نمی‌رود که مخاطب خاص و سخت پسندِ خودش را می‌طلبد که لذت خودش را نیز از خواندن این‌گونه‌‌ی اثری می‌برد. «رام‌کننده» روایتی شدیدا ذهنی و درونی و درگیر هویت است که از سوی راوی اول‌شخصِ غیرقابل اعتماد روایت می‌شود. غیر قابل اعتماد، به این دلیل که راوی هیچ تلاشی برای فاصله گرفتن و دور شدن از دنیای ذهنی و خیال و اوهام خود و نزدیک شدن به دنیای بیرونی و عینی نمی‌کند و همین خصوصیت، درگیری مخاطب را با متن دشوار می‌سازد و هم‌ذات پنداری و همراهی خواننده‌ای را که خواهان قصه و داستان است، تحت تاثیر خود قرار می‌دهد. به عبارتی در رمان «رام‌کننده» مخاطب هرچند که با مثلث عشقی، مسئله‌ی هویت و انسانِ تنها مواجه است، اما با قصه و داستان به مفهوم کلاسیک آن، چنان‌چه با روایت، به مفهوم کلاسیک آن مواجه نیست. فقدان جذابیت‌‌های داستانی، فقدان قلاب و گره‌هایی که مخاطب را در صحنه‌های خاص‌ و یا حتی در خط سیر روایتِ ذهنی گیر بیاندازد و گرفتار یا به قولِ اثر «تله» کند، ممکن است به راحتی هر مخاطبی را هرچقدر هم سخت‌گیر باشد، همراه نسازد. از سوی دیگر، این فقدان، اثر را به سوی حرافی‌ها و ذهنی‌بافی‌های تمام نشدنی راوی پرتاب می‌کند و اتفاقا به شیوه‌ای جذاب، بی‌آنکه منافاتی با شکل و محتوای اثر داشته باشد، حتی گاه آن را به سوی تحلیل‌های فردیِ راوی سوق می‌دهد... «تله‌ها مثل عشق می‌مانند، جایی در قلب مخفی می‌شوند و با کرشمه‌ی زنی، مثل یک هیولا زنده می‌شوند...» این نیز چرب‌دستی کاتبانه است که برای پرکردن جای خالیِ تعلیق در رمان «رام‌کننده» بسیار خوش نشسته به شرطی که حوصله مخاطب با او همراه باشد. با این‌حال کاتب با همین چرب‌دستی و هوشمندی فوق‌العاده‌ی خود که پیش‌تر نیز آن را اثبات نموده، کوشیده و بی‌تردید موفق هم شده که از قصه‌ی کوچکِ بی‌فراز و فرودِ ‌تنیده در کل متن، به اضافه‌ی زبانِ پاکیزه و همچنین تکنیکِ روایتِ داستان، به شیوه‌‌ای کاملا خاص خود به خلق و تصویر جهانِ «رام‌کننده» بپردازد؛ آن‌چنان‌که در رمانِ «آفتاب‌پرست نازنین» ... کوتاه سخن این‌که اگر قبلا یکی از آثار محمدرضا کاتب را خوانده‌اید و باز همچنان مشتاق خواندن اثر تازه‌ی او «رام‌کننده» هستید، بی‌تعارف معطل نکنید







فرار و انکار در برابر کشف حقیقت












برتری ژنتیکی،‌ راز پایین ماندن وزن در افراد لاغراندام است - زومیت









راضیه ولدبیگی:








این رمان طرح پیچیده و مبهمی دارد. و لحنی مأیوسانه و دلهره آور و تا حدی وهمناک. داستان به سبک داستانهای رئالیسم جادویی است و پر از نماد و کنایه. نویسنده در فضا سازی و بخصوص دیالوگها تردستی نشان داده است اما فضاسازی، موضوع و پرداخت جذاب داستان فقط نهایتاً تا 40 صفحه ابتدای داستان دوام می آورد و اطناب آزار دهنده ای که از نیمه های کتاب آغاز می شود کار نویسنده را خراب می کند. داستان، ماجرای یک عشق مثلثی است که آمیخته با نفرت هم هست میان «زمان» برادرش «مرحبا» و «خورشید». و عاقبت زمان از رقیبش مرحبا شکست می خورد و خورشید همسر مرحبا می شود اما تنها خورشید می داند که پسری که به دنیا آورده متعلق به کدامیک است. مرحبا یا زمان؟ و این راز را تا آخر رمان فاش نمی کند. زمان و مرحبا آدمهای عجیبی هستند و قدرت ناشناخته ای دارند به نام تله کردن افراد.آنها به عبارتی تله کننده و رام کننده افراد بشر هستند. در هیچ کجای رمان حرفی و دلیلی برای اثبات این قدرت مرحبا زده نمی شود و تنها ادعایی است از سوی زمان. خواننده در تمام طول داستان غرض نویسنده از تله را در نمی یابد و گویی معنای آن به خود خواننده واگذار می شود. جایی از تله با نام بیماری یاد می شود. جایی تله، معنای پادزهر و نوشدارو را می دهد و در جایی هم معنای سحر و جادو از آن فهمیده می شود.« جادو سحر و قسمت نامرئی و شر روح و جهان، اصل تله ها هستند... صفحه 137»

