پرسش رمان، پرسش از جامعه‌ای است که تولید ش کرده است







 



نتیجه تصویری برای رضا عامری

 

 











 







 بخشی ازگفتگوی رضا عامری با محمد رضا کاتب






رضا عامری:روند آثارت از ابتدا تا با لزن ها به ما نشان می دهد که تغییرات زیادی کرده ای .آیا این هراس را نداری که بگویند از واقعیت اجتماعی بریده ای چون با آن کودکی وجوانی که در قلب ماجرا ها وحوادث تکوین یافته وماجرا جویی های زیادی که کر ده ای وانسان جمعی مسلکی بوده ای اکنون این قدر منزوی به نظر می رسی . آیا د لت برای شخصیت های گذشته ات تنگ نمی شود ؟ آیافکر می کنی این گذشته در آثارت حضور دارد؟ ندارد ؟                                                                                                                                              


محمد رضا کاتب : ما در هر حالی نتیجه و باز تابی ازتجربه ها و گذشته مان هستیم و از آن گریزی نداریم .البته شکل بروزتجربه های ما در آ ثار می تواند متفاوت باشد .چون گاهی تکه های زندگی ما به صورت مستقیم به آثارمان راه پیدا می کنند . یعنی آن چیزی که ما تجربه وحس کرده ایم یا حادثه ای راکه از سر گذرانده ایم به وسیله ی ابزار وشگرد های هنری وادبی یک طوری جهت و سر وشکل می دهیم تا قابل ارائه باشد. در این مسیر حتی دیگران هم می توانند رد تجربه ها و گذشته ی تورا در آثارت ببینند. چون حس وزیست تو به صورت مستقیم به آن اثر وارد شده است . شکل دیگر این قضیه این است که زیست ما به صورت غیر مستقیم در آثار مان بروز می کند و با آن که گذشته هنر مند را نمی شود در آن اثر رد یابی کرد اما تمام تجربه ها وپیچ وخم های زندگی او در آن اثر حی وحاضر است .وبا کمک تخیل وتکیه براین بستر است که هنر مند می تواند آثار ی متفاوت وخیالی خلق کند. آثاری که هیچ گونه ربطی به زیست او ندارد . تجربه های هنر منددر این نوع آثار قابل رد گیری نیست اما این به معنای وجود نداشتن آنها نیست .در هر حالت، وشکلی زیست هنر مندان از آثار آنان سهم می برد چه این مسئله قابل ردگیری باشد وچه نباشد .                                                                                                    


رضا عامری : در مسیری که تا امروز طی کر ده ای دچار تغییرات فراوانی شده ای . ازداستان طنز شروع کرده ای وامروز به داستا ن هایی خشونت بار وتلخ رسیده ای.حتی زبان داستان هایت در آثار اولیه ات ذخیره ای از زبان عامیانه بود اما حا لا رمان هایت در جاهای خلوت وپرت وجهانی تنها می گذرد .علت این همه تغییر را چه می دانی ؟                                                                                                                     


محمد رضا کاتب : تجر به هایی که ما از سر می گذرانیم چه بخواهیم وچه نخواهیم ما را از درون جا به جا می کنندوبه معنا وزندگی ما جهت می دهند . زیست ما چهره ی ما را عوض می کند بدون آن که حتی خود مان خبر دار شویم . حوادثی که از سر می گذرانیم چیز های زیادی را به ما تحمیل می کنند . به خودت می آیی ومی بینی آن قدر تغییر کر ده ای که چهره ات دیگر برای خودت هم قابل شناخت نیست . و در می مانی چرا از آن جا سر در آورده ای وچرا ... بخش زیادی ازتغییراتی که می کنیم خواست ما نیست و ما ناگزیر به پذیرش آن هستیم . موج حوادث وزندگی تورا با خودش می برد به جایی که حتی از وجو دش بی خبربودی .حالا یک نفر دیگر هستی در یک مکان ناشناس.و باید کلی زمان بگذرد تا تو بفهمی با چه کسی جا به جا شده ای .گریزی از این تغییرات نا خواسته نیست .واگر تو بخواهی از دست خودت فرار کنی و این تغییرات را ندیده بگیری باز این جا به جایی طور دیگری از تو و نا خودآگاهت بیرون می زند . واین بارخودش را در لباس دیگری مخفی می کند و حضورش را به رخت می کشاند.طوری که تو نتوانی دیگر تکه های واقعی خودت را به جا بیاوری و انکارش کنی .هر چقدر تو با هوش باشی نا خود آگاهت از تو باهوشتر است . وچون می تواند خودش را به شکل های عجیب وغریبی در بیاورد می تواندبرای همه ی عمر از چشم تو مخفی بماند . گذر ما از میان حوادث ومسایل باعث در ک مستقیم وغیر مستقیم ما می شود .مثالی بزنم. سال ها پیش من رمانی نوشته بودم در مورد آدم تنها ونا امیدی که از همه کس وهمه چیزدور افتاده بود و انگار خودش آخرین نفری بود که این دور افتادگی ، انتظارو پوچی را می فهمید . یک روزاو میان روز مرگی هایش با حا دثه ای به خودش می آمد و می دید زندگی را درک نکرده است... و آن همه تنهایی و دلهره وگسیختگی بی دلیل نیست . وقتی رمان تمام شد احساس کردم هنوز تمام نشده است . وپایان باز رمان و معنا های مختلفی که بار آن می شد باز نمی توانست کمکی به این آدم و داستا نش بکند ومشکل را حل کند .هر چه کار را باز نویسی کردم باز فایده نداشت .می لنگید .بخش هایی به آن اضافه کردم تا به بعضی از مسیر ها وجریان های سر عت داده باشم تا این آدم بتواند خودش وگذشته اش را تو جیه کند اما باز فایده نداشت .خب آن دوران من یک پسر بسیار پر انرژی ، شوخ طبع وبسیار رفیق باز بودم :بادوستان بسیار زیاد و ارتبا ط های فراوان و صمیمی .در آن دنیای شلوغ، پر تحرک وگرم من از درک بعضی از چیز ها دور بودم . برای همین هم از یک جایی به بعد من نمی توانستم به آن آدم نزدیک شوم .می شد با آن آدم ورمانش کار های زیادی کرد اما هرچه می کردی بازآن مشکل وجود داشت .وآن مشکل ربط به عبور من از میان سختی ها، کلمات ومفاهیم داشت . روی هر آدمی حوادث ومسایل تا ثیر خاص خودش را دارد . این طوری است که ممکن است عده ای از یک حادثه گذر کرده باشند اما هر کدام شان به تجربه ی خاصی دست پیدا کرده باشند. رمان را کنار گذاشتم تا ازش کمی دور شوم وبفهمم مشکل کجاست . 


