بررسی شخصیت در رمان های پست مدرن معاصر ایران





























تصویر مرتبط



کتاب ملکوت اثر بهرام صادقی




نتیجه تصویری برای آزاده‌خانم و نویسنده‌اش




نتیجه تصویری برای بیوتن از رضا امیرخانی



نتیجه تصویری برای کولی کنار آتش منیرو روانی پور




نتیجه تصویری برای گاوخونی نوشته جعفر مدرس صادقی
































































دانشجو: سجاد شمس الدینی ، استاد راهنما: نرگس باقری















پایان نامه کارشناسی ارشد









چکیده:
پست‌مدرنیسم،یکی از جنبش‌ها و نهضت‌های مهم و البته تأثیرگذار چند دهه‌ی اخیر در بسیاری از هنرها ازجمله داستان‌نویسی در جهان و ایران است و رمان‌های بسیاری با ویژگی‌های این مکتب نوشته‌شده است. یکی از عناصر داستانی که با توجه به هر مکتب ادبی تغییر می‌کند شخصیت است . شخصیت در داستان پست‌مدرن همواره در حال تکثیر است به‌طوری‌که یک شخصیت داستانی در جای‌جای داستان تغییر نام پیداکرده و مضامین مجزا به خود می‌گیرد ولی در حین داستان یکی بودن شخصیت‌های چندلایه آشکار است. همه این تفاوت شخصیت‌ها موجب تکثیر و عدم انسجام و سرانجام تناقض با خود می‌شود. در ایران رمان‌های متعددی بر اساس داستان‌نویسی پسامدرن خلق‌شده است. هدف این پژوهش بررسی شخصیت و شخصیت‌پردازی در رمان‌های فارسی با رویکرد پست‌مدرنیستی است. رمان‌های بررسی شده در این پژوهش، «هیس» از محمدرضا کاتب ، «ملکوت» اثر بهرام صادقی، «آزاده خانم و نویسنده‌اش» از رضا براهنی، «بیوتن» از رضا امیرخانی ، «کولی کنار آتش» از منیرو روانی پور و «گاوخونی» نوشته جعفر مدرس صادقی بودند . نگاهی به این رمان‌ها نشان داد که محتوای وجود شناسانه و هویت شخصیت اصلی داستان، عدم اقتدار مولف، سرکشی شخصیت‌ها، تداخل جهان واقعیت و جهان داستان، فرجام‌های چندگانه به‌ویژه برای شخصیت اصلی، عدم قطعیت، درهم آمیختن چند شخصیت، فروریختن فرا روایت‌ها، استفاده از امکانات شکلی و طنز ادبی، از ویژگی‌های پسامدرنیستی در پرداخت شخصیت‌های این رمان‌ها است. بررسی موضوع شخصیت و شخصیت‌پردازی در رمان‌های پست‌مدرنیستی یادشده، هویت انسان معاصر ایرانی منعکس‌شده در داستان و دغدغه‌های آن را نشان داد که از این حیث حائز اهمیت بود. ...ادامه مطلب در فایل pdf












































































تحلیل داستانی وقت تقصیر بر پایه نظریه تک اسطوره جوزف کمپبل










نتیجه تصویری برای کتاب وقت تقصیر اثر محمدرضا کاتب























نویسندگان: فروزنده عدالت کاشی(دانشجوی دکتری زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه الزهرا)/ مهنازجعفریه ستادیارگروه زبان و ادبیات زبان فارسی، دانشگاه آزاد اسلامی، واحد تهران مرکز)






برپایۀ نظریۀ تک‌اسطورۀ جوزف کمپبل، سفر قهرمان به‌دنبال دعوتی از جانب آرکی‌تایپ در ناخودآگاه قهرمان صورت می‌گیرد. در پی این کشش، قهرمان از جامعه (ذهن ناخودآگاه) عزیمت می‌کند و با آموزش تعالیم خاص در سرزمین‌های ناآشنا به قابلیت‌های جدید دست می‌یابد و به مرحلۀ تشرف می‌رسد. این سفر با نمادها و نشانه‌هایی در کهن‌الگوهای غالب جوامع ترسیم شده است. قهرمان پس از بازگشت از سفر، قابلیت ارشاد دیگران را به دست می‌آورد. در این نوشتار، به‌روش توصیفی‌تحلیلی، پس از تشریح مراحل سفر به بررسی داستان وقت تقصیر، اثر محمدرضا کاتب، و تطبیق آن با نظریۀ جوزف کمپبل پرداخته شده است. «ابرو»، شخصیت اصلی داستان، به‌عنوان قهرمان به ندای ناخودآگاه، از مردم خود جدا می‌شود و در کوه، که نمادی از سرزمین دور است، مراحل خاص تعلیمی را طی می‌کند تا شایستۀ آشتی با روان ناخودآگاه گردد. او پس از طی مراحل و بازگشت، اسطورۀ قهرمان هم‌رزمان در حمایت از مردم ناتوان (در اصطلاح مورچگان و یقه‌چرکان) می‌شود.......ادامه مطلب در pdf

Based on Joseph Campbell's single-mythological theory, the hero's journey begins after an invitation from the archetype of the hero in the unconscious, followed by the hero's stretch from the community (the mind of the consciousness), and the teaching of special doctrines in unfamiliar lands New capabilities come to an end, and this journey with symbols and symbols in ancient dominant patterns of societies is drawn. The hero obtains the capability of arresting and guiding others after returning from the journey. In this descriptive-analytical study, after describing the stages of the journey, the story of the time of fault (the work of Mohammad Reza Kateb) and its adaptation to Joseph Campbell's theory are discussed. In this novel, "Eyebrows", which is the main character of the story, is as The hero is separated from his own people by his unconscious call, and on the mountain, which is a symbol of the distant land, he is undergoing special stages of education, so that he deserves to be reconciled to himself, Return, the myth of the heroine of the rally in support of the impotent people (in the term "Ant and Collar").






