زمان در جایی از رمان در توضیح شغلش می گوید:«هیچ کسی جز من متوجه حریف بازی های پیچیده تله ها نیست. من نمی خواستم وارد این کار شوم. با تمام جانم از این کار نفرت داشتم اما چاره چه بود. برای حبس کردن بیماری ها باید روز و شب به سختی کار می کردم تا بتوانم جلو امراض و آفت های فراوانشان می ایستادم. سالها زحمت کشیدم و جان و عمر روی این کار گذاشتم. نگذاشتم بیماری ها و دردها از حصاری که برای شان معین کردم بیرون بیایند و کاری خلاف میلم بکنند...آن وقت ببین پاداش زحماتم را چه طوری دارند می دهند. هر جا می روی حرف یک تله گذار خبیث و بی قلب است. یک دیو بد هیبت که همه را تله می کند آن هم به خاطر پول. صفحات 45 و46»

شخصیت اصلی رمان یعنی همان پسر خورشید(که در تمام طول رمان بی نام باقی می ماند) تنها زندگی می کند گاهی مرحبا به او سر می زند و گاهی حرفهایی برایش می زند مثل داستانی که برای راوی(شخصیت اصلی) تعریف می کند که خارکنی به هشدار کسی که گفته بود یک بوته سمی خار سر راهش است توجهی نمی کند و اتفاقاً گرفتار سم همان خار می شود و می میرد و در توضیح این تمثیل در صفحه 32 می گوید:«آدم های باهوش و خوش شانس کسانی هستند که احتمالات را می بینند و بهش احترام می گذارند... کسی که احتمالات را می فهمد به ارزش زندگی و خودش پی برده قواعد تله ها به قواعد احتمالات خیلی نزدیک است...» از این نگاه نویسنده که تا آخر داستان حفظ می شود می توان این برداشت را کرد که چیزهایی در زندگی وجود دارند که جدی گرفته نشده اند و باور نشده اند مثل همین ماجرای عجیب و غریب تله ها که نویسنده شرح می دهد که بعضی از افراد- و معلوم نیست چطوری و یا با چه قصد و نیتی-برخی از افراد دیگر را تله می کنند اما حقیقت آن چیزی است که خود انسان به آن برسد نه آنکه دیگران بگویند چون در همین مثال خارکن در واقع خار سمی وجود نداشت و خارکن بر اثر «گفته دیگری» و در اثر تلقین مُرد و بر این نکته در چند جای رمان تاکید شده و سوالی که اینجا به ذهن می رسد این است که پس تکلیف احکام دینی که همه افراد وقت و توان بررسی و کشف جزئیات آن را ندارند چه می شود و آیا نمی شود از دیگری آنرا شنید و فهمید؟ و بعد مرحبا به دلیلی نامعلوم از راوی می خواهد به باغ زمان برود و از نیمه کتاب، راوی از زمان با نام« پدر» یاد می کند.