رضا عامری : مشکل توهمان مشکل انسان با سوژه خودش بود ؟                                                     


محمد رضا کاتب : دقیقا .زمان گذشت تا آن که چند سال بعد نا گاه با هجوم زیادی از مشکلات وفشار ها رو به رو شدم .هم در زمینه ی ادبیات مشکلات وسختی های زیادی برایم به وجود آورده بودند وهم در زمینه ی کار وشغلم وهم در زمینه ی فیلم سازی و....یکهو دور تا دورم پر شده بود از موانع عجیب وغریب . بد جوری جا خورده بودم چون مسئله برایم قابل فهم نبود. نمی دانستم اصلا علت این همه فشار وآزار چیست وچرا باید این مسایل یکهو پا پیچ من بشوند.خب ابتدا باید می فهمیدم گره کار کجاست تا بعد فکری به حالش می کردم . بد جوری در مانده شده بودم .چون همه چیز میان تاریکی گم وگور بود و روز به روز هم به مشکلات و درد سر هایم اضافه می شد .ودر نهایت کار به جایی کشید که دچار افسردگی شدم .وافسردگی ام باعث بیماری های جسمانی وبی علت زیادی شد. دیگر خوابم نمی برد. شاید در شبانه روز یکی دو ساعت بیشتر نمی توانستم بخوابم ... تا می خوابیدم حالت خفگی بهم دست می داد و از خواب می پریدم .دیگر نمی توانستم دراز بکشم و بخوابم . نشسته چرتی می زدم وبا کابوسی تکراری از خواب می پریدم . تمام شب، همین طور نشسته بودم وزل زده بودم به دیواری جایی وفکر می کردم به چیز هایی که نمی دانستم چه بودند .چون مشکلات قصد کم شدن نداشتندوحال من هم روز به روز بد تر می شد .دیگر دست هایم هم به رعشه افتاده بودند وحتی یک لیوان چای را نمی توانستم در دست بگیرم . لیوان چای راباید سر خالی یا نصفه پر می کردم تا بتوانم از این جا به آن جا ببرم وروی زمین نریزد .لرزش ورعشه دستهایم به مرور چنان شد که دیگر نمی شد هیچ جوری مخفی اش کرد. روز به روز اوضاع بدتر می شد . دیگر جایی نمی رفتم .چون خجالت می کشیدم با آن حال وروز وچشم های گود رفته و بی خواب و...جایی بروم یا کسی مرا ببیند .ودر نهایت این مشکلات ، خانه نشین و دور افتاده شدم چون مشکلات هم چنان ادامه داشت وحال من بدتر می شد و ....چند سالی از این ماجرا و ماجراها، مشکلات ومسئله های دیگری که برایم پیش آورده بودند گذشت .تا آن که یک روز خیلی اتفاقی رفتم سراغ رمان آن مرد دور افتاده و تنها .وقتی رمان را این بار خواندم تازه فهمیدم که او چه مشکلی دارد. آن مرد به شیوه ی عموم و دیگران تنها وناامید شده بود .به شیوه ی مرسوم داشت دست وپا می زد تا غرق نشود. به شیوه ی مرسوم زندگی خالی وپر در د ومعناهایش را داشت روایت می کرد . و به شیوه ی منحصر به فرد خودش این کار را نمی کرد .همه چیز آن جا از زاویه ی شیوه های مرسوم، قانع کننده و توجیه پذیر بود . امابه جای آن که روایت او طبیعی و واقعی یا واقع نما باشد روایتش عادی وعرف بود .و مشکل کار هم همین بود . زندگی آن مرد، زندگی ای که فقط مختص او بود نبود .خبری از زاویه ای که مختص من واین آدم بود نبود .آن آدم از زاویه ی جهان مختص من وخودش روایت نشده بود. شاید بخش زیادی از اصالت یک اثر درآن است که همه چیز ش به شخصی ترین شیوه ها ی تو واثر باشد .یک اثر زمانی به نقطه ی تکامل خوش می رسد که در ترکیب وصورت و معنا به منحصر ترین روش ها ی خودش بیان شود. در غیر آ ن صورت آن اثر در بهترین حالتش یک تقلید و باز تاب صرف است .در هنگام نوشتن ما دایم باید به این مسئله توجه کنیم که چگونه می توانیم زوایای منحصر به فردهر ابزار وشیوه و عنصر را پیدا کنیم .                              / ادامه مطلب درشماره ۶۵ ماهنامه «سینما و ادبیات» /

 









تعویق «خود» در داستان‌پردازی محمّدرضا کاتب


 



 

 

 


نتیجه تصویری برای «چشمهایم آبی بود» محمدرضا کاتب     نتیجه تصویری برای کتاب وقت تقصیر اثر محمدرضا کاتب

 

                   
 


 


نویسندگان : پارسا یعقوبی جنبه‌سرایی( دانشیار زبان و ادبیات فارسی - دانشگاه کردستان)؛ فردین حسین پناهی(مدرس دانشگاه کردستان)؛ شهرام احمدی(عضو هیئت علمی - دانشگاه مازندران)
 


 



چکیده چند (یا چندین) ساحتی بودن «خود»، و نسبت آن با هویت‌های متکثّر، باعث شده که این مقوله در هر حوزه‌ای تعریف خاصّی داشته باشد. در روایت‌های پسامدرن، مفهوم «خود» با تکیه بر تلقی پساساختارگرایانه و با چشم‌اندازی متفاوت از دوران قبل، به‌عنوان امری همواره در تعلیق و مبتنی بر هویت‌های همواره متکثّر تعریف می‌شود. این رویکرد ویژه از مبانی مهم در داستان‌پردازی نویسندگان پُست‌مدرنی چون محمّدرضا کاتب است. در این مقاله، به روش توصیفی‌ـ تحلیلی، ضمن تبیین تلقی پُست‌مدرنیستی از مفهوم «خود» و بررسی ریشه‌های پساساختارگرایانة آن، نقش مقولة تعویق «خود» در داستان‌پردازی کاتب بررسی و تحلیل می‌شود. نتایج این تحقیق، نقش مقولة «تعویق و عدم قطعیتِ خود» به‌عنوان یکی از شگردهای اصلی در داستان‌پردازی و روایت‌پردازی در برخی داستان‌های کاتب را نشان می‌دهد؛ چنانکه این مقوله امری صرفاً ژرف‌ساختی نیست و از مهم‌ترین ابزارهای او به هنگام بازنمایی هویت نویسنده ـ راوی، راوی، راوی ـ کنشگر، شخصیت‌ها و یا حتی خود اثر ادبی است و به‌صورت‌های مختلفی چون شکّ هستی‌شناختی بر اثر عدم تعیّن «خود»، و تکثّر هویت‌ها در نتیجة تکثّر ذهنیت‌ها تا تنزل جایگاه فرد به سوژگی، قهرمان‌زدایی و یا حتّی انسان‌زدایی نمود یافته‌است و این مسئله، چالش‌هایی جدّی برای برخی تعاریف روایت پیشامدرن به وجود می‌آورد. کلیدواژه ها: روایت پست‌ مدرن؛ پساساختارگرایی؛ تعویق «خود»؛ محمّدرضا کاتب
شناسه دیجیتال (DOI): 10.22054/ltr.2017.8123
عنوان مقاله [English] Deferment of "Ego" in Mohammad Reza Kateb's Narration
 
