نقد جامعه شناختی داستان پست مدرن «هیس» محمدرضا کاتب با رویکرد ساخت گرایی تکوینی لوسین گلدمن









جنگ ما تنها ماندگان







حسن بنی عامری






شرحی بر نقش سیمین دانشور و هوشنگ گلشیری مدرن در معرفی نویسندگان مدرن و پست مدرن آینده ی ایران


من و محمدرضا کاتب، بعد از موج آفرینی و بنیان حداقل سه رنسانس ادبی در «داستان مدرن و پست مدرن نوجوان»، در «داستان مدرن و پست مدرن ضد جنگ و همچنین در روایت مدرن مستند ضد جنگ»، و در «داستان مدرن و پست مدرن اجتماعی و فلسفی ایران معاصر»، تنها وارثان راستین و اصیل صادق هدایت و سیمین دانشور و هوشنگ گلشیری هستیم.

و با تجربه ی زیست خاص مان در چهار دهه ی ملتهب «شصت و هفتاد و هشتاد و نود» توانسته ایم داستان ناب ایرانی را به مرحله ی جدیدی از شکوفایی برسانیم که در امتداد مسیر بزرگان موج آفرین مان باشد و با احترام به تک تک شان فرزند خلف آن ها باشیم و از دوران و از داستان مدرنی که آن ها بانی و مالکش بودند، به سلامت و با افتخار گذر کنیم و بیاییم در کنار «داستان نویسان مدرن دیگرمان» تنها وارثان آن ها و تنها روایتگران انسان پست مدرن ایران معاصر مان باشیم.

از طرف «جنبش ادبی ما»

شرح مبسوط این متن و فیلم کاملش بزودی منتشر خواهد شد.

#صادق_هدایت

#سیمین_دانشور

#هوشنگ_گلشیری

#محمد_رضا_کاتب

#حسن_بنی_عامری















پرسش رمان، پرسش از جامعه‌ای است که تولیدش کرده است












بخشی ازگفتگوی‌ رضاعامری‌ با محمدرضاکاتب





محمدرضا کاتب: ناگاه با هجوم زیادی از مشکلات و فشارها روبه‌رو شدم. هم در

زمینه‌ی ادبیات مشکلات و سختی‌های زیادی برایم به وجود آورده بودند وهم در

زمینه‌ی کار و شغلم وهم در زمینه‌ی فیلم‌سازی و....یکهو دور تا دورم پر شده بود از موانع عجیب‌وغریب. بدجوری جاخورده بودم؛ چون مسئله برایم قابل‌فهم نبود. نمی‌دانستم اصلاً علت این‌همه فشار و آزار چیست و چرا باید این مسائل یکهو پاپیچ من بشوند. خب ابتدا باید می‌فهمیدم گره کار کجاست تا بعد فکری به حالش

می‌کردم. بدجوری درمانده شده بودم. چون همه چیز میان تاریکی گم‌وگور بود و روزبه‌روز هم به مشکلات و دردسرهایم اضافه می‌شد در نهایت کار به جایی کشید که دچار افسردگی شدم افسردگی‌ام باعث بیماری‌های جسمانی وبی علت زیادی شد. دیگر خوابم نمی‌برد. شاید در شبانه‌روز یکی دو ساعت بیشتر نمی‌توانستم بخوابم تا می‌خوابیدم حالت خفگی بهم دست می‌داد و از خواب می‌پریدم...

-رضا عامری: روند آثارت از ابتدا به ما نشان می‌دهد که تغییرات زیادی کرده‌ای. آیا این هراس را نداری که بگویند از واقعیت اجتماعی بریده‌ای؛ چون با آن کودکی وجوانی که در قلب ماجراها و حوادث تکوین‌یافته و ماجراجویی‌های زیادی که کرده‌ای و انسان جمعی مسلکی بوده‌ای اکنون این‌قدر منزوی به نظر

می‌رسی. آیا دلت برای شخصیت‌های گذشته‌ات تنگ نمی‌شود؟ آیا فکر می‌کنی این گذشته در آثارت حضور دارد؟ندارد؟

-محمدرضا کاتب: ما در هر حالی نتیجه و بازتابی از تجربه‌ها و گذشته‌مان هستیم و از آن گریزی نداریم. البته شکل بروز تجربه‌های ما در آثار می‌تواند متفاوت باشد. چون گاهی تکه‌های زندگی ما به‌صورت مستقیم به آثارمان راه پیدا می‌کنند. یعنی آن چیزی که ما تجربه و حس کرده‌ایم یا حادثه‌ای را که از سر گذرانده‌ایم به‌وسیله‌ی ابزار و شگردهای هنری و ادبی یک‌طوری جهت و سروشکل می‌دهیم تا قابل‌ارائه باشد. در این مسیر حتی دیگران هم می‌توانند رد تجربه‌ها و گذشته‌ی تورا در آثارت ببینند. چون حس و زیست تو به‌صورت مستقیم به آن اثر وارد شده است. شکل دیگر این قضیه این است که زیست ما به‌صورت غیرمستقیم در آثارمان بروز می‌کند و با آن که گذشته هنرمند را نمی‌شود در آن اثر ردیابی کرد؛ اما تمام تجربه‌ها و پیچ‌وخم‌های زندگی او در آن اثر حی‌وحاضر است. وبا کمک تخیل و تکیه به این بستر است که هنرمند می‌تواند آثاری متفاوت و خیالی خلق کند. آثاری که هیچ‌گونه ربطی به زیست او ندارد. تجربه‌های هنرمند در این نوع آثار قابل‌ردگیری نیست؛ اما این به معنای وجودنداشتن آنها نیست. در هر حالت، و شکلی زیست هنرمندان از آثار آنان سهم می‌برد چه این مسئله قابل‌ردگیری باشد و چه نباشد.

-رضا عامری: در مسیری که تا امروز طی کرده‌ای دچار تغییرات فراوانی شده‌ای. از داستان طنز شروع کرده‌ای و امروز به داستان‌هایی خشونت‌بار و تلخ رسیده‌ای. حتی زبان داستان‌هایت در آثار اولیه‌ات ذخیره‌ای از زبان عامیانه بود؛ اما حا لا رمان‌هایت در جاهای خلوت و پرت وجهانی تنها می‌گذرد. علت این‌همه تغییر را چه می‌دانی؟

محمدرضا کاتب: تجربه‌هایی که ما از سر می‌گذرانیم چه بخواهیم و چه نخواهیم ما را از درون جابه‌جا

می کنندوبه معنا وزندگی ما جهت می‌دهند. زیست ما چهره‌ی ما را عوض می‌کند بدون آن که حتی خودمان خبردار شویم. حوادثی که از سر می‌گذرانیم چیزهای زیادی را به ما تحمیل می‌کنند. به خودت می‌آیی و

می‌بینی آن قدر تغییر کرده‌ای که چهره‌ات دیگر برای خودت هم قابل‌شناخت نیست و درمی‌مانی چرا از آن جا سر درآورده‌ای و چرا... بخش زیادی از تغییراتی که می‌کنیم خواست ما نیست و ما ناگزیر به پذیرش آن هستیم. موج حوادث وزندگی تورا با خودش می‌برد به جایی که حتی از وجودش بی خبربودی وتویک نفر دیگر هستی در یک مکان ناشناس و باید کلی زمان بگذرد تا تو بفهمی با چه کسی جابه‌جا شده‌ای.گریزی از این تغییرات ناخواسته نیست. واگر تو بخواهی از دست خودت فرار کنی و این تغییرات را ندیده بگیری باز این جابه‌جایی طور دیگری از تو و ناخودآگاهت بیرون می‌زند و این بار خودش را در لباس دیگری مخفی می‌کند و حضورش را به رخت می‌کشاند. طوری که تو نتوانی دیگر تکه‌های واقعی خودت را به جا بیاوری و انکارش کنی. هر چقدر تو باهوش باشی ناخودآگاهت از تو باهوش‌تر است و چون می‌تواند خودش را به شکل‌های عجیب‌وغریبی در بیاورد می‌تواند برای همه‌ی عمر از چشم تو مخفی بماند. گذر ما از میان حوادث و مسائل باعث درک مستقیم وغیر مستقیم ما می‌شود. مثالی بزنم. سال‌ها پیش من رمانی نوشته بودم در مورد آدم تنها ونا امیدی که از همه‌کس و همه چیز دورافتاده بود و انگار خودش آخرین نفری بود که این دورافتادگی، انتظار و پوچی را می‌فهمید. یک روز او میان‌روز مرگی‌هایش با حادثه‌ای به خودش می‌آمد و می‌دید زندگی را درک نکرده است... و آن همه تنهایی و دلهره و گسیختگی بی‌دلیل نیست . وقتی رمان تمام شد احساس کردم هنوز تمام نشده است و پایان باز رمان و معناهای مختلفی که بار آن می‌شد باز نمی‌توانست کمکی به این آدم و داستانش بکند و مشکل را حل کند. هر چه‌کار را بازنویسی کردم باز فایده نداشت. می‌لنگید. بخش‌هایی به آن اضافه کردم تا به بعضی از مسیرها و

جریان‌های سر عت داده باشم تا این آدم بتواند خودش گذشته‌اش را تو جیه کند؛ اما باز فایده نداشت . خب آن دوران من یک پسر بسیار پر انرژی، شوخ‌طبع و بسیار رفیق‌باز بودم: با دوستان بسیار زیاد و ارتباط‌های فراوان و صمیمی. در آن دنیای شلوغ، پر تحرک وگرم من از درک بعضی از چیزها دور بودم. برای همین هم از یک جایی به بعد من نمی‌توانستم به آن آدم نزدیک شوم .می شد با آن آدم ورمانش کارهای زیادی کرد؛ اما هرچه می‌کردی باز آن مشکل وجود داشت و آن مشکل ربط به عبور من از میان سختی‌ها، کلمات و مفاهیم داشت. روی هر آدمی حوادث و مسائل تا ثیر خاص خودش را دارد. این‌طوری است که ممکن است عده‌ای از یک حادثه گذر کرده باشند؛ اما هر کدامشان به تجربه‌ی خاصی دست پیدا کرده باشند. رمان را کنار گذاشتم تا ازش کمی دور شوم و بفهمم مشکل کجاست.

رضا عامری : مشکل توهمان مشکل انسان با سوژه خودش بود ؟

محمد رضا کاتب : دقیقاً .زمان گذشت تا آن که چند سال بعد نا گاه با هجوم زیادی از مشکلات وفشارها

رو به رو شدم .هم در زمینه ی ادبیات مشکلات وسختی های زیادی برایم به وجود آورده بودند وهم در زمینه ی کار وشغلم وهم در زمینه ی فیلم سازی و....یکهو دور تا دورم پر شده بود از موانع عجیب وغریب . بدجوری جا خورده بودم چون مسئله برایم قابل فهم نبود. نمی دانستم اصلا علت این همه فشار وآزار چیست وچرا باید این مسایل یکهو پا پیچ من بشوند.خب ابتدا باید می فهمیدم گره کار کجاست تا بعد فکری به حالش می کردم . بد جوری در مانده شده بودم .چون همه چیز میان تاریکی گم وگور بود و روز به روز هم به مشکلات و دردسرهایم اضافه می شد .ودر نهایت کار به جایی کشید که دچار افسردگی شدم .وافسردگی ام باعث بیماری های جسمانی وبی علت زیادی شد. دیگر خوابم نمی برد. شاید در شبانه روز یکی دو ساعت بیشتر نمی توانستم بخوابم ... تا می خوابیدم حالت خفگی بهم دست می داد و از خواب می پریدم .دیگر نمی توانستم دراز بکشم و بخوابم . نشسته چرتی می زدم وبا کابوسی تکراری از خواب می پریدم . تمام شب، همین طور نشسته بودم وزل زده بودم به دیواری جایی وفکر می کردم به چیز هایی که نمی دانستم چه بودند .چون مشکلات قصد کم شدن نداشتندوحال من هم روز به روز بد تر می شد .دیگر دست هایم هم به رعشه افتاده بودند وحتی یک لیوان چای را نمی توانستم در دست بگیرم . لیوان چای راباید سر خالی یا نصفه پر می کردم تا بتوانم از این جا به آن جا ببرم وروی زمین نریزد .لرزش ورعشه دستهایم به مرور چنان شد که دیگر نمی شد هیچ جوری مخفی اش کرد. روز به روز اوضاع بدترمی شد . دیگر جایی نمی رفتم .چون خجالت می کشیدم با آن حال وروز وچشم های گود رفته و بی خواب و...جایی بروم یا کسی مرا ببیند .ودر نهایت این مشکلات ، خانه نشین و دور افتاده شدم چون مشکلات هم چنان ادامه داشت وحال من بدتر می شد و ....چند سالی از این ماجرا و ماجراها، مشکلات و مسئله های دیگری که برایم پیش آورده بودند گذشت .تا آن که یک روز خیلی اتفاقی رفتم سراغ رمان آن مرد دور افتاده و تنها .وقتی رمان را این بار خواندم تازه فهمیدم که او چه مشکلی دارد. آن مرد به شیوه ی عموم و دیگران تنها وناامید شده بود .به شیوه ی مرسوم داشت دست وپا می زد تا غرق نشود. به شیوه ی مرسوم زندگی خالی وپر در د ومعناهایش را داشت روایت می کر د. و به شیوه ی منحصر به فرد خودش این کار را نمی کرد .همه چیز آن جا از زاویه ی شیوه های مرسوم، قانع کننده و توجیه پذیر بود . امابه جای آن که روایت او طبیعی و واقعی یا واقع نما باشد روایتش عادی وعرف بود .و مشکل کار هم همین بود . زندگی آن مرد، زندگی ای که فقط مختص او بود نبود .خبری از زاویه ای که مختص من واین آدم بود نبود .آن آدم از زاویه ی جهان مختص من وخودش روایت نشده بود. شاید بخش زیادی از اصالت یک اثر درآن است که همه چیز ش به شخصی ترین شیوه ها ی تو واثر باشد .یک اثر زمانی به نقطه ی تکامل خوش می رسد که در ترکیب وصورت و معنا به منحصر ترین روش ها ی خودش بیان شود. در غیر آ ن صورت آن اثر در بهترین حالتش یک تقلید و باز تاب صرف است .در هنگام نوشتن ما دایم باید به این مسئله توجه کنیم که چگونه می توانیم زوایایمنحصر به فردهر ابزار وشیوه و عنصر را پیدا کنیم .

ادامه دارد......





رهایی بیکران











روایتی ناب از بنیان سه رنسانس ادبی در سه دهه ی گذشته، با موج آفرینی محمدرضا کاتب و حسن بنی عامری





روایتی ناب از بنیان سه رنسانس ادبی در سه دهه ی گذشته، با موج آفرینی محمدرضا کاتب و حسن بنی عامری







من سپانلو را از نزدیک یک بار بیش تر ندیدم. سال ۷۹. در مراسمِ اولین دوره ی جایزه ی مهرگان ادب. رمانِ «هیسِ» محمد رضا کاتب یکی از کاندیداهایِ نهایی و اصلیِ آن دوره بود. من و محمد داشتیم یک گوشه ی سالنِ انتظار، مثل همیشه، برای هم آسمان ریسمان می بافتیم و به مزه پرانی های هم می خندیدیم، که یک صدایِ رسایِ مردانه آمد خطاب به محمد گفت «شما...آقای کاتب هستین؟»

آن قدِ بلند و آن صدایِ رسا و آن خوشپوشی و آن لبخند و آن نگاه رندانه را اولین بار بود از نزدیک می دیدم. قبلنا او را در سینما زیاد دیده بودم. در فیلم های ناصر تقوایی و علی حاتمی و محمدرضا اعلامی و امیر قویدل. نوشته هاش را هم دنبال می کردم. با شعرهاش ارتباط چندانی نمی توانستم برقرار کنم. اما نقد و نظرهاش راجع به داستان ایرانی و انتخاب هاش در ترجمه ی رمان های خارجی، درخشان و قابل تأمل بودند و قابل یادگیری و به هیچ وجه نمی شد به سادگی فراموش شان کرد.

آن روز آمد دست محمد را گرفت بردش گوشه ی دنجی و، با آن چشم هایِ روشنِ شادِ هیجان زده اش، چیزهایی به محمد گفت که من نمی شنیدم شان.

پیش خودم گفتم «سپانلو و اون همه غرور و پیشدستی در رفاقت؟ اون هم این جا؟ اون هم با این هیجان؟ اون هم جلو چشم همه؟ یعنی چی کارش می تونه داشته باشه؟»

سپانلو آن سال یکی از دست اندرکارانِ اولین دوره ی جایزه ی مهرگان ادب بود و از رمان «هیس» محمد خیلی خوشش آمده بود. تا آن جا که به اش گفته بود «حق رمان شماست که این جایزه رو ببره.»

این حرف سپانلو را من و محمد یک تعارفِ رندانه ی مودبانه قلمداد کردیم. چون هر دومان مطمئن بودیم چنین اتفاقی نمی افتد برای داستان نویسی که شاگرد هیچ نویسنده ی مشهور یا عضو هیچ باند مافیایی ادبی شناخته شده یی نیست. دلایلش الان زیاد مهم نیستند. مهم تعارف عجیب تری بود که سپانلو بعد از تعارف اول کرده بود.

محمد گفت «دعوتم کرد برم خونه ش. گفت گوشه ی صفحه های کتابش برداشته حاشیه نوشته، می خواد حضوری به م بگه چرا از هیس خوشش اومده.»

من در خانه ی سپانلو نبودم بدانم او چی به محمد گفته و محمد چی شنیده. یعنی راستش نه آن روزهایِ پر از سوء تفاهم و نه این روزهای پر از سوء ظن اجازه ی اعتماد را به هیچ کس نمی دادند و نمی دهند. منتها نکته ی مهمی را که نه من نه محمد هیچ وقت نتوانستیم فراموشش کنیم این بود که «می تونست هیچی نگه. می تونست سکوت کنه. همون کاری که خیلی از آشناهایی کردن و می کنن که ادعایِ رفاقتِ چندین و چند ساله باهامون داشتن و دارن. ولی سپانلو این کار رو نکرد. اگه این کار رو نکرده، اگه شجاعتِ گفتنش رو در اون ملاءِ خیلی عام داشته، پس یه طلای ناب توی وجودش بوده که توی وجود خیلی های دیگه نبوده و...»

همین تفاوتش بود که برای من و محمد محترم ترش می کرد.

در آن روزهایی که مرزبندی هایِ ادبی با متر و معیارِ سیاستِ «با من باش یا بر من باش» سنجیده می شد، این سنت شکنیِ سپانلو برای من و محمد یک اتفاق فرخنده بود. چون تمام زندگی مان را گذاشته بودیم برای این جور سنت شکنی هایی که واجب می دانستیم شان توی داستان هامان و، توی فضای «حیدری نعمتیِ ادبیات» و، حتا توی روابط اجتماعی مان و، داشتیم در کمال تعجب می دیدیم که این «سنت شکنی و استقلال خواهی و آزادگی» فقط دغدغه ی ما نیست و انگار بزرگ ترهامان هم از این جور شجاعت ها و استقلال خواهی ها و رهایی ها بهره مندند و هیچ به ظاهر ماجرا فکر نمی کنند و فقط به «ادبیت متن» بها می دهند، نه به جوان و تجربه گرا بودن یا «همنسل نبودن با هر نویسنده ی مجربِ جوانِ آینده داری».

و اصلن نقطه ی طلایی این «ارتباطِ عجیب و پیچیده ی واجب» همین جاست. این که فاصله ی سپانلو و کاتب، از تفاوت نسلی، از زمین تا آسمان هفتم بود، اما «ادبیتِ محضِ رمانِ کاتب» باعث شد تمامِ معادلاتِ پذیرفته شده ی مرسوم از هم بپاشند و «یک هنرمندِ پیشکسوتِ مستقلِ مجرب» پیشدستی کند در ارتباط برقرار کردن با «یک هنرمندِ جوانِ مستقلِ تجربه گرا» و، به هیچ وجه از علنی شدنِ این «ارتباط علنیِ سوء تفاهم برانگیز» محتاط و نگران و حسابگر نباشد. انگار بخواهد یقین پیدا کند که «دستاورد و میراث غنی ادبی خودش و همنسلانش و پیشینیانش» دارد به کسی می رسد که لیاقت و صلاحیتِ تصاحبِ این ارثِ گرانبهای چند صد ساله را دارد...

اما آیا تمامِ داستان نویسانِ ایرانی، با هر منش و عقیده و رفتاری، به این کردارِ والایِ انسانی پایبندند؟

به جرأت می توانم بگویم نه. که اگر بودیم، الان همه مان، با هر طرز تفکر و سلیقه یی که داشتنش حق مان است، از آن «جزیره هایِ تک افتاده ی آسیب پذیر» تبدیل می شدیم به «مجمع الجزایرِ مستحکمی» که هیچ مهاجم مغرض دسیسه گری نمی توانست به سادگی تصاحب یا نابودمان کند.

آیا در فضای ادبی امروزمان یک جور «داعش ادبی» حکمفرماست؟

جالب این جاست که این «مهاجمانِ...ادیب نمایِ...مثلن خیرخواهِ همیشگی» نه تنها تا وقتی زنده هستیم از دشمنی دست برنمی دارند، بلکه بعد از مرگ هم دست از تاراج و تخریب اندیشه و منش و آثار ماندگار داستان نویس هامان برنمی دارند. هدایت و چوبک و ساعدی و گلشیری و دانشور و محمود و که و که، بعد از مردن شان، هنوز زنده و هنوز مزاحم و هنوز آسیب زننده هستند و، هنوز هستند کسانی که معتقدند باید یک بار دیگر خودشان و اندیشه هاشان را با هم سوزاند. یعنی یک جور داعش ادبی اند.

دور نیفتیم از حرف اصلی مان.

من و محمد رضا کاتب به جز محمد علی سپانلو از بزرگانی چون سیمین دانشور، ابراهیم گلستان، احمد محمود، هوشنگ گلشیری، اکبر رادی، ابراهیم یونسی، سیمین بهبهانی، شهرنوش پارسی پور، رضا سید حسینی، صفدر تقی زاده، سروش حبیبی، محمد علی حق شناس، صالح حسینی، عبدالله کوثری، جلال ستاری، قاسم روبین، جلال بایرام، عنایت سمیعی، مشیت علایی، مسعود احمدی، عباس پژمان، مدیا کاشیگر، و عده ی بی شماری از داستان نویسان و شاعران و مترجمان معاصرمان خاطره هایِ شیرینِ این چنینیِ نوشتنی زیاد داریم.

دلیل این که مصلحت اندیشیِ رایجِ آن روزها هرگز نتوانست در این " ارتباطِ قلبیِ دو طرفه " نقشِ مخربی ایفا کند، این بود که من و محمد، هر کدام مان به شیوه ی خودمان و، با اصرار بر سبک و نگاه شخصی خودمان و، گاهی در دو مسیرِ روایی و سبکیِ متفاوت، تمام زندگی مان را گذاشته بودیم برای رسیدن به داستان نابی که مُهرِ شخصیِ خودمان را داشته باشد. و در این مسیر به یک عقیده ی مشترک رسیده بودیم که «باید تمومِ تلاش مون رو بکنیم که داستان هامون رو ناشرهای خصوصی چاپ کنن. چون ناشران دولتی نه «خودِ مستقل و غیر قابل کنترل و تجربه گرای یاغی مون» رو می تونستن تحمل کنن، و نه «کتاب های مستقل و ساختارشکن و متفاوت مون» رو.»

آن روزها معتقد بودیم ناشران دولتی در آن روزگار - و حتا در حال حاضر - دارند «باخت در تفکرِ القایی و حذفی» و «باخت در ارتباط با مخاطب» را تجربه و تکرار می کنند و «کار کردن با آن بازندگانِ همیشگی» یک باخت تمام عیار و تباه کننده است.

بعد هم این که به شدت معتقد بودیم عملکردِ نشر خصوصی و «توزیعِ همه جانبه و غیرجانبدارانه ی آثارش در سراسر ایران» می تواند بهترین فرصت را برایِ «ارتباطِ بی واسطه و منتقدانه با مخاطبِ حرفه یی و غیر حرفه یی» به ما بدهد. گرچه الان اعتقادمان را به این اصل از دست داده ایم و باور کامل داریم که بعضی از ناشران معتبر خصوصی، آگاهانه یا ناآگاهانه، شده اند ابزار و مجری بی چون و چرای فرامین ممیزهای مرسوم برای «سانسور موجه تفکر» و برای «به بردگی کشاندن نویسندگان مستعد» و برای ترویج نوشتن «رمان ژانری» که ذاتش «نویسنده کُش» است و ادبیات ناب هر سرزمینی را می برد به نابودی کامل می کشاند.

برای اولین بار فقط من و محمدرضا کاتب بودیم که بعد از انقلاب، بعد از تبعیدِ عباس معروفیِ آتیه دارِ شورشیِ روشنفکری که کتاب هاش را خودش در نشر گردون خودش چاپ می کرد، بعد از درگذشتِ بزرگانی چون هوشنگِ گلشیریِ ساختارگرایِ سنت شکنِ شاگرد پرور، بعد از خلاء حضورِ نویسندگانِ تأثیرگذاری چون رضا براهنی و همین گلشیری خودمان، بعد از نیاز نشر خصوصی به «قلم و آثارِ نویسندگانِ تجربه گرایِ جوانِ ساختارشکنِ صاحب سبک»، آمدیم برای رهایی از قید و بندهایِ رایجِ فرهنگیِ آن دوران، و برای مستقل شدن و مستقل ماندن روح و قلم مان، رفتیم «بی پروا و از جان گذشته و تجربه گر» از راه سنگلاخ و مین گذاری شده ی «چاپ کتاب در نشر خصوصی» گذر کردیم، آن هم بدون تلمذ در حضور بزرگان داستان، بدونِ مُهرِ تأییدِ هیچ نویسنده ی پیشکسوتِ مشهور، و بدون ترس از تهمت و افترا و طرد شدگی از جانب مدیران فرهنگی و ناشران دولتی و نویسندگانِ پرواریِ سفارشی نویسی که در آن سال ها ارتباط با «ناشران خصوصی» و «همنشینی با نویسندگان مستقل روشنفکر» را گناه کبیره و نوعی «کفر کامل و اِلحاد مطلق» می دانستند. و با چاپ داستان هامان در انتشاراتی های خصوصی «نیلوفر و چشمه و ققنوس»، و با اقبال و اعتنای روز افزونِ شجاعانه و بی چشمداشتِ بزرگانِ پیشکسوتِ ادبیاتِ مستقل مان به ما و به داستان هامان، «حکم مخفی ارتداد ما دو نفر» را صادر کردند و به خیال خام خودشان و با دسیسه یی همگانی برداشتند هر کدام مان را تا امروز به طریقی از تمام مواهب و اعتناهای مرسوم همیشگی شان، که من و محمد پشیزی برای آن ها ارزش قائل نبودیم و استقلال فکری مان را با «چشمپوشی آگاهانه ی کامل از آن ها» پسندیده می دانستیم، (مثل چاپ های بی شمار آثار، برندگی در جایزه های ادبی دولتی و خصولتی و خصوصی ایرانی و خارجی، ترجمه ی آثار، سفرهای گزینشی خارجی برای تبلیغ نویسندگان گزینشی خودی، اقتباس سینمایی، قراردادهای طاق و جفت چند صد میلیونی و این روزها میلیاردی برای رمان های چند جلدی، پست های مدیریتی چند گانه با حقوق های مکفی، و چه و چه و چه)، ما را سه دهه محروم نگه داشتند و در خفا به آن بالیدند و... حالا... امروز... با اجماعی عجیب و همگانی و با حضوری آشکارتر و گسترده تر و با اهدافی مشخص تر و با چینش و جاگذاری و تحمیلِ عمدیِ «نویسنده های سوپر انقلابیِ ضد روشنفکرِ دیروز و سوپر روشنفکرنمایِ امروزشان» در همین نشرهای خصوصیِ شاید بی خبر از همه جا، دارند کتاب های اَبترِ قدیمی و جدیدِ سفارشیِ چاپ شده و نشده ی خودشان و دست پرورده هاشان را در همین نشرهای خصوصی یی چاپ می کنند، که چاپ کتاب های من و محمد در آن ها، در اواخر دهه ی هفتاد و در دهه ی درخشان هشتاد، «کفر مطلق» حساب می شد و ما را در ذهن هاشان و در رفتار و کردار حذف کننده شان «مطرود کامل» اعلام کرده بودند و مستوجب مجازات هایی که تمام شان را با موفقیت کامل یک به یک به اجرا رساندند.

و به چه گناهی؟

که اگر آن سال ها چاپ کتاب در «نشر خصوصیِ روشنفکری» یک جور گناه کبیره ی نابخشودنی بود، چرا الان برداشته اند حلال اعلامش کرده اند برای آن ضد روشنفکرهای انقلابیِ همیشه مُحِق شان، که دهه ها از این مواهب حذر داده شده بودند؟ آیا ناشران خصوصی آمده اند در خفا تطمیع و مطیع شده اند و دیگر روشنفکر نیستند؟ یا نویسندگان ضد روشنفکر دیروز، بنا به مصلحت های سیاسی و التهاباتِ اجتماعیِ افشاگرانه ی امروز، باید بیایند تن به سفیدشویی بدهند و خودشان را روشنفکر جا بزنند؟ اگر هر دو اتفاق با هم افتاده باشد، اگر هر دو طیفِ «ناشر روشنفکر دیروز» و «نویسنده ی ضد روشنفکر دیروز»، برای بقا به هر بهایی، با همدیگر «تبانی منفعت طلبانه ی انگل وار» کرده باشند، آن وقت باید چه اعتراضی را چه طور و با چه زبانی و با چه فریادی و به کدام شان روا دانست؟

این اگرها و صدها اگر شبیه این ها سوال هایی هستند که سال هاست من و محمد از خودمان و از خیلی از «رفیق نماهایِ ضد روشنفکر دیروز و روشنفکر نمای امروز» داریم و هنوزاهنوز هیچ جوابی براشان نیافته ایم.

آن روزها من و محمد، در نیمه ی دوم دهه ی هفتاد، در آستانه ی پختگی سی سالگی، هر دومان از آب و گلِ داستان نویسیِ حرفه یی آن زمانه در آمده بودیم. و کتاب های انبوه گذشته مان و «نگاه های متفاوت مان به داستان نویسیِ خلاقِ ساختارشکنِ زبان ورزمان» برداشته بودند جای خودشان را در محافل جدی ادبیِ آن دوران باز کرده بودند و «حالا با این تصمیمِ آگاهانه ی مخاطره آمیزِ آینده کُشِ بی صِلِه های مرحمتیِ دولتی و با این تفکرِ نوینِ خودشکنانه و سنت گریزمان» باید هر دومان ناچار می رفتیم «باز از صفر شروع می کردیم.»

«اون هم با بهترین داستان هایی که اون ها رو با تموم توانایی و با تموم دانایی و با تموم سنت ستیزیِ ساختارشکنانه مون از «علم روایت نوین» نوشته بودیم و به شدت مطمئن بودیم حق شون فقط خونده شدن و دیده شدنه.»

و البته با ادیبِ مشهورِ پشتیبانی که «در هیچ کدوم از ناشران خصوصی آن روزگار...به هیچ وجه نداشتیم.»

آن روزها چاپ کتاب در نشرِ خصوصی گذر از هفت خوان رستم بود. و برای مایی که داستان نویس حرفه یی بودیم و ناشناخته در نشر خصوصی، تأیید یک داستان نویس آشنا می توانست خیلی کارگشا و شهرت آور باشد. اما ما این آشناها را نداشتیم. و البته غرور و شخصیت داشتیم. بلد نبودیم مثل بعضی ها برای هر هدفی برویم به هر خفتی تن بدهیم. معتقد بودیم باید خود داستان هامان بهترین معرف مان باشند. و همین هم شد. البته نه به این سادگی ها که من می گویم و شما می شنوید.

ماجراهاش را بعدها در کتابی چند صد صفحه یی خواهم نوشت. فقط تا همین حد بدانید که من و محمد، با دست خالی و بدون پشتوانه و پشتیبان هایِ مرسوم آن روزها و این روزها، بهترین داستان های دوره ی جدید کاری مان را، با تحمل رنج ها و تهمت ها و افتراها و طردشدگی ها و از کار بی کار شدن های فراوان، بردیم در بهترین و حرفه یی ترین نشرهای خصوصی آن زمان چاپ کردیم. یعنی نشر نیلوفر و چشمه و ققنوس.

نشر ققنوس که سال ها پیش در دوره ی اول کاری اش برداشته بود فقط «شازده احتجاب گلشیری» را چاپ کرده بود، اصلن دوره ی جدیدِ کار حرفه یی اش را در اواخر دهه ی هفتاد (سال ۷۸) با چاپ کتاب های «ساختار شکنِ پُست مدرن و مدرنِ من و محمد» شروع کرد. این را می توانید به سادگی بروید در بروشورهایی که آن سال ها چاپ می کرد و به آن می بالید ردیابی کنید.

اولین داستان نشر ققنوس در آن بروشورها رمانِ خیلی عامه پسند و بازاریِ «دالان بهشت» بود. که اگر من و محمد و کتاب هامان نبودیم، ققنوس حتم باید با همین فرمانِ چاپِ «رمان خیلی عامه پسند بازاری» پیش می رفت. دومینش «هیسِ» محمدرضا کاتب بود، در سال ۷۸. و سومینش مجموعه داستانِ «لالاییِ لیلی» من، در بهار ۸۰. که هنوز بعد از بیست و چهار سال، بدون هیچ توضیحی از نهادهای رسمی یا از تشکیلات خود ققنوس، در چاپ یک نگه داشته شده.

به زودی شرح ماوقعِ این «حصر کتاب های بیست ساله در نشر نیلوفر و ققنوس و چشمه» را خواهم نوشت.

خواهم نوشت که چه طور من و محمد، با خرج خودمان، هر سه کتاب مان را _ «هیس» و «لالایی لیلی» و «دلقک به دلقک نمی خندد» را _ با چه مکافاتی بردیم به دست تمام نویسندگان مستقل و پیشکسوت مان رساندیم. خصوص آن ها که در ایران نبودند. مثل ابراهیم گلستان در انگلستان، سروش حبیبی در فرانسه، صفدر تقی زاده در آمریکا، و مهم تر از همه شان برای نشر ققنوس، عباس معروفی در آلمان. اگر عباس معروفی «هیس» و «لالایی لیلی» را نخوانده بود، یا اگر فقط «دالان بهشت» را خوانده بود، آیا می آمد غرفه ی نشر ققنوس را در نمایشگاه کتاب فرانکفورت آلمان پیدا کند، بردارد حق چاپ تمام کتاب هاش را به این نشر بسپارد؟...یا نویسندگان و مترجمان و شاعران خوشنام و نویسندگان جوان خوش آتیه یی که بعد از ما آمدند در نشر ققنوس کتاب چاپ کردند، آیا با خواندن «دالان بهشت» می آمدند اعتبارشان را کنار یک رمان عامه پسند بازاری خرج کنند؟ آیا بعد از بیست و پنج سال سکوت چشمپوشانه و عارفانه ی من و محمد، انصاف است خودمان را بزنیم به آن راه، ندانیم «کی به کی مدیون است؟»...و البته سوال های مهم تر دیگر هم هست... که بماند برای بعدی که خیلی نزدیک است.

انتشارات نیلوفر هم، یکی دو ماه قبل از نشر ققنوس، در زمستان ۷۹، مجموعه داستانِ «دلقک به دلقک نمی خندد» مرا چاپ کرد. که آن هم مثل «لالایی لیلی»، با وجود اعتناها و نقدهای مثبت در نشریاتِ مستقلِ آن روزگار و با وجود «کاندید شدنش در بخش های نهایی جوایز خصوصی ادبی» و حتا «برنده شدن و در لحظه ی آخر کنار گذاشته شدنش»، همچنان بعد از بیست و پنج سال در چاپ یک باقی مانده و ناشر یا نهادهای پاسخگو یا هیچ کس دیگر هیچ توضیحی نداده که... که شرحِ طولانیِ ماوقع این یکی هم بماند برای زمانی دیگر.

از نشر ققنوس زنگ زدند گفتند مجموعه داستان «لالایی لیلی» در دومین دوره ی جایزه ی گلشیری اول شده. اما در لحظه ی آخر اسم زن بهروز افخمی از کوزه در آمد. حالا دیگر همه می دانیم چرا.

از نشر ققنوس زنگ زدند گفتند مجموعه داستان «لالایی لیلی» در دومین دوره ی جایزه ی گلشیری اول شده. اما در لحظه ی آخر اسم زن بهروز افخمی از کوزه در آمد. حالا دیگر همه می دانیم چرا.

من و محمد، بعد از سال ها خون دل خوردن و تحملِ سختی هایِ فراوان، با دو سه ماه فاصله، صاحب سه کتاب «ساختارگرایِ سنت شکنِ زبان ورز» شده بودیم و، ناگهان داستان هامان بین نویسندگان مستقلِ حرفه ییِ آن زمان و، در مجامعِ ادبی خصوصی روشنفکری و حتا در دولتی هایِ همان دوره و، در جایزه هایِ تازه راه اندازی شده ی داستانی دهه ی هشتاد، مثل توپ صدا کردند.

دو دهه و نیم منتظر شدم کسی بیاید این وقایع و حقایق را بگوید و نگفت و حالا ناچارم خودم با صدای رسا بگویم که «من و محمدرضا کاتب «اولین داستان نویسانِ تجربه گرایِ جوانِ مستقلِ بی پشتیبان و بی پشتوانه یی» بودیم که داستان هامان در اواخر دهه ی هفتاد و در نیمه ی اول دهه ی هشتاد فقط با پشتوانه ی «ادبیتِ متنِ آثارمان» و بدون تایید هیچ نویسنده ی پشتیبانِ پیشکسوتی چاپ شدند و، مثل نیمه ی دوم دهه ی شصت که با نوشتن داستان هایِ متفاوتِ ساختارگرایِ پست مدرن و داستان های تکنیکیِ زبان وَرزِ فوق مدرن مان بانی رنسانسی نوین شدیم در ادبیات سنت گرای نوجوانِ آن زمان، یا مثل نیمه ی دوم دهه ی هفتاد که با تجمیعِ نویسندگانِ نوقلمِ ناشناخته ی بی پشت و پناهی که «تازه از جنگ برگشته بودند» (کسانی چون احمد دهقان، مجید قیصری، فرهاد حسن زاده، محسن مومنی، کاوه بهمن، جمشید خانیان، احمد غلامی و دیگران و دیگرتران)، و امکان چاپ آثار متفاوت شان در نشری خاص (که هیچ کس هیچ وقت توقع کاری چنین سترگ و ادیبانه و خاص از آن نداشت)، رنسانسی ادبی و همچنان زنده و جنجالی در داستان کلاسیک و مدرن و پست مدرن ضد جنگ پدید آوردیم و آگاهانه و امیدوار آغازگرِ راهی شدیم که داستان نویسانِ تجربه گرایِ بعدی، بعد از ما، آمدند از جاده ی هموار آن به راحتی گذشتند. یعنی ناشران خصوصی و سختگیر آن دوران، بعد از آن زمان، به داستان نویسان جوان اعتماد بیش تر کردند و آثار آن ها را با سهولت و با سرعت بیش تری به چاپ سپردند، به واسطه ی موفقیت هایی که فقط با «استقلال اندیشگی من و محمد»، بدون هیچ حامی پیشکسوتی، با چاپ آثار تازه مان در نشر خصوصی کسب کردیم.»

حاصلش هم شد ظهور و حضور جنجال برانگیزِ نویسندگانِ جوانِ نوقلمِ ناشناخته یی که بعد از من و محمد در دهه ی هشتاد و نود آمدند نویسنده ی حرفه یی شدند و با چاپ کتاب های ما دو نفر در انتشاراتی هایِ سختگیرِ روشنفکرِ خصوصیِ «چشمه و نیلوفر و ققنوس»، یک به یک آمدند با سهولتی که حاصل خط شکنی و هموار سازی و جانفشانی های من و محمد بود، کتاب های داستانی شان را در این سه نشر و در نشرهای خصوصی معتبر دیگر و در نشرهای تازه پای خصوصی و خصولتی جدید چاپ کردند و در محافل رسمی و غیر رسمی ادبی آن روزگار و حتا اکنون از سرآمدان داستان ایرانی شناخته شدند.

اگر مصطفی مستور، یعقوب یادعلی، محمدحسن شهسواری، مهدی یزدانی خرم، بلقیس سلیمانی، مجید قیصری، محمدرضا بایرامی، احمد دهقان، فرهاد حسن زاده، احمد غلامی و خیل عظیم نویسندگان جوان ناشناخته یی که در دهه ی هشتاد و نود و اکنون آمدند کتاب های داستانی شان را در نشرهای خصوصی یی چاپ کردند که پیش از این فقط آثار ستارگان پر فروغ ادبیات ایران یعنی هوشنگ گلشیری، محمود دولت آبادی، احمد محمود، علی اشرف درویشیان، جعفر مدرس صادقی و زویا پیرزاد و دیگران را چاپ می کردند، هیچ کدام شان نباید فراموش کنند از جاده ی سنگلاخ و مین گذاری شده یی با سهولت و آرامش رد شده اند که خنثا شدن مین هاش و هموار شدن راه اش را مدیون همین حسن بنی عامری و محمدرضا کاتبی هستند که هنوزاهنوز دارند تاوان این خط شکنی ها و هموار سازی ها و موج آفرینی های رنسانسیِ این سه دهه را در «ادبیات نوجوان» و در «ادبیات ضد جنگ» و در «ادبیات مستقل روشنفکرانه ی آینده نگرِ ضد ژانر» می پردازند با بایکوت ها و حذف شدگی ها و با «در چاپِ یک و دو نگه داشتنِ همین کتاب هایی که در همین ناشران خصوصی روشنفکری چاپش کردند».

آیا هنوز نقطه ی تاریک و سوال جدیدی وجود دارد که کسی بخواهد بداند چرا من با صراحت و با صدای بلند و با دانایی کامل اعلام کردم و باز اعلام می کنم که «دیگر کتاب هام را در هیج نشر خصوصی مشکوکی در ایران چاپ نخواهم کرد»؟

خب این حرف ها از آن حرف هایی بود که جزییاتش را فقط من و محمد می دانستیم و، اگر نمی گفتمش، در قلب مان می ماند و با خودمان دفن می شد. بهانه اش هم یادآوریِ لطفِ مهربانانه یی بود که سپانلو و دیگر بزرگانِ آن روزگار، بی هیچ چشمداشت و در کمالِ شجاعت و صراحت و جوانمردی و خلوص شان، در حق وارثانِ به حق و واقعی میراث ادبی شان، «من و محمد رضا کاتب» روا داشتند.

سپانلو هر که بود و هر چه بود، هر چه گفت و هر چه نگفت، یک حسِ جاودانه ی شیرین در قلب من و محمد به یادگار گذاشته که اگر تمام دنیا هم جمع شوند و خلافش را ثابت کنند، ما از او و از تمام آن ها که ما را وارثان واقعی میراث ادبی شان دانستند، تا دنیا دنیاست ، به نیکی یاد خواهیم کرد.

روحت شاد، آقایِ قدبلندِ...چشم رنگیِ...ِخوشپوشِ...تر و فرزِ...همیشه خندانی که خیلی خوب بلد بودی قلبت را با ما تقسیم کنی و، یک یادگاریِ جاودانه برامان باقی بگذاری.

هر جا هستی، سپانلوی نازنین، بدان که ما دو نفر مهربانی های بی شیله پیله ات را هرگز فراموش نخواهیم کرد.

و همین طور لطف بی منت و سپردنِ میراثِ گرانبهایِ آن بزرگوارانِ پیشکسوتِ ادیبِ دیگر را.

دوشنبه، ۱۲ آبان ۱۴۰۴










نقد جامعه شناختی داستان پست مدرن «هیس» محمدرضا کاتب با رویکرد ساخت گرایی تکوینی لوسین گلدمن











نویسنده: دکترشیرزاد طایفی* ؛پریسا نصیری


چکیده:
نقد جامعه شناختی یکی از رویکردهای مطرح در حوزه ی نظریه و نقد ادبی است که به بررسی پیوند میان متون ادبی و جامعه و نیز نقش کلیدی عوامل اجتماعی در خلق آثار ادبی می پردازد. ادبیات داستانی پست مدرن به دلیل ارتباط دیالکتیکی که با جامعه و وضعیت سیاسی و اجتماعی موجود در آن دارد، گزینه ی مناسبی برای خوانش با رویکردهای جامعه شناختی است. محمدرضا کاتب یکی از نویسندگان پست مدرن است که با خلق رمان هیس در دهه ی هفتاد، بسیاری از دغدغه های اجتماعی، تجددگرایی و از خودبیگانگی انسان ها را در اثر خویش بیان کرده است. در پژوهش حاضر برآنیم به شیوه ی تحلیل کیفی و کمی به بررسی رمان هیس براساس نقد جامعه شناختی لوسین گلدمن بپردازیم تا نشان دهیم تحلیل جامعه شناختی این اثر به عنوان یک داستان پست مدرن چه ظرفیت هایی دارد و چه دستاوردهایی را پیش روی ما می-نهد. یافته های پژوهش نشان می دهد مطابق با نظریه ی گلدمن با دو روش توصیف و تشریح، کاتب جهان بینی جامعه ی پست مدرن و پیامدهای آن را در اثرش بازتاب داده و با بهره گیری از شخصیت های نمادین و تکرار پیرنگ مرگ در داستان، عدم قطعیت، تناقض ، پوچ گرایی و تنهایی مردم در دهه ی هفتاد از تاریخ ایران را انعکاس داده است.
زبان:
فارسی
انتشار در:
نشریه پژوهش های میان رشته ای زبان و ادبیات فارسی، سال چهارم شماره 1 (پیاپی 7، بهار و تابستان 1404)

دکتر شیرزاد طایفی
دانشیار زبان و ادبیات فارسی گروه زبان و ادبیات فارسی دانشکده ادبیات فارسی و زبان های خارجی، دانشگاه علامه طباطبائی، تهران، ایران
گرایش‌های تخصصی:
زبان و ادبیات فارسی

ادامه مطلب در:
لینک کوتاه:https://www.magiran.com/p2922373





ترکیب تکه های شاعرانه





چرا امید ما را فراموش نمی‌کند؟/ عصیانگران خسته اما تسلیم‌ناپذیر







محمدرضا کاتب، در رمان لمس بیش از هر چیز، جلوه‌ای از بلوغ فکری و صداقت فلسفیِ یک نویسندهٔ صاحب‌قلم را نشان می‌دهد. چیزی که بیش از همه در این کتاب می‌درخشد،کنش‌گرایی اندیشه کاتب است که نه تنها چارچوب فکری رمانِ «لمس» را شکل می‌دهد، بلکه شالودهٔ فهم ما از شخصیت‌های «بی‌صورت»رمان را نیز به روشنی تصویر می‌کند. تعبیرهای اوازناامیدی و امید، وزندگی ومرگ،خواننده را دعوت می‌کند تا در لایه‌های پنهانِ خویشتن،آن امید نا امید کننده و آن مرگ پر از زندگی را جست‌وجو کند.

کاتب در این کتاب نشان می‌دهد که ادبیات برای او نه سرگرمی که دستگاهی برای کشفِ خود وآزمودنِ جهانِ تکه‌تکهٔ وگسترده ماست؛ ترکیبِ تکه های شاعرانه و مفهومی، رمانِ او را از سطح روایتِ صرف بیرون می‌کشد و به متنی تبدیل می‌کند که مخاطبِ اندیشمند را به بازاندیشی، کنش و مواجهه با تناقض‌های درونی فرا می‌خواند. نثرِ کاتب، موجز و در عین حال بارور است؛ او مفاهیمِ سنگین را با استعاره‌هایی ملموس پیوند می‌زند و دایرهٔ تأمل را گسترش می‌دهد.

نکته‌ای که به وزنِ گفتار اومی‌افزاید، ارجاعِ مؤثر به تجربهٔ زیستهٔ اوست؛ کاتب یکی از نويسندگاني است که هراثرش تجربه‌ای تازه برای ادبیات منحط امروزماست.واو دور از این اجتماع خشمگین در سختی و مرارت؛ با انواع آزارهاورنج ها وحذف ها از سوی مدیران نالایق فرهنگی روبه رو بوده است. و همین امر به اعتبار اخلاقی و تاریخیِ آثارش شاخ و برگ می‌دهد و خواندنِ «لمس» را واجدِ وزنی فراتر می‌کند. اگر بخواهیم منصف باشیم در مجموع رمان لمس تصویری دلگرم‌کننده از یک نویسندهٔ ریشه‌دار و فلسفی ارائه می‌دهد که امید را در ذهن و متنِ خود زنده نگاه می‌دارد و محمدرضا کاتب را به نویسنده‌ای ضروری در ادبیات معاصر بدل می‌کند.

/ منبع/https://www.instagram.com/reel/DP-jiVyiHNE/?igsh=MTJlcXpzbHpyYmU2ZQ==










هنرمندانی که باید هزینه بدهند










جهان لمس












چرا امید ما را فراموش نمی‌کند؟/ عصیانگران خسته اما تسلیم‌ناپذیر

لمس نوشته محمدرضا کاتب با روایتی چندلایه، به زندگی شخصیت‌هایی می‌پردازد که درگیر روابط پیچیده، اتهام، خاطرات و جست‌وجوی حقیقت هستند. نویسنده در این داستان با محوریت شخصیت‌هایی چون صبور، هنوان، ریحانه و مناف به بررسی مفاهیمی چون گناه، بی‌گناهی، هویت و نقش‌های اجتماعی می‌پردازد. لمس رمانی است که با ساختاری چندپاره و روایت‌های موازی، به زندگی شخصیت‌هایی می‌پردازد که هریک درگیر ماجراها و دغدغه‌های خاص خود هستند. این کتاب با بهره‌گیری از زبان و نگاهی خاص، فضای تیره و پرابهامی را ترسیم می‌کند که در آن، مرز میان واقعیت و خیال، گناه و بی‌گناهی و حقیقت و دروغ به‌سادگی قابل‌تشخیص نیست. روایت اصلی حول محور صبور، مردی متهم به قتل، شکل می‌گیرد که در بازجویی‌ها و بازسازی صحنه‌ی جرم، ناچار است بارهاوبارها روایت خود را بازگو کند و در این میان، با شخصیت‌هایی چون سرهنگ عالی و سرگرد قناتی روبه‌رو می‌شود.

در کنار این خط اصلی، داستان زندگی ریحانه و مناف نیز روایت می‌شود و دغدغه‌های روزمره، روابط خانوادگی و جست‌وجوی معنا در زندگی‌شان را به تصویر می‌کشد. کتاب با ساختاری غیرخطی و استفاده از روایت‌های درونی، ذهنی و گفت‌وگوهای طولانی، فضایی می‌سازد که خواننده را به تامل درباره‌ی حقیقت، نقش‌ها و هویت وامی‌دارد. محمدرضا کاتب در رمان لمس با پرداختن به جزئیات زندگی شخصیت‌ها، تلاش می‌کند لایه‌های پنهان روابط انسانی و تاثیر گذشته بر اکنون را آشکار کند.

داستان لمس با روایت صبور آغاز می‌شود؛ مردی که ناگهان خود را متهم به قتل دوستش، هنوان، می‌بیند. صبور که از جزئیات اتهام بی‌خبر است، به بازداشتگاه منتقل می‌شود و در اتاق بازجوییِ سرهنگ عالی، باید بارهاوبارها روایت خود را بازگو کند. عالی با تردید و بی‌اعتمادی، هر بار از صبور می‌خواهد جزئیات بیشتری را بیان کند و او را وادار به نوشتن و بازنویسی ماجرا می‌کند. در این میان، تهدید اعدام و طناب دار ذهن صبور را مشوش می‌کند و به هم می‌ریزد. روایت صبور از رابطه‌اش با هنوان، پولی که به او داده شده، سفر مشترک و اتفاقات منتهی به مرگ هنوان، مدام زیر سؤال می‌رود و هر بار با فرضیه‌های تازه‌ای روبه‌رو می‌شود.

در کنار این خط اصلی، داستان زندگی ریحانه و مناف نیز روایت می‌شود؛ زن و شوهری که با دغدغه‌های روزمره، خاطرات خانوادگی و جست‌وجوی معنا در زندگی دست‌وپنجه نرم می‌کنند. ریحانه با گذشته و نقش‌های خانوادگی‌اش درگیر است و مناف، مردی جوان‌تر، تلاش می‌کند جایگاه خود را در زندگی و رابطه پیدا کند. روایت‌های موازی و ذهنی، مرز میان واقعیت و خیال را در هم می‌شکند و خواننده را با پرسش‌هایی درباره‌ی حقیقت، هویت و نقش‌های اجتماعی روبه‌رو می‌کند. داستان با تکرار بازجویی‌ها، بازسازی صحنه‌ی جرم و جست‌وجوی حقیقت، فضایی پرتعلیق و پرابهام می‌سازد.

کتاب لمس با ساختاری چندلایه و روایت‌هایی درهم‌تنیده، تجربه‌ای متفاوت از خواندن یک رمان معاصر فارسی را رقم می‌زند. این کتاب با پرداختن به موضوعاتی چون هویت، حقیقت، نقش‌های اجتماعی و تأثیر گذشته بر اکنون، خواننده را به تامل درباره‌ی معنای زندگی و روابط انسانی وامی‌دارد. روایت‌های موازی و ذهنی فضای پرابهام و تعلیق‌آمیزی ایجاد می‌کند که مخاطب را تا پایان با خود همراه نگه می‌دارد. خواندن این اثر برای کسانی که به رمان‌هایی با ساختار غیرخطی و شخصیت‌پردازی عمیق علاقه دارند، تجربه‌ای تازه و چالش‌برانگیز خواهد بود.

خواندن این کتاب را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم؟
این کتاب برای علاقه‌مندان به رمان‌های معاصر فارسی، دوستداران روایت‌های چندلایه و غیرخطی و کسانی که به موضوعاتی چون هویت، حقیقت، روابط انسانی و تأثیر گذشته بر اکنون علاقه دارند، مناسب است. همچنین برای مخاطبانی که به‌دنبال تجربه‌ی خواندن داستان‌هایی با فضای پرابهام و شخصیت‌پردازی پیچیده هستند، انتخابی قابل‌توجه خواهد بود.

درباره محمدرضا کاتب
محمدرضا کاتب (متولد ۱۳۴۵ در تهران) نویسنده و کارگردان ایرانی است. او در رشته‌ی کارگردانی تلویزیونی تحصیل کرده و فعالیت خود را با فیلم‌سازی و فیلم‌نامه‌نویسی آغاز کرده است. رمان هیس (۱۳۷۸) نام او را در میان نویسندگان مطرح ایران سر زبان‌ها انداخت و جایزه‌ی بهترین رمان سال منتقدان و نویسندگان مطبوعات را برایش به همراه آورد. کاتب پیش از آن نیز برای کتاب‌های نوجوانانه‌اش جوایز بسیاری گرفته بود. آثار اولیه‌اش درون‌مایه‌ی طنز داشتند. در دهه‌ی ۶۰، کتاب‌های متعددی منتشر کرد که از میان آن‌ها می‌توان به اولین قدم، قطره‌های بارانی، نگاه زرد پاییز، ختم ارباب والا، جای شما خالی، بلاهای زمینی، عبور از پیراهن و پری در آبگینه و....اشاره کرد؛ آثاری که بیشتر برای گروه سنی کودکان و نوجوانان نوشته شده بودند. در ادامه، رمان‌های متعددی نوشت از جمله همسایه‌ی مسیح، دست‌ها پشت گردن، نصف کشتی نصف دریا، فقط به زمین نگاه کن، یک حرف قشنگ‌تر بزن، آمده‌ام شاید، دوشنبه‌های آبی ماه، پستی، وقت تقصیر، آفتاب‌پرست نازنین، رام‌کننده، بی‌ترسی، چشم‌هایم آبی بود، بالزن‌ها، و.......

کاتب در کنار نویسندگی، در عرصه‌ی سینما نیز فعال بوده است. او با بهمن قبادی در نگارش فیلم‌نامه‌ی لاک‌پشت‌ها پرواز می‌کنند همکاری کرد؛ همچنین با محمدعلی طالبی در فیلم‌نامه‌ی سرخی سیب کال که در جشنواره‌ی بین‌المللی فیلم‌های کودکان و نوجوانان سال ۱۳۸۴ مورد تقدیر قرار گرفت. او علاوه‌بر فیلم‌نامه‌نویسی، در ساخت مستند نیز فعالیت داشته است.

سبک نوشتاری کاتب بر ابهام و عدم قطعیت استوار است. در داستان‌های او نتیجه‌گیری قطعی ممکن نیست و شخصیت‌ها اغلب سرانجامی روشن ندارند. این ویژگی‌ها باعث شده‌ او را از نخستین نویسندگان پست‌مدرن ایران بدانند. در رمان‌هایش، به‌ویژه هیس، از ضمیمه‌ها، حاشیه‌ها و پاورقی‌های فراوان بهره برده تا لایه‌های مختلف داستان را گسترش دهد. گفت‌وگوهای طولانی میان شخصیت‌ها و نیز گفت‌وگوهای درونی از دیگر خصوصیات آثار اوست، تا جایی که گاه تمایز میان گفت‌وگوی درونی و بیرونی دشوار می‌شود. خشونت و بدن از عناصر اصلی رمان‌های اویند؛ به‌گونه‌ای که در کتاب پستی، بدن تکه‌تکه‌شده‌ی انسانی، در آفتاب‌پرست نازنین، بدن گروگانِ داستان و در وقت تقصیر، بدن‌هایی که شکنجه می‌شوند محور روایت‌اند. این تمرکز بر بدن و مرگْ رمان‌های او را به گزارش‌های کالبدشکافی شبیه کرده است. مرگ در آثار کاتب حضوری پررنگ دارد و اغلب شخصیت‌هایش یا در مرز مرگ‌اند یا در جست‌وجوی معنایی برای زیستن بیهوده‌ی خود.

کاتب نویسنده‌ای گوشه‌گیر است و به‌ندرت در مصاحبه‌ها و نشست‌های ادبی شرکت می‌کند. در برابر خبرنگاران معمولاً جمله‌ی «مشغول به چکش‌کاری رمان جدید هستم» را تکرار می‌کند. گفته می‌شود که خجالتی است، هرچند در جمع‌های دوستانه فردی شوخ‌طبع و خوش‌برخورد است. او پس از دریافت جایزه‌ی یلدا برای کتاب وقت تقصیر، تنها به یک تشکر کوتاه بسنده کرد. اگرچه طنز نخستین آثارش با گذر زمان به طنزی سیاه و تلخ بدل شده، همچنان در گفت‌وگوهای روزمره لبخند به لب دارد.

این کتاب یا نویسنده چه جوایز و افتخاراتی کسب کرده است؟
محمدرضا کاتب در طول فعالیت ادبی خود چند جایزه و افتخار مهم کسب کرده است، از جمله جایزه‌ی بهترین رمان سال منتقدان و نویسندگان مطبوعات برای رمان هیس (۱۳۷۸)، جایزه‌ی یلدا برای رمان وقت تقصیر و تقدیر در جشنواره‌ی بین‌المللی فیلم‌های کودکان و نوجوانان برای فیلم‌نامه‌ی سرخی سیب کال (۱۳۸۴)
و....
او پیش از انتشار رمان هیس نیز برای آثارش در حوزه‌ی ادبیات کودک و نوجوان جوایز متعددی از نهادهای فرهنگی و مطبوعاتی دریافت کرده بود.

بخشی از کتاب لمس
«به پیشواز چیزی می‌رفت که قرار بود غافلگیرش کند. با آن‌که می‌دانست چطور به سراغش می‌آید و چه بلایی سرش می‌آورد، اما باز غافلگیر شده بود. تو هر دستش هزار تا بازی بود. شاید آخرین بازی‌اش این بود که متهم به قتل شده بود. بهش نگفته بودند قضیه چیست. فقط گفته بودند دوشنبه صبح باید برود آگاهی منصور، اتاق بیست و یک، پیش کسی به نام سرهنگ عالی، همین. و او بی‌خبر از همه جا دوشنبه قبل از آن‌که سربازها باز راهروها را تی بکشند و سطل‌های آشغال اتاق‌ها را خالی کنند، جلو در اتاق عالی ایستاده بود. هیچ صندلی‌ای تو راهرو نبود و هر که می‌آمد باید سرپا می‌ایستاد. ساعت از هشت گذشته بود که بالاخره سر و کلهٔ عالی پیدا شده بود: لاغر و قدبلند بود و کت گَل و گشادی پوشیده بود که به تنش زار می‌زد. چشم‌های پف‌آلود و موهای به هم ریخته‌اش می‌گفت خواب مانده است. عالی وقتی می‌رفت تو اتاقش، سرسری نگاهی به چهار نفری که منتظرش بودند انداخته بود:«نوبت اول بیاید تو.»










گفت و گو با محمدرضا کاتب به مناسبت انتشار رمان «لمس»


چرا امید ما را فراموش نمی‌کند؟/ عصیانگران خسته اما تسلیم‌ناپذیر








چرا امید ما را فراموش نمی‌کند؟ / ادبیات و هنر امروز مثل چراغ جادوست

زینب کاظم‌خواه




محمدرضا کاتب بیش از چهار دهه است که بی‌وقفه می‌نویسد؛ اما مسیر او پر از سد و مانع بوده است. از رمانی که یک دهه پشت درهای بسته سانسور ماند تا اثری که پس از سه سال انتظار سرانجام به چاپ رسید. با این حال، او همچنان نوشتن را رها نکرده و در آثارش شخصیت‌هایی خلق کرده که مثل خود او زخمی، پرتناقض و در عین حال سرپا ایستاده‌اند.

محمدرضا کاتب،مجموعه‌داستان‌های تجربه‌گرای خود یکی از صداهای متفاوت ادبیات معاصر ایران بوده، همواره درگیر حذف‌ها، سانسور و سخت‌گیری‌های پیاپی بوده است. آثاری که سال‌ها پشت سد مجوز مانده‌اند، شخصیت‌هایی که پر از تناقض و زخم‌اند، و نگاهی که در کشاکش دو نیروی پیش‌برنده و پس‌رانِ فرهنگ شکل گرفته، امروز تصویری تازه از نسبت ادبیات، جامعه و انسان سرگشته عصر ما به دست می‌دهد.

«لمس» تازه‌ترین اثر این نویسنده، روایتگر سرگذشت آدم‌هایی است که خواسته یا ناخواسته در بزنگاهی خاص از زندگی با بخشی از چهره واقعی خودشان روبه‌رو می‌شوند و حالا نمی‌دانند چطور باید با آن چهره‌ای که روبروی‌شان است، کنار بیایند.
داستان با قتل یا مرگی خودخواسته آغاز می‌شود؛ مرگی که باعث می‌شود صبور، که نزدیک‌ترین فرد به مقتول است و کار سیاسی می‌کند، بازداشت شود. از آنجا که زندگی مقتول در ابهام و غیرقابل‌باور است، باعث می‌شود هرچه صبور بیشتر از زندگی مقتول بگوید، بیشتر در مظان اتهام قرار بگیرد. صبور درنهایت برای مبراشدن از اتهام به بازی عجیبی دست می‌زند که کم‌کم خودش و بازپرس پرونده را در این بازی دفن می‌کند.
«لمس» در ادامه رمان‌های متفاوت دیگر کاتب همچون «هیس»، «پستی»، «وقت تقصیر»، «رام‌کننده»، «بالزن‌ها» و... است. در ادامه گفت‌وگوی خبرآنلاین را با محمدرضا کاتب را درباره این کتاب می‌خوانید.

از ابتدای دهه شصت تا امروز شما به‌صورت مستمر ـ به نوشتن داستان مشغول بوده‌اید و ماحصل آن رمان‌ها و مجموعه داستان‌های فراوان و تجربه‌گرای شماست. در تمام این سال‌ها شما با خشونت و حذف‌ها و سخت‌گیری‌های پی‌درپی و بسیاری روبرو بوده‌اید. به‌شدت با شما و آثارتان برخورد کرده‌اند و اجازه بروز به خودتان و کارهایتان را نداده‌اند. برای مثال می‌توان به رمان «چشم‌هایم آبی» بود اشاره کرد که نزدیک به یک دهه پشت سد سانسور ماند و بعد که چاپ شد تا ۹ سال بعد دوباره نگذاشتند چاپ شود. یا مثلاً آخرین رمانتان «لمس» که در دولت دوازدهم مجوز چاپ گرفت؛ اما باز تا سه سال بعد می‌ماند و در ابتدای دولت چهاردهم چاپ می‌شود. این ماجراها کم و بیش در مورد رمان‌های دیگر شما هم صدق می‌کند. گذشته شما پر است از مسائل و مصائب عجیب و غریب. این برخوردهای فراوان و سخت‌گیرانه حتی باعث شده ضرب‌المثلی درباره‌تان بگویند که هر بلایی قرار است سر هر کسی در ادبیات بیاورند یک بار قبلش روی محمدرضا کاتب اجرا کرده‌اند تا ببینند موفقیت‌آمیز هست یا نه بعد روی بقیه اجرا کرده اند. می‌خواستم بپرسم واقعاً مسئله شما یا نویسندگان و هنرمندان مستقلی که دائم با چنین سختی‌ها و حذف‌هایی روبرو هستند چیست؟

هر فرهنگ و تمدنی دارای دو نیروی درونی و متضاد است. یک نیرو ریشه در آینده دارد و چشم‌اندازهای وسیع و مختلفی را وعده می‌دهد تا جامعه انگیزه پیدا کند و رو به جلو حرکت کند. نیرویی که پیش‌برنده و شاعرانه و خیال‌انگیز و نوجو و تکثرگرا و بی‌ترس است. گاهی این نیرو که در پس حوادث تاریخی، اجتماعی و سیاسی مخفی شده، چنان بی‌محابا به دل کهنه‌ها و آینده و زمان می‌زند که جامعه به وحشت می‌افتد. به همین دلیل هم گاهی برای کنترلش اتهام توهم و عصیان و دیوانگی بر آن می‌زنند. در مقابل نیروی پیش‌برنده نیروی دیگری وجود دارد که ریشه در بخشی از گذشته و ترس‌ها و کهن الگوها و اسطوره‌ها و واقعیت و تجربه‌های قدیمی آن فرهنگ و قوم دارد. این نیرو اجازه تحرک بیش از حد به جامعه را نمی‌دهد. و یک جور ترمز است و اگر بتواند به وسیله ترس‌ها و بایدها و نبایدها و تجربه‌های دردناک قومی و محلی جامعه را به سمت عقب می‌برد. این نیرو دائم وعده بقا و حفظ سیستم‌ها و آرامش و امنیت می‌دهد. نیرویی که قرار است ترمز جامعه باشد و در سرازیری‌های تاریخی به داد این فرهنگ و تمدن برسد. و با تکرار بخشی از دیروز، بقا را در امروز تضمین کند. حکم‌ها و فریادهای بلند و ترس‌آور این نیرو، بازتاب عقل و تجربه گذشتگان است که در ناخودآگاه جمعی آن قوم به روی هم انباشته شده و چیزهای زیادی در آن سهیم هستند. وقتی جامعه‌ای سبک‌بال و پرتوان پیش می‌رود، معلوم است که بازی در آنجا دست نیروی پیش برنده است. و در جوامع کم‌تحرک و سنتی، بازی به صورت کامل دست بخشی از تاریخ و ناخودآگاه جمعی مانده است. کشاکش این دو نیروی متضاد را ما حتی می‌توانیم در کوچک‌ترین مسائل جامعه‌مان ببینیم. در جامعه‌ی ما این کشمکش طولانی انگار تمام‌شدنی نیست. برای ایجاد و جاانداختن هر چیز تازه‌ای در زمان و انرژی زیادی صرف می‌شود. و امر قدرت و گاه جامعه هیچ جوری زیر بار تغییرات نمی‌روند. جالب آنجاست که دائم جای نیروهای پیش‌رونده و پس‌رونده عوض می‌شود. همان‌هایی که دیروز جامعه را به سوی آینده و افق‌های تازه بی‌ترس هل می‌دادند پس از مدتی خودشان سد راه همان جامعه می‌شوند و سنگی پیش پای نوآوران. کشمکش دائمی این نیروها تا جایی قابل فهم و تحمل است که جامعه در عین حفظ بقا، خود با دقت بیش‌تری آینده‌اش را پیدا کند. مشکل آنجاست که یکی از این دو نیرو به دلایل تاریخی، اجتماعی و فرهنگی، قدرت بیش از حدی می‌گیرد و توازن به هم می‌خورد. اصل ماجرا هم همین توازن خاص و انتخابی است. چون توازن و تعادل به معنای مساوی بودن دو نیرو و کفه ترازو نیست.

چرا امید ما را فراموش نمی‌کند؟/ عصیانگران خسته اما تسلیم‌ناپذیر

این توازن ریشه در چه و کجا دارد. چطور درستی و نسبت بخش‌ها در هر زمان سنجیده می‌شود. و چرا حالا با این توازنی که متوازن هم نیست این‌طور سینه‌به‌سینه شده‌ایم؟

امروز ما در عصر هجوم انبوه اطلاعات و سرعت هستیم. و به این سرعت و هجوم هم دم‌به‌دم افزوده می‌شود. گاهی تحولاتی که یک جامعه باید در عرض مثلاً چند سال از سر بگذراند در عرض چند ماه می‌گذراند. حوادث آن‌قدر زیاد و برق‌آسا به ما هجوم می‌آورند که فرصت نمی‌کنیم فهم درستی از مسائل و انتخاب‌هایش پیدا کنیم و بعد از حساب و کتاب، بهترین‌ گزینه‌ها را انتخاب کنیم. برای فهم هر چیزی جامعه به ساز و کار و زمان خاصی احتیاج دارد. و الان دیگر نه زمان داریم و نه ساز و کارش را. سرعت هجوم زیاد مسائل و داده‌ها، قدرت تصمیم‌گیری را از ما می‌گیرد و همه چیز به بدترین شکل تمام می‌شود. نیروی پس‌رونده قوی‌تر از قبل نشده است. حتی می شود گفت نیروی پیش‌رونده قوی‌تر از قبل است. اما ما روزبه‌روز بیش‌تر عقب می‌مانیم؛ از خودمان و زمان. چون سرعت اتفاقات و تغییرات خیلی بیشتر از قبل شده. پس برای آنکه همان روند قبلی و عادی را هم داشته باشیم باید موانع شناسایی بشوند و با سرعت بیش‌تری حرکت کنیم و نگذاریم ترمزهای نابجا دائم وقفه ایجاد کنند در حرکتمان و زمان را از ما بیش‌تر از این بگیرند. این شدنی نیست مگر آن تعادل و توازن را از نو معنی کنیم. و توازن را با سرعت اتفاقات و تغییراتمان بسنجیم. امر قدرت علاقه‌ای به تغییر ندارد. قدرت اعتبارش را از جامعه می‌گیرد؛ اما نیرو و ریشه‌اش در گذشته است. پس دلیلی نمی‌بیند طرف چیزهای نو بایستد. چون معلوم نیست این تغییرات او را به کجا می‌برد. پس بهتر می‌بیند سمت گذشته را بگیرد و خطایش را توجیه کند. برای آنکه از خودمان و زمان عقب نمانیم باید تعادل و ارزش‌گذاری این دو نیرو در هر زمان و هر پیچی دوباره از نو سنجیده شود. پیشرفت درست هر جامعه‌ای در گرو فهم درست این حدود متغیر و لرزان است.

وقتی رمان «لمس» یا باقی رمان‌های شما را مرور می‌کنیم به این نکته می‌رسیم که آثار شما پر است از شخصیت‌های عاصی پرتحرک و در عین حال فرسوده و تسلیم و بی‌صورت. شخصیت‌هایی که هم‌زمان هم بی‌ترس هستند و هم ترسیده. این شخصیت‌ها با آنکه پر از تضاد هستند و به طور طبیعی باید از هم بپاشند اما می‌بینیم این اتفاق نمی‌افتد. چطور این شخصیت‌های پرتضاد می‌توانند سرپا بایستند. از کجا این آدم‌ها پر تناقض بیرون زده‌اند و چه نسبتی با مخاطبین امروز ادبیات و هنر دارند؟

امروز هر علمی انسان‌ها را از دید خودش بررسی و به گروه‌های مختلف تقسیم می‌کند. بخشی از آدم‌های جامعه ما کسانی هستند که صرفاً دنبال یک زندگی عادی وآرام هستند. سرشان به درس و کار وزندگی گرم است. و در نهایت هم به زندگی امنی دست پیدا می‌کنند. بخش زیادی از این گروه در میان‌سالی به خودشان می‌آیند و می‌بینند به خیلی از آرزوها و رؤیاهایشان رسیده‌اند؛ اما بااین‌حال خلأیی چنان روی زندگی‌شان چنبره زده است که انگار هیچ دست‌آوردی ندارند و شکست خورده‌اند. این بچه‌های خوشبخت اگر شانس بیاورند، مدتی میان بی‌معنایی، ناامیدی و افسردگی دست‌وپا می‌زنند تا شاید بتوانند به هر وسیله‌ای که شده چیزی بیابند که موقتی یا دائم زخم درونشان را خاموش کنند. یا دست‌کم بتوانند آن آتش را فراموش کنند و برگردند سر زندگی سابقشان. در مقابل دسته دیگری از آدم‌ها هستند که از همان سنین جوانی یا حتی نوجوانی میان آتش و زخمی نادیدنی دست‌وپا می‌زنند. انگار این آدم‌ها از همان بچگی دچار بحران میان‌سالی و معنا و هویت و هزار جور بحران دیگر شده‌اند. و این دردها هیچ‌جوری قصد ترک آنها را ندارد. و زندگی‌شان یک بحران کش آمده است که هی تغییر چهره می‌دهد. این آدم‌ها از بلوغ پا می‌گذارند میان بحران‌های جورواجوری که به نظر نمی‌آید به این سادگی‌ها از پس‌شان بر بیایند. بحران‌ها با آنکه از دور به دشمنان ما شباهت دارند؛ اما در بیشتر مواقع از نزدیک و یا از زوایایی خاص دوست ما هستند چون می‌توانند باعث قوی‌تر شدن و پیشرفت ما بشوند. اما وقتی تمام عمر از این بحران پا می‌گذاری میان بحرانی دیگر، قضیه به کلی فرق می‌کند. عصیانگرها تمام عمر می‌جنگند و اصلاً نمی‌دانند دنبال چه و کی هستند. آن‌ها همیشه زخمی را با خودشان حمل می‌کنند که دائم تغییر می‌کند و از درون تغییرشان می‌دهد و انگار هیچ‌وقت هم قرار نیست دست از سرشان بردارد و رهایشان کند. به همین دلیل هم آن‌ها دائم به این‌سو و آن‌سو می روند و میان جاده‌های متضاد پرسه می‌زنند و هی مسیرشان را عوض می‌کنند. گاهی دغدغه‌های هنری و ادبی یا اجتماعی و سیاسی پیدا می‌کنند. و به این بهانه با خودشان و معلوم نیست کی هی می‌جنگند، به این امید که در آن جنگ‌های تمام‌نشدنی خودشان را پیدا کنند یا یک‌جوری رها شوند. و بعد یک‌روز مثل یک تکه‌سنگ بی‌حرکت می‌افتند گوشه‌ای و در انتظار نوعی پایان، مثل محتضری جان می‌کنند. چون هرچه داشتند پای این برهوت گذاشته‌اند. برهوتی که از خودشان شروع می‌شود و به خودشان هم ختم می‌شود. این آدم‌ها در ۳۰ سالگی یا ۴۰ سالگی چنان فرسوده و نابود می‌شوند که انگار هزار سال زندگی کرده‌اند و هزار بار زخم خورده‌اند. در رمان «لمس» شما می‌بینید که مثلاً هنوان ـ یکی از شخصیت‌های داستان ـ یکهو و حتی بی‌دلیل می‌زند به دل زندگی و عشق و عاشقی. و قید همه چیز خودش را می‌زند، مثل غریقی که آخرین تلاش‌هایش را باید بکند تا خیالش جمع شود که دست‌کم تلاش خودش را کرده است. این‌طوری است که او می‌افتد دنبال هر چیزی که جلو دستش است. گاهی حتی به نوعی پوچی رهاکننده و شیرین متوسل می‌شود و از در رفاقت با خودش وارد می‌شود. گاهی این‌جور آدم‌ها به نوعی نیهیلیسم شخصی یا گروهی پناه می‌برند و عشق، ثروت و شهوت و زندگی را آزمایش می‌کنند تا ببینند آیا دردشان کم می‌شود و راه فراری از دست خودشان پیدا می‌کنند یا نه. ممکن است آنها برای مدتی میان این رخوت و کسالت، جا خوش کنند؛ اما می‌دانند خیلی زود دوباره سروکله آن زخم پیدا می‌شود. و با این بازی‌ها چیزی از قدرت آن التهاب یا آتش کم نمی‌شود. وآن نیهیلیست آزادی‌بخش و رهایی‌ده و نسخه زیستن در اکنون و دم را غنیمت بشمار هم نمی‌تواند کاری برایشان بکند. درست است که میان نوعی بی‌خیالی شاداب و سرخوشی رهایی‌بخش و طنزی فرسوده خودشان را غرق می‌کنند؛ اما آن اسید دوباره و آرام آرام گوشت بدنشان را جلوی چشم‌هایشان می‌خورد و کاری از دست آنها بر نمی‌آید. خیلی از مخاطبینی که امروز به ادبیات و هنر پناه می‌آورند برای سرگرمی این راه طولانی را نمی‌آیند. آنها ترسیده و رمیده سرک می‌کشند به فلسفه و علوم اجتماعی و سیاسی و هر چه که به دستشان بیاید. مخاطب هنر و ادبیات اندیشه‌مند میان خودشان و این چنین شخصیت‌های بی‌صورتی نقاط مشترک زیادی می‌توانند پیدا کنند. چون این شخصیت‌ها بازتاب بخشی از خود آنهاست. این‌طور است که آدم یکهو دیوانه داستان، فیلم یا نمایش می‌شود و هر چه فکر می‌کند خودش هم دلیلش را نمی‌فهمد. و نمی‌داند به وسیله آن اثر چطور ناخواسته توانسته زخم یا التهاب درونی‌اش را کم یا زیاد لمس کند و متوجه چیزی بشود که تا به حال از دیدش مخفی بوده. شیدایی،جنگ و امید و فرسودگی و ناامیدی بعدش باعث می‌شود این آدم‌ها درون یک چرخه به دام خودشان بیفتند. به همین خاطر تا جایی بتوانند از خودشان دور می‌شوند و بی‌چهره. و بعد که کمی جان پیدا می‌کنند و به اوضاع مسلط می‌شوند بی‌ترس دوباره می‌زنند به دل حوادث، اجتماع و سیاست و هر چیزی که جانی برای جنگیدن لازم دارد. چون امید ما را فراموش نمی‌کند. و وقتی زخمی و خون‌آلود زیر پایشان خالی می‌شود و به زمین می‌افتند، بدن بی‌جانشان را کشان‌کشان می‌برند سمت خانه و زندگی و عشق. گاهی هم به بهانه ‌ فراموشی و عرفان می‌خواهند با خودشان دست‌کم تا وقتی زمینگیر هستند کنار بیایند تا درد کمتری بکشند. و خودشان بهتر از هر کسی می‌دانند که خیلی زود دوباره باید بزنند به جاده. چون آن امید ساده دل از راه رسیده است. سر کردن با آن همه زخم ناسور کار هر کسی نیست. ما محتاج امیدهای دروغین‌مان هستیم. اگر نمی‌توانیم زخم‌هایمان را خوب کنیم دست کم می‌توانیم کاری کنیم که فراموش بشوند یا از جلوی دست دور. و دیر یا زود آن زخم فراموش‌شده، درونشان را به آتش می‌کشد و آنها چاره‌ای ندارند جز آنکه بزنند از خانه بیرون و بجنگند با هرچه که جلو دستشان است و دور و برشان. چون افقی و خورشیدی و هیچ چیز دیگری آن روبرو انتظارشان را نمی‌کشد. حتی فرار از مسئولیت انسانی یا پناه بردن به لذت‌ها باعث آرامش‌شان در دراز مدت نمی‌شود. و تازه آن فرارها خلأیی ایجاد می‌کنند که آن‌ها دوباره سر از فرسودگی، اضطراب و بی‌نفسی در می‌آورند و زمین‌گیر می‌شوند. این آدم یا شخصیت داستان میان دایره بی‌پایانی مثل اسب عصاری با چشم‌های بسته همین‌طور بی ‌قرار جلو می‌رود و به هیچ جا و چیزی هم نمی‌رسد به جز امید در ناامیدی و جنگ در صلح و خشم در آرامش و همه دوگانه‌های موجود و ناموجود خودش و زمانه‌اش. این تضادها دست از سر این آدم و شخصیت بر نمی‌دارد تا یک جایی سرش را به سنگ بکوبد و کارش را یکسره کند. گاهی می‌بینیم این‌جور آدم‌ها به دشمنی با هر نظمی برمی‌خیزند تا شاید باز بیش‌تر زخمی شوند در این جنگ تا شاید از دست این درد بیهوده کمی خلاص شوند. خب لازم نیست آدم زخم‌هایش را به یاد خودش بیاورد چون آنها همیشه به یاد ما هستند و خودشان را به یاد ما می‌آورند و زحمت ما را کم می‌کنند. آن آدم‌ها و شخصیت‌ها چه در واقعیت و چه در آثارمان نمونه دوگانگی‌ها و تضادهای جاری عصرمان هستند. این عصر، عصر انتخاب است و آن‌ها می‌توانند انتخاب کنند که چه جور دردی بکشند یا با چه سر خودشان را گرم کنند یا به چه بهانه‌ای زخم‌هایشان را فراموش کنند و ندیده بگیرند. شاید به همین دلیل باشد که این شخصیت‌ها و آدم‌ها خودشان را دایم به گیجی و گنگی می‌زنند و خنگ‌بازی در می‌آورند تا بیش‌تر و بیش‌تر صورتشان را پشت مه خودساخته‌شان مخفی کنند. چون کسی درد بی‌صورت بودن آنها را نمی‌فهمد مگر آنکه خوش هم بی‌صورت باشد. حالا دیگر مسئله اصلی فقط بودن یا نبودن نیست. مسئله صورت داشتن یا نداشتن است. چون آدم بی‌صورت هر چه باشد دیگر آدم نیست. بی‌دلیل نیست انسان امروز جلو آینه ادبیات و هنر هی خودش را می‌کاود چون نمی‌داند توی صورتش چه می‌گذرد وچه چهره‌ای حالا دارد. و با پیکری که صورت ندارد باید چه کار بکنند یا چه کاری می‌توانند بکنند به جز تقلید حماقت و جنگ به بهانه نسبت‌گرایی و این‌طوری است که این آدم‌ها با هرچه جلوشان سبز می‌شود می‌جنگند تا خودشان را از درونشان بیرون بکشند و جلو چشمشان یک جوری حاضر شوند.

فکر می‌کنید هنر و ادبیات امروز برای چنین آدم‌های تکه پاره و در عین حال ناامید و امید وارچه کار می‌تواند بکند ؟

فهم انسان از خودش اولین قدم برای رهایی است. یک سؤال یا یک خواسته برای آنکه از درونی‌ترین لایه‌های ما بیرون بزند و بیاید به سطح خودآگاهمان و قابل لمس بشود خیلی زمان و کار می‌برد. شما گاهی باید ضربه‌های زیادی در زندگی بخورید، چیزهای زیادی را تجربه کنید تا بعد مثلاً بفهمید عاشق آن آدم یا ایده‌ای که فکر می‌کردید نبودید. و ماجرا از ابتدا چیزی دیگر بوده. مثلاً می‌خواستید به‌وسیله آن آدم یا عمل چیزهایی را از دل خودتان بیرون بکشید تا دردهایتان توجیه بشوند. همچنان که در رمان «لمس» شاهد هستیم شخصیت‌ها می‌خواهند به وسیله حوادث و مسائل بیرونی، خودشان را برای خودشان توضیح بدهند یا تفسیر و توجیه کنند. و با بخش‌های ناموجودشان روبرو بشوند. ادبیات و هنر امروز مثل چراغ جادوست. شما غولی را که خودتان هستید به‌وسیله چراغی که باز خودتان هستید، مقابل خودتان حاضر می‌کنید. آن غول که ناخودآگاه شماست مقابلتان ایستاده تا ازتان بپرسد چه آرزویی دارید. و شما آرزوهای خودتان را یکی‌یکی به زبان می‌آورید و برای اولین بار می‌فهمید چه خیال و آرزویی سال‌ها درون شما حبس بوده. آن خواسته‌ها بخشی از خود شماست و تمام کاری که آن غول می‌تواند برای شما بکند این است که آرزوها و خواسته‌های شما را ازتان بیرون بکشد و به خودتان نشان بدهد. و بگذارد با دقت به تکه‌پاره‌های نامرئی خودتان نگاه کنید و با خودتان از نزدیک آشنا شوید. و این تمام ماجراست. ادبیات و هنر آوردگاه و محل آزمایش جهان تکه‌تکه و بی‌معنای ماست. اگر بخواهیم کوهی را فتح کنیم باید ابتدا در ذهنمان پیروز شویم برآن کوه و بعد در عمل و زندگی بتوانیم آن کوه واقعی را فتح کنیم. بخش زیادی از انرژی و قدرت ما برای گذشتن از کوه‌های ذهنی‌مان صرف می‌شود. ادبیات و هنر بااستفاده از کلاژ زندگی‌ها،آدم‌ها و شرایط مختلف و کهنه،جهانی تازه را در اختیارمان می‌گذارد تا بتوانیم با لمس این جهان کوچک و درونی خودمان را ارزیابی کنیم و آماده شویم تا از آن کوه بلند که باز تکه ای از خودمان است عبور کنیم.

منبع - خبر انلاین








گفت و گو با محمدرضا کاتب به مناسبت انتشار رمان «لمس»






حماسه کشتن گنجشک ها










گفتگو: بدخش صیدی

محمدرضا کاتب سال هاست که دست به کار نوشتن داستان و رمان است؛ اما در - دست کم - دو و نیم دهه گذشته، نامش برای اهل ادبیات مدرن و مخاطبان جدی داستان و رمان، یادآور آثاری است که اگرچه به نام رمان ارائه می شوند اما انگار مدام در پی عبور از مرزهای تعریف یافته و متداول این گونه ادبی- داستانی هستند. از «هیس» که در سال های پایانی دهه هفتاد منتشر شد و درخشید تا «پستی» که شکل دیگری از روایت دیگرگونه کاتب را با خود داشت و بعد «وقت تقصیر»، «آفتاب پرست نازنین»، «رام کننده»، «بی ترسی»، «چشم هایم آبی بود» و «بالزن ها» همه در یک ویژگی مشترکند؛ اینکه رمان را با خروج از مرزهای خود همراه می کنند. این رفتار کاتب با ادبیات داستانی، موضوع بررسی ها و نقدهای مختلفی در مطبوعات ادبی بوده. شاید او را باید یکی از نویسندگانی دانست که تعدادی از بهترین و عمیق ترین نقدها روی آثارش نوشته شده. به تازگی نشر نیماژ رمان «لمس» او را راهی بازار کتاب کرده. آنچه می خوانید گفت وگویی است با او به مناسبت انتشار این کتاب.

* رفتن از راه های پرخطر و تجربه نشده انگار جزئی از شخصیت ادبی شما شده است. در آخرین رمان تان «لمس» هم با جهان ویژه ای روبه رو هستیم که در آن نشان می دهید چطور هستی از لمس ما سرباز می زند. تاکید شما در همه این سال ها بر نوع خاصی از روایت، داستان و اتمسفر است. خواستم ببینم خود شما به این قضیه چه نگاهی دارید که باعث چنین تجربه های گسترده ای شده است؟

* هنر و ادبیات امروز ویژگی های منحصر به فردی را در اختیار ما گذاشته است. این دیگر به ما بستگی دارد که به بهانه های مختلف این امکان را از دست بدهیم یا نه. سوالی که دائم باید از خودمان بپرسیم این است که چرا مخاطب امروز باید آثار بزرگ گذشته و این همه لذت و سرگرمی را رها کند و بیاید آثار ما را بخواند یا ببیند. کارهای ما چه چیزی بیشتر از آثار گذشتگان مان برای آنها دارد. چه ویژگی خاصی در آثار ما هست که مخاطب مان جای دیگری به جز اینجا نمی تواند پیدا کند. پشت سرمان پر است از آثار بی نهایت زیبا، عظیم و استادانه. تمام قصه ها به هزار جور مختلف در بهترین شکل ها نوشته و ساخته شده اند. حالا ما چطور می توانیم مخاطب امروز را با خودمان همراه کنیم و با این همه آثار بزرگ، خلاق و جذاب رقابت کنیم؟ چطور می توانیم مقابل رقیب بزرگی مثل فضای مجازی با آن همه لذت، فردیت و سرگرمی و دوپامین سرپا بایستیم؟ نه می توانیم دوباره از همان راه های جواب پس داده گذشته برویم و همه چیز را بی چون و چرا تکرار کنیم و نه می توانیم با فضای مجازی و آن همه انعطاف و لذت جویی کنار بیاییم. چاره ای نداریم برای بقا چیزی پیدا کنیم که فقط و فقط در آثار ما باشد و مخاطبان شبیه اش را هیچ کجای دیگری نتوانند پیدا کنند. بعد به مخاطب مجال بدهیم تا ببیند نه درگذشته، نه در فضای مجازی و نه در سایر رشته ها و مدیوم ها چنین امکاناتی، آن هم در این حد و اندازه نمی تواند پیدا کند. ما باید دائم در حال تجربه ابزارها و روش های بدیع روایی باشیم. این بخشی از کار ماست. ا گر نگاهی کنیم به گذشته می بینیم تمام هنرمندان در تمام عصر ها با آثارشان سعی کردند امکانات تازه ای پیدا کنند که از جنس زمان شان باشد. باید دائم در حرکت باشیم تا بتوانیم به مخاطب مان حتی بگوییم که درآثار ما ویژگی های خاصی هست که در علوم مختلف و فلسفه نیست. چون یکی دیگر از رقبای امروز ما که دائم ما را تعقیب می کند، فلسفه و علوم مختلف است که برای ارتباط با انبوه مخاطبان از تمام امکانات روایی و داستانی دارد، استفاده می کند. ما باید طوری عمل و حرکت کنیم که از علوم و فلسفه هم پیشی بگیریم و این کار آسانی نیست. اگر داستانی چه ادبیات و چه در سینما یا تئاتر صرفا فلسفه یا بیان موضوع علمی یا فلسفه یا علمی روایی باشد، مخاطبش را از دست می دهد. چون این اثر دارد چیزی به این مخاطب می دهد که او می تواند جایی دیگر بهتر و کامل ترش را پیدا کند.

* پرسشی که در این میان پیش می آید این است که علم و فلسفه از مهم ترین ستون های تفسیر و توضیح جهان هستند و تمام دانسته های ما مستقیم یا غیرمستقیم به علوم مختلف وابسته اند. چطور ادبیات در چنین وضعیتی می تواند از علوم هم پیشی بگیرد؟

* آبشخور ادبیات و هنر، زندگی است. در زندگی به جز علم و فلسفه هزار چیز نادیدنی و غیرقابل لمس دیگر هم هست و این همان امکانی است که فقط در هنر و ادبیات وجود دارد. فهم علم از جهان تک بعدی است. چون علم درگیر قواعد بسیاری است. در علوم همه چیز بر اساس نظم، سیستم و تحلیل علمی جلو می رود. علوم قاعده مند هستند و هر ایده و مساله ای باید مسیر خاصی را در یک دستگاه فکری و علمی طی کند تا قابلیتش سنجیده بشود. برای آنکه چیزی جزوعلم حساب بشود باید ماهیت علمی داشته باشد. اما در هنر و ادبیات از این مسیرهای پیچ درپیچ علمی و قابل تکرار خبری نیست؛ و لمس جهان همه جانبه و از نزدیک و بی واسطه است. چون ادبیات و هنر قائم به ذات است و زیرمجموعه هیچ چیزی به جز انسان نیست. ادبیات و هنر هر دوران شبیه ترین چهره را به انسان دارد. چون از جنس تجربه، لمس و خیال بی مانع و برداشت مستقیم از انسان، فرهنگ و تمدن است. ادبیات و هنر پنجره ای است که به اعماق جهان باز می شود: که اگر نباشد صداها و تصاویر ناموجود و خواب گونه را نمی توانیم در ناخودآگاه مان لمس کنیم. هنر و ادبیات روشی برای اندیشیدن و فهم جهان است و صرفا مشتی قصه سرگرم کننده یا ابزاری روایی نیست. برای لمس این موجود ناشناخته ما دیگر چاره ای نداریم به جز آنکه دایم به دنبال زاویه هایی تازه از جنس امروز باشیم. شاید یکی از راه هایی که می تواند در این مسیر کمک مان کند این باشد: به دنبال خلق وضعیت و ویژگی و ابزار و اتمسفری خاص باشیم که بیرون از حیطه کار و مدیوم ماست. یعنی بگردیم ابزارها و روش هایی را برای بیان جهان مان پیدا کنیم که ربطی به هنر و ادبیات ندارند و متعلق به این زمینه ها نیستند، بلکه متعلق به بسترهای دور دیگر هستند. و ما با خلاقیت تمام کارکردی تازه از دل این بسترها و روش ها بیرون بکشیم و ویژگی های دوران مان را به آن روش ها و فضاها تحمیل کنیم و این طوری آثارمان را بدیع و به روز. باید دائم میان اندیشه ها و تفکرات و خرده ریزهای دوروبرمان بگردیم و از لابه لای آنها گوهرهای نابی را بیرون بکشیم که نجات بخش آثارمان باشند.

* فکر می کنید چقدر این مساله در ادبیات یا هنر ما دغدغه است برای نویسندگان یا فیلمسازان؟

* کسانی که به دنبال این مسائل هستند همیشه در اقلیت کاملند. اگر می بینیم نویسندگان و هنرمندان ما خطر نمی کنند، دلایل زیادی دارد که بخشی از آن فقط به آنها برمی گردد. چرا باید یک هنرمند خودش را از خاص ترین چیزهایی که دورانش در اختیارش می گذارد محروم کند؟ شاید یکی از دلایلش این است که هم جامعه و هم قدرت با آثار پیشرو به شدت برخورد می کنند و گاه در مسیر خلق یا انتشار این آثار طوری تغییر و استحاله پیدا می کنند و در چارچوب های موجود فرهنگی و اجتماعی و سیاسی به اجبار جای شان می دهیم که کشته می شوند. ما با تغییر ماهیت و رعایت حد و حدود فراوان فرهنگی مان خاص ترین ویژگی های آثارمان را ازشان می گیریم. آن وقت است که هنرمند و نویسنده خودش را مقابل دیوار عظیمی می بیند که هیچ جوری نمی تواند از آن گذر کند؛ چون خودش بخشی از این دیوار و مشکل شده است و بخش دیگر این دیوار هم جامعه و قدرت است. دیگر برای همه مان عادی شده است که رمانی هنگام خلق یا بعد از آن در وقت انتشار به شدت جرح وتعدیل بشود تا مورد پذیرش قرار بگیرد. حتی دغدغه بیشتر نویسندگان پیشروی ما الان این است که چه کار کنند تا جامعه اثرشان را بپذیرد و بخواند و لذت یک کار ساده را هم از آن ببرد.و بعد هم نوبت قدرت می شود که ببیند پایت را از حدود بیرون گذاشته ای یا نه. این دو مساله امروز آثار پیش روی ما را به شدت بی صدا کرده اند. و بعد هم دیگر فراموش می کنیم که این حذف و جرح های درونی و بیرونی ما چطور بدیع ترین و خاص ترین قسمت های آثارمان را از آنها می گیرد. و دوباره ما می مانیم و این سوال که آثار ما چه ویژگی منحصربه فردی دارد که مخاطب امروز باید آن را انتخاب بکند. برای آنکه قدرت و جامعه - که در پس فرهنگ مخفی شده - اثرمان را بپذیرد حاضریم به دست خودمان آنها را بی صدا کنیم. وقتی تمام تلاش مان پسند مخاطب و قدرت باشد باید قبول کنیم دیگر چیزی باقی نمی ماند. تازه گاهی به حذف و تعدیل و تبدیل کارها هم بسنده نمی کنیم و خالقان این آثار را هم با بدفهمی از صحنه می رانیم تا دور و محو و حذف شوند. حذف اهل اندیشه، نویسندگان و هنرمندان و آثار پیشرو آدم را یاد حماسه کشتن گنجشک ها در دوران مائو می اندازد. مائو معتقد بود که گنجشک ها غلات و محصولات مزارع را می خورند و این باعث آسیب به کشور چین است. پس با حکم گنجشک را بکش اعلام کرد که هر کسی هر کجا گنجشکی دید وظیفه دارد آن را بکشد و مردم چین طبق دستور هر کجا گنجشکی می دیدند آن را می کشتند. چیزی نگذشت که نسل گنجشک ها به مرز انقراض رسید. و آن وقت بود که در نبود گنجشک ها حشرات به مزارع سرازیر شدند و کشتزارها را نابود کردند . و همین مساله باعث قحطی بزرگی شد. و در نهایت دولت چین مجبور شد از خارج گنجشک وارد کند تا تعادل را دوباره به چرخه طبیعت بازگرداند.

* خود شما آقای کاتب از نویسندگانی هستید که همیشه مشکلات فراوانی چه هنگام چاپ آثارتان و چه بعدش داشته اید و با مصائب و حذف های زیادی در این سال ها روبه رو بوده اید. می شود فهمید چرا این حذف ها توسط امر قدرت صورت می گیرد؛ اما چرا جامعه دست به حذف این آثار و نویسندگان و هنرمندان می زند؟

* چون این هنرمند و نویسنده دائم با صدای بلند از چیزهایی حرف می زند که جامعه نمی خواهد بشنود، نمی خواهد به روی خودش بیاورد و بفهمد این گسل زیر پایش است و این زخم درونش را گرفته و اگر او نجنبد خیلی زود این مرض کار خودش را می کند. قدرت و حتی جامعه فکر می کند اگر این آثار یا خالقانش را بی صدا کند از دست زخم هایش می تواند خلاص بشود. چون فرض بر این است که این زخم ها خیالی و وهمی هستند و فقط در ذهن چنین نویسنده ای وجود دارد و جامعه دیگر نمی خواهد به خاطر خیال واهی یک نویسنده خودش را به زحمت بیندازد. حذف ها گاه سیستماتیک هستند و گاه تحمیلی از سوی جامعه و فرهنگ. به علتی بیان درد و زخمی درونی تابو می شود و جامعه نمی خواهد با چهره واقعی خودش در آن زمان روبه رو بشود. پس دست به حذف می زند و شکست تابوها و قانون را بهانه می کند و اثر و نویسنده را به حاشیه می راند. گاهی حتی می بینیم که درگذشته به علت خاصی تابویی پدیدآمده. و حالا با آنکه علت آن تابو ازمیان رفته اما آن خط قرمزها که به قاعده ای فرهنگی و اجتماعی تبدیل شده اند باز کار می کنند. همه جا را زخم و عفونت فراگرفته و قدرت و جامعه برای انکار وضعیت موجود آنقدر تابوهای جورواجور خلق می کنند تا دست کم خودشان باور کنند که مرضی در کار نیست. و این طوری است که حذف های غیرسیستماتیک هم تبدیل به قاعده و قانونی نانوشته و سیستماتیک می شوند. یعنی هیچ جا هیچ منعی برای این خط قرمزها نیست؛ اما باز کسانی اصرار بر تابو یی دارند که معلوم نیست از کجا و چرا آمده. تازه به این حد و حدود و قواعد باید تابوهای گروه های اجتماعی، قومی و سیاسی و اهالی قدرت را هم اضافه کنیم: که هر دم قاعده و خط قرمزی تازه خلق می کنند تا بتوانند دیگران را کنترل کنند و در مسیر دلخواه شان نگه دارند و صدای قالب به نظر برسند.

* بااین همه وسایل ارتباط جمعی جدید و فضای مجازی که امروز زندگی ما را تحت تاثیر قرار داده فکر می کنید.آیا باز مانند گذشته این حذف ها و تا بو سازی ها کارایی لازم را دارند؛ چون شاهد هستیم که هنوز اصرار فراوانی برای سانسور آثار وجود دارد؟

* به نظرم این مساله بیش از آنکه واقعی باشد یک مساله نمادین بین جامعه و قدرت است. جامعه نمی خواهد با اشباح و صداهای سرگردان خودش روبه رو بشود: پس با کنایه به قدرت می رساند به نفع همه است که این صداهای آزاردهنده خاموش بشوند؛ و قدرت برای آنکه ابعاد خودش را آشکار و اهدافش را توجیه کند، دست به کار می شود. حتی می شود گفت گاهی قدرت در این راه زیاده روی و خوش خدمتی هم می کند که دل جامعه را به دست بیاورد و این طوری است که یک امر نمادین، ذهنی و خیالی تبدیل به امری واقعی و ملموس می شود. این طور هم می شود گفت که جامعه از اینکه می بیند قدرت مراقبش است، احساس لذت و امنیت می کند. در مورد انباشت بی حد اطلاعات و فضای مجازی هم می شود گفت که این مساله خودش یک مکانیزم فرار است. ما خودمان را با این همه شلوغی و اطلاعات و داده های بی ارزش محاصره می کنیم تا متوجه صدای ضجه های خون آلود خودمان نشویم و فراموش کنیم که زخم و عفونت روح مان را فرا گرفته؛ و این طوری است که می توانیم گاهی به وسیله لذت جویی و سرگرم کردن خودمان، دردهای مان را که موقتی هم هست، فراموش کنیم یا دست کم چیزهای آزاردهنده را کمتر ببینیم. چون آن صدای زخمی، صدای درون ماست که از میان هر شیء، حادثه اجتماعی و سیاسی و شخصی ناگهان بیرون می زند و خودش را به ما نشان می دهد؛ و عجیب آنکه ما آن ضجه ها را به هر کسی و چیزی می چسبانیم تا نفهمیم مال خودمان هستند. اطراف مان را آنقدر شلوغ می کنیم که نتوانیم دیگر خودمان را ببینیم. جامعه وقتی نمی تواند دردهایش را از خودش دور کند، بهتر می بیند که راوی آن دردها را که متفکر، نویسنده و هنرمند است از خودش دور کند. خب چه کسی دوست دارد بفهمد روحش دور از او در بیابان یا مردابی گرفتار شده و شبانه روز فریاد و ضجه های دلخراش می زند. چه کسی است که نخواهد زجرهایش رهایش کنند. در برابر دیوهایی که از درون مان به بیرون می خزند، این یک جور عکس العمل است، اما خب با بی صدا و زخمی کردن آثار پیشرو و اندیشمندانه، ما با ارزش ترین گوهرهایی را که دوران مان در اختیارمان گذاشته یکسره نابود می کنیم و به خرده شیشه های رنگی کنار جاده زندگی مان دلخوش می شویم. شاید این طوری دیگر دل مان کمتر برای گمشده های مان تنگ بشود.

* آثار امروز چطور می توانند به مخاطب شان کمک کنند که خود واقعی شان را پیدا کنند و جهان شان را بی مقدمه لمس کنند؟

* راه های بسیار زیادی از جنس امروز وجود دارد که هر نویسنده و هنرمندی باتوجه به مدیومی که دارد می تواند از آنها بهره ببرد. یکی از این روش ها شاید وجود جهان های متغیر فراوان و لغزان است که در لایه های زیرین یک اثر زندگی می کند. کار اصلی هنرمند و نویسنده در این جا این است که بهترین ابزار، مواد و شرایط لازم برای ساخت جهان های مختلف را در اثرش جاگذاری کند تا هر مخاطب بتواند جهان خودش را باتوجه به داشته ها و ظرفیتش آن طور که می خواهد بنا کند. و خود واقعی اش را از میان این سازه بیرون بکشد.

* وقتی رجوع می کنیم به رمان لمس یا باقی کارهای شما، می بینیم همه چیز در این رمان ها انگار در مه هستند و چیزی تار این جهان را فراگرفته. این مساله ریشه در چه دارد؟

* برای آنکه مخاطبان مختلف یک اثر بتوانند جهان شان را روی آن بستر بنا کنند، لازم است آن اثر مسیرهای مختلف و هم عرض زیادی را در خودش جا بدهد تا هر مخاطب باتوجه به جهانش سازه اش را شکل بدهد و همین مساله است که شکلی عجیب و گاه نمادین و خواب مانند به این آثار می دهد. چون چیزهای زیادی در اثر هست که برای یک مخاطب لازم نیستند؛ اما برای مخاطب دیگر لازم هستند و اگر نباشند، کار ساخت وساز او به سامان نمی رسد. ممکن است مخاطبی سازه اش را پر از پنجره یا در فرض کند؛ چرا که این سازه با این سروشکل با ناخودآگاه او ارتباط برقرار می کند. یا مخاطب دیگری روی بستر این اثر با توجه به چیزهای موجود، سازه ای بسازد که یکسره دیوار باشد و هیچ منفذی برای نور در نظر نگیرد. جهان بدون نوری که بازتابی از دنیای این مخاطب است. پس وقتی اثری جهان ها و سازه های مختلفی را در خودش جا می دهد، چاره ای ندارد جز آنکه متوسل بشود به ابهام و شک و تردید و تناقض و تمام چیزهایی که شالوده ها را تار می کند و از کار می اندازد. این طوری است که آثار امروز دیگر روایتی ثابت و قطعی نیستند. چون سازنده این سازه می خواهد مفاهیم، تفسیرها و تعبیرهایش را روی جهانش سوار کند و بعد بنشیند به تماشای چیز غریبی که خود اوست در بیرون از پوسته او. حالا او می تواند به تماشای درونش که بیرون خودش نشسته، بنشیند. پس او دیگر می تواند خودش را دیگری فرض کند و با لمس دیگری به فهم خودش برسد. در رمان لمس به این مساله پرداخته شده است و در فصلی از رمان شاهد درگیری یکی از شخصیت ها با این مساله هستیم. ما در شرایطی خاص می توانیم خودمان را دیگری بدانیم و از دور و نزدیک خیره شویم به خودمان که در عین حال دیگری هم هست یا دیگری را هم در خودش دارد. ما نمی توانیم به این سادگی ها خودمان را از خودمان بگیریم یا دور کنیم و بی طرف، همان طور که دیگران را می بینیم، خودمان را قضاوت، فهم و ارزیابی کنیم. وقتی به خودمان می توانیم بگوییم آن دیگری ای هستیم که همیشه لازم داریم، پس به آرامی می توانیم پا در حیطه تازه خودمان بگذاریم. حالا دیگر جهان، جهانی کامل است. حتی دیگر مهم نیست واقعیت چیست و چرا از این جای عجیب سر درآورده ایم. چون این طوری می توانیم بخش های غایب و نادیدنی خودمان را لمس و با آن موجود تازه آشتی کنیم.











هنرمندانی که باید هزینه بدهند








این داستان با قتل یا مرگی خودخواسته آغاز می‌شود

محمدرضا کاتب می‌گوید: اگر هنرمند بخواهد مقابل جهل‌ها و جعل‌های جامعه بایستد باید هزینه بدهد؛ چون جامعه به او روی خوش ‌نشان نمی‌دهد و طردش می‌کند.

این داستان‌نویس در یادداشت خود با عنوان /جهل عمیق/ به جهان امروز، ادبیات و هنر اندیشمند و ژانر و ژانرنویسی پرداخته و نوشته است: جهان امروز جهان جهل عمیق است. جهانی که میان آن زندگی می‌کنیم؛ اما قادر به دیدن و لمس آن دیگر نیستیم یا بهتر است بگوییم نمی‌خواهیم آن را بفهمیم تا باز بتوانیم همچنان ادامه بدهیم. در چنین جهانی که دائم در حال انکارش هستیم نقش هنر و ادبیات اندیشمند چه می‌تواند باشد؟

**

ذهن انسان در پی تعریف‌پذیر کردن جهان و داده‌هایش است. هر چیزی را به‌سرعت بسته‌بندی می‌کند تا به‌وسیله‌ این قالب‌ها، گذشته، حال و آینده‌اش را بفهمد و به جهان بی سر و سامانش، دست‌کم در خیال سروسامانی بدهد. خیلی وقت است که انسان دیگر حریف جهان بی‌معنایش نیست و کاری هم از دست قالب‌ها و هم‌جوار و همنشین کردن معناهایش برنمی‌آید. او دیگر چاره‌ای ندارد و به هر چیزی که دستش برسد چنگ می‌زند تا باز بتواند ادامه بدهد؛ اگر چه همین مسئله خودش به‌مرور باعث درد بیشتری برایش می‌شود. شاید به همین علت باشد که گاه متوجه می‌شویم انسان دیگر نمی‌خواهد به‌وسیله قالب‌ها و کلیشه‌ها و اندیشه‌های بسته‌بندی‌شده جهان را فهم یا تفسیر کند، بلکه می‌خواهد به‌وسیله آن به آرامش یا لذتی خاص برسد. و دردها و مصائبش را تبدیل به چیزی آرام‌بخش یا لذت‌آور کند و زندگی‌اش را به‌وسیله آن بهانه‌ها قابل‌تحمل. مقیدکردن مفاهیم و ساخت کلیشه‌ها و قالب‌ها تکلیف آدم را برای مدت کوتاهی هم هست روشن می‌کند. به همین دلیل امروز ساده و لذت‌آور کردن هر چیزی این‌طور مهم و اصل شده است. حتی در پردردترین چیزها همه به دنبال تکه‌های کوچک لذت‌بخش یا آرامش‌بخش هستند. می‌شود این‌طور هم گفت که ما امروز به‌وسیله لذت و آرامشمان می‌خواهیم هر چیزی را که قصد جان ما را دارد درک و مهار کنیم و این باز یکی دیگر از آن بازی‌هایی است که با خودمان می‌کنیم. چاره‌ای نیست وقتی جهان روبرویت پر از تیغ‌های برنده و خشونت و درد است و تو مجبوری از میان این‌همه تلخی عبور کنی پس دیگر راهی نداری جز آن که جوری به حوادث و مسائل نگاه کنی که درد کمتری ببری و توجیه کنی وجود این‌همه سختی، زخم و تیغ را. و اگر زرنگ باشی از زخمی که برمی‌داری لذت هم ببری. و از لمس این لذت و جهان خیالی‌ای که ساختی به آرامش کوچکی دست پیدا کنی. بشر انواع‌واقسام افیون‌ها را تا حالا امتحان کرده تا جلو دردهایش را بگیرد و شاهد نوع خاصی از امنیت باشد. بدبختانه هر کدام از این افیون‌های کم‌کننده درد، خودش باز ما را دچار دردهای تازه‌ای کرده است. دویدن پی آرامش و خوشبختی و دستاورد داشتن و فراوری‌های عجیب‌وغریب لذت‌جویانه به‌کلی روح آدم‌های این دوران را خسته و نابود کرده است و او را از درون خالی. کافی است به آدم‌های دوروبرمان نگاه کنیم یا اگر جرئت داشته باشیم در آینه به خودمان. همه داریم کپی دست‌دوم یک کسی و چیزی دیگر می‌شویم. شبیه هم زندگی می‌کنیم با آرزوهایی یکسان. و شبیه هم تمام می‌شویم. همه چیز دارد استاندارد پیدا می‌کند. از بدن و ظاهر آدم‌ها گرفته تا داشته‌ها و اندیشه‌هایمان. آدم خوشبخت و موفق امروز کسی است که بتواند به این استانداردها نزدیک شود. اگر بتواند آن استانداردها را رد کند می‌تواند بالاتر از بقیه خودش را ببیند و احساس پیروزی و خوشبختی و پیشرفت بیشتری کند. ما حتی برای کارهای معنوی و عشق و احساساتمان هم استانداردسازی کردیم. حتی برای فهم معنویتمان از الگوهای کاملاً مادی استفاده می‌کنیم. و این‌طوری است که عشق امروز به جنسیت و شهوتی کش‌دار فروکاسته شده و معنویت ما به مادیتی بزک‌کرده. ما امروز برای احساس سرخوشی و برتری‌مان حاضر به هر کاری هستیم: برای هر کاری یک‌جور استاندارد تعریف کردیم که همه باید از بدو تولد بکوشیم تا به هر صورتی که هست به آن دست پیدا کنیم که اگر غیر از این کنیم آدمی مفلوک و شکست‌خورده‌ایم. استانداردسازی ما را محکوم به نوع خاصی از افکار، رفتار و زیست و حتی خیال می‌کند. در خیالمان هم جرئت نداریم از استانداردها اندکی دور شویم. و گاه برای‌آنکه با سرعت بیشتری به‌سوی استانداردهایمان بدویم، دائم خودمان را با بقیه مقایسه می‌کنیم تا بفهمیم چقدر عقب هستیم و چقدر شکست‌خورده‌ایم و چقدر راه نرفته داریم. خودمان را ناامید و شلاق‌کش می‌کنیم تا تلاش بیشتری برای رسیدن به افق‌هایمان بکنیم و از معمولی بودن دور شویم و باز بیشتر بدویم و به استانداردهای جامعه نزدیک و نزدیک‌تر شویم و از لذت برتری‌مان بیشتر بنوشیم و بیشتر مست شویم. امروز ما بیش از هر زمان دیگری محتاج توجه دیگران هستیم. چون توجه دیگران باعث موجودیت ما می‌شود و اگر در مرکز این توجه نباشیم احساس ناامیدی و سرخوردگی و شکست می‌کنیم. خودمان را بازنده می‌دانیم تا باز بیشتر و بیشتر بدویم. و این یکی دیگر از بازی‌هایی است که با خودمان می‌کنیم تا بیشتر از خودمان بهره‌کشی کنیم. حتی احساس یاس و خشمی که از شکست‌هایمان می‌کنیم، بازی دیگری است که با خودمان می‌کنیم تا بیشتر و بیشتر دستاورد داشته باشیم. و به‌وسیله‌ مقایسه‌ زندگی و دستاوردهای خودمان با دیگران انگیزه پیدا کنیم برای دویدن بیشتر. اگر از این راه برویم حتماً به جایی می‌رسیم که استانداردهای دیروز دیگر آرام و شادمان نمی‌کند؛ چون لذتشان کم شده است. بهترین لذت‌ها هم به‌مرورزمان اثرشان کم می‌شود. و ما چاره‌ای نداریم برای ادامه‌دادن، به زندگی‌مان لذت بیشتری تزریق کنیم و استانداردهای بالاتری را بخواهیم تا باز جان دویدن و جنگیدن تا لب مرگ را داشته باشیم. و این ماجرا و تجربه ادامه دارد تا هرچه داریم و نداریم بگذاریم وسط تا دوباره احساس خوشبختی و آرامش کنیم که نمی‌کنیم؛ چون به مجردی که بایستیم و قانع بشویم دیگر نمی‌توانیم قدم از قدم برداریم و انگیزه‌هایمان از دستمان می‌رود. استانداردها، مدهای فکری و اندیشه‌های منفعت‌طلبانه و مقصدگرایانه هستند که تعیین می‌کنند در این شرایط و مکان تو در چه قالبی باید قرار بگیری و چطور خود را ببینی و به چه سمت و هدفی حرکت کنی و نهایت هم طبق این استاندارد کجا و چطور تمام شوی. این‌طوری است که امروز می‌بینیم؛ مثلاً نسل تازه‌ ما ناگهان هجوم می‌برند به سبک خاصی از الگوهای رفتاری، زیستی و زبانی و خودشان را با آن سبک و قراردادهایش به بند می‌کشند. دنیای مدرن به خودش هنوز می‌بالد که خرافات و سنت‌های دست‌وپاگیر گذشته را نابود و یا از انسان دور کرده است. چه شادی‌ها و احساس پیروزی‌ها در شکست آن خرافات که نکردیم. و امروز ما از خرافاتی کهنه پناه برده‌ایم به خرافاتی مدرن. واقعاً چه فرقی می‌کند که به چه اسم و رسمی خرافات تازه‌مان را بپرستیم. خرافه، خرافه است. امروز ما از دوران جهل مقدس رسیده‌ایم به جهل عمیق. جهلی که دیگر حتی متوجه‌ عمق و نفوذ و تأثیرش در خودمان نیستیم، چون دیگر جزئی از وجود ما شده است. طوری این جهل با بدن، روح و صفات ما یکی شده که نمی‌توانیم از خودمان جدایش کنیم. ما می‌توانیم جعل‌ها و جهل‌های جهان کهنه را شناسایی کنیم و از خودمان دور. چون آنها مثل زالو به پوسته‌ ما می‌چسبند و قابل‌شناخت هستند. اما دیگر حریف جهل عمیق خودمان نمی‌شویم؛ چون تبدیل شده‌ایم به آن جهل. من هستم؛ چون آن جهل هست. جهل‌های مقدس چیزی جدای از ما بودند؛ اما این جهل عمیق چنان آمیخته شده با ما که دیگر معلوم نیست او کجا شروع می‌شود و ما کجا تمام می‌شویم. کشتن جهل‌ها و جعل‌ها یک کار دائمی و همیشگی است. و هنر و ادبیات امروز بخشی از هدفش شناخت جهل‌های عمیق و جداکردن آنها از انسان است. شاید سوال بشود که ادبیات و هنر کلاسیک هم به‌نوعی کارش همین بوده پس چرا ما امروز راه دیگری را در پیش گرفتیم. آثار کلاسیک و حتی مدرن تفاوت عمده‌ای با آثار امروز دارند. آثار کلاسیک یا مدرن مبنایش این بود که برای همه آدم‌ها در همه شرایط فقط یک حکم صادر می‌کرد و همه مخاطبان باید سعی می‌کردند با آن حکم یک‌جوری خودشان را هماهنگ کنند که شدنی نبود. برای همین آن نوع داستان و فیلم و نمایش افول کرد و کارکردش را از دست داد. همچنان که دنیا به‌روز می‌شود نسخه‌ فهمیدن این دنیا هم باید به‌روز بشود. هنر و ادبیات امروز مسئله‌اش این است هر مخاطبی باید باتوجه‌به شرایط و اتمسفرش، خودش مسیر خودش را پیدا کند تا بتواند از میان این جهل‌های عمیقی که دچار شده خودش را بیرون بکشد. دیگر یک نسخه‌ تنها، جوابگوی این شرایط پیچیده و سخت نیست. و یک اندیشه و قاعده‌ کلی و همه‌گیر و همه‌جایی وجود ندارد. برخی از آثار کلاسیک و گاه مدرن حکم‌هایی می‌دادند که جهل مقدسی را شناسایی و نابود می‌کرد. اما همان حکم خودش بر اثر تکرار در شرایط دیگر تبدیل به جهل مقدس دیگری می‌شد. چون آن حکم و تفسیر یک‌بعدی بود. پس برای همه به یک اندازه کار نمی‌کرد. و تو وقتی با آن تفسیر روبرو می‌شدی فکر می‌کردی مشکل از توست که نمی‌توانی مسائل را بفهمی. و درست سر همین پیچ بود که ادبیات و هنر گذشته کارکرد خودش را از دست می‌داد و حتی در تفسیر جهان تازه زبانش الکن می‌شد. چون با دادن نسخه‌ها و حکم‌ها و مفرهای کهنه، مخاطب را به سردرگمی بیشتری مبتلا می‌کرد. و به همین دلیل بود که برخی از منتقدان اعلام کردند هنر و ادبیات دیگر کارایی ندارد و باید کنار گذاشته شود یا صرفاً وسیله‌ای برای تفریح و سرگرمی بشود. آثار کلاسیک یا مدرن با حکم‌های ثابتی که می دادند در حقیقت یک‌جور استانداردسازی را مدنظر داشتند. تک‌بعدی بودند پس سبک زندگی خاصی را به تو تحمیل می‌کردند. و در نهایت هم هر نوع حکم تک‌بعدی‌ای محکوم به شکست است؛ چون اجازه بروز و ظهور اندیشه و تفسیرهای تازه را به مخاطب نمی‌دهد. و این‌طوری بخشی از شخصیت واقعی انسان امروز را ندیده می‌گیرد یا حتی از بین می‌برد. و ما را یک کپی ناقص و بی‌ارزش از یک اثر بزرگ به نام انسان امروز می‌کند. و شالوده‌ محکمی را مقابل ما می‌گذارد که هیچ جوری از آن نمی‌توانیم عبور کنیم. و این‌طوری است که آرام‌آرام در جهل عمیق خودمان فرومی‌رویم و جزئی جداناپذیر از آن می‌شویم. طوری که دیگر معلوم نمی‌شود ما قسمتی از آن جهل هستیم یا آن جهل قسمتی از ماست. شاید به همین دلیل باشد که رجوع مخاطبین ایرانی آن هم در این حد و اندازه به آثار کلاسیک جهان را نمی‌شود امری مثبت و یا مهم ارزیابی کنیم. این بیشتر از آن که جای خشنودی داشته باشد جای فکر و تعمق دارد. چرا مخاطبین اهل فکر یک جامعه این‌طور گیرکرده‌اند در صدسال قبل روسیه و اروپا؟ چرا در آن جهان رفته باید دنبال امروز خودشان بگردند. مشکل کجاست؟ قاعده‌مند کردن انسان باعث می‌شود تو کسی بشوی که نمی‌دانی کیستی و چرا حالا باید آن آدم بشوی. همه‌ ما با تمام جانمان امروز داریم تلاش می‌کنیم تا به آن استانداردی که جامعه مقابلمان گذاشته برسیم و مهم نیست دیگر میان این راه چه چیزهایی را از دست می‌دهیم یا به چه تبدیل می‌شویم. فقط در حال دویدنی دائمی هستیم. می‌خواهیم به آن نمونه و استانداردی که برایمان تعیین کردند برسیم. یا باید قبول کنیم یک آدم شکست‌خورده هستیم یا باید بدویم. برای اینکه نگویند شکست خوردی می‌دوی پی چیزی که اصلاً نمی‌دانی چیست. می‌روی تا ببینی استاندارد تازه‌ جامعه کجاست. و وقتی به آن استاندارد می‌رسی احساس سرخوردگی می‌کنی. چون برای چیزی تلاش کردی که اصلا نمی‌خواهی‌اش و این سرخوردگی تازه اول ماجراهایی است که جلو راهمان خوابیده. چون باید دوباره افق و استاندارد تازه‌ای برای خودت ترسیم کنی تا بتوانی ادامه بدهی. پیامد روشن این استانداردسازی‌ها در ادبیات و هنر امروز ما را به چیزهایی مثل ژانر و ژانرنویسی رسانده است. ژانرنویسی برآمده از چنین جهانی است. در ژانرها هم همه چیز استاندارد خودش را دارد و تخطی از حدود نباید کرد. شاهد رمان‌ها و فیلم‌هایی هستیم که به‌شدت به قواعد و خط‌کشی‌ها اعتقاد دارند و گاه اصلاً بر طبق الگوها نوشته و ساخته می‌شوند. به‌جای آن که این آثار پیشرو و راه‌گشا باشند دنباله‌رو مخاطب و جامعه هستند. جامعه‌ای که پی استانداردها می‌دود به هنرمندانش می‌گوید اگر مرا می‌خواهی باید به استانداردهای من احترام بگذاری و مثل من فکر کنی و نیاز مرا آن طور که من می‌خواهم برطرف کنی. اگر هنرمند بخواهد مقابل جهل‌ها و جعل‌های جامعه بایستد باید هزینه بدهد؛ چون جامعه به او روی خوش ‌نشان نمی‌دهد و طردش می‌کند. این آدم نمی‌تواند یا نمی‌خواهد از قافله‌ استانداردها عقب بماند. انسان امروز می‌داند راه درست کدام است و راه اشتباه کدام. اما نقش کسی را برای خودش بازی می‌کند که این چیزها را نمی‌داند. و این باز یکی دیگر از آن بازی‌هایی است ما با خودمان می‌کنیم. منبع / ایسنا /

محمدرضا کاتب و مرزهای نوآوری







درنگي بر مصايب نويسندگانِ مستقل با نگاهي به تجربه چند دهه گذشته








بیاییم جنایتکار ادبی را محاکمه کنیم




بهره‌كشي نوين از نويسنده در عصر ناشرسالاري






آيا «قدرت» و حاكميت بازار، مهم‌ترين سرمايه‌هاي زبان فارسي را به خدمت «انگيزه سود» درآورده است؟







حسن بني‌عامري





«نشر ايران» در آستانه سقوط و نابودي است. صادقانه‌تر بگويم «وجهه دانايي و آگاهي‌بخشي و روشنفكرانه نشر ايران» آمده بر لبه پرتگاهي عميق ايستاده و هر لحظه ممكن است به «قعر نيستي» بغلتد. اگر همچنان نخواهد باور كند كه بعضي از ناشران آمده‌اند تبديل شده‌اند به «سانسورچي اعظم» به «مافياي نشر»، به «مافياي پخش» به «پولشوي اختلاسگران اقتصادي و سياسي و البته خودشان» به «برده‌دارِ نويسندگان» به «وارثِ هميشگي مالكيتِ فكري آثارشان» به «نابودگرِ فرهنگ و زبانِ اصيلِ پارسي، هنگامِ اولويت بخشيدن به ترجمه آثار خارجي» به «بهره‌كش دسترنج نويسندگان و چپاول آثارشان در چاپ‌هاي زياد و پنهاني»، به «چرخاننده بهره‌بردارِ رسانه‌هاي ادبي» به «گرداننده برنده‌خواه جوايز داستان و شعر» به «اشاعه ‌دهنده ويروس خطرناك و كشنده رُمان ژانر» و ضربه‌زننده به هر آنچه و هر آن‌كس كه بخواهد باعث «عزت و سرفرازي ايران‌زمين و نويسندگان راستينش» باشد. با اين همه اتهام و جرمي كه سزاوار بعضي از ناشران ايراني است، آيا فقط «سانسور» و «مميزي‌هاي دولتي» و «باندهاي مافيايي ادبي»اند كه «قلم‌شِكن» و «نويسنده‌كش» به نظر مي‌آيند؟ يا آنها كه به بهانه سانسور، بعد از اِعمال هر سانسور، موجهانه به خودشان حق مي‌دهند تمام اين بلايا را سر «نويسندگان» و «فرهنگِ كهنِ سرزمين‌مان ايران» بياورند، دست‌شان به تمام اين جرايم آلوده است؟

با وقوع انقلاب، عده‌اي از انقلابيون، برداشتند برخي از ناشران بزرگ و نامي و موفق مثل «اميركبير» و «فرانكلين» و ديگران را مصادره كردند و با اقتدار و با دستور، شايد پنهاني شايد علني، آن ناشران ديگر را «خودي» و «غيرخودي» پنداشتند. يا همان «دولتي و خصوصي» خودمان و كتاب‌ها را قبل از چاپ در مسيري اداري به مميزي سپردند.

نويسندگانِ شهيرِ آن روزگار كتاب‌هایشان را با تمام محدوديت‌ها مي‌بردند در بخش «خصوصي» چاپ مي‌كردند. اگر نويسنده‌اي جوان و خوش‌آتيه مي‌خواست وارد چرخه حرفه‌اي نشر شود، با مرارت‌ها و موانع زيادي مواجه مي‌شد كه اولينش «بررسِ نشر» بود. آنها مترجمان و نويسندگان و شاعران صاحبنامي بودند كه شهرت و علم خودشان و اعتبار نشرشان را خرج هر كسي نمي‌كردند و نويسنده بايد براي چاپ هر كتابش از «هفت‌خوان نشر» مي‌گذشت تا مقبول بيفتد، به همين دليل بود كه «نويسنده شدن در بخش خصوصي» قدر و قيمت داشت و مسيرش مسيري حرفه‌اي قلمداد مي‌شد و اعتبارش با اعتبار نويسنده شدن در بخش «رانتي دولتي» كه هويت نويسنده‌ها را به خودي و غيرخودي تقسيم‌بندي مي‌كرد، قابل‌قياس نبود. نفوذ هم در نشر خصوصي كار هر كسي و به هر قيمتي نبود. پس نشرهاي دولتي آمدند پر و بال بيشتر باز كردند.

يكي از پرنفوذترين‌شان، با اقتدار و با رهبري و با مشاوره نويسنده‌اي ياغي و بوطيقانويس براي داستان و نمايش و فيلم، سعي وافر داشت در «نويسنده‌پروري» از جوانان مستعد آينده‌دار. انديشه «دشمن‌بودگي نويسندگان پيشكسوت تاريخ ادبيات» به اصرار او و حاميان و طرفدارانش به همه قبولانده شد. با سيطره اين تفكر جزم‌انديشانه «شكافي عميق» بين دو نسل از نويسندگان پديد آمد تا جايي كه «آشنايي و ارتباط با بخش خصوصي» و «چاپ كتاب در نشرهایشان» عملي «روشنفكري» و «ضدانقلابي» و «اِلحادي» قلم مي‌رفت و به «كفر» تعبير مي‌شد و «نويسنده خاطي» بايد به «اشد مجازات» مي‌رسيد تا «وسوسه‌شدگان» ديگر عبرت بگيرند و دست از پا خطا نكنند.

«اولين داستان‌نويس شورشي خاطي» كه قرار بود اولين رمانش را در همين نشر نوظهور دولتي چاپ كند، عباس معروفي بود. او با سنت‌شكني در تاسيس نشر خصوصي «گردون» و چاپ رمان «سمفوني مردگان»اش زد تمام معادلات را به‌هم ريخت و ناگهان با راه‌اندازي «مجله» و جايزه ادبي «گردون» و چاپ آثار ديگر جوانان شورشي، خواسته يا ناخواسته، برداشت «رنسانسي ادبي» در «ايران پس از جنگ» پديد آورد. سيمين دانشور و هوشنگ گلشيري و احمد محمود و ديگر پيشكسوتان آمدند او را پاره تن خودشان دانستند و براي اولين‌ بار، در نيمه اول دهه هفتاد، «سد نفوذناپذير و غيرقابل اعتماد نويسندگان دو نسل» شكسته شد. هر دو نسل آمدند مفتخرانه كنار هم ايستادند و دوران تازه‌اي را براي تاريخ ادبيات ايران رقم زدند، اما آيا گذاشتند عباس معروفي به نوشتن‌ها و موفقيت‌هاي ادبي‌اش ادامه بدهد؟

فقط او بود كه در اوج جواني و در اوج پختگي، قلمش به نمايندگي از همه‌مان زد به سيم آخر كه «دارم رماني مي‌نويسم كه فقط جايزه نوبل برازنده‌ش باشه» و همين آرزو كار دستش داد.

«چرا او و چرا نويسنده‌هاي ما نه؟»

هيچ كدام‌مان يادمان نرفته با او و با نشرش و با مجله‌اش و با جايزه‌اش چه كردند و چطور او را از ايران راندند با آن حکم زندان و شلاق و اعدامي كه به دستش سپردند.

هيچ كدام‌مان يادمان نرفته با شهريار مندني‌پور و با مجله «عصر پنجشنبه»اش و با آن «موج‌آفريني ادبي نوين»ي كه بعد از عباس معروفي راه انداخت چه معامله‌اي كردند و چطور او را از ايران راندند، با جاني كه از او و از ديگران به خطر انداختند، در آن اتوبوسي كه قرار بود «مسافران نويسنده و شاعر»ش را به قعر دره ببرد و نابودشان كند. هيچ كدام‌مان يادمان نرفته با بابك تختي و منيرو رواني‌پور و «نشر قصه»شان چه معامله‌‌اي كردند و چطور آنها را از ايران راندند، فقط به جرم چاپ متفاوت‌ترين رمان‌هايي كه ديگران جسارت چاپ‌شان را نداشتند و همين‌طور فروشگاه كتاب‌شان كه شده بود پاتوق نويسندگاني كه شورشي‌تر از ديگران به نظر مي‌رسيدند. رمان «من ببر نيستم پيچيده به بالاي خود تاكم» محمدرضا صفدري و «اسفار كاتبان» ابوتراب خسروي را اولين‌‌بار بابك تختي و منيرو رواني‌پور در نشر متفاوت «قصه»شان چاپ كردند.

هيچ كدام‌مان يادمان نرفته با غلامحسين ساعدي، رضا براهني، بهرام بيضايي، امير نادري، رضا قاسمي و باقي ياغيان اديب‌مان چه معامله‌اي كردند و چطور آنها را از ايران راندند به جرم اينكه آنها فقط مي‌خواستند خود هميشگي خودشان باقي بمانند، نه آني كه ديگران ديكته مي‌كنند.

هيچ كدام‌مان يادمان نرفته با آنهايي كه در ايران ماندند و با تمام كاستي‌ها و جاني كه ازشان در خطر بود، چه معامله‌اي كردند.

هيچ يادمان نرفته در آن نمايش‌هاي باشكوه و پر‌خرج «چهره‌هاي ماندگار» و در آن مراسم «بيست سال داستان‌نويسي ايران در سال 77» و در آن جشن‌ها كه هر ساله بر پا كردند، حتي يك بار هم نام سيمين دانشور و هوشنگ گلشيري و احمد محمود و محمود دولت‌آبادي و اسماعيل فصيح و ديگران را نياوردند.

هيچ يادمان نرفته بهترين رمان‌هاي اين داستان‌نويسان قدرتمندمان هنوز اجازه چاپ ندارند و بهره‌كش‌ترين ناشران ايران دارند اُفستش را به قيمت‌هاي گزاف مي‌فروشند. هيچ يادمان نرفته در يادمان و مراسم «ده سال داستان‌نويسي جنگ» ‌چطور رمان «زمين سوخته»ي احمد محمود با اصرار و با سختكوشي «دو داستان‌نويس جوان و جسور مستقل» به مرحله برتر نهايي رسيد و درست در لحظه آخر آمدند با تحكم حذفش كردند و برداشتند يك «داستان بلند نوجوان» را به عنوان «برترين رمان بزرگسال دهه اول جنگ» برگزيدند! هيچ يادمان نرفته در مراسم «بيست سال داستان‌نويسي ايران در سال 77» چگونه احمد محمود را جلوي چشم آن جمعيتي كه مشتاق ديدارش بودند حذف كردند و برداشتند پرده تالار رودكي را به روي آن «دو يادماني» بستند كه نام احمد محمود را روي يكي از آن دو حك كرده بودند. هيچ يادمان نرفته براي رمان «رازهاي سرزمين من» رضا براهني چه كتاب‌هاي توهين‌آميزي كه در نقدش چاپ نكردند و حالا قرار است مثل رمان «سووشون» و مثل رمان‌هاي اسماعيل فصيح و احمد محمود و ديگر «مغضوبان آن سال‌ها» به چپاول «اقتباس كردن‌هاي ابتدايي مخرب» و ساخت سينمايي يا سريالي‌اش فكر كنند. «پروژه حذف نويسندگان و شاعران انديشمند و راستين ايراني» چه آنها كه از ايران رفتند و چه آنها كه ماندند با موفق‌ترين شكل ممكن اجرا شد و با استدلال موجه هميشگي‌شان كه «آنها غيرخودي‌اند.»

در انتهاي نيمه دوم دهه هفتاد و در نيمه اول دهه هشتاد، با از دست دادن نويسندگان تاثيرگذار و صاحب‌سبكي مثل هوشنگ گلشيري و احمد محمود و ديگران و با ظهور دوم خرداد 76 و آزادي‌هاي نسبي هنري، عرصه براي «داستان‌نويسان جوان جسور متفاوت مستقل» باز شد و ناشران خصوصي، همچنان با همان سختگيري‌هاي هميشگي، به آنها اعتماد كردند و آثارشان را به چاپ سپردند و فصل نويني را در ادبيات و نشر خصوصي ايران رقم زدند.

دو نفر از اين «جوانان مستقل خودساخته متفاوت‌نويس شورشي» معترض و خسته و نااميد از تبعيض‌ها و حق‌خوري‌هاي خودي و غيرخودي ناشران دولتي و حاميان‌شان با علم به اينكه از «پروژه شبيه‌سازي نويسندگان» و «انشانويسي سفارشي»شان در نشرهاي دولتي هرگز ادبيات ناب آفريده نمي‌شود و با علم به اينكه مجازات‌هاي سنگيني مثل عباس معروفي در انتظارشان است، آخرين و داستاني‌ترين و بهترين آثار متفاوت و «چاپ‌نشونده در هيچ نشر دولتي»شان را برداشتند بردند به «ناشران سختگير خصوصي» سپردند.

رمان «هيس» و دو مجموعه داستانِ «دلقك به دلقك نمي‌خندد» و «لالايي ليلي» از آنها چاپ شد و رفت به دست «بزرگان پيشكسوت» و «تعداد زيادي از حرفه‌اي‌هاي داستان و نمايش ايراني» رسيد كه يكايك‌شان با بزرگواري و شجاعتي مثال‌زدني آمدند در مطبوعات آزاد آن روزگار، بدون اينكه حتي آن دو نويسنده «جوانِ مستقلِ شورشي» را از نزديك ديده باشند، از داستان‌نويس بودن هر دوشان و ادبيات ناب و متفاوت آثارشان «نكته‌هاي علمي» فراوان براي مخاطبان پيگير ادبيات داستاني آن سال‌ها برشمردند. سيمين دانشور حتي مثل عباس معروفي و شهريار مندني‌پور دو تا از «قلم‌هاي جلال» را براي آنها هم كنار گذاشته بود، اما و صد اما و صد افسوس كه حمله‌ها از همين‌جا به آن دو داستان‌نويس آغاز شد. هر كس در هر جايگاهي بود، نگذاشت آن دو «قلم جلال» در انظار عمومي و خصوصي به آن دو «داستان‌نويس مستقل شورشي» هديه شود، آن‌هم به دست سيمين دانشوري كه همه از سخت‌پسندي‌هاي ادبي‌اش با‌خبر بودند و مي‌دانستند جايگاه خودش و جلال را به اين سادگي و به همين راحتي خرج هر كسي نمي‌كند.

اين دو نويسنده جوان مستقلي كه خيلي از «مديران فرهنگي آن دوران» آنها را مثل «عباس معروفي دوران گذار» از «خودي»ها مي‌دانستند، برداشته بودند آثارشان را در شورشي علني برده بودند در انتشاراتي‌هايي چاپ كرده بودند كه آنها را «تمام مخاطبان جدي ادبيات» شهره به چاپ آثار هوشنگ گلشيري و ديگر «روشنفكران نامي ايراني» مي‌دانستند؛ و اين را «مديران فرهنگي پاسخگو به مقامات بالاتر» و «اديبان دست‌آموز پرواري و بخيل هميشگي» «ضدانقلاب بودن» و «روشنفكر شدن» و «خروج» می‌پنداشتند و «دهن‌كجي» و «دشمني» و «اِلحاد». در حركتي جمعي، پنهان و آشكار، هيچ ‌كدام از اين «انقلابيون راستين و مخالف‌خوان و سركوبگر هر نوع از روشنفكري الحادي» از پا ننشستند. رفتند در جمع‌هاي خصوصي و عمومي، در مطبوعات، در رسانه‌هاي ملي، در شوراهاي تصميم‌گيري و در كلاس‌هاي آموزشي داستان‌شان آن دو «شورشي مستقل خروج كرده» را «كافر» و «ملحد» و «روشنفكر» و «غيرخودي» خواندند و خودشان و آثارشان را از تمام محافل و رسانه‌هاي رسمي و غيررسمي ادبي‌شان بايكوت كردند تا ديگر كسي جرات شورش و خروج نكند و همچنان همه بروند پايبند باقي بمانند به اصولي كه سنگ بنایش را دیگرانی قبلا گذاشته بودند. و يكي از اصول چه بود؟

«پروژه ضحاك شدگي نويسنده» براي آنها كه خودي محسوب مي‌شدند. منظورم انتخاب يك نويسنده الگو و پيشواست براي تمام نويسندگان همفكر و هم‌طبقه ديگر كه بايد در نوشتن و در فرمانبرداري‌ها از او تبعيت مي‌كردند‌ (شرحش را به تفصيل در مقاله «بياييم جنايتكار ادبي را محاكمه كنيم» در «خبرآنلاين» نوشته‌ام).

تا قبل از خروج اين دو «نويسنده مستقل جسور متفاوت» و تا قبل از چاپ آثارشان در نشر خصوصي، «چاپ داستان‌هاي نويسندگانِ پوشالي ضحاك شده هر دوره» داشت در انتشاراتي‌هاي دولتي در بهترين شكل ممكن اتفاق مي‌افتاد، اما با موفقيت و شهرت اين دو «شورشي اديب مستقل» در محافل ادبي خصوصي و روشنفكري و مُهرِ تاييدِ اديبانِ پيشكسوت بر آنها و بر آثارشان، (درست همان اتفاق خجسته‌اي كه براي عباس معروفي و شهريار مندني‌پور و ديگران افتاد) شوري در دل خيلي از نويسندگان دولتي و بزرگان و حاميان نويسنده‌شان به غليان در آمد كه بيشترشان را وسوسه كرد آنها هم بيايند «متن‌هاي سفارشي»شان را در نشرهاي خصوصي چاپ كنند‌ يا بهتر و عملي‌تر بروند خودشان يك نشر خصوصي بزنند. خب البته خوشبختانه يا شوربختانه تا قبل از رويش نشرهاي خصوصي (يا خصولتي) تازه، آن اتفاق خوش براي اين «نويسندگانِ نازپرورده» هم رقم خورد. چطورش مهم نيست، مهم اين است كه رقم خورد كه يا ممكن است از اقبال بلندشان بوده باشد يا تباني كردن‌شان با دلال‌هاي ادبي‌ يا مرعوب كردن ناشران تازه خصوصي‌شان توسط حاميان هميشگي. هيچ كس در اين مورد هيچ چيز نمي‌داند.

ما فقط مي‌دانيم «صرف چاپ كتاب در بخش خصوصي نيست كه موفقيت مي‌آفريند.»