لذت مكاشفه در همزماني ذهن و نوشتار





















به بهانه 20 سالگی انتشار رمان «هیس»












نتیجه تصویری برای رمان هیس



















بهمن فاطمي










نكته‌اي كه در مورد كارنامه ‌نويسندگي محمدرضا كاتب فصل مشترك اظهارنظرهاي غالب علاقه‌مندان به آثار او و نيز منتقدان ادبيات داستاني است، جايگاه رمان «هيس، مائده، وصف، تجلي» يا همان «هيس» در كارنامه اين نويسنده است. رماني كه 20 سال از انتشار آن مي‌گذرد اما همچنان ‌تر و تازه است.

سال 78 وقتي كاتب «هيس...» را منتشر كرده، عملا ادبيات داستاني ايران شاهد اتفاقي مهمي شد. رماني خشن با روايتي بكر همراه با صحنه‌ها و لحظه‌هايي درخشان. در «هيس...» با سه شخصيت كه هر يك در بخشي از رمان راوي اول شخص قصه مي‎شوند، روبه‌رو هستيم؛ شخصيت‌هايي كه هر يك ناگزيرند به مرگ.

روايت اول، روايت ستوان است كه از شب آخر زندگي او آغاز مي‌شود:

«دلم مي‌خواست وقتي بالا سر جنازه‌ام مي‌رسيدند ببينند ‌تر و تميز، مثل بچه آقاها مرده‌ام: با كفش‌هايي براق، پيراهن و شلوار اتو خورده و موهايي با بوي صابون نخل داروگر: انگار داشتم مي‌رفتم عروسي خواهرم...»

او بنا دارد براي تسويه حساب با مرد متجاوز به خود، بعد از سال‌ها برود سراغش و روايت او همين جا و قبل از رفتنش به پايان مي‌رسد و در پايان رمان باز روايت او را داريم.

روايت دوم، روايت فردي محكوم به اعدام است به نام جهانشاه كه جرمش زدن رگ هفده دختر است.

روايت سوم را هم مجيد پيش مي‌برد. كسي كه عمرش به دنيا نيست و پيش از روايت از دنيا رفته است. جسدي است كه سرش له شده و كنار اتوبان افتاده و دارد قصه‌اش را روايت مي‌كند.ابهام و عدم حتميت در رمان «هيس...» آنچنان حاد است كه حتي در مورد دلايل به ظاهر سرراست وقايع نيز قطعيتي وجود ندارد. از كار انداختن چرخه دلالي وقايع و برجستگي دادن به مفروضاتي كه هر يك مي‌تواند در حكم دليل اصلي باشد و در عين حال با طرح فرض بعدي، كمرنگ مي‌شوند و جاي خود را به ديگري مي‌دهند.

از مواردي كه با عدم قطعيت همراه مي‎شود و تا پايان رمان هم همچنان در همان وضعيت معلق و نامتعين باقي مي‌ماند، مرگ‌هايي است كه در اين رمان با آنها مواجهيم. ما در طول رمان توصيف‌ها و استدلال‌هاي مختلفي در مورد مرگ شخصيت‌ها مي‌خوانيم. مثلا در مورد مرگ مجيد در جايي مي‌خوانيم كه او تصادف كرده و در جريان تصادف بوده كه سرش لهيده و افتاده كنار اتوبان. جايي ديگر مي‌خوانيم كه او دست به خودكشي زده و با دست خودش به زندگي‎اش پايان داده. جايي هم از سوءقصد به جان او مي‎خوانيم و اينكه به دست قاتلي كشته شده است. اين دلالت‌هاي سيال و ناپايدار دامنه‌اش به مرگ دو شخصيت ديگر يعني ستوان و جهانشاه هم مي‌رسد. در مورد ستوان يك‌بار مي‌خوانيم كه او در جريان ماموريت پليسي كشته شده و يك‌بار در جريان تصادف. در مورد جهانشاه هم اگرچه فرض زدن رگ هفده دختر و جنون توام با لذت او از كشتن زن‌ها و ريختن خون‌شان در پياله گل‌مرغي و لذت بردن از تماشاي مقتولان و چشم‌هاي خمارشان در لحظه مردن، فرض نسبتا غالبي است اما او جايي در روايتي كه از خود، ماهيت و سرگذشتش به دست مي‌دهد، خود را فردي سياسي معرفي مي‌كند كه برايش –به اصطلاح- پرونده ساخته و پاپوش دوخته‌اند. در جاي ديگري هم او را نويسنده‌اي مي‌يابيم كه عناصر فضاهايي كه قتل در آن صورت گرفته، تنها ابزار زبان نويسندگي او هستند و او تنها كاربر كلماتي چون جوي و خون و ... است و نه كسي كه هفده دختر را به واقع كشته است. در آن بخش از روايت نوع نگاه و تحليل‌ها و استدلال‌هاي جهانشاه به گونه‌اي است كه او را به عنوان فردي كه بي‌گناه است و دستش به خون احدي آلوده نيست، باور مي‌‎‌كنيم. در مورد ماهيت مجيد هم اين فرضيات وجود دارد و اين شخصيت هم در جاهايي از رمان فردي با هويت‌هاي ديگر به ما معرفي مي‌شود.