                
ویسندگان [English] Parsa Yaghoubi Janbesaraei1؛ Fardin Hosseinpanahi2؛ Shahram Ahmadi3 1University of Kurdistan 2University of Kurdistan 3University of Mazandaran چکیده [English] Multiplicity of "Ego" and its relationship with pluralistic identities have caused it to be defined differently in various areas. In postmodern narratives, “Ego” is conceptualized based on pluralistic identities and poststructuralist perception as an entity in suspension. This approach is one of the important foundations in the narration of postmodern writers like Mohammad Reza Kateb. Drawing on a descriptive-analytic method, we first, explain the postmodern conception of "Ego", and its Post-structural roots, then we study the deferment of "Ego" in Kateb’s narration. The results shows the fundamental role of "Deferment and uncertainty of "Ego"" as one of the most important techniques of narration in some of Kateb’s stories. Not only this is a superstructure category, but also is one of the most important tools of Kateb in forming the identity of Author-Narrator, Narrator, Narrator-Actor even the Literary Work. This is reflected in different ways such as ontological doubt through indeterminacy of "Ego", and plurality of identities as a result of the multiplicity of subjectivities and decadence of the status of individual to subjectivity, anti-heroism, and even anti-humanism. This issue has led to serious challenges for some definitions of classic narratives.                                                                                                                                       مراجع : آدامسون، ژوزف. (1388). «واسازی». دانش‌نامة نظریه‌های ادبی معاصر. ایرنا ریما مکاریک، ترجمة مهران مهاجر و محمّد نبوی، تهران: آگه، صص 452ـ459.
اتکینسون، ریتا ال. و دیگران. (1389). زمینة روان‌شناسی هیلگارد. ترجمة محمّدنقی براهنی و دیگران. تهران: رشد.
ارسطو. (1343). فنّ شعر. ترجمة عبدالحسین زرین‌کوب. تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب.
الیاده، میرچا. (1368). آیین‌ها و نمادهای آشناسازی؛ رازهای زادن و دوباره زادن. ترجمة نصرالله زنگویی. تهران: آگه.
بارون، رابرت ا. و دیگران. (1389). روان‌شناسی اجتماعی. ترجمة علی تحصیلی. تهران: کتاب آمه.
داهرتی، توماس. (1390). «شخصیت‌پردازی در روایت پسامدرن»». ادبیات پسامدرن. گزارش، نگرش، نقادی، تدوین و ترجمة پیام یزدانجو. تهران: مرکز. صص 303ـ316.
دریدا، ژاک. (1381). مواضع. ترجمة پیام یزدانجو. تهران: مرکز.
ــــــــــــــ . (1390). «ساختار، نشانه و بازی در گفتمان علوم انسانی». به سوی پسامدرن: پساساختارگرایی در مطالعات ادبی. تدوین و ترجمة پیام یزدانجو. ویراست دوم. صص 15ـ43.
ضیمران، محمّد. (1379). ژاک دریدا و متافیزیک حضور. تهران: هرمس.
فروغی، محمّدعلی. (1344). سیر حکمت در اروپا. تهران: کتابفروشی زوّار.
کاتب، محمّدرضا. (1370). پری در آبگینه. تهران: لک لک.
ــــــــــــــــــــ . (1381). پستی. تهران: نیلوفر.
ــــــــــــــــــــ . (1382). هیس. تهران: ققنوس.
ــــــــــــــــــــ . (1388). آفتاب‌پرست نازنین (نحر سنگ‌ها). تهران: هیلا.
ــــــــــــــــــــ . (1389). وقت تقصیر. تهران: نیلوفر.
ــــــــــــــــــــ . (1392). بی‌ترسی. تهران: ثالث.
گلدمن، لوسین. (1381). جامعه‌شناسی ادبیات (دفاع از جامعه‌شناسی رمان). ترجمة محمّدجعفر پوینده. تهران: نشر چشمه.
لاج، دیوید. (1389). «رمان پسامدرنیستی». نظریه‌های رمان از رئالیسم تا پسامدرنیسم. ترجمة حسین پاینده. تهران: نیلوفر. صص 143ـ200.
لوسی، نیل. (1393). فرهنگ واژگان دریدا. ترجمة مهدی پارسا و دیگران. تهران: رخداد نو.
مکاریک، ایرنا ریما. (1388). دانشنامة نظریه‌های ادبی معاصر. ترجمة مهران مهاجر و محمّد نبوی. تهران: آگه.
ملکیان، مصطفی. (1376). «خود را بشناس (دعوتی به تأمل در پاره‌ای از مبانی نظری خودشناسی)». یادنامة آیت‌الله خاتمی اردکانی. به اهتمام محمّدتقی فاضل میبدی. قم: مؤسسة معارف اسلامی امام رضا(ع).
وارد، گلن. (1389). پست‌مدرنیسم. ترجمة قادر فخر رنجبری و ابوذر کرمی. تهران: نشر ماهی.
هارلند، ریچارد. (1388). ابرساخت‌گرایی: فلسفه ساخت‌گرایی و پساساخت‌گرایی. ترجمة فرزان سجودی. تهران: سورة مهر.  
  


 


 



«هیس» نقد می‌شود



 

رمان «هیس» اثر محمدرضا کاتب  نقد می‌شود.


 

«هیس» نقد می‌شود


 


به گزارش  ایبنا؛ انتشارات علمی و فرهنگی با همکاری انجمن علمی نقد ادبی ایران، جلسه‌ای با عنوان نقد رمان «هیس» اثر محمدرضا کاتب برگزار می‌کند.
 
این نشست روز سه‌شنبه ۲۱ آذرماه برگزار می‌شود و مجتبی گلستانی، نویسنده و پژوهشگر حوزه‌های ادبیات و فلسفه و مولف کتاب «واسازی متون جلال آل‌احمد»، اعظم عبدالهیان، نویسنده کتاب «جایی که شهاب‌ها خاموش می‌شوند» و دکتر مریم حسینی، استاد دانشگاه و عضو هیئت علمی گروه زبان و ادبیات فارسی دانشکده ادبیات، زبان‌ها و تاریخ دانشگاه الزهرا به نقد رمان «هیس» که برنده جایزه سال منتقدان و روزنامه‌نگاران است، می‌پردازند.

 

علاقه‌مندان به حضور در جلسه می‌توانند روز سه‌شنبه ۲۱ آذرماه از ساعت ۱۵ تا ۱۷ به انتشارات علمی و فرهنگی واقع در خیابان نلسون ماندلا(آفریقا)، چهارراه حقانی (جهان کودک)، کوچه کمان، پلاک ۲۵، طبقه دوم، انتشارات علمی فرهنگی مراجعه کنند.


 


تجربی و پیش بینی ناپذیر مثل زندگی



نتیجه تصویری برای محمدرضاکاتب

 











  مروری بر آثار محمد رضا کاتب






بهمن فاطمی





گرچه رمان های کاتب را باید به قبل و بعد از ((هیس ، مائده ،وصف ،تجلی)) تقسیم کرد اما او پیش از آن نیز آثار متعددی نوشته و برای بعضی از آنها حتی جوایزی را هم ازآن خود کرده است .از دوره قبل ازانتشار ((هیس .....)) می توان به رمان ((پری در آبگینه )) اشاره کرد که روایتی است از زندگی دو دلداده .بر اساس خلاصه داستانی که از این اثر منتشر شده ، می توان داستان پری در آبگینه را روایت پری ای دانست که با دو تکه ویا ضمیر متفاوت در وجود خودش زندگی می کند .یکی از تکه ها سایه مانند است و دیگری شبیه رو حش یا روح مانند.شاید بشود گفت که این پری با بخشی از روح وموجودی که سایه مانند است زندگی می کند .او در این بین و در جریان زندگی چند گانه اش با این دو موجود که هردو هم در درون و هم بیرون اووجود دارند ، دست به خلق موجودی جدید می زند وعاشق آن چیزی می شود که خلق کرده است .اما معشوق از دست او می گریزدو...

((آمده ام شاید )) داستان دیگری از همان دوره و قبل از انتشار ((هیس.....)) در سال 78 است .این اثر هم داستان دختر جوانی را روایت می کند که دنبال پدرش می گردد و مدتی بعد از رسیدن به کسی که اورا پدرش می پندارد ، پی می برد که آن شخص پدرش نیست و یک آدم غریبه است . از آنجا به بعد ، رابطه دختر با آن مرد صورت متفاوتی پیدا می کند و شکل تازه ای به خود می گیرد .