به اين حاميان «بي چون و چرا» و «چشم و گوش بسته» بايد گوشزد داده مي‌شد كه بايد هوشيارتر مي‌بودند و «ادبيت متن» را هم مدنظر قرار مي‌دادند كه ندادند كه نمي‌توانستند بدهند. نويسنده‌اي را كه با تباني آورده‌اند «نويسنده برتر»ش كرده‌اند و هيچ «ادبيت نابي» در خونش و در اثرش نيست و با سفارش و با حكم آنها به ادبيات حُقنه شده، مگر مي‌شود به زور «دستور» و «بخشنامه‌هاي ضربتي» و «نقشه‌هاي باندهاي ادبي» و «برندگي در جايزه‌هاي فرمايشي» برد به مردم و به ادبيات ايران قبولاند و محبوبش كرد؟ مگر صادق هدايت و ابراهيم گلستان و سيمين دانشور و هوشنگ گلشيري و احمد محمود و ديگران با اين ترفندهاي مكارانه رفتند «داستان‌نويس جاودانه ادبيات ايران» شدند كه بشود از يك «انشانويس خوش‌ذوق» با «تزريق پول براي ترجمه اثرش» يا با «تزريق زور براي برتر شدنش» يك «داستان‌نويس محبوب ايراني و جهاني» ساخت؟ با اصرار «بخشنامه‌هاي فرمايشي علني و پنهان» و با اظهار مديران فرهنگي در هر بخش از هنر - كه «بايد يك «نسخه بدل» از «هنرمندان طاغوتي» در بخش‌هاي دولتي و خصولتي ساخته شود» - بدل‌هاي احمد محمود و جلال آل‌احمد و هوشنگ گلشيري و سيمين دانشور و محمود دولت‌آبادي و غلامحسين ساعدي و بهرام صادقي و ديگران چندان شبيه و موفق از آب در نيامدند و تمام «پروژه‌هاي ملي ادبي ميلياردي»شان شكست كامل خوردند.

از آن طرف در دهه هشتاد تمام توجه «مديران فرهنگي» و «ناشران» معطوف شد به سمت «روزنامه‌نگاران منتقد داستان‌نويس»ي كه در جريده‌هایشان زده بودند بُت‌ها را شكسته بودند و با انتخاب‌هاي متفاوت‌شان در جايزه‌اي كه به نام خودشان برگزار كرده بودند، حالا ديگر داعيه‌ها داشتند در جلب و جذب «مخاطب داستان ناب ايراني». ناشران خصوصي و خصولتي و حتی دولتي در به كارگيري از آنها براي پيشبرد اهداف‌شان تعلل نكردند و آمدند از آنها در «دوران منتقدسالاري» دهه هشتاد «كارمند موجه اديبي» ساختند كه به مرور تبديل شدند به «داستان‌نويسان روزنامه‌نگار منتقد داور جايزه بگير مشاور نشر»ي كه حالا ديگر «داعيه روشنفكري» هم داشتند و مي‌شد ازشان بهره‌هاي ديگر هم برد در «پروژه نويسنده سالاري» بخش‌هاي خصوصي و خصولتي و دولتي.

با همفكري و همدستي سهوي يا عمدي «اتاق فكرهاي اين سه بخش مذكور» و سروري بخشيدن به اين «طعمه‌هاي روشنفكرنماي محبوب و فرمانبر جديد» آن «نقشه تازه آخر» داشت عملي و كامل مي‌شد. ديگر لازم نبود توطئه‌ها بچينند و پول‌هاي زياد و زمان زياد صرف ارعاب و دادگاه و چه و چه كنند تا «نسل مستقل و شورشي داستان ايراني» براي «رهايي از اين تنگناها» براي «اعتراضي دوباره و شورشي ديگر» براي «دوري از متحجران و تماميت‌خواهان و قاتلان خونخوار ادبي» بروند آن تصميم آخر را بگيرند كه يا پا شوند يكايك‌شان مثل غلامحسين ساعدي و رضا براهني و عباس معروفي و شهريار مندني‌پور و منيرو رواني‌پور و رضا قاسمي و قاضي ربيحاوي و يعقوب يادعلي و ديگران از ايران بروند يا مثل غزاله عليزاده و كورش اسدي و شيوا ارسطويي و ديگران خودكشي كنند يا مثل آن «دو نفر جسور مستقل زخمي» و خيلي از «جسوران مستقل زخمي» ديگر بروند آن «عطاها را به لقاهاشان ببخشند» و «خانه‌نشيني اجباري»شان را همان «زندان ابد»ي بدانند كه زندانبانش هميشه خودشانند يا مثل آن «هميشه محبوب هميشه روشنفكر» بروند سپر بيندازند و تسليم شوند و بيعت كنند و صله‌ها بگيرند و بالاها بنشينند و فرمان‌ها به دستور ببرند و همچنان ادعاي روشنفكري كنند.

براي موفقيت اين «نقشه تازه آخر» فقط كافي بود از وجهه ادبي و ژورناليستي اين «كارگزاران وجيه داستان‌نويس در بخش خصوصي» استفاده كنند تا پروژه «نويسنده سالاري نوين» آن «اتاق فكرها» و آن «مديران فرهنگي روشنفكرنماي جديد» به منصه ظهور برسد.

در آن «دوران گذار» دو طرح ملي جنجال‌برانگيز براي «گذر از سانسور» مطرح شد‌ كه در ظاهر پذيرفته نشدند اما در باطن و مخفيانه مقبول افتادند و حتی به شكلي هماهنگ اجرا هم شدند.

طرح اول اين بود كه «مميزي و سانسور را خود ناشران خصوصي اعمال كنند.» يعني همان كساني كه هميشه به نمايندگي از صنف‌شان و به نمايندگي از نويسندگان اديب و شهيرِ نشرشان از «معترضان اصلي» سانسور محسوب مي‌شدند. آنها هيچ كدام‌شان، بنا به اظهارات‌شان در مطبوعات آن روزگار، زير بار اين «ننگ» نرفتند.

طرح دوم را يكي از «داستان‌نويسان مقبول پولدار» و «محبوب مديران فرهنگي تمام دوره‌ها» روي ميز گذاشت‌ كه «به جاي بها دادن به نويسندگان، بياييم ناشران را تقويت كنيم.» چه دولتي و چه خصوصي‌ و اين مقبول افتاد. دولتي‌ها و خصولتي‌ها كه هميشه از اين مواهب بهره‌مند بودند، اما مزه‌اش براي خصوصي‌ها يك موهبت و شگفتي تازه بود كه در «دوران ورشكستگي‌هاي روزمره ناشران» آمد خون تازه در رگ‌های‌شان دماند و دهه نود را از دوران «منتقدسالاري» آورد به دوران «ناشرسالاري» رساند.

همان ناشراني كه يك ساختمان قديمي و يك فروشگاه كوچك در يكي از خيابان‌هاي فرعي و اصلي انقلاب يا كريم‌خان داشتند، همان‌ها كه هر روز در روزنامه‌ها شِكوه و حتی گريه مي‌كردند كه در آستانه تعطيلي و ورشكستگي كاملند، ناگهان و در عرض چند سال صاحب همه‌چيز شدند: ساختمان‌هاي نوِ چندگانه اداري و محفلي، فروشگاه‌هاي جديد و چند شعبه، سوله‌هاي طاق و جفت براي انبار كتاب‌هاي زياد پرتيراژ و كارمندان بي‌شمار و چه و چه.

آنها در دوران شكوفايي تازه‌شان، با بهره‌مندي از اين «مائده‌هاي زميني» انگار نامحدود و با گذر از «افول مطبوعات» و «نابودي جوايز ادبي خصوصي مستقل» و شكست دوران «منتقد سالاري» آمدند با بهره‌گيري از مشاوران نشري كه آن روزها حامل عنوان «داستان نويس روزنامه‌نگار منتقد جايزه بگير» بودند و اين روزها با عنوان پرطمطراق تازه «داستان‌نويس، فيلمنامه‌نويس، نمايشنامه‌نويس، مدرس شاهنامه معلم فرمول‌هاي كهنه داستان» شناخته مي‌شوند به دوران پلشت و دهشتناك و نويسنده‌كش «ژانرنويسي نوين» پا گذاشتند كه امتدادش به «نابودي فرسايشي داستان‌نويسان مستقل كاشف جسور» به «نابودي فرسايشي رمان‌هاي متفكر شهودآميز ضد ژانر» به «نابودي كامل ناشران جسور متفاوت كوچك» به «نابودي كامل كلمه كهن پارسي» و به «نابودي عمدي فرهنگ و تمدن ايران باستان»مان خواهد انجاميد.

«ناشر خصوصي روشنفكر» و «داستان‌نويس منتقد روزنامه‌نگار»ي كه روزگاري مدعي «حق‌طلبي و بُت‌شكني و روشنفكري ادبي» بودند و به «هر قدرت فاسدي در هر جايگاهي» مي‌تاختند با دستيابي به اين «قدرت ناميراي تازه» و به اين «جاه و جلال مرعوب‌كننده» بدون ترس از هيچ «مخالف‌خوان» و «هيچ نقد»ي باپشتوانه «بودجه پنهاني وعده داده شده» و «شكوه و جلالِ امپراتوري نشر»شان هر كاري را «موجه و لازم و انجام شدني و ماندگار» جلوه مي‌دهند.

اول: «به سلطه كشيدن نويسندگان» يا همان «برده‌داري نوين انسان هوشمند قرن 21» با عقد قراردادهاي تحقيرآميز و ننگيني كه «سهم نويسنده» از آن فقط پولي ناچيز از درصدي از پشت جلد كتاب است (كه بعضي‌هایشان از دادن همين كم هم امتناع مي‌كنند) و سهم ناشر با اقتدار تمام «حق اقتباس» است و «حق ترجمه» و «حق هر عايدي نشر يا نمايشي ديگر»ي كه از اثر حاصل مي‌شود.

دوم: جهت ‌دهي به نويسندگان براي نوشتن آثار «سهل‌الوصول فرماليته جواب پس داده يكبار مصرفي» كه هيچ سِنخيتي با «ادبيات ناب» ندارند و فقط به درد «ويترين رنگارنگ» و «سبد خريد تجارتخانه»ای مي‌خورند كه عنوان شيك و مجلسي «ناشر خصوصي مستقل» را يدك مي‌كشد.

ناشري كه نويسندگان جوان و آتيه‌دارش را با ارعاب «چاپ‌هاي بعدي» به بردگي مي‌كشد، ناشري كه آثار «مغضوبين مستقل نافرمان»اش را علني و حتی تا 20 سال به چاپ‌هاي بعدي نمي‌سپارد تا عبرت سايرين شوند، ناشري كه با پشتوانه «ژانرنويس اعظم»اش برمي‌دارد به همه «موضوع انشا» مي‌دهد كه بايد رمان‌شان را با اين «فرمول‌هاي قطعي بي‌بديل نويسنده‌كش» بنويسند، چه فرقي دارد با آن «سانسورچي اعظم»ي كه نمي‌گذارد «كتاب متفكر و مانا» چاپ شود و برمي‌دارد كلمه‌ها را «فلك» مي‌كند و نويسنده را «تحقير» و ادبيات نابش را «تحميق»؟

يكي نيست بيايد بپرسد «با اين «سانسورچيان خصوصي پست‌مدرن روشنفكر برده‌دار مدعي فرهنگ» چه بايد كرد؟»

اول بايد خودشان را به خودشان در «آينه نقد» نشان داد تا فكر نكنند از هر انتقادي «مبرا و مصون» هستند و دارند درست‌ترين كار ممكن را انجام مي‌دهند. بعد اگر «عبرت» نگرفتند و «طرحي نو» در نينداختند و به «برده‌داري»شان ادامه دادند، فقط كافي است يادشان بياوريم كه «سرعت پيشرفت علم و نحوه ارائه «روايت‌هاي ناب» آن‌قدر شگفت‌انگيز و در دسترس و سهل‌الوصول شده‌اند كه شايد در آينده نزديك ديگر حتی به هر جور «ناشر» و به هر جور «اداره سانسور» و به تمام بازي‌هایشان هيچ نيازي نداشته باشيم.»

يك نمونه كوچك و عادي‌اش چاپ POD. «سرويسي براي چاپ» كه در آن «كتاب‌هاي ناياب چاپ شده» را با اجازه از ناشر و با سفارش مخاطب خاص برمي‌دارند در يك يا چند نسخه چاپ مي‌كنند و مي‌برند به دست سفارش‌دهنده‌اش مي‌رسانند. اگر روزي برسد كه ديگر اداره سانسوري نباشد‌ و اصلا‌ گيريم كه باشد و چاپ POD يا هر گونه پيشرفته ديگري به درجه‌اي از تكامل برسد كه برود با «خود نويسنده مستقل» آن «قرارداد كلان» را ببندد، ديگر ايران به «هيچ ناشري» احتياج نخواهد داشت كه خصوصي يا خصولتي يا دولتي‌اش بردارد او را به «بردگي» بكشاند و قلمش را به سمت «ژانرنويسي» يا هر پروژه «نويسنده‌كش» و «از پيش شكست‌ خورده»ي ديگري ببرد.

پيشنهادم براي «داستان نويسان ايراني مستقل آزاده»اي كه نمي‌خواهند برده هيچ «ناشر» و هيچ «سانسورچي» و هيچ «استادِ متينِ تاريخ مصرف‌دار»ي بشوند اين است: زندگي را با تمام وجودتان تجربه كنيد و فقط از ادراكات و كشف و شهود شخصي خودتان بنويسيد. از هر كلاس داستان‌نويسي با هر تضميني پرهيز كنيد. به هيچ كس «استاد» نگوييد كه استاد در درون شماست. اگر مي‌خواهيد صاحب نگاه و سبك شخصي خودتان بشويد. در گعده‌هاي ادبي و جلسه‌هاي نقد و جمع‌هاي خودماني فقط خودتان بمانيد و شبيه هيچ كس نشويد، حتی اگر به ضررتان تمام شود. قلم‌تان را به هيچ سفارش و سفارشگر خودي و غيرخودي نفروشيد، چون شما قرار است فقط از دل و براي دل خودتان بنويسيد. نسخه بدل هيچ نويسنده مشهوري نشويد كه اصلش را در تاريخ ادبيات‌مان هميشه موجود داريم. فريب بازار داغ «ژانرنويسي» را نخوريد و فقط داستاني را بنويسيد كه كامل شبيه خودتان باشد. به هر سانسوري، چه خصوصي چه دولتي، تن ندهيد. رك‌تر بگويم كتاب‌تان را به هيچ «ناشر ايراني» نسپاريد كه قراردادشان فقط «قرارداد بندگي» است و امضا كردنش «فروش فكر و تن» است به «ناشر» و به «سانسورچي» و به تمام آنها كه از قِبل «تفكر شخصي و ناب شما» خيلي بيشتر از شما بهره مي‌برند.

روزگار عاقبت يك روز به كامِ ما «داستان‌نويسانِ مستقلِ آزاده ايراني» هم خواهد چرخيد، اگر بدانيم نبايد «تن به هر ذلتي» بدهيم، خصوصا «ذلت چاپ كتاب» در دوران «ناشر سالاري» دهه اول سال 1400 شمسي.

گروه هنر و ادبیات : این نوشتار فتح‌بابی است در خصوص مشکلات و مصائب صنعت نشرآثار ادبی در ایران. روزنامه اعتماد برای انتشار همه دیدگاه‌ها از جمله ناشران و نویسندگانی که پاسخی به این نوشتار دارند، آماده‌است.

تولدِ «جنبش ادبي ما»

هر تريبوني كه در داخل و خارج ايران به دست هر داستان‌نويسي سپرده شده، با هر طرز تفكري كه داشته و از هر باندي كه بوده، فقط گفته «من». گاهي هم گفته «فقط كتاب‌‏هاي من». كمتر پيش آمده تا او از «ما» بگويد. يا از «كتاب‌‏هاي ما». رسانه‌هاي رسمي هم كمتر پيش آمده كه روي «خانواده بودن» داستان‏‏نويسان ايراني مانور بدهند، چون اصلا چنين فكري و چنين اتحادي هيچ‌وقت وجود نداشته يا نگذاشته‌اند وجود داشته باشد. با تولد اين متن و طرح «ما بودگي» داستان‌نويسان، فكر يك «جنبش ادبي» با «رسانه‌اي مستقل» آمد جلوه‌گري كرد كه «متعلق به تمام داستان‌نويسان ايران باشد» و بيايد حكم «با ما باش، يا بر ما باشِ» هميشگي هر باندي را باطل كند و از «ما» بگويد و از تمام حرف‏‌هاي ناگفته و اسرار مگويي كه در تمام اين سال‌ها در دل تك‌تك‌مان نهفته بوده و بنا به هر دليلي فرصت ابراز يا فريادش را نداشته‌ايم. اسمش شد «جنبش ادبي ما» (جام) تا صاحبانش يكايك داستان‌نويسان ايران باشند. تا هر كس در رسانه شخصي موبايل خودش بتواند زير پرچم «جنبش ادبي ما» بيايد نظريه‌هاي تئوريك و كتاب‏‌هاي خواندني و بي‌اخلاقي‏‌ها و بي‌قانوني‏‌هاي باندي و چه و چه را با زباني منطقي و شجاعانه بيان كند. داستان و داستان‌نويس ايراني اين «خانه تكاني روح» و اين «رنسانس ادبي» را احتياج دارد تا همه با هم و يكصدا صاحبش باشيم و از ابراز و فريادش نهراسيم. متن اين «دادخواهي ادبي» به نمايندگي از تمام داستان‏نويساني نوشته شد كه در تمام اين 46 سال ظلم‏ها در حق آنها روا داشته شده بوده و حالا همه‌مان به اميد روزهاي بهتر با هم پيمان مي‏بنديم كه در اتحادي همه‌جانبه بنشينيم متن‏‌هاي بعدي و بعدي و بعدي را، دليرانه‌تر و افشاگرانه‌تر، به دست بعدي و بعدي و بعدي بنگاريم تا بعدها با سرفرازي به همه ثابت كنيم كه «قبيله قلم» هم مي‌تواند «ما» باشد، مي‌تواند از «ما» بگويد، مي‌تواند ادبيات نابش را در قلب مخاطبان ايراني و جهاني زنده و جاودانش كند.

ارسال دیدگاه شما





بیاییم جنایتکار ادبی را محاکمه کنیم









حسن بنی‌عامری










بیاییم جنایتکار ادبی را محاکمه کنیم








رسیدن به قدرت مطلق، خصوص در ادبیات، می‌تواند هر داستان‌نویسِ متین و خوش‌آتیه‌یی را به جنایتکاری ادبی تبدیل کند. به «ضحاکی ماردوش» که برای زنده ماندنش باید داستان‌نویسان دیگر را به بَند بِکِشد، یا بُکُشد، یا به خودکشی وادار کند، یا از ایران براند، یا به فقر و فلاکت برساند، یا از نوشتن تا آخر عمر بازدارد.

«مگر داستان‌نویس هم جنایتکار می‌شود؟»

چراغِ اولِ «پروژه‌ی ضحاک‌شدگیِ نویسنده» را در این چهل‌وشش ساله یک چریکِ ادبی آمد روشن کرد. کُماندویی زندان‌رفته و هوشمند، غرق در مطالعه‌ی داستان‌ها و نمایشنامه‌های اصیل ایرانی، و تحت تأثیر مستقیم صادق چوبک و غلامحسین ساعدی و جمال میرصادقی و اسماعیل فصیح و احمد محمود و دیگران، بدون این‌که هیچ نامی هیچ‌وقت از آن‌ها و تأثیرشان ببرد، برداشت کتابی بوطیقاوار نوشت برای آن‌ها که نباید سراغ کتاب‌های نویسندگان طاغوتی می‌رفتند و باید داستان را با همین احکام و با همین فرمول‌های قطعی او می‌نوشتند. همین بوطیقا را علنی‌تر برای سینما هم تجویز کرد. برداشت رمان‌ها و نمایشنامه‌ها نوشت و فیلم‌ها ساخت، با همان فرمول‌های شخصی‌اش، تا به نمونه‌ی عینی آثارش هم رجوع شود و او همچنان «پادشاهِ بی‌رقیبِ ادبیات و سینمای ایران» باقی بماند. که نماند. زد علیه خودش و طرفداران پر و پا قرصش شورش کرد، فیلم‌هایی ساخت شبیهِ فیلم‌های طاغوتیانِ فیلمسازی که روزی مدعی شده بود باید با آرپی‌جی زدشان، یا با نارنجکِ ضامن‌کشیده به دیدارشان رفت. او رفت، اما تفکر و خصلتِ «ضحاک‌شدگیِ ادبی و سینمایی»اش را برای مریدان پنهان و آشکارش باقی گذاشت. و اصلاً مَنِشِ دیکتاتورمآبانه‌اش، با پذیرش کامل، آمد در هر شاخه‌یی از مدیریت هنر ایران ریشه دواند. در سینما تا الان فیلم‌ها باید به صلاحدید و با فرمول‌های عده‌یی خاص ساخته شوند. و در ادبیات، بعد از گذر از هفت خانِ سانسور، نویسنده باید مُریدِ باندِ مافیاییِ خاصی باشد تا بتواند نویسنده باقی بماند.

چراغ بعدی را سه نویسنده‌ی خوش‌فکر و خوش‌آتیه‌ی دیگر روشن کردند. آن‌ها هر سه نفرشان ادبیاتِ نمایشی می‌خواندند و نمایشنامه‌ها و داستان‌های کوتاه‌شان را، با احترام به پیشینیانِ معاصر، در ادامه‌ی «سنت روایی ایرانی» می‌نوشتند و هدف‌شان بالندگی و شکوفایی هنر ایران‌زمین بود، منتها به دست جوانانی که آمده بودند هنر انقلابی بیافرینند. یکی‌شان رُمانی قدرتمند نوشت و دست‌نویسش را داد به آن دوستی که در کنار نویسندگی‌اش داشت نشری ادبی و وَزین را مدیریت می‌کرد و آثار نویسندگان و شاعران جوان آتیه‌دارِ انقلابی را به چاپ می‌سپرد و در حد خودش غوغا هم به پا کرده بود. آن رُمان تمام مراحل چاپش را در همین نشر گذراند و در لحظه‌ی آخر، هنوز نمی‌دانیم چرا، با اسم نشر تازه‌ی خود نویسنده چاپ شد. اسمی که بعدها روی جلد «مجله‌ی داستانی» و روی «اولین جایزه‌ی ادبی ایران» هم حک شد و غوغاها به پا کرد برای نویسنده و رمانِ مَحضش و رمان‌های بعدش و موج‌آفرینیِ حقش.

هوشنگ گلشیری و دیگر پیشکسوتانِ داستان‌نویسی آمدند او و رُمانش را ستودند و حتی سیمین دانشور برداشت قلم جلال آل‌احمد را به او هدیه داد. اما تنگ‌چشمیِ دیگران آمد حُکم اعدام به دست نویسنده‌ی جسورمان سپرد و او مجبور به ترک سرزمینش شد و آرزوی جایزه‌ی نوبلی را که سزاوارش بود با خودش به گور برد. او دومین «یاغیِ ادبیِ قربانی» بود که نتوانست الگوی رام و متینی باشد برای جوانان داستان‌نویس تازه و برای مدیرانی که همه را مطیع می‌خواستند و در جبهه‌ی مقابل نویسندگان پیشکسوت روشنفکر. پس تمام مدیران فرهنگی تمام سرمایه‌گذاری‌شان را گذاشتند روی نفر سومِ این گروه. که نمایشنامه‌نویس و داستان‌نویسی قدر بود. و مدعیِ شاگردیِ گلشیری. آن‌ها امیدها به او بستند، تا الگویی بی‌رقیب و بی‌بدیل باشد. که شد. که حتی ظاهرش هم شبیه دیگران نبود و با این حال شد آن الگویی که باید می‌شد. صورتِ شش‌تیغه، سبیلِ دُم‌عقربی، موهای فِرِ بلندِ رها، پیراهن آستین‌کوتاه رنگارنگ، و شلوارِ لیِ آخرین مدلش ظاهر نویسنده‌ی دلخواه‌شان نبود، اما او نویسنده‌ی دلبرِ دلخواه‌شان شد، آمد سَرور و الگوی همه شناخته شد، جایزه‌ها به سمتش سرازیر شد، رمان‌ها ازش چاپ شد، خصوص رمانی انقلابی و ده‌جلدی (لابد در تقابل با «کلیدرِ» دولت‌آبادی) – که بعدها تلویزیون برداشت سریالش هم کرد و آن‌قدر بی‌مایه و ابتدایی از آب درآمد، که با آن همه خرجی که تراشیده بود، نیمه‌کاره رهاش کردند و در نهایت نویسنده و تمام آثارش به فراموشخانه‌ی تاریخ سپرده شدند. این روزها از آن نویسنده‌ی سوم حتی خودشان هم یاد نمی‌کنند که چه سرمایه‌ها به باد داد تا او و آثارش در تقابل با نویسندگان پیشکسوت معاصر و آثار ماندگارشان گردن‌فرازی کند.

با وجود شکست در پروژه‌ی «ضحاک‌شدگیِ نویسنده» باز مدیران فرهنگی برداشتند تک‌به‌تک، با همان فرمولِ ناکارآمدِ قدیمی، دیگری و دیگری و دیگری را مُجِدّانه جایگزین نفر سوم کردند تا آن‌ها الگوی جدیدِ «نویسندگانِ مطیعِ تازه و قدیمی»شان و حریفِ مثلاً قدرتمندِ «داستان‌نویسان پیشکسوت» و آن «یاغیانِ جوانِ جسورِ تازه از گردِ راه رسیده» باشند.

تبلیغِ اغراق‌آمیز و روشنفکرنمایِ این نویسندگان و آثارشان در رسانه‌های رسمی و غیررسمی، چاپِ مکررِ چندده‌تایی و حتی صدتاییِ آثارشان در نشرهای خصوصی و خصولتی و دولتی، تشکیلِ صف‌هایِ صوریِ خرید کتاب، برپایی نقدهای ستایش‌آمیز عمومی و دانشگاهی، نوشتن پایان‌نامه‌ی دکترا از مجموعه‌ی آثار یا اثری خاص، ترجمه به زبان‌های زنده‌ی دنیا، شرکت در نمایشگاه‌های کتاب خارجی، سخنرانی‌های ادبی در کشورهای دوست و همسایه، پست‌های مدیریتیِ چندگانه، قراردادهای چندده‌میلیونی با ناشران مختلف، حق اقتباس سینمایی فقط از آثار آن‌ها، و این روزها سفیدشویی و روشنفکرنمایی، که خودش حکایتی عجیب و باورنکردنی و روزمره شده در این وانفسای سیاسی.

در قانون سیاستِ داخلی و خارجیِ سرزمین‌مان ایران همیشه دو طیف مدیریتی وجود داشته، که در نیمه‌ی دوم دهه‌ی هفتاد قرعه به نام آن دیگری افتاد و مدیران فرهنگی‌شان با آزادسازی مطبوعات و، تا حدی آزادی قلم، زمینه‌ساز ظهور و حضور نویسندگان جوان مستعدی شدند، که هم داستان‌نویسان خوش‌آتیه‌یی بودند، هم منتقدانی دانا و نظریه‌پرداز، هم روزنامه‌نگارانی حرفه‌یی و سنت‌شکن. ظهور این «داستان‌نویسانِ منتقدِ روزنامه‌نگار» باعث شد ما از دورانِ «نویسنده‌سالاری» بیاییم برسیم به دوران «منتقدسالاری». یا به عبارتی از «پدرسالاری» به «فرزندسالاری». صادق هدایت و ابراهیم گلستان، آن آغازگرانِ سنت‌شکنی که مدرن‌تر و متفاوت‌تر از زمانه‌شان بودند، در اوجِ نافهمیدگی و نادیدگی‌شان توسط دیگران، هر یک به طریقی آمدند «منِ ادیب»شان را در تاریخ ادبیات‌مان به ثبت رساندند. اول با آثار به‌شدت متفاوت‌شان، و بعد با لحن جسور و روشنفکرانه‌شان، آمدند به همه ثابت کردند که متفاوت‌تر و ماندگارتر از مُتَحَجِرانِ زمانه‌شان هستند. در نسل بعد از آن‌ها هوشنگ گلشیری و

رضا براهنی، باز هم در اوج نافهمیدگی و نادیدگی‌شان توسط خودی و غیرخودی، در کِسوتِ منتقد ادبی و معلم داستان، هر کدام‌شان با شیوه‌ی خودشان آمدند «منِ ادیب»شان را به دیگران شناساندند. اول با نقدهای علمی‌ و نظریه‌پردازانه‌شان روی آثار دیگران و خودشان، و بعد با پرورش یا شکار شاگردان مستعدی که از زیر خِرقه‌ی آن‌ها در بیایند و «قلمرو پادشاهی داستان» را بعد از آن‌ها و با صلابت آن‌ها و با یاد و نام آن‌ها حکمرانی کنند. «پدرسالاریِ ادبی» همین‌جا اتفاق می‌افتاد. که در دوران «نویسنده‌سالاری» باید آن «داستان‌نویسِ پیشروِ تنها» یی که در زمانه‌ی خودش فهمیده نمی‌شد، می‌رفت علیه «ادیبانِ سنتیِ» روزگارش شورش ادبی می‌کرد، می‌رفت خودش و آثار متفاوتش را برتر از دیگران می‌دانست، می‌رفت برای سلطنتِ «منِ ادیب»اش تاجگذاری می‌کرد، می‌رفت لشکری از پسران تنی و ناتنی برای خودش فراهم می‌ساخت، تا با «خِرقه‌بخشیدن به جانشینانِ برگزیده»اش، بعد از مرگش، همچنان در ذهن و دل اهالی ادبیات‌مان همان «پادشاهِ داستان» باقی بماند.

گلشیری را ما در اوجِ دورانِ «منتقدسالاری» از دست دادیم. در اواخر دهه‌ی هفتاد. و در نهایتِ شکوفاییِ مجله‌ی وَزینش «کارنامه». که سنت‌شکنی‌ها کرده بود در نظریه‌پردازی‌هاش و در روابط جدل‌آمیزش با محمود دولت‌آبادی و احمد محمود و رضا براهنی و دیگران. یعنی حتا می‌شود گفت با دنیا به صلح رسیده بود و خِرقه تهی کرده بود از تمام علایقش، با آن عرفانی که با تمام وجود به آن رسیده بود. اما بعد چه شد؟ با ظهور نویسندگان سنت‌شکن و جسوری مثل محمدرضا کاتب و شهریار مندنی‌پور و محمدرضا صفدری و حسین سناپور و دیگران، و چاپ آثارشان در انتشاراتی‌های خصوصی‌یی که کتاب‌های دولت‌آبادی و گلشیری و ادیبان نامی دیگر را منتشر کرده بودند، ادبیات ایران و صنعت نشر آمدند نفس تازه کشیدند و با نقدها و مصاحبه‌ها و جایزه‌های ادبی تازه و شوری که در فضای ادبی دهه‌ی هشتاد راه افتاد، فصل نوینی آغاز شد که می‌توانست نویدبخش حضوری جهانی برای داستان ایرانی باشد. اما نشد، نتوانستند، نخواستند، نگذاشتند. «مدیرانِ فرهنگیِ شورشیِ جدید» آمدند «پروژه‌ی ضحاک‌شدگی نویسنده» را جامه‌یی تازه دوختند و بر تنِ «نویسندگانِ منتقدِ روزنامه‌نگار»ی پوشاندند، که حالا دیگر داعیه‌ی روشنفکری هم داشتند، با چاپ کتاب‌هاشان در «نشرهای خصوصی» و با نقدها و مصاحبه‌ها و جشنِ امضاها و محفل‌ها و بَرَندگی‌ها در جایزه‌های طاق و جفت ادبی.

سرمایه‌گذاری روی آن‌ها آغاز شد. خصوص به دست بعضی از ناشران خصوصی و خصولتی. آن‌ها را می‌بردند «مشاور نشر»شان می‌کردند، تا بعد از مرگ گلشیری و محمود و فصیح و دانشور و دیگران، هم بروند نسل جدید داستان‌نویس را شکار و جذب کنند، هم در شمایلِ «مواجب‌بگیر» بنا به وظیفه‌شان بروند در جَریده‌های مشهورشان نشر و نویسنده‌ی تازه را تبلیغ کنند، هم در جایزه‌هایی که این «کارمندانِ مُوجهِ ادیبِ»شان رفته‌اند با تبانی داورشان شده‌اند، کتاب و نشر و نویسنده‌های تازه شکارشده‌شان را ببرند به مردم بشناسانند. یا به عبارت دیگر، آن‌ها را به زور و با توطئه‌یی قبیله‌یی ببرند حُقنه کنند به مردم و به جامعه‌ی ادبی، به واسطه‌ی دوستی و هر مصلحتی که هر کدام‌شان در موقعیت تازه‌شان به دست آورده‌اند.

«ضحاک‌شدگیِ» بعضی از این «داستان‌نویسانِ روزنامه‌نگارِ منتقدِ داورِ جایزه‌بگیرِ مشاورِ نشر» به جایی رسید، که یکی‌شان به نمایندگی از همه‌شان آمد علنی و در یکی از روزنامه‌هایشان با وقاحت تمام اعلام کرد که «هر کس می‌خواهد در ایران داستان‌نویس موفقی شود و در این کسوت باقی بماند، باید به حلقه‌ی ما بپیوندد.»

مثل آن دو فیلمسازِ سوگلیِ نازپرورده که با عصبانیت اعلام کردند «تا ما هستیم، چرا تازه‌کارها باید فیلم بسازند؟»

فقط کسی می‌تواند این قدر وقیح و این قدر در وقاحتش عصبانی باشد، که پشتش به حامیانی قدرتمند و مانا گرم باشد.

با فروکش کردنِ تب مطبوعات، حذف جایزه‌های ادبیِ خصوصی، و تعطیلی طولانی‌مدتِ یکی از ناشران معتبر، به تقلید از موفقیتِ شاگردپروری و نظریه‌پردازیِ گلشیری و براهنی، در فکر بعضی از فرصت‌طلب‌هامان «تبِ آموزشِ داستان‌نویسی» جان گرفت، تا با حَربه‌ی آموزش داستان بروند بشوند آن «داستان‌نویسِ روزنامه‌نگارِ منتقدِ داورِ جایزه‌بگیر»ی که حالا دیگر «مشاورِ نشرهای خصوصی معتبر» هم هستند و با آن کلمه‌ی «استاد»ی که زینت‌بخشِ نام‌شان شده، بتوانند با خیال راحت و با وجود حواریونی که ازشان کتاب چاپ کرده‌اند و همیشه پشتیبان بی‌چون و چرای همدیگر بوده‌اند، همچنان در زیستی مسالمت‌آمیز به «ضحاک‌بودگیِ» خودشان و به «بَرده‌بودگیِ» نویسندگانِ زیرِدست و ناشران معتبرشان ادامه بدهند.

تعطیلیِ بیش‌ترِ جایزه‌های ادبیِ تأثیرگذارمان به دست همین «بوقلمون‌صفتانِ روشنفکرنما» اتفاق افتاد. که با وقاحت تمام دو سَره بار می‌زدند. بعضی‌هاشان حتا می‌رفتند با ناشران دولتی و خصولتیِ معتبر قراردادِ رمانِ چندجلدی هم می‌بستند. آن‌ها در حذف نویسندگان مستقلی که روح‌شان را به آن‌ها و به هیچ باند مافیایی دیگری نفروخته بودند نقش مؤثر داشتند. و همین‌طور در حذف جوانان آتیه‌داری که حضور بیش‌تر و تأثیرگذار خودشان و آثارشان می‌توانست خطری جدی برای آینده‌ی شغلی آن‌ها و مافیای باندهاشان باشد.

فقط این‌ها نیست. در بحث نظری و تئوری‌پردازی ادبی هم، با پشتوانه‌ی داستان‌ها و کتاب‌های نقد و نظریه‌های ادبیات دنیا، و بدون در نظر گرفتن تمدن باشکوه و چندین هزار ساله‌ی ایران، و بدون در نظر گرفتن سنتِ رواییِ هنوز ماندگارِ پارسی‌مان در روایتِ هر گونه از داستان (که دست‌کم چند هزار سال قدمت دارد)، برداشتند داستان و رمان را با نظریه‌ها و فرمول‌های فرهنگ‌های دیگر ترویج کردند و هرگز نخواستند به این باور بومی برسند که «حداقل شاهنامه‌ی فردوسی‌مان سرشار از داستان‌های تاریخی و فلسفی و اساطیری و پهلوانی و جنگی و عاشقانه و گونه‌های دیگر است، که نگاه و لحنش گاه واقع‌گراست و گاه جادویی و گاه تراژیک و گاه هر آن چه و حتا شاید بیش‌تر از آن چه که دیگران بعد از تمدن و فرهنگ ما در فرهنگ روایی‌شان به ثبت رسانده‌اند.»

دلیل نمی‌شود اگر ارسطو و دیگران آمده‌اند فرمول‌ها و تئوری‌های ابتدایی روایت را پیش از ما طبقه‌بندی کرده‌اند، پس آن‌ها پیشقدم در علم روایت بوده‌اند. اگر ما فیلسوف و نظریه‌پرداز ادبی نداشته‌ایم، نباید یادمان برود که روایت پارسی‌مان قدمتِ دست‌کم هزار ساله دارد و فقط یک فردوسی‌مان آمده یک‌تنه تمام بارِ روایت و آموزش علم روایت را با شاهنامه‌اش به دوش کشیده. تازه اگر نخواهیم یادِ «هزارافسانِ ایرانی» (یا همان هزار و یک شب) و داستان‌پردازی‌های نظامی و سهروردی و سعدی و ناصرخسرو و بیهقی و جوینی و مولوی و دیگر و دیگرتران بیفتیم.

و اما «ژانر ادبی»، که مروج آگاهانه‌اش باز همین جانیانِ کوته‌فکری بوده‌اند که به شنیدن اسم «استاد» همچنان تشنه‌اند و همچنان می‌خواهند داستان و داستان‌نویس ایرانی و زبان اصیل پارسی را به مسلخ و به فراموشخانه‌ی مرگ بسپارند. در یک «حکم نانوشته» و از زبان چند نفرشان و با حمایت ناشرانی که به آن‌ها اعتماد کرده‌اند، می‌روند با نویسندگانی قرارداد «رمان ژانر» می‌بندند، که هر کدام‌شان می‌توانند بعدها و با سخت‌کوشیِ منحصربه‌فردِ خودشان تبدیل به نویسندگان صاحب‌سبکی بشوند که همگی به آن‌ها ببالیم، اما متأسفانه با تن دادن به این گونه از نوشتن و با تمرکزشان بر فرمول‌های تجربه‌شده و دستِ چندمِ رمان‌های جنایی یا پلیسی یا جنگی یا عشقی و چه و چه، به نازل‌ترین نوعِ نوشتن ترغیب و تشویق می‌شوند و در نهایت می‌روند تهی می‌شوند از بارقه‌های نبوغی که صاحبش بوده‌اند و می‌توانستند با بهره‌گیری هوشمندانه از آن‌ها داستان ناب ایرانی بیافرینند و همه را با خواندن آن‌ها شگفت‌زده کنند.

دو حکمِ «فرمولِ داستان را ما از دیگران آموخته‌ایم» و «بیایید رمانِ ژانر بنویسیم»، دو فریب بزرگ است از جانب کوته‌نظرانِ پیر و جوانِ تنگ‌چشمی که، خواسته یا ناخواسته، نمی‌خواهند زبان پارسی‌مان را زاینده و مانا ببینند و دارند تمام تلاش‌شان را می‌کنند تا «نویسندگانِ کاشفِ نوجویِ شهودی‌نویسِ جسور»مان هیچ‌گاه پا را از مرزهای تعریف‌شده‌ی آن‌ها فراتر نگذارند و نروند به دنیاهای روایی جدیدتر و ناب‌تر برسند. به محض «تشعشعِ بارقه‌ی نبوغِ روایت» در هر نویسنده‌ی نوجویی، باندهای مافیایی خصوصی و خصولتی و دولتی، سعی در جذب او و در نهایت حذف او از «چرخه‌ی تفکر روایت ناب» می‌کنند و از او «بَرده‌یی فرمانبردار» می‌سازند، که یا باید «ضحاکی ماردوش» شود و دیگران را «مرعوبِ روایت و حضورش» کند، یا باید تن به «بردگی» بدهد و «مریدِ جانفدایِ ضحاک» و «باندِ مافیایی»اش بشود.

چشم که بچرخانی و واقع‌بین اگر باشی، از این «باندهای محفلی ادبی» در ایران زیاد می‌بینی. و همین‌طور نویسندگان جسوری که به این باندها باج نداده‌اند. تعداد این نویسندگان کم نیست. بعضی‌هایشان جوان‌اند، بعضی‌هاشان قلبی جوان دارند. جوان‌ترها به دور از هیاهوهایِ مافیاییِ «تهرانِ مخوف» و «ضحاک‌پسندی»هاش، با ایمان و با اعتمادبه‌نفسی راسخ و با جسارتی کاشفانه، همچنان دارند در خلوت می‌نویسند و چشم‌شان به آن نویسندگانی روشن است که با قلبی جوان همچنان دارند داستان‌هایی جسورانه و کاشفانه و متفاوت می‌نویسند و بهای این جسارتِ کاشفانه‌ی تفاوت را هم رفته‌اند پرداخته‌اند.

یکی‌شان محمدرضا کاتب، که دوره‌های متفاوت نوشتن دارد و از بعد از رمانِ «هیس»، با همدستیِ همین باندهای مافیاییِ دولتی و خصولتی و خصوصی، از بیش‌تر جایزه‌های ادبی کنار گذاشته شد، تیراژ کتاب‌هایش کم انگاشته شد، نقد علمی آثارش نادیده پنداشته شد، و اسمش از هر جایی که فکرش را بکنید حذف شده است. خصوصاً در جایزه‌ی بیست سال داستان‌نویسی ایران در سال 77، که در مراسمش به «نویسندگانِ گمنامِ تک‌کتابی»یی جایزه دادند که هنوز هم تک‌کتابی باقی مانده‌اند. اما او سخت‌کوشانه برداشت رمان‌ها نوشت، هر کدامش متفاوت‌تر از دیگری، جسورتر از قبلی، سنت‌شکن‌تر از دیگران، و حتی خودشکن‌تر از خودش. و این تاوانِ «خودبودگیِ نویسنده» است در این زمانه‌ی ضحاک‌پرست.

او فقط داستان‌نویس نیست، فیلمساز و فیلمنامه‌نویسِ آکادمیک هم هست. فیلمساز را که البته دوستانش مثل همیشه و بنا به دستور و بنا به عادت نگذاشتند بشود، اما رفت فیلمنامه‌نویسِ دوستی شد که با اعتبار و فروش جهانی فیلمش «لاکپشت‌ها هم پرواز می‌کنند» توانست موفقیت‌ها کسب کند، بدون این که هیچ نامی از او در محافل سینمایی ایران و جهان برده شود یا سهمی از دلارهایش به او هدیه دهند. و حالا امسال محمدرضا کاتب باز یک رمان تازه نوشته به اسم «لمس»، که «بازی‌های سکوتِ مطلق» و «نادیده گرفتن» و «تیراژ کم» و «حذف از جایزه‌های ادبیِ دولتی و خصولتی و خصوصی»شان با اقتدار تمامِ این «ضحاک‌های مزدورِ دست‌نشانده» آغاز شده است.

اما آیا باز هم باید سکوت کرد؟ آیا نباید گفت «باندی روشنفکرنما» برداشته یک نسخه‌ی بدل از «محمدرضا کاتب» ساخته، به اسم داستان‌نویسی که فیلمنامه‌نویس هم هست، تا با پشتوانه‌ی حامیان و اقتدار تزریقی‌شان قدرت‌نمایی کند برای ادبیاتی که در این چهل و شش ساله انگار باید همیشه یک یا چند «نویسنده‌ی پوشالی» بر آن فرمانروایی کنند.

کاش دست‌کم یادش می‌دادند نرود همه جا جار بزند که «من الگوم محمدرضا کاتبه. عکسش رو حتی چسبونده‌م به دیوار اتاقم، یادم نره قراره کی بشم.»

قرار است همانی بشود که بزرگ‌ترهایش سال‌ها پیش نام احمد محمود و اسماعیل فصیح و رضا براهنی و سیمین دانشور و عباس معروفی و دیگران را از همه جا حذف کردند و حالا بعد از مرگ‌شان آمده‌اند آن‌ها را «نویسندگان راستین ایران» می‌خوانند و حتی قرار است بردارند از آثارشان، بی‌اجازه یا با اجازه، فیلم‌ها و سریال‌ها اقتباس کنند و، این‌طور که بوش می‌آید، همین «ضحاکِ تازه‌نفس» قرار است سال‌ها بعد برود سراغ رمان‌های محمدرضا کاتب و باز بی‌اجازه یا با اجازه... که زبانم لال باد. که دور باد و کور باد هر آن کس که طمع به این خیال‌های خام کرده است.

حالا وقتش است که با صدای رسا بگوییم ما «خدایانِ کلمه»، ما داستان‌نویسانِ ایرانیِ «تن نَسپرده به حضور و حکمِ هر ضحاکِ ادبی»، به اعتبار سال‌ها نوشتن و به اعتبار «زخم‌هایی شبیهِ زخم‌هایِ ناسورِ کاتب»، در پیشگاه مردم شریفِ سرزمین‌مان ایران با صدای رسا می‌گوییم:

«اگر سکه‌ها نداریم که برای خلقِ تک‌تکِ رمان‌های متفاوتش به پاش بریزیم، اگر میلیاردها پول نداریم که تهیه‌کننده‌اش بشویم برود فیلم‌های ایرانیِ جهانگیرش را بسازد، اگر نشر نداریم که یک‌یکِ کتاب‌هایش را با تیراژ واقعی‌شان چاپ کنیم، اگر روزنامه و مجله‌ی ادبی نداریم که نقدهای علمی منتقدان واقعی را بر آثارش ثبت کنیم، اگر تلویزیون و رسانه نداریم که با او از زندگی و ادبیات و داستان‌نویسان جسور جوان حرف بزنیم، اگر خانه‌ی داستان نداریم که تولد او و متفاوتان دیگر را هر ساله «جشن همگانی» بگیریم و آسمان را نورباران کنیم، اگر مترجم و نشر خارجی نداریم که تمام کتاب‌های او و باقی جسوران را به تمام زبان‌های زنده‌ی دنیا چاپ کنیم، اگر عضو آکادمی نوبل نیستیم که بتوانیم برای نوبل گرفتنش با تمام اعضایش جدل ادبی کنیم، اگر تورِ ادبیِ ایرانی و جهانی نداریم که برای کتاب‌هایش جشن امضا و رونمایی کتاب بگیریم، اگر بورس دانشگاهی نداریم که با آن برود برای دانشجویان ایران و جهان از داستان و داستان‌نویس مستقل ایرانی حرف بزند، و اگر... اگر... اگر...»

او به فرض محال به خاطر تمام لیاقت‌هایش در همین ایران خودمان قدر دانسته می‌شد، باز ما امروز تمام‌قد و سرفراز، با صدای بلند و با افتخار، اعلام می‌کردیم که او یکی از «وارثانِ راستینِ پیشینیانِ داستان‌نویسیِ ایرانِ شکوهمندِ»مان است و یکی از چهره‌های متفاوت و ماندگار داستان نابِ ایرانی در این چهل و شش سال اخیر. و رمان آخرش «لمس» یکی از برترین رمان‌های اصیل و متفاوت سال 1403 شمسی است.»

و اما حکمِ جنایتکار ادبی.

جنایتکار جنگی را مردم سرزمینش، یا مردم دنیا، یا تاریخ به قضاوتِ منصفانه می‌نشینند و عاقبت او را محاکمه می‌کنند. اما جنایتکاری که با رفتار و کردارِ ضحاک‌گونه‌اش برداشته روح داستان‌نویسان دیگر را با «پذیرشِ ذلتِ بردگی» و با بهانه‌های واهیِ دیگر کشته، یا آن‌ها را به خودکشی واداشته، یا قلم را زده در دست‌هایشان شکسته، یا خانه‌نشین‌شان کرده، یا از سرزمین‌شان رانده، یا به کاری حقیرانه واداشته، یا به فقر و فلاکت کشانده، خیلی بی‌رحم‌تر از قاتلی است که دستش به خون آلوده شده و حکم‌اش در هر دادگاهی روشن است. این «جانیِ قلم»، همراه تمام پیشینیانش و تمام پشتیبانانش، عاقبت روزی در حضور تمام کسانی که تن به «ضحاک‌ شدگیِ ادبی»‌اش نداده‌اند و همیشه «زخم‌های مرگبار» از او و از مارهای همیشه زهرآگینش خورده‌اند، در «دادگاهی علنی» و با ذکر تمام «مستندات» و با حضور تمامِ «شاهدان زخمی ادبیاتِ داستانی»‌مان به سزای «ضحاک بودگی»‌اش خواهد رسید.

یادمان بماند. «زخم‌خوردگانِ دیروز و امروزِ ادبیاتِ داستانی» و «نسلِ نوینِ نویسندگانِ ایرانی» کسانی خواهند بود که تن به هر ذلتی نخواهند داد و بی‌گمان «یک‌به‌یک»‌تان را در هر جمعی و در هر قراری و در هر توطئه‌یی، با شجاعتِ یک «ادیبِ سرفرازِ پارسی»، رسوا و شرمنده و محاکمه خواهند کرد.

آن روز زیاد دور نیست.

از طرف جنبش ادبی «ما» (جام)
یکشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۴
ساعت ۳ صبح

تولدِ «جنبش ادبی ما» (جام)

هر تریبونی که در داخل و خارج ایران به دست هر داستان‌نویسی سپرده شده، با هر طرز تفکری که داشته و از هر باندی که بوده، فقط گفته «من». گاهی هم گفته «فقط کتاب‌های من». کمتر پیش آمده تا او از «ما» بگوید. یا از «کتاب‌های ما». رسانه‌های رسمی هم کمتر پیش آمده که روی «خانواده بودنِ» داستان‌نویسان ایرانی مانور بدهند. چون اصلا چنین فکری و چنین اتحادی هیچ وقت وجود نداشته. یا نگذاشته‌اند وجود داشته باشد.

با تولد این متن و طرحِ «ما بودگیِ» داستان‌نویسان، فکر یک «جنبش ادبی» با «رسانه‌یی مستقل» آمد جلوه‌گری کرد. که «متعلق به تمام داستان‌نویسان ایران باشد». و بیاید حکم «با ما باش، یا بر ما باشِ» همیشگیِ هر باندی را باطل کند. و از «ما» بگوید. و از تمام حرف‌های ناگفته و اسرار مگویی که در تمام این سال‌ها در دل تک‌تک مان نهفته بوده. و بنا به هر دلیلی فرصت ابراز یا فریادش را نداشته‌ایم.

اسمش شد «جنبش ادبی ما» (جام)، تا صاحبانش یکایکِ داستان‌نویسان ایران باشند. تا هر کس در رسانه‌ی شخصیِ موبایل خودش بتواند زیر پرچم «جنبش ادبی ما» بیاید نظریه‌های تئوریک و کتاب‌های خواندنی و بی‌اخلاقی‌ها و بی‌قانونی‌های باندی و چه و چه را با زبانی منطقی و شجاعانه بیان کند. داستان و داستان‌نویس ایرانی این «خانه‌تکانی روح» و این «رنسانس ادبی» را احتیاج دارد. تا همه با هم و یکصدا صاحبش باشیم و از ابراز و فریادش نهراسیم.

متن این «دادخواهی ادبی» به نمایندگی از تمام داستان‌نویسانی نوشته شد که در تمام این چهل‌وشش ساله ظلم‌ها در حق آن‌ها روا داشته شده بوده. و حالا همه‌مان به امید روزهای بهتر با هم پیمان می‌بندیم که در اتحادی همه‌جانبه بنشینیم متن‌های بعدی و بعدی و بعدی را، دلیرانه‌تر و افشاگرانه‌تر، به دست بعدی و بعدی و بعدی بنگاریم، تا بعدها با سرفرازی به همه ثابت کنیم که «قبیله‌ی قلم» هم می‌تواند «ما» باشد، می‌تواند از «ما» بگوید، می‌تواند ادبیات نابش را در قلب مخاطبان ایرانی و جهانی زنده و جاودانش کند.

از طرف «جنبش ادبی ما» (جام)







محمدرضا کاتب و مرزهای نوآوری







لمس








/آبتین رستمی نیا/



یکی از چهره‌های شاخص و تأثیرگذار در میان نویسندگان نسل نوی ادبیات داستانی ایران محمدرضا کاتب است. او نه تنها در رمان لمس، صرفاً داستان‌گوست، بلکه با رویکردی عمیقاً تجربی و ساختارشکنانه، قلمروهای جدیدی را در فرم و محتوا گشوده است. رمان لمس در بستر ادبیات پست‌مدرن و مابعدمدرن ایران جای می‌گیرد و خواننده را به یک مواجهه فعال و تأمل‌برانگیز دعوت می‌کند. یکی از ویژگی های بارز کاتب، عدم رضایت او به الگوهای از پیش تعیین‌شده و میل به آزمایش با زبان، ساختار روایت، و هویت شخصیت‌هاست که او را از بسیاری از هم‌عصرانش متمایز می‌سازد. در این تحلیل کوتاه، به سبک نگارش و ویژگی‌های رمان‌های او بخصوص رمان آخرش لمس که شاید جز بهترین آثار این سال هاست خواهیم پرداخت. نبود منتقدان آگاه و پیشرو یکی از معضلات ادبیات داستانی امروز ماست چون باعث می شود کتاب‌های سطحی وبه ظاهر عمیق جای آثار مانا واصیل را بگیرند و مخاطبان را همراه خود به بیراهه ها ببرند.
۱. سبک نگارش: کاوش در پست‌مدرنیسم و ذهنیت‌گرایی.
سبک محمدرضا کاتب در رمان لمس را می‌توان در تقاطع پست‌مدرنیسم، ذهنیت‌گرایی، و اگزیستانسیالیسم تحلیل کرد. او از تکنیک‌ها و مضامینی بهره می‌برد که ساختار داستانی او را به اثری پیچیده و چندلایه تبدیل می‌کند:
هویت‌های تکه‌تکه و سیال رمان لمس: در رمان لمس، هویت شخصیت‌ها ثابت و یکپارچه نیست. آن‌ها اغلب درگیر بحران‌های هویتی، تناقضات درونی، و تغییرات مداوم هستند. این شخصیت‌ها ممکن است خود را در آینه‌های متفاوتی ببینند یا در جستجوی معنای وجودی خویش، مسیری پرپیچ‌وخم را طی کنند. این تزلزل هویتی بازتابی از شرایط انسان مدرن است که در دنیایی پر از ابهام و فقدان قطعیت به سر می‌برد. شخصیت‌های او مانندهنوان، ریحانه و محبوبه گاه به گذشته‌ای مبهم چنگ می‌زنند یا در آینده‌ای نامعلوم سرگردانند، بدون اینکه به یک ثبات هویتی دست یابند.
روایت‌های غیرخطی و پازل‌گونه رمان لمس: شاید یکی از بارزترین ویژگی های رمان لمس، کنار گذاشتن روایت خطی و سنتی باشد. داستان‌های رمان لمس ، مانند دیگر رمان های کاتب _همچون پازل‌هایی هستند که قطعاتشان در زمان و مکان پراکنده شده‌اند. او از تکنیک‌هایی نظیر فلش‌بک‌های مکرر، پرش‌های زمانی و مکانی، و روایت‌های موازی استفاده می‌کند. این ساختارشکنی نه تنها به پیچیدگی داستان می‌افزاید، بلکه خواننده را به یک مشارکت فعال دعوت می‌کند. خواننده دیگر صرفاً مصرف‌کننده داستان نیست، بلکه باید با کنار هم گذاشتن این قطعات، روایت را بازسازی کند. این شیوه، بازتابی از ماهیت تکه‌تکه و غیرقابل پیش‌بینی واقعیت در دیدگاه پست‌مدرن است.
محو شدن مرزهای واقعیت و خیال: یکی از جذاب‌ترین جنبه‌های رمان لمس، بازی با مرزهای واقعیت و خیال است. در این اثر، او، آنچه حقیقی است و آنچه زاده ذهن، وهم یا توهم شخصیت‌هاست، به طرز ظریفی در هم می‌آمیزد. راوی ممکن است به عمد واقعیت را تحریف کند، رمان‌های خیالی خود را وارد زندگی واقعی سازد، یا حتی در تلاش برای تغییر سرنوشت، با گذشته دست‌وپنجه نرم کند. این بازی با واقعیت، نه تنها به فضای سوررئالیستی و گاه وهم‌آلود داستان می‌افزاید، بلکه پرسش‌هایی عمیق درباره ماهیت ادراک، حقیقت، و اراده آزاد مطرح می‌کند.

زبان‌ورزی و اهمیت زیبایی‌شناختی زبان: کاتب به زبان به مثابه ابزاری صرف برای روایت نگاه نمی‌کند، بلکه آن را عنصری زیبایی‌شناختی و در خدمت عمق‌بخشیدن به معنا می‌بیند. دغدغه اصلی کاتب معناست. او ممکن است از زبانی غیرمتعارف، گاه شاعرانه، فلسفی، یا حتی گزاره‌ای استفاده کند که به فضای کلی داستان و شخصیت‌ها می‌افزاید. انتخاب واژگان دقیق، ساختار جملات، و ریتم کلام در آثار کاتب از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. واین زبان‌ورزی در نهایت به خلق اتمسفری خاص و متمایز در رمان لمس می انجامد.

۲. ویژگی‌های رمان‌های محمدرضا کاتب: از فلسفه تا جامعه‌شناسی

رمان‌های محمدرضا کاتب، با تمامی تنوع مضمونی‌شان، ویژگی‌های مشترکی دارند که آن‌ها را در قالب یک جهان داستانی منسجم قرار می‌دهد:

مضامین اگزیستانسیالیستی و فلسفی: رمان‌های کاتب فراتر از داستان‌های سرگرم‌کننده، به کاوش در پرسش‌های بنیادین وجودی انسان می‌پردازند. مضامینی چون مرگ، سرنوشت، تنهایی، آزادی، جبر، معنای زندگی و ماهیت واقعیت، در لایه‌های زیرین داستان‌های او جاری است. شخصیت‌ها اغلب در مواجهه با این پرسش‌ها قرار می‌گیرند و واکنش‌ها و درگیری‌های درونی آن‌ها، هسته اصلی روایت را تشکیل می‌دهد. این رویکرد، آثار کاتب را به آثاری تأمل‌برانگیز و عمیق بدل می‌کند. در تمام این سالها ،بخصوص از زمان انتشار رمان خلاقانه ی هیس که برنده ی جایزه بهترین رمان سال منتقدان و نویسندگان مطبوعات شد_ نویسندگان و شاعران برجسته وبزرگ فروانی به پیچیدگی آثار کاتب و

ممتاز بودن خود او بسیار اشاره کرده اند و نوشته اند. اما به نظر می رسد که بخش بزرگی از جهان داستانی او هنوز نا مکشوف مانده، واز دسترس مخاطبان ادبیات دور مانده است. منبع، رنگها










فیسبوک محمد رضا کاتب
















شیوا ارسطویی را ما کشتیم




«بیاییم به تمام زندگان سرفراز خاندان باشکوه‌مان پیشنهاد بدهیم که پیر و جوان‌مان، زن و مردمان، باید دست از جزیره‌های کوچک تنهایی‌مان برداریم، قبول کنیم که همخونیم و از یک قبیله، کدورت‌ها و اختلاف‌ها و کج‌سلیقگی‌ها و بدفهمی‌ها را از تمام درهای پولادین قلعه‌مان برانیم، همدل و همدم و کنار هم، مراقب قلم‌ها و - از همه مهم‌تر - مراقب جان عزیز یکایک افراد خانواده باشیم و بمانیم.»

خبرنگاران حوزه کتاب و ادبیات می‌دانند حسن بنی‌عامری را سخت می‌توان پیدا کرد و اهل مصاحبه هم نیست. این‌بار اما درگذشت شیوا ارسطویی (داستان‌نویس و شاعر) باعث شد تا این نویسنده از غار تنهایی‌اش بیرون بیاید و خودش با خبرنگار ایسنا که مدت‌ها بود در پی یافتن شماره‌ای از او بود، تماس بگیرد و بگوید یادداشتی نوشته که می‌خواهد در ایسنا منتشر شود. بنی‌عامری در این یادداشت به‌ قوت قلب دادن نویسندگان به یکدیگر و غافل نبودنشان از هم تأکید کرده است.

حسن بنی‌عامری متولد سال ۱۳۴۶ است و آثاری را همچون رمان‌های «اینجا مجنون است به گوشم»، «گنجشک‌ها بهشت را می‌فهمند»، «بابای آهوی من باش»، «نفس نکش بخند بگو سلام»، «آهسته وحشی می‌شوم» و «فرشته‌ها بوی پرتقال می‌دهند» و مجموعه داستان‌های «دلقک به دلقک نمی‌خندد» و «لالایی لیلی» در کارنامه‌اش دارد.

این نویسنده در یادداشتی که در پی درگذشت شیوا ارسطویی نوشته و اختیار ایسنا قرار داده، آورده است: «ما داستان‌نویسان و شاعران و مترجمان ایرانی از یک قبیله‌ایم. قبیله‌ی قلم. که همیشه در آثارمان با تکریم از شکوه کلمه‌ی پارسی از سرزمین‌مان ایران محافظت کرده‌ایم. و یک عمر صدساله از ایران طلبکاریم. با یک عمر هزارساله از ایران و جهان. صدسالگی را، گاهی بیش‌تر گاهی کم‌تر، با بعضی از سخت‌جان‌های صاحب سبک‌مان تجربه کرده‌ایم. با محمدعلی جمالزاده، ابراهیم گلستان، بزرگ علوی، ایرج پزشکزاد، سیمین دانشور، نیما یوشیج، احمد شاملو، مهدی اخوان‌ثالث، هوشنگ ابتهاج، محمد قاضی، نجف دریابندری، ابوالحسن نجفی، سعید ارباب شیرانی، رضا سیدحسینی، صفدر تقی‌زاده، جلال ستاری و دیگران. و هزارسالگی را، گاهی بیش‌تر گاهی کم‌تر، با حضور همیشه زنده‌ی افسانه‌سازان و قصه‌پردازان و شاعران حکیمِ داستانسُرامان به چشم دیده‌ایم. اول با نویسنده یا نویسندگان ناشناسِ «هزار افسان» ایرانی - که دنیا عظمت و شکوه روایت نابش را با نام «هزار و یک شب» می‌شناسد - بعد با فردوسی، نظامی، عطار، سعدی، بیهقی، سهروردی، ناصرخسرو و دیگران.

«ماندن» برای «ارباب کلمه» فقط زنده ماندن نیست. رهایی است. جاودانگی است. که با جادوی متن اندیشمند و پرسشگرش، حتا اگر عمر کمی را زندگی کرده باشد، می‌تواند تا سال‌ها و سده‌ها و هزاره‌ها در ذهن جستجوگر هر مخاطب متفکری زنده بماند.
«زنده ماندن بعد از مردن زمینی.»
پنداری خضر نبی، پنهانی، آن آب حیات جاودانه را، به شرط ثبت «کلمه‌ی متفکر مانا» برداشته با اختیار خودش به بعضی از اجدادمان خورانده، تا با نبودن زمینی‌شان، حضور اندیشمندشان در دل‌ها حیات تازه بیابد.
اما ایرانی باشی، داستان‌نویس و شاعر و مترجم باشی، بی‌اعتنایی و تبعیض و تحقیر ادبی را ببینی، به فرار از تن خودت فکر نکنی؟ امکان ندارد. قلبِ «ارباب کلمه» قلب هر کسی نیست. به تلنگرهای هستی‌شناسانۀ جهان پیرامونش حساس است. و همین‌طور به زخم‌های پیکر و روح مردم سرزمینش. و البته جهان جنگ‌زده‌ی پر آشوبش. گاهی سخت‌جانی می‌کند و می‌ماند، گاهی سخت‌جانی می‌کند و جان شیرینش را از خودش می‌گیرد. تا شاید اعتراض کرده باشد به هستی متفکر بی‌انتها. یا شاید اعتراض کرده باشد به بندهای پرشمار زمینی، که دست‌های انسان آزاد را بسته. یا شاید دل از خودش شُسته، که هر چه می‌خواسته گفته، دنیا دیگر آن قدر ارزشش را ندارد که او رنج بیشتر برای ماندن بکشد.

صادق‌مان هدایت، در اوج تنهایی و فهم‌نشدگی، برمی‌دارد برای سایه‌اش چیز می‌نویسد، بارها با کلمه‌های داستانی‌اش به خودش و دنیا هشدار می‌دهد که چه اعتراض‌ها، چه فریادها، چه زندگی آگاهانه و چه قصد جانگیر بی‌برگشتی دارد. پا می‌شود می‌رود شیر گاز اتاقش را فرسنگ‌ها دور از ایران باز می‌کند، تا با «بی‌تن‌شدگی»‌اش قصۀ تازه بنویسد برای تباری که ابزارش کلمه است، برای مایی که همچنان ما و همچنان تنها مانده‌ایم، بی‌ صادق هدایت و بی آن‌های دیگری که بعد از او از تن‌هاشان گریختند.

بهرام صادقی، در اوج نبوغ و در اوج جوانی و در اوج ستارگی، خسته از تنانگی، نفس آخر را دود می‌کشد می‌رود. همان‌طور که غلامحسین ساعدی نفس آخر را مستانه می‌نوشد می‌رود. یا غزاله علیزاده، همنوا با آواز پرندگان در نور شکستۀ آفتاب پر غبار درختان جنگل رامسر، نفس آخر را آویزان از سبزترین درخت هستی می‌کشد می‌رود. کورش اسدی را آیا یادمان هست با تنهایی‌اش چه کرد؟ او هم رفت شیر گاز را در خانه‌اش شکست. یعقوب یادعلی را آیا یادمان هست، که دور از وطن، رفت بیرون سیگار بکشد دیگر برنگشت؟ او داشت با کوله‌باری پر از تجربه و داستان به ایران برمی‌گشت. احمد میرعلایی را – او بورخس خوان‌مان کرد - مگر می‌شود فراموشش کرد؟ معروفی را چه، «همون باسی جون خودمون»، او را آیا یادمان هست؟ چهره‌اش چهرۀ همیشه‌اش نماند و، امیدوارتر از همه‌مان برداشت به قبیله وصیت کرد که «تنها شکستی بیهوده‌ست که فاقد مبارزه باشد. من همین الان دارم با سرطان می‌جنگم. شکست هم بخورم ولی جنگیده‌م... من نمی‌خوام توی رختخواب بمیرم.»

ما داستان‌نویسان و شاعران و مترجمان ایرانی به عباس معروفی خیلی مدیونیم. او بود که برای اولین بار به زبان آورد «می‌خوام یه رمانی بنویسم که ایران‌مون پا شه بهش افتخار کنه، دنیا هم با نوبلش پا شه بیاد به ایران‌مون افتخار کنه.» شور و هیجان ادیبانه‌اش برامان «سمفونی مردگان» و «سال بلوا» و «پیکر فرهاد» آفرید. و نشر و مجلۀ گردون را. و جایزۀ موج‌آفرین گردون را. که مجله و جایزه‌اش برای اولین بار موج و امیدهای فراوان آفریدند برای ما جوانان تازه‌نفسی که بعد از پایان جنگ به آن نیاز مبرم داشتیم.

او اگر هم بعد از لغو حکم اعدامش پا شد از ایران رفت، اگر هم در آلمان باز نشست نوشت، اگر هم نتوانست از دنیا نوبلش را بگیرد، اگر هم برداشت سرطان گرفت، آن قدر امیدوار ماند که برگردد به همه‌مان بگوید «من نمی‌میرم. من توی قلب و توی قلم تک تک شماها زنده‌م. برین دل مردم ایران رو با داستان‌های تکنیکی مردمدارتون فتح کنین، چشم دنیا که طرف‌تون چرخید، با همون داستان‌های ناب‌تون دنیا رو هم فتح کنین.»
این همه امید را ما جوانان قبیله مدیون اوییم. که با آن همه بی‌مهری و با آن همه تنهایی و با آن درد لاعلاج، شاید به‌اش حق می‌دادیم اگر تصمیم می‌گرفت برود توی خلوت خودش از زندان تنش فرار کند. ولی آخر او ناامیدی را بلد نبود. اصلنی توی خونش نبود. حتا با آن صورت دفرمه‌ی غرورآفرینش آمد گفت «من نمی‌میرم، شماها هم نمیرین، پا شین برین حق‌تون رو با داستان‌هاتون از دنیا بگیرین.»
و چه حیف، چه حیف، چه حیف!... که در این اردیبهشت مرگبار، خواهر بزرگ‌تر خیلی‌هامان، شیوا ارسطویی، دل نداد به آن همه امیدی که عباس‌مان معروفی با تمام وجودش برامان هدیه فرستاد. شیوا رفت در به روی خودش و همه‌مان بست، و در تنهایی خودش، زد تن خودش را شکست.
راستش را بخواهید، یکی از مقصرهای مرگ او ماییم. راحت‌تر بگویم.

«شیوا ارسطویی را ما همخون‌هاش زدیم کشتیم.»

خیلی‌هامان او را خواهر بزرگ‌تر خودمان می‌دانستیم و، به خاطر جزیره‌های تک‌افتادۀ ناامیدی که بودیم، حتا یک‌بار هم فرصت نکردیم برویم او را ببینیم. شاید اگر می‌رفتیم درِ خانه‌اش را می‌زدیم، شاید اگر یادش می‌آوردیم که همدیگر را داریم و می‌توانیم سنگ صبور هم باشیم، غصه‌هامان کمتر می‌شدند، امیدهامان رنگ می‌گرفتند، قلم‌هامان سبزتر می‌شدند، نوشته‌هامان نور می‌افشاندند، قدهامان بلندتر می‌شدند، می‌توانستیم کنار هم زنده‌تر و پویاتر و نویساتر بمانیم. اما همه‌مان در جزیره‌های تنهایی‌مان ماندیم، به آن خو گرفتیم، حتا به قلمروش بالیدیم، و یادمان رفت خواهری به نام شیوا داریم، که با خشم عتابگر مردم‌گریزش دارد با زبان بی‌زبانی به همه‌مان می‌گوید « بیاین نذارین من بمیرم!»

«من هنوز همون شیوام. همونی که می‌خواست با نوشته‌هاش دنیا رو فتح کنه.»

همانی که توی آخرین فیلمی که از جلسۀ نقد رمان «ولی دیوانه‌وار»ش مانده، مثل دخترکی شاد و رها، مثل نویسنده‌ای چیره‌دست و امیدوار و مسلط به تکنیک و زبان، مثل زنی قدرتمند و شوخ و شنگ از آگاهی و تسلطی که به نوشتن و انسان بودن و زن بودن خودش دارد، جواب‌های خردمندانه به سوال‌ها می‌داد، شوخی‌ها و خنده‌های به‌جا می‌کرد، و سرشار از شور زندگی می‌نمود.

می‌گویند هدایت هم شادترین آدم هر جمعی بوده، با انبانی از جوک‌ها و متلک‌ها و تکه‌پرانی‌های عامیانه. یا ساعدی. با آن فارسی لهجه‌دارش تمام دنیا را به سخره می‌گرفته، با مجلس گرم کنی‌هایی که استادش بوده.

یادمان نرود. آدمیم ما. و کلمۀ ناب را خداییم ما. همه‌مان می‌دانیم که یک کلمۀ خاص می‌تواند در جای درست خودش چه معناهای متضادی از خودش بسازد. پس اگر شیوا در به روی خودش می‌بسته، یا به روی ما و دوستان نزدیکش، از تک‌تک‌مان توقع داشته که آن در را بشکنیم، برویم او را نجاتش بدهیم.

و ما... و ما... و ما... این کار را نکردیم.

و به قول حجت بداغی «شیوا خودش را از دنیا برد.»

و حسرت زنده ماندنش تا آخر دنیا با ما ماند. مایی که باید اعتراف کنیم جان شیرین‌مان را از این به بعد مدیون اوییم. او با جانفشانی و پیشمرگی‌اش، و عباس معروفی با نور معرفت و امیدی که به دل‌هامان تاباند - هر دوشان زاده و با پیام اردیبهشت - این جسارت را به همه‌مان دادند که با افتخار از طرف شیوا و تمام جوانمرگ‌های قبیله بیاییم به تمام زندگان سرفراز خاندان باشکوه‌مان پیشنهاد بدهیم که پیر و جوان‌مان، زن و مردمان، باید دست از جزیره‌های کوچک تنهایی‌مان برداریم، قبول کنیم که همخونیم و از یک قبیله، کدورت‌ها و اختلاف‌ها و کج‌سلیقگی‌ها و بدفهمی‌ها را از تمام درهای پولادین قلعه‌مان برانیم، همدل و همدم و کنار هم، مراقب قلم‌ها و - از همه مهم‌تر – مراقب جان عزیز یکایک افراد خانواده باشیم و بمانیم. اگر کنار هم باشیم، با درخشش تابناک امواج روح‌هامان و روایت‌های ناب آثارمان، هیچ تشعشع نور مخالف‌خوان دیگری نمی‌تواند قلم‌هامان را بخشکاند، یا جان‌هامان را با دقمرگی بستاند.

بیایید تا پای جان از همین کلمه‌های ناب مکتوب‌مان در شعر و داستان و ترجمه‌هایی که تا الان نوشته‌ایم، با پاسبانی از جان تمام خاندان، محافظت و نگاهبانی کنیم. بیایید برویم خانه‌های هم را محکم در بزنیم، به هم سر بزنیم. حال یکی‌مان هم اگر خوب نبود، به اوحق بدهیم، اما خسته نشویم، باز برویم در خانه‌اش را محکم بزنیم، آغوش براش گرم کنیم، شانه برای گریه‌هاش یا قهقۀ مستانه برای خنده‌های عصبی‌اش بشویم.

بیایید مثل جوان جسورمان کاوه فولادی‌نسب، برویم به بزرگ‌ترها سر بزنیم، عکسش را به همه نشان بدهیم، خندان و با افتخار بگوییم که چه قدر به آن‌ها و شعرها و داستان‌ها و ترجمه‌هاشان مدیونیم. و تا دیر نشده، بیایید یکی یکی و با هم، برویم به محمود دولت‌آبادی تلفن کنیم، یا برویم حضوری ببینیمش، به «کلیدر» و «جای خالی سلوچ» و دیگر نوشته‌هاش فخر بفروشیم. بیایید برویم به جمال میرصادقی بگوییم خیلی‌هامان در خلوت‌مان داستان‌نویسی را با کتاب‌های تخصصی او آموخته‌ایم. بیایید برویم به جواد مجابی بگوییم خستگی‌ناپذیری در نوشتن و خوب نوشتن را از او سرمشق گرفته‌ایم. بیایید برویم به عبدالعلی دستغیب، حسن میرعابدینی، حسین پاینده، مشیت علایی، عنایت سمیعی، هلن اولیایی‌نیا، آذر نفیسی و دیگران بگوییم که شجاعت گفتن از تکنیک‌های داستان و نقد ادبی را از روی دست آن‌ها تقلب کرده‌ایم. به امین فقیری بگوییم قصه‌گویی‌اش را خیلی دوست می‌داریم. به جعفر مدرس صادقی بگوییم با داستان‌های سادۀ عمیق و متفاوتش، و با بازخوانی‌های نثر کهنش، و با ترجمه‌های هوشمندانه‌اش، شب‌هامان را تا صبح نورباران کرده‌ایم. به هوشنگ مرادی کرمانی بگوییم با مجید و بی‌بی‌اش ما خنده‌ها و گریه‌ها سر داده‌ایم. به علی دهباشی بگوییم دلسپردگی‌اش به زبان مانای پارسی و پاسداشت از خدایان کلمه‌اش را، حتا به قیمت جانی که از او بیمار است، حتا با تمام زخم‌هایی که خورده است، ما همه از او آموخته‌ایم و، اگر امروز آغوش‌مان برای او گرم است، به خاطر گرامی داشتن تمام آن آغوش‌هایی است که او برای بزرگان ادب سرزمین‌مان گرم و گرامی نگه داشته بوده است.

«کاش می‌شد به هوشنگ گلشیری هم یک بار دیگر سر بزنیم، برویم اعتراف کنیم که نثر و فرم خیلی از داستان‌هامان را مدیون داستان‌ها و کتاب «باغ در باغ» اوییم، و آگاهیم که قرار است جانش را حتا به پای کلمه قربانی کند، با تمام جانفشانی‌هایی که همه‌مان می‌دانیم برای ادبیات و داستان ایرانی داشت.»

«کاش می‌شد احمد محمود را یک جا گیر آورد، او فقط حرف بزند، او فقط بنویسد، ما فقط با افتخار نگاه‌اش بکنیم. و همین‌طور صادق چوبک را، جلال آل‌احمد را، رضا براهنی را، اسماعیل فصیح را، صمد بهرنگی را، ابراهیم یونسی را، محمد بهمن‌بیگی را، نادر ابراهیمی را، محمود گلابدره‌یی را، هرمز شهدادی را، بهرام حیدری را، و تمام شاعران نوپرداز پارسی‌گوی و، آن مهربانو سیمین بهبهانی را... و البته فروغ را... فروغ را... فروغ را... که جوانمرگی‌اش، در اوج نبوغ، داغ به دل همه‌مان گذاشت.

و اما چهره‌های شهیر و معاصرتر ادبیات داستانی‌مان.

باید به آنها به نامداران پرآوازۀ ادبی دهۀ هفتاد و هشتاد با صدای رسا و حتا با فریاد برویم دست مریزاد بگوییم. به محمدرضا کاتب و رمان‌های پست‌مدرن فلسفی‌اش «هیس» و «وقت تقصیر» و «رام‌کننده» و چه و چه و این آخری «لمس». به حسین سناپور و «نیمه‌ی غایب» و «ویران می‌آیی» و «آتش» و «دود» و «خاکستر». به محمدرضا صفدری و «سیاسنبو» و «من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم». به ابوتراب خسروی و سه‌گانۀ «اسفار کاتبان» و «رود راوی» و «ملکان عذاب». به علی‌اصغر شیرزادی و «طبل آتش» و «هلال پنهان». به علی خدایی و «از پشت شیشه از پشت مه» و «تمام زمستان مرا گرم کن». به رضا جولایی و «سوءقصد به ذات همایونی» و «جامه به خوناب». به محمد بهارلو و «سال‌های عقرب» و «عشق‌کشی». به صمد طاهری و «شکار شبانه» و «زخم شیر» و «سنگ و سپر». به حسین مرتضاییان آبکنار و «کنسرت تارهای ممنوعه» و «عطر فرانسوی» و «عقرب روی پله‌های راه‌آهن اندیمشک». به حسین آتش‌پرور و «خیابان بهار آبی بود». به محمدرضا پورجعفری و «ساعت گرگ و میش». به یونس تراکمه و «مکث آخر». به محمد قاسم‌زاده و «توراکینا» و «شهر هشتم». به قاسم کشکولی و «زن در پیاده‌رو راه می‌رود» و « این سگ می‌خواهد رکسانا را بخورد». به سیامک گلشیری و «شب‌های طولانی» و داستان کوتاه‌های بی‌نظیرش. به کیهان خانجانی و رمان باشکوهِ مردمدار و خوش‌ساختِ زبان‌آفرینش «بند محکومین». و به محمد محمدعلی. به عباس عباسپور. به قاضی ربیحاوی. به اکبر سردوزامی. به فرهاد کشوری. به محمد کشاورز. به محمد کلباسی. به ابراهیم دمشناس. به ابوالقاسم فرهنگ. به انوشه منادی. به محمد تقوی. به ناصر غیاثی. به محمود حسینی‌زاد. و به تمام مردانی که اعتبار و آبروی ایران‌زمین‌اند و نام‌شان را باید شما نازنینان به زبان برانید، اگر من فراموش‌شان کرده‌ام.

و حالا و اما با صدای رساتر باید به شهرزادان زندۀ قصه‌گومان مفتخر باشیم و بنازیم. به زویا پیرزاد و دو رمان «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» و «عادت می‌کنیم» و سه مجموعه داستان حرفه‌یی موج‌شکنِ مخاطب خاص و عام پسندش. (آیا هیچ کس می‌داند او کجاست؟) به فریبا وفی و رمان‌های رنگارنگ و ساده‌نمای عمیق مادرانه‌اش. به فرخنده آقایی. به ناهید طباطبایی. به فرشته مولوی. به فرزانه کرم‌پور. به سپیده شاملو. به مهسا محبعلی. به فرخنده حاجی‌زاده. به ناتاشا امیری. به میترا الیاتی. به مهناز کریمی. به شهلا پروین‌روح. به طلا حسن‌نژاد. به شیوا مقانلو. به الهام فلاح. به سارا سالار. به آذردخت بهرامی. به لیلی فرهادپور. به فرشته احمدی. به اکرم پدرام‌نیا. به میترا داور. به فرشته توانگر. به منصوره شریف‌زاده. به روح‌انگیز شریفیان. به آیدا مرادی‌آهنی. به شهلا زرلکی. به لیلا صادقی. به بهناز علی‌پور گسکری. به سودابه اشرفی. به بیتا ملکوتی. به سهیلا بسکی. به فریده رازی. به سعیده قدس. به ناهید کبیری. به لادن نیکنام. به زری نعیمی. و دیگرانی که بودند و هستند و نام‌شان را حافظۀ همه‌مان باید به خاطر بیاورد و به یاد بسپارد.

همچنان که نباید فراموش کنیم پویایی و شکوه و جلال و عظمت نثر پارسی را تا آخر عمرمان مدیون مترجمان سختکوش و جان‌نثاری هستیم که کلمه‌ی اصیل را پاس داشتند، با عمری که به پای ترجمۀ آثار برتر خارجی گذاشتند.

بیایید با افتخار برویم در خانۀ زنده‌هاشان را به مهر بزنیم، برویم آغوش گرم یک‌یک‌شان را بغل بزنیم. برویم به منوچهر بدیعی، سروش حبیبی، صالح حسینی، احمد کریمی حکاک، عبدالله کوثری، عباس مخبر، لیلی گلستان، فرزانه طاهری، بابک احمدی، مژده دقیقی، مهدی غبرایی، مهستی بحرینی، کاوه میرعباسی، گلی امامی، عباس پژمان، قاسم روبین، جلال بایرام، عزت‌الله فولادوند، ارسلان فصیحی، پرویز شهدی، خشایار دیهیمی، اصغر نوری، فروغ پوریاوری، اسدالله امرایی، احمد پوری و دیگرانی که بسیارند و به یادآوردنی، با سرفرازی لبخند بزنیم و بگوییم که چه قدر دوست‌شان می‌داریم و چه قدر دِین به گردن‌مان دارند و هرگز فراموش‌شان نمی‌کنیم.

و بعد انگار ناگهان باید به جاهای خالی ماندۀ خاندان‌مان خیره بمانیم و، یادمان به آن همخون‌هامان بیفتد، که به غربت سفر کرده‌اند و، هر کدام‌شان هر جا که هستند، هنوزاهنوز با حضورشان و با قلم همچنان زنده‌شان، یک ایران کوچک تمام‌عیارند در جهانی که به آن پناه برده‌اند.

شهرنوش پارسی‌پور اگر نیست، «طوبا و معنای شب» و «سگ و زمستان بلند»ش هنوز کتاب بالینی است. شهریار مندنی‌پور اگر نیست، «دل دلدادگی» و داستان‌های کوتاه تکنیکی‌اش هنوز توی رحل دست‌هامان خواندنی است. منیرو روانی‌پور اگر نیست، «اهل غرق» و دنیای شخصی داستان‌های دیگرش هنوز برامان احضارشدنی و باورکردنی است. گلی ترقی اگر نیست، «دو دنیا» و «جایی دیگر» و «اتفاق»اش هنوز رشک‌بردنی است. رضا قاسمی اگر نیست، «همنوایی شبانۀ ارکستر چوب‌ها»ش و رمان‌ها و نمایشنامه‌هاش هنوز خیال‌انگیز و باورپذیر و فکرکردنی است. امیرحسین چهلتن اگر نیست، تهران آثارش هنوز تهرانی شخصی و پر از قصه‌های شنیدنی است. و همین طور پرویز دواییِ خاطره‌بازِ قصه‌نویس. و بهرام بیضایی و کی و کی و کی، که نیستند و جاشان به شدت در جمع خانوادگی‌مان خالی است.

به اختیار من اگر بود، مثل برادری کوچک‌تر که چشم به راه آغوش گرم و قلم سبز تک‌تک آن سفرکرده‌هاست، برمی‌داشتم راه را از فرودگاه تهران تا خانه‌هاشان آب و جارو و گل‌آذین می‌کردم، تا باز قدم به سرزمین‌مان ایران و به قلعۀ قبیله‌مان بگذارند، بیایند کنارمان باشند، کنارمان بمانند، همه‌مان با هم و با قلم‌هامان از حریم سرزمین‌مان ایران، از حریم مردم صبور و نجیب‌مان، از حریم قلم‌هایی که در دست‌های پیر و جوان خاندان‌مان زنده مانده، محافظت و پاسبانی کنیم.

و به هم قوت قلب بدهیم که «ما داستان‌نویسان و شاعران و مترجمان ایرانی همه‌مان از قبیلۀ قلمیم. «مرزدار هزاران سالۀ وطن‌مان ایران». و یک عمر صدساله از ایران و، یک عمر هزارساله از ایران و جهان طلبکاریم.»










گا ه, گریز









*اول
چیزی که این روزها بسی به چشم می‌آید کوچک شدن حلقه نویسندگان نوجو و اهل اندیشه ماست. نویسندگانی که با سبک و سیاق خاص خود جهان را می‌نگرند و با سخت جانی در تلاشی دائمی هستند. نویسندگانی مثل شهریار مندنی پور ،محمد رضا کاتب و رضا قاسمی و....
از یک سو ( .....)در پی حذف این دسته از نویسندگان هستند چون نگاه مستقل و روشنگرانه آنها را بر نمی‌تابند و ازسوی دیگر ساده پسندی و ابتذال تحمیل شده بر جامعه ایرانی دست به کار است. هزینه اندیشیدن و بیان اندیشه‌ها یی که متضاد با منافع قدرت باشد در ایران همیشه زیاداست وهمین نکته باعث می شود که حلقه کوچک نویسندگان اندیشمند ما روز به روز کوچک و کوچک‌تر شودو( ........ )

**دوم
اگر کارنامه نسل نوین داستان نویسی ایران را مروری کوتاه کنیم، شاید نویسنده ای این چنین تجربه‌گرا، نوجو و اهل تفکر مانند محمدرضا کاتب نتوانیم بیابیم. کاتب به گواهی آثار تفکر بر انگیزو متنوعش نشان داده که مسیری یکسره متفاوت از سایر نویسندگان دورانمان در پیش گرفته وبی اعتنابه هیاهوهای ادبی همواره راه خود را می‌رود.
*سوم
آخرین رمان محمد رضاکاتب رمان لمس است که به تازگی در ایران منتشر شده است. در لمس ما با جهانی که یکسره در حال تغییر است روبرو هستیم. کاتب مخاطبش را همراه خود به عمق جامعه ایرانی و مسائل ودر گیری های پنهانش می برد، بی آنکه به دام شعار و قراردادهای مرسوم و باب روز بیفتد. اوبا خلق جهان‌های موازی و گاه متضاد و به کمک تصاویر معلق خود، فضایی وسیع برای تنفس نگاه‌ها و ایده‌های متفاوت مهیا می‌کند. رمان لمس پر است از جزئیات و کوتاه قصه‌ها و شخصیت‌های شگفت انگیز که کمتر در ادبیات داستانی مان به نمونه‌های شبیه آن تا به حال برخورده‌ایم .تخیل وسیع و اعجاب برانگیز کاتب در تمام آثارش و به خصوص لمس به خوبی در جریان است.(.....)
ادبیات تحقیر شده و مبتذل امروز ایران شاید بیش از هر زمان دیگری به آثار عمیق و انسانی مثل لمس احتیاج دارد تا بتواند روزهای اوج خود در گذشته را به یاد بیاورد. هر بار که با کار مهم و حیرت انگیزی مثل لمس، عقرب کشی و همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها و.. روبرو می‌شوم از نو این امید در دلم جوانه می‌زند که پرنده ادبیات مردنی نیست و باید همچنان چشم به راه آینده بود( ....)
منبع ومتن کامل در واژه یاب

ادامه نوشته

ادامه نوشته

رام کننده



رام کننده
























جان‌های عزیز، گرفتار در دایره‌ طلسمی که شبیه به گرداب همه‌چیز را درون خود می‌بلعد... کتاب رام کننده نوشته‌ی محمدرضا کاتب داستانی با قصه‌های تودرتو و سرشار از معما و تعلیق است. این کتاب داستان پسر نوجوانی را به‌تصویر می‌کشد که باید خودش را از دام یک طلسم ناشناخته نجات دهد. رمان پیش‌روی شما، همچون یک فیلم سینمایی آن‌قدر تعلیق و گره دارد که شما را تا پایان داستان، مشتاق و کنجکاو در کنار خودش می‌نشاند.

درباره‌ی کتاب رام‌کننده

تابه‌حال با یک طلسم حقیقی روبه‌رو شده‌اید؟ اصلا شما به طلسم و اتفاقاتی که پیرامون آن رخ می‌دهد اعتقاد دارید؟ اگر روزی در دایره‌ی یک نفرین قرار بگیرید چه می‌کنید؟!

محمدرضا کاتب در کتاب رام کننده روایتی معمایی و تعلیق‌برانگیز را روایت می‌کند که شخصیت اصلی آن یک پسر نوجوان و بی‌نام است! کسی که به طلسمی به نام «تله» گرفتار شده! طلسمی که شبیه به موج دریا، هر کسی را که در مقابل آن قرار بگیرد مبتلا می‌کند و طلسم‌شدگان این توانایی را می‌یابند که دیگران را آلوده کنند. البته یک راه رهایی از این طلسم وجود دارد و آن یافتن پادزهر تله است...

فضای رازآلود، معمایی و کمی ترسناک کتاب رام کننده شما را در مقابل دنیای جدیدی از فضای مرموز قرار می‌دهد که تا پیش از این، آن را تجربه نکرده‌اید. محمدرضا کاتب، تقلای پسر نوجوان را برای پیدا کردن پادزهر خنثی‌کننده با هنرمندی خاصی به تصویر کشیده و فضاسازی داستان آنقدر شفاف است که گاهی خودتان را به جای شخصیت اصلی و در تلاش برای یافتن پادزهر طلسم می‌یابید!. در پیِ این تلاش برای یافتن راه خروج از طلسم، مرحبا که ناپدری پسر است به او می‌گوید که راه خروج از طلسم در دستان پدر واقعی‌اش، «زمان» است. پس بهتر است پیش از آنکه توسط تله نابود شود و دیگران را هم به نابودی ببرد، نزد او برود.

رمان رام کننده اثر محمدرضا کاتب، در نگاه اول، داستانی روایی، خطی و ساده است اما پیچیدگی‌های ظریف و معماگونه‌ی آن شما را به یک ماجرای عجیب می‌برد که برای همراه شدن با اتفاقات آن، به تامل و تعمق بیشتری نیاز دارید. این ویژگی سهل ممتنع، به جذابیت داستان افزوده و آن را به داستانی استعاری و سمبلیک تبدیل کرده است. این رمان دارای دو فصل بلند است و دیالوگ‌ها و گاهی مونولوگ‌های شخصیت‌ها، ساختار آن را می‌سازد. رمان رام‌کننده به‌قلم محمدرضا کاتب توسط انتشارات چشمه منتشر شده و درونمایه‌ای فلسفی، رازآلود و خاص دارد که قطعا برای طرفداران داستان و رمان‌های ایرانی جذاب خواهد بود.

کتاب رام‌کننده مناسب چه کسانی است؟

افرادی که به ادبیات داستانی معاصر ایران و همچنین رمان‌های پرتعلیقِ پست‌مدرن با درون‌مایه‌های فلسفی و روان‌شناختی علاقه‌مند هستند، از خواندن این کتاب لذت خواهند برد.

درباره‌ی محمدرضا کاتب بیشتر بدانیم

محمدرضا کاتب (متولد 1345) با نگارش کتاب «هیس» توانست نظر جامعه ادبی، نویسندگان و مخاطبان جدی را به خودشان جلب کند. رمانی که توانست به‌عنوان رمان برگزیده‌ سال منتقدان و نویسندگان مطبوعات کشور معرفی شود. محمدرضا کاتب، علاوه‌بر تخصص در زمینه‌ی نویسندگی، با فعالیت‌های حرفه‌‌‌ای در حوزه‌ی فیلم‌سازی و فیلمنامه‌نویسی نیز شناخته می‌شود و از میان فیلمنامه‌های او می‌توان به «لاک‌پشت‌ها پرواز نمی‌کنند» و «سرخی سیب کال» اشاره کرد. «وقت تقصیر»، «آفتاب‌پرست نازنین»، «بی‌ترسی»، «بالزن‌ها» و... تعدادی از رمان‌های منتشرشده به قلم او هستند.

در بخشی از کتاب رام کننده می‌خوانیم

به عروسی‌شان دیگر چیز زیادی نمانده بود. یک شب وقتی زمان به اتاق خورشید آمد او را آن‌جا ندید. هر شب خورشید از مدت‌ها قبل انتظارش را می‌کشید. زمان اتاق‌ها را گشته بود. خبری از خورشید نبود. همه‌جا را گشته بود به‌جز سرداب که از تو درش قفل بود. از میان شبکه‌های چوبی سرداب نگاهی تو انداخت. غیر از تاریکی هیچ‌چیزی پیدا نبود. بی‌آن‌که خورشید را ببیند، او را میان تاریکی دید. نمی‌فهمید چرا او خودش را توی سرداب حبس کرده. نمی‌خواست کاری برخلاف میل او بکند. رفته بود از سرداب بیرون. و روزها و شب‌های بعد هم همین ماجرا بود. وقتی عمویش به زمان گفت که خورشید چیزی تو این چند‌ روزه نخورده، زمان در را شکسته بود. و چراغ به‌دست وارد سرداب شده بود. خورشید با چشم‌های بسته روی تختی دراز کشیده بود. صدای نفس‌هایش می‌گفت بیدار و خشمگین است. زمان چراغ را خاموش کرد. میان تاریکی و نم سرداب در سکوت نشسته بود و انتظار چیزی را می‌کشید که خودش را بهش نشان بدهد. دیگر احتیاجی به حرف ‌زدن هم نبود. از سرداب زد بیرون: عمویش به زمان گفته بود که خورشید دیگر قصد ازدواج با او را ندارد.

زمان تمام روز میان درخت‌های پاییززده‌ی باغ در انتظار می‌نشست و به سرداب خیره می‌شد. بالاخره روز ازدواج‌شان از راه رسید و شب شد و خورشید از سرداب بیرون نیامد: با چشم‌های بسته تمام روز بی‌حرکت گوشه‌ای افتاده بود. و با خودش در حال جنگی بی‌نتیجه بود. نمی‌توانست قبول کند که زمان یک تله‌کننده است. و آدم‌های زیادی را کشته و عده‌ای را بیمار و رنجور کرده و... دیگر حالا خورشید مطمئن بود پدرش، مادرش و برادرهایش به‌ دست زمان تله و یا کشته شدند.منبع /کتاب راه











بررسی شگرد اتصال کوتاه در رمان هیس






کتاب هيس اثر محمدرضا كاتب|فروشگاه اينترنتي كتاب ديدآور | خرید آنلاین کتاب















نویسنده:فرشته ناصری (مدرس و عضو هیات علمی دانشگاه)



چکیده:

به دنبال تحولات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی و تغییر نگرش فلسفی انسان در قرن بیستم، تحولات مهمی در عرصة هنر و ادبیات، تحت عنوان پست‌مدرنیسم شکل گرفت. گسترش این تحولات منجر به تولد و تکامل شگردهای جدیدی در داستان‌نویسی پست‌مدرن شد. ازجملة این شگردها می‌توان به اتصال کوتاه اشاره کرد. اتصال کوتاه به حضور نویسنده در پیکر شخصیت داستان گفته می‌شود. داستان‌نویس با استفاده از تمهیداتی فاصلۀ میان خود، خواننده و متن را کاهش می‌دهد و در داستان حاضر می‌شود. این کاهش، فاصلۀ دنیای واقعی و متن را نیز دربرمی‌گیرد. محمدرضا کاتب در رمان «هیس» نیز با استفاده از شگردهایی خاص با خواننده و شخصیت‌های داستان گفت‌وگو می‌کند و فرایند نوشتن داستان را برای آن‌ها شرح می‌دهد. بنابراین خواننده را از انفعال خارج می‌کند تا در فرایند خلق داستان شرکت کند و به نویسنده و متن نزدیک شود. در پژوهش حاضر تلاش می‌شود با تکیه بر روش توصیفی-تحلیلی شگردهای اتصال کوتاه در این رمان مورد ارزیابی قرارگیرد. نتایج نشان می‌دهد محمدرضا کاتب با استفاده از ترفندهایی چون اتصال پاره‌روایت‌ها، تاکید بر نوشتن داستان، تصنعی‌سازی دنیای داستان، هم‌حضوری خواننده و شورشگری شخصیت‌ها، اتصالی کوتاه میان جهان ذهنی خود و خواننده ایجاد می‌کند و او را برای ادامه‌دادن و تکمیل داستان، وارد دنیای ذهن خود و راوی‌های داستان می‌نماید.

منبع/ فصلنامه ی پژوهش های نثر و نظم فارسی











یاد نامه








به رسم هر سال یادی می‌کنیم از درگذشتگان سال ۱۴۰۳ که قلم‌هایشان را زمین گذاشتند و به دیار باقی رفتند و با هفت‌هزار سالگان سر به‌سر شدند.

به گزارش ایسنا، محمد هوشمند ویژه، استاد دانشگاه، مولف و مترجم متولد سال ۱۳۱۵، نهم فروردن در ۸۷ سالگی از دنیا رفت.

از آثار او می‌توان به این کتاب‌ها اشاره کرد: «فرهنگ لغات و اصطلاحات پزشکی» نوشته دورلند، «طریقت ذن» و «طبیعت مرد و زن» نوشته الن واتس، «تاریخ تحلیلی هنر جهان» از آپجان، «فراسوی اصل لذت» از فروید، «روانشناسی زنان» نوشه کارن هورنای، «گویا» از ژان فرانسوا ژابرن، «هنر مدیریت به روش خردمندان شرق» نوشته توماس کلری، «واقعیت درمانی» از ویلیام گلاسر، «یوگا و تندرستی» نوشته سلواراجا یسودیان، «دریچه‌ای به جهان شگفت‌انگیز موسیقی» (تألیف) و «کالبدشناسی و فیزیولوژی دانشگاهی» (تألیف).

از شاعر و نویسنده تا مترجم و روزنامه‌نگار؛ تمام فرزانگان اهل کتاب که ۱۴۰۳ درگذشتند

پرویز بابایی، مترجم و نویسنده، که سال ۱۳۱۱ در تهران متولد شد، ۱۹ فروردین در ۹۲ سالگی از دنیا رفت.

بابایی نزدیک به ۲۰ جلد کتاب ترجمه و تالیف کرد که از آن میان می‌توان از «تاریخ عرب در قرون جدید»، «لودیگ فوئر باخ و ایدئولوژی آلمانی»، «کانت و فلسفه معاصر»، «فلسفه تجربه‌گرا»، «از سقراط تا سارتر»، «فرهنگ اصطلاحات فلسفه»، «اومانیسم و سوسیالیسم»، «دموکراسی و انقلاب»، «زمینه تکامل اجتماعی» و «مکتب‌های فلسفی از دوران باستان تا امروز» نام برد. حوزه‌های آثار او تاریخ فلسفه، ادبیات، علوم اجتماعی و سیاسی است.

از شاعر و نویسنده تا مترجم و روزنامه‌نگار؛ تمام فرزانگان اهل کتاب که ۱۴۰۳ درگذشتند

محمود مدبری، استاد دانشگاه و مصحح زادۀ پانزدهم شهریور سال ۱۳۳۵ شمسی در تهران بود که ۲۲ فروردین بر اثر بیماری سرطان از دنیا رفت.

«شاعران بی دیوان»، «فرهنگ لغات نثرهای فنی و مصنوع»، تصحیح «ترجمۀ قرآن ماهان»، «دیوان نجیب گلپایگانی»، «دیوان عماد فقیه کرمانی»، «غازان نامۀ منظوم»، «تراجم الاعاجم»، «سرمۀ سلیمانی» و «فرهنگ عجایب اللغة» از جمله آثار چاپ‌شدۀ اوست.

از شاعر و نویسنده تا مترجم و روزنامه‌نگار؛ تمام فرزانگان اهل کتاب که ۱۴۰۳ درگذشتند

محمدعلی علومی، اسطوره‌شناس، پژوهشگر و طنزپرداز زاده‌ ۱۶ فروردین ۱۳۴۰ در بم بود که ۱۶ اردیبهشت در ۶۱ سالگی درگذشت.

از رمان‌های معروف او می‌توان به «سوگ مغان»، «آذرستان»، «ظلمات»، «اندوهگرد»، «پریباد»، «داستان‌های غریب مردمان عادی»، «هزار و یک شب نو»، «خانه کوچک» و «عطای پهلوان» اشاره کرد. رمان «آذرستان» او در سال ۷۷ کتاب برگزیده سال از سوی وزارت ارشاد وقت و رمان طنز «شاهنشاه در کوچه دلگشا» برنده سی سال رمان طنز ایران شد.

از شاعر و نویسنده تا مترجم و روزنامه‌نگار؛ تمام فرزانگان اهل کتاب که ۱۴۰۳ درگذشتند

مونا علی‌مددی، مدرس زبان و ادبیات فارسی، زاده متولد ۱۳۶۰، ۳۱ اردیبهشت در ۴۳ سالگی بر اثر بیماری از دنیا رفت.

«دفتر صوفی/ شرح و توضیح ۱۵ نثر عرفانی به همراه مقدمه در تاریخ تصوف و تقسیم‌بندی نثرهای عرفانی»، تصحیح کتاب «علم بدیع» نوشتۀ محمدحسین فروغی و «مولف، اصطلاحی تازه در نقد» نوشته اندرو بنت از جمله آثار اوست.

از شاعر و نویسنده تا مترجم و روزنامه‌نگار؛ تمام فرزانگان اهل کتاب که ۱۴۰۳ درگذشتند

نیلوفر امرایی مترجم، روزنامه‌نگار و فرزند اسدالله امرایی، متولد ۱۳۶۷ پنجم خرداد در ۳۶ سالگی درگذشت.

«آشپزخانه‌ خانم گیلاس»، «با یک فکر بکر چه کار می‌توان کرد» و «ساعت‌ها: کتاب فعالیت همراه با نقاشی، رنگ‌آمیزی و برچسب» و «آموزش در خانه (عددها)» از کتاب‌هایی هستند که از او به جا مانده‌اند.

از شاعر و نویسنده تا مترجم و روزنامه‌نگار؛ تمام فرزانگان اهل کتاب که ۱۴۰۳ درگذشتند

عزیز شبانی، استاد دانشگاه و شاعر، متولد ۲۹ بهمن‌ماه ۱۳۳۱ در فیروزآبادِ فارس بود که هفتم خردادماه در ۷۲ سالگی از دنیا رفت.

«از بوف کوری‌ها و...» (مجموعه‌ رباعی) و «آهِ آهو» (مجموعه غزل‌ها) از آثار به‌جامانده اوست.

از شاعر و نویسنده تا مترجم و روزنامه‌نگار؛ تمام فرزانگان اهل کتاب که ۱۴۰۳ درگذشتند

سیدصدرا روحانی، شاعر متولد ۱۳۱۸ در رودسر، هفتم خردادماه درگذشت.

«گیسوان خواهری بید»، «آقا معلم» و «ماه شقایق گلو» مجموعه‌ شعرهای منتشرشده اوست.

از شاعر و نویسنده تا مترجم و روزنامه‌نگار؛ تمام فرزانگان اهل کتاب که ۱۴۰۳ درگذشتند

منوچهر حسن‌زاده، مدیر انتشارات «مروارید»، متولد ۱۳۱۲ در آمریکا در ۹۱ سالگی از دنیا رفت.

او فوق‌لیسانس علوم اجتماعی داشت. حسن‌زاده پیش از انقلاب عضو ارتش بود و در سال ۱۳۵۹ بازنشسته شد و از آن زمان تمام‌وقت در نشر کار می‌کرد.

از شاعر و نویسنده تا مترجم و روزنامه‌نگار؛ تمام فرزانگان اهل کتاب که ۱۴۰۳ درگذشتند

محمدتقی غیاثی، منتقد ادبی و مترجم ادبیات فرانسوی سال ۱۳۱۱ در خمامِ گیلان زاده شد و هفتم مردادماه ۱۴۰۳ در فرانسه درگذشت.

«خدایان تشنه‌اند» اثر آناتول فرانس، «سهم سگان شکاری» اثر امیل زولا، «دلهرهٔ هستی» اثر آلبر کامو، «هفتهٔ مقدس» اثر لویی آراگون و «نقد تکوینی» اثر لوسین گلدمن از جمله ترجمه‌های اوست.

از شاعر و نویسنده تا مترجم و روزنامه‌نگار؛ تمام فرزانگان اهل کتاب که ۱۴۰۳ درگذشتند

محمدعلی بهمنی، شاعر متولد سال ۱۳۲۱ در دزفول بود که شامگاه نهم شهریور در پی عارضه مغزی در ۸۲ سالگی از دنیا رفت.

«باغ لال»، «در بی‌وزنی»، «گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود»، «این خانه واژه‌های نسوزی دارد»، «شاعر شنیدنی است»، «چتر برای چه، خیال که خیس نمی‌شود» و «من زنده‌ام هنوز و غزل فکر می‌کنم» از دفترهای شعر او هستند.

از شاعر و نویسنده تا مترجم و روزنامه‌نگار؛ تمام فرزانگان اهل کتاب که ۱۴۰۳ درگذشتند

جلیل تجلیل، مترجم، مصحح و استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران متولد سال ۱۳۱۳ در خوی بود که ۱۲ شهریور ۱۴۰۳ به علت کهولت سن و عوارض ناشی از آن از دنیا رفت.

جلیل تجلیل در دورهٔ ششم (سال ۱۳۸۵) به عنوان یکی از چهره‌های ماندگار ایران معرفی شد. برخی از آثار او در زمینه‌های تألیف، ترجمه و تصحیح عبارت‌اند از «الغدیر»، «معیار الاشعار خواجه نصیرالدین طوسی»، «برگزیده‌ متون ادب فارسی»، «معانی و بیان»، «جناس در پهنه‌ ادب فارسی»، «نقشبند سخن»، «فنون و صنایع ادبی»، «تحلیل اشعار اسرارالبلاغه»، «مهدی کیست؟»، «شرح مشکلات تاریخ وصاف» و «کتابداری نوین در اسلام».

از شاعر و نویسنده تا مترجم و روزنامه‌نگار؛ تمام فرزانگان اهل کتاب که ۱۴۰۳ درگذشتند

علیرضا طبایی، شاعر و ترانه‌سرا، زاده ۱۴ آذر سال ۱۳۲۳ در شهر شیراز بود که ۱۹ شهریورماه در ۸۰ سالگی در منزل خود از دنیا رفت.

از این شاعر، این مجموعه‌های شعر منتشر شده است: «جوانه‌های پاییز»، «از نهایت شب»، «خورشیدهای آن سوی دیوار»، «شاید گناه از عینک من باشد»، «مادرم ایران»، «تندر اما ناگهانی‌تر»، «تاک کهنسال و خوشه‌های صبح» و «عشق تو نمی‌میرد» (مجموعه ترانه).

از شاعر و نویسنده تا مترجم و روزنامه‌نگار؛ تمام فرزانگان اهل کتاب که ۱۴۰۳ درگذشتند

ابراهیم اقلیدی، مترجم و محقق «هزار و یک‌شب»، متولد ۱۳۲۷ در اقلید فارس بود که بعد از یک دوره بیماری طولانی ۲۵ شهریور در ۷۶ سالگی از دنیا رفت.

«افسانه‌های مردم مصر» اثر راجر لنسلین گرین، «قصه‌ها و افسانه‌ها» نوشته لئو تولستوی، «موزه نیمه‌شب» اثر انی دالتون، «قصه‌ها و افسانه‌های مردم اسکاتلند» به روایت باربارا کر ویلسون، «شاهزاده خوشبخت و داستان‌های دیگر»، اثر اسکار وایلد، «گمشده شهرزاد»، «چرا زمین گرد است » نوشته ایزاک آسیموف، «کله کدو و مترسک» در شهر زمرد نوشته ل. فرانک باوم، «قصه‌ها و افسانه‌های هند» (بازگفته جی . ای. بی . گری)، «مگره و دیوار سنگی» و «مگره و مرد نیمکت‌نشین» نوشته ژرژ سیمنون، «آب کردن» ای ال ولف، «قصه‌ها و افسانه‌های مردم ژاپن» به روایت هلن و ویلیام مک آلپاین، «فر پرماجرا» نوشته لایولی پنلوپ، «مریخی‌ای که برای ماندن آمده بود و داستان‌های‌ دیگر» نوشته لایولی پنلوپ، «دنیای قصه‌گویی»، «سفرهای سندباد» و «هسیود و هومر» از جمله آثاری هستند که او به عنوان ویراستار و مترجم در انتشار آن‌ها نقش داشته است.

از شاعر و نویسنده تا مترجم و روزنامه‌نگار؛ تمام فرزانگان اهل کتاب که ۱۴۰۳ درگذشتند

محمود حکیمی، نویسنده ادبیات کودک و نوجوان و پژوهشگر، زاده ۹ شهریور ۱۳۲۳ در تهران بود که ۳۰ شهریور ماه پس از تحمل یک دوره بیماری در سن ۸۰ سالگی از دنیا رفت.

«اشراف‌زاده قهرمان»، داستان‌هایی از عصر ناصرالدین‌شاه، مجموعه چهارجلدی «هزار و یک حکایت تاریخی»، رمان «نقابداران جوان» و مجموعه ۲۲ جلدی «تاریخ تمدن» از جلمه آثار او هستند.

از شاعر و نویسنده تا مترجم و روزنامه‌نگار؛ تمام فرزانگان اهل کتاب که ۱۴۰۳ درگذشتند

فرزین غفوری، نویسنده، پژوهشگر و عضو هیئت علمی فرهنگستان زبان و ادب فارسی، متولد سال ۱۳۵۳ در تهران بود که ششم آبان در ۵۰ سالگی از دنیا رفت.

غفوری برای کتاب «سنجش منابع تاریخی شاهنامه در پادشاهی خسروانوشیروان» برگزیده هفدهمین دورۀ جایزۀ قلم زرّین (پژوهش برگزیده در حوزۀ نقد و پژوهش ادبی)، برندۀ پانزدهمین دورۀ جایزۀ پژوهش فرهنگی سال (پژوهش برگزیده در حوزۀ مطالعات ادبی و زبان فارسی) و برندۀ ششمین دورۀ جایزۀ استاد دکتر فتح‌الله مجتبایی (یکی از دو رسالۀ دکتری برگزیدۀ سال ۱۳۹۴ در حوزۀ ادبیات، عرفان و فلسفه) شد.

از شاعر و نویسنده تا مترجم و روزنامه‌نگار؛ تمام فرزانگان اهل کتاب که ۱۴۰۳ درگذشتند

حفیظ‌الله ممبینی (آبگینه)، شاعر و داستان‌نویس سال ۱۳۲۱ در باغملک متولد شد و ۱۳ آبان درگذشت.

مجموعه شعرهای «دانه‌های اشک»، «چشمه‌سار غزل» و «مثنوی هزار و یک بیت» از آثار این شاعر هستند.

از شاعر و نویسنده تا مترجم و روزنامه‌نگار؛ تمام فرزانگان اهل کتاب که ۱۴۰۳ درگذشتند

زهرا تجویدی، نویسنده متولد ۱۳۲۴ بود. او فرزند علی‌اصغر تجویدی، آهنگساز و نوازنده فقید موسیقی ایران و همسر محمدعلی شاکری‌راد، هنرمند نقاش، اسطوره‌شناس و استاد دانشگاه بود. تجویدی ۱۲ آذر در ۷۹ سالگی درگذشت.

«گنجینه نقوش خاتم»، «آشنایی با هنرهای سنتی ایران»(با همکاری شاکری‌راد) و «گنجینه طلایی آشنایی با هنرهای سنتی ایران» (با همکاری شاکری‌راد) از آثار به‌جا مانده از این نویسنده است.

از شاعر و نویسنده تا مترجم و روزنامه‌نگار؛ تمام فرزانگان اهل کتاب که ۱۴۰۳ درگذشتند

منصور یاقوتی، داستان‌نویس، پنجم دی‌ماه سال ۱۳۲۷ در روستای کیوه‌نان شهرستان سنقر استان کرمانشاه متولد شد و هشتم دی پس از تحمل مدت‌ها رنج بیماری، در سن ۷۶ سالگی درگذشت. او یکی از چهره‌های شاخص در میان نویسندگان دهه ۴۰ و ۵۰ ایران بود.

«آواز کوه»، «داستان‌های آهو دره»، «قصه‌های زاگرس»، «آیین یارسان در اساطیر قوم کرد»، «حماسه بابک خرم‌دین»، «خرچنگ بلندپرواز»، «دهقانان»، «چراغی بر فراز مادیان کوه»، «افسانه‌هایی از ده‌نشینان کرد»، «گل خاص»، «پاجوش»، «مردان فردا»، «سال‌های پرخاطره»، «با بچه‌های ده خودمان»، «زخم» و «درخت خشک و باغ پرگل» بخشی از آثار این نویسنده است.

از شاعر و نویسنده تا مترجم و روزنامه‌نگار؛ تمام فرزانگان اهل کتاب که ۱۴۰۳ درگذشتند

سیّدابراهیم نبوی، نویسنده، طنزپرداز، پژوهشگر طنز و از فعالان مطبوعاتی، متولد ۲۲ آبان ۱۳۳۷ بود که ۲۶ دی ۱۴۰۳ در ۶۶ سالگی به زندگی خود پایان داد.

«ستون پنجم»، «بی‌ستون»، «چهل‌ستون»، «دایره‌المعارف ستون پنجم»، «راپورت‌های یومیه» و «تذکره‌ها»، سه کتاب با همکاری نیک‌آهنگ کوثر با نام‌های «در سال ۷۹/۷۸/۷۷ اتفاق افتاد»، «سانس ۶»، «یادداشت‌های روزانه‌ زندان»، «ماه عسل پاییزی»، «کاوشی در طنز ایران» (۲ جلد)، «اعتراف»، «تهرانجلس»، «سفر طولانی» و «دشمنان جامعه‌ سالم» از جمله آثار اوست.

از شاعر و نویسنده تا مترجم و روزنامه‌نگار؛ تمام فرزانگان اهل کتاب که ۱۴۰۳ درگذشتند

جلال متینی (زادهٔ ۱۳۰۷)، مورخ و محقق متخصص در زمینهٔ تاریخ و فرهنگ ایران (مخصوصاً در زمینهٔ شاهنامه‌پژوهی) در ۹۶ سالگی در آمریکا درگذشت.

«خلاصه ویس و رامین»، «منظومه حماسی کوش‌نامه»، «تفسیر قرآن مجید»، «پند پیران»، «هدایه‌المتعلمین» و «نمونه‌هایی از نثر فصیح فارسی معاصر» بخشی از آثار این پژوهشگر است.

از شاعر و نویسنده تا مترجم و روزنامه‌نگار؛ تمام فرزانگان اهل کتاب که ۱۴۰۳ درگذشتند

پرویز مسجدی، داستان‌نویس، متولد سال ۱۳۱۷ در تهران بود که ۳۰ بهمن در ۸۶ سالگی از دنیا رفت.

«بازی هر روز»، «جزیره»، «روزهای مقاومت در خرمشهر»، «با گنجشکها بودم»، «رویاهای ماندگار»، «افکار تیره» و «پاتوق» از جمله آثار اوست.

از شاعر و نویسنده تا مترجم و روزنامه‌نگار؛ تمام فرزانگان اهل کتاب که ۱۴۰۳ درگذشتند

تورج رهنما، شاعر، نویسنده، پژوهشگر ادبی و استاد زبان و ادبیات آلمانی دانشگاه تهران سال ۱۳۱۶ در اهواز متولد شد و ۲۱ اسفند در ۸۷ سالگی درگذشت.

از جمله آثار رهنما به زبان فارسی هفت دفتر شعر است که آخرین آن‌ها «پرده بگردان، بانو» است. از جمله پژوهش‌های ادبی او نیز می‌توان به «برشت، فریش، دورنمات» و «ادبیاتِ امروزِ آلمان» اشاره کرد. همچنین چند کار ادبی او به زبان آلمانی عبارت‌اند از: «در نفسِ اژدها»، «ادبیاتِ داستانی و تغزلی در ایران»، «ادبیات نمایشی در ایران» و «سیمای زن در ادبیات امروز ایران».

رهنما در سال ۲۰۰۰ میلادی جایزه‌ ادبی شهر هانوفر را دریافت کرد و در سال ۲۰۰۲ نشان «گوته» در شهرِ وایمار به او اعطا شد.

از شاعر و نویسنده تا مترجم و روزنامه‌نگار؛ تمام فرزانگان اهل کتاب که ۱۴۰۳ درگذشتند





ادامه نوشته

در حمایت از احمد درخشان







بالزن‌ها





عکس جلد کتاب بالزن‌ها







کتاب بالزن‌ها اثری از محمدرضا کاتب است. این رمان داستان تأثربرانگیز دختری است که مرعوب مردی به نام تردست می‌شود. تردست مردی خطرناک است، شخصی که افکار تاریک و مهیبی در ذهنش رشد کرده. تردست به موجودی آسیب‌زن و ویرانگر تبدیل شده است. دختر فردی درمانده‌ است که در موقعیتی مهلک قرار گرفته و برای نجات خود از دست این مرد دیوانه تلاش می‌کند. این رمان می‌تواند نفس را در سینه‌تان حبس کند و هر لحظه شما را در موقعیتی استرس‌زا قرار دهد.

درباره‌ی کتاب بالزن‌ها

داستان‌ها مکانی‌اند که شخصیت‌های اعجاب‌انگیز متولد می‌شوند. شخصیت‌ها گاه بسیار زیبا و فرشته‌گون می‌نمایند و در بسیاری از مواقع نیز تجسدی از تمام پلیدی‌ها و رذالت‌های یک روح انسانی و حتی دیو-صفت هستند. در رمان‌های داستانی با موقعیت‌های غریبی روبه‌رو می‌شوید، وضعیت‌هایی که شاید در زندگی‌مان تجربه نکرده باشید، اما واقعیت درونی‌شان را تماماً احساس می‌کنید. کتاب بالزن‌ها نوشته‌ی محمدرضا کاتب را می‌توان اثری متمایز در ادبیات معاصر ایران خطاب کرد. رمانی که در آن شاهد یک شخصیت منفی متفاوت هستید، مردی که نمی‌توان برای لحظه‌ای به وی اعتماد کرد و هرگاه که در برابر مخاطبان تجسد می‌یابد، تمام احساسات منفی و رذالت‌های اخلاقی را نمایش می‌دهد. شخصیت تردست که از هیچ قانون و حکمی نمی‌ترسد و تا لحظه‌ی دست‌یابی به خواسته‌اش، به ویرانی و آزار ادامه می‌دهد. شخصیتی که تا رسیدن به خواسته‌اش آرام نخواهد شد و تسلیم نمی‌شود.

در برابر شخصیت تاریک و دیو-صفت تردست، با یک دختر لطیف، شکننده، تنها، درمانده و بیچاره آشنا می‌شوید. دختری که نمی‌داند چگونه خود را از چنگال‌های برنده و تیز تردست نجات دهد. دختر گرفتار و اسیر شخصیت تردست شده و حتی از اندیشه‌ی فرار نیز می‌هراسد. پس شما با دو شخصیت کاملاً متضاد طرف هستید؛ از یک سو شخصیت تردست که نقش مرعوب‌گر را دارد و هرآنچه که بخواهد را با اعمال زور و توحش به دست می‌آورد و از طرفی نیز شخصیت دختر را مشاهده می‌کنید که به‌دلیل فقدان قدرت‌های جسمانی، به اجبار به دستورات مرد سلطه‌گر باید پاسخ دهد. کتاب بالزن‌ها نوشته‌ی محمدرضا کاتب به رابطه‌ی میان این دو شخصیت می‌پردازد و موقعیتی که در آن قرار گرفته‌اند را با نثری خواندنی و با تمهیداتی هیجان‌انگیز روایت می‌کند.

این کتاب برای تمام کسانی است که از خواندن شخصیت‌های پیچیده و قرار گرفتن در روایت‌های استرس‌زا لذت می‌برند. این رمان برای مخاطبانی‌ست که به داستان‌های درگیرکننده و پیش‌بینی‌‌ناپذیر گرایش دارند و از پیچش‌های داستانی لذت می‌برند. یکی از ویژگی‌های ممتاز کتاب بالزن‌ها نوشته‌ی محمدرضا کاتب در ایجاد موقعیت‌های داستانی است، بدین معنا که در طول خواندن رمان کمتر با تکرار موقعیت‌ها مواجه می‌شوید و هر فصل از روایت به وضعیتی تازه می‌پردازد. کتاب بالزن‌ها به‌عنوان یک اثر روانشناختی و ترسناک قادر است به‌طور مکرر مخاطبان را در وضعیت‌های استرس‌زا و سرشار از تعلیق قرار دهد. از نظر پرداختن به عناصر ژانر وحشت، باید گفت که کتاب بالزن‌ها یک اثر ترسناک مدرن محسوب می‌شود. این کتاب توسط انتشارات هیلا منتشر شده است.

کتاب بالزن‌ها برای چه کسانی مناسب است؟

این اثر به دوست‌داران رمان‌های هیجان‌انگیز و ترسناک فارسی توصیه می‌شود.

در بخشی از کتاب بالزن‌ها می‌خوانیم

ارباب مسیر زندگیم رو عوض کرد. خُردم کرد و بعد دوباره تکه‌هام رو سرهم کرد و ازم اون چیزى رو ساخت که مى‌خواست. من مى‌تونستم یه آدم فوق‌العاده و بزرگ بشم. پیشرفت سریعى داشتم. موفقیت پشت موفقیت بود که به دست مى‌آوردم. نشونه و افسانه‌ى موفقیت شده بودم. دست به هرچى مى‌زدم به خاطر هوش ذاتى‌اى که داشتم طلا مى‌شد. اما اون ارباب نامرد از راه رسید و با یه مشت سؤال بى‌ربط همه‌چیزم رو از چنگم درآورد. یهو چشم باز کردم و دیدم موفقیت‌هام دارن مثل برف تو دستم آب مى‌شن. زندگیم رو بى‌معنى کرد تا تونست معنى زندگیم رو عوض کنه و ناکامیم رو به رخم بکشه. فکر مى‌کردم این پله‌ى اوله و اون داره این‌طورى همه‌چیزم رو به روش احمقانه‌ى خودش معنى‌دار مى‌کنه. اما این فقط یه دروغ گنده بود.

به خودم که اومدم دیدم هیچى برام نذاشته. یه آدم بى‌چیز هستم و اون‌همه موفقیت و هوش هم نمى‌تونه کارى برام بکنه که از این حال و روز دربیام. چون دیگه مثل قبل خوشبخت نبودم و نمى‌تونستم به یه سؤال خیلى‌خیلى ساده یه جواب ساده و حتى سرهم‌بندى‌شده بدم و بگم آخرش که چى؟ کجا دارم مى‌رم؟ عمرم رو دارم مى‌دم تا عوضش چى بگیرم و به کجا برسم؟ مرض همه‌ش براى این بود از اون مرض‌هاى واگیر و بى‌درمونه که حتى نهنگ‌ها رو وادار مى‌کنه که بیان دسته‌جمعى از آب بیرون و خودکشى کنن. به نظرم نهنگ‌ها به آدم‌ها خیلى شبیه‌ن. والا این‌طور دیوونگى نمى‌کردن. حتى یه جلبک یا مولکول کارهاى عظیمى در طبیعت مى‌کنه که یه گله آدمِ الکى‌خوش نمى‌تونن بکنن

وقتى مى‌بینى تو دنیایى زندگى مى‌کنى که هر چیزى صد تا شغل و وظیفه داره و وجود تو با این‌همه ادعا این‌طور به‌دردنخور از کار در اومده، چاره‌اى ندارى جز اون‌که مثل یه جسد با اون‌همه پوسیدگى و بى‌کارى کنار بیایى و یا بگردى یه علتى، هدفى، تَهى، چیزى براى خودت دست و پا کنى. و به این بهونه اگه بدن یا خودت رو پیدا نمى‌کنى، دست‌کم یه تکونى به هیکل قناست بدى. باید گاهى یه حرکتى بکنى که معلوم شه اصلاً زنده‌اى. آدم‌هاى زرنگ بهونه‌هاى خوب و دشمن‌هاى قبراق و جون‌دار براى خودشون دست و پا مى‌کنن تا اگر شده به بهونه‌ى اون‌ها یه پله بیشتر بالا برن. گاهى آدم جورى گیر مى‌افته که حتى یه توهم یا خیال کارش رو راه مى‌ندازه. اگه دلت خواست اسم این توهم رو تو بذار مثلاً صید، صیاد و ارباب یا بال‌زن یا... چون اگه این توهم نباشه، مجبورم یه جورى که تو ذوق نزنه سر خودم رو زیر آب کنم. منبع /https://www.ketabrah.ir







هیس چاپ یازدهم شد






هیس(ققنوس)





  • مولف :

    محمدرضا کاتب

  • نوبت چاپ :

    11

  • سال چاپ :

    1403

  • نوع جايزه :

    برنده جایزه‌ی کتاب سال منتقدان و روزنامه‌نگاران و کاندید نهایی جایزه پکاه و....

ایستاده‌ بودم‌ روی‌ جدول‌ جوی‌، گِل‌های‌ بغل‌ پوتین‌ راستم‌ را مالیدم‌ به‌ لبه‌ جدول‌. سرشب‌ واکسشان‌ زده‌ بودم‌. دلم‌ می‌خواست‌ وقتی‌ بالای‌ سر جنازه‌ام‌ می‌رسند ببینند تر و تمیز، مثل‌ بچه‌ آقاها مرده‌ام‌. تقابل‌ و تناقض‌ حاصل‌ از دنیای‌ مدرن‌، سرمنشأ ماجراها و سردرگمی‌های‌ بسیاری‌ است‌ که‌ هیس‌ راوی‌ یکی‌ از آن‌هاست‌، و البته‌ نه‌ از دیدگاهی‌ قاطع‌. در هیس‌، چنان‌ که‌ لوکاچ‌ در نظریه‌ رمان‌ می‌گفت‌، ارزش‌های‌ تحقق‌ناپذیر و آرمانی‌ قهرمانان‌، به‌ شیوه‌ای‌ نو، نسبی‌ شده‌اند؛ چیزی‌ که‌ دور از دسترس‌ نویسندگان‌ پیش‌ از این‌ بوده‌ است‌. در هیس‌ نویسنده‌ ماجراها را چنان‌ که‌ دیکته‌ می‌شود نشان‌ نمی‌دهد بلکه‌ چنان‌ که‌ خود می‌خواهد نشان‌ می‌دهد و باز بر عهده‌ خواننده‌ می‌گذارد تا ماجرا را آن‌ گونه‌ که‌ می‌خواهد ببیند و رمان‌ توسط‌ راویان‌ مختلفی‌ ساخته‌ می‌شود: پاسبان‌، نظامی‌ گاه‌ دل‌رحم‌ و گاه‌ خشنی‌ که‌ آنچه‌ را می‌خواهد انجام‌ نمی‌دهد و آنچه‌ را نمی‌خواهد انجام‌ می‌دهد؛ جهانشاه‌، قاتلی‌ یا قاتل‌ نمایی‌ یا حتی‌ مقتولی‌ که‌ با لذت‌ به‌ روایت‌ هوس‌هایش‌ می‌نشیند و از کشتن‌ آدم‌ها یا کشته‌ شدن‌ خود می‌گوید؛ نویسنده‌ که‌ در نیمه‌ داستان‌ می‌میرد و به‌ پایان‌ رساندن‌ رمان‌ را به‌ میراث‌ می‌گذارد، و دیگر شخصیت‌هایی‌ که‌ این‌جا و آن‌جا رشته‌ کلام‌ را قطع‌ می‌کنند و از منظر خود به‌ روایت‌ می‌نشینند، تا سرانجام‌ رمانی‌ پدید آید که‌ با هر خوانشی‌ شکلی‌ دیگر به‌ خود می‌گیرد و به‌ تعداد مخاطبانش‌ ماجرا عوض‌ می‌کند. گرایش‌ به‌ نوآوری‌ و تجربیات‌ تازه‌ از بارزترین‌ ویژگی‌های‌ آثار محمدرضا کاتب ست‌ و در همین راستا رمان‌ هیس‌ جایزه‌ کتاب‌ سال‌ منتقدان‌ مطبوعات‌ را هم در سال 78از آن‌ خود کرده‌ است‌.











فیسبوک محمد رضا کاتب







فیسبوک محمد رضا کاتب








بیانیه نویسندگان و شاعران در حمایت از احمد درخشان







مردم آزادی‌خواه و عدالت‌طلب ایران!

متاسفانه، در ماه‌های اخیر و پس از انتخابات ریاست‌جمهوری، شاهد افزایش سرکوب روشنفکران و فعالان اجتماعی بوده‌ایم. علیرغم وعده حاکمیت برای «وفاق ملی»، هیئت‌های رسیدگی به تخلفات اداری همچنان به برخوردهای امنیتی با معلمان پیشرو ادامه می‌دهند و قوه قضائیه نیز با تکرار روش‌های قبلی، احکام ناعادلانه‌ای را صادر و اجرا می‌کند.

در این دور جدید سرکوب‌ها، احمد درخشان، نویسنده و معلم، توسط شعبه‌ی دوم دادگاه انقلاب کرج، به یک سال زندان، دو سال محرومیت از شغل معلمی، ممنوعیت خروج از کشور و انفصال از مشاغل دولتی محکوم شده است.

این حکم ناعادلانه علیه یک معلم محبوب و نویسنده‌ی آثاری چون رمان‌های «پنج باب در رجعت سلیم و دوالپا» و «مه مانی»، نشان‌دهنده‌ی پافشاری حکومت بر ادامه سیاست سرکوب نخبگان فرهنگی است. نتیجه‌ی این رویکرد خطرناک، سرخوردگی اندیشمندان دلسوز کشور و تشدید بحران‌هایی است که زندگی سیاسی و اجتماعی ما را مختل کرده است.

ما امضاکنندگان این بیانیه، ضمن حمایت از این معلم توانا و نویسنده‌ی برجسته و اعتراض به این حکم، از دادگاه تجدید نظر انتظار داریم که با لغو این حکم ناعادلانه، از پایمال شدن حقوق ایشان و افزایش ناامیدی نخبگان و مردم نسبت به صدور چنین احکامی جلوگیری کند.

امضاها:

احد ابراهیمی، احمد ابوالفتحی، حامد ابومعرف، پاکزاد اجرایی، سارا احسان، ایمان احمدزاده، آریامن احمدی، شیرین احمدی، مونس (آروین) احمدی، نعمت احمدی، اشکان اختیاری، محسن اخوان گوران، سامان ارسطو، شیوا ارسطویی، بهاره ارشدریاحی، شایلین اسدالهی، مصطفی اسدی، تقی اسدیان، سعید اسکندری، فریبا اسکندری، زهرا اسماعیلی، لیدا اسماعیلی، آرش اشوردی، معصومه اصغری، سامان اصفهانی، پریماه اعوانی، مریم افرافراز، علی افشاری، شهرام اقبال‌زاده، فرشته اقبالی، سعید اقدم، امید اقدمی، احمد اکبرپور، مانیا اکبری، ساناز الهیاری، آرمان امیری، رحیم امیری، سیروس امیری زنگنه، لیلا امیری، دلارام امین‌زاده، شهرزاد امینیان، هوشیار انصاری‌فر، گودرز ایزدی، محمدرضا ایوبی، مهران آبادی، رسول آبادیان، علیرضا آبیز، حسین آتش‌پرور، سهند آدم‌عارف، شعله آذر، نگین آرامش، حجت آزاده، محمد آشور، ایمان آقـایاری، نازنین آیگانی، سید مراد باباحیدری، مهدی بابادی، عباس بابا‌علی، منصوره بادآهنگ، فهیمه بادکوبه، کریم بارزی، دادکریم باشنده، حسین باقری، علیرضا باقری، نعمت باقری، شاهین باوی، داوود بایسته، هانیه بختیار، لقاییه بختیاری، حجت بداغی، کوکب بداغی، محمود بدیه، مهناز بدیهیان، مرتضی براری، سیامک برازجانی، لیلا برزگر، افسانه برزویی، امین بزرگیان، صفیه بسیم، غلام‌رضا بشیری، آزاده بلاش، یدالله بلدی، مهدی بنائی، هومن بنائی، تیرداد بنکدار، فانوس بهادروند، شبنم بهارفر، امیر‌حسین بهبودی، آذردخت بهرامی، فرشته بهرامی، مهدی بهرامی، انوار بهروز، ابراهیم بهزادی، رزیتا بهزادی، محمود بهشتی لنگرودی، نسرین بهمن‌پور، فاطمه بهمنی، علیرضا بهنام، مانی پارسا، محمود پارسایی، زهره پرتوی، شهربانو پرخیده، عباس پرورش، منیره پرورش، محمد پروین، پروین پورجوادی، مرتضی پورحاجی، میلاد پورعیسی، عمید پورغفار مغفرتی، مهرداد پوشایی، شهباز پویا، هیراد پیربداقی، رضا پیرحیاتی، لیلا پیرداوری، حبیب پیریاری، نرگس تجلی، محمدرضا تحویلداری، ابراهیم تدین، رضا ترابی، یونس تراکمه، زاهده ترکاشوند، رضا ترنیان، رویا تفتی، لیلا تقوی، محمد تقوی، هادی تقی‌زاده، مریم تموک، ایلیا تهمتنی، سعید توانایی، سعید تورک، هادی توزنده‌جانی، هما تیمورنژاد، ناصر تیموری، رسول تیهوئیان، علی ثباتی، ستار جانعلی‌پور، علی جانوند، سپیده جدیری، فرناز جعفرزادگان، حسن جعفری، حمید جعفری، محمدرضا جعفری، همایون جعفری، امیر جلالی‌نژاد، فریده جلالی، جمیله جلیل‌زاده، ستار جلیل‌زاده، ایران جلیلی، عارف جمشیدی، لطف‌الله جمشیدی، افروز جهاندیده، ناستین جوادی، جعفر جودکی، سعید جوزانی، رضا جولایی، سمیرا چراغ‌پور، امیر چمنی، آتفه چهارمحالیان، مریم حاتمی، مسیح حاتمی، شهاب حاجتی، فرشید حاجی‌زاده، سیدمحمد حاجی سیدجوادی، ناصر حاجیان‌‌مطلق، محمد حبیب‌الهی، مهری حبیبی، سحر حجتی، مهرداد حجتی، احمد حسن‌زاده، طیبه حسن‌لو، حبیب حسن‌نژاد، ابوالفضل حسنی، علیرضا حسنی، شوکا حسینی، اوختای حسینی، وحید حسینی ایرانی، آمنه حسینی، زبیده حسینی، سیده زهرا حسینی، معین اسماعیل حسینی، مینا حسینی، هوشنگ حسینی، دانیال حقیقی، منصوره حقیقی، مریوان حلبچه‌ای، قباد حیدر، مهرنوش حیدرزاده، حیدر حیدری‌راد، بهرام حیدری، محسن حیدری، فاطمه حیدری مراغه، جمیله حیدریان، محمود حیدریان، رضا حیرانی، سوشیانت خاشعی‌پور، علیرضا خاضعی‌پور، ماشاالله خاکسار، محمد خاکساری، کیهان خانجانی، نگار خدادادی، ابوتراب خسروی، سیما خسروی، یاسمین خلیلی، ایرج خواجه‌پور، هادی خوجینیان، حافظ خیاوی، اکبر دانش سرارودی، سریا داودی حموله، طناز داودی کلاه‌چیان، فرزانه داوودپور، ساناز داوودزاده فر، لیلا درخش، اسرین درکاله، گلاله درودیان، شراره درویش، محمد دشتی، نازنین دلیرنیا، ابراهیم دمشناس، وحید دهسری، فرامرز دهقان، انیسا دهقانی، غفار دیندار، شنتیا ذاکرعاملی، عطیه رادی، علی رادبویی، سیاوش رازانی، مریم رازانی، حسین رجایی، سهیلا رجایی، الهه رجائی، داریوش رحمانیان، امین رحیمی، حسین رحیمی، ژیلا رحیمی، جلال رستم‌کلایی، کاظم رستمی، رحیم رسولی، مهیار رشیدیان، آناهیتا رضایی، غلامرضا رضایی، آرش رمضانی، امید رنجبر، عاطفه رنگریز، ژاله روح‌زاد، افشین روستایی، مهدی روشن‌روان، میرکی رومان، سینا رویایی، میثم ریاحی، تورج ریحانی، مهدی رییس‌المحدثین، رضا رییسی، مریم رئیس دانا، منوچهر زارع پور، سارا زارعی، بهرام زالبک، ایرج زبردست، محمد زحمت‌کش، ناصر زراعتی، اسماعیل زرعی، علی زمانی، زاگرس زند، فاطمه زندکریمی، محمد زندی، پارسا زنگنه، موسی زنگنه، حسن زهتاب، محسن زهتابی، مژده ساجدین، محمود ساطع، غزال ساکی، مسعود سالاری، یحیی سالاری، سامان سپنتا، زهرا سترده، حسن سجادی، فروغ سجادی، شهران سدیدی، میترا سرانی اصل، فریدون سرفراز، انیس سعادت، مهناز سعادتی، طاهره سعیدی، ساره سکوت، نسیم سلطان‌‌بیگی، سیامک سلطانی، مهتاب سلطانی، سیما سلیمانی، سیوان سلیمانی، پیمان سلیمانی، توران سلیمانی، رعنا سلیمانی، عبدالله سلیمانی، کامران سلیمانیان مقدم، شکوه سلیمی، هادی سمیرا، ندا سمیزه، فرشاد سنبل‌دل، فرامرز سه‌دهی، سارا سیاه‌‌پور، کاوه سیدحسینی، خسرو سیستانی، مسعود سینایی‌فر، جواد شامرادی، مریم شاه‌‌سمندی، نازیتا شاه‌اسماعیلی، ناهید شاه‌محمدی، مسعود شب‌افروز، میثم شریف، مهشید شریفیان، اسدالله شعبانی، ناهید شقاقی، هدا شکرریز، عباس شکری، قاسم شکری، پوریا شکیبایی، سردار شمس‌‌آوری، ناهید شمس، فاطمه شمس، رضا شهابی، سحر شهامت‌‌رزم، مظاهر شهامت، فاطمه شهبازی، سحر شهیار، آتوسا شهریاری، غلامعلی شهریاری، ساسان شیبانی‌‌نژاد، فرهاد شیخی، نایب شیرازی، سیاوش شیرمحمدی، خسرو صادقی بروجنی، مرجان صادقی، مجید صالح‌زاده، وحید صباغی، فریبا صدیقیم، غلام‌رضا صراف، مینا صفار سفلایی، نیما صفار، پانته‌‌آ صفایی، حسن (بیژن) صفدری، محمدرضا صفدری، اسماعیل صفرزاده، مسعود صفری‌‌نسب، مهدی صمدانی، سحر صمدیان، راحله طارانی، صمد طاهری، محمود طراوت‌‌روی، حسین طوافی لاهیجی، بابک طیبی، رضا عابد، احسان عابدی، محمد عابدی، رحمان عابدینی، صادق عادلیان، رضا عامری، علیرضا عباسی، محمدرضا عباسی، محمود عباسی، مجید عبدالرحیم‌پور، امیر عبدالله‌‌زاده، پروانه عبداللهی، صدرا عبداللهی، علی عبداللهی، مهناز عبداللهی، سیما عبدلی، اسماعیل عبدی، زهرا عبدی، منصوره عرفانیان، عزیز قاسم‌‌زاده، ایران عسگری، علی عقیلی، شهرزاد علم‌باز، باهره علمداری، ریحانه علویان، میثم علیپور، وحید علیزاده رزازی، علی‌ قلی‌پور، منصور علی‌مرادی، تبسم غبیشی، حسین غلامی، علیرضا غلامی، محسن فاتحی، مهدی فتاپور، نسیبه فتحی‌‌زاده، علی فتحی مقدم، نسیبه فتحی‌زاده، میلاد فدایی اصل، ویدا فرجی‌‌پور، زینب فرجی، حیات‌قلی فرخ‌منش، سهیلا فرزاد، ابوالقاسم فرهنگ، فرزانه فرهنگ، نگین فرهود، مسعود فرهیخته، مراد فروهر، ساجد فضل‌‌زاده، لاله فقیهی، پوریا فلاح، قاسم فلاح، مصطفی فلاحیان، کاوه فولادی‌‌نسب، بهرام فیروزی، مجتبی فیلی، نادیا قاسمی، ابوذر قاسمیان، سیروس قامشلو، پژمان قانون، ثریا قبادلو، ماسال قدسی، فرید قدمی، فرنگیس قشقایی، مولود قضات، آرش قلعه‌‌گلاب، رضا قلیچ‌خانی، اکبر قناعت‌زاده، اسماعیل قنبری، راد قنبری، علی قنبری، محمد قنبری مرادسی، حسین قنواتی، آیگین قهرمانی، فرزانه قوامی، کریم قیطانی فرد، فریده قیمتی، صادق کار، سید حسن کاشفی، افروز کاظم‌زاده، آزاده کاظمی، سمیه کاظمی حسنوند، کاوه کاظمی، یزدان کاکایی، امید کامیارنژاد، پوران کاوه، ندا کاووسی‌فر، هادی کاووسی، سیما کاویانی، لیلی کحالی، محمد کرد، نغمه کرم‌‌نژاد، فرزانه کرم‌پور، فریده کریمی‌‌پور، بهزاد کریمی، هدی کریمی صدر، محمد کشاورز، محمدجواد کشاورزی، فرهاد کشوری، صحرا کلانتری، روزبه کمالی، ساناز کمالی، شرر کنور تبریزی، شبنم کهن‌‌چی، سپیده کوتی، مهدی کوچکی، اعظم کیان‌افراز، مینو کیخسروی، یونس گرامی، خالق گرجی، الهام گردی، حسن گلشاهی، سهیلا گلشاهی، منوچهر گلشن، آبتین گلکار، محمد گنابادی، سپیده گنجه، فرهاد گوران، طیبه گوهری، دریا لطفی، حسین لعل‌‌بذری، نسیم للری، شهاب لواسانی، مسعود ماهینی، جواد مجابی، علیرضا مجابی، مهسا محب‌علی، علیرضا محبوبیان، مهدیه محدثی، فرهاد محرابی، مه.‌آ. محقق، سعید محمدحسنی، امیرحسین محمدی‌‌فرد، شوکت محمدی، تهمینه محمدی، صابر محمدی، علی محمدی، عباس محمودی، لیلا محمودی، مرتضی محمودی، النا مرادبخش، محسن مرادی، مریلا مرادی، مهدی مرادی، نفیسه مرادی، فریبرز مسعودی، ایمان مسلمی‌‌پور، عالیه مطلب‌زاده، سروش مظفرمقدم، اقبال معتضدی، مهدی معرف، نرگس معرف، رضا معصومی، سمیه معصومی، سودابه معصومی، علیرضا معصومی، داریوش معمار، مهدی معمارپوری، محمدرضا معمارصادقی، فریده معمایی، میترا معیری، یلدا معیری، محمدمعین شرفایی، سمیرا مقامی، حسین مقدس، پویان مقدسی، خدیجه مقدم، رضوان مقدم، مجتبی مقدم، ندا مقدم، جواد مقدم‌فرد، نسرین مکارمی، قاسم ملااحمدی، پروین ملک، انوشه منادی، سعیده منتظری، شهین منصوری آرانی، حسین منصوری، سیما منصوری، ابوالفضل منفرد، احسان مهتدی، ابراهیم مهدی‌زاده، پرتو مهدی‌فر، بیژن مهر، اسماعیل مهرانفر، مهرداد مهرجو، ایرج مهرکی، میثم مهرنیا، مهیا موحدمنش، حبیب موسوی بی‌بالانی، سیدمهدی موسوی، مهراوه موسوی، حوریه موقعی، عبدالله مومنی، فاطمه میرابوالحسنی، حسین میربابا، وحید میرزایی، مودب میرعلایی، لیلا میرغفاری، مسعود میری، بهروز ناصری، بهنام ناصری، پوران ناظمی، مهشید ناظمی، احمد نجاتی، علی نجاتی، مرتضی نجاتی، حسین نجاری، رضا نجفی، طیبه نجفی، محمدحسن نجفی، جمیله ندایی، نسرین نریمانی، طلا نژادحسن، مینا نصر، آرش نصرت‌‌الهی، اکرم نصیریان، شیوا نظرآهاری، حمید نعمت‌‌الهی، غلام‌علی نعمتی، امید نقیبی‌نسب، نوید نکومند، توماج نورایی، بهنام نوروزی، روح‌الله نوروزی، نوری نوروزی، اصغر نوری، آذر نوری، ساحل نوری، علیرضا نوری، حسین نوش‌آذر، سمیرا نیک‌‌نوروزی، صالح نیک‌بخت، مرتضی نیکی، ملاحت نیکی، سمیرا هادی، احسان هاشمی، اولدوز هاشمی، نسترن هاشمی، هوشنگ حسینی، هنگامه هویدا، هادی هیالی، احد واحدی، پانته‌آ واعظ‌‌‌ نیا، مسعود والی‌زاده، ارغوان وثوق‌ انصاری، مهرگان وثوق، شیرین ورچه، غنچه وزیری، جهانبخش ولیان‌پور، مهشید یاسری، آنا یزدانی، نصرت یزدانی، علیرضا یکتا، سحر یوسفی، زینب یونسی







سومین دوره جایزه انجمن صنفی روزنامه‌نگاران







اعضای هیات داوران سومین دوره جایزه انجمن صنفی روزنامه‌نگاران استان تهران (چراغ)
سیروس علی‌نژاد، نرگس جودکی، کمال آقایی، مهدی میرمحمدی، محسن آزموده، مستوره برادران نصیری، متین غفاریان، فاطمه علی‌اصغر»

فهرست برگزیدگان جشنواره چراغ؛ سومین دوره جایزه انجمن صنفی روزنامه‌نگاران استان تهران

بخش مکتوب
· گزارش خبری مکتوب
شایسته قدردانی
- روزهای سخت نفس/ الناز محمدی/ روزنامه هم‌میهن
- پول ندارید مدرسه تمیز کنید/ هدی هاشمی/ روزنامه شرق
برگزیده:
بیروت ساعت ۳ بعدازظهر/ مصطفی مسجدی آرانی/ روزنامه هفت صبح

· گزارش غیرخبری مکتوب
شایسته قدردانی
- برای کوچ بازار/ علی ایوبی/ روزنامه هم‌میهن
- به دلیل اهتمام ویژه در زمینه روزنامه‌نگاری حوزه ادبیات/ میلاد حسینی/مجله آگاهی نو
برگزیده
- همکاری برای محیط زیست در تنهایی/ فاطمه باباخانی/ روزنامه هم‌میهن

· رشته مصاحبه و میزگرد مکتوب
شایسته قدردانی
- رویای پاریس/ صابر محمدی/ مجله وزن دنیا
- لندتک‌ها بازاریاب بانک‌ها نیستند/ مرضیه امیری/پایگاه خبری راه‌پرداخت
- در این بخش هیات داوران هیچ یک از آثار را شایسته عنوان برگزیده ندانست.