تا نیمه کتاب، نویسنده به شرح دقیق ماجرای سفر راوی به باغ پدر می پردازد و نکته خاصی در این قسمت رمان وجود ندارد جز نقدی که راوی نسبت به موسیقی دارد. آنجایی که سوار بر ماشینی همراه با راننده ای که مأمور است او را به باغ ببرد، موسیقی ضبط ماشین را می شنود و به زیبایی، موسیقی های مبتذل با محتوای سخیف را نقد می کند:« خواننده با آن صدای داشی وارش از عشق و شیفتگی و زیبایی بی حد معشوقش که دختر همسایه شان بود، می گفت. دختری که من از حرفهای او پیش خودم مجسم کردم، دختر ناقص الخلقه ای بود که همه جایش مثل بادکنک زده بود بیرون... هیچ وقت نمی شد فهمید منظور این عاشق الکی خوش از عشقی که می گوید چیست چون تو هر شعری یک چیزی می گفت... سراسر نوار جفنگ هایی درباره آن عاشق و معشوق زنجیری سر هم می کرد که حالت را از زندگی بهم می زد» صفحه 74 و 75

راوی به باغ پدرمی رسد.زمان یا همان مردی که از نیمه کتاب از او به عنوان پدر یاد می شود فردی است که به تریبون نویسنده تبدیل می شود برای بیان نگاه و جهان بینی نویسنده. او مردی است ظاهراً متفکر و فیلسوف مآب که به دنبال معنا می گردد هر چند گمشده او به روشنی از سوی نویسنده تعریف نمی شود و نهایتاً زمان به «هیچ» و «تهی» می رسد. از جمله در صفحه 102 می گوید:«... این هیچ آنقدر پر معنی است که بی معنی به نظر می رسد...» و در صفحه 107 می گوید:« مدت های طولانی است که فکر من را «هیچ» گرفته ازش وحشت دارم چون می خواهم دیگر نبینمش و همین ندیدن است که باعث شده بیشتر ببینمش او قوی تر از من است چون علت من است...» از این قسمت رمان به بعد، داستان بسیار کسالت آور و ملال انگیز می شود؛ چراکه هیچ کسی کاری نمی کند و پدر و راوی ساعت ها تنها به هم خیره می شوند :« بیشتر اوقات که اینطوری بود. برای همین زل می زد به زمین یا جایی که من نبودم و با سکوتش به صورتم خیره می شد...» صفحه 195

بعد از مدتی پدر، راوی را به سردابی می برد و در آنجا با هم به تماشای فیلم هایی می نشینند که پدر از تله شده ها قبل از مرگشان گرفته و از آنها خواسته زندگی خود را خلاصه وار شرح دهند. در جایی فیلمی را می بینند که شخصی از روی موانعی می پرد:« می توانست راهش را کج کند و از کنار آن مانع آرام رد شود، چه کاری بود حالا! اما خب همه کیفش به پریدن از روی مانع ها و احساس غروری که می کردبود...» صفحه 169

اشاره به اینکه انسان تنها با تراشیدن مشکلات و حل آنها سر خود را گرم کرده و نه در حال زندگی که در حال بازی است. خودش مشکل می تراشد و خودش حلش می کند.و تنها از این راه است که حس مفید بودن را به دست می آورد. یکجا از اختیاردر زندگی انسان حرف می زند: « تله ها در یک زمان واحد می توانند هم باعث فراموشی درد و خوب شدن زخم ها شوند و مُسکن و داروی ما باشند، و هم می توانند زندگی را نابود کنند و نقش زهر را برای مان بازی کنند. بستگی به خود ما دارد بیشتر...»ص 169

جایی هم اشاره به رنج و سختی زندگی انسان و انتظار ملال آور او برای رسیدن به مرگ سخن می گوید. وتمثیلی را می آورد به نام مرد سنگی که ماجرای مردی است که تخته سنگ بزرگی را چهل سال بر پشتش حمل می کند تا عاقبت می میرد و تخته سنگ، سنگ قبر او می شود. و اینجاست که وجه وجود جبر در زندگی انسان پررنگ تر می شود. و یا مثال شیشه عمر را می زند که پدر شیشه عمر افرادی را به راوی نشان می دهد. و پدر هر آن می تواند شیشه ها را بشکند... و یا همین قضیه تله ها که انسان ها را –خارج از اراده فردی شان- مجبور به انجام اعمالی می کند و اساساً وجودشان هم خارج ازاختیارانسان هاست. و یا دفتری را که پدر به راوی نشان می دهد: « پس همه چیز آن جا از قبل طراحی شده بود. و هیچ چیز پرت و بی خودی وجود نداشت: به جلد دفترچه نگاه می کردم. رویش به خطی خوش نوشته شده بود: «کتاب تسلیم» صفحه 177.