نتیجه تصویری برای محمدرضاکاتب

 

 

((دوشنبه های آبی ماه )) از دیگر آثار کاتب است .نام داستان در هر یک از پنج فصل کتاب به صورتی جدید تکرار می شود .این اثر روایتگر داستان یک جوانی به اسم (( بابا )) است که قبلاً معلم بوده و جنگ او را در موقعیتی خاص قرار داده است .او به همراه دو نفر دیگر ماموریت می گیرد که سوار بر قایق به سمت پشت خط های دشمن بروند اما در نزدیکی های پشت خط دشمن یکی از آنها از رفتن بیشتر خودداری می کند و با ((بابا ))می گوید که قرار شان تا همانجا بوده.نفر سوم به فرمان ((بابا )) به همراهی با او ادامه می دهد . داستان در گیرودار این درگیریها روایتگر تناقضاتی هستی شناختی می شود که مهم ترین خروجی معنا شناختی آن شاید همان عدم قطعیتی است که بعدها در دیگر آثار محمد رضا کاتب به صورتی پررنگ تر خود را نشان داد.

تصویر مرتبط

 

 

 

اما رمان بعدی کاتب ((هیس.....)) از ان جهت رمان مهمی است که آثار اورا می توان به قبل و بعد از این اثر تقسیم کرد.نام کامل این رمان ((هیس:مائده ؟وصف؟تجلی ؟))است .((هیس ....))به استقبال مرگ رفتن سه شخصیت را روایت می کند .شخصیت هایی که هر کدام به دلیلی ناچار به مردن هستند .پاسبانی که تا انتهای رمان نامش گفته نمی شود .با کلمه ستوان یا لوطی خطاب قرار می گیرد .جهان شاه که متهم به قتل هفده دختر است و مجید که جسدش با سر له شده کنار اتوبان افتاده .جدای از قصه سیال و چند وجهی رمان که ویژگی رمانهای کاتب به ویژه از ((هیس ........))به بعد است ،به لحاظ مضمونی و هستی شناسی، این رمان را باید اثری در مورد حرکت ذهن های مختلف و به قول فلاسفه، دیالکتیک ذهن ها با هم دانست. آنچه با خوانده این رمان مهم و قابل ملاحظه بیش از هر چیز نمایان می شود. این است که چطور چیزی از ذهنی به ذهن دیگر می رود و چطور محتویات یک ذهن به ذهن دیگر منتقل می شود و مهم تر اینکه چطر ذهنی ذهن دیگر را آلوده خود می کند. این آلودن مبتلا کردن ذهن هم مضمونی است که در رمان های دیگر کاتب بیشتر دستمایه قرار می گیرد.

 

                 پستی

 

                

« پستی» رمان دیگری از کاتب است که مجموعه ای از قصه های جدا از هم و در عین حال مرتبط با همدیگر است. به عبارتی ساختاری گسسته-پیوسته دارد. قصه هایی که ظاهرا ربطی به هم ندارند اما انگار حلقه های واصلی نامرئی آنها را به هم ربط می دهد.

از ویژگی های مهم این رمان که راویان متعددی دارد. ابتدا و فتح باب آن است. رمان با روایت کسی شروع می شود که به تازگی گردنش زیر چرخ قطار مانده و خودش را به کشتن داده است. در پستی به واسطه همین فرم گسسته –پیوسته، پازلی شکل می گیرد که در آن چند پارگی و تکه تکه بودن زندگی انسان به ویژه انسان عصر حاضر متداعی می شود. پستی از همان ابتدا مانند زندگی، ماهیتی تجربی ، خلق الساعه، غیرقطعی و پیش بینی ناپذیر دارد و شاید بتواند نمونه ای از یک رمان پست مدرن ایرانی قلمداد شود.

 

 

 

 

« وقت تقصیر» اما روایتگر مناسبات عجیبی است میان زندانی و زندان بانی که در روایت دیگرگون رمان انگار جایشان در طول رمان مدام با هم عوض می شود. ابرو و حیات مدام موقعیت خود را از دست می دهند و تبدیل به دیگری می شوند وباز به موقعیت قبلی خود باز می گردند. « وقت تقصیر » یکی از خشن ترین رمان های ایرانی است که مدام با زجر و درد و شکنجه و خون و.... همراه است. رضا عامری منتقد در مقاله ای که در نیمه دهه هشتاد راجع به این رمان نوشت، آن را اثری ناقدانه نسبت به خشونت جاری در فرهنگ و تاریخ مشرق زمین توصیف کرد. نقدی که عنوانش « محاکمه تاریخ سیاسی »شرق بود.

 

آفتاب‌پرست نازنین - نسخه صوتی

« آفتاب پرست نازنین» داستان پیرمردی است که همراه با نوه هایش از عراق به ایران می آید تا قاتل پسرش را پیدا کند.در این بین با دختری مواجه می شوند که در کارخانه سنگبری کار می کند. داستان دختر به موازات داستان پدربزرگ و نوه هایش که از کشوری دیگر آمده اند برای پیداکردن کسی که پدرشان را کشته، تلاقی پیدا می کند و دختر به نوعی وارد ماجرای جست وجوی آنها برای یافتن قاتل می شود.

« آفتاب پرست» از به لحاظ پایبندی بیشتری که به قصه پردازی و مبداء و مقصد زمانی روایت دارد و به اصطلاح روایتش نسبت به سایر مان های نویسنده اش بعد از « هیس» خطی تر است، اثر متفاوتی در دوره دوم نویسندگی کاتب محسوب می شود. « رام کننده » بیش از سایر رمان های کاتب حول محور یک تعبیر زبانی می چرخد.

در این رمان انگار تداعی های زبانی به اندازه اتفاقاتی که برای شخصیت های رمان می افتد، اهمیت دارد.

.نتیجه تصویری برای محمدرضاکاتب

 

رمان با محوریت دو تداعی یعنی « تله شدن » و « رام شدن » آغاز می شود و پیش می رود: من تله شده بودم و این را زمانی فهمیدم که دیگر دیر شده بود. جلوی چشم خودم داشتم ذره ذره نابود می شدم و تنها کاری که از دستم بر می آمد، تماشا کردن بود. شاید بی خود نبود که پدرم بهم گفته بود:

چند بار تا حالا ازم پرسیدی شغلم چیست، چه کاره ام و چرا اینطور مثل خزنده ها زندگی می کنم. تو کی هستی و چرا من چهار چشمی این همه وقت مراقب بودم و پول خرجت کردم. آمده ام تا این اسرار زندگی ات را صاف و پوست کنده برایت بگویم. چون تله شده ای و دیگر فرصت نداری».                        

نتیجه تصویری برای «بی‌ترسی»

 

« بی ترسی» رمانی است درباره مردی که دیگران را به فجیع ترین وجه می کشد و شکنجه می دهد و به این کارش افتخار می کند و آن را از کارهای بزرگ زندگی خود می داند. او برای کارهایی که انجام می دهد، دلایل خودش را دارد و دلایل خود را در رمان توضیح می دهد و جالب اینکه با وجود غیرقابل تحمل بودن کارهایش، ما توضیحات او را هم می خوانیم و به آن فکر می کنیم. شخصی قصی القلب که بر خلاف هنجارهای اجتماعی و عرفی عمل می کند و کارش به تمامی غیر انسانی است، در روایت رمان کاتب انگار آینه ای است که هر کدام از ما مقابل ضمیر نهفته ای در درون خودمان می گیریم و خود را در اعمال او می بینیم. به همین خاطر است که توضیحاتش برای کارهایی که انجام می دهد،برایمان جذاب و خواندنی است.