بخش چند رسانه‌ای
شایسته قدردانی
- وقتی رفتیم غروب بود/ هدی هاشمی و فرانک جواهری/ شبکه شرق
اثر برگزیده
- روایت تاریخ فوتبال زنان از پیش از انقلاب تا امروز/ شقایق آسیایی/ شبکه شرق


بخش ویژه (چراغ حقیقت)

· رشته راستی‌آزمایی اخبار
شایسته قدردانی
ـ مجموعه گزارش‌های حقیقت‌سنج/ سوگل دانائی و نسیم بنایی/ رسانه اکو ایران
· رشته روزنامه‌نگاری پیگیرانه
شایسته قدردانی
- مجموعه گزارش‌هایی درباره تالاب هورالعظیم/ نادره وائلی‌زاده/ روزنامه پیام‌ما
مجموعه گزارش‌هایی درباره هوش مصنوعی/ هدی عربشاهی/ روزنامه جام جم
برگزیده
مجموعه گزارش‌هایی درباره مهاجران/ زهرا جعفرزاده/ هم‌میهن


· تحولات خاورمیانه
شایسته قدردانی
ـ گزارش‌هایی درباره جنگ غزه/ یاسمن طاهریان/ روزنامه هم‌میهن
برگزیده
ـ مجموعه آثار درباره جنگ غزه و تحولات خاورمیانه/ شهاب شهسواری/ روزنامه هم‌میهن

آثار بخش کارزار
آثاری که بر مبنای کارزارهای عمومی در رسانه‌ها منتشر شده است

شایسته قدردانی
- سودای طلا در آتش‌ تفتان/ الهه باقری/ روزنامه اعتماد
- مشکل زاکانی است یا صندلی شهردار/ نورا حسینی و فرانک جواهری/ روزنامه شرق
برگزیده
مشکل پرسنل راه‌آهن چیست؟/ رضا اسدآبادی/ ایلنا







معرفی نامزدهای بخش ویژه جایزه شعر «خبرنگاران»





دبیرخانه جایزه کتاب سال شعر ایران به انتخاب «خبرنگاران» نامزدهای بخش ویژه شاعران بدون کتاب را در نوزدهمین دوره این جایزه معرفی کرد.

اسماعیل احمدی امجزی
زهرا بشری موحد
فاطمه بیرانوند
داریوش جلینی
حمیدرضا دالوند
سبحان زنگی
لمعان فیروزپور
سولماز نعمتی
مسعود نورالدینی شاه‌آبادی








کتاب‌های برگزیده شورای کتاب کودک معرفی شدند





کتاب‌های برگزیده و شایسته تقدیر سال ۱۴۰۲ از سوی شورای کتاب کودک معرفی شدند.

شایسته تقدیر بخش داستان

«غروب نارنجی اوگاندا» اتاید، تینا. مترجم فاطمه طاهری؛ ویراستار ادبی شعله قنادی؛ ویراستار فنی عطیه طائب _ فرناز وفایی دیزجی. تهران: پرتقال، ۱۳۹۹، ۲۸۹ص. +۱۲

«آواز فاخته» هاردینگ، فرانسیس. مترجم محمد عباس‌آبادی؛ ویراستار فاطمه فدایی‌حسین؛ ویراستار فنی مریم فرزانه- زهرا فرهادی‌مهر. تهران: پرتقال، ۱۴۰۰. ۴۵۶ ص. +۱۲ سال

«خاطرات یک گاو» آچاگا، برناردو. علیرضا شفیعی نسب؛ ویرایش: تحریریه‌ی انتشارات ققنوس. آفرینگان: تهران، ۱۴۰۱. ۱۶۸ ص. (۱۲+ سال) .

برگزیده بخش شعر

نیری، صفورا. «شال‌گردنی با رنگ‌های تابستانی» تصویرگر سلیمه باباخان.تهران: موسسه پژوهشی تاریخ ادبیات کودکان، ۱۴۰۲. ۴۰ص. (۱۲+)

شایسته تقدیر بخش شعر

تولایی، حسین. «خط خطی روی نیمکت سنگی» تصویرگر پریسا ملک‌آرا؛ ویراستار سیدحبیب نظاری. تهران: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۴۰۳. ۲۸ص. (۱۵+)

سلمانی، بهاره. «امضاء؛ منِ دل تنگ». تصویرگر ابوالفضل همتی. تهران: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۴۰۰. ۳۲ص.(۱۵+)

هاشمی منیزه. «آسمان مگر تمام می‌شود؟» تصویرگر...تهران منادی تربیت، ۱۴۰۲. ۵۴ص.(۱۵+).

برگزیده کتاب‌های تصویری

یانسن، مارک، نویسنده و تصویرگر. «عجیب‌ غریب»، مترجم سحر ترهنده؛ ویراستار محمدهادی قوی‌پیشه. تهران: انتشارات فاطمی، کتاب طوطی، ۱۴۰۲. ۴۴ ص. (۳+)


تقدیر کتاب‌های تصویری

«چمدان» نویسنده و تصویرگر بالستور، کریس نیلر. مترجم علیرضا خزائی؛ ویراستار روشنک بهاریان نیکو. تهران: میلکان، کتاب چار. ۱۴۰۰. ۳۶ص. گروه سنی ۶+ سال)

«گوردون را ندیدی؟» اپستاین، آدام جِی. تصویرگر روت چَن؛ مترجم شیوا حریری. تهران: کتاب چ، نشر چشمه، ۱۴۰۱. ۳۴ص. (+۳)

«باغ و قطره‌های رنگ» احمدی، احمدرضا. تصویرگر میترا عبدالهی. تهران: نشر پرتقال، ۱۴۰۱. ۵۲ص. (۶+)

سیدآبادی، علی‌اصغر، «غول بوس‌کن حرفه‌ای»، تصویرگر رضا دالوند، ویراستار محمدهادی قوی‌پیشه. تهران:فاطمی، کتاب‌های طوطی، ۱۴۰۲، ۴۰ص. (۳+)

رجبی، مهدی. «پسر اقیانوس». تصویرگر هاله قربانی؛ ویراستار آتوسا صالحی. تهران: افق، کتابهای فندق، ۱۴۰۲، ۳۶ ص. (۶+ سال)

برگزیده گروه دانش‌ اجتماعی و زندگینامه

پرز اسکریوا، ویکتوریا. «چشم‌هایت را ببند» تصویرگر کلودیا رانوچی؛ مترجم سحر ترهنده. تهران: فاطمی، کتابهای طوطی ۱۴۰۲. ۲۸ص.

شایان تقدیر گروه دانش‌ اجتماعی و زندگینامه

شینسوکه، یوشی‌تکه. «این کش مال من است» تصویرگر یوشی‌تکه شینسوکه. مترجم رضی هیرمندی. تهران: افق، کتاب‌های فندق، ۱۴۰۲. ۲۸ص.

جانفراری، ماریا. «درخت باش!» تصویرگر فلیچیتا سالا؛ مترجم رضی هیرمندی؛ ویراستار فرناز وفایی دیزجی. تهران: نشر پرتقال، ۱۴۰۲. ۴۸ص. (من و نقش من در جامعه) (۶+)

شایان تقدیر گروه علوم


پراپ، لیلا، نویسنده و تصویرگر. «چرا؟»، مترجم شیوا حریری؛ ویراستار گروه کتاب چ. تهران: نشر چشمه، کتاب چ، ۱۴۰۲. ۳۶ ص. ( قصه‌های تصویری کودک، قصه‌هایی برای آموختن) (۶+).

برگزیده گروه آثار الکترونیکی

«دروازه مردگان»[کتاب گویا]، جلد اول «قبرستان عمودی» شاه‌آبادی حمیدرضا. گوینده حسن همایی، پدرام شهرآبادی. نشر سماوا، ۱۴۰۲. (۷ ساعت و ۱۰ دقیقه). (۱۲+ سال)

«دروازه مردگان»[کتاب گویا]، جلد دوم «شب خندق» شاه آبادی حمیدرضا. گوینده حسن همایی، پدرام شهرآبادی. نشر سماوا، ۱۴۰۲. (۷ ساعت و ۴۴ دقیقه). (۱۲+ سال)

«دروازه مردگان»[کتاب گویا]، جلد سوم «چاه تاریکی». شاه‌آبادی حمیدرضا. گوینده حسن همایی، پدرام شهرآبادی، پیمان طالبی. نشر سماوا، ۱۴۰۲. (۷ ساعت و ۲۸ دقیقه). (۱۲+ سال)

شایان تقدیر گروه آثار الکترونیکی


«جادوگرها» [کتاب گویا]. دال، رولد. مترجم علی هداوند. گوینده گروه گویندگان؛ کتاب‌سرای نیک، ۱۴۰۲. (۴ ساعت و ۴۱ دقیقه). (۹+ سال)

برگزیده(ادبیات نمایشی)

کلمن ای ، جنینگز، هریس ، اوراند. «نمایشنامه‌های محبوب کودکان» مترجم: حسین فدایی حسین، تهران: انتشارات نمایش، چاپ اول ۱۴۰۱، ۲۴۸ ص. )

شایان تقدیر ادبیات نمایشی
نظری، شهریار. «آرش کمانگیر» ویراستار ،پیمان متین . تهران: انتشارات فرهامه ، چاپ اول ۱۴۰۱، ص۶۲ .

پاپن، ناتالی. «منو بخور». مترجم مرجان پروانه‌پور . تهران:نشر نونوشت،۱۳۹۹. چاپ اول

برگزیده کهن


فولادوند مرجان، بازآفرین. «باران خاکستر» ویراستار معصومه اکبری. تهران: هوپا، ۱۴۰۱، ۲۲۸ ص. + ۱۵ سال. (هفت جاویدان ۱)

فولادوند مرجان، بازآفرین. «آتش تاریک». ویراستار معصومه اکبری. تهران: هوپا، ۱۴۰۱، ۲۲۲ ص. + ۱۵ سال. (هفت جاویدان ۲)

فولادوند مرجان، بازآفرین. «همزاد آفتای». ویراستار معصومه اکبری. تهران: هوپا، ۱۴۰۱، ۲۴۸ ص. + ۱۵ سال. (هفت جاویدان ۳)




ادامه نوشته

عجایب‌ نگاری در رمان وقت تقصیر از محمد رضا کاتب







تبیین رمان هیس با توجه به مولفه های پست مدرنیسم









کتاب هیس - محمدرضا کاتب










دکترعلی اصغر رهنمابرگرد - دکتری زبان وادبیات فارسی -








خلاصه مقاله:
پست مدرنیسم یکی از جنبشهای مهم و تاثیر گذار چند دهه ی اخیر در بسیاری از هنرها از جمله داستان نویسی در جهان و همچنین ایران است. ویژگی های رمان پست مدرن را می توان: شک گرایی، نسبی گرایی، روی آوری به تکثرگرایی، آمیزش فرهنگ ها و سبک های متعلق به ادوار مختلف، حضور راوی غیر قابل اعتماد، در هم شکسته شدن مرزهای زمانی و مکانی، شالوده شکنی و ساختارزدایی، قطعه قطعه شدگی، عدم انسجام، تناقض گویی، جابه جایی، طنز تلخ، چند صدایی، بازی های زبانی، توجه به ایده های هستی شناسی در برابر ایده معرفت شناسی مدرن،فرجام های نامعین و چندگانه در داستان می توان نام برد یکی از نشانه های پست مدرنیستی، ساختار شکنی یا شالوده شکنی است. داستان نویسی پسامدرن درباره خود زبان و کنش داستان نویسی در صدد سلب اقتدار از فراروایت هستند. فراروایت نظامی

دلالتی- معرفتی است که مدعی کاشف معنای نهایی یا درک حقیقت است و می کوشد سلطه خود را بر ساختار دلالتی همه متون کاشف معنای نهایی یا درک حقیقت است و می کوشد سلطه خود را بر ساختار دلالتی همه متونرمان نسبتا بلند »هیس« نوشته ی محمدرضا کاتب نیز تاثیر فراوان از این نهضتو جنبش اجتماعی- سیاسی- ادبی گرفته است. برخی از نشانه های ساختار شکنانه ی پست مدرنیستی رمان هیس عبارتند:ازتکثر گرایی، عصیان شخصیت ها نسبت به نویسنده، وحدت وجود در شخصیت ها، حضور داستان های چندگانه اما مشابه و در این مقاله سعی بر آن داریم تا با دلائل و مستندات لازم ثابت کنیم که نویسنده، رمان هیس را آگاهانه و با دیدگاه ساختار شکنانه ی پست مدرنیستی نوشته است.
شناسه ملی مقاله:
کلمات کلیدی:
ساختارشکنی،تکثرگرایی،وحدت وجود، عصیان شخصیتها، داستان داستان نویسی
صفحه اختصاصی مقاله و دریافت فایل کامل: https://civilica.com/doc/1405757/










منصور یاقوتی درگذشت








منصور یاقوتی داستانسرای کرمانشاهی درگذشت





منصور یاقوتی داستانسرای کرمانشاهی امروز بعد از تحمل دوره‌ای بیماری دار فانی را وداع گفت.

به گزارش ایلنا، منصور یاقوتی ملقب به «گُل باخی» از داستان سرایان کرمانشاهی امروز بعد از تحمل یک دوره بیماری سرطان و در سن ۷۶ سالگی دار فانی را وداع گفت.

منصور یاقوتی پنجم دی ماه سال ۱۳۲۷ در روستای کیوه‌نان شهرستان سنقر استان کرمانشاه متولد شد؛ پس از مهاجرت خانواده‌اش به شهر کرمانشاه در هفت سالگی، تحصیلات ابتدایی در مدرسه داریوش در کرمانشاه و دوران دبیرستان را در مدرسه کزازی گذراند و موفق به دریافت دیپلم ادبی شد.

زنده یاد منصور یاقوتی اهل استان کرمانشاه، داستان‌نویس، شاعر و منتقد ادبی است. وی در زمینه داستان کوتاه و داستان بلند فارسی متون درخشانی خلق کرده و یکی از چهره‌های شاخص و مطرح در میان نویسندگان نسل دهه ۴۰ و ۵۰ ایران است.

برخی نویسندگان معاصر از منصور یاقوتی به عنوان چخوف ایران یاد می‌کنند چرا که این هنرمند کرمانشاهی در آثارش استادانه و هنرمندانه از جملات کوتاه، ادبیات قائم به ذات و به دور از تقلید استفاده کرده و همچنین بیشتر آثارش در سبک رئالیسم آفریده شده است.

آواز کوه، داستان‌های آهو دره، قصه‌های زاگرس، آئین یارسان در اساطیر قوم کرد، حماسه بابک خرم‌دین، خرچنگ بلندپرواز، دهقانان، چراغی بر فراز مادیان کوه، افسانه‌هایی از ده‌نشینان کرد، گل خاص، پاجوش، مردان فردا، سال‌های پرخاطره، با بچه‌های ده خودمان، زخم، درخت خشک و باغ پرگل بخشی از آثار و پژوهش‌های این نویسنده کرمانشاهی است.








عجایب‌ نگاری در رمان وقت تقصیر از محمد رضا کاتب



وقت تقصیر










نویسندگان

  • پریسا غفران پیر زبان ( استادیار گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه زابل)
  • فائزه عرب یوسف آبادی ( استادیار گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه زابل)
  • حیدر علی دهمرده( استادیار گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه زابل)



چکیده

عجایب‌نگاری (grotesque ) سبکی است در هنر و ادبیات که در پرداختن به موضوعاتی مانند بحران هویتی، تفکرات غیرمعمول و تلاش برای کشف خود مشهور است. این سبک در داستان‌نویسی با استفاده از شخصیت‌های عجیب و غریب و با تلفیق عناصر متناقض‌نما با خشونت و به نمایش گذاشتن تصاویر انزجارآور و متهوع جایگاه قابل توجهی پیدا کرده است. وقت تقصیر نوشتۀ محمدرضا کاتب یکی از رمان‌های موفق در این شیوه است. عجایب‌نگاری در رمان وقت تقصیر به بیان احساسات و تجربیاتی می‌پردازد که به دلیل محدودیت‌های اعتقادی و فرهنگی به راحتی نمی‌تواند، بیان شود. کاتب در این رمان، از طریق ترکیب برخی از عناصر متضاد و متناقض با عناصر مختلفی از جمله مفاهیم عرفان و سیر و سلوک در نوع و روش خاصی برای حصول و رسیدن به حقیقت، موفق به خلق اثری با ویژگی‌های عجایب‌نگاری شده است. هدف در این پژوهش واکاوی مؤلفه‌های عجایب‌نگاری در رمان فوق بر مبنای نظریة رابرت داگان است. روش انجام این پژوهش تحلیلی توصیفی است که از طریق یادداشت‌برداری کتابخانه‌ای انجام شده است. نتایج اولیه حاکی از آن است که اصلی‌ترین مؤلفه-های عجایب‌نگاری در این رمان به ترتیب اهمیت عبارت است از: ابهام، تناقض، مضامین خشن، تلخند، ویژگی‌های جسمانی نامتعارف، مضامین انزجارآور.

کلیدواژه‌ها

  • رمان
  • وقت تقصیر
  • مؤلفه‌های عجایب‌نگاری
  • محمدرضا کاتب
  • رابرت داگان





















ادامه نوشته

چشمهایم آبی بود










فیسبوک محمد رضا کاتب








فیسبوک محمد رضا کاتب







چندپارگی و تزلزل هویت و روایت ‌در رمان‌های

محمدرضا کاتب








رام‌کننده

کتاب بالزن ها;

پستی

بی‌ترسی

کتاب هیس - داستان فارسی - خرید کتاب از: www.ashja.com - کتابسرای اشجع

تصویر آفتاب پرست نازنین









مریم رامین‌نیا (استادیار گروه زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه گنبدکاووس، ایران )
آمنه میردیلمی (دانشجوی کارشناسی ارشد گروه زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه گنبدکاووس، ایران)
حسین محمدی (استادیار گروه زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه گنبدکاووس، ایران )


چکیده مقاله :

هویت در رمان‌های پست مدرن، انسجام و ثبات رمان‌های پیشامدرن را ندارد و از این رو سیال، چندپاره، از هم گسیخته و متزلزل است. روایت‌پردازی در داستان پسامدرن به تأثیر از هویت‌های چندپاره و سیال شخصیت‌ها، غیر قابل اعتماد، مشکوک و متناقض است. «محمدرضا کاتب»، یکی از نویسندگان پرکار دورۀ معاصر است که برخی رمان‌هایش به مؤلفه‌های پست¬مدرنیستی تشبه می‌جوید. به همین منظور، پژوهش پیش رو درصدد بررسی مسئله هویت و روایت‌پردازی رمان‌های این نویسنده برآمده است. در این پژوهش به شیوۀ توصیفی- تحلیلی، شش رمان کاتب به نامهای «آفتاب پرست نازنین»، «بالزنها»، «بی‌ترسی»، «پستی»، «رامکننده» و «هیس» از منظر مؤلفه‌های پستمدرنیستیِ هویت، شخصیت و روایت‌پردازی بررسی شده است. نتایج اجمالی پژوهش بیانگر آن است که در رمان‌های بررسی‌شده، بیشتر شخصیت‌ها، هویت‌های نامتعین، سیال و چندپاره دارند. سرگردانی، جابه‌جایی و هم‌پوشانی شخصیت‌ها با یکدیگر، ناتوانی در شناختِ خود، گواه هویت‌های ازهم‌گسیخته آنهاست. روایت‌های چندپاره و متناقض از شخصیت‌ها و ماجراها، شاخصۀ دیگری است که رمان‌های کاتب را با عدم قطعیت نشان‌دار می‌کند. مؤلفه‌های پستمدرنیستیِ تردید هستی‌شناسانه، عدم قطعیت و چندپارگی و تناقض در هویت و روایت‌پردازی در رمان‌های «آفتاب پرست نازنین»، «پستی»، «رام کننده» و «هیس» بسیار چشمگیر است ولی در «بالزن‌ها» و «بی‌ترسی» به میزان ملایم‌تری به کار رفته است.

محورهای موضوعی : پژوهش‎های ادبیات معاصر ایران

تاریخ دریافت : 1402/01/31 تاریخ پذیرش : 1402/06/18 تاریخ انتشار : 1402/11/11

کلید واژه: محمدرضا کاتب, چندپارگی هويت, روايت پسامدرن, تناقض و عدم قطعیت.,


چکیده انگلیسی:

In postmodern novels, the concept of identity does not enjoy any coherence and stability existing in pre-modern novels. Indeed, such a concept is fragmented, disjointed and unstable. Narrative in postmodern stories is thus unreliable, suspicious and contradictory due to the fragmented and fluid identities of the characters. One of the most prominent and prolific writers in the contemporary era is Mohammad Reza Kaateb, some of whose novels are similar to postmodernist elements. In so doing, the concept of identity and narrative is disclosed in this study. In this research, in a descriptive and analytical way, six novels of the author named "Aftab Prast-e Nazanin (Lovely Chameleon)", "Balzans (The Fliers )", "Bi Tarsi (Fearless)", " Pasti (Dowmhill)", " Ram Konandeh (The Domesticator)" and "Hiss" from the point of view of postmodernist components. Identity, character and narration have been investigated. The findings show that most of the characters in the addressed novels are of indeterminate, fragmented identities. Wandering, displacement and overlapping of characters with each other, inability in self-recognition, is evidence to their disjointed identities. Fragmented and contradictory narratives in characters and adventures are one main feature that marked the writer's novels with uncertainty.The post-modernist components of ontological doubt, uncertainty and fragmentation and contradiction in identity and narrative are very impressive in such novels as Lovely Chameleon, Downhill, The Domesticator and Hiss. In contrast, The Fliers and Fearless have used such elements to a milder extent.

منابع و مأخذ:

پارسی¬نژاد، کامران (1381) «پست¬مدرنیته، داستان پست¬مدرن و پیامدهای آن»، مجله ادبیات داستانی، شماره 62، صص 48-51.
پاینده، حسین (1393) داستان کوتاه در ایران (جلد سوم: داستان‌های پسامدرن)، تهران، نیلوفر.
----------- (1396) مدرنیسم و پسامدرنیسم در رمان، تهران، نیلوفر.
توانا، محمدعلی و عبدالله هاشمی اصل (1394) «گفتمان پست مدرنیسم، تأویل ناپایداری هویتی و انگاره‌های معنایی»، پژوهش‌های سیاسی، ش 13، صص 150-160.
جعفری کمانگر، فاطمه (1395) «بررسی عوامل ساختاری و محتوایی تشکیک پسامدرن در رمان هیس»، پژوهش‌های ادبی، ش 54، صص 32-66.
دان، رابرت.
جی (1401) بحران‌های هویت، نقد اجتماعی پست¬مدرنیته، ترجمه صالح نجفی، تهران، شیرازه.
شفیع‌نیا، مریم و همکاران (1397) «پایان قطعیت‌ها: بوطیقای عدم قطعیت در رمان پست¬مدرن پستی»، پژوهش‌های ادبی، ش61، صص75-106.
عباسیان، محدعلی (1400) «مدرن‌گرایی و پسامدرن‌گرایی در مواجهه با مسئله هویت و غیریت»، هستی و شناخت، شماره 1، صص151-171.
فوکو، میشل (1392) دیرینه‌شناسی دانش، ترجمه نیکو سرخوش و افشین جهاندیده، تهران، نی.
کاتب، محمدرضا (1381) پستی، تهران، نیلوفر.
------------- (1382) هیس، تهران، ققنوس.
------------ (1388الف) آفتاب¬پرست نازنین (نحر سنگ¬ها)، تهران، هیلا.
------------ (1388ب) رام¬کننده، تهران، چشمه.
------------ (1392) بی¬ترسی، تهران، ثالث.
------------ (1396) بالزن¬ها، تهران، هیلا.
کریمی، فرزاد (1398) تحلیل سوژه در ادبیات داستانی پسامدرن ایران، تهران، روزنه.
کوری، مارک (1397) نظریۀ روایت پسامدرن، ترجمه آرش پوراکبر، تهران، علمی و فرهنگی.
کهون، لارنس (1394) از مدرنیسم تا پست¬مدرنیسم، ویراست عبدالکریم رشیدیان، تهران، نی.
لایون، دیوید (1392) پسامدرنیته، ترجمه محسن حکیمی، تهران، آشیان.
لش، اسکات (1390) پست¬مدرنیسم، ترجمه شاپور بهیان، تهران، ققنوس.
مالمیر، تیمور و رستم یونس نجم‌الدین (1399) «تحلیل و نقد ویژگی‌های پسامدرنی رمان هیس»، فصلنامه ادب فارسی، شماره 2، صص 39-57.
مک¬هیل، برایان (1392) داستان پسامدرنیستی، ترجمه علی معصومی، تهران، ققنوس.
واگنر، پتر (1394) جامعه¬شناسی مدرنیته، ترجمه سعید حاجی‌ناصری و زانیار ابراهیمی، تهران، اختران.
وو، پاتریشیا (1389) فراداستان، ترجمه شهریار وقفی¬پور، تهران، چشمه.
یزدانجو، پیام (1381) به سوی پسامدرن، تهران، مرکز.
---------- (1394) ادبیات پسامدرن، تهران، مرکز.
یعقوبی جنبه سرایی، پارسا و همکاران(1396) «تعویق «خود» در داستان‌پردازی محمدرضا کاتب»، متن‌پژوهی ادبی، ش 73، صص53-78.
Hall, S. , D. , Held, and T. McGrew (eds.) (1992) Modernity and its Futures, Cambridge, Polity Press.










کاراکتر لمس

















لمس













نوشتن درباره رمان لمس کار سختی است . اصولاً نوشتن درباره کارهای محمدرضا کاتب سخت است . به خصوص رمان لمس که بی گمان کاری بزرگ با جهانی ویژه است. ما در این ادبیات نصفه ونیمه مان کمتر با کاری به این اندازه دقیق روبه رو بوده ایم. شوربختانه جامعه ادبی ومنتقدان ما دریافت درستی هیچ گاه از ادبیات اصیل نداشته اند ومثل دلبرکانی که امروزه در کانال‌های اینستاگرامی کتاب معرفی میکنند صرفاً به دنبال کارهای جا افتاده ومعروف هستند که تازه آن راهم از روی دست هم رونویسی میکنند و نمی توانند فرق جواهر وتکه شیشه های درخشان کنار جاده را بفهمند . نمی‌دانم واقعاً

آن ها به چه جرئتی وبا چه تجربه ای در باره بزرگ‌ترین کارهای ادبی ایران وجهان اینگونه فتوا میدهند وخودشان را عالم روزگار میدانند.این دلبرکان غمگین امروزجای منتقدین راستین ونداشته ی ادبیات ما را گرفته‌اند، می ماند کوری که عصا کش کوری دیگر است . به راستی کجای دنیا این گونه است. حقیقتش را بخواهید دیگر امیدی به پیشرفت داستان ایرانی ندارم چون می بینم روز به روز ادبیات ما بیشتر افول میکند و فرو میریزد وکارهای سطحی توسط ناشرین درجه اول ، به نام رمان مدرن وبزرگ به ناف خلایق بسته میشود.رمان هایی که فقط در ایران بزرگ هستند ودر کشور خودشان هم کسی برای شان ارجی قائل نیست. بگذریم .رمان لمس شاید یکی از بهترین رمانهای این سالهاست. ویکی از دلایلش قصه گو بودن و در عین حال تجربه گرایی مختص کاتب است . کمتر ما شاهد همزیستی تجربه گرایی وقصه گویی در ادبیات مان بوده‌ايم. داستاهای ما یا تجربه گرا بوده اند ودر حاشیه ویا قصه گو بوده اند وبخشی از بدنه . و لمس بر خلاف این قاعده از هردو دیدگاه قابل بررسی است .هم کاری قصه گو وهم کاری به شدت تجربه گراست .نویسندگان تجربه گرا یی چون صادق هدایت و بهرام صادقی را ما زود از دست دادیم .که اگر آنها هم می ماندند چیزی بیشتر از تلخکامی و تنهایی دردآوری که نصیب شان شد ،نصیب شان نمیشد ،که نشد .

نویسنده ایرا نی در بهترین حالت هنوز سرگرم به سنت و مدرنیته غالب شده یا جنگ با قدرت است. معدود نویسندگانی به چگونگی شدن ادبیات و بیان مختص جهان شخصی خود اهمیت می‌دهند. بی اغراق میشود گفت که محمد رضا کاتب تجربه گرا ترین و شاید باتجربه ترین نویسنده دوران ماست.و از بد حادثه ساکت ترین نویسنده ما هم هست.وقتی مصاحبه‌هایش را میخواندم واضح بود که از پاسخ دادن فراری است .البته و صد البته اگر کسی در قید وبند مخاطب باشد هیچ گاه نمیتواند اینطور بی پروا به جهان شخصی اش بپردازد و تجربه گرا از کار در بیاید و مصائب این ماجرا را به تن بخرد که او خریده.چون به خوبی مشخص است که کاتب در جایگاه یکه ی خود که حق مسلم اوست قرار ندارد. من مطمئنم گردنه‌های سختی که کاتب به تنهایی و در تنهایی و سکوت مطلق بارها وبارها طی کرده و راهی را که خود آگاه وناخودآگاه طی کرده، باید دوباره نسل آینده ی داستان نویسی ما آنرا از نو طی کند و از نو آزمایش وخطا بکند واین یعنی از دست دان زمان ودر جا زدن بیشتر.محمد رضا کاتب انگیزه ای برای گفتن ندارد چون نسل داستان نویسی امروز ما گنگ وگیج است و خودش رادریافت نکرده هنوز . در رمانش کاتب جمله ای دارد که بد جور به آن دل داده است.میگوید "زرنگی ده قسمت است ونه قسمت آن فرار است و تازه آن یک قسمت دیگر هم فرار است ."

منبع/کاراکتر




















بعد از ۱۰ سال












چشمهایم آبی بود

محمدرضا کاتب از انتشار کتاب «چشم‌هایم آبی بود»، بعد از ۱۰ سال خبر داد.

این نویسنده با اعلام این خبر به ایسنا گفت: کتاب «چشم‌هایم آبی بود»، حدود ده سال قبل، منتشر شد اما بعد دیگر چاپ نشد و مهجور ماند. هفته گذشته کتاب دوباره چاپ شده است.

او پیشتر درباره این کتاب به ایسنا گفته بود: رمان «چشم‌هایم آبی بود» رمانی فراواقعی و در عین حال اجتماعی است.

در برشی از کتاب می‌خوانیم: مادرم یک بار بهم گفته بود: «دارم دنبال خوشبختی‌ام می‌گردم ، ناکس باز رفته یک جایی خودش را گم و گور کرده. نمی‌دانم این دفعه دیگر خودش را شکل چی در آورده. جنس خوشبختی این طوری است که تا با چشم نبینی‌اش به دنیا نمی‌آید . هر بار به رنگی در می‌آید. باید زرنگ‌تر از او باشی تا بتوانی بشناسی‌اش.»
وقتی مادرم می‌خواست خودش را با آن وضع جلو چشم همه بکشد، زیاد دیگر دوروبرش نمی‌پلکیدم. خب ازش می‌ترسیدم. همان روزی که مطمئن شدم قصد کشتن خودش را دارد دیگر برای من هم مرده بود، اگرچه کنارم روی آن صندلی چوبی هنوز نشسته بود و هی خودش را به خواب می‌زد. مادرم برای کارهایش دلیل‌های عجیب و غریب زیادی جور می‌کرد و این میترا را بدجوری کفری کرده بود چون یک بار بهم گفته بود:« واقعاً برای نفهم بودن هیچ وقت دیر نیست، اگر هزار سالت هم باشد باز دیر نیست. به نظرم آن دختری که مادرت می‌گوید سال‌ها پیش گم کرده، دختری‌های خودش است. بچگی و دیوانگی خودش است که یک جا تو خانۀ تاریک بابات گم کرده و حالا دارد تو نور مفت کوچه دنبالش می‌گردد.»


محمدرضا کاتب متولد ۱۳۴۵ در تهران است. او نوشتن را از ابتدای دهۀ ۶۰ آغاز کرد. حاصل یک دهه تلاش او چندین رمان و مجموعه داستان برای نوجوانان بود.

در سال ۱۳۷۱ با چاپ رمان «پری در آبگینه» به ادبیات بزرگسال روی آورد. او در این سال‌ها برای آثارش جوایز بسیاری دریافت کرده است.

«پستی»، «دوشنبه‌های آبی ماه»، «وقت تقصیر» (برندۀ جایزۀ ادبی یلدا)، «هیس» (برندۀ جایزۀ نویسندگان و منتقدان مطبوعات) و «آفتاب‌پرست نازنین» (برندۀ جایزۀ روزی روزگاری)، «-آمده‌ام؟ - شاید»، «رام کننده» ، «بی‌ترسی»، «بالزن‌ها»، «لمس» و «دور شدن» از آثار منتشرشدۀ محمدرضا کاتب هستند.

«چشم‌هایم آبی بود» در ۲۹۸ صفحه و قیمت ۳۲۵ هزار تومان در انتشارات نیلوفر عرضه شده است.














چشمهایم آبی بود

.
































تکه هایی از رمان چشمهایم آبی بود





می دانی فرق آثار من با بقیه در چیه؟ در این است که در آثار من فرق مرده ها، زنده ها ، اشیا ،رنگها ، تیرگی ، روشنایی و موسیقی و سکوت با هم معلوم نیست. معلوم نیست این کجا شروع می شود و آن تمام می شود. چون اصلاً اینها با هم فرقی ندارند ، همه شان یکی اند .

***

همسایه بالایی ام پیرمرد بود که سالها درد و تنهایی و آوارگی را تحمل کرده بود و حالا تمام کرده بود و بو ی جسدش تمام ساختمان را برداشته بود . فکر می کنم این طوری است که هر کدام از اعمال و حال و هواها و احساسات ما در نهایت تبدیل می شوند به همان چیزی که بودند. به چیزی که قابل رویت باشند . شکل یک درخت ،کوه و شکل یک جسد خونی یا یک آدم دیوانه و بی ذهن و گمشده . این طوری هر کدام از اعمال و افکار و تکه های ما ده ها شکل و زندگی پیدا می کنند چون برای هر کدامشان حالتهای زیادی متصور است. گاهی نتیجه ی اعمال ما قرنها پیش از ما به دنیا می آید و با ما و کنار ما سالها زندگی می کند بی آنکه ما بشنا سیمشان. من فکر می کنم همسایه ی بالایی ام ،تنهایی من و صدها آدم دیگر بود که اگر آنها هم دنبالش می گشتند، آنجا پیدایش می کردند و اگر می خواستند عاقبت و حالت آخر تنهایی شان را ببینند باید می آمدند گوشه ی آن آشپزخانه، او را می دیدند که ازشان و پشت سرشان به جا مانده و در او سهم دارند. و چون من فقط دنبال تنهایی ام می گشتم او را آنجا توی آن حالت پیدا کرده بودم.

***

مرده فروشی الان در تمام دنیا رواج دارد. مرده ها هم مثل چیزهای عتیقه اند هر چی کهنه تر شوند مرغوب تر می شوند و قیمتی تر.
***

چون ما دست دراز می کنیم و چیزهایی را بر می داریم فکر می کنیم مال خود ما هستند . نمی شود که آدم هرچه برداشت بگوید مال اوست ، چون توسط او دیده یا فهمیده شدند . فهمیدن که یکجور ربط دادن چیز هاست هیچ وقت باعث نمی شود ما صاحب چیزی بشویم. ***

می گویند اگر آدم بتواند جلو جلو نتیجه ی کارها و فکرهایش را ببیند دیگر خوش بخت است. در صورتی که هرچه ما می بینیم و در اطرافمان هست نتیجه ی اعمالی است که ما هنوز انجام ندادیم و هیچ وقت هم انجام نمی دهیم . اگر زرنگ باشیم می توانیم میان چیزهای تار دوروبرمان تکه های خودمان را بشناسیم .
***

در طول زندگی مان ما ده ها من جسمی می بینیم به خودمان و صدها من روحی . جابه جا در زندگیمان روحمان تغییر می کند و ده ها مرتبه و حالت روحی را پشت سر می گذارد. هر من جسمی و روحی یک بدن دارد که روزی عاقبت می میرد . وما آنها را پشت سر خودمان جا می گذاریم. فکر می کنم به همین دلیل است که می گویند نباید به دیگران بدی کرد و حتی جواب بدیشان را با بدی داد چون آن کسی که به تو بد کرده یکی از زندگی های گذشته ی خودت است. یکی از حالات ممکن و یا اعمال خودت است که هنوز نمرده . یک تکه از توست ،یکی از توست که آمده به این بهانه تو را ببیند یا باهات آشنا شود یا خودش را خالی کند با تو ، چون شما مبتلا به هم هستید و در نهایت او باید تکه ای از جنازه ی تو بشود . یا تو تکه ای از جنازه ی او بشوی . پس تو در نهایت می توانی فقط به خودت بدکنی .

***

می گفت ماهی ها حافظه شان ۳ ثانیه بیشتر نیست و کل عمرشان ۳ ثانیه ی قبل است و فقط آن طور که تو آن لحظه فکر می کنند زندگی می کنند . فکر می کنم خیلی از دردهایی که آدم می کشد برای این است که نمی خواهد مثل ماهی ها آرام باشد . یک کسی و چیزی تو آدم هست که می گوید ماهی ها الکی خوش و احمق هستند، چون از دردی که می کشند راضی هستند .
.***

فکر می کنم این طوری است که هر کدام از اعمال و حال و هواها و احساسات ما در نهایت تبدیل می شوند به همان چیزی که بودند. به چیزی که قابل رویت باشند . شکل یک درخت ،کوه و شکل یک جسد خونی یا یک آدم دیوانه و بی ذهن و گمشده . این طوری هر کدام از اعمال و افکار و تکه های ما ده ها شکل و زندگی پیدا می کنند چون برای هر کدامشان حالتهای زیادی متصور است. گاهی نتیجه ی اعمال ما قرنها پیش از ما به دنیا می آید و با ما و کنار ما سالها زندگی می کند بی آنکه ما بشنا سیمشان.

***

آدم دیر میفهمد هدف نباید مقصد باشد. چون خود راه هم جزیی از مقصد است. هر تکه اش یک مقصد است. بعضی موقعها حتى فکر میکنم مقصد اصلاً مقصد نیست. مقصد بهانه است. آنچه که اصل و اساس است جاده و راهی است که تو را میرساند به مقصد چون تمام وقتت صرف آن میشود.

.***

وقتی بچه به دنیا میآید فقط زبان گریه و خنده را بلد است. برای همین گریه میکند و میخندد که حرف زده باشد. سالها طول میکشد تا آن بچه زبان ما را یاد بگیرد . و وقتی میمیرد باز زبانی را که سالها یاد گرفته، فراموش میکند . او می ماند و زبانی که روز اول بلد بوده . برای همین ما برای مرده هایمان گریه میکنیم . با انها این طوری حرف میزنیم ، درد دل میکنیم . می گوییم نگرانشان هستیم . در صدای هق هق گریه که برای ما یکنواخت است ، حرفهای زیادی گفته میشود که گوش زنده ها نمی شنود. اما مرده ها به راحتی نهفته ها را می فهمند. شاید خود ما هم نفهمیم با این هق هقی که زدیم چی را می خواستیم یادش بیاوریم و چی گفتیم و چقدر ناراحت او هستیم. میان شادی ها و غمها بی آنکه بخواهیم باز گریه مان میگیرد. دست خودمان نیست نمیدانیم چرا این طوری میشویم .حتماً داریم با کسی حرف میزنیم که نمی دانیم کیه. اما میدانیم وجود دارد و یک جایی ایستاده و زُل زده به ما ومنتظر است.

***

فکر می کنی اگر غم و شادی یا عمل و فکری بمیرد تبدیل به چی می شود ، کجا می رود ، به چه شکلی در می آید؟ چون در این دنیا هیچ چیزی از بین نمی رود، فقط از شکلی به شکلی و از حالتی به حالت دیگر در می آید . خب پس این همه احساس و فکر و عمل ما چی می شود؟ من فکر می کنم هر چیزی که نظر ما را جلب می کند یا باهاش رابطه برقرار می کنیم ، یک تکه از احساسات و عمل گمشده ی ماست. گاهی مرگ کسی می توانند صدها نفر رابه گریه بیندازد و غمگین کند . این نشان می دهد که هر تکه ای از آن آدم می تواند حالتهای مختلف و ممکن صدها نفر دیگر هم باشند. مثلاً حالتهای مختلف عشق از دست رفته صدها زن یا مرد باشد .گاهی غم... یا نفرت و شادی آدمی می تواند تبدیل به یک جنازه بشود که گوشه ی سردخانه ای افتاده .جنازه ها آخرین حالت و انتهای بی تغییر هر فکر ، عمل و آدمی هستند. چون هر عمل و فکری می تواند در وسط راهش تبدیل به هر چیزی بشود . من خودم جنگلی را پیدا کردم که بدن یک عشق بزرگ است. عشق یک زن به یک مرد .

***

.***در تمام زندگی ما کاری غیر از این نمیکنیم که از چیزهایی دور می شویم ، قهر می کنیم و بی ربط میشویم باهاشان و با چیزهایی آشتی میکنیم و آشنا می شویم و بهشان ربط پیدا میکنیم . بلکه هم هی دست به دست میشویم و کسی و چیزی ما را به دست کسی و چیزی دیگر میدهد .

می گویند اگر آدم بتواند جلو جلو نتیجه ی کارها و فکرهایش را ببیند دیگر خوش بخت است. در صورتی که هرچه ما می بینیم و در اطرافمان هست نتیجه ی اعمالی است که ما هنوز انجام ندادیم و هیچ وقت هم انجام نمی دهیم . اگر زرنگ باشیم می توانیم میان چیزهای تار دوروبرمان تکه های خودمان را بشناسیم .

.***

اگر کسی حتی یک درخت را بزند یا شاخه اش را بشکند، از یک چوب یک جایی از زندگی اش ضربه ای را که به آن درخت زده پس میگیرد . اگر تو بچگی معلمش با ترکه ی درختی تنبیه اش نکند یا صاحب باغی به بهانه دزدیدن سیبهای باغش او را نگیرد زیر چوب ، یک وسیله ی چوبی یک جا طنابش پاره میشود و یا زیرش در میرود و از بالا خودش را پرت میکند پایین تا سر او را بشکند. این یعنی یاد و حافظه ی جهان .

***

چون ما دست دراز می کنیم و چیزهایی را بر می داریم فکر می کنیم مال خود ما هستند . نمی شود که آدم هرچه برداشت بگوید مال اوست ، چون توسط او دیده یا فهمیده شدند . فهمیدن که یکجور ربط دادن چیز هاست هیچ وقت باعث نمی شود ما صاحب چیزی بشویم. /

***

زندگی یک مشت جاده ی عجیب و غریب و پر کیف است و یک آدم کله خر که مانده بین این جاده ها حیران . اگر از حیرانی در بیاید دیگر چیزی ندارد . اولین و آخر ین چیزی که دارد همان حیرانی و سرگردانی است. اگر آن را هم ازش بگیرند دیگر خیلی دست خالی می شود

***

شاید بیخود نباشد که ما نمی توانیم ربط خودمان با بعضی از آدمها حوادث مکانها و... پیدا کنیم. اما کشش عجیب و بی دلیلی نسبت به آنها در خودمان حس میکنیم. یکهو عاشق چیزی و کسی و جایی میشویم یا میخواهیم درباره اش فکر کنیم یا حرف بزنیم بی علت نیست ،حتماً یک ربطی ما با آنها داریم. اگرچه هیچ وقت دلیل ربطمان به آنها را نفهمیم. حتماً به همین خاطر است که اگر کسی را آن طرف دنیا ببینیم که شاد است و از خوشی مثلاً هنگام تحویل سال می رقصد یا یک کاری میکند که خوشی اش دیده بشود ما هم خوشحال میشویم . و بی آن که بخواهیم لبخندی مثل لبخند او می آید روی لبمان می نشیند. و اگر مثلاً ببینیم یک بچه را جلو مان یا حتی آن طرف دنیا آزار میدهند یا میخواهند کسی را بکشند به وحشت می افتیم. یا برای مرد و زن داغداری که نمیشناسیمش گریه مان میگیرد . گاهی حتی اتفاقی یک جای دنیا می افتد برای کسی و ما بدون آنکه از آن مطلع باشیم همین طور که گوشه ی آشپزخانه مان ایستادیم و داریم ظرفی میشوییم یا لباس تنمان میکنیم یکهو میزنیم زیر گریه یا یکهو خنده مان میگیرد یا عصبانی میشویم یا داد میزنیم سر خودمان و کسی که نمی شناسیمش. یا گاهی تو حمام وقتی میرویم زیر دوش شروع میکنیم برای کسی آواز خواندن و بهانه مان این است که برای خودمان آواز میخوانیم در صورتی که برای یک آدم غمگین که آن طرف دنیا گوشه ی حمامی کز کرده و غصه دارد آواز میخوانیم و خودمان را شریک میکنیم در غمش .کارهایی که ما میکنیم با آن کاری که آن آدم که تکه ای از ماست میکند بی ربط نیست. حتماً سر او بلایی آورده اند یا خبر خوشی را بهش دادند که ما اینجا بی دلیل غمگین یا خوشحال شدیم، هر چند ممکن است ما این را ندانیم و چیزی ازش نشنیده باشیم. اما او روی ما تأثیر میگذارد. یک چیز منطقی است، کلید برق را اگر بزنی لامپ روشن میشود. چون آن غم شادی بی دلیل کنارمان است. ممکن است بهانه بیاوریم که دلمان گرفته و باید گریه کنیم و سبک شویم یا خوشحالی مان به خاطر خبر خوشی است که منتظرش هستیم.و هی بهانه برای حال و احوالمان پیدا کنیم که یکجوری بشود توضیحش داد. و دلیلی پیدا کنیم که قانع شویم و بگوییم این بود مثلاً دلیل آن کار. اما دلیلش ساده تر از آن چیزی است که ما فکر میکنیم . ما با آن آدم در چیزی شریک هستیم و همه ی این اتفاقات به خاطر شریک بودن ما و اوست... به خاطر آن است که خودمان را در او به یاد می آوریم.

***

در این دنیا هیچ چیزی از بین نمی رود، فقط از شکلی به شکلی و از حالتی به حالت دیگر در می آید . خب پس این همه احساس و فکر و عمل ما چی می شود؟ من فکر می کنم هر چیزی که نظر ما را جلب می کند یا باهاش رابطه برقرار می کنیم ، یک تکه از احساسات و عمل گمشده ی ماست. گاهی مرگ کسی می توانند صدها نفر رابه گریه بیندازد و غمگین کند . این نشان می دهد که هر تکه ای از آن آدم می تواند حالتهای مختلف و ممکن صدها نفر دیگر هم باشند. مثلاً حالتهای مختلف عشق از دست رفته صدها زن یا مرد باشد .گاهی غم... یا نفرت و شادی آدمی می تواند تبدیل به یک جنازه بشود که گوشه ی سردخانه ای افتاده .جنازه ها آخرین حالت و انتهای بی تغییر هر فکر ، عمل و آدمی هستند. چون هر عمل و فکری می تواند در وسط راهش تبدیل به هر چیزی بشود . من خودم جنگلی را پیدا کردم که بدن یک عشق بزرگ است. عشق یک زن به یک مرد . فکر می کنی تاج محل چیه؟ تاج محل جسد عشق یک مرد به یک زن است. پس می شود گفت هرچه در جهان وجود دارد، در حقیقت جنازه ی یکجور عشق و نفرت است که جا مانده روی زمین. آدمهای باهوش می توانند جنازه های مختلف را تو هر چیزی تشخیص بدهند . وقتی یک مکان یا شیء یا حتی یک جنازه می تواند احساسات و حالتهای مختلف صدها زن و مرد باشد، پس در هر چیزی و جنازه ای هزاران نفر می توانند سهیم باشند و همین سهیم بودن آدمهاست که باعث اتفاقهای عجیب و غریبی می شود که نمی شود حتی توضیحش داد.

***

********************************************************************************

ادامه نوشته

فیسبوک محمد رضا کاتب
















هیس






















هیس









«هیس» اثری است از محمدرضا کاتب (نویسنده‌ی زاده‌ی تهران، متولد ۱۳۴۵) که در سال ۱۳۷۸ منتشر شده است. داستان این کتاب درباره‌ی زندگی پیچیده و تراژیک چند شخصیت است که در دنیایی پر از خشونت، مرگ و دردهای روانی گرفتار شده‌اند.

درباره‌ی هیس

رمان «هیس» اثر محمدرضا کاتب یکی از آثار شاخص ادبیات پسامدرن ایران است که با پرداختن به موضوعاتی چون خشونت، مرگ، و هوس‌های انسانی، زندگی پیچیده و تاریک شخصیت‌هایش را روایت می‌کند. این کتاب برنده بهترین رمان سال جایزه منتقدان و نویسندگان مطبوعاتی در سال ۱۳۷۹شده است.

داستان این رمان، سرگذشت انسان‌هایی است که از کودکی تا مرگ در چرخه‌ای بی‌پایان از خشونت و درد گرفتارند. این خشونت، هم در سطح فردی و هم در سطح اجتماعی نمود پیدا می‌کند، و هیچ یک از شخصیت‌ها قادر به فرار از این دایره بسته نیستند.

شخصیت‌های اصلی داستان، از جمله ستوان، جهان‌شاه، و مجید، هر یک به نوعی درگیر نوعی خشونت‌ هستند که هم جسمی و هم روحی است. آن‌ها از خردسالی تا بزرگسالی تجربه‌های تلخ و دردناکی را پشت سر می‌گذارند که نه تنها زندگی‌شان را تباه می‌کند، بلکه امیدی برای رهایی از آن نیز به جا نمی‌گذارد. این چرخه‌ی خشونت که از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود، بر عمق پیچیدگی داستان و روابط شخصیت‌ها می‌افزاید.

رمان از لحاظ ساختار تکنیکی نیز بسیار جذاب است. یکی از نکات برجسته داستان، به هم پیوستگی شخصیت‌هاست، به طوری که گاه به نظر می‌رسد شخصیت‌ها چند لایه‌ای از یک هویت واحد هستند. این مسأله، نوعی هم‌ذات‌پنداری میان شخصیت‌ها ایجاد می‌کند که در نهایت به نشان دادن وحدت آن‌ها در درد و خشونت می‌انجامد. این وحدت، نه تنها در خصوصیات فردی آن‌ها، بلکه در سرنوشت مشترکی که تجربه می‌کنند نیز آشکار است.

محمدرضا کاتب در خلق فضای داستان بسیار موفق عمل کرده است. تصویرسازی دقیق و جزئیات مکان‌ها و شخصیت‌ها، به خواننده امکان می‌دهد که به راحتی در دنیای داستان غرق شود. فضاسازی‌های قوی از جمله توصیف حجره و انبار نعمان، میدان اعدام، و اتوبان محل رویدادهای مهم، به تدریج و با دقت ارائه می‌شوند و به خواننده کمک می‌کنند تا درک عمیق‌تری از جهان داستان داشته باشد.

یکی از ویژگی‌های برجسته این رمان، استفاده از چهار راوی مختلف است که هر یک از دیدگاه خود به روایت داستان می‌پردازند. این چهار راوی عبارتند از ستوان، جهان‌شاه، مجید، و در نهایت روایتی که توسط خواننده نوشته می‌شود. این تکنیک چندصدایی، نه تنها به داستان عمق بیشتری می‌بخشد، بلکه با ایجاد نوعی عدم قطعیت در روایت، خواننده را مجبور به تأمل و تحلیل بیشتر می‌کند.

رمان «هیس» پر از جملات ناقص، پرش‌های زمانی، و نقطه‌چین‌هایی است که به ویژگی‌های پسامدرن داستان اضافه می‌کنند. این عناصر نه تنها باعث می‌شوند که روایت غیرخطی و پیچیده به نظر برسد، بلکه نقش خواننده را در کامل کردن داستان پررنگ‌تر می‌کنند. در حقیقت، خواننده در این رمان، نه تنها ناظر ماجراها، بلکه یکی از سازندگان آن نیز هست.

نکته دیگر درباره این رمان، پایان‌باز آن است. داستان به گونه‌ای نوشته شده که هیچ قطعیتی درباره سرنوشت شخصیت‌ها وجود ندارد و هر چه بیشتر جلو می‌رود، همه چیز درهم‌تر و مبهم‌تر می‌شود. این ابهام و پیچیدگی، هرچند ممکن است برای برخی خوانندگان گیج‌کننده به نظر برسد، اما یکی از ویژگی‌های اساسی ادبیات پسامدرن است که خواننده را به چالش می‌کشد تا به جای پذیرفتن روایت‌های معمول، خود در فرآیند داستان‌سازی مشارکت کند.

در کنار این جنبه‌های تکنیکی، موضوعات مطرح‌شده در رمان نیز بسیار سنگین و تاریک هستند. خشونت جنسی، خشونت روانی، و خشونت جسمی از جمله مسائلی هستند که به طور مداوم در سراسر داستان تکرار می‌شوند و احساس عمیق اضطراب و ترس را در خواننده ایجاد می‌کنند. این خشونت‌ها نه تنها به شخصیت‌ها آسیب می‌رساند، بلکه از نظر روانی نیز تأثیرات مخربی بر آن‌ها می‌گذارد.

به طور کلی، «هیس» رمانی است که به واسطه تجربه‌گرایی زبانی و روایت‌های چندلایه‌اش، جایگاه ویژه‌ای در ادبیات معاصر ایران دارد. محمدرضا کاتب با خلق این اثر توانسته است یکی از خلاقانه‌ترین و پیچیده‌ترین رمان‌های پسامدرن فارسی را ارائه دهد. این کتاب، با وجود تمام سختی‌های خواندنش، برای علاقه‌مندان به ادبیات متفاوت و پیچیده، تجربه‌ای منحصر به فرد خواهد بود.

در نهایت، «هیس» نه تنها به عنوان یک داستان جذاب، بلکه به عنوان یک اثر هنری چالش‌برانگیز شناخته می‌شود که خواننده را به تفکر و تحلیل عمیق‌تری از مسائل انسانی و اجتماعی دعوت می‌کند. خشونت، مرگ، و هوس‌های انسانی، سه محور اصلی این رمان هستند که در پس لایه‌های پیچیده‌اش، به شکل‌های مختلفی بازتاب پیدا می‌کنند.

کتاب هیس در وب‌سایت goodreads دارای امتیاز ۳.۵۳ با بیش از ۳۱۰ رای و ۳۶ نقد و نظر است.

داستان هیس

رمان «هیس» داستان زندگی چند شخصیت را در بستری از خشونت، مرگ و پیچیدگی‌های انسانی روایت می‌کند. ستوان، جهان‌شاه و مجید، سه شخصیت اصلی این داستان هستند که هر یک با سرگذشت تلخ و سرنوشت غم‌انگیزی دست و پنجه نرم می‌کنند. از کودکی تا بزرگسالی، آن‌ها به نوعی با خشونت و درد مواجه‌اند، خشونتی که هم در سطح فردی و هم اجتماعی بر زندگی‌شان سایه افکنده است.

ستوان، یکی از شخصیت‌های کلیدی، در میان دنیایی پر از مرگ و خشونت زندگی می‌کند. وظیفه‌اش او را به جایی کشانده که هر روز با اعدام و وحشت روبرو است. این فشارها او را به سمت تجربه‌هایی تاریک و تلخ می‌برد، جایی که مرز بین زندگی و مرگ محو می‌شود. ستوان به تدریج در این دنیای پر خشونت فرو می‌رود و کنترل خود را از دست می‌دهد.

در مقابل، جهان‌شاه و مجید نیز از کودکی به شکلی از خشونت گرفتار می‌شوند. این دو شخصیت، که به نوعی با سرنوشت تلخ‌شان گره خورده‌اند، هرگز نمی‌توانند از این چرخه بیرون بیایند. گذشته تاریک و زخم‌های روانی آن‌ها مانعی برای تغییر یا رهایی از سرنوشت تلخ‌شان می‌شود.

در طول داستان، هم‌ذات‌پنداری عجیبی میان شخصیت‌ها ایجاد می‌شود. هر کدام از شخصیت‌ها در نهایت به گونه‌ای شبیه به دیگری عمل می‌کنند، گویی که زندگی آن‌ها از ابتدا تا انتها در یک دایره از خشونت در هم تنیده شده است. این وحدت در تجربه دردناک و سرنوشت تلخ، یکی از ویژگی‌های برجسته روایت است که به خواننده این حس را می‌دهد که همه آن‌ها در نهایت یک مسیر را طی می‌کنند.

یکی از نکات قابل توجه در رمان «هیس»، استفاده از چهار راوی مختلف است که هر یک از دیدگاه خود به روایت می‌پردازند. این تکنیک، نه تنها داستان را چندلایه و پیچیده می‌کند، بلکه عدم قطعیت و ابهامی در روایت ایجاد می‌کند که خواننده را به چالش می‌کشد. در نهایت، این خواننده است که باید با دقت بیشتری در جستجوی حقیقت و معنای داستان باشد.

داستان «هیس» با پایان‌بازی مواجه است که در آن هیچ قطعیتی وجود ندارد. سرنوشت شخصیت‌ها مبهم باقی می‌ماند و این ابهام باعث می‌شود که خواننده همچنان به تفکر درباره پیام‌های عمیق و تاریک رمان ادامه دهد. نویسنده با استفاده از زبان پیچیده و روایت‌های غیرخطی، رمانی خلاقانه خلق کرده که به مسائل انسانی و اجتماعی با دیدی جدید نگاه می‌کند.

بخش‌هایی از هیس

دیگر حتی اسم‌هایشان هم یادم نمی‌ماند. شاید چون دلم می‌خواست فراموششان کنم شاید هم شکل‌هایشان این قدر شبیه هم بود که انگار همه‌شان یک نفر بودند و من هر بار با تکه‌ای از بدن یا فعل‌های این زن بزرگ زندگی می‌کردم.

برای آن که اسم او را با بقیه قاطی نکنم اسمش را گذاشتم آینه. بیش‌تر به خاطر آن بلایی که سر آینه‌ام آورد. خیلی خوشگل بود. خودش هم این را خوب می‌دانست. گویا بارها کسی قبل از من این را بهش گفته بود. هیکلی عضلانی داشت و افتخار می‌کرد به حرف‌هایی که بهش زده‌اند.

اولش نفهمیدم از این حرف‌ها چه منظوری دارد. وقتی فهمیدم چه می‌خواهد بگوید حالم دیگر ازش به هم خورد. شاید اصلاً برای همین با من دوست شده بود. خواستم مطمئن شوم. گفتم: «یعنی چی؟» گفت: «آقا پسر کلاهت را یک خُرده بکش بالاتر تا بهتر بتوانی جلوت را ببینی.»

عین مردها حرف می‌زد. عین مردها چیزی را می‌خواست. وقتی می‌خواستم راهی‌اش کنم واقعا مثل یک ماده اسب لگد می‌انداخت. اولش فقط شوخی بود

………………..

مجید کنار میله‌های اتوبان با چشم‌های باز دراز به دراز افتاده بود روی زمین و زُل زده بود به کف اتوبان. نگاهش جوری بود که انگار هنوز زنده است و دارد به چیزی فکر می‌کند. نمی‌دانم، شاید به تکه‌های سفید مغزش که میان برف‌ها گم شده بود نگاه می‌کرد.

شاید هم چشم براه کسی بود: شاید هم چشم براه من بود. جوری زُل زده بود به کف اتوبان که پشیمان شدم چرا آمده‌ام. تقصیر خودم بود نباید قبول می‌کردم: اگر می‌دانستم آن همه بلا سرم می‌آورد هیچ وقت پا نمی‌گذاشتم آن‌جا. چه می‌دانستم کیست افتاده آن‌جا: فکر می‌کردم جنازه‌ای است مثل باقی جنازه‌ها و آن دوشنبه، دوشنبه‌ای است مثل باقی دوشنبه‌ها.

حتی وقتی پای میله‌های کج‌شده کنار اتوبان جنازه‌اش را دیدم باز نفهمیدم قضیه چیست. حتی اول میله‌های کج شده را دیدم بعد جنازه را. بیخود نبود کج شدن آن همه میله: توی آن یک تکه جا در عرض ۲ ـ ۳ سال شاید ۱۰ ـ ۱۲ بار تصادف شده بود و من در آن ساعت چنان گیج بودم که از خودم نپرسیدم چطور شده جنازه او درست پایین آن میله‌ها افتاده است: داشت با زبان بی‌زبانی به من علامت می‌داد نروم جلو و من حواسم نبود.

نمی‌دانم شاید همه چیز باید دست به دست هم می‌داد و می‌کشاندم آن‌جا تا زُل بزنم توی آن چشم‌ها و بقیه چیزها همه بهانه بود.

منبع -هرروز یک کتاب







عجایب‌نگاری در رمان وقت تقصیر از محمد رضا کاتب










وقت تقصیر





نویسندگان

  • پریسا غفران پیر [استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه زابل]
  • فائزه عرب یوسف آبادی[دانشیار گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه زابل]
  • حیدر علی دهمرده [گروه زبان و ادبیات فارسی ، دانشگاه زابل]







چکیده

عجایب‌نگاری (grotesque ) سبکی است در هنر و ادبیات که در پرداختن به موضوعاتی مانند بحران هویتی، تفکرات غیرمعمول و تلاش برای کشف خود مشهور است. این سبک در داستان‌نویسی با استفاده از شخصیت‌های عجیب و غریب و با تلفیق عناصر متناقض‌نما با خشونت و به نمایش گذاشتن تصاویر انزجارآور و متهوع جایگاه قابل توجهی پیدا کرده است. وقت تقصیر نوشتۀ محمدرضا کاتب یکی از رمان‌های موفق در این شیوه است. عجایب‌نگاری در رمان وقت تقصیر به بیان احساسات و تجربیاتی می‌پردازد که به دلیل محدودیت‌های اعتقادی و فرهنگی به راحتی نمی‌تواند، بیان شود. کاتب در این رمان، از طریق ترکیب برخی از عناصر متضاد و متناقض با عناصر مختلفی از جمله مفاهیم عرفان و سیر و سلوک در نوع و روش خاصی برای حصول و رسیدن به حقیقت، موفق به خلق اثری با ویژگی‌های عجایب‌نگاری شده است. هدف در این پژوهش واکاوی مؤلفه‌های عجایب‌نگاری در رمان فوق بر مبنای نظریة رابرت داگان است. روش انجام این پژوهش تحلیلی توصیفی است که از طریق یادداشت‌برداری کتابخانه‌ای انجام شده است. نتایج اولیه حاکی از آن است که اصلی‌ترین مؤلفه-های عجایب‌نگاری در این رمان به ترتیب اهمیت عبارت است از: ابهام، تناقض، مضامین خشن، تلخند، ویژگی‌های جسمانی نامتعارف، مضامین انزجارآور.

نوع مقاله : مقاله پژوهشی

کلیدواژه‌ها

  • رمان
  • وقت تقصیر
  • مؤلفه‌های عجایب‌نگاری
  • محمدرضا کاتب
  • رابرت داگان




















فیسبوک محمد رضا کاتب








فیسبوک محمد رضا کاتب






















بازگشت، عروس دریایی و...






محمد رضا کاتب










شاید یکی از عجیب ترین سوال هایی که همیشه وجود دارد وخودش رابه شکل‌های مختلف نشان می‌دهد این است که چرا باید تغییرات را لمس کنیم وبه خواسته‌های زمان تن بدهیم و راه مان را دوباره و دوباره عوض کنیم .مگر راه‌های قدیمی و قابل‌دسترس چه اشکالی دارند که ما باید دایم به دنبال تعیین حدود تازه‌ی خودمان میان تاریکی سرگردان باشیم .این پرسش‌ها همیشه خودشان را پشت جستارها و حتی تئوری‌های علمی عجیب‌وغریب مخفی می‌کنند .ولی چکیده‌ی همه‌ی آن تفسیرها همین نکته‌ی ساده است که چرا باید دوباره راه مان را عوض کنیم و در پی راه سنگلاخی باشیم که پر از شکست، سختی وابهام است .راه ناموجودی که معلوم نیست مقصدش کجاست .راه‌های موجود هرچقدر هم کوتاه باشند ، باز دست‌کم ما را به مقصدی نزدیک می‌رسانند. و می‌توانند بخش کوچک و روشنی از دوران مان را نشان مان بدهند .چون ذات انسان کلیتی است که صرفا روش بروز و ظهورش در دوره‌ها و شرایط مختلف تغییر می‌کند .پس اگر ما هم چنان به داشته ها ی قطعی وگذشته مان بچسبیم ،باز تکه‌ای کوچک از دوران مان را در چنگ خواهیم داشت .داشتن یک‌تکه‌ی متقن ، روشن و بسیار کوچک از امروز باز بهتر از تمام احتمالی وپراز شک وشبهه ی امروز است .چون با تکیه‌بر این تکه‌ی کوچک باز می‌توانیم راهی را انتخاب کنیم وسرگردان نباشیم .و در مقابل این ایده ،همیشه کسانی بوده‌اند که باور داشته‌اند که تکه‌های کوچک ، روشن وقطعی دیروز، زمانی به کار می‌آیند که از زاویه‌ی جهان امروز به آنها بنگریم وهمه چیز را از نو ارزیابی کنیم .در غیر این صورت ما با تکرار محض بخش‌هایی از گذشته تنها می‌توانیم به گذشته برسیم و در بهترین و خوش‌بینانه‌ترین حالت ، می‌توانیم خودمان را در بخش کوچکی از امروز زندانی کنیم وبه تکه‌ی کوچکی از تصویرمان بسنده کنیم .و این درست خلاف جهتی است که هنر و ادبیات در تمام دوران ها طی کرده است .چون هنر و ادبیات در هر دوره‌ای به دنبال کامل‌ترین بیان، چهره وباز تاب انسان در لحظه‌ی اکنون است وتلاش می کند تمام پستی‌وبلندی‌های انسان و دورانش را در خودش جا بدهد .حرکت‌ها ، مکتب‌ها وسبک های ادبی وهنری مختلف ،نشانی از تلاش‌های هنرمندان دوره‌های مختلف است که می‌خواستند هنر وادبیات را به‌جایگاه واقعی خودش برسانند وبا توجه به امکانات شان آینه‌ای تمام قد برای عصرشان باشند. سبک‌ها، شیوه‌ها و آثار گوناگونی که تا امروز به وجود آمده‌اند به ما می‌گویند که لازمه‌ی شناخت ولمس هر دوره ،حرکت ، جستجو و تجربه ی راه‌های نرفته است .و لازمه‌ی بیان این حرکت - به وسیله‌ی هنر وادبیات - خلق ایده‌ها ، ابزارها و تجربه‌های تازه است. باید دایم در حرکت باشی و آزمایش و خطا کنی تا بتوانی همچنان در دل تاریکی‌ای که حدود واقعی ما را محدود وحبس کرده است پیشروی کنی . ادبیات وهنر به دلیل مختصات ویژه‌ای که دارند،در بزنگاه‌های خاصی حتی از فلسفه و... علوم دیگر می‌توانند پیشی بگیرند و در این پیشروی به ما کمک بیشتری بنمایند .چون علوم مختلف هر کدام تابع قوانین وقاعد ه های سخت وخاص خود هستند .برای آن که چیزی تبدیل به علم بشود باید راه ویژه‌ای را طی کند وچهار چوب‌های آهنین دانش‌ها را بپذیرد وبا بردباری تحمل کند .ولی ادبیات وهنرمی‌توانند سبک بال وبی پروا به پیش بروند واصرار ی در پاسخ‌گویی آن ها نباشد .در سایه‌ی سبک‌بالی و تجربه‌ی شیو ه های تازه است که ما می‌توانیم برای بیان کامل‌تر دوران مان بهترین ورسا ترین ابزارها ، مبناها وروش ها را کشف کنیم. شیوه‌هایی که دربند هیچ‌چیزی نیستند و مانند خود انسان دایم در حرکت و تغییر و تحول هستند .وما ناچاریم به اقتضای شرایط و برای شناخت موجودی که دایم تغییر شکل می‌دهد ودر حرکت است،دایم در حرکت باشیم ودر حین حرکت، روش ها وحدود متغیر او را پیدا کنیم .ودر پی ایجاد زاویه‌هایی متحرک برای دیدن جهان ومرزهای متحرک امکان باشیم . برای درک چنین موجود غریبی که هرلحظه شکل و شمایلش تغییر می کند ما نمی‌توانیم حتی بچسبیم به آن چیزی که ساعتی پیش یافته ایم ،چه برسد بخواهیم بچسبیم به آن چیزی که درگذشته‌های دور یافته ایم. چون تغییر چهره وحالت این موجود، جزیی از صفات مهم اوست که باقی صفاتش را تحت تاثیر قرار می‌دهد . بایدمراقب باشیم ونگذاریم به ذهن ما چیزی دایمی خودش را تحمیل وحرکت ما را آرام کند . چون گاهی زمان با نوآوران وپیشرو ها بازی بدی می کند . یعنی همان هایی که دنبال راه‌هایی تازه برای انعکاس دوران مان بوده‌اند ، بعد از طی کردن مسافتی ،خودشان چسبیده اند به آن چیز نویی که با گذشت زمان دیگر کهنه شده است .وحالا نوآوران دیروزخودشان مقابل نو آوران ونو آوری های امروز ایستاده اند و تکیه داده اند به بخش ثابتی که یافته اند .وبرای اثبات خودشان و گذشته ی شان یا برای حفظ وضع موجود یا توجیه یافته‌های شان،مانند کهنه های دیروزبا نوآوران می‌جنگند تا هر طور هست خودشان را محق نشان بدهند. و غافل بوده‌اند که نو بودن ،یعنی تلاش وحرکت پیوسته ودر جریان بودن .وفقط تا زمانی که حرکت می‌کنی در سفر هستی .و وقتی ساکن و ثابت شدی هر چه باشی دیگر متحرک نیستی وهیچ نویی همیشگی نیست وبه زودی کهنه می‌شود . وکهنه ترین تئوری‌ها وراه‌ها هم زمانی نو ترین چیز ها بوده‌اند که حالا این طور ازکارافتاده اند.و انسان برای یافتن تکه‌های غایب خودش چاره‌ای جز پیشروی وجستجو یی دایمی ندارد . البته کندن از داشته ها ،یافته‌ها و تجربه‌ها سخت ودرد آور است. اما لازمه‌ی فهم ،آن‌هم در عصر سرعت ، انباشت‌ها و تغییرات بی‌پایان ،همراه شدن با سطوح متحرک و فراوان دوران مان است .دیگر هدف از لمس حرکت و تغییرات ،شناخت خود تغییرات نیست . شایدهدف رسیدن به‌نوعی روش و مبنا برای ارزیابی داشته ها ونداشته‌های مآن‌هم نباشد.چون به نظر می آید دیگر حتی دنبال محورهای قابل اعتماد هم نیستیم .وما هم مثل دوران مان میان راه‌ها وتکه پاره های موازی ، متفاوت و متضاد بی‌حدی گیر افتاده‌ایم وتنها کاری که ازمان برمی‌آید این است که دست به انتخاب‌های متحرکی از جنس خودمان بزنیم وبه‌جای رسیدن به مبناهایی همیشگی وهمگانی ، به روایت شخصی ای از خودمان برسیم .کولاژبزرگی که شخصیت وفر دیت در حال تغییر ما را بتواند باز تاب بدهد .شاید در هیچ دوره‌ای ما بااین‌همه سطوح مختلف و متحرک روبه‌رو نبوده‌ایم . به همین دلیل هم هست که ابداع روش ها ،ابزارها وجریان های بیانی تازه ،امروز بیشتر از هر زمان دیگری حس می‌شود .چون امروزداشته‌های ما - که مقابل این‌همه چیز متحرک و متفاوت ایستاده اند- خیلی زود از کار می‌افتند .بخصوص که از هر وسیله و روشی قرار است استفاده‌های مختلف و متضاد بی‌پایانی بشود .چون حالا دیگر قرار نیست همه مخاطبان یک اثر، صرفابه یک نقطه‌ی ثابت وساکن برسند .حتی دیگر قرار نیست مخاطبان مختلف به جهان‌های مختلف پیش‌بینی‌شده‌ای برسند، بلکه حالا باید مخاطب ، جهان شخصی اش را به بهانه ی اثر ابداع واختراع کند. یعنی قضیه دیگر رسیدن به معنا ، مقصدوشناخت ...چیزی کامل یا ناقص نیست. دیگر جایی وچیزی نیست که کسی به آن بخواهدبرسدیا نرسد.چون بودونبودش دیگر دست مخاطب است . در چنین دورانی چسبیدن به داشته‌های قطعی یا گذشته ها به ما کمک چندانی نخواهد کرد. چون میان یک کولاژ بی نهایت و متحرک گیر افتاده‌ایم . کولاژی که ما را دچار یک بی‌شکلی عجیب‌وغریب کرده است . و اصرار ما در رسیدن به فردیت مان، شایدبیش از هر چیزی ، نشانه ای باشد برای بی سطح و حجم شدن مان .و قدرت انتخاب ما برای شدن ها وبودن های متفاوت به‌جای آن که ما را به تصویر مشخص تری از جهان مان برساند، بدترجهان مان را بی‌شکل می کند البته همیشه کسانی هستندکه روی گذشته و داشته‌های روشن وقطعی شان پافشاری می‌کنند .این دسته دربهترین حالت می‌توانند در سایه‌ی ادبیات وهنر به معنای کالا ،کالایی را تولید کنندودر اختیارنیاز ها ی سطحی وزود گذر مخاطبان شان باشند. ادبیات و هنر به معنای کالا همیشه مجبور است صرفا به- تکرار محض - گذشته تکیه وبسنده کند.به همین دلیل هم همیشه درگذشته‌های دور ونزدیک به سر می برد ودایم به مخاطبش تلقین می کند که این جهان برآمده از نیازهای واقعی امروز اوست . و آشنا بودن این جهان تنها راه شناخت ولذت بردن ازآن است.واین گونه است که پاسخ هر مسئله ای از قبل برای این آثارروشن است . به وسیله ی تکرارمحض این جهان آشنا ومنجمد چگونه ممکن است بتوانیم دوران مان را پیدا کنیم .انسان امروز ، مسافری است که در قطاری نشسته وقطار با تمام سرعت در حرکت است. واین مسافر از پنجره ی کوچک کنارش به ظلمات خیره است .وگاه برای کسری از ثانیه تصاویری را می بیند که با سرعتی سر سام آور از کنارش می گذرند. واو به درستی نمی تواند بفهمد که تصویرچه چیزی را دیده است .یا اصلا چیزی را دیده است یا توهم خودش را در آن بیرون دیده .این که میان ظلمات ، دراین پنجره ی کوچک و متحرک او چه می بیند وچه نسبتی بین خودش وتوهم ودیده هایش برقرار می کند هیچ معلوم نیست. سرعت وحجم تغییرات باعث می‌شود آن چیزی که اوفکر می کند می بیند با آن چیزی که می بیند متفاوت باشد. تغییر دایمی چهر ه ی حقایق در این دوره می تواند هم فرصتی بزرگ برای شدن ما باشد وهم تهدیدی بزرگ برای شناخت کامل مان . این فقط بستگی به ما وزاویه ی نگاه ما دارد . چهره وداشته‌های روشن ما منبع امنیت و قدرت ما هستند .وجهان متزلزل وبی‌شکل ،قدرت وخواست ما را بی گمان هدف قرار می‌دهد .شاید برخی از مخالفت هایی که با آثارتازه وپیشرو می‌شوداز همین منظر است .انگار که ما راه دیگری هم داشته ایم وچنین انتخابی کرده ایم .شرایط امروز ما یک انتخاب نیست، ضرورتی است که خودش را در لباس انتخاب به ما تحمیل می کند. ما همواره با یک گزینه روبه رو هستیم ومجبوریم آن را آزادانه انتخاب کنیم .و طنزدوران مآن‌هم از همین جاشروع می‌شود .ندیدن تحولات وشرایط امروز به بهانه این که عده ای عمق مسئله را درک نکرده اند وبا سوءاستفاده از فرم ها وابزارها ،موج سواری می‌کنندیا به دنبال مدهای رایج روزگار هستند ،دلیل قانع کننده ای برای ندیدن دوران ما نیست .کسانی که صرفا در پی مد وتقلیدهای کور کورانه یا استفاده ی ابزاری وظاهری از اشکال نو برای پوشاندن اثرشان هستند، خیلی زود وخودبه خود از چرخه خارج خواهند شد .کافی است نگاهی به گذشته کنیم وببینیم چطور حرکت ها وآثار غیر اصیل در زمان گم شده اند .گاهی برخی نیز عنوان می‌کنند که آثار پیشروی امروز ،هنوزموفق نشده اند که روندو قواعد ثابت وقابل اتکا یی به وجود بیاورند تا برای ارزیابی آثار متعلق به این دوران چیزی در دست داشته باشیم .آن ها فراموش می‌کنند که امروزما درشرایطی هستیم که دیگر نمی‌توانیم مانند گذشته به دنبال شیوه ها و راه‌هایی دایمی و ثابت باشیم.این آثار در افق پیش روی خود قصد ایجاد چنین روندی را ندارندودر پی ایجاد هیچ اهرم ثابتی نیستند.چون برای همراه شدن با چنین دوران متغیر ودر حرکتی باید درحرکتی دایمی باشی .واین به معنای رویکردمتفاوت این تجربه‌ها به مسایل و داشته ها ماست.که اگر غیر از این بود نمی شد حدود مخفی دوران مان را مر مرئی کنیم و باز ادامه بدهیم .می گویند گونه‌ای خاص از عروس دریایی وجود داردکه هرگز نمی‌میرد. این عروس دریایی قادر است وقتی پیر شد، تغییر شکل بدهدودوباره جوان شود . می‌گویند این عروس دریایی تنها حیوانی است که می تواند بارها و بارها در زمان به عقب برگردد وبعداز رسیدن به بلوغ ،دوباره نابالغ شود و این چرخه همین طور ادامه پیدا کند.شایدشبیه ترین موجود به این عروس دریایی ،هنر وادبیات است که بالغ وبعد پیر می‌شودو دوباره جوان می‌شود و از نو ادامه می‌دهد /منبع/ سایت سینما وادبیات











فیس بوک محمد رضا کاتب




معرفی نامزدهای نهایی نخستین جشنواره کتاب کودک و نوجوان













ادامه نوشته

رمان لمس منتشر شد











رفیق مان کاتب





کتاب لمس اثر محمدرضا کاتب | ایران کتاب













حسن بنی عامری



یک

اگر ما تمام دوستانش همیشه لبش را خندان می بینیم، چند روایت ناب از دهه ی چهل وجود دارد که آن نوزادی که در تهران با چهره یی بدون لب متولد شده، خود همین رفیق مان محمدرضا کاتب بوده. آن روزها همه متفق القول مطمئن بوده اند که او در بَدوِ ورود به دنیا گریه سر نداده. یعنی اصلا لب نداشته که بخواهد گریه سر بدهد. فقط با چشم های درشت مشکی اش ساکت زل زده به مامای مبهوتی که دویده سراسیمه رفته رفیق جراحش را آورده، تا فکری به حال این نوزاد بی لب بکند. تیغِ جراح آمده خطی خونین و هَر دَم بازشونده کشیده بر جای لبی که لب نبوده و، آن زخمِ ناسور، آهسته، با تیغِ پیش رونده اش همچنان شکفته شکفته شکفته، تا آن جا که نوزاد ناگاه نفسِ اولش را، از آن زخم خون آلود، با صدای پیرمردی دنیا دیده کشیده. همه آن جا بی اختیار خندیده اند از دیدنِ نوزادی که توانسته گریه اش را نفس بکشد و، هیچ کس ندیده تیغِ آن جراح آمده لبِ آن نوزاد را تا ابد خندان دریده.

دو

یک روایت ناب از دهه ی شصت وجود دارد که همین نوزادمان شده پسرکی حیران و خندان و شانزده ساله، که در اوج شادابی و سرزندگی اش ناگاه با زخمی در عمق سینه و، خونی که داغاداغ ازش می جوشد و، نفسی که ازش به شماره افتاده، مرگ را در یک قدمی خودش لمس می کند. ماندن با آن زخم کاری همان جا براش سوال می شود. و مُردن با آن زخم کاری بزرگ ترین سوالش می شود. مُردن مگر به همین سادگی است؟ ماندن چی؟ مگر می شود زنده ماند و سوال نداشت؟ مگر می شود زنده ماند و جواب نخواست؟ این سوال ها را رفیق مان کاتب در همان سن شانزده سالگی در اولین داستان هاش با همان لب خندان پرسید، همه را هم خنداند و پرسید. از آن شبِ هول و زخم عمیق و خون سرخش هم اگر پرسید، باز هم همه را خنداند و پرسید. خنده از روز اول زندگی رسمش بود، خنداندن در زندگی و داستان هاش رسمش شد. به طنزنویسی اگر شُهره شد، خنداندنش وَرای خنداندن دیگران بود. داستان هاش را همیشه در بزنگاه های اصلی شان به غمی می آلود تلخ، که پرسشگرش می کرد از هستی و دیگرانی که ساده و سهل می اندیشیدند و اصلا شبیه او و داستان هاش نبودند. گواه اش مجموعه داستان های " اولین قدم "، " جای شما خالی "، " ختم ارباب والا "، و " بلاهای زمینی "اش. بعد اصلا سختی ها و بازی های روزگار طوری تربیتش کرد که در زندگی شخصی و در زندگی ادبی اش شبیه هیچ کس دیگری نبود و نشد. تا آن جا که در دهه ی هفتاد تبر برداشت، خودش را شکست، برداشت داستان هایی نوشت، که به شهادت یک یک شان دیگر حتا نمی خواست همان کاتب طناز قبلی مان باشد. گواه اش مجموعه داستان های " شب چراغی در دست "، " قطره های بارانی "، " نگاه زرد پاییز "، و تک داستان های کتاب شده ی " دست ها پشت گردن "، نصف کشتی نصف دریا "، " یک حرف قشنگ تر بزن "، و رمان های " فقط به زمین نگاه کن "، " آمده ام؟ شاید "، و " دوشنبه های آبی ماه " اش. بعد از این آثار در دنیایی رها و شاعرانه، با تمام نشانه های باورپذیر واقع گرایانه، تخیل وحشی و نظم یافته اش را آن چنان گستراند که داستان های سوررئال غیر قابل باورش را کامل باور کردیم و آن ها را داستان کامل دانستیم. به گواه رمان های " همسایه ی مسیح " ( مفقود به دست ناشر )، " پری در آبگینه "، و مجموعه داستان " عبور از پیراهن " اش. و درست همین جا بود که داستان ایرانی و ما رفقاش یکی از خوش آتیه ترین داستان نویسان طنز ایران را از دست دادیم و، در عوض، یکی از تکنیکی ترین و خوشفکرترین و تلخ ترین داستان نویسان ایران را به دست آوردیم، با نوشتن رمان سنت شکن و فلسفی اش " هیس "، که غوغایی به پا کرد در اواخر دهه ی هفتاد.

سه

یک روایت ناب از دهه ی هفتاد وجود دارد که نیمه ی دومش شاهد ظهور و حضور نویسندگان ومنتقدان جوانی شده بود که جولانگاه شان مطبوعات آزاد بود و، در اولین قدم شان، بعد از جوایز " گردون " و " مهرگان "، تصمیم به خلق جایزه یی ادبی گرفتند که متفاوت از دیگران باشد. و البته با نام جایزه ی نویسندگان و منتقدان مطبوعات. اعضاش جوانانی بودند روزنامه نگار، که ده دوازده نفری می شدند. و البته من. که آن روزها به جز داستان نویسی دستی هم در روزنامه نگاری و نقد ادبی و ویرایش فنی داستان داشتم. جلسه های نقدِ پُر شوری بودند نه آن جلسه ها. در بخش رمان سه کتاب به داوری نهایی رسیدند. یکی شان رمان " هیس " رفیق مان کاتب بود. بحث های تکنیکی زیادی رد و بدل شد و همه هیجان زده بودیم و خوشحال از این که هر سه شان رمان های قابل دفاعی اند. و من، وقتی نوبتم رسید، از حدود تکنیکی هر رمان گفتم و این که " اون دو رمان دیگه به مدرن ترین شکل ممکن داستانِ کلاسیکِ خوشخوانِ خودشون رو روایت کرده ن و این بزرگ ترین امتیازشونه. اما در برابر " هیسِ " محمد کاتب یه قدم عقب می مونن. چون روایت " هیس " فراتر و تکنیکی تر و فوق مدرن تر از اون دو تای دیگه ست. "

یکی مان تکه انداخت که " چون رفیق فابریکته داری این جوری ازش بالاداری می کنی؟ "

خندیدم گفتم " گناه من چیه، رفیق، که یکی از بهترین داستان نویس های ایران یکی از بهترین رمان های امسال مون رو نوشته و، از شانس من، یکی از بهترین رفیق های من هم هست؟ "

کما این که در همان زمان و در آینده یکی از بهترین رفقای تمام آن ادیبانی شد که از نزدیک باهاش آشنا شدند و فهمیدند که ارزش رفاقت را هم دارد.

گفتم " بعد هم این که مگه دفاع از ادبیات ناب جای رفیق بازیه؟ تاریخ ادبیات نشون داده که تموم اون هایی که با شامورتی بازی رفته ن اون بالا نشسته ن، هم کله پا شده ن هم فراموش. اما محمد و این رمانش..."

خب آن روز " هیس " با اختلاف یک رای برگزیده ی رمان برتر شد و، تا امروز یکی از افتخارات تمام ما داوران آن روزگار این است که در اولین دوره ی جایزه ی منتقدان مطبوعات، پرچم رمان " هیسِ " رفیق مان کاتب را، ما بالا برده ایم.

چهار

یک روایت خیلی ناب از دهه ی هفتاد و هشتاد و نود وجود دارد، از بعضی از منتقدین ادبی، که مدعی بودند ایران هنوز از نظر اجتماعی و سیاسی و ادبی به دوران پست مدرن دنیا نرسیده و، هنوزاهنوز می گویند " باید همه مان صبر کنیم به دوران پست مدرن برسیم تا داستان پست مدرن به دست اهلش متولد بشود. "

بعضی منتقدان ایرانی در آن روزگاران پادشاهی می کردند در جراید و محفل ها و، حکم حکم آن ها بود و، پاک فراموش کرده بودند که تا زایش ادبی به دست نویسنده ی نوجو و کاشف صورت نگیرد، اصلا نقد جدی و علمی شکل نمی گیرد. و اصلا نحله های ادبی زمانی قابل شناسایی می شوند که عده یی داستان نویس، بی همدستی هم، به جبر زمانه و به قصد شورشِ ادبیِ تک نگارانه در برابر اقتدار کهنه گرایانه ی ادیبان گذشته، و به قصد ساختن دنیایی جدیدتر در ادبیات داستانی، دنیاهایی را در داستان هاشان می آفرینند که تا قبل از آن ها هرگز تجربه نشده اند. در تمام دنیا ظهور منتقد و تئوریسین ادبی جسور و کاشف همیشه بعد از نویسنده ی ادبی جسور و کاشف اتفاق افتاده. یعنی اول باید آفریننده ی ادبی دست به خلق داستان نو می زده، تا بعد منتقد ادبی بیاید دنیاهای تازه اش را مکاشفه کند. که در ایران متاسفانه همیشه سُرنا را ما از سر گشادش زده ایم البته.

در یکی از روزهایِ یکی از دهه های از دست رفته مان داشتم زخم ها و خنجرهای زهرآلود آن زخم ها را یکی یکی و با هیجان برای رفیق مان کاتب می شمردم، که برگشت با همان آرامش و لبخند همیشگی اش گفت " هر بلایی هم که سرم بیارن، رفیق، می نویسمش پای رفاقت، تو صورت تک تک شون فقط لبخند می زنم. "

آن وقت چنین آدمی، به گفته ی تئوریسین ها و منتقدین کوته بین، اصلا حق ندارد در اوج جوانی بیاید صدای زمانه ی متزلزل و ویرانش باشد و رمان " هیس " اش را از زبان یک سَر بُریده روایت کند. یا حق ندارد راوی کوپه های قطاری باشد، با داستان های متفاوتِ هر کوپه، که سوال ها دارد از هستی در رمان " پَستی ". یا حق ندارد سنگ شدگیِ انسان معاصر را از احساس و مفاهیم نقد کند در رمان " آفتاب پرست نازنین ". یا حق ندارد قدرت و تمام شاخه هاش را به صُلابه بکشد با کلمه به کلمه ی رمان عظیم و تحسین برانگیزش " وقت تقصیر ". یا حق ندارد سوال های فلسفی اش را نقاشی کند در نقشانقشِ مینیاتورِ رمان هایِ " رام کننده " و " چشم هایم آبی بود " و " بی ترسی " و " بالزن ها ". این حق و خیلی از حق های دیگر را رفیق مان کاتب در ادبیات نداشت و، این روزها، خیلی بی انصافیم اگر فراموش کنیم که او خیلی از حق ها را در سینما و تلویزیون هم نداشت. او حق نداشت، به لطف حضرات، هیچ فیلم سینمایی یا سریال تلویزیونی را کارگردانی کند، با این که مدرک معتبرش را داشت. او فقط حق داشت فیلمنامه بنویسد برای دوستان نزدیکش، بسپارد به آن ها، که با فیلمش بروند جشنواره های خارجی را فتح کنند یا جشنواره های ایرانی را. اسم آن فیلم ها و کارگردان هاشان را این روزها فراموش کرده. همان طور که فراموش کرده سریالی چند ده قسمتی و در هزار صفحه را نوشته و، اصلا یادش نمی آید به چه دلیلی اجازه ندادند که، نه خودش نه هیچ کس دیگر، پشت دوربین کارگردانی اش بایستد.

روزگارمان، آری، پر از آه و افسوس است. اما رفیق مان کاتب بلد نیست آهِ افسوس بکشد. او زخم هاش را، زخم انسان معاصر ایرانی را، با کلمه ی داستانی مداوا می کند و در هر رمانش دنیای جدیدی را می آفریند که لبریز از پرسش های هستی شناسانه اند، بی آن که در ساخت دنیاهای داستانی اش و در بافت اندیشه ی شهودآمیزش به تکرار مکررات خودش یا دیگران دچار شده باشد.

پنج

و حالا امسال، در یک روایت ناب، بعد از نوشتن ها و اثرگذاری ها در دهه های شصت و هفتاد و هشتاد و نود، در بهار سوم از دهه ی اولِ هزار و چهارصد، رفیق مان کاتب پس از شش سال یک روایت ناب دیگر برامان نوشته، به اسم " لمس ". غوغایی دیگر در رمان نویسی نوین ایران. باعث فخر همه مان. این بار قصه گوتر از همیشه، بی شکستگی های زمانی و مکانی و زبانی و ساختاریِ رمان های پیشین اش. اما همچنان جستجوگر و پرسشگر. و بی بدیل و بی تکرار در داستانگویی. و بی بدیل در تنیدن اندیشه های هستی شناسانه به داستانی خطی و حتا باید گفت عشقی. پر از سنت شکنی هایِ ریزبافتانه و شخصیت پردازی های بی نظیر. خصوص شکفتن دو زنِ عاشقِ باورکردنی و ماندگار در داستان هایی درهم تنیده و ملموس، که در آثار پیشین او عنصری همیشه در سایه بوده اند نسبت به مردان. و در پوشش داستانی فلسفی. که شوربختانه در انتخاب این سبک هم به هیچ کدام از پیشینیان خودش هیچ شباهتی ندارد. در پنج فصلِ این رمان دنیا و تمام هستی را با هر پنج حس زمینی مان لمس می کنیم و، در نهایت وقتی رمان تمام می شود، روح مان جلایی دیگر یافته و، کشفی تازه کرده از فرا رفتن از حس های پنج گانه و، رسیدن به حسِ ششمِ زمینی و، حتا باید گفت حسِ هفتمِ فرازمینی.

رفیق مان کاتب این بار لبخندش روی جلد کتابش هم هست. با بداعتی گرافیکی و با پس زمینه یی نارنجی و گرم. انگار کائنات اعتراف کرده باشد شخصیت اصلی این رمان فقط و فقط آفریننده اش است و بس. یعنی همان کاتب خودمان. همو که به همه مان گفت " هر بلایی هم که سرم بیارن، رفیق، می نویسمش پای رفاقت، تو صورت تک تک شون فقط لبخند می زنم. "

این لبخند جراحی شده ی ابدی اش به من حسی شور و شیرین می دهد دیدنش. مثل لمس شوری خون و لمس شیرینی لبخند با هم. مثل لمس حسی که روز داوری رمان " هیس " داشتم. آن روز من از خودم مایه گذاشتم، چون من طرف سوال بودم، و امروز از طرف تمام رفقاش مایه می گذارم، چون رفیق مان کاتب هنوز هم ارزشش را دارد در جواب هر متلک پَرانِ بَخیلی ازش بالاداری کنیم که " گناه ما چیه، رفیق، که یکی از بهترین رمان نویس های ایران یکی از بهترین رمان های امسال رو نوشته و، از شانس مون، یکی از بهترین رفیق هامون هم هست؟ منبع/ مجنون مست/http://baniameri46.blogfa.com
























جهان هایی که برای دیدن ما بی قرار ند





















محمد رضا کاتب












ادبیات با فردیت آغاز می شود.این فردیت در هنر وادبیات سابقه ای طولانی دارد که در دور ه های مختلف تفاسیر مختلفی هم از آن ارائه می شود.در آثار دوران کلاسیک ، ما شاهد حضور نوعی از فردیت هستیم که در نهایت به محور،عمومیت وشاکله ای ختم می شود .در دوران مدرن نیز با آن که آثار ومفاهیم آن‌ها بسیار پیچیده وعمیق می شوندو بخشی از دریافت ها به مخاطب واگذار می شود ، اما باز مسئله این آثار، حرکت از فردیت و رسیدن به چیزی کلی بود .رمان نو، جهان چند لایه ومعینی را پشت پیچیدگی شاهراه ها یش مخفی می کرد تا مخاطب آن را کشف کند وبه همه یا بخشی از اهداف وحجم از پیش تعیین شده ی اثردست پیداکند . یکی از تفاوت های آثار مدرن و آثار امروز به این مسئله برمی‌گردد که امروز هم شروع رمان از فردیت است ، اما این فردیت مانند گذشته به نوعی از کلیت ختم نمی شود، بلکه این فردیت به فردیتی دیگر تبدیل می شود و باعث خلق فردیت های بی‌شمار دیگری می شود . نویسندگان وهنر مندان امروز به این مسئله واقف شده اند که نمی‌توانند مانند گذشته ،معلم و راهنمای مخاطبین خود باشند و برای همه ،یک یا چند نسخه‌ی واحد بپیچند.به همین دلیل ساختار رمان امروز این‌چنین متحرک ،مفصلی وریشه وار شده است .مفصل های بی اندازه ی اثر دایم در حرکت هستند تا قادر باشد در لایه های بی اندازه‌ی خود یا خارج از خود ،جهان‌های مفروض و فراوان را جا بدهد. تا مخاطب بتواند با توجه به اندوخته وتجربه ی عقلی وحسی و...خود، جهان منحصر به فردش را بر مبنای چیزهای موجود خلق یا سر هم کند . وبه رمانی برسد که یکی از رمان های احتمالی وبی اندازه ی موجود و نا موجود در اثر است .مخاطب بعد از خلق اثرش به تماشای مسائل و.. راه حل های احتمالی و ویژه خودش می نشیند .این گونه است که فردیت مستتردر اثر ،صرفا نقطه ای کوچک برای آغاز شدن جهان مفروض مخاطب است .جهانی که شاید برای مخاطبان دیگر به کلی نا آشنا و نا موجود باشد. این نوع رمان بی گمان مثل شناخت ،ادراک وتجربه مان از زندگی، زمان بر وبافاصله وگاه با سختی است .هنوز شاهد این مسئله هستیم که کسانی می‌گویند مثلااین آثار از آن‌سوی آب آمده و وارداتی است وبازتاب و مناسب مخاطب این بوم نیست ... یابه اندازه ی کافی سرگرم کننده نیست یا سخت خوان است و...اگر تغییر وتحول فراوان دوران مان را بخواهیم ندیده بگیریم ،می شود گفت این نوع آثار تحمیل زمانه به ماست .واگر بخواهیم ابعادتازه ی زمانه ی مان را بدون هر نوع پیش داوری و پافشاری ببینیم ،این نوع آثار یک فرصت بی نظیر برای مخاطبان ادبیات وهنر است تا به وسیله این دست آورد بزرگ ادبی وهنری با مسائل، جهان وخو د شان روبه‌رو شوند. ما این امکان را از خودمان می گیریم چون می ترسیم. با ترساندن خودمان ودیگران یا بر چسب زدن به این نوع آثار ونسبت های عجیب دادن به آن‌ها مطمئنا چیزی به دست نخواهیم آورد . بخصوص که منتقدان این آثار به همان راه‌های کهنه وقدیمی بسنده کرده وجایگزین یا پیشنهاد دیگری ارائه یا توصیه نمی‌کنند .منتقدان ، که از زاویه عادت ، سیاست ویا ایدئولوژی خاصی به ادبیات نگاه می کنند ، بهتر می دانند که نویسنده ومخاطب همچنان در گذشته ها باقی بمانند تا حرف شنو وقابل کنترل باشند .حساسیت بیش از حد روی هنر وبه ویژه ادبیات ، آن هم باوجود این همه وسایل ارتباط جمعی ودر عصر ارتباطات ، نشان از زخم کهنه ای است از گذشته های دورهم سفر ماست و به مرور تبدیل به نوعی توهم شده است .در بهترین حالت می شود گفت منتقدان ،غافل هستند که هنر وادبیا ت روح وهمزاد هر دوران است.و ما در زمانه ای هستیم که هر واقعیت وحقیقتی ، تبدیل شده است به یکی از واقعیت ها وحقایق بی‌شمار احتمالی که همگی شان هم به یک اندازه ارزش واعتبار دارند .این که به هم ریختگی و تردید ها ، حسن دوران مان است یا نقص آن ، یا این بی نظمی خود نظمی است یا درپی نظمی ای ، یا شکست شاکله ها هدف یا وسیله ای که قرار است ما را به هدفی از جنس فطرت خودمان برساند یا...محلی برای گفتگو ومناقشه است . ولی آنچه که واضح مقابل ماست ،این است که ما با ابزارهاو زاویه های دیروز نمی توانیم در این دوران پر آشوب به امروزمان برسیم. و اگرادبیات وهنر،خود دوران مان نباشد ، ناکارآمد می شود وعلت وجودی اش را از دست می دهد .امروز دیگر ما می توانیم ابعاد ناموجود وتعیین نشده ی خودمان را ، در بیرون از خودمان، بدون هر تعصبی لمس کنیم .اگر زمانی فقط عده ی خاص واندکی تولید کننده ی آثاروپیام ومعنا بودندو مخاطبان صر فا گیرنده وشاگردانی مطیع ،اما امروز ما با خیل مخاطبانی روبه‌رو هستیم که خود هم تولید کننده آثارشان هستند وهم گیرنده ومخاطب آن .این نوع ازادبیات وهنر ، با پیشنهاد درک، تجربه وساخت جهان ومعنای منحصر به فرد هرکس، آن هم توسط خود او ، کار کرد ادبیات وهنر را دچار تحول کرده است . بی گمان ،گفتن ، روایت کردن ووصف چیز ی، آن هم به سبک دوران گذشته، نمی تواند مثل تجربه ولمس بی واسطه ی جهان شخصی مان روی ما اثر گذار باشد .هر چند هدف آثار وروایت ها ی گذشته هم نوعی تجربه کردن است اما هیچ تجربه ای مانند لمس جهان شخصی مان ، قدرتمند وکار ساز نیست .تجربه ی کامل یک اثر از آرزوهای همیشگی ادبیات وهنر از دیر باز بوده است .تجربه ای که امروز مخاطبان به وسیله آثار شان می کنند، قابل مقایسه با هیچ تجربه ی دیگر نیست .هیچ کس مثل خود ما نمی تواند به مسائل ونیازها واهداف ما دست پیدا کند .و مسیر ومقصدی مناسب ومعنایی هم سو از جنس واقعی ما پیدا کند .هنرمند ونویسنده ،هر چقدر هم دقیق باشد باز نمی تواند کاری خلق کند که با خلق جهان توسط خود مخاطب برابری کند .چون سوال ها ،مبناها و... هرمخاطبی متفاوت است .پس چه دلیلی دارد که باز خیل مخاطبان را با آن همه تفاوت در سلیقه وفکر، دعوت به یک نوع تجربه راه ،ومعنای خاص کنیم .آن هم وقتی جهان های فراوان مان ، آن‌سوی ما، مشتاقانه انتظار ما را می کشند وبرای دیدن ما ن بی قرارند ./ منبع : سالنامه شرق



















این داستان با قتل یا مرگی خودخواسته آغاز می‌شود



















رمان «لمس» محمدرضا کاتب که سرگذشت آدم‌هایی است که خواسته یا ناخواسته با بخشی از چهره واقعی خودشان روبه‌رو می‌شوند، منتشر شد.

این داستان‌نویس درباره رمان جدید خود که در ۴۴۷ صفحه و در انتشارات نیماژ منتشر شده ، به ایسنا گفت: رمان «لمس» سرگذشت آدم‌هایی است که خواسته یا ناخواسته با بخشی از چهره واقعی خودشان در بزنگاهی خاص از زندگی روبه‌رو می‌شوند و نمی‌دانند حالا چطور باید با آن چیزی که مقابل‌شان است کنار بیایند.

او ادامه داد: داستان «لمس» با قتل یا مرگی خودخواسته آغاز می‌شود. مرگی که خیلی زود باعث می‌شود صبور که نزدیک‌ترین فرد به مقتول است و کارسیاسی می‌کند سر از بازداشتگاه درآورد. چون داستان زندگی مقتول در مه و غیر قابل‌باور است، صبور هرچه بیشتر از زندگی مقتول برای بازپرس پرونده می‌گوید بیشتر در مظان اتهام قرار می‌گیرد. صبور سرانجام برای آن‌که از اتهام خود را مبرا کند دست به بازی عجیبی می‌زند. بازی ای که آرام آرام او و بازپرس پرونده را در خود دفن می‌کند.

در بریده‌ای از رمان، می‌خوانیم: به همین سادگی متهم به قتل و مقتول بعدی شده بود. تا آن روز مرگ شوخی‌ای تلخ میان تاریکی بود اما حالا آن‌قدر این شوخی دور و بی‌علت به او نزدیک شده بود که دیگر درست آن را نمی‌دید. وقتش بود بفهمد تو زندگی همه‌چیز همین‌طوری علیه آدم است و خوشبختی آن‌قدر آرام می‌آید و می‌رود که دیگر نمی‌شود آمدن و رفتنش را فهمید. ما تو زندگی دو جور داستان داریم. داستان‌هایی که قبل از تو یک بدبخت دیگری ثابت شان کرده است و داستان‌هایی که یکی باید پیدا بشود و از جانش بگذرد تا بتواند ثابت شان کند: دنیا لب تا لب پُرشده است از چیزهایی که اصلاً وجود ندارند، اما باز روی ما تأثیر خودشان را می‌گذارند. یکی از حُسن‌های بازداشتگاه این است که می‌توانی به گذشته‌ات نگاه کنی و بفهمی چرا می‌خواهی این بلاها را سرخودت بیاوری و چرا فکر کردن بزرگ‌ترین عذاب ، لذت و گناه زندگی است :تهِ خط هر آدمی آن جاست که نه می‌تواند تسلیم شود و نه می‌تواند بجنگد.

درباره این داستان‌نویس آمده است: محمدرضا کاتب، متولد ۱۳۴۵ در تهران است. او نوشتن را از ابتدای دهه‌ ۶۰ آغاز کرد. حاصل یک دهه تلاش او چندین رمان و مجموعه داستان برای نوجوانان بود. در سال ۱۳۷۱ با چاپ رمان «پری در آبگینه» به ادبیات بزرگ‌سال روی آورد.

کاتب در این سال‌ها برای آثارش جوایز بسیاری دریافت کرده است.

از آثار او می‌توان به این کتاب‌ها اشاره کرد: «دوشنبه‌های آبی ماه»، «-آمده‌ام؟ شاید »، «هیس»، «پستی»، «وقت تقصیر »، «آفتاب پرست نازنین»، «رام کننده» ، «بی‌ترسی»، «چشم‌هایم آبی بود»، «بالزنها»، « دور شدن » و.... .ادامه مطلب درhttps://www.isna.ir/news/1403022417141/





این داستان با قتل یا مرگی خودخواسته آغاز می‌شود





















رمان لمس منتشر شد
























به همین سادگی متهم به قتل و مقتول بعدی شده بود. تا آن روز مرگ شوخی‌ای تلخ میان تاریکی بود اما حالا آن‌قدر این شوخی دور و بی‌علت به او نزدیک شده بود که دیگر درست آن را نمی‌دید. وقتش بود بفهمد تو زندگی همه‌چیز همین‌طوری علیه آدم است و خوشبختی آن‌قدر آرام می‌آید و می‌رود که دیگر نمی‌شود آمدن و رفتنش را فهمید. ما تو زندگی دو جور داستان داریم. داستان‌هایی که قبل از تو یک بدبخت دیگری ثابت شان کرده است و داستان‌هایی که یکی باید پیدا بشود و از جانش بگذرد تا بتواند ثابت شان کند: دنیا لب تا لب پُرشده است از چیزهایی که اصلاً وجود ندارند اما باز روی ما تأثیر خودشان را می‌گذارند. یکی از حُسن‌های بازداشتگاه این است که می‌توانی به گذشته‌ات نگاه کنی و بفهمی چرا می‌خواهی این بلاها را سرخودت بیاوری و چرا فکر کردن بزرگ‌ترین عذاب ، لذت و گناه زندگی است :تهِ خط هر آدمی آن جاست که نه می‌تواند تسلیم شود و نه می‌تواند بجنگد. منبع/ مجنون مست/https://www.aparat.com/v/aot2mm7





























ادامه نوشته

چندپارگی و تزلزل هویت و روایت ‌در رمان‌های «محمدرضا کاتب»





















چندپارگی و تزلزل هویت و روایت ‌در رمان‌های «محمدرضا کاتب»

















کتاب آفتاب‌پرست نازنین [چ1] -فروشگاه اینترنتی کتاب گیسوم


بیوگرافی، دانلود و خرید کتاب‌های محمدرضا کاتب - فیدیبو



















نتیجه تصویری برای «بی‌ترسی».


نتیجه تصویری برای محمدرضاکاتب










مریم رامین‌نیا (استادیار گروه زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه گنبدکاووس، ایران )
آمنه میردیلمی (دانشجوی کارشناسی ارشد گروه زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه گنبدکاووس، ایران)
حسین محمدی (استادیار گروه زبان و ادبیات فارسی، دانشگاه گنبدکاووس، ایران )











چکیده مقاله :

هویت در رمان‌های پست¬مدرن، انسجام و ثبات رمان‌های پیشامدرن را ندارد و از این¬رو سیال، چندپاره، از هم گسیخته و متزلزل است. روایت‌پردازی در داستان پسامدرن به تأثیر از هویت‌های چندپاره و سیال شخصیت‌ها، غیر قابل اعتماد، مشکوک و متناقض است. «محمدرضا کاتب»، یکی از نویسندگان پرکار دورۀ معاصر است که برخی رمان‌هایش به مؤلفه‌های پست¬مدرنیستی تشبه می‌جوید. به همین منظور، پژوهش پیش رو درصدد بررسی مسئله هویت و روایت‌پردازی رمان‌های این نویسنده برآمده است. در این پژوهش به شیوۀ توصیفی- تحلیلی، شش رمان کاتب به نام¬های «آفتاب پرست نازنین»، «بالزن¬ها»، «بی‌ترسی»، «پستی»، «رام¬کننده» و «هیس» از منظر مؤلفه‌های پست¬مدرنیستیِ هویت، شخصیت و روایت‌پردازی بررسی شده است. نتایج اجمالی پژوهش بیانگر آن است که در رمان‌های بررسی‌شده، بیشتر شخصیت‌ها، هویت‌های نامتعین، سیال و چندپاره دارند. سرگردانی، جابه‌جایی و هم‌پوشانی شخصیت‌ها با یکدیگر، ناتوانی در شناختِ خود، گواه هویت‌های ازهم‌گسیخته آنهاست. روایت‌های چندپاره و متناقض از شخصیت‌ها و ماجراها، شاخصۀ دیگری است که رمان‌های کاتب را با عدم قطعیت نشان‌دار می‌کند. مؤلفه‌های پست¬مدرنیستیِ تردید هستی‌شناسانه، عدم قطعیت و چندپارگی و تناقض در هویت و روایت‌پردازی در رمان‌های «آفتاب¬پرست نازنین»، «پستی»، «رام¬کننده» و «هیس» بسیار چشمگیر است ولی در «بالزن‌ها» و «بی‌ترسی» به میزان ملایم‌تری به کار رفته است.

محورهای موضوعی : پژوهش‎های ادبیات معاصر ایران

تاریخ دریافت : 1402/01/31 تاریخ پذیرش : 1402/06/18 تاریخ انتشار : 1402/11/11

کلید واژه: محمدرضا کاتب, چندپارگی هويت, روايت پسامدرن, تناقض و عدم قطعیت.,


چکیده انگلیسی:

In postmodern novels, the concept of identity does not enjoy any coherence and stability existing in pre-modern novels. Indeed, such a concept is fragmented, disjointed and unstable. Narrative in postmodern stories is thus unreliable, suspicious and contradictory due to the fragmented and fluid identities of the characters. One of the most prominent and prolific writers in the contemporary era is Mohammad Reza Kaateb, some of whose novels are similar to postmodernist elements. In so doing, the concept of identity and narrative is disclosed in this study. In this research, in a descriptive and analytical way, six novels of the author named "Aftab Prast-e Nazanin (Lovely Chameleon)", "Balzans (The Fliers )", "Bi Tarsi (Fearless)", " Pasti (Dowmhill)", " Ram Konandeh (The Domesticator)" and "Hiss" from the point of view of postmodernist components. Identity, character and narration have been investigated. The findings show that most of the characters in the addressed novels are of indeterminate, fragmented identities. Wandering, displacement and overlapping of characters with each other, inability in self-recognition, is evidence to their disjointed identities. Fragmented and contradictory narratives in characters and adventures are one main feature that marked the writer's novels with uncertainty.The post-modernist components of ontological doubt, uncertainty and fragmentation and contradiction in identity and narrative are very impressive in such novels as Lovely Chameleon, Downhill, The Domesticator and Hiss. In contrast, The Fliers and Fearless have used such elements to a milder extent.

منابع و مأخذ:

پارسی¬نژاد، کامران (1381) «پست¬مدرنیته، داستان پست¬مدرن و پیامدهای آن»، مجله ادبیات داستانی، شماره 62، صص 48-51.
پاینده، حسین (1393) داستان کوتاه در ایران (جلد سوم: داستان‌های پسامدرن)، تهران، نیلوفر.
----------- (1396) مدرنیسم و پسامدرنیسم در رمان، تهران، نیلوفر.
توانا، محمدعلی و عبدالله هاشمی اصل (1394) «گفتمان پست مدرنیسم، تأویل ناپایداری هویتی و انگاره‌های معنایی»، پژوهش‌های سیاسی، ش 13، صص 150-160.
جعفری کمانگر، فاطمه (1395) «بررسی عوامل ساختاری و محتوایی تشکیک پسامدرن در رمان هیس»، پژوهش‌های ادبی، ش 54، صص 32-66.
دان، رابرت.
جی (1401) بحران‌های هویت، نقد اجتماعی پست¬مدرنیته، ترجمه صالح نجفی، تهران، شیرازه.
شفیع‌نیا، مریم و همکاران (1397) «پایان قطعیت‌ها: بوطیقای عدم قطعیت در رمان پست¬مدرن پستی»، پژوهش‌های ادبی، ش61، صص75-106.
عباسیان، محدعلی (1400) «مدرن‌گرایی و پسامدرن‌گرایی در مواجهه با مسئله هویت و غیریت»، هستی و شناخت، شماره 1، صص151-171.
فوکو، میشل (1392) دیرینه‌شناسی دانش، ترجمه نیکو سرخوش و افشین جهاندیده، تهران، نی.
کاتب، محمدرضا (1381) پستی، تهران، نیلوفر.
------------- (1382) هیس، تهران، ققنوس.
------------ (1388الف) آفتاب¬پرست نازنین (نحر سنگ¬ها)، تهران، هیلا.
------------ (1388ب) رام¬کننده، تهران، چشمه.
------------ (1392) بی¬ترسی، تهران، ثالث.
------------ (1396) بالزن¬ها، تهران، هیلا.
کریمی، فرزاد (1398) تحلیل سوژه در ادبیات داستانی پسامدرن ایران، تهران، روزنه.
کوری، مارک (1397) نظریۀ روایت پسامدرن، ترجمه آرش پوراکبر، تهران، علمی و فرهنگی.
کهون، لارنس (1394) از مدرنیسم تا پست¬مدرنیسم، ویراست عبدالکریم رشیدیان، تهران، نی.
لایون، دیوید (1392) پسامدرنیته، ترجمه محسن حکیمی، تهران، آشیان.
لش، اسکات (1390) پست¬مدرنیسم، ترجمه شاپور بهیان، تهران، ققنوس.
مالمیر، تیمور و رستم یونس نجم‌الدین (1399) «تحلیل و نقد ویژگی‌های پسامدرنی رمان هیس»، فصلنامه ادب فارسی، شماره 2، صص 39-57.
مک¬هیل، برایان (1392) داستان پسامدرنیستی، ترجمه علی معصومی، تهران، ققنوس.
واگنر، پتر (1394) جامعه¬شناسی مدرنیته، ترجمه سعید حاجی‌ناصری و زانیار ابراهیمی، تهران، اختران.
وو، پاتریشیا (1389) فراداستان، ترجمه شهریار وقفی¬پور، تهران، چشمه.
یزدانجو، پیام (1381) به سوی پسامدرن، تهران، مرکز.
---------- (1394) ادبیات پسامدرن، تهران، مرکز.
یعقوبی جنبه سرایی، پارسا و همکاران(1396) «تعویق «خود» در داستان‌پردازی محمدرضا کاتب»، متن‌پژوهی ادبی، ش 73، صص53-78.
Hall, S. , D. , Held, and T. McGrew (eds.) (1992) Modernity and its Futures, Cambridge, Polity Press.












نامزد‌های کتاب سال ....




نامزدهای نهایی این جایزه در گروه‌های کلیات و دین، علوم اجتماعی، علوم سیاسی، اقتصاد، حقوق، حسابداری، مدیریت و بازرگانی، آموزش ‌و پرورش، و.... به این شرح معرفی شده‌اند.ادامه مطلب درنامزد‌های کتاب سال ....









.بازگشت












مروری بر زندگینامه محمدرضا کاتب ، به همراه لیست آثار و شرحی بر افکار و  اندیشه هایش – تیم مطالعاتی محمدرضاتیموری







محمدرضا کاتب



















شاید یکی از عجیب‌ترین سؤال‌هایی که همیشه وجود دارد و خودش را به شکل‌های مختلف نشان می‌دهد این است که چرا باید تغییرات را لمس کنیم و به خواسته‌هایش تن بدهیم و مسیرمان را دوباره و دوباره عوض کنیم .مگر جاده‌های قدیمی و قابل‌دسترس چه اشکالی دارند که ما باید دائم به دنبال تعیین حدود تازه‌ی خودمان میان ظلمات سرگردان باشیم .این سؤال‌ها همیشه خودشان را پشت بحث‌ها و حتی تئوری‌های علمی عجیب‌وغریب مخفی می‌کنند .اما خلاصه‌ی همه‌ی آن تفسیرها همین نکته‌ی ساده است که چرا باید دوباره مسیرمان را عوض کنیم و در پی جاده‌ی سنگلاخی باشیم که پر از شکست، سختی و ابهام است .جاده‌ی ناموجودی که معلوم نیست مقصدش کجاست .جاده‌های موجود هرچقدر هم کوتاه باشند ، باز دست‌کم ما را به مقصدی نزدیک می‌رسانند. و می‌توانند بخش کوچک و واضحی از دورانمان رانشانمان بدهند .چون ذات انسان کلیتی است که صرفاً روش بروز و ظهورش در دوره‌ها و شرایط مختلف تغییر می‌کند .پس اگر ما هم چنان به داشته‌های قطعی و گذشته‌مان بچسبیم ،باز تکه‌ای کوچک از دورانمان را در چنگ خواهیم داشت .داشتن یک‌تکه‌ی متقن ، روشن و بسیار کوچک از امروز باز بهتر از تمام احتمالی وپراز شک و شبهه‌ی امروز است .چون با تکیه‌بر این تکه‌ی کوچک باز می‌توانیم مسیری را انتخاب کنیم و سرگردان نباشیم .و در مقابل این ایده ،همیشه کسانی بوده‌اند که اعتقاد داشته‌اند که تکه‌های کوچک ، واضح و قطعی دیروز، زمانی به کار می‌آیند که از زاویه‌ی جهان امروز به آن‌ها بنگریم و همه‌چیز را از نو ارزیابی کنیم .در غیر این صورت ما با تکرار محض بخش‌هایی از گذشته فقط می‌توانیم به گذشته برسیم و در بهترین و خوش بینانه نرین حالت ، می‌توانیم خودمان را در بخش کوچکی از امروز زندانی کنیم و به تکه‌ی کوچکی از تصویرمان بسنده کنیم .و این درست خلاف جهتی است که هنر و ادبیات در تمام دوره‌ها طی کرده است .چون هنر و ادبیات در هر دوره‌ای به دنبال کامل‌ترین بیان، چهره و بازتاب انسان در لحظه‌ی اکنون است و تلاش می‌کند تمام پستی‌وبلندی‌های انسان و دورانش را در خودش جا بدهد .حرکت‌ها ، مکتب‌ها و سبک‌های ادبی هنری مختلف ،نشانی از تلاش‌های هنرمندان دوره‌های مختلف است که می‌خواستند هنر و ادبیات را به جایگاه واقعی خودش برسانند و با توجه به امکاناتشان آینه‌ای تمام‌قد برای عصرشان باشند. سبک‌ها، شیوه‌ها و آثار گوناگونی که تا امروز به وجود آمده‌اند به ما می‌گویند که لازمه‌ی شناخت و لمس هر دوره ،حرکت ، جستجو و تجربه‌ی راه‌های نرفته است .و لازمه‌ی بیان این حرکت - به‌وسیله‌ی هنر و ادبیات - خلق ایده‌ها ، ابزارها و تجربه‌های تازه است. باید دائم درحرکت باشی و آزمایش و خطا کنی تا بتوانی همچنان در دل ظلماتی که حدود واقعی ما را محدود و حبس کرده است پیشروی کنی . ادبیات و هنر به دلیل مختصات ویژه‌ای که دارند،در بزنگاه‌های خاصی حتی از فلسفه و... علوم دیگر می‌توانند پیشی بگیرند و در این پیشروی به ما کمک بیشتری بنمایند .چون علوم مختلف هرکدام تابع قوانین و قاعد ه های سخت و خاص خود هستند .برای آن‌که چیزی تبدیل به علم بشود باید مسیر خاصی را طی کند و چهارچوب‌های آهنین علوم را تحمل کند .اما ادبیات هنرمی توانند سبک‌بال وبی پروا به‌پیش بروند و اصراری در پاسخ‌گویی نداشته باشند .در سایه‌ی سبک‌بالی و تجربه‌ی شیو ه های تازه است که ما می‌توانیم برای بیان کامل‌تر دورانمان بهترین و رساترین ابزارها ، مبناها و روش‌ها را کشف کنیم. شیوه‌هایی که دربند هیچ‌چیزی نیستند و مانند خود انسان دائم درحرکت و تغییر و تحول هستند .و ما ناچاریم به اقتضای شرایط و برای شناخت موجودی که دائم تغییر شکل می‌دهد و درحرکت است،دائم درحرکت باشیم و در حین حرکت، روش‌ها محدود متغیر او را پیدا کنیم .و در پی ایجاد زاویه‌هایی متحرک برای دیدن جهان و مرزهای متحرک امکان باشیم . برای درک چنین موجود غریبی که هرلحظه شکل و شمایلش تغییر می‌کند ما نمی‌توانیم حتی بچسبیم به آن چیزی که ساعتی پیش یافته‌ایم ،چه برسد بخواهیم بچسبیم به آن چیزی که درگذشته‌های دور یافته‌ایم. چون تغییر چهره و حالت این موجود، جزئی از صفات مهم اوست که باقی صفاتش را تحت تأثیر قرار می‌دهد . بایدمراقب باشیم وانگذاریم به ذهن ما چیزی دائمی خودش را تحمیل و حرکت ما را کند . چون گاهی زمان با نوآوران و پیشروها بازی بدی می‌کند . یعنی همان‌هایی که دنبال راه‌هایی تازه برای انعکاس دورانمان بوده‌اند ، بعد از طی کردن مسافتی ،خودشان چسبیده‌اند به آن چیز نویی که باگذشت زمان دیگر کهنه‌شده است .و حالا نوآوران دیروز خودشان مقابل نوآوران ونو آوری های امروز ایستاده‌اند و تکیه داده‌اند به بخش ثابتی که یافته‌اند .وبرای اثبات خودشان و گذشته‌شان یا برای حفظ وضع موجود یا توجیه یافته‌هایشان،مانند کهنه‌های دیروز با نوآوران می‌جنگند تا هر طور هست خودشان را محق نشان بدهند. و غافل بوده‌اند که نو بودن ،یعنی تلاش و حرکت مستمر و در جریان بودن .و فقط تا زمانی که حرکت می‌کنی در سفر هستی .و وقتی ساکن و ثابت شدی هر چه باشی دیگر متحرک نیستی و هیچ نویی همیشگی نیست و به‌زودی کهنه می‌شود . و کهنه‌ترین تئوری‌ها وراه ها هم‌زمانی نوترین چیزها بوده‌اند که حالا این‌طور ازکارافتاده‌اند.و انسان برای یافتن تکه‌های غایب خودش چاره‌ای جز پیشروی و جستجویی دائمی ندارد . البته کندن از داشته‌ها ،یافته‌ها و تجربه‌ها سخت ودرد آور است. اما لازمه‌ی فهم ،آن‌هم در عصر سرعت ، انباشت‌ها و تغییرات بی‌پایان ،همراه شدن با سطوح متحرک و فراوان دورانمان است .دیگر هدف از لمس حرکت و تغییرات ،شناخت خود تغییرات نیست . شاید هدف رسیدن به‌نوعی روش و مبنا برای ارزیابی داشته‌ها ونداشته های مان هم نباشد.چون به نظر می‌آید دیگر حتی دنبال محورهای قابل‌اعتماد هم نیستیم .و ما هم مثل دورانمان میان راه‌ها و تکه‌پاره‌های موازی ، متفاوت و متضاد بی‌حدی گیر افتاده‌ایم وتنها کاری که از مان برمی‌آید این است که دست به انتخاب‌های متحرکی از جنس خودمان بزنیم و به‌جای رسیدن به مبناهایی همیشگی و همگانی ، به روایت شخصی‌ای از خودمان برسیم .کولاژبزرگی که شخصیت وفر دیت در حال تغییر ما رابتواند باز تاب بدهد .شاید در هیچ دوره‌ای ما بااین‌همه سطوح مختلف و متحرک روبه‌رو نبوده‌ایم . به همین دلیل هم هست که ابداع روش‌ها ،ابزارها و جریان‌های بیانی تازه ،امروز بیشتر از هر زمان دیگری حس می‌شود .چون امروز داشته‌های ما - که مقابل این‌همه چیز متحرک و متفاوت ایستاده‌اند- خیلی زود از کار می‌افتند .بخصوص که از هر وسیله و روشی قرار است استفاده‌های مختلف و متضاد بی‌پایانی بشود .چون حالا دیگر قرار نیست همه مخاطبان یک اثر، صرفابه یک نقطه‌ی ثابت و ساکن برسند .حتی دیگر قرار نیست مخاطبان مختلف به جهان‌های مختلف پیش‌بینی‌شده‌ای برسند، بلکه حالا باید مخاطب ، جهان شخصی‌اش را به بهانه‌ی اثر ابداع و اختراع کند. یعنی قضیه دیگر رسیدن به معنا ، مقصدوشناخت ...چیزی کامل یا ناقص نیست. دیگر جایی و چیزی نیست که کسی به آن بخواهدبرسدیا نرسد.چون بودونبودش دیگر دست مخاطب است . در چنین دورانی چسبیدن به داشته‌های قطعی یا گذشته‌ها به ما کمک چندانی نخواهد کرد. چون میان یک کولاژ بی‌نهایت و متحرک گیر افتاده‌ایم . کولاژی که ما را دچار یک بی‌شکلی عجیب‌وغریب کرده است . و اصرار ما در رسیدن به فردیت مان، شایدبیش از هر چیزی ، نشانه ای باشد برای بی سطح و حجم شدنمان .و قدرت انتخاب ما برای شدن‌ها وبودن های متفاوت به جای آن که ما را به تصویر مشخص تری از جهانمان برساند، بدتر جهانمان را بی‌شکل می‌کند .البته همیشه کسانی هستند که روی گذشته و داشته‌های روشن وقطعی شن پافشاری می کنند .این دسته دربهترین حالت می توانند در سایه ی ادبیات وهنر به معنای کالا ،کالایی را تولید کنندودر اختیارنیاز ها ی سطحی وزود گذر مخاطبانشان باشند . ادبیات وهنر به معنای کالا همیشه مجبور است صرفاً به- تکرار محض - گذشته تکیه بسنده کند.به همین دلیل هم همیشه درگذشته‌های دور و نزدیک به سر می‌برد ودایم به مخاطبش تلقین می‌کند که این جهان برآمده از نیازهای واقعی امروز اوست . و آشنا بودن این جهان تنها راه شناخت ولذت بردن ازآن است.واین گونه است که پاسخ هر مسئله ای از قبل برای این آثارروشن است . به وسیله ی تکرارمحض این جهان آشنا ومنجمد چگونه ممکن است بتوانیم دورانمان را پیدا کنیم .انسان امروز ، مسافری است که در قطاری نشسته وقطار با تمام سرعت در حرکت است. واین مسافر از پنجره ی کوچک کنارش به ظلمات خیره است .وگاه برای کسری از ثانیه تصاویری را می بیند که با سرعتی سر سام آور از کنارش می گذرند. واو به درستی نمی تواند بفهمد که تصویرچه چیزی را دیده است .یا اصلا چیزی را دیده است یا توهم خودش را در آن بیرون دیده .این که میان ظلمات ، دراین پنجره ی کوچک ومتحرک او چه می بیند وچه نسبتی بین خودش وتوهم ودیده هایش برقرار می کند هیچ معلوم نیست. سرعت وحجم تغییرات باعث می شود آن چیزی که اوفکر می کند می بیند با آن چیزی که می بیند متفاوت باشد. تغییر دائمی چهر ه ی حقایق در این دوره می تواند هم فرصتی بزرگ برای شدن ما باشد وهم تهدیدی بزرگ برای شناخت کاملمان . این فقط بستگی به ما وزاویه ی نگاه ما دارد . چهره وداشته های روشن ما منبع امنیت وقدرت ما هستند .وجهان متزلزل وبی شکل ،قدرت وخواست ما را بی گمان هدف قرار می دهد .شاید برخی از مخالفت هایی که با آثارتازه وپیشرو می شوداز همین منظر است .انگار که ما راه دیگری هم داشته ایم وچنین انتخابی کرده ایم .شرایط امروز ما یک انتخاب نیست، ضرورتی است که خودش را در لباس انتخاب به ما تحمیل می کند. ما همواره با یک گزینه روبه رو هستیم ومجبوریم آن را آزادانه انتخاب کنیم .و طنزدوران مان هم از همین جاشروع می شود .ندیدن تحولات وشرایط امروز به بهانه این که عده ای عمق مسئله را درک نکرده اند وبا سوءاستفاده از فرم ها وابزارها ،موج سواری می کنندیا به دنبال مدهای رایج روزگار هستند ،دلیل قانع کننده ای برای ندیدن دوران ما نیست .کسانی که صرفاً در پی مد و تقلیدهای کور کورانه یا استفاده ی ابزاری وظاهری از اشکال نو برای پوشاندن اثرشان هستند، خیلی زود وخودبه خود از چرخه خارج خواهند شد .کافی است نگاهی به گذشته کنیم وببینیم چطور حرکت ها وآثار غیر اصیل در زمان گم شده اند .گاهی برخی نیز عنوان می کنند که آثار پیشروی امروز ،هنوزموفق نشده اند که روندو قواعد ثابت وقابل اتکا یی به وجود بیاورند تا برای ارزیابی آثار متعلق به این دوران چیزی در دست داشته باشیم .آن ها فراموش می کنند که امروزما درشرایطی هستیم که دیگر نمی توانیم مانند گذشته به دنبال شیوه ها و راه هایی دائمی وثابت باشیم.این آثار در افق پیش روی خود قصد ایجاد چنین روندی را ندارندودر پی ایجاد هیچ اهرم ثابتی نیستند.چون برای همراه شدن با چنین دوران متغیر ودر حرکتی باید درحرکتی دائمی باشی .واین به معنای رویکردمتفاوت این تجربه ها به مسائل و داشته ها ماست.که اگر غیر از این بود نمی شد حدود مخفی دورانمان را مریی کنیم و باز ادامه بدهیم .می گویند گونه‌ای خاص از عروس دریایی وجود داردکه هرگز نمی‌میرد. این عروس دریایی قادر است وقتی پیر شد، تغییر شکل بدهدودو باره جوان شود . می‌گویند این عروس دریایی تنها حیوانی است که می تواند بارها و بارها در زمان به عقب برگردد وبعداز رسیدن به بلوغ ،دوباره نابالغ شود و این چرخه و بازگشت همین طور ادامه پیدا کند.شایدشبیه ترین موجود به این عروس دریایی ،هنر وادبیات است که بالغ وبعد پیر می شودو دوباره جوان می شود و از نو ادامه می دهد .

/منبع . مجله سینما وادبیات /





























اکبر خلیلی نویسنده پیشکسوت درگذشت







ادامه نوشته

محمد رضا کاتب













سوگ ادبیات در سالی که گذشت












سال ۱۴۰۲ فرهیختگان، نویسندگان و صاحبان فنون ادبیاتی رخ در نقاب خاک کشیدند که بی شک جای هر کدامشان خالی اما یادشان همواره با مردمان این خاک است. یادی می کنیم از تمام مهمانان آسمانی سالی که گذشت در این عرصه.

استاد احمد سمیعی گیلانی مترجم، نویسنده، ویراستار پیشکسوت و مدیر گروه ادبیات معاصر فرهنگستان زبان و ادب فارسی ۲ فروردین در ۱۰۳ سالگی از دنیا رفت.

چند روز پیش از آغاز سال ۱۴۰۲، نیکولا رُش (Nicols Roche)، سفیر فرانسه در ایران، با حضور در منزل سمیعی گیلانی، بالاترین نشان نخل آکادمیک فرانسه، کوماندور، را به او اهدا کرد.

احمد سمیعی (گیلانی) در ۱۱ بهمن ۱۲۹۹ در رشت به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در رشت گذراند و سپس وارد دانشگاه تهران شد. در اواخر دهه ۱۳۴۰ به‌عنوان ویراستار در مؤسسه انتشارات فرانکلین آن زمان مشغول خدمت شد و به‌ موازات آن دوره کارشناسی‌ ارشد زبان‌شناسی را در دانشگاه تهران گذراند.

او در کنار حرفه ویراستاری، چند کتاب در زمینه آیین نگارش و ویرایش تألیف‌ کرد و مقاله‌های ارزشمندی در مجلات متعددی نظیر پیک جوانان، کتاب امروز و رودکی به چاپ رسانید.

سمیعی کار ترجمه را با برگرداندن رمان «دلدار و دلباخته» از ژرژ ساند شروع کرد و بعداً آثاری را از نویسندگان بزرگی مانند ژرژ پرک و گوستاو فلوبر به فارسی برگرداند.

«خیال‌پروری‌های تفرجگر انزواجو» از ژان ژاک روسو، «چیزها» از ژرژ پرک (ترجمه)، «ادبیات ساسانی»، «داتا گنج‌بخش» (زندگی‌نامه و تعالیم شیخ ابوالحسن علی‌ بن عثمان هجویری) از شیخ عبدالرشید (ترجمه)، «چومسکی» از جان لاینز (ترجمه)، «هزیمت یا شکست رسوای آمریکا» از ویلیام لوئیس و مایکل له‌دین (ترجمه)، «ساخت‌های نحوی» از نوآم چامسکی (ترجمه)، «آیین نگارش»، «دیدرو» از پیتر فرانس (ترجمه)، «سالامبو» نوشته گوستاو فلوبر (ترجمه)، «شیوه‌نامه دانشنامه جهان اسلام»، «نگارش و ویرایش» و «تتبعات» از مونتنی (ترجمه) از جمله آثار اوست.

استاد عباسعلی براتی‌پور، شاعر بلندآوازه انقلاب و دفاع مقدس ۲ اردیبهشت در ۸۰ سالگی دار فانی را وداع گفت.

بهت نگاه، وعده دیدار، کتیبه شکیب، سینای سبز عشق، با شقایق ها برادر، عطش عشق، داغ تشنگی، سوار مشرقی، در ساحل علقمه، ماه در فرات، گزیده ادبیات معاصر ۲۴، زیتون و زخم،‌ دل و دریا، سه مجموعه شعر درباره رحلت امام راحل (ره) و ... بخشی از آثار زنده‌یاد براتی‌پور هستند.

احمدرضا احمدی شاعر، نویسنده و نقاش ایرانی، ۲۰ تیرماه پس از ماه‌ها تحمل بیماری امروز درگذشت.

احمدی متولد ۳۰ اردیبهشت ۱۳۱۹ در کرمان بود. وی سال‌ها در حوزه، ادبیات، شعر، نویسندگی و سینما فعالیت کرد.وی در زمینه شعر، موسیقی، ویراستاری و ادبیات کودک و نوجوان نیز فعالیت‌های بسیاری داشت.

از آثار او در حوزه شعر می‌توان به «دفترهای واپسین»، «دفترهای سالخوردگی»، «هزار اقاقیا در چشمان تو هیچ بود» و «روزی برای تو خواهم گفت» و از آثار او در حوزه کودک و نوجوان می‌توان به «دیگر در خانه پسرک هفت صندلی بود»، «دخترک ماهی تنهایی» و «مزرعه گل‌های آفتابگردان» اشاره کرد.

این شاعر فقید توسط مرکز هنرمندان ایران به عنوان موسس و پایه‌گذار موج شعر نو و پیشگام سورئالیسم در ادبیات کودکان شناخته شده است. «سفر در شب» یکی از قوی‌ترین آثار احمدی است که به موضوع‌های اجتماعی، صلح، همزیستی، تحمل و همکاری اشاره می‌کند.

وی در زمان حیات خود موفق به دریافت جوایز زیادی از جمله جایزه ملی، فرهنگی و هنری (بیژن جلالی) برای مجموعه اشعارش در سال ۱۳۸۵ شد. اشعار وی به زبان‌های مختلفی از جمله عربی، ارمنی، انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، ایتالیایی، ژاپنی و کره‌ای ترجمه شده است. «از بارانی که دیر بارید»، «میوه‌ها طعم تکراری دارند»، «هزار اقاقیا در چشمان تو هیچ بود»، «روزی برای تو خواهم گفت» و «هزار پله به دریا مانده‌ است» از آثار این شاعر است.

همچنین نخستین نمایشگاه انفرادی نقاشی‌های احمدی با عنوان «هزار اقاقیا در چشم تو هیچ بود»، اردیبهشت ماه ۱۳۹۷ در گالری کاما برگزار شد.

وی در نمایشگاه‌های گروهی «۹۷+» (اسفندماه ۱۳۹۷- گالری افرند)، «دو از هزاران» (آبان ماه ۱۳۹۸- گالری الهی)، «گلگشت» (آذرماه ۱۳۹۸- گالری سروناز) و «کلکسیونر ۵» (بهمن ماه ۱۳۹۸- گالری آرتیبیشن) شرکت کرده است. دومین نمایشگاه انفرادی آثار نقاشی احمدی با عنوان «لکه‌ای از عمر بر دیوار بود» شهریور سال گذشته در گالری اُ برپا شد.

شهرام آزادیان استاد و عضو هیئت علمی گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران ۲۲ تیرماه درگذشت.

آزادیان استاد دانشگاه تهران بود.

سیدمحمد کاظم فیروزمند نویسنده و مترجم برجسته کتاب‌های تاریخ سیاسی ایران ۲۷ تیرماه در ۷۷ سالگی از دنیا رفت.