همگی دلالت بر نگاه جبر گرایانه نویسنده دارد. و پدر که مدعی است به دنبال معنا یا حقیقت می گردد –هرچند نویسنده اساساً مشخص نمی کند پدر به دنبال چیست و از چه راهی وارد می شود و عاقبت به کجامی رسد- اصرار دارد که هر کس خودش باید به دنبال حقیقت مخصوص به خودش باشد، گویی حقیقت امری نسبی است مثل آن جایی که زمان به راوی می گوید:« باید قدم به قدم، جاده به جاده بروی تا چیزهایی را بفهمی و ایمان بیاوری بهشان... در غیر این صورت اگر آنها را به تو بگویند، یک گوشه ای پرتشان می کنی و نمی شنوی چون یک حرف ساده و احمقانه به نظر می آید که ارزش وقت تلف کردن را ندارد. راز اگر جلو دستت باشد فکر می کنی برای گول زدنت آن را آنجا گذاشته اند و بعد دیگر نمی فهمی اش. باید تجربه کنی و با گوشت و پوست خودت گرما و سرما را بفهمی. با گفتن، چیزی را هیچ وقت نمی فهمیم»صفحه 179و همچنین :«با گفتن از یک چیز یا داشتن نقشه راه یا دانستن در مورد چیزی، آدم به فهم آن نمی رسد، به هدف نمی رسد. اگر با گفتن چیزی بقیه می فهمیدندش، همه دنیا الان افلاطون و ارسطو و بقراط بودند، چون تجربه تمام آنها مقابل ماست. اما باز از ابتدا همه چیز را دانه به دانه باید لمس کنیم تا بشناسیم» صفحه 209 و210

درون مایه داستان ترویج نسبی بودن حقیقت و نبودن راهی برای رسیدن به حقیقت و اساساً نفی حقیقت است، مجموع داستان از پراکندگی و تشویش قابل ملاحظه و قابل لمسی رنج می برد و فضایی است مبتنی بر تفکراتی که همسو با تعالیم اسلامی نیست مثل نگاه و نظری که نویسنده نسبت به تضاد ها دارد:« یکی از بازی هایی که همیشه تو تنهایی حسابی سرگرمم می کرد همین بود: چیزهای متضاد را کنار هم می گذاشتم و بعد ساعتها با آنها خودم را مشغول می کردم. این کار احمقانه بدجوری آرامم می کرد، چون بهم می فهماند قائده ی همه چیزها همین است و اگر جایی گیر یک چیز متضاد می افتم، نباید بترسم یا دست و پایم را گم کنم. چون این یک جور بازی ذهنی است فقط که حتی معلوم نیست بین کی و کی است تو دنیا. اگر نمی توانستم طور دیگری به آنها نگاه کنم، حتماً یک کاری تا حالا دست خودم داده بودم»

هرچند دنیا پر از تضاد است اما این تناقضات در حقیقت تکه های یک پازل بزرگ و کامل اند به نام حقیقت، اما راوی نمی تواند تضادها رادرک کند و پدر هم باتأکید بر این ترس، این نکته را گوشزد می کند و باور دارد که راهی برای دانایی وکشف اسرار، وجود ندارد:« آدم بهتر است زیاد کنجکاوی نکند، چون هر چه بیشتر اسرار را بداند کنجکاوتر می شود و بیشتر داشته هایش را از دست می دهد...» صفحه 199

نکته بعدی، نگاه نویسنده نسبت به زن است.که نگاهی تحقیر آمیزو فاقد خوش بینی و اعتماد است و زن ها نقش فریب دهندگان پر لذت را دارند واساساً نه به دنبال معنا هستند ونه می توانند حقیقتی را درک کنند. دو زن در این رمان وجود دارند که یکی هرزه است(خورشید مادر راوی) و یکی در تعریف زندگی اش اعمالی را جلوی دوربین انجام می دهد که اینگونه توصیف می شود: «زن هنوز روی پرده بود و کارهایش خیس عرق کرده بود مرا. اگر فیلسوف بود از آن فیلسوف های مُرده از راه به در کن بود. شاید روان شناس جنسی بود، چون می دانست چه چیزهایی می تواند مردها را دیوانه کند» صفحه 137