 

 


نتیجه تصویری برای «چشمهایم آبی بود» محمدرضا کاتب

 

رمان بعدی کاتب که آخرین اثر او قبل از بال زن هاست، « چشم هایی آبی بود » نام دارد. زمانی که مثل سایر کارهای کاتب در پی جست و جوی چیزی گم شده است. با این تفاوت که در « چشم هایم...» راوی به همراه دو زن به نام های بدخش و میتی راهی سفری دو رو درازبرای پیدا کردن گم شده بدخش می شوند در حالی که ماهیت این گمشده معلوم نیست و تا به انتها هم روشن نمی شود که آن ها دقیقا دنبال چه چیزی هستند. انگار آن چیز گم شده و غایب چیزی است که زبان هنوز نامی برای آن در نظر نگرفته. به همین خاطر در جاهای مختلفی از رمان می بینیم که چیزهایی مختلفی به عنوان آن گمشده مطرح می شود اما هیچ کدام گمشده واقعی او نیستند.

 

 

کاتب این روزها کتاب « بالزن ها » را منتشر کرده است . در خلاصه داستان « بالزن ها» آمده است که این اثر داستان دختری تنهاست که به دام مردی عجیب و غیر قابل پیش بینی به نام تردست می افتد. تر دست برای رسیدن به آرزوهایش از هیچ کاری روی گردان نیست . او به دنبال موجودی غریب و خاص به نام بالزن است و به همین دلیل هم مجبور است دختر را به سوی قتلگاه ببرد تا از چیزی مطمئن شود. در بخشی از این رمان می خوانید « فقط چند تا درخت با مرگ فاصله داشتم. کافی بود پا بگذارم به فرار یا کار احمقانه دیگری بکنم تا آن روانی حسابم را برسد. حتم داشتم این بار دیگر گلوله اش دورو برم نمی خورد، برای دیوانگی اش همین بس که تا حالا کلی آدم کشته بود و باز اسم خودش را گذاشته بود صید.

دوست نداشتم بدانم صید باهام چکار می خواهد بکند... سایه او هفت تیرش را گرفت طرف سایه من که زانو زده بود. عین فیلم ها شده بود. فقط یک خرده سه بعدی تر بود. چیزی سنگین محکم از پشت به سرو گردنم خرد، حتی صدای شکستن جمجمعه ام را شنیدم و بعد همه جا تاریک شد.

منبع- کتاب هفته خبر - ویژ نامه ی محمد رضا کاتب

 











سرطان کلمات






 

 

 







پویارفویی



 نقدی بر رمان بالزن ها


 