سیدمحمد کاظم فیروزمند خلخالی، متولد سال ۱۳۲۵، دانش‌آموخته ادبیات فارسی از دانشگاه فردوسی مشهد بود و در سال ۱۳۵۶ پس از خودآموزی زبان انگلیسی، اولین ترجمه خود را به نام دوزخ مجموعه داستان‌هایی از بورخس آغاز کرد. او برای نشریات سینمایی و ادبی، مانند رودکی و فردوسی و… ترجمه کرد. مهم‌ترین ترجمه‌های او عبارتند از شاخه زرین (پژوهشی در جادو و دین) اثر جیمز جورج فریزر، ای‍ران ب‍ی‍ن دو ان‍ق‍لاب از م‍ش‍روطه ت‍ا ان‍ق‍لاب اس‍لام‍ی نوشته یرواند آبراهامیان، بنیادهای اندیشه سیاسی مدرن اثر کوئنتین اسکینر، بریتانیا و انقلاب مشروطه ایران اثر منصور بنکداریان و اثر مشهور پاتریشیا کرون پیامبران بومی ایران در سده‌های آغازین اسلام: شورش‌های دهقانی و دین زرتشتی محلی.

کتاب بریتانیا و انقلاب مشروطه ایران: سیاست خارجی، امپریالیسم و اپوزیسیون، تألیف منصور بنکداریان، ترجمه کاظم فیروزمند اثر شایسته تقدیر سی و دومین دوره جایزه کتاب سال شناخته شد و نیز کتاب گزیده مقالات اساسی کایه دو سینما نوشته جیم هیلی‌ یر و ترجمه کاظم فیروزمند در چهارمین جشنواره کتاب سال تبریز به عنوان کتاب سال بخش ترجمه معرفی شد.

عبدالعلی قوام، مترجم، پژوهشگر و استاد علوم سیاسی، ۹ خرداد در ۷۸ سالگی از دنیا رفت.

قوام در طول چهار دهه فعالیت علمی خویش، ده‌ها اثر فاخر تولید و نقشی بی‌نظیر و بی بدیل در تقویت و غنای ادبیات رشته روابط بین‌الملل در ایران ایفا کرد.

کتاب اصول سیاست خارجی و سیاست بین‌الملل نوشته عبدالعلی قوام در سال ۱۳۷۰ در مراسم کتاب سال به عنوان اثر برگزیده معرفی شد.

«دیالوگ میان روابط بین‌الملل و حقوق بین‌الملل در آغاز هزاره سوم: یک مطالعه بین رشته‌ای»، «مبانی دیپلماسی: چگونگی مطالعه روابط میان دولت‌ها »، «تحولات سیاسی و اجتماعی اروپای شرقی تا ۱۹۴۵»، «اهمیت و مسائل حوزه اقیانوس آرام» با همکاری مریم دفتری، «اصول سیاست خارجی و سیاست بین‌الملل»، «توسعه سیاسی و تحول اداری»، «نقد نظریه‌های نوسازی و توسعه سیاسی»، «سیاست‌های مقایسه‌ای»، «چالش‌های توسعه سیاسی»، «جهانی شدن و جهان سوم»، «روابط بین‌الملل: نظریه‌ها و رویکردها»، «از منازعه تا همبستگی: بررسی روابط بین‌المللی خاورمیانه از منظر مکتب انگلیسی» با همکاری احمد فاطمی‌نژاد، «اتحادیه اروپا: هویت، امنیت و سیاست» با همکاری داود کیانی، «دولت‌سازی، ملت‌سازی و نظریه روابط بین‌الملل» با همکاری افشین زرگر، «سیاست‌شناسی: مبانی علم سیاست»، «نظریه روابط بین‌الملل: پیشینه و چشم‌انداز» با همکاری احمد فاطمی‌نژاد و سعید شکوهی، «روند دولت‌سازی و ملت‌سازی در قفقاز جنوبی» با همکاری افشین زرگر و «دین و نظریه روابط بین‌الملل» از جمله کتاب‌های به جامانده از اوست.

محمد شریف‌زاده مدیر نشر فرجام از ناشران قدیمی و پیشکسوت کشور با بیش از هفت دهه فعالیت فرهنگی ۲۶ فروردین درگذشت.

شریف‌زاده متولد دهم آذر ماه سال ۱۳۰۹ در تهران بود، وی از دهه ۳۰ فعالیت خود در صنعت چاپ و نشر را آغاز کرد، اواخر دهه ۴۰ تا اوایل دهه ۵۰ مدیر شرکت سهامی انتشار و پس از آن نیز از اوایل دهه ۵۰ تا اواخر دهه ۵۰ مدیر دفتر نشر فرهنگ اسلامی بود.

وی اواخر دهه ۵۰ انتشارات خود را به عنوان انجام کتاب تاسیس کرد و سپس نام آن را به فرجام تغییر داد. حوزه فعالیت‌های این انتشارات، چاپ و نشر کتاب‌های کودک و نوجوان بود.

حضور در هیات مدیره اتحادیه ناشران و کتاب‌فروشان تهران، همچنین هیات مدیره تعاونی ناشران و کتاب‌فروشان تهران ازجمله فعالیت‌های صنفی محمد شریف‌زاده به شمار می‌آید.

شریف‌زاده در طول سالیان مختلف به دلیل فعالیت گسترده در حوزه چاپ و نشر بارها تجلیل شد؛ وی سال گذشته به‌عنوان یکی از ۱۰۰ چهره ماندگار صنعت چاپ کشور انتخاب شده بود.

محمدعلی پناهنده مدیرمسئول نشر و کتابفروشی فن‌آوران ۱۹ خرداد درگذشت.

انتشارات فن آوران با هدف توسعه کتب مربوط به رشته ایمنی و بهداشت و محیط زیست از ۱۳۷۷ فعالیت خود را با مدیریت محمد علی پناهنده آغاز کرد و تاکنون نزدیک به ۳۰۰ عنوان کتاب در این زمینه به چاپ رسانده است.

ر. اعتمادی (رجبعلی اعتمادی زاده) که مدتی در بستر بیماری بود ۲۰ تیرماه در سن ۹۰ سالگی درگذشت.

اعتمادی نویسنده آثاری چون رنگ سرخ عشق، آخر خط، گنجشک‌های غم،گلبانو، چهل درجه زیر شب، هفت آسمان عشق و بسیاری دیگر بود.

رجبعلی اعتمادی‌زاده مشهور به ر. اعتمادی متولد بهمن ماه ۱۳۱۲ نویسنده و روزنامه‌نگاری بود که به‌خاطر نوشتن رمان‌های عامه‌پسند و پرفروش شهرت داشت.

اسماعیل حصاری از اعضای قدیمی شورای کتاب کودک که در دهه ۸۰ در گروه‌های تخصصی رمان تالیف و ترجمه فعالیت می‌کرد، در ۲۱ دی ماه درگذشت.

او به واسطه تحصیل در رشته مهندسی مکانیک در دانشگاه صنعتی شریف، فعالانه در تهیه جلدهای ۱۵، ۱۶ و ۱۷ فرهنگنامه کودکان و نوجوانان «گروه فیزیک» همکاری داشت.

صمد موحد، نویسنده، پژوهشگر و مصحح کشور ۲۸ آبان ماه درگذشت.

صمد موحد متولد سال ۱۳۱۵ بود. از جمله آثار و تصحیح‌های او می‌توان به «کوی طریقت» ، «فصوص الحکم»، «نگاهی به سرچشمه حکمت اشراق و مفهوم‌های بنیادی آن»، «عارفی با دو چهره؛ سیری در احوال و آثار محمود شبستری»، «گلشن راز»، «گوهر مراد»، «کلید سعادت: گزیده اخلاق ناصری»، «مجموعه آثار شیخ محمود شبستری»، «تحفه العالم و ذیل التحفه» و «سیری در تصوف آذربایجان» اشاره کرد.

مرید محمدی پژوهشگر و شاعر پیشکسوت و برجسته استان چهارمحال و بختیاری بامداد ۸ آبان ۱۴۰۲ در سن ۷۹ سالگی در شهرکرد درگذشت.

محمد کلباسی، یکی از مؤسسان جریان داستان نویسیِ جُنگ اصفهان، ۹ آبان ماه در بیمارستان خورشید این شهر درگذشت.

محمد کلباسی سال ۱۳۲۲ در اصفهان زاده شده و کارشناس ارشد ادبیات تطبیقی از دانشگاه تهران بود. او که نگارش داستان کوتاه را از دهه ۴۰ آغاز کرد در دهه‌های ۴۰ و ۵۰ عضو جُنگ ادبی اصفهان بوده و با مجلات ادبی مختلفی همکاری داشت.

کلباسی که یکی از اعضای هسته اصلی جنگ اصفهان به شمار می‌رفت، همراه با هوشنگ گلشیری و ابوالحسن نجفی از مؤسسان جریان داستان‌نویسیِ جنگ اصفهان بود و ابتدا نیز با انتشار داستان‌های کوتاهش در این مجله و همچنین سایر مجلات ادبی اصفهان اصفهان شناخته شد.

از شادروان محمد کلباسی تنها یک مجموعه به نام «سرباز کوچک» در پیش از انقلاب منتشر شد و مجموعه داستان‌های «صورت ببر» و «نوروز آقای اسدی» نیز از دیگر آثار او در بعد از انقلاب است. همچنین ترجمه کتاب «ادبیات و سنت‌های کلاسیک» از دیگر آثار او به‌شمار می‌رود. او مدتی نیز برای تدریس و زندگی به استرالیا رفت.

مجموعه داستان «او» نیز سال ۱۳۹۶ توسط نشر چشمه منتشر و راهی بازار نشر شد که آخرین اثر زنده‌یاد محمد کلباسی است که ۱۰ داستان کوتاه از این نویسنده به نام‌های «شولای خاک»، «ماهنامه‌ی دقایق»، «ایستگاه پایانی»، «او»، «نوروز آقای اسدی»، «خون طاووس»، «بعد از ظهر آقای کمالی»، «در سایه سار غروب»، «رجل مشروطه» و «دلالان هزارپا» را در بر می‌گیرد که در فاصله‌های زمانی زیادی نوشته شده‌اند.

محمدغلامرضایی محقق و استاد دانشگاه به سال ۱۳۳۱ در خور و بیابانک که هم اکنون از توابع نایین در استان اصفهان است، چشم به جهان گشود و ۳۰ مهرماه رخ در نقاب خاک کشید.

غلامرضایی در مدت بیست وپنج سالی که فعالیت دانشگاهی داشته است دروس گوناگون را در دوره های دکترا و کارشناسی ارشد و کارشناسی ادبیات فارسی تدریس کرده است و تعداد قابل توجهی از رساله های دانشجویان به راهنمایی یا مشاوره ای او به پایان آمده است.

وی به تشویق استاد «ایرج افشار» و تمایل آن انجمن اقدام به فهرست نویسی آثار خطی آن انجمن کرد. این اثر که با نام «فهرست کتاب های کتابخانه انجمن آثار ملی» در سال ۱۳۵۶ به چاپ رسید، شامل تعدادی نسخ برای نمونه بود که با مقدمه ایرج افشار به چاپ رسید.

«داستان های غنایی منظوم تا آغاز قرن هفتم» نام یکی دیگر از تألیفات غلامرضایی است که در واقع رساله دکترای او بوده است.در ویراست دوم ۶ داستان به صورت زبان خود شاعر تلخیص شده است و خوانندگان می توانند از این خلاصه ها استفاده کنند.

سبک شناسی شعر و نثر از جمله دروسی است که از سال ها قبل محمد غلامرضایی تدریس می کرده است. در سال های تدریس نمونه های یافته شده باعث تألیف آثار فوق است. «سبک شناسی شعر پارسی از رودکی تا شاملو» از جمله آثار تألیفی محمد غلامرضایی است که مبنای تقسیم بندی آن زمان است. در فصل اول مباحث کلی مورد بحث واقع شده است و در یازده فصل نگارش یافته است. در فصل اول مقدمات ارائه شده به صورت جامع و کامل است و تعریفات جامعی از لغات مهم ارائه شده است.

«سبک‌شناسی نثرهای صوفیانه: از اوایل قرن پنجم تا اوایل قرن هشتم»، «سبک‌شناسی شعر پارسی از رودگی تا شاملو»، «تَشته فُر:‌ آیین زندگی در دهه‌های پیشین خور و بیابانک»، «سی قصیده ناصرخسرو»، «روش تحقیق و شناخت مراجع ادبی»، «داستان‌های غنایی» و «ارج‌نامه محمد معین» از جمله آثار به‌جامانده از این استاد زبان فارسی است.

استاد علیرضا شجاع‌پور شاعر میهنی ایران، سراینده مثنوی‌های وطن، عشق جاویدان من؛ ایران من و در بارگاه فردوسی پس از گذراندن چند ماه بیماری طاقت‌فرسا، - ۲۶ مهر- چشم از جهان فروبست.

استاد شجاع‌پور دانش‌آموخته حقوق و علوم اداری و دیپلمات بازنشسته وزارت امور خارجه، بیستم اسفند ۱۳۲۱ در خاندانی از بزرگان لرستان، در ازنا چشم به جهان گشود؛ از دوران کودکی با شعر شاعران بزرگ آشنا شد و استعداد شاعری‌اش را نشان داد و پس از طی دوران جوانی و سرودن اشعار عاشقانه و نیز طنزآمیز، رفته رفته روی به مفاهیم ژرف‌تر آورد و در غالب اشعارش، به ایران و تاریخ، فرهنگ و تمدن آن و مسائل اجتماعی ایرانیان پرداخت.

شجاع‌پور در همه قالب‌های شعر فارسی و در سبک‌های کهن و نو تبحر داشت و اشعار متنوع و ارزشمندی به گنجینه شعر و ادب فارسی افزود. مثنوی‌های «وطن»، ‍«عشق جاویدان من؛ ایران من»، «در بارگاه فردوسی» و «ساقی‌نامه»؛ و شعر نیمایی «رستم و سهراب» از مهمترین و مشهورترین آثار آن مرحوم است.

وی غزل‌سرایی چیره‌دست نیز بود و غزل‌های ناب و استواری با مضامین عرفانی، عاشقانه و اجتماعی سروده‌است. مشاعره او با بانوی غزل‌سرای معاصر و تضمین به اشعار سعدی، حافظ و شهریار هم از آثار برجسته استاد شجاع پور است. همچنین پژوهش هایی در شاهنامه فردوسی و اشعار سعدی و حافظ داشت که برخی از آنها به نشر رسیده یا در کلاسهای شاهنامه‌پژوهی و حافظ‌شناسی آن مرحوم ارائه شده‌است.

سه مجموعه شعر نیمه‌تمام (۱۳۷۷)، وطن یعنی همین‌جا یعنی ایران (۱۳۸۱) و هنوز نیمه‌تمام (۱۳۹۹) در کنار تصحیح شاهنامه فردوسی (۱۳۸۰) و بیژن و منیژه (۱۳۸۱)، کتاب‌های منتشر شده از شجاع پور است، البته اشعار، جستارهای ادبی و دست‌نوشته‌های پژوهشی منتشرنشده‌ای نیز از آن مرحوم به جای مانده‌است.

از شعر معروف «وطن» با صدای علیرضا عصار در سال ۹۰ اجرا شده‌است می‌توان به عنوان یک اثر ماندگار نام برد: «وطن یعنی چه آباد و چه ویران/ وطن یعنی همین جا یعنی ایران».

محمدرضا راشدمحصل، پژوهشگر و استاد زبان فارسی ۱۹ مهرماه در ۸۷ سالگی از دنیا رفت.

راشدمحصل در خردادماه سال ۱۳۱۵ هجری شمسی در خانواده‌ای روحانی در روستای افضل‌آباد ماژان از توابع خوسف بیرجند متولد شد. پس از اتمام تحصیلات مقدمانی در بیرجند در ۱۳۳۳ به خدمت فرهنگ درآمد و پس از طی دوره های عالی تحصیلی در سال ۱۳۵۳ مدرک دکترای زبان و ادبیات فارسی گرفت.

همکاری با فرهنگستان زبان و ادبیات، عضو هیأت علمی دانشگاه جندی‌شاپور اهواز (شهید چمران فعلی)، همکاری با شورای کتاب کودک، تدوین دایره‌المعارف (قاموس)، تدریس در دانشگاه تبریز، همکاری با دانشکده ادبیات مشهد و دانشگاه بیرجند، عضو هسته قطب علمی فردوسی‌شناسی و عضو هیأت مدیره فرهنگسرای فردوسی از جمله فعالیت‌های این چهره است‌

او بیش از ۸۰ مقاله و کتاب نوشته است که از جمله کتاب‌های او می‌توان به «پرتوهایی از قرآن و حدیث در ادب فارسی»، «گزیده حدیقه سنایی با شرح و توضیح»، «نشانه‌شناسی ادبی در کاربرد قرآن و حدیث»، «تاریخ فرهنگ و آموزش نوین در بیرجند»، «فارسی عمومی» (با همکاری دکتر بهنام‌فر و دکتر محمّدی)، «داستان گشتاسب در دو نگاه» (پیکره‌شناسی و دریافت‌های اجتماعی)، «نظارت بر تهیه و چاپ سه کتاب شاهنامه‌پژوهی و «خیّام‌شناخت و عطّارشناخت» (ویژه‌نامه‌های فردوسی، خیّام و عطّار) اشاره کرد.

مدیر انتشارات اسلامی در ۸۲ سالگی و بعد از ۶ دهه فعالیت در حوزه نشر ۱۷ مهرماه دارفانی را وداع گفت.

مرحوم قاسم نظیفی، متولد ۱۳۲۰ در تهران بود. وی از ۲۱ سالگی انتشارت اسلامی را در بازار بین‌الحرمین تاسیس کرد. حاج‌قاسم نظیفی در روزهای پیش از انقلاب، آثار چهره‌هایی مانند شهید مطهری، علامه جعفری و آیت‌الله مهدی الهی قمشه‌ای را منتشر کرد. ساواک سال ۱۳۵۶، جواز فعالیت مدیر فقید انتشارات اسلامی را به‌دلیل مبارزات سیاسی، باطل کرده بود.

اکرم امینی خبرنگار کتاب پس از دو سال مبارزه با بیماری سرطان و تحمل یک دوره سخت بیماری ‌روند درمان و انجام پیوند مغز استخوان شامگاه دوشنبه - ۲۷ شهریور - در بیمارستانی در تهران درگذشت.

اکرم امینی، متولد سال ۱۳۶۱ در اصفهان و همسر محمد آسیابانی (خبرنگار)، خبرنگار کتاب و ادبیات بود و مدتی در خبرگزاری‌های ایبنا و ایکنا فعالیت می‌کرد و با روزنامه‌های تعادل و آرمان ملی هم همکاری داشته است.

علی‌اصغر بهرامی یکی از مترجمان کشور ۲۴ خرداد در ۸۳ سالگی بر اثر ایست قلبی به دیار باقی شتافت.

علی‌اصغر بهرامی (ع. ا. بهرامی)، زاده ۱۳۱۹ در شیراز بود. از چهارسالگی به مدت ۱۰ سال در نی‌ریز زندگی کرد و سپس به شیراز برگشت و دیپلم پایان تحصیلات متوسطه را از دبیرستان شاهپور این شهر گرفت. تحصیلات دانشگاهی‌اش را در رشته زبان و ادبیات انگلیسی در شیراز و سپس در زمینه تدریس زبان انگلیسی در سیدنی انجام داد. او پس از چند سال تدریس در سمنان این کار را در شیراز ادامه داد و پس از بازنشستگی برای سکونت به تهران آمد.

«افسونگران تایتان»، «سلاخ‌خانه شماره پنج»، «شب مادر»، «خشکسالی»، «در طلب زرتشت»، «اساطیر مشرق‌زمین»، «کابوس چهاربعدی»، «پایان راه»، «مردی بدون وطن»، «گالاپاگوس»، «قصه عشق»، «اساطیر خاورمیانه»، «امپراتوری خورشید»، «گهواره گربه»، «بی در کجا»، «ساحل پایانی»، «دنیای بلور»، «برج»، «همه چیز فرو می‌پاشد»، «رهنمودهایی برای نزول در دوزخ» و «منطقه مصیبت‌زده شهر» از آثار به‌جامانده از این مترجم است.

علی رفیعی‌ علامرودشتی نویسنده، کتابشناس، محقق و پژوهشگر متون تاریخی و رجالی ۵ تیرماه در ۷۲ سالگی دار فانی را وداع گفت.

وی نویسنده، کتاب‌شناس، مصحح و محقق در حوزه فقه و اصول، علوم حدیث، رجال، تاریخ و تراجم و عضو دایرةالمعارف بزرگ اسلامی متولد سال ۱۳۳۰ در علامرودشت فارس بود. وی دوران مکتب و ابتدایی را در علامرودشت گذارند و سپس برای ادامه تحصیل به شهرهای شیراز و نجف مهاجرت کرد. رفیعی سال ۱۳۵۰ به ایران بازگشت و در حوزه علمیه قم زیر نظر آیت‌الله اصفهانی، آیت‌الله گلپایگانی، مرعشی نجفی و وحید خراسانی، اصول فقه، تفسیر و کلام را فراگرفت.

این نویسنده و پژوهشگر فقید سال‌های پیش از پیروزی انقلاب اسلامی در زادگاهش، مبارزاتی علیه رژیم پهلوی داشته و چندین بار توسط ساواک دستگیر شد. وی بعد از انقلاب به کار تدریس در دانشگاه و تربیت معلم مشغول شد و در کنار تدریس به کار تحقیق و پژوهش پرداخت و آثار زیادی را تألیف کرد. بنیاد دایرةالمعارف اسلامی، دایرةالمعارف بزرگ اسلامی، دایرةالمعارف تشیع، کتابخانه آیت‌الله مرعشی نجفی، مرکز دایرةالمعارف اسلام ترکیه، دایرةالمعارف فلسطین، دایرةالمعارف ادب فارسی، مرکز دارالحدیث، مرکز دایرةالمعارف امام خمینی(ره) و مرکز ترجمه قرآن از مراکزی هستند که زنده‌یاد رفیعی در امور پژوهشی با آنها همکاری داشته‌ است.

تاریخ و جغرافیا و رجال علمی و ادبی علامرودشت، تاریخچه پیدایش مطبوعات فارسی، پیروزی قدس، نظام سیاسی اسلام، تاریخ‌مندی سوسیالیسم و نقدی بر مارکسیسم، شکست پیلداران، زندگینامه مؤذنان در تاریخ اسلام و شهاب شریعت از آثار منتشر شده زنده‌یاد رفیعی‌علامرودشتی و کتاب‌های زندگینامه سیدمرتضی علم‌الهدی معروف به شریف مرتضی، رجال و بزرگان سیراف، رجال و بزرگان فال، زندگینامه مفصل حضرت آیت‌الله العظمی مرعشی نجفی (ره) از آثار چاپ نشده این نویسنده فقید است.

نیما حضرتی مترجم آثار کلاسیک و سخت‌خوان نویسندگان برجسته ای از جمله آگاتاکریستی و جوزف کنراد ۲۸ شهریور بر اثر ایست قلبی درگذشت.

حضرتی متولد فروردین سال ۱۳۶۴ بود و روی ترجمه آثار سخت‌خوان که زمان زیادی برای ترجمه نیاز دارد، تمرکز داشت.

او ترجمه آثار حلقه: کمدی در سه پرده، قصه های آشوب، آقای کوئین مرموز، آواز قو، شبح مرگ بر فراز نیل، اما و جین آستین و بسیاری دیگر را در سابقه خود داشت.

محمد محمدعلی داستان‌نویس کشور ۲۴ شهریور به وقت ایران در ۷۵ سالگی در کانادا درگذشت.

محمدعلی هفتم اردیبهشت ۱۳۲۷ در خیابان مولوی تهران به دنیا آمد. نخستین کتابش را که مجموعه داستانی با نام «درهٔ هندآباد گرگ داره» بود در ۱۳۵۴ منتشر کرد و در آن به شیوه‌ای واقع‌گرایانه به زندگی فقرزده روستاییان پرداخت. محمدعلی یکی از اعضا و شرکت‌کنندگان جلسات داستان‌خوانی و داستان‌نویسی پنج‌شنبه‌ها با نظارت هوشنگ گلشیری بود. از سال ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۱ سردبیری فصلنامه‌ای به نام برج را به عهده داشت و پس از آن نیز کم و بیش با مطبوعات از جمله مجله‌های دنیای سخن و آدینه همکاری می‌کرد و سه ویژه‌نامه شعر و داستان مجله آدینه به سردبیری او منتشر شد. در سال ۱۳۶۴ به همراه جواد مجابی، محمد مختاری و حمیدرضا رحیمی جلسه شاعران سه شنبه را تشکیل داد.

از مهم‌ترین آثار او رمان «برهنه در باد» است که جایزه داستان‌نویسی «یلدا» را نیز از آن خود ساخت؛ اثری که همچنین در میان نامزدهای نهایی جایزه منتقدان و نویسندان مطبوعات بود.

از آثار این نویسنده به این عنوان‌ها می‌توان اشاره کرد: مجموعه‌ داستان‌های «بازنشستگی و داستان‌های دیگر» (۱۳۶۶)، «چشم دوم» (۱۳۷۳) و «دریغ از روبه‌رو» (۱۳۷۸) و رمان‌های «رعد و برق بی‌باران» (۱۳۷۰)، «نقش پنهان» (۱۳۷۰)، «باورهای خیس یک مرده» (۱۳۷۶)، «برهنه در باد» (۱۳۷۹، برنده‌ تندیس یلدا در سال ۱۳۸۰)، «قصه‌ تهمینه» (۱۳۸۲)، «آدم و حوا» (۱۳۸۳)، «جمشید و جمک» (۱۳۸۳)، «مشی و مشیانه» و «جهان زندگان».

حاج حبیب صحاف پس از عمری مجاهدت در راه قرآن ۲۲ شهریور در ۸۳ سالگی دعوت حق را لبیک گفت.

این قاری و استاد قرآن کریم متولد ۱۳۱۹ شهر کاظمین است. پدرش متولد تبریز و مادرش نوه آیت الله نائینی بود. او با تشویق خانواده خصوصاً مادر که حافظ کل قرآن بود آموختن قرآن را آغاز کرد و در جوانی از محضر اساتید صاحب نام جهان اسلام از جمله عبدالباسط و مصطفی اسماعیل تلمذ کرد.

این استاد فقید سال های عمرش را صرف آموزش جوانان کرد و شاگردان زیادی از محضر او آموختند و پله های ترقی را طی کردند.

حسین هاشمی، نویسنده پیشکسوت طنز رادیو ۳۰ آبان، بر اثر بیماری دارفانی را وداع گفت.

هاشمی از هفته نامه قدیمی و اثرگذار توفیق فعالیت طنزپردازی را آغاز کرد و خیلی زود در حلقه نامداران و بزرگان محفل توفیق جای گرفت. او در کنار استادانی چون محمد پورثانی، محمد حاجی حسینی، حسامی محولاتی، محمد خرمشاهی، حسین مدنی و... جایگاه ویژه ای یافت و در ستون معروف انگولک به جراید با تخلص بوتنوری اخبار داغ روز را به طنز می نوشت.

استاد باقر خلیلی نویسنده و ویراستار پیشکسوت رادیو فرهنگ، ۱۱ دی ماه به علت بیماری دار فانی را وداع گفت.

خلیلی متولد ۱۳۲۶ شهر ساوه، از سال ۱۳۷۲ وارد رادیو شد و از زمان تاسیس شبکه رادیویی فرهنگ به صورت مستمر با این شبکه رادیویی در حوزه نویسندگی و ویراستاری همکاری می‌کرد.

زنده یاد خلیلی برادر خانم امام موسی صدر عضو تیم برنامه ساز و اتاق فکر برنامه «هنرنامه» رادیو فرهنگ و گوینده برنامه «الا یا ایها الساقی» بود که در بیش از یکصد و ۱۳ قسمت تهیه و از رادیو فرهنگ پخش شد.

او در سال ۱۳۲۲ در تهران متولد شد و سومین فرزند یک خانواده ۶ نفری بود. بعد از این که دوران دبستان و دبیرستان را گذراند، در سال ۱۳۴۱ در نیروی هوایی استخدام شد و چون استعداد نسبتاً خوبی داشت یک سال پس از آن برای گذراندن دوره فنی به آمریکا فرستاده شد. در سال ۱۳۵۵ برای بار دوم اعزام شد و دوره تکمیلی الکترونیک را گذراند. در مدت سه سالی که طی دو نوبت در خارج از کشور تحصیل کرد، دوره‌های مختلف آموزشی و مشاوره را هم گذراند. در طول خدمت بیشتر به آموزش زبان و الکترونیک مشغول بود و در سال ۱۳۷۲ با درجه سرهنگی بازنشسته شد.

فاطمه کریمی کارشناسی ارشد باستان‌شناسی و عضو شورای عالی علمی دایرة‌المعارف بزرگ اسلامی از ۱۳۹۰ تاکنون ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۲ درگذشت.

کریمی متولد سال ۱۳۲۴ در تهران بود. او علاوه بر فعالیت در مرکز دایرة‌المعارف بزرگ اسلامی، عضو هیات‌های باستان‌شناسی سازمان میراث فرهنگی ایران، سرپرست کاوش علمی در دژ حسن صباح الموت (در سال ۱۳۷۸ش)، سرپرست هیات کاوش در قلعۀ باستانی بندر هرمز (در سال ۱۳۷۴ش) و مدیر بخش هنر و معماری دایرة‌المعارف بزرگ اسلامی بود.

از او چنیدن تالیف مانند مقدمه‌ای بر هنر کاشیگری ایران، هنر سفالگری دوره اسلامی ایران و گلستان خیال به جا مانده است. کریمی همچنین مولف مقاله‌های مقدمه‌ای بر شناخت رباط در ایران، کاوش کنگاور و کارنامه علمی باستان‌شناسی ایران بود.

بتول فیروزان نویسنده، مترجم و نوه امام موسی صدر ۱۱ فروردین در ۳۵ سالگی دارفانی را وداع گفت.

بتول فیروزان متولد ۱۳۶۷ دانش‌آموخته مطالعات روانکاوی نظری از دانشگاه UCL لندن بود و مقالات متعددی از جمله زمینه‌های روانی شکل‌گیری و رشد گروه‌های همچون داعش را در جهان اسلام نگاشته بود.

وی همچنین از مترجمان مجموعه‌ «بچه‌های اطراف جهان» در نشر اطراف بود که ترجمه «پسری که با برگ موز فوتبال راه انداخت» نوشته کیتی اسمیت میلوِی از آثار زنده‌یاد فیروزان است.

ترجمه «نقطه می‌خواست فرار کند» که از آثار هشام مطر بود، از دیگر آثار این مترجم فقید است.

بتول فیروزان فرزند مهدی فیروزان نویسنده، موسس و مدیرعامل شهرکتاب، حورا صدر و نوه امام موسی صدر بود.







نقد پست مدرنیستی رمان «پستی» نوشته محمدرضا کاتب
































یادبودی برای شمس آقاجانی












یادبودی برای شمس آقاجانی

مراسم یادبود شمس آقاجانی، شاعر و منتقد فقید ادبی برگزار می‌شود.

به گزارش ایسنا، این مراسم با عنوان «به یاد شمس» روز جمعه، ۱۹ آبان‌ماه از ساعت ۱۵ در کتابفروشی فرهنگان قریب واقع در انتهای بلوار کشاورز، نبش خیابان دکتر قریب برپا می‌شود.

علی باباچاهی، مظفر رویایی، فرزین هومانفر، فرخنده حاجی‌زاده، عباس حبیبی بدرآبادی، علیرضا بهنام، علی قنبری، مظاهر شهامت و فرزانه قوانی از حاضران در این مراسم خواهند بود.

شمس آقاجانی متولد سال ۱۳۴۷، شاعر و منتقد ادبی و از شاگردان کارگاه رضا براهنی در دهه ۷۰ بود که ۱۷ شهریورماه از دنیا رفت.

«سخن رمز دهان»، «مخاطب اجباری»، «درس‌های ادبی»، «چرا آخرین درنا بازمی‌گردد»، «راوی دوم شخص» و «گزارش ناگزیری» از آثار این شاعر و منتقد ادبی است.











محمد کلباسی نویسنده پیشکسوت درگذشت









محمد کلباسی نویسنده داستان های کوتاه، درگذشت















محمد کلباسی سال ۱۳۲۲ در اصفهان زاده شده و کارشناس ارشد ادبیات تطبیقی از دانشگاه تهران بود. او که نگارش داستان کوتاه را از دهه ۴۰ آغاز کرد در دهه‌های ۴۰ و ۵۰ عضو جُنگ ادبی اصفهان بوده و با مجلات ادبی مختلفی همکاری داشت.

کلباسی که یکی از اعضای هسته اصلی جنگ اصفهان به شمار می‌رفت، همراه با هوشنگ گلشیری و ابوالحسن نجفی از مؤسسان جریان داستان‌نویسیِ جنگ اصفهان بود و ابتدا نیز با انتشار داستان‌های کوتاهش در این مجله و همچنین سایر مجلات ادبی اصفهان اصفهان شناخته شد.

از شادروان محمد کلباسی تنها یک مجموعه به نام «سرباز کوچک» در پیش از انقلاب منتشر شد و مجموعه داستان‌های «صورت ببر» و «نوروز آقای اسدی» نیز از دیگر آثار او در بعد از انقلاب است. همچنین ترجمه کتاب «ادبیات و سنت‌های کلاسیک» از دیگر آثار او به‌شمار می‌رود. او مدتی نیز برای تدریس و زندگی به استرالیا رفت.

مجموعه داستان «او» نیز سال ۱۳۹۶ توسط نشر چشمه منتشر و راهی بازار نشر شد که آخرین اثر زنده‌یاد محمد کلباسی است که ۱۰ داستان کوتاه از این نویسنده به نام‌های «شولای خاک»، «ماهنامه‌ی دقایق»، «ایستگاه پایانی»، «او»، «نوروز آقای اسدی»، «خون طاووس»، «بعد از ظهر آقای کمالی»، «در سایه سار غروب»، «رجل مشروطه» و «دلالان هزارپا» را در بر می‌گیرد که در فاصله‌های زمانی زیادی نوشته شده‌اند.

مجموعه داستان‌ «او» سیری در تاریخ معاصر ایران است و راویان داستان‌ها، راویانی آشنا با اندوهی مانوس و ملموس هستند. کلباسی در «او» شکلی از نگارش اتوبیگرافیک با چاشنی جعل و تخیل را تجربه کرده است که به این داستان‌ها پویایی مشخصی بخشیده است. «او» روایت‌هایی است از زمانی نه چندان دور که دارد فراموش می‌شود. محمد کلباسی در «او» گویی سینیِ بزرگی برابرمان گرفته است و خاطراتی آکنده از اندوه تعارف‌مان می‌کند. خاطراتی سرشار از بن‌مایه‌هایی تنهایی و انزوا که گاه برای مخاطب آشنا به نظر می‌آید.

از سوی دیگر خرده‌روایت‌هایی که کلباسی در این کتاب از مرگ برای ما روایت می‌کند، خط ارتباطی دیگری است با حافظه تاریخی مخاطب، چرا که در بسیاری از این موارد داستان‌های کلباسی یادواره‌ای از شخصیت‌های بنام ادب معاصر است.







جمعی از نویسندگان، شاعران وسینما گران وپژوهشگران در ارتباط با کشتار مسلمانان مظلوم غزّه در فلسطین بیانیۀ صادر کردند.










به عشق کودکان فلسطینی می‌نویسم


جمعی از نویسندگان، سینما گران وشاعران وپژوهشگران در ارتباط با کشتار مسلمانان مظلوم غزّه در فلسطین بیانیۀ صادر ...... ادامه مطلب






























روایت پلیس از دقایق آخر در خانه داریوش مهرجویی/ تاکنون گزارشی از سرقت اعلام  نشده است - ایسنا









مراسم رسمی بدرقه پیکر داریوش مهرجویی و همسرش وحیده محمدی‌فر راس ساعت۱۰ صبح با اجرای بهرام رادان (بازیگر) برپا شد که از مردم خواست به احترام پیکر این دو هنرمند به پا خیزند.

به گزارش ایسنا، قبل از آغاز مراسم تشییع پیکر داریوش مهرجویی و همسرش وحیده محمدی‌فر که صبح پاییزی ۲۶ مهر ماه برگزار شد ، جمعی از مردم علاقه‌مند و هنرمندان با حضور در محوطه پهنه رودکی تالار وحدت آماده وداع شدند .

احمدرضا درویش، محمدمهدی عسگرپور، شهاب حسینی، پارسا پیروزفر، فرهاد مجیدی، داریوش فرهنگ، رضا درمیشیان، رامبد جوان، مهران مدیری، حامد بهداد، نوید محمدزاده، بهنوش طباطبایی، سیامک انصاری، امین حیایی، محمدرضا گلزار، مسعود کرامتی، امیر جدیدی، امیر آقایی، مصطفی کیایی، امیر جعفری، محمدعلی نجفی، علی مصفا، جعفر پناهی، هادی حجازی‌فر، محمد رسول اف، همایون ارشادی، حسن پورشیرازی، غزل شاکری، دانش اقباشاوی، محسن امیریوسفی، محمد خزاعی رییس سازمان سینمایی، حبیب ایل‌بیگی معاون اداره نظارت و ارزشیابی سازمان سینمایی، مسعود کیمیایی، بهمن فرمان‌آرا، غلامرضا موسوی، بهزاد فراهانی، سیروس الوند، بهرام رادان، حبیب دهقان‌نسب، مازیار میری، هانیه توسلی، محمدرضا دلپاک، مهرداد صدیقیان، مهوش وقاری، ژاله صامتی، ابوالحسن داودی، مرتضی شایسته، همایون اسعدیان، سیما تیرانداز، محسن کیایی، سیف الله صمدیان، مسعود اطیابی، گوهر خیراندیش، گلاب آدینه، پژمان بازغی، سیاوش خیرابی، سپیده خداوردی، مانی حقیقی، فرهاد اصلانی، کوروش نریمانی، فرامرز قریبیان، فرهاد آئیش ، افشین هاشمی، پردیس احمدیه، مجید توکلی، سامان مقدم، سام قریبیان، ایرج راد، اصغر همت، جمال ساداتیان، فرزاد حسنی و.... از جمله هنرمندان و مسئولان حاضر بودند.




























/گزارش كامل/
جايزه‌ي يلدا به محمدرضا كاتب اهدا شد
مسعود كيميايي از داريوش مهرجويي تقدير كردvمحمدرضا كاتب برنده‌ي تنديس بهترين آفرينش داستاني/سامان اقوامي








نقد پست مدرنیستی رمان «پستی» نوشته محمدرضا کاتب









کتاب پستی;





نویسنده:

فقیهه دهقان ، رضا صادقی شهپر*










چکیده:

در سال های اخیر استفاده از شگردها و مولفه های داستان های پسامدرن یکی از چالش های مهم داستان نویسان ایرانی بوده است. در پژوهش حاضر رمان «پستی» اثر «محمدرضا کاتب» به روش توصیفی-تحلیلی از منظر پست مدرنیسم بررسی شده است و می خواهد به این پرسش ها پاسخ دهد که پست مدرنیسم در رمان «پستی» چگونه و با استفاده از چه مولفه هایی نمود یافته است؟ آیا می شود این رمان را یک رمان پسامدرن به شمار آورد؟ نتایج حاصل از بررسی نشان می دهد که بی طرحی و بی قصگی، عدم انسجام و ترتیب روایی، عدم قطعیت، شخصیت پردازی، تعدد روایت، جریان سیال ذهن، سیال بودن زمان و مکان، تناقض، پایان نداشتن داستان و آمیختگی سبک نگارش از شگردهای روایی پسامدرنیستی رمان «پستی» است. با توجه به ویژگی های پسامدرن بازتاب یافته در رمان پستی، می توان آن را پسامدرن قلمداد کرد.

کلیدواژگان:

پستمدرنیسم ، رمان «پستی» ، محمدرضا کاتب ، شگردهای روایی پسامدرن

زبان:

فارسی

انتشار در:

فصلنامه پژوهش های نقد ادبی و سبک شناسی، پیاپی 45 (پاییز 1400)

صفحات:

91 -108

لینک کوتاه:

v

novel "Pasti" by "Mohammad Reza Kateb"

Author(s):

Faghiheh Deghan , Reza Sadeghi Shahpar *

Message:

Article Type:

Research/Original Article

Abstract:

In recent years, the use of techniques and components of postmodern fiction has been one of the most important challenges for Iranian storytellers. In the present study, the novel "Postal" by "Mohammad Reza Kateb" has been studied descriptively-analytically from the perspective of postmodernism. The narratives of the novel are the biographies of the characters in different forms and times. The contradiction throughout the novel stems in part from this point. Irregularity, incoherence and order of narrative, uncertainty, characterization, multiplicity of narrative, fluid flow of mind, fluidity of time and place, contradiction, endless story and fusion of writing style are some of the postmodernist components of the novel. Is postal. Given the postmodern features reflected in the postal novel, it can be considered postmodern.

Keywords:

Postmodernism , the novel Pasti , Mohammad Reza Kateb , Postmodern NarrativeTechniques

Language:

Persian

Published:

فصلنامه پژوهش های نقد ادبی و سبک شناسی, Volume:12 Issue: 45, 2022











فهرست بهترین رمان دهه90










به انتخاب ابراهیم دمشناس
بدون ترتیب
۱.سنگ و سایه/محمدرضا صفدری/نشر ققنوس
۲. بالزن‌ها/محمدرضا کاتب/نشر ققنوس
۳.عقرب کشی/شهریار مندنی‌پور/نشر مهری
۴.سوگواری برای شوالیه‌ها/مرتضی کربلایی‌لو/نشرققنوس
۵. تهرانی‌ها/امیرحسین خورشیدفر/نشر مرکز
۶. آقارضا وصله‌کار/مهیار رشیدیان/نشر نیلوفر
۷.دوار/میثم علیپور/نشر مهری
۸ .سگ خارجی/سمیرا رشیدپور/نشر ققنوس
۹.برگ هیچ درختی/صمد طاهری/نشر نیماژ
۱۰. بحر و نهر /منیرالدین بیروتی/نشر نیلوفر

منبع - دکه

——
#دکه
#رمان_ایرانی
#ابراهیم_دمشناس






















جنگ در جهان ادبیات هنوز زنبورک می زند









شبنم کهن چی








«بعد عملیات کربلای 5، یک تریلی 18 چرخ، 420 شهید آورد سپنتای اهواز. سردخونه اش خراب شده بود. آب و خون از زیر تریلی می ریخت زمین. سرباز که در انبار تریلی رو باز کرد، دو نفر از بوی جسدا به استفراغ افتادن. چند نفر غیرگنابادی همراهمون بودن. یکی شمالی بود، یکی مشهدی. به سرباز گفتم برو شهر، نوشابه و بیسکوییت بگیر که اینا رو راضی کنیم شهیدا رو خالی کنن. تعدادمون کم بود، 70 نفر، نمی تونستیم 420 شهید رو خالی کنیم. 40 کیلومتر تا شهر راه بود. سرباز رفت یک ماشین نوشابه و بیسکوییت آورد، نفری دو تا بیسکوییت و نوشابه دادم که راضی بشن کار کنن. همه شهیدا جوون بودن، ده تا ده تا می ذاشتیمشون پایین. شیمیایی شده بودن. همه به هم چسبیده بودن. از گرما خیس شده بودن و پوسیده بودن. وقتی می خواستیم پیاده شون کنیم، دستش رو می گرفتی کنده می شد، پاشو می گرفتی کنده می شد. عین گوشت که پخته باشه... ما هیچ وقت خط نرفتیم. ما فقط برای جنازه ها می رفتیم. ما هیچ وقت اسلحه دست نگرفتیم.»

این پاراگراف بلند و نفس گیر، بخشی از گزارش بنفشه سام گیس است درباره مردانی که در سال های دفاع مقدس مسوول انتقال پیکر شهدا بودند (معراجی ها). گزارشی که درست اول مهر ماه سال 97 در روزنامه اعتماد منتشر شد: پنج سال پیش. 170 کلمه ای که یک لحظه از هشت سال جنگ است، هشت سال آوار، حجله، موشک، بمباران، هشت سال سیاه پوشیدن و دوری، جوانمرگی، بی پدری، بی مادری، بی فرزندی، گمشده های تا ابد، دست و پای جا مانده، چشم های تاریک، روان متلاطم، تاول، بوی بادام تلخ، خس خس سینه، مرگ و مرگ و مرگ. از این لحظه می توان داستان ها نوشت، از این لحظه و هشت سال جنگ و سال ها جنگ زدگی. ما که آن سال ها را زیستیم، ما که همه سال های بعد جنگ شاهد بیرون کشیدن بقایای پیکر سربازها از زیر خاک های جزیره مجنون، شلمچه، تنگه چزابه و... بودیم و شاهد سنگ هایی بودیم که به جای نام بر آنها «شهید گمنام» نوشته شد، ما همه جنگ زده ایم. در این خاک، جنگ، رنج مشترک ماست. شاید به همین دلیل است که «ادبیات جنگ» در ایران طی این سال ها شاهد آثاری متنوع بوده. به مناسبت چهل وسومین سالروز آغاز جنگ، برخی آثار داستانی با مضمون جنگ را مرور کردیم.

جهان پر غبار

کوروش اسدی 16 سال داشت که به خاطر جنگ، همراه خانواده اش از آبادان به تهران مهاجرت کرد. سال ها بعد که داستان نویس شد درباره تاثیر جنگ بر روح و جانش در گفت وگویی گفت: «این یک پرتاب آنی به دنیای دیگری است که هیچ شناختی از آن نداری و کسی هم آنجا منتظر تو نیست. به نظرم جنگ، ترک وطن و آن نابود شدن خیلی تاثیرگذار است... تو باید فکر کنی به یک یادداشتی که در کشو گذاشته ای و الان زیر خاک است تا معنی این حرف را متوجه شوی. یعنی بخشی از وجودت از دست رفته و زیر خاک است.»

این حال اسدی را می توان در فضاهای تیره و تاری که از جنوب جنگ زده در داستان هایش ساخته، دید. مجموعه داستان کوتاه «پوکه باز» ازجمله برجسته ترین داستان های کوتاه اسدی در حال و هوای جنگ و تاثیری که بر زندگی مردم در دهه شصت گذاشت را در خود جای داده است؛ رنج سربازی که در آسایشگاه زندگی می کند، استیصال خانواده ای زیر بمباران، انتظار مادران و همسران، عشق ها و زندگی های نیمه تمام، بی خوابی های طولانی و مردی که با پوله امرار معاش می کند. این کتاب سال 1378، برنده جایزه نویسندگان و منتقدان مطبوعات شد.

کوروش اسدی، تابستان سال 96 از دنیا رفت.

نویسنده جنگ، نویسنده زندگی

فرهاد حسن زاده، نویسنده ای آبادانی که سال هاست با لهجه گرم جنوبی اش برای نوجوانان و بزرگسالان می نویسد. هرچند او داستان های خواندنی درباره جنگ نوشته اما خودش می گوید: «من از زندگی می نویسم و جنگ هم بخشی از زندگی ما بوده است. از جمله آثار او در حوزه ادبیات جنگ می توان به رمان «مهمان مهتاب» اشاره کرد که داستان زندگی دو برادر در زمان جنگ است. رمان «هستی» داستانی رئالیستی درباره زندگی دختری در آستانه جنگ است. رمان «حیاط خلوت» فرهاد حسن زاده را می توان یکی از بهترین رمان های فارسی درباره بازماندگان و دوره پس از جنگ ایران و عراق دانست. این رمان نامزد جایزه گلشیری، تقدیرشده در جایزه مهرگان، نامزد جایزه زرین قلم و کتاب سال ایران شد. «حیاط خلوت» درباره زندگی چند نوجوان آبادانی است که با آغاز جنگ هر کدام به گوشه ای مهاجرت می کنند اما بعد از 12 سال با انتشار یک آگهی که عکس «آشور» را به عنوان گمشده و دچار اختلال حواس معرفی می کند، دوستان دور هم جمع می شوند.

فرهاد حسن زاده اکنون 61 سال دارد و هنوز می نویسد.

به روایت یک عراقی

یکی از آثار مطرح ادبیات جنگ، داستانی است که داوود غفارزادگان از زبان یک سرباز عراقی روایت کرده است؛ منظری متفاوت: «فال خون». یک سرباز عراقی همراه با ارشد خود برای دیدبانی و شناسایی اجساد به ارتفاعات غرب ایران به نام «هور» اعزام می شود. در تمام طول روایت، سرد است و برف می بارد و مرگ زنده ترین چیزی است که می توان یافت. هیچ کس از چنگال مرگ رها نمی شود. تصاویری که غفارزادگان در این داستان ساخته از ذهن خواننده پاک نخواهد شد: «اولین بار بود که دستش به جنازه ای خیس و لزج می خورد. تا آن لحظه که از گرما کلافه بود، ناگهان سرمای چندش آوری استخوان هایش را لرزاند و بویی شنید که تا آن وقت به دماغش نخورده بود؛ بویی که فکر را سیاه و دهان را پر از زردآب تلخ می کرد. با حرکت دادن اولین جنازه، چند موش درشت، شناکنان رفتند میان نی ها. و از آن به بعد، کابوس موش ها شروع شد؛ موش هایی که گوشت آدم را با ولع می خوردند و هرروز پروارتر می شدند...».

غفارزادگان متولد سال 1338 است.

وقتی دود جنگ دیده می شود

قاضی ربیحاوی 24 سال داشت که جنگ آغاز شد. این نویسنده آثار درخشان و ماندگاری با موضوع جنگ دارد. در اولین روزهای آغاز جنگ داستانی نوشت به نام «وقتی که دود جنگ بر آسمان دهکده دیده شد»؛ روایت جست وجوی یک پسربچه 13 ساله در میان آشوب جنگ، پسربچه ای که به دنبال برادرش می گردد. این کتاب مورد توجه «شورای کتاب کودک» قرار گرفت و به عنوان کتاب برگزیده سال 60 انتخاب شد. پس از آن ربیحاوی داستان کوتاه «توی دشت بین راه» را نوشت که روایت گریختن مردم فقیر مرزنشین از آتش جنگ بود. یکسال بعد مجموعه داستان «خاطرات یک سرباز» از این نویسنده منتشر شد. مجموعه پنج داستان پیوسته که در جبهه های جنگ جنوب می گذرد و از زبان یک سرباز کم سواد و کاملا بی طرف بیان می شود. مجموعه ای که حواشی سوءتفاهم آمیز و دردسرهایی برای نویسنده اش به همراه داشت.

یکی از درخشان ترین داستان های کوتاه او، داستان «حفره» است که اولین بار در مجموعه «هشت داستان» منتشر شد. شاید بتوان گفت ما در این داستان با موقعیت قاسم روبرو هستیم؛ در جامعه ای جنگ زده، در عشق، در رفاقت، در کودکی،... و در مرگ. قاسمی که می گوید: «و من به تو فکر می کردم زری وقتی که او به رویم خاک پاشید. اولین مشت خاک که بر سینه ام ریخته شد فواره خون فروکش کرد. خاک قاطی خون شد و روی خون را پوشاند و من لباسم به رنگ خاک بود.»

بی شک قاضی ربیحاوی از نویسندگان توانایی است که از منظری متفاوت، تاثیر جنگ بر زندگی را روایت کرده است.

هنوز الفی نمرده

اصغر عبداللهی سال 1334 در آبادان به دنیا آمد و سال 1399 از دنیا رفت. اولین داستان بلندی که نوشت، «آفتاب در سیاهی جنگ گم شد» بود که سال 60 منتشر شد؛ یکسال بعد از آغاز جنگ. داستانی که برای نوجوانان نوشته شد؛ روایتی از آوارگان و قربانیان جنگ بود. این تنها اثر عبداللهی نبود که مضمون جنگ و اثرات آن را داشت. از او داستان های درخشانی مانند «نگهبان مردگان»، «گربه گمشده» و «یک خانم متشخص» نیز منتشر شده و «اتاق پر غبار» او یکی از مشهورترین داستان های کوتاهش است؛ داستانی درباره احتضار پیرمرد یهودی کتابفروشی الفی در آبادان روزهای جنگ. الفی هفتادساله در اتاق کوچک نیمه تاریکی که شمعی بدون سوختن و لرزیدن شعله آن را روشن می کند در بستر مرگ است و می گوید: «جهان را فراموش نمی کنم، مگر آنکه خاخام چشم هایم را ببندد.»

با اینکه عبداللهی مبتلا به سرطان بود و چند سالی رنج بیماری را به دوش می کشید اما تا آخرین لحظات دست از نوشتن برنداشت. آخرین مجموعه داستانش «هاملت در نم نم باران» همان سالی منتشر شد که او درگذشت.

راوی زخم

احمد غلامی روزنامه نگار و نویسنده است و دوران کودکی را در سفر به روستاها و شهرها و دوران جوانی اش را در جنگ گذرانده است. شاید به همین دلیل است که خیلی از آثارش درباره جنگ است. از جمله این آثار می توان به مجموعه داستان «همه زندگی» اشاره کرد. داستان «تو می گی من اونو کشتم؟» یکی از داستان های بیشتر خوانده شده غلامی است. داستان مردی که به خاطر ترس از کشتن دشمن از عملیات فرار کرده اما حادثه ای او را مجبور به بازگشت می کند و او مامور دفن جنازه های دشمن می شود. کتاب «کفش های شیطان را نپوش» غلامی نیز دو داستان بلند و یک داستان کوتاه درباره فضای ملتهب بعد از جنگ است. غلامی را می توان یکی از نویسنده های پرکار ادبیات جنگ دانست.

اینجا مجنون است، به گوشم

حسن بنی عامری «گنجشک ها بهشت را می فهمند» را نوشت؛ اثری متفاوت در حوزه ادبیات جنگ. در این داستان نشانه هایی از خود نویسنده، آدم های معمولی و فرماندهان جنگ از جمله مصطفی چمران دیده می شود. بنی عامری در این رمان یک ماجرا را از دو منظر روایت کرده است: حریف تشنگی غواص و راه رفتن روی آب. از ویژگی های این رمان می توان به زبان داستان اشاره کرد که با اصطلاحات عامیانه و محلی، اسامی ابزارآلات جنگی و کنایه و ضرب المثل آمیخته است. بنی عامری در این داستان اصل وجود جنگ را زیر سوال می برد و صلح خواهی را امری پسندیده معرفی می کند: «خبرنگاری که رفت خبرنگار جنگی شد تا تمام جنگ های دنیا را زیر سوال ببرد، به مردم بگوید: تف به هر چی جنگ و خونریزی است...»

این نویسنده که چند سالی است منزوی شده اولین اثر داستانی اش را سال 74 با موضوع زندگی و شهادت سیدحمید میرافضلی که همرزم شهید همت بود نوشت: اینجا مجنون است، به گوشم.

قطار هولناک جنگ

از این قطار خون می چکد؛ حسین مرتضاییان آبکنار خودش به چشم دیده بود که خون از پله ها بالا آمد و نام رمانی را که سال 85 منتشر شد، گذاشت «عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک یا از این قطار خون می چکه قربان!» این رمان 19 فصلی روایت متفاوتی از جنگ ایران و عراق است که برنده جایزه گلشیری، جایزه مهرگان ادب و جایزه ادبی و متفاوت ترین رمان سال شد و پس از سه بار تجدید چاپ اجازه تجدید چاپ نیافت. «عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک...» درباره ناکامی ایران در نبرد دوم فاو در سال 1367 و بمباران شیمیایی مواضع و سنگرهای نظامیان ایران توسط نیروهای نظامی عراق از دید سرباز وظیفه ای به نام «مرتضی هدایتی» است. این نبرد در نهایت به یکی از خون بارترین نبردهای جنگ هشت ساله بدل شد و مقدمات پذیرش قطعنامه 598 را ایجاد کرد. حسین مرتضاییان آبکنار خود در جنگ به عنوان سرباز وظیفه حضور داشته و از نزدیک شاهد این رویدادها بوده است. او در مقدمه کتاب می نویسد: «تمام صحنه های این رمان واقعی است.»

در جایی از این داستان می خوانید: «یکی از دژبان ها چنگک بزرگی دستش بود و هر جا که کپه ای خاک می دید، یا بوته ای که پرپشت بود، چنگک را فرو می کرد و درمی آورد. فرو می کرد و درمی آورد. فرو می کرد و گاهی سربازی نعره می زد: «آی!» و دژبان چنگک را با زور بالا می برد و سرباز را که توی هوا دست و پا می زد، می انداخت توی کامیون. از داخل کامیون صدای ناله می آمد و صدای قرچ قرچ استخوان های شکسته.»

زل زدن به تاریکی بعد از جنگ

محمدرضا کاتب، ذهن جنگ زده ای دارد. در دو رمان پستی و وقت تقصیر، صحنه ای از جنگ نداریم اما روابط انسان ها و عواطف شان درگیر اثرات جنگ است. محمدرضا کاتب راوی زخمی است که پس از جنگ بر روان جامعه نشسته است؛ بازماندگان جنگ، جانبازان، قربانیان، آوارگان. رمان «هیس» یکی از موفق ترین و درخشان ترین آثار کاتب است، با زبانی که به طنز آغشته است. دوشنبه های آبی ماه، یکی دیگر از آثار کاتب در حوزه ادبیات جنگ است که چالش بین فرماندهان جوان و کهنه کار را نشان می دهد.

یکی از رمان های مهم و مطرح کاتب، «آفتاب پرست نازنین» است که جایزه ادبی روزی روزگاری را نیز گرفته. «آفتاب پرست نازنین» داستان زندگی دختری به نام شوکا است که زیر بار سختی ها و دردهای فراوانی قرار گرفته و نمی تواند خود را از بسیاری از مشکلات زندگی برهاند. دختر علت تمام بدبختی ها را مادرش می داند و او را آفتاب پرست می نامد که زندگی در کنار سرهنگی عراقی را به زندگی رنجبار با پدر شوکا ترجیح داده است. به همین دلیل شوکا تنفری از او دارد و هرگز نمی خواهد او را ببخشد؛ مادری که در حال مرگ است و آرزو دارد به دخترش نزدیک شود، ولی دختر مادرش را مقصر مرگ پدرش و در نتیجه تنهایی اش می داند.

جنگ، بستر این داستان است و مضمون آن را شاید بتوان کینه و انتقام دانست. در حقیقت کاتب تلاش کرده ماهیت و تاثیرات نامطلوب جنگ بر ابعاد مختلف زندگی انسان - اجتماعی، اخلاقی و حتی عاطفی- را نشان دهد. در حقیقت او به جای پرداختن مستقیم به موضوع جنگ به تبعات و حاشیه های آن پرداخته است و چه آغازی برای داستانی این چنین بهتر از آغاز در تاریکی است: «چشم که باز کردم همه چیز تاریک و تو هم بود و حتما جایی افتاده بودم روی زمین، چون چیزهایی تاریک از بین تاریکی های بالای سرم می گذشتند. شاید هر کدام از آنها کسی، چیزی یا اتفاقی بودند: بیخود نبود شب ها آن طوری از خواب می پریدم و بی آنکه بخواهم آن همه زل می زدم به روبرویم که تاریکی بود.»

به روایت تاریخ

زمستان 62 یکی از معروف ترین آثار اسماعیل فصیح با مضمون جنگ است. این رمان که برخی آن را بهترین اثر فصیح می دانند، نگاه منتقدی به جنگ دارد. این رمان در دهه 60 اجازه انتشار نیافت و 25 سال بعد در دوران دولت دوم محمد خاتمی منتشر شد. این رمان روایتگر زندگی کارمند بازنشسته ای است که برای پیدا کردن فرزند مفقودالاثر پیشخدمت سابقش به یکی از شهرهای جنوبی می رود، روایتی که از دی ماه سال 62 در کنار رودخانه کارون آغاز می شود. فصیح در این رمان، فضای ملتهب و فشاری روانی حاصل از جنگ بر جامعه را نشان می دهد. داستان های مجموعه «نمادهای دشت مشوش» نیز از دیگر داستان های فصیح است که به جنگ بازمی گردد. هرچند در این داستان ها صحنه ای از جنگ و هیچ رزمنده ای نداریم اما جنگ، شبحی سرگردان در این روایت هاست. نه داستان این مجموعه در دوران جنگ روایت می شود و راوی پریشانی جامعه متاثر از جنگ است. «ثریا در اغما» نیز از دیگر آثار فصیح است که در آن به تاثیر جنگ بر قشر روشنفکر جامعه می پردازد.

از تهران تا زمین سوخته

«زمین سوخته» یکی از مهم ترین و بهترین آثار داستانی حوزه ادبیات جنگ است. این رمان احمد محمود سال 61 منتشر شد. این رمان با جنگ آغاز می شود و احمد محمود در یکی از گفت وگوهایش گفته: «وقتی خبر کشته شدن برادرم را در جنگ شنیدم از تهران راه افتادم، رفتم جنوب. رفتم سوسنگرد، رفتم هویزه. تمام این مناطق را رفتم. تقریبا نزدیک جبهه بودم. وقتی برگشتم، واقعا دلم تلنبار شده بود. دیدم چه مصیبتی را تحمل می کنم. اما مردم چه آرامند. چون تا تهران موشک نخورد، جنگ را حس نکردند. دلم می خواست لااقل مردم مناطق دیگر هم بفهمند که چه اتفاقی افتاده است. همین فکر وادارم کرد که «زمین سوخته» را بنویسم.»

«زمین سوخته» روایت سه ماه اول جنگ است.

نگاهی به دیگر آثار

از جمله دیگر آثاری که در حوزه جنگ نوشته شده اند می توان به باغ تلو نوشته مجید قیصری (درباره بازگشت دختری که در جنگ به اسارت گرفته شده بود و حالا همه می پرسند آیا به او تجاوز شده است؟)، ناگهان سیلاب نوشته مهدی سحابی (درباره موشک باران شهرها)، شب ملخ نوشته جواد مجابی (درباره موشک خوردن گورستان)، محاق نوشته منصور کوشان (درباره تاثیر جنگ بر روشنفکران)، دل دلداگی نوشته شهریار مندنی پور (درباره زلزله و جنگ)، مونس مادر اسفندیار نوشته امیرحسن چهلتن (درباره رنج مادران در جنگ)، شبیر تابستان ندارد نوشته قباد آذرآیین (روایت زندگی شبیر با پس زمینه آثار جنگ)، ایران شهر نوشته محمدحسن شهسواری (رمانی چندجلدی درباره خرمشهر از روزهای نخست جنگ تا سقوط)، سفر به گرای 270 درجه نوشته احمد دهقان (درباره سفر یک نوجوان به نام ناصر به عمق جبهه های جنگ)، هرس نوشته نسیم مرعشی (درباره پیامدهای ویران کننده جنگ بر خانواده)،... و زنبورک نوشته اسماعیل عرب خویی اشاره کرد، داستانی درباره کودکی که لابه لای هیاهو، لابه لای انفجارها، زنبورک می زند... زنبورک اوج می گیرد و زنی بر اثر ترکش گلوله ها مقابل چشمانش تکه تکه می زند. منبع- روزنامه اعتماد





جمعی از نویسندگان،شاعران و سینما گران وپژوهشگران ایران، در ارتباط با کشتار مسلمانان مظلوم غزّه در فلسطین اشغالی بیانیۀ صادر کردند.













ادامه نوشته

محمد محمدعلی.....شمس آقاجانی....ابراهیم گلستان....



























محمد محمدعلی.....
















آثار

مجموعه داستان

- درهٔ هندآباد گرگ داره (۱۳۵۴)

- از ما بهتران (۱۳۵۷) (انتشارات کاروان)

- بازنشستگی و داستان‌های دیگر (۱۳۵۹) (انتشارات کاروان)

- چشم دوم (۱۳۷۳) ((انتشارات ققنوس)

- دریغ از رو به رو (۱۳۷۸) (انتشارات کاروان)

رمان

- رعد و برق بی باران (۱۳۷۰)(نشر مرکز)

- نقش پنهان (۱۳۷۰) (انتشارات کاروان)

- باورهای خیس یک مرده (۱۳۷۶) (علم)

- برهنه در باد (۱۳۷۹) (نشر مرکز)

- قصهٔ تهمینه (۱۳۸۱) (انتشارات افق)

- آدم و حوا (۱۳۸۲) (انتشارات کاروان)

- جمشید و جمک (۱۳۸۳) (انتشارات کاروان)

- مشی و مشیانه (۱۳۸۶) (انتشارات کاروان)

مقالات و آثار دیگر

- جنگ مس (۱۳۶۶)

- سه گفت و گو با احمد شاملو، محمود دولت آبادی، و اخوان ثالث (۱۳۷۲)

- فراخوان فرزانگان (مقاله) (۱۳۷۳)

- پنج سال قبل از ۱۹۸۵ (سفرنامه شوروی - ۱۳۷۸)


سايت نويسنده: http://www.mohammadmohammadali.com






















شمس آقاجانی....







شمس آقاجانی درگذشت

















تو هم می روی از این جا به زیر آسمانِ دیگری از همین رنگ

لب هایت را می بری

و شکل موها و دور شانه ها را دیگر

لذت دستکاری از من دریغ می کنی

پشت این پنجره

من و این کبوترانِ بی توجه

مانده ایم و بی توجهی می کنیم

می روی و دستانت را می بری

چشم ها را، قدم ها و فنجانت را می بری

می مانم همچنان با غیرت !

سرم را به سستی ام گرم می کنم

فقط گاه گاهی به تصورم که می آیی

رنگ صورت زردم را

دستکاری می کنی

و هم زمان با فشارهای عصبی

بر حفظ آرامش دست هایم پافشاری می کنی

سر و وضعم مدتی دوباره به هم ریخته

به رغم علاقه ات به خاک بازی

لباس ها و شست و شوی مرا قبول نداشتی

از همان زمان کودکی،

من به نظارت تو احتیاج دارم

می روی و نگاه هایت را می بری

جای پا و قدم هایت را می بری

بی تاب همان سواحل شنی

نشستم و پایداری می کنم

خاک بازی می کنم

ای وطن که از ساکنانت خالی شدی

من به حمایت تو احتیاج دارم

آب و تابم از دستم رفت

رفته گانم را برگردان !
























ابراهیم گلستان....
















محمود دولت‌آبادی: از ابراهیم گلستان بسیار آموخته‌ام








آثار ابراهیم گلستان

  • ۱۹۴۸ – آذر، ماه آخر پاییز (۷ داستان)
  • ۱۹۵۵ – شکار سایه (۴ داستان)
  • ۱۹۶۷ – جوی و دیوار و تشنه (۱۰ داستان)
  • ۱۹۷۴ – اسرار گنج درهٔ جنّی
  • ۱۹۷۵ – مد و مه (۳ داستان)
  • ۱۹۹۵ – خروس (۱ داستان بلند)
  • نامه به سیمین به همت عباس میلانی
  • مختار در روزگار
  • برخوردها در زمانه برخورد
  • کشتی‌شکسته‌ها (۵ داستان)
  • زندگی خوش و کوتاه فرانسیس مکومبر، نوشتهٔ ارنست همینگوی
  • هاکلبری فین، نوشتهٔ مارک توین
  • دون ژوان در جهنم، نمایشنامه، اثر جورج برنارد شاو)
  • 1336 – از قطره تا دریا
  • 1336 تا 1341 – چشم‌اندازها (آتش، آب و گرما،…)
  • 1337 تا 1340 – یک آتش
  • 1340 – خراب آباد [ما آدمیم]
  • 1337 تا 1341 – موج و مرجان و خارا
  • 1342 – تپه‌های مارلیک
  • 1344 – خرمن و بذر
  • 1344 – گنجینه‌های گوهر
  • ۱۳۴۱ – دریا (بلند داستانی، ناتمام)
  • ۱۳۴۱ – فیلم کوتاه خواستگاری
  • ۱۳۴۴ – خشت و آینه
  • ۱۳۵۳ – اسرار گنج درهٔ جنّی




شاپور جورکش...احمدرضا احمدی ...بهرام مقدادی







شاپور جورکش در خانه ابدی‌اش آرام گرفت









شاپور جورکش در خانه ابدی‌اش آرام گرفت

مراسم تشییع پیکر شاپور جورکش برگزار شد و پیکر او در خانه ابدی‌اش در دارالرحمه شیراز آرام گرفت.

به گزارش ایسنا، مراسم تشییع پیکر و خاکسپاری این شاعر، منتقد ادبی و مترجم امروز (سه‌شنبه، ۱۰ مردادماه) در آرامستان دارالرحمه شیراز با حضور چهره‌هایی همچون ابوتراب خسروی، کوروش کمالی سروستانی، احمد اکبرپور، مهدی فقیه، کیوان نریمانی، شاپور پساوند و خانواده جورکش برگزار شد.

ابوتراب خسروی، نویسنده در این مراسم در سخنانی گفت: شاعر هیچ‌گاه نمی‌میرد بلکه از ساحتی به ساحت دیگر می‌رود؛ شاعر هیچ‌گاه مرگ‌پذیر نیست.

شاپور جورکش در خانه ابدی‌اش آرام گرفت

کیوان نریمانی، شاعر و مترجم نیز درباره پروژه‌ای که با شاپور جورکش درباره شاهنامه داشتند، سخن گفت که ناتمام مانده است و اظهار امیدواری کرد با پیگیری‌ بتوانند تا جایی که کار شده، آن را چاپ کنند.

همچنین مهدی فقیه، بازیگر با اشاره به فعالیت‌های تئاتری جورکش و همکاری‌اش با او در حوزه تئاتر، درباره نقش او در رشد دانش تئاتر بچه‌های شیراز گفت.













احمدرضا احمدی ؛ یه دفعه قرار بگذاریم ، بشینیم آه بکشیم






احمدرضا احمدی






در کمین اندوه هستم
بانو
مرا دریاب
به خانه ببر
گلی را فراموش کرده ام
که بر چهره ام می تابید
زخم های من دهان گشوده اند
همه ی روزگار پر.ازم
اندوه بود
بانو مرا
قطره قطره دریاب
در این خانه
جای سخن نیست
زبا بستم
عمری گذشت


مرا از این خانه
به باغ ببر
سرنوشت من
به بدگمانی
به خوناب دل
خاموشی لب
اشک های من بسته
بر صورت من است
هیچکس یورش دل را
در خانه ندید
بانو
من به خانه آمدم
و دیدم
که عشق چگونه
فرو می ریزد
و قلب در اوج
رها می شود
و بر کف باغچه می ریزد
بانو مرا دریاب
ما شب چراغ نبودیم
ما در شب باختیم



ما را به تاراج برند
بسیار بیداری بود
بسیار خواب بود
روزهای جمعه ابر داشتیم
اما نمی‌توانستیم
بیداری و خواب و ابر جمعه را
زندگی نام بگذاریم
پس خواب را انکار کردیم
پس بیداری را انکار کردیم
روزهای جمعه از خانه بیرون رفتیم
که ابر را نبینیم
چه حاصل
که عمر به پایان بود
و چای در غروب جمعه
روی میز سرد می‌شد.








بهرام مقدادی در گذشت






بهرام مقدادی از دنیا رفت









تحصیلات

کتاب‌های تالیفی

کتاب‌های ترجمه شده

کتاب های غیر از تالیف و ترجمه

مقالات چاپ شده در نشریات بین‌المللی

مقالات چاپ شده در نشریات داخلی

همایش‌های بین‌المللی

  • Bahram Meghdadi . "Postreruolutionary tran Postrevolutionary iranian Novel." دومین کنفرانس اروپایی در زمینه مطالعات ایرانی









    ۵۲ داستان‌نویس به «باغ رمان ایرانی» راه یافتند





    دبیر اجرایی باغ رمان ایرانی اسامی داستان‌نویسانی را که طرح‌های آنها در «باغ رمان ایرانی» برگزیده شده اعلام کرد.

    به گزارش خبرگزاری مهر، تیمور آقامحمدی دبیر اجرایی باغ رمان ایرانی و معاون مرکز آفرینش‌های ادبی حوزه هنری اسامی داستان‌نویسانی را که طرح‌های آنها در «باغ رمان ایرانی» برگزیده شده اعلام کرد.

    اسامی این‌داستان‌نویسان به ترتیب زیر است:

    پریسا قدیری‌حیدری، زهرا بیک‌محمدی، زینب محمدقلی‌زاده، صفورا مردانی، محمد سرابی، ثمین سجادی، سیامک علایی، فاطمه حسنا ادیب‌نیا، ساقی بامداد، مطهره شیرانی، عاطفه جعفری از استان تهران، ژاله معینی، لیلا بهرامی، مولود حسین سوزنگران، شهرزاد قره‌باغی، رضوان کریمی، معصومه قیطاسی، کیانا آرشید از استان البرز، حدیث ناظری، زهرا شنبه‌زاده، سمیه باستین، فائقه حسن‌زاده، مریم بهرنگ‌فر، طیبه حامدی از استان هرمزگان، عباس منتظری‌شاد، سمانه مستقیمی، الهه حسینی‌شعار از استان همدان، طاهره کوهکن، مریم فرجی، ساجده تقی‌زاده از استان فارس، معصومه دین‌محمدی، لیلا دوستی‌فرد، حدیث محمدی از استان زنجان، معصومه جعفرزاده و علی علی بیگی از استان آذربایجان شرقی، راضیه مکاریان، طیبه رفیع‌منزلت از استان اصفهان، سمیه کاتبی، نعیمه ترکمن نیا از خراسان رضوی، خدیجه خانی، مینا خلیل‌زاده از استان اردبیل، معصومه انواری‌اصل، محبوبه حاج‌مرتضایی از استان قم، زهرا انجم‌شجاع، طاهره امینی از استان کرمان، رقیه خلیلی از استان آذربایجان غربی، زهره طالبی‌علی از استان خوزستان، حسین عبدی از استان گلستان، روح‌الله شریفی از استان قزوین، فاطمه ظهیری از استان مرکزی، سروش غلامی از چهارمحال و بختیاری و حسین شکربیگی از استان ایلام، افرادی هستند که طرح‌های آنها در «باغ رمان ایرانی برگزیده شده است. هنرجویان راه‌یافته به این پروژه زیر نظر استادان داستان‌نویسی طی هشت ماه به تولید رمان خواهند پرداخت. استادان این دوره عبارتند از: محمدکاظم مزینانی، کامران پارسی‌نژاد، اکبر صحرایی، راضیه تجار، بهزاد دانشگر، ابراهیم اکبری‌دیزگاه، سارا عرفانی، مهدی کفاش، اسماعیل حاجی‌علیان، محمد علی رکنی، حامد جلالی، علی‌رضا ارسنجانی، سیده عذرا موسوی، مهدی زارع، خسرو عباسی‌خودلان، حمید بابایی، امید شیخ‌باقری، حسین عباس‌نژاد، سید میثم موسویان، محمود مهدوی، وحید حُسنی، سجاد خالقی، داود خدایی و تیمور آقامحمدی.

    هنرجویان «باغ رمان ایرانی» طی این دوره علاوه بر فراگیری مهارت‌های نوشتن به صورت خصوصی از استادان، در اردوهای آموزشی و کارگاه‌های تخصصی متنوع نیز شرکت خواهند کرد.

    در پایان دوره نیز آثار تولید شده پس از تأیید توسط کارشناسان و ارسال به انتشارات سوره مهر، ارزیابی و به چهار رمان برتر جوایز نفیسی اهدا می‌شود.







ادامه نوشته

زایش روایت؛ زدایش پادآرمان شهر/ زیستن با (پاد)آرمان شهر آخرین انار دنیا و وقت تقصیر


















کودکی نیمه تمام





















خبرگزاری آريا - زندگي کيومرث پوراحمد مستند شد

















































زایش روایت؛ زدایش پادآرمان شهر/ زیستن با (پاد)آرمان شهر آخرین انار دنیا و وقت تقصیر









کتاب آخرین انار دنیا اثر بختیار علی












دانلود کتاب وقت تقصیر اثر محمدرضا كاتب‌ - فیدیبو
















محمد راغب










چکیده
هردو رمان پسامدرن آخرین انار دنیا (2002)نوشتۀ بختیار علی، نویسندۀ کرد عراقی، و وقت تقصیر -1383
- اثر محمدرضا کاتب فضایی جلوۀ پادآرمان شهری دارند. ایران آن سال ها در گیرودار گذار از دورۀ خاتمی به احمدی نژاد است و عراق آخرین سال های حاکمیت صدام را از سر می گذراند. برای بررسی وضعیت فراگیر پادآرمان شهری به سراغ روزنه های آرمان شهری شخصیت های اصلی رفتیم و از دریچۀ امکان رهایی از پادآرمان شهر به مطالعۀ رمان ها پرداختیم. شخصیت های تکثیرشده یا ادغام شده در این میانه به خاطر شرایط پیچیدۀ خاورمیانه آرمان شهرهایی دست نیافتنی دارند که به دلیل شیءوارگی ،خصوصی سازی و... امکان وجودی ندارند. افیون ها و پیمان ها بسته به موقعیت، مسیرهای ایدئولوژیک /اتوپیایی ای هستند که شخصیت ها در قالب آن ها پیرنگ سازی می شوند. پیمان های ستودۀ بختیار ،امیدبخش زدایش پادآرمان شهر است و افیون های نکوهیدۀ کاتب، فراهم آورندۀ امکان هم زیستی با آن .
بدین سان اتوپیا ایدئولوژی را آشکار می سازد و ادبیات رهایی بخش با درج ساختار واقعیت در ساختار رمانی، آینده را پیش بینی می کند.
واژه‌های‌کلیدی:‌آرمان شهر، ایدئولوژی، پادآرمان شهر، روایت، شخصیت.



تاریخ دریافت: 31/04/1401 تاریخ پذیرش: 07/07/1401


مقدمه
دو رمان وقت تقصیر - 1383/2004- محمدرضا کاتب و آخرین انار دنیا -2002- بختیار علی در سال هایی بسیار نزدیک نوشته شده اند و بی آنکه نویسندگان از کار یکدیگر آگاهی داشته باشند ،به ترسیم فضایی پادآرمان شهری از جامعۀ ایران و اقلیم کردستان عراق پرداخته اند که با وجود شباهت های بسیار، تفاوت های نگاه نویسندگان و روشنفکران خاورمیانه ای را نشان می دهد؛ تفاوت هایی که وابسته به مقتضیات وضعیت اجتماعی روزگار آنان است. کردستان ازبندصدام رسته و شکلی از خودمختاری یافته همچنان گرفتار مشکلات عام سیاست های بیگانه و بومی در عراقی آمریکایی[2] زیر سایۀ هرچند تضعیف شدۀ صدام است. ایران در گذار از سال های پایانی دولت خاتمی است که سیاست های به نسبت باز فرهنگی او در سایۀ پیروزی های انتخاباتی جناح راست روبه زوال است. بدیهی است که آینده برای هیچ یک جز به مدد برخی پیش بینی ها و گمان های تردیدآلود شخصی آشکار نیست: نه سقوط نهایی صدام -2003- و نه پیروزی احمدی نژاد در انتخابات- 1384-.
اکنون پرسش اصلی اینجا است که چرا در دو کشور ایران و عراق -کردستان- هم زمان دو اثر پسامدرن با موقعیت های پادآرمان شهری نوشته می شود. چرا این دو اثر پادآرمان شهری شکل های متفاوتی دارند؟ این آثار چه نسبتی با واقعیت اجتماعی دارند و چه آینده ای را پیش بینی می کنند؟ در تقابل با این پادآرمان شهر چه کاری از اتوپیا برمی آید؟
به طورکلی، پادآرمان شهر بنیاد واقعیت عینی جهان سوم و به ویژه خاورمیانه است و نمی توان آن را صرفاً صورتی خیالی یا ادبی دانست؛ زیرا که واقعیتی روزمره است؛ بنابراین به جای گزارۀ «واقعیت امروز ما اتوپیای دیروز است» - گودن ،1392: 53-، می توان گفت واقعیت امروز در خاورمیانه، اتوپیای شکست خوردۀ دیروز و نوعی پادآرمان شهر فراگیر است. پس باید از «آرمان شهر و ناخشنودی هایش»[3] سخن گفت. به گمان ما پادآرمان شهر همیشه پیش یا پس از خود نشانی از آرمان شهر[4] دارد؛ در جست وجوی آرمان شهر است یا از پی آن پدیدار می شود. درنتیجه برای هرسخنی دربارۀ پادآرمان شهر باید به سراغ اتوپیا رفت .«هر رویداد تاریخی همانا رهایی دمادم تازۀ توپیا[5] -نظام موجود- به وسیلۀ اتوپیا است؛ اتوپیایی که خود به نوبت از توپیا ناشی می شود. فقط در اتوپیا و انقلاب، زندگی حقیقی خفته است؛ نظام مستقر جز پس مانده ای پلشت چیزی نیست که بر اثر فرونشینی اتوپیاها و انقلاب ها بر جای میماند. از این رو، راه تاریخ به صورت جریان متناوبی است از سیر توپیا به اتوپیا و از آنجا به توپیای بعدی و بر همین قیاس» -مانهایم ،1380: 264-. چشم اندازهای نظری اگر آرمان شهر جامعۀ آرمانی خیالی ای است که جهانی را به تصویر میکشد که مسائل اجتماعی ،سیاسی و اقتصادی واقعی در آن حل شده اند، پس پادآرمان شهر جهانی خیالی است که در آن، رؤیا به کابوس مبدل شده است. پادآرمان شهر با نقد دلالت های منفی بالقوۀ شکلهای معینی از تفکر اتوپیایی شناخته می شود. ادبیات پادآرمانشهری جنبه ای ساتیریک دارد که در برابر پیامدهای ممکن گرایش های معینی در جهان واقعی کنونی هشدار می دهد- 128-Booker, 2005a: 127- دربارۀ اتوپیا سخن بسیار گفته شده است، اما فارغ از آثار ادبی، کارل مانهایم در ایدئولوژی و اتوپیا -1929- به شباهت و تفاوت این دو می پردازد. ذهنیت اتوپیایی با وضعیتی که در آن بروز می یابد، ناسازگار است و به سراغ چیزهایی میرود که اکنون موجود نیست. جهتگیری اتوپیایی گرایش دارد که در عمل فراتر از نظم موجود رود و چارچوب های نظام مستقر را جابه جا کند ،اما ذهنیت ایدئولوژیک با وجود فراتررفتن از واقعیت موجود به دنبال حفظ این نظام است؛ بنابراین حاکمان این نظام ها با هرگونه فراروی از سطح واقعیت مخالف نیستند، بلکه صرفاً آنهایی را که درصدد شکستن نظام موجودند، دشمن می دارند. نظام موجود توپیایی است که اتوپیا خواهان انقلاب در آن است -مانهایم ،1380: 257-258-. ایدئولوژی نمی تواند فراتر از موقعیت در شکلی که ادعایش را دارد، فعلیت یابد. اگرچه به ظاهر هدفی نیک دارد، در عمل موفق نیست. مانهایم مانند بسیاری از مارکسیست ها نگاهی منفی به ایدئولوژی دارد و آن را در سه گونۀ ناآگاهانه، ریاکارانه و فریب آگاهانه مختصراً سنخ شناسی می کند. اتوپیا هم از سطح واقعیت اجتماعی فراتر می رود، اما با ایدئولوژی تفاوت دارد؛ زیرا می کوشد واقعیت موجود را به چیزی دیگر، موافق با فهم خود، تبدیل کند -همان: 260-261-.
معیار تعیین ذهنیت اتوپیایی و ایدئولوژیک، تحقق آن ها است: «عقایدی که بعداً معلوم شدند که چیزی جز جلوه های تحریف شدۀ یک نظام اجتماعی بالقوه یا نظام اجتماعی گذشته نبوده اند ،ایدئولوژیک به شمار می رفتند، لیکن عقایدی که به نحوی مناسب در نظام اجتماعی آینده تحقق یافتند اتوپیاهای نسبی محسوب شدند» -همان: 271-.
فارغ از تصور اتوپیا و ایدئولوژی از چشم انداز مانهایم که از نگاه ما سازندۀ سازوکارهای رمانی است، در اینجا می توان نابودی آرمان شهر و حتی جایگزینی پادآرمان شهر را در نظر آورد .
اگرچه مانهایم سخنی از پادآرمان شهر به زبان نمی آورد، فقدان اتوپیا از نظر ما شکلی از آن تواند بود. از دید مانهایم، با ازمیان رفتن اتوپیا دیگر تاریخ فرایندی منتهی به هدفی غایی نخواهد بود .بدون اتوپیا، مبنای داوری حقایق از دست می رود و تنها رویدادهایی باقی می مانند که ذاتاً با یکدیگر تفاوت چندانی ندارند. بدین ترتیب چارچوب های ذهنی فلسفۀ اجتماعی که سرمایۀ انسانی قرن ها اندیشه بوده است به همراه اتوپیاها به مثابۀ اهداف جمعی بشر در دسترس نخواهند بود-همان: 328-329-. «این روحیۀ شک گرا که از بسیاری جهات ثمربخش است، اصولاً با موضع اجتماعی بورژوازی به قدرت رسیده ای همنوایی دارد که آینده اش به تدریج اکنون او شده است» -همان: 329-. زمانی که اتوپیا نابود می شود، موقعیت ایستایی شکل می گیرد که انسان به شیء تبدیل می شود. در این حالت با این تناقض عظیم مواجهیم که انسان در اوج شکوفایی فکری اش هیچ آرمانی ندارد و تنها انگیزش های آنی، سازندۀ زندگی او است. درنتیجه انسان فاقد اتوپیا توانی برای فهم تاریخ و کوششی برای پیش بردن آن ندارد -همان: 339-، اما از سوی دیگر «اسطوره ها افسانه های پریان، وعده های آن جهانی ادیان... بیش از آنچه اتوپیاهایی باشند که به مقابله با «وضع موجود» برخیزند و آن را متلاشی سازند، تصویر واقعیت موجود در زمان را به رنگ مطلوب درمی آورند» -همان: 272-.
ارنست بلوخ از موضعی دیگر معتقد است بدون کارکرد اتوپیایی، ایدئولوژی های طبقاتی تنها می توانستند فریبی گذرا ایجاد کنند نه الگوهایی در هنر، علم و فلسفه و همین افزوده است که
بنیاد میراث فرهنگی را شکل می دهد و محافظت می کند- Bloch, 1986: 1/156-از نظر او در ضدیت با هر نوع پوچ گرایی کهنه و ایستا، حتی «هیچ» هم مقوله ای اتوپیایی است، اگرچه به شدت ضد اتوپیایی باشد -همان: 1/12-. ما در میانۀ این دو چشم انداز می ایستیم و دیدگاه مثبت به بازنمایی پادآرمان شهر را در فضایی تهی از آرمان شهر مدیون استنباط شخصی خودماناز نظرات بلوخ هستیم. به طورکلی تصویر هیچ پادآرمان شهری بدون تصوری هرچند گنگ و دور از آرمان شهر ممکن نیست و روزنه های امید در دل پادآرمان شهرها، اگرچه به تاریکی و بستگی گرایش یابند، باز تأثیری هرچند اندک در گشایش جهان های داستانی و واقعی دارند.
زیگمونت باومن هم کارکردهای اتوپیا را چنین برمی شمارد: 1. اتوپیاها حال را نسبی می کنند؛ بنابراین امکان نگرش انتقادی را زنده نگه می دارند؛ 2. اتوپیاها آن جنبه هایی از فرهنگ هستند که در آن ها برآوردهای ممکن حال بررسی می شود. آن ها به شکل شگفت آوری واقع گرایند و به جای توصیف شرایط انسانی خود یک برنامه هستند؛ 3. اتوپیاها واقعیت مشترک را به مجموعه ای از برنامه ها و سنجش ها تقسیم می کنند. واقعیتی که اتوپیا در آن ریشه دارد ،نسبت به چشم اندازهای شناختی متعارض برآمده از تعارض های اجتماعی بی طرف نیست. البته دیدگاه اتوپیایی یک گروه ممکن است برای گروهی دیگر پادآرمان شهری باشد. بدین ترتیب ماهیت طبقاتی آن ها هم افشا می شود. اگر ایدئولوژی حافظ واقعیت می کوشد تا تاریخ را به جای طبیعت ظاهرسازی کند، در برابر، اتوپیا پرده از موقعیت تاریخی طبیعت ادعایی برمی دارد .تعاریف مسلط واقع گرایی می کوشند از ملاک منافع مسلط بگریزند. آن ها می خواهند با دفاع از امر معمول و متعارف از سلطه شان دفاع کنند، اما اتوپیاها دیوارهای دفاعی امر معمول را تضعیف می کنند؛ 4. اتوپیاها تأثیر فراوانی بر جریان واقعی رویدادهای تاریخی دارند. البته گاهی ادعا می شود که به واقعیت مبدل شده اند، اما درواقع به شکل نامحسوسی در ایدئولوژی های محافظه کار ترکیب شده اند- [6]6-Bauman, 1976: 12-. به همین دلایل است که شخصیت های پادآرمان شهری رؤیای آرمان شهر را با هر کیفیتی حفظ می کنند تا فضایی برای فرار از فضای موجود بسازند.
اما جامعی از تأملات عمیق را می توان در بازخوانی پل ریکور از مفاهیم بنیادین ایدئولوژی و اتوپیا در نظرگاه فیلسوفان و جامعه شناسان ملاحظه کرد که از آن به عنوان دستمایۀ عامی برای اندیشیدن به شکل رمان بهره برده ایم. او از کارل مارکس شروع می کند و اتوپیا را ابزاری برای نقد ایدئولوژی می داند -ریکور ،1399: 143- و با گذر از مانهایم1 و ماکس وبر1 به یورگن[7]هابرماس[8] می رسد. او با طرح مفهوم مخیلۀ اجتماعی که ارتباط و بازی متقابل ایدئولوژی ها ،اتوپیاها، آرمان ها و تصویرهای شکل دهندۀ ناخودآگاه سیاسی آدمی را دربرمی گیرد، سراغ شکلی از سیاست شناسی تخیل می رود که روایت های جمعی -داستان هایی که ما برای بیان خودمان به زبان می آوریم- را در زندگی روزمره می سازد - کرنی ،1398: 13-. از همین نقطه می توان از ایدئولوژه3 در نظرگاه فردریک جیمسن یاد کرد: «کوچک ترین واحد فهم پذیر از گفتمان های جمعی ذاتاً هم ستیز میان طبقات اجتماعی» -جیسمن ،1400: 97- که او را به «ایدئولوژی فرم» می رساند -همان-. ما در اینجا گونه ای از ایدئولوژی شکل دو رمان پادآرمان شهری را بررسی می کنیم، اما فارغ از ایراداتی که جیسمون در زمینۀ هم ساختی4 به کار لوسین گلدمن می گیرد[9] -همان: 54-55-، می خواهیم مانند او به سراغ پیوندهای میان ساختارهای واقعیت اجتماعی و جهان رمانی برویم:
«صورت رمانی بی واسطه ترین و مستقیم ترین پیوندها را با ساختارهای اقتصادی به معنای دقیق کلمه، یعنی با ساختارهای مبادله و تولید برای بازار دارد» -گلدمن ،1371: 272-. کلیاتی دربارۀ نویسندگان و نوشتارشان


/محمدرضا کاتب/
محمدرضا کاتب -متولد تهران ،1345- نویسنده ای برجسته اما کمتر مشهور در میان مردم است که برخی از مهم ترین آثارش عبارت اند از: هیس --1378، پستی -1381-، وقت تقصیر -1383-، آفتاب پرست نازنین-1388-، رام کننده -1389-، بی ترسی -1392-، بال زن ها -1396-و . ...
پیچیدگی رویکردهای پسامدرن و تلخی و خشونت بی حدی که در عمدۀ آثارش دیده می شود ،در کنار گوشه نشینی و تن زدنش از مصاحبه و پرسه در فضای مجازی سبب می شود تا اطلاعات اندکی از او در دسترس باشد. او که فارغ التحصیل رشتۀ کارگردانی از دانشکدۀ صداوسیما است ،کارش را با توجه به مضامین دفاع مقدس آغاز کرد، اما در نگارش پسامدرن به شکوفایی رسید
-بنار ،1398: 46-.
«شکار معانی در صحرای بیمعنی»[10] وقت تقصیر -که شباهت های فراوانی با بیترسی و رام کننده دارد -نک: همان: 105-108-- شاید به نظر بیهوده یا بسیار دشوار بیاید، اما دقیقاً همین الگوریتم هایی که بنیان بی معنایی را می سازند، سازههای اصلی شکل رمان را برپا می دارند و معنا را میسازند. معنا همین جا است. در همین بازی ها، نه در پس پشت سازهها و چارچوب های پیچیدۀ بی اعتبارکنندۀ متن که راوی، آنها را بازیچۀ دست خویش می سازد: «حرف بزن تا بگویم کی هستم. هر طور حرف بزنی همان می شوم» -کاتب ،1383: 411- کاتب در وقت تقصیر از همان کتیبه بازی را شروع می کند: «خالی از خشم، شهوت و عشق، با سکوت و نجوا و ....» طرفه اینجا است که نیمۀ نخست رمان سرشار از خشم و شهوت و عشق است و نیمۀ دوم انبوهیِ گفتار شخصیت ها جایی برای سکوت و نجوا نمیگذارد. کتاب را میتوان به دو بخش اصلی -از خشونت به عرفان- تقسیم کرد؛ اشتقاقی که از نام کتاب برمی آید و در اواخر کتاب نیز با تیغ زدن سرها -همان: 357 و 361- عیان میشود؛ تقصیری که از کوتاه کردن و بریدن می آید و میتواند با خشونت و شکنجۀ بخش اول تناسبی داشته باشد و تقصیر در معنای گناه و کوتاهی می تواند با عرفان نسبتی بیابد و مراسمی که سالک در راه سلوک در پیش میگیرد -مانند آیین تشرف-. آیین های ساختگی فراوانی که در متن وجود دارند و بیشتر گرداگرد مضمون مرکزی رمان در بخش نخست -که بسیار بزرگ تر است- یعنی مثلهکردن -نمایش تعذیب-شکل میگیرند، در ساختار روایت هم دیده می شوند. مرزهایی ساختگی در چارچوب روایت ایجاد می شود که اضمحلال پیوسته بر عدم قطعیت آن تأکید می کند؛ انگار که روایت نیز مقصور و مثله شده است. در ادامۀ این تناقض و انفجار که در سراسر متن، بنیادهای عظیم هستیشناختی را به طرق مختلف درهممی نوردد،[11] بنا به رویکرد پسامدرن داستان نقطهای برای اتکا و نظاره باقی نمیماند. پیوسته شخصیت های تازه ای معرفی می شوند که صرفاً پوسته ای تازه برای هویت ـ
گسستۀ شخصیت های پیشینی اند. ازریخت افتادگی و اضمحلال شخصیت -برای بحث دربارۀ گسستگی مرزهای هستی شناختی شخصیت ها نک: بنار ،1398: 92-100- تنها در روایت و تخریب آن اتفاق نمی افتد، بلکه حتی در ظاهر شخصیت هم رسوخ می کند: «می خواهد تمام بدن و صورتم را صاف کند و مرا از شکل بیندازد. ط.وری که دیگر هیچ کس، حتی خودم هم نتوانم خودم را بشناسم چون نقشی برایم نمانده»[12] )کاتب ،1383: 315-. تغییر پیوستۀ جایگاه جلاد و قربانی، بازی با جایگشت ها، خرده روایت های متناقض و بی اعتبار، همگی نشان می دهند که ثبات بی معنا است. حتی مکان ها هم در سیالیتی به سر می برند که امکان ایستایی بر آن ها هم ناممکن می شود. فارغ از نابودی مکان و زمان، انهدام وجود، مهم ترین شکل تخریب در این رمان است:
«بی صفتی مثل یک سگ سال هاست دنبال ما افتاده و این یعنی خود خود فردا. پس ما بیشتر از هر زمانی در فردای خودمان هستیم» -همان: 25- که می توان آن را به نابودی مرز آرمان شهر و پادآرمان شهر منتهی دانست .«افیون ها»[13] عامل اصلی ناپیدایی مرزهایند؛ افیون هایی که بهمثابۀ تقدیر شخصیت ها عمل می کنند: «شاید سال ها پیش مرگش را افیون ها رقم زده بودند ...
زندگی اش را افیون ها ساخته بودند» -همان: 63-؛ «سرنوشت چیزی نیست جز یک مشت افیون» -همان: 65-؛ افیون های سیالی که با قید «شاید»،[14] توان کنشگری شخصیت را در پیرنگ از میان می برند و تفاوتی میان آرمان شهر و پادآرمان شهر به جا نمی گذارند. افیون ها کلیشۀ قصه ها یا حماسه هایی هستند که قهرمانان مجبورند در مجرایشان حرکت کنند. همچنین می توان آن ها را شکلی از ایدئولوژی دانست که با ترسیم فضایی اتوپیایی کنش قهرمان را منحصر به بستری خاص می کنند .«راز ماندگاری افیون ها همین است. نباید بهشان فکر کنی، نباید درباره شان حرف بزنی چون همین که بگویی دروغ هستند یا راست هستند کار خودشان را کردند» -همان: 101-. تأثیر روایت های ما و دیگران در ساخت هویت، افیون ها را برمی سازد: «قدرت هرکسی در این جنگ بستگی به افیون و حکایتی داشت که می ساخت و بیشتر آن را سر زبان ها می انداخت» -همان: 386-. جنگ افیون ها جنگ روایت ها است: جنگ آرمان شهرها با پادآرمان شهرها؛ بنابراین چشم انداز اتوپیایی اگرچه در جای جای متن به چشم می آید، امکان استمرار آن نیست و حتی فرض تحققش هم از حیز انتفاع ساقط می شود .«زل زده بود به شهر» )همان: 6 و 426- که آغاز و پایان اثر را در چرخه ای گنگ و درهم می نماید، تأکیدی بر همین ثبات سوژه ای است مضمحل در دل ناکجا که راوی ای نامعتبر[15] میخواهد با نقل داستانش خواننده را به بازی بگیرد:
«کاتب تو خود حجابی از میان برخیز» -همان: 313 حاشیه.-



/بختیار علی/



بختیار علی -متولد سلیمانیه ،1960-، نویسندۀ برجستۀ کردستان عراق، آثار بسیاری نوشته است که به فارسی هم ترجمه شده اند، مانند آخرین انار دنیا -2002-، شهر موسیقیدان های سپید -2005-، جمشید خان عمویم که باد همیشه او را با خود می برد -2010--، دریاس و جسدها-2019- و... . رمان های او را که گاهی شکلی بومی از واقع گرایی جادویی خاورمیانه ای را بنیاد کار خود قرار می دهند، می توان در قالب نوعی ادبیات پسامدرن منطقه ای دسته بندی کرد که نویسندگان برجسته ای نظیر سلمان رشدی و اورهان پاموک را در پیشینۀ خود دارد. واقعیت های سیاسی تلخ منطقه که نمودش را به سادگی در مرگ و زندانی شدن تصادفی شخصیت ها به وفور در آثار بختیار علی می بینیم، در همین رویکرد واقع گرای جادویی معنا می یابد. او معمولاً برای تصویرسازی از فضاسازی های یکه ای استفاده می کند که ذیل صفات تفضیلی -«...ترین جهان» مثلاً- به کار می روند یا با تکرارهای متعدد نه فقط در بخش توصیف که در لابه لای کنش های فراوان، فضا را در ذهن خواننده ملموس می کنند: مثلاً در آخرین انار دنیا بستری از رمل و شن در زندان آغازین رمان که تا پایان در گفت وگوها و ذهنیت ها حضور دارد، در برابر کاخی در جنگلی انبوه تصویر می شود که تضادشان بیشتر به ماندگاری آن ها کمک می کند. پذیرش اشیای جادویی مانند فلوت یا انارهای شیشه ای در حکم بن مایه ای تکرارشونده هستند و با دست به دست شدنشان به کار گسترش روایت در فضا می آیند. وجود دوقلوها -در دریاس و
جسدها-الیاس و دریاس( و در آخرین انار دنیا )دو تا از سریاس ها( و چرخه های تکرارشونده
)مانند سریاس که به سریاس های دیگر منجر می شود یا سالار که نزدیک است در صفحات پایانی باد او را مثل عمویش، جمشیدخان، با خود ببرد( به معنای پایان نیافتن مصیبت ها و هرروزگی آن ها در خاورمیانه است.
رمان های او کنش محور هم هستند و شخصیت در گسترۀ پیرنگ کنش های فراوانی دارد .معمولاً در اولین ظهور شخصیت، اطلاعات زیادی داده می شود که برخی هیچ اهمیتی ندارند و برخی صفت غالب آن شخصیت هستند؛ صفتی که گاه خصلتی جادویی دارد -مانند شیشه ای بودن قلب محمد دل شیشه-. نطفۀ جنبه های خیال انگیز رمان در همین معرفی اولیه بسته می شود که تا پایان خواننده را همراهی می کند تا بتواند معماهای مطروحه را دنبال کند و پاسخشان را بیابد. با وجود شکل پسامدرن، شخصیت در رمان های بختیار علی اهمیتی بیش ازحد معمول دارد. اگرچه کنش های فراوانی که گاه فاقد انگیزش های روانی معمول هستند، در شخصیت های او دیده می شود، باز هم شخصیت عمقی دارد که در زمانۀ ما کمتر دیده می شود .
شخصیت ها فاقد روان شناختی نیستند، اما از نوعی دیگر به ساحت درونی شان پرداخته شده است. انگیزش آن ها عمدتاً فراتر از دایرۀ فردیتشان است. اگرچه که رخدادهای فردی عامل آن است، پاسخی که آن ها به رویدادها می دهند، در حوزۀ مسائل ذهنی و روانی شخصی باقی نمی ماند. پاسخ ها نمایندۀ بخش های وسیعی از جامعه می تواند باشد، اما نه بدین معنا که با شخصیت های نوعی مواجهیم؛ انگار که شخصیت ها در هیبت آواهای بزرگ مضمحل می شوند و این صدای جدال آن ها است که به گوش خواننده می رسد. درواقع می توان در پس پشت آن ها نویسندۀ ضمنی[16] فیلسوفی را دید که بی هیچ تعارفی سخنان صلح طلبانه و ضدملی گرایانه و نیز اندیشه های مخالف را در دهان شخصیت ها می گذارد و از ارزش های والای انسانی در کنار سیاست و ایدئولوژی سخن می راند.
از میان همۀ آواهای رمان، بیش از همه آوای مظفر صبحدم است که با دیگر آواهای مخالف و موافق به گفت وگو می نشیند. اگرچه درنهایت در چشم اندازی واقع گرایانه جز بازنده ای اسیر دریاها نیست. حتی در واقعیت رمان هم می بینیم که این حامی آوای صلح جویانه هیچ نقشی در بهبود جهان واقعی ندارد و صرفاً ناظری است که با آوای ناکامانۀ صلح، امید آرمان شهری می دهد که خود نیز در دستیابی بدان ناتوان است. امتناع خروج از پادآرمانشهر بنیاد رمان را برمی سازد؛آرمان شهری دست نایافتنی به مدد ایدئولوژی های شخصی مظفر دست کم در ذهن مخاطب زنده می ماند. شکست در آرمان شهر گشایندۀ جهان های داستانی است. روایت بهشت )آرمان شهر( کسالت بار است و ارزش شنیدن ندارد. تنها جهنم مایه و توان روایتگری دارد، اما تنها ندای نجات از پادآرمان شهر موجود، فراخوان پیمانی سازندۀ آرمان شهر با خوانندگان را ایجاب می کند .
بدین ترتیب ادبیات رهایی بخش در ویرانۀ پادآرمان شهری واقعیت و شکست قطعی قهرمان ،رؤیای جهانی دیگر را بازسازی می کند. مرثیه برای آرمان شهر نخستین گام برای رهایی از پادآرمان شهر است.
در آخرین انار دنیا موقعیت سرگردان راوی در دریا که هر فصل شبی را دربرمی گیرد، بیان عینی موقعیت ذهنی او است. راوی سرگردان با تعلیق های روایی مختص روایت شفاهی در میان نقل رویدادها بر کشش داستان می افزاید، اما مظفر به گفتۀ خودش «نه دنبال حقیقت است و نه در پی حکایت» -همان: 111-، بلکه به سادگی آشفتگی هایش را بیرون می ریزد. دوام داستان حتی با مرگ راوی هم ممکن تواند بود: «حتی اگر صبح این کشتی غرق هم شد یکی از سرنشین ها با شنا خودش را به خشکی می رساند. می تواند از آنجا که من تمام کردم خودش ادامه بدهد» -همان: 120 و نیز 391-. زنجیرۀ داستان را تا بی نهایت می توان ادامه داد؛ دقیقاً به این علت که این رویدادها چرخه ای پایان ناپذیر را روایتگرند. در عمدۀ آثار بختیار علی، شخصیت ها در چنین چرخۀ تکراری ای می افتند که خلاصی از آن به هیچ وجه ممکن نیست؛ جلادت کفتر در شهر موسیقیدان های سپید و مظفر صبحدم در آخرین انار دنیا قهرمانانی غرق در فضای پادآرمان شهری اند که امیدوارانه برای فرار از آن تلاش می کنند: جلادت با گذار عینی به آرمان شهر شهر موسیقیدان های سپید و مظفر با ساختن ذهنی آن در مسیر کنش هایش و مبتنی بر پیمانش در زیر آخرین انار. اما آخرین انار دنیا فقط شبحی از آرمان شهر است؛ گم گشتگی مظفر در دریاها نشانی از ناتوانی برای رسیدن به آرزوها و نقض عهدی است که با سریاس ها بسته است. رویارویی شخصیت های وقت تقصیر و آخرین انار دنیا با آرمان شهرهایشان
افزون بر خط سیر کلی که در لابه لای مباحث مرتبط می آید، اکنون به سراغ آرمان شهرهای برخی از شخصیت های مهم می رویم. برای آرمان شهر معنایی موسع در نظر گرفته ایم که شامل هر رخنه ای در دل پادآرمان شهر فراگیر رمان ها می شود. آرمان شهر در این معنا هر روزن رهایی بخشی است که شخصیت ها می خواهند در آن به آرامش برسند، فارغ از اینکه مخاطبان در کیفیت آرمان شهر با آن ها هم نظر باشند. برای بحث دربارۀ پادآرمان شهر نیاز است تا از چشم انداز آرمان شهر بدان نگریسته شود و اتوپیا خود آشکارگی ارزش افزوده ای است که ایدئولوژی بر واقعیت بار می کند -ریکور ،1398: 197-. وقت تقصیر
به طورکلی، در بخش بزرگی از نیمۀ اول کتاب، اثری از آرمان شهر دیده نمی شود و فضای سیاه پادآرمان شهری چیرگی تام دارد، اما در همان جا هم روزنه هایی دیده می شود. در اواخر کتاب اما با بازی های راوی نامعتبر، امکان وجود شکلی از آرمان شهر رخ می نماید:

آرمان شهر حیات
از همان ابتدا که راوی، حیات را با دوربینی در حال نظارۀ شهر و گوشی شنوای گفت وگوی ابرو و گیسو به تصویر می کشد، به واسطۀ کانونی ساز حیات[17] از واژۀ «حکمتانه» -به جای «هگمتانه»([18] برای مکان اصلی رویدادها استفاده می کند -کاتب ،1383: 7-. بدین ترتیب، پادآرمان شهر غریب پرخشونت رمان با لفظی یادآور آرمان شهر نامیده می شود. حیات خود را از ارکان این -پاد-آرمان شهر می پندارد: «حیف باید یکی اینجا باشد تا آن ها ]مورچه ها[[19] راحت زندگیشان را بکنند. اگر کسی بود شبانه می رفتم و یک زندگی دیگر برای خودم دست وپا می کردم» -همان:(. در نگاه او هگمتانه هم آرمان شهر است، اما نگاه انواع مخاطبان )جز مخاطب آرمانی روایت[20] تازه در اواخر رمان ممکن است تغییر کند: «آنچه در پس هگمتانه پرزجر بودحکمتانه ای پرآوازه بود. حکمتانه خانقاه عرفا و دراویشی بود که از همه جای ایران و حتی کشورهای اطراف به آنجا آمده بودند» -همان: 377-.
بااین حال، حتی حیات هم به دنبال رهایی ابرو از -پاد- آرمان شهر است: «حیات به بام نگاه می کرد: بدش نمی آمد بام خانه به بام های دیگر راه داشته باشد و آن ها بخواهند ابرو را یک طوری فراری بدهند... مدت ها بود بهش تلقین می کرد که باید خودش را بکشد. ابرو زیر بار نمی رفت. فهمیده بود با کشتن خودش، شکست را قبول کرده» -همان: 27-، اما ابرو که اعتقادی به رهایی ندارد، با وجود اضمحلال وجودی شخصیت ها در این رمان، به مقاومت می اندیشد؛ مقاومتی که سودی ندارد. در ادامۀ روند اضمحلال، فرایند تخریبگر روایت کاتب، مقاومت را هم بی معنا می کند: «حتی جرئت گریه کردن نداشت چه برسد به کشتن خودش» -همان: 32-؛ چرا که با فروپاشی شخصیت ،«روایت» برانگیخته می شود و برجستگی می یابد: «جنگ بین او ابرو و یا عاصی ها نبود. جنگ او و افیون ها بود» -همان: 135-. «حیات شک نداشت آوردن ابرو در آن جمعه به خانه اش چه بلایی سر آن ها و افیون هایشان می آورد» -همان: 136-. «حیات می خواست حکایتش را آن طور که می خواهد سر زبان ها بیندازد و افیون ها را تو چنگش بگیرد»-همان:
151-. شخصیت در قبال پیرنگ سازی راوی نامعتبر توان هیچ گشایشی ندارد. اساساً افیون
-روایت پادآرمان شهر- نه تنها گرهی از کار اسیران پادآرمان شهر نمی گشاید، بلکه روزن های آرمان شهری را هم با بی اعتباری افراطی اش مسدود می کند. اسارت حیات ناگزیر است: «گاهی فکر می کنم تجسم اعمال یا خواب سنگی، درختی، آبی ،چیزی هستم، در لباسی که او می خواهد.» «... چون فکر می کردم افیون، خاطره و... فر خدا هستم یا تعبیر... و تجسم افیون خدا. چون در ذکر او را درک می کردم و می فهمیدم که هست» -همان: 173-. کارکرد چنین شخصیت هایی که پیوسته از وجود تهی می شوند چیزی جز نظاره نیست: «رضاقلی تن به خیلی چیزها داده بود تا بتواند حیات را از نزدیک آن طور تماشا کند که حیات ابرو را تماشا می کرد» -همان: 150-؛ کارکردی که به خوانندگان نیز تسری می یابد.
حیات در یکی از اصلی ترین تجسم هایش، حکیمی الهی است؛ همانی که باید پیشوای مدینۀ فاضله باشد: «می دانم حیات جزء حکمای عصر است» -همان: 287-؛ «حیات تشنۀ علم و خرد بود. و به خاطر همین دانستن به دام حکومت افتاده بود. قصد داشت با نفوذی که به حلقۀ حکومت پیدا می کرد مدرسه اش را برپا کند» -همان: 294-؛ «در لباس هگمتانه، حکمتانه کار خودش را می کرد» -همان: 292-؛ «باید به هر وسیله ای هست خیرالموجودین به داخل حکومت سرازیر شوند تا از مدینۀ فاضله آن قدرها دور نشویم که اسمش در یادمان نماند.» «خود حکومت هم مایل به وجود آن مدرسه بود: می خواست این مدرسه باشد و به بدنۀ حکومت چنین کسانی وارد شوند چون اگر آن حکما و عالمان علاقه مند به مورچه ها نبودند حکومت هم ماندگار نبود .
حکومت پر بود از آدم های طماع و دنیازده... هرچه بود حکومت خود را به ندیدن مدرسه می زد .
قبول کرده بودند، عده ای عاصی را که خطر آن ها در آینده می رود حیات جلو جلو دستگیر کرده و به هگمتانه می برد تا پیشگیری کند از شورش ها و فسادهایی که آن ها در آینده راه خواهند انداخت .«حکومتیان از همه چیز آن مدرسه بااطلاع بودند. هرچند خود را به بی خبری می زدند .
اما همه چیز با اطلاع آن ها بود .«می گذاشتند شاگردان مدرسه به داخل حکومت سرازیر شوند و در جاهای مهم گماشته شوند بی آنکه نظر کسی را جلب کنند» -همان: 297-. اما چیزی او را بیش از هر شخصیت دیگری تباه می کند- که رهایی از آن هم ناممکن است: «شاید زخمی که به مرور به بدن حیات افتاده بود زخم دانایی بود.... مرض فهم به اول جایی که زده بود آلتش بود .
داشت آلتش را فاسد می کرد و از بین می برد تا محوش کند. این سرنوشت بزرگ ترین استاد زمان بود» -همان: 298-. فارغ از انهدام ظاهری بدن، ادغام شخصیت ها در یکدیگر -برای نمونه نک: بنار ،1398: 95-98- هم به محو آن ها کمک می کند. اما زوالی که شخصیت اصلی -پاد-آرمان شهر دچارش می شود، در زدایش آن هیچ نقش عینی ندارد؛ قهرمان چاره ای جز همزیستی ندارد؛ تنها در یکی از چندین شکلِ متطور روایت خلاف واقعی که راوی نامعتبر ارائه می کند، در میان همۀ امکان ها، امکان جایگزینی پادآرمان شهر به جای آرمان شهر دیده می شود که بی اعتباری تأکیدشدۀ روایت ها مانع از پذیرش آن می شود.

آرمان شهر ابرو
از آنجا که گاه میان ابرو و حیات هم تفاوتی دیده نمی شود و حتی می توان آن ها را یک شخصیت فرض کرد، بخش زیادی از مطالب بالا به ابرو هم مربوط می شود. انگار که این رمان اثری تک شخصیتی است که همۀ شخصیت ها پرهیبی از شخصیت اصلی هستند که به صورت متکثر و متناقض تصویر شده اند و اگرچه در ساختار پیرنگ کنش های متفاوتی دارند اما در پرتوتخریب وجود شخصیت ها جلوۀ واحدی می یابند: «او حالا دیگر خود ابرو بود» -کاتب ،1383:
339(؛ «شبیه ترین کس به او ابرو بود» -همان: 373-؛ «حالا اگر من بگویم نام اصلی حیات ،ابروست، و وقتی از کوه پایین آمده نامش را حیات کرده تا بتواند زندگی تازه ای را شروع کند تو چه داری بگویی؟» -همان: 395-.
کوه را می توان آرمان شهری فرض کرد که جایگاه مبارزان راه آزادی است، اما این تصور هم به زودی نقش بر آب می شود: «-ابرو- یا باید جلو افیون هایی که برایش ساخته بودند می ایستاد یا جلو حکومت. می دانست حریف افیون های آن ها نمی شود. مجبور شد جلو حکومت بایستد» -همان: 95- حتی رهاکردن کوه نیز از معنای پایداری تهی می شود: «-ابرو-- تو کوه گیر افتادم ،چون خو کردم این طوری کیف کنم. بعضی موقع ها آدم خو می کند به کیفی که نمی تواند دست از سرش بردارند. یک جور افیون می شود برای آدم. تو فقط بهانه بودی از کوه پایین بیایم و آمدم. نه اینکه دلم بی تقصیر باشد نه، آن هم تقصیر داشت اما وقت تقصیرش شده بود دیگر» -همان: 336-؛ بنابراین بی اعتباری روایت به هیچ آرمان شهری اجازۀ بقا نمی دهد.
آرمان شهر گیسو
تردیدها در این شخصیت هم از مرز شک فراتر می روند و به انهدام شخصیت می رسند:
«می ترسید روزی به خودش بیاید که او هم عاشق حیات شده باشد: دور می دید این را چون نزدیک بود... شاید بی علت نبود حیات را به بهانۀ دیدن خانه کشانده بود آنجا» -همان: 56-57-.
آشکارا روشن نیست که گیسو زندگی با کدام یک را می خواهد و کدام یک از این دو وضعیت برایش موقعیت آرمان شهری پررنگ تری دارد؛ به خصوص که افیون ها اجازۀ شفافیت به حقایق رمانی نمی دهند: «گیسو مدتی بعد از گم شدن حیات حامله شده بود. معلوم هم نشد کی شکمش را بالا آورده و او چطور بچه اش را سربه نیست کرده. تو خرابه ها طفلی مرده پیدا کرده بودند که هیچ کسی نمی دانست مال کیست. شکل بچه آن ها را یاد کسی می انداخت: دیگر کسی نمی خواست یاد او بیفتد: بی دلیل نبود می گفتند حیات به خاطر قولش به گیسو ابرو را فراری داده: دربارۀ گیسو حرف می زدند تا نشان بدهند دست حیات و گیسو و ابرو تو دست هم است» -همان: 383-. اگرچه در میان این حجم گزاره های بی اعتبار، نمی توان به هیچ سخنی اعتماد کرد ،بدیهی است که هردو وضعیت به خاطر شکل روایت، امکان استمرار آرمان شهر را از موقعیت سلب می کنند.

آخرین انار دنیا
در ادامه و در لابه لای نقل گفتارهایی از آخرین انار دنیا به برشماری چهار آرمان شهر شخصیت ها می پردازیم که هریک در نقش آوایی یگانه در کار گسترش فضای گفت وگویی روایت اند.
آرمان شهر یعقوب صنوبر
جملات نخست رمان[21] نشان می دهد که قهرمان در شرایط ویژه ای قرار دارد. بهظاهر کشور در موقعیتی پادآرمان شهری است که در آرمان شهر کاخ از او محافظت می شود، اما آشکار است که واژۀ اسارت، این شهر آرمانی را به بازی می گیرد و قهرمان مشتاق گریز از آرمان شهر به پادآرمان شهر است. او پیش تر، بیست ویک سال هم زندانی بوده است که خود بر موقعیت پادآرمان شهری پیشینی او صحه می گذارد. درواقع، این اسارت در کاخ، موقعیتی مرزی میان دو پادآرمان شهر است که خود امکان پایش ندارد و نفس اسارت از آن پادآرمان شهری ویژه می سازد. یعقوب صنوبر، رهبر، که همیشه در هاله ای از کیفیات واقع گرای جادویی ظاهر می شود، رابطۀ خاصی با قهرمان اصلی، مظفر صبحدم، دارد: «-یعقوب صنوبر گفت-:
...فرشته های من برای تو، شیطان های من نیز برای تو... ... از بچگی این طور بودیم. او چیزهای خود را برای من می گذاشت، من هم چیزهای خودم را برای او» -علی ،1400: 7-. اما یعقوب تنها بلاها را نصیب مظفر می کند. یعقوب غرق در پادآرمان شهر، به آرمان شهر ساختگی خودش پناه می برد، اما مظفر که چندان نقشی در ساختن پادآرمان شهر نداشته، مصمم به گریز از آن و ساختن دنیایی بهتر است.
«بعد از قیام رهبر و وزیر و سیاستمدارها... هریک خلوتی خصوصی برای خود ساخته بودند... می خواست زیبایی و معصومیت و حکمت هم در تملک او باشند. من دیر فهمیدم که او ـ
می خواهد تمام چیزها را برای خودش حفظ کند» -همان: 61-. همه به دنبال ساختن آرمان شهرند ،اما آرمان شهرهای شخصی: خصوصی سازی آرمان شهرها. درواقع، بدین ترتیب آرمان شهر از معنای اصیل خویش تهی می شود و به جای سعادت عامه، نفع شخصی را دربرمی گیرد. حتی مظفر صبحدم هم می گوید: «زبانم را فراموش نکردم، بلکه در آن سال های دور و دراز زندان وقت آن را داشتم تا زبان دیگری خلق کنم: زبانی شاعرانه» -همان: 8-9- که نشانی از اتوپیای انفرادی دارد؛ همانی که انگیزش اصلی کنش های او است .«پس از گذراندن چند سال در زندان... از فکر کردن به سیاست دست برداشتم» -همان: 11-. اگرچه مقصود گذار از نگاه سیاسی به نگاه انسانی است، در پس پرده شکلی از همان خصوصی سازی دیده می شود.
«--یعقوب:- تو اسیر نبوده ای، بلکه در حقیقت از آن ناپاکی ها و پلشتی ها به دورمانده ای ...می توانستم ده سال پیش از این آزادت کنم» -همان: -. از نگاه یعقوب، زندان هم آرمان شهری برای مظفر بوده است و می بینیم که به طورکلی، یعقوب به عنوان یک فرماندۀ نظامی- سیاسی پیوسته در کار جعل آرمان شهرها هم برای مظفر هم برای مردم است: «تو تنها کسی هستی که بیست ویک سال گناهی مرتکب نشده ای، پرنده ای را آزار نداده ای، نجنگیده ای» -همان: 59-.
آرمان شهر بی گناهان زندان است که توان بدکاری را از آدمی سلب می کند .«-یعقوب- گفت:
«آزادی ما را می کشد...» لحظه ای فکر کردم می خواهد از آزادی من را مصون کند» -همان: 34-. این نگاه همان چیزی است که ارزش افزودۀ ایدئولوژی را بر واقعیت آرمان شهر ساختگی -ایدئولوژیک- کاخ آشکار می کند.
آرمان شهر خواهران سپید
پیمان ها سازندۀ آرمان شهرند؛ از نوعی ذهنی که امکان پایداری درونی دارند: دو خواهر با پیمانشان با یکدیگر-همان: 40-41- آرمان شهری نفوذناپذیر برای خود می سازند که تا پایان برجا می ماند .پیمان برادری شان با سریاس اول -همان: 123- نیز از همین سنخ است. از میان همۀ شخصیت های این رمان فقط خواهران سپید توان وفای به عهد و رسیدن به هدفشان -پیوند جاودانی با یکدیگر و سوگواری ابدی برای سریاس و نپذیرفتن سریاس های دیگر- را دارند. پیمان ها بسته می شوند تا اتوپیا را بسازند، اما گاه خود به ایدئولوژی تبدیل می شوند و بخشی از ارزش افزوده به واقعیت:
«خواهران سپید مثل همیشه اصرار داشتند هیچ کس دیگری را که اسمش سریاس صبحدم باشد نپذیرند، آن ها انسان را با یگانگی اش دوست داشتند مثل چیزهای نادر و کمیاب» -همان: 348-، اما آدمیان متنوع اند و پذیرش آن ها شرط دوام بقا است. بدین ترتیب، شاهد تصادم جهان واقعی پادآرمان شهری و ایدئولوژی ای هستیم که خود را در قلب آرمان شهر جای می دهد. تفاوت بنیادین نگاه خواهران با مظفر را به روشنی می توان در اینجا دید: «آن شب خواهش کردم بیایند و سریاس --سوم- را ببویند و هرم آتشی که دلش را می سوزاند، حس کنند. اما نیامدند... آن ها نمی خواستند هیچ چیز آن پایان را که دیده بودند تغییر دهند» -همان: 349-. «-خواهران سپید- گفتند: پیر زخم ها ،بعد از عمری اندیشیدن به این پسر -محمد دل شیشه- حالا حس می کنیم دوستش داریم. حس می کنیم از اولین لحظاتی که با لباس های خیسش روی آب ایستاده بود، دوستش داشتیم، به او عشق می ورزیدیم، اما با محبت هیچ کاری از پیش نمی رفت... از صمیم دل نمی خواستم احساس گناه کنند. می خواستم اطمینان به پاکی خود را از دست ندهند. ... به دریا می گویم: تمام این داستانی که من برای تو و این پناه جویان سرگردان تعریف می کنم، هیچ متهمی در آن وجود ندارد...» -همان: 382-383-. مظفر با وجود دیدگاهی مخالف چشم انداز خواهران سپید اما بی هیچ دشمنی و ملامتی پذیرای آن ها -دیگری- است: «اگر جنگ نهایت عدالت هم باشد، همیشه زمین را لبریز غم می کند. نه اکرام کوهی من از عدالت حرف نمی زنم... عدالت خیلی وقت ها از ناعدالتی سخت تر و خشن تر است... من دربارۀ وقف کردن انسان برای انسان حرف می زنم... آخرین انار را برایت جا می گذارم» -همان: 386-387-. ایدئولوژی و اتوپیا در اندیشۀ آوای خواهران سپید به گوشه گرفتن در جهان درونی و لجاجی مثبت با جهان بیرونی می گراید، اما در نگاه مظفر صبحدم به سوی فراموشی کینه و پذیرش همگانی می رود.
هیچ عشق به فرجام و وصال رسیده ای را نمی توان در این رمان مشاهده کرد گویی که پادآرمان شهر اجازه اش را نمی دهد .«دوست دارم از ابتدا خاطرجمع باشید که هیچ وقت سریاس صبحدم و آن دخترها عاشق هم نشدند. این حکایتی که من می گویم از عشق تهی است» -همان:
93-؛ چرا که در پادآرمان شهر رؤیای عاشقی بیهوده است و سرانجام آن محمد دل شیشه است .
شاید از این منظر، پیشاپیش خواهران سپید انتخاب منطقی تری داشته اند!
آرمان شهر سریاس ها و دوستان
سریاس ها -که «هریک اناری بلورین با خود داشتند تا خاطرۀ باغی را که در آن روییده اند فراموش نکنند» )همان: 315(- و دوستانشان )محمد دل شیشه و ندیم شاهزاده( مانند دیگر شخصیت ها پیمان هایی زیر درخت انار دارند -همان: 137- که اتوپیای آن ها را برمی سازد .«مننام آن درخت انار را «آخرین برادری دنیا» می گذارم» -همان: 266-. محمد دل شیشه اسیر مرگی رمانتیک می شود و ندیم شاهزاده که «کودکی بود که همۀ حکایت های راه ها را از بر بود» -همان:
136-، نابینایی است که علی رغم وعده شفا نمی یابد، اما خدشه ای بر آرمان شهرش وارد نمی شود؛ او موجود نایافتنی رمان است که پیوسته در سفر است و دستیابی به او تقریباً ناممکن است .
سریاس ها هم هریک به راهی متفاوت می روند که البته همه به سوی تباهی و غرق در پادآرمان شهر است: «-سریاس اول- در رؤیای روزی بود که قوانینی برای بازار تدوین کند، نقشۀ شهر دیگر و دنیایی دیگر را در سر داشت» -همان: 115-. سریاس اول با وجود ذهنیت اتوپیایی در همین برهوت خاکی زندگی می کند؛ اهل مصالحه است و با پذیرش شرایط به مقاومت ادامه می دهد. برای بهترشدن وضعیت دست فروشان تلاش می کند و در دوستی با خواهران سپید، جز دوستی به چیزی نمی اندیشد: «اما بازار جنگل است و همیشه مثل جنگل باقی خواهد ماند» -همان: 119-. سریاس که «رؤیای ابرمردشدن» داشت -همان: 155-، حتی پس از مرگ هم امکان نزدیکی به آرمان شهرش را نمی یابد: «می دانستیم که هرگز آخرین انار دنیا را پیدا نمی کنیم، اما فکر کردیم در مسیر آخرین انار دنیا دفن شود بهتر است تا در گورستان هایی که نمی خواست آنجا به خاک سپرده شود. آن شب هر چهار نفر تصمیم گرفتیم در آن دشت خاکش کنیم» -همان: 170-.
سریاس دوم هم سرنوشتی بهتر از اولی ندارد: «بعد از مرگ سریاس تمام زندگی ام دگرگون شد، برای آخرین بار در یک غروب زیر آخرین انار دنیا رفتم... انار شیشه ای را برداشتم و تا قدرت داشتم از آن بلندی آن را به پایین پرت کردم... بعد از مرگ آن ها آزادی شیطان درونی ام را حس می کردم» -همان: 275-. به همین دلیل در پادآرمان شهر ماندگار می شود یا اینکه برعکس ،به دلیل ماندگاری در پادآرمان شهر چنین ناامید می شود: «من رویۀ ناپاک سریاس هستم» -همان:
228- . «دختران سپید... تا دم مرگ به چشم شیطان نگاهم می کردند» -همان: 242-. انگار سریاس دوم اساساً شخصیتی پادآرمان شهری است که حضوری بدین سان اندک در جهان آرمانی دارد. او تفاوتی بزرگ با مظفر صبحدم دارد که با وجود همۀ مشکلات ایمانش را از دست نمی دهد.
سریاس سوم هم از پادآرمان شهر شیمیایی شدگی به آرمان شهر آسایشگاه رفته اما آن هم خود پادآرمان شهری است و قرار است که برای آزمایش های علمی به آرمان شهر اروپا برود که آن نیز برای او پادآرمان شهری خواهد بود؛ چرا که پادآرمان شهر در اندرون او است و بی هیچ گناهی مجبور به همراهی آن تا ابد است و راه فراری ندارد: «محبت درد آن بچه را دوا نمی کند» -همان: 317-.
می توان از چشم اندازی دیگر، سریاس ها را فرشتگانی دانست که در پادآرمان شهر هبوط کرده اند که به عکس این بار آدمی وظیفۀ نجات آن ها را دارد و تمامی نجات دهندگان، مظفر و یعقوب، ناتوان در اجرای برنامۀ نجات اند و بیشتر به گم گشتگی آن ها کمک می کنند؛ یعقوب با دادن آن ها به خانواده های مختلف و مظفر با گم شدن خودش در دریا و ازدست دادن آن ها.
آرمان شهر مظفر صبحدم
سوگندها همچنان آرمان شهرساز هستند: «سوگندی ابدی خوردم که نپرسم کدام یک پسر من بوده اند. باید هردو را می پذیرفتم» -همان: 201-؛ «در آنجا -کنار آخرین انار دنیا- پیمان ابدی خودم را نوشتم و تصمیم گرفتم هرجا که رفت دنبالش بروم، تا هنگام مرگ پیش او بمانم، هرجا که رفتم داستان سریاس ها را با خود ببرم» -همان: 344 و نیز 321-322 و 333-. بدین ترتیب مظفر صبحدم آرمان شهری ذهنی می سازد که زنده ترین همۀ آن ها و فراتر از همۀ زندان ها است ،اما راوی نمی تواند به این آرمان شهر پیمانی خود وفادار بماند و آوارۀ دریاها می شود. روایت مظفر گم گشته در دل دریاها -قاب بیرونی روایی- خود نشان از گرفتاری او در زمان-مکانی[22] پادآرمان شهری است که بیانی از وضعیت آدمی آویخته در میانۀ آرمان شهر و پادآرمان شهر است .تنها راه رستگاری راوی، توانش روایت رویدادها است و جالب اینکه حتی با وجود گم گشتگی و احتمال مرگ در دریا، باز هم روایتش از دست نمی رود و شاید تنها از این منظر به پیمان وفا شده باشد .او در نوعی آرمان شهر روایی سکنی گزیده است؛ آرمان شهری که صرفاً با گفتن از پادآرمان شهر معنا می یابد. عمل روایت، زدایش پادآرمان شهر برای نسل های آینده و سریاس های دیگری است که می آیند؛ ساختن دنیایی بهتر با تخیل دنیایی آرمان شهری که در پی فراموشی پادآرمان شهرها است. بدین معنی اتوپیا معنایی بی اندازه مثبت و انسانی می یابد که می توان آن را در چارچوب چشم انداز ارنست بلوخ بررسی کرد: «من نمی میرم. من هیچ مرگی را نمی پذیرم. نه
مرگ سریاس ها، نه مرگ خودم... کسی که بخواهد اعتنایی به مرگ نکند، باید تا آخر به دنبالزنده هایی بگردد که آن ها را از دست داده... راه آن هایی که اعتنایی به مرگ ندارند فرق می کند .راه درازتر و پیچیده تری است. راهی که به راه من در این بیابان و دریا شبیه است. آن ها که به مرگ اعتنایی ندارند، محکوم اند با زندگی بازی سنگینی را شروع کنند. محکوم اند به دنبال تمام رفقا و دوستان و هم مسلک هایشان بگردند و مطمئن باشند یک بار دیگر آن ها را در جای دیگری پیدا می کنند» -همان: 377 و نیز 178 و 381-.
پیش تر دیدیم که تفاوت مظفر و یعقوب در آرمان شهرهای شخصی آن ها است: «گفتم: ...
می خواهی با تفکر به جهان، تخیل در جهان و طبیعت زندگی و هستی، انسان را از خاطرۀ خودت محو کنی... . تو به این خاطر زنده ای تا آن ها را فراموش کنی، من به خاطر آن زنده ام که دوباره آن ها را به خاطر بیاورم. راه من و تو یکی نیست» -همان: 356-، اما با همۀ این تفاوت های بنیادی، نویسندۀ ضمنی از ایدئولوژۀ بنیادین خود چنین رونمایی می کند: «گفتم: «یعقوب صنوبر ،من دنبال این نیستم که گناهکار را پیدا کنم. دنبال سریاس صبحدم هستم، نه دنبال گناهکارها» -همان: 366-. با این نگاه پذیرا، دوگانۀ من و دیگری فرومی ریزد: «بیشتر برایم معلوم شد ما شبیه هستیم. بیشتر فهمیدم من نیمۀ به خواب رفتۀ او هستم و از خواب بیدار شده ام و نمی خواهم بخوابم. ... او مرا همه جا کشته بود جز در خاطراتش» -همان: 35 و نیز 368-369-. گویی عینیت یعقوب در پادآرمان شهر می کوشد تا دست کم ذهنیتش را در آرمان شهری اسیر کند: «اسارت من برایش مهم تر از آزادی خودش بود» -همان: 65-؛ زیرا که عینیت یعقوب غرق آلودگی است و ذهنیتش در قالب مظفر در جست وجوی رهایی است که با سیر رمان و غرقگی مظفر در پادآرمان شهر، آن هم نابود می شود، اما مظفر، مستقل از او راهی دیگر در پیش دارد: «فهمیدم خلوتی که او صحبتش را می کند، چیزی جز پیمان دیگری نیست که می بایست من و او مهرش می کردیم و نکردیم... آن خلوتی که او از آن صحبت می کرد، جز رؤیایی شبیه رؤیاهای زیر آخرین انار دنیا، چیز دیگری نبود. من و او یک نفر بودیم که قسمت شده بودیم، همانجور که سریاس ها یک نفر بودند و قسمت شده بودند... . من و او تا ابد از همدیگر جدا شده بودیم و دیگر هم پیوند نمی خوردیم... . من دیگر نمی توانستم پیمانی با او داشته باشم، برای آنکه می دانستم او یک پیمان را می خواهد، پیمانی که آسوده به این داستان پایان دهد. من هم به دنبال پیمانی می گشتم، پیمانی که تا پایان به دنبال داستان سریاس ها برود و هرگز به آن پایان ندهم و زیر بار گناهانش شانه خالی نکنم. خلوتی که او از آن می گفت، آسودگی من و او بود در انتهای سفرمان به دنبال خود، پیمانی هم که من از آن گفتم، مهیاشدن بود برای عدم آسودگی، ... پیمان ساختن پایان دیگر برای این داستان... . می خواست به پایان برسیم، اما من بر آن باور بودم هنوز در آغازم» -همان: 370-371-. بدین ترتیب، بار دیگر شاهد تأکیدی محکم بر انگارۀ استفاده از آرمان شهر برای محو پادآرمان شهریم که جز به یاری روایتگری مکرر آن ممکن نخواهد بود؛ حتی اگر امیدی برای ماندگاری روایت متصور نباشد و قهرمان توان رهایی از پادآرمان شهر نداشته باشد. نتیجه گیری
ساختار ذهنیت خودش را در کلیت رمان نشان می دهد. در ایران با شعارهای به ظاهر چپ گرایانۀ اصولگرایان، صدای پای ویرانی طبقۀ متوسط می آید و در عراق، امید بهبود و ضعف روزافزون صدام کورسویی می زند. بورژوازی فعال با درک موقعیت، در تکاپو است و نظاره گر؛ در ذهنیت پیش بین نویسندۀ عراقی با امیدی روبه زوال، رفتن صدام بستری برای پویایی ناکام فرض می شود؛ بنابراین امید آرمان شهری پررنگ رو به اضمحلال است و شخصیت های ازبندرسته اسیر بندی بزرگ تر می شوند و تنها روایت آرمان شهر به عنوان ابزاری برای زدایش جهان پادآرمان شهری فرض می شود و ذهنیت پیشرو نویسندۀ ایرانی با ناامیدی چشم انداز سیالی را به تصویر می کشد که «چپ آوازه افکند و از راست رفت» و تفاوتی میان آرمان شهر و پادآرمان شهر نمی بیند؛ بنابراین با وجود بهره گرفتن از توانش روایی، با همسانی آن ها -آرمان شهر و پادآرمان شهر- تمایزشان را بی معنی جلوه می دهد؛ شاید که روایت به کار پیرایش پادآرمان شهر فراگیر بیاید. امیدی که با فهم اینکه مسئله فراتر از بنیادهای معرفت شناختی است ،زیرساخت های هستی شناختی را ویران می کند. هردو رمان آیینۀ آیندۀ جهان خاورمیانه ای را در ساختارشان بازتاب می دهند و ناکامی، خصلت مشترک رمان و عینیت جهان واقعی است که گذشته، حال و آینده را در پادآرمان شهری در آرزوی ناکجاآبادی دست نایافتنی ترسیم می کند. از ادبیات رهایی بخش کاری برنمی آید جز بیان واقع آن هم در شکلی به ظاهر غیرواقع گرا -روایت گسست های انسان و جهان و درماندگی آدمی در خلق پیوند.-
تأکید بر اهمیت شخصیت در اثر بختیار علی و اضمحلال شخصیت در کار کاتب بدین معنینیست که شخصیت های کاتب عمیق نیستند، بلکه تفاوت در ایجاب وجودی آن ها است .
شخصیت های کاتب پیوسته در زوال و ایجادند و قوامی از نوع شخصیت های بختیار ندارند. به همین دلیل هم مسئله داری آن ها تا حدودی شبهه برانگیز است و نمی توان آن ها را شخصیت های مسئله داری از نوع رمان های مدرن فرض کرد؛ چرا که وجودشان زیر سؤال است. حرکت به سوی سیاست های بازار آزاد که از دورۀ هاشمی شروع شده و در عهد خاتمی هم استمرار می یابد -میرسپاسی ،1388: -، نوعی از شیءوارگی را بر جامعه تحمیل می کند که شخصیت را مضمحل می سازد: «... در مجموعۀ این ساختار و ساختارهای اساسی جامعۀ معاصر مناسباتی را نشان می دهند که در آن ها، اشیا از دوام و استقلالی برخوردارند که اشخاص آن را به طور فزاینده از دست می دهند... . در عرصۀ ادبی، دگرگونی اساسی در وهلۀ نخست... بر وحدت ساختاری شخصیت و اشیا متکی است؛ وحدتی که به صورت محو کمابیش جدی شخصیت و تقویت خودفرمانی اشیا درآمده و در این روند خودفرمانی اشیا و محو شخصیت به هم پیوسته اند و از گستردگی یکسان برخوردارند.» -گلدمن ،1371: 271-272(.[23] خودفرمانی در کار کاتب را می توان در الزام حرکت شخصیت ها در قالب های افیونی ملاحظه کرد که تلاش برای تخطی از آن، همان تفاوت توپیا[24] )تفاوت میان اینجا/بدجا یا پادآرمان شهر و آنجا/ ناکجا یا آرمانشهر- را شکل می دهد.
برخی سال های 1368-1384/1989-2005 را دورۀ ترمیدور ایران می دانند و دورۀ ریاست جمهوری خاتمی را راهی برای توسعه و پیشرفت ایران فرض می کنند -آبراهامیان ،1389: 318 و 328-333-. درواقع، از دوران هاشمی رفسنجانی و به ویژه پس از جنگ دوم خلیج فارس، با قدرت گرفتن راست مدرن در برابر راست سنتی، حرکت به سوی سیاست های جهانی شدن ،تعدیل اقتصادی، خصوصی سازی، تشویق سرمایه گذاری خارجی و... شدت گرفت -بشیریه ،
1381: 169- و با ائتلاف راست مدرن و چپ اسلامی، دولت خاتمی با همۀ موانع موفقیت های زیادی به دست آورد -نک: کدی ،1388: 62-87-. بااین همه ،«در میان کارشناسان ایرانی یا خارجی در این مورد اتفاق نظر وجود ندارد که آیا با توجه به وضع پیچیدۀ موجود و مسائل عمدۀ داخلی و خارجی که در اوایل سال 2003/ اواخر 1381 هنوز بلاتکلیف است، باید با خوش بینی یا بدبینی به آیندۀ کوتاه مدت ایران نگریست.» -همان: 83(.[25] حضور دولت پنهان و موانع توسعۀ سیاسی اجازۀ تداوم مسیر را نمی داد. البته در کنار سرخوردگی از اصلاحات ،نمی توان بر دستاوردها و امیدواری های حاصل از آن چشم بست- -Axworthy, 2013: 367369-. از میان همۀ راه های جایگزین، ایران به سمت نظامی گری می رود و در انتخابات 1384 حضور کاندیداهایی با سابقۀ نظامی و انتخاب احمدی نژاد، چشم اندازهای سیاسی را تغییر
می دهد- 1297-Alamdari, 2005: 1296-. ناکامی در اصلاحات واقعی اقتصادی، وابستگی بیش ازحد به نفت، تأثیر تحریم ها، تورم و بیکاری فزاینده اوضاع عصر احمدی نژاد را بدتر کرد .
البته نرخ رشد به دلیل افزونی قیمت نفت بالا بود، اما بااین حال او به سراغ کاهش یارانه های دولتی به ویژه بنزین رفت که در تضاد با شعارهای چپ او، حرکتی آشکار به سوی جناح راست و اقتصاد بازار بود- 397-Axworthy, 2013: 396-.
اما تاریخ عراق پیچیده تر است و باید کمی به گذشته برگشت: تمرکز صدام از 1968 -که معاون و همه کارۀ احمد حسن البکر، رئیس جمهور عراق، شده بود- بر برنامه های توسعه و رفاه اجتماعی، ملی سازی صنعت نفت، اصلاحات ارضی و... موجب تسریع در توسعۀ عراق شد، اما او نیز با رسیدن به ریاست جمهوری- 1358/1979- زیر سایۀ جنگ با ایران، در سال 1987 به سراغ شکلی از سیاست های تعدیل ساختاری و خصوصی سازی رفت -برای اطلاع بیشتر نک:
99-Alnasrawi, 1994: 96(، اما پس از حملۀ عراق به کویت) 1369/1990( و مناقشات بعدی ،برنامۀ نفت در برابر غذا) 1995-2003( چیزی از عراق باقی نگذاشت که به چپ یا راست فکر کند. البته اقلیم کردستان با از سرگذراندن سرکوب های پیوسته و فجایعی مثل عملیات انفال )1988( و حملۀ شیمیایی به حلبچه) 1988(، از سال 1991 عملاً خودمختاری یافته بود، اما از سال 1994 درگیری های نظامی حزب دموکرات کردستان و اتحادیۀ میهنی کردستان )با گرایش های چپ و با مرکزیت سلیمانیه( شدت گرفت که با پادرمیانی آمریکا در سال 1998 بهآتش بس انجامید. به طورکلی، تحریم ها موجب ویرانی های فراوان در عراق شد. البته کردها با وجود اختلافات داخلی به دلیل کمک های مالی و تجارت با همسایگان، پیشرفت اقتصادی قابل توجهی داشتند. سال 1994 شرایط زندگی به پایین ترین سطح خود رسید، اما دو سال بعد عراق صادرات نفتش را آغاز کرد و در سال 1998 براساس برنامۀ نفت در برابر غذا صادرات بیشتری انجام شد و در سال 2000 درآمدش خیلی بیشتر شد. حملۀ آمریکا) 1381/2003( بر بدی اوضاع افزود و بی نظمی و ناامنی را گسترش داد. قانون اساسی سال 2004 تنها اعتماد اندکی در مردم برانگیخت و هم شیعیان و هم کردها با آن چندان موافق نبودند )نک: Polk, 191-2006: 155(. البته کردها روابط خوبی با آمریکایی ها داشتند و با وجود بی قانونی و غارت در کشور، کردستان به استثنای برخی تحرکات اسلام گرایان تندرو تا حدودی نظم و امنیت داشت )Abdullah, 2006: 108(. بااین حال مردم عراق از آمریکایی ها به عنوان نیروهای آزادی بخش استقبال نکردند و با وجود خوشحالی از رفتن صدام، از اشغالگری آن ها می ترسیدند) Hunt, 2005: 107(. گزارش های اقتصادی گروه بانک جهانی هم گزارشی از وعده های تحقق نایافته تا یک دهه بعد را فهرست می کند و نمی تواند چشم اندازی خوش بینانه عرضه کند -نک:
.-Bank, 2014
به نسبت ثباتی که در ایران آن سال ها شاهدیم، کردستان عراق سرشار از فراز و نشیب ها است؛ تراژدی ها و امیدهایی که پیوسته احیا و امحا می شوند. در چنین قالب تاریخی ای اتفاقاً شخصیت و ویژگی های فردی او است که گمان می رود اگر شتاب روزگار اجازۀ تداوم بدو دهد، ممکن است کاری کارستان کند. در کنار تداوم رنج سریاس ها، موقعیت پرافت وخیز رهبران-و پیش برندگان داستان مانند مظفر صبحدم یا حتی یعقوب صنوبر- به بهانۀ عدم امکان استمرار در وضعیت ثبات، اهمیت شخصیت را برجسته می کند، اگرچه آن هم در پوششی از تردید امید چندانی نمی آفریند. درنتیجه برخلاف رمان کاتب، وجود شخصیت نقطۀ اتکایی است در گذر پرپیچ وخم پیرنگ، اما این هردو انکاری بر وضعیت پادآرمان شهری جهان داستانی خویش ندارند؛ تنها تفاوت در راهکاری است که برای مواجهه برمی گزینند: آخرین انار دنیا با نگاهی اندک امیدوارانه به آینده، زایش روایت -آرمان شهر- را مایۀ زدایش پادآرمان شهر قرار می دهد و وقت تقصیر با تجربۀ گذشته و نگاهی پوچ از زایش روایت برای زیستن در پادآرمان شهر بهره می گیرد. بدین ترتیب که فاصلۀ میان آرمان شهر و پادآرمان شهر را هیچ می انگارد و آن دو را بر هم منطبق می کند. توپیا در نگاه بختیار با امکانی ضعیف وجود می یابد ،اما کاتب به شکلی کامل نشانۀ نفی بر سرش را جدی می گیرد. درواقع، به شکلی وارونه آرمان شهر کاتب همان پادآرمان شهری است که هیچ احتمال وجودی ندارد، جز در سایۀ طنز و بازیگوشی راوی نامعتبری که از خشونت به عرفانی مشکوک پناه می برد و پذیرش را چارۀ ناچاری می نماید، اما راوی بختیار با روایت پادآرمان شهر به دنبال زدایش آن است و -اگرچه اندک- امیدوار آن که آرمان شهری برساخته شود. آیندۀ سیاسی هردو کشور هم نشان می دهد که به دلیل هم ساختی ساختارهای سیاسی و رمانی، ادبیات پیشرو موقعیتی پیشگویانه یافته است؛ با وجود پیشرفت ها و پسرفت ها همچنان نارضایتی بلندترین صدای این جوامع است.
در وقت تقصیر به عنوان رمانی پسامدرن، حیات با وجود اضمحلالی پیوسته، باز قالبی از شخصیت مدرن را که حاوی قهرمان مسئله دار است رها نمی کند، برخلاف مظفر صبحدم که امیدوارانه گم گشتۀ دریاها است و حرکت او را می توان معطوف به هدفی دانست. حتی از نظر قالبی هم شباهت های آخرین انار دنیا به ساختار حماسه انکارناپذیر است، اما در وقت تقصیر حتی آنجا که با نقیضه سازی فضای عرفانی روایت را پیش می برد، باز مسئله داری قهرمان به روشنی به چشم می آید. حضور چنین قهرمانی در وقت تقصیر نشانی از پیوندهای ویژۀ آن با سنت است با جهانی که هنوز گذشته ای فریبنده دارد، اما آخرین انار دنیا چشم به آینده می دوزد و امیدوارانه پیش می رود. شاید گذار از دوران اصلاحات و ناکامی های آن در طرح چنین فضایی در رمان فارسی بی تأثیر نباشد، ولی در رمان کردی چشم انداز آینده با وجود ویرانی حال که تأثیرش بر آینده نیز مشهود است، باز همچنان کورسوی امیدی برای رفع پادآرمان شهر در خود دارد. همچنین وجود سریاس ها را می توان شکلی از شیءوارگی دانست؛ پسرانی که در جهان مصرفی خشونت زدۀ خاورمیانه یکی دو تا نیستند و بی هیچ تشخصی تا بی نهایت ادامه دارند. با وجود تفاوت هایی که با هم دارند و بالعکس با وجود شباهت گوهر اناری که در دست دارند ،باز بخشی از جامعۀ توده وارند که هیچ کدام نمی توانند فرجامی خوش بیابند. به طور عام، این تکثیر شخصیت ها در بسیاری از آثار بختیار –و نیز کاتب- نشانگر همین محو شخصیت به طورکلی است که در جهان سرمایه داری متأخر اتفاق افتاده است. ظاهراً کارخانۀ جهان در کار تولید پیوستۀ شخصیت های هم ریختی است که سرنوشت های تا حدودی مشابهی هم دارند .تخت بودن شخصیت های کاتب و عدم تغییر موقعیت اقتصادی شان را هم در همین ظرف می توان معنا کرد. تحول کلان به معنای عمیق آن کمتر دیده می شود و شخصیت ها عمدتاً بر یک منهج از ابتدا تا انتها مسیر پیرنگ را طی می کنند. درواقع، شخصیت ها به شکل رمان کلاسیک بعد روان شناختی ندارند و واقع گرایی هم در معنای مرسوم جایی ندارد اما از چشم انداز لوکاچی- گلدمنی -نک مقالۀ «رمان نو و واقعیت» در گلدمن ،1371- ساختار اثر با ساختار جامعه پیوند محکمی دارد و از این منظر ادای دینی پیوسته با واقعیت به چشم می آید. در هردو اثر، شخصیت ها از پادآرمان شهری به -پاد-آرمان شهر دیگری می غلتند و تباهی در ناگزیری این مجموعه ها است، اما آن ها دورنمایی از آرمان شهر دارند که به شکل های عینی و ذهنی گاه جلوه ای کم فروغ می نماید و می گذرد. فارغ از این شباهت که زمینه ای خاورمیانه ای دارد، بسته به موقعیت سیاسی متفاوت واکنش های مختلفی هم دیده می شود. در آخرین انار دنیا، قهرمان با روایت )پاد(آرمان شهر به نوعی به دنبال زدایش جهان پادآرمان شهری است، اما در وقت تقصیر، قهرمان منفعل تر عمل می کند و با بازروایت -پاد-آرمان شهر همزیستی با آن را طبیعی نشان می دهد. در عمل هردو به نوعی سیاست زدایی می کنند.
بروز ایدئولوژی را در تقابل با اتوپیا می توان در پیمان ها- آخرین انار دنیا( و افیون ها) وقت تقصیر-ملاحظه کرد، اما پیمان ها ستودۀ بختیارند و افیون ها نکوهیدۀ کاتب و از همین نقطه است که ایدئولوژی، ارزش افزوده به واقعیت، در اولی امیدوارکنندۀ زدایش پادآرمان شهر و در دومی اسباب همزیستی با آن است؛ و اتوپیایی که دمادم به پادآرمان شهر تغییر شکل می دهد ،افشاگر بی وقفۀ آن. در وقت تقصیر، آرمان شهرها به مدد افیون ها بنا شده اند و با تغییر چشم انداز به سرعت به پادآرمان شهر تبدیل می شوند. درواقع شخصیت فاقد نقشی بنیادی در ساخت یا ویرانی آن ها است. آرمان های ازدست رفتۀ سیاسی طبقۀ متوسط این باور را تقویت می کند که تنها روال افیونی تاریخ در تغییر وضعیت کارساز است، اما در آخرین انار دنیا همۀ شخصیت ها چه فرادست چه فرودست دست کم آوایی برای طرح افکنی هرچند دور نوعی آرمان شهر شخصی دارند، فارغ از اینکه چه فرجامی داشته باشد. به واقع، شکلی از خصوصی سازی پادآرمان شهرها دیده می شود که محصول شرایط سیاسی کردستان است. فردیتی که در اینجا دیده می شود در برابر ادغام شخصیتی است که در وقت تقصیر وجود دارد. به همین دلیل در اولی علی رغم فراگیری پادآرمان شهرها، روایت آن ها در زدایششان می تواند نقشی داشته باشد، اما در دومی روایت تنها ابزار همزیستی خواهد بود. هم حال هم گذشته و آینده در هردو کشور مصرف شده و تیره است. با وجود این، در عراق هنوز «خردک شرری هست هنوز»؛ برخلاف ایران که در آن کورسوی امید رو به خاموشی است. منابع آبراهامیان، یرواند -1389-. تاریخ ایران مدرن. ترجمۀ محمدابراهیم فتاحی. تهران: نشرنی. باختین، میخاییل- 1387-. تخیل مکالمهای. ترجمۀ رؤیا پورآذر. تهران: نشرنی. بشیریه، حسین- 1381-. دیباچه ای بر جامعه شناسی سیاسی ایران-دورۀ جمهوری اسلامی ایران-.
تهران: نگاه معاصر. بنار، مهشید- 1398-. اعتبار راوی در رمانهای محمدرضا کاتب .پایان نامۀ کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی. به راهنمایی محمد راغب. تهران: دانشگاه شهید بهشتی. جیمسن، فردریک- 1400-. ناخودآگاه سیاسی، ترجمۀ حسین صافی. تهران: نیماژ. راث استاین، ادوارد- 1398-. آرمان شهر و ناخشنو دیهای آن. در چشماندازهای آرمانشهر. ترجمۀ امیر یدالهپور. تهران: آگاه. ریکور، پل- 1399-. ایدئولوژی و اتوپیا. ترجمۀ مهدی فیضی. تهران: مرکز. ریکور، پل- 1398-. ایدئولوژی و اتوپیا. در ایدئولوژی، اخلاق، سیاست. ترجمۀ مجید اخگر. تهران:چشمه. علی، بختیار- 1400(. آخرین انار دنیا. ترجمۀ مریوان حلبچهای. تهران: ثالث. کدی، نیکی آر) .1388(. نتایج انقلاب ایران. ترجمۀ مهدی حقیقت خواه. تهران: ققنوس. کرنی، ریچارد) 1398(. میان ایدئولوژی و اتوپیا. در ایدئولوژی، اخلاق، سیاست. ترجمۀ مجید اخگر. تهران: چشمه. گلدمن، لوسین) 1371(. رمان نو واقعیت. در جامعه شناسی ادبیات )دفاع از جامعه شناسی ادبیات(.
ترجمۀ محمدجعفر پوینده. تهران: هوش و ابتکار. گودن، کریستیان) 1392(، آیا باید از اتوپیا اعادۀ حیثیت کرد؟، ترجمۀ سوسن شریعتی، تهران:
قصیدهسرا. مانهایم، کارل- 1380-، ایدئولوژی و اتوپیا، ترجمۀ فریبرز مجیدی، تهران: سمت. مکهیل، برایان- 1392-، داستان پسامدرنیستی، ترجمۀ علی معصومی، تهران: ققنوس. میرسپاسی، علی- 1388(، اخلاق در حوزۀ عمومی )تأملاتی در باب ارزش ها و نهادهای دموکراتیک(، تهران: ثالث. Abdullah, T. A. J. (2006). Dictatorship, Imperialism and Chaos: Iraq since 1989. Canada: Fernwood Publishing.Alamdari, K. (2005). The power structure of the Islamic Republic of Iran: Transition from populism to clientelism, and militarization of the government. Third World Quarterly, 26(8). Alnasrawi, A. (1994). The economy of Iraq: oil, wars, destruction of development and prospects, 1950-2010, Westport, Connecticut: Greenwood Press. Axworthy, M. (2013). Revolutionary Iran: A History of the Islamic Republic. Oxford University Press.
2122.. Bauman, Z. (1976). Bloch, E. (1986). The principle of hopeSocialism the active utopia. Cambridge: MIT Press., London: George Allen & Unwin Ltd. Booker, M. K. (2005a). Dystopian fiction. Routledge Encyclopedia of Narrative Theory, ed. David Herman, Manfred Jahn & Marie-Laure Ryan, Routledge, London & New York. Booker, M. K. (2005b). Utopian and Dystopian Fiction. Routledge Encyclopedia of Narrative Theory, ed. David Herman, Manfred Jahn & Marie-Laure Ryan, Routledge, London & New York. Hunt, C. (2005), The history of Iraq. Westport, Connecticut: Greenwood Press.
2627.. Polk, W. R. (2006). World Bank (2014). Understand IraqThe unfulfilled promise of oil and growth. London: I.B. Tauris. : Poverty, inclusion and welfare in Iraq, 2007-2013,

[1] . استادیار زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شهید بهشتی، تهران ،m_ragheb@sbu.ac.ir

[2] . مقصود دورانی است که از 1990 تا بعد از سقوط صدام، آمریکا نقش تعیین کننده ای در عراق داشت- Polk, 2006: 143-.
[3] . ارجاعی دارد به مقالۀ ادوارد راث استاین- 1398- که او نیز به تمدن و ملالت هایش فروید اشاره دارد.
[4] . از آنجا که ترجمۀ اتوپیا در فارسی به یک معنای واحد، افادۀ تامی بر جنبه های متنوع این اصطلاح ندارد و کاربرد لفظ لاتینی هم صلبیت معنی را در متن به همراه دارد، از معادل های متنوع آن و حتی گاه اصل لاتینی در موقعیت های مختلف سود برده ایم.
[5] . topia
[6] . «ستیز میان گروه حاکم و گروه نوظهور، جدل و دیالکتیک اتوپیا و ایدئولوژی را دربردارد» -ریکور ،1399: 305(.
[7] . «آنچه در هر ایدئولوژی مورد بحث است سرانجام مشروعیت نظام مرجع است. آنچه در هر اتوپیایی مورد بحث است تصور یک شیوۀ جایگزین برای کاربرد قدرت است.» -همان: 326(.
[8] . «همواره از عمق یک اتوپیاست که می توانیم از یک ایدئولوژی حرف بزنیم» -همان: 405(.
34. ideologeme. homology
[9] . البته این ایرادات به طور خاص به کتاب خدای پنهان او برمیگردد.
[10] . تعریضی است به مقالۀ شفیعی کدکنی دربارۀ برهانالعاشقین )شکارنامه/ قصۀ چهار برادر( گیسودراز )قرن هشتم( که بازیگوشی راوی بر پیچیدگیاش افزوده است.
[11] . «امر غالب داستان مدرنیستی معرفت شناختی است» -مک هیل ،1392: 37- و «امر غالب داستان پسامدرنیستی هستیشناختی است» )همان: 40(.
[12] . نشانه های سجاوندی در وقت تقصیر بازیگوشانه به تمسخر گرفته شده اند و ما نیز به نقل دقیق آن ها- با وجود اشکالات فراوانشان- مقید بوده ایم.
[13] . «سهم» نیز ارتباطی با افیون دارد -نک: کاتب ،1383: 362-.
[14] . شکلی از گزاره های خلاف واقع- counterfactual- غیرتاریخی در سراسر متن به افراط استفاده شده اند؛ به این ترتیب که پس از بیان رویدادی عموماً با واژۀ «شاید» شکل های بدیل آن عرضه می شوند و دیگر نمی توان راستی و ناراستی یکی را بر دیگری برتری داد.
[15] . unreliable narrator
[16] . implied author ـ
[17] . واژۀ «آمدن» در عبارت «آمدن گیسو به حکمتانه بیخود نبود» -کاتب ،1383: 7- خود نشان از منظر کانونی ساز دارد.
[18] . کاربرد این دو واژه برای مکانی واحد در سراسر رمان به ظاهر از نظمی منطقی برخوردار نیست و نشان می دهد که میان این دو آرمان شهر و پادآرمان شهر فاصله ای نیست -برای نمونۀ حکمتانه نک: همان ،15، 203، 288-294، 300، 341-342، 378، 382، 289، 354، 357، 408 و 410 و هگمتانه نک: همان: 21، 31-32، 44، 50-52، 55،
85، 94، 146، 150، 180، 186، 189، 191، 193، 354، 357 و-...
[19] . دسته بندی های اجتماعی خاص مانند عاصی ها، مورچه ها، ضدها، یارها، یقه چرکها، حاضرها، نسناسها و... که در سرتاسر رمان بی هیچ توضیح کاملی دیده می شود، شکلی از قشربندی در آثار -پاد-آرمان شهری را به خاطر می آورد.
[20] . ideal narrative audience
[21] . «از همان صبح روز اول فهمیدم اسیرم کرده است. درون کاخی، در میان جنگلی پنهان به من گفت در بیرون بیماری کشنده ای شایع شده است» -علی ،1400: 7-.
[22] . زمان-مکان- chronotope-: برای مطالعۀ نمونه ای از کار روی پیوستارهای زمانی-مکانی نک: باختین ،1387:
.346-137
[23] . البته بدیهی است که میان منظور گلدمن -دربارۀ آثار ناتالی ساروت و آلن رب گریه( و رمان های پسامدرن خاورمیانه ای تفاوت هایی وجود دارد؛ نه سرمایهداری آن حالت قوام یافته را در اینجا دارد و نه خودفرمانی اشیا به محو کامل شخصیت از آن نوع دست یافته است.
[24] . در اینجا مقصود از توپیا/ مکان/ جا- τόπος- همان بخشی است که در واژههای اتوپیا و دیستوپیا دیده می شود و ما را با معانی ادبی و غیرادبی دیگر آن کاری نیست.
[25] . نویسنده خود به آینده امیدوار است --کدی ،1388: 145-.
-




اعلام نامزدهای نهایی ششمین جایزه داستان








ادامه نوشته

سالِ مرگِ چهره‌ها















سالِ مرگِ چهره‌ها










سالِ مرگِ چهره‌ها

سال ۱۴۰۱ سال از دست‌دادن چهره‌های مطرحی در حوزه ادب و فرهنگ این سرزمین بود، سالی که چهره‌هایی همچون هوشنگ ابتهاج (ه.ا. سایه)، محمدعلی اسلامی ندوشن، یدالله رویایی، رضا براهنی، احمد مهدوی دامغانی، مفتون امینی، احمد گلشیری، عباس معروفی، ناصر تکمیل‌همایون، ابوالفضل خطیبی، جواد طباطبایی و عبدالله انوار از دنیا رفتند.