نوع روايت مبتني بر سياليت و عدم قطعيت «هيس...» در رمان‎‌هاي بعدي كاتب ادامه پيدا كرد و در عين شباهت‌هاي طبيعي با «هيس...» هر بار جهان تازه‌اي را در قالب رماني مستقل به ادبيات ايران ارايه كرد. جهان كاتب، جهان عدم قطعيت است و در اين جهان نسبي و روايت‌هاي نسبي‌اش، از قطعيت‌هاي نادري كه مي‌توان در مورد آثار او حكم كرد، يكي اين است كه ما در رمان‌هاي او با تمهيدي براي خروج از ژانر رمان روبه‌رو هستيم. به عبارتي او عامدانه بسياري از ملزومات و مصالح رمان را از رمان‌هاي خود مي‌گيرد. در تمام بيست سال گذشته يعني بعد از رمان «هيس...» آنچه به عنوان رمان محمدرضا كاتب به دست خواننده رسيده، اثري بوده كه در موقعيتي وراي موقعيت رمان قرار گرفته است. خودش در جاهايي كه پيرامون مباحث نظري رمان‌هاي خود حرف زده، اين خصلت عبور از موقعيت تعريف ‌شده و ثبات ‌يافته از ژانر را در زمره اقتضائات هنر امروز برشمرده و پايبند بودن به چارچوب‌هاي پيش‌موجود و تعريف‌ يافته را نوعي محافظه‌كاري قلمداد كرده كه نسبتي با هنر جديد و سير و روند طبيعي آن ندارد. هم از اين‌روست كه ما در رمان‌هاي بيست سال گذشته كاتب بيش از آنكه پاسخي براي پرسش‌هاي‌مان از هستي پيدا كنيم، با طرح پرسش‌هاي تازه‌اي روبه‌رو هستيم كه رمان‌ها نه‌تنها پاسخي براي آن ندارند، بلكه حتي خود را ملزم و مقيد به يافتن پاسخي براي آن هم نمي‌بينند. رمان‌هاي اين سال‌هاي كاتب، رمان‌هاي كاوش‌اند. فرم و محتواي اين رمان‌ها عمدتا بر محور جست‌وجو استوارند. جست‌وجو به مثابه نفس جست‌وجو و نه لزوما به دنبال چيزي مشخص. در غالب رمان‌هاي دو دهه گذشته كاتب، اين جست‌وجو از چيزي مشخص و تعريف ‌يافته آغاز مي‎شود و به تدريج به جست‌وجوي چيزي غريب، نامشخص و ناشناخته مي‌انجامد.در وجهي از رمان‌هاي كاتب، بنا به سياليت شخصيت‌ها كه مدام از قالب قابل تعريف خود بيرون مي‌زنند، ما با روايتي مبتني بر جست‌وجوي هويت افراد روبه‌روييم؛ اما اين جست‌وجو از منظري مي‌تواند رمزگشايي از هويت افرادي باشد كه رويدادهاي رمان را پيش مي‎برند، از آنجا كه موقعيت هر شخصيت مدام در حال مستحيل شدن در شخصيتي ديگر است، جست‌وجوي هويت نيز وضعي متكثر پيدا مي‌كند و خواننده در عين حال كه روايتي از هويت شخصيت‌هاي رمان را مي‌خواند، انگار به نوعي روايتي از ماهيت انسان در معناي مجرد كلمه نيز بر او واقع مي‌شود. بنابراين جست‌وجوي رمان، صرفا جست‌‎وجوي هويت نيست، بلكه جست‌وجوي چيزي وراي مفهوم هويت است.

يك نمونه از اين وضعيت را در رمان «رام‌كننده» مي‌بينيم. كودكي كه در «رام‌كننده» آن وسط افتاده و از پي‌بردن به راز واقعي تولد خود و والدينش عاجز است و ما در رمان شخصيت‌هايي داريم كه اگرچه به قطعيت پدر بودن يا مادر بودن براي آن كودك نزديك مي‌شوند اما از آنجايي كه هرگز قطعيت نمي‌يابند و از فرط سرريز شدن مفروضات متعدد درباره آنها در رمان، پرسش از هويت به عنوان پرسشي متعين كه طبعا پاسخي متعين هم دارد، رفته رفته موضوعيت خود را در رمان از دست مي‌دهد و جاي آن را پرسشي از چيستي و ماهيت انسان در معناي مجرد و نه انضمامي كلمه مي‌گيرد. اوج اين استحاله پرسش از هويت به ماهيت، رمان «چشم‌هايم آبي بود» اوست. بدخش، يكي از شخصيت‌هاي اصلي رمان در سراسر رمان به دنبال گمشده‌اي است. اين گمشده گاهي فرزند اوست، گاهي برادر يا خواهرش، گاهي كسي ديگر و گاهي حتي تهي از ابعاد انساني و عاري از هر گونه قطعيتي. چيزي به قول راوي رمان «تار»: «كسي، چيزي يا تعريفي يك مرتبه به خاطر اتفاقي از زندگي‌اش رفته بود و حالا بدخش خودش را تو فرار يا رفتن او مقصر مي‌ديد.» اين جست‌وجوي چيزي تار و امري ناشناخته، گويا در فرآيند رمان‌نويسي كاتب محصول زيست فكري او با مقولات هستي‌شناختي در قالب تجربه‌هاي روايي و قصوي است. به عبارتي كاتب به نوعي به همزماني ميان فكر كردن و نوشتن رسيده و اين كاركرد تجربي به رمان‌هاي او خصلتي شهودي داده و نتايجي حاصل از مكاشفات لحظه نوشتن/ فكر كردن را به بار آورده است.