به دور از هر مقدمه چینی باید گفت که بالزن ها، رمانی است که تکلیف مخاطب با آن روشن نیست. نمی دانیم «دقیقاً» با چه متنی سروکار داریم: رمان، افسانه، تمثیل یا رساله ای درباره ی ادبیات (خاصه هنر داستان نویسی). به عبارت دیگر، بر خلاف اغلب داستان ها، حتی پس از بازخوانی از اینکه کتاب درباره ی چیست از دربارگی (aboutness) کتاب، مطمئن نیستیم. دختری جوان - احتمالاً نسخه ای از «آلیس در سرزمین عجایبِ» پارسی نویس معاصر- ساکن در محیطی موسوم به کوهسار تدریجاً خود را گرفتار در ماجرایی می بیند که عملاً هیچ ربطی به او ندارد. کارآگاهی به اسم جهان ملقب به «تردست» بر آن است تا با طعمه قرار دادن این دختر، «ارباب» را به دام بیندازد و پرونده ی عریض و طویل جنایتکاری مرموز و غیرمتعارف را مختومه کند. ولی انگیزه ی ارباب از به دام انداختن «صید» ها، هیچ شباهتی به تلقی متعارف از انگیزه ی قتل یا جنایت ندارد. با این همه، ارباب به بیماری روانی یا هیچ مرض دیگری هم مبتلا نیست. او نیز مثل همه موجودات میرنده است و چنان که از سیر روایت بر می آید، ارباب در آستانه ی مرگ است و همین امر به تشتت و بحران های زیادی در زمینه ی داستان دامن زده است. تا اینجای کار، به نظر می رسد که با رمانی جنایی-پلیسی سروکار داریم، ولی کاتب با مهارت زیاد مخاطب را پی در پی فریب می دهد و در ادامه می بینیم که قواعد ژانر مدام تغییر می کند. دختر - یا همان راوی صید شده- تا بالزن خوبی برای ارباب باشد، لازم است آموزش ببیند و روحیه ای سازگار با این وضعیت بغرنج پیدا کند. این است که به بهانه ی خواندن پرونده ی بالزن های پیشین، مخاطب قهاری از آب در می آید و بعدتر که حقیقتاً «صید» می شود و او را به عمارت اربابی در ناحیه ای کوهستانی و برفپوش انتقال می دهند، در حدفاصل امور و حوائج زندگی و نیز خیال ها، هراس ها و تهدیدها یاد می گیرد تا «بپرد». در واقع رمان کاتب چیزی نیست جز «پرش» هایی که راوی در محیط کتابخانه، اتاق محل سکونت و آشپزخانه پشت سر می گذارد. در این بین پای شخصیت دیگری نیز به روایت باز می شود: «پیشکار»، مردی کم حرف که ظاهراً فدایی ارباب است و صلاحیت صیدها را تایید می کند، یا آنها را نزد ارباب می فرستد یا می کشد.
پیشکار ، با آنکه آرام و بی آزار به نظر می رسد ، با آنکه به کار پخت و پز و نظافت محل مشغول است ، با آنکه به جزاداره یا بهتر است بگوییم تدبیر منزل کار دیگری انجام نمی دهد ، موجودی است سخت دهشتبار و راوی خوب می داند که در موعد مقرر تصمیم نهایی با اوست . در خاتمه ، تردست در صحنه ظاهر می شود و به ترتیب دختری جوان با موهایی صاف ، پیشکار و ارباب را یکی یکی می کشد و دفن می کند . در رمان کاتب با آنکه سخن ارباب ، بر سر زبان همه است ، هیچ گاه حضور فیزیکی یا حتی واقعیت عینی وجود او بر مخاطب و همین طور شخصیت اصلی مسجل نمی شود . چه بسا اصلا اربابی در کار نباشد .تردست به تدریج در می یابد که هر قدر سعی کرده ارباب رابه دام بیندازد ، به نتیجه ای عکس نیت خود رسیده است .در واقع ،او با انتخاب صیدهایی که بالزن مطلوب نبوده اند ، قربانیان زیادی را به کام مرگ فرستاده است .در عمارت اربابی ، پیشکار دمنوش های گوناگونی به دختر روایت و تردست می خوراند که در انتها معلوم می شود ، آن دمنوش ها حافظه ی هردو را به مرور از بین برده است . از این رو ، هر دو شخصیت – تردست و دختر جوان – ضمن از دست دادن حافظه شان با شخصیت و هویت همه قربانی ها و حتی همه ی متن ها مکتوب در دسترسشان یگانه می شوند . در فصل پایانی رمان ، انگار که آب از آب تکان نخورده باشد ، دوباره دختر جوانی را می بینیم که دوباره مردی او را تعقیب می کند .
همان طور که گفتیم بالزن ها به راحتی دربارگی روایت را آشکار نمی کند .دربرگی در ذهن مخاطب به صورت فرض هایی به قرائنی متفاوت و متناقض پدید می آید .گاه به نظر می رسد که نسبت فرهنگ و امنیت یا سیاست و ادبیات مد نظر است ،گاه بر حسب گمانه ها و سر نخ هایی به این نتیجه می رسیم که روایت بالزن ها سیر تکوین داستان یا رمانی را از چشم انداز محمد رضا کاتب بازگو می کند .به خصوص اگر به پانویسش های پراکنده در فصل های کتاب بیشتر دقت کنیم ، این فرض تقویت می شود . از حدس و فرض ها بگذریم ، به طور قطع می توان ادعا کرد که خواندن این کتاب رابطه و رفتار خاصی را از مخاطب خود طلب می کند .
نخستین نکته ای که در بالزن ها چشمگیر و تامل بر انگیز است ، صورت بندی منحصر به فرد زمان و مکان است که در پاره ای از صحنه ها و لحظه های کتاب ، رام کننده –رمان دیگری از محمد رضا کاتب –را به یاد می آورد .از جنبه هایی چند ، انگار که ادامه ی رام کننده را می خوانیم .زمان و مکان ، نه باز نمایی که صرفاً نمایش یا نمایی از روایت به شمار می آیند . توصیف مکان ها و تقطیع زمانی در تطابق یا تناظر بین صحنه ها و لحظه ها ، هیچ کمکی به مخاطب نمی کند . چیزی که رمان را از تمثیلی شدن یا شباهت به رساله های سمبلیک یا عرفانی مبرا می کند ، تداوم و استمرار زمانی –مکانی اتفاق هاست .زمان و مکان تنها تنها روایت را نشان می دهد و چیز دیگری را بازنمایی نمی کند . توسل به بازنمایی ، صید را از بخت بالزن شدن باز می دارد .
دومین وجه ممیزه ی بالزن ها انفعال شخصیت اصلی است .کم و بیش شخصیت در هیچ موقعیتی به هیچ اتفاقی واکنش نشان نمی دهد .در سرتاسر روایت او فقط یک بار اقدام به فرارمی کند ، که آن هم به شکست و ناکامی ختم می شود . به معنای دقیق کلمه ، راوی روحیه ی سردی دارد . او تنها در معرض اشیا، مکان ها و اتفاق ها قرار می گیرد و هیچ و هیچ گاه به هیچ چیز و هیچ کس واکنش عاطفی نشان نمی دهد.بر خلاف ستاره – شخصیتی فرعی که بیش از هر چیز تفاوت و کنتراست با شخصیت راوی را نشان می دهد – راوی در هیچ موقعیتی واکنش احساسی یا عاطفی از خود نشان نمی دهد .همین جا باید اضافه کرد که واگویه ها و تک گویی های درونی شخصیت دختر جوان رمان موجد طنز خاصی است که تا انتها ادامه پیدا می کند و زمینه ی روایت و روابط حاکم برآن را به سخره می گیرد .با این همه ، شخصیت به هیچ وجه نامرئی یا فاقد احساس نیست .سرد بودن او به معنای ان نیست که به بلاهت یا نقص ذهنی یا روانی دچار است .او تنها علیه زندگی موضع گیری می کند و بر حسب چشم اندازیکه اختیار کرده است ، هیچ چیز را شایسته واکنش نشان دادن نمی بیند . به همین دلیل ، حتی آن گاه که در معرض تهدید به قتل قرار می گیرد ف بی اعتنا در فکر خوردن ماکارونی و تجسم صحنه ی قتل خویش است . وجه انتقادی رمان کاتب در همین نحوه از شخصیت پردازی خاص او مشخص می شود . به نظر می رسد کاتب در صدد آن است تا بین ((شخصیت روایی و ((شخصیت تخیلی )) تمایزی معنا دار ایجاد کند . دختر بالزن ها تمام و کمال شخصیتی روایی و توامان غیر تخیلی است . اختلاف بین شخصیت تخیلی و روایی از این بابت است که در تخیل شخصیت نقشی را بر عهده می گیرد و چیستی خود را بروز می دهد ، اما شخصیت روایی در معرض وضعیت هایی زمانی و مکانی نضج می گیرد .در این رمان شخصیت از حیث تخیل به حداقل ممکن تقلیل یافته است . به راحتی تن به گفت و گو نمی دهد . از ظاهر و ویژگی ها ی جسمانی اش کم و بیش هیچ اطلاعی در دست نداریم . و مهم تر از همه آنکه بر خلاف جنسیت زنانه و کلیشه های اجتماعی و فرهنگی مرتبط با این جنسیت ، به هیچ روی در معرض عواطف خود قرار نمی گیرد .به بیان موجزتر ، تمام رمان بر مبنای معاهده ای ناگفته و نانوشته ، چنین القا می کند که جسمانیت جز در ساحت مفهوم پیچیده ای به اسم ((بالزنی )) در مابقی ساحت های تجربه ی زیسته هیچ جایی ندارد . و احتمالاً به همین دلیل ، در اواخر رمان وقتی تردستاین معاهده را زیر پا می گیرد ، سیر نزولی روایت آغاز می شود .از این همه نمی توان چنین نتیجه گرفت که در بالزن ها با حذف عامل جنسیت سر و کار داریم ، بلکه مسئله ی اصلی شخصیت این است که جنسیت را در هیچ قرار دیگری جز وضعیت ((بالزنی )) دخیل نمی کند . حضور شخصیت ستاره به خوبی این تمایز نقش های جنسیتی را برجسته می کند .