به گزارش ایسنا، در سال ۱۴۰۱ همانند سال‌های گذشته تعدادی از نویسندگان و شاعران و مترجمان در حوزه زبان فارسی را از دست دادیم و فرشته مرگ این‌بار بر تعداد قابل توجهی از بزرگان فرهنگ و ادبیات معاصر دست گذاشت. به رسم هر سال یادی می‌کنیم از آنان که در سال ۱۴۰۱ نقاب خاک را بر چهره کشیدند و از دنیا رفتند.

پنج روز از سال ۱۴۰۱ نگذشته بود که خبر آمد رضا براهنی، نویسنده، شاعر و منتقد ادبی، متولد ۲۱ آذر سال ۱۳۱۴ در تبریز در کانادا از دنیا رفته است.

«خطاب به پروانه‌ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم؟»، «اسماعیل»، «رازهای سرزمین من»، «آزاده خانم و نویسنده‌اش»، «روزگار دوزخی آقای ایاز»، «طلا در مس» و «کیمیا و خاک» از جمله آثار رضا براهنی در حوزه شعر، رمان و نقد ادبی هستند. او همچنین سال‌ها کارگاه نویسندگی داشت و به خاطر مواضع تند و تیز و انتقادی‌اش معروف و پرحاشیه بود.

سالِ مرگِ چهره‌ها

علی رضاقلی، جامعه‌شناس و پژوهشگر، متولد سال ۱۳۲۶ در شمیران بود که هشتم فروردین‌ماه درگذشت.

از او کتاب‌های «جامعه‌شناسی خودکامگی» و «جامعه‌شناسی نخبه‌کشی» منتشر شده است. همچنین گردآوری و تنظیم درس‌گفتارهای کلاس روش‌شناسی علوم انسانیِ عبدالکریم سروش و چاپ کتاب «درس‌هایی در فلسفه علم الاجتماع» در کارنامه رضاقلی دیده می‌شود.

سالِ مرگِ چهره‌ها

یارمحمد اسدپور، شاعر موج ناب سال ۱۳۳۰ در مسجدسلیمان متولد شد و ۱۳ فروردین‌ماه از دنیا رفت.

از آثار او می‌توان به مجموعه شعرهای «بر سینه سنگ‌ها و بر سنگ‌ها نام‌ها»، «مکاشفه در باغ سوکیاس» و «گلو تاریک از صدای دنیاست» اشاره کرد.

سالِ مرگِ چهره‌ها

اصغر عسگری ‌خانقاه، انسان‌شناس، سال ۱۳۱۷ در خلخال متولد شد و ۱۵ فروردین‌ماه امسال درگذشت.

کتاب‌های «ایرانیان ترکمن؛ پژوهشی در مردم‌شناسی و جمعیت‌شناسی»، «انسان‌شناسی عمومی» «شرق‌شناسی (شرقی که آفریده غرب است)»،‌ «فرهنگ مردم‌شناسی (فرانسه، انگلیسی، فارسی)» و «مردم‌شناسی روستای قاسم‌آباد گیلان» از این استاد دانشگاه منتشر شده‌است.

سالِ مرگِ چهره‌ها

محمدحسن مرتجا، متولد سال ۱۳۴۳ در سیرجان بود و ۱۸ فروردین‌ماه از دنیا رفت.

از او مجموعه‌های شعر «دفتر سروده‌ها»، «اجرای جهنمی از مثله مثله‌ها»، «و بیدار می‌بینم»، «اتاقی که لزوما مرکز جهان نیست» و «روبه‌رو در سه پرده» به جای مانده است.

سالِ مرگِ چهره‌ها

عباس مسعود ریخته‌گر، شاعر و فرزند حبیب‌الله ریخته‌گر متولد ۱۳۴۱ بود و ۱۹ فروردین‌ماه درگذشت.

او مجموعه شعر «به ریاضت رگ» را منتشر کرده بود و دو اثر دیگر در حوزه شعر کلاسیک با عنوان‌های «‌راه رفتن روی جنوب» و «مرگ چیز تازه‌ایست» را در دست انتشار داشت.

سالِ مرگِ چهره‌ها

محمدزمان گلدسته، شاعر متولد آخرین روز شهریورماه ١٣٥٤ در شهرستان گرگان بود که ۲۴ فروردین درگذشت.

آثار او دو مجموعه شعر با عنوان‌های «گل صد برگ»، «روح و ریحان» و مجموعه سی‌دی تصویری «چاووش» است.

سالِ مرگِ چهره‌ها

جلیل فخرایی، شاعر و روزنامه‌نگار متولد سال ۱۳۴۹ در مشهد بود که ۳۰ فروردین‌ماه از دنیا رفت.

او شعر گفتن را از حدود سال ۱۳۶۸ آغاز کرد و در مقاطع زمانی مختلف با مجله‌های «آشنا» و «امیدانقلاب» و همچنین روزنامه‌های «شهرآرا» و «قدس» همکاری داشت.

سالِ مرگِ چهره‌ها

محمدعلی اسلامی ندوشن ششم اردیبهشت در ۹۷ سالگی بدرود حیات گفت. این نویسنده، شاعر، مترجم و چهره فرهنگی متولد سال ۱۳۰۴ در ندوشن یزد بود.

برخی از کتاب‌های محمدعلی اسلامی ندوشن عبارت‌اند از: «ماجرای‌ پایان‌ناپذیر حافظ»، «چهار سخنگوی‌ وجدان‌ ایران»، «تأمّل‌ در حافظ»، «زندگی‌ و مرگ‌ پهلوانان‌ در شاهنامه»، «داستان‌ داستان‌ها»، «سرو سایه‌فکن»، «ایران‌ و جهان‌ از نگاه‌ شاهنامه»، «نامه‌ نامور»، «ایران را از یاد نبریم»، «به‌ دنبال‌ سایه ‌همای»، «ذکر مناقب‌ حقوق‌ بشر در جهان‌ سوم»، «سخن‌ها را بشنویم»، «ایران‌ و تنهائیش»، «ایران‌ چه‌ حرفی‌ برای‌ گفتن‌ دارد؟»، «مرزهای‌ ناپیدا»، «شور زندگی‌» (وان گوگ)، «روزها» (سرگذشت - در چهار جلد)، «باغ سبز عشق»، «ابر زمانه‌ و ابر زلف»، «افسانه افسون»، «دیدن‌ دگر آموز»، «شنیدن‌ دگر آموز»، «جام‌ جهان‌بین» و «آواها و ایماها».

سالِ مرگِ چهره‌ها

نرگس روان‌پور، استاد دانشگاه و پژوهشگر ادبیات فارسی هم در ششم اردیبهشت‌ماه در ۸۳ سالگی از دنیا رفت. او متولد سال ۱۳۱۸ بود.

از فعالیت‌های پژوهشی او می‌توان به همکاری در تدوین مجموعه «گزیده ادب فارسی» به سرپرستی حسن انوری و جعفر شعار اشاره کرد. از این مجموعه، کتاب «گزیده تاریخ بیهقی» توسط او تدوین شد.

سالِ مرگِ چهره‌ها

محمّد آصف فکرت هروی، فهرست‌نگار و نسخه‌پژوه افغانستانی که در سال ۱۳۲۵ در شهر هرات زاده شد، هفتم اردیبهشت‌ماه در ۷۶ سالگی از دنیا رفت.

ازجمله کتاب‌های اوست: «کرسی‌نشینان کابل» (احوال دولتمردان افغانستان در روزگاران امیر امان‌الله خان)، ترجمه کتاب «افغانان» نوشته منت ستوارت، «لغات زبان گفتاری هرات»، «لندی» (ترانه‌های مردمی پشتو)، «فارسی هروی، زبان گفتاری هرات» و «عین الوقایع» (تاریخ افغانستان در سال‌های ۱۲۰۷ تا ۱۳۲۴.

سالِ مرگِ چهره‌ها

غلامحسین رضانژاد متخلص به نوشین زاده ۱۳۱۳ در اراک در ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۱ از دنیا رفت.

از جمله آثار و مکتوبات او می‌توان به کتاب‌های «اصول علم بلاغت در زبان فارسی»، «حکمت‌نامه یا شرح کبیر بر متن و شرح و حواشی منظومه حکمت ملاهادی سبزواری»، «حکیم سبزواری (زندگی، آثار و فلسفه)»، «تمهید المبانی»، «تفسیر کبیر بر سوره سبع المثانی»، «هدایه الامم»، «شرح فصوص‌الحکم ابن عربی» و «مجموعه حواشی و تعلیقات حکیم متأله مرحوم سیدابوالحسن رفیعی قزوینی بر ۱۹ کتاب کلامی، فلسفی و حکمی حکمای متأخّر و قدیم» اشاره کرد.

سالِ مرگِ چهره‌ها

مهدی مداینی، مصحح متون کهن، متولد سال ۱۳۲۵ در بم بود که ۱۳ خردادماه از دنیا رفت.

تصحیح داستان «رستم و سهراب» و «سیاوش» با همکاری مهدی قریب، تصحیح «هفت لشکر» همراه با مهران افشاری، تصحیح «ظفرنامه» حمدالله مستوفی که جلد اول آن را به تنهایی انجام داد و باقی مجلدات را با همکاری مهران افشاری دنبال کرد، تصحیح «دیوان عطار» و همچنین تصحیح «چهارده رساله در باب فتوت و اصناف» با همکاری مهران افشاری، از تلاش‌های مداینی برای تصحیح متون مهم ادبیات ایران ‌است.

سالِ مرگِ چهره‌ها

مسعود احمدی متولد دهم مرداد ۱۳۲۲ در کرمان، شاعر و ویراستار ۲۳ خردادماه در ۷۶ سالگی درگذشت.

کتاب‌های منتشرشده او چنین است: «۲۴ ساعت» (منظومه برای کودکان)، «شبنم و گرگ و میش» (منظومه برای نوجوانان)، مجموعه شعرهای «زنی بر درگاه»، «روز بارانی»، «برگریزان و گذرگاه»، «دونده خسته»، «قرار ملاقات»، «صبح در ساک»، «بر شیب تند عصر»، «برای بنفشه باید صبر کنی»، «دو سه ساعت عطر یاس»، و همچنین «حرف زیادی» (مجموعه مصاحبه‌های مطبوعاتی)، «دو زن» (گفت‌وگو با آیدا سرکیسیان (شاملو) و اقبال اخوان (مشیری))، «دویدن در تنهایی» (گزیده‌ای دوزبانه) و «دیگر نبودم مرده بودم».

سالِ مرگِ چهره‌ها

احمد مهدوی دامغانی، نویسنده و محقق متولد ۱۳ شهریور ۱۳۰۵ در مشهد هم ۲۷ خردادماه در آمریکا از دنیا رفت.

از آثار او به «از علی آموز اخلاص عمل»، «رساله درباره خضر»، «شاهدخت والاتبار شهربانو»، «در باغ روشنایی» «گزیده حدیقة الحقیقه»، «گزیده‌ای از شعر سعدی به زبان عربی»، «کشف الحقائق نَسَفی _ تحقیق و تحشیه»، «المَجدی فی أنساب الطّالبیّین» (تحقیق)، «نَسمةالسَّحر بذکر من تشیَّع و شعر» (تصحیح،تحقیق)، «دیوان خازن (عبداللّٰه بن احمد خازن)» (تصحیح و تحقیق) و «الوحشیات (ابوتمام)» (تصحیح) می‌توان اشاره کرد.

سالِ مرگِ چهره‌ها

کامبیز تشیعی، متولد ۶ دی ۱۳۲۵ بود که اوایل تیرماه در ۷۶سالگی در ایتالیا درگذشت.

مجموعه شعرهای کامل او به زبان ایتالیایی با عنوان «Fin dietro al tempo» منتشر شده است. همچنین از آثار منتشرشده او در ایران می‌توان به مجموعه شعرهای «درس‌های عاشقانه» که ترجمه شعرهایش توسط خود او از ایتالیایی به فارسی است، اشاره کرد.

سالِ مرگِ چهره‌ها

مجتبی حبیبی رزی، داستان‌نویس، منتقد و خبرنگار، متولد ۱۳۳۹ بود که ۱۲ تیرماه در ۶۲ سالگی درگذشت.

از آثار او می‌توان به رمان «گذر از فصل‌ها»، مجموعه داستانی به نام «پاییز آرزوها»، مجموعه داستان «کتاب کابوس‌های روز»، و کتاب‌های «سینما و صهیونیسم»، «صهیونیسم در ادبیات جهان» و «سینمای بعد از انقلاب (بودن یا نبودن)» اشاره کرد.

سالِ مرگِ چهره‌ها

حسن ذوالفقاری،استاد زبان و ادبیات فارسی، نویسنده و پژوهشگر ادبی متولد ۱۳۴۵ در دامغان بود که ۱۷ تیرماه بر اثر ایست قلبی در ۵۶ سالگی از دنیا رفت.

از آثار او می‌توان به «منظومه‌های عاشقانه ادب فارسی»، «فرهنگ بزرگ ضرب‌المثل‌های فارسی»، «داستان‌های امثال»، «سر دلبران»، «باورهای عامیانه مردم ایران»، «ادبیات داستانی عامه»، «فرهنگنامهٔ داستان‌های متون فارسی» و... اشاره کرد.

سالِ مرگِ چهره‌ها

رمضانعلی شاکری، رئیس اسبق کتابخانه آستان قدس رضوی، ۲۳ تیرماه در ۹۸ سالگی از دنیا رفت.

«سیاحت شرق یا زندگی‌نامه آقا نجفی قوچانی» (تصحیح)، «سیاحت غرب یا سرنوشت ارواح بعد از مرگ» (تصحیح)، «فهرست کتب خطی کتاب‌خانه عمومی فرهنگ و هنر مشهد»، «گنج هزارساله کتاب‌خانه مرکز آستان قدس رضوی، قبل و بعد از انقلاب»، «مطالعه‌ای در احوال و آثار عارف ربانی حیدر آقا طباح تهرانی متخلص به معجزه»، «مزاری در آغوش تاریخ»، «اترک‌نامه؛ تاریخ جامع قوچان»، «انقلاب اسلامی مردم مشهد از آغاز تا استقرار جمهوری اسلامی»، «تاریخچه کتاب‌خانه عمومی فرهنگ و هنر مشهد در پنجاه سال»، «اصول مقدمات کتاب‌داری یا کتاب‌داری آسان»، «حیات الاسلام فی احوال آیت الملک العلام» و «ایران همیشه بهار» از کتاب‌های اوست.

سالِ مرگِ چهره‌ها

مصطفی فرزانه، نویسنده و فیلم‌ساز، سال ۱۳۰۸ در تهران متولد شد و ۲۷ تیرماه در ۹۳ سالگی در شهر کن فرانسه از دنیا رفت. او بیشتر با کتاب «آشنایی با صادق هدایت» شناخته می‌شد.

از کتاب‌های دیگر فرزانه می‌توان به «چار درد»، «ماه گرفته»، «دندانها»، «خانه تبعید»، «بن بست: نامه‌های مرتضی کیوان»، «راست و دروغ»، «عنکبوت گویا»، «صادق هدایت در تار عنکبوت»، «زبان سرخ»، «قرنطینه» و... اشاره کرد. همچنین «مینیاتورهای ایرانی»، «کورش کبیر»، «جزیره خارک»، «خاطرات پارسی» و... برخی فیلم‌های او هستند.

سالِ مرگِ چهره‌ها

امیرحسین میرزائیان، مترجم ادبیات داستانی، متولد خرداد سال ۱۳۶۴ بود که اول مردادماه درگذشت.

از ترجمه‌های او می‌توان به کتاب‌های «کتاب فرهنگ‌نامه‌ خواب و رویا به روش یونگ»، «زندگی مدفون»، «اودیسه»، «دیو و دلبر»، «گربه‌ کلاه‌به‌سر»، «قصه‌های پریان»، «ملکه برفی»، «آن‌چه مردان درباره‌ بارداری نمی‌دانند»، «ایزد بانوان»، «رئالیست‌ها در غرقاب عشق»، «کتاب کوچک شادمانی» و «اولین‌بار برای پدرها» اشاره کرد.

سالِ مرگِ چهره‌ها

مرتضی رُهبانی، پژوهشگر، نویسنده و مترجم سال ۱۳۱۲ در تهران متولد شد و ششم مردادماه درگذشت.

از آثار او می‌توان به «سیاست عملی»، «ف‍ره‍ن‍گ‌ ش‍رق‌ و غ‍رب‌: تحلیل تاریخ از دیدگاه روان‌شناسی»، «ف‍ره‍ن‍گ‌ ش‍رق‌ و چالش‌های فرهنگ شرق»، «ف‍ره‍ن‍گ‌ غ‍رب‌ و چالش‌های آن»، «روحیه ایرانی؛ روحیه شرقی: نقد و بررسی کتاب سازگاری ایرانی مهندس بازرگان» و از ترجمه‌هایش به یوهانس گوتنبرگ/ ماتیاس گِسکِه و فرهنگ اسلام در اروپا/ زیگرید هونکه اشاره کرد.

سالِ مرگِ چهره‌ها

احمد گلشیری، مترجم و برادر هوشنگ گلشیری متولد دهم اسفند سال ۱۳۱۵ نیز ۱۰ مردادماه در ۸۶ سالگی از دنیا رفت.

«ساعت شوم» نوشته گابریل گارسیا مارکز، «پدرو پارامو» نوشته خوان رولفو، «نفرین ابدی بر خواننده این برگ‌ها» نوشته مانوئل پوئیگ، «ناپدیدشدگان» نوشته آریل دورفمن، «از عشق و دیگر اهریمنان» نوشته گابریل گارسیا مارکز، «گرسنه» نوشته کنوت هامسون، «شکار انسان» نوشته خوزه ایبالدو ریبیرو، «دوئل» از آنتون چخوف، «سال‌های سگی» نوشته ماریو بارگاس یوسا، و «چه کسی پالومینو مالرو را کشت» نوشته ماریو بارگاس یوسا از جمله آثار اوست.

سالِ مرگِ چهره‌ها

امیرهوشنگ ابتهاج (هـ. ا. سایه)، چهره مطرح شعر معاصر متولد سال ۱۳۰۶ شمسی در رشت بود که ۱۹ مردادماه در آلمان درگذشت.

ابتهاج از سال ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۶ شمسی سرپرست برنامه «گل‌ها» در رادیو ایران و پایه‌گذار برنامه موسیقایی گلچین هفته بود.

تعدادی از غزل‌ها، تصنیف‌ها و شعرهای نیمایی او توسط خوانندگانی نظیر محمدرضا شجریان، علیرضا افتخاری، شهرام ناظری، حسین قوامی، محمد اصفهانی و علیرضا قربانی اجرا شده‌است.

تصنیف خاطره‌انگیز تو ای پری کجایی و تصنیف سپیده (ایران ای سرای امید) از شعرهای هوشنگ ابتهاج (سایه) است.

«نخستین نغمه‌ها»، «سراب»، «سیاه مشق»، «شبگیر»،«زمین»، «چند برگ از یلدا»، «تا صبح شب یلدا»، «یادگار خون سرو»، «حافظ به سعی سایه» (دیوان حافظ با تصحیح ابتهاج) و «تاسیان» (اشعار ابتهاج در قالب نو) از کتاب‌های این شاعر هستند.

سالِ مرگِ چهره‌ها

کیومرث عباسی قصری، شاعر، در سال ١٣٢٠ در قصر شیرین به دنیا آمد و ۲۸ مردادماه درگذشت.

آثار او «حسن ختام»، «باغ ابریشم غزل‌های کرمانشاهی در قلمرو شعر امروز»، «آیه‌های زمینی آواز منتخبی از سروده‌های ١٣٥٧ - ١٣٧٢»، «گزیده ادبیات معاصر» و ‏«زمزمه نای و نی» هستند.

سالِ مرگِ چهره‌ها

حسین محمدزاده صدیق، شاعر، نویسنده و مترجم (تخلّص دۆزگۆن)، زاده ۱۳۲۴ در تبریز بود که دوم شهریورماه در ۷۷ سالگی درگذشت.

از کارهای او می‌توان به نشر ترجمه «دیوان لغات الترک» اثر محمود کاشغری، «خلاصه عباسی»(خلاصه شده‌ای از سنگلاخ اثر میرزا مهدی استرآبادی)، مجموعه آثار ملا محمد فضولی، مجموعه دیوان‌های شاعران کلاسیک آذربایجان و قارا مجموعه (که محمدزاده صدیق آن را منتسب به شیخ صفی‌الدین اردبیلی می‌داند) اشاره کرد.

سالِ مرگِ چهره‌ها

عباس معروفی، داستان‌نویس، نمایش‌نامه‌نویس و شاعر ۲۷ اردیبهشت ۱۳۳۶ متولد شد و دهم شهریورماه بعد از یک دوره بیماری در سن ۶۵ سالگی در آلمان از دنیا رفت.

او در دهه ۶۰ با چاپ رمان «سمفونی مردگان» به شهرت رسید. از دیگر آثار معروفی می‌توان به «سال بلوا»، «پیکر فرهاد»، «فریدون سه پسر داشت»، «ذوب‌شده»، «تماما مخصوص»، «نام تمام مردگان یحیاست»، «روبروی آفتاب»، «آخرین نسل برتر»، «عطر یاس»، «دریاروندگان جزیره آبی‌تر»، «تا کجا با منی»، «ورگ»، «نامه‌های عاشقانه و منظومه‌ی عین‌القضات و عشق» و... اشاره کرد. او همچنین صاحب مجله گردون و ناشر بود.

سالِ مرگِ چهره‌ها

محسن میهن‌دوست، شاعر، نویسنده و پژوهشگر فرهنگ عامه، زاده ۸ بهمن سال ۱۳۲۳ در مشهد، ۱۳ شهریورماه درگذشت.

از آثار او می‌توان به «اوسنه‌های عاشقی»، «باکره‌های پری‌زاد»، «سنت‌شکن»، «نه کلید»، «اگر من بی دم، تو هم بی دم»، «گفتاری از سیاووش شاهنامه»،‌ «پژوهش عمومی فرهنگ عامه»،‌ «اوسنه‌های پهلوانی - تغزلی و درنگی تحلیلی و نظری در آن‌ها»، «اوسنه‌های بخت و درنگی تحلیلی نظری در آن‌ها»،‌ «اوسنه‌های خواب و درنگی تحلیلی و نظری در آن‌ها»‌، «سمندر چل‌گیس: سی و سه اوسانه»،‌ «اوسنه‌های چندموضوعی و درنگی در اصطلاح "مکر زن!"»،‌ «افسانه‌های دشت توس، پریان آب، انار بهشتی»‌، «کله فریاد: ترانه‌هایی از خراسان»، «داستان کیخسرو از زبان راوی دشت توس»، «اسطوره آب، چیستی پری» و «عاشقانه‌های گریز» اشاره کرد.

سالِ مرگِ چهره‌ها

یدالله رویایی، مشهور به «رویا» و بنیان‌گذار شعر حجم، زاده ۱۷ اردیبهشت ۱۳۱۱ در دامغان بود که ۲۳ شهریورماه از دنیا رفت.

از آثار او می‌توان به «بر جاده‌های تهی»، «شعرهای دریایی»، «دلتنگی‌ها»، «از دوستت دارم»، «لب‌ریخته‌ها»، «هفتاد سنگ قبر»، «منِ گذشته»، «درجستجوی آن لغتِ تنها»، «هلاکت عقل به وقت اندیشیدن»، «از سکوی سرخ»، «مسائل شعر»، «عبارت از چیست؟» و «چهره پنهان حرف» اشاره کرد.

سالِ مرگِ چهره‌ها

سید رضا موید، شاعر آیینی، زاده سال ۱۳۲۱ در مشهد، ۱۵ مهرماه از دنیا رفت.

«گل‌های اشک»، «جلوه‌های رسالت»، «نغمه‌های ولایت»، «سفینه‌های نور» و «چکامه عشق» کتاب‌های اوست.

سالِ مرگِ چهره‌ها

غلامرضا سلیمانی، شاعر و ترانه‌سرا، ۱۶ آبان‌ماه در پی ابتلا به بیماری کبدی از دنیا رفت.

مجموعه‌های «به من نامه بنویس» و «پرستاری که شکل تو بود» کتاب‌های اوست.

سالِ مرگِ چهره‌ها

ابوالقاسم حسینجانی شاعر، نویسنده و مترجم متولد ۱۲ شهریورماه سال ۱۳۲۸ در بندرانزلی بود که ۱۹ آبان‌ماه در ۷۳ سالگی در رشت از دنیا رفت.

«محراب، چشمه آرامش»، «جغرافیای رازها»، «حسین احیاگر آدم»، «آزادسازی انسان و جهان در اندیشه‌های راهبردی پیامبر(ص)»، «دور بهار را سیم خاردار نمی‌شود کشید»، «بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم» و «اگر شهادت نبود» از کتاب‌های اوست.

سالِ مرگِ چهره‌ها

ناصر تکمیل‌همایون، جامعه‌شناس و تاریخ‌نگار متولد سال ۱۳۱۵ در قزوین بود که ۲۵ آبان‌ماه در ۸۶ سالگی درگذشت.

از جمله آثار او می‌توان به «تاریخ ایران در یک نگاه»،‌ «آموزش و پرورش در ایران»، «آبسکون، یا، جزیره آشوراده»، «سلطانیه»، «دانشگاه گندی‌شاپور»، «تاریخ اجتماعی و فرهنگی تهران: از آغاز تا دارالخلافه ناصری» «مشروطه‌خواهی ایرانیان (مجموعه مقالات)» و «جاده ابریشم» اشاره کرد.

سالِ مرگِ چهره‌ها

اسدالله حبیب، نویسنده، شاعر و استاد ادبیات فارسی دانشگاه کابل و بیدل‌شناس متولد ۱۳۲۰ در کابل بود که پنجم آذرماه در هامبورگ درگذشت.

«وداع با تاریکی»، «آتش در نارنج‌زار»، «سه‌ مزدور»، «آخرین آرزو» «کشف بزرگ»، «پایان غم بزرگ»، «سپیداندام»، «داس‌ها و دست‌ها»، «نظر گل»، «سواحل گنگا»، «شب‌ها ارواح می‌آیند»، «انفجار»، «بیدل شاعر زمانه‌ها»، «راه گورکی»، «ادبیات دری در نیمه نخستین سده بیستم»، «ویژگی‌های داستانی شاهنامه»، «بیدل و چهار عنصر»، «دوره امانی»، «پژوهشی در وضع فرهنگی اجتماعی زمان امیر امان‌الله»، «واژه‌نامه بیدل»، «سایه صدا؛ جلوه‌های هنری شعر بیدل» و «انسان در نگارستان شعر بیدل» از جمله آثار اوست.

سالِ مرگِ چهره‌ها

یدالله مفتون امینی، شاعر متولد ۲۱ خرداد سال ۱۳۰۵ در شهرستان شاهین‌دژ بود که دهم آذرماه از دنیا رفت.

مجموعه‌های شعر «دریاچه»، «کولاک»، «انارستان»، «عاشیقلی کروان»، «فصل پنهان»، «یک تاکستان احتمال»، «سپیدخوانی روز»، «عصرانه در باغ رصدخانه»، «شب ۱۰۰۲»، «من و خزان و تو»، «اکنون‌های دور»، «نهنگ یا موج»، «از پرسه خیال در اطراف وقت سبز»، «جشن واژه‌ها و حس‌ها و حال‌ها»، «طلایی/ خاکستری/ رگبار»، «گزینه اشعار»، «آجی چای» و «مستقیم تا نرسیده به صبح» از جمله آثار منتشرشده مفتون هستند.

سالِ مرگِ چهره‌ها

مرتضی هادوی فرد، متخلص به «نامی»، در سال ۱۳۱۲ متولد شد و نهم آذرماه از دنیا رفت.

«بزم ادب»، «قند پارسی»، «پند و لبخند»، «گنجینه بدیهه»، «بخشنده‌تر از حاتم طائی»، «فاتح سومنات»، «قصه‌ها و نکته‌ها»، «کتاب و آوای دیگر» و «دیوان منصور» کتاب‌هایی است که توسط او منتشر شده است.

سالِ مرگِ چهره‌ها

محمود زند مقدم، نویسنده و پژوهشگر متولد سال ۱۳۱۷ بود و ۱۴ آذرماه از دنیا رفت.

از آثار او مجموعه هفت‌جلدی «حکایت بلوچ»، «از سرزمین بی‌پرنده تا قلعه»، «کره خر و نوردبون»، «آدم‌های سه قران و صناری» و «قلعه» است.

سالِ مرگِ چهره‌ها

جلال خسروی، شاعر متولد ۱۳۳۵ بود که پانزدهم آذرماه درگذشت.

«با باوری به حجم گلوله»، «کی وقت داری به هم برویم؟» و «بمیری بیچاره می‌شوم، عزرائیل جان!» از آثار او هستند.

سالِ مرگِ چهره‌ها

محمدعلی حافظ الکتب معروف به محمدعلی شیرازی، شاعر و ترانه‌سرا، متولد ۲۷ اسفند ۱۳۱۹ در شیراز بود که ۲۵ آذرماه از دنیا رفت.

او ترانه‌های زیادی خلق کرده است که از جمله آن‌ها به ترانه‌ قطعه‌های «روزی تو خواهی آمد» با صدای محمد اصفهانی، «زیر آسمان شهر» با صدای امیر تاجیک و «وقف پرنده‌ها» با صدای قاسم افشار می‌توان اشاره کرد. شیرازی ترانه‌سرای بسیاری از آثار خوانندگان قبل از انقلاب ازجمله قطعه مشهور فیلم سلطان قلب‌ها هم بود.

سالِ مرگِ چهره‌ها

خسرو سمیعی، مترجم، متولد ۱۳۱۷ بود که ۲۸ آذرماه از دنیا رفت.

«قتل راجر آکروید»، «ده بچه زنگی»، «پرونده پلیکان»، «شب بی‌پایان»، «در میان مردگان»، «آوای مرگ» و «ده روز شگفت‌انگیز» از آثار اوست.

سالِ مرگِ چهره‌ها

احمد وکیلیان، نویسنده و پژوهشگر فرهنگ عامه متولد سال ۱۳۲۶ در شیراز بود که ۲۸ آذر ۱۴۰۱ براثر بیماری در سن ۷۵ سالگی از دنیا رفت.

«چیستان‌های خواندنی»، «مثل‌ها و افسانه‌های ایرانی»، «افسانه‌های ایران»، «به روایت دیروز و امروز»، «تمثیل و مثل»، «رمضان در فرهنگ مردم» و .... از آثار به جای مانده از وکیلیان به شمار می‌رود. «قصه‌های مشدی گلین خانم: ۱۱۰ قصه عامیانه ایرانی» گردآوری لارنس پائول الول ساتن و «سرزمین افسانه‌ها» هانس کریستین اندرسن هم از ترجمه‌های اوست.

سالِ مرگِ چهره‌ها

سیامک سلیمانی روشن، شاعر و طنزپرداز متولد ۱۳۵۶ در روستای روشن آبسر از توابع رودسر بود که دوم دی‌ماه از دنیا رفت.

از آثار او به ترجمه منظوم گیلکی «حیدر بابایه سلام »، «این سیب‌ها بی‌گناهند»، «کال گب»، «پلیس کوچولو»، «راز جنگل آدمخواران»، «عاشقانه‌های آبکی»، «فارسی عمومی»، «می دیله ویجین بزن» و «کبک آدم خروس می‌خواند» می‌توان اشاره کرد.

سالِ مرگِ چهره‌ها

ابوالفضل خطیبی‌، شاهنامه‌شناس، زاده ۲۵ اردیبهشت ۱۳۳۹ در گرمسار بود که ۲۱ دی‌ماه از دنیا رفت.

«شاهنامه، ابوالقاسم فردوسی: طبع انتقادی» به کوشش جلال خالقی مطلق و ابوالفضل خطیبی، «برگزیده مقاله‌های نشر دانش درباره شاهنامه»، «تقدیرباوری در منظومه‌های حماسی فارسی (شاهنامه و ویس‌ورامین)»، «یادداشت‌های شاهنامه، بخش سوم» با همکاری جلال خالقی مطلق و محمود امیدسالار، «به فرهنگ باشد روان تندرست: مقاله‌ها و نقدهای نامهٔ فرهنگستان درباره شاهنامه» به کوشش احمد سمیعی گیلانی و ابوالفضل خطیبی، «جشن‌نامه دکتر فتح‌الله مجتبائی» به کوشش علی‌اشرف صادقی و ابوالفضل خطیبی، «فرامرزنامه بزرگ، از سراینده‌ای ناشناس در اواخر قرن پنجم هجری» به کوشش ماریولین فان زوتفِن و ابوالفضل خطیبی، «شبرنگ‌نامه: داستان شبرنگ پسر دیو سپید با رستم» از سراینده‌ای ناشناس احتمالاً در قرن ششم هجری، به کوشش ابوالفضل خطیبی و گابریله فَن دِن بِرخ و «آیا فردوسی محمود غزنوی را هجو گفت؟ هجونامه منسوب به فردوسی: بررسی تحلیلی، تصحیح انتقادی و شرح بیت‌ها» از جمله آثار اوست.

سالِ مرگِ چهره‌ها

شهره نورصالحی، مترجم ادبیات کودک و نوجوان، متولد سال ۱۳۲۹ بود که اول بهمن‌ماه درگذشت.

از آثار او به «فرار به موزه نیویورک»، مجموعه‌ «رقص تاریکی»، «دانشمندان و آزمایش‌های حیرت‌انگیز»، «توتان خامون و گور گنجینه‌هایش»، «ناشناس: هویت مخفی»، «من موش بودم»، «جنگل جهنمی»، «دریای دلهره»، «آخرین گربه سیاه»، «هانس و گرتل برادران گریم»، «شاگرد ته کلاس»، «خانه افعی»، «جانور»، مجموعه «تررس و لرز»، مجموعه‌ «شردرمن»، «وحشت در اعماق»، «دایناسور من و باورهایش»، «راز دختر رام‌کننده شیر»، «چشم‌های آدم آهنی قاتل» و مجموعه «چه باید بکنم» می‌توان اشاره کرد.

سالِ مرگِ چهره‌ها

فریده رازی، نویسنده، پژوهشگر و مترجم متولد ۱۳۱۷ بود که ۱۳ بهمن‌ماه در ۸۴ سالگی از دنیا رفت.

«فرهنگ عربی ـ فارسی»، «فرهنگ واژه‌های فارسی سره: برای واژه‌های عربی در فارسی معاصر»، «کتاب‌شناسی مانی و مانویت»، «کتاب‌شناسی ادبیات داستانی معاصر ایران»، «عذاب روز سایه»، «عطر مه شامگاه»، «من و ویس»، «زنی با چتر زیر باران»، «یکی از اصحاب کهف»، «زیر پلک بسته» و «نقالی و روحوضی» از آثار به‌جای مانده از اوست.

سالِ مرگِ چهره‌ها

کمال اجتماعی جندقی، شاعر و طنزپرداز، متولد سال ۱۳۰۸ در شیراز بود که پنجم اسفندماه از دنیا رفت.

«گلبانگ»، «اسم گل» و «لطایف گلبانگ» از آثار اوست.

سالِ مرگِ چهره‌ها

فرامرز بهزاد، مترجم و فرهنگ‌نویس، متولد سال ۱۳۱۴ بود که هفتم اسفندماه در آلمان درگذشت.

«فرهنگ آلمانی_ فارسی»، «درباره تئاتر»، «تک‌پرده‌ای‌ها» و «تفنگهای خانم کارار و رویاهای سیمون ماشار» نوشته برتولت برشت، «گفتگو با کافکا» نوشته‌ گوستاو یانوش، «پزشک دهکده»، «نامه به پدر» و «شویک در جنگ جهانی دوم» از فرانس کافکا و «آندره سگوویا از نگاه من» نوشته‌ جان دووارت از آثار به جا مانده اوست.

سالِ مرگِ چهره‌ها

سیدجواد طباطبایی، چهره حوزه فلسفه و نویسنده، زاده ۲۳ آذر ۱۳۲۴ در تبریز بود که دهم اسفندماه درگذشت.

از آثار او به «ابن خلدون و علوم اجتماعی»، «تاریخ اندیشه سیاسی در ایران»، «زوال اندیشه سیاسی در ایران»، «خواجه نظام‌الملک طوسی»، «تاریخ فلسفه اسلامی»، «فلسفه ایرانی و فلسفه تطبیقی»، «تاملی درباره‌ ایران» و «ملاحظات درباره دانشگاه» می‌توان اشاره کرد.

سالِ مرگِ چهره‌ها

یارعلی پورمقدم، متولد سال ۱۳۳۰ در مسجدسلیمان، نمایشنامه‌نویس و داستان‌نویس بود. او همچنین صاحب کافه شوکا به عنوان پاتوغی (پاتوقی) برای اهل قلم بود.

«آینه، مینا، آینه»، «ای داغم سی رویین‌تن»، «گنه گنه‌های زرد»، «حوالی کافه شوکا»، «یادداشت‌های یک قهوه‌چی»، «یادداشت‌های یک اسب»، «رساله هگل، «تیغ و زنگار»، «مجهول الهویه»، «پاگرد سوم»، «ده سوخته» و «یادداشت‌های یک لاابالی» از جمله آثار به جا مانده اوست.

سالِ مرگِ چهره‌ها

غلامحسین میرزاصالح، پژوهشگر و مترجم، متولد سال ۱۳۲۴ در تهران بود که ۱۴ اسفندماه از دنیا رفت.

برخی از آثاری که دکتر میرزاصالح تألیف، تصحیح و ترجمه کرده عبارت‌اند از: «مذاکرات مجلس اول»، «بحران و دموکراسی در مجلس اول»، «سفرنامه میرزا صالح شیرازی»، «جنبش میرزا کوچک‌خان»، «خاطرات شیخ ابراهیم زنجانی»، «خاطرات ارباب کیخسرو شاهرخ»، «خاطرات سیاسی احمد آرامش»، «خاطرات سیدمحمدعلی شوشتری»، «خاطرات سیاسی قوام‌السلطنه»، تصحیح «ژیل بلاس»، «روشنفکران و عالیجنابان خاکستری»، «برخورد تمدن‌ها»، «سرزمین گوجه‌های سبز»، «آنا آخماتووا»، «نامه‌هایی از تهران»، «قتل در تهران»، «باخ»، «نانکینگ» و «فروپاشی قاجار و برآمدن پهلوی»، «کلاوزوتس»، «بچه‌های ژیواگو» و «فقط برایم نامه بنویس».

سالِ مرگِ چهره‌ها

عبدالله انوار متولد سال ۱۳۰۳ در تهران، ریاضی‌دان، منطق‌دان، موسیقی‌دان، تاریخ‌دان، فلسفه‌پژوه، تهران‌شناس، حقوق‌دان، نسخه‌شناس، ادیب، فهرست‌نویس، متخصص متون کهن و در یک‌کلام جامع معقول و منقول بود که ۱۸ اسفندماه بر اثر کهولت سن از دنیا رفت.

نگارش ۱۰ جلد فهرست از نسخه‌های خطّی به زبان فارسی و عربی، تدوین حرف «خ» و «کاف» از مجلدات لغت‌نامه دهخدا، شرح و ترجمه شفای بوعلی سینا، شرح و ترجمه شرح اشارات خواجه نصیر، شرح و تفسیر «حکمة الإشراق» قطب‌الدین شیرازی و مقالات متعدد در موضوع نسخه‌شناسی، و فهرست‌نگاری از جمله آثار اوست. عبدالله انوار دارای تصحیح‌های بسیاری است که از مهم‌ترین و مشهورترین آن‌ها به «جهانگشای نادری» می‌توان اشاره کرد. او همچنین بیش از دو دهه مدیریت نسخ خطّی کتابخانه ملّی را به عهده داشت.

سالِ مرگِ چهره‌ها

محمدجواد محبت، شاعر متولد سال ۱۳۲۲ در کرمانشاه، ۲۳ اسفندماه از دنیا رفت.

او معلم و سراینده شعر معروف «دو کاج» کتاب درسی بود. همچنین «خیمه‌های عاشورا»، «گریه دل ناصبوران»، «موج عطرهای بهشتی»، «رگبار کلمات»، «کوچه باغ آسمان»، «خاطرات سبز» و «از مرزهای فریاد» از آثار محبت است.

انتهای پیام

پیش‌فروش تاریخ










وداع با یارعلی پورمقدم









وداع با یارعلی پورمقدم

به گزارش ایسنا، مراسم تشییع پیکر یارعلی پورمقدم، نویسنده فقید، صبح امروز (دوشنبه، ۱۵ اسفندماه) با خواندن پیام محمود دولت‌آبادی توسط کیکاووس یاکیده در خانه هنرمندان ایران آغاز شد. پیش از آغاز رسمی مراسم نیز ترانه‌های «چرا رفتی» با صدای همایون شجریان و «خداحافظی» با صدای احسان خواجه‌امیری پخش شد.

جمعی از چهره‌های فرهنگی و هنری همچون اردشیر صالح‌پور، کامیار عابدی، حسین‌ سناپور، محمود معتقدی، کامران بزرگ‌نیا، قباد آذرآیین، پیمان هوشمندزاده، محمدرضا صفدری، محمد ولی‌زاده، عبدالعلی عظیمی، یونس تراکمه، حسن صفدری، محسن فرجی، محسن حکیم‌معانی، شاهرخ تندروصالح، داریوش اسدی کیارس، رضا حیرانی، مجید توکلی، آیت دولتشاه، ارمغان بهداروند و امیر اثباتی و همچنین محمدجواد حق‌شناس از حاضران در این مراسم بودند.

در متن یادداشت محمود دولت‌آبادی آمده بود: «ناگهان بانگی برآمد یار رفت

اول انسان دچار حیرت می‌شود، بعد از آن یاد همه رفتگان در ذهن زنده می‌شود. در گام دیگر پرسیده می‌شود، این یکی دوست در کدام عبارتی تعریف تواند شد؟

درباره یارعلی پورمقدم چنان تعریفی روشن است، یارعلی از آن اندک مردمان بود که زندگی را با دیگران تقسیم می‌کرد. پس او همیشه زنده و زندگی‌بخش بود. من او را زنده در خاطره می‌دارمش، اگرچه به واقع یارعلی دیگر در میان خانواده و دوستان به چشم نمی‌آید و باید این فقدان را به همسر و فرزندان، بانو شادی، اسفندیار و ارسطو تسلیت بگویم و نیز تسلیت به برادران و همپیوندان. اگرچه مرگ جز در لفظ توضیح‌پذیر نیست اما شاید بتوان بهای زندگی را با آن سنجید. زندگی بازماندگان نیکو باد.»

کوروش پورمقدم، برادر یارعلی پورمقدم نیز در سخنانی اظهار کرد: یارعلی همیشه برای من یک نویسنده بود، یک نویسنده برجسته. اگرچه هیچ‌گاه خودش را به عنوان یک نویسنده معرفی نمی‌کرد. او خود را کافه‌چی یا قهوه‌چی می‌خواند و شاید این را به عنوان اعتراض می‌گفت، شرایطی که در محیطی وجود داشت و او با آن مدارا نمی‌کرد باعث شده بود، لقای نام نویسندگی را به عطایش ببخشد.

او در ادامه افزود: او یکی از طولانی‌نویس‌ها بود، برخلاف آن‌چه کوتاه‌نویس خظاب می‌شود. حاصل کار او کوتاه بود ولی از یک اندوخته عمیق و گسترده و با یک ژرفای قابل توجه، حجم بزرگی از نوشته را داشت. و او عصاره‌اش را می‌گرفت و در داستان کوتاه خلاصه می‌کرد. از این منظر او یک بلندنویس بود اما چیزی که به ما می‌داد کوتاه‌شده، خلاصه و موجز بود و نهایت مفهوم را به ما منتقل می‌کرد.

پورمقدم با بیان این‌که یارعلی در خانه‌ هم به مانند یک شخصیت ادبی عمل می‌کرد، گفت: او بیرون می‌رفت می‌گفت من نویسنده نیستم و تأکیدی بر این موضوع نداشت درحالی همه لحظاتش ادبی بود. در کافه هم ادبی بود. یارعلی شخصیت ادبی و هنری داشت و چهاردیواری‌ای برای کسانی بود که می‌خواستند وارد عرصه ادبیات شوند یا شده بودند و می‌خواستند، جایگاه خود را تقویت کنند. شوکا فقط یک کافه نیست که کسی برود یک قهوه بخورد بلکه جایی بود برای ادبیات و هنر و روابط انسانی.

او برادرش را یک فرد نابگرا و کمالگرا خطاب و بیان کرد: این ویژگی او باعث می‌شد کسانی که در حیطه هنر و ادبیات کار می‌کردند، از او دلخور شوند. و نابگرایی‌اش باعث شد موجزنویس شود. او همه چیز را ناب می‌خواست حتی در زندگی شخصی‌اش.

همچنین بهرام دبیری، هنرمند نقاش در این مراسم در سخنانی گفت: دلم برای کافه شوکا می‌سوزد؛ وقتی جای پر از شور و حرارت و عشق به سیاه‌چاله تبدیل می‌شود. صندلی‌ها، نیمکت‌ها و در و دیوار آن‌جا برای من یک حفره سیاه، عمیق و ناراحت‌کننده است.

او افزود: یارعلی جز ماسک خود، ماسک دیگری بر چهره نداشت، در نتیجه برای یافتن او سردرگم نمی‌شدی. سرراست بود شاید چون لر بود. روشن بود و می‌دانست چه می‌گوید و ارتباط با او خوب بود.

دبیری با بیان این‌که قصه کافه در ایران قصه کهنسالی است، گفت: از دوران صفویه قهوه‌خانه جایی برای گفت‌وگو و ارتباطات بود. یارعلی زمانی در جمعی از نویسندگان خوب معاصر بود اما بی‌تاب‌تر از آن بود که بخواهد در آن چارچوب باقی بماند در نتیجه قهوه‌خانه‌ای راه‌انداخت که نزدیک به ۳۰ سال پاتوغ روشنفکران، هنرمندان و جوانان بود. کافه شوکا در واقع یک مدرسه بود از زمانی که بیژن جلالی آن‌جا می‌نشست تا محمود دولت‌آبادی و دیگران همه گرد حضور یارعلی جمع می‌شدند و فضای امنی بود. یارعلی آدمیزاد امنی بود. روشن‌بین بود و بچه‌ها از عشق‌ها و شکست‌های‌شان با او می گفتند. کافه شوکا محل گفت‌وگو بود، خانه بود و فقط کافه نبود.

این نقاش ادامه داد: کافه‌های قبلی که ممکن است به یاد بیاوریم، مثل همیشه که ایران جای اتفاقات خوب اما موقت است، کافه نادری و فیروز و ... بود. بعد از ان دوره کسی نبود چنین جایی فراهم کند و دوستی‌ها اتفاق بیفتد تا کافه شوکا. مقدم آدم خردمندی بود، بازیگر بود و معرکه‌گیر بود. اهل گفت‌وگو بود و فضای تازه‌ای می‌ساخت برای همین شوکا پناهگاه هم بود. آن‌جا هم هم سرگرم‌کننده بود و هم آموختنی بود و محل امنی برای دوستی و گفت‌وگو و با چهره‌ای که ادبیات ایرانی را خوب می‌شناخت و هنرمند بود. مرگ یارعلی، تداعی‌کننده یک سیاه‌چاله است.

سپس پیمان هوشمندزاده متنی مکتوب درباره یارعلی پورمقدم خواند: «به احترام مردی جمع شده‌ایم که از بخت بدمان زود رفت.

به احترام مردی که صدا کلفته را که ول می‌داد کافه‌اش وارد نمایشی می‌شد پر آب چشم٬ با نقش‌هایی فی‌البداهه. اعلی حضرت کنستانتین را به خاطر یک میز چهارنفره به چهارمیخ می‌کشید تا حساب کار دست همه بیاید. درِ کافه شامل برهان خلف می‌شد و کسی که سیاه سفارش می‌داد نقش منفی داشت. با گفتن: بروتوس تو هم؟ طرف را روی چهار پایه کنج کافه می‌نشاند که تا ابد گوشت‌های اضافی ناخنش را بجود و با نقش شیطانی‌اش عجین شود.

جابه‌جامان می‌کرد و ارنج کافه را به نفع نمایش عوض می‌کرد. همه ما را با خودش بُر می‌زد و نقش جدیدی می‌ساخت. «‌بذار این ستون روزنامه رو بگیرم اون وقت بلایی سرتون بیارم تا دیگه کسی منو گاری کوپر صدا نکنه.»

و بعد ما را در آن ستون روزنامه خلاصه می‌کرد. همان‌جا نفت مسجد سلیمان را به هر ضرب و زوری بود بالا می‌کشید.

به اشیاء احترام می‌گذاشت و به زخم‌های‌شان دقت داشت. هیلمن‌اش فهیم بود و بامعرفت. وهیچ بعید نبود که فنجان لب‌پری کل روزش را مال خود کند.

روش‌های جلب مشتری‌اش را هیچ وقت نفهمیدیم. چندان منطقی به نظر نمی‌آمد. عجیب و غیرمعقول بود ولی با آن‌هایی که می‌شناخت کل کل بیشتری داشت و آن‌هایی که می‌شناختندش دائم کنارش بودند. منطقی نیست ولی این اتفاقی‌ است که مرتب تکرار می‌شد. به احترام مردی جمع شده‌ایم که خاطرش ماندگار است و خاطراتش را از بریم. پای خیلی از ماها ایستاد. درد دل خیلی‌های‌مان را شنید و رفاقت کرد. عاشقی‌های‌مان را دید و از بخت بدمان زود رفت.

زود رفت ولی یادش همیشه بین حرف‌های‌مان می‌چرخد.

ایرج راد، بازیگر و از اعضای هیئت‌مدیره خانه تئاتر و کانون نمایشنامه‌نویسان هم در سخنانی گفت: در سال ۱۳۵۶ با نام شخصی به نام پورمقدم به خاطر برنده ‌شدن در جشنواره توس با نمایشنامه «آه اسفندیار مغموم» آشنا شدم. ولی ‌بعدها کمتر اسمی از او می‌شنیدم فقط می‌دانستم در جایی به نام کافه شوکا کسانی هستند که دور هم جمع شده و یادآور خاطرات گذشته هستند؛ همه اهل قلم و عاشقان ادبیات، هنر و تئاتر.

او افزود: آقای پورمقدم در حقیقت زندگی تئاتری خود را در کافه شوکا ادامه می‌دهد. نقشی که انتخاب کرده نقش قهوه‌چی است و قهوه‌چی را بازی می‌کند اما در فضایی که اطرافیانش نویسندگان، اهل قلم و اهل تئاتر و نقاشی و موسیقی هستند.

راد با بیان این‌که هرگز به کافه شوکا نرفته است، گفت: در این چند روز بسیار از او شنیده‌ایم و ماجرا را این‌طور می‌دیدم چرا در این مملکت کسانی را که در حاشیه خدمتگزار هستند ولی کارهای اساسی انجام می‌دهند، نمی‌شناسیم. چرا همیشه در حاشیه زندگی می‌کنند در صورتی که در قلب مسائل مختلف جامعه هنری قرار دارند. نمی‌دانم چرا این‌گونه و به این صورت بود. متأسفم بعد از رفتن او داریم با منش او و کارهایش آشنا می‌شویم.

این بازیگر خاطرنشان کرد: امیدوارم فضایی فراهم شود و کسانی که به عنوان جرقه مطرح می‌شوند، به نور تبدیل شده و خاموش نشوند. کسی که در سال ۱۳۵۶ جایزه اول نمایشنامه‌نویسی را می‌برد باید تداوم کارش رسیدن به قله‌های واقعی باشد که وجود دارد. در همین دوران هنرمندانی را می‌بینیم که آثارشان غافلگیرکننده و امیدوارکننده است اما متأسفانه باید امکاناتی فراهم شود برای تبدیل جرقه‌ها به نور.

محیط طباطبایی نیز در این مراسم در سخنانی به دوستی چنددهه‌ای خود و آخرین حضورش در کافه شوکا که با آخرین روز حیات پورمقدم همراه بود اشاره کرد و گفت: شوکا، جایی که جمع می‌شدیم، ویژگی‌هاس مختلف داشت و مهم‌تر از محفل و پاتوغ هنرمندان و شاعران و عکاسان و نویسندگان بود. جایی که در دهه‌های مختلف که انسان‌ها بسیار دورتر از هم شدند، رفافت‌های نزدیک ایجاد می‌کرد و یارعلی منادی رفاقت و دوستی بود و شوکا محفلی برای نزدیکی آدم‌ها.

او با بیان این‌که او بیشتر با موزه سروکار دارد، گفت: شوکا برای من موزه بود. موزه مگر چه می‌کند، بخشی از خاطرات و فرهنگ را حفظ می‌کند و توسط موزه‌دارش که قهوه‌چی کافه شوکا بود این خط سیر را از گذشته به آینده رقم می‌زند. شوکا یک کافه نه معنای کافه بلکه در مرتبه الگویی قرار گرفته بود. کافه شوکا که صاحبش هنرمند و نمایشنامه‌نویس، از حالت کاربردی فراتر رفته و الگو شده بود. الگو شدن به یعنی مفهوم زنده بودن است.

محمدرضا صفدری نیز در این مراسم متن مکتوبی را که نوشته بود، خواند: «دوست بزرگی را از دست دادیم. از همان سال‌های دور که می‌خواستیم نویسنده شویم، همدیگر را می‌دیدیم، در جلسه‌های استاد گلشیری، در جاهایی که همیشه به یاری ناصر زراعتی فراهم می‌شد.

امروز که سال‌ها گذشته است، می‌بینم دوستان آن روز چه پشتوانه بزرگی برایم بودند، مایه امید و دلگرمی.

نخستین دیدارم با یارعلی در جایی بود به نام پیچواک، هرچند پیش از آن به خاطر نمایشنامه «آه اسفندیار مغموم» نامش را شنیدم. روبه‌رویم نشسته بود. لاغر اندام و به شیوه جوان‌های جنوبی آن سال‌ها پیراهن چهارخانه به تن داشت، تند و تیز. چشم‌هایش پر از شیطنت. پیش از آن، یادداشت‌هایش را بر داستان نویسنده‌ای جوان دیده بود. همچنین نوشته‌ای دیگر از او در پشت مجله رودکی سال‌های دور درباره مسجدسلیمان و نفت و ویلیام ناکس دارسی.

دوستی و نزدیکی‌مان از آن رو گرم‌تر شد که پیش از دیدن او دو سال در روستاهای دیارش آموزگار بودم. و همیشه گریزی به آن‌ جاها می‌زدیم. گفت‌وگو از ورزشکارها، نویسنده‌ها. از شوخی و طنزش کسی نمی‌رنجید. یک روز در کافه شوکا، رو به عکس گلشیری که در کافه زده بود، گفتم چرا عکس من را در این‌جا نمی‌گذاری؟ گفت: خب، تو بمیر من عکست را آن‌جا می‌گذارم!

توی درگاهی ایستاده بود، در جایی که برای آخرین‌بار هنگامی‌که از دور همدیگر را دیدیم به شیوه مردان بختیاری صدایم کرد.. های بهوم...!

یارعلی فشرده می‌نوشت. زبان و لحن خودش را داشت، تک‌گویی‌اش را همیشه می‌شود خواند. نوشتن برای او، همچنان، که برای هر نویسنده ریشه‌داری، تن ندادن به پلشتی‌های روزگار بود. از این رو، پاک ماند و دستش را به عفن نیالود، با هیچ‌کس رودربایستی نمی‌کرد. از آن دست نویسنده‌ها هم نبود که از رویدادی خاری به جانش خلیده شود، کسی نبود که بر نگین پلشت اهریمنی بوسه بزند اگرچه به انگشت سلیمان باشد.

یک روز به او گفتم آن روزها که سرزده به خانه دوستانم می‌رفتم، خوشبخت‌بودم نه امروز که دست و دلی برای دیدار کسی نمانده است. آن دوستان دیگر در تهران نیستند. کسانی که در مهرشان بهره‌مند می‌شدم، به ویژه یارعلی که به همه‌مان یگانه بود.

کامران بزرگ‌نیا هم در متنی که خواند،‌ گفت: «زبان‌باز بود یارعلی، یعنی که بازی با زبان می‌کرد و در اوج هم و گاهی هم نرد با بزرگان زبان می‌باخت مثل وقتی که راوی‌اش، در هفت خاج رستم به خالق رستم سور می‌زد! و سور می‌زد خودش هم گاهی به دیگر زبان‌بازان و زبان‌آوران عرصه ادبیات داستانی در این زبان وامانده فارسی. و فارسی‌اش که بیشتر لری بود، در اوج بود حتی وقتی که از هتل پتل‌های علا گنگه می‌نوشت و می‌گفت.

و می‌گفت و می‌گفت چه شفاهی و در پشت پیشخان کافه شوکا و چه وقتی که می‌نوشت و آن‌ها را در چوق الف‌هایی که به همان نازکی چوق الف لای کتاب‌ها بود به چاپ می‌داد.

نقل‌گو بود و نقال بود و چه نقالی‌ها می‌کرد یارعلی و چه بازی‌ها می‌کرد با تمام بدن. چه وقتی که نقل از پدر می‌کرد و کمردردش و آرام‌ آرام و با هن و هون دردآور کمر گرفته‌ای که کمر راست می‌کرد و ناگاه راست می‌شد و بشقاب پرنده‌ای را در اوج آسمان نشانه می‌رفت و چه وقتی که نقا رفتن به خانه رادی را می‌گفت و خنده بود که پر و بال باز می‌کرد، جایی که او بود و خاطرای را زنده می‌کرد و جان می‌بخشید و به حرکت در ی‌آورد.

اما حالا در کافه شوکا، دیگر فقط سکوت است که می‌خواند.

ای یارعلی یارعلی یارعلی

رفتی و دل ما رو بردی، بردی دلم ما رو

و پس کجاست غم؟ غم ما نخوردی ای دی دی دیبلالوم و

ای که

حالا اگر جایی باشد که رفته باشی، وقتی که عبدی گفت یارعلی هم رفت، گفت رفت؟ یا چی گفت که فکر کردم این را گفت؟ حالا اگر واقعا جایی باشد که رفته باشی بعد آن‌جا لابد آن عقاب مسلول هم، ابوالحسن نجفی که این‌طور می‌نامیدیش هم باید همان‌جاها باشد و هوشنگ گلشیری هم می‌آید به استقبالت و همین‌طور که لیوان بدرنگ‌ترین و بدمزه‌ترین چای ساعت‌ها مانده در قوری را کنار دستت می‌گذارد و یکی دو حبه قند هم کنارش و می‌گوید پس تو هم آمدی ای لر جوشی؟ خوب خوب تازه چی داری؟ و تا تو بیایی دست کنی که کاغذها را دراری می‌بینی نه دستی داری و نه کاغذی و می‌بینی که نیستی جز موجودی اثیری در خیال من و ما. و تا ما هم هنوز باشیم و خیلی پس از آن هم خواهی بود. در خواب‌ها و خیال‌ها و در بیداری‌مان ای یار علی ای طیب اهواز و ای رخش در پرواز.

بزرگ‌نیا در ادامه شعری را که برای یارعلی و کافه شوکا سال‌ها پیش گفته بود، خواند.

در ادامه دو نفر از همکاران یارعلی پورمقدم در کافه شوکا با گریه از او و تنهایی خودشان بعد از رفتن او گفتند.

در پایان هم اسفندیار پورمقدم، فرزند این نویسنده در سخنانی گفت: مهم‌ترین چیزی که می‌خواهم بگویم، شادان حکمت، است. او شادی همه‌مان بود و اگر شادی نبود، یارعلی یک روز نمی‌توانست سر کند. ارسطو نتوانست بیاید که این ناراحتی بزرگ ماست. خانه هنرمندان برای پدرم، جشنواره عکس شوکا بود و این‌جا کلی خاطره است. او عاشق پدر و مادرش بود. حتی داستان‌هایش را از روی پدرش می‌نوشت. حالا او را می‌بریم می‌گذاریم کنار پدر و مادرش.

پس از این مراسم، پیکر پورمقدم در قطعه ۱۰۱ بهشت‌ زهرای تهران، ردیف ۱۲، شماره ۸۷ در کنار پدر و مادرش به خاک سپرده شد.


یارعلی پورمقدم، متولد ۱۳۳۰ در مسجدسلیمان، نمایشنامه‌نویس و داستان‌نویس بود که روز جمعه ۱۲ اسفندماه از دنیا رفت. او نمایشنامه نویسی را با «آه اسفندیار مغموم» آغاز کرد و با همین اثر برنده جایزه نمایشنامه‌نویسی جشن هنر طوس در سال ۱۳۵۶ شد. یارعلی پورمقدم صاحب و کافه‌چی «کافه شوکا» در مرکز خیابان گاندی بود.

«آینه، مینا، آینه»، «ای داغم سی رویین‌تن»، «گنه گنه‌های زرد»، «حوالی کافه شوکا»، «یادداشت‌های یک قهوه‌چی»، «یادداشت‌های یک اسب»، «رساله هگل، «تیغ و زنگار»، «مجهول الهویه»، «پاگرد سوم»، «ده سوخته» و «یادداشت‌های یک لاابالی» از جمله دیگر آثار به‌جامانده اوست.






























پیش‌فروش تاریخ

.





















پیش‌فروش تاریخ















احمد غلامی | شرق








یکی از پرسش‌های اساسی در جامعه ادبی امروز این است؛ آیا ادبیات می‌تواند فارغ از مسائل سیاسی و اقتصادی که گریبانگیر جامعه شده است، به راه خود ادامه دهد؟ اگر به کتاب‌هایی که در این حوزه منتشر شده نگاهی بیندازیم پی ‌خواهیم برد که برخی از نویسندگان تلاش می‌کنند بدون تصادم و اصطکاک با مسائل مبتلابه جامعه مسیر خود را ادامه بدهند. شاید یکی از دلایل بی‌مایه‌شدن رمان‌ها و مجموعه داستان‌های ایرانی پرهیز از همین موضوع باشد که بخشی از آن به ممیزی‌های وزارت ارشاد برمی‌گردد و بخش دیگر آن به مسئولیت نویسنده. درباره مسئولیت نویسنده که پیش از این به تعهد نیز تعبیر می‌شد، آرای ضد و نقیض بسیاری وجود دارد. البته دیگر بحث از نویسنده متعهد چنان کلیشه‌ای شده که کمتر در مجامع ادبی از آن حرف و سخن به میان می‌آید. غیرمتعهد‌های ادبیات چندین سال، توفانی در انتشاراتی‌ها به راه انداختند و کتاب‌های بسیاری برای کسب درآمد چاپ کردند. بعد از به سر آمدن دورانشان به بازارهای فرهنگی دیگر کوچ کردند. این اتفاق البته مایه خرسندی است که دیگر ادبیات برای آنان به‌صرفه نیست. پس از فروکش‌کردن غبار هر توفانی باید به دنبال چیزهای گران‌قیمت گشت. چیز‌های گران‌قیمت ازجمله نویسندگانی هستند که پای کار ایستاده‌اند. به همین دلیل قرار است هر چند مدتی با برخی از این نویسندگان به گپ‌‌و‌گفت بنشینیم تا خودمان را مجددا بازآفرینی کنیم. در دورهمی این هفته نشر پیدایش، محمدرضا کاتب و احمد دهقان حضور داشتند. احمد دهقان باور عجیبی دارد؛ باوری که از یک منظر کار نوشتن را برایش راحت و از جهت دیگر سخت کرده است. دهقان می‌گوید با خود عهد کرده است به‌جز داستان جنگ چیزی ننویسد. به گفته خودش بارها از او خواسته‌اند در حوزه‌های دیگر بنویسند ولی از این کار امتناع کرده است. او می‌گوید کلی سوژه‌ برای نوشتن داستان‌های جنگ دارد که سال‌های سال می‌تواند آن‌ها را بنویسد، انبانی پُر که به این زودی‌ها پایان نخواهد پذیرفت. یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های احمد دهقان همین است که تکلیفش را با خودش روشن کرده است. اما مسئله مهم این است که آیا صرفا با سوژه‌های جنگ می‌توان به شرایط سیاسی و اقتصادی که اثر شگرفی بر جامعه دارند نزدیک شد؟ آیا این انتخاب نیز نوعی گریز از واقعیت‌های امروز ایران نیست؟ گیرم این اتفاق یعنی انضمامی‌‌کردن مسائل جنگ با شرایط ایران شدنی باشد، آیا ممیزی‌ها این آثار را از محتوا تهی نخواهند کرد؟

محمدرضا کاتب می‌گوید: «دولت‌ها به‌نوعی می‌خواهند ادبیات نباشد. آن‌ها با یک ادبیات خنثی و بدون تفکر مخالفتی ندارند. برای نمونه رمان‌های پاورقی و درام‌های عاشقانه با کمترین ممیزی روانه بازار می‌شوند، اما در مورد کتاب‌هایی که به سطح عمیق‌تری از مسائل انسانی و جامعه می‌پردازند دو برابر سخت‌گیری می‌شود. آنان کاری به تاریخ ندارند، کاری ندارند که حذفِ ادبیات جدی چه تبعاتی دارد. فقط می‌خواهند امروز نان خود را از تنور درآورند. اما در معنای وسیع‌تر آن، نویسندگان ما دیگر آمال و آرزو و جهانی بزرگ ندارند. پرسش این است که نسل تازه واقعا دنبال چیست؟ نویسندگان دهه چهل و پنجاه زندان می‌رفتند و شکنجه می‌شدند، اما عقب‌نشینی نمی‌کردند. الان ناشران به نویسندگان ما کتاب‌های پلیسی سفارش می‌دهند و آن‌ها بدون اینکه کارشان پلیسی‌نویسی باشد و نه حتی علاقه و باوری به این کار داشته باشند، برای کسب درآمد می‌پذیرند این نوع کار را بنویسند. این نویسندگان به من می‌گویند چرا می‌جنگی، خب طوری که می‌پسندند بنویس! در‌واقع از نظر آنان همین که کتاب‌ها چاپ می‌شوند، جایزه‌ای می‌گیرند و در روزنامه‌ها با نویسنده‌اش مصاحبه می‌کنند، کار تمام است. یعنی سقف کوتاه شده است. شاید این موضوع فقط به ایران مربوط نباشد و یک رویکرد جهانی باشد. یعنی نویسندگان از دنیای بزرگی که متصور بودند و می‌خواستند به آن برسند ناامید شده‌اند. فکر می‌کنم دو دسته نویسنده داریم: عده‌ای که می‌گویند هنوز دنیایی وجود دارد که ارزش جنگیدن دارد و می‌خواهیم برای ایجاد این جامعه بجنگیم. این‌ها همان نویسندگان سابق هستند. و عده‌ای دیگر سر در کار خودشان دارند. دگرگونی‌های اجتماعی طوری جریان را پیش برده که قَد نویسندگان کوچک شده است. الان نویسندگان هم‌قدِ مخاطبانشان هستند، شاید مخاطب در جاهایی حتی از نویسنده جلوتر باشد. این رویکرد با اینترنت و پخش اطلاعات دست‌ به ‌دست هم داده تا نویسنده قدش کوتاه بماند. پس نمی‌توان مثل گذشته یِکه‌حرفی کرد و چیز خاصی درآورد. حالا برگردیم به پازل اصلی. در این شرایط نویسنده تلاش هم بکند، دولت‌ها نمی‌خواهند که ادبیات به وجود بیاید. همه ابزارش را به کار می‌اندازد تا شرایط را برای نویسنده سخت کند». صورت‌بندی محمدرضا کاتب از وضعیت، بسیار مقرون به واقعیت است یعنی برای دست‌اندرکاران فرهنگی دولت تنها چیزی که اهمیت دارد حفظ وضع موجود است. کاتب باور دارد دولت و دست‌اندرکاران فرهنگی به تاریخ توجهی ندارند. از گفته‌های او این‌گونه استنباط می‌کنم که دولت و دست‌اندرکاران فرهنگی حتی تاریخ را به نفع وضع موجود پیش‌فروش خواهند کرد.

احمد دهقان بحث را از بُعد دیگری ادامه می‌دهد: «در دنیای غرب چون همه دوران‌ِ شبیه ما را تکرار کرده‌اند و بر اساس تجربیات گذشته‌شان پیش می‌روند، نخبگان جامعه ارزشمندند. اگر یک نویسنده خوب از راه برسد حمایتش می‌کنند تا از او چهره‌ای جهانی بسازند. چهره‌‌ای همچون خالد حسینی را به‌عنوان نویسنده تراز اول به جهانیان می‌قبولانند. در صورتی که برخی می‌گویند او نویسنده درجه‌یکی نیست. در دنیای غرب نخبه‌‌بودن امتیاز است و آن‌ها از این امتیاز خوب استفاده می‌کنند. حتی عرب‌ها در این زمینه از ما جلوترند. جایزه بوکر ادبی راه انداخته‌اند. بوکر ادبی مختص یک کشور نیست، نویسندگانی را در جهان عرب پیدا کرده و تلاش می‌کند آن‌ها را به‌عنوان چهره‌های ممتاز به جهانیان معرفی کند، آن‌هم با تمام تضادهایی که در دنیای عرب وجود دارد. اما این کار به شیوه‌ای اساسی آنجا پیگیری می‌شود. ترکیه هم بعد از یاشار کمال و عزیز نسین، خواست جهانی شود و اورهان پاموک را جهانی کرد. اما ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که تجربه‌مان تجربه دنیای شوروی سابق است. تجربه‌ای مبتنی بر توده‌گرایی. در این سرزمین نخبه‌گرایی اهمیتی ندارد، توده‌گرایی است که وجود دارد، یعنی در هر چیز باید توده نمود داشته باشد. در ایران بعد از ۲۸ مرداد نویسندگانی در کشور پیدا شدند که جزو بهترین‌ها بودند. تا همین امروز ما از ادبیات آن‌ها ارتزاق می‌کنیم، اما دولت‌ها دلشان نمی‌خواهد نخبه‌ای در کار باشد. جایزه ادبی جلال آل‌احمد که بزرگ‌ترین جایزه کشور است، وقتی از میان نویسندگان رمان انتخاب می‌کند، یک نویسنده متوسط را برمی‌گزیند. با این طرز تفکر قرار نیست به امثال محمدرضا کاتب جایزه بدهند. نه‌تنها جایزه‌ای نمی‌دهند بلکه سعی می‌کنند کاتب زودتر فراموش شود. خواننده‌اش او را فراموش کند. نویسندگانی هم هستند که یک سال جایزه می‌گیرند و مشهور می‌شوند و ناگهان گم می‌شوند. کسی را که جایزه بوکر عربی می‌گیرد، به دانشگاه‌های مختلف می‌فرستند تا درس بخواند یا تدریس کند. از طرف دیگر جایزه‌اش به ‌اندازه‌ای است که آینده‌اش تا آخر عمر تأمین می‌شود. من نویسنده جنگ هستم و سعی کردم در این حوزه بهترین‌ها را بنویسم، اما حتی به نویسنده جنگ هم اهمیت نمی‌دهند. چرا این اتفاق افتاده است؟ همه به‌ سمت توده‌گرایی رفته‌اند. سال‌ها قبل مسئولی می‌گفت به امید خدا در پنج سال آینده ده هزار نویسنده جنگ تولید می‌کنیم. الان آن‌قدر نویسنده جنگ وجود دارد که حتی نمی‌توانند خوب را از بد تشخیص بدهند. هیچ فرقی نمی‌کند چه کسی چه بنویسد. با دلایل غیرادبی یکی را بالا می‌برند که دیده شود، باز به همین دلایل یکی را می‌زنند که دیده نشود. موضوع بعدی در رابطه با ادبیات جنگ این است که دیدند این نوع ادبیات به‌شدت مزاحم است. خاطرات جنگ را در کنارش قرار دادند. هزاران کتاب خاطره چاپ می‌شود تا رمان جنگ دیده نشود. کسی که خاطراتش را می‌نویسد خودش را خلع سلاح می‌کند. هیچ‌کدام از این خاطره‌نویس‌ها در ذهن ما نمی‌مانند. کتاب «دا» چهارصد هزار نسخه چاپ شده و الان دیگر اسمی از آن نیست. اما دنیای رمان، دنیای فراموش‌نشدنی است. جهانی که نویسنده می‌سازد فراموش نمی‌شود. نگاه توده‌گرایی اجازه نمی‌دهد آدم درجه‌یک رشد کند و آدم‌ها همه در یک سطح هستند. بُرجی وجود ندارد تا کسی از آن بالا برود، همه خانه‌ها یک‌طبقه هستند. از همه‌ آدم‌های یک‌شکل ساخته‌اند. آدم‌های هم‌شکل و هم‌سوژه. همه ‌ما سطحی و به‌روز شده‌ایم». احمد دهقان به نکته مهمی اشاره می‌کند. آدم‌ها یک‌شکل و هم‌قَد شده‌اند. تضاد‌های آدم‌های یک‌شکل و یک‌قد بیش از آنکه تضاد‌های عمیق و بحث‌برانگیز باشد تضادهای هویتی خواهد بود، جدالی بین آرمان‌ها نیست. اصلا آرمانی وجود ندارد. احمد دهقان می‌گوید: «جلال آل‌احمد جهان خودش را داشت و گلستان جهان خودش را. «عزاداران بیل» را که می‌خوانید از جهان ساعدی شگفت‌زده می‌شوید. «کلیدر» را که می‌خوانید از این‌همه عزم و اراده یک نویسنده به وجد می‌آیید. آثار امروز فاقد این برانگیختگی است». احمد دهقان باور دارد ادبیات کنونی ما بی‌شباهت به دوره شوروی سابق نیست که نتوانستند غول‌های خود را تکرار کنند. غول‌هایی همچون تولستوی، داستایفسکی و شولوخوف. خواه این صورت‌بندی را بپذیریم یا آن را رد کنیم، به یک نکته باید اعتراف کرد که ادبیات امروز ایران نیاز به تحول اساسی دارد. محمدرضا کاتب می‌گوید: «باید به فکر پیشروی باشیم، منظورم مرزگشایی در تفکر انسانی است. یعنی باید تمام معادلاتی را که چیده می‌شود تا جهان را همین جایی که هست نگه دارد، شکست بدهیم و به این جهان وسعت ببخشیم. زمانی جهان وسعت پیدا می‌کند که تفکر پیشروی کند. الان جهان ما در همان حد و اندازه‌ای که بوده، مانده است و به همین خاطر در گذشته خود مانده‌ایم. اتفاقات تاریخی باز تکرار می‌شوند. شکل مشکلات و معضلات عوض شده، ولی درونمایه‌اش همان است. اگر دولتی بخواهد جلوی پیشروی تفکر را بگیرد، ممکن است در کوتاه‌مدت موفق شود و خودش را بالا نگه دارد اما سودی که می‌برد در مقابل ضرر سنگینی که به آینده کشور و فرهنگ آن می‌زند بسیار ناچیز است. به خاطر همین موقعیت‌های ناچیز است که نمی‌گذارند نخبگان بالا بیایند. تصور می‌کنند اگر صدایی نباشد صدای خودشان رساتر خواهد شد».

در اینجا بحث به یک نقطه کانونی نزدیک می‌شود که آن طرد نخبگان از جامعه است. احمد دهقان این بحث را ادامه می‌دهد: «در همه دنیا به طبقه متوسط خیلی اهمیت داده می‌شود. نخبه اگر قرار باشد به وجود بیاید از طبقه متوسط است. طبقه پولدار احتیاج به نخبه‌شدن ندارد و طبقه فقیر راه دستیابی به نخبه‌‌شدن را ندارد. اینجا محیط آماده است که به سمت نخبه‌شدن برویم. در همه دنیا این طبقه متوسط است که به ادبیات و هنر روی می‌آورد و به گالری‌ها و کنسرت‌های موسیقی‌ فاخر می‌رود. مردم عادی که بتهوون گوش نمی‌دهند. این گروه چراغ‌های تئاتر را روشن نگه داشته‌اند. طبقه‌ای که قرار است نخبه‌های کشور را بسازد. یک پزشک یا استاد دانشگاه جزو طبقه پولدار نیست. طبقه متوسط است که دغدغه تفکر دارد. رمان تنها چیزی است که جهانی متفاوت را به ارزان‌ترین قیمت به انسان‌ها ارائه می‌دهد و دنیای ذهنی آن‌ها را بزرگ می‌کند. حرف‌های جدید می‌زند. اما طبقه متوسط را نیز دچار مشکلات اقتصادی کرده‌اند. طبقه‌ای که قرار بود اخلاقی باشند و اخلاق را در جامعه گسترش بدهند و مدیران را پرورش دهند، آدم‌های عادی بدون تفکر شده‌اند. یک جسم عادی بدون روح بزرگ. بعد طرف به‌راحتی دزدی و بی‌اخلاقی می‌کند. با حذف ادبیات و طبقه متوسط این اتفاق در کشور خواهد افتاد»./ منبع - چهارشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۱ - روزنامه شرق/





















یدالله رویایی......












گلچین اشعار یدالله رویایی










یدالله رویایی شاعر معاصر شب گذشته دارفانی را وداع گفت. او متولد سال ۱۳۱۱ بود در پاریس زندگی می کرد.

یدالله رؤیایی، مطرح‌ترین شاعر «حجم‌گرا»، شعر را از دهه‌ی سی آغاز کرد. نخستین مجموعه‌ی شعرش «نغمه‌های زندگی» است. پس از آن، مجموعه‌ی «بر جاده‌های تهی» را منتشر کرد. این اثر سه دفتری نشان داد رؤیایی در صدد پیمودن راهی متفاوت و ارائه‌ی شعری نامتعارف است. «بر جاده‌های تهی»، رؤیایی را شاعری نوپرداز و درعین‌حال تندرو معرفی کرد.

پس از انتشار «بر جاده‌های تهی»، رؤیایی در مقالاتی که به‌چاپ رساند، نظریه‌هایی درباب شاعری ارائه و چارچوب و تعریف تازه‌ای برای شعر عرضه کرد.

یدالله رویایی در شعر به مقوله فرم اهمیت ویژه‌ای می‌داد. رؤیایی ضمن‌آنکه تعریف خاصی از «فرم» به‌دست داد، اهمیت «فرم» را در شعر گوشزد کرده و آن را بنیادی‌ترین مسئله‌ی شعر معرفی کرد. از دیگر آثار رؤیایی «شعرهای دریایی»، «دل‌تنگی‌ها» و «من گذشته: امضا» است. «هلاک عقل به‌وقت اندیشیدن»، «چهره‌ی پنهان حرف»، «از سکوی سرخ» و «عبارت از چیست؟» نیز در شمار آثار وی در حوزه‌ی نقد و نظریه‌ی شعر است. روحش شاد و یادش گرامی باد.

گلچین اشعار شاعران ایران و جهان

اینجا هنوز هم
حرف هایی بین من و دنیا هست
که بینِ من و دنیا می مانَد.

گلچین اشعار شاعران ایران و جهان

پیش از آن که بمیرم
آمد
دانستم
که هیچ وقت مرگ منتظرِ مرگ نیست

	گلچینی از بهترین اشعار یدالله رویایی | وب

با تو بهار

ديوانه‌ای‌ست

كه از درخت بالا می‌رود

و می‌رود

تا باد

با باد

من از درخت

بالا می‌افتم

**************

تمام حرف

بر سر حرفی است

که از گفتن آن عاجزیم











عباس معروفی ....
























یک سوال (aparat.com)
















فرصت ها وتهدید های دوران ما



























فرصت ها وتهدید های دوران ما (aparat.com)




























عباس معروفی ....




































«عباس معروفی»، نویسنده نامدار و پرافتخار ایرانی، امروز پنج‌شنبه 10 شهریورماه چشم از جهان فرو بست. او خالق آثار بزرگ و ماندگاری در ادبیات پارسی بود که از آن جمله می‌توان به رمان‌های «سمفونی مردگان» و «سال بلوا» اشاره کرد.
عباس معروفی، در اردیبهشت‌ماه ۱۳۳۶ در تهران به دنیا آمد. او فعالیت ادبی خود را زیر نظر هوشنگ گلشیری و محمدعلی سپانلو آغاز کرد و در دهه‌ی شصت با چاپ رمان سمفونی مردگان در عرصه‌ی ادبیات داستانی ایران به شهرت رسید. نخستین مجموعه‌داستان این نویسنده با نام «روبه‌روی آفتاب» سال ۵۹ در تهران به چاپ رسید. پیش و پس از آن نیز داستان‌های او در برخی مطبوعات چاپ می‌شد اما با انتشار «سمفونی مردگان» جایگاه خود را به عنوان نویسنده تثبیت کرد.
او در سال ۱۳۶۶ مدیر اجراهای صحنه‌ای، مدیر ارکستر سمفونیک تهران و مدیر روابط‌عمومی بیش از ۵۰۰ کنسرت موسیقی هنرمندان مختلف کشور بود. مجله‌ی موسیقی «آهنگ» نیز به سردبیری او در همین دوران انتشار می‌یافت.
معروفی پس از توقیف مجله‌ی «گردون»، ناگزیر به ترک وطن شد. ابتدا به پاکستان و سپس به آلمان رفت و مدتی از بورس «خانه هاینریش بل» بهره گرفت. یک سال نیز به عنوان مدیر در آن خانه کار کرد. پس از آن برای گذران زندگی دست به کارهای مختلف زد. مدتی مدیر شبانه یک هتل بود و بعد «خانه هنر و ادبیات هدایت» بزرگ‌ترین کتاب‌فروشی ایرانی در اروپا را در خیابان «کانت» برلین تاسیس کرد و به کتاب‌فروشی مشغول شد. او کلاس‌های داستان‌نویسی‌اش را در همان محل تشکیل داد. چاپ‌خانه و نشر گردون نیز در همین مکان است که تاکنون بیش از ۳۰۰ عنوان کتاب از نویسندگان متعدد منتشر کرده است.
عباس معروفی همچنین بنیان‌گذار سه جایزه ادبی قلم زرین گردون، قلم زرین زمانه و جایزه ادبی تیرگان است.
از جوایزی که این نویسنده کسب کرده بود، می‌توان نام برد:
ـ جایزه‌ی هلمن هامت (مشترک با هوشنگ گلشیری)
ـ جایزه‌ی روزنامه‌نگار آزاده‌ی سال، اتحادیه روزنامه‌نگاران کانادا
ـ جایزه‌ی «بنیاد انتشارات ادبی فلسفی سور کامپ» برای رمان «سمفونی مردگان»
ـ جایزه‌ی بنیاد ادبی آرتولد تسوایگ.
از دیگر رمان‌های منتشرشده‌ی معروفی می‌توان به این آثار اشاره کرد:
«پیکر فرهاد»،«فریدون سه پسر داشت»،«ذوب‌شده»،«تماماً مخصوص» و «نام تمام مردگان یحیاست». او داستان‌های کوتاه بسیاری نیز نوشته و منتشر کرده بود که از آن جمله می‌توان کتاب‌های «دریاروندگان جزیره‌ی آبی‌تر» و «چرخ گردون» را نام برد.
عباس معروفی، دهم شهریورماه ۱۴۰۱ پس از تحمل یک دوره بیماری در آلمان به دیار باقی شتافت.



حالا اتاق ساكت است.
تختخوابت را با همان
رو تختي صورتي رنگ ساده پوشانده ايم
و به هيچ كس اجازه نمي دهيم روي آن بخوابد.
خود من هم تا كنون نخوابيده ام.
من زمين را بيشتر دوست دارم.
و كتاب هايت را همان طور كه بوده،
گذاشته ايم باشد،
فقط يك قفل به شيشه ي كتابخانه ات اضافه كرده ايم.
عكست را هم توي يك قاب طلايي رنگ گذاشته ايم
و بالاي كتابخانه ات نصب كرده ايم. بعد پرده هاست....
هميشه مهربان بودي

ازکتاب: درياروندگان جزيره ي آبي تَر












مطالعۀ مولفه‌های مدرنیسم داستانی در سه رمان عباس معروفی «سمفونی مردگان، سال بلوا، تماما مخصوص»




نویسنده : پارسی فر، حسین ؛ اسنقی، ندا ؛ نویسنده مسئول : میلادی، فرشته ؛

مجله : متن پژوهی ادبی » تابستان 1401 - شماره 92 ISC (‎27 صفحه - از 196 تا 222 )































«زمان روایی» و رابطۀ آن با عنصر «تعلیق» در رمان سال بلوا نوشتۀ عباس معروفی بر اساس نظریۀ ژرار ژنت




نویسنده مسئول : عبداله زاده، نصرالدین ؛ نویسنده : عبیدی نیا، محمدامیر ؛

مجله : متن پژوهی ادبی » زمستان 1400 - شماره 90 ISC (‎24 صفحه - از 136 تا 159 )
























تحلیل شخصیت‌ها، مفاهیم اساطیری و انواع آن در رمان «سمفونی مردگان»




نویسنده : شیخلو، سهیلا ؛ اذر، اسماعیل ؛ نویسنده مسئول : رستمی اردستانی، حمیدرضا ؛

مجله : ادبیات عرفانی و اسطوره شناختی » زمستان 1400 - شماره 65 ISC (‎31 صفحه - از 249 تا 279 )

کلیدواژه ها:
























راهبردهای برگردان اسامی خاص در ترجمۀ عربی رمان «سمفونی مردگان» براساس الگوی ون‌کویلی (2007)




نویسنده مسئول : کشاورز، حبیب ؛

مجله : پژوهش های ترجمه در زبان و ادبیات عربی » پاییز و زمستان 1400 - شماره 25 رتبه علمی-پژوهشی/ISC (‎18 صفحه - از 180 تا 197 )


























رمان «سمفونی مردگان» عباس معروفی با تأکید بر((نظریه ایدئولوژی)) آلتوسر




نویسنده مسئول : ادراکی، فاطمه ؛ نویسنده : دهقانی یزدلی، هادی ؛

مجله : مطالعات نقد ادبی » پاییز و زمستان 1400 - شماره 51 (‎12 صفحه - از 255 تا 266 )






























داستان و روایت پردازی در آثار عباس معروفی





نویسنده : قهرمان پور، ليلا ؛

مجله : مطالعات راهبردی علوم انسانی و اسلامی » تابستان 1400 - شماره 36 (‎9 صفحه - از 249 تا 257 )





























واکاوی کارکردهای توصیف بنا در ساختار رمان «سال بلوا» نوشته عباس معروفی




نویسنده : مصباح، وجیهه ؛ نویسنده مسئول : فرخ فر، فرزانه ؛

مجله : نقد ادبی » تابستان 1400 - شماره 54 رتبه علمی-پژوهشی/ISC (‎35 صفحه - از 109 تا 143




























تأثیر مدرنیسم بر نظام‌های استعاری رمان سمفونی مردگان




نویسنده مسئول : صارمی، محمود ؛ نویسنده : ایرانی، محمد ؛ قیطوری، عامر ؛

مجله : پژوهشنامه ادبیات داستانی » بهار 1400، سال دهم - شماره 1 (‎19 صفحه - از 67 تا 85 )

























واکاوی گفتمان بوشی گرمس در رمان «پیکر فرهاد» عباس معروفی




نویسنده مسئول : دانشگر، آذر ؛ نویسنده : رحمتیان، لیلا ؛

مجله : تفسیر و تحلیل متون زبان و ادبیات فارسی (دهخدا) » زمستان 1399 - شماره 46 رتبه علمی-پژوهشی (‎22 صفحه - از 13 تا 34 )


















معادل‌یابی تشبیه در ترجمۀ عربی رمان سمفونی مردگان براساس الگوی پیرینی (2007)




نویسنده مسئول : کشاورز، حبیب ؛

مجله : پژوهش های ترجمه در زبان و ادبیات عربی » پاییز و زمستان 1399 - شماره 23 رتبه علمی-پژوهشی/ISC (‎18 صفحه - از 139 تا 156 )




















بررسی کارکرد استعاره‌های مفهومی در پرورش درون‌مایۀ رمان سمفونی مردگان




نویسنده مسئول : صارمی، محمود ؛ نویسنده : ایرانی، محمد ؛ قیطوری، عامر ؛

مجله : پژوهشهای ادبی » تابستان 1399 - شماره 68 رتبه علمی-پژوهشی/ISC (‎26 صفحه - از 137 تا 162 )
















زوال اخلاق در کشاکش شوربختی و فقر (بررسی شاخص های محتوایی تمثیل در رمان سمفونی مردگان)




نویسنده : لویمی، سهیلا ؛

مجله : تحقیقات تمثیلی در زبان و ادب فارسی » تابستان 1398 - شماره 40 رتبه علمی-پژوهشی/ISC (‎19 صفحه - از 64 تا 82 )




















کاربرد واژه در "سمفونی مردگان" و "خاطره های پراکنده" ازمنظر زبان و جنسیّت




نویسنده : ناصری، ناصر ؛

مجله : پژوهش های نقد ادبی و سبک شناسی » بهار 1398 - شماره 35 (‎16 صفحه - از 175 تا 190 )





















مؤلفه های گوتیک در رمان سمفونی مردگان




نویسنده : حسن زاده میرعلی، عبدالله ؛ شکری، یداله ؛ پریمی، حر ؛

مجله : پژوهشنامه مکتب های ادبی » بهار 1398 - شماره 5 رتبه علمی-پژوهشی (‎25 صفحه - از 63 تا 87 )




















وجودشناسی پسامدرن در رمان «پیکر فرهاد» بر اساس نظریة مک هیل




نویسنده : پورمرادی، سیما ؛ نویسنده مسئول : صادقی شهپر، دکتر رضا ؛

مجله : جستارهای نوین ادبی » زمستان 1397 - شماره 203 رتبه علمی-پژوهشی/ISC (‎21 صفحه - از 45 تا 65 )























نگاهی بر شگرد طنز موقعیت در آثار داستانی عباس معروفی (با تکیه بر دو داستان سال بلوا و سمفونی مردگان)




نویسنده : فانی اسکی، راضیه ؛ فاضلی، فیروز ؛ رنجبر، محمود ؛

مجله : زبان و ادب فارسی » پاییز و زمستان 1397 - شماره 238 رتبه علمی-پژوهشی/ISC (‎30 صفحه - از 169 تا 198 )

























کاربرد واژگان در رمان سمفونی مردگان «عباس معروفی» از منظر زبان و جنسیّت




نویسنده : ناصری، ناصر ؛ شرافتی، سکینه ؛

مجله : زبان و ادب فارسی » پاییز و زمستان 1397 - شماره 238 رتبه علمی-پژوهشی/ISC (‎17 صفحه - از 228 تا 244 )






















تحلیل رمان فریدون سه پسر داشت بر اساس منطق گفتگویی باختین




نویسنده : زمانی، فاطمه ؛ حسن زاده میرعلی، عبدالله ؛ اکبری بیرق، حسن ؛

مجله : جستارهای نوین ادبی » تابستان 1395 - شماره 193 رتبه علمی-پژوهشی/ISC (‎25 صفحه - از 81 تا 105 )





















روابط بینامتنی رمان "فریدون سه پسر داشت" با داستان "فریدون" در شاهنامه




نویسنده : حسن زاده میرعلی، عبدالله ؛ اکبری بیرق، حسن ؛ زمانی، فاطمه ؛

مجله : پژوهش‌های دستوری و بلاغی » بهار و تابستان 1395 - شماره 9 (‎29 صفحه - از 53 تا 81 )


























عوامل مؤثر بر شتاب روایت در رمان سمفونی مردگان




نویسنده : دهقانی، ناهید ؛ حسام پور، سعید ؛

مجله : پژوهش های نقد ادبی و سبک شناسی » زمستان 1394 - شماره 22 (‎22 صفحه - از 141 تا 162 )
























نقد اسطوره شناختی نمایشنامه «دلی بای و آهو» اثر عباس معروفی



نویسنده : محمودی، محمد علی ؛ آرخی، کمال الدین ؛

مجله : ادبیات عرفانی و اسطوره شناختی » تابستان 1393 - شماره 35 رتبه علمی-پژوهشی/ISC (‎24 صفحه - از 279 تا 302 )





















بررسی ساختار روایی رمان پیکر فرهاد عبّاس معروفی از منظر جریان سیّال ذهن




نویسنده : محمودی، علیرضا ؛ سرحدی قهری، فرشته ؛

مجله : پژوهشنامه ادبیات داستانی » بهار 1393، سال دوم - شماره 6 (‎23 صفحه - از 87 تا 109 )


















شیوۀ شخصیت‌پردازی دووجهی در پیکر فرهاد عباس معروفی




مجله : ادبیات پارسی معاصر » زمستان 1392، سال سوم - شماره 4 رتبه علمی-پژوهشی/ISC (‎18 صفحه - از 1 تا 18 )










زمان روایی در رمان پیکر فرهاد



نویسنده : اکبری بیرق، حسن ؛ قربانیان، مریم ؛

مجله : نقد ادبی » تابستان 1391 - شماره 18 رتبه علمی-پژوهشی/ISC (‎18 صفحه - از 7 تا 24 )



















چند صدایی در رمان «سمفونی مردگان»




نویسنده : حسن زاده میر علی، عبدالله ؛ رضویان، سید رزاق ؛

مجله : پژوهش های نقد ادبی و سبک شناسی » تابستان 1391 - شماره 8 (‎28 صفحه - از 11 تا 38 )





















نقش اسطوره ها و افسانه ها در آثار عباس معروفی




نویسنده : رنجبر، ابراهیم ؛ ثنایی مقدم، حسین ؛

مجله : پژوهش های نقد ادبی و سبک شناسی » پاییز 1390 - شماره 5 (‎22 صفحه - از 47 تا 68 )


















































۱۵۰ اثر داستانی برگزیده داستان بیست‌وپنج






























یعقوب یادعلی / آداب بی‌قراری
علیرضا برازنده‌‌نژاد / آدمک‌باز
سارا اسکویی / آدم‌های آن خانه
لیلا عوفی / آفتابه مسی
علیرضا محمودی‌ایرانمهر / ابر صورتی
گلی ترقی / اتفاق
سارا سالار / احتمالا گم شده‌ام
حمیدرضا فیض‌اللهی / اختاپوس قاتل
کیومرث مرزبان / از تو فقط همین یک دانه را داشتم
ساناز سیداصفهانی / از خیرم بگذر
علی‌اکبر حیدری / استخوان
مصطفی مستور / استخوان خوک و دست‌های جذامی
ابوتراب خسروی / اسفار کاتبان
ساناز سیداصفهانی / اسم این کتاب دتول نیست!
مرتضی برزگر / اعترافات هولناک لاک‌پشت مرده ...
پونه سعیدی / ال آی
یاسمن خلیلی‌فرد / انگار خودم نیستم!
ضحی کاظمی / باران‌زاد
کورش اسدی / باغ ملی
مریم حسینیان / بانوگوزن
مرجان صادقی / بداهه در لامینور: داستان فارسی
پیمان اسماعیلی / برف و سمفونی ابری: مجموعه داستان
مهدی ربی / برو ولگردی کن رفیق
کیهان خانجانی / بند محکومین
مهدی یزدانی‌خرم / به گزارش اداره هواشناسی: فردا این خورشید لعنتی ...
مریم حسینیان / بهار برایم کاموا بیاور
امید رضائی / بی‌آتشی
مجتبی تجلی / بی‌رد
محمود حسینی‌راد / بیست زخم کاری
امید رضائی / بی‌صدایی
رضا امیرخانی / بیوتن
احسان خلیلی‌اردلی / پادشاه این تن شده‌ام
نسیم مرعشی / پاییز فصل آخر سال است
فریبا وفی / پرنده من
پونه سعیدی / پرنیان شب
بهاره نوربخش / پریاموس
چیستا یثربی / پستچی
بهاره نوربخش / پگوتاس
بلقیس سلیمانی / پیاده
نازیلا نوبهاری / پیاده‌روهای ناهموار
عباس معروفی / پیکر فرهاد
غلامحسین دهقان / تا دوشنبه دیگر: مجموعه داستان
مریم عزیزخانی / تابستان، جای خالی، زمستان
ناصر غیاثی / تاکسی‌نوشت (داستانهای کوتاه)
علی‌اکبر حیدری / تپه خرگوش
سمیه نوروزی / ترمه
پونه سعیدی / توکا پرنده کوچک
بهاره نوربخش / تولی‌باس
فرحناز عطاریان / جاسوس پنجاپنج
گلی ترقی / جایی دیگر
ژیلا تقی‌زاده / جیبی پر از بادام و ماه
زویا پیرزاد / چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم
عالیه عطایی / چشم سگ
آتوسا زرنگارزاده‌ / شیرازیحالم قرن چندم تو است؟
محمد رضایی‌راد / حفره
مصطفی مستور / حکایت عشقی بی‌قاف، بی‌شین، بی‌نقطه
نیره رهگذر / حکایت‌های امیریه
یوسف علیخانی / خاما
بهزاد قدیمی / خدمات دستگاه هیولاساز دمشقی
فروه فاموری / خودنویس روسی
ژیلا تقی‌زاده / خودنویس‌های بیچاره (مجموعه داستان کوتاه)
زهرا افشار / خورشید نفرین شده: طلوع خورشید
مهدی یزدانی‌خرم / خون خورده یا سرخ سیاه
سینا دادخواه / خیابان سی و سوم یوسف‌آباد
ساناز سیداصفهانی / خیابان گاندی
فائقه تبریزی / خیابان‌های بی‌شناسنامه
الیستا آقایی / دختر آن‌سوی آینه
کیومرث جمشیدی / دختران پروین، پسران دهخدا
الناز دادخواه / درنده تاریکی
شهرام رحیمیان / دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد
بیژن نجدی / دوباره از همان خیابان‌ها: داستانهای کوتاه
نازیلا نوبهاری / دوشیزه‌ی مهتاب
عطیه عطارزاده / راهنمای مردن با گیاهان دارویی
الناز دادخواه / رز سیاه
ضحی کاظمی / رنسانس مرگ
حمیدرضا فیض‌اللهی / روح جادوگر
ابوتراب خسروی / رود راوی
نازیلا نوبهاری / روی آسفالت داغ
مصطفی مستور / روی ماه خداوند را ببوس
صمد طاهری / زخم شیر
سروش چیت‌ساز / زل آفتاب
فرهاد رفیعی / زمستان شغال
لیلا جلینی / زنی که اتفاقا منم ...: مجموعه داستان
فاطمه ذبیحی‌ / اصلاندوززیر سن قانونی
عباس معروفی / سال بلوا
مهسا حبیبیان / سپید آرام
مهدی یزدانی‌خرم / سرخ سفید
سیدایمان سرورپور / سفر کوانتومی وال تنها
رضا جولایی / ​​​​​​​سوءقصد به ذات همایونی
رامبد خانلری / سورمه‌سرا
سلمان باهنر / سی‌و‌سه پل، چهارونیم اکتاو
پونه ابدالی / شاباجی خانم
سعید عبدوس / شاعری که می‌دوید
حمیدرضا فیض‌اللهی / شب سیزدهم
نازیلا نوبهار / یشب ققنوس
محمدحسن شهسواری / شب ممکن
حمیدرضا فیض‌اللهی / شبح مصری
شهریار مندنی‌پور / شرق بنفشه
رضا زنگی‌آبادی / شکار کبک
رضا جولایی / شکوفه‌های عناب
بهزاد قدیمی / شومنامه‌ی تبر نقره‌ای
حمیدرضا فیض‌اللهی / شوهر و همسر
بهاره نوربخش / شیگانهوس
لیلا جلینی / صفر مرزی
معصومه باقری / صفر مطلق
زویا پیرزاد / طعم گس خرمالو
زویا پیرزاد / عادت می‌کنیم
کیومرث مرزبان / عزیزجان
بهاره نوربخش / عطر قالی؛ نسیم عشق
حسین مرتضائیان‌آبکنار / عقرب روی پله‌های راه‌آهن اندیمشک، یا، از این قطار خون می‌چکه قربان!
غلامحسین دهقان / عکس سلفی با مرده
شرمین نادری / فدایت شوم: رقعه‌های طلعت خانم
یاسمن خلیلی‌فرد / فکرهای خصوصی
سهیلا فکور / قصه‌های مادام
مرتضی برزگر / قلب نارنجی فرشته: مجموعه داستان
رضا امیرخانی / قیدار
مائده مرتضوی / کابوس‌های درخت پرتقال
الناز دادخواه / کارناوال وحشت
فرهاد جعفری / کافه پیانو
عالیه عطایی / کافورپوش
ابوتراب خسروی / کتاب ویران
آتوسا زرنگارزاده‌شیرازی / گراد عاشقانه: مجموعه داستان
الناز دادخواه / گرگ‌زاده: نفرین خاموش
شیدا اعتماد / گوشواره‌ها
مریم حسینیان / ما این جا داریم می‌میریم
رضا جولایی / ماه غمگین، ماه سرخ
مسعود بربر / مرزهایی که از آن گذشتی
بهاره نوربخش / مرگاس
ایرج کریمی / ملال جدول باز
بهاره نوربخش / من از یادت نمی‌کاهم
رضا امیرخانی / من او
مهدی یزدانی خرم / من منچستر یونایتد را دوست دارم
الیستا آقایی / مه‌آلود
حسین قسامی / موصل بدون پریچهر
شیدا اعتماد / میهمانی خداحافظی
زهرا عبدی / ناتمامی
علی جلائی / نان و پنیر موزارلا (مجموعه داستان)
الناز دادخواه / نفرین فراعنه
مهسا محب‌علی / نگران نباش
پیمان اسماعیلی / نگهبان
امید رضائی / نور زمستانی
حسین سناپور / نیمه‌ی غایب
اصغر عبداللهی / هاملت در نم‌نم باران
نسیم مرعشی / هرس
مصطفی عظیمی‌فر / هزار سال پس از پاییز
رضا قاسمی / همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوبها
آرزو آبلچیان‌اردبیلی / همیشه در یادم خواهی ماند
محمدرضا کاتب / هیس
یاسمن خلیلی‌فرد / یادت نرود که ...
نازیلا نوبهاری / ​​​​​​​
یک فنجان قهوه تلخ


















نگاهی به رمان  وقت تقصير از چشم رولان بارت































نگاهی به رمان وقت تقصير از چشم رولان بارت







وقت تقصیر - اثر محمد رضا کاتب - انتشارات نیلوفر | چی بخونم













وقت تقصير محمدرضا کاتب ماجرای جدال پر زجر و خون جلادان است با محکومان. در این رمان اما، تنها جلادان و محکومان نمی گذرند؛ که مفهوم‌ها و نگاه های بسیاری خود را پنهان کرده اند؛ در قالب نشانه ها؛ در قالب رمزگان ها. به وقت تقصیر می نگریم از چشم رولان بارت که جست و جو کننده ی سرخوشی ها و ساخت ها است در دل نشانه ها و رمزگان ها. به وقت تقصیر می نگریم از چشم رولان بارت در جست و جوی پنهان ها. در زمان و مکانی نامعلوم. ابرو، یاغی ی پر آوازه، به دام حیات، جلاد پر آوازه، اسیر است. حیات به گیسو، همسر ابرو، دل داده است. گیسو همه ی امید ابرو است؛ مادر سه فرزند او. اما تا زجر ابرو را تخفیف دهد، باید از ابرو جدا شود و به عقد حيات در آید. هر چند که حیات توان جنسی ندارد. وقت تقصير تصویر زجر بی مرز جسم و روح ياغيان است؛ تصویر شکنجه، خون، مرگ، هم خوابه گیی جلادان با زنان یاغیان همه ی وقت تقصير جدال سرشار از در فش، تازیانه، سنگ، کارد و آتش حياتها با ابروها است. حیات و ابرو اما، سرانجام به هم می پیوندند، در رودی تن می شویند و به صبح می رسند.









قحطی صبح چرا ؟











وقت تقصير محمدرضا کاتب ماجرای جدال پر زجر و خون جلادان است با محکومان. در این رمان اما، تنها جلادان و محکومان نمی گذرند؛ که مفهوم‌ها و نگاه های بسیاری خود را پنهان کرده اند؛ در قالب نشانه ها؛ در قالب رمزگان ها. به وقت تقصیر می نگریم از چشم رولان بارت که جست و جو کننده ی سرخوشی ها و ساخت ها است در دل نشانه ها و رمزگان ها. به وقت تقصیر می نگریم از چشم رولان بارت در جست و جوی پنهان ها.

1

رولان بارت در گوشه ای از جهان آثار خویش چنین می نویسد: پس در اینجا، در لابه لای این رمان خانوادگی، تنها صورت بست هایی از پیشینه ی این تن را خواهید یافت - تنی که راه خود را به سوی کار و سرخوشی نوشتار می گشاید ... آن زمان که حاصلی به بار می آورم، آن زمان که مینویسم، این خود متن است که ... استمرار روایت ام را از من سلب می کند. متن هیچ چیزی را نمی تواند واگویه کند؛ این متن تن من را در جایی دیگر می یابد، جایی به دور از این شخص خیالی که من ام، متن معطوف به نوعی زبان بی۔ حافظه، که البته زبان مردم ... است، حتا اگر که من همچنان خود را با شیوه ی نوشتارم از آنها جدا نگه دارم. به این ترتیب، این خیال خانه ی تصویرها و انگاره ها با آغاز زندگی حاصل بخش ... پایان خواهد یافت. آنگاه خیال خانه یی دیگر ایجاد می شود. خیال خانه‌ی نوشتار»(1)

بخش عمده ی نظریه ی ادبی ی رولان بارت بر عبارت آخر این تکه بنیان گذاشته می شود. خیال خانه ی نوشتار، خیال خانه ی نوشتار خود متن است: جمله، کلمه، حرف، رابطه‌ی حرف با حرف، رابطه‌ی کلمه با حرف، رابطه‌ی کلمه با جمله، رابطه ی حرف با جمله. متن مسئول زیبایی ی متن است. معیار ارزیابی ی متن خود متن است، معیار ارزیابی اثر محتوای اثر ؛ میان متن و اثر فاصله ها .

به روایت رولان بارت اثر جسمی است که بخشی از فضای کتاب خانه ها را اشغال می کند؛ متن اما، یک عرصه ی روش شناسانه است. (2) متن را نمی توان در تقسیم بندیی ساده ی انواع ادبی گنجاند. متن تقسیم بندی - های قدیمی را مخدوش می کند. اثر دال بزرگی است که تنها یک مدلول دارد. حال آن که متن مدلول خویش را به تکرار به تعویق می اندازد؛ اثر تنها یک معنا دارد؛ متن معناهای گوناگون، متن هم معناهای گوناگون دارد، هم معناهای گوناگون را تکثیر می کند. متن بارش معنا است. اثر به یاریی عوامل بیرونی هویت پیدا می کند: تاریخ، جامعه، نیت نویسنده، زنده گی نامه ی نویسنده، نبوغ نویسنده،(3) متن اما، همه ی هویت خویش را به خویش مدیون است؛ مدیون نشانه هایی که بر صفحه ی سپید کاغذ نقش بسته اند. متن فضایی است که در آن هیچ زبانی بر زبان دیگر برتری ندارد. متن خانه ی لذت است؛ خانه ی لذت زبان: کدام تن؟ ما چندین تن داریم ... من یک تن گوارشگر دارم، یک تن تهوع آور دارم، تن سومی که میگرنی است، و ... شهوانی عضلانی (دست نویسنده، مزاجی، و به ویژه: احساسی که به جنبش در می آید، به هیجان می آید، افسرده می شود، یا مسرور می شود، یا مرعوب میشود، بی این که اصلا چیزی از خود بروز دهد ... (4)

به روایت رولان بارت متن خانه ی لذت است؛ بی آن که اسیر اسطوره ی معنا شود. لذت متن هرگز چیزی

را نفی نمی کند. متن لذت بخش بابل کیفر دیده است. (5)میان متن لذت بخش و متن سرخوشی بخش اما، تفاوت بسیار است.

متن لذت بخش یعنی متنی که به خواننده فرصت می دهد از متنی لذت ببرد که با لذت نوشته شده است. لذت متن، از جنس لذتی نیست که از عریان نمایی یا تعلیق یک روایت حس می شود که یک پوشش است که به تدریج گشوده می شود؛ (6)چاک می خورد؛ برهنه گی ای است که یک تابلوی زیبا می سازد. همه ی خوانش - ها اما، لذتی یکسان ایجاد نمی کنند. گاه روایتی خوانده می شود، بی آن که چشم بر همه ی قسمت های متن گشوده شود. هنگام خواندن متن هایی هم چون متن های بالزاک، تولستوی و پروست، خواننده پاره ای از بخش ها را جا می اندازد، یا به سرعت می گذرد. هنگام خواندن چنین متن هایی خواننده توصيفها، تحلیل ها و گفت و گوها را نادیده می گیرد؛ درست مثل تماشاگری که بر روی صحنه ای می پرد و به رقاصه کمک می - کند تا لباس هایش را سریع تر از تن در آورد.(7)

پاره ای از متن ها اما، بی آن که محتوای خویش را به رخ کشند، چنان بر خود زبان ضربه می زنند(8) که سرخوشی ایجاد می کنند. متنی که لذت ایجاد می کند، نه بد است، نه خوب، تنها متن است.(9) متن لذت بخش خشنود می کند، شادی می آفریند. متن سرخوشی بخش اما، به توقع هیچ کس پاسخ نمی دهد؛ که رابطه‌ی خواننده و متن را بحرانی می کند. لذت از متن آن گاه حاصل می شود که متن از کارکردهای اجتماعی و ساختاری بگذرد و چون انبانی از واژه ظاهر شود. متنی که سر خوشی می بخشد اما، آبستن نوعی رسوایی است؛ نوعی گسست؛ آبستن توامان انسجام و اضمحلال، لذت به زبان می آید، سرخوشی اما، ممنوع می شود زبان لذت بخش است، در گیر واژه است. سرخوشی اما پهنه محال است؛ اوج لذت آیا؟ متن لذت بخش مستقیم سخن نمی گوید؛ ناگهان کشف می شود. در برابر متن لذت بخش ما پرنده ای هستیم که به شیفته گی سر تکان می دهد. متن لذت بخش چیزی را بر چیزی دیگر بر تری نمی دهد. در متن لذت بخش نیروهای مخالف سرکوب نمی شوند، که تکثیر می شوند. متن لذت بخش برخاسته از یک بازیی زبانی است. متن سرخوشی بخش اما، زبان منحرفی است که نه به فرهنگی تمکین می کند، نه به سوی هدفی می رود. به روایت رولان بارت متن به نویسنده اش پشت می کند؛ که نوشتار آن فضای خنثایی است که سوژه در آنجا از دست رفته است. در متن خود زبان جلوه می کند، نه نویسنده، متن یعنی مجموعه ای از واژه که در آن نویسنده مرده است، من مرده است، پدرسالاری مرده است.۱۳

در اندیشه ی کهن نویسنده نسبت به کتاب مقدم است. کتاب پسر است و نویسنده پدر. در متن مدرن اماء نویسنده توسط کتاب حمل نمی شود. متن نه ترسیم است نه بازنمایی، که کنشی زبانی است. متن پیامی خدایی را فریاد نمی کند، که تنها فضایی چند بعدی می آفریند؛ فضایی چند بعدی که در آن هزاران نوشته درهم می آمیز ند؛ مجموعه ای از کلمه هایی که در آن هر کلمه توسط کلمه ای دیگر معنا می شود. نویسنده مرده است و تعیین مدلولی نهایی برای یک متن به معنای تحمیل معنایی همیشه گی است؛ به معنای فروزیستن نوشتار. نویسنده مرده است و با مرگ نویسنده هر معنایی که متن را تک وجهی کند، مرده است. نویسنده مرده است و همراه او مسیر آرماتیی تاریخ هم مرده است. نویسنده مرده است و با مرگ او درک ابزاری از زبان هم مرده است. متن را نمی توان توضیح داد. متن را نمی توان رمزگشایی کرد. خود مرگ رمز نیست. رمز رو به گشایش دارد؛ مرگ رو به معنای ثابت. نوشتار صحنه ی بازسازی است؛ صحنه ی بازسازیی معنایی در معنایی دیگر در نوشتار معنا تنها از آن جهت زاده می شود که نابود شود. به روایت رولان بارت نوشتار را خواننده باز می نویسد: «یک متن ساخته ی نوشته های متعدد بوده، از فرهنگ های بسیار برگرفته شده و به عرصه ی روابط متقابل مکالمه، هجو، و مجادله پا می گذارد، اما جایگاهی هست که گرانیگاه این چندگانگی است و آن جایگاه خواننده است، نه، چنان که تا کنون گفته شده، مولف. خواننده فضایی است که همه ی نقل قول هایی که یک نوشته را می سازند در آنجا و بی آن که هیچ یک از دست رفته باشند نگاشته می شوند؛ یگانه گی یک متن نه در مبدا بل که در مقصد آن است. 14

رولان بارت بر خودبسنده گیی زبان تاکید می کند، متن را سروری می بخشد، نوشتار را معناهای گوناگون می دهد، هدف نهایی ی متن را آفرینش سرخوشی می خواند، میان لذت و سر خوشیی برآمده از متن تفاوت قائل می شود، میان اثر و متن درهای عمیق حفر می کند، اثر را تنها ابزاری برای بیان یک محتوا می خواند. رولان بارت منادیی هم آغوشیی واژه ها است؛ بی آن که معنایی را جست و جو کند.

رولان بارت متن را صحنه ی هم آغوشیی واژه ها می داند، تا به این حکم برسد اما، از منزل دیگری نیز گذشته است؛ منزل ساختارگرایی، به روایت رولان بارت ساختارگرا ارزش های بنیانیی یک متن نه در دانش ریشه دارد، نه در ایدئولوژی. چرا که دانش با هر نوع قلمرو ارزشی بیگانه است و ایدئولوژی تنها منعکس - کنندهی یک ارزش است؛ نه تولید کنندهی آن. ارزش متن ارائه نمی شود، تولید می شود. هر متنی اما، از دو بخش تشکیل می شود: بخشی که نوشته شده است، بخشی که نوشته می شود. بخشی که نوشته شده است باید سرخوشی ایجاد کند؛ بخشی که نوشته می شود یعنی بازنویسی رمزگان ها؛ یعنی تبدیل شخصیت های حادثه ها به تقابل ها، تشابه‌ها، تفاوت‌ها. حرکتی از واژه های منحرف تا ساختارها؛ از متن سرخوشی بخش تا آفرینش دوبارهی متن ؛ از زبان تا رمزگان ها. به روایت رولان بارت ساختار گرا متن صحنه‌ی حضور رمزگان ها است. به رمزگان ها بنگریم و از زبان بپرسیم در وقت تقصیر محمدرضا کاتب؛ به هم خوانی ها، تفاوت ها، تناقض ها. به صحنه ی پر تناقض ساختار؛ به جست و جوی ناکام سرخوشی در تن تکه گی.

2

وقت تقصیر محمدرضا کاتب ماجرای جدال پر زجر و خون جلادان است با محکومان؛ جدال حکومت و یاغیان. در زمان و مکانی نامعلوم. ابرو، یاغی ی پر آوازه، به دام حیات، جلاد پر آوازه، اسیر است. حیات به گیسو، همسر ابرو، دل داده است. گیسو همه ی امید ابرو است؛ مادر سه فرزند او. اما تا زجر ابرو را تخفیف دهد، باید از ابرو جدا شود و به عقد حيات در آید. هر چند که حیات توان جنسی ندارد. وقت تقصير تصویر زجر بی مرز جسم و روح ياغيان است؛ تصویر شکنجه، خون، مرگ، هم خوابه گیی جلادان با زنان یاغیان همه ی وقت تقصير جدال سرشار از در فش، تازیانه، سنگ، کارد و آتش حياتها با ابروها است. حیات و ابرو اما، سرانجام به هم می پیوندند، در رودی تن می شویند و به صبح می رسند.

3

رولان بارت در گوشه ای از جهان آثار خویش بنیان های نگاه ساختار گرایانه ی خویش را چنین می چیند: «بر مبنای رجوع به چیزی که پیش از این نوشته شده است، یعنی کتاب (کتاب فرهنگ، کتاب زنده گی؛ کتابی در مورد زنده گی به مثابه فرهنگ) ، رمزگان به کاتالوگی در مورد کتاب تبدیل می شود. یا می توان گفت هر رمزگان یکی از نیروهایی است که می تواند متن را به مالکیت خویش در آورد (و متن شبکه ی آن است)؛ یکی از نواهایی که در بافت متن به کار می آید. هم شانه با سخنها، انسان نوای خاموش کننده ای را می شنود. این نواها رمزگان ها هستند. هم بافیی این رمزگان ها، که منشاء شان در انبوه منظر پیش نوشته ها گم می شود، قادر است نشانه های منشاء سخن را از دسترس دور کند: بازیی تعاون مندانه‌ی نواها (رمزگان ها) سرانجام نوشتار را شکل می دهد. دیدارگاهی ... برای آن پنج رمزگان؛ آن پنج نوا: نوای تجربی (واحدهای همنوایی)، نوای شخصی (معنا) ، نوای آگاهی (رمزگان های فرهنگی )، نوای حقیقت واحدهای تفسیری ) و نوای نمادین رولان بارت از حضور پنج نوع رمزگان در یک متن سخن می گوید. این رمزگان ها را می توان به - ترتیب چنین باز نام گذاری و تعریف کرد: رمزگان های کنشی که همه‌ی کنش های داستان را در بر می گیرند. رمزگان های معنا شناسانه که مضمون هایی را در بر می گیرند که در شخصیت ها پنهان شده اند. رمزگان های فرهنگی که همه ی حکم ها، فرض ها، اشاره های فرهنگی را در بر می گیرند. رمزگان های تفسیری که رازها، معماها، پرسش ها را در بر می گیرند. رمزگان های نمادین که واژه ها، عبارت ها، تکه های نمادین را در برمی۔ گیرند. از میان این پنج رمزگان ما به سه رمزگان تفسیری، فرهنگی، نمادین نگاه خواهیم کرد. تنها به این سه رمزگان نگاه خواهیم کرد، چرا که رمزگان های کنشی و معنا شناسانه را جز تکرار این سه رمزگان نمی یابیم.

پیش از این اما، به جست و جوی چیزی می رویم که در چهارچوب رمزگان های رولان بارت جای نمی گیرند؛ به جست و جوی رمزگان هایی که به مثابه چوب پستهای شكل وقت تقصير عمل می کنند. رمزگان هایی که شکل وقت تقصیر را می سازند، می توان چنین شماره کرد: علامت / ، حاشیه، زیرنویس، نمیدانم، کسره علامت / در کنار دیگر علامتها، تکه تکهی همهی وقت تقصير را به هم متصل می کند. در میان دو تکه - في وقت تقصیر نخست این علامت می آید، آن گاه یک فاصله، بعد تکه ی دیگر: «خیلی ها حاضر بودند برای آنکه زندانی شان بی زجر بمیرد پول زیادی خرج کنند: / هنوز کالسکهی نیم سوختهای نایب بین درختها بود. برایش حکم سنگچین داده بودند. نایب نه گذاشته بود برایش پوشيه بخرند نه زجرش را ... تحمل این همه زجر را نداشت. و همان شب کالسکه ای میان جاده درختی آتش گرفته بود: درست مقابل چشمهای بی رمق نایب. / آفتاب نزده بود که فامیل دوباره جمع شده بودند خانهی سالار میدانستند حیات خلاف دستور کاری نمی کند. با بقچهی پولی رفته بودند سراغ والی ... بچه ها از پله های پنج دری می آمدند پایین. مینا برده بودشان بالا تا ابرو و گیسو تو سرداب راحت باشند. و بچه ها معلوم بود که بیکار نبودند. / زنجیرها و مچ بندها را با ته مانده های رنگهای ابرو، رنگ کرده بودند. نیلی، سفید، ... هر دانهی زنجیری را یک رنگی کرده بودند.19

علامت / را علامت تقطيع شعر گونه متن وقت تقصیر می خوانیم. بر مبنای حضور علامت / همه‌ی وقت تقصير شعریت خویش را در یک علامت فرو کاسته است یا پنهان - عریان کرده است. حضور علامت / در وقت تقصیر نشان تداخل انواع ادبی است؛ تداخل انواع ادبی نشان تنوع صدا، علامت / می خواهد سدی باشد در برابر تسلط یک صدا, علامت / را در عبارت تنوع صدا باز می نویسیم. حواشی نیز نقش مشابهی دارند.

در وقت تقصیر حواشی به دو صورت ظاهر می شوند. نخست زیر عنوان حاشیه در قالب عبارت هایی در دل متن عبارت هایی از این دست: حیات می گوید: می خواهم بدانم چقدر از حرفهای آن روزت راست است، چقدرش دروغ است. معبر گفته بود: هر چقدر که باور کئی راست است. هر چقدر هم که باور نکنی میشود دروغ......... در این مدت حیات اسرار زیادی را خواسته و ناخواسته در پس پرده زندگی اش و حکایات به او گفته بود. اگر نگفته بود باز امیدی بود او را نکشد. شاید هم قصد کرده بود او را زنده اش بگذارد: می خواست اسرارش را زیر حکایات تازه و جورواجورش دفن کند. 21

حواشی ای که در دل متن وقت تقصير ظاهر می شوند، صدای جدیدی وارد رمان نمی کنند، تنها صدای راوی یا یکی از شخصیت ها را تکثیر می کنند؛ یک صدا را تکثیر می کنند تا به حاشیه جایگاهی هم تراز متن ببخشند، واژهی حاشیه می خواهد سدی باشد در برابر تسلط یک صدا، واڑهی حاشیه را نیز ما در عبارت تنوع صدا باز می نویسیم. نوع دیگری از حواشی هم در وقت تقصیر هست.

در صفحه های ۳۱۱ تا ۳۹۹ وقت تقصیر در ستون باریکی در کنار صفحه زیر عنوان حواشی در کنار متن اصلی متن دیگری نوشته شده است. ما حواشی را دست نوشته ی خواننده ای می یابیم که پیش از ما وقت تقصیر را خوانده است. حواشی تاویل فلسفیی خواننده ای دیگر است: «اگر«من» معنی اش «آنها» باشد و «او» « ما » پس « ما »، بین همه چیز قرار داریم و هیچ چیز نیستیم. این بین چیزها بودن باعث می شود جایی به یقین قرار نگیریم. شاید به خاطر همین است که در گذشته های دور حکایتی جاری در امروز را دارند حکایت می کنند. 22 حواشی صدای خواننده ای دیگر را در متن وارد می کنند. واژهی حواشی می خواهد سدی باشد در برابر تسلط یک صدا. واژهی حواشی را نیز ما در عبارت تنوع صدا باز می نویسیم. درست مثل زیر نویسی که در یکی از صفحه های وقت تقصیر دیده می شود.