شخصيت‌ رمان‌هاي كاتب -نه تقريبا، تحقيقا- آدم‌هاي زجر كشيده‌اند. بسامد بالاي كلماتي چون زجر، سختي، مرگ و ... در رمان‌هاي او اين زيست رنج‌مندانه را گواهي مي‌دهد. اين رنج نه از آن دست مصايب اجتماعي محض سرچشمه مي‌گيرد كه مثلا در رمان‌هاي رئاليسم سوسياليستي شاهديم و نه از نگاه هيچ‌انگارانه نهيليست‌ها كه هر گونه نظام ارزشي را به دليل فقدان بنيان‌هاي عيني مردود مي‌شمارند. اتفاقا كاتب در مقام رمان‌نويس، بيشترين سعي خود را مصروف يافتن معنايي مي‌كند كه وجود دارد اما ديده نمي‌شود و چون ديده نمي‌شود، هيچ انگاشته شده و موجوديتش نفي شده است. از اين منظر قرابتي ميان او و وجهي از انديشه پسامدرن ديده مي‌شود. تاكيد مي‌كنم وجهي و نه بيشتر. به‌طور مثال در آراي ژان بودريار فقيد، نظريه‌پرداز پساساختارگراي فرانسه، حقيقت في‌نفسه نامرئي است و از نظر او هنري مدرن است كه اثبات كند آنچه ارايه ناشدني است، وجود دارد. رمان‌هاي كاتب هم خاصه آثار بعد از «هيس...» به تمامي به دنبال رسيدن به چنين تعبيري از حقيقت‌اند و در اين راه از هموار كردن هيچ رنج و مصيبتي بر خود دريغ ندارند. در جهان‌بيني كاتب، حتي سعادت و كاميابي انسان‌ها هم از رهگذر اين صعوبت و رنج مي‌گذرد. براي دستيابي به آن حقيقت به مثابه گمشده‌اي بي‌نام و ناديدني است كه كاتب براي دستيابي به حقيقت به‌مثابه گمشده‌اي بي‌نام و ناديدني است كه شخصيت‌هاي آثار كاتب، فرآيندهايي دوزخ‌آسا را سپري مي‌كنند. چه در پستي كه با روايت پسري آغاز مي‌شود كه گردنش زير چرخ‌‎هاي قطار رفته و حالا دارد روايت مي‌كند، چه در «وقت تقصير» كه روايت متكثر و سيال كاتب جاي آبرو و حيات، دو شخصيت اصلي رمان را كه زنداني و زندان‌بان هم‌اند، مدام با هم عوض مي‌كند و آنها را به دست تقديري سرشار از خشونت و كشتار و شكنجه مي‌سپارد، چه در «آفتاب‌پرست نازنين» كه پدربزرگ همراه با نوه‌ها از عراق به جايي در نزديكي مرز ايران مي‎آيد و دنبال قاتل پسرش مي‌گردد و در جريان اين سفر انواع سختي‌ها و قساوت‌‎ها به روايت كشيده مي‎شود، چه «چشم‌هايم آبي بود» كه كار فتوكولاژ كردن و چيدمان جسدهايي است كه در جنگ جان‎شان را از دست داده‌اند، ... و چه در «بالزن‌ها» كه راوي آن دختر جواني است افتاده در دام كسي كه به نام صيد كه بنا به توصيف دختر اگرچه اسمش صيد اما كارش كشتن است: «فقط چند تا درخت با مرگ فاصله داشتم. كافي بود پا بگذارم به فرار يا كار احمقانه ديگري بكنم تا آن رواني حسابم را برسد. حتم داشتم اين بار ديگر گلوله‌اش دوروبرم نمي‌خورد. براي ديوانگي‌اش همين بس كه تا حالا كلي آدم كشته بود و باز اسم خودش را گذاشته بود؛ صيد.» در همه اين رمان‌ها، شخصيت‌هاي اصلي دنبال چيزي هستند كه اگرچه در جريان روايت براي خواننده هم موضوعيت پيدا مي‌كند اما نمي‌توان نامي بر آن موجوديت مورد جست‌وجو نهاد و دقيقا گفت كه چه چيزي است. كاتب در همه رمان‌هاي خود دغدغه غريزه مرگ دارد. شخصيت‌هاي او يا بين جهان و مرگ و زندگي سيال‌اند يا بي‌اختيار مرگ خود را جست‌وجو مي‌كنند. چه در «هيس...» و «پستي» كه علنا با روايت راوياني روبه‌رو هستيم كه به شكلي خشونت‌بار كشته شده‌اند، چه در «وقت تقصير» كه روايت تكان‌دهنده كاتب از تحمل‌ناپذيري رنج و مصيبت وارده بر زنداني چنان تاثيرگذار است كه خواننده مرگ را هزار مرتبه بهتر از نفس كشيدن او مي‌داند، چه در «آفتاب‌پرست نازنين» كه خانواده‌اي صرفا براي انتقام يك قتل و پيدا كردن قاتل عزيزشان به كشوري ديگر مي‌روند، چه در «چشم‌هايم آبي بود» كه با پيوند زيبايي‌شناسي هنرهاي تجسمي با بدن‌هاي متلاشي روبه‌رو هستيم، چه در «بالزن‌ها» كه قصه افتادن دختري در دام قاتلي سريالي است. اين حد از مرگ‌انديشي در آثار كاتب، او را به رمان‌نويسي سوداگر هستي‌شناسي انسان تبديل كرده است؛ نويسنده‎اي كه پرسش‌هاي بي‌پاسخ ناشي از عدم قطعيت جاري در آثارش را انگار به مرگ حواله مي‌دهد. آيا مرگ، پاسخ غايي به ناشناخته‌هاي اين جهاني ماست؟
- منبع روزنامه اعتماد -





























































