و این زن چه زیرکانه فیلسوف نامیده می شود! و شخصیت زن یا زندگی اش و یا عشق، فقط در حد رابطه جنسی معنا می شود. راوی میان ترس و ابهام وبیماری دست و پا می زند: «دیگر علاقه ای به فهمیدن مسائل نداشتم، چون چیزی برای فهمیدن نمانده بود. و اگر هم نکته ای بود من نمی فهمیدم» صفحه 196 .و همین طور « از این همه معنی بی سر و ته دیگر خسته شده بودم. هیچ جای محکمی نبود که آدم پایش را بتواند بگذارد. دائم زیر پایت خالی می شد و می رفتی پایین. معنی چیزها دائم عوض می شد و تو باز گیج تر می شدی. تنها چیزی که تو آن مدت نصیبم شده بود ترس و گیجی دائم بود. پدر هر چه بیشتر می گفت بیشتر می ترسیدم و کمتر می فهمیدم دیگر حتی نمی توانستم فکرم را روی چیزی ثابت نگه دارم. همه چیز برایم بی معنی شده بود...» صفحه 197

و دائم خود نیز از این وضعیت شاکی است و تا آخر داستان نه او و نه خواننده –و شاید حتی نویسنده- نمی دانند پدر دنبال چیست. اساساً چرا راوی را به باغ دعوت کرده و سعی دارد چه معنایی از زندگی را به راوی نشان دهد: «نمی شد فهمید چقدر حرفهایش راست است و چقدر معنی. همان بهتر که من تو سر او نبودم تا آن هزار تا دلیل اصلی و بی ربطش را بدانم. چون حالم از اینی که بود بدتر می شد. می دانستم حالا حالا ها اسیر قصه هایش هستم ...» صفحه 204 و یا در صفحه 211 نیز می گوید:« تقریباً تمام عادتهای پدر از این دست بودند. هیچ وقت نمی توانستی بفهمی چه تو سرش است. چون واقعاً نمی شد از حرفهایش چیزی فهمید. همیشه حرفی را می زد و منظورش چیزی غیر از آن بود...» و در جای دیگر می گوید: «...میان دستهای او هر آدم عاقلی تبدیل به یک مالیخولیایی می شد...» صفحه 212

بعد راوی از باغ فرارمی کند و وقتی به باغ بر می گردد می بیند که همه چیز سوخته و از بین رفته انگار اصلاً کسی آنجا نبوده. راوی در آخر داستان بیرون باغ شروع می کند به چرخیدن دور خود تا به قول پدر، یک «چرخنده» باشد: «می گفت چرخنده ها کسانی هستند که نذر می کنند تا وقتی بیدارند در حرکت باشند...چیزی شبیه یک سنگ...و آن قدر می چرخند تا در نظر دیگران بمیرند» صفحه 229 و230

و بعد راوی به همه چیز شک می کند: «کاش می فهمیدم آنها کی من بودند واقعاً، و آیا من تله شده ام یا نه همه چیز دروغ بوده، و اگر تله شده ام پس... حیف من نمی توانستم همه شان را بفهمم، به یاد هم نمی آوردم» صفحه آخر.

و شاید این چرخش انتهای داستان کنایه ای باشد از ادامه دار بودن بهت و حیرت و جهل انسان در جهان هستی.

و اما در میانه این داستان که می توان گفت پیچیده، راز آلود و پر از تمثیل وکنایه بود، بخشی توسط نویسنده گنجانده شده که خیلی صریح و واضح بیانگر نظرات ودیدگاه نویسنده است. در صفحه 150 ناگهان داستان انگار که برشی بخورد به بخش جدیدی وارد می شود، بخشی به نام «لمس». که گویی شرح حال نویسنده است در دفاع از خود و آثارش. یک بخشی ازهمان فیلم هایی که پدر و راوی در سرداب می بینند. نویسنده رمان ماجرای کسی راپیش می کشد که نویسنده است و کسی از رمان هایش انتقاد می کند که چرا پر از سیاهی و زشتی است و آن نویسنده –که همین نویسنده رمان یعنی آقای کاتب است- از خود ونظریاتش دفاع می کند و تفکرات کسانی را که دنیا را زیبا می بینند نقد می کند. از جمله در صفحه 151:

«عصبانی شدند که چرا من این قدر از کثافت و تیرگی این دنیای لعنتی می نویسم؟ می خواهند جهان زیبا را پر از گل و بلبل ببینم؟.. این همه زیبایی که می گویی کجاست که خودم خبر ندارم؟.. خب این نسبی است.» « زیبایی خوبی و شادی و آرامش و همه چیزهایی که تحت نام روشنایی می شناسیم، قرارداد هایی هستند که ما برای سرگرم کردن خودمان و ندیدن زشتی ها می گذاریم...» صفحه 153

نویسنده در این بخش از رمان خیلی صریح و واضح و به طرزکاملاً ملموس و حتی می توان گفت خشمگین ازجهان بینی خود دفاع می کند که همان جهان بینی پوچ گرایانه است. او از زیبایی های دنیا خبر ندارد و درحقیقت قبولش ندارد و زیبایی را نسبی می داند« چه کسی باید برای من تعیین کند چه چیزی زیباست و چه چیزی زشت؟» صفحه 152.