سومین ویژگی حاکم بر فضا و زمان روایت بالزن ها مرتبه و منزلت متن مکتوب است .((بالزن )) شدن ، چنانچه از فحوای کتاب بر می آید ، فرآیندی است ناشی از برخورد با متن مکتوب .تردست به منظور آنکه شخصیت را با وضعیت بغرنج صید شدن آشنا کند ، او را به خواندن پرونده ی قربانی های پیشین وا¬می دارد . اندک اندک در می یابیم که این پرونده خوانی جای خود را به کتاب خوانی می دهد.شخصیت هر چه بیشتر می خواند ، بیشتر در لاک خود فرو می رود و به دنبالش پیوسته سرد و سردتر می شود .در یکی از صحنه های درخشان رمان ، شخصیت اسم کتاب ها و اسم نویسنده ها را قلم می گیرد وبا چیدن و برزدن کتاب های کاری می کند تا به دور از هرگونه پیش آگاهی با متن ها روبه رو شود . این کار باعث می شود که در خاتمه ی کتاب ، همه ی متن ها مکتوب از جنبه ای با شخصیت اصلی رمان مماس شود .همان طور که گفتیم شخصیت ، از این رو متصف به صفت ((سردی ))است که نسبیت به وضعیت عکس العمل نشان نمی دهد . حال ، با در نظر گرفتن عنصر مکتوب ، این را هم اضافه می کنیمدکه برای چنین شخصیتی ،پرهیز از عکس العمل به خاطر انکار یا کناره جویی نیست .او در پی آن است تا در برابر هر موقعیتی به تمام امکان پذیری ها فکر کند و به جای یک یا چند عکس العمل محتمل ، تمام امکان پذیری ها محتمل را همزمان با هم محقق سازد .و البته از آنجا که چنین چیزی ناممکن است ، بهتر آن می داند که به صرف تماشای پیرامون بسنده کند و دست از پا خطا نکند.همین جاست که در رمان با سلسله ای از جملاتی روبه رو می شویم که با جمله ی ((پریدم )) آغاز می شود . از آموزه های تردست به او ،یکی هم این است که هواره باید فکر خود را به ماورای نیت ها و نقشه های ارباب جهش بدهد .از تک گویی های درونی راوی هم می فهمیم که او می خواهد از بین بیست احتمال رفتاری هر وضعیت پیش آمده ، رفتار بیست و یکم را انتخاب کند .چنین خط مشیای ،بین بدن ها و نقش آن بدن ها شکاف عجیبی ایجاد می کند .در فضای سرشار از سوءظن و صحنه سازی های خونین تردست ،پیشکار و ارباب غایب از انظار ، مخاطب نه با یک داستان ، که با مجموعه ای از داستان های محتمل دست و پنجه نرم می کند .به عبارتی ، بالزنی مستلزم آن است که شخصیت در وضعیت پیرامون خود همه ی حالت های روایت پذیری را در نظر بگیرد و به جایی بیرون از اقلیم قصه پردازی جهش کند .این اتفاق تنها با مد نظر قرار دادن روایت مکتوب زندگی های دیگران و پرونده ی قربانیان قبلی میسر است . آیا می توان رمان کاتب را از منظری دیگر ،بیانیه ی انتقادی شدید اللحنی علیه گفتمان مسلط داستان نویسی و حتی تلقی هم اکنونی از واحدی موسوم به ادبیات در نظر گرفت ؟
برای پاسخ به این سوال لازم است شیوه ی شخصیت پردازی بالزن ها را از منظری دیگر بررسی کنیم.اگر به طور قرار دادی - و به تأسی از مقاله ی تاثیر گذار آلن بوراسا ،((ادبیات ، شخصیت ،و نا انسان ))- بین ((احساس ))و ((عاطفه )) تمایز قائل شویم ،صورت بندی این مسئله تا حدی تغییر می کند .به رغم بوراسا ، احساس فصل مشترک انسان و حیوان است .هردو در برابر محرک های محیطی تغییری را از سر می گذارنند و حالت های خاصی را از خود بروز می دهند ؛ اما عاطفه عبارت ازداوری احساس ها و تنظیم کردن و تطابق دادن آنها بر حسب نوع داوری است .پیداست که عاطفه مختص انسان است .بوراسا با رجعت دوباره به سنخ شناسی ارسطویی ترس را نمونه ای از احساسی معرفی می کند که بر مبنای نوع داوری مکن است به عاطفه ای مثل جبن یا شجاعت بینجامد .از آنجا که عاطفه منبعث از قوه ی داوری است ، و داوری صرفاً به انسان تعلق دارد ، در حیوانات با مقوله ی عاطفه روبه رو نیستیم .حال اگر امکان داوری احساس را به تعلیق در آوریم و مثلاً در عرصه ی ادبیات شخصیتی را در نظر بگیریم که احساس های خود را به عاطفه مبدل نمی کند ، چه اتفاقی می افتد ؟
بوراسا در توضیح این رویداد به سراغ اسپینوزا می رود و جایگاه نیروی داوری در گذار از احساس به عاطفه را بازنگری می کند .اسپینوزا در تقابل با ارسطو ، عواطف را نه احساس هایی داوری شده ، که همبسته ی وضعیت های تخیلی یا باور مندانه در نظر می گیرد . در قضیه سیزدهم کتاب چهارم اخلاق اسپینوزا ، عشق را لذتی ملازم با ایده علت بیرونی تلقی می کند و به همین منوال ، نفرت را نیز دردی ملازم با ایده ی علت بیرونی تشریح می کند . از این مقایسه ، آلن بوراسا چنین نتیجه می گیرد که عاطفه در چارچوب باورها و تخیل ها عمل می کند و نه صرفاً بر اثر فعال شدن قوه ی داوری (Bourassa.2015,66-68) .به بیان دیگر ، این چارچوب های باور و حیطه های تخیل اند که از علت های بیرونی ، عاطفه های متفاوتی را استخراج می کنند .دامنه ی این بحث را می توان توسعه داد ؛ عاطفه ، احساسی است که در درون ساختار تخیل یاباور به منصه ی ظهور می رسد .با این مقدمه ، بوراسا بر آن است تا ادبیات را زمینه ای معرفی کند که ما در آن می توانیم تمایز بین احساس و عاطفه یا وجه غیر انسانی انسان را درک کنیم .به تغییر بوراسا اگر بر مبناهای داوری ، باور ، یا تخیل به سراغ رمان برویم ، کم و بیش چیزی از متن دستگیرمان نمی شود (Bourassa.2015, 68) .
می توان ادعا کرد که شخصیت زن و راوی بالزن ها در عین برخورداری از احساس های غیر انسانی مندرج در انسان ، فاقد عواطف انسانی است . او صرفاً در معرض محیط قرر می گیرد و به هیچ باور ، تخیل یا قضاوتی تن نمی دهد .هیچ مردی نه می تواند با او مهربان باشد و به او ابراز علاقه کند ، و نه می تواند با خشونت یا تصمیمی که در سر دارد ، اورا به واکنش و ادارد .در رمان کاتب ،آن موجودی که مملو از عواطف است و همه چیز را به داوری یا تخیل یا باورهای عادی و عدت شده اش ارجاع می دهد ، کسی نیست جز ستاره .همان طور که اشاره کردیم ،شخصیت زن رمان در محاصره ی سه مردقرار گرفته است : تردست ، پیشکار و ارباب .اما لازم به یاد اوری است که جنسیت در این قلمرو ، تنها به صورت احساس بروز می کند و نه عاطفه .عرصه ای که در اینجا جنسیت بروز می کند
متن مکتوب و نقشه ی تردست برای از میان برداشتن ارباب است. ( فقط می توانستم بگویم میان دوتا دشمن، من زمین بایر و بی ارشی بودم. آن دو سر آن زمین نبود که با هم می جنگیدند. ناغافل وسط آن دشت بایر به هم رسیده بودند و حالا می خواستند تمام حساب هایشان را به بهانه ی تصرف آن زمین با هم صاف کنند. باز گیر افتاده بودم. چون ذهنم هزار راه می رفت. ( کاتب، 57-56، 1396 )