معلمان شريف شرافت

 











رسول ‌آباديان











بردن نام ‌نويسندگاني چون «محمدرضا كاتب» و «حسن‌ بني‌عامري» هميشه براي من حسي مثبت و توام با احترام در پي داشته و دارد. نويسندگاني كه به تعريف ‌اخص ‌كلمه «خودشان» بودند و نه نوشتن از سر مصلحت يا مال‌اندوزي يا ثابت‌كردن خود به ديگري و... اين دو دوست نازنين را گرچه سال‌هاست نديده‌ام اما هيچ‌گاه صفاي باطن‌شان را از ياد نبرده‌ام، خصوصا عصرهاي يكشنبه‌هاي داستان چندين و چند سال پيش كه با حسن از دفتر روزنامه خرداد، خيابان جردن را پياده‌رو به پايين‌راه مي‌افتاديم و از هر دري سخني و درددلي و آهي و احساس‌ خطري و... بدون هيچ‌تعارفي بايد گفت كه نويسندگاني چون محمدرضا و حسن، پيش از هر مورد ديگر، معلمان شريف شرافت‌ هستند؛ معلماني كه رنج ديدند و هياهو نكردند و بدون دليل غضب ديدند و در مقابل مهرباني كردند. كاتب و بني‌عامري نويسندگاني هستند از جنس ادبيات و نه نويسندگاني از سر سردادن شعارهاي توخالي، شعارهايي كه معمولا از سوي شعار‌دهنده هم چندان محلي از اعراب ندارند و فقط به خاطر دريافت پشيزي رو به آسمان پرتاب مي‌شوند. استقبال ناشران مطرح براي انتشار آثار اين دو نويسنده و جايگاه ويژه‌شان در ميان داستان‌خوان‌هاي حرفه‌اي نشان مي‌دهد كه وجودي ناآرام در كالبدشان پنهان‌است؛ وجودي كه سرخم‌كردن را در سلوك خود راه نمي‌دهد و نوشتن به هر بهانه‌اي را توهين به ادبيات قلمداد مي‌كند. بر هيچ‌كس پوشيده ‌نيست كه سكوت بني‌عامري و كاتب به نفع ادبيات اين مرزو بوم نيست. نويسنده بايد مجال نوشتن داشته باشد؛ خاصه آنكه شاهكارهايي مانند «هيس» (كاتب) و «فرشته‌ها بوي پرتقال ‌مي‌دهند» (بني‌عامري) را در پرونده خود ثبت‌كرده ‌باشد. به هرشكل خوشحالم كه مجالي دست داد تا يادي كنم از دو دوست آموزگار خودم، انسان‌هايي بي‌شيله‌پيله كه هميشه از ناحيه مديريت فرهنگي بي‌جهت عصباني اين كشور زخم‌ها خوردند و... بگذريم. شايد براي خيلي‌ها خوشحال‌كننده باشد اما براي كسي كه اندك تعلقي به شعله لرزان ادبيات داستاني دارد بي‌گمان سكوت نويسنده‌اي چون بني‌عامري و ادامه ‌نيافتن خلق‌ آثاري چون «گنجشك‌ها بهشت را مي‌فهمند، دلقك به دلقك نمي‌خندد، لالايي ليلي، باباي آهوي من باش، نفس نكش، بخند بگو سلام، آهسته‌ وحشي مي‌شوم و...» بسيار غم‌انگيز است. همان‌گونه كه نويسنده ‌پرشوري چون كاتب كه هميشه به من توصيه مي‌كرد سالي يك‌ كتاب منتشر كنم حالا ديگر سال‌هاست كه آن شور و حال هميشگي را ندارد يا بهتر بگويم از او گرفته‌اند و ما محروم مانده‌ايم از ادامه نوشته شدن كارهايي چون «پستي، وقت‌تقصير، آفتاب‌پرست نازنين، بالزن‌ها و...» به هرشكل سخن از دو نويسنده است؛ نويسندگاني كه در رديف اولين نويسندگان در گونه‌اي نو يافته به نام ادبيات جنگ سرآمد هستند. نويسندگاني كه راه و رسمي تازه پيش پاي آيندگان تعريف كردند. آنچه كاتب و بني‌عامري را به چهره‌هايي مطرح بدل كرده، دلسوزي ذاتي‌شان نسبت به آينده ادبيات مستقل ‌است. ادبياتي كه نبايد نقش وسيله‌اي براي اداي دين اداري و پركردن شرح ‌وظايف ‌مديران را بازي كند./ منبع - روز نامه اعتماد /


















































































