در زیر نویسی که در یکی از صفحه های وقت تقصیر در مورد حواشی نوشته شده است، چنین می خوانیم: «در مورد مکان قرار گرفتن حاشیه ها و آن که کدام قسمت متن جزء حواشی هست یا نیست تردید از من است. فباقری زیرنویس وقت تقصیر را با صدای کاتبی دیگر میخوانیم؛ کاتبی که شاید راوی است شاید خواننده ای دیگر، شاید نویسنده، شاید کاتبی دیگر که تنها همین زیر نویس را نوشته است. هر چه هست صدایی دیگر است. زیرنویس می خواهد سدی باشد در برابر تسلط یک صدا. زیر نویس را نیز ما در عبارت تنوع صدا باز می نویسیم. واژهی نمی دانم در وقت تقصیر چه می کند؟

در بسیاری از تکه های وقت تقصير راوی از واژهی نمیدانم استفاده می کند؛ به عنوان نمونه در این تکه: هیچ کس نمی دانست ابرو چه می گوید. شاید فکر می کردند فحشی به زبان محلی است چون یک نفر دیگر هم داد کشید: چوپی. نمیدانم شاید او هم آتش را می شناخت و چوبی گفتنش برای مطمئن کردن او بود. میخواست بگوید او هم آنجاست و تنهایش نگذاشته. واژهی نمیدانم را چنین می بینیم: اعلام حضور راوی، نشانه ای برای کم رنگ کردن تفاوت میان نویسنده و راوی، راوی به کمک واژهی نمی دانم چیزی از خیال کم می کند؛ چیزی به واقعیت اضافه. واژه ی نمیدانم نشانه ای است که رابطه ی میان تخیل و واقعیت را به هم می زند. واژهی نمیدانم را سرکشیی واقعیت از دل تخیل می خوانیم. واژهی نمی دانم می خواهد سدی باشد در برابر تسلط یک صدا. واژهی نمیدانم را نیز در عبارت تنوع صدا باز می نویسیم؛ عبارتی که واژهی کسره آن را تکثیر می کند.

در بخش هایی از وقت تقصیر تکه هایی را زیر واژهی کسره می خوانیم؛ عبارت هایی از این دست: مابین تکه پاره های حکایت ادریس، حیات تکه پاره های حکایت و سهم خودش را می گفت: یا تکه پاره های حکایت و سهم آنهایی که آنجا بودند و یا آن جا هم نبود. واژه‌ی کسره را واژه ای می خوانیم که همه ی تکه های متن را چون مضاف و مضاف اليه به هم می پیوندد؛ چنان که همه ی متن تبدیل به جمله ای بلند می شود که ویژه گی های یک تکه را در خود حمل می کند. عباراتی را که حاصل بازنویسی ی ما از همه‌ی شکل وقت تقصیر است: تنوع صدا. تنوع صدا را نیز در یک عبارت بازبنویسیم: توجيه تفاوت. آیا رمزگان های تفسیری، فرهنگی، نمادین وقت تقصیر نیز تفاوت را توجیه می کنند؟

رولان بارت تا نگاه ساختارگرایانهی خویش به خوانش را عریان کند، در گوشه ای از آثار خویش چنین می - نویسد: خواندن یعنی کار و پرداخت (و هم از این رو بهتر است که در مورد یک پرداخت واژهای، آری حتا یک پرداخت واژه نامه ای، سخن بگوییم؛ چرا که من آنچه را که می خوانم، باز مینویسم ). و این پرداخت بر مبنای روشی موضعی انجام می شود؛ نه چنان که من در متن پنهان بمانم: ساده بگویم: فقط غیرممکن است شما آنجا من را بیابید. ماموریت من آن است که تعدادی سیستم را حرکت دهم و منتقل کنم؛ تعدادی سیستم را که چشم انداز شان نه در متن به پایان رسیده است؛ نه در من به خواندن پرداخت به زبان است؛ خواندن عبارت است از پیدا کردن معانی؛ پیدا کردن معانی یعنی نام دادن به معانی ..... کاری بر مبنای جست وجوی مجازها.

به روایت رولان بارت هیچ تفسیری تفسير آخر نیست. اما هیچ تفسیری نیز جز با نام دادن به واژه ها و غياب ها ممکن نیست؛ جز با واژه خوانی، پر کردن فضاها. در وقت تقصیر ما زجر بی مرز جسم می خوانیم؛ کیفر عصیان در زمانی نامعلوم در مکانی هگمتانه یا حکمتانه نام؛ تن تکه گیی تن: ابرو صنوبر را نشاند روی سکو. اميراچه از توی خورجینش چیزی در آورد و رفت سمت صنوبر، دولا شد و وقتی سرش را آورد بالا گوش راست صنوبر میان دندانهایش بود. ادای سگ ذوق زده ای را در می آورد که تکه گوشتی را پیدا کرده و مانده چه کارش کند. با چاقوی کوچک مویی اش چنان با سرعت گوشش را بریده بود که تماشاچی ها انگشت به دهان مانده بودند چطور این کار را کرده. تو چهارسوق بزرگ گوش دیگر صنویر افتاده بود توی سینی. تا قبل از ظهر میان سینی فر شده دو تا گوش بود و دو تا لب که تکه و پاره بود. زجر جسم در وقت تقصیر را بی قدریی جسم می خوانیم؛ می خوانیم و منتظر می مانیم تا در سطحی دیگر از حضور رمزگان ها بی قدریی جسم خود را در آینه ی عبارت یا واژهای متناقض با خویش بنگرد. زجر جسم را ما در عبارت بی قدریی جسم باز می نویسیم. این زجر برخاسته از عصیانی است در برابر قدرتی جبار، عصیان جاری در وقت تقصير اما، دو چهره دارد. عصیان می تواند نشان یک وسوسه باشد؛ نشان وسوسه ی کسب قدرت، حیات وسوسه ی پنهان ابرو را عریان می کند: اینها همه اش حرف مفت است. تو همه ی این سالها تو فقط دنبال اسم و رسم بودی. همه آنهایی که از آزادی خواهی دم می زنند خودشان بیشتر از همه عاشق حکومت داری هستند. چون زرنگ هستند تن و بدنشان را زیر لحاف قایم می کنند تا کسی نبیند چه گهی هستند. وقتی باهاشان خوابیدی، وقتی لخت دیدی شان میفهمی قضیه چیست. ابرو اما، دلیل وسوسه ی خویش را در جایی دیگر می جوید؛ در نیاز بی مهار تن جوان: بار اولی که به کوه رفتم جوان بودم. گرسنه بودم. گرسنگی فکر و خیالهای زیادی تو سرم کرده بود. تو نمی دانی گرسنگی و جوانی چه می کند با آدم. در وقت تقصير زجر جسم حاصل عصیان است. گفت و گوی حیات و ابرو را گفت و گویی در مورد عصیان می خوانیم. عصیان را در سخن حیات نشان وسوسه‌ی جهان، در سخن ایر و نشان نیاز جسم، در سخن هر دو نشان ضعفی که باید کنترل شود تا خویش تصفیه شود؛ راه ناگزیری برای تطهیر. عصیان را در عبارت راهی برای تطهیر جسم باز می نویسیم. بی قدریی جسم اما، در واژه های دیگری نیز متبلور می شود؛ در واژه هایی که روابط جنسی را تصویر می کنند؛ عامل شرمنده گی؛ زشتیی مطلق در وقت تقصیر جلادان بی مهابا به سوی زنان یاغیان دست دراز می کنند؛ زنان یاغیان بی مهابا خود را به جلادان می فروشند، جلادان به پلشتی از جنسیت سخن می گویند، زجر بی مرز جسم و میل جنسی در هم می آمیزند. در وقت تقصير ابرو یارشاطر را که مبارزه را بگذاشته و به روزمره گی پناه برده، چنین تحقیر می کند: «این است آن چیزی که میخواستی، آره، بنشینی کنج خانه و سقف بام وصله کنی و سر شب بروی زیر لحاف، دلت خوش باشد یک لقمه نان داری بخوری، سوراخ سقفت که گرفته شده، یک سوراخی هم زیر رختخواب داری که هي وصله اش کنی، گور پدر دنیا هم کرده، گور پدر. در وقت تقصیر سخن ابرو را تصویر میل جنسی می خوانیم، میل جنسی را در یک عبارت باز می نویسیم: آلوده گیی جسم، رمز گان های تفسیری ی وقت تقصیر را در پی قدریی جسم، لزوم تطهير جسم، آلوده گیی جسم باز می نویسیم. باز می نویسیم و رمزگان های فرهنگی را می خوانیم.

رولان بارت در گوشه ای از جهان آثار خویش سرشت خوانش را چنین پیشنهاد می کند: هرقدر متن چندوجهی تر باشد، کمتر، قبل از آن که من آن را بخوانم، به تمامی نوشته شده است. من زیر عنوان خواندن عملی موعظه گونه صورت نمی دهم؛ عملی که پیش شرطاش آن است که متن هستی داشته باشد و من سوژه ای بکر و بیدار باشد که قبل از متن موجودیت دارد و از متن به عنوان چیزی که بستهایش باز می شود یا قلمروی که محاصره می شود، استفاده می کند. به روایت رولان بارت متن در رو به رویی با خواننده معنا پیدا می کند، خواننده در رویارویی با متن. رولان بارت ساختارگرا اما، تاکید می کند که یکی از راه های روبه روییی خواننده با متن، نگاه به رمزگان های فرهنگی است که در دل متن پنهان شده اند. رمزگان های فرهنگی اما، همیشه در جهت اثبات خویش در یک متن حضور پیدا نمی کنند که گاه حضور پیدا می کنند تا نفی شوند؛ گاه می آیند تا تناقض ها را پررنگ کنند، گاه می آیند تا چیز دیگری را برجسته کنند، گاه می آینده تا خود را منتفی کنند.

مردان وقت تقصير به هزار زبان مردانه گی را ستایش می کنند؛ اسباب رجليت را. حیات ابرو را چنین تحقیر می کند: . کدامتان جرئت دارید بیایید کفش کهنه های من را بپوشید و جا پای من بگذارید، هان؟ تو که سرکرده شانی جرئتش را داری؟ تو که شجاعتت تو گند است، تو که ایمان و سرنوشتت تو گند است، اگر سرنوشتت را آزادش کنم یعنی جرئتش را دارد. بیا ببینم این چیست وسط پایت، گردوست یا خایه است؟ نشان بده ببینم چیست. عبارت «این چیست وسط پایت گردوست یا خایه است» را ستایش مردانه گی می خوانیم. ستایش مردانه گی را در عبارت ستایش شجاعت پذیرش بدنامی باز می نویسیم. ستایش مردانه گی اما، تنها به معنای ستایش شجاعت پذیرش بدنامی نیست که معنای دیگری نیز دارد. ابرو تا از خویش در مقابل حیات دفاع کند، چنین گفته است: «جرم من می دانی چیست؟ جرمم این است که نمی خواستم مثل یک قاطر سرم را پایین بیندازم از خانه صبح بیایم دم حجره، غروب برگردم خانه، یکراست بروم زیر لحاف. نمی خواستم همه‌ی عمرم تو تاریکی دنبال یک سوراخ بگردم که ابولم را بچپانم تویش ستایش مردانه گی را در عبارت دیگری باز می نویسیم: نفی روزمره گی. چیزهای دیگری نیز هست. دو رمزگان دیگر در میان رمزگان های فرهنگیی وقت تقصیر نقشی تعیین کننده بازی می کنند. مورچه، افیون، در تکه ای از وقت تقصير چنین می خوانیم: «میدانی این افيونها را مورچه ها چرا در باره ی ما می سازند؟ برای این که نمی خواهند بدانند نا امید شدند. مورچه ها مردمی هستند که چهره ها و حوادث را به شکل رویاهای خویش می آرایند تا در خلسهای کاذب فرو روند. مورچه ها را بخش بزرگی از مردم می خوانیم: افیون را دست آویز تحمل قفس، افیونها چهره ها و حوادث مورچه ساخته هستند؛ ابزار خلسه، مورچه ها را در عبارت مردم اسیر روزمره گی باز می نویسیم؛ افيونها را در عبارت نیاز به فرار وزمره گی باز می نویسیم و در آینهی نمادها می نگریم.

رولان بارت در گوشه ای از جهان آثار خویش از نماد چنین می نویسد: «نماد پایدار است. تنها دیدگاه اجتماع نسبت به آن و حقوقی که برایش قائل است می تواند تغییر کند. آزادی نمادها در سده های میانه ... به رسمیت شناخته و تعیین شده بود؛ در عوض در دوره کلاسیک به هیچ رو با آن کنار نیامدند ... جوامع هر گونه که بیندیشند یا حکم کنند، اثر از آنها بر می گذرد و پشت سر می نهدشان؛ مانند ترمی که معناهایی کمابیش ممکن و تاریخی دمادم به نوبت آن را پر سازند: جاودانگی اثر از آن رو نیست که یک معنای یگانه را به انسانهای گوناگون می قبولاند، بلکه از آن روست که الهام بخش معناهای گوناگون به انسانی یگانه است و همواره با همان زبان نمادین در زمانهای مختلف سخن می گوید: اثر پیشنهاد می کند، انسان در گزینش مختار است. به روایت رولان بارت نمادها چند گانه اند؛ منعکس در آینه ی حضور خواننده گان بسیار. گاه اما، نمادهای یک اثر پیش از آن که با خواننده روبرو شوند، در آینه ی رمزگان های دیگر محدود شده اند؛ تبدیل به آینه های تکرار، سفر کشف رمز گان های نمادین آیا نگاه در آینه های تکرار است؟

در میان رمزگان های نمادین وقت تقصیر به هفت نماد اشاره می کنیم: حیات، گیسو، ابرو، معبر، رودخانه، پیرمرد، قصدی ادریس، حیات نام جلادی است که جسم انسانی را تا بالاترين مرز تصور می دارد؛ اما چه گونه ممكن است جلادی که جسم را میدرد، حیات نام گیرد، اگر لذت جسم در تقابل با هستی ی جاودان قرار نداشته باشد. نام حیات را در عبارت هستی ی جاودان روح باز می نویسیم و به سراغ ابرو می رویم. ابرو بخشی از جسم انسانی است؛ کمانی بر روی چشم. نام ابرو تمثيل جسم است. رابطه‌ی ابرو با حیات هم رابطه‌ی جزء است با كل؛ هم نشان جدال جسم با خواست از لیی روح؛ نشان ناچیزیی جسم در مقابل هستی ی جاودان. ابرو را در واژهی جسم باز می نویسیم و به گیسو می نگریم. تنها ابرو نیست که تمثيل جسم است؛ گیسو هم بخشی از جسم است. بخشی از جسم که به عقد ابرو در آمده است تا در آمیزش با او تمامیت جسمیت را بسازد؛ تمامیت بخش خاکیی وجود را. حیات نه ابرو است نه گیسو؛ اشارتهای ابرو است و پیچش گیسو. گیسو را هم در واڑھی جسم باز می نویسیم و به سراغ معبر می رویم. معبر مردی است در هاله ای از ابهام. هر جا حیات هست، معبر هم حضور دارد. معبر دوست حیات است؛ راهنمای حیات:

حیات دنبالش از پله ها رفت پایین: گاهی که خیلی تنها میشد دوربینش را بر می داشت و می رفت تو اتاق زمستانی، مقابل پنجره مینشست و ژل میزد به خانه معبر، میخواست بیند روزها چه کار می کند، گفت: چقدر یک سرنوشت معبر است. چقدر هم خودش و صاحبش است. «در سخن حیات معبر را آمیختهای از تقدیر و اراده می خوانیم، در عبارت راهی به سوی عالم بالا باز می نویسیم و به رودخانه می نگریم. حیات و ابرو پس از ماجراهای بسیار سرانجام هم شانه می شوند، راه می افتند و به رودخانه ای عظیم و پر هیاهو می۔ رسند: «ابرو چیزی نگفت. پشت سر هم داخل آب شده بودند. رودخانه عظیم و پرهیاهو بود اما ابرو دیگر صدایش را نمی شنید: سکوت محض بود: انگار دیگر رودخانه ساکت شده بود. شاید از ترس بود که صدایش را نمی شنید. حیات و ابرو شانه به شانه هم میان آب می رفتند. آب سرد و زلال بود. حیات و ابرو را در آستانهی رودخانه، رهرو جهان آسمان می خوانیم، رودخانه را در واژهی تطهیر باز می نویسیم و به سراغ پیر مردی می رویم که آن سوی رودخانه ایستاده است: باد سردی وزیدن گرفته بود. در دوردست آتشی دیده بودند. می دویدند سمت آتش. پای درختی پیرمردی نشسته بود و خودش را گرم می کرد. جویده سلامی کردند و نزدیک آتش نشستند، گرم که شدند تازه یادشان آمده بود ببیند پیرمرد کیست و آن جا چه می کند: چه خبرها مشتی؟ این طرفها، مسافری؟ یک ۳۰۰ سالی هست. پیرمردی که در آن سوی رودخانه ایستاده است، عقل دهم است؛ دروازه بان آسمان. شاید هم از این رو است که می گوید: شما با مرکب عشق از آب گذشتید با مرکب عشق تا اینجا آمدید از روی مرکب عشق دنیا را سبک سنگین کردید و من با مرکب عقل دنیا را درنوردیدم. پیرمردی را که آن سوی رودخانه ایستاده است، دروازه بان آسمان می خوانیم، در عبارت عقل دهم باز می نویسیم و به قصهی ادریس می نگریم: مردی ادریس نام به بهانه های مختلف با کاروانی به سفر می رود، اما هر بار که به جنگل و هم می رسد از کاروان جدا می شود و ساعت ها به تماشای جنگل می ایستد. روزی در جنگل با دختری زیبا روبه رو می شود و در دام عشق او اسیر. دختر آهو نام دارد. ماجراهای ادریس در جنگل اما به عشق آهو محدود نمی شود. پس از ماجراهای بسیار، به کلبه ای می رسد. در کلبه پیر مردی هست و دختری که زنجیرهایی برپا دارد. ادریس به پیر مرد می گوید که طبیبی است اهل اصفهان که به دنبال گیاه ذات النفس می گردد. پیر مرد از ویژه گی های گیاه ذات النفس می پرسد. ادریس پاسخ می دهد: «برانگیختن قوای آدمی. قومی تعقل، قوه ی عشق، قوه خشم و شهوت و .... به پیر مرد اما، خود موجود غریبی است. هم عاشق دختر اول اش را کشته است، هم کودکی را که حاصل این عشق بوده است. ادریس با آهو ازدواج می کند و از او صاحب فرزندانی می شود. اما او نیز سرانجام هم سرش را می کشد، فرزندان اش را زادهی شک و یقین می خواند و تا جست و جوی خویش را تمثیل ببخشد، در مورد نسناس ها چنین می گوید: «انستاسها با آن که نیستند اما وجود دارند. یعنی متقن نیستند: روحی هستند که به سوی سنگ شدن روانند. حیوان و فرشته ای هستند که به سوی پری شدن و خاک شدن روان هستند ... به علت روان بودنشان است که می شود گفت هیچ نیستند چون نیستند و هستند چون روانند ... نسناسها سهم سیاه چهره ی آدم هستند، و آدم سهم سفید چهرهی خودش و نسناسهاست.» قصهی ادریس را سرگردانی می خوانیم، حرکت ادریس در جنگل را در عبارت تفرجی در وادیی وسوسه باز می نویسیم، دختری را که در کلبه است نفس انسانی در زنجیر نیازهای خاکی، پیر مرد را سایه ای دیگر از عقل دهم، آهو را شک نفسانی، نشناس را چون ادریس باز می نویسیم: انسان؛ آمیخته ای از خاک و فرشته؛ سیاه و سفید. چهره‌ی سفید انسان را آیا جز در واژه‌ی یقین آسمانی می توان باز نوشت؟

حاصل خوانش خویش از رمزگان های تفسیری، فرهنگی، نمادین وقت تقصیر را یک بار دیگر در واژه هایی بازنویسیم که مخرج مشترک خوانش ما است: بی قدریی جسم، آلوده گیی جسم، لزوم تطهير جسم ستایش شجاعت پذیرش بدنامی، تفی روزمره گی، ناچیزیی جسم در مقابل حیات جاودان، ستایش يقين آسمانی. مخرج مشترک خوانش ما: تناقض رستگاریی آسمانی و لذت زمینی، رمزگان ها را بگذاریم و از متن سرخوشی بخش بپرسیم.

رولان بارت در گوشه ای از جهان آثار خویش فاصلهی متن لذت بخش و متن سر خوشی بخش را چنین ترسیم می کند: لذت متن: متون کلاسیک. فرهنگ (فرهنگ هرچه بیشتر، لذت متنوع تر ). هوش. طنز. ظرافت. شعف. مهارت. امنیت؛ هنر زنده گی. لذت متن را می توان از طریق عمل (بی آنکه خطر سرکوب وجود داشته باشد ) تعریف کرد: زمان و مکان خواندن: در خانه، بیرون شهر، نزدیک وعدهی غذا، در نور چراغ، در میان خانواده، جایی که باید خواند، یعنی جایی نزدیک اما نه خیلی نزدیک (پروست در دست شویی اش می خواند که بوی زنبق میداد ) و تقویت شدید من (توسط خیال )، ناخودآگاه خفته. این لذت می تواند به سخن درآید: سرچشمه ی نقد.

متن های سرخوشی بخش. لذت قطعه قطعه، زبان قطعه قطعه؛ فرهنگ قطعه قطعه. چنین متن هایی منحرف اند؛ چرا که بیرون از هر غایت قابل تصوری قرار می گیرند - حتا بیرون از لذت (سرخوشی به لذت محدود نمی شود؛ سرخوشی حتا می تواند در ظاهر به ملال منجر شود ). هیچ روزنه ای باز گذاشته نمی شود، هیچ چیزی بازسازی نمی شود، هیچ چیزی احیاء نمی شود. ... و رولان بارتی که چنین سخن می گوید، ساختارگرا نیست، هم از این رو است که به دنبال رمزگان های سخن نمی گردد، که تنها به دنبال تعریف ریشه های سرخوشی می چرخد. به روایت رولان بارت میان متن لذت بخش و متن سر خوشی بخش خطی پررنگ کشیده شده است. متن لذت بخش سخن می گوید. متن لذت بخش قابل تاویل است، از دل فرهنگ بیرون می آید، انحراف زبانی است؛ متن سرخوشی بخش صحنه ی شورش و هیجان. متن سرخوشی بخش اوج لذت نیست. چه اگر سر خوشی را اوج لذت بدانیم، پیش رفت تاریخی را پذیرفته ایم. لذت و سرخوشی هیچ۔ گونه پیوندی با یکدیگر ندارند. نظریه ی رولان بارت را شاید بتوان در سه عبارت فروکاست: سر خوشی گاه ملال آور است، سرخوشی نمی تواند در قالب سخن بیان شود، سرخوشی تنها از زبان برمی خیزد.

پرسش ها اما بسیار اند؛ از آن میان: زجر تن را چه گونه بنویسیم که سرخوشی ایجاد کند؟ رابطه ی خواننده و زجر تن چیست؟ زبان قطعه قطعه چه گونه گرد فراموشی بر تن قطعه قطعه می پاشد؟ توصیف مستحيل در زبان چه گونه به خواننده منتقل می شود؟ آیا زبان سرخوشی بخش چنان مسحور می کند که توصیف دیده | نمی شود؟ آیا زبان سرخوشی بخش همان زبان پیشا ادیبی است؟ این تکه از وقت تقصير را چه گونه بنویسیم که سرخوشی بیافریند: اميراچه از توی خورجینش 3 شعله را در آورد. یکی از زندانی ها برایش ساخته بود. اول بار هم روی خود طرف امتحان کرده بود: ... و ۳ شعله را فرو کرد تو پشت پایش. نوک ميلها مثل خنجر تیز بود. گوشت را آرام می برید و می رفت جلو: غربيل باید حتما خونی میشد تا تجار و بازار رفته ها یک چیزی میدادند ... شلوار غربیل از خون سرخ شده بود و سینی هنوز خالی بود ... سه شعله فرو رفته بود باز تو کمر غربیل. پیراهن چرک متقالش خیلی زود سرخ شده بود: خون داشت نشت می کرد به جاهایی که متقال سوراخ نشده بود. به میدانچه که رسیدند از همه جای غربیل خون چکه می کرد و هر از گاهی سکه ای می افتاد تو سینی ... حکمش قطع دست و پا بود. اگر حکم را درست اجراء می کردند و سهمشان را میداد زنده می ماند. والا بودند کسانی که با قطع یک پایشان مرده بودند.»؛ از چشم رولان بارت وقت تقصیر نه لذت بخش است، نه سر خوشی بخش؛ نه انحراف زبانی است؛ نه آشوب زبانی. وقت تقصير سخن می گوید. سخن وقت تقصیر را تکرار کنیم: تناقض رستگاریی آسمانی واد لذت زمینی رولان بارت توامان ساختارگرا و پساساختارگرا است. در وقت تقصير محمدرضا کاتب از چشم رولان بارت ساختار گرا تناقضی می یابیم، از چشم رولان بارت پساساختارگرا پرسشی در وقت تقصير رمزگان های شکل چنان چیده می شوند که تفاوت توجیه شود. رمزگان های تفسیری، فرهنگی، نمادین اما، یک صدا را رسا می کنند؛ تناقض. شکل وقت تقصیر را در واڑھی تردید می خوانیم؛ رمزگان های تفسیری، فرهنگی، نمادین وقت تقصیر را در عبارت يقين آسمانی، شکل وقت تقصير غایتی تاریخی را انکار می کند تا رمزگان های وقت تقصير غایتی آسمانی بسازند. وقت تقصیر در ابهام آغاز می شود تا در پایان وقت تقصیر صیح عرفانی بدمد. تناقض جاری در تکه تکه ساخت وقت تقصیر به سود صبح عرفانی حل می شود. پرسش ها هنوز جان سختی می کنند: متن عشق چه گونه به سخن می آید؟ اثر آرزو چند معنا دارد؟ سرخوشی را کجا باید یافت؟ باران تن تکه گی از کدام آسمان می بارد؟ قحطی‌ی صبح چرا است؟

/ این جستار پیش از این در فصل نامه ی باران شماره ی ۱۰، ویژه ی حقوق بشر، به مدیریت مسعود مافان، چاپ شده است./

پی نوشت ها:

1- بارت، رولان. (۱۳۸۳ )، رولان بارت نوشته ی رولان بارت، ترجمه ی پیام یزدانجو، تهران، صص 14 - ۱۳

۲- بارت، رولان. (۱۳۸۱ )، «از اثر تا متن» در به سوی پسامدرن، پساساختارگرایی در مطالعات ادبی، تدوین و ترجمه ی پیام يزدانجو، ص ۹۹

3-همان جا، ص ۱۰۶

4-بارت (۱۳۸۳ ). ص ۷۸

5-Barthes, Ronald. (1990), The Pleasure of the Text, xford, p. 4

6-Ihidl., p.10

7-Ibid., pp10-11

8- Ibid., p12

9-Ibid., p. 13

10-Ibid.p.14

11-Ibid., p20

12-Ibid,p.25

13- بارت، ولان. (۱۳۸۱ )، «مؤلف چیست؟ در به سوی پسامدرن، پساساختارگرایی در مطالعات ادبی، تدوین و ترجمه ی پیام یزدانجو، ص ۹۱

14-همان جا، ص ۹۵

15-Barthes, Roland. (1975 ), S/Z: Essä, Lund, sid.10

16 Ibil., sid. 28-29

۱۷ - كاتب، محمدرضا. (۱۳۸۳ )، وقت تقصير، تهران، ص 48

18- همان جا، ص ۵۲

19- همانجا، ص ۱۸۵

20-همان جا، ص ۱۷۳

۲۱- همانجا، ص ۲۷۶

۲۲- همان جا، ص ۳۱۲

۲۳ همان جا، ص ۳۱۱

24-همان جا، ص 60

25 همان جا، ص ۲۶۸

۲۹ - Barthes. (1975 ), sid. ۱۷-۱۸

۲۷ - کاتب (۱۳۸۳ )، ص ۲۱۰

28-همان جا، ص ۸۹

31- Barthes. (۱۹۷۵ ) sid. ۱۹

32 - Ibid., sid, 218 - ۲۱۹

۳۳ - کاتب (۱۳۸۳ )، ص ۹۰

34 همانجا، ص ۱۳۸

35 همانجا، ص ۹۷

36 - بارت، رولان. (۱۳۷۷ )، نقد و حقیقت، ترجمه شیرین دخت دقیقیان، تهران، صص ۹۱ - ۱۰

37-کاتب(۱۳۸۳ )، ص ۱۱

۳۸ همان جا، ص ۳۹۸

39همانجا، ص ۶۰۳

40- همان جا

41-همان جا، ص ۲۳۶

42-همان جا، صص ۲6۷، ۲۹۵

43 - Barthes. (1990 ), pp.51-52

44-Ibid.,p.20

45-کاتب (۱۳۸۳ )، صص ۱۹۳ ،































«ادبیات زندگی من است

Baraheni
























ادبیات زندگی من است








زندگی:

اشعار

آهوان باغ (۱۳۴۱)

جنگل و شهر (۱۳۴۳)

شبی از نیمروز(۱۳۴۴)

مصیبتی زیر آفتاب(۱۳۴۹)

گل بر گسترده ماه(۱۳۴۹)

ظل الله(۱۳۵۸)

نقاب‌ها و بندها (انگلیسی)(۱۳۵۶)

غم‌های بزرگ(۱۳۶۳)

بیا کنار پنجره(۱۳۶۷)

خطاب به پروانه‌ها

اسماعیل(۱۳۶۶)

رمان ها

آواز کشتگان

رازهای سرزمین من

آزاده خانم و نویسنده‌اش، ناشر: انتشارات کاروان

الیاس در نیویورک

روزگار دوزخی آقای ایاز

چاه به چاه

بعد از عروسی چه گذشت

نقد ادبی

طلا در مس

قصه‌نویسی

کیمیا و خاک

تاریخ مذکر

در انقلاب ایران

خطاب به پروانه‌ها یا چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم

آثار انگلسی

Play No Play (one-act play), first produced in Salt Lake City, UT, at Salt Lake City Public Auditorium, 1973.

Zillulah, Abjad Publications (New York, NY), 1975, translation by the author published as God's Shadow: Prison Poems, Indiana University Press (Bloomington, IN), 1976.

The Crowned Cannibals: Writings on Repression in Iran, introduction by E. L. Doctorow, Vintage (New York, NY), 1977.

ترجمه ها

پلی بر رودخانهٔ درینا ترجمهٔ رمانی از ایو آندریچ، انتشارات نیل، ۱۳۴۱،در سال ۱۳۴۳، ۱۳۴۵ و ۱۳۵۵ همین انتشارات، سال ۱۳۹۴ انتشارات افراز و سال ۱۳۹۶ نشر شورآفرین، بازچاپ کردند.

کلئوپاترا ترجمهٔ داستانی از کالروماریا فرانزرو، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۴۱، چاپ دوم ۱۳۹۶

ریچارد سوم ترجمهٔ تراژدی از ویلیام شکسپیر، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۴۳، در سال ۱۳۸۳ ن‍ش‍ر و پ‍ژوه‍ش‌ دادار و در سال ۱۳۹۳ انتشارات نگاه بازچاپ کرد.

فانون ترجمهٔ داستانی از دیوید کات، انتشارات خوارزمی، ۱۳۵۱.

برنامهٔ انتقالی برای انقلاب سوسیالیستی ترجمهٔ اثری از لئون تروتسکی، انتشارات زبرجد، ۱۳۵۶.

فانون ترجمهٔ داستانی از دیوید کات، انتشارات خوارزمی، ۱۳۵۱.

مقاله ها، سخنرانیها و دیگر آثار:

تاریخ مذکر: رساله‌ای پیرامون علل تشتت فرهنگی در ایران (مقاله)، نشر علمی، ۱۳۴۹، در سال ۱۳۶۳ نشر اول به‌همراه مقالهٔ فرهنگ حاکم و محکوم چاپ کرد؛ این مجموعه مقاله را نشر دادار در سال ۱۳۸۱ و انتشارات نگاه در سال ۱۳۹۳ بازچاپ کردند.

سفر مصر و حالات من در طول سفر (سفرنامه)، انتشارات ارغنون، ۱۳۵۱، در همین سال نشر کتابخانهٔ ایرانمهر هم چاپ کرده است و در سال ۱۳۶۳ نشر اول، «سفر مصر و جلال آل‌احمد و فلسطین» در یک مجموعه چاپ می‌کند.

جنون نوشتن، نشر ایرانمهر، ۱۳۵۱، نشر رسام گزیده آثار مفصلی نیز از رضا براهنی در سال ۱۳۶۸ با همین عنوان، چاپ کرد؛ این گزیده آثار را در سال ۱۳۸۱ نشر دادار بازچاپ کرد.

تصحیح دی‍وان‌ ح‍اف‍ظ/ از روی‌ ن‍س‍خ‍ه‌ خ‍طی‌ م‍ح‍م‍د ق‍زوی‍ن‍ی‌ و ق‍اس‍م‌ غ‍ن‍ی‌، نشر بامداد، ۱۳۶۲.

غم‌های بزرگ ما: مراثی، نشر اول، ۱۳۶۳.

یار خوش چیزی است: شعرهای تغزلی ۱۳۳۶-۱۳۶۸، نشر ویس، ۱۳۶۹.

رویای بیدار (مجموعه مقاله پیرامون نظریهٔ نگارش و خواندن متن ادبی)، نشر قطره، ۱۳۷۳، بازچاپ توسط نشر کاروان در سال ۱۳۸۶ و نشر کتاب کاغذ در سال ۱۳۹۷

گزارش به نسل بی‌سن فردا، (سخنرانی‌ها و مصاحبه‌ها)، نشر مرکز، ۱۳۷۴، چاپ دوم و سوم توسط همین انتشارات تا سال ۱۳۷۹

از پس باده‌پیمایی اژدها در تموز (مجموعه یادداشت‌ها، طرح‌ها و...)، نشر چشمه، ۱۳۹۴.

رضا براهنی درباره شیفتگی‌اش به کتاب می‌گوید:

«مساله این است که جلوی رشد خودمان را نگیریم. هر روز هنوز هم مثل یک شاگرد می‌خوانم، چون دنیا آنقدر کار برای خواندن دارد که گاهی یک‌ دفعه به کتابخانه‌ام نگاه می‌کنم و می‌بینم یک کتاب عالی دارم که آن را اصلا نخوانده‌ام. بلافاصله آن را برمی دارم و دو روز رویش کار می‌کنم.
به دلیل این که من کار دیگری نمی‌کنم. ثروت خداداد هم ندارم. یا از طریق تدریس زندگی کرده‌ام یا از طریق کتاب شعر و قصه که بعضی از آنها در خارج از ایران چاپ شده‌اند و بابتشان پولی داده‌اند. غیر از نشستن و خواندن و کتاب نوشتن که نیست. باید کتاب دور و برم باشد.»

براهنی در پاسخ به این پرسش که در شعر موفق‌تر بوده یا رمان‌ نویسی می‌گوید:

«من از همان دوره‌ی اول زندگی که شروع کردم به نوشتن، هیچ‌وقت از دو چیز غافل نبودم. یکی کار خلاقه و یکی کاری که با خلاقیت نسبت مستقیم ندارد ولی در عین حال درباره خلاقیت است و آن نقد و انتقاد ادبی‌ست یا نقد و انتقاد هنری.»

براهنی در تاریخ:

۱۳۱۴: تولد در تبریز، ۲۱ آذر

۱۳۳۶: دریافت لیسانس زبان‌وادبیات انگلیسی از دانشگاه تبریز

۱۳۳۷تا۱۳۴۰: سفر به ترکیه برای ادامه تحصیل؛ ازدواج با همسر یونانی‌اش؛ دریافت مدرک دکترای زبان‌وادبیات انگلیسی از ترکیه؛ بازگشت به ایران

۱۳۴۰: شروع همکاری با نشریات جگن، کتاب هفته، آناهیتا، آرش، انتقاد کتاب و نگین

۱۳۴۱: انتشار اولین منتخب اشعار رضا براهنی تحت عنوان «آهوان باغ»؛ ترجمهٔ «پلی بر رودخانه درینا» نوشتهٔ ایو آندریچ

۱۳۴۲: آغاز مقاله‌نویسی در مجلهٔ فردوسی؛ ترجمهٔ «کلئوپاتر» نوشتهٔ کالروماریا فرانزرو؛ انتشار منظومهٔ «جنگل و شهر بر فراز دار»

۱۳۴۳: استخدام در دانشگاه تهران و آغاز تدریس ادبیات انگلیسی و ادبیات تطبیقی در این دانشگاه؛ ترجمهٔ «تراژدی شاه ریچارد سوم» نوشتهٔ ویلیام شکسپیر

۱۳۴۴: انتشار «شبی از نیمروز و منظومهٔ یک زندگی منثور»(شعر)؛ انتشار طلا در مس: در شعر و شاعری

۱۳۴۵تا۱۳۴۷: سردبیری مجلهٔ جهان نو؛ عضویت در کانون نویسندگان ایران؛ رفتن نزد امیرعباس هویدا جهت اعتراض به سانسور (باهمراهی جلال آل‌احمد و تنی چند از شاعران و نویسندگان)؛ جدایی از همسر یونانی‌اش با داشتن الکا، دخترش

۱۳۴۸: انتشار «قصه‌نویسی»؛ ترجمهٔ «عرب و اسرائیل» نوشتهٔ ماکسیم رودنسون

۱۳۴۹: انتشار «مصیبتی زیر آفتاب»(شعر)؛ انتشار «گل بر گسترهٔ ماه»(شعر)؛ انتشار «تاریخ مذکر (رساله‌ای دربارهٔ علل تشتت فرهنگی در ایران)»

۱۳۵۰: ازدواج با همسر دومش ساناز صحتی؛ تدریس در دانشگاه آمریکایی قاهره به‌عنوان استاد مدعو

۱۳۵۱: سفر به آمریکا و آغاز تدریس ادبیات انگلیسی و ادبیات تطبیقی در دانشگاه تگزاس؛ آغاز مقاله‌نویسی در نشریات آمریکایی مانند نیویورک‌‌تایمز و نیویورک‌ریویو؛ تدریس ادبیات انگلیسی و ادبیات تطبیقی در دانشگاه یوتا؛ بازگشت به ایران؛ ترجمهٔ «فانون» نوشتهٔ دیوید کات؛ انتشار رمان روزگار دوزخی آقای ایاز؛ انتشار «سفر مصر و حالات من در طول سفر»(سفرنامه)؛ انتشار «جنون نوشتن»

‌ ۱۳۵۲: زندانی‌شدن به‌دلیل حمایت از مخالفان شاه و تحمل شکنجه به‌مدت سه ماه و دوازده روز

۱۳۵۳: تولد «اکتای‌محمد» اولین فرزند پسر

‌ ۱۳۵۴: سفر مجدد به آمریکا؛ ریاست کمیتهٔ آزادی برای هنر و اندیشه در ایران؛ عضویت در انجمن قلم جهانی در بخش آمریکا؛ همکاری با سازمان عفو بین‌الملل و سایر سازمان‌های ضداختناق در آن زمان

۱۳۵۵: حضور در برنامهٔ نویسندگان بین‌المللی در دانشگاه آیوا به‌عنوان شاعر مدعو؛ تدریس ادبیات خلاقانه در دانشگاه ایندیانا؛ چاپ متن انگلیسی «ظل‌الله» در دانشگاه ایندیانا

۱۳۵۶: دریافت جایزهٔ بهترین روزنامه‌نگار حقوق انسانی برای نگارش مقالهٔ «اتاق‌های تمشیت» به‌انگلیسی با مقدمهٔ ای.ال.دکتروف؛ برگزیده‌شدن به‌عنوان استادی دائم ادبیات خلاقانه در دانشگاه مریلند؛ نگارش کتاب «نقاب‌ها و بندها» به‌انگلیسی؛ ترجمهٔ «برنامهٔ انتقالی برای انقلاب سوسیالیستی» نوشتهٔ لئون تروتسکی؛ ترجمهٔ انگلیسی «آدم‌خواران تاجدار»

۱۳۵۷: بازگشت به ایران؛ چاپ آثاری که پیش از انقلاب اجازهٔ چاپ نداشتند در مجلات مختلف نظیر «قابلهٔ سرزمین من»، «کینهٔ ازلی»، «پدر و پسران»، «سروان آمریکایی و سرهنگ ایرانی»، «تبریزی‌ها»

۱۳۵۸: انتشار «ظل‌الله (شعرهای زندان)»؛ انتشار «در انقلاب اسلامی چه شده است و چه خواهد شد؟ (سخنرانی)»

‌ ۱۳۶۱: پایان تدریس در دانشگاه تهران؛ انتشار داستان «بعد از عروسی چه گذشت؟»؛ تولد «ارسلان» دومین پسرش

۱۳۶۲: انتشار داستان «چاه‌به‌چاه»؛ انتشار داستان «آواز کشتگان»؛ تصحیح دیوان حافظ از روی نسخه خطی قاسم غنی و محمد قزوینی

۱۳۶۳: انتشار مجموعه‌اشعار «غم‌های بزرگ ما»؛ انتشار «سفر مصر و جلال آل‌احمد و فلسطین»؛ انتشار مجموعه‌مقاله با عنوان «ت‍اری‍خ‌ م‍ذک‍ر: ف‍ره‍ن‍گ‌ ح‍اک‍م‌ و ف‍ره‍ن‍گ‌ م‍ح‍ک‍وم‌»

۱۳۶۴: انتشار «کیمیا و خاک: موخره‌ای بر فلسفه ادبیات»

۱۳۶۶: انتشار رمان «رازهای سرزمین من»؛ انتشار شعر بلند «اسماعیل»

۱۳۶۷: انتشار شعر «بیا کنار پنجره»

۱۳۶۸: انتشار «جنون نوشتن: گزیده آثار رضا براهنی»

۱۳۶۹: انتشار شعر «یار خوش چیزی است»

۱۳۷۰: برگزاری چندین دوره کارگاه نقد، شعر و قصه‌نویسی؛ سفر به کانادا؛ تدریس پاره‌وقت در دانشگاه یورک تورنتو

‌ ۱۳۷۲: نگارش مقدمهٔ کتاب «ده شاعر نامدار از قرن بیستم»

۱۳۷۳: انتشار «رویای بیدار (مجموعه‌مقاله دربارهٔ نظریهٔ نگارش و خواندن متن ادبی»

۱۳۷۴: انتشار شعر «خطاب به پروانه‌ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم؟»؛ انتشار سخنرانی‌ها و مصاحبه‌ها با عنوان «گزارش به نسل بی‌سن فردا»

۱۳۷۵: انتشار «بحران رهبری نقد ادبی: گفت‌و‌گوی ملک ابراهیم امیری و رسالهٔ حافظ»

۱۳۷۶: انتشار رمان «آزاده‌خانم و نویسنده‌اش یا آشویتس خصوصی دکتر شریفی»

۱۳۷۹تا۱۳۸۱: برگزیده‌شدن به‌عنوان رئیس انجمن قلم کانادابه مدت دو سال؛ برگزاری کارگاه نقد ادبی در کانادا؛ انتشار «الیاس در نیویورک» در فرانسه

۱۳۸۳: انتشار داستان «برخورد نزدیک در نیویورک»

۱۳۸۴: دریافت جایزهٔ ادبی یلدا برای یک عمر فعالیت فرهنگی در زمینهٔ نقد ادبی؛ برگزاری سمینار بزرگداشت رضا براهنی در دانشگاه تورنتو

۱۳۹۳: انتشار «منتخب اشعار رضا براهنی: شعرهای منتشرشده به‌همراه شعرهای جدید»؛ حضور در فیلم مستند «کیمیا و خاک» دربارهٔ خودش به کارگردانی پسرش ارسلان

۱۳۹۴: انتشار مجموعه یادداشت‌های «از پس باده‌پیمایی اژدها در تموز»

۱۳۹۵: دریافت تندیس چهره‌های شاخص شعر آوانگارد

۱۳۹۶: انتشار مجموعه اشعار ترکی آذربایجانی شاعران ایرانی با عنوان «بال دنیزی یاغیر گیجه باغیندان شعر مجموعه‌سی» با ترجمهٔ صمد صباغ، شامل چند شعر ترکی از رضا براهنی

 براهنی Reza Baraheni

از تولد تا فراموشی

براهنی به سال۱۳۱۴ در تبریز از پدری کارگر و مادری نیمه‌روستایی متولد شد. تا بیست‌ودوسالگی در زادگاهش ماند و هم‌زمان با کار در کارخانه‌های مختلف، درس خواند. بحران‌های شدید آن روزگاران ایران که دامن‌گیر خانواده و دیگر هم‌وطنانش بود برای گذر از دوران کودکی و نوجوانی کم نبود؛ اما گرفتاری در قحطی شدید و دیدن مرگ خواهر و برادرهایش در اثر فقر تصویری نیست که از پیش چشمش پاک شود. با این‌همه، سر از دانشگاه تبریز درآورد و لیسانس زبان‌وادبیات انگلیسی گرفت و برای ادامهٔ تحصیل در همین رشته به ترکیه رفت و بعد از دو سال با مدرک دکتری از دانشگاه استانبول بازگشت. در تهران خدمت سربازی را تمام کرد و بعد از آن به تدریس ادبیات انگلیسی در دانشگاه تهران پرداخت.

حین تحصیل در ترکیه با آنجلا مارنگوزیدی(Angela Marangozidi) ازدواج کرد که حاصل آن دختری شد به‌ نام الکا. البته این ازدواج دیری نپایید و در سال۱۳۴۶ به جدایی انجامید. چهار سال بعد با ساناز صحتی، یکی از دانشجویان دانشگاه تهران، بار دیگر پیوند زناشویی بست. پیوندی که تا امروز پابرجاست و ارسلان و اُکتای‌محمد را برادران الکا کرد

از رضا براهنی تا سال۱۳۵۲، نوشته‌های متعددی در زمینهٔ شعر، داستان و رمان، نقد ادبی، ترجمه و مقاله به‌چاپ رسیده است. مقاله‌های انتقادی در مجلهٔ فردوسی بخش مهمی از فعالیت ادبی او تا اواسط دههٔ چهل است که درنهایت سال۱۳۴۷ با انتشار کتاب طلا در مس: در شعر و شاعری فرمی منسجم پیدا می‌کند.

سفر او به مصر به‌دعوت دانشگاه‌های آن دیار برای شعرخوانی و سخنرانی و نیز تدریس ادبیات انگلیسی و ادبیات تطبیقی در دانشگاه‌های تگزاس و یوتا در آمریکا از دیگر فعالیت‌های او تا سال۱۳۵۱ است. پس از بازگشت به ایران، در بیستم شهریور۱۳۵۲، سازمان امنیت، رضا براهنی را از وسط خیابان‌های تهران ربود و سه ماه و دوازده روز در سلول انفرادی، شکنجه داد. فعالیت مستمر نویسندگان و شاعران از یک‌سو و تلاش‌ انجمن قلم آمریکا و نیز کمیتهٔ آزادی‌خواه هنر و اندیشه در ایران از سوی دیگر، آزادی براهنی را به او باز گرداند؛ اما آثار ادبی براهنی در ایران تا زمان انقلاب به‌دلیل سانسور، محدود به چاپ چند قصه و مقاله در مطبوعات و یکی دو ترجمه شد. او سرانجام در مهرماه۱۳۵۳ به دعوت‌هایی که از آمریکا دریافت می‌کرد پاسخ مثبت داد و تا زمان انقلاب در آن کشور به افشای خفقان ایران و نیز تدریس ادبیات خلاقانه در دانشگاه‌ ایندیانا مشغول شد. آثاری که براهنی در زمینهٔ خفقان دوران سلطنت شاه و خیانت امپریالیسم آمریکا و سیا به مردم ایران و سایر کشورهای دنیای سوم نوشت، در اکثر مطبوعات معتبر جهان چاپ شد.

براهنی در سال۱۳۵۷ یک هفته پس از خروج شاه به ایران بازگشت و در اوایل انقلاب بسیاری از آثار خود را که تا قبل از انقلاب اجازهٔ چاپ نداشت، به‌چاپ رساند. وی همچنین از آن زمان تاکنون، آثار پرشماری در زمینه‌های مختلف به هم‌میهنانش عرضه کرده است. براهنی تا اواسط دههٔ هفتاد که به کانادا مهاجرت کرد، چندین دوره کارگاه نقد، شعر و قصه‌نویسی برگزار کرد و شاگردان زیادی پرورش داد. از فعالیت‌های او در کانادا می‌توان به تدریس در دانشگاه یورک تورنتو و ریاست انجمن قلم کانادا به‌مدت دو سال اشاره کرد.

شخصیت و اندیشه

دوران ابتدایی زندگی براهنی یک خصیصه را در او تثبیت کرده و آن «انضباط در کارکردن» است. او بعدها این ویژگی را به عرصهٔ مطالعه و فعالیت ادبی انتقال می‌دهد و می‌توان گفت رمز فعالیت بی‌وقفهٔ او طی بیش از نیم قرن، نظم است و انضباط. و نیز به‌گفته خودش:

«من از پدر و مادرم و تعهدی که در آن‌ها مبنی‌بر تفکیک قائل‌شدن بین مال خود و مال دیگران می‌دیدم، یک نوع وجدان اجتماعی به‌ارث بردم.»

درگیری رضا براهنی در امر سیاست را می‌توان در علاقهٔ او به نوشتن ریشه‌یابی کرد. براهنی عاشق یک چیز است: «نوشتن». او برای‌اینکه آنچه در ذهن دارد به روی کاغذ بیاورد، ناخواسته درگیر سیاست می‌شود و ازآنجاکه آزادی بیان به‌نحوه دلخواهش در جامعه نبود، با دستگاه حاکم درگیر شد و کارش حتی به زندان و جلای وطن کشد؛ اما به‌قول خودش: «شاعر همیشه در تبعید است.»

رضا براهنی روشن‌فکری فرهنگی است که به نقد خردورزانهٔ وضعیت فرهنگ و هنر عصر خود می‌پردازد با این امید که ساختارهای کهنه را بشناسد و فروکوبد و به معماری جدید خلاقیت ادبی رهنمون شود. آینه را چه روبه‌روی هریک از کتاب‌های براهنی بگیریم، چه رویاروی زندگی‌اش، تفاوتی ندارد. براهنی توانسته است آن‌ طور که زندگی می‌کند بنویسد و آن‌ گونه‌ که در عالم نوشتن آرزو کرده، زندگی فردی و اجتماعی خود را در متن فعالیت تاریخی مردمش حرکت دهد. او آغازگر بود در نقد مدرن ادبی و آغازگر است در عصیان علیه شعر مرسوم نیمایی. به‌سنت هدایت، رمان‌نویسی بی‌پروا شد که به پروپای تابوهای سیاسی و اخلاقی ابدمدت پیچید. از معترضانی است که در فعالیت‌های فکری‌فرهنگی کانون نویسندگان در هر وضعیتی به‌گونه‌ای رادیکال عمل کرد. از پیشتازان ادبیات متعهد بود که صدای قلم خود را با سکوت خشمگین جامعهٔ بی‌صداشده، گره زد.

براهنی در زمینهٔ نقد شعر و ادبیات داستانی با انتشار هزاران صفحه، جغرافیای ادب امروز ایران را با دقت و دلسوزی کاویده است و با صدها نوار سخنرانی که درانتظار کتاب‌شدن، جایی پروانه می‌شود، به تحلیل ادبیات جدی جهان پرداخته است. منتظر نمانده که فضای فرهنگی ساکن پیرامون، فعال و مستعد شود؛ بلکه کوشیده تا با دینامیسم ذهنی‌اش، فضای راکد را به‌جنبش درآورد و حیاتی‌بودن ادبیات را امری ضروری بشناساند.

زمینهٔ فعالیت

رمان و داستان

براهنی از اولین تجربه‌های نویسندگی خود به رمانی اشاره می‌کند که به‌زبان انگلیسی در دوران تحصیل در ترکیه نوشت؛ اما آن را چاپ نکرد. نگارش رمان روزگار دوزخی آقای ایاز را باید سرآغاز فعالیت او در حوزهٔ داستان‌نویسی دانست؛ این رمان همچنین اولین تجربهٔ او در درگیریِ خلاقانه با زبان نه‌تنها به‌مثابهٔ وسیله، که غایت آفرینش هنری است. در آثار داستانی دیگری که براهنی خلق کرده، گنجینه‌ای غنی و متنوع، هم به‌لحاظ محتوایی و هم ساختاری به‌دست می‌آید. از گزارش سرگذشت «حسین میرزا» در رمان «رازهای سرزمین من» که درواقع تحلیلی جامع از اتفاقات جوانی نویسنده در دوران قبل و بعد از انقلاب است، تا آزمایش تکنیک‌های مختلف داستان‌نویسی در «آزاده‌خانم و نویسنده‌اش» و نگارش هفت ورسیون از یک واقعه در «الیاس در نیویورک» که البته در تمامی آن‌ها به آنچه قصد داشته، دست یافته است. علاوه‌بر آثار داستانی فراوانی که از براهنی در دست داریم، هنوز هم می‌توان منتظر داستان‌های دیگری بود که از این قلم منتشر شود؛ نظیر رمان «مردگان خانهٔ وقفی» که گویا بعد از «روزگار دوزخی...» نوشته شد؛ اما تاکنون انتشار نیافته است.

شعر

از رضا براهنی بیش از ده مجموعه شعر به‌چاپ رسیده است. اگر سیر اشعار او را از اولین کتابش «آهوان باغ» که شامل اشعار تغزلی و عاشقانه است، تا کتاب «خطاب به پروانه‌ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم؟» پی بگیریم، بین اشعار او در اولین کتاب‌هایش با اشعار متأخرش تفاوت زیادی می‌یابیم. او این تفاوت را حاصل حک و اصلاحاتی می‌داند که «براهنی منتقد» بر ذهن و زبان «براهنی شاعر» اعمال کرده است. براهنی، اشعار مجموعهٔ «خطاب به پروانه‌ها و...» را به‌عنوان عصیانی علیه همهٔ قراردادهایی که در زبان فارسی به هر نوع شعری تحمیل شده است، می‌داند. در مؤخرهٔ این کتاب، وی در مقالهٔ «چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم؟»، دیدگاه جدید خود را دربارهٔ شعر بیان می‌کند که اشعار این مجموعه درواقع نمونه و مصداقی برای نظریهٔ شاعری او در این مقاله‌اند.

نقد ادبی

فعالیت براهنی در زمینهٔ نقد ادبی با مقاله‌های دهه چهل او در مجلهٔ فردوسی آغاز شد. جالب این‌جاست که هدف این نقدها شعر نو فارسی بود که تازه از جنگ و جدال با شعر کهن، پیروزمندانه فراغت یافته بود و معمولا کسی انتظار حمله به نمایندگان اصلی این شعر را نداشت. دو اثر معروف براهنی در این زمینه «طلا در مس» و «قصه‌نویسی» هستند که در سال‌های ۱۳۴۷ و ۱۳۴۸ منتشر می‌شوند و تقریبا اولین بار در ایران نظریات جدید ادبی در این دو کتاب مطمح نظر قرار می‌گیرند. در سال‌های بعد از انقلاب هم او در کتاب‌هایی مانند «کیمیا و خاک» و «رویای بیدار» ادامهٔ این بحث‌ها را پی می‌گیرد.

ترجمه

از رضا براهنی ترجمه‌های متعددی دردست است. تنی از نویسندگانی که او آثاری از آنان را به فارسی برگردانده است: «آنتوان دوسنت اگزوپری»، «ایو آندریچ»، «ویلیام شکسپیر»، «کالروماریا فرانزرو»، « ماکسیم رودنسون»، « دیوید کات» و «لئون ترتسکی»

مقاله‌نویسی

نمود مکتوب فعالیت سیاسی براهنی در مقاله‌های متعدد او پیرامون فرهنگ، تاریخ، سیاست و... هویداست. شروع درگیری صریح او با رژیم شاهنشاهی به‌دنبال انتشار مقالهٔ «فرهنگ حاکم و فرهنگ محکوم» در روزنامهٔ اطلاعات به سال۱۳۵۲ است که به‌موجب آن براهنی از زندان ساواک سردرمی‌آورد. سال‌ها بعد در آمریکا با نوشتن مقاله‌های متعدد به افشای خیانت‌های رژیم شاهنشاهی می‌پردازد که از آن جمله مقالهٔ «اتاق‌‌های تمشیت» و خاطرات زندان او در «آدم‌خواران تاجدار» دو نمونهٔ درخور توجه است و هر دو به‌زبان انگلیسی نیز منتشر شد. از دیگر آثار براهنی در این زمینه، «تاریخ مذکر: رساله‌ای پیرامون علل تشتت فرهنگی در ایران» و سخنرانی منتشرشدهٔ «در انقلاب اسلامی چه شده است و چه خواهد شد؟» است.

نمایشنامه و سفرنامه

خلق آثاری در ژانرها نمایشنامه و سفرنامه نظیر سفرنامهٔ «سفر مصر و حالات من در طول سفر» و نمایشنامهٔ «بازی بی‌بازی» نیز در کارنامهٔ براهنی به‌چشم می‌خورد که نمایشنامهٔ او در یوتای آمریکا به‌چاپ رسید و در اول مه۱۹۷۳ در سالن کتابخانهٔ عمومی سالت نیک‌سیتی اجرا شد.

یادمان و بزرگداشت‌ها

ساعت ۱۰ صبح شنبه ۴تیرماه۱۳۸۴ در سالن دانشکدهٔ علوم زمین‌شناسی دانشگاه تورنتو با پخش پیام «بهروز شیدا» سمینار بزرگداشت رضا براهنی آغاز شد. بخشی از این پیام:

متن‌های رضا براهنی به‌سوی پلهٔ آخر دویده‌اند. هم بر خواب آب‌ها، هم بر بال کهکشان‌ها، هم بر رقص آن نگاه زاویه‌دار اریب به پشت روح بیابان. متن‌های رضا براهنی بر خواب آب‌ها حرکت افقی را غوطه خورده‌اند، بر بال کهکشان‌ها حرکت عمودی را پریده‌اند، بر رقص آن نگاه زاویه‌دار اریب به پشت روح بیابان در هزار سو منتشر شده‌اند.

در این سمینار دوروزه، سخنرانانی از ایران و دیگر کشورها به تحلیل آثار و شخصیت براهنی پرداختند که در بین آن‌ها «جواد مجابی»، «رضا سیدحسینی»، «امیر حسن‌پور»، «ساناز صحتی» و نیز «منیر پرویز» از جامعهٔ ادبی پاکستان، همچنین «صبورالله سیاسنگ» نویسندهٔ افغان حضور داشتند. ضمن‌آنکه ‌پیام‌های متعددی از طرف نویسندگان و شخصیت‌های مطرح ادبی، سیاسی و اجتماعی جهان به این مراسم رسیده بود؛ نظیر: پیام‌های «هلن سیکسو» منتقد ادبی و فیلسوف فرانسوی، «ران گراهام» نویسنده و رئیس سابق انجمن قلم کانادا، «نوام چامسکی» زبان‌شناس و متفکر اجتماعی‌سیاسی، «جری لیبر» نخستین رئیس نگهبان حقوق بشر، «دالتون مک‌گینتی» نخست‌وزیر آنتاریو، «جان راستین سال» فیلسوف و رئیس افتخاری انجمن قلم کانادا، «آلن کامین» رمان‌نویس و رئیس افتخاری انجمن قلم کانادا، محمود دولت‌آبادی و نیز شعری از «اسماعیل خویی».

در مراسم اختتامیهٔ این بزرگداشت، براهنی اشاره کرد که نویسنده‌ای که تقدیری از او صورت می‌گیرد، باید سعی کند لیاقت چنین تقدیری را به‌دست آورد و این امر، نیازمند ریاضتی از نوع دیگر است: دقت در خود و دقت در هستی آدم‌هایی از نوع خود.

barahani

چنین و چنان دیدنش

نوام چامسکی

رضا براهنی را شخصیتی برجسته در مبارزه علیه خشونت و خفقان رژیم شاه توصیف می‌کند و افتخار می‌کند به اینکه در تمام سال‌های آشنایی، هر وقت توانسته به او بپیوندد، از فعالیت و سرمشق او آموخته است.

رضا سیدحسینی

«

سیدحسینی:

رضا نه‌تنها بزرگ‌ترین رمان‌نویس زبان فارسی که یکی از بزرگان رمان‌نویسان معاصر جهان است. فعالیت براهنی از جنبهٔ نقد ادبی، خصوصاً در دههٔ چهل را باید با «ویکتور هوگو»ی جوان مقایسه کرد که در بیست‌وپنج‌سالگی با نوشتن مقدمهٔ معروف خود بر نمایشنامهٔ کرومول، جاافتاده‌ترین نوع نمایشنامهٔ مطرح در فرانسه یعنی تراژدی را به باد حمله گرفت.

»

جواد مجابی

مجابی عقیده دارد در کشورهایی مانند ایران، وظیفهٔ یک روشن‌فکر فرهنگی به تکاپوی تخصصی در عرصهٔ فرهنگ محدود نمی‌شود. شبکهٔ درهم‌تنیدهٔ فرهنگ و سیاست در ایران هیچ‌گاه هنرمند روشن‌فکر را فارغ از سیاست و تاثیرگذاری‌ اجتماعی، به‌رسمیت نمی‌شناسد؛ بلکه از او همه چیز می‌خواهد: شعر و داستان خوب، کارشناسی آسیب‌های جامعه و درمان آن‌ها، مبارزه اجتماعی به‌مثابهٔ فعال حزبی و تحمل عواقب آن و در آخر به‌قول «نیما»: «مقامی شبیه شهادت». به نظر مجابی، انجام همهٔ این کارها به‌نوعی معجزه است و براهنی از این معجزه‌گران.

و من آن وسط قرار می‌گیرم

براهنی دربارهٔ آثار خود به این نکته اشاره می‌کند که از سال چهل به بعد، نخست در کافه‌های شاه‌آباد و نادری و بعد بر روی کاغذ و در مجلات و گاهنامه‌های مختلف، همواره در قامت یک «دشمن‌ساز حرفه‌ای» ظاهر شده است. به نظر او تعاریف گذشته از شعر، قصه، حکایت و روایت و حتی تعاریف به‌ظاهر جدید از این پدیده‌ها در فضای فرهنگی ایران، به‌درد نمی‌خوردند؛ بلکه تعاریف جدیدتری، نه‌تنها برای درک آثار گذشتگان که برای درک آثار معاصران ضرورت دارد و او در آثارش کمر به ارائهٔ این تعاریف جدید بسته است. البته طبیعی است در کشوری که نویسندگان و شاعران آن، همه خود را نابغه می‌دانسته‌اند، جداکردن عالی از خوب، خوب از بد و بد از بدتر، دل شیر می‌خواهد. در این راه او تحول زبان خود را این گونه توضیح می‌دهد:

«زبانم پیچیده‌تر شد و آموختم که اندیشه‌ام را در جملهٔ مختلط و مرکب بریزیم؛ چراکه برای بیان اندیشهٔ پیچیده، جملهٔ ساده باید از خود فراتر برود... . من «هایدگر»، «فوکو»، «دریدا» و «هومی بهابها» را به این دلیل می‌خوانم که آن‌ها از زبان در جایگاه ابزار بیان اندیشه استفاده نمی‌کنند؛ بلکه در آن‌ها زبان می‌اندیشد و پیش می‌رود و من آن وسط قرار می‌گیرم».

تفسیر براهنی از آثارش

روزگار دوزخی آقای ایاز

اولین تلاشم در مسیر تجاوز به زبان است. شیوهٔ نگارش این اثر را شبیه به کتیبه‌های تاریخی انتخاب کردم و در آن از متون کهن ادبی، دینی و تاریخی مانند «قرآن» و «تاریخ بیهقی» به‌کرات بهره گرفتم. انتخاب رابطهٔ محمود و ایاز برای این رمان و فرم روایت به‌صورت تک‌گویی طولانی از زبان ایاز را به‌کار برم تا سراسر تاریخ ۲۵۰۰ سالهٔ ایران را از زبان همین شخصیت بیان کنم.

خطاب به پروانه‌ها

براهنی در مقالهٔ «چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم؟»، دو تعریف ارائه می‌کند که شاید بتوان آن‌ها را دربارهٔ اشعار خود او خصوصاً در مجموعهٔ «خطاب به پروانه‌ها» صادق دانست:

«جدی‌گرفتن شعر یعنی جدی‌گرفتن ابزارها و تمهیدات شاعری. شاعری از اجرای شعر سرچشمه می‌گیرد و اجرای شعر تمهیدات بیان شاعری را مطرح می‌کند؛ پس نمی‌توان گفت شعر فقط بیان مطلب است. درواقع شعر خوب، شعری است که خود بیان شاعری را در هر نوبت اجرا، با اجرای خود بشکند و تعریف کند، تعریف کند و بشکند و شاعر واقعی کسی است که با اجرای شعر خود، تئوری‌های همه، از جمله تئوری خود از عمل شاعری را زیر سؤال برد.»

زیر ذره‌بین براهنی

کمتر کسی از شاعران و نویسندگان معاصر از نگاه موشکافانهٔ براهنی به دور مانده است.

نیما یوشیج

شکستن یک سنت ادبی دیرپای و بنیادگذاردن سنتی دیگر که امید دیرپای‌بودن را در دل‌ها بپروراند، از شاعری انتظار می‌رود که چهار رسالت را درک کند:

اول بداند در چه دوره‌ای از تاریخ بشر و در چه عصری از تاریخ قوم خود زندگی می‌کند و قوم او در دورهٔ زندگی شاعر از او چه می‌خواهد. (رسالت تاریخی در برابر بشر و قوم و ملت خود)

دوم بداند که چه چیزهایی زندگی محیط او را تشکیل می‌دهند؛ یعنی بداند روی چه سرزمینی ایستاده است. (رسالت جغرافیایی در برابر سرزمین خود)

سوم به صمیمیت برداشت خود از اجتماع و محیط و موقعیت طبقاتی متکی باشد و در این باره جز روشن‌بینی و تعمق راهی در پیش نگیرد. (رسالت اندیشهٔ اجتماعی)

چهارم بداند در چه دوره‌ای از تاریخ ادبی قوم خود زندگی می‌کند و نمایندهٔ کامل و جامع جلوه‌های راستین و ضروریِ ادبیات زمان خود، چه از لحاظ فرمی و چه از لحاظ محتوایی باشد. (رسالت ادبی در برابر تاریخ ادبیات جهان و تاریخ ادبیات قوم خود)

به نظر رضا براهنی، این چهار رسالت، به‌ترتیب چهار مسئولیت را به‌بار می‌آورند و «نیما یوشیج» شاعری است که به این رسالت‌ها و مسئولیت‌ها آگاهی کامل داشت.

احمد شاملو

براهنی در چاپ اول طلا در مس از شاملو به‌عنوان «بهترین نمایندهٔ شعر فارسی امروز بعد از نیما» و کسی که پس از نیما، بزرگ‌ترین تأثیر را روی نحوهٔ تفکر شاعرانه گذاشته نام می‌برد و شعر شاملو را نشانهٔ قیام انسان در برابر ظلمت و تیرگی می‌داند.بعدها البته نظرش درباره‌ٔ شاملو تعدیل می‌شود .

فروغ فرخزاد

براهنی خود و مردان نسل خود را با تمام تفاوت‌ها از لحاظ بینش و اندیشه و برداشت و خلاقیت و...، بازهم درخور مقایسه باهم می‌داند؛ اما به نظر او فروغ فرخزاد، به‌دلیل موقعیت خاصی که داشت، با هیچ‌‌کس مقایسه‌شدنی نیست، زیرا که اگر شاعران مرد هرکدام سهمی از ظرفیت مردانگی خود را نشان داده و نقشی بر دوش داشته باشند، فروغ به‌تنهایی زبان گویای زن صامت ایرانی در طول قرن‌هاست. به نظر براهنی، فروغ گرچه مانند «اوفیلیا»، به‌سوی سهمناک‌ترین غارهای دریایی و گوشت‌خوارترین ماهیان، حرکت یک‌دست دیوانگان غریق را داشته است، عواطف صمیمی و ساده و عمیق او چنان نیرویی دارد که نسل‌های بعد هرگز از تأثیرش گریز و گزیری نخواهند داشت.

هوشنگ گلشیری

براهنی، همتایان هوشنگ گلشیری را در داستان کوتاه انگشت‌شمار می‌داند: هدایت و چوبک، و شاید، بهرام صادقی و غلامحسین ساعدی. به نظر او، گلشیری هم از قصهٔ کوتاه بلند و هم از رمان، نوع‌زدایی کرده است که حاصل آن «شازده احتجاب» است. به نظر براهنی، در این اثر و قصه‌های بی‌شمار کوتاه گلشیری، با وسواس انسان و زبان سر و کار داریم، و نیز با وسوسه‌ٔ مرگ و وسوسه‌های شهادت و معصومیت و نقیض‌های رندانه‌ٔ این دو. او در مرگ گلشیری می‌نویسد:

«مرگ هوشنگ گلشیری مرگ هر کسی نیست... مدام کتیبه ی مرگ نوشته است. این وسواس ها، وسوسه ها، در ذهن و خیال همه بوده اند. در گلشیری اما این ها تعیین کنندهٔ ذات اثراند، و تعیین کنندهٔ ذات زبان اثر و آنچه با اثر عموما به دیگران منتقل می‌شود. این مرگ واگیر است. گلشیری همیشه با مرگ در جدال بوده است. در این پیکار، لذت نگارش، به صورتی که او آن را می دید، مرگ اثر و نویسنده در اثر را تحمل پذیرتر می‌کرده است. نگارش درونی زبان، زبان از درون، زبان از زیر زبان، نگارش زندگی و مرگ زبان است... جنازه‌های نویسندگان جدی ما از میدان تیرهایی که از هر سو به سوی آنها روان می‌شده، بیرون کشیده می‌شوند. گلشیری مثل هر نویسندهٔ ریشه‌دار ایرانی از جهان و از آدمیان متوقع شناسایی این تیرها بوده و شاید خواست بگوید من این تکه‌پارگی، پلاسیدگی، نفلگی را با جان، و حتی با تنم حس کرده‌ام، و به رغم اینها من نقش زده‌ام، پرنقش هم زده‌ام و چرا جهان این همه سرسری از کار من میگذرد؟»

براهنی در طلا در مس این بیت مولانا را زیباترین بیت زبان فارسی می‌داند:

تن ما به ماه ماند که ز عشق می‌گدازد

دل ما چو چنگ زهره که گسسته‌تار بادا

براهنی در دوران فعالیت سیاسی خود علیه اختناق حکومت پهلوی، از نویسندگانی بود که بیانیهٔ معروف نویسندگان و شاعران ایرانی در اعتراض به سانسور را امضا کرد. این بیانیه که به «متن ۱۳۴» معروف است، امضای ۱۳۴ نویسنده و شاعر ایرانی را به پای خود دید و هدف اصلی آن دفاع از آزادی اندیشه و بیان بدون هیچ حصر و استثنا بود. پس از بحث‌ و گفت‌وگوی بسیار بر روی تک‌تک جملات بیانیه در کانون نویسندگان ایران، براهنی متن امضاشده را به «آرتور میلر» می‌سپارد تا به انجمن قلم جهانی در اروپای شرقی ببرد. «آرتور میلر» پس از انجام این مأموریت، تلفنی کرده و ضمن تبریک به او و دیگر امضاکنندگان، می‌گوید درپی این مکاتبه، تمامیِ ۱۳۴ نویسنده به‌عنوان عضو انجمن قلم جهانی شناخته شدند.

خلقیات

«

ارسلان براهنی، پدر را در مستندی که برایش ساخته، چنین توصیف می‌کند:

«هرگز یک ایدئولوژی، فکر یا حتی کار خاصی را به بچه‌هایش دیکته نکرده است. به‌جای اینکه پدر ما باشد، رفیق ما بوده ‌است.»

از سوی دیگر جدیت در نویسندگی، تمام ابعاد زندگی براهنی را تحت سیطره داشته است. در دورانی که تهران زندگی می‌کرد، جلسه‌های ادبی‌ رضا براهنی که در زیرزمین خانهٔ‌ خودش برگزار می‌شد و شاگردانش که به این جلسات می‌آمدند، تمام زندگی او بود طوری که گاهی پیش می‌آمد که خانواده و فرزندانش در اولویت دوم قرار می‌گرفتند.

این جدیت و حرفه‌ای‌گری در نوشتن، می‌تواند کلیدی باشد برای توجیه لحن شدید او در نقدهایش؛ خصیصه‌ای که شاید بیشترین مخالفت با او از همینجا سرچشمه می‌گیرد. آنجاکه مثلاً می‌خواهد از نفهمیدن آثار صادق چوبک در بین ایرانی‌ها گله کند و می‌گوید:

«اگر چوبک ریش گذاشته باشد، آن را به‌حساب ریش «همینگوی» گذاشته‌ایم؛ چون از نظر ما ریش فقط در کادر «همینگوی» می‌گنجد و دیگران حق استفاده از ریش را ندارند. اگر چوبک پیرهن قرمز پوشیده باشد او را مقلد «هنری میلر» یا نویسنده‌‌ٔ پیراهن قرمز دیگری شناخته‌ایم. اگر عصا به دست گرفته باشد او را نسخهٔ ثانی «اسکار وایلد» شناخته‌ایم. اگر شکمش کمی گنده باشد او را با مدیرکل‌های شکم‌گنده عوضی گرفته‌ایم».

کسی که تمام زندگی‌اش را وقف نوشتن و فهمیدن کرده باشد، مشکل بتوان لحن شدیدش را در برابر مشکلات فرهنگی نبخشید.

»

بنیان‌گذاری کانون نویسندگان ایران

براهنی در دوره‌ٔ سربازی با غلامحسین ساعدی و سیروس طاهباز آشنا می‌شود؛ در دوران کار در کتاب هفته با احمد شاملو و بعد از آن با جلال آل‌احمد و سیمین دانشور. این آشنایی‌ها قوت می‌گیرد و کانون نویسندگان ایران به همت همین رفقااز دل آن بیرون می‌آید.

پسر رابطه‌اش با پدر را به‌تصویر می‌کشد

کیمیا و خاک عنوان کتابی در زمینهٔ نقد ادبی نوشتهٔ رضا براهنی است که نامی شد برای فیلم مستندی به‌ساختهٔ پسرش ارسلان برای معرفی پدر با تأکید بر رابطهٔ شخصی خود با پدر و نیز روایتی تصویری از اشعار او.
ارسلان که متولد ۱۳۶۱ است در چهارده‌سالگی به‌دلیل وضعیت پدر تن به مهاجرت از ایران داده و به کانادا می‌رود. در این بستر عاشق سینما می‌شود. درنتیجه تحصیلاتش در این رشته را پی‌می‌گیرد و در کنار آن به فیلم‌سازی می‌پردازد. فسلفهٔ عرفانی، مذهب و اساطیر نیز از دیگر گرایش‌های مطالعاتی اوست. ارسلان براهنی در کارنامهٔ فیلم‌سازی خود مجموعهٔ سه‌گانه‌ای دارد با نام «غربت» که کیمیا و خاک یکی از آن سه فیلم است. در این اثر که از رابطهٔ پدر و پسری در بیشترین حد خود آشنایی‌زدایی می‌کند، معرفی رضا براهنی نیز همچون دیگر فیلم‌های که ژانر بیوگرافی دارد، دنبال نمی‌شود؛ درعوض حس میهن‌دوستی و علقه و علاقهٔ مثال‌زدنی براهنی به نفس و ماهیت شعر و ادبیات چنان پررنگ می‌نماید که گویی بندبند وجودش آن را فریاد می‌زند و از سویی به‌زعم پسر، غرق‌شدن پدر در کار و بار خویش، چنان شکاف عمیقی در روابط پدرفرزندی انداخته که گویی این فیلم صدای رسای اعتراض فرزند به پدر است.»

سلطنت‌آباد(پاسداران فعلی)، گلستان پنجم، خیابان فرید، پ ۱۶

براهنی در زیرزمین خانه‌ای که تا قبل از مهاجرت از ایران داشت، کلاس‌هایی تشکیل داده بود. این کلاس‌های زیرزمینی تاثیر گسترده‌ای بر ادبیات ایران داشت. شاگردان براهنی در آنجا جمع می‌شدند، شعر و داستان می‌خواندند و آثار مختلف به نقد گذاشته می‌شد. این کلاس‌ها مدت زیادی از زندگی براهنی را به خود اختصاص داد و در دوره‌هایی، تمام هم و غم او، برگزاری هرچه پربارتر این کلاس‌ها بود. براهنی در مصاحبه‌ای درباره‌ٔ این کلاس‌ها صحبت می‌کند:

«برای من افتخار بزرگی است که پس از اخراج از دانشگاه تهران، زیرزمین آپارتمان خود را در گلستان پنجم، خیابان پاسداران، میعادگاه زنان و مردان جوانی کردم که همه ی دغدغه ها را کنار می گذاشتند تا هفته ای دو عصر و گاهی سه عصر را به دقت در آثار بزرگان ادبی جهان، اعم از نویسنده و شاعر و نظریه پرداز قرار دهند. یاد دادن، یاد گرفتن و تحویل دادن آموخته ها، پس از عبور از درون به آثار بعدی، نوعی عرق‌ریزان روحی است، اما به قداست ارتباطی ندارد. کسی که آنچه را یاد نگرفته به دیگری یاد ندهد، به آنچه یاد گرفته خیانت کرده است. نگذاشتند من در دانشگاه این کار را بکنم. من زیرزمین خانه ام را مدرسه کردم. برگردم، اگر بخواهند هم، به دانشگاه نمی روم. به یک زیرزمین می‌روم. انعکاس صدایم در آنجا آشناتر است. نوشتن باید غریزهٔ هر کسی بشود. اما وظیفهٔ من کشف آن غریزه در نوشتهٔ زن یا مرد جوانی است که اثرش را به من نشان می‌دهد. من روی اثر او به همان صورت کار می کنم که روی نسخهٔ اول قصه یا شعر خودم. یادم داده اند، تحویل می دهم. هیچ ارتباطی پاک‌تر و ارضا کننده‌تر از رابطه ی ادبی نیست. من ممکن است با زنی کارم به طلاق کشیده باشد، اما نه من طاقت مطلقه‌شدن از ادبیات را دارم نه ادبیات از من. ادبیات زندگی من است. خواندنش، نوشتنش، بررسی‌اش، دغدغه‌هایش. برای من دیدن چهره های تک تک اعضای کارگاهم -باور کنید!- نوعی زیارت است! چون می دانستیم، و هر وقت همدیگر را دیده‌ایم، فهمیده‌ایم که ما زمانی کاری می‌کردیم که با دیگران نمی‌کردیم و دیگران با ما نمی‌کردند.»

منبع‌شناسی

سبک و لحن و ویژگی آثار

اولین و مهمترین مسئله‌ای که در آثار براهنی-چه شعر و چه داستان- قابل پیگیری است، دلمشغولی او به زبان است. او عقیده دارد:

«زبان هیچ‌گونه تقدسی را نه در حضور حافظ، نه در حضور مولوی، نه در حضور فردوسی و نه نظامی و ... به رسمیت نمی‌شناسد. زبان جز سیلان مداوم خودش، که ذات پرتلاطم و دریادل خود زبان است، چیزی را به رسمیت نمی شناسد. زبان فارسی اگر می‌خواهد منزلت یک زبان شعر را پیدا کند، باید به تمامی، در همه ی ابعادش، به کار گرفته شود. اگر زبان دیگری در آن دخالت کرد، چه بهتر . زبان با زبان‌های دیگر قوی می‌شود . هر وقت زبان فارسی متاثر شده، قوی شده، مثل عصر فردوسی که عرصهٔ برخورد سه زبان و صاحبان سه زبان بوده، و سه قوم فارس و ترک و عرب. منتهی نسبت در فردوسی به طرف فارسی چرخیده و در قصاید عصر او به ترکیب عناصری از عربی، که منوچهری، بزرگترین قصیده‌سرای آن عصر یک نمونه است؛ و بعد ناصر خسرو، یکی دیگر. منصور حلاج ایرانی، اصلا چیزی به فارسی ننوشته است. کسی که شرق و غرب او را مساوی عیسی مسیح می‌دانند. حافظ و مولوی عربی را مثل زبان مادری بلدند و ... »

براهنی در مقالهٔ «چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم؟» دلیل این تمرکز بر روی زبان را در شعر توضیح می‌دهد. اگر به قول نیچه، در تاریخ، این انسان است که ساختار فراروی را از طریق «وقوع مکرر همان» تکرار می‌کند، پس موضوع اصلی ادبیات(خصوصا شعر) زبان است. چیزی که بین شاعران معاصر و امثال حافظ مشترک است و در ذات آن تغییری رخ نداده این است که حافظ، به موضوع مشترک هویت و ابزار اصلی هستی‌شناسی ما، یعنی زبان، شکل زیبایی‌شناسانه بخشیده است؛ یعنی شکل لذت‌بخش آن را. نویسنده و شاعر معاصر هم همین کوشش را می‌کنند. در هر عصر، هر کس که مدرن است ساختار هر آدمی را که در گذشته و در عصر خود می‌خواسته مدرن باشد، تکرار می‌کند. نکته این‌جاست که استفاده از فرهنگ گذشته برای بیان خود و عصر خود، هرگز به معنای استفادهٔ خطی و زمان‌بندی تاریخی نیست، بلکه درک حالیت حال در گذشتگی بخشی از گذشته است که جان‌های مایل به هم، جان‌های جان‌ها را به هم مایل می‌کند. براهنی در ادامهٔ همین مقاله به این امر اشاره می‌کند که هر شاعر بزرگی در زندگی خود اشخاصی را می‌شناسد که صد برابر او و امثال او، تجربهٔ چشیدن زهرهای زندگی و مرگ را داشته‌اند، ولی تاکنون شعری نسروده‌اند. از این امر نتیجه می‌گیریم که دردمندبودن یک نفر او را به سوی شعر نمی‌راند تا ما به همه پیشنهاد کنیم درد و شادی را تجربه کنید تا شاعر شوید. براهنی بر همین اساس به شاملو خرده می‌گیرد که می‌گوید: «کلمه را بگذارید و بگذرید، قناری را ببینید» و این حرف را سخن یک شاعر نمی‌داند بلکه می‌گوید می‌تواند سخن یک قناری‌فروش باشد؛ این نوع طرز تلقی، بها دادن به کار هزاران آدم بیکاره‌ای است که با نوشتن چند شیء در نثری قطعه‌قطعه‌شده، بدون کوچک‌ترین توجه به راز قرار گرفتن کلمات در شعر، و اصلیت کلمه در برابر اصلیت شیء، چیزهایی به عنوان شعر به مجلات می‌فرستند.

در مورد مسئلهٔ زبان در رمان و داستان، در آثار براهنی می‌توان به مفهوم «نگارش کور» اشاره کرد. این اصطلاح به این معنی است که براهنی در آثار داستانی خود، قدم به عرصه‌ای می‌گذارد که به کلی ناشناخته و نامکشوف است و این عرصه همان جهان زبان است که براهنی آن را آشنا نمی‌یابد. این نابینایی نویسنده به یک امر دیگر منتهی می‌شود و آن «اختراع زبان» است. براهنی در این باره می‌گوید:

«من چراغ به دست دنبال چهره‌ها نمى‌گردم. با کورى درونى دنبال جهانى مى‌گردم که پیش‏ از گفتن من، پیش‏ از اختراع من از دل تاریکى وجود نداشته است. شاید آن فضا، همان چیزى باشد که میشل فوکو آن را «هتروتوپی» (heterotopy) نامیده است. نگارش‏ رمان براى من مثل یادگیرى خطى قدیمى است که پیش‏ از یادگیرى من به کلى نامکشوف مانده بوده است.

Reza Baraheni Photo P Shahrjerdi 2015 02

ادامه نوشته

اهل قلمی که در سال ۱۴۰۰ از میان ما رفتند






























اهل قلمی که از میان ما رفتند























این‌بار مرگ را نوشتند








یادی می‌کنم از اهل قلمی که در سال ۱۴۰۰ از میان ما رفتند.



احمد واحدی متخلص به آیدین روشن، شاعر و مترجم متولد ۱۲ بهمن‌ماه سال ۱۳۵۲ در تبریز، در دانشگاه علامه طباطبایی روزنامه‌نگاری خوانده بود. او ۱۶ فروردین‌ماه در ۴۸سالگی بر اثر ابتلا به کرونا از دنیا رفت.

«تنهایی تقسیم نمی‌شود» (گزیده شعر مدرن ترکیه)، «برای عاشق شدن دیر است برای مردن زود» (گزیده شعر مدرن ترکیه)، «آلا تورکا» (گزیده شعر کوتاه مدرن ترکیه) و «پرنده چهار بال» (گزینه چهارپاره‌های فاضل حسنو داغلارجا) از جمله آثاری است که آیدین روشن با همکاری میرندا میناس ترجمه کرده است. برگردان فارسی کتاب «ژنرال جنگ‌های سیب‌زمینی» شعرهای ترکی رسول یونان و «خشونت دیپلماتیک: اسرار تاریک قتل جمال خاشقجی» هم در کارنامه او به چشم می‌خورد.

این‌بار مرگ را نوشتند

سیدحامد حسینی، شاعر آیینی، ۲۰ فروردین‌ماه در ۴۱ سالگی به دلیل ابتلا به کرونا درگذشت.

او ملقب به «راوُش» بود.

این‌بار مرگ را نوشتند

قاسم آهنین‌جان، شاعر و منتقد ادبی، در تاریخ ۲۶ شهریور ۱۳۳۷ در شهر اردبیل متولد شد و بزرگ‌شده اهواز بود. او چهاردهم اردیبهشت‌ماه در پی ابتلا به بیماری سرطان در سن ۶۳سالگی از دنیا رفت.

آهنین‌جان فعالیت جدی خود در زمینه ادبیات را از اواخر دهه ۱۳۶۰ با انتشار شعرهایش در مجله «دنیای سخن» آغاز کرد. از آثا او می‌توان به «ذکر خواب‌های بلوط»، «شاعر مرگ خویش می‌داند»، «خون و اشراق بر ارغوان جوشن‌ها»، «بخت تاریک در آفاق بنفشه و پروانه»، «گلی برای غریبان تا همیشه»، «برق رگ‌ها بر پولاد دریا» و ... اشاره کرد.

این‌بار مرگ را نوشتند

منصور اوجی، شاعر متولد نهم آذرماه سال ۱۳۱۶ در شیراز بود که ۱۸ اردیبهشت‌ماه پس از یک دوره بیماری در ۸۴ سالگی در منزل خود در شیراز درگذشت.

«باغ شب»، «خواب درخت و تنهایی زمین»، «شهر خسته»، «این سوسن است که می‌خواند»، «مرغ سحر»، «صدای همیشه»، «شعرهایی به کوتاهی عمر»، «حالی است مرا» و «کوتاه مثل آه» از جمله آثار به‌جامانده از این شاعر هستند.

این‌بار مرگ را نوشتند

محمدرضا باطنی، زبان‌شناس و مترجم متولد سال ۱۳۱۳ در اصفهان بود که ۲۱ اردیبهشت‌ماه پس از مدتی تحمل بیماری در ۸۷ سالگی از دنیا رفت.

از ‌کتاب‌های باطنی در حوزه زبان‌شناسی می‌توان به «توصیف ساختمان دستوری زبان فارسی»، «مسائل زبان‌شناسی نوین»، «نگاهی تازه به دستور زبان»، «چهار گفتار درباره زبان»، «درباره زبان»، «زبان و تفکر»، «پیرامون زبان و زبان‌شناسی» و ... اشاره کرد. از آثارش در زمینه ترجمه نیز «زبان و زبان‌شناسی» رابرت هال، «زبان‌شناسی جدید» مانفرد بی یرویش، «درآمدی بر فلسفه» بوخینسکی، «دانشنامه مصور»، «مغز و رفتار» فرانک کمپ بل، «خواب» یان اوزوالد، «ساخت و کار ذهن» بلیک مور، «انسان به روایت زیست‌شناسی» و ... هستند. فرهنگ‌ها نیز بخش دیگری از تالیف‌های او هستند. «فرهنگ معاصر پویا: اصطلاحات و عبارات رایج فارسی (فارسی - انگلیسی)» تالیف باطنی توانست عنوان برگزیده سی و دومین دوره جایزه «کتاب سال جمهوری اسلامی» را در سال ۹۳ به خود اختصاص دهد.

این‌بار مرگ را نوشتند

حجت‌الاسلام والمسلمین علی شیخ‌الاسلامی، استاد دانشگاه، نویسنده و پژوهشگر ادبیات و مترجم، متولد سال ۱۳۱۵ در استهبان استان فارس بود که ۲۳ اردیبهشت‌ماه بعد از تحمل مدتی بیماری گوارشی در ۸۵سالگی از دنیا رفت.

شیخ‌الاسلامی علاوه بر مقالاتی به زبان‌های فارسی و عربی، کتاب‌هایی را در زمینه‌های اعتقادی، عرفان، مسائل کلامی و ادبی تألیف یا ترجمه کرده است. او در دوره هشتم (سال ۱۳۸۹) به عنوان یکی از چهره‌های ماندگار ایران معرفی شد.

«زندگی‌نامه خدیجه کبری و فاطمه زهرا سلام‌الله علیها»، تألیف هاشم الحسنی ترجمه علی شیخ‌الاسلامی، «برگزیده متون ادب فارسی دانشگاه»، «راه و رسم منزل‌ها» و «خیال، مثال و جمال در عرفان اسلامی» از جمله آثاری هستند که از او به‌جا مانده‌اند.

این‌بار مرگ را نوشتند

محمدعلی دادور متخلص به «فرهاد»، شاعر و ویراستار متولد سال ۱۳۲۹ در اصفهان و کارشناس تاریخ از دانشگاه اصفهان بود که دوم خردادماه بر اثر بیماری از دنیا رفت.

مجموعه شعرهای «کودکان صاعقه» و «پرواز در طوفان» در قالب مثنوی کوتاه، «آواز قرن»، «بی بهار شکفتن» و «آواز ققنوس» در قالب غزل از آثار او هستند.

این‌بار مرگ را نوشتند

محمود نیکبخت، نویسنده و مترجم زاده‌ دهم مردادماه سال ۱۳۳۰ و یکی از اعضای جنگ اصفهان بود که سوم خردادماه درگذشت.

او آثاری را از ادبیات انگلیسی، فرانسه و ایتالیایی ترجمه کرده بود. «از گمشدگی تا رهایی» (در نقد شعر فروغ فرخزاد)، «از اندیشه تا شعر: مشکل شاملو در شعر»، «جوزپه اونگارتی: شعر و زندگی اونگارتی» و «آناباز، سن ژون پرس: شاعر صبح جهان» از جمله آثار محمود نیکبخت هستند. جلد اول و دوم «کتاب شعر» نیز از جمله آثاری است که زیر نظر این نویسنده منتشر شده است.

این‌بار مرگ را نوشتند

لیلی کریمان نویسنده و مترجم سال ۱۳۴۲ در تهران متولد شد. او سوم خردادماه در سن ۵۸سالگی بر اثر مرگ مغزی از دنیا رفت.

کریمان فارغ‌التحصیل رشته مامایی و همچنین عضو انجمن منتقدان و نویسندگان سینمای ایران بود. از آثار او می‌توان به «اگر فقط شش ماه»، «ستاره بی‌نقاب (من پرویز پرستویی)»، «بیشعورهای ضدگلوله (هجوم به ضوابط اخلاقی)»، «کوچ مانکن»، ترجمه «چرا بی‌شعوری» از خاویر کرمنت، «هیچ کس گلی برایم نفرستاد» از ساندرا براون، «زندگی زیباست» از روبرتو بنینی، «راه دراز خانه» از دانیل استیل و ... اشاره کرد.

این‌بار مرگ را نوشتند

اسماعیل خویی، شاعر متولد ۹ تیر ۱۳۱۷ در مشهد چهارم خردادماه در سن ۸۳سالگی و در پی ذات‌الریه شدید در لندن درگذشت.

او پس از انقلاب در سال ۱۳۶۳ از ایران به لندن رفت و با ادامه فعالیت‌های سیاسی‌اش شعرش هم بیشتر رنگ سیاسی به خود گرفت. از آثار اسماعیل خویی می‌توان به «بر خنگ راهوار زمین»، «بر بام گردباد»، «از صدای سخن عشق»، «ما بودگان»، «نهنگ در صحرا»، «جهان دیگری می‌آفرینم» و ... اشاره کرد.

این‌بار مرگ را نوشتند

حسین آهنی، شاعر متولد سال ۱۳۵۷ در تهران بود که هفتم خردادماه در ۴۳ سالگی بر اثر حمله قلبی از دنیا رفت.

مجموعه غزلیات او سال گذشته در یک کتاب با عنوان «برای نگاهت» منتشر شد.

این‌بار مرگ را نوشتند

عبدالله تربیت، مترجم که عمدتا در حوزه سینما فعالیت می‌کرد، ۱۷ خردادماه درگذشت.

از ترجمه‌های او می‌توان به «مثل‌ها و پندهای هندی» (ناندرا ک. ستی)، «فیلم به عنوان فیلم» نوشته و ف پرکینز و «نشانه‌ها و معنا در سینما» نوشته پیتر وولن که ترجمه مشترک او با بهمن طاهری است، اشاره کرد.

این‌بار مرگ را نوشتند

سیدحسین فاطمی، استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه فردوسی مشهد و مدیرمسئول فصلنامه جستارهای نوین ادبی ۲۸ خردادماه از دنیا رفت.

این‌بار مرگ را نوشتند

یانیس اشوتس (Janis Esots) ، مترجم آثار فلسفی ایران، اسلام‌شناس، متخصص فلسفه و عرفان اسلامی و پژوهشگر مکتب فلسفیِ اصفهان متولد سال ۱۹۶۶ بود که ۲۸ خردادماه چشم از جهان فروبست. او پژوهشگر موسسه مطالعات اسلامی در لندن و عضو هیئت علمی مطالعات اسماعیلی بود. همچنین بیش از هشت سال با دائرة‌المعارف اسلامیکا (ترجمه انگلیسی دائرةالمعارف بزرگ اسلامی) همکاری می‌کرد و از سال ۱۳۹۷ مدیریت تیم ویراستاری اسلامیکا را بر عهده داشت.

اشوتس آثاری از ملاصدرا، سهروردی، میرداماد و صدرالدین قونوی را به روسی ترجمه کرده است. او همچنین سرویراستار سالنامۀ اشراق (Ишрак) (انستیتو فلسفه آکادمی علوم روسیه، موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران) و دانشیار دانشگاه لاتیوا در لتونی بود. از اشوتس مقالاتی در حوزه‌های شیعه‌شناسی، مطالعات اسماعیلی، فلسفه، خاصه مکتب اصفهان و فلسفه ملاصدرا و عرفان اسلامی به جا مانده است.

این‌بار مرگ را نوشتند

حمید علیدوستی شهرکی نویسنده و فیلمساز متولد ۱۳۴۹، ۲۳ تیرماه در سن ۵۱ سالگی بر اثر ایست قلبی در بیمارستانی در شهرکرد از دنیا رفت.

رمان «بُرشکن» و «وضعیت‌های نمایشی در شاهنامه فردوسی» از جمله آثار او هستند.

این‌بار مرگ را نوشتند

حمیدرضا صدر، نویسنده، منتقد سینما و مفسر ورزشی، متولد ۳۰ فروردین ۱۳۳۵ در شهر مشهد، ۲۵ تیرماه پس از یک دوره مبارزه با بیماری سرطان درگذشت.

«نیمکت داغ»، «روزی روزگاری فوتبال»، «پسری روی سکوها» و «تو در قاهره خواهی مرد» از جمله کتاب‌های منتشرشده او هستند.

این‌بار مرگ را نوشتند

کامران احمدگلی، مترجم، استاد زبان و ادبیات انگلیسی و عضو هیئت علمی دانشگاه خوارزمی ۲۷ تیرماه بر اثر ابتلا به کرونا از دنیا رفت.

از آثار احمدگلی که در زمینه ادبیات آمریکا نیز پژوهش‌هایی انجام داده بود، می‌توان به «درآمدی بر ادبیات انگلیسی» و «درآمدی بر شعر معاصر آمریکا» اشاره کرد.

این‌بار مرگ را نوشتند

مجتبی گلستانی متولد سال ۱۳۶۰ نویسنده، مترجم و پژوهشگر حوزه فلسفه و نقد ادبی، دارای مدرک دکتری فلسفه‌ اخلاق بود که ۲۸ تیرماه بر اثر ابتلا به کرونا در ۴۰سالگی از دنیا رفت.

از او کتاب‌هایی از جمله «واسازی متون جلال آل‌احمد»، «درآمدی تصویری بر اخلاق» و «در جنگل بلوط» منتشر شده است.

این‌بار مرگ را نوشتند

حجت‌الاسلام‌ محمدحسین فرج‌نژاد، نویسنده و پژوهشگر متولد ۱۳۵۹ و اهل شهر ابرقو در استان یزد بود که ۳۰ تیرماه بر اثر سانحه رانندگی از دنیا رفت.

«دین در سینمای شرق و غرب»، «اسطوره‌های صهیونیستی در سینما» و «تحلیل نفوذ فرهنگ کابالیستی (عرفان یهودی) در سینما» از آثار او هستند.

این‌بار مرگ را نوشتند

احمد خواجه نصیر طوسی، مترجم و مؤلف کتاب‌های درسی علوم متولد ۱۳۰۴ دوم مردادماه در سن ۹۶ سالگی، بر اثر ابتلا به کووید-۱۹ درگذشت.

کتاب‌های علوم دوره راهنمایی (۳ جلد، با همکاری دیگران)، شیمی دانشسرای راهنمایی (۲ جلد)، آشنایی با علم، و میدان‌های الکتریکی و مغناطیسی از جمله آثار او در حوزه تألیف هستند. از کتاب‌های ترجمه‌شده او هم می‌توان به شیمی علم آزمایشگاهی، شیمی عمومی مورتیمر و ترمودینامیک شیمیایی؛ طرح فیزیک هاروارد اشاره کرد.

خواجه نصیر طوسی در سال ۱۳۷۰ جایزه کتاب سال را از آن خود کرد.

این‌بار مرگ را نوشتند

عبدالرحیم مرودشتی فلسفه‌پژوه، نویسنده، مترجم و روزنامه‌نگار ساکن کویت پس از تحمل دوره‌ای بیماری سرطان در روز سوم مردادماه ۱۴۰۰ در سن ۶۲ سالگی از دنیا رفت.

«گالیله» و «نیوتن» از مایکل وابت، «انشتین» نوشته پل استراترن، «مهاتما گاندی» از مایکل نیکلسون، «تاریخ علم و تکنولوژی در قرن بیستم»، «دین و ساختار اجتماعی (مقالاتی در جامعه‌شناسی دین)» از کنت تامسون، «پدرسالاری جدید: نظریه‌ای درباره تغییرات تحریف‌شده در جامعه عرب» نوشته هشام شرابی با همکاری سیداحمد موثقی و «رهایش تشنگان، گشتی در دیوان مولانا جلال‌الدین محمد» از ابوالقاسم پرتو از جمله آثاری هستند که در کارنامه او به چشم می‌خورند.

مدیریت گروه فرهنگ و اندیشه روزنامه‌های توس، نشاط، عصر آزادگان، اخبار اقتصاد، گوناگون و بنیان و معاونت گروه اندیشه روزنامه جامعه نیز از جمله فعالیت‌های این روزنامه‌نگار عنوان شده است.

این‌بار مرگ را نوشتند

محمدسرور رجایی، نویسنده افغانستانی ساکن ایران متولد سال ۱۳۴۸ در کابل بود که هفتم مردادماه در پی ابتلا به کرونا در ۵۲سالگی از دنیا رفت. او در سال ۱۳۷۳ به ایران مهاجرت کرده بود.

«از دشت لیلی تا جزیره مجنون» خاطرات رزمندگان افغانستانی دفاع مقدس، «ماموریت خدا» هفت‌ روایت از احمدرضا سعیدی شهید ایرانی جهاد اسلامی افغانستان و کتاب «در آغوش قلب‌ها» اشعار و خاطرات مردم افغانستان از امام خمینی، «گل‌های باغ کابل» (مجموعه شعر کودکان) و «در آغوش قلب‌‏ها» (مجموعه شعر و خاطره) از جمله آثار منتشرشده او هستند.

این‌بار مرگ را نوشتند

جلال ستاری، نویسنده، پژوهشگر، مترجم و اسطوره‌شناس، متولد سال ۱۳۱۰ در رشت، نهم مردادماه به علت سکته مغزی در ۹۰ سالگی از دنیا رفت. او نشان شوالیه هنر و ادب را از دولت فرانسه دریافت کرده بود.

از آثار جلال ستاری می‌توان به «جان‌های آشنا»، «افسون شهرزاد»، «پژوهشی در اسطوره گیلگمش و افسانه اسکندر»، «آیین و اسطوره در تئاتر»، «نمایش در شرق» و ترجمه‌هایی مثل «اسطوره‌های عشق»، «دانش اساطیر»، «تأثیر سینما در کودک و نوجوان» و ... اشاره کرد.

این‌بار مرگ را نوشتند

محمود دست‌پیش، شاعر و چهره زبان و ادبیات آذری و فارسی در سال ۱۳۱۳ در باکو متولد شد و دهم مردادماه در سن ۸۷ سالگی درگذشت.

از آثار دست‌پیش می‌توان به تدوین دایرة‌المعارف، و تالیف آثاری چون «از فضولی تا شهریار»، «ائل سوغاتی»، «داغا دونموشم»، «برگردان نمایشنامه مشدی عباد»، «ترکی سوزلوک» و ... اشاره کرد. شعر «سیزه سلام گتیرمیشم» او با آهنگسازی علی سلیمی از مشهورترین سروده‌هایش است که شهرت زیادی دارد.

این‌بار مرگ را نوشتند

رحیم نیکبخت، از نویسندگان حوزه تاریخ انقلاب، متولد سال ۱۳۵۰ در روستای میرکوه علی‌میرزا بود که ۱۵ مردادماه بر اثر ابتلا به کرونا در ۵۰ سالگی درگذشت.

«زندگانی و مبارزات شهید قاضی طباطبایی با همکاری دکتر صمد اسمعیل‌زاده»، «جنبش دانشجویی تبریز به روایت اسناد و خاطرات»، «زندگانی و مبارزات شهید دکتر مفتح»، «بازخوانی مشروطیت»، «نقش آذربایجان در تحکیم هویت ایران»، «پیدایش فرقۀ دموکرات به روایت اسناد و خاطرات» با همکاری منیژه صدری، «تحولات منطقه اردبیل از مشروطه تا جنگ جهانی اول»، «فرقه دموکرات آذربایجان در سراب» با همکاری اصغر حیدری، «تحولات غرب آذربایجان به روایت اسناد مجلس»، «اسنادی از تحولات سیاسی اجتماعی آذربایجان از شهریور ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲»، «بازخوانی جنگ‌های روسیه علیه ایران»، دوره سه‌جلدی پژوهشنامه انقلاب اسلامی، دوره دوجلدی «مبدا نهضت» و «نامه نیمه خرداد» از جمله آثار اوست.

این‌بار مرگ را نوشتند

صفدر تقی‌زاده، مترجم و نویسنده، متولد سال ۱۳۱۱ در آبادان بود که ۲۳ مردادماه مردادماه در آمریکا و در سن ۸۹سالگی از دنیا رفت.

از ترجمه‌ها و کتاب‌های منتشرشده توسط او می‌توان به این عنوان‌ها اشاره کرد: «آنا کریستی» اثر یوجین اونیل، «مرگ در جنگل» اثر شروود اندرسن، «اهریمن پیر» اثر پرل باک، «سفر دور و دراز به وطن» (مجموعه نمایش‌نامه کوتاه) یوجین اونیل، «تورتیلا فلت» اثر جان اشتاین بک، «بزرگترین شخصیت‌های قرن بیستم: مهمترین شخصیت‌های قرن و هزاره از دید منتقدان مجله تایم»، «داستان‌های کوتاه از نویسندگان امروز ایران و جهان» (با همکاری اصغر الهی)، رمان برگزیده معاصر آنتونی برجس، داستان‌های کوتاه ایران و جهان، «تاریخ تمدن: رنسانس» اثر ویل دورانت (با همکاری ابوطالب صامری، «زائران غریب» (دوازده داستان) اثر گابریل گارسیا مارکز، «یاد و نگاه: چهره‌های هنر و فرهنگ معاصر ایران» (ترجمه به انگلیسی)، «یوجین اونیل» اثر جان گسنر، «اگر ادبیات وجود نداشت» اثر دوریس لسینگ، «شعر جهان» اثر سی. کی. ویلیامز، «غیب‌گویی: یودیت» اثر پیتر هاندکه، «سینما و موسیقی: فیلمنامه‌نویسی به سبک گودار» اثر اومبرتو اکو، «جهنم روی زمین» اثر رابرت جیمز، «اهانت به تماشاگر: سیل» اثر پیتر هاندکه، «کمال» اثر ولادیمیر ناباکوف، «بعضی چیزها پایدار می‌مانند دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان»، «روشنایی مثل آب است»، سه شعر از گونتر گراس، «سرودی برای بوی هیزم» و «واقعه‌ای سر پیچ خیابان». برخی ترجمه‌های تقی‌زاده با همکاری محمدعلی صفریان بوده است.

این‌بار مرگ را نوشتند

حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی پیشوایی، محقق و استاد حوزه علمیه قم متولد سال ۱۳۲۱ در مشکین‌شهر بود که ۲۴ مردادماه درگذشت.

از او آثاری در حوزه مسائل مذهبی و تاریخ اسلام منتشر شده است که از بین آن‌ها می‌توان به «سیره پیشوایان» و «نگرشی بر زندگانی اجتماعی، سیاسی و فرهنگی امامان معصوم علیهم السلام» اشاره کرد.

این‌بار مرگ را نوشتند

لطف‌الله یارمحمدی، زبان‌شناس، استاد بازنشسته دانشگاه شیراز و عضو پیوسته فرهنگستان علوم متولد ۱ مرداد ۱۳۱۲ در فراهان بود که ۲۵ مردادماه در سن ۸۸سالگی از دنیا رفت.

از آثار او می‌توان به «ارتباطات از منظر گفتمان‌شناسی انتقادی»، «گفتمان‌شناسی رایج و انتقادی»، «فرهنگ بسامدی کامپیوتری زبان فارسی»، «بررسی مقابله‌ای زبان فارسی و انگلیسی»، «فرهنگنامه موضوعی توصیفی علوم انسانی، گفتمان‌شناسی، جامعه‌شناسی زبان، روان‌شناسی و عصب‌شناسی زبان» و ... اشاره کرد.

این‌بار مرگ را نوشتند

امیرعلی مصدق، شاعر در فروردین‌ماه ١٣٣٥ در تهران متولد شد و۳۰ مردادماه در سن ۶۵سالگی از دنیا رفت.

او سال ۱۳۵۹ به جمع شاعران حوزه هنری پیوست. مهرداد اوستا طی نامه‏‌ای از مصدق خواسته بود تا کلیه آثارش زیر نظر او منتشر شود.

«گزیده ادبیات معاصر شماره ٨٥»، «با اجازه عشق» و «تصحیح دیوان سلمان ساوجی» از جمله آثار او هستند.

این‌بار مرگ را نوشتند

احمد گل‌محمدی، استاد دانشگاه، مترجم و پژوهشگر متولد سال ۱۳۴۷ در ارسباران بود که ۳۰ مردادماه در سن ۵۳سالگی بر اثر کرونا درگذشت.

او فارغ‌التحصیل رشته‌ جامعه‌شناسی سیاسی (با گرایش ایران) از دانشگاه تهران بود و در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه علامه طباطبایی تدریس می‌کرد.

گل‌محمدی ترجمه آثاری چون «درآمدی بر فلسفه تاریخ»، «بنیادهای علم تاریخ»، «درآمدی انتقادی بر تحلیل سیاسی» و «ایران بین دو انقلاب» را در کارنامه خود دارد.

این‌بار مرگ را نوشتند

محمدرضا حکیمی، اندیشمند دینی و نویسنده ۱۴ فروردین ۱۳۱۴ در مشهد متولد شد و ۳۱ مردادماه بر اثر ایست قلبی به دیار باقی شتافت.

او در سال ۱۳۲۶ وارد حوزه علمیه خراسان شد و تا ۲۰ سال در این حوزه به تحصیل پرداخت. محمدتقی ادیب نیشابوری، شیخ مجتبی قزوینی خراسانی، سیدمحمدهادی میلانی، احمد مدرس یزدی، اسماعیل نجومیان، حاج سیدابوالحسن حافظیان و حاجی‌خان مخیری از مهم‌ترین استادان حکیمی بوده‌اند. از آثار محمدرضا حکیمی می‌توان به «الحیاة»، «خورشید مغرب»، «عقل سرخ»، «عاشورا: مظلومیتی مضاعف»، «شیخ آقا بزرگ تهرانی»، «تفسیر آفتاب»، «فریاد روزها»، «سپیده باوران»، «گزارش (برگرفته از الحیاة)» و ... اشاره کرد.

این‌بار مرگ را نوشتند

اصغر کریمی، مردم‌شناس، پژوهشگر، مترجم و عضو پیوسته مؤسسه فرهنگی ایکوموس ایران، متولد سال ۱۳۱۹ در زنجان، اول شهریورماه در سن ۸۱ سالگی از دنیا رفت.

حاصل تلاش این محقق بیش از ۳۰ کتاب و بیش از ۵۰ مقاله منتشرشده و ده‌ها طرح پژوهشی و گزارش علمی است. بخش عمده‌ای از گزارش‌های باستان‌شناسی گیرشمن و دیگر باستان‌شناسان خارجی به قلم کریمی به زبان فارسی منتشر شده است. از اصغر کریمی مکتوباتی در زمینه باستان‌شناسی و میراث فرهنگی به یادگار مانده است.

این‌بار مرگ را نوشتند

احمد نوری‌زاده، شاعر، مترجم و ارمنی‌شناس، متولد آبان‌ماه سال ۱۳۳۰ در غازیان بندرانزلی بود که اول شهریورماه در ۷۰ سالگی از دنیا رفت.

«باغ سیب، باران و چند داستان دیگر: بیست داستان کوتاه و بلند از ۱۵ نویسندهٔ نامدار ارمنی»، «پاییز در پرواز» اثر «واراند کورکچیان، «پتر اول» اثر «آلکسی تولستوی»، «صد سال شعر ارمنی: نمونه‌های شعر بیش از هفتاد شاعر ارمنی»، «تسولاک» یک داستان بلند نوشته آکسل باکونتس، «۲۶ کمیسر یا کمون باکو» از هراچیا کوچار، «سرودهای سرخ» مجموعه اشعاری از یقیشه چارنتس، «آی وطن! آی وطن!» مجموعه اشعار و قصه‌هایی از هوهانس تومانیان، «عاشقانه‌های آبی» مجموعه شعر واهاگن داوتیان و «آمالیا» رمان نوشتهٔ ناردوس از جمله آثار ترجمه او هستند.

«تاریخ و فرهنگ ارمنستان: پژوهشی بر تاریخ و فرهنگ کشور ارمنستان»، «سلام بر شما ارمنی‌ها: مجموعه شعرهای ارمنی»، «در شب تنهایی و رؤیاها: مجموعه شعرهای ارمنی»، «رازقی‌ها بگذار عطر بفشانند: مجموعه شعرهای فارسی» و «در شب تنهایی و زمستان جهان: مجموعه شعرهای فارسی» از جمله دیگر آثار نوری‌زاده هستند.

این‌بار مرگ را نوشتند

علی‌اکبر رنجبر کرمانی، تارخ‌پژوه، متولد سال ۱۳۳۸ روز هشتم شهریورماه بر اثر ابتلا به کرونا درگذشت.

«مسی به رنگ شفق؛ خاطرات سیدکاظم موسوی بجنوردی» و «عزت شیعه؛ تاریخ شفاهی زندگی فرهنگی، اجتماعی و سیاسی آیت‌الله امام موسی صدر» از آثار این تاریخ‌پژوه هستند.

این‌بار مرگ را نوشتند

منصور غیاث‌الدین، نویسنده و پژوهشگر متولد سال ۱۳۰۸ در سمنان بود که در ۱۸ شهریورماه در ۹۲ سالگی از دنیا رفت.

کتاب «آلودگی هوا» از ترجمه کتاب Perkins، «آلودگی هوا، اثرات، منابع و کنترل»، «حشره‌کش‌های تدخینی»، «ارزیابی مالاریا در جنوب ایران»، «بهداشت محیط در محیط کار»، «تهویه صنعتی اصول و طراحی»، «کنترل هوا از نظر ذرات طراحی سیکلون اطاقک رسوب‌دهی و رسوب‌دهنده الکترواستاتیک» و «مدیریت محیط برای مبارزه با ناقلین» از جمله کتاب‌های غیاث‌الدین هستند.

این‌بار مرگ را نوشتند

محسن بیدارفر، مترجم، مصحح و مدیر نشر بیدار سال ۱۳۲۳ در تبریز متولد شد و بیستم شهریورماه در ۷۷ سالگی از دنیا رفت.

تصحیح کتاب «شرح منازل السائرین» توسط محسن بیدارفر در دوره دوازدهم کتاب سال جمهوری اسلامی ایران از طرف وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به عنوان کتاب سال برگزیده شد. او همچنین در پنجمین دوره جشنواره فارابی به‌عنوان مصحح برجسته برگزیده شد.

ترجمه کتاب «کسر اصنام الجاهلیة» اثر ملاصدرا، ترجمه رساله «الکلمة الغراء فی تفصیل الزهراء (س)» تالیف آیت‌الله شرف‌الدین عاملی، تصحیح کتاب «المباحثات» تالیف ابن سینا، تصحیح کتاب «علم الیقین فی اصول الدین» تالیف فیض کاشانی، تصحیح و تحقیق «شرح منازل السائرین» خواجه عبدالله انصاری و مقدمه و تکمیل تحقیق تفسیر صدرالمتألهین، و تصحیح و تحقیق «المراقبات (اعمال السنة)» میرزا جواد ملکی تبریزی از جمله آثار او هستند.

این‌بار مرگ را نوشتند

بیژن قفقازی‌زاده، نویسنده متولد ۲۸ آبان سال ۱۳۴۵ در تهران بود که در ۱۶ شهریور ۱۴۰۰، به دلیل ابتلا به کرونا از دنیا رفت.

او از سال ۵۹ یا ۶۰ به عضویت کتابخانه مسجد جوادالائمه(ع) درآمد و از همان‌جا به جمع قصه‌نویسان این مسجد پیوست. قفقازی‌زاده از آغاز به کار جشنواره داستانی شهید نویسنده، حبیب غنی‌پور، به‌عنوان عضو ثابت شورای داوری در بخش‌های کودک و نوجوان، دفاع مقدس، مجموعه داستان و رمان با این جشنواره همکاری داشت.

این‌بار مرگ را نوشتند

غلامعلی رئیس‌الذاکرین، شاعر، نویسنده و پژوهشگر زاده سال ۱۳۱۸، اول مهرماه از دنیا رفت.

رئیس‌الذاکرین از بنیانگذاران سرایش شعر سیستانی بود؛ از آثار او می‌توان به «زیر بادگیر بلور»، «یک شهر در آتش سه بار»، «گج واگج»، «نغمه آرچنگ»، «سرود بی‌گاهان»، «پرده آخر»، «اشعار مقبولی»، «فرهنگ منظوم دهبانی»، «صد پند صد حبه قند»، «اسناد تاریخی سیستان» و… اشاره کرد.

این‌بار مرگ را نوشتند

حسن فدایی، شاعر متولد سال ۱۳۲۴ در شهر نطنز، پنجم مهرماه در ۷۶ سالگی درگذشت.

«ارغوان» و «بیابان و من» از کتاب‌های به‌جامانده از او هستند.

این‌بار مرگ را نوشتند

امیرحسین افراسیابی، شاعر و مترجم، متولد سال ۱۳۱۳، هشتم مهرماه در ۸۷ سالگی از دنیا رفت.

«حرف‌های پاییزی»، «ایستگاه آخر»، «ایستگاه»، «بر عرض راه»، «تا ایستگاه بعدی»، «آواز شگفت یک شاید» (گزیده شعرها)، «عشق وقت نمی‌شناسد»، «و خانه‌ای که خانه ما نیست» و «بعد از هفتاد و سه پروانه» از جمله آثار او هستند. «نبض چارراه از تپش افتاد» به همراه ترجمه‌هایی از شعر هلند با نام‌های «از کنار نگاه»، «در سطر رو به خانه مه آغاز می‌شود»، «دختران المپ» (گزیده‌ای از شعر زنان هلند) و «جاودانگی ناپایدار» و همچنین برگزیده شعرهای «شیموس هینی»، شاعر ایرلندی برنده جایزه نوبل هم از دیگر آثار افراسیابی هستند.

این‌بار مرگ را نوشتند

آذرتاش آذرنوش، نویسنده و محقق در زبان و ادبیات عرب، استاد دانشکده الهیات و معارف اسلامی دانشگاه تهران و چهره ماندگار ادبیات عرب در همایش «چهره‌های ماندگار» (متولد سال ۱۳۱۶) در پی بیماری، ۱۵ مهرماه در ۸۴ سالگی از دنیا رفت.

از مهم‌ترین آثار آذرتاش آذرنوش ترجمه «فتوح البلدان» بلاذری (بخش مربوط به ایران) و «موسیقی کبیر» ابونصر فارابی است. آثار تالیفی آذرنوش نیز در حوزه ایران‌شناسی و در پیوند با زبان فارسی اهمیت خاص دارد؛ مانند «فرهنگ عربی به فارسی»، «چالش میان فارسی و عربی» و «راه‌های نفوذ فرهنگ ایرانی در عصر جاهلی». مجموعه مقالات آذرنوش با عنوان «در باب ادب تازی» در سه جلد به کوشش رضوان‌ مساح در سلسله انتشارات‌ مرکز دایرة‌المعارف بزرگ اسلامی منتشر شده است.

این‌بار مرگ را نوشتند

جولی اسکات میثمی، استاد بازنشسته زبان و ادبیات فارسی و پژوهشگر تاریخ و فرهنگ ایران ۱۷ مهرماه در ۸۴ سالگی در آمریکا درگذشت.

«شعر دربار ایرانی قرون وسطی» (انتشارات دانشگاه پرینستون، ۱۹۸۷)، «دایره‌المعارف ادبیات عربی» (ویرایش مشترک با پل استارکی، راتلج، ۱۹۹۸)، «تاریخ‌نگاری فارسی تا پایان قرن دوازدهم» (انتشارات دانشگاه ادینبورگ، ۱۹۹۹) و «ساختار و معنا در شعر عربی و فارسی قرون وسطی: مروارید مشرق‌زمین» (راتلج، ۲۰۰۳) از جمله کتاب‌های این چهره فرهنگی هستند. همچنین ترجمه‌ «نظامی، هفت پیکر: عاشقانه ایرانی قرون وسطایی» (انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۱۹۹۵) در کارنامه او به چشم می‌خورد.

این‌بار مرگ را نوشتند

حسن رزمخواه، شاعر، متولد ۳۱ شهریورماه ۱۳۶۴ بر اثر جراحات ناشی از تصادف حدود یک هفته به حالت کما رفت و ۲۲ مهرماه ۱۴۰۰ درگذشت.

این‌بار مرگ را نوشتند

رودابه کمالی، نویسنده ادبیات کودک و نوجوان متولد سال ۱۳۵۰ در تهران بود که پس از مدتی مبارزه با بیماری سرطان، ۲۶ مهرماه در ۵۰ سالگی از دنیا رفت. او با سروش نوجوان (۱۳۶۹ تا ۱۳۸۰)، «آفتابگردان»، فصل‌نامه‌ «انشاء و نویسندگی» و «همشهری داستان» همکاری داشت. راه‌اندازی انتشارات مؤسسه منظومه‌ خرد نیز از جمله دیگر فعالیت‌های اوست. کمالی همچنین در سال ۱۳۸۰ برنده‌ جایزه‌ «رشد» شده بود.

«کارگاه انشا» (۹ جلد)، «قصه‌های مهرک و سبزک»، «اسبی که هیچ‌کس نمی‌دید» و «قصه‌های حیوانکی» از جمله کتاب‌های او هستند.

این‌بار مرگ را نوشتند

محمد صالحی آرام، شاعر، طنزپرداز و روزنامه‌نگار متولد سال ۱۳۱۷ در شهر همدان بود که ۲۸ مهرماه در ۸۳ سالگی در بخارست از دنیا رفت.

او از سال ۱۳۳۶ تا سال ۱۳۹۲ به فعالیت مطبوعاتی در روزنامه‌ «اطلاعات» پرداخت؛ از جمله با نگارش صفحه «زیر آسمان کبود» و ستون طنز «قابل عرض». او همکاری با مجله «اطلاعات هفتگی» (صفحه نمکدون)، نشریه فکاهی «کشکیات» ضمیمه مجله «تهران مصور»، مجله «فکاهیون»، مجله «گل‌آقا»، «فردوسی»، «طنز پارسی» و ... را در کارنامه خود دارد و بیش از چهار دهه با نام‌های مستعار: صالح‌الشعرا، ملاصالح، آقاخوشخیال، دادا و آمیرزاصالح در مجلات گوناگون قلم‌ زد.

از کتاب‌های صالحی آرام می‌توان به «مشکل حکایتی است»، «شکل دگر خندیدن» و «همچون شرر خندیدن» اشاره کرد.

این‌بار مرگ را نوشتند

هوشنگ چالنگی، شاعر متولد ۲۹ مرداد سال ۱۳۲۰ در مسجدسلیمان بود که دوم آبان‌ماه بر اثر سکته از دنیا رفت. او از پایه‌گذاران شعر موج نو و شعر دیگر شناخته می‌شود.

از آثار هوشنگ چالنگی می‌توان به «آن‌جا که می‌ایستی»، «نزدیک با ستاره مهجور»، «زنگوله تنبل»، «آبی ملحوظ»، «گزینه اشعار» و... اشاره کرد.

این‌بار مرگ را نوشتند

عبدالحسین آل‌رسول، مترجم و ناشر، متولد ۱۳۰۳، روز هفتم آبان در ۹۷ سالگی از دنیا رفت. او از پایه‌گذاران انتشارات نیل و مدیر انتشارات کتاب زمان بود.

«مردی برای تمام فصل‌ها» نوشته رابرت بالت و «چگونه مطالعه کنیم، تا دانشجوی موفقی شویم» اثر اوتیس د. فرو و موریس ا. لی از ترجمه‌های او هستند. همچنین «ک‍ت‍اب زم‍ان: وی‍ژه ن‍ی‍چ‍ه»، «کتاب زم‍ان: وی‍ژه ه‍ای‍ن‍ری‍ش ب‍ل»، «ک‍ت‍اب زم‍ان: وی‍ژه ی‍اش‍ار ک‍م‍ال»، «ک‍ت‍اب زم‍ان: وی‍ژه ژان پ‍ل س‍ارت‍ر»، «ک‍ت‍اب زم‍ان: وی‍ژه ج‍وزف ک‍ن‍راد»، «ک‍ت‍اب زم‍ان: وی‍ژه رای‍ن‍ر م‍اری‍ا ری‍ل‍ک‍ه» و «کتاب زمان: ویژه ایوان تورگنیف» زیرنظر عبدالحسین آل‌رسول منتشر شده‌اند.

این‌بار مرگ را نوشتند

بهروز وندادیان، شاعر و داستان‌نویس متولد سال ۱۳۱۸، هشتم آبان‌ماه در ۸۲ سالگی بر اثر ابتلا به کرونا درگذشت.

«خاکسترهای گیج ماه» و «قاصدک‌هایی که خواب ندارند» از جمله کتاب‌های منتشرشده او هستند.

این‌بار مرگ را نوشتند

اکبر نحوی، استاد دانشگاه شیراز، پژوهشگر، مصحح، شاهنامه‌پژوه و سعدی‌شناس، پنجم آبان‌ماه سال ۱۳۳۴ در قم متولد شد و در ۱۸ آذرماه در ۶۶ سالگی بر اثر سکته قلبی درگذشت.

اکبر نحوی بیش از ۷۰ مقاله علمی در نشریات علمی و فرهنگی و دانشنامه‌های تخصصی داشت و از کتاب‌های او می‌توان به «از ایران چه می‌دانیم؟ - رودکی» «نکته‌ای درباره مؤلف معجم شاهنامه»، تصحیح «مجمل التواریخ و القصص»، تصحیح و توضیح «شیرازنامه» زرکوب شیرازی، «حیدر شیرازی در مراوده با خواجو» و ... اشاره کرد.

این‌بار مرگ را نوشتند

بهمن رافعی، شاعر و نویسنده که در سال ۱۳۱۵ در بروجن متولّد شد ۲۲ آذرماه در ۸۸ سالگی درگذشت.

«انتظار» (داستان) ، «اگر این ماهیان رنگی نبودند» (شعر)، «بی عشق، ما سنگ ما هیچ» (شعر)، «سال‌های ابری» (شعر به لهجه بروجنی)، «گلجون و لیشمانیا» (شعر کودک) و «روشنی در قفس ماندنی نیست» (شعر) از جمله آثار او هستند.

این‌بار مرگ را نوشتند

برت فراگنر، ایران‌شناس اتریشی (متولد ۱۹۴۱)، ۲۵ آذرماه در سن ۸۰سالگی در وین درگذشت.

او در ژوئیه ۲۰۱۰ جایزه بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار را به پاس ترویج فرهنگ و تاریخ ایران در فرهنگستان علوم وین دریافت کرد و در سال ۱۳۸۳ نیز منتخب چهارمین همایش چهره‌های ماندگار ایران شد. فراگنر تا سال ۱۹۸۹ در مقام استاد رشته‌ ایران‌شناسی در دانشگاه‌های وین، فرایبورگ، برلین و برن به تدریس پرداخت و سپس تا سال ۲۰۰۳ کرسی استادی ایران‌شناسی را در دانشگاه بامبرگ آلمان در اختیار داشت. از سال ۲۰۰۳ تا اول ژانویه‌ ۲۰۱۰ ریاست انستیتو ایران‌شناسی فرهنگستان علوم اتریش به او واگذار شد.

این‌بار مرگ را نوشتند

منوچهر آریان‌پور، فرهنگ‌نویس، مترجم و صاحب «فرهنگ لغت آریان‌پور» هفتم شهریورماه سال ۱۳۰۸ در کاشان به دنیا آمد و ۶ دی‌ماه ۱۴۰۰ در ۹۲ سالگی در آمریکا از دنیا رفت.

منوچهر آریان‌پور در سال‌های آغازین دهه ۱۳۵۰ به کمک دانشجویان و برخی استادان همان مدرسه عالی کار تألیف «فرهنگ آریان‌پور» را آغاز کرد که ثمره آن امروز انواع لغت‌نامه‌های فارسی به انگلیسی و انگلیسی به فارسی است

این‌بار مرگ را نوشتند

حجت‌الاسلام‌‎والمسلمین سیّدرضا حسینی‌امین، مشاور رئیس مرکز دائرة‌المعارف بزرگ اسلامی و نمایندۀ مرکز در قم، زادۀ هفتم فروردین ١٣٣٩ در تهران، و از شاگردان آیات عظام منتظری و صانعی، ۱۲ دی‌ماه در ۶١ سالگی بر اثر عوارض ناشی از کرونا درگذشت.

حسینی‌امین آثاری چون «تسامح در اسلام» و «عاشورای حسینی» را به رشتۀ تحریر درآورده است.

این‌بار مرگ را نوشتند

بکتاش آبتین (مهدی کاظمی)، شاعر و مستندساز متولد سال ۱۳۵۳، که در حال سپری کردن محکومیت قضایی خود بود، ۱۸ دی‌ماه بر اثر ابتلا به کرونا و در سن ۴۷سالگی از دنیا رفت.

«و پای من که قلم شد نوشت برگردیم»، «مژه‌ها، چشم‌هایم را بخیه کرده‌اند»، «شناسنامه‌ خلوت»، «در میمون خودم پدربزرگم» و «پتک» کتاب های شعر اوست.

«کاملا خصوصی برای آگاهی عموم» (زندگی علیشاه مولوی)، «۱۳ اکتبر ۱۹۳۷» (زندگی لوریس چکناوریان) «موریانه‌ای با دندان‌های شیری» (سلف‌پرتره از زندگی خود هنرمند)، «پارک مارک»، «میکا»، «مُری زن می‌خواد»، «آنسور» و «همایون خرم» نیز فیلم‌های مستندی هستند که در کارنامه آبتین به چشم می‌خورند.

این‌بار مرگ را نوشتند

ایرج پزشکزاد (الف. پ. آشنا) نویسنده و طنزپرداز زاده ۱۳۰۶ بود که در ۲۲ دی ۱۴۰۰ در سن ۹۴ سالگی در لس‌آنجلس از دنیا رفت.

او بیشتر به خاطر آفرینش رمان «دایی‌جان ناپلئون» و شخصیتی به همین نام شناخته می‌شود که در سال ۱۳۵۵ مجموعه تلویزیونی «دایی‌جان ناپلئون» توسط ناصر تقوایی برگرفته از این رمان ساخته شد.

«حاج مم‌جعفر در پاریس» (خاطرات)، «ماشاءالله خان در بارگاه هارون‌الرشید» (رمان)، «بوبول»(طنزیات اجتماعی) «آسمون ریسمون»(طنزیات ادبی)، «دایی‌جان ناپلئون» (رمان)«ادب مرد به ز دولت اوست تحریر شد» (نمایش‌نامه)، «انترناسیونال بچه‌پرروها» (طنزیات سیاسی)، «شهر فرنگ از همه رنگ» (طنزیات سیاسی و اجتماعی)، «خانواده نیک‌اختر» (رمان)، «رستم‌صولتان»(طنزیات اجتماعی)، «گلگشت خاطرات» (طنزیات اجتماعی)، «پسر حاجی باباجان»(نمایش‌نامه)، «به یاد یار و دیار»(خاطرات) و «بلیط خان‌عمو» (نمایش‌نامه) از جمله آثار به‌جامانده از او هستند.

همچنین ترجمه کتاب‌های «روزولت» نوشته سارا دلانو روزولت، «ملک مقرب در جمع شیاطین»، «دختر گرجی»، «زندانی کازابلانکا» و «ماروا» نوشته موریس دوکبرا، «دزیره» اثر آن ماری سلینکو، «افسونگران دریا» نوشته آلفرد ماشار، «جمیله» از هانری بوردو، «عدالت اجرا شده‌است» از ژان مکر، «دو سرنوشت» از ویلکی کالینز، «فردا گریه خواهم کرد» نوشته لیلیان راث و «شوایک سرباز پاکدل» از یاروسلاو هاشک توسط او منتشر شده است.

«مروری در تاریخ انقلاب روسیه»، «مصدق بازمصلوب: چند مقاله سیاسی»، «مروری در تاریخ انقلاب فرانسه»، «طنز فاخر سعدی»، «حافظ ناشنیده‌پند»، «مروری در انقلاب مشروطیت ایران» و «ریشه‌های اختلاف چین و شوروی» هم در کارنامه ایرج پزشکزاد به چشم می‌خورد.

این‌بار مرگ را نوشتند

علی‌اشرف نوبتی، شاعر کرمانشاهی ملقب به پرتو کرمانشاهی ششم مهر ۱۳۱۰ در کرمانشاه متولد شد و پنجم بهمن‌ماه در سن ۹۰ سالگی درگذشت.

پرتو هم به زبان فارسی و هم به زبان کردی شعر می گفت و مجموعه اشعار او در کتابی به نام «کوچه باغی‌ها» به چاپ رسیده است. «ارمنی» از شعرهای کردی معروف این شاعر است.

این‌بار مرگ را نوشتند

محمّدحسین یمین، استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه کابل (متولد ۱۳۱۵ ـ چاریکار، استان پروان‌، افغانستان‌) بود که ۱۳ بهمن‌ماه در ۸۵ سالگی از دنیا رفت.

«فرهنگ تلفّظ لغات با بیان معانی»، «دستور نگارش برای همه»، «کتاب فونولوژی و مورفولوژی (صرف دری)»، «برخی‌ از ویژگی‌های دستوری شاهنامه»، «دستور تاریخی زبان فارسی دری»، «دستور معاصر زبان فارسی دری» و «تاریخچه زبان فارسی دری» از جمله آثار او هستند.

این‌بار مرگ را نوشتند

جهانگیر خسروشاهی، نویسنده و پژوهشگر حوزه انقلاب اسلامی آذر ۱۳۴۰ در روستای دهق شمال غرب اصفهان متولد شد و ۱۳ بهمن‌ماه از دنیا رفت.

او کتاب‌های «خلفه‌های وحشی»، «باغ باور»، «بیرون قلعه امن نیست»، «خیابان رویت» و «به کلی سری» را به عنوان مجموعه داستان در کارنامه خود دارد. از دیگر کتاب‌های او نیز می‌توان به «زخمدار»، «رویای داغ»، «داستان‌های بلند نفر پانزدهم» و «صخره‌ها و پروانه‌ها»، زندگی‌نامه‌های داستانی «همیشه با هم»، «دوشنبه‌ای که می‌آید» و «غروب آبی رود»، داستان نوجوان «پدربزرگ برکه» و «درخت گردو» و نثر ادبی «از کوچه‌های بی‌خبری» اشاره کرد.

این‌بار مرگ را نوشتند

هاشم رضی، نویسنده، پژوهشگر و مترجم حوزه تاریخ، متولد ۲۶ تیرماه ۱۳۱۳ در تهران بود که ۱۸ بهمن‌ماه بعد از یک دوره نقاهت در ۸۷ سالگی از دنیا رفت.

«حکمت خسروانی»، «اوستا»، «آیین مهر»، «وندیداد»، «گاهشماری جشن‌های ایران باستان»، «آیین زروانی»، «دین و فرهنگ ایرانی در عهد اوستایی»، «ازدواج مقدس»، «تاریخ زرتشتیان»، «جشن‌های آب»، «جشن‌های آتش»، «جشن‌های گاهنبار»، «آیین پررمز و راز میترایی»، «معاد و آخرت‌شناسی در ایران باستان»، «زرتشت پیامبر ایران باستان»، «تاریخ مطالعات دینهای ایرانی» و «آموزش خط میخی» از جمله آثار به‌جامانده از او هستند.

این‌بار مرگ را نوشتند

سیده مریم بازرگانی، نویسنده، متولد ۱۵ دی‌ماه ۱۳۵۷ و ساکن زنجان ۱۸ بهمن‌ماه پس از تحمل یک دوره بیماری سرطان در ۴۳ سالگی درگذشت.

نخستین کتاب این نویسنده با عنوان «گمشده دره سبز» خاطرات آزاده جانباز محمدعلی کاظمی چاپ شده است. همچنین داستان‌های او در مجموعه داستان‌های «قرار ساعت ۲۲»، «دعوت‌نامه»، «شهادت با طعم آلبالو» و «سوفیا» به چاپ رسیده است.

این‌بار مرگ را نوشتند

سعید تشکری، نویسنده و فیلم‌نامه‌نویس متولد ۱۳۴۲ در شهرستان قوچان در استان خراسان رضوی بود که ۱۹ بهمن‌ماه در پی خونریزی معده در سن ۵۸ سالگی در مشهد درگذشت.

از کتاب‌های او می‌توان به «شاه بهار»، «من هستم گیلگمش»، «سیمیا»، «پاریس، پاریس»، «هندوی شیدا»، «غریب، قریب»، «بار باران» و «آرتیست» اشاره کرد.

این‌بار مرگ را نوشتند

حسین داودی، مدرس زبان و ادبیات فارسی و مولف و ویراستار کتاب‌های درسی، متولد ۱۳۲۳ در نهاوند بود که ۲۲ بهمن‌ماه درگذشت.

او دکتری زبان و ادبیات فارسی خود را در سال ۱۳۷۳ از دانشگاه تهران دریافت کرده بود. از سال ۱۳۴۷ به استخدام آموزش‌وپرورش درآمد و علاوه بر معلمی در حوزه ویرایش و تألیف کتاب‌های درسی مشغول به کار بود. همچنین سال‌ها با فرهنگستان زبان و ادب فارسی در حوزه آموزش زبان و ادبیات فارسی و ویرایش و دستورخط فارسی همکاری می‌کرد.

این‌بار مرگ را نوشتند

محمدرحیم اخوت زاده دهم آذر ۱۳۲۴ نویسنده و منتقد ادبی بود که ۲۳ بهمن‌ماه بعد از تحمل مدتی فراموشی، در اثر کهولت سن و عواقب آن در ۷۶ سالگی از دنیا رفت.

از میان آثار محمدرحیم می‌توان به کتاب‌هایی چون «تعلیق»، «چهار فصل در بازخوانی شعر» ، «نام‌ها و سایه‌ها»، «خورشید»، «باقی‌مانده‌ها»، «داستان‌های نانوشته»، «نمی‌شود»، «مشکل آقای فطانت»، «نامه سرمدی» و «عذاب یا هفت‌خان زندگی» اشاره کرد.

این‌بار مرگ را نوشتند

یعقوب یادعلی، داستان‌نویس متولد سال ۱۳۴۹ در نجف‌آباد بود که ۴ اسفندماه در ۵۱ سالگی در بوستون آمریکا بر اثر ایست قلبی از دنیا رفت.

رمان «آداب بی‌قراری» مشهورترین اثر اوست که موفق به کسب چند جایزه ادبی شده است. از جمله دیگر آثار یادعلی می‌توان به «آداب بی‌قراری»، «آداب دنیا»، «متغیر منصور»، «آمرزش زمینی»، «حالت‌ها در حیاط» و «احتمالِ پرسه و شوخی» اشاره کرد.

این‌بار مرگ را نوشتند

محمدرضا پرهیزگار، استاد دانشگاه، مترجم و نویسنده زاده سال ۱۳۲۱ در روستایی از بخش خفر، از توابعِ شهرستان جهرم، ۱۰ اسفندماه در شیراز از دنیا رفت.

پرهیزگار شش کتاب با عنوان‌های کافکا، اندیشه و آثار، انگلیسی اختصاصی مهندسی (با دیگران)، ساراماگو، خوزه؛ افسانه جزیره ناشناخته (برنده جایزه سرو بلورین به‌عنوان ترجمه برگزیده سال ۱۳۸۱ در جشن فرهنگ فارس)، لاکان، اندیشه و آثار، پژوهشی در صوت‌شناسی فارسی جدید و از جهان غبار می‌ماند را منتشر کرده است.

این‌بار مرگ را نوشتند

محمدمهدی ناصح، پژوهشگر ادبیات فارسی، مصحح و استاد بازنشسته دانشگاه فردوسی مشهد در سال ۱۳۱۸ متولد شد و ۱۹ اسفندماه در سن ۸۲سالگی از دنیا رفت.

ناصح برای تصحیح کتاب «روض الجنان و روح الجنان فی تفسیر القرآن» (به‌همراه محمدجعفر یاحقی) برگزیده کتاب سال ایران شد. از آثار او می‌توان به «راهنمای نگارش و ویرایش»، «شعر دلبر: دوبیتی‌های عامیانه بیرجندی»، «شعر نگار: دوبیتی‌های عامیانه بیرجندی»، «شعر غم»، «گزیده مرصادالعباد»، «گنج شایگان: معرفی پاسداران زبان فارسی در شبه قاره هند و پاکستان» و... اشاره کرد.

این‌بار مرگ را نوشتند

فراز بهزادی، شاعر و مدرس در سال ۱۳۶۰ در منطقه دشتی استان بوشهر متولد شد و ۲۰ اسفندماه در ۴۰ سالگی بر اثر ایست قلبی درگذشت.

«بگو در ماه خاکم کنند» و «عصر گرد وُ خاکسپاری من» آثار او هستند.

این‌بار مرگ را نوشتند

حجت‌الاسلام علی صفوی شاملو، فعال حوزه کتاب و موسس مجموعه کتاب‌رسان، ۲۴ اسفندماه در پی تصادف رانندگی در سن ۴۰ سالگی درگذشت.

موسسه کتاب‌رسان یکی از بزرگ‌ترین شبکه‌های توزیع کتاب جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی است.

این‌بار مرگ را نوشتند

انتهای پیام

یعقوب یادعلی نویسنده ­ای که محکوم به نوآوری بود













جشن هنرمندان برای خسروباباخانی











یکشنبه ۲۲ اسفند ۱۴۰۰ / کافه کتاب سوره /







































داستان‌خوان ایرانی کم نداریم















دبیر رویداد ادبی «داستان بیست و پنج» در گفت وگو با خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، عنوان کرد: وقتی از بهترین آثار داستانی فارسی صحبت می کنیم، اغلب به آثار سرشناس دهه های دور ارجاع می دهیم که از حدود 100 سال پیش تا نهایتاً اوایل دهه 70 نوشته شده اند و رمان ها و داستان های کوتاه دو سه دهه اخیر آن طور که باید به چشم نیامده اند. در حالی که آثار درخور توجه میان کتاب های منتشر شده در این سال ها نیز کم نیست. آثاری که بعضا حتی می توانند به عنوان کلاسیک مدرن های فارسی مطرح شوند و حتی جایگاه خاص خود را در فرهنگ و زبان روزمره فارسی زبانان پیدا کرده اند.

وی با بیان اینکه هدف این رویداد، شناسایی و معرفی نویسندگانی بود که در ۲۵ سال اخیر از سوی خوانندگان و به بیان دیگر جامعه کتابخوان، نمره قبولی گرفته اند، توضیح داد: با مراجعه به کتابخانه ملی و خانه کتاب دریافتیم از سال ۱۳۷۵ تا ۱۴۰۰ نزدیک به 30 هزار عنوان کتاب در حوزه ادبیات داستانی منتشر شده است. تصمیم گرفتیم انتخاب اولیه حدود 100 اثر برتر از میان این عناوین پرشمار را به داوری عمومی واگذار کنیم و سپس ۲۵ اثر نهایی را با داوری کارشناسان و فعالانی با سلایق مختلف برگزینیم.