در صفحات 67 و 68 رمان، ضمن آنکه تردست به راوی بی نام بالزن ها شرایط و مقتضیات بالزن شدن و تلاش برای رهایی از شر ارباب را یاد می دهد. سیاست متنی خاصی را نیز به او می آموزد. ( این پرونده برای کسی خوب است که از آن چیزی که هست و آن چیزهایی که تا امروز به دست آورده ناراضی است . برای همچنین کسی نابود شدن و از دست دادن زندگی دیگه معنی نداره. چون او قبلا نابود شده، اصلا چیزی ندارد که از دست بدهد. اگر تو هم از آن چیزی که هستی راضی نیستی، پس بهت خوشامد می گویم.
و این کتاب دیگر کتاب توست. کتاب تو و همه ی کسانی که راضی نیستند اززندگیشان). پیداست که کشتن در جهان متن ها و پرونده هایی که تردست در اختیار راوی می گذارد به معنی قطع حیات نیست. در خاتمه ی رمان می بینیم که راوی نمی داند آیا او همان دختر موصاف به قتل رسیده است یا اینکه جان سالم به در برده است و دوباره در صحنه ای مشابه با صحنه ی آغازین رمان قرار گرفته است . برخلاف رمان هایی در ژانر پلیسی – جنایی ، مسئله بر سر یافتن قاتل یا جان به در بردن نیست . غرض اصلی تبدیل شرایط نارضایتی به وضعیتی مقاومت گونه ، و درنهایت خارج شدن یا همان فرار کردن مدنظر تردست است . در بخش های زیادی از رمان راوی در محلی مسکونی زندانی است و نمی تواند به بیرون فرار کند .تلاش های ناکام او برای فرار با انتقال فیزیکی جسمش از چهار دیوار محبس متفاوت است تا رباب نامرئی از میان نرود ، نجاتی برای راوی در کارنیست .
در کشاکش بین شخصیت های بالزن ها کمترین چیزی که اهمیت دارد ، مکنونات ذهنی آنهاست .اساسا بالزنی یا پریدن متضمن آن است که در وضعیتی که برآمده از متن هاست ، سیر فعالیت ذهنی متوقف شود و آدم ها تنها با احساس و به دور از عواطف خود بکوشند وقفه ها و اخلال هایی در روند ذهنی یکدیگر ایجاد کنند . هر یک تقلا می کند تا به ذهنیت دیگر ی رو دست بزند . در این موقعیت اقدام به حذف فیزیکی دیگری یا کشتن به معنی پذیرش شکست و تجدید بازی است .در این بازی کلام بر زبان آمده یا رفتارهای هیچ کس حرف آخر را نمی زند ((شاید من هم مثل آن روانی ها به سرطان کلمات مبتلا شده بودم و دائم از هر چیزی که کنارم بود می خواستم هزار تا معنی جوروا جور در بیاورم .به نظرم سرطان کلمات بدترین مرض دنیا بود . چون چنین آدمی دیگر هیچ وقت روی خوشی را نمی توانست ببیند .)) (کاتب ،165،1396).شخصیت مبتلا به سرطان زبان در پی ورود به زنجیره ی کنش ها و وضعیت ها نیست .بالزن نه مثل پیشکار بر اثر مبادرت به عملی خاص ، از وضعیتی به وضعیت بعدی تغییر مسیر می دهد و نه مثل تردست شکست خورده در پرونده هایش،در فاصله ی دو عمل مشخص ، به وضعیتی تازه وارد می شود .زنجیره های وضعیت –کنش –وضعیت و کنش –وضعیت – کنش در صورت ((بالزن شدن )) به حالت تعلیق در می اید و راوی ، فارغ از آنکه زنده بماند یا در صحنه سرنوشت ساز قتل در آشپزخانه بمیرد ، بال می زند و از خود به دیگری جهش می کند .وجه انتقادی طرز رمان نویسی کاتب از همین امر ناشی می شود . شخصیت های رمان او حامل هیچ انگاره هویتی نیستند ، آنها از من خود تهی شده اند و راه را بر دیگری های ناپدید ، بی نام یا حذف شده باز می کنند .
از اقتضائات سرطان زبان ، تعریف تازه و متفاوتی از شخصیت است . شخصیت های کاتب ، فاقد کنش آغازین اند . آنها به یکباره از وضعیتی حاد و جانفرسا سر در می آورند و معولاً از هول و هیبت این وضعیت کاری از دستشان بر نمی آید . حیثیت هویتی خود را ازدست می دهند و به دور از ادوری ، اتکا به حافظه یا ابراز عاطفه ، به موجود دیگری دگردیسی پیدا می کنند . از تعمیم این نگرش، در می یابیم که گذشته ی ثبت در حافظه به هیچ کار چنین روایتی نمی آید .وضعیت درست زمانی خود را آشکار می کند که به قفل شدگی مناسبات بین تردست و پیشکار یقین می کنیم . وضعیت عبارت از عملی نیست که بر بدن های شخصیت ها اعمال می شود ، نتیجه اعمالی هم نیست که از بدن شخصیت ها سر می زند،وضعیت شکل دادن به انفال اخلال گرانه ای است که در آن واحد هم شخصیت و هم محیط پیرامون او را دستخوش تغییر می کند . هر فکری که به ذهن شخصیت روایت خطور می کند ، از قبل در جریان است و توامان روایت را نیز دگرگون می کند . شخصیت نمی تواند ادعا کند که دست به کاری زده است، او تنها به کارها و رفتارهای نزدیک و مجاور پاسخ می دهد . هر وضعیتی به شکل پیشنهادی به او ظاهر می شود ، و البته شخصیت هر بار مخیر است که پیشنهاد وضعیت مبنی بر بالزن شدن را بپذیرد یا رد کند .
تردست صفحات پراکنده ای از کتاب ها را به هم منگنه کرده است و به راوی سپرده است تا با این به اصطلاح ((پانویس ها )) او با آداب بالزنی آشنا بشود .((تویه تکه ی بزرگ از هر کدوم اون ها هستی و تکه هایی از تودر اون هاست .پس بیشتر از اون که اینجا باشی ،میون اون ها و سرنوشت هاشون هستی .با کشف اون ها خودت را می تونی کشف کنی ))(کاتب ،73، 1396).اشتباه تردست دقیقاً همین جاست که خیال می کند در بالزن شدن کشفی دست می دهد .در ادامه هر قدررمان پیش می رود می بینیم که زبالزنی تنها از عهده ی موجودی برمی آید که زن بشود . نفس زن بودن به هیچ روی کافی نیست .زنی مثل ستاره به کار بالزنی نمی آید .زن شدن راوی با میانجی پرونده ها و متن های به جا مانده از بالزن های قبلی امکان پذیر می شود : ((به نظرم بالزن ها مادر زاد بودند ، اگر چه پشت هزار چیز مختلف خودشان را می توانستند قایم کنند .چون فقط یک زن یا مادر می تواند این طوری خودش را فدا کندو فقط به لذت و بزرگی مرد و بچه اش دلخوش باشد .هر چه بیشتر کتابهای تردست را زیر ورو می کردم بیشتر مطمئن می شدم که تمام کتابهای دنیا شرح حال و سفر نامه و تقدیر چه آدم ، مکان و قاعده ای ....... است که به کمک بالزنش در حال پیدا شدن یا گم شدن است ))(کاتب ،84 ، 1396).
در پایان ، پس از انکه تردست ، ارباب و پیشکار را از میان بر می دارد و به فکر فرار از صحنه می افتد ، پس از آنکه به همراه راوی شبی را در لانه ی شغال سپری می کند ، پس از آنکه می فهمد فرار از محالات است ، فراموشی آخرین ضربه را می زند و این دو شخصیت هردو از خود تهی می شوند و در گذشته ی همه بالزن ها ی پیشین ادغام می شوند . اما در این میان یک اتفاق دیگر نیز رخ می دهد . با مرگ ارباب زمان تغییر مسیر می دهد و خم آن باز می شود . از این به بعد هیچ داستانی مکن نیست .به عبارتی با صرف نظر از بالزنی و دست کشیدن از کلنجار با جهان ارباب و بیرون زدن از آشپزخانه ی تاریک پیبشکار ، شخصیت ها از داستان پرت می افتند و به خانه ی اول بازمی گردند .از اینجا به بعد با جهنمی روبه رو هستیم که شخصیت در آن راهی به روایت پیدا نمی کند و به همین منوال روایت نیز شخصیتی را به خود راه نمی دهد .بالزنی به محاق می رود و تردست و راوی دوباره خودشان می شوند . هر چند این بار دیگر حتی خاطره ی بالزنی های پیشین نیز به دادشان نمی رسد .بی کنایه و ایهام ، به روشنی پیداست بالزن ها از چه چیز یا از انهدام چه چیز حکایت می کنند .              // منبع - مجله ی سینما وادبیات //