بررسی تطبیقی عنصر حادثه در سه رمان معاصر فارسی






































بررسی تطبیقی عنصر حادثه در سه رمان معاصر فارسی

آفتاب پرست نازین محمدرضا کاتب،/ پروانه ای روی شانه نوشته بهنام ناصح/ و قربانی باد موافق اثر محمد طلوعی







استاد راهنما: محمد میر ، استاد مشاور: حیدرعلی دهمرده ، دانشجو: زهرا شکاری ،






پایان‌نامه: وزارت علوم، تحقیقات و فناوری - دانشگاه زابل - دانشکده ادبیات - 1393 - [کارشناسی ارشد]











نتیجه تصویری برای آفتاب پرست نازنین





نتیجه تصویری برای پروانه ای روی شانه





نتیجه تصویری برای قربانی باد موافق




















کلیدواژه: عنصرحادثه ، رمان معاصرفارسی ، آفتاب پرستِ نازنین ، قربانی باد موافق ، محمّدرضا کاتب ، محمّد طلوعی.

چکیده:
عنصر حادثه یکی از مهمترین عناصر داستان در میزان تأثیرگذاری و جذب مخاطب و نیز به عنوان عنصر سازنده و پیش-برنده پیرنگ داستان، موضوعی است که جز در متون ادبی، در پژوهشهای جدید به صورت مستقل بدان پرداخته نشده است. به عبارت دیگر، این عنصر به عنوان یکی از ریشه ای ترین عناصر داستان در ساخت و حرکت پیرنگ، شش عنصر از قبیل: گره افکنی، کشمکش، تعلیق و هول و ولا، بحران، نقطه اوج و گره گشایی را در خود ضمیمه دارد که سبب حرکت حادثه به جلو و از همه مهمتر، عمق و معنا بخشیدن به آن میشوند، به این دلیل که هرچه حادثه عمیق تر باشد، قدرت جذب مخاطب از سوی آن بیش تر و سبب شهرت و ماندگاری اثر میشود. در این تحقیق سعی شده تا به شیوه ی توصیفی - تحلیلی عنصر حادثه در رمانهای آفتاب پرست نازنین اثر محمدرضا کاتب و قربانی باد موافق، نوشته محمّد طلوعی برازنده، مورد بررسی قرار گیرد. .....ادامه مطلب در pdf





































































































































































پایان قطعیتها؛ بوطیقایِ «عدم قطعیت» در رمانِ پست‌مدرنِ «پستی»








تصویر مرتبط











مریم شفیع نیا ،


دکتر علیرضا شوهانی، استادیارزبان و ادبیات فارسی،


دکتر محمد تقی جهانی ، استادیارزبان و ادبیات فارسی.











پژوهش‌های ادبی





این مقاله به دنبالِ اثباتِ این فرضیه است که ساختمایۀ اصلی رمانِ پسامدرنِ «پستی»، اصلِ «عدم قطعیت» است و دیگر عوامل درباره این اصل در نوسان ‌است؛ به عبارت دیگر نقش عدم قطعیت در این رمان، یک نقش ذاتی و مرکزی است و بدون توجه به این اصل، آفرینشِ چنین رمانی با این ویژگیها، دشوار به نظر می‌رسید. محمدرضا کاتب با استفاده از این تکنیک نشان داده است که واقعیت، برساخته‌ای بیش نیست و این ما هستیم که به آن معنا و هستی می‌بخشیم. برای اثبات این فرضیه، از چشم‌اندازها و ابزارهای متفاوت و متعددی استفاده شده است. نتیجۀ مطالعات صورت گرفته روی این رمان با تمرکز بر فرضیه بالا بر این قرار است که نویسنده به صورت شگفت‌آوری با استفاده از شگردهایی همچون «تناقض، تکثّر هویّتی شخصیتها، تزلزل رفتاری شخصیتها، تغیّر جنسیتی شخصیتها، ابهام‌گویی، اتصال کوتاه و همچنین شگردهایی در سطح زبانی مانند استفاده از وجهیت در متن شامل وجه تمنایی، التزامی و معرفتی، جهت‌گیریهای مفعولانه، ایجاد تزلزل عمدی در پیوستار بلاغی جملات، استفاده از سازه‌های دستوری تردیدآفرین، بهره‌گیری از بازیهای عامدانه زبانی و در سطح روایت، به کارگیری شگردهایی مانند تناقض ژانری، استفاده از شیوه داستان در داستان، نام‌گذاریهای نامأنوس، گسیختگی و چندگانگی منظرهای روایی، استفاده از راویان غیرقابل اعتماد، ستیز با مرکزگرایی نویسنده در کنار استفاده از ایدئولوژی، شخصیت‌پردازی، زاویه دید و زمان و مکان» توانسته است اصل عدم قطعیت را به بهترین شکل ممکن، بازنمایی کند. ........