بُربُر با اشاره به ابتدای راه این جایزه گفت: در گام نخست از رویداد ادبی داستان بیست وپنج، که از یکم تا بیست وپنجم دی ماه برگزار شد، پنج هزار و ۳۱۹ مخاطب مشارکت کردند و عناوین مورد علاقه شان را در سایت این رویداد ادبی ثبت کردند و روز شنبه دوم بهمن فهرستی از ۱۵۰ اثر داستانی را که بیش از پنج هزار مخاطب در انتخاب آن مشارکت داشتند اعلام کردیم. در این انتخاب اولیه، فهرست بیش از ۳۰هزار عنوان کتاب رمان و مجموعه داستان فارسی که از ۱۳۷۵ تا ۱۴۰۰ منتشر شده بود در اختیار مخاطبان قرار گرفت و از میان این آثار ۱۵۰ کتاب با آرای مخاطبان برگزیده شد.

وی افزود: در گام دوم این رویداد ادبی، از طیف متنوعی از کارشناسان نظرسنجی کردیم و از آنان خواستیم تا از میان فهرست صد و پنجاه تایی منتخب مخاطبان، آثار برگزیده از نظر خودشان را اعلام کنند. در این گام از استادان دانشگاه، مدرسان داستان نویسی، منقدان ادبی، روزنامه نگاران، فعالان حوزه کتاب و کتاب فروشان دعوت کردیم تا طیف متنوعی از سلیقه ها را گرد هم بیاوریم و نهایتا با تجمیع آرای آنان به فهرستی از ۲۵ اثر شاخص داستانی از سال ۱۳۷۵ تا کنون رسیدیم.

این نویسنده عنوان کرد: برگزیدگان نهایی این رویداد ادبی به ترتیب الفبا (بر اساس نام اثر) شامل «آداب بی قراری» نوشته یعقوب یادعلی، «اسفار کاتبان» نوشته ابوتراب خسروی، «باغ ملی» نوشته کورش اسدی، «برف و سمفونی ابری» نوشته پیمان اسماعیلی، «بند محکومین» نوشته کیهان خانجانی، «بیست زخم کاری» نوشته محمود حسینی زاد، «پرنده من» نوشته فریبا وفی، «جایی دیگر» نوشته گلی ترقی، «چراغ ها را من خاموش می کنم» اثر زویا پیرزاد، «حفره »نوشته محمد رضایی راد، «خون خورده یا سرخ سیاه» اثر مهدی یزدانی خرم، «دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد» نوشته شهرام رحیمیان، «دوباره از همان خیابان ها» نوشته بیژن نجدی، «راهنمای مردن با گیاهان دارویی» نوشته عطیه عطارزاده، «زخم شیر» به قلم صمد طاهری، «سوءقصد به ذات همایونی» نوشته رضا جولایی، «شب ممکن» اثر محمد حسن شهسواری، «شرق بنفشه» نوشته شهریار مندنی پور، «شکوفه های عناب» نوشته رضا جولایی، «عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک یا از این قطار خون می چکه قربان» نوشته حسین مرتضائیان آبکنار، «ناتمامی» نوشته زهرا عبدی، «نگران نباش» نوشته مهسا محب علی، «نیمه غایب» نوشته حسین سناپور، «همنوایی شبانه ارکستر چوب ها» نوشته رضا قاسمی و «هیس» نوشته محمدرضا کاتب هستند.

دبیر رویداد ادبی داستان بیست و پنج افزود: حجم بالای شرکت کنندگان در این رویداد انتخاب آثار برگزیده رمان و داستان کوتاه نشان می دهد که تعداد داستان خوان ها کم نیستند.

وی تاکید کرد: رویداد ادبی داستان بیست و پنج به معرفی این آثار خاتمه نیافته بلکه از هفته جاری برپایی نشست های ادبی معرفی و نقد این آثار را در شبکه مجازی آغاز کرده ایم که تا شهریور 1401 ادامه خواهد داشت. روزهای شنبه جلسه های نقد کتاب در کلاب هوس، یکشنبه یا دوشنبه (بر اساس اعلام آمادگی نویسنده و منتقد اثر) در اینستاگرام به نشانی dastan25event تشکیل می شود، سه شنبه ویدیوی معرفی اثر در سایت رویداد www.dastan25.com بارگذاری می شود. همچنین موشن گرافیک یکی از آثار برگزیده چهارشنبه منتشر خواهد شد.

بُربُر افزود: بر اساس برنامه ریزی انجام شده
14 تا 20 اسفند به معرفی کتاب «آداب بی قراری»، 21 تا 27 اسفند به «اسفار کاتبان»، 6 تا 12 فروردین به «باغ ملی»، 13 تا 19 فروردین به «برف و سمفونی ابری»، 20 تا 26 فروردین به «بند محکومین»، 27 فروردین تا 2 اردیبهشت به «بیست زخم کاری»، 3تا 9 اردیبهشت به «پرنده من»، 10 تا 16 اردیبهشت به «جایی دیگر»، 17 تا 23 اردیبهشت به معرفی و نقد «چراغ ها»، 24 تا 30 اردیبهشت به « حفره»، 31 اردیبهشت تا 6 خرداد به کتاب « خون خورده»، 7 تا 13 خرداد به « دکتر نون»، 14 تا 20 خرداد به « دوباره از همان»، 21 تا خرداد به « راهنمای مردن»، 28 خرداد تا 3 تیر به «زخم شیر»، 4 تا 10 تیر به «سوء قصد به ذات همایونی»، 11 تا 17تیر به « شب ممکن»، 18 تا 24 تیر به کتاب «شرق بنفشه»، 25 تا 31 تیر به «شکوفه های عناب»، یک تا هفت مرداد به «عقرب»، 8 تا 14 مرداد به «ناتمامی»، 15 تا 21 مرداد به نقد و معرفی کتاب « نگران نباش»، 22 تا 28 مرداد به «نیمه غائب»، 29 مرداد تا 4 شهریور به «همنوایی ارکستر شبانه»، 5 تا 11 شهریور نیز به کتاب «هیس» اختصاص خواهد داشت.

دبیر رویداد ادبی داستان بیست و پنج اظهار امیدواری کرد که این رویداد به محملی برای معرفی و شناخت هر چه بیشتر آثار فاخر داستانی بدل شود و کمک کند که این آثار راه خود را در تاریخ ادبیات و در قرن جدید بهتر و بیشتر بیابند



















بزرگداشت زنده‌یاد یعقوب یادعلی































بیوگرافی یعقوب یادعلی نویسنده از داستان نویسی تا درگذشت + عکس و علت فوت و  آثار
















بزرگداشت زنده‌یاد یعقوب یادعلی ساعت ۱۷ دوشنبه ۱۶ اسفندماه در کتابفروشی نشر چشمه خیابان کارگر برگزار می‌شود.

به گزارش خبرنگار ادبیات خبرگزاری صبا، دوشنبه ۱۶ اسفندماه بزرگداشت زنده‌یاد یعقوب یادعلی نویسنده در کتابفروشی نشر چشمه خیابان کارگر برگزار می‌شود.

در توضیح این خبر آمده است: «چند روزی است که در سوگ از دست دادن یعقوب یادعلی هستیم. دوشنبه در چشمه‌ کارگر گردهم می‌آییم تا از او و آثارش یاد کنیم.

محمدحسن شهسواری، مهدی یزدانی‌خرم، حسن محمودی، احمد حسن‌زاده و تعدادی از نویسندگان در این مراسم یادبود همراه ما هستند.

دوشنبه از ساعت ۱۷ منتظرتان هستیم.»

یعقوب یادعلی نویسنده شامگاه گذشته ۳ اسفندماه به دلیل ایست‌ قلبی در ۵۱ سالگی در بوستون آمریکا درگذشت.





















نویسنده ­ای که محکوم به نوآوری بود






داستان‌نویسی برای یعقوب یادعلی نه تفنن است و نه پل و نردبان. در دنیای داستانی او، شاید ادبیات و به تعبیر دیگری اگر محدود کنیم و نگوییم ادبیات به معنی وسیع، داستان و داستان‌نویسی در دنیای او دلیلی است برای زندگی و خیره نگاه کردن به مفهوم همواره دگرگون شونده هستی.






علی اصغر شیرزادی






همشهری آنلاین- نوید امیدوار: علی اصغر شیرزادی داستان‌نویس است و داستان شناس. او در سال ۱۳۷۷ برای نوشتن مجموعه داستان «غریبه و اقاقیا» که دهه ۶۰ دو بار تجدید چاپ شد، جایزه ۲۰ سال ادبیات داستانی را از آن خود کرد. با او درباره یعقوب یادعلی - که در هفته گذشته به شکلی ناگهانی و غیر قابل باور خبر درگذشتش را شنیدیم- گفت و گو کردیم. یادعلی به نوعی نویسنده ای مهجور بود هرچند رمان معروفی نوشت به نام «آداب بیقراری» که بسیار مورد توجه واقع شد و البته برایش حواشی زیادی هم به همراه داشت.

شیرزادی می‌گوید: «وقتی خبر درگذشت یعقوب یادعلی را شنیدم، یک دقیقه تمام به چهره او خیره شده بودم و پلک نمی‌زدم و در انگاره‌های ذهنی‌ام چنین تصور می‌کردم که با خبری فیک روبه شده ام. اما با جست وجو در کانال‌های معتبر دریافتم که متأسفانه او درگذشته است. شیرزادی که به قول هوشنگ گلشیری، نویسنده ششدانگ است، می‌گوید: «یعقوب یادعلی، محکوم به نوآوری سرشتی و درونی شده است و با خلاقیت درخششی در خود دارد.» نویسنده‌ای که دیروز در پی سکته قلبی در امریکا، در سن ۵۱ سالگی درگذشت. گفت وگوی ما را با شیرزادی، درباره یعقوب یادعلی بخوانید.

یعقوب یادعلی را چقدر می‌شناختید؟ چرا خیلی زود از میان ما پرکشید و رفت؟

شناخت من از یعقوب یادعلی، شناخت وسیعی نیست. صرفاً می‌توانم روی آثار و داستان‌هایش تکیه کنم و از طریق شناخت نسبی داستان‌ها و رمانش او را به جای آورم. اگر تأملی بر داستان‌های کوتاه او داشته باشیم، باید بگویم که همه داستان‌های کوتاهی که او نوشته است و همچنین رمان «آداب بی‌قراری» که رمان درخشانی است و چند جایزه معتبر را هم نصیب نویسنده‌اش کرده است، نویسنده‌ای است محکوم به نوگرایی سرشتی و درونی شده. وقتی این را درک کنیم، می‌توانیم خط نهانی پیوند ناگزیر جان دردمند و ذهن خلّاق او را با هرآنچه از اعماق این جغرافیا و در عرصه روشنا تاریک تاریخ، که سلسله جنبان شاعران و نویسندگان تمام عیار و جهانی بوده، به درستی ببینیم و او را دریابیم.

از جنس داستان‌های او برایمان بگویید. در آثارش چه نکته یا نکات برجسته‌ای وجود دارد؟

کار او برخلاف برخی به اصطلاح شبه نویسندگان رعنای پاچه ورمالیده و گول خود خورده، که با ذهنیت گرفتار در عصر و دوران پیشامدرنیته، گویی یکباره خواب نما شده‌اند و خودشان را به پسامدرنیته پرتاب کرده اند، به لطف هوش تندش، اصالت دارد. او انگار صاحب چشم سوم است. به یاری همین چشم سوم، توانایی عمیق، غمبار و دردناک نگاه کردن و در عین حال با درک نگریستن طنزآمیز به اندرونه لایه‌های پنهان و گمشده هستی تلخ و مضحک و از ریخت افتاده انسانی، در پهنه یک جغرافیای عقب مانده و گرفتار در چنبره‌های وهن، دروغ، ریاکاری و بلاهت‌های موذی‌گرانه، یک کاشف بود.

یعقوب یادعلی در بازآفرینی هنرمندانه واقعیت ها، به کشف پیچیدگی‌ها و تناقض‌های خاموش هستی خود در دیگران و کشف سرگشتی ها، ترس خوردگی‌ها و ناتمامی‌های دیگران می‌پردازد. به هر حال می‌توان گفت که مجموعاً در یک لمحه می‌توانم به بارزترین جوهره داستان‌ها و رمان این داستان نویس، تأکید کنم که به نظر من قابلیت تأویل‌پذیری شگفت‌انگیزی دارد. می‌توانیم با درنگ بر این ویژگی بگوییم که داستان‌نویسی برای یعقوب یادعلی نه تفنن است و نه پل و نردبان. در دنیای داستانی او، شاید ادبیات و به تعبیر دیگری اگر محدود کنیم و نگوییم ادبیات به معنی وسیع، داستان و داستان‌نویسی در دنیای او دلیلی است برای زندگی کردن و خیره نگاه کردن به مفهوم همواره دگرگون شونده هستی.

اگر چنین باشد که هست، در یک نیم نگاه دیگری لابد می‌توانیم دریابیم که نویسنده مجموعه داستان «حالت‌ها در حیاط» و «احتمال پرسه و شوخی» و رمان «آداب بی‌قراری»، از مفهوم دم دستی و منقبض واژه «تعهد» پرهیز دارد. در رها بودن از این مفهوم کلیشه‌ای تعهد در یک معنای عمیق‌تر و گسترده‌تر و به تعبیری جهانی، می‌توانیم یعقوب یادعلی را متعهد بدانیم، متعهدی که هیچ گاه نیاز به توجیه تعهد خودش ندارد.

نویسنده ­ای که محکوم به نوآوری بود | یادعلی نه دروغ می‌گوید و نه تقلب می‌کند و به معنای درست کلمه داستان می‌نویسد
یعقوب یادعلی

او داستان‌نویسی به شمار می‌رود که ادبیات را برای طرح کردن هیچ جریان نظام‌مند اندیشه‌های بسته خرج نمی‌کند. مختصر می‌توان گفت که داستان‌های یعقوب یادعلی، با نیمه تمثیل‌ها و سلسله انگاره‌های ذهنی نهانی، شکل می‌گیرد نه با تصویرهای روایی یا روایت‌های صرفاً تصویری. در این دنیای داستانی است که وقتی حاصلش بروز می‌کند، اندیشه تخیلی شده ما را برمی انگیزد. در نتیجه یک ساختمان کامل و خود بسنده را به دیدار ما می‌آورد. هر جزء این ساختمان هم در جای خودش، به شکلی چند سویه، چند ساحتی و چند ظرفیتی، به شکلی درخشان، سربرمی کشد و به چشم‌انداز می‌آید و معنا و مفهومی چند بُعدی دارد.

داستان‌های یعقوب یادعلی در بدو امر معنا و مفهومی چند سویه را در ذهن مخاطبانش بیدار می‌کند. می‌توان گفت که داستان‌های یعقوب یادعلی به یاری کلمه‌ها و جمله‌های متعارف و ساده، مقید شده به نحو مألوف زبان ساده امروز -البته نه زبانی که به زبان معیار معروف است- در موقعیت‌هایی که به وجود می‌آورد، آدم‌ها و اشیاء به وضوح عینیت می‌یابند. او اما از هر نوع حرکت برای القای حس و درکی همگانی و قالبی و فراگیر، به عمد باز می‌مانند تا بیانگر جهانی پیچیده باشند.

آیا او هدفی در داستان‌هایش مد نظر داشت؟

در جهان داستانی یعقوب یادعلی هیچ هدف از پیش تعیین شده‌ای در کار نیست و هیچ عقیده‌ای ابراز نمی‌شود.

مگر می‌شود در داستانی هیچ عقیده‌ای ابزار نشود؟

منظورم این است که هیچ عقیده جزمی برگشت ناپذیری ابراز نمی‌شود. یعقوب یادعلی در داستان‌نویسی این کار را می‌کند تا مخاطب در آزادی خود به تأویل بپردازد و مخاطبش، خود، معنا خلق کند. این شاید حاصل گریزی و پرهیزی باشد درونی شده از اقتدار بیان. این گریز و پرهیز روان‌شناختی نویسنده است از استبداد بیان. به شکل دیگر و بیان دیگر یک شورش خاص و درونی و بی‌پایان است که در نهایت این شورش به سوی خود نویسنده کمانه می‌کند. در نتیجه این امکان را به وجود می‌آورد تا هیچ امتیازی برای گریختن از درگیری با خود، و هیچ راه گریزی به نویسنده از درگیری با خودش ندهد.

یعنی خودش را از این امتیاز هم محروم می‌کند که هیچ امکانی برای پرهیز از درگیری با خودش نداشته باشد. دائماً گویی با خودش درگیر است و چنین است که یعقوب یادعلی نه زیبا می‌نویسد و نه دلپذیر یا تکان دهنده. او نمی‌خواهد فرمانروای قاهر دنیای داستانی خودش باشد. پس می‌بینیم که نه دروغ می‌گوید و نه تقلب می‌کند و نه صدها کبوتر فلک‌زده را از کلاه شعبده به پرواز درمی آورد. نه؛ او در تراز داستان‌نویسی امروز به معنای درست کلمه داستان می‌نویسد.

وقتی خبر درگذشت یعقوب یادعلی را در امریکا شنیدید چه احساسی داشتید؟

یکه خوردم. یک لحظه بنا به خودفریبی ناخواسته فکر کردم این هم مانند دیگر خبرهایی است که در فضای مجازی فیک به شمار می‌روند. اما دیدم حقیقت دارد. در کانال‌های خبری رسمی پیگیری کردم. حدود یک دقیقه به تصویرش خیره شده بودم و پلک نمی‌زدم.

آخرین باری که او را دیدید کی بود؟

سال هاست که او را ندیده‌ام و چنین که در خبر خواندم گویا در امریکا زندگی می‌کرد. دیدن تصویر او و موهای فلفل نمکی و جوگندمی اش، ذیل عنوان خبر درگذشتش برایم تکان دهنده بود. احساس می‌کردم چرا او در این چرخشگاه که بر اساس درخشش کارهای قبلی اش، می‌توانست خیلی بهتر و قوی‌تر پیش برود، امروز در میان ما نیست. به نظرم احساس بسیار ناخوشایندی به من دست داد که چرا باید چنین باشد. او که سنی نداشت. در دنیا نویسندگانی را می‌بینیم و آثارشان را می‌خوانیم، مانند ماریو وارگاس یوسا که از ۹۰ سالگی هم گذشته و کار می‌کند و جایزه نوبل هم می‌گیرد. صمیمانه و صادقانه می‌گویم که درگذشت او برایم به شخصه به مثابه خسارتی عظیم من را بهت زده کرد: چرا نویسنده‌ای در این سن و سال، در شکفتگی و پختگی کامل کارش، ناگهان به مرگ تسلیم می‌شود؟!

از دلیل مهاجرتش خبری داشتید؟ او مدتی هم در صدا و سیمای یاسوج کار می‌کرد. یکبار هم مشکلی برایش پیش آمد که خشم عده‌ای از یک قومیت را برانگیخت و محمود دولت آبادی پیشنهاد کرد که بهتر است کدخدامنشانه موضوع را حل کنیم.

من مستقیم و غیر مستقیم دریافته‌ام که این موضوع حاصل یک سوء تفاهم بوده است. سوء برداشتی که شاید اشخاصی از روی کج فهمی یا شتابزدگی در داوری داشتند. من رمان «آداب بی‌قراری» را دو بار خوانده‌ام و به نظرم هیچ مشکلی برای کسی ایجاد نمی‌کرد. باید از منظری تخصصی و با دید وسیع‌تر به ادبیات نگاه کرد. اگر بخواهیم بگوییم هر اشاره‌ای در هر اثری به قومیتی خاص برمی خورد، دیگر جایی برای آزادی طبیعی نویسنده در روایت‌گری صادقانه‌اش باقی نمی‌ماند. در آثار مولوی و برخی بزرگان ادبیات کهن‌مان بارها خوانده‌ام که مثلاً، من فلان جا رفتم و ممکن است اشاره‌هایی تلویحی بدون تعمد نویسنده به یک قوم خاص بشود.

یا سهل و ساده باباطاهر می‌گوید «صفاهونم صفاهونم چه جایی که هر یاری گرفتن بی‌وفا بی». یعنی اینجا به اصفهانی‌ها مثلاً توهین شده است؟

نه، به هیچ وجه. در خود مثنوی می‌توانیم روی داستان‌هایش تأمل داشته باشیم و دریابیم که منظور مولوی هیچ اهانتی به هیچ کس و هیچ قومی نیست. باید به سادگی این واقعیت را قبول کنیم که شأن یک داستان‌نویس حقیقی و روشنفکر بسیار بالاتر از هر گونه خودبینی و خودخواهی یا تک بعدی نگاه کردن است. در دیدگاه یک داستان‌نویس نمی‌گنجد که بخواهد به کسی یا کسانی توهین کند. تأکید دارم که آن موضوع حاصل سوء تفاهمی بود و به سادگی برطرف شد. یعقوب یادعلی در امریکا هم که زندگی می‌کرد به راحتی به ایران می‌آمد و خویشاوندانش را می‌دید و هیچ مشکل و مساله‌ای نداشت.

پس از آن ماجرا داستان‌ها و رمان تازه‌ای نوشت؟

در این مورد چیزی نشنیده‌ام و خبری در جایی نخوانده ام. صرفاً می‌توانم روی کارهایی که در ایران از او چاپ شده تکیه کنم.

منظورم چاپ آثارش پس از این سوء تفاهم در ایران است. آیا پس از آن اتفاق و سوء تفاهم ، کتابی در ایران چاپ کرد؟

به نظرم آن موضوع هم به «مردم» در معنای واقعی کلمه، هیچ ارتباطی نداشت. شاید چند نفر دچار سوء تفاهم شده یا مفهوم رمان یادعلی را به درستی درنیافته بودند. البته من در جریان جزییات موضوع نیستم و در مقامی هم قرار ندارم که بخواهم از واژه «مردم» استفاده کنم. مردم به زندگی خودشان می‌پردازند. از دیگر سو ادبیات حقیقی و داستان و رمان مگر چقدر خواننده دارد؟ بیشتر مردم که سرشان به کار و زندگی و مسائل خودشان گرم است و مجال آن ندارند که به همه کتاب‌ها سرک بکشند. چنین نیست که بخواهیم فکر کنیم، شمار کثیر هزاران در هزار، روی یک رمان متمرکز می‌شوند و ذره بین به دست می‌گیرند و همه آثار نویسندگان را دنبال می‌کنند.

پشت این واژه «مردم» شاید موضوع دیگری نهفته باشد که هنوز هم نمی‌دانم این مجهول را چه کسی بیان کرده است. با شناختی که از جهان داستانی یادعلی دارم، اصلاً برایم پذیرفتنی نیست و در ذهنم نمی‌گنجد که او متهم شود به اینکه به یک گروهی از اشخاص یا به یک قوم در رمانش توهین کرده باشد. به هر حال تا جایی که من می‌دانم قضیه ختم به خیر شد. او هم مشکل نداشت و همان‌طور که گفتم به ایران می‌آمد و خانواده‌اش را ملاقات می‌کرد.

آیا دلیل مهاجرتش به خارج از کشور می‌تواند حاصل همین آزردگی باشد؟

نه، نمی‌توان این تلقی را دقیق و درست به حساب آورد. بدیهی است که به روال عادی ممکن است ده‌ها نفر مهاجرت کنند و هزاران هزار نفر مهاجرت نکنند. ابزاری در اختیارم نیست که بتوانم این موضوع را مشخص کنم. آنچه اهمیت دارد این است که در چندین دیداری که پیش از رفتنش به امریکا با او داشتم، صحبت‌مان بیشتر معطوف به داستان بود. روی داستان‌های او و داستان‌های دیگران با هم تبادل نظر می‌کردیم.

از خلال این تعامل و نشست و برخاست، یعقوب یادعلی را انسانی بسیار شریف و محجوب می‌دیدم که مانند هر هنرمند دیگر با خیلی از آدم‌ها متفاوت است و به هیچ وجه ناراستی یا حرف و رفتار آزاردهنده‌ای که در ارتباط انسان با انسان ممکن است روی دهد، در او ندیدم. تأکید می‌کنم که او بسیار محجوب بود و چون بیشتر مردم ما رفتار محترمانه و محبت‌آمیزی با همه داشت. ناگفته نماند که ارادت خاصی به زنده یاد بهرام صادقی، نویسنده شاخص همشهری‌اش داشت. کم و بیش به این دریافت رسیده بودم که تأثیرپذیری فعالی از نوع کار بهرام صادقی گرفته بود.







گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور


























سعی می‌کردم به روال عادی زندگی‌ام برگردم که نشد





















یعقوب یادعلی در ۵۱ سالگی درگذشت | ایندیپندنت فارسی
















گفت‌وگو با یعقوب یادعلی به مناسبت انتشار رمان آداب دنیا


یعقوب یادعلی که بعد از یک دهه از انتشار نخستین رمانش، «آداب بی‌قراری»، با رمان بسیار خواندنیآداب دنیا به صحنه‌ی ادبیات برگشته است، در این گفت‌وگو کمی درباره‌ی رمان‌هایش حرف می‌زند و از تجربه‌گرایی و فرم‌گرایی و رویکردهای زبانی خاصی می‌گوید که به آن‌ها نگاه انتقادی دارد. او هم‌چنین از ادبیاتی دفاع می‌کند که این روزها متهم به ناتوانی است و از تغییرات گسترده‌ای حرف می‌زند که رمان امروزی با آن مواجه است. در عین حال برخی رویکردها و نیز فعالیت‌ها و نقد و نق‌های ادبی نسل خود و نسل‌های قبل و بعد را به نقد می‌کشد. یعقوب یادعلی به آینده‌ی رمان و ادبیات ایرانی خوش‌بین است.

* آقای یادعلی، کنجکاوم بدانم چرا فاصله‌ی بین انتشار «آداب بی‌قراری» و رمان تازه‌ی «آداب دنیا» این همه طولانی شد؟ «آداب بی‌قراری» حدود دوازده سال پیش درآمده بود.

«آداب بی‌قراری» اسفند ۸۳ درآمد و حدود دو سال بعد از آن گرفتار آن پرونده و حاشیه‌های ناخواسته‌ و عجیبی شد که تا چهار یا پنج سال بعدش مرا از روال طبیعی زندگی عادی و حرفه‌ای‌ام دور کرد. تا قبل از آن داشتم روی یک رمان کار می-کردم به اسم «زندگی به روایت بونوئلیست‌ها». ولی کار ناتمام ماند و هیچ وقت هم تمام نشد. در تمام آن سه یا چهار سالِ پرحاشیه من داشتم سعی می‌کردم به روال عادی زندگی‌ام برگردم که نشد. و این وضعیت ادامه داشت تا سال ۹۱ که با مساعدت ریاست محترم وقت قوه قضاییه و استفاده از یک تبصره‌ی قانونی به نام ماده‌ی هجده، دادگاه تجدیدنظر حکم به تبرئه از کلیه‌ی اتهامات را داد و بالاخره کمی آرامش ذهنی پیدا کردم و توانستم کار کنم. بعد از آن، تمام این مدت صرف کار کردن روی همین رمان «آداب دنیا» شد. اگر آن حواشی اتفاق نمی‌افتاد، کار بعدی‌ام باید حدود سال ۸۷ یا ۸۸ منتشر می‌شد، نه هفت سال بعدش. یعنی من تقریبا شش، هفت سال از زندگی و فعالیت‌ ادبی‌ام را از دست دادم به خاطر آن حواشی.

* هیچ وقت به کمیت و تعداد آثار به عنوان ارزش برای نویسنده فکر کرده‌اید؟
مطلقاً! کمیت معیاری برای ارزش‌گذاری کیفی نیست، اما افراد تک‌اثره یا دواثره را هم، حتا اگر شاهکار نوشته باشند که البته ما چنین کیسی در ادبیات‌مان نداریم و تنها یک بهرام صادقی داریم که کارهای پیشرویی در زمان خودش نوشت؛ بقیه این تیپ افراد را هم نویسنده نمی‌دانم. منظورم کسانی هستند که سال‌ها پیش یک یا دو کار نوشته‌اند و به هر دلیل رفته‌اند پی کار و زندگی‌شان. نویسنده کسی است که اگر ننویسد، بمیرد؛ راه نفسش قطع بشود. نوشتن برای نویسنده، دغدغه است، همه چیز است، خودِ زندگی است. و اینها الزامش یک حضور مستمر و مداوم است اگر حواشی رایج مملکت ما اجازه بدهد و به قول گلشیری جوان‌مرگش نکند. و این استمرار و مداومت باید با انتشار کار همراه باشد.

* خُب یعنی می‌خواهید نویسنده‌ی کم‌کار و گزیده‌کاری باشید یا نه، از این به بعد می‌خواهید پرکارتر شوید؟

از نظر من، ایده‌آل و طبیعی، انتشار هر دو سه سال یک رمان یا مجموعه است. حالا ممکن است نوشتن یک رمان چهار سال وقت بگیرد یا کمتر و بیشتر. اعداد مهم نیستند؛ التزام نویسنده به نوعی از استمرار و جدیت مهم است. و اینکه کارش را بارها بازنویسی کند و منتشرش نکند تا وقتی که ازش رضایت نسبی داشته باشد؛ رضایت مطلق که هیچ‌گاه وجود ندارد. و یک تبصره اینجا هست که آن استمراری که می‌گویم دو سه سال یک بار، محدودیت سنی دارد. به نظر من، نویسنده و همه‌ی آن‌ها که کار خلاقه می‌کنند فقط تا حدود پنجاه و چند سالگی یا نهایتش حدود شصت سالگی فرصت دارند و باتری خلاقیت‌شان بعدش از کار می‌افتد و سولفاته می‌شود. طبعاً معدودی استثنا هم هست اما نگاه کنید به اغلب افرادی که بعد از این سن کار کرده‌اند. با این اوصاف، من شخصاً فکر می‌کنم ده تا پانزده سال فرصت دارم که اگر اجلم سر نرسد، کار کنم و سه یا چهار رمان دیگر بنویسم. البته کار تحقیقی را می‌شود تا نفسِ ممدِ حیات می‌رود و می‌آید، با همان باتری سولفاته هم ادامه داد.

* یکی دو سال بعد از اینکه «آداب بی‌قراری» درآمد اتفاق‌های ناخوشایندی برای آن رمان و نویسنده‌اش افتاد. تجربه‌ی رمان نوشتن بعد از آنها چه‌طور بود؟

سوال سختی‌ست! طول کشید تا از آن بلایای ذهنی خلاص شوم. کمی به مکان‌ وقوع داستانم حساس شدم و دیگر قید استفاده از لهجه را زدم که برای هیچ بنی‌بشری سوءتفاهم نشود و تصمیم گرفتم اولِ همه‌ی رمان‌های بعدی‌ام آن جمله‌ی کلیشه‌ای را بنویسم که همه‌ی آدم‌ها و وقایع این کتاب تخیلی و ساخته‌ی ذهن نویسنده است و هرگونه تشابه احتمالی …. بله، دیگر! می‌بینید چه تأثیرات شگرفی روی کارم گذاشته!

* تجربه‌ی آن اتفاق‌ها شما را به سمت خودسانسوری نکشاند؟
نه! استفاده نکردن از لهجه یا حساسیت به مکان وقوع داستان را که برای من مهم‌تر از قبل شده‌اند یا لااقل بهشان به طور ویژه‌تر از باقی عناصر و مؤلفه‌های تکنیکی فکر می‌کنم، اینها را خودسانسوری نمی‌‌دانم. یک جور حساس شدن بیشتر از حد است که گاهی کارکرد زیبایی‌شناسانه هم ممکن است پیدا کند.

* ولی توی «آداب دنیا» لهجه‌ی یک شهروند افغان را خیلی خوب اجرا کرده‌اید.
این یکی را یادم نبود! البته منظورم لهجه‌ی قومیت‌های کشور خودمان بود که خیلی هم دوست‌شان دارم و خودم هم یکی از آن‌ها هستم. پدر و مادر من ترکِ بختیاری هستند و اقوام سببی هم از قوم لر داریم و من در محیطی متولد شدم و رشد کردم که با آمیختگی فرهنگی مسالمت‌آمیزی همراه بود. پدر و مادرم توی خانه ترکی حرف می‌زدند، برخی اقوام‌مان به لری و همسایه‌ها‌مان گرجی حرف می‌زدند و خودم در مدرسه مجبور بودم فارسی معیار را یاد بگیرم. و همه‌ی اینها در بستر لهجه‌ی شیرین نجف‌آبادی جریان داشت؛ همان لهجه‌ای که بی‌بی در «قصه‌های مجید» دارد و خیلی‌ها آن را با لهجه‌ی اصفهانی اشتباه می‌گیرند. چون به کارکردها و نقش زبان و به تبعش لهجه در داستان علاقمندم و بهش فکر می-کنم، متأسفانه مجبور شدم با این جنبه از زبان، یعنی لهجه، کاری نداشته باشم. خُب، کارکرد زیبایی‌شناسانه‌ی خودش را هم دارد. شما داستانت را، دیالوگ‌هایت را به فارسی معیار می‌نویسی، و خواننده‌ی کتابت از هر قوم و شهر و منطقه‌، کار را با لهجه‌ی خودش می‌تواند تصور کند و بخواند. این حتا می‌تواند یک‌جور عدالت‌ و برابری ادبی باشد!

گذشته از شوخی، این بحث همیشه بوده که کارکرد لهجه و حد آن در داستان تا کجاست؟ هم در روایت خود داستان و هم دیالوگ‌ها. در برخی کارها می‌بینیم که حتا خود داستان و نه دیالوگ‌ها با فارسی شکسته که اغلب لهجه‌ی تهرانی است، نوشته می‌شود. اگر این یک الزامِ منطقیِ برآمده از متن کار و پلات نباشد، نوعی خطر کردن است که منجر به فراری دادن مخاطبِ غیرتهرانی می‌شود. در همین «آداب دنیا» تلاش من این بوده که در دیالوگ‌ها، فارسی شکسته و عامیانه را به فارسی معیار نزدیک کنم. در مواردی که کم هم نیست، می‌بینید که فرقی نمی‌کند یک دیالوگ را شکسته بنویسیم یا رسمی و معیار. در مورد لهجه‌ی دری که متأسفانه برخی افغان‌های نازنین اصرار دارند اسمش را بگذارند زبان دری، مشکل خیلی کم می‌شود چون صورت نوشتاری عامیانه‌ و معیارش خیلی به هم نزدیک است و اغلب یکی است؛ تفاوت در نحوه‌ی ادای کلمه‌هاست.

* می‌خواهید کمی درباره‌ی مسائلی که برای «آداب بی‌قراری» پیش آمد صحبت کنیم؟ چون ده سال از آن موقع گذشته و حالا نسل تازه‌ای مخاطب ادبیات شده که شاید بخواهد بداند.

ترجیح می‌دهم درباره‌ی آن ماجرای تلخ که چند سال از زندگی‌ام را به باد داد حرفی نزنم.

* پس حالا بیایید درباره‌ی رمان بسیار خوب «آداب دنیا» صحبت کنیم. شیوه‌ی روایت رمان‌تان خیلی عجیب است و بخشی از این مسئله برمی‌گردد به نحوه‌ی رفتار شخصیت‌ها. همه‌شان در زندگی چیزهایی برای پنهان کردن دارند و سعی می‌کنند مخفی‌‌اش کنند. سؤال این است که چرا سراغ معماسازی رفتید؟

همه‌ی ما چیزی یا چیزهایی برای پنهان کردن داریم. راز یا گندکاری یا هر چی اسمش را بگذاریم که دوست نداریم کسی ازش باخبر بشود. در امور روزمره‌ی زندگی هم خیلی وقت‌ها ما پنهان‌کاری می‌کنیم از ریز و درشت و به هر دلیل. این از این. پس شخصیت‌های من عجیب نیستند به این دلیل که دارند چیزی را پنهان می‌کنند. اتفاقاً خیلی هم عادی هستند از این بابت. کافی است کمی به دور و بر خودمان نگاه کنیم. ثانیاً روایت رمان هم عجیب نیست. ماجرای آن پوستِ موزِ معروف را همه می‌دانیم. پوست موز توی خیابان افتاده و طرف دارد می‌آید. می‌توانیم اول از پوست موز حرف بزنیم بعد بگوییم طرف دارد می‌آید که این یک نوع هول‌وولا برای مخاطب ایجاد می‌کند که طرف حالاست که پایش برود روی پوست موز و پخش زمین بشود؛ یا این که پوست موز را مخفی کنیم و ازش حرف نزنیم و اول بگوییم طرف دارد می‌آید و بعد زمین می‌خورد و در انتها پوست موز را نشان بدهیم که مخاطب بگوید آها! این بود پس! بستگی به استراتژی شما در روایت دارد که کدام یک از این شیوه‌ها را انتخاب کنید. یا این که بسته به موقعیت و شرایط، ترکیبی از این دو تا را به کار بگیرید. از طرفی، راز ضمیر را در رمان همه می‌دانند؛ فریماه و دکتر و آذر و نوشین که اصلاً رازی در گذشته ندارند. فقط اردوان است و نوید که راز آن‌ها هم به هم مربوط است و در واقع یکی است. حالا من از شما یک سوال دارم. نظر لطف شماست که می‌گویید رمانِ بسیار خوب، اما منظور از این صفت کلیِ «بسیار خوب» چی هست؟

* این «بسیار خوب» به خاطر اجرای بسیار خوبِ رمان است. اجرای عشق در رمان، بدون آنکه روایت به سمت سانتی‌مانتال کشیده شود اصلاً کار ساده‌ای نیست و به نظرم بخش زیادی از زیبایی «آداب دنیا» در تمهیدی‌ست که در روایتش برای نشان دادن روابط بین شخصیت‌ها با تعلیق هوشمندانه به کار گرفته شده.

در «آداب بی‌قراری»، یک نفر تلاش می‌کند زندگی تازه‌ای برای خودش بسازد؛ اما در «آداب دنیا»، این تلاش گروهی است. یک عده هستند که نگاه آرمانی و ایده‌آل دارند و دارند تلاش می‌کنند زندگی قابل تحمل‌تری به زعم خودشان بسازند. دغدغه و تمِ محوری هر دو رمان یکی است و به همین دلیل هم نام هر دو رمان با «آداب» آغاز می‌شود. البته تفاوت‌هایی هم با هم دارند. مثلاً در «آداب دنیا» این تلاش فقط زمینه‌ی کار است و من آن را محور نکردم. در ورژن اول، محور بود ولی بعد ترجیح دادم پلات را به کلی تغییر بدهم و اساساً چیز دیگری شد. در همین مدت کوتاهی که از انتشار رمان می‌گذرد، شنیدم برخی می‌گویند ساختارش ساده است و خطی. این نکته‌ای است که در مورد بسیاری از رمان‌های دیگر هم گفته می‌شود. گویا در بین عده‌ای تبدیل شده به نوعی ناسزا! نویسنده‌ای که نتواند یک کار خطی بی‌نقص بنویسد، یا یک داستان با رعایت قواعد کلاسیک داستان‌نویسی، هیچگاه نخواهد توانست از پسِ نوشتن داستانی مدرن با ساختار پیچیده بربیاید و در بهترین حالت کارش تبدیل می‌شود به ادا و اطوار فرمالیستی یا در نوع خفیف‌ترش بازی بی‌حاصل با ساختار و زبان.

* فکر می‌کنم اگر استراتژی روایی «آداب دنیا» چیزی غیر از این می‌شد بیش از حد به سمت فرم‌گرایی می‌رفت و تأکیدی که در آن روی روابط شخصیت‌ها شده کمرنگ می‌شد.

«آداب دنیا» چهار بار به طور کامل بازنویسی شده. از آن نوع بازنویسی‌ها که هر نویسنده‌ای بهش تن نمی‌دهد؛ یعنی ساختار را کلاً دگرگون کند یا برگردد کار را از اول و دوباره بنویسد. من «آداب دنیا» را بعد از ورژن اول، یک بار برگشتم و دوباره از بای بسم‌الله نوشتم. بعد از ورژن دوم هم ساختارش را چندین بار تغییر دادم تا به بهترین و کم‌نقص‌ترین و در عین حال، کم‌دست‌اندازترین ورژن از نظر خودم برسم به طوری که وقتی مخاطب کار را می‌خواند با کمترین دست‌انداز روبه‌رو بشود. در واقع، این سبک و سیاق، سهل و ممتنع است و باید بگویم نوشتن‌اش بسیار دشوار است. کار سهل و ممتنع، ظاهر گمراه‌کننده‌ای دارد؛ به طوری که نویسنده‌ی کم‌تجربه فکر می‌کند نوشتن این نوع رمان که کاری ندارد؛ این قدر ساده و راحت! موضوع این است که ساده و راحت خوانده می‌شود اما نوشتنش پدردربیار است و سال‌ها ممارست لازم است تا چنین توانایی‌ای حاصل شود. من این تیپ کارها را می‌پسندم؛ کاری که مخاطب عام راحت بخواندش و برای مخاطب خاص هم حرف و نکته‌ای درخور داشته باشد. و فکر می‌کنم «آداب دنیا» از این دست کارهاست. آن تیپ کارهای متظاهرانه‌ای که سر و تهش معلوم نیست یا خواجه بیشتر در بندِ نقش ایوانش است تا پی و پایه، با سلیقه و تجربه و فهم امروزِ من از مفهوم داستان سازگار نیست. سال‌ها پیش من هم مرتکبِ خبط‌هایی در دو سه تا از داستان‌های کوتاهم شده‌ام و این جور فضاها و علاقمندانش را تا حدی درک می‌کنم. همین جا بگویم که این نوع نگاه می‌تواند با یک جور تجربه‌گرایی ملایم هم در تناقض نباشد منتها به شرطها و شروطها. حالا این تجربه‌گرایی ملایم چیست، به فرض همان کاری که در رمان «آداب بی‌قراری» با ساختار و پلات و فرم کار انجام شده است.

* چرا از صفت متظاهرانه برای توصیف این نوع کارها استفاده می‌کنید؟
چون اصیل نمی‌دانم این رویکرد را. بیشتر یک جور پُز به نظر می‌رسد. البته منظورم کسانی مثل محمدرضا صفدری نیست که به فرض در «سیاسنبو» برخی از بهترین داستان‌های کوتاه ما را نوشته ولی وقتی «من ببر نیستم…» را می‌نویسد، نمی-توانم درکش کنم. بیست یا سی صفحه‌اش را بیشتر نتوانستم بخوانم. حالا شما یک معدل از مخاطب رمان در نظر بگیر و ازشان نظرخواهی کن ببین چند تای‌شان توانسته‌اند این رمان راتمام کنند و نه حتا این که خوشش آمده یا نه. صفدری تظاهر به چیزی نمی‌کند چون توان و سواد و دانشش را دارد و حالا به هر دلیل تصمیم گرفته «من ببر نیستم…» بنویسد، اما جوانی که از راه نرسیده می‌خواهد تمام اصول و قواعد داستان‌نویسی را نادیده بگیرد و کار پیشرو و خاص و سخت‌خوان و فرمالیستی و چه و چه بنویسد، راستش من باور نمی‌کنم که این اصالت داشته باشد و برای جلب توجه یا پنهان کردن ضعف نباشد. به همین دلیل بود که خودم سال ۸۰ وقتی می‌خواستم مجموعه‌ی «احتمال پرسه و شوخی» را منتشر کنم که اغلب داستان‌هایش تجربه‌گرایانه بود و فرمالیسیتی، داستانی مثل «تیمسارها و دکه» را هم نوشتم که همه‌ی مؤلفه‌های تکنیکی‌اش متعارف و مألوف است. می‌خواستم نشان بدهم که بلدم داستان این طوری بنویسم، ولی دوست دارم اصل و اصول را به هم بریزم. آن وقت‌ها اعتقاد داشتم هر داستانی که می‌نویسم، باید فرم ویژه و منحصربه‌فرد خودش را داشته باشد که تا به حال خلق نشده! برای همین هیچ کدام از داستان‌های مجموعه‌ی «احتمال پرسه و شوخی» فرم‌شان شبیه به هم نیست. فکر می‌کردم با نوشتن هر داستان تازه، باید مفهوم داستان از منظر تکنیکی را هم برای خودم بسازم و تعریف کنم. یعنی مدام در حال بازتعریف مفهوم داستان بودم. خیلی آرمانی به این مقوله نگاه می‌کردم. مرور زمان و افزایش دانش و فهم بهتر داستان بهم ثابت کرد که اشتباه می‌کردم.

* مفهوم داستان برای شما چه تغییری کرده که الان ترجیح می‌دهید سراغ روایت‌هایی بروید که مخاطب عام راحت بخواندش؟
چند سال پیش در یک مصاحبه گفتم که کمال هر اثر هنری ناب، از نظر من، رسیدن به نوعی سادگی در فرم است. سادگی‌ای که سهل و ممتنع باشد. به شاهکارهای ادبیات نگاه کنید. حتا به کارهای متاخر و نزدیک‌تر به زمان ما. اکثر قریب به اتفاق‌شان فرمالیستی نیستند. اکثرشان پر مخاطب بوده‌اند. یک اثر ناب را همه باید بتوانند بخوانند؛ نه این که فقط چند مخاطب فرهیخته‌ داشته باشد. مگر در حدود سه قرنی که از پیدایش رمان می‌گذرد، چند نویسنده مثل جیمز جویس بوده‌اند؟ از آن طرف، چند تا نویسنده مثل تولستوی، داستایفسکی و دیکنز داریم؟ فهرست این گروه دوم خیلی طولانی است و در اکثریت محض‌اند.

الان وقتی از خواندن یک رمان فرمالیسیتی لذت نمی‌برم، چرا باید چنین رویکردی را در کار خودم اتخاذ کنم. همان جیمز جویس کارهای کوتاهش یا آن رمان «تصویر هنرمند به هنگام جوانی»، بیست و چند سال پیش که می‌خواندم نه تنها نکته‌ی تازه‌ی تکنیکی برای من نداشت که از جنبه‌های دیگر هم جذبم نکرد برای ادامه‌ی خواندنش. الان حتا یادم نیست موضوعش چی بود و بعید می‌دانم به خاطر کیفیت ترجمه بوده باشد. منتها چون اسم این بابا جیمز جویس بود، جرأت نمی‌کردم بگویم از رمانش خوشم نیامد! البته در این مورد خاص چون «اولیس»‌اش را نخوانده‌ایم، شاید دارم بهش ظلم می‌کنم که او را مثال می‌زنم. یا فرض کنید رمان «در جستجوی زمان از دست رفته»ی پروست را چند نفر در همین ایران خودمان کامل خوانده‌اند؟ مترجمش به طنز می‌گفت غیر از خودم و حروفچین و نمونه‌خوان کس دیگری این را کامل نخوانده. این را از بازخوردهای بعد از انتشار می‌گفت و فروش نرفتن جلدهای سوم و چهارم به بعد. همه‌ی اینها را گفتم ولی باید اضافه کنم که همچنان کارهای تجربه‌گرایانه‌ی قابل خواندن را نفی نمی‌کنم. نمی‌گویم فرمالیستی، می‌گویم تجربه‌گرایانه. تجربه‌گرایی هم خطر دارد و ماحصلش حد وسط ندارد. یا خوب است یا بد. تجربه‌گرایی متوسط به لحاظ کیفی نداریم. می‌شود محافظه‌کارانه و ملایم تجربه کرد، اما محصول نهایی روی لبه‌ی تیغ است. من همان‌طور که گفتم یک جور تجربه‌گرایی نه خیلی افراطی را که مخلِ خوانش مخاطب عام نشود، این را هم می-توانم هضم کنم و بعید نیست در آینده خودم هم مرتکبش بشوم! هرچند که این عبارت تجربه‌گرایی ملایم یا محافظه‌کارانه متناقض به نظر می‌رسد و جذابیتش هم شاید به همین تناقض باشد.

* در «آداب دنیا» با آدم‌های دنیابریده هم مواجه‌ایم. اینها را باید تمثیلی هم دانست؟
به هیچ وجه. شخصیت‌ها تمثیلی نیستند. تمثیلی هم اگر باشد، از جای دیگری می‌آید و موضوع به کلی چیز دیگری است که حرف زدن درباره‌اش کار من نیست. یعنی ترجیح می‌دهم خودم بازش نکنم.

* رامین یک جور کارآگاه هم است که در جست‌وجوی مفقودی می‌گردد و می‌خواهد معما را حل کند. منتها کارآگاهی که با سنت ادبیات کارآگاهی اصلا سازگار نیست. چرا او از قواعد سنت کارآگاهی تبعیت نمی‌کند

چون قرار نبوده رمان کارآگاهی بنویسم و این رمان، اصلاً رمان کارآگاهی نیست. اگر هم می‌خواستم رمانی با مؤلفه‌های این ژانر بنویسم، تا جایی که از خودم شناخت دارم، آن وقت هم بعید بود به مختصات ژانر جنایی یا کارآگاهی وفادار بماندم و این به دلیل همان رگه‌ی کمرنگ تجربه‌گرایی و گاهی خلافِ آمد رفتار کردن در برخی کارهای من است؛ حالا توی داستان‌های کوتاهم پررنگ‌تر و در رمان‌هایم کمتر. اینجا تلاش کردم برخی مؤلفه‌های ژانر پلیسی ـ کارآگاهی را بگیرم و با رمان رئال ترکیب کنم. و این از نظر خودم یک جور تجربه بود در روایت و ترکیب ژانر. در واقع، رامین قرار نیست معمایی را حل کند؛ او فقط و فقط هست چون می‌خواهد کنار پروا باشد. هیچ برایش اهمیت ندارد و فکر و ذکرش چیز دیگری است. قطعاً در کارهای پلیسی این طور نیست یا اگر هم باشد ظاهری است و نوعی تمهید برای لایه‌دار کردن پلات کار. نقش‌ رامین حتا گاهی در حد همان لنگه جوراب گمشده است که پروا جایی در رمان به آن اشاره می‌کند.

مهم‌ترین تفاوت «آداب دنیا» با رمان‌های ژانر جنایی یا کارآگاهی، عامل شخصیت‌پردازی و تمِ کار است. اغلب آدم‌ها در رمان جنایی تیپ هستند و نه شخصیت؛ رمان کارآگاهی حادثه‌محور است نه شخصیت محور؛ مهم‌ترین هدف در رمان کارآگاهی و جنایی حل معماست و اصلاً کارآگاه که شخصیت اصلی هم هست هیچ دلمشغولی دیگری جز این که قاتل را پیدا کند، ندارد. حالا این می‌تواند پیچ و خم داشته باشد و شکلش متفاوت باشد. خیلی وقت‌ها ما اصلاً نه به روحیات او واقف می-شویم نه به گذشته‌اش یا خانواده‌اش پرداخته می‌شود و نه هیچ دغدغه‌ی دیگری. رمان‌های پلیسی ـ جنایی یا کارآگاهی را من دوست ندارم. دویست ـ سیصد صفحه تعلیق داری و معما و همین! برو حالش را ببر! کارهای کانن دویل یا ریموند چندلر و آگاتا کریستی غیر از این است؟ «آداب دنیا» اصلاً قرار نبوده این باشد و نیست. چیزی که رمان «آداب دنیا» سعی می‌کند بگوید تومنی صنار با رمان‌های کارآگاهی و جنایی توفیر دارد و من فقط از برخی مؤلفه‌های این ژانر استفاده کرده-ام که داستان خودم را جذاب‌تر تعریف کنم. «آداب دنیا» ترکیبی از رمان حادثه‌محور و شخصیت‌محور است؛ و ویژگی شخصیت‌محوری آن بسیار پررنگ‌تر است. شما کمتر رمان کارآگاهی یا جنایی شخصیت‌محور می‌توانید پیدا کنید. لااقل من که موردی الان به ذهنم نمی‌رسد.

* راستش با داوری شما نسبت به رمان کارآگاهی موافق نیستم. رمان پلیسی و کارآگاهی از ضرورت‌های جامعه‌ی پیچیده‌‌ی شهری امروز است و نمی‌شود انکارش کرد. جنایتی که از برنامه‌ریزی یک انسان تبهکار در یک بافت خاص رقم می‌خورد و عوامل متعددی از معماری و تاریخ تا انسان‌ها و سیستم‌های سیاسی و حتی هوشمند شهری روی انگیزه‌های به وجود آمدنش تأثیر می‌گذارند به نظرم نمی‌تواند نادیده گرفته شود.

سوتفاهم نشود. من رمان کارآگاهی را انکار نمی‌کنم. می‌گویم با سلیقه‌ی من سازگار نیست. هیچ وقت تا به حال از خواندن یک رمان پلیسی لذت عمیق نبرده‌ام. تایید یا انکارش هم که به خواست و میل من و دیگران نیست. مثل ژانرهای دیگر یا همین کارهای فرمالیستی سخت‌خوان که نوشته می‌شود. اینها از اوایل قرن بیستم پدید آمده و همین‌طور هم ادامه خواهد داشت.

* به نظرم ادبیات داستانی بر خلاف شعر بخش قابل توجهی از بار تراژیک و انگیزه‌های روایی‌اش را مدیون قتل‌هاست؛ قتل‌هایی که با انگیزه‌های مختلف صورت می‌گیرند و رمان‌ها را به سمت حادثه‌محوری می‌کشانند. فرض کنیم در «آداب دنیا» ما با ماجرای قتل یا مرگِ نوید روبرو نمی‌شدیم. واقعاً مسیر داستان به جای دیگری کشیده می‌شد.

همین که با قطعیت نمی‌توانیم بگوییم نوید به قتل رسیده یا خودکشی کرده، خودش یک تفاوت مهمِ این کار با رمان ژانر است که همه چیزش در انتها باید واضح و مشخص باشد. از یک منظر دیگر هم می‌شود به کار نگاه کرد. اگر رامین تصمیم نمی‌گرفت با پروا همراهی کند یا اگر خودش به جای این که تصمیم گرفت وارد آن جمع بشود تا ته‌وتوی قضیه را دربیاورد می‌رفت سراغ پلیس٫٫٫٫ اینها یعنی روند وقایع با تصمیم شخصیت است که پیش می‌رود و این حوادث نیستند که شخصیت‌های اصلی را به دنبال خود می‌کشانند. از یک نقطه‌ای رامین ماجرا را رها می‌کند و می‌رود پی کارش. یا اگر نوید تصمیم نمی‌گرفت که بعد از سال‌ها سراغ اردوان بیاید یا اگر وقتی پیداش کرد یک جور دیگری با او برخورد می‌کرد، اینها همه دال بر شخصیت‌محور بودن کار است. ولی اگر از دید اردوان به موضوع نگاه کنیم، بله، این سیر حوادث است که او را به دنبال خودش می‌کشد. ولی در بخش اعظم رمان ما همراه رامین و پروا و نوید هستیم، نه اردوان. حالا من نمی‌خواهم داستان را زیاد باز کنم که برای مخاطبی که نخوانده، جذابیتش از دست برود.

* در این فاصله که کار تازه‌ای منتشر نکردید ادبیات ایران را دنبال می‌کردید؟
تا حدی. در دهه‌ی هشتاد چند دوره جزو ارزیاب‌ها و داورهای اولیه‌ی جایزه‌ی گلشیری بودم و یک دوره هم داور نهایی. همین باعث شد در آن دوره کارها را جدی‌تر دنبال کنم. ولی از سال ۹۲ به بعد را خیلی در جریان نیستم که چه نوشته شده.

* تعطیلی جایزه‌ی گلشیری را ناگزیر می‌دیدید؟
لابد برگزارکنندگانش فشار زیادی را متحمل شده بودند که تن به تعطیلی دادند. همه‌ی ما می‌دانیم که چه مصایبی را تحمل کردند تا چند سال این را سر پا نگه دارند. واقعاً متأسفم که تعطیل شد. همین‌طور جوایز دیگری که تعطیل شدند.

* الان جوایز ادبی کمی باقی مانده‌اند و اینها هم که باقی مانده‌اند در ارزش و اهمیت‌شان تردیدهای جدی هست. اگر بخواهید جوایز ادبی را قضاوت کنید چه‌طور قضاوت می‌کنید؟

به نظرم بودن‌شان بهتر از نبودن است. مهم نیست از چه درجه اعتباری برخوردارند. مگر در ادبیات داستانی ما چه قدر تحرک و شور هست که این را هم بگوییم نباشد. در این باره زیاد صحبت شده و من نمی‌خواهم تکرار مکررات کنم. هر چه تعداد و تنوع جوایز ادبی بیشتر باشد، ما صداهای بیشتری خواهیم داشت.

* به چیزی به اسم عدالت در جوایز ادبی اعتقاد دارید؟ یعنی جایزه باید برسد به اثری که بهترین شایستگی را دارد یا اینکه مصلحت‌ها را هم باید در نظر گرفت؟

این عدالت هم از آن مفاهیم بامزه است که هر وقت قرار باشد زیرآب چیزی زده بشود یا منفعت شخصی اقتضا کند، پایش وسط کشیده می‌شود. همه هم ازش حرف می‌زنند. چند تا داور جمع می‌شوند دور هم و رأی می‌گیرند یا امتیاز می‌دهند و جمع رأی‌ها یا امتیازها برنده را تعیین می‌کند. کجای قضیه بی‌عدالتی است؟ ممکن است یکی به صلاحیت داور تشکیک کند و او را متهم به رفیق‌بازی و چه و چه بکند یا روند و قاعده‌ی امتیازدهی را زیر سوال ببرد یا …. این جور بخواهیم نگاه کنیم، همه‌چیز را می‌توانیم زیر سوال ببریم و بگوییم بی‌عدالتی شده. حالا فلان داور نه، بهمانی چه‌طور؟ بهمانی نه، یکی دیگر…. همه را به طریقی می‌شود زیر سوال برد و از هر کدام ایرادی گرفت. تا جایی که من خبر دارم و در آن یک دوره‌ای که خودم بودم، هیچ مصلحتی در کار نبود و داورها امتیازشان را دادند و برنده شناخته شد. این بحث‌های مصلحت و رفیق‌بازی و اینها اغلب حاشیه‌ی بیهوده و بی‌اساس است که آن عده‌ای که برنده نشده‌اند علم می‌کنند. یا کسانی که مغرض‌اند و به هر دلیل نمی‌خواهند جامعه‌ی ادبی رشد کند و بارور بشود. در اشلِ محدودِ همین ادبیاتِ خودمان دارم می‌گویم. هیچ جایزه‌ای نمی‌‌تواند همه را راضی کند. برای همین است که هر چه تعداد و تنوع جوایز بیشتر باشد، این حواشی کمتر می‌شود. عادی می‌شود. جامعه‌ی ادبی می‌پذیرد که تکثر باشد و اختلاف رأی و عقیده؛ که متأسفانه در این زمینه‌ها ما هنوز باید خودمان را رشد بدهیم و فرهنگ‌سازی کنیم. جالب است که قشر فرهنگی مملکت، مشکل فرهنگی-اش گاهی از برخی اقشار دیگر بیشتر است. منظورم عدم تحمل و به رسمیت نشناختن نظر و عقیده‌ی دیگری است.

* از دور که به این ادبیات نگاه می‌کنید چه تغییر برجسته‌ای توی آن می‌بینید؟
منظور کدام دوره است؟ ده پانزده سال اخیر؟ یا قبل‌تر و مثلاً بعد از انقلاب؟
* بله همین ده پانزده سال‌ اخیر.
مهم‌ترین تغییری که دیده می‌شود، به میدان آمدن دو نسل تازه از نویسندگان است که بار اصلی ادبیات معاصر ما را الان دارند به دوش می‌کشند. حالا اسمش را بگذاریم نسل چهارم و پنجم یا هر اسم دیگری. منظورم نسل ما و نسل بعد از ماست. اینها هستند که الان دارند کار خلاقه می‌کنند و ادبیات داستانی ما را با همه‌ی خوب و بدش سر پا نگه داشته‌اند. نسل دوم و سوم آرد‌شان را بیخته‌اند و مدت‌هاست که الک‌ خلاقیت‌شان را آویخته‌اند. معدودی از آن‌ها گاهی یک کار قابل قبول ارائه می‌دهد، ولی دیگر مثل قبل نیست که بدنه‌ باشند و مؤثر. تک‌اثر است. تازه آن هم اگر باشد. این سیر طبیعی تغییر نسل است و ده پانزده سال دیگر برای نسل ما هم اتفاق می‌افتد. تغییر دیگری که این ده پانزده ساله پدید آمده، حکمفرما شدن نوعی تکثر در فضای ادبی است و از بین رفتن مرجعیت ادبی افراد؛ کسانی مثل گلشیری و براهنی که در زمان خودشان خدماتی به ادبیات کردند و لطمه‌هایی هم زدند که این هم از همان سیستم مراد و مریدی یا فصل‌الخطاب ادبیات بودن ناشی می‌شد. خوشبختانه الان دیگر کسی چنین ادعایی ندارد. زمانه عوض شده و حالا هر نویسنده خودش صاحب صدا و نگاه و بینش مستقل است و یک نویسنده‌ی مسن‌تر ننشسته آن بالا که صحنه بگرداند و تکلیف معلوم کند. این تکثر بُعد تکنیکی هم دارد. صحبت کردن از نویسنده‌ی صاحب‌سبک الان دیگر بی‌معنی است؛ سبک به آن معنای محدودشده در تشخص زبانی را منظورم هست و تولید یک سری اثر همه با مشخصه‌های ثابت زبانی مثل گلستان و آل احمد و گلشیری و محمود. اینها بخش عمده‌ی سبک‌شان در زبان متجلی می‌شد. هرچند برخی مثل گلشیری کمی پیشروتر بودند و تا حدی به عناصر دیگر هم توجه می‌کردند ولی همچنان زبان را عنصر فائقه‌ی داستان می‌دانستند و همین بود آن لطمه‌ای که گفتم زدند به ادبیات ما و عده‌ای از جوانان را به مسیری کشاندند که همه چیز را در زبان ببینند و سبک را همین بدانند.

به جای سبک حالا باید از جهانِ خاصِ هر نویسنده صحبت کرد که می‌تواند محمل محتوایی یا تکنیکی، هر دو را داشته باشد بدون آن که بخواهیم درباره یک عنصرِ مشخصِ داستانی حکم صادر کنیم. اینجا نمی‌خواهم وارد جزییات این بحث بشوم که مفصل است. الان همان تکثری که گفتم حاکم شده بر فضای ادبی. همان‌طور که در غرب هم همین اتفاق افتاده. و تعداد نویسنده‌ها هم زیاد شده، بخصوص خانم‌ها که قابل مقایسه نیست با قبل. همین افزایش کمّی یکی از دلایل تکثر است. ظهور تکنولوژی‌های جدید ارتباطی، دانستن زبان خارجی و تعامل بیشتر با نویسندگان و جریان‌های روز ادبیات، افزایش تعداد مترجمان و آثار ترجمه شده و عوامل دیگر، فارغ از کیفیت و ارزش‌گذاری درباره‌ی این روند، اینها منجر به پدید آمدن فضای تازه‌ای شده که من به آینده‌اش خیلی خوش‌بین هستم به خلاف عده‌ای که گاهی می‌بینیم نق می‌زنند که کیفیت رمان و داستان افت کرده و تیراژ پایین آمده و فلان و بهمان. اوج و فرود در همه‌ی ادوار ادبیات بوده و لازم است کمی افق دیدمان را وسیع‌تر کنیم و فقط پنج یا ده سال را نبینیم. روند رو به رشدِ ادبیات، و اساساً تاریخ، توقف‌پذیر نیست. این قاعده به خوشامد یا بدآمد من و شما تغییر نمی‌کند. آن‌هایی که نق می‌زنند بهتر است به جای تخریب و منفی‌نگری و انفعال، راهکارِ معقولِ قابل اجرا با در نظر گرفتن محدودیت‌های نویسنده‌ی ایرانی ارائه بدهند اگر از سر دلسوزی و صداقت حرف می‌زنند.

* خُب دلیل نق زدن این آدم‌ها از کجا می‌آید؟ آن‌ها آدم‌های کمال‌گرایی هستند و ادبیات امروز نمی‌تواند راضی‌شان کند؟ یا آدم‌هایی‌اند که در گذشته متوقف شده‌اند و نمی‌توانند اقتضای روز را درک کنند؟ یا اصلاً گز نکرده می‌دوزند و از سر ناآگاهی حکم صادر می‌کنند؟ واقعاً فکر می‌کنید دلیل این نق زدن‌ها از کجاست؟

با هر انگیزه‌ای که باشد، کاری که دارند می‌کنند نق زدن و تخریب است. کسی که سالم انتقاد می‌کند، خودش چیزی برای ارائه دارد. چه منتقد، چه داستان‌نویس٫ اگر منتقد است، نقدش را می‌نویسد و حرفش را می‌زند، مستدل و سازنده. اگر هم داستان‌نویس است، نمونه‌ی خوب و واجد کیفیتِ موردِ ادعایش را می‌نویسد. آدم‌های بی‌عملی هم که بیرون گود نشسته‌اند و می‌گویند لنگش کن، تکلیف ندارند. نمونه‌ای از اینها را همین اخیرا خواندم. طرف آمده چیزی نوشته به اسم نقد یا معرفی کتاب، عکس کتابی را هم که مثلاً قرار بوده درباره‌اش بنویسد می‌گذارد کنار مطلب؛ اما یک جمله درباره‌ی آن کتاب ننوشته و سراسر متنش کلیات بی‌ربط به کتاب است؛ کلیاتی که خودش هم علمی نیست. درباره‌ی آن کتاب حرف نزده و نقض غرض کرده، و تازه آن چیزی هم که دارد می‌گوید پرت است و دارد با این و آن تسویه‌حساب می‌کند. و این در جایی منتشر می‌شود که متولیانش ادعاها دارند. خب چنین آدمی، قطعاً دغدغه‌ی ادبیات ندارد. متنی که نوشته این را می‌گوید و مسئله‌اش چیز دیگری است.

بدبختی ادبیات ما این است که عده‌ای ادعای منتقد بودن دارند و با انگیزه-های جانبی و حاشیه‌ای می‌گویند داستان‌های ما به کیفیت آثار خارجی نیست. و هیچ فکر نمی‌کنند آیا چیزهایی که خودشان به نام نقد یا مرور می‌نویسند، به کیفیت نقدها و مرورهای خارجی هست؟ اصلاً زبان خارجی بلد هستند که بخوانند و از جریان روز ادبیات، بی‌واسطه‌ مطلع باشند؟ کسی که ادعای منتقد بودن دارد، کسی که می‌آید درباره‌ی کیفیت داستان نظر تخصصی می‌دهد، لااقل باید یک یا دو زبان خارجی بداند و مدام با ادبیات روز دنیا در تعامل باشد. جز عده‌ی بسیار معدودی، باقی مدعیان واعظ غیرمتعظ هستند. بعد می‌آیند درباره‌ی کارهای ترجمه‌ای مطلب می‌نویسند و با تفاخر، بینی‌شان را می گیرند مبادا بوی ادبیات خودمان آزارشان بدهد. حرف من این است که ادبیات داستانی ما، خوب یا بد، هر چی که هست، شمای مدعی داستان و نقد هم نیا یکی بزن تو سر موجودی که خودش با هزار اما و اگر دارد راهش را می-رود و نویسنده‌اش باید با چندین و چند مانع و عامل بازدارنده مقابله کند و بجنگد تا فرصتی از خودش بدزدد و اثری بنویسد. همین که می‌نویسد و ادامه می‌دهد شاهکار کرده در این وانفسا.

* ادبیات مهاجرت را دنبال نمی‌کنید؟
فقط آن بخشی را دنبال کرده‌ام که به انگلیسی منتشر شده. با کارهای فارسی که خارج از کشور منتشر می‌شود، خیلی آشنا نیستم و دنبال نکرده‌ام. اغلب کارهایی که به انگلیسی منتشر شده، خودزندگینامه است که گاهی خودشان اسمش را رمان می‌گذارند. اگر نگویم همه، اکثر قریب به اتفاق‌شان فقط چاپ شده‌اند چون ناشر غربی دنبال مضمونی سیاسی بوده. بنابراین ارزش ادبی ندارند که بخواهیم درباره‌شان صحبت کنیم. تعدادی کار هم منتشر شده که در حد فهیمه رحیمی خودمان است و طبعاً ارزش ذکر ندارد. می‌ماند یک عده از جوانان نسل دوم و سوم که چند تایی‌شان را که من می‌شناسم، دارند کارهای اول‌شان را می‌نویسند و یک دو تای‌شان هم منتشر کرده‌اند. ویژگی این گروه این است که بیشترشان در سیستم دانشگاهی، نگارش خلاق خوانده‌اند یا دارند می‌خوانند. شاید در آینده کارهای اینها بتواند به بازار نشر حرفه‌ای دنیای انگلیسی زبان راه پیدا کند. البته نمی‌دانم اینها را تا چه حد می‌توان جزیی از ادبیات مهاجرت ایران حساب کرد چون نه فارسی درست و حسابی بلدند و نه به طور تام وتمام دلمشغولی فرهنگ ایرانی را دارند. لااقل این چند نفر که من می‌شناسم این طورند. بیشتر دغدغه‌شان هویت دوگانه است و مسائلی که با جامعه‌ی میزبان دارند.
















برگزیدگان نهایی «داستان بیست‌وپنج» مشخص شدند


























رویداد ادبی داستان بیست‌وپنج که به بررسی آثار داستانی بیست و پنج سال اخیر می‌پردازد، فهرست نهایی خود را اعلام کرد.

برگزیدگان نهایی «داستان بیست‌وپنج» مشخص شدند

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) در گام دوم این رویداد ادبی، از طیف متنوعی از کارشناسان نظرسنجی کردیم و از آنان خواستیم تا از میان فهرست صد‌و‌پنجاه‌تایی منتخب مخاطبان، آثار برگزیده از نظر خودشان را اعلام کنند. در این گام از استادان دانشگاه، مدرسان داستان‌نویسی، منقدان ادبی، روزنامه‌نگاران، فعالان حوزه کتاب و کتابفروشان دعوت کردیم تا طیف متنوعی از سلیقه‌ها را گرد هم بیاوریم و نهایتا با تجمیع آرای آنان به فهرستی از بیست و پنج اثر شاخص داستانی از سال ۱۳۷۵ تا کنون رسیدیم.

برگزیدگان نهایی این رویداد ادبی به ترتیب الفبا (بر اساس نام اثر)‌ عبارتند از: آداب بی‌قراری نوشته‌ی یعقوب یادعلی، اسفار کاتبان نوشته‌ی ابوتراب خسروی، باغ ملی نوشته‌ی کورش اسدی، برف و سمفونی ابری نوشته‌ی پیمان اسماعیلی، بند محکومین نوشته‌ی کیهان خانجانی، بیست زخم کاری نوشته‌ی محمود حسینی‌زاد، پرنده من نوشته‌ی فریبا وفی، جایی دیگر نوشته‌ی گلی ترقی، چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم نوشته‌ی زویا پیرزاد، حفره نوشته‌ی محمد رضایی راد، خون‌خورده یا سرخ سیاه نوشته‌ی مهدی یزدانی خرم، دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد نوشته‌ی شهرام رحیمیان، دوباره از همان خیابان‌ها نوشته‌ی بیژن نجدی، راهنمای مردن با گیاهان دارویی نوشته‌ی عطیه عطارزاده، زخم شیر نوشته‌ی صمد طاهری، سوءقصد به ذات همایونی نوشته‌ی رضا جولایی، شب ممکن نوشته‌ی محمد حسن شهسواری، شرق بنفشه نوشته‌ی شهریار مندنی‌پور، شکوفه‌های عناب نوشته‌ی رضا جولایی، عقرب روی پله‌های راه‌آهن اندیمشک یا از این قطار خون می‌چکه قربان نوشته‌ی حسین مرتضائیان‌ آبکنار، ناتمامی نوشته‌ی زهرا عبدی، نگران نباش نوشته‌ی مهسا محب‌علی، نیمه‌ی غایب نوشته‌ی حسین سناپور، همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها نوشته‌ی رضا قاسمی و هیس نوشته‌ی محمدرضا کاتب.

هدف این رویداد شناسایی و معرفی نویسندگانی است که در ۲۵ سال اخیر از سوی خوانندگان و به بیان دیگر جامعه‌ کتابخوان، نمره‌ قبولی گرفته‌اند. در گام نخست از رویداد ادبی داستان بیست‌وپنج، که از یکم تا بیست و پنجم دی‌ماه برگزار شد، ۵۳۱۹ مخاطب مشارکت کردند و عناوین مورد علاقه‌شان را در سایت این رویداد ادبی ثبت کردند و روز شنبه دوم بهمن فهرستی از ۱۵۰ اثر داستانی را که بیش از پنج‌هزار مخاطب در انتخاب آن مشارکت داشتند اعلام کردیم. در این انتخاب اولیه، فهرست بیش از ۳۰هزار عنوان کتاب رمان و مجموعه داستان فارسی که از ۱۳۷۵ تا ۱۴۰۰ منتشر شده بود در اختیار مخاطبان قرار گرفت و از میان این آثار ۱۵۰ کتاب با آرای مخاطبان برگزیده شد.

پس از اعلام این فهرست نهایی، در مراحل بعدی در برنامه‌های متنوعی به معرفی و بررسی این آثار برگزیده خواهیم پرداخت تا با ابعاد مختلف ادبیات داستانی این بیست‌و‌پنج سال هر چه بیشتر آشنا شویم.

رویداد ادبی «داستان بیست‌وپنج» که برای معرفی و گزینش بهترین آثار داستانی فارسی در ۲۵ سال اخیر طراحی شده، از یکم دی ماه آغاز به کار کرد و داوری مردمی آن از روز ۲۱ تا ۲۵ دی‌ماه برگزار شد. تا کنون ناشران مختلف ادبیات داستانی کشور و همچنین دیگر بنگاه‌های فعال در این حوزه از جمله نشرچشمه، نشر ثالث، انتشارات مروارید، نشر بان، نشر حوض نقره،‌ نشر برج، انتشارات ققنوس، نشر هیلا، نشر گیلگمش، نشر چرخ، فیدیبو، استودیو مشکی، کتاب‌فروشی‌های بوکلند و رادیوگوشه به این رویداد ادبی پیوسته‌اند و ناشران و نهادهای فرهنگی دیگر نیز می‌توانند به عنوان حامی این رویداد به آن بپیوندند. برگزارکنندگان امید دارند که این رویداد ادبی، از آغاز تا اعلام فهرست نهایی و پس از آن، به محملی برای معرفی و شناخت هر چه بیش‌تر آثار فاخر داستانی این ۲۵ سال بدل شود و کمک کند که این آثار راه خود را در تاریخ ادبیات و در قرن جدید بهتر و بیشتر بیابند.
















ادامه نوشته

احتمال، هزارتو و تله/ رام کننده





وداع با محمدرحیم اخوت





محمدرحیم اخوت، نویسنده و از بازماندگان «جُنگ اصفهان» در ۷۶ سالگی از دنیا رفت و در بهشت رضوان اصفهان به خاک سپرده شد.

                                                   محمدرحیم اخوت درگذشت

به نقل از ایسنا، محمدرحیم اخوت زاده دهم آذر ۱۳۲۴ نویسنده و منتقد ادبی بود که امروز (شنبه ۲۳ بهمن‌ماه) بعد از تحمل مدتی فراموشی، در اثر کهولت سن و عواقب آن از دنیا رفت. بر اساس اعلام خانواده‌اش پیکر او امروز در باغ رضوان اصفهان تشییع و به خاک سپرده شد.

کتاب‌های او با فاصله‌های زمانی طولانی منتشر می‌شد که بخشی به وسواس او در نوشتن و بازنویسی کتاب‌ها برمی‌گذشت و بخشی به انتظار چاپ کتاب‌هایش تا جایی که خود اخوت گاه از این انتظار خسته شده و به قول خودش خلقش تنگ می‌شد. در این‌باره گفته بود: «من کتاب‌های زیادی را در انتظار انتشار دارم. وقتی می‌خواهم درباره‌شان حرف بزنم، خلقم تنگ می‌شود. اما من اساسا آدم خوش‌بینی هستم و امیدوارم این سد و بندهایی که همه کارها را به بن‌بست کشیده، از بین برود، به هرحال نشر باید کار خودش را بکند و نمی‌تواند متوقف شود. کسی که می‌نویسد، با امید چاپ کردن اثرش آن را می‌نویسد. ما برای خودمان که نمی‌نویسیم.»

او درباره ممیزی کتاب هم می‌گفت: «هیچ‌وقت به ممیزی و حذف بخشی از نوشته‌هایم تن نداده‌ام چون هیچ‌گاه با ممیزی کنار نیامده‌ام و معتقدم اگر قرار باشد آثارم با جرح و تعدیل بسیار اجازه چاپ بگیرند همان بهتر که آن‌ها را چاپ نکنم. من جزء آن دسته نیستم که بخواهم به هر قیمتی کتابم را چاپ کنم بنابراین اگر قرار باشد چاپ کتابم با تغییر و حذف همراه باشد آن را چاپ نمی‌کنم زیرا من به عنوان نویسنده مدعی هستم با وسواس جزییات کتابم را می‌نویسم و به کرات بر روی آن کار می‌کنم و آن را چندبار می‌خوانم، به همین خاطر تغییر دادنش برایم بسیار سخت است و حاضرم از چاپ کتابم چشم بپوشم اما آن را تغییر ندهم.»

آخرین کتاب اخوت «نامه‌ سرمدی» بود که در سال ۱۳۹۷ در نشر بان منتشر شد؛ او این کتاب را خیلی وقت پیش به انتشارات آگاه داده بود و می‌گفت ممیزهای ارشاد ایراد گرفته بودند.

محمدرحیم اخوت، سال ۹۸ همزمان با سالگرد تولد ۷۴سالگی‌اش درباره این‌که مشغول چه کاری است، گفته بود: مدتی است که نمی‌توانم بنویسم؛ دلیلش هم این است که چشمم مشکل دارد و بینایی‌ام ضعیف شده است؛ این روزها نه می‌توانم مطالعه کنم و نه بنویسم. نشسته‌ام منتظر حضرت ملک‌الموت که بالاخره یکی از شاگردانش را سراغ ما می‌فرستد یا نه.

همچنین در واکنش به آرزوی اعطای سلامتی و عمر طولانی اظهار کرده بود: لطفا این خواب‌ها را برای من نبینید. این‌ها تعارف‌ها مرسوم است. متأسفانه صریح هستم و از شما چه پنهان هیچ کار دیگری ندارم که انجام دهم.

او درباره سرنوشت اتوبیوگرافی‌اش نیز گفته بود: کتاب را کامل نوشته‌ام. حدود ۵۰۰ صفحه‌ای می‌شود و عنوانش هم «کودکی، جوانی، پیری» است، اما آن را به ناشر نداده‌ام، گفتم تا خودم هستم نمی‌خواهم چاپ شود.

از میان دیگر آثار محمدرحیم می‌توان به کتاب‌هایی چون «خورشید»، «باقی‌مانده‌ها»، «داستان‌های نانوشته»، «نمی‌شود»، «مشکل آقای فطانت» و «عذاب یا هفت‌خان زندگی» اشاره کرد.






























سعید تشکری، نویسنده سرشناس خراسانی درگذشت


















سعید تشکری، نویسنده نام‌آشنای کشور و خالق آثاری، چون "مفتون و فیروزه" عصر امروز، ۱۹ بهمن‌ماه دار فانی را وداع گفت. «من هستم گیلگمش» آخرین اثر سعید تشکری است .

سعید تشکری، نویسنده سرشناس خراسانی درگذشت







زندگی نامه

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی فارغ‌التحصیل شد. سعید تشکری در سال 1378 به عضویت کانون ملی منتقدان تئاتر و در سال 1380 به عضویت کانون جهانی تئاتر ITCA درآمد و از سال 1363 تاکنون هم زمان با خلق آثار هنری به تدریس در حوزه ادبیات نمایشی و داستان نویسی پرداخت. حضور پررنگ او در مطبوعات با چاپ مقالاتی پرمخاطب در حوزه ی ادبیات و هنر گره خورده است. کارنامه هنری او از حیث چند بُعدی بودن با ساخت فیلم، نگارش سریال های تلویزیونی از جمله زمانه، محله سپیدار و نگارش نمایشنامه‌های رادیویی در اداره کل نمایش رادیو اثبات شده است. او در سال 1392 با جدا شدن از عرضه تئاتر، به فضای داستان نویسی ورورد کرد و با خلق آثار برجسته ای چون مفتون و فیروزه، رمان مفقوده انقلاب اسلامی را به نگارش در آورد. تا کنون بیش از ۴۰ کتاب از سعید تشکری منتشر شده‌است.

کتاب ها

1. ولادت. انتشارات نیستان. ۱۳۸۹/.2 -پاریس‌پاریس. انتشارات نیستان. ۱۳۸۹/. 3-بارِ باران / چاپ اول، انتشارات تربیت/ ۱۳۸۴برنده رمان برتر از جشنواره ادبیات داستانی شهید غنی پور/ ۱۳۸۵ برندهی کتاب برتر سال رضوی ۱۳۸۷ و ۱۳۸۸/.4 -غریب، قریب / رمان / بنیاد آفرینشهای هنری آستان قدس رضوی / ۱۳۹۴برنده کتاب سال رضوی / ۱۳۹۴ • هندوی شیدا / رمان/ انتشارات نیستان / ۱۳۹۴/. 5 - مفتون و فیروزه / رمان/ انتشارات نیستان / ۱۳۹۳ اثر برگزیده سیزهمین جایزهی ادبی قلم زرین / ۱۳۹۴-۱۳۹۳. /6 -هرایی / رمان / انتشارات علمی فرهنگی و بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان/ ۱۳۹۴./ 7-هندوی شیدا / انتشارات / ۱۳۹۴/-8. -داش آقا/سپیده باوران/1396/. 9-آبی‌ها /جلد اول و دوم/ به نشر / ۱۳۹۸/-10. موقف / به نشر / ۱۳۹۸ مصاحبه استاد تشکری با شرق: «دعبل» را از عمق تاریخ بیرون کشیدم./11-. اوسنه گوهرشاد / به نشر / ۱۳۹۸/-12. سیمیا/ نیستان/۱۳۹۸/13. آرتیست/نیستان/ ۱۳۹۸/14. سینما مایاک/کتاب کوچه//15.سبزآب/رمان/کتاب نیستان/1399./ 16-چهارفانوس/رمان/کتاب جمکران/17. هرایی/رمان/کتاب نیستان//18. پریزاد/رمان/انتشارات سوره مهر/1399. /19/وسنی/رمان/نشر ستاره ها/1399

سینما و تلویزیون

مجموعه تلویزیونی زمانه (نویسنده مشترک. شبکه سه. ۱۳۹۱)/واقعه (مجموعه ۲۶ قسمتی شبکه ۲ تلویزیونی، ۱۳۸۴٫۱۳۸۵)/یوسف می‌آید (تله فیلم. نویسنده و کارگردان. سیمای مرکز خراسان رضوی)/محله س‍پیدار (مجموعه تلویزیونی. نویسنده و مشاور. ۱۳۸۹)شکر تلخ (مجموعه تلویزیونی ۱۳قسمتی. شبکه استانی ایلام)/گل آباد (مجموعه تلویزیونی خراسان رضوی)/رویت (فیلم داستانی. نویسنده و کارگردان. ۱۳۸۷)/بهشت منتظر می‌ماند (شبکه دو سیما ۱۳۸۴٫۱۳۸۵)

ادبیات نمایشی

هفت دریا شبنمی/ قاف / قاصدک /اهل اقاقیا / عاشق‌ترین روزگار /آواز پر جبرئیل / آینه، وقت آفتاب/وقت کوچ است… / اینک هاویه / آینه چشمان / آبی‌های زمین / حال شباب/برفابه‌های بهاری /

وصل هزار مجنون / بشارت /دیدهی بیدار / آه و ماه / سمنبویان/دست هزار غریب /شهادت خوانی /یوسف می‌آید / وصل هزار مجنون) وقتی زمین دروغ می‌گوید) وقت خوب مصائب) من سقراط مجروح را دوست دارم!



















احتمال، هزارتو و تله























خرید و قیمت بی ترسی | ترب















ایده هایی درباره «بی ترسی» محمدرضا کاتب- بخش اول-














با اثاری از:سعید احمدی‌پویا/ خليل درمنكي/ پویا رفویی / پريا رحيمي و...


















برای قصه‌ای تازه نویسنده











کووید-۱۹ هرگز اندمی نمی‌شود | ویروس تا همیشه با ما زندگی خواهد کرد - همشهری  آنلاین

________________________________________

________________________________________

سعید احمدی‌پویا

________________________________________

________________________________________

نقدی بر کتاب «بی‌ترسی» نوشته محمدرضا کاتب

________________________________________

همه عمر «بی‌نام» بودم: سال‌ها در آرزوی داشتن یک نام جنگیده بودم و وقتی به آن نام دیگر احتیاجی نداشتم، یک روز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم توی آیینه «نام کننده» بزرگی مقابلم ایستاد…

و اینچنین داستان «بی‌ترسی» آغاز می‌شود. داستان، روایت تلاش برای یافتن نام‌هایی هست که از دست رفته‌اند. جدال بین نام کننده‌ها و بی‌نام شده‌ها. کوشش برای یافتن یک نام و زندگی آرام در سایه‌‌ همان نام.

شخصیت‌های داستان همگی بی‌نام هستند و برای مخاطب قراردانشان، از نامی موقتی بهره گرفته می‌شود. مانند زاد، ابن، جانان و…. تنها شخصیتی که نام دارد، دختری است به نام «خورشید» که مظهر عشق است و نماد عشق است در زندگی زاد.

روایت داستان زندگی «زاد» است. آدمی که تشنه‌ی دانستن است و برای رسیدن به دانش، از هیچ تلاشی فروگذار نیست. زندگی زاد تبدیل شده است به ابهام و سوال و پاسخ و مسئله و در ‌‌نهایت دردی بزرگ و بی‌انتها که نمی‌گذارد خواب راحت داشته باشد و طعم زندگی را بچشد. این گونه است که زاد در دام علم گرفتار شده است و به دنبال کیمیایی است که شفای دردش باشد.

==

روایت بر اساس چند مفهوم پایه‌ای به پبش می‌رود. نخستین مفهوم «نام» است. «نام» هرکس، آن چیزی است که سبب تمایز فرد از دیگران می‌شود. نماد و سمبل هویت یک شخص، نام اوست و با گرفتن نام از شخص، هویت فرد محو خواهد شد. در این روایت، نام هر شخص هدف گرفته می‌شود و با گرفتن نامش، او را اسیر و برده خود می‌کنند.

مفهوم بعدی، «درد» و «مرض» است و در طول روایت، بار‌ها از این درد‌ها صحبت می‌شود. دردهایی کشنده و آزاردهنده اما هیچگاه درباره خود درد بحث نمی‌شود و فقط از تبعات و آثار آن گفته می‌شود. تنها یک جا به صراحت درباره آن صحبت می‌شود و دردی به نام «برای چه به دنیا آمده‌ام» معرفی می‌شود. منظور از «درد» در داستان، هم به معنای دردهای جسمی و هم به معنای دردهای روحی است و نویسنده سعی دارد در لایه‌های زیرین روایت، دردهای روحی را، درد اصلی قهرمانان داستان معرفی کند. دردهایی که شخصیت‌های داستان را به ورطه نابودی می‌کشاند.

در مقابل «درد»، مفهوم «دارو» و «کیمیا» مطرح می‌شود. در ظاهر، تمامی بی‌نامان، باید در دوره‌های زمانی خاص دارو بخورند تا دردشان آرام بگیرد. در داستان به صراحت عنوان می‌شود که هیچ دردی نمی‌میرد، فقط با دارو‌ها زمان خوابش طولانی‌تر می‌شود. به عبارت دیگر، دارو مسکنی برای درد است و برای یک عالم، حل مسئله، تسکینی موقتی است تا وقتی که مسئله جدید طرح نشده است. اما «کیمیا» چیز دیگری است. کیمیا درمان قطعی دردهای شخصیت‌های داستان است و این کیمیا چیزی نیست جز «بی‌ترسی». وقتی زاد به ‌‌نهایت درد می‌رسد و دیگر جز کیمیا برایش چاره‌ای نیست، «ابن» برای زاد از کیمیا می‌گوید:

ما امروز درست در وضعیتی هستیم که در بد‌ترین شرایط می‌توانیم به آن دچار بشویم. پس دیگر ترسی نیست. چون وضعمان از آن چیزی که هست، اگر بهتر نشود، بد‌تر نمی‌شود. چون این امید هست که حداقل چند پله بتوانیم جلو‌تر باشیم. کمترین چیزی که در این معامله به دست می‌آوریم، این است که دیگر از چیزی نمی‌ترسیم و به «بی‌ترسی» می‌رسیم.

این مفاهیم و سمبل‌های به کار رفته در طول روایت، خواننده را با یک داستان پر از نماد درگیر می‌کند. در داستان‌های نمادگرا، سعی می‌شود با به کاربردن کلمات، چند معنا در ذهن خواننده متبادر شود. هر چقدر این بازی با معناهای مختلف در متن بیشتر باشد، فرم روایت با محتوا همخوانی بیشتری پیدا می‌کند. از سوی دیگر، هز چقدر نویسنده با توضیح واضحات، سعی در تشریح معنای مستتر در نماد‌ها داشته باشد، از این سبک فاصله می‌گیرد و به فرم مقاله نزدیک می‌شود و متن پر از جملات تفسیری و شعاری می‌شود و ساختار داستانی اثر لطمه می‌خورد. این اتفاقی است که در «بی‌ترسی» رخ داده است. نویسنده با استفاده از مونولوگ‌های طولانی، به تشریح محتوا و لایه زیرین روایت داستانی‌اش می‌پردازد و با تشریح مکرر نماد‌ها، ریتم داستان را کند و خسته کننده می‌کند و سبب دلزدگی مخاطب می‌شود.

داستان در باغ «بی‌نامی» می‌گذرد اما مخاطب این باغ را نمی‌بیند. هیچ توصیفی از موقعیت وجود ندارد و انگار خود موقعیت هم باید آن قدر مبهم باشد که کارکرد نمادین داشته باشد. از سوی دیگر، همواره در داستان از شاگردان دیگر، دشمنان، ارباب‌ها و… صحبت می‌شود اما هیچ جا ردپایی از آن‌ها در روایت دیده نمی‌شود وفقط در مونولوگ‌های طولانی از آن‌ها یاد می‌شود. انگار تمامی این شخصیت‌ها، دشمنان فرضی و خیالی زاد هستند که در ذهن او و ابن وجود دارند و مدام با آن‌ها درگیر هستند بدون آنکه مخاطب اثری از این درگیری در روایت ببیند.

داستان، جدال دو شخصیت «زاد» و «ابن» است. جدالی که در گفتگو تبلور می‌یابد. تمام بار روایت بازی است که ابن راه انداخته است و زاد را در این بازی درگیر کرده است. یک روز در قامت زجردهنده زاد ظاهر می‌شود و روز دیگر در مقام پدر زاد. چرخش روایت، در کلام ابن تصویر می‌شود و ابن است که گره افکنی می‌کند و در هر مرحله از روایت، به گره گشایی می‌پردازد. زاد هیچ، کنشی نشان نمی‌دهد و فقط نظاره گر بازی ابن است. تنها پس از مرگ ابن است که زاد بازی را در دست می‌گیرد و روایت را به سوی دیگر می‌برد. تمام روایت بر دوش این دو شخصیت است. با این حال مخاطب نمی‌تواند تصویر ذهنی از این دو شخصیت داشته باشد و این به ضعف شخصیت‌پردازی بر می‌گردد. وقتی بار داستان، بردوش این دو شخصیت است، نمی‌توان فقط به بازی زبانی این دوشخصیت بسنده کرد.

در فراز ونشیب روایت، زاد «بی‌ترس» می‌شود و وجه دیگر زندگی را کشف می‌کند:

تا روزی که من بی‌ترس شدم و از کوه پایین آمدم و دکانی خریدم. فهمیدی پایان قصه‌هایت دیگر فرا رسیده. چون من قصه‌ای تازه‌تر برای گفتن پیدا کرده بودم.

پس از تمام جدل‌ها، زاد به قصه‌ای تازه می‌رسد. قصه‌ای تازه برای لذت بردن از زندگی و برای آسوده شدن از سوال‌هایی که خواب را از چشم آدم می‌رباید. قصه‌ای که در معنای ساده‌ای از زندگی تعریف می‌شود و در آن رنگ آبی آسمان و بوی گل‌های وحشی معنا می‌یابد.

پی‌نوشت: این یادداشت در صفحه۴۶ ماهنامه‌ی تجربه آبان ماه ۱۳۹۲ چاپ شده است.

منبع - برداشت

________________________________________

________________________________________

احتمال، هزارتو و تله




























______________________________________

ویروس ها چگونه در بدن سایر موجودات رشد می کنند؟

______________________________________

تحشيه اي بر رمان «بي ترسي» نوشته محمدرضا كاتب

________________________________________

________________________________________

نويسنده: خليل درمنكي

________________________________________

« سنگ هاي خردشده قبرها را توي گوني مي کردم و مي آوردم جلو خانه، کنار ساحل مي ريختم روي هم... بعد که حسابي جمع شان مي کردم حالانمي دانستم چکار بايد باهاشان کنم. يک بار چشمم به چندتا سنگ خورد که اتفاقي کنار هم افتاده بودند روي زمين، کلمات خرده شده روي قبرها زور مي زدند جمله اي درست کنند. جمله اي هر چند بامزه يا بي معني. نشستم و تکه سنگ ها را جا به جا کردم تا جمله اش بامزه تر شود... با جابه جاکردن سنگ ها يک آدم مسخره ديگر درست مي شد که قصدش از مردن خنداندن بود فقط. با تکه سنگ ها حالاقبرهاي تازه اي مي ساختم از آدم هايي تازه که سنگ قبرشان مي گفت همه مرده اند اما هنوز به دنيا نيامده بودند و هر کدامشان بيست تا پدر و مادر و اسم داشتند و تنها چيزي که شکي درش نبود شناسنامه سنگي مسخره شان بود»،١

چگونه مي توان در هنگام خواندن اثر ادبي يک ستاره راهنما يا دقيق تر يک نقطه درخشان پيدا کرد. اگر بتوانيم در کار يک نويسنده نقطه هايي پيدا کنيم و سپس اين نقطه ها را با يک خط به هم وصل کنيم، يک بردار خواهيم داشت و هرگاه اين بردار نقطه يا نقطه هايي را در فلسفه، نظريه ادبي، يک رمان ديگر و يا يک شعر ديگر قطع کند، ما يک نقطه درخشان خواهيم داشت. يک ستاره راهنما. اگر يک بردار داستاني، نقطه اي را همزمان در شعر و در فلسفه قطع کند، اين نقطه بسيار سوزان خواهد بود. يک ستاره راهنماي بسيار درخشان. يک ستاره قطبي در سپهر ادبيات دوران. منوچهر آتشي در «گندم و گيلاس» مي گويد: «مي خوانم و هشدار مي دهم/ تمام شکوفه هاي برنيامده را / که برنيايند و / ذخيره احتمال بمانند». چگونه مي توان معناي پنهان «ذخيره احتمال» را آشکار کرد و آن را به صدا در آورد. نخست به نظر مي رسد ذخيره احتمال همبسته کاهش احتمال است. اما کاهش احتمال به هيچ روي ره آورد کمبود احتمال نيست. دقيقا برعکس. کاهش احتمال ره آورد انباشت احتمال ها است و مساله بر سر خود احتمال است. هرچه احتمال هاي بيشتري پيش چشم باشد، رويداد هاي بيشتري ممکن است روي دهند اما امکان دستيابي به يک احتمال نو، نامحتمل، احتمالي که تاکنون به چشم نيامده است، کمتر مي شود. مساله بر سر فراواني رويدادهاي ناشي از احتمال ها نيست، مساله بر سر فراواني احتمال ها است. بنابراين سخنگويي شاعر از ذخيره احتمال، همبسته موقعيتي است که در آن احتمال ها بسيار انباشته شده، بسيار نگريسته شده و بسيار در پيش چشم آورده شده و پيش بيني شده اند. موقعيتي که در آن امکان سخن گفتن از يک احتمال نو بسيار سخت خواهد بود. يکي از بردارهايي که از درون رمان هاي کاتب مي گذرد، بردار «احتمال، هزارتو و تله» است که با کردوکار تاس ريزي در نوشته هاي او همبسته است. بردار احتمال، هزارتو و تله، نقطه ذخيره احتمال را در شعر آتشي قطع مي کند و سبب درخشش يک ستاره راهنما در سپهر ادبيات داستاني ما مي شود. بردارهاي ديگري هم هستند که نقطه هاي ديگري از نوشته هاي کاتب را به هم وصل مي کنند. يکي از مهم ترين اين بردارها، برداري است که از پيوند دوربين ها، پنجره ها، فيلم ها و نوارها و صدف ها به دست مي آيد. احتمال چه پيوندي با تاس ريزي دارد؟ قصه نوشتن براي محمدرضا کاتب گونه اي از تاس ريزي است. پرتاب کردن پي در پي آدم ها، چيزها و روايت ها به موقعيت هاي گوناگون. در پاره اي که در آغاز از رمان «آفتاب پرست نازنين» نقل شد، او به طور همزمان در کار تاس ريزي چيزها و تاس ريزي نام ها است. تاس ريزي سنگ قبرها و نام هايي که روي سنگ قبرها حک شده اند. در کار آزمايش پيش آمدها. اين پاره به همراه پاره اي ديگر در «رام کننده که در آن پدر راوي در سردابي انباشته از صدها فيلم (تصوير) و نوار (صدا) پيوسته فيلم ها و نوارها را روي هم سوار مي کند و هر بار هر تصوير را با صدايي تازه تر و گاه بي ارتباط با آن پخش مي کند؛ اين دو پاره، از درخشان ترين دقيقه ها در سراسر کارهاي کاتب هستند، اگر از زاويه تاس ريزي به آن ها نگاه کنيم، از زاويه آزمايش پيش آمدها. اما تاس ريزي با نوشتار آزمايشگاهي چه پيوندي دارد. پرسش اين است: کاتب چگونه رمان آزمايشگاهي مي نويسد، از راه تاييد ابطال پذيري. او در تاس ريزي روايت ها هم کم چيره دست نيست. پيوسته روايت هاي گوناگون را از ديدگاه هاي گوناگون مي آزمايد و هر بار آن ها را از ديدگاهي تازه و نو به نو تفسير و تعبير مي کند و پي در پي روايت هاي تازه اش روايت هاي پيشين را ابطال مي کنند. حکايت هاي او همه باطل اباطيل است. هيچ روايت محتملي از کف نمي رود. روايت، روايت احتمال ها است. تاس ريزي بي پايان روايت ها. بيش و پيش از آنکه در «بي ترسي»، دانشمندان در «باغ بي نامي» در کار آزمايش و ساخت دردها و داروي دردها باشند، بيش و پيش از آنکه «باغ بي نامي» و سردابه هايش يک آزمايشگاه باشند، اين رمان هاي کاتب هستند که بدل به آزمايشگاه شده اند. از خيلي پيش تر دست کم از زمان نوشته شدن «وقت تقصير» به اين سو. کاتب هيچ گاه پي آمدها را پيگيري نمي کند، او شيفته پيش آمدها است، شيفته احتمال ها. او مي خواهد بداند يک روايت چه حالت هاي گوناگوني مي تواند داشته باشد. کار او «آزمايش» اين حالت هاست. دقيق تر: در کارهاي او ما با پيمايش هاي روايي رو به رو نيستيم، سر و کار ما پيوسته با آزمايش هاي روايي است. ابطال پذيري روايت ها براي او يک اصل است. از ديدگاه او همه روايت ها باطل اند. تاييد ابطال پذيري روايت ها، تلاش براي آزمايش روايت ها، تلاش براي بررسي تمام احتمال هاي روايي، شيوه رمان نويسي کاتب را بدل به شيوه اي آزمايشگاهي کرده است. اما اگر خواست نهايي هر آزمايشي يک انقلاب علمي باشد، بايد گفت هيچ دقيقه انقلابي اي در کارهاي کاتب وجود ندارد، چون پيوند بين احتمال و رخداد در روايت هاي کاتب قطع شده است. اما بايد طومار افسانه ديگري را هم درهم پيچيد. کاتب، فلسفي مشرب و ژرف نمي نويسد. روش روايي او، روشي استقرايي نيست. او با روشي قياسي مي نويسد. از راه قياس پي در پي احتمال هاي گوناگون روايي با هم. از راه کنار هم قراردادن بي پايان روايت هاي مجانب و زاويه هايي که آن ها با هم مي سازند. مساله صرفا فلسفي مشرب نويسي نيست، مساله چالش نوشتار با شيوه هاي رياضي، هندسي و تاس ريزي و قياس است. کاتب در «سطح» مي نويسد. او نوشتار را به سطح مي آورد و ايده نوشتن «از ژرفا» و «در ژرفا» را به نقد مي کشد. مساله در کارهاي کاتب دستيابي به يک عمق نيست. مساله، مساله جانب ها است، مساله کنارها يا زاويه ها. مساله پهن کردن تمام جوانب تاس روي يک صفحه. مساله در کارهاي کاتب تاس ريزي نيست. مساله فروريزي تاس روي يک صفحه است. پهن شدن تاس، باز شدن تمام جوانب تاس روي يک صفحه. مساله بدل کردن ضرورت به احتمال است، بدل شدن رويدادها به پيشامد و احتمال. در کارهاي او هيچ گاه تاس روي يکي از جانب هاي خود نخواهد نشست. تاس پيشاپيش با تمام جانب هايش روي صفحه فروريخته و تاس ريزي بدل به امري محال شده است. رخدادي روي نخواهد داد. محمدرضا صفدري و محمدرضا کاتب دو نويسنده اي هستند که ايده «ژرفا» را نقد مي کنند و نوشتار را به سطح مي آورند. اما اين کار را به دو روش گوناگون انجام مي دهند. نوشتن براي صفدري به مثابه آري گويي پي در پي به مجال نوشتن است. او هيچ گاه در پي ابطال و حتي تاييد روايت هايي که پيش تر نقل کرده، نيست. نوشتن براي صفدري تنها و تنها انباشتن روايت بر روي روايت است. عدم پاراگراف بندي، يا فصل بندي و کنارگذاري طرح داستاني، همه و همه گونه اي از آري گويي بي پايان به شور نوشتن است. صفدري در يک فلات مي نويسد. سرگيجه خواندن رمان ها و داستان هاي صفدري، سرگيجه رهايي است. اما کاتب بنيان روايت هاي خود را بر ابطال پذيري روايت هاي پيشين نهاده است. نيروي پيش برنده روايت هاي او، نفي است. يک نه گويي بي پايان به هر احتمال در راه، چون همواره احتمال ديگري هم هست که از گرد راه خواهد رسيد. کاتب در آزمايشگاه مي نويسد. در يک هزارتو. با خواندن رمان هاي کاتب سرگيجه نمي گيريم، اما دچاراستيصال مي شويم. نوشتار کاتب، نوشتار هزارتو و تله است. اما چگونه مي توان فلات را با آزمايشگاه پيوند زد، يا امر آزمايشگاهي را از سردابه بيرون آورد. مي گويند، «رام کننده» و «بي ترسي» کم فروغ ترين رمان هاي کاتب هستند. قول غالب اين است. کم فروغ شايد، اما مهمترين نوشته هاي او در راه نقادي رمان هايش هستند. آخرين رمان هاي کاتب دست کم از سه ديدگاه او را در سرحد آوردگاه هاي نوشتنش قرار مي دهند. اول اينکه « بي ترسي»، سرحد تجربه نويسنده در تاس ريزي نام ها است. در رمان هاي او همواره در پشت چهره آدم ها چهره اي ديگر هم هست، رويي ديگر و آدم ها نام هاي گوناگون دارند. مريم- نهر و حليمه- هانيه، در «آفتاب پرست نازنين»، حيات- ميراب- ناظرالاحکام- قناره و ابرو- رخ در «وقت تقصير»، مرحبا- آقاخان در «رام کننده» و جواهر-جانان و جواهر- ابن در « بي ترسي». دو اسمي ها و چنداسمي ها. جهان حالت هاي گوناگون و احتمال ها. در « بي ترسي»، زاد نامي ندارد. آذوق و عايشه در کلبه اي که با زاد زندگي مي کنند، با هاي، هوي و ايما و اشاره و تغيير آهنگ صدا و لحن، او را خطاب مي کنند. زاد صرفا يعني کسي که هست، کسي که زاده شده اما نامي ندارد . زاد بيشتر از آنکه يک نام باشد، اسم ديگري براي احتمال است. ابن نيز در « بي ترسي» بيش و پيش از آنکه يک نام باشد، يک احتمال است، يک پرتاب محض. اگر صرفا به يکي از احتمالات روايي و به يکي از جهان هاي ممکن در «بي ترسي» نگاه دار باشيم و آن را از بين ديگر روايت ها برگزينيم، اگر زاد به راستي پسر ابن باشد، بايد گفت او بيش و پيش از آنکه «زاد ابن ابن» باشد، «احتمال ابن احتمال» است. شخصيتي درخور داستاني که چيزي جز زايش احتمالي از درون احتمال ديگر نيست. آغاز «بي ترسي» روايتي است از بازي راوي با پيرمردي بي نام که از او که پسربچه اي است مي خواهد هر بار بر او نامي بگذارد. حکايت بي نام شده ها، بي نام کننده ها و باغ بي نامي در «بي ترسي»، حکايت سرحدي تاس ريزي نام ها است، اما دوم اينکه، «بي ترسي» و «رام کننده» بازتابي روايي از يکديگر نيز هستند. گويي به طرزي آيينه وار نوشته شده اند. هر کدام روايتي، جهان ممکني از يک مساله اند. در هر دو آدم هايي هستند که به دست آدم هايي ديگر «تله» و «بي نام» شده اند، يعني بيمار و آلوده شده اند و نوشداروي بهبودي آن ها در دست اين ها است. اين ها هرچه بخواهند و بگويند، آن ها مي کنند. آن ها و اين ها کي اند، چرا چنين مي کنند؟ کاتب هر بار سکه اي ضرب مي کند و هر بار داستاني از نو مي گويد که هرچه را از پيش گفته ابطال مي کند. «بي ترسي» روي ديگري، روايت ديگري از «رام کننده» است. اين بار به جاي آدم ها و چيزها و روايت ها، اين خود رمان ها هستند که بدل به يک پرتاب تاس شده اند. به سوي طرح ريزي رمان ها به مثابه گونه اي از تاس ريزي. «بي ترسي» اجرا، ويراست و وارياسيون ديگري از «رام کننده» است. اقتباس نويسنده است از خود نويسنده. اما «رام کننده» چيز بيشتري از «بي ترسي» در خود دارد. اين سومين چيزي است که « رام کننده» و «بي ترسي» و به ويژه در اينجا «رام کننده» را بدل به گرانيگاهي بسيار مهم در نقادي کارهاي کاتب مي کند. در «رام کننده»، کاتب از شبيه بودن تله ها و قواعد احتمالات سخن مي گويد و اين براي ما که قصه گويي او را به مثابه تاس ريزي و بازي با قواعد احتمالات درک و دريافت مي کنيم به معناي آن است که بوطيقاي قصه نويسي او مي تواند گونه اي از «بوطيقاي تله» نيز باشد. «قواعد تله ها به قواعد احتمالات خيلي نزديک است. براي همين گاهي اين قدر به هم شبيه مي شوند. چون هر احتمالي ممکن است با کوچک ترين چيزها تبديل به تله اي بشود و هر تله اي تبديل به احتمالي بشود»،٢ رمان هاي کاتب هزارتوهايي هستند که به بيرون راهي ندارند و مدام در خود پيچ مي خورند. رمان هايي ره آورد يک زمان چرخه اي و بوطيقاي مدور که در آن ها پيش روي ناممکن است. هزارتوي احتمالات. بر روي اين شبکه هاي احتمالات، چهره اي تاب مي خورد و گاه گاه در رمان هاي او ظاهر مي شود که کارويژه اش پيش بيني آينده و تهي کردن آن از هر امر پيش بيني نشده است، فالگيرِ رمان «پستي»، و معبرِ رمان «وقت تقصير». پيشگويي به مثابه فلج سازي آينده. رمان هاي کاتب خالي از رخداد هستند. در اين رمان ها چيزي رخ نمي دهد، چيزي رخ نخواهد داد، هيچ پيش روي وجود ندارد، در اين رمان ها همه چيز به احتمال فروکاسته شده است. يک جهان حاد احتمالي که در آن تنها و تنها احتمال ها پي درپي از نو ضرب مي شوند، درهم ضرب مي شوند و گسترش مي يابند، بدون آنکه هيچ يک از اين احتمال ها بدل به يک رويداد شوند. ارزش احتمال ها وابسته به نيروي بالقوه آن ها براي بدل شدن به رويداد است و احتمال هاي محال، صرفا حاد احتمال هايي هستند که غياب هرگونه احتمالي را پوشش مي دهند و پنهان مي کنند. پايان ذخاير احتمال. به سبب فروريزي تاس روي صفحه، پهن شدن تمام جوانب تاس روي صفحه، تاس ريزي بدل به امري محال شده است. بر نوشتارشناسي کاتب مي توان نامي ديگر هم نهاد: به سوي يک ادبيات غيرآلترناتيو. يا حتي دقيق تر، ادبيات امتناع. يا امتناع ادبيات به مثابه ترس از رويارويي با احتمال هاي به انديشه درنيامده، احتمالات نينديشيده، سرشار از کميابي ذخيره احتمال. ذخيره احتمال چونان ستاره اي راهنما در يک جغرافياي ادبي بي رويداد.

کاتب بيش از هر نويسنده ديگري درگير مساله «چيدمان» در رمان بوده است. از بخش هايي در رمان «هيس» که با نقطه چين از باقي بخش ها جدا شده اند، بخش هايي که به خواننده يادآوري مي شود، مي تواند آن ها را نخواند، تا بخش هايي در «وقت تقصير» که به مثابه «حاشيه نويسي» در کناره هاي صفحه هاي اصلي، در بخش هاي مياني رمان، در نزديک به هفتاد صفحه نوشته شده اند. اما بعد، تاس، پل. در اينجا تاس، امکان گذر ما از يک بردار به بردار ديگر را فراهم مي کند. از بردار «احتمال، هزارتو و تله» به برداري که از پيوند دوربين ها، پنجره ها، فيلم ها و نوارها و صدف ها به دست مي آيد. در پاره اي از «رام کننده» که پيش تر هم به آن اشاره شد، تاس ريزي با فيلم- نوارها، صدا- تصوير و ديدن-شنيدن چفت مي شود و ما را به سوي برداري که در آن دوربين ها و صدف ها قرار دارند، پرتاب مي کند.

«وقتي روي پرده پيرمرد در حال ويلن زدن بود، صداي دريا و امواج مي آمد... نمي دانم چرا پدر يک کم به خودش زحمت نمي داد تا صداي آن فيلم را پيدا کند و روي خودش بگذارد. اين قدرها سخت نبود. حتا نمي کرد دستگاه پخش صدا و نمايش فيلم را با هم تو يک زمان روشن کند که لااقل به نظر بياد آن صدا مال آن فيلم است. وسط فيلم، ريل صدا را عوض مي کرد و وسط صدا، فيلمي تازه مي گذاشت. به نوشته هاي روي جعبه هاي صدا و قوطي هاي فيلم اطمينان نداشت. حتما يک مدت ريل هاي صدا را جا به جا تو جعبه هايشان گذاشته بود ...زني روي تاب نشسته بود و تاب مي خورد و صدايش، صداي نفس نفس زدن هاي گرازي، چيزي بود در حال دويدن»،٣ اين پاره از «ابطال انطباق» سخن مي گويد، فيلم ها و نوارها، تصويرها و صداها و امر ديدني و امر شنيدني بر يکديگر منطبق نيستند، هماهنگي ندارند. اين پاره دربردارنده گونه اي از تمرين و گونه اي از آزمايش براي «تغيير فرکانس» است. براي آنکه صداي چيزهايي را که مي بينيم، بشنويم، نياز داريم گوش خود را براي يک شنيدن ديگر آماده کنيم. بايد يک پرده بالاتر يا يک پرده پايين تر بشنويم. نخست بايد ياد بگيريم پيوند صداها را با تصويرها قطع کنيم. براي شنيدن آنچه تصويرها يا جامعه نمايش نمي گويند، به يک راديوتلسکوپ نياز داريم. شايد هم به چيزي خيلي کمتر، مثلابه يک «صدف». در رمان هاي کاتب امر ديدني و امر شنيدني از توزيع ويژه اي برخوردارند؛ همچنين ابزارهاي ديدن و ابزارهاي شنيدن. دوربين حيات در «وقت تقصير»، دوربين «زاد» در «بي ترسي»، فيلم ها و نوارها در «رام کننده»، پنجره کوپه هاي قطار در «پستي» که راوي ساعت ها در کنار ريل آهن مي نشيند و به آن ها نگاه مي کند، تلويزيوني که به مثابه پنجره در ديوار کار گذاشته شده و راوي در « آفتاب پرست نازنين» از پشت لامپ تصوير آن به بيرون نگاه مي کند، نوارها و فيلم ها در «آفتاب پرست نازنين» و سرانجام صدفي که ابرو در «وقت تقصير» به گوش هايش مي چسباند و با «گيسو» به صداي آن گوش مي دهند. مساله در گوش سپاري به صدف، آماده سازي گوش ها است. «ابرو» و «گيسو» در اوج نااميدي، در موقعيتي متصلب و اکيدا بن بست، از درون صدف صداي آدم هايي از جهان ديگري را مي شنوند که گويي آن ها را صدا مي کنند، صداهايي هرچند دور، اما بسيار نزديک. امر ديدني و امر شنيدني که در کارهاي کاتب توزيعي پراکنده دارند، در اين پاره گرد مي آيند، جمع مي شوند تا بي پيوندي آن ها به رخ کشيده شود. امر ديدني و امر شنيدني در اين پاره با شدت به هم برخورد مي کنند، متلاشي مي شوند و از درون آن يک صدف خيلي کوچک بيرون مي افتد. مساله اين است، پيداکردن فرکانسي که روي آن صداهايي که شنيده نمي شوند، به گوش رسند. تاس ريزي به مثابه آزمايش پيش آمدها در کارهاي کاتب سرشتي دوگانه دارد: يا بدل به «تله» مي شود، يا بدل به راهي براي فراگيري تغيير فرکانس است. بوطيقاي سياسي رمان هاي او روي اين گوي مي لغزد . اما ما هنوز از بردار «اتوبان تهران- قم، خط آهن و سکونتگاه هاي موقت» در کارهاي کاتب چيزي نگفته ايم از برداري که به مثابه يک خط گريز، به مثابه حاشيه روي از خط انقياد، به مثابه نيرويي سرشار در نوشته هاي او مي درخشد.

پي نوشت ها:

١. آفتاب پرست نازنين، محمدرضا کاتب، انتشارات هيلا، ص ٢٠٠

٢. رام کننده، محمدرضا کاتب، نشر چشمه، ١٣٩١، ص ٣٢

________________________________________

________________________________________

كاتب، از هيس تا بی ترسی

________________________________________

____

آزمایشگاه کووید 19 در کرج با آدرس و تلفن – آزمایشگاه بهبد

____________________________________

محمدرضا کاتب با رمان هاي متاخرش؛ پستي، هيس، وقت تقصير، آفتاب پرست نازنين، رام کننده و بي ترسي به عنوان نويسنده اي متفاوت و خلاف جريان متعارف ادبيات ما مطرح شده است. با انتشار رمان «هيس: مائده؟ وصف؟ تجلي؟» جامعه ادبي شايد اولين بارها اين نويسنده متفاوت را شناسايي کرد. رمان «هيس» آن روزها در رقابت با ديگر رمان هايي که بعدها با عنوان هايي چون خوش خوان و جذاب و... شناخته شد، در جايزه کتاب سال منتقدان و نويسندگان مطبوعات برگزيده شد. اين انتخاب از سوي جايزه اي که هويت خود را در شناسايي ادبيات متفاوت تعريف کرده بود، رمان نويسي جدي و متفاوت را به جامعه ادبي معرفي کرد. بعدها کاتب با نوشتن رمان هايي ديگر که هر کدام تجربه اي متفاوت بود، جهان داستاني اش را شکل داد. البته همين تفاوت انتقادها و مخالفت هايي را نيز به همراه داشت. مثلااينکه برخي از لذت خواندن رمان گفتند و اينکه رمان هاي کاتب خوش خوان نيست و خواندنش دشوار است و اطناب دارد و طولاني است و از حوصله مخاطب معاصر خارج است. و اينکه رمان هاي کاتب آزاردهنده است که از قضا هست. مخاطبي که به دنبال آرامش است طبعا آثار کاتب را مطلوب و جذاب نخواهد يافت. کاتب در رمان هايش جهان تازه اي را برمي سازد که در عين خونسردي روايت و راوي، مناسبات آن عادي نيست. او معتقد است براي ساختن هر قصه اي يا روايت هر ايده اي بايد جهان خاص آن را ساخت. خشونت همراه با خونسردي، ترس هاي انسان، جنگ و جدال ميان آدم ها، تنهايي، مساله قدرت و بدن ها از تم هاي مشترک رمان هاي او است. کاتب از معدود نويسندگان معاصر ما است که در تقابل با جريان غالب ادبيات امروز مي نويسد. در رمان هاي کاتب هميشه چيزي آزارنده هست و همين نشان مي دهد که او نويسنده اي جدي است. شخصيت هاي تمام رمان هاي کاتب در وضعيتي خاص به سر مي برند، شخصيت هاي رمان «هيس» و جلادان و اعداميان در «وقت تقصير» و شوکا و مريم در «آفتاب پرست نازنين»، شخصيت هاي «رام کننده» و زاد و ابن و ديگران در «بي ترسي». شخصيت هايي که مرگ و زندگي ديگر تفاوت چنداني برايشان ندارد، چيزي براي از دست دادن ندارند و با ترس ها و خشونتي که در هر رمان به گونه اي بروز مي کند درگيرند. رمان هاي کاتب ايده محورند يعني آنچه بيش از همه مخاطب را مسحور يا جذب مي کند، ايده رمان است. مثلاايده «تله شدن» در رمان رام کننده. يا مبتلاو مرضِ «بي نامي» در رمان بي ترسي. با اين حال او در هيچ کدام از رمان هايش از تجربه هاي فرمي غافل نمي ماند. جدا از رمان ها، انزواي کاتب و دوري اش از محافل ادبي، از او نويسنده اي ساخته که با خاطره هايش و از روزمرگي ها نمي نويسد بلکه ادبياتي را خلق مي کند که به منزله بياني جمعي براي انسان هاي فراموش شده است. ادبياتِ کاتب در تقابل با ادبيات کارگاهي و خاستگاه هاي تحميلي مقاومت مي کند از اين رو قابل تقليد نيست. کاتب معتقد است که موج هاي زودگذر زمانه نويسندگان را به موج سواري و نوشتن مطابق در سليقه ها و مدها واداشته است و براي گريز از اين فضا بايد از منطق اين نوع ادبيات گريخت. همان طور که آخر رمان هيس مي نويسد: «هرکس بخواهد ماندگار بماند و چيزي از خود بگذارد بايد قيمت اين ماندگاري را بپردازد. و هرکسي به نوعي قيمت اين ماندگاري را مي پردازد... يکي از علت هاي روايت داستان ها توسط اشخاص ممکن است ماندگاري باشد: اين هم يک جور ماندن است و به ثبت رساندن خود.»

منبع روزنامه شرق ، شماره 1857 به تاريخ 22/7/92























________________________________________

________________________________________

اين رمان نیست، آقای كاتب!























کتاب بی ترسی اثر محمدرضا کاتب | ایران کتاب


































________________________________________

سیستم عصبی مرکزی در تمرینات مقاومتی - لانسگو ایران

________________________________________

پویا رفویی

________________________________________

________________________________________

«بي ترسي» محمدرضا کاتب، بعد از «خوف» شيوا ارسطويي، دومين رماني است که با مضمون ترس به انتشار درمي آيد. هر نوع نتيجه گيري کلي بر مبناي صرفا انتشار دو کتاب، علي الاصول کار سنجيده اي نيست. اما دست کم مي توان تحول مضمون شناسي داستان نويسي را بر مبناي مخرج مشترکي به نام «ترس» مدنظر قرار داد. گرچه هر دو اثر در خوانش اوليه، به جز همين مضمون، از هيچ مشابهت ديگري برخوردار نيستند. بر اين نکته بايد تاکيد گذاشت که «خوف» و «بي ترسي» داستان هايي درباره ترس اند و نه کتاب هايي ترسناک. مطلب ديگري که درخور تامل است، جايگزين شدن مضموني انتزاعي به نام «ترس» در حداقل دو اثر ادبي منتشر شده در سال 92 است. انگار به سبب واقعه اي، ترس از هيات مفهومي انتزاعي قلب ماهيت پيدا کرده است و حالابه شکل تجربه اي زيسته در تخيل و شيوه روايت پردازي نويسنده، عرض اندام مي کند. در قياس با مضمون شناسي سال هاي گذشته ادبيات داستاني ايران که عمدتا با وجه اشتراکات مکان مند سرو کار داشتيم، حالامفهوم کلاسيک «طبع» دوباره پايش به ادبيات باز مي شود. نه با فضاي مشترک کافي شاپ، آپارتمان، و مرکز مواجهيم، و نه با شخصيت هايي که در ماجراهايشان محاط در بازنمايي زندگي روزمره هستند.

به محض آنکه جلد را ورق بزنيم، عنوان کتاب تغيير مي کند. در صفحه نخست به جاي «بي ترسي» -عنوان روي جلد- کلمه«بي ترس» را حک کرده اند. در ظاهر امر، چنين به ذهن متبادر مي شود که اشتباهي چاپي، سهل انگاري نويسنده و ويراستار، يا اهمال کاري عوامل نشر دليل اين اتفاق است. ولي اينطور نيست. در صفحات 11 و 12 کتاب، در پانويس مفصلي دليل دو اسمي بودن کتاب را درمي يابيم. ساختار کتاب، متن در متن است. آنچه از آن به «بي ترسي» مراد مي شود، کتاب سه جلدي مفصلي است که ما، خلاصه و نسخه حک و اصلاح شده آن را در اختيار داريم. در ادامه متوجه مي شويم که فصل اول کتاب که در واقع موخره نسخه اصلي است، «بي ترسي» نام دارد و ادامه روايت «بي ترس» است. دست به نقد تا همين جا مي توانيم بگوييم، رمان تازه محمدرضا کاتب، دو عنوان دارد. يکي در نقش حاصل مصدر و ديگري در نقش صفت فاعلي. در روي جلد مضمون، وجه غالب است. به محض ورود به فحواي کتاب شخصيت نقش اصلي را عهده دار است. به عبارت ديگر، ميان نقش حاصل مصدر که فاقد شخص دستوري و زمان است و صفت فاعلي که هردو را در خود مستتر دارد، درنوسانيم. «بي ترسي» ماحصل اين نوسان است.

«همه عمر «بي نام» بودم: سال ها در آرزوي داشتن يک نام جنگيده بودم.» اين جمله آغازين «بي ترسي» است. شخص راوي در وضعيتي گرفتار آمده که به دليل بيماري مرموز اپيدميکي، آدم ها بي نام مي شوند. کم وبيش همه شخصيت هاي رمان به مرض بي نامي مبتلاهستند. اما در کنار شيوع مرض، همان طور که از جمله نخست مستفاد مي شود، «جنگي» نيز در بين است. در اين جنگ، با سلاح بي نامي، بي نام کننده ها و نام دهنده ها به مصاف يکديگر مي روند و هريک با مرض بي نامي ديگري را مسموم مي کنند. بي نامي، درست مثل زهري است که به اشکال مختلف به بدن ها نفوذ مي کند. از اين رو، اسم شخصيت ها قراردادي و موقتي است. «زاد»، «ابن»، «جانان»، «عايشه» و... نام هايي به جاي نام هاي اصلي شان دارند. آنها همگي مبتلابه بي نامي اند. اين حکم در مورد خود کتاب «بي ترسي» نيز مصداق دارد. همان طور که پيش تر اشاره کرديم، رمان داراي دو اسم است. کتاب به دلايلي که با سير روايت گره خورده است به مرض بي نامي مبتلاست. و دقيقا به همين دليل از دو اسم برخوردار است. کار به همين جا ختم نمي شود. «بي ترسي» از منظر ديگري، بازنويسي «رام کننده»، رمان قبلي محمدرضا کاتب است. به راحتي مي توان دو کتاب را دو اجرا از يک روايت تلقي کرد. در آنجا شخصيت هاي کتاب يکديگر را تله مي کردند و روايت با تله کننده ها و تله شونده ها پيش مي رفت، و در «بي ترسي» همين وقايع با فرازونشيب هايي متفاوت مجددا در روابط ميان بي نام کننده ها و بي نام شونده ها بازتعريف مي شود.

محمدرضا کاتب معادله داستان نويس را معکوس کرده است. اگر مطابق با کنايه مصطلح، اين گزاره درست باشد که هر نويسنده اي در معرض خطر تکرارکردن خود قرار دارد؛ در اين صورت مي توان چنين نتيجه گرفت که کاتب با بي ترسي خود به پيشواز اين خطر مي رود. اگر نويسنده هايي هستند که به نام نوآوري، خود را تکرار مي کنند، کاتب با سعه صدر کوشيده است تا با تکرار، به مفهوم «امر نو» نزديک شود. اين تمايل به تکرار به هيچ روي اتفاقي نيست و راوي با اشراف کامل بدان واقف است. «ما همه آن بي نام شده ها و تله کنندگاني هستيم که در آرزوي پيدا کردن درمان و دارو، شب را به صبح رسانده اند و در خيال تو را در آغوش آن کيميا ديدند.» (صفحه 81) «زاد حال روزي را داشت که همراه جانان به باغ تله ها آمده بود.» (صفحه 84) کلمات بي نامي و تله با يکديگر جا عوض مي کنند تا به مخاطب آشنا با جهان داستاني کاتب يادآوري کنند که در واقع با دو نسخه از يک کتاب مواجه است.

«تله» و «بي نامي» چه تفاوت هايي با هم دارند؟ چرا «تله» سه سال پيش در «رام کننده» حالابه «بي نامي» رمان «بي ترسي» مبدل شده است؟ اين پرسش را مي توان فشرده کرد و به طرح اين سوال پرداخت که از تکرار «رام کننده» در «بي ترسي» چه «امر نو» يي سر برکرده است؟

در نگاه نخست «بي ترسي» در قياس با «رام کننده» روايت انتزاعي تري به نظر مي آيد. تقريبا دوسوم کتاب، به مباحثه هاي طولاني زاد و ابن اختصاص دارد. در رام کننده اگر رابطه پدر- فرزندي مدنظر بود، در «بي ترسي» رابطه مريد- مرادي برجسته تر است. حتي مي توان پا را فراتر گذاشت و «بي ترسي» را صورت ضد رمان «رام کننده» قلمداد کرد. زبان روايت تا حد ممکن انتزاعي و تمثيلي است. ذايقه مخاطب خو کرده با داستان نويسي جريان غالب ايران، در رمان بودن «بي ترسي» شک مي کند. سوال ها از همين حالادر حنجره ها آماده است: «آقاي کاتب بهتر نبود، به جاي اين چيزها مقاله مي نوشتيد؟» يا شايد صريح اللهجه هايي باشند که مطابق با هنجارهاي رايج به جاي سوال حکم صادر کنند: «اين رمان نيست، آقاي کاتب!» مي توان لحظاتي را به شنيدن اظهارات اين مخاطب فرضي و چارچوب نظري اش صرف کرد: «شخصيت پردازي بسيار بسيار ضعيف است. نه! حتي ضعيف هم نيست. حرفم را پس مي گيرم. اصلاشخصيت پردازي ندارد. هيچ کدام از مکان ها توصيف نمي شوند. شما به همين بسنده کرده ايد که باغ بي نامي، چندين سرداب دارد که شاگردان بي وقفه در آنجا مطالعه و پژوهش مي کنند. امراض تازه درست مي کنند. حتي به خودتان زحمت نداده ايد که با تغيير لحن و زبان روايت زمان داستان را مشخص کنيد. به جز نقاشي مکتب فرنگي سازي و لباس هاي دوران قاجار روي جلد کتاب، فقط يک بار زمان روايت را معلوم مي کنيد و آن هم وقتي است که ماجراي سيف الملک را بازگو مي کنيد. کافي نيست. کتاب شما مملو از اصطلاحات و تعبيرات عرفاني است. يک ديالوگ کشدار ميان معلم و شاگرد است که صد نمونه بهترش را در متون کهن سراغ داريم. من يکي که ترجيح مي دهم به جاي «بي ترسي» شما «رساله قشيريه» يا «لوايح» را بخوانم...» اتفاقا کاتب، مخاطب خود را براي ايراد چنين خطابه اي تحريک مي کند تا به اين شيوه او را هم «تله کند» و هم کشان کشان به «باغ بي نامي» ببردش. غرض اصلي او همين است. چارچوب داستان نويسي ايران به سمتي ميل کرده است که بسياري از متون استعداد و جواز ورود به رمان را ندارند. در رمان ظاهرا همه چيز عيني است به جز خود رمان که تماما منطبق با منطق بازار و سليقه جعلي نهادهاي ادبي تا خرخره غرق در انگاره هاي انتزاعي است. در نظر کاتب اگر امر انتزاعي مجددا انتزاعي شود، آن وقت راه براي روايتي متناسب با رمان باز است.

اگر «رام کننده» منحصرا به رابطه بدن و قدرت ارجاع پيدا مي کرد، در «بي ترسي» ضلع سومي به نام زبان اضافه شده است. در آنجا قدرت مستقيما از طريق زهر به بدن آدم ها ورود پيدا مي کرد و ماجرا تداوم مي يافت. اما در «بي ترسي»، زهر به صورت بي نامي علامت تاثير خود را به مبتلانشان مي دهد. به عبارتي، «رام کننده»، نسبت قدرت و بدن را بر حسب نظام علت و معلولي تشريح مي کرد، حال آنکه در «بي ترسي» با سمپتوم ها روبه رو هستيم. دايره تامل رمان نويسانه کاتب در باب قدرت تنگ تر و همزماني تر شده است: «...رجوع کن به تمام آنها: بيشتر اين صلح ها و قراردادها در سايه مبتلاها و بي نامي ها بودند. اگر تمامي تاريخ را زيرورو کني، جاي پاي اين مبتلاها و بي نامي ها و بي نام کنندگان را به خوبي مي بيني. شايد اين جابه جايي از ديد مردم عادي مخفي باشد، اما به راحتي مي توانيم آنچه پشت پرده اتفاق افتاده را ببينيم.» (صفحه65) از اين نقل قول و تعابير ديگر کتاب چنين برمي آيد که مرض در کليت خود حکايتي نامريي است. آنچه مدار قدرت را به سمتي سوق مي دهد که حکومت دانايان را بر باقي مردم ممکن کند، خود حکايتي است که از فرط تکرار به شکل ديگري درآمده است. جلوه هاي بروز اين حکايت، در «بي ترسي» ميان دو مفهوم سياسي فرمان و قانون در نوسان است. راوي مي کوشد تا قانون و فرمان، اين دو صورت زبان مند سياست را به شکل روايت دربياورد. طبيعي است که رمان تا حد ممکن خود را به تمثيل نزديک مي کند. اما تمثيل ها هر کدام مجددا تمثيلي مي شوند. همان طور که امر انتزاعي دوباره در فرآيند انتزاع قرار مي گيرد. از طرف ديگر، رمان از بدو پيدايش خود از همه وجوه ژنريک مصون مانده است. متن رمان و متن غيررمان تمايز جوهري ندارند. همه نوشته ها مي توانند بخشي از يک رمان باشند. مارکي دوساد در مقاله مشهور خود با عنوان «ايده هايي در باب رمان» اين ويژگي را دليل وجودي رمان ذکر مي کند. رمان به زعم ساد زماني به ميدان آمد که فلاسفه ديگر نمي توانستند «همه اش» را بگويند. «همه اش» را گفتن ويژگي منحصربه فرد رمان است. از اين بابت برخلاف روال جاري «بي ترسي» شايد کتابي با مختصات فعلي رمان به شمار نيايد، اما «همه اش» را مي خواهد بگويد.

بخش چشمگيري از«بي ترسي» هم مثل «خوف» در باغ مي گذرد. باغي که ظاهرا قرار بوده تا تمثيلي از بهشت باشد، به دلايلي که در هر يک از اين دو کتاب صورت بندي خاص خود را دارد نه به دوزخ، که به محل برخورد قدرت، زبان و بدن تبديل شده است. يا شايد از آغاز نيز چنين مکاني بوده است؛ اما رماني وجود نداشته تا «همه اش» را بگويد. باغ آنطور که در لابه لاي گفت وگوهاي شخصيت ها درمي يابيم، شعري است که مي خواهد به شکل زندگي دربيايد. اين فعل و انفعال در نثر رمان به صورت مرض «بي نامي» بروز مي کند.

در «رام کننده» برخلاف دو حرکت مريي قدرت، يعني حرکت عمودي نظام هاي سلسله مراتبي و حرکت افقي تله کننده ها و تله شده ها، حرکت دوراني و چرخ چرخ خوردن به شيوه اي از رهايي تعبير شده است. در «بي ترسي» اين حرکت از بي نامي مبرا مي ماند و به صورت بي ترسي خود را عرضه مي کند. ظاهرا همه بي نام کننده ها و بي نام شده ها در پي اکسير حيات يا همان کيمياي سعادت هستند، اما راوي به گزاره مهمي در پايان روايت دست مي يابد: «يک کيميا بايد براي همه به يک اندازه کيميا باشد.» حال آنکه کيمياي بي نام کننده ها براي بي نام شده ها در حکم زهري مهلک است. «زاد» که خود توامان هم بي نام شده است و هم بي نام کننده، اکسير و علاج نهايي را براي رهايي مي خواهد. هر بار که از يافتن کيميا نااميد مي شود، با بي ترسي مسير رفته را دوباره ادامه مي دهد. اما در پايان به محض اينکه کيميا را پيدا مي کند خود را دوباره در حصر ترس هايش قرار مي دهد. «فکر مي کنم هيچ چيز بيشتر از بي ترسي نمي تواند يک زنداني را قانع کند که برگردد به جايي که حبس بوده.» به نظر مي رسد کاتب تا حد زيادي در «همه اش» را گفتن توفيق داشته است، «باغ تله ها» به «باغ بي نامي» مبدل خواهد شد.

تكه اي از رمان «بي ترسي»

«... همه عمر «بي نام» بودم: سال ها در آرزوي داشتن يک نام جنگيده بودم و وقتي به آن نام ديگر احتياجي نداشتم، يک روز صبح که از خواب بيدار شدم ديدم توي آيينه «نام کننده» بزرگي مقابلم ايستاده. نام کننده اي که خودش هنوز نامي نداشت، و فقط زادِ پدرش بود. نام کننده بي نامي که نامش چنان وحشتي تو دل ها مي انداخت که قابل باور حتي براي خودش نبود.» بازي پيرمرد از اينجا شايد شروع شده بود که گفته بود هيچ وقت اسمي نداشته و حالاهم نمي تواند اسمي روي خودش بگذارد. و از من خواست يک اسمي برايش انتخاب کنم. خب آن موقع ها من يک پسر کم سال و بازيگوش بودم، و فکر مي کردم اين يکجور بازي تازه است. خيلي خوشم آمده بود. چون تو عرض چند روز کلي اسم برايش پيدا کرده بودم: هر اسمي را مي گفتم پيرمرد تو فکر مي رفت و بعد مي گفت با آن اسم يکجوري واضح مي شود. من نمي دانستم واضح شدن يعني چه، فقط مي دانستم از آن اسم خوش اش نيامده. خب اگر خوش اش مي آمد ديگر آن طوري سرگرم نبوديم: و من نمي توانستم تمام روز دنبال اسم هاي جورواجور باشم. نمي فهميدم کي روز مي شود و کي شب. و اين طوري بود که خيلي زود اسم هايم تکراري شده بودند.

زاد يک بار گفته بود: «همه عمر پي مقصر بي نامي ام بودم: پي کيميايي بزرگ: آن کيميا چنان سايه مي انداخت روي من و تمام اعمالم که ديگر هيچ چيزي نمي توانست آزارم بدهد. حتي چيزهاي کم اهميتي مثل کشتن و زجر ديگران يا خودم ديگر برايم اهميتي نداشت. دسته دسته آدم زير پاهايم جان مي دادند و من ميان حدقه هاي بيرون زده چشم هايشان فقط آن کيميا را مي ديدم. در ظاهر همه اين کارها براي آن انجام مي گرفت که بتوانم يک نام دهنده بشوم، اما دليل و سر اصلي من اين نبود.»

روزنامه شرق ، شماره 1845

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر ۱۳۹۲





















________________________________________

________________________________________

پنج جستار در باب رمان «بي ترسي»

________________________________________

کووید طولانی || کووید طولانی چیست و چرا ایجاد می شود؟ || پزشکت

______________________________________

نويسنده: پريا رحيمي






1- تازه ترين اثر محمدرضا كاتب، با سه سال تاخير وارد بازار كتاب شده است. «بي ترسي» داستاني است موازي با «رام كننده» اثر پيشين نويسنده، تله كننده و تله شونده، اين بار شده اند بي نام كننده و بي نام شده. نويسنده در پانوشت صفحه11 از زبان ويراستار خيالي اش فهيمه باقري (كه شايد آنيماي كاتب است) مي نويسد: «پيرمرد (زاد) براي كساني ديگر هم زندگي اش را تعريف كرده بود... هركدام از آنها به روش خودشان زندگي او را نوشته و چاپ كرده اند. وجود چندين كتاب درباره بي نامي (آن هم با اسامي و اشكال مختلف) شايد به همين دليل باشد». بي ترسي و رام كننده دو نسخه از داستان پيرمرد هستند. به نظر مي رسد كاتب به دنبال آن تئوري است كه پيش تر در مقاله «بي ترسي» شرحش داده است، وي بي ترس از نظر منتقدان و سفارش هاي زودگذر جامعه، صرفا داستان پرداز ريشه هاي اصيل انساني است، اين مقاله و دو كتاب اخيرش همه مي كوشند تا به نگره كاتب در باب داستان نويسي جامه عمل بپوشانند.

2- بي ترسي در گذشته نامعلوم مي گذرد.اثر از حيث بي نامي، بي مكاني و بي زماني به رمان هاي مدرن مي ماند. تنها نشاني هايي چون زندگي سيف الملك خانزاده قاجار و نقاشي هاي قجري روي جلد كتاب زمان داستان را لو مي دهند. حتي خود كتاب نيز بي نام است، روي جلد «بي ترسي» نام گرفته و در نخستين صفحه «بي ترس». اين عدم قطعيت در جاي جاي كتاب به چشم مي خورد، اساسا تكنيك داستانگويي كاتب چنين است. زماني را تصور كنيد كه براي كودكي داستان مي گويد، او سوالي مي پرسد و شما داستان را در پاسخ پيچيده تر مي كنيد، آنقدر آسمون و ريسمون مي بافيد تا سرانجام خوابش ببرد، اين دقيقا همان تكنيكي است كه كاتب دنبال مي كند (فني كم و بيش مشابه قصه گويي شهرزاد)، براي آنكه مشتش باز نشود، تا پايان داستان تن به پيرنگي مشخص نمي دهد. محمدرضا كاتب همان ابن است، پيرمرد قصه گوي حيله گر داستان، دروغي از پس راستي و راستي از پس دروغي مي بافد و هرگز مرز راست و دروغ پيچيده گويي هايش را درنخواهي يافت.

3- بي ترسي در اصل مانيفست كاتب براي زندگي است كه اتمسفر، شخصيت ها و خرده روايت هاي داستاني سوارش شده اند. تك گويي هاي بلند داستان، درددل نويسنده است با خوانندگانش كه ناگزير به چاشني قصه گويي آميخته شده است. مثلث عشقي خورشيد و ميكاييل و زاد، زندگي سيف الملك و ميخالكوف به مرز قصه نزديك مي شوند.

نويسنده بي ترسي، رهنمودهاي سياسي، اجتماعي و پندآميز خود را در قالب نمادهايي چون بي نام كردن، جابه جا شدن، بي نام شدن، مبتلاو... بيان مي دارد. دردهاي بي ترسي بيشتر از آنكه حاصل بيماري هاي جسمي باشند، ستوهي رواني اند كه بشر را دربند خود مي كنند. كمي پا را فراتر مي گذارم، ما هيچ علايمي از بيماري هاي ابن و زاد و حيرت و... نمي بينيم مگر دستاني از شكل افتاده كه آن را هم مي توان به حساب سال ها نوشتن در سرداب هاي نمور نوشت. كيمياي بي ترسي همان خو كردن با دردها و بدبختي هاست، پذيرش آنكه هر مسير نو در سرنوشت ما تنها يك زندان تازه است. كوشش خستگي ناپذير و سازش با سرنوشت، كيميايي است كه ابن/كاتب سعي در تفهيمش دارد: «عجيب است، گاهي خوشبختي آدمي بيشتر شبيه بدبختي اش است...»

كاتب گاه نمادپردازي را كنار گذاشته و حرفش را رك مي زند: «آرزوي خيلي از بزرگان تاريخ است كه در صدر كشوري، حكمت، علم و دانش حكومت كند.

«بهترين كار آن است كه بيشترين منفعت را براي بيشترين آدم ها داشته باشد. اين يعني عدالت» و...

تك گويي هاي پندآميز كه رمان را بيشتر شبيه آثار حكمت آموز قرن هفتم هجري كرده و عدم توصيف و شخصيت پردازي، گهگاه خواننده بازيگوش را پي جزييات از عالم كتاب جدا مي كند. تنها اندكي توضيح و توصيف مي توانست رمان را ضمن دلچسب تر كردن، براي مخاطب گوياتر كند چون پاسخ به پرسش هايي نظير: مبتلاها چه اند؟ علائم بيماري چگونه اند؟ شاگردان باغ چه مي كنند؟ زاد در سفرهايش به چه كار مشغول است؟ و...