و زیبایی ها را قراردادهایی ذهنی می نامد برای ندیدن زشتی ها. نویسنده محترم به این اصل بدیهی و روشن عقلی توجه ندارند که درک زیبایی ها و زشتیها بدون حضور دیگری امکان پذیر نیست. اگر زشتی در دنیا می بینیم بعد از درک زیبایی های دنیا است. اسلام نیز منکر وجود زشتی در دنیا نیست و اساساً دنیا را دار تزاحم معرفی می کند، جای تغییر، جایی که چیزی ثابت نمی ماند و پر از تضاد هاست، پر از دور اهی ها، پر از زشتی ها و زیبایی ها. هدف و هنر انسان ( برای تعالی و تکامل) هم همین است که با درک زیبایی و زشتی سعی در تقویت زیبایی در درون خود و اطرافیان خود داشته باشد و مقابله کند با زشتی و پلیدی و ناپاکی. نویسنده با ناکافی و سست خواندن مثال ماهی و آب، دلخور از دلایل ضعیف ثبوت زیبایی، خطاب به کسانی که مدعی وجود زیبایی در دنیا (که عموما متدینین و مذهبی ها هستند) میگوید این بازی را تمام کنید و مرا گول نزنید «فکر کرده من کی هستم؟یه شاگرد مدرسه ای؟ یه دانشجوی ترم اولی؟ آره؟» صفحه 153

و کسانی که معتقد به وجود زیبایی در دنیا هستند را احمق می خواند:« حتماً یک آدم بدبخت مادر زاد بودکه یک کورسوی امید را برای خودش با زحمت نگه داشته بود.. عجب احمقی بود زورش به خودش و سیاهی زندگی اش نمی رسید به من که می رسید...»صفحه 155

باز هم تأکید می کنم هیچ کس منکر وجود زشتی ها و ناپاکی ها نیست. هنر و اثر مفیدی که هر فرد می تواند از خود در این دنیای فانی جا بگذارد نه مخالفت با زیبایی ها و دمیدن در شیپور وجود اشرار و پلشتی ها و در نتیجه پوچ و تهی خواندن زندگی، بلکه پرورش زیبایی ها و مقابله و گاهی صبر بر زشتی ها است.هر چند در نگاه متعالی اسلامی ودرافق عاشقانه ای که اسلام برای انسان مهجور و تنها ترسیم می کند گاهی این شرور و ناپاکی ها عین زیبایی و جمال است و درک آن منوط به روح زیبا طلب آدمی است و شرح این عشق از حوصله این متن و دانش نگارنده خارج است. آنجایی که نویسنده می گوید «چرا یقه مرا می گیرد؟[که زشتی هارا نشان داده ام] یقه آن کسی را بگیرد که باید بگیرد.»

منظور ازآن کس کیست؟ به عبارتی نویسنده محترم می فرمایند نباید ازکسی که واقعیت زشت را نشان می دهد گله مند باشیم باید از کسی که این واقعیت زشت را ساخته(!) شاکی باشیم.آیا جز خدا و پیغمبر و اهل بیت به ما فرمودند دنیا زیبایی هایی هم دارد؟ و آیا جز خدا آفریننده جهان است؟ آیا انسان این اندازه ضعیف و منفعل و بیچاره است و کاری جز کشیدن فریادی ناتوان در برابر زشتی های دنیا نمی تواند انجام دهد؟ آیاانسان –مانند تمام شخصیت های این رمان- این اندازه منفعل، ضعیف، ترسو، زبون و دربند است؟ و آیا هیچ راهی برای رسیدن به زیبایی، حقیقت و نور وجود ندارد جز چرخیدن انسان به دور خود؟ (تنها راه حلی که در این رمان برای رسیدن به معنا پیشنهاد می شود). تنها راه حل، چرخیدن-یعنی انفعال و تسلیم- است؟ برای فرار از دردها ورنج ها. یعنی تنها باید فرار کرد؟ و غوطه خورد در اوهام؟