واژه‌های کلیدی: عدم قطعیت، رمان پست مدرن، رمان پستی، محمدرضا کاتب. متن کامل [PDF 1600 kb]


دریافت: ۱۳۹۷/۲/۱۸ | پذیرش: ۱۳۹۷/۸/۹ | انتشار: ۱۳۹۷/۱۰/۲۰


Maryam Shafieniya, Alireza Shohani PhD , Mohmmad Taghi Jahani PhD


One of the most important principles of the postmodern world is to pay attention to the principle of "indeterminacy." Postmodern writers, using the techniques of this principle, have shown that reality is more than building, and this is what we are giving to that meaning and being. It can be said that the principle of indeterminacy in Persian literature was written by Mohammad Reza Kateb in the publication of the "pasti" novel Practically applied. In this novel, the author is surprisingly using techniques such as "contradiction, the plurality of personality identities, behavioral deconstruction of characters, the gender change of characters, ambiguity, short-circuiting, and also linguistic-level practices, such as the use of factual expressions in the context of appeals, submissions, and Epistemic, object oriented orientations, deliberate decay in the rhetorical sequence of sentences, the use of arbitrary command structures, the use of linguistic games at the narrative level, the use of techniques such as genre contradictions, the use of story styles in the story, nameless names, ruptures, and multiplicities This article is intended to show the unknown world of " indeterminacy " in the "pasti" novel, which is undoubtedly one of the most prominent novels of the eighties.

Keywords: indeterminacy, Postmodern novel, Pasti novel, Mohammad Reza Kateb. http://jast.modares.ac.ir/article-41-34224-fa.html































































































































































































سبز و مستدام






تصویر مرتبط





با احترام زنده‌ها را قدر می‌دانیم و وجودشان را پاس می‌داریم و زندگانی را جشن می‌گیریم افتخار هشتادوچاهارم: "رضا قاسمی" زمستان سال ۱۳۲۸ در اصفهان (اصلیت جنوبی) متولد شد. به‌واسطه‌ی شغل پدرش (شرکت نفت) تحصیلات مقدماتی‌اش را در جنوب ایران و بندر ماه‌شهر گذراند سپس در رشته‌های موسیقی و ادبیات نمایشی تحصیلات عالی خویش را در تهران ادامه داد. سال ۱۳۴۸ نخستین نمایش خویش به نام کسوف را در دانشگاه تهران اجرا نمود و هفت سال بعد، با نمایش "نامه‌های بدون تاریخ از من به خانواده‌ام و بالعکس" در مقام نویسنده، کارگردان و آهنگ‌ساز در جامعه‌ی ادبی و هنری سرشناس گردید. سال ۱۳۵۵ با نمایش "چو ضحاک شد بر جهان شهریار" جایزه‌ی تلویزیون ملّی را از آن خویش نمود. در دهه‌ی شصت پس از اجرای "اتاق تمشیت" آهنگ‌سازی را به‌طور حرفه‌ای ادامه داده و چندین سال به آن پرداخت.سال ۱۳۶۵ ایران را ترک کرد و به فرانسه رفت. گروه مشتاق را تشکیل داده و کنسرت‌هایی چند اجرا نمود. پس از دو سال از تحصیل در مقطع دکترا انصراف داده و به نوشتن رمان و نمایشنامه پرداخت. قاسمی صاحب آثار ارزشمندی در زمینه‌ی پژوهش موسیقی چونان "موسیقی در تعزیه" و "حلقه‌ی گم‌شده‌ی آمارا" و ... نیز می‌باشد، و هم‌چنین چند اثر وی بر صحنه‌ی تئاتر فرانسه اجرا شده است. این نویسنده صاحب سبک معاصر جوایز متعددی را برای "همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها" از آن خویش نمود . از او: تصور من این است که اگر نویسنده‌ای "مصرف کننده‌ی زبان" نباشد، فرقی نمی‌کند در داخل کشور زنده‌گی کند یا در خارج آن. او، هر کجا که باشد، دایم باید زبان را بسازد. من به جای اصطلاح "آفریدن" از اصطلاح "ساختن" استفاده کردم، به عمد. چون در "آفریدن" اشاره است به نوعی موهبت خداداد. و به همین دلیل هم نوعی ادعای "برگزیده‌گی" در آن هست. اما اصطلاح "ساختن" ضمن اشاره به وجه آفریننده‌گی‌ی نویسنده، این نکته را هم تذکر می‌دهد که این "ساختن"، این آفرینش، با نوعی مرارت و رنج همراه است؛ به تأمل نیاز دارد و به کار؛ و بیش از همه به پشتکار. در این معنا، حتا وقتی در داستانی با زبان روزمره مردم کوچه بازار سر و کار داریم، بازهم باید زبان را بسازیم. ............عمرش سبز و مستدام




نتیجه تصویری برای شهریار مندنی پور







با احترام زنده‌ها را قدر می‌دانیم و وجودشان را پاس می‌داریم و زندگانی را جشن می‌گیریم افتخار نودوپنجم: "شهریار مندنی‌پور" زمستان سال ۱۳۳۵ در شهر شیراز متولّد شد. تحصیلات خویش را در زادگاه‌اش به پایان رساند.‌ نوشتن را بسیار زود آغاز نمود ولی سخت‌گیری خودش در ارائه اثری قابل تامل چاپ نخستین اثرش را تا سال ۱۳۶۸ به تاخیر انداخت: "سایه‌های غار". تعامل‌اش با "هوشنگ گلشیری" و دلبستگی‌‌اش به زبان "احمد محمود" او را به اوج پخته‌گی زبان رساند چندان‌که خود اعتقاد دارد رنگ تکامل زبانی‌اش از شهرش و حافظ و سعدی برمی‌آید. مندنی‌پورضمن تدریس در هاروارد و بوستون کالج، کتاب "سانسور یک داستان عاشقانه‌ی ایرانی" را نوشته و به زبان انگلیسی به چاپ رساند که مورد استقبال واقع شده و سی‌صدهزار نسخه از آن به فروش رفته و به زبان‌های مختلف نیز ترجمه شد. ....... عمرش سبز و مستدام