4-شخصيت هاي بي نام شده داستان نام دارند: ابن، فتاح، زاد و...، اما نام و نشان ندارند! اهميت آنها در بودگي شان است نه در «كه» بودن شان، ابن جايگزين عربي واژه زاد است گويي ابن همان زاد است و راوي داستان كه زندگي زاد را نگاشته همان زاد/ ابن، كاتب جابه جاي كتاب از جابه جايي مي گويد، واپسين جابه جايي قرار است جابه جايي راوي با خواننده باشد. زاد با ابن، با حيرت وجانان، با خودش جنگيد و جنگ آخرش با خواننده است، كيميا بايد در كنه خواننده بنشيند. اين همان رويكردي است كه در گفتمان نشانه شناسي يا تبادل معني (در علم ارتباطات) مورد توجه قرار گرفته است: ارتباط فرآيندي دوسويه است كه افراد انديشه هاي خود را بازگو مي كنند و هركس به فراخور زمينه ذهني، فرهنگي و شناختي خود پيام هاي دريافتي را رمزگشايي مي كند. در اين فراگرد بحث بر سر تكميل آگاهي هاست. من (ابن، زاد و...) با اندوخته اطلاعاتي خود ديگري را تكميل مي كنم و اين فرآيند ادامه مي يابد. آنچه مهم است نه فرستنده (چه كسي بودن) بلكه پيام است.

5- بي ترسي سرشار است از موتيف هاي كاتب، شكنجه، بدن، تك گويي هاي كشدار، عدم نتيجه گيري قطعي و كوهستان. داستان چنين پايان مي يابد: «مي رفتند سمت جاده سنگلاخ كه به دل كوه ها مي رفت. و خيلي زود ميان جاده يي كه مه و باران تارش كرده بود گم شده بودند.» به قول جورجيو آگامبن: انسان معاصر كسي است كه بتواند فراتر از روشني برود تا سايه را به دام اندازد................... ادامه دارد




















ادامه نوشته

تحلیل سبک شناسی آثار داستانی محمدرضا کاتب؛   (مورد مطالعه: رمان های پستی و چشمهایم آبی بود)













































نویسندگانی که نویسنده نیستند!


























عبدالعلی دستغیب





یک نویسنده دیگر که اشراف به موضوع انقلاب و جنگ داشته، محمدرضا کاتب است که رمان «هیس» را نوشت. او البته چند رمان دیگر هم نوشته اما من از رمان هیس خوشم آمد. البته مطالبی هم راجع به دفاع و جنگ در جبهه ها در آثارش هست. مثلاً در داستان هیس ما یک افسر را می بینیم که در جبهه جنگ حضور دارد و از خوزستان دفاع می کند و از قهرمانان جنگ است. یا کتاب «دوشنبه آبی ماه». کاتب داستان نویس خوبی است اما اخیراً کتاب جدیدی از او به دستم نرسیده و نخوانده ام. یکی دیگر از نویسندگان این دوره حسن بنی عامری است که رمان «گنجشنک ها بهشت را می فهمند» را نوشته که داستان در شیراز و خوزستان می گذرد. به نظرم یکی از بهترین داستان هایی است که درباره مقاومت نوشته شده است. این رمان لحنی جالب، خودمانی و غیر رسمی دارد ادامه مطلب در...https://www.hamshahrionline.ir/news/653787/




























تحلیل سبک شناسی آثار داستانی محمدرضا کاتب؛
(مورد مطالعه: رمان های پستی و چشمهایم آبی بود)






















چشم‌هایم آبی بود



































دکتر علی افضلی (نویسنده مسئول)، استادیار گروه زبان و ادبیات عربی، دانشگاه تهران

نسترن گندمی، کارشناسی ارشد زبان و ادبیات عربی، دانشگاه آزاد اسلامی واحد دزفول
















چکیده
رمان از گونه های ادبی و تأثیر گذار در ادبیات معاصر به شمار می رود و برخی از رمان های برجسته و معروف آینه ای برای چندگانگی فرهنگی، افکار نویسنده، تصورات و شاید خیالاتی که برگرفته از ضمیر ناخودآگاه نویسنده می باشد و هر زمان - نویس با سبک خصوصی و فکر خلاق خود و گونه های متفاوتی سعی در بیان واقعیت موجود یا گستره فکری خویش و یا فکر حاکم بر جامعه دارد که این سبک در مقایسه با سایر انواع بیان، قابل تأمل است. محمدرضا کاتب از نویسندگان مشهور ایرانی است که با واسطه کار مدام و تعدد آثار خود یک شیوه خاصی را در رمان نویسی به کار می برد سبکی که در تقلید از آن برای سایر افراد، دشوار می باشد و در رمان های خویش تمامی دغدغه ها و جهان بینی در آثار وی به عیان دیده می شود. در این پژوهش سعی بر آن است که شیوه های سبک شناسی در رمان های «پستی» و «چشمهایم آبی بود» به شیوه توصیف - تحلیلی بررسی شود. نتایج پژوهش نشان می دهد که بین داستان «پستی» و درون مایه های «چشمهایم آبی بود» در پاره ای موارد دارای فنی جدید و تکنیک های سبکی برجسته همچون تصاویر خیال، تنوع جمله ها، ضرباهنگ، تکرار، تشخیص و غیره در رمان های کاتب نمایان شده است.
واژگان کلیدی: سبک شناسی، محمد رضا کاتب، رمان پستی، رمان چشمهایم آبی بود.
1.مقدمه
سبک شناسی به عنوان دانشی از تحلیل ها و تفسیر بیانها و شکل های متفاوت سخن می باشد که بر پایه عناصر زبانی به وجود آمده است. ارزش این علم در عینی گرایی آن است که در بسیاری از قلمروهای علوم انسانی از رسانه گرفته تا دادگاه و مطالعات مذهبی و سیاسی کارآمد است؛ اما بهترین نتایج از این دانش در مطالعات ادبی حاصل می شود و سبک شناسی ادبی، با تکیه بر زبان شناسی، به مثابه پلی است میان نقد ادبی و زبان شناسی که تفاوت کاربرد ارتباطی زبان را برجسته می کند (ر.ک: سبک شناسی، فتوحی رودمعجنی، ۹۷.) امروزه بسیاری از مطالعات و تحقیقات حوزه زبان شناسی به سبک شناسی اختصاص یافته است. سبک شناسی از روش هایی است که برای بررسی و تحلیل متون از آن استفاده می شود؛ به عنوان یک علم یا حوزه پژوهشی است که به بررسی و شناخت متون از چشم انداز زبانی می پردازد و اصولی در اختیار محقق قرار می دهد که در پرتو آن می توان انتخاب های خاص زبان در قالب توانش زبانی» را تبیین کرد. محمدرضا کاتب از نویسندگان پرکار و معاصر است که آثار مهمی را بر جای گذاشته و نقش مهمی در تدوین و تکمیل سبک جدید رمان نویسی داشته است و بیان ویژه ای از سبک گفتاری و نوشتاری را برای مخاطبان خود عرضه می کند. رمان «پستی» و «چشمهایم آبی بود» از مهم ترین آثار وی می باشند که نویسنده در آنها از سبکی منحصر به فرد برای بیان تجسم عینی جهان بینی اش استفاده می کند. این نوشتار می کوشد از سبکی شکل گرفته از داستانهای لایه لایه و ناپیوسته، وحدتی را در عین گسستگی و ناپیوستگی آشکار کند.
بر اساس چشم اندازهای زبانی در حوزه سبک شناسی، پژوهش حاضر به دنبال راهی برای رسیدن به این پرسش است که در رمان های محمدرضا کاتب سبک زبانی به چه شکلی به کار گرفته شده و چه معناهایی برای آنها در حوزه سبک و سبک شناسی قرار می گیرد؟
درباره موضوع این پژوهش باید گفت در باب رمان های سبک شناسی مقالاتی در مجلات متعدد به چاپ رسیده است و این آثار از جنبه های گوناگون مورد نقد و بررسی قرار گرفته اند که به چند مورد اشاره می شود: فتوحی (۱۳۸۸) در مقاله ای با عنوان «سبک شناسی ادبی؛ سرشت سخن ادبی، برجستگی و شخصی سازی زبان» نخست با اشاره به اهمیت سبک در ادبیات و کارکردهای سبک شناسی در مطالعات ادبی تمایز فرمالیستی میان ادبیات را مورد تردید قرار میدهد و رابطه میان تنوع سبک ها و غلبه گفتمان های سبک گرا را مورد بررسی قرار می دهد. مدرس زاده (۱۳۹۳) در مقاله ای با عنوان «بررسی کارکرد سبک شناسانه آرایه های ادبی» با بکارگیری آرایه های خاص از سوی شاعران صاحب سبک، آموزه هایی مناسب سبک شناسی را مورد بررسی قرار داده است. در پر (۱۳۹۲) در مقاله ای با عنوان «لایه های مورد بررسی در سبک شناسی انتقادی داستان کوتاه و رمان» به بررسی داستان در لایه های روایی و متنی با تجزیه و تحلیل کانون سازی، میزان تداوم کانون سازی و نیز خرد لایه های واژگانی را مورد توجه قرار داده است تا بتواند با به کارگیری این شاخه هایی از سبک شناسی راهی برای بررسی متون ادب فارسی پیدا کند. بدیهی است که در رمان های «پستی» و «چشمهایم آبی بود» نیز مانند هر کتاب نوپدیدی، در حوزه مطبوعات به رشته ی نقد کشیده شده است و سبب طرح نظراتی در محفل نویسندگان و هنردوستان شده و مقالاتی چند در بررسی آنها به رشته تحریر در آمده است؛ اما بررسی و تحلیل دقیق این آثار در پژوهشی جداگانه دیده نشده است؛ بنابراین ضرورت دارد تا با پژوهش همه جانبه، در قالبی مجزا به شناخت ویژگی مورد نظر پرداخته شود.
روش تحقیق در این پژوهش، مطالعه رمانهای محمدرضا کاتب و معرفی ویژگی های سبکی این نویسنده و شيوه خاص وی در این رمان ها است. در این نوشتار رمان مزبور به شیوه توصیفی- تحلیلی می باشد. برای این هدف ضمن مطالعه کلی و محتوایی این رمان ها، با استعانت از دیدگاه های صاحب نظران، مختصات سبکی نویسنده در این رمان ها در لایه های مختلف زبانی، ادبی و فکری توضیح داده شده و در پایان شباهت ها و اختلافات این رمان ها را تبیین و تشریح می کنیم.
٢. بحث و بررسی
۱ - ۲. محمد رضا کاتب
محمدرضا کاتب در سال 1345 در تهران متولد شد. او دانش آموخته رشته کارگردانی تلویزیون و از فعالان عرصه نویسندگی است. کتاب های زیادی از او منتشر شده است. وی از سال ۱۳۹۵ شروع به نوشتن نمود و بعد از نگارش چند مجموعه داستان، رمان های «فقط به زمین نگاه کن» (۱۳۷۲) و «دوشنبه های آبی ماه» (۱۳۷۶) را نوشت. وی با خلق رمان «هیس: مائده؟ وصف؟ تجلی؟» در سال ۱۳۷۸، حضور پررنگی در ادبیات معاصر ایران پیدا کرد و به عنوان یک نویسنده متفاوت نویس، ساختارشکن و مستقل مطرح شد. کاتب در این رمان و رمان های «پستی» (۱۳۸۱) و «وقت تقصیر» (۱۳۸۳)، از شگردهای داستان نویسی جدید بهره برده است. از دیگر آثار او می توان از «آفتاب پرست نازنین» (۱۳۸۸)، رام کننده (۱۳۹۰)، بی ترسی (۱۳۹۲) و «چشمهایم آبی بود» (۱۳۹۶) نام برد. وی از جمله هنرمندانی است که ضمن آفرینش چند رمان پیشامدرن در اوایل کار، در برخی از آثارش، همزمان لحظه های مدرن و پست مدرن را بازتاب می دهد.
۲ - ۲. رمان پستی
«پستی» رمانی است متشکل از چند داستان به هم پیوسته که همان قدر که می توان در پیوستگی این داستان ها شک کرد، می شود گفت که به هم پیوسته هستند. این رمان «پستی» دربردارنده فضایی نامشخص و مملو از اتفاقات نامنتظر در متن رمان می باشد. در داستان با راوی نامشخصی روبه رو می شویم که او را از طریق ارتباط با صاحب خانه اش » می شناسیم راوی شخصیتی گوشه گیر می باشد که تنها به خودکشی خود از نوع زجرآورش فکر می کند؛ و ما از جایی که او جسد مرده اش را توصیف می کند به غیر متعارف بودن اثری که می خوانیم پی می بریم و رنج و آزار راوی یکبار برای تجسم کردن جسد مرده خود در سردخانه با حضور صاحب خانه اش می باشد و از طرف دیگر وصف سگ های که زیر قطار کرده، آشفتگی و دلزدگی را به میان آورده است و پس از رها شدن راوی از پسرک و جسدش به آدمهای تازه ای می پردازد که برای بیان مفاهیم مستقیمشان توان بیان را ندارد و در رمان راوی مدام از رنج و آزاری که در ظاهر مشخص نیست، می پردازد. مضمون کلی رمان همانند بیانیه هایی وصله شده، ذکر شده است. تأثیر انزوا و آزردگی ها در زندگی او را وادار می کند تا برای سرگرمی و پر کردن وقتش علاوه بر جمع کردن شیشه های رنگی و نوشیدنی ها به قصه ساختن و خیال پردازی درباره آدم هایی که در کوپه قطار هستند، بپردازد. و این خود فرصت خوبی برای نویسنده است تا به وضعیت زندگی و روابط میان شخصیت ها و رفتارهای متفاوت پی ببرد. هر چه در رمان پیش می رویم کلمه «شاید» در رمان بیش تر به رخ کشیده می شود و تکرار این شایدها و اگرها خواننده را به هیچ قطعیتی رهنمود نمی کند و در روایت گویی درد و رنج شخصیت های روایت در ظاهر دیده نمی شود اما به دلیل سرمای گزنده این رنج و آزار درونی به خوبی برای خواننده هویدا می شود. در داستان دیگر راوی به روایت پدر و پسری اشاره دارد که پدر، زندگی را برای پسرش می کاود و می کوشد به او لذت بردن را بیاموزد و در قسمت دیگر داستان، راوی پرنده خیال ذهن خود را بر روی شاخه داستان «ماه وش» می نشاند و از زبان او آنقدر از آرزوهایش صحبت می کند تا جایی که زندگی برایش زیبا جلوه می کند و نمی داند که کدام یک از واقعیت هایی که در ذهن اش دارد را زندگی کند و نمی داند کدام یک از آنها را در خیال خود ترجیح دهد و حکایت این داستان گویی از نگاه بچه ای که در رحم دارد، روایت می شود و در گوشه دیگر حکایت راوی به سمت پیرزنی فال گیر و زنی سرخورده و تنها است و با اینکه به پیرزن و به کارش بی اعتقاد است اما آخر امیدش را در پیرزن فال گیر می جوید. از این رو کاتب در رمان پستی آدم ها را به مخاطب ارائه نمی کند و او همراه با مخاطبین داستان را می نویسد و این تصور آن قدر تقویت می شود که گاه مخاطب در جاهایی از رمان گمان می کند که شاید نویسنده نمی داند که آیا این شخصیت ها به هم ربط دارند یا نه؟! در پایان رمانش راوی می پندارد که روزی یک نفر قرار است بلایی سرش بیاورد نمی گوید به چه دلیل ولی حدی است که در وجودش نهفته است و در پایان رمان هم شخصیت که خیانتش را باور کرده است، کشته می شود.
2-3. چشمهایم آبی بود
«چشمهایم آبی بود» رمانی وهم انگیز با زاویه دیدی متفاوت بیان می شود و رمانی همراه با ذوق هنری و زندگی حسی برای ما تقریر شده است و آمیزه ای از خشونت خانگی، هنر و تجربه هایی از درد را به همراه دارد. شخصیت۔ های داستانی، آدم هایی نامتعارفی به نظر می رسد و حکایت داستان از آنجایی آغاز می شود که در قطاری آدم های نابجایی یکدیگر را ملاقات می کنند و در این رمان شخصیت های محوری که هر کدام گمشده ای در درون خود دارند و به گوشه و کنار جنبه ها و لحظه های حاد زندگی سرک می کشند و برای یافتن مقصود خویش به جای دیگری می۔ روند. در این داستان شخصیتی به نام «میترا» که راوی داستان با نام «میتی» از آن یاد می کند و شخصیت دیگری به نام «بدخش» که هر کدام از آنها زندگی را بر حسب غیاب های خود تجربه می کند. «بدخش» که خود مدام در پی یافتن موجودی به نام «جل خور» می باشد که حتی خود وی از این شخصیت آگاهی چندانی ندارد. از آنجایی که «جل خور» در صحنه های مختلف رمان پیوسته جا عوض می کند و نقش های مختلفی پیدا می کند. شخصیت فرعی که می توان در این رمان مدنظر گرفت شخصیتی به نام «فتو» به چشم می خورد «فتو» مردی بسیار باهوش که در زمینه سینما فعالیت ویژه داشته ولی به دلیل اوضاع بد جامعه از کار و حیطه خود صرف نظر می کند و سرگرم عکاسی برای پزشکی قانونی می شود و خود را مشغول عکس گرفتن از جنازه های درب و داغان می کند و مخاطب خود را به درک بی واسطه از زندگی خویش وادار می کند با ورود «فتو» در داستان شخصیتی به نام «بدخش» به این نتیجه می رسد که باید به نصیحت اطرافیان خود توجه کند و بپذیرد که گمشده اش مرده است و سه شخصیت به نام راوی، بدخش و میتی هر سه در پی نشانی برای مرگ «جل خور» می باشند و در این حال و هوا است که سر و کله شخصیت «فتو» را پیدا می کند بدخش و میتی خواستار تصویر مرده هایی از «فتو» می باشند. «فتو» تصاویر عکس هایی از مردگان را به صورت جداگانه بایگانی می کند و گویی آنها را دست مایه خلق هنری برای خود در نظر می گیرد و او هر از گاهی نمایشگاهی از تصاویر مردگان به راه می اندازد و گاه با مردگان عکس یادگاری می گیرد و راوی و میتی در برابر هنری «فتو» هیچ حرفی را به میان نمی آورند و سکوت را برای خویش انتخاب می کنند و از طرف دیگر شخصیت های رمان در توازی با روحیه راوی فقط می داند که بدخش به دنبال شخصی می گردد ولی از آن شخص اطلاعی ندارد و به دیدگاه شخصیت های داستان، گمشده بدخش مردی است که در غبار زمان ناپدید شده است.



۲- 4. سبک شناسی
سبک، واژهای عربی است و به معنای گداختن زره و نقره است. ادبای اخیر سبک را به معنی طرز خاصی از نظم و نثر به کار برده و آن را برابر با «استيل» اروپاییان قرار داده اند (دانشنامه ادب فارسی، انوشه، ج ۲: ۷۸۵.) به عبارت دیگر، سبک شیوه متمایزی از کاربرد زبان به منظوری خاص و برای ایجاد تأثیری ویژه است (مبانی سبک شناسی، وردانک: ۲۰.) اصطلاح «سبک» که در زبان شناسی و ادبیات بر شیوه رفتارهای زبانی افراد اطلاق می شود، از دریرباز دگرگونی معنایی قابل توجهی داشته است. سخن گفتن، یک رفتار زبانی است که بنا به موقعیت اجتماعی، سن و جنسیت افراد، به گونه های مختلف انجام می پذیرد. در تعریف زبان شناسان، سبک عبارت است از «شیوه کاربرد زبان در یک بافت معین، به وسیله شخص معين، برای هدفی مشخص» (سبک شناسی، فتوحی رودمعجنی: ۳۶.) ریشه های سبک شناسی (Stylistics) به علم بلاغت یا فن سخنوری برمی گردد که نوعی کاربرد هنرمندانه زبان، در موقعیت زمانی و مکانی خاص و برای القای مفهوم خاص است. سبک شناسی، در متن زبانی به مطالعه عناصری می پردازد که نویسنده برای القای طرز تفکر خود به خواننده آن را به کار می گیرد. به عبارت دیگر سبک شناسی، ویژگی های شخصی نویسنده را آشکار کرده و توجه خواننده را بر می انگیزد (في المصطلح النقدی، مصلوب: ۱۲۹.) سبک شناسی تنها روشی است که قادرست، تفاوت های فردی شاعران را با روش نسبتا علمی نشان دهد و با بررسی های زبان - شناسی و بلاغی، مشخصه ها و عناصر شخصی یک متن را از عناصر غیر شخصی و متداول متمایز سازد و از طریق بررسی و تحلیل واژگانی، نحوی، ساختمان جمله ها، لحن و زبان مجازی، پیکرۀ زبانی هر نویسنده را توصیف و تبیین کند. هر یک از روش های سبک شناسی (توصیفی، نقش گرا، ساختاری، عمل گرا و تکوینی) امکانات دقیق و مناسبی برای عناصر زبانی و ابداعات شخصی مؤلف در اختیار پژوهش گر ادبی می گذارند با این امکانات می توان میزان خلاقیت فردی یا تقلید و الگوبرداری او از دیگران را به وضوح نشان داد (سبک شناسی، فتوحی رودمعجنی: ۱۱۵.) به طور کلی می توان گفت که «سبک وحدتی است که در آثار کسی به چشم می خورد. یک روح یا ویژگی۔ های مشترک و مکرر در آثار کسی است» (کلیات سبک شناسی، شمیسا: 16.) این وحدت از عوامل و مختصات تکرار شونده و جلب نظر کننده ناشی می شود؛ عوامل که نسبتا آشکار اما غالبا پنهان و پوشیده اند (همان:۱۷.) کشف روابط زبانی در متن، کشف پدیده های خاصی که ویژگی های بارز متن را به وجود می آورد، شناخت روابط این ویژگی ها و شخصیت نویسنده که موارد زبانی خود را با توجه به احساساتش به وجود آورده در حوزه سبک و سبک شناسی قرار می گیرد (همان:۱۸.) سبک از دیدگاه های گوناگون بررسی و تعریف شده است؛ یک دیدگاه متعقد است سبک قالبی برای معناست و کسانی مانند کولیریدج (Coleridge) و دریدا، آن را هنر سخنوری، و هنر تزیین فکر و جامه ای بر قامت فکر پوشاندن، می دانند (فتيحه، ۲۰۰۷: ۲.) برخی دیگر سبک را حاصل گزینش واژگان خاصی می دانند. و برخی آن را بیان معنا توسط نویسندگان مختلف به صورت های گوناگون می دانند (توصیف ساختمان دستوری زبان فارسی، باطنی:۳۵.) گروهی نیز سبک را حاصل انحراف و خروج از هنجار و نرم»های عادی زبان می دانند. نخستین بار پل والری، سبک را انحراف از ثرم خوانده است (کلیات سبک شناسی، شمیسا: 38.) برای آنکه بتوانیم متنی را به لحاظ سبک شناسی تجزیه و تحلیل و بررسی کنیم لازم است توجیه روش شناختی داشته باشیم. یکی از ساده ترین و عملی ترین راه ها تحلیل متن در سطوح زبانی، ادبی و فکری است. در این سطوح با توجه به رابطه اجزا و سطوح با یکدیگر می توان به ساختار متن دست یافت در این پژوهش رمان های «پستی» و «چشمهایم آبی بود» در این سطوح مورد بررسی قرار می گیرد.
2-5. سبک شناسی رمان های «پستی» و «چشمهایم آبی بود» در سطوح مختلف سبکی
الف) سطح زبانی (Language Level)
زبان نظام گسترده ای است متشکل از ساخت های کوچک و بزرگ مانند واج، واژه، عبارت، بند، گروه و الگوی های نحوی جمله، که امکان تولید ساختارهای بی نهایت را فراهم می کند» (سبک شناسی، فتوحی رودمعجنی: ۳۵.) در نهایت این زبان وسیله ای است که ادبیات خود را به وسیله آن عرضه می کند (ر.ک: عناصر داستانی، لوئيس: ۲۷.) هر داستانی زبان یا شیوه خاصی از نگارش دارد که آن را بر نویسنده تحمیل می کند و ویژه نویسنده آن است. از این رو است که هر داستانی را با هر شیوه ای نمی توان به نگارش در آورد. «این شیوه بیان معرف نویسنده است و سبک ویژه او را به خوانندگان می شناساند و از سبک های دیگران جدا می کند» (ناتل خانلری، نویسندگی: 29.) این ساختارهای زبانی به شکل بسیار بارزی در هر دوی این رمان ها قابل رؤیت است. زبان کاتب به صورت مجموعه ای از ویژگی ها و امکانات زبانی است که صدای او را از دیگر نویسندگان باز می شناساند. زبانی رنگارنگ و پر آب و تاب که به او تشخص سبکی ویژه ای می بخشد. «سبک فرد در نوع گزینش وی از نظام زبان صورت می گیرد. یک فرد قادر نیست تمام ساخت ها و کلمات زبان را در سخن خویش به کار ببرد. کاربرد گروهی از کلمات و ساختارهای دستوری در گفتار یک فرد، محصول عادت اوست و این عادت تحت تأثير نگرش، اعتقادات، محیط اقلیمی، طبقه اجتماعی، نوع مطالعات، تحصیلات و علایق وی قرار دارد (فتوحی رودمعجنی، سبک شناسی: ۳۷.) رمان «پستی» و «چشمهایم آبی بود» دارای سبک ویژه ای در داستان نویسی معاصر می باشند به طوری که سبک آنها برخوردار از زبانی بشکوه و ادبی، پرطمطراق، خیال پرداز و آکنده از واژگان قدیم و عامیانه با گویش محلی و مهجور و باستانی می باشد و از آنجایی که رمان نویسان در رمان خود با گزینش ساخت ها و امکانات مختلف زبان و اصرار بر تکرار و تداوم آنها با بسامد بالا در آثار خود، شیوه منحصر به فردی را ابداع کرده است و گویی آثار خود را با این طرز نگارش بر خوانندگان امضا می کند «این همان چیزی است که زبانشناسان با اصطلاح «زبان شخصی» از آن یاد می کنند. در گفتمان ادبی، زبان شخصی زبانی است که مؤلف برای اندیشیدن با خویش به کار می برد و بار تلقی ها و احساسات شخصی اش را بر دوش آن می گذارد» (سبک شناسی، فتوحی رودمعجنی: ۷۵-۷۶.) با این همه مورادی می توان یافت که در جابه جایی ارکان جمله، وجود برخی کلمات و افعال پسوندی و پیشوندی و به کار بردن الفاظ هایی با سبک قدیم و عامیانه و جابه جایی ارکان جمله زیبایی سخن آسیب رسانده و زبان رنگ و بوی تعقید گرفته است. اینک به نمونه های از ویژگی های ساختار زبانی (کلمات، افعال، حروف) در رمان «پستی» و «چشمهایم آبی بود» خواهیم پرداخت.
* تناسب و تجانس آوایی کلمات
نویسنده با ترکیبی شعر گونه و با استفاده از عنصر تکرار، کلمات را به گونه ای کنار هم قرار داده که نوعی از موازنه سجع و جناس را پدید آورده است. در سطح آوایی تکرار می تواند، بعدی روان شناسانه داشته باشد و از درون گوینده و شاعر حکایت کند. تکرار یک عبارت باعث ایجاد نوعی هماهنگی و توازن در کلام می شود که به طور ذاتی و البته پنهان در عبارت موجود است (قضايا الشعر المعاصر، الملائكة: ۲۷۷.) | زیر گذر پر از لات و لوت بود همیشه یک چند نفری هم علاف» (پستی، کاتب: ۱۹۲.) | انگار سرم را بیخ تا بیخ بریده بودند و زخم به مرور زمان جوش خورده بود» (همان: ۸۲.) یکی از جنازه ها، تاپ و توپ هی می کوبید به در» (چشمهایم آبی بود، کاتب: ۲۳۹.) * آوردن ضمایر متصل به فعل به شیوه قدما می ترسیدم ته شیشه ها بیایند یک روز همه شان را جمع کنند ببرند یا یکی بیاید بشکندشان» (پستی، کاتب: ۱۷.) نمی دانم چراگاهی فکر می کردم جایی، مثلا توی خیابان و یا روی پرده سینما دیده امشان» (همان:۱۹.) دوست نداشت ناغافل بزنندش» (همان:۲۳۹) وقتی فحشهایش ته کشید، برایش نوشتم آن کسی زنده است که تو می خواهی اش و ازش می ترسی و آن کسی که
مرده تو نمی خواهی اش» (چشمهایم آبی بود، کاتب: ۲۳۶.) * کاربرد اصواتی مانند: هق هق، خش خش، رگ رگ، چنگه جنگه، خرد خرد، قیلی ویلی ... و صدای دوش آب قطع شد فقط صدای هق هق گریه بود» (پستی، کاتب: ۱۶۲.) کیسه را پاره کرد انداخت آن طرف. از خش خشش راحتم کرد» (همان: ۷۲.) رگ رگ بدنش خواهش می کرد. وقتی به اتاقم برگشتم و پرونده اش را خواندم تازه فهمیدم چرا این طوری به من
التماس می کند» (همان: ۵۱.) |
هر وقت کار ناجوری می کنم، موهایم چنگه چنگه می ریزد» (چشمهایم آبی بود، کاتب: ۸۹.) تو به مرض او څرد خرد مبتلا می شوی تا از جنس او بشوی» (همان) دلت یکجوری نیست؟ قیلی ویلی نمی رود برای چیزی؟» (همان: ۲۵۱.)
* جابه جایی ضمایر
جفت او را داشته خاک می کرده می بیند سگی همین طور زل زده بهش» (پستی، کاتب: 55.)
* استفاده از واژگان عربی مانند:
«آتشی هستی، آبی هستی، خاکی هستی، یا فلک الافلاکی» (پستی، کاتب: ۱۰۶.)
یعنی نفرین تو مادر ... باعث شده زن من بمیرد؟ الامتحان و المشاهدة » (چشمهایم آبی بود، کاتب: 55.)
«اول تصویر آدمهای مجهول الهویه را نشان مشتری هایش می دهد» (همان:۱۱۷.)
یک دری چوبی هست میان کوه های صعب العبور» (همان: ۲۹۳.)
*جابه جایی ارکان جمله
نمی دانم بعد چه شد که النگوهایی را که بهش داده بودم از دستش در آورد و گرفت طرفم» (پستی، کاتب: ۱۹۲.) اگر یک سیم برق همینطور لخت، وسط ده از تیری، جایی آویزان باشد راننده قطار باز می زد روی ترمز» (چشمهایم آبی بود، کاتب: ۱۲.)
* تخفیف کلمات مانند: (ما پخش به جای باز پخش)
«ما پخش هستیم تو افعال و زمانها چون هر آدمی می تواند همه آن چیزهایی باشد که فکر می کند» (پستی، کاتب: .(۱۹۹ )
* به کار بردن پسوند كاف
«نمی دانم چرا خودش به مردک چیزی نمی گفت» (چشمهایم آبی بود، کاتب: ۲۰.)
«وقتی حرفهایت تمام شد باید ازش بپرسی صبورک من» (همان: ۲۹۱.)
* استفاده از ترکبیات مقلوب مانند: اعتیاد آدم
«یکجور اعتیاد آدم پیدا می کند بهش» (چشمهایم آبی بود، کاتب: ۲۳۶.)
* کاربرد فراوان «هم» به سبک قدیم
«هم آن نقطه ضعف این بود که وقتی باید متولد می شدم مرده بودم» (پستی، کاتب: 76.)
«هم می شود که آدم باید آن قدر باهوش باشد که جنازه اصلی و بزرگ افکار و اعمالش را در مرده ها که حالتهای
مختلف و بی تغییر بودن ما هستند، ببینند» (چشمهایم آبی بود، کاتب: ۲۶۹.)
*آوردن فاعل پس از فعل
«الهی تکه تکه ات را از آن بالا بیاورند بچه!» (پستی، کاتب: ۱۲۱.)
«بیخواب شدی بی صاحب، ما را هم داری بیخواب می کنی» (چشمهایم آبی بود، کاتب: ۲۳۹.)
* کاربرد حرف «هم» به منظور تأكید و به معنی «حتى»
«شاید هم بعد از مرگ پدرم باز به سراغ او رفته بودم» (پستی، کاتب: 36.)
« آنها خودشان هم می دانند که نمی توانند بشناسند لين طوری گس و کارشان را» (چشمهایم آبی بود، کاتب: ۱۲۵.»
ب) سطح ادبی (Literary Level )
زبان نوشتاری در رمان «پستی» و «چشمهایم آبی بود» به گونه ای است که آن را به زبان نوشتاری نزدیک کرده و به آن گونه شعری بخشیده است و همین امر بررسی همه جانبه آن از لحاظ ادبی را دشوار کرده است چرا که در این دو رمان ما با سیر انبوهی از آرایه ها و تصویر پردازی ها رو به رو هستیم که تفصیل آنها از حوصله این بحث خارج است و علاوه بر آن از لحاظ ادبی و بلاغی متن رمان به گونه ای است که می توان همه آن را در دو زمینه ادبی و بلاغی توصیف و تحلیل نمود. با این حال در این قسمت به بررسی برخی از مهم ترین ویژگی های ادبی و بلاغی می پردازیم:
* استفاده از زبان شعر گونه و آهنگین: کاتب گاهی در رمان خویش از آهنگ کلام، وزن سازوار و زبان شاعرانه استفاده می کند؛ به گونه ای که خواننده احساس می کند شعر می خواند. طنین تبدیل نثر به شعر در قسمت هایی از داستان مشاهده می شود و گاهی نویسنده را به ادراک و حالات عشق سوق می دهد: «اول گل سرخ را میدهی بهش که عشقت را بهش ثابت کنی. بعد بهش می گویی گل سرخ و سفید و ارغوانی بیا با مهر سوی مهربانی. بعد گل سینه را می دهی بهش. می گویی روی قلبش بزند چون تو عشقش را توی قلبت جا دادی» (پستی، کاتب: ۱۹۲.)
« مست است هوشیارش کنیم، خواب است بیدارش کنیم ...» (چشمهایم آبی بود، کاتب: ۱۸۱.)
گاهی نویسنده در رمان خود نمونه ای از جلوه ها و زبان شخصیت دیگران را به نمایش می گذارد و گام بر جای گام دیگران می نهد و با گفته های تقلیدی نثر خود را آهنگین می سازد. در ذیل به نمونه ای از شعر زیبا و دلنشین از زبان بوعلی در متن رمان اشاره می کنیم:
«در خوابگه جهان من شیدایی/ چشمی بگشودم از پی بینایی دیدم که در آفاق نیست بیدار کسی / من نیز به خواب رفتم از تنهایی» (چشمهایم آبی بود، کاتب: ۱۸۵.)
* جملات برش خورده و موجز: یکی از ویژگی های بارز نثر کاتب کناره گیری از واژه های طولانی و پر نفس است و بیشتر می کوشد جمله های کوتاه، روان و قاب فهم را به مخاطب خود عرضه کند وی با این روش جمله ای شاداب و باطراوت از یک سو و ریتمی شتابان از دیگر سو، با خود وارد متن می کند:
« نصف صورتش تو تاریکی بود، نصف تو روشنایی» (پستی، کاتب: ۲۰۷.)
« شاید خودش هم خبر ندارد کیست. یعنی می شود وجدان آدم، روح آدم.» (همان: ۲۶۶.)
«چیزهایی است که مزه میدهد مثل..» (همان ۲۵۹.)
«بینید این پنجره را تا..» (چشمهایم آبی بود، کاتب: ۲۰.)
« یک مرده خالی، یک آدم تکه پاره شده، یا یک آدم بی حافظه، منگول و دیوانه ای شبگرد بود» (همان:۲۱۰.)
کثرت توصیف و تصویر: کاتب با استفاده از توصیف های دقیق و مناسب نثر آهنگین داستان خود را در راستای نثر توصیفی قرار می دهد و این تصاویرهایی که در بافت ذهن نویسنده مکتوب شده اند یکسره نشان دهنده تصویرهایی از طبیعت می باشند.
«اگر تو حصار دورخانه ات را برداری همان قدر حیاط و خانه تو جزئی از دشت می شود که دشت جزئی از باغچه و خانه تو. با برداشتن این حصار که فقط جزء می تواند بزرگتر از كل بشود چون تو نه تنها تکه ای از همه هستی که همه تکه ای از تو هستند. این خیلی مهم است چون این مرزهاست که تعیین کننده همه چیز هستند حتى وجود من و ما» (پستی، کاتب: ۵۲.)
«زندگی مثل بار سنگ و شیشه است که آدم باید از این طرف دنیا ببرد آن طرف دنیا. باید از کوه و دریا و دشت و بیابان بگذریم. احتیاط و فکر لازم است، چون همین یک بار را فرصت داریم. فقط یک بار بهمان فرصت می دهند. تکان بخوری سنگها شیشه ها را خرد می کنند و دیگر کار از کار می گذرد» (چشمهایم آبی بود، کاتب: ۱۸۹.)
* تکرار کلمات و عبارات
تکرار همیشه مخل فصاحت کلام نیست و چه بسا گاهی در راستای هدفی ارجمند و معنایی جدید به کار گرفته می شود. زیرا تنوع در تکرار، بسیار فراوان و به شیوه های مختلف صورت می گیرد؛ گاهی تکراره واژه، تکرار جمله و تکرار مضمون با عبارت های متفاوت. همه اینها به منظور هدف تأثیر عمیق و استقرار و تثبیت آن در ذهن آفریده می شود و از آنجایی که در رمان های کاتب تکرار به وفور در کل رمان ها دیده می شود و این تکرارها هر بار با هدف داستان جدیدی برای خواننده خود بیان می شود در واقع زمان می رود و به جای اول بر می گردد با یک شروع تازه که از ذهن رها شده روایت کننده می گذرد (غریب دوست، ۱۳۸۲: ۲۹.)
«فکر کردی کی از کی بالاخره انتقام گرفته. او از آن دوتا. آن دو تا از او. زن از آن دوتا. آن دو تا از زن» (پستی، كاتب : 250»
«تیر خودش بود، جان خودش بود، سفیر تیر خودش بود، زمینی که تیر بر آن نشست خودش بود» (چشمهایم آبی بود، کاتب:۱۹۷.)
*سجع سازی و قرینه پردازی
در این مقطع نویسنده با بکار بردن سجع های ناقص، موسیقی بیرونی را در رمان های خویش ایجاد کرده و این امر به گوشنوازی متن و تأثیر آن بر خواننده کمک زیادی می کند و این گونه مقاطعی در متن رمان های کاتب بسیار به چشم می خورد.
«تند کردم. شاید هم صاحبخانه کند کرده بود» (پستی، کاتب: ۸۱ .)
«جوری می خندید که فقط پسرک می فهمید» (همان: ۱۱۹.)
«آخر کاری این طور احمقانه، چطور قاعده ایی این طور عاقلانه» (چمشهایم آبی بود، کاتب: ۱۷۵.)
*جمله های کوتاه و عطف های متوالی
نویسنده در این رمان از جمله های کوتاه بویژه عطف های پشت سر هم استفاده زیادی کرده و این امر بعد موسیقی و آهنگین شدن متن را افزایش داده است. خضرات نفست است. نفست جانت است. جانت بختت است. بختت یک مرد است» (پستی، کاتب: 94.)
« می رفتیم، و از مینی بوس به قطار و لنج و قایق موتوری و بنزهای بین شهری و تاکسی های رنگ و وارنگ» چشمهایم آبی بود، کاتب: 34.)
* ظرفت های بدیعی و بیانی
تشبیهات حسی: شفافیت سبک ادبی و تأثیر هنری ناشی از غلبه حسی است که در رمان های کاتب به وفور قابل مشاهده است و به کارگیری این تشبیهات حسی، ابهام سبک و تیرگی را در متن رمان ها از بین می ببرد. مکان، جای عجیبی است که دیدنی نیست. چشم باز می خواهد. چشمی که بیشتر از معمول ببیند. چشم باز داشتن مثل مشام بازی است که مثلا سگها دارند و ما نداریم» (چشمهایم آبی بود، کاتب: ۲۰۹.) این باباسرما هم از آن ترشی خورهای تیر است ها. چون گریه خوب را هم مثل سیر ترشی خوب ۷ ساله میداند» (همان: ۲۰۳.)
تشخیص:
« تمام باغ را بوی عشقبازی درختها بر می داشت. آن قدر که مرا که هیچ، پرنده های ماده را هم بیچاره می کرد. بوی درختهای نر عين بوی یک مرد است. انگار واقعا آن درختچه ها دیگر مرد شده بودند» (پستی، کاتب: ۲۳۱.)
«خواهر این کفش دیگر مرگش رسیده. کارش تمام است. من شهادت می دهم که این دیگر بند بشو نیست به پای شما، مرده و کارش تمام است» (چشمانم آبی بود، کاتب: ۱۹۵.)
کنایه: نم کشیدن (دیوانه شدن)
« فکر می کنم مغز من هم کم کم دارد نم می کشد» (چشمهایم آبی بود، کاتب: 41.)
تتابع اضافات
« چون آن روز به بعد فقط زل می زدم به غبغت و صورت پر از لک و پیس پیرمردها و پیرزنهای مردنی و پاهای
چروک خورده و کج و کوله شان» (چشمهایم آبی بود، کاتب: ۱۸۶.)
*ضرب المثل
«خوشی وقتی خوب است که کنار زندگی باشی نه همه زندگی» (چشمهایم آبی بود، کاتب: ۱۸۷.)
*استعمال گویش محلی
لغاتی که به گویش محلی منطقه ترک زبان مربوط می شود مانند: گلنگدن (تفنگ)، گزمه (پاسبان، شبگرد)
بچه هایش گلنگدن کشیدند و کانال را به گلوله بسته بودند» (چشمهایم آبی بود، کاتب: 106.) تا کی باید مثل گزمه ها بنشینم این جا مواظب تو باشم تا بلایی سر خودت نیاوری، تا قیامت خدا؟» (همان: ۲۹۶.)


ج) سطح فکری (Philosophical Level)
بررسی و تحلیل محتوایی رمان «پستی» و «چشمهایم آبی بود» از حوصله این نوشتار خارج و بحث مستقلی را می طلبد ولی با توجه به این که در این نوشتار در پی دستیابی به سبک کاتب هستیم؛ بالطبع بیان فکری نویسنده در رمان خود برای تعیین سبک نویسندگی نویسنده لازم است، چرا که با توجه به فکر و عقیده ای که نویسنده در پی انتقال آن به خواننده است، می توان سبک فکری نویسنده و گرایش وی را در رمان مشخص کرد. داستان های کاتب، داستانهایی لایه لایه هستند و این درون مایه های تکرار شونده در داستان و لایه های متفاوت که عامل پیوند بخش۔ های مختلف می باشد. در داستانهای کاتب نام های نامتعارف زیادی وجود دارد و شخصیت هایی چند وجهی و به ظاهر مبهم و قصه هایی که در ابتدا عجیب به نظر می رسند و انسجام و پیوستگی مورد انتظاری در این رمان نمی توان انتظار داشت این شخصیت های داستان ابعاد و معنای گسترده ای را در رمان پیدا کرده اند و داستان هایی که به کلیتی منسجم منتهی می شوند. یکی از مفاهیمی مرکزیت در رمان «پستی» مسئله مرگ است اگر قرار باشد یک کانون مرکزی و یک مفهوم مرکزی برای اثر وی قائل بشویم مسئله مرگ است در آثار کاتب این دل مشغولی ها همواره وجود دارد. نگاه کاتب به مرگ، خود نگاهی دقیق و موشکافانه، شوخناک و طنز آمیز است در رمان «پستی» زمانی که راوی با حالتی خیال پردازانه به توصیف جسدی که از زیر قطار رفته است، می پردازد نگاه طنز آمیز و در عین حال دقیق او را به مرگ می توان دید. از مفاهیمی که جزء ویژگی های آثار پست مدرن نیز محسوب می شود. مفهوم و سبک داستان، قصه گویی و روایت است که با مفهوم سرگرم کنندگی در ارتباط است. در پایان هر قصه و روایتی که در «پستی» آورده است راوی اذعان می کند که نمی داند آنچه گفته واقعیت است یا بر ساخته ذهنش برای سرگرم شدن بوده است. «نمی دانم، شاید واقعا وقتی توی کوچه پس کوچه ها برای خودم می گشتم آدم هایی را که می خواستم انتخاب می کردم بعد فکر می کردم که تو قطار دیدمشان. کم کم یاد گرفتم چطوری خودم را با آنها سرگرم کنم» (پستی، کاتب: ۱۹.) به بیان دیگر راوی سرپیچ می ایستد کوپه های در حال حرکت را مشاهده می کند و در هر کوپه حضور آدم هایی را به عیان می بیند تا آنجایی که راوی برای گذراندن وقت خود شروع به قصه پردازی در مورد شخصیت های رمان خویش می کند. در یک کوپه زنی با مردی تنها هستند در کوپه دیگر پیرمردی تنها را در سالن غذاخوری می بیند و در کوپه دیگر زنی جوان با یک جوان بالغ دیده می شوند. هر یک از آدم های داستان، قصه خود را دارند و در ضمنی که شخصیتهای رمان می توانند به هم تبدیل و با هم مرتبط باشند و کاتب در رمان «پستی» پیوند تنگاتنگی با مفهوم مرگ دارد. نکته دیگری که می توان در این داستان مشاهده کرد نویسنده، مرز بین زن و مرد را در رمان «پستی» به صورت تفکیک شده نمایان می کند. به گفته کاتب زنها نسبت به انگور و داربست و هم۔ خوابگی حساسیت های خاصی دارند. به گفته وی زنها در حمام گریه می کنند موهایشان را در پنجره شانه می کنند (پستی، کاتب: ۱۸-۱۲) و دید وی به تمام زنهای داستان همانند هم هستند چه پیرزن رو به موت چه صاحبخانه، چه پیرزن کور همه به هم شبیه هستند و در نهایت یکی هستند و نکته دیگری که در سبک رمان پستی به چشم می۔ خورد اول و آخر داستان جمله ای به نام «چیزهایی هست که مزه می دهد مثل ...» در سراسر این کتاب این نکته تکرار می شود و به دیدگاه وی مادر شدن و بچه دار شدن، در مقام معشوق قرار گرفتن از جمله مواردی هستند که به دید راوی داستان لذت بخش نمایان می شود و این یکی از درون مایه های رمان کاتب می باشد. در رمان چشمهایم آبی بود» شاهد مسائل و قصه هایی هستیم که با جهات عینی قدری فاصله دارد و بسیاری از ماجراها و خرده روایت های رمان نسبت کمی با تجربه های خوانندگان دارد. یکی از نمودهای این نوع از رمان، فیلم ها و تئاترهای شخصیت هایی است که به صورت غیر معمولی و فراتر از کالبدشان به چشم می خورد و از آنجایی که معناها و ایدها و مسیرهای مختلف فکری در این نوع رمان تبدیل به شخصیت های فرعی و اصلی می شود. «چشمهایم آبی بود» رمانی از زبان کاتب، نویسنده ای که سابقه ای در کارهای سینمایی دارد سبک رمان، گویی سبکی است که به زندگی کاتب مربوط می شود از آنجایی که کاتب فارغ التحصیل سینمایی است و وی سابقه و فعالیت تلویزیونی داشته ولی به دلیل تحمل نداشتن در این حوزه سینما کنار می کشد و به هنرهای عجیب و غریب که خود آنها را هنرهای چیدمان می نامد، مشغول می کند و طرح داستان و شخصیت «فتو» در رمان به زندگی کاتب بسیار نزدیک می باشد و از آنجایی که فتو» شخصیتی بسیار باهوش داستان ما به دلیل اوضاع بد جامعه خویش از کار و حرفه صرف نظر کرده و به عکاسی از جنازه های مرده مشغول می شود. شخصیت های درون داستان گویی شخصیت های مرده ای هستند که بر روی زمین راه می روند و در بخش بلندی از رمان «چشمهایم آبی بود» شاهد درگیرهای «فتوایی می باشیم که به شدت مصنوعی جلوه می کند.
نتیجه گیری
آنچه از رهیافت ها و بررسی سبک شناسانه لایه های رمان «پستی» و «چشمهایم آبی بود» به دست آمده به شرح ذیل است:
رمان های «پستی» و «چشمهایم آبی بود» رمان های با محتوای درگیر کننده ای با مسأله سفر است که راوی داستان با تعریفی سراسر منتزع از عالم واقع، داستان خود در پیش می گیرد و نثر کاتب به دلیل تنوع متعدد شاخصه های مثبت زبانی، ادبی، فکری، نثری ابداعی و هنرمندانه ای به وجود آورده است. و می کوشد تا با رعایت تناسب دستوری و پیوندی و ویژگی های سبکی، شکل قابل قبولی را تبیین کند. با این حال با وجود برخی کلمات و افعال پسوندی و پیشوندی و به کار بردن الفاظ هایی با سبک قدیم و عامیانه و جابه جایی ارکان جمله از طراوت و زیبایی نثر کاسته و رشته انس خواننده با متن را مخدوش ساخته است. این رمان ها از نظر ادبی نیز جایگاه والایی برخور دارند و همان - گونه که اشاره شد این رمان ها زبان شعری دارند و هر آنچه از وصف، صنایع بلاغی و غیر در این رمان جلوه گری می کند و وصف تصویرگری، تشخیص از بسامدترین اصول ادبی این رمان ها می باشد. از نظر فکری، نویسنده در رمان های خویش افکار متفاوتی را دنبال می کند. نخست آنکه در سبک رمان های کاتب لزوما نمی توان پی به زنده بودن و مرده بودن روایت برد دوم آنکه آنچه در روایت ها گفته می شود واقعیت نیست و گویی مرز خیال به تصور و وهم کابوس روایت قابل مشاهده و تشخیص برای خواننده نمی باشد. سوم آنکه در رمان های کاتب یکی شدن، تبدیل شدن و شباهت داشتن شخصیت ها به یکدیگر نشان داده می شود.


منابع
الف - کتاب ها
1. انوشه، حسن. (۱۳۸۱.) دانشنامه ادب فارسی، جلد دوم، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.
۲. باطنی، محمدرضا. (۱۳۶۶.) توصیف ساختمان دستوری زبان فارسی، تهران: امیر کبیر.
٣. شمیسا، سیروس. (۱۳۸۹.) کلیات سبک شناسی، تهران: میترا
4. فتوحی رودمعجنی، محمود. (۱۳۹۲.) سبک شناسی نظریه ها، رویکردها و روش ها، تهرا ن : سخن.
5. كاتب، محمدرضا. (۱۳۸۱.) پستی، تهران: نیلوفر.
6. کاتب، محمدرضا. (۱۳۹۶.) چشمهایم آبی بود، تهران: نیلوفر.
۷. الملائكة، نازک. (۲۰۰۰.) قضايا الشعر المعاصر، بیروت: العالم للملايين.
۸ . مصلوب، احمد. (۲۰۰۲.) في المصطلح النقدي، بغداد: منشورات المجمع العلمي.
۹. وردانک، پیتر، (۱۳۸۹.) مبانی سبک شناسی، ترجمه محمد غفاری، تهران: نشر نی.
ب- مقالات:
1.دپر، مریم. (۱۳۹۳.) «لایه های مورد بررسی در سبک شناسی انتقادی داستان کوتاه و رمان»، مجله جستارهای زبانی، دوره ۵، صص 94-6۵
۲. مدرس زاده، عبدالرضا (۱۳۹۳): «بررسی کارکرد سبک شناسانه آرایه های ادبی»، فصلنامه بهار و ادب، سال ۷، شماره ای صص ۲۹۸- 284.
٣- ناتل خانلری، پرویز. (۱۳۸۳.) «نویسندگی»، مجله فردوسی، شماره ۲۱ و ۲۰، صص 4۹-46.
٤- لوئيس، لسلی. (۱۳۷۱.) «عناصر داستانی نقش صحنه، لحن و زبان در داستان»، مجله ادبیات داستانی، شماره ۲، صص ۲۷ و ۲6.
5- غریب دوست، نوشین، (۱۳۸۲.) «جهان شایدها؛ نگاهی به رمان پستی»، مجله کلک، مهر و آبان، شماره ۱4۱، صص ۲۵ و 26.
6- فتوحی، محمود. (۱۳۸۸.) «سبک شناسی ادبی: سرشت سخن ادبی، برجستگی و شخصی سازی زبان»، فصلنامه زبان و ادبیات پارسی، شماره 1، صص 40-۲۳.
۷- فتيحة، ابن يحيی. (۲۰۰۷.) «تجليات الأسلوب و الأسلوبية في النقد الأدبی»، مجله الموقف الأدبي، العدد ۶۳۹.




















ادامه نوشته

خوانش تطبیقی درباره جهان آثار محمدرضا کاتب











درگذشت منوچهر آریان‌پور










درگذشت منوچهر آریان‌پور

منوچهر آریان‌پوردر آمریکا درگذشت.

این فرهنگ‌نویس، مترجم و صاحب «فرهنگ لغت آریان‌پور» دوشنبه ۶ دی‌ماه ۱۴۰۰ در آمریکا از دنیا رفت.

منوچهر آریان‌پور هفتم شهریورماه سال ۱۳۰۸ در کاشان به دنیا آمد. مدرسه عالی ترجمه را به کمک پدرش در سال ۱۳۴۸ بنیان نهاد و پس از فارغ‌التحصیلی در دانشگاه‌های آمریکا تدریس می‌کرد. او در سال ۱۹۵۸ با نگارش رساله‌ای درباره والتر رالی از دانشگاه کلرادو دکترا گرفت.

منوچهر آریان‌پور در سال‌های آغازین دهه ۱۳۵۰ به کمک دانشجویان و برخی استادان همان مدرسه عالی کار تألیف «فرهنگ آریان‌پور» را آغاز کرد که ثمره آن امروز انواع لغت‌نامه‌های فارسی به انگلیسی و انگلیسی به فارسی است.

منوچهر آریان‌پور در سال ۱۳۷۸ کل اموال موروثی خاندان آریان‌پور کاشانی را به دانشگاه کاشان هدیه کرد. او همچنین علاوه بر این‌ حق ‌تألیف کتاب‌های خود را پس از مرگ به این دانشگاه واگذار کرده بود.

عباس کتابی، سرپرست دانشگاه کاشان در پیامی درگذشت منوچهر آریان‌پور را تسلیت گفته و نوشته است: "درگذشت آقای دکتر منوچهر آریان‌پور کاشانی، فرهنگ‌نویس نامی معاصر و از خیرین دانشگاه کاشان را تسلیت عرض می‌کنم.
دکتر آریان‌پور علاوه بر آن‌که با فرهنگ‌های لغت و مطالعاتش در ریشه‌یابی لغات مشترک فرهنگ‌های هند و اروپایی شناخته شده است، در اوج وطن‌دوستی و علاقه به ایران، همه آموخته‌ها و اندوخته‌های خودش را ارزانی مردم سرزمینش می‌دانست.

او سال‌ها در دفعات مختلف به ایران، زادگاهش کاشان، و دانشگاه کاشان آمد و برای دانشجویان و اساتید کرسی درس و سخنرانی علمی عمومی برگزار و با حضور در مجامع مختلف به ترغیب و تشویق اقشار مختلف مردم از دانش‌آموزان تا دانشگاهیان و عموم شهروندان اقدام کرد.

بخشش حق‌التألیف کتاب‌ها، املاک موروثی در ایران و اعطای جایزه سالانه آریان‌پور بخشی از اقدمات مهرورزانه این استاد مبرز و فرهنگ‌دوست در دانشگاه کاشان بوده است.

برای آن مرحوم که در زمان حیات خود ضمن دارا بودن روحیه‌ای بانشاط، علاقه وافری به علم و دانش نیز داشتند، رحمت و غفران الهی را آرزومندم.

روحش شاد و یادش گرامی باد."
























بررسی شگرد اتصال کوتاه در رمان هیس

























گروه انتشاراتی ققنوس | هیس‌






















نویسنده:فرشته ناصری / مدرس و عضو هیات علمی/









چکیده



به دنبال تحولات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی و تغییر نگرش فلسفی انسان در قرن بیستم، تحولات مهمی در عرصة هنر و ادبیات، تحت عنوان پست‌مدرنیسم شکل گرفت. گسترش این تحولات منجر به تولد و تکامل شگردهای جدیدی در داستان‌نویسی پست‌مدرن شد. ازجملة این شگردها می‌توان به اتصال کوتاه اشاره کرد. اتصال کوتاه به حضور نویسنده در پیکر شخصیت داستان گفته می‌شود. داستان‌نویس با استفاده از تمهیداتی فاصلۀ میان خود، خواننده و متن را کاهش می‌دهد و در داستان حاضر می‌شود. این کاهش، فاصلۀ دنیای واقعی و متن را نیز دربرمی‌گیرد. محمدرضا کاتب در رمان «هیس» نیز با استفاده از شگردهایی خاص با خواننده و شخصیت‌های داستان گفت‌وگو می‌کند و فرایند نوشتن داستان را برای آن‌ها شرح می‌دهد. بنابراین خواننده را از انفعال خارج می‌کند تا در فرایند خلق داستان شرکت کند و به نویسنده و متن نزدیک شود. در پژوهش حاضر تلاش می‌شود با تکیه بر روش توصیفی-تحلیلی شگردهای اتصال کوتاه در این رمان مورد ارزیابی قرارگیرد. نتایج نشان می‌دهد محمدرضا کاتب با استفاده از ترفندهایی چون اتصال پاره‌روایت‌ها، تأکید بر نوشتن داستان، تصنعی‌سازی دنیای داستان، هم‌حضوری خواننده و شورشگری شخصیت‌ها، اتصالی کوتاه میان جهان ذهنی خود و خواننده ایجاد می‌کند و او را برای ادامه‌دادن و تکمیل داستان، وارد دنیای ذهن خود و راوی‌های داستان می‌نماید.

ادامه مطلب / https://jrp.scu.ac.ir/article_17164.html






























تحلیل داستانی وقت تقصیر بر پایه نظریه تک اسطوره جوزف کمپبل











































وقت تقصیر - اثر محمد رضا کاتب - انتشارات نیلوفر | چی بخونم











نویسندگان

  • فروزنده عدالت کاشی - دانشجوی دکتری زبان و ادبیات فارسی
  • مهناز جعفریه - استادیارگروه زبان و ادبیات زبان فارسی












چکیده

برپایۀ نظریۀ تک‌اسطورۀ جوزف کمپبل، سفر قهرمان به‌دنبال دعوتی از جانب آرکی‌تایپ در ناخودآگاه قهرمان صورت می‌گیرد. در پی این کشش، قهرمان از جامعه (ذهن ناخودآگاه) عزیمت می‌کند و با آموزش تعالیم خاص در سرزمین‌های ناآشنا به قابلیت‌های جدید دست می‌یابد و به مرحلۀ تشرف می‌رسد. این سفر با نمادها و نشانه‌هایی در کهن‌الگوهای غالب جوامع ترسیم شده است. قهرمان پس از بازگشت از سفر، قابلیت ارشاد دیگران را به دست می‌آورد. در این نوشتار، به‌روش توصیفی‌تحلیلی، پس از تشریح مراحل سفر به بررسی داستان وقت تقصیر، اثر محمدرضا کاتب، و تطبیق آن با نظریۀ جوزف کمپبل پرداخته شده است. «ابرو»، شخصیت اصلی داستان، به‌عنوان قهرمان به ندای ناخودآگاه، از مردم خود جدا می‌شود و در کوه، که نمادی از سرزمین دور است، مراحل خاص تعلیمی را طی می‌کند تا شایستۀ آشتی با روان ناخودآگاه گردد. او پس از طی مراحل و بازگشت، اسطورۀ قهرمان هم‌رزمان در حمایت از مردم ناتوان (در اصطلاح مورچگان و یقه‌چرکان) می‌شود.

  • عنوان مقاله [English]

    The analysis of the "time of fault" story based on Joseph Campbell's single-myth theory

    نویسندگان [English]

  • Foruzandeh Edalat Kashi 1
  • Mahnaz Jafarieh 2
  • 1 PhD Student of Persian Language and Literature, Alzahra University

    2 Assistant Professor of Persian Language and Literature, Islamic Azad University, Central Tehran Branch

    چکیده [English]

    Based on Joseph Campbell’ theory of monomyth, the hero's journey begins with an archetypal invitation coming from hero’s unconscious mind. Following the invitation, the hero moves from the community (the consciousness mind), achieves new capabilities in unknown worlds through scpecial trainings, and goes through initiation. The journey is marked by symbols and signs in the dominant archetypes of societies. Following his return from the journey, the hero obtains the capability of guiding others. The present article, after discussing the stages of the heroic journey, uses descriptive-analytical method to investigate Mohammad Reza Kateb’s Time of Fault and its applicability to Joseph Campbell’s theory. In this novel, the hero protagonist of the story “Abroo” is separated from his people and undergoes special educational stages in a mountain, which symblolizes an obscure land, in order to be capable of being reconciled with his own unconscious mind. After going through the stages and return, the hero comes to support marginalized people.

    کلیدواژه‌ها [English]

  • return
  • monomyth
  • initiation
  • journey
  • Hero















تحلیل و نقد ویژگی های پسامدرنی رمان هیس











































































هيس - گالری کتاب





























نویسندگان: تیمور مالمیر - استاد گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه کردستان - نجم الدین رستم یونس - دانشجوی دکتری زبان و ادبیات فارسی دانشگاه کردستان



















چکیده مقاله:





محمدرضا کاتب در نوشتن، سبکی متفاوت با دیگر رمان نویسان ایران دارد، نوشته های او در فضایی مبهم و پیچیده قرار گرفته است. به نظر میرسد این مسئله در رمان هیس مشهودتر از دیگر آثار او باشد. این خصوصیت یکی از ویژگی های بارز مکتب پسامدرنیسم است. در این مقاله، برای نقد و تحلیل شگردها و جنبه های تازه نویسندگی محمدرضا کاتب، براساس نظریه پسامدرن ها به بیان شگردها و ویژگی هایی پرداخته ایم که موجب برجسته شدن محتوای وجودشناسانه و شگردهای فراداستانی در رمان هیس شده است. استفاده نویسنده از امکانات پسامدرنی داستان، مبتنی بر سهیم ساختن خواننده در فهم و برساختن داستان، بازنگری در استنباط ها و قضاوت های پلیس درباره جرم ها، نقض روایت های پذیرفته شده به منظور تامل خواننده و بی اعتبارساختن راوی، و مرگ نویسنده است؛ یعنی نویسنده اهمیتی ندارد، بلکه به جای آن، خواننده مهم است که متن را با خوانش خود تفسیر و تحلیل میکند و در این داستان، این اهمیت خواننده، مقدم بر اهمیت «متن» است. رمان هیس مبتنی بر گفتگوست؛ یا به صورت بیان کنش ها یا جابه جایی های کنش ها که به صورت مرگ یکی و روایت دیگری بیان می شود، یا اینکه به صورت کد گذاری کنش ها، اندیشه ها و نقل قول های نقیض شکل میگیرد. تاکید راوی بر نقض روایت و راوی، برای آن است که بگوید سخن اصلی چیست؛ اما این سخن اصلی نیز دائم نقض میشود. اگر راوی را چندگانه می نماید و بی اعتمادی به روایت را پیش می آورد یا از شیوه روایت داستان های درونه ای کهن استفاده میکند، برای آن است که بتواند شیوه روایت و برهم کنش سطوح مختلف روایی را ترسیم کند.

کلیدواژه ها:

هیس ، محمدرضا کاتب ، پسامدرن ، وجودشناسانه ، شگردهای فراداستانی

کد مقاله/لینک ثابت به این مقاله

کد یکتای اختصاصی (COI) این مقاله در پایگاه سیویلیکا JR_ADFA-10-2_003 میباشد و برای لینک دهی به این مقاله می توانید از لینک زیر استفاده نمایید. این لینک همیشه ثابت است و به عنوان سند ثبت مقاله در مرجع سیویلیکا مورد استفاده قرار میگیرد:

https://civilica.com/doc/1199987/

نحوه استناد به مقاله:

در صورتی که می خواهید در اثر پژوهشی خود به این مقاله ارجاع دهید، به سادگی می توانید از عبارت زیر در بخش منابع و مراجع استفاده نمایید:

مالمیر، تیمور و رستم یونس، نجم الدین،1399،تحلیل و نقد ویژگیهای پسامدرنی رمان هیس،https://civilica.com/doc/1199987


در داخل متن نیز هر جا که به عبارت و یا دستاوردی از این مقاله اشاره شود پس از ذکر مطلب، در داخل پارانتز، مشخصات زیر نوشته می شود.
برای بار اول: (1399، مالمیر، تیمور؛ نجم الدین رستم یونس)
برای بار دوم به بعد: (1399، مالمیر؛ رستم یونس)
برای آشنایی کامل با نحوه مرجع نویسی لطفا بخش راهنمای سیویلیکا (مرجع دهی) را ملاحظه نمایید.

مراجع و منابع این مقاله:

لیست زیر مراجع و منابع استفاده شده در این مقاله را نمایش می دهد. این مراجع به صورت کاملا ماشینی و بر اساس هوش مصنوعی استخراج شده اند و لذا ممکن است دارای اشکالاتی باشند که به مرور زمان دقت استخراج این محتوا افزایش می یابد. مراجعی که مقالات مربوط به آنها در سیویلیکا نمایه شده و پیدا شده اند، به خود مقاله لینک شده اند :

  • پاول، جیم (1379)، پست مدرنیزم گام‌به‌گام با جهان فلسفه و ...
  • پاینده، حسین (1382)، گفتمان نقد؛ مقالاتی در نقد ادبی، تهران، ...
  • (1386)، رمان پسامدرن و فیلم؛ نگاهی به ساختار و صناعات ...
  • پژهان، هدی، محمّدعلی محمودی و محمّدعلی زهرازاده (1395)، «بررسی ارتباط ...
  • خادمی­کولایی، مهدی و غلامحسین ملّازاده (1392)، «بررسی و تحلیل رمان ...
  • شریعتمداری، جعفر (1375)، شرح و تفسیر لغات قرآن براساس تفسیر ...
  • کاتب، محمّدرضا (1389)، هیس، چ6، تهران، ققنوس ...
  • لاج، دیوید (1389)، «رمان پسامدرنیستی»، نظریّه­های رمان: از رئالیسم تا ...
  • لوئیس، بری (1383)، «پسامدرنیسم و ادبیّات»، مدرنیسم و پسامدرنیسم در ...
  • مک‌‌هیل، برایان (1392)، داستان پسامدرنیستی، ترجمۀ علی معصومی، تهران، ققنوس ...
  • نوذری، حسینعلی (1388)، صورتبندی مدرنیته و پست‌مدرنیته، بسترهای تکوین تاریخی ...
  • وو، پاتریشیا (1390)، فراداستان، ترجمۀ شهریار وقفی­پور، تهران، چشمه ...
  • هدایت، صادق (1351)، بوف کور، تهران، سپهر ...
  • یعقوبی جنبه‌سرایی، پارسا، فردین حسین‌پناهی و شهرام احمدی (1396)، «تعویق ...











خوانش تطبیقی درباره جهان آثار محمدرضا کاتب




















دانلود و خرید کتاب هیس | محمدرضا کاتب | طاقچه




کتاب رام کننده اثر محمدرضا کاتب | ایران کتاب




کتاب پستی اثر محمدرضا کاتب | ایران کتاب




دانلود کتاب وقت تقصیر اثر محمدرضا كاتب‌ - فیدیبو




چشمهایم آبی بود - اثر محمد رضا کاتب - انتشارات نیلوفر | چی بخونم




کتاب بالزن ها اثر محمدرضا کاتب | ایران کتاب




دانلود کتاب آفتاب‌‌پرست نازنین اثر محمدرضا کاتب - فیدیبو







که پرسش‌های بی‌پاسخ ناشی از عدم قطعیت جاری در آثارش را انگار به مرگ حواله می‌دهد. آیا مرگ، پاسخ غایی به ناشناخته‌های این جهانی ماست؟

نکته‌ای که در مورد کارنامه ‌نویسندگی محمدرضا کاتب فصل مشترک اظهارنظرهای غالب علاقه‌مندان به آثار او و نیز منتقدان ادبیات داستانی است، جایگاه رمان «هیس، مائده، وصف، تجلی» یا همان «هیس» در کارنامه این نویسنده است. رمانی که ۲۰ سال از انتشار آن می‌گذرد اما همچنان ‌تر و تازه است.

سال ۷۸ وقتی کاتب «هیس…» را منتشر کرده، عملا ادبیات داستانی ایران شاهد اتفاقی مهمی شد. رمانی خشن با روایتی بکر همراه با صحنه‌ها و لحظه‌هایی درخشان. در «هیس…» با سه شخصیت که هر یک در بخشی از رمان راوی اول شخص قصه می‎شوند، روبه‌رو هستیم؛ شخصیت‌هایی که هر یک ناگزیرند به مرگ.

روایت اول، روایت ستوان است که از شب آخر زندگی او آغاز می‌شود:

«دلم می‌خواست وقتی بالا سر جنازه‌ام می‌رسیدند ببینند ‌تر و تمیز، مثل بچه آقاها مرده‌ام: با کفش‌هایی براق، پیراهن و شلوار اتو خورده و موهایی با بوی صابون نخل داروگر: انگار داشتم می‌رفتم عروسی خواهرم…»

او بنا دارد برای تسویه حساب با مرد متجاوز به خود، بعد از سال‌ها برود سراغش و روایت او همین جا و قبل از رفتنش به پایان می‌رسد و در پایان رمان باز روایت او را داریم.

روایت دوم، روایت فردی محکوم به اعدام است به نام جهانشاه که جرمش زدن رگ هفده دختر است.

روایت سوم را هم مجید پیش می‌برد. کسی که عمرش به دنیا نیست و پیش از روایت از دنیا رفته است. جسدی است که سرش له شده و کنار اتوبان افتاده و دارد قصه‌اش را روایت می‌کند.ابهام و عدم حتمیت در رمان «هیس…» آنچنان حاد است که حتی در مورد دلایل به ظاهر سرراست وقایع نیز قطعیتی وجود ندارد. از کار انداختن چرخه دلالی وقایع و برجستگی دادن به مفروضاتی که هر یک می‌تواند در حکم دلیل اصلی باشد و در عین حال با طرح فرض بعدی، کمرنگ می‌شوند و جای خود را به دیگری می‌دهند.

از مواردی که با عدم قطعیت همراه می‎شود و تا پایان رمان هم همچنان در همان وضعیت معلق و نامتعین باقی می‌ماند، مرگ‌هایی است که در این رمان با آنها مواجهیم. ما در طول رمان توصیف‌ها و استدلال‌های مختلفی در مورد مرگ شخصیت‌ها می‌خوانیم. مثلا در مورد مرگ مجید در جایی می‌خوانیم که او تصادف کرده و در جریان تصادف بوده که سرش لهیده و افتاده کنار اتوبان. جایی دیگر می‌خوانیم که او دست به خودکشی زده و با دست خودش به زندگی‎اش پایان داده. جایی هم از سوءقصد به جان او می‎خوانیم و اینکه به دست قاتلی کشته شده است. این دلالت‌های سیال و ناپایدار دامنه‌اش به مرگ دو شخصیت دیگر یعنی ستوان و جهانشاه هم می‌رسد. در مورد ستوان یک‌بار می‌خوانیم که او در جریان ماموریت پلیسی کشته شده و یک‌بار در جریان تصادف. در مورد جهانشاه هم اگرچه فرض زدن رگ هفده دختر و جنون توام با لذت او از کشتن زن‌ها و ریختن خون‌شان در پیاله گل‌مرغی و لذت بردن از تماشای مقتولان و چشم‌های خمارشان در لحظه مردن، فرض نسبتا غالبی است اما او جایی در روایتی که از خود، ماهیت و سرگذشتش به دست می‌دهد، خود را فردی سیاسی معرفی می‌کند که برایش –به اصطلاح- پرونده ساخته و پاپوش دوخته‌اند. در جای دیگری هم او را نویسنده‌ای می‌یابیم که عناصر فضاهایی که قتل در آن صورت گرفته، تنها ابزار زبان نویسندگی او هستند و او تنها کاربر کلماتی چون جوی و خون و … است و نه کسی که هفده دختر را به واقع کشته است. در آن بخش از روایت نوع نگاه و تحلیل‌ها و استدلال‌های جهانشاه به گونه‌ای است که او را به عنوان فردی که بی‌گناه است و دستش به خون احدی آلوده نیست، باور می‌‎‌کنیم. در مورد ماهیت مجید هم این فرضیات وجود دارد و این شخصیت هم در جاهایی از رمان فردی با هویت‌های دیگر به ما معرفی می‌شود.

نوع روایت مبتنی بر سیالیت و عدم قطعیت «هیس…» در رمان‎‌های بعدی کاتب ادامه پیدا کرد و در عین شباهت‌های طبیعی با «هیس…» هر بار جهان تازه‌ای را در قالب رمانی مستقل به ادبیات ایران ارایه کرد. جهان کاتب، جهان عدم قطعیت است و در این جهان نسبی و روایت‌های نسبی‌اش، از قطعیت‌های نادری که می‌توان در مورد آثار او حکم کرد، یکی این است که ما در رمان‌های او با تمهیدی برای خروج از ژانر رمان روبه‌رو هستیم. به عبارتی او عامدانه بسیاری از ملزومات و مصالح رمان را از رمان‌های خود می‌گیرد. در تمام بیست سال گذشته یعنی بعد از رمان «هیس…» آنچه به عنوان رمان محمدرضا کاتب به دست خواننده رسیده، اثری بوده که در موقعیتی ورای موقعیت رمان قرار گرفته است. خودش در جاهایی که پیرامون مباحث نظری رمان‌های خود حرف زده، این خصلت عبور از موقعیت تعریف ‌شده و ثبات ‌یافته از ژانر را در زمره اقتضائات هنر امروز برشمرده و پایبند بودن به چارچوب‌های پیش‌موجود و تعریف‌ یافته را نوعی محافظه‌کاری قلمداد کرده که نسبتی با هنر جدید و سیر و روند طبیعی آن ندارد. هم از این‌روست که ما در رمان‌های بیست سال گذشته کاتب بیش از آنکه پاسخی برای پرسش‌های‌مان از هستی پیدا کنیم، با طرح پرسش‌های تازه‌ای روبه‌رو هستیم که رمان‌ها نه‌تنها پاسخی برای آن ندارند، بلکه حتی خود را ملزم و مقید به یافتن پاسخی برای آن هم نمی‌بینند. رمان‌های این سال‌های کاتب، رمان‌های کاوش‌اند. فرم و محتوای این رمان‌ها عمدتا بر محور جست‌وجو استوارند. جست‌وجو به مثابه نفس جست‌وجو و نه لزوما به دنبال چیزی مشخص. در غالب رمان‌های دو دهه گذشته کاتب، این جست‌وجو از چیزی مشخص و تعریف ‌یافته آغاز می‎شود و به تدریج به جست‌وجوی چیزی غریب، نامشخص و ناشناخته می‌انجامد.در وجهی از رمان‌های کاتب، بنا به سیالیت شخصیت‌ها که مدام از قالب قابل تعریف خود بیرون می‌زنند، ما با روایتی مبتنی بر جست‌وجوی هویت افراد روبه‌روییم؛ اما این جست‌وجو از منظری می‌تواند رمزگشایی از هویت افرادی باشد که رویدادهای رمان را پیش می‎برند، از آنجا که موقعیت هر شخصیت مدام در حال مستحیل شدن در شخصیتی دیگر است، جست‌وجوی هویت نیز وضعی متکثر پیدا می‌کند و خواننده در عین حال که روایتی از هویت شخصیت‌های رمان را می‌خواند، انگار به نوعی روایتی از ماهیت انسان در معنای مجرد کلمه نیز بر او واقع می‌شود. بنابراین جست‌وجوی رمان، صرفا جست‌‎وجوی هویت نیست، بلکه جست‌وجوی چیزی ورای مفهوم هویت است.

یک نمونه از این وضعیت را در رمان «رام‌کننده» می‌بینیم. کودکی که در «رام‌کننده» آن وسط افتاده و از پی‌بردن به راز واقعی تولد خود و والدینش عاجز است و ما در رمان شخصیت‌هایی داریم که اگرچه به قطعیت پدر بودن یا مادر بودن برای آن کودک نزدیک می‌شوند اما از آنجایی که هرگز قطعیت نمی‌یابند و از فرط سرریز شدن مفروضات متعدد درباره آنها در رمان، پرسش از هویت به عنوان پرسشی متعین که طبعا پاسخی متعین هم دارد، رفته رفته موضوعیت خود را در رمان از دست می‌دهد و جای آن را پرسشی از چیستی و ماهیت انسان در معنای مجرد و نه انضمامی کلمه می‌گیرد. اوج این استحاله پرسش از هویت به ماهیت، رمان «چشم‌هایم آبی بود» اوست. بدخش، یکی از شخصیت‌های اصلی رمان در سراسر رمان به دنبال گمشده‌ای است. این گمشده گاهی فرزند اوست، گاهی برادر یا خواهرش، گاهی کسی دیگر و گاهی حتی تهی از ابعاد انسانی و عاری از هر گونه قطعیتی. چیزی به قول راوی رمان «تار»: «کسی، چیزی یا تعریفی یک مرتبه به خاطر اتفاقی از زندگی‌اش رفته بود و حالا بدخش خودش را تو فرار یا رفتن او مقصر می‌دید.» این جست‌وجوی چیزی تار و امری ناشناخته، گویا در فرآیند رمان‌نویسی کاتب محصول زیست فکری او با مقولات هستی‌شناختی در قالب تجربه‌های روایی و قصوی است. به عبارتی کاتب به نوعی به همزمانی میان فکر کردن و نوشتن رسیده و این کارکرد تجربی به رمان‌های او خصلتی شهودی داده و نتایجی حاصل از مکاشفات لحظه نوشتن/ فکر کردن را به بار آورده است.

شخصیت‌ رمان‌های کاتب -نه تقریبا، تحقیقا- آدم‌های زجر کشیده‌اند. بسامد بالای کلماتی چون زجر، سختی، مرگ و … در رمان‌های او این زیست رنج‌مندانه را گواهی می‌دهد. این رنج نه از آن دست مصایب اجتماعی محض سرچشمه می‌گیرد که مثلا در رمان‌های رئالیسم سوسیالیستی شاهدیم و نه از نگاه هیچ‌انگارانه نهیلیست‌ها که هر گونه نظام ارزشی را به دلیل فقدان بنیان‌های عینی مردود می‌شمارند. اتفاقا کاتب در مقام رمان‌نویس، بیشترین سعی خود را مصروف یافتن معنایی می‌کند که وجود دارد اما دیده نمی‌شود و چون دیده نمی‌شود، هیچ انگاشته شده و موجودیتش نفی شده است. از این منظر قرابتی میان او و وجهی از اندیشه پسامدرن دیده می‌شود. تاکید می‌کنم وجهی و نه بیشتر. به‌طور مثال در آرای ژان بودریار فقید، نظریه‌پرداز پساساختارگرای فرانسه، حقیقت فی‌نفسه نامرئی است و از نظر او هنری مدرن است که اثبات کند آنچه ارایه ناشدنی است، وجود دارد. رمان‌های کاتب هم خاصه آثار بعد از «هیس…» به تمامی به دنبال رسیدن به چنین تعبیری از حقیقت‌اند و در این راه از هموار کردن هیچ رنج و مصیبتی بر خود دریغ ندارند. در جهان‌بینی کاتب، حتی سعادت و کامیابی انسان‌ها هم از رهگذر این صعوبت و رنج می‌گذرد. برای دستیابی به آن حقیقت به مثابه گمشده‌ای بی‌نام و نادیدنی است که کاتب برای دستیابی به حقیقت به‌مثابه گمشده‌ای بی‌نام و نادیدنی است که شخصیت‌های آثار کاتب، فرآیندهایی دوزخ‌آسا را سپری می‌کنند. چه در پستی که با روایت پسری آغاز می‌شود که گردنش زیر چرخ‌‎های قطار رفته و حالا دارد روایت می‌کند، چه در «وقت تقصیر» که روایت متکثر و سیال کاتب جای آبرو و حیات، دو شخصیت اصلی رمان را که زندانی و زندان‌بان هم‌اند، مدام با هم عوض می‌کند و آنها را به دست تقدیری سرشار از خشونت و کشتار و شکنجه می‌سپارد، چه در «آفتاب‌پرست نازنین» که پدربزرگ همراه با نوه‌ها از عراق به جایی در نزدیکی مرز ایران می‎آید و دنبال قاتل پسرش می‌گردد و در جریان این سفر انواع سختی‌ها و قساوت‌‎ها به روایت کشیده می‎شود، چه «چشم‌هایم آبی بود» که کار فتوکولاژ کردن و چیدمان جسدهایی است که در جنگ جان‎شان را از دست داده‌اند، … و چه در «بالزن‌ها» که راوی آن دختر جوانی است افتاده در دام کسی که به نام صید که بنا به توصیف دختر اگرچه اسمش صید اما کارش کشتن است: «فقط چند تا درخت با مرگ فاصله داشتم. کافی بود پا بگذارم به فرار یا کار احمقانه دیگری بکنم تا آن روانی حسابم را برسد. حتم داشتم این بار دیگر گلوله‌اش دوروبرم نمی‌خورد. برای دیوانگی‌اش همین بس که تا حالا کلی آدم کشته بود و باز اسم خودش را گذاشته بود؛ صید.» در همه این رمان‌ها، شخصیت‌های اصلی دنبال چیزی هستند که اگرچه در جریان روایت برای خواننده هم موضوعیت پیدا می‌کند اما نمی‌توان نامی بر آن موجودیت مورد جست‌وجو نهاد و دقیقا گفت که چه چیزی است. کاتب در همه رمان‌های خود دغدغه غریزه مرگ دارد. شخصیت‌های او یا بین جهان و مرگ و زندگی سیال‌اند یا بی‌اختیار مرگ خود را جست‌وجو می‌کنند. چه در «هیس…» و «پستی» که علنا با روایت راویانی روبه‌رو هستیم که به شکلی خشونت‌بار کشته شده‌اند، چه در «وقت تقصیر» که روایت تکان‌دهنده کاتب از تحمل‌ناپذیری رنج و مصیبت وارده بر زندانی چنان تاثیرگذار است که خواننده مرگ را هزار مرتبه بهتر از نفس کشیدن او می‌داند، چه در «آفتاب‌پرست نازنین» که خانواده‌ای صرفا برای انتقام یک قتل و پیدا کردن قاتل عزیزشان به کشوری دیگر می‌روند، چه در «چشم‌هایم آبی بود» که با پیوند زیبایی‌شناسی هنرهای تجسمی با بدن‌های متلاشی روبه‌رو هستیم، چه در «بالزن‌ها» که قصه افتادن دختری در دام قاتلی سریالی است. این حد از مرگ‌اندیشی در آثار کاتب، او را به رمان‌نویسی سوداگر هستی‌شناسی انسان تبدیل کرده است؛ نویسنده‎ای که پرسش‌های بی‌پاسخ ناشی از عدم قطعیت جاری در آثارش را انگار به مرگ حواله می‌دهد. آیا مرگ، پاسخ غایی به ناشناخته‌های این جهانی ماست؟











































«بیژن قفقازی‌زاده» درگذشت






















«بیژن قفقازی‌زاده» نویسنده ،پس از ابتلا به ویروس کرونا و بستری در بیمارستان در سن 55 سالگی درگذشت.

«بیژن قفقازی‌زاده» داور جشنواره شهید غنی‌پور درگذشت











محمد ناصری از اعضای شورای نویسندگان مسجد جوادالائمه علیه‌السلام در گفت‌وگو با خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس ضمن اعلام درگذشت «بیژن قفقازی‌زاده» از اعضای شورای نویسندگان مسجد اظهار داشت: متاسفانه روز گذشته دوست دیرین و یکی از اعضای مسجد جوادالائمه را به دلیل ابتلا به کرونا از دست دادیم و به خاک سپردیم.

وی با بیان اینکه حدود ۱۳ روز بود که زنده یاد «بیژن قفقازی‌زاده» در بیمارستان بانک ملی بستری بود، گفت: اتفاقا در همان روزهای ابتدایی بستری شدنش با او تماس داشتم و صحبت کردم و دو روز پیش متاسفانه خبر درگذشت وی را شنیدیم.

ناصری با اشاره به حُسن خلق این نویسنده بیان داشت: مرحوم «بیژن قفقازی‌زاده» از نخستین افرادی بود که پس از راه‌اندازی جلسات قصه‌نویسی در آن شرکت داشت. این جلسات توسط مرحوم امیرحسین فردی راه اندازی شد و بیژن عزیز هم از شاگردان خوب او بود.

وی ضمن اشاره به اینکه مرحوم «بیژن قفقازی‌زاده» از داوران بخش نوجوان جایزه شهید حبیب غنی پور شمرده می‌شد، اضافه کرد: ایشان از داوران باسابقه و ثابت جشنواره بود؛ آرام، مهربان و فوق العاده خوش اخلاق بود و فکر نمی‌کنم فردی لبخند او را از یاد ببرد.

ناصری در پایان «بیژن قفقازی‌زاده» را از شاگردان خلف و بااخلاق مرحوم امیرحسین فردی دانست و برای خانواده وی آرزوی صبر کرد.

یادآور می‌شود، «فرمانده سرزمین قلب‌ها» درباره شهید بروجردی از شاخص‌ترین آثار مرحوم قفقازی‌زاده است.
















نگاهی به رمان «هیس: مائده؟ وصف؟ تجلی؟»/ پسامدرن ایرانی














نگاهی به رمان «هیس: مائده؟ وصف؟ تجلی؟» نوشته محمدرضا کاتب /پسامدرن ایرانی






نگاهی به رمان «هیس: مائده؟ وصف؟ تجلی؟» نوشته محمدرضا کاتب /پسامدرن ایرانی





سمیرا هوری-شاعر و پژوهشگر






ستاره صبح آنلاین- /سه شنبه ۹ شهريور1400 /محمدرضا کاتب (متولد ۱۳۴۵) نویسنده ایرانی و دانش‌آموخته رشته کارگردانی است که تاکنون آثار متعددی از وی منتشر شده است. او از سال ۱۳۶۵ شروع به نوشتن کرد و پس از نگارش چند مجموعه داستان، رمان‌های «شب‌چراغی در دست»، «فقط به زمین نگاه کن» و «دوشنبه‌های آبی ماه» را نوشت. محمدرضا کاتب با رمان «هیس: مائده؟ وصف؟ تجلی؟» حضور پررنگی در ادبیات معاصر کشور پیدا کرد و به‌عنوان یک نویسنده متفاوت مطرح شد. او در این رمان و رمان‌های «پستی» و «وقت تقصیر» از شگردهای داستان‌نویسی جدید بهره برده است. از دیگر آثار او می‌توان به «آفتاب‌پرست نازنین»، «رام کننده»، «بی‌ترسی»، «بالزن‌ها» و «چشم‌هایم آبی بود» اشاره کرد. کاتب ازجمله نویسندگانی است که ضمن نگارش چند رمان پیشامدرن در آغاز کار، برخی از آثارش هم‌زمان ویژگی‌های داستان مدرن و پست‌مدرن را به نمایش می‌گذارد‌ یا حدفاصل آن‌ها است؛ اما رمان «هیس» که در سال ۱۳۷۸ از سوی انتشارات ققنوس به چاپ رسید، اثر پست‌مدرن این داستان‌نویس محسوب می‌شود؛ اثری که توانست جایزه کتاب سال منتقدان و روزنامه‌نگاران را به خود اختصاص دهد.

نقل داستان در کتاب «هیس» به زبان اول شخص است با سه روایت اصلی:

  • فصل اول با روایت شخصی با عنوان پاسبان شروع می‌شود که راوی تمام داستان است. پاسبان انگار آخرین شب عمر خود را روایت می‌کند. او با تداعی‌های ذهنی، به اتفاقاتی در گذشته می‌پردازد و از این طریق وضعیت کنونی خود را شرح می‌دهد.
  • فصل دوم کتاب، وصف قتل‌هایی است که «جهانشاه» مرتکب شده و در انتظار اعدام است.
  • در فصل سوم، مخاطب با نویسنده‌ای به نام «مجید» آشنا می‌شود که ورود او به داستان به‌صورت جسدی غیرقابل‌شناسایی در کنار اتوبان است. فصل نهایی کتاب نیز ادامه فصل اول است. در طول رمان، مخاطب با تکثر روایت روبه‌رو است؛ به‌عبارت‌دیگر در جایی که خواننده یک خط روایی برای داستان در نظر می‌گیرد و انتظار دارد حوادث گسترش یابد و به گره‌گشایی بینجامد، داستان قطع می‌شود و با روایتی جدید ادامه پیدا می‌کند.

کتاب «هیس» را می‌توان یکی از رمان‌های درخور توجه پسامدرنیستی دانست. دکتر حسین پاینده در جلد سوم از سه‌گانه‌ «داستان کوتاه در ایران»، مواردی را به‌عنوان مهم‌ترین ویژگی‌های داستان پسامدرن برمی‌شمرد که برخی از آن‌ها عبارت است از: ۱- پیچیده و بحث‌انگیز شدن مفهوم «واقعیت» ۲- برجسته شدن سبک زندگی ۳-دو رگه یا التقاطی شدن متن ۴- جایگزین شدن ایماژ به‌جای روایت ۵- نگارش بازیگوشانه. می‌توان گفت که این موارد در رمان «هیس» مشاهده می‌شود. کاتب در این رمان تلاش کرده است تا شیوه تازه‌ای از داستان‌نویسی را با بهره‌گیری از نام‌گذاری‌های غریب و نامأنوس فصل‌ها، تیتر و زیر تیتر در آغاز فصل‌، استفاده از فونت‌های متفاوت، صفحات نقطه‌چین‌دار، ضمیمه‌نویسی در پایان کتاب و اشاره به شعر و قصص قدیمی، بیافریند. به‌این‌ترتیب فرم و ساختار نامتعارف داستان با این نوآوری‌ها و واژه‌هایی که نویسنده برای عنوان نامرسوم کتاب استفاده کرده، هویتی دگرگونه به این رمان بخشیده است.

چنین به نظر می‌رسد که وقتی ادراک نویسنده‌ای از جهان پیرامونش با ادراک نویسندگان پیش از خود تفاوت پیدا کند، شکل داستان‌پردازی او نیز تغییر می‌یابد؛ بنابراین داستان پسامدرن به‌منزله واکنشی در برابر عقلانیت مدرن و مبین ادراکی نو از جهان است و نه وسیله‌ای برای نافهمیدنی کردن متن. در مقابل این نظر، بلقیس سلیمانی نویسنده نام‌آشنای کشور معتقد است که در سال‌های اخیر رمان‌نویسی در ایران تحت‌الشعاع نظریه‌های فلسفی و مبانی نقد ادبی قرار گرفته، درحالی‌که در گذشته ابتدا رمان نوشته می‌شد، سپس منتقد معیارهایی را برمی‌گزید و طبق آن، رمان را مورد نقد قرار می‌داد. امروزه رمان‌نویس ابتدا جستجو می‌کند كه چه مواردی در عرصه گفتمان فرهنگی جامعه مطرح است، سپس آن‌ها را به‌صورت داستان درمی‌آورد. سلیمانی در راستای نقد کتاب «هیس» بر این باور است که این رمان پسامدرن، شكل داستانی شده گفتمان‌های فرهنگی دوران ما یعنی تنوع، چندمعنایی و حتی بی‌معنایی و عدم سامان‌مندی است. همچنین مرحوم فتح‌الله بی‌نیاز نویسنده و منتقد ادبی در مقاله «علل نفوذ ادبیات عامه‌پسند و عواقب خطرناک آن» چنین بیان می‌کند که نویسنده داستان پسامدرن ممکن است با بی ساختاری و آنارشی نویسی (به‌جای ساختارشکنی)، ضعف در بازی‌های زبانی و تصنع در فضاسازی، دچار ازهم‌گسیختگی روایی و دشوارنویسی شود. در نتیجه، قابلیت ارتباط با خواننده کاهش می‌یابد و بخشی از مخاطبانی که دارای پتانسیل لازم برای ارتباط با ادبیات جدی هستند، توسط نویسندگان عامه‌پسند جذب می‌شوند.

درنهایت باید اذعان داشت که قطعیت نظر در مورد رمان «هیس» و آثار پسامدرن، به دلیل برخورداری از پیچیدگی‌هایی که می‌تواند جاذبه و دافعه توأمان برای مخاطب داشته باشد، دشوار است.

لینک کوتاه: https://setaresobhonline.ir/content/275422/













صفدر تقی‌زاده.....











صفدر تقی‌زاده .........





















صفدر تقی‌زاده درگذشت














گفتگوی سيروس علی نژاد با صفدر تقی زاده









صفدر تقی زاده را که هميشه روزهای جمعه در خانه اش پيدا می کردم تا با هم به ديدار نجف دريابندری برويم، اين بار در کاليفرنيا پيدا کردم. او مترجم با سابقه و ماهری است که برخی از مجموعه های داستانی ترجمه شده اش حقيقتا دل می برد. « زائران غريب » مارکز و مجموعه « مرگ در جنگل » از اين دست آثار اوست.

او علاوه بر ترجمه، سالها در دانشگاههای تهران، شهيد بهشتی و علامه طباطبايی زبان انگليسی تدريس کرده است. مترجم پرکاری نيست چون هّم اصلی خود را صرف معرفی داستانهای کوتاه ايرانی و داستان نويسان ايرانی کرده است. انتشار چند مجموعۀ داستان کوتاه مانند « شکوفايی داستان کوتاه در دهۀ نخستين انقلاب » حاصل چنين تلاشی است. در زمينۀ داستان ايرانی تبحر دارد و هر گاه يک جايزه ادبی راه افتاده، او عضو هیأت داورانش بوده است. از هيآت داوران جايزۀ ادبی مجلۀ گردون - بنيانگذار جوايز ادبی - گرفته تا جوايز ادبی ديگر مانند جايزۀ ادبی پکا، جايزۀ ادبی گلشيری، و جايزۀ ادبی يلدا. با وجود اين در اينجا تنها به عنوان مترجم با او رو در رو شده ايم.
از آنجا که در تهران حضور نداشت اين گفتگو ناچار به وسيله تلفن انجام شده است.

چه انگيزه هايی سبب شد که به ترجمه روی بياوريد؟
من خيلی اتفاقی به کار ترجمه رو آوردم. ماجرا از اين قرار بود که زمانی که در آموزشگاه فنی آبادان (بعدها دانشکده نفت آبادان) بودم، رسم بر اين بود که در پايان هر دوره تحصيلی رشته های فنی مهندسی، مراسم فارغ التحصيلی با شکوهی برگزار می کردند. در مراسم فارغ التحصيلی آموزشگاه فنی آبادان، نام شاگردان اول و دوم و سوم هر دوره را هم اعلام می کردند و آنها را برای ادامه تحصيل به کشور انگليس می فرستادند.در اين جشن ضمن اجرای برنامه های متنوع، غالباً نمايشنامه کوتاهی هم روی صحنه اجرا می شد. آن سالها مسئول اجرای نمايش يکی از معلم های زبان انگليسی ما بود به نام مستر فريمن که اهل ادبيات و بخصوص تأتر بود و عضو «انجمن تأتر کوچک» آبادان، انجمنی که اعضايش بيشتر کارکنان انگليسی شرکت نفت بودند.مستر فريمن از ميان شاگردان کلاس انگليسی سه نفر را انتخاب کرد که در يک نمايش نقشی ايفا کنند: محمدعلی صفريان، علی لياقتی و من. نمايش مورد توجه حضار قرار گرفت. حضار بيشتر از پدر و مادرها و بستگان نزديک دانشجويان و البته مقامات فرهنگی و دولتی و شرکت نفت بودند. بعد پيشنهاد شد که نمايش به زبان فارسی هم اجرا شود و گفتند چه کسانی مايلند نمايش را به فارسی ترجمه کنند. من و صفريان که ديگر دوست نزديک شده بوديم داوطلب شديم و با هر زور و زحمتی بود نمايشنامه را ترجمه کرديم که در مراسم ديگری به زبان فارسی هم اجرا شد و ما را تشويق کردند و همين امر موجب شد که از آن پس ما بطور مشترک به کار ترجمه ادامه بدهيم.
در کجا و چه سالی متولد شديد؟
در آبادان به سال ۱۳۱۱ (خورشيدی - 1932 ميلادی).
تحصيلات شما در کجا بود؟
تحصيلات ابتدايی را در مدرسه فرهنگ آبادان گذراندم. بعد به دبيرستان رازی رفتم. يکی دو سالی در دبيرستان رازی بودم و از آنجا پس از گذراندان امتحانی در آموزشگاه فنی آبادان به تحصيل ادامه دادم. اما در دبيرستان رازی بود که با دنيای هنر و ادب آشنا شدم. حالا که پس از سالهای دراز به آن ايام فکر می کنم می بينم که اين دبيرستان در آن زمان چقدر پيشرفته بوده با دبيرهای ممتازی که از تهران آمده بودند و بعدها هر کدام در مملکت عهده دار مشاغل مهم فرهنگی شدند. چند سال بعد از دانشگاه تهران فوق ليسانس زبان و ادبيات انگليسی گرفتم و نزديک به دو سالی هم دوره های آموزش و مديريت را از طرف شرکت نفت در انگلستان گذراندم.
زيان انگليسی را چگونه ياد گرفتيد؟
وقتی به دانشکده نفت آبادان رفتم با عالم ديگری آشنا شدم. دبيران آنجا بيشتر دبيران انگليسی بودند که از طرف شرکت نفت به آبادان آمده بودند و بيشتر درس های دانشکده را به زبان انگليسی می خوانديم و البته درس های تخصصی زبان و ادبيات فارسی هم داشتيم. هم متون کلاسيک درس می دادند و هم ادبيات معاصر. يکی از دبيران زبان انگليسی ما خانمی بود به نام ميسيز اسکول فيلد، خانمی موقر و خوش بر و رو که با جديت می کوشيد زبان انگليسی را با اسلوب و قواعد جديد به ما بياموزاند. شاگردان دانشکده در يک سن و سال نزديک نبودند. غالباً از شهرهای مختلف به آبادان آمده بودند و هدف اصلی شان هم اين بود که بعد از تحصيلات به استخدام شرکت نفت در آيند.
بعضی از اين بچه ها خيلی تقس و شيطان بودند. روزی يکی از همين همکلاسی ها پيش از آغاز درس درباره خانم معلم حرف هايی زد و متلک هايی پراند که همه بچه های کلاس به خنده افتادند. خانم اسکول فيلد از اين بابت قدری دلگير شد و از من پرسيد آقای ابطحی چه می گويد که بچه ها اين جور می خندند؟ من که دست پاچه شده بودم گفتم هيچی، می گويد شما امروز چه لباس قشنگی پوشيده ايد. ناگهان خانم اسکول فيلد گل از گلش شکفت و گفت اين اولين بار است که در ايران کسی از لباس من تعريف می کند و رو به آقای ابطحی گفت خيلی از شما ممنونم. شما امروز مرا بسيار خوشحال کرديد.(You made my day) بعد درباره اين اصطلاح توضيحاتی داد و به گمانم آقای ابطحی قدری خجالت کشيد.
همين خانم برای کمک به انگليسی ياد گرفتن ما، ما را واداشت کتابچه کوچکی داشته باشيم و اصطلاحات و ضرب المثل های انگليسی را جداگانه در آن يادداشت کنيم و باز همو بود که داستان های کوتاهی مثلا از نويسنده ای به نام ساکی به ما می داد که بخوانيم و سر کلاس درباره داستانها نظر بدهيم، همو بود که به ما توصيه کرد مرتب به سينما برويم و فيلم سينمايی ببينيم. در آن موقع هر هفته دو سه فيلم سينمايی در سينما تاج آن موقع و سينما نفت امروز نشان می دادند که بعضی از آنها همزمان در آمريکا و انگليس نمايش داده می شد. تماشای فيلم های سينمايی به زبان انگليسی در يادگيری زبان خيلی موثر بود.
اولين مطلب يا مطالبی که ترجمه کرديد در کدام نشريه چاپ شد؟
حالا ديگر ما کارمند شرکت نفت شده بوديم و هر دو [يعنی با صفريان] در اداره حسابداری کار می کرديم و بعدها به اداره انتشارات منتقل شديم. شبها را در باشگاه ايران می گذرانديم. باشگاه ايران محيطی تقريبا فرهنگی بود و برنامه های گوناگونی داشت، بخصوص اجرای موسيقی کلاسيک با استفاده از گرامافون و توضيحات مربوط به آنها و برنامه سخنرانی در باب موضوع های گوناگون ادبی و هنری. باشگاه ايران را هیأت مديره ای اداره می کرد که از طرف خود کارمندان انتخاب می شد و اين انتخابات هم که گاهی بسيار رقابت آميز و پرشور بود، شايد از جمله نشانه های جنبش مدرنيته بود.
يک روزنامه هم از طرف شرکت نفت منتشر می شد به نام «خبرهای روز» که گذشته از مطالب سياسی و اجتماعی مطالب گوناگون ديگری از جمله برنامه های سينما در آن به چاپ می رسيد. يک مجله هفتگی به نام «اخبار هفته» هم همزمان با روزنامه خبرهای روز منتشر می شد. گمان می کنم اولين ترجمه های ما در اين نشريه به چاپ رسيده باشد.
اما آن روزها ايام پر شر و شور مبارزه های سياسی هم بود که سرانجام به ملی شدن صنعت نفت انجاميد. بخشی از ادبيات رايج آن ايام، ادبيات به اصطلاح اجتماعی يا مردمی بود. ما هم مطلبی ترجمه کرديم درباره ادبيات مردمی چين که در يکی از آن نشريه ها چاپ شد. ايامی بود که ژان پل سارتر، فيلسوف فرانسوی گفته بود که ادبيات بايد در خدمت مردم فقير باشد و در بهبود وضع زندگی آنها تأثير بگذارد و اين جمله از گفته های او سر زبان بود که اگر من يک بيافرايی بودم هيچ وقت رمان و داستان نمی نوشتم. اما چندی بعد متن مصاحبه ای با ويليام فاکنر نويسنده آمريکايی به دستمان رسيد که ترجمه کرديم و برای مجله سخن به تهران فرستاديم که چاپ شد و خيلی از آن تعريف کردند، بيشتر به دليل حرف های جذاب و تازه فاکنر و نکات هوشمندانه و طنز آميز او درباره چند و چون کار نويسندگی اش.
اولين کتابی که از شما منتشر شد کدام است؟
اولين کتاب ترجمۀ مشترک ما، کتاب « سفر دور و دراز به وطن» اثر يوجين اونيل نمايشنامه نويس آمريکايی بود که در سال ۱۳۳۷ خورشيدی (1958 ميلادی) از طرف انتشارات نيل در تهران منتشر شد. کتاب مجموعه سه نمايشنامه کوتاه بود با دو مقدمه درباره تئاتر آمريکا. در آن ايام پروفسور «کويين بی استاد تئاتر از آمريکا آمده بود تا فوت و فن نمايش و نمايشنامه نويسی را به دانشجويان هنرهای دراماتيک بياموزد. او به آبادان هم آمد و در باشگاه نفت آبادان چند سخنرانی ايراد کرد. اين مقدمه ها در واقع متن سخنرانی های ايشان است. اين نمايشنامه ها بارها روی صحنه تأتر و نيز در تلويزيون ايران اجرا شده است.
چطور شد سراغ ترجمه نمايشنامه رفتيد؟
نمايشنامه کوتاهی به نام «پيش از ناشتايی» از يوجين اونيل توسط صادق چوبک ترجمه شده بود و در اوايل دهه ۱۳۲۰ خورشيدی در مجله سخن به چاپ رسيده بود که برايمان خيلی جذاب بود. تحول بزرگ ادبی آمريکا فقط در زمينه داستان نويسی نبود، در نمايشنامه نويسی هم چند چهره برجسته ظهور کرده بودند مثل همين يوجين اونيل، و تورونتون وايلدر و تنسی ويليامز.
صادق چوبک شايد اولين نويسنده ايرانی بود که با ادبيات نوين آمريکا يعنی با نويسندگانی مثل ارنست همينگ وی و ويليام فاکنر و اسکات فيتز جرالد و جان اشتن بک بطور مستقيم آشنا شد. ظاهراً زبان انگليسی را خوب می دانست. مجموعه داستان «خيمه شب بازی» به احتمال قوی پس از آشنايی با ساختار داستانی و زبان روايتی داستانهای آمريکايی نوشته شده است. بعضی از داستانهای خيمه شب بازی ساختاری مشابه داستانهای کوتاه نويسندگان آمريکايی آن ايام دارد. منتها چوبک چنان استادانه از مايه های بومی و محلی استفاده کرده که به داستانها استقلال و اصالت ايرانی بخشيده است.
شايد اگر آشنايی با اين ادبيات نبود، داستانهای خيمه شب بازی از لحاظ ساختار و زبان زنده و پروردۀ ادبی، اين قدر پخته و سنجيده از کار در نمی آمد. ترجمه نمايشنامه کوتاه اونيل به فارسی هم نشانه ذوق او در شناخت ادبيات آمريکا بود. اولين بار ما با نام اونيل از همين طريق آشنا شديم. بعد من روزی در کتابخانه « اَنِکس » آبادان کتابی از اونيل پيدا کردم به نام « سفر دور و دراز به وطن» که مجموعۀ هفت نمايشنامۀ کوتاه بود. کتاب را به صفريان نشان دادم اما هرچه زور زديم چيزی از معنی گفتگوهای شخصيت ها دستگيرمان نشد.
اونيل با زبان محاورۀ غليظی گفتگوها را نوشته بود که اصلا برای ما مفهوم نبود چون آن نمايشنامه ها همه مربوط به ماجراهايی است که در سفرهای طولانی کشتی های باری برای جاشوهای بی سواد و درمانده اتفاق می افتد و نشان می دهد که اين جاشوها که از مليت های مختلفی هستند در طول اين سفرها چه سختی هايی را تحمل می کنند تا مثلا پس از يکی دو سال دوباره به ساحل برگردند و اندوخته ای برای خود و خانواده شان بياورند و با آن شايد زندگی آبرومندانه ای را شروع کنند. اما در بازگشت به ساحل، از فرط خستگی و فرسودگی به کافه ای ساحلی می روند تا گلويی تر کنند و در آنجا همۀ دار و ندار خود را از دست می دهند و دوباره منتظر می مانند که سفر دور و دراز ديگری را آغاز کنند. وضع اين جاشوها از وضع سياه پوست های آن ايام آمريکا خيلی بهتر نبوده و زبانشان هم همينطور. پر از اصطلاحات عاميانه و متلک و فحش و فضيحت، و همه هم غلط غلوط.
اونيل فقط صدای کلمه ها را در گفتگوها نوشته و نه املای درست آنها را، و اصلا نمی شد معنای گفتگوها را فهميد و هيچ فرهنگ لغتی هم در اين زمينه به ما کمک نمی کرد. دست بر قضا در همان ايام فيلمی بر اساس همين کتاب به کارگردانی جان فورد در سينماهای شرکت نفت نشان دادند که به داد ما رسيد. با تماشای اين فيلم در سينما تاج و تکرار آن در باشگاه نفت توانستيم با مفهوم کلی گفتگوها قدری آشنا شويم و بعد از آن فهم مطالب
سه نمايشنامه از اين کتاب را ترجمه کرديم و از طريق آقای عبدالرحيم احمدی ( ۱ ) به آقای آل رسول در انتشارات نيل داديم که چاپ شد. اين نمايشنامه ها را به پيروی از زبان اصلی به زبان محاورۀ تأتری و به لفظ شکسته ترجمه کرديم، البته نه چندان افراطی که مضحک به نظر آيد و نه چندان لفظ قلم که قديمی و کتابی و غير طبيعی جلوه کند، با همان زبان عمومی گفتاری راحت که با آن حرف می زنيم. کارگردان های تأتر و اجرا کنندگان نمايشنامه ها در راديو يادم هست که می گفتند ديالوگ ها طبيعی است و احتياج چندانی به تغيير لفظ ندارد.
نسل جديد نويسندگان آمريکايی که در دهۀ سی و چهل ميلادی ظهور کردند هم در داستان نويسی و هم در نمايشنامه نويسی آثاری تازه و ابتکاری آفريده اند که قبلا در آمريکا نظيرشان نبود. مشخصه بارز اين ادبيات سادگی زبان و تازگی نگاه آنها بود. آثار اين نويسندگان در آن ايام آنچنان لطف و جذابيتی داشت که رفته رفته مقبوليتی جهانی يافت و به زبانهای زنده دنيا ترجمه شد و بسياری از نويسندگان کشورهای ديگر از آن تأثير پذيرفتند. ظاهراً هنوز هم اين تأثير گذاری ادامه دارد. چون همين آقای اورهان پاموک نويسنده ترک که امسال جايزه نوبل در ادبيات را برد گفته است که آنچه از خواندن کتاب خشم و هياهوی فاکنر در او به جا مانده، صدايی است که از آن رمان در درونش شکل گرفته است. گابريل گارسيا مارکز هم گفته است که اگر آثار فاکنر را نخوانده بود نويسنده نمی شد. ترجمه فارسی آثاری از اين نويسندگان و برگرداندن سبک و سياق نويسندگی آنها از اواخر دهه ۱۳۲۰ موجب شد نثر زبان فارسی معاصر، زنده و رسا و پرورده شود و به رونق آثار ادبی ما کمک کند.
نمايشنامۀ ديگری هم ترجمه کرده ايد؟
چند سال بعد نمايشنامۀ ديگری از اونيل ترجمه کرديم به نام "آنا کريستی" که از طرف انتشارات انديشه چاپ شد. زبان اين نمايشنامه هم محاوره ای بود اما البته نه به غلظت کتاب قبلی.
در شرح حال يوجين اونيل آمده است که پدرش يک گروه تئاتری داشته و به شهرهای مختلف می رفته و نمايشنامه هايی مانند کنت مونت کريستو اجرا می کرده تا خرج زندگی خود و خانواده اش را در آورد. کاری که برای ما غريب می آيد. انگار مثل کولی ها يا بازيگران سيرک. اما من اين روزها در آمريکا يکی دو باری اين جور نمايش ها را ديده ام و ديده ام که يک گروه تأتری از نيويورک بلند شده اند و آمده اند کاليفرنيا و در شهری که ما هستيم دو سه شب نمايشنامه ای اجرا کرده اند و بعد رفته اند به شهر ديگری. اين خودش يک شغل دائمی برای اين جور گروههای تئاتری است که ما در ايران مشابهش را نداشته ايم. از ميان همين گروههای تأتری است که نمايشنامه نويسانی مثل اونيل در می آيند. اين را هم بگويم که هم يوجين اونيل، هم همينگ وی، هم فاکنر و هم شينکلر لوييس به خاطر نوآوری هايشان در داستان نويسی و نمايشنامه نويسی جايزه نوبل در ادبيات را برده اند.
ترجمۀ مشترک با محمد علی صفريان چگونه بود و تا کی ادامه داشت؟
به اين صورت بود که دو سه صفحه را بنده ترجمه می کردم و دو سه صفحه را صفريان. بعد هر کدام ترجمه ديگری را می برد و می خواند و نکاتی که به نظرش می رسيد يادداشت می کرد. بعد اين نکات را با هم مرور می کرديم و باز مطلب را از نو می خوانديم و پاک نويسش می کرديم. کار وقت گيری بود اما ترجمه نسبتا دقيق و رضايت بخش از کار در می آمد. عادت هم داشتيم که مطالب را برای هم به صدای بلند بخوانيم و به گمانم اين کار به يافتن زبان متن کمک می کرد.
زبان ترجمه رمان «تورتيا فلت» اينطور بود که جا افتاد. گاه ساعتها می نشستيم و اين مطالب را می خوانديم و لذت می برديم. البته خود کتاب هم بسيار شيرين است. اين يکی از شيرين ترين لحظات زندگی ما بود. همانطور که قبلا اشاره کردم شاگردان آموزشگاه فنی آبادان در سنين مختلفی بودند و من از آقای صفريان سه چهار سالی جوان تر بودم. در آن ايام او همسر و دو سه فرزند داشت اما علائق ادبی ما را به هم پيوند می داد. صفريان ذوق نويسندگی داشت و گاه مطالبی بيشتر احساسی می نوشت و برايمان می خواند. رفيق صميمی وخوش مشرب و شوخ و دوست داشتنی و دست و دلبازی بود که دلی جوان و روحيه ای رمانتيک داشت. بسيار هم آراسته بود. مثلا گاهی دو بار در يک روز صورتش را اصلاح می کرد و وقتی دستش می انداختيم می گفت نه اينطور نيست، من امروز غروب که بيرون می روم يک بار اصلاح می کنم ديگر رفت تا فردا صبح.
از همان زمان تحصيل در آموزشگاه فنی تا اوايل دهه ۴۰ با هم بوديم. روابط خانوادگی داشتيم. با هم در يکجا کار می کرديم. با هم به زندان افتاديم. با هم سفر می رفتيم. با هم کتاب می خوانديم و وقتی مطلبی از ما در نشريه ای چاپ می شد سر از پا نمی شناختيم. من از بودن با او احساس خوشبختی می کردم. در اوايل دهه ۴۰ آقای دکتر حسن کامشاد که در ادارۀ کنسرسيوم نفت در تهران سمت مهمی داشت و ظاهراً با ترجمه های ما آشنا شده بود، ما را از آبادان به تهران فراخواند.
صفريان حالا صاحب چند نوه هم شده بود و از «تهران مخوف» واهمه داشت. من به تهران منتقل شدم و او در آبادان ماند. تا مدتی مطالبی را که هر کدام جداگانه ترجمه می کرديم با نام متشرک به مجله های ادبی می داديم. صفريان با شروع جنگ تحميلی به تهران آمد و مشغول کار در شرکت نفت شد. يکی از پسرها و دو دخترش به آمريکا رفته بودند و او در سفری به آمريکا برای ديدار از بچه ها بر اثر سکته قلبی درگذشت. من از همان اولی که با او آشنا شدم از او فراوان آموختم.
الان سالهاست که ترجمه تازه ای از شما نديده ايم. چرا مدتهاست که ترجمه نمی کنيد؟
کارهايی ترجمه کرده ام که بخش هايی از آنها همچنان ناتمام مانده. پيشامدهای جورواجور زندگی هم طوری بوده که مرا به کارهای متفرقۀ بی حاصل کشانده است. هميشه مترصد يک فرصت دراز مدت مناسب بوده ام که بتوانم با فراغ بال بنشينم و به آنها سروسامانی بدهم. همچنين مترصد يک ذره حسن نيت برای ايجاد انگيزه به کار ترجمه و ايجاد گشايشی در چاپ و نشر کم دردسر کتاب. هراس از سانسور و تجربه های تلخ گذشته مربوط به مجوز چاپ هم يکی از موانع بود. سانسور آدم را کور می کند. اما همۀ اينها بهانه است. حالا بهتر است کوتاه بيايم و کوتاه بگويم که در اين چند سال گذشته غفلت کرده ام. اميدوارم اگر عمری باشد بتوانم جبران کنم.
آيا در حال حاضر کاری در دست ترجمه داريد؟
چند ترجمۀ نيمه کاره در دست دارم. از سالها پيش قرار بوده مجموعه ای از داستانهای کوتاه «جان چيور» و « بشويس سينگر» را مثلا آماده و منتشر کنم. چند داستان از اين مجموعه ها هم در نشريه های مختلف به چاپ رسيده است. همچنين مجموعه ای از داستانهای نويسندگان ديگر که از هر کدام سه چهار کار ترجمه کرده ام. يکی دو رمان هم در دست گرفته بودم که باز بلا تکليف مانده.
به خيال خودم کارهايی که شروع کرده ام اول برای معرفی داستان نويسان نو آور امروز بوده و نمونه ای از آثار آنها تا بعدها به صورت مجموعه ای در آيد. مثلا می خواستم کتابی شامل داستانهای طنز آميز امروز فراهم کنم و نويسندگانی مثل «پرلمن» و «منکن» را – که در ايران هنوز شناخته شده نيستند - با نمونه هايی از آثارشان به خوانندگان ايرانی بشناسانم. يک مجموعه کامل از نمايشنامه های تک پرده ای هم آماده کرده ام که هنوز هم می خواهم چيزهايی به آن اضافه کنم. مجال نمی شود. نشده است. هر کس بخواهد با يک دست و با عجله چند هندوانه بردارد، آخر و عاقبتش از اين بهتر نخواهد بود.
معنی ترجمۀ خوب چيست؟ آيا ترجمه يک کار خلاقه ادبی به حساب می آيد يا يک کار مکانيکی است؟
يک ترجمۀ خوب ادبی ترجمه ای است که خواننده حين خواندن آن از هر يک از جمله ها و پاراگراف هايش لذت ببرد. همانطور که وقتی يک اثر داستانی از يک نويسنده خوب می خواند لذت می برد. در داستان نويسی امروز همانقدر که به مضمون پردازی و انتخاب موضوع های پر فراز و فرود اهميت داده می شود، به ريزه کاری ها و هوشمندی ها و نکته سنجی های نويسنده هم بها می دهند. و اصلا در بعضی از داستانهای نوگرايان حتا از فراز و فرود روايتی خبری نيست و آنچه جذاب تر است متن زيبا و ظريف است.
در يک ترجمۀ خوب يک خوانندۀ اهل می فهمد که ظرافت های نوشتۀ اصلی بازآفرينی شده يا خير. خلاقيتی در ترجمه به کار رفته يا خير. همين ريزه کاری ها و تردستی های به کار گرفته شده در زبان ترجمه است که آن را به صورت يک کار خلاقۀ ادبی در می آورد. هر قدر که قريحۀ ذاتی مترجم قوی تر باشد، کيفيت زبان ترجمه دلنشين تر از کار در می آيد. به نظر من همين قريحۀ ذاتی است که خلاقيت هنری و ادبی می آفريند اما حاصل ترجمۀ مکانيکی که در آن بدون زحمت فکری فقط به انتقال مفاهيم بسنده شده باشد، غالباً خشک و بی روح است.
شايد بشود گفت که ترجمه شبيه نوشتن است. هر دو به قريحۀ ذاتی احتياج دارند. از بعضی جهات کار مترجم از يک نويسنده سخت تر هم هست چون نويسنده وقتی مطلبی می نويسد اگر ديد توان شرح و توصيفش را ندارد می تواند موضوع را عوض کند. اما مترجم با يک کتاب نوشته شده سروکار دارد و بايد همانطور که هست ادامه اش بدهد و دخالتی در متن نکند. و راهی برای برگرداندن شگردهای نويسنده پيدا کند و در اين کار قوۀ خلاقه اش را به کار اندازد. وجود همين قوۀ خلاقه است که مثلا مترجمی صميمی و زحمتکش و فروتن پس از شصت سال کار ترجمه باز آرزويش اين است که اثر ادبی ديگر ترجمه کند و از چاپ آن لذت ببرد. درست مثل آن شاعری که درباره خود گفته است من وقتی از نوشتن يک شعر فارغ می شوم احساس مرغی را دارم که تخم تازه ای گذاشته است.











صفدر تقی‌زاده کاشف ناصر تقوایی










ناصر تقوایی در پیامی که برای درگذشت صفدر تقی‌زاده نوشت از او به عنوان کاشف استعدادش یاد کرد.

ناصر تقوایی،‌ فیلمساز و نویسنده به مناسبت درگذشت صفدر تقی‌زاده متنی را در صفحه اینستاگرام خودش منتشر کرده است. «صفدر تقى‌زاده، مترجم و اديب فروتن، معلمى همواره روشن‌ضمير، كاشف استعداد ناصر تقوايى نوجوان و حامى اوانسانى به واقع اهل انديشه و فرهنگاز ما دور شد.كوچ او اندوهى جانگزا و خاليايى ماندگار در قلب اهل قلم نهاد كه سنگين و تلخ است.يادش همواره گرامى و نامش جاودان خواهد ماند.اين فقدان را به خانواده‌ى محترم ايشان و نويسندگان و شاگردان او تسليت گفته و آرزوى صبر داريم.»
























با صفدر تقی‌زاده در جشن بیکرانِ بهترین داستان‎های جهان



















به مناسبت درگذشت زنده‌یاد صفدر تقی‌زاده










حسن میرعابدینی
برای من، به‎‌عنوان پژوهشگر و موّرخ ادبیات داستانیِ ایران، مایه خوشنودیِ بسیار است که در ستایش از فعالیت‌‎های ادبیِ چهره‌‎ای بنویسم که در اعتلای داستانِ مدرن فارسی نقش داشته است. صفدر تقی‎‌زاده (متولد 1311، آبادان)، دانش‌‎آموخته زبان و ادبیات انگلیسی، را عمدتاً به عنوان مترجم ادبیات داستانی می‎‌شناسیم. هرچند وی کار ترجمه را از دهه 1330 شروع کرده و تا امروز – یعنی بیش از شصت سال- ادامه داده، اما حوزه علایق خود را به این حوزه ادبی محدود نکرده است: در دانشگاه‌های مختلف زبان انگلیسیِ تخصصی درس داده، به شهادت برخی از شاگردانش کلاس داستان‎‌نویسیِ موفقی داشته، و عضو هیئت داوران جوایز ادبیِ معتبر بوده است. لیکن علاقه اصلی‎‌اش معطوف به ترجمه داستان کوتاه است و به‎‌عنوان نمونه‌‎ای از کارش می‌‎توان مجموعه مرگ در جنگل را نام برد که همراه محمدعلی صفریان ترجمه و تدوین کرده است.به دلایل فرهنگی- تاریخی، مترجمان ادبیِ ما نقشی متفاوت با نقش همتایان خود در جوامع غربی یافته‌‎اند. در سرزمین ما، ترجمه که در مراحل آغازین، دامنه‎‌ای محدود داشت، رفته‌‎رفته گسترش یافت و به‌‎تدریج در بسیاری از رشته‌‎ها بر آثار تألیفی برتری یافت و به شکل‌‎گیری تفکر در دوره معاصر اثر جدی نهاد. طبعاً مترجمان نیز از جایگاه خاصی در عرصه ادبیات و علوم اجتماعی برخوردار شدند. به‌‎ویژه آنکه بهترینِ آنها عمدتاً با هدف خدمت فرهنگی، دست به ترجمه می‎‌زدند تا دریچه‌‎ای رو به فرهنگ‌‎های دیگر بگشایند و چشم‌‎اندازهای تازه‎‌ای را پیش روی نویسندگان و کتاب‌خوانان ایرانی قرار دهند.تقی‌‎زاده از این‌‎دست مترجمان، یعنی از جمله کسانی است که با گزارش آثار مدرن ادبیات جهان به زبان مادری، منابع تازه‌‎ای را برای گسترش ادبیات ملی تدارک می‎‌بینند. وی با معرفی تنی چند از نمایندگان داستان مدرن جهان به فارسی‌‎زبانان، بر روند نوگراییِ داستان‎‌نویسی ایران تأثیر گذاشته زیرا امکان‌‎های تازه نگارش داستان را پیش روی اثرآفرینان نهاده است. در واقع، او فقط میانجیِ برگرداندن متنی از زبان مبدأ به زبان مقصد به‎‌شمار نمی‎‌رود بلکه، از طریق ترجمه، نوآوری‌‎های مدرنیته ادبی را به کتاب‌خوانان اینجا معرفی می‎‌کند و، به تعبیری، بر سرمایه ادبیِ ملی می‌‎افزاید.اما چنان‎که گفتم، تقی‎‌زاده فقط مترجم نیست؛ او یک کنشگر فعالِ عرصه ادبی است، زیرا: با تدوین منتخب‌‎هایی از بهترین آثار داستان‌‎نویسان ایرانی، در جهت معرفی چهره‎‌های جدید ادبی کوشیده و به تحول گرایش‌‎های نگارشیِ تازه در فضای داستان‌‎نویسیِ ایران کمک کرده است. او چنان دلبسته ادبیات داستانی است که کارش به ترجمه و شناساندن داستان کوتاه‌‎نویسانِ امریکای شمالی- نویسندگانی همچون شروود آندرسن، جان اوهارا، و ایزاک باشیویس سینگر و...، به دوستداران داستان کوتاه محدود نمی‎‌شود؛ بلکه او با تلاش در جهت معرفی داستان‌‎نویسان تازه‎‌کار و مستعدِ ایرانی نیز در اعتلای داستان‌‎نویسی معاصر نقشی مؤثر ایفا کرده است- کاری که نزدیک به شصت سال تداوم یافته است: از معرفی ناصر تقوایی در مجله آرشِ دهۀ چهل گرفته تا شناساندن نویسندگانی از قبیل فرخنده آقایی و زویا پیرزاد و دیگران در مجلاتی که مسئول صفحه داستانِ آنها بوده است مثل ماهنامه دنیای سخن یا نشریه‎‌ای که چند شماره از آن را تحت عنوان کتاب سخن منتشر کرد؛ و با تدوین آنتولوژی‎‌هایی همچون شکوفایی داستان کوتاه در دهه نخستین انقلاب، و مجموعه‎‌های داستان کوتاه ایران و جهان -که به همراه اصغر الهی منتشر می‌‎کرد- این فعالیت را ادامه داد. حتی به یاد دارم که چند سال پیش قرار بود با یکدیگر مجموعه سالانه بهترین داستان‌‎های کوتاه ایران را تهیه کنیم که، به دلیل سفر وی، امکان‎‌پذیر نشد.همچنین، تقی‌‎زاده از همکاران پَروپا قرصِ جُنگ‌‎های ادبیِ روشنفکرانه‌‎ای محسوب می‌‎شود که در مطرح کردن و استحکام پایه‌‎های مدرنیسم ادبی نقشی بسزا داشتند. به‎‌طوری که از گردآوری مطالب ترجمه‌‎ای و تألیفی‌‎اش در این نشریات، چند کتاب خواندنی درمی‎‌آید.خلاصه کنم، صفدر تقی‌‎زاده دوست و معلم شفیقی است؛ گرچه در کارنامه‌‎اش، نمایشنامه، مثل سفر دور و دراز به وطن از یوجین اونیل و رمان، مانند تورتیلافلات نوشته جان اشتاین بک و نقد ادبی، همچون 99 رمان برگزیدۀ معاصر اثر آنتونی بُرجس هم دیده می‌‎شود، علاقه عمده‎‌اش را صرف ترجمه داستان کوتاه کرده است. این علاقه پرشور، همراه با شناخت ادبیات امروز جهان و دانشی بنیادی از زبان انگلیسی، تقی‌‎زاده را به یکی از بهترین مترجمان داستان کوتاه به زبان فارسی بدل ساخته است. دستش توانا باد تا همچنان ترجمه کند و به خوانندگانِ آثار خود امکان حضور در جشن بیکرانِ خواندن بهترین داستان‌‎های کوتاه جهان را بدهد.



در سوگ جلال ستاری


فرهنگ ایران یکی از بزرگ‌ترین، پاک‌ترین و زیباترین اندیشه‌های خلاق خود را از دست داد.
به گزارش ایسنا، دیگر دارد عادت روزانه‌مان می‌شود که با شنیدن درگذشت چهره‌ای فرهنگی یا هنری با خود این بیت از رودکی را زمزمه کنیم: «از شمار دو چشم یک تن کم، وز شمار خرد هزاران بیش». در روز شنبه (نهم مردادماه) هم جلال ستاری، نویسنده، پژوهشگر، مترجم و اسطوره‌شناس در سن ۹۰ سالگی بر اثر سکته مغزی در منزلش در کرج از دنیا رفت.
ستاری در سال‌های زندگی خود بیش از ۱۰۰ کتاب در زمینه‌های اسطوره و افسانه‌شناسی، ادبیات نمایشی و نقد فرهنگی نوشت و در طی بیش از ۶۰ سال تالیف و ترجمه کرد. او همچنین نشان شوالیه هنر و ادب را از دولت فرانسه دریافت کرده بود.
در پی درگذشت جلال ستاری چهره‌های مختلفی از او نوشته‌اند.
ناصر فکوهی، نویسنده، استاد دانشگاه و مدیر موسسه انسان‌شناسی و فرهنگ نوشته است: لحظاتی پیش، خبر درگذشت جلال ستاری را دریافت کردم: زبانم بند آمد و نفسم برید. یک بار دیگر فهمیدم هر اندازه هم بدانی مرگ ناگزیر است و دیر یا زود از راه می‌رسد؛ هر اندازه هم بدانی مرگ جزئی از زندگی است و درباره انسان‌هایی که به سنین بالا می‌رسند اما بیمارند، گاه فرشته نجاتی است که از راه می‌رسد تا درد و رنج‌شان را از میان ببرد؛ هر اندازه هم بدانی هنرمندان و اندیشمندان حقیقی، هرگز نمی‌میرند، زیرا با آن‌چه به فرهنگ و به پیرامون انسانی خود افزوده‌اند، شاگردانی بی‌شمار پرورده و روانه دور و نزدیک کرده‌اند و تا ابد از نسلی به نسل دیگر تداوم می‌یابند؛ هر اندازه هم بدانی مرگ فیزیکی برای آن‌ها سرآغاز زایشی در جهان اندیشه‌ها و زمان بی‌کران ِ زندگی بزرگ فکری‌شان است؛ هیچ کدام از این‌ها نمی‌توانند رنج ِ از دست دادن جسمانیت واقعی و گرمای انسانی یک پدر و یک دوست فرزانه را بگیرند.من هرچند ستاری را استاد خویش می‌دانستم و می‌دانم، نه هرگز اقبال آن را داشتم که شاگردی او را بکنم و در کلاسی واقعی پشت میزی بنشینم تا از موضع استادی برایم سخن بگوید، نه حتی اقبال آن را داشتم که مرا به شاگردی افتخاری خود بپذیرد و اذعان به این امر از جانب مرا به حساب تعارفی دوستانه نگذارد. تجربه‌ای که از آشنایی نزدیک با وی در پروژه تاریخ فرهنگی ایران مدرن، برای من به وجود آمد، بی‌نظیر بود و تا پایان عمر آن را برای خود به مثابه گنجینه‌ای بزرگ حفظ خواهم کرد: خاطره آن بعدازظهرهای گرم تابستان و غروب‌های سرد زمستان را که با عشق راهی کرج می‌شدم تا برایم از زندگی خود و دیگران‌، از فرهنگ و عشقش به آن‌، از تجربه کاری سخت و جان‌فرسا در این خراب‌آباد، بگوید و در برابر این کوه استوار و فروتن، احساس خجالت و شرمندگی می‌کردم، همیشه با من خواهد بود. وقتی هر چند وقت یک‌بار، سخنی از کسی یا نهادی می‌شد که درخواست کرده بود برایش مراسم بزرگداشت و نکوداشت و از این مناسک برگذار کنند با همان صدای گرم و دست‌های لاغر و استخوانی که از حرکت باز نمی‌ماندند و مرتب بالا و پایین می‌رفتند تا سرانجام در انگشتانی کشیده در هم گره بخورند، بلند می‌خندید و می‌گفت: «آقا این چه کاری‌ست! یعنی من بنشینم آن‌جا و یک عده بروند بالا و از من تعریف کنند. مگر می شود؟» و بعد صورتش را در هم می‌کشید، سرش را عقب می‌برد و گویی کسی به اشتباه تصور خطایی از او کرده، می‌گفت: «هیچ وقت! من أصلا از خجالت آب می‌شوم و در زمین فرو می‌روم. هیچ وقت شدنی نیست!».در این یک سال و اندی که از شروع کرونا گذشته است بارها و بارها ناچار شده‌ام از واژه «پدر» برای دوستانی که سرمشق زندگی‌ام بودند و هیچ از پدری مهربان برایم کمتر نگذاشتند، یاد کنم؛ تا به اندازه‌ای که گاه به خود می‌گویم کاش نبودم و غم این پدران را نمی‌خوردم: مگر یک فرزند در یک سال چند بار می‌تواند به سوگ پدر بنشیند: سینایی، طیاب، حبیبی،... و حالا ستاری. به او عشق می‌ورزیدم و به رغم تمام مبالغه‌هایی که گاه در کلام و در حرکاتش در نفی نابخردی‌ها و نامردمی‌ها داشت و چهره‌ای سخت و سخت‌گیر از او نشان می‌داد، باور دارم که با بیش از صد تالیف و ترجمه به زبان فارسی، و شناساندن صدها نویسنده و متفکر به ایرانیان و تحلیل و تفسیر هزاران گره ناگشوده روایت‌ها و افسانه‌های این سرزمین غریب، فرهنگ ایران یکی از بزرگ‌ترین، پاک‌ترین و زیباترین اندیشه‌های خلاق خود را از دست داد. مرگ در این چند سال اخیر برای او به یک آرزو بدل شده بود. بیماری امانش را بریده بود. اما زندگی همین است. ستاری جز خوبی و خوشی و زندگانی آرام و بی‌دغدغه و سازگاری با دیگران و با جهان هیچ آرزویی نه فقط برای دوستانش بلکه حتی برای دشمنانش نمی‌خواست. ستاری فرزندی نداشت، اما همه می‌توانند مطمئن باشند هزاران هزار نفر از کوچک و بزرگ، از پیر و جوان‌، از نخبگان و مردمان کوچه و خیابان که او را صرفا به عنوان پیرمردی مهربان در روزمره‌گی‌شان می‌شناختند، امروز فرزندان ِ گریانی هستند که او را تا مزارش بدرقه خواهند کرد، برایش اشک خواهند ریخت و تا زنده هستند، برایش می‌نویسند و از او یاد می‌کنند و برای نسل‌های بعد روایت این انسان مهربان و غریب و فروتن را حکایت خواهند کرد.انسان‌شناسی و فرهنگ فقدان این شخصیت بزرگ را به تمام اهل فرهنگ و به ویژه همسر مهربان و اندیشمند ایشان خانم لاله تقیان و خانواده گرامی‌شان تسلیت می‌گوید.»
عباس مخبر، مترجم و اسطوره‌شناس هم نوشته است: جلال ستاری اسطوره‌شناس و پژوهشگر ایرانی در سن نودسالگی درگذشت. زنده‌یاد ستاری در کنار استاد بهار به نسل اول اسطوره‌شناسان ایرانی تعلق دارد. او در شمار آن گروه از اسطوره‌شناسان بود که اسطوره‌ها را صرفاً پدیده‌ای متعلق به گذشته نمی‌دانست، و درباره‌ اسطوره‌های نوین غرب، اسطوره‌های بورژوازی، اسطوره‌های فکری در ایران معاصر و اسطوره‌ تهران می‌نوشت. پژوهنده‌ای باانگیزه و پرکاربود که در همگانی کردن اسطوره و گسترش افق‌های دید اسطوره‌پژوهان ایرانی نقشی بسزا داشت. ستاری ادبیات، تئاتر و موسیقی را خوب می‌شناخت و پژوهش‌های او در اسطوره‌شناسی که بر دانشی وسیع در این حوزه‌ها استوار است، می‌تواند راهنما و الگویی برای پژوهندگان بعدی باشد. یادش گرامی
همچنین ابوالقاسم اسماعیل‌پور، نویسنده، استاد دانشگاه و اسطوره‌شناس با به اشترک‌ گذاشتن عکسی از خود و جلال ستاری نوشته است: از کاروان بزرگان اندیشه ایران‌زمین یکی یکی رهسپار می‌شوند و این بار استاد جلال ستاری اسطوره‌شناس بی‌نظیر به سفر مینویی شتافت.
بسیار از او آموختم و از محضر پرفیض او بهره‌ها گرفتم. از سال‌ها دور که به خانه ما آمده بود و یک زمستان کامل که با فروغ هفته‌ای دو شب به شهرکی در کرج پیش او می‌رفتیم خاطراتی پربار از او داریم و حاصل آن شد آخرین کتاب او: «اسطوره و نماد در ادبیات و هنر». جلال همیشه زنده است و در فرهنگ ایرانی ماندگار خواهد بود. این رخداد ناگوار را به همسر ارجمندش بانو لاله تقیان و همه دوستداران او تسلیت می‌گویم.روانش شاد و مینوی بادـ
بی ترسی چاپ چهارم شد


بی ترسی -- محمد رضا کاتب
کتاب با روایتی از زبان اول شخص آغاز می‌شود که گویی راوی نویسنده‌است که با مخاطب چگونگی شکل گیری داستان را در میان می‌گذارد. می‌گوید من کودکی بودم که پیرمردی «بی‌نام» خاطرات طولانی، پیچیده و چندگانة زندگی‌اش را برای من تعریف کرد. این‌کار برای انتخاب یک نام از سوی من برای پیرمرد صورت می‌گرفت. پیرمرد که من او را به طور موقت «زاد» صدا می‌کردم، داستان مفصلی داشت که تا سال‌ها تعریف کردن آن‌ها به طول انجامید و تا دورة پیری خودم ادامه یافت.بعد از این با زاویة دید دانای کل زندگی «زاد» شرح داده می‌شود. زاد کودکی بی‌نام بوده که با آذوق و عایشه -که گمان می‌کرده پدر و مادر واقعی او هستند- در روستایی زیبا زندگی می‌کرده‌است. روزی غریبه‌ای که بعداً می‌فهمد نامش «ابن» است، او را از آذوق و عایشه گرفته و با خود به شهر می‌برد. در شهر در باغی که در آن شاگردان زیادی در سنین کودکی تا پیری وجود دارد شروع به آموزش علوم مختلف به زاد می‌کنند. زاد تمام وقت مجبور است بیاموزد و در این راه آزار و شکنجه‌های فراوان می‌بیند ولی علت این امر برایش ناشناخته‌است. بعد از سال‌ها که زاد دیگر دانشمندی سرآمد شده‌است، ابن علت آوردن او به این مکان را «بی‌نام»، گرفتار و دائماً محتاج کردن او ذکر می‌کند. در این باغ در ظاهر دارو می‌سازند امّا این داروها خود تبدیل به درد می‌شوند و دوباره دارو و دوباره درد و این همچنان ادامه دارد.



در واقع همة کارهای ابن به خاطر «بی‌نام» کردن زاد بود، امّا ابن همواره داستان‌های مختلفی را به دروغ به عنوان علّت آوردن زاد به باغِ بی‌نامی عنوان می‌کند. ابن، زاد را با خود به سفری برده و سه هدیه به او می‌دهد: اول کتابچة اسرار که تمام علوم در آن ضبط بود را نشانش می‌دهد و در آتش می‌سوزاند. دوم آزادی را به او می‌بخشد. و سوم پدر واقعی‌اش را به او معرفی می‌کند که خود ابن است و می‌گوید این مسأله را به خاطر محافظت زاد در برابر ارباب ها تا به حال پنهان کرده‌است.ابن می‌میرد. وقتی «جانان» برای سپردن مسئولیت ابن به زاد پیش او می‌آید، زاد می‌فهمد که راهی جز گریختن برای او نیست. زاد تا می‌تواند دور می‌شود. در این سفر است که «خورشید» را می‌بیند و به او دل می‌بندد. «میکائیل» نامزد خورشید موجب افزودن درد و غم زاد می‌شود امّا او با صبر و عشقش بر میکائیل پیروز می‌شود. بی نام‌ها خورشید را از هویت اصلی زاد آگاه می‌کنند. خورشید به همراه میکائیل از دست زاد می‌گریزد، و وقتی زاد آن دو را پیدا می‌کند متوجه می‌شود که هردو را بی نام کرده‌اند. زاد به خاطر اینکه به خورشید دوای بیماری‌اش را بدهند خود را تسلیم «حیرت» می‌کند. حیرت دیوان اشعار زاد را گرفته و در آتش می‌سوزاند. زاد نیز به همراه خورشید به کوهستان زمان کودکی‌اش باز می‌گردد.داستان بی‌ترسی داستانی سمبولیک و سورئال است که در آن به مفاهیمی چون انسان، زندگی، مرگ و به ویژه علم و آگاهی و معرفت پرداخته شده‌است. نویسنده سعی کرده‌است با خلق شخصیت‌ها، مکان‌ها و فعالیت‌های خیالی، دریافت‌های فلسفی خود از مسائل مربوط به اگزیستانس و وجود آدمی را در قالب داستانی بلند ارائه دهد.



علم و آگاهی در این داستان صورتی در ظاهر آزاردهنده و شکنجه‌گر پیدا می‌کند. مدرسه‌ای که در آن افراد مشغول آموختن مداوم و بی وقفه‌اند بیشتر شبیه زندانی ابدی است که هیچ راه گریزی از آن وجود ندارد. اگر در آموختن کوتاهی کنی، مجازات و شکنجه خواهی شد. اگر بیشتر و بیشتر بیاموزی گرفتار «بی‌نامی» زودتر و نابودی و مرگ خواهی شد. در این مدرسه همه خود را به نادانی می‌زنند در حالی که همه دانشمند و آگاهند.نویسنده در داستانش از تعلیق در فضای کلّی داستان به خوبی بهره می‌برد. در طول داستان همواره پرسش‌هایی معلّق وجود دارند که به نحوه‌های مختلف توسط شخصیت‌های مختلف پاسخ داده می‌شوند و مخاطب را در اینکه کدام پاسخ درست است سرگردان می‌کند. پرسش‌هایی مانند این‌که «باغ بی‌نامی» برای چه تأسیس شده‌است، شاگردان و استادان چه هدفی از آموختن دارند، چرا علم آن‌ها همه‌اش عامل بدبختی‌شان است، آخر و عاقبت این مدرسه و این راه و روش چیست، زاد در نهایت از رنج‌هایش نجات می‌یابد یا نه.روابط علّی و معلولی در «بی‌ترسی» صورت خاصی می‌یابند. قطعاً این روابط در دنیای رئال غیر قابل طرح هستند. امّا نکته این‌جاست که این روابط در فضایی که خود نویسنده نیز ترسیم می‌کند، دوگانه و گاه چندگانه‌اند. مثلاً دانستن موجب آگاهی و تنها راه نجات است، امّا نجات از مردن تنها به رنج بیشتر و مبتلای بیشتر می‌انجامد، افراد دیگر را مبتلا و رنجور می‌کند و این چرخه همچنان ادامه دارد... . مخاطب داستان در طول خواندن آن همواره به دنبال روابط مشخص علّی می‌گردد و سعی می‌کند خیر و شرّ را از هم تشخیص بدهد، امّا این امر بسیار به سختی قابل انجام است. به جرأت بتوان گفت مثلاً «حیرت» شخصیت کاملاً سیاه و «زاد» شخصیت کاملاً سپید داستان باشد. دربارة «ابن»، «آذوق»، «عایشه»، «خورشید»، «جانان» و... که فضایی کاملاً خاکستری همراه است که مخاطب را گاهی به خشم و نفرت و گاه به سرزنش و ترحّم می‌کشاند.رمان دارای دو نام «بی‌ترسی» و «بی‌ترس» است. دربارة این امر که خود تعریضی به بی‌نامی است -که محمل اصلی داستان را شکل می‌دهد-در پاورقی مذکور آمده که نام دوم انتخاب ویراستار است. مفهوم بی‌ترسی را از زبان زاد این‌گونه می‌فهمیم