نتیجه تصویری برای محمدرضا کاتب






با احترام زنده‌ها را قدر می‌دانیم و وجودشان را پاس می‌داریم و زندگانی را جشن می‌گیریم افتخار نودونهم: "محمدرضا کاتب" سال ۱۳۴۵ در شهر تهران متولّد شد. تحصیلات مقدماتی خویش را در زادگاه‌اش به پایان رساند. او دانش‌آموخته‌ی رشته‌ی کارگردانی دانشکده‌ی صداوسیماست. ازنو جوانی قلم به‌دست گرفته، نوشته و داستان‌های‌اش نخستین بار در "کیهان بچّه‌ها" چاپ شده است. دهه‌ی شصت را با نوشتن برای بچّه‌ها به پایان رساند، آثاری که کودکان یا جنگ را محور قرار می‌داد. نخستین اثرش در سال 1363 به چاپ رسید. پس ازچند سال با رمان "هیس" نگاه مخاطبان اصلی ادبیات و منتقدان را معطوف خویش ساخت. همان سال مجموعه‌ی "گنجشک و ماه" را ساخت و در فیلمنامه‌ی "لاک‌پشت‌ها پرواز می‌کنند" با "بهمن قبادی" همکاری نمود. آثار او در سال انتشارشان از بحث‌برانگیزترین آثار ادبی‌اند. از او: هنر و ادبیات تصویر مستقیم جهان واقعی و ملموس نیست. بلکه انعکاس جهان و انسان در چیزی دیگر مثل ذهن‌ها و ... است. هنر نمی‌تواند عین و تکرار جهان واقعی یا تصویر مستقیم آن باشد. بلکه انعکاس جهان و تصاویر در چیزی دیگر است و ما باید آن انعکاس یا سایه یا بازتاب را نشان بدهیم. نشان دادن مستقیم چیزها جزیی از هنر نیست. آن تصویر مستقیم می‌تواند خبر، گزارش و اطلاعات باشد، اما هنر نمی‌تواند باشد. هرکسی به ساده‌گی می‌تواند راوی اطلاعات و خبرها و ... از دوران‌اش باشد، اما این کار هنر یا ادبیات نیست و زمانی تبدیل به هنر و ادبیات می‌شود که ما بتوانیم بازتاب و انعکاس آن را در چیزی مثل ذهن انسان ببینیم. چه بخواهیم و چه نخواهیم این تصویر منعکس شده، یک تصویر واقعی نیست. چون انعکاس تصویری نمی‌تواند همه آن تصویر باشد، اگر چه ظاهر قضیه باز این را نشان ندهد و بخواهد ما را گمراه کند. حدود تغییر آن چیزی که منعکس می‌شود بستگی به چیزهای زیادی دارد. اما درنهایت به این‌جا ختم می‌شود که با واقعیتی که ما برای خودمان فرض کردیم هم‌خوان نیست و سر ناسازگاری دارد. شاید به همین دلیل باشد که وقتی ما با یک اثر هنری و ادبی روبه‌رو می‌شویم می‌بینیم با این‌که همه‌چیز واقعی‌ست اما باز به نظر می‌آید که خیلی چیزها واقعی نیست یا حتا نمی‌شود گفت کجای کار واقعی هست یا نیست........... عمرش سبز و مستدام / متن کامل در - هنر مندان بزرگ ایران - /











































بررسی نوآوری های داستانی محمّدرضا کاتب





















بررسی نوآوری های داستانی محمّدرضا کاتب با تکیه بر چهار رمان (دوشنبه های آبی ماه، هیس، بی ترسی، چشم هایم آبی بود)






















دوشنبه های آبی ماه


نتیجه تصویری برای دوشنبه های آبی ماه


هیس


تصویر مرتبط


بی ترسی


تصویر مرتبط


چشم هایم آبی بود


نتیجه تصویری برای چشم هایم آبی بود






































پایان‌نامه کارشناسی ارشد















پژوهشگران دکترتیمور مالمیر (استاد راهنما)، دکترپارسا یعقوبی جنبه سرائی (استاد مشاور)، رضا خضری (دانشجو)









محدرضا کاتب، داستان نویسی پرکار با سبک پسامدرن است. نوشتار پسامدرنی با توجه به ویژگی ها و مولّفه های خود مستلزم ابداع و نوآوری است. پرسش اساسی این است که کاتب در آثار متعدد خود چه مولّفه هایی را تکرار و از چه مولّفه های تازه ای استفاده می کند. همچنین نوع به کارگیری و ترکیب مولّفه های پسامدرنی وی چگونه است. توصیف، تجزیه و تحلیل چهار رمان (دوشنبه های آبی ماه، هیس، بی ترسی، چشم هایم آبی بود) از محمدرضا کاتب در این پژوهش نشان می دهد که وی در ویژگی هایی چون: وجودشناسی یا هستی شناسی، عدم قطعیّت، فرم و چارچوب سازی، بسامد (بسامد مکررّ)، ساختار بازگشتی و تودرتویی روایات، قالب سازی و قرینه سازی نسبت به دیگر آثارش رمان به رمان، نوگراتر شده و درصد بالاتری از عناصر پسامدرنی را در جهان داستان های خود جایی داده است
پسامدرنیسم، رمان، روایت گری، نوآوری، عناصرداستان، هستی شناختی، عدم قطعیت، تودرتویی روایات / ادامه مطلب در فایل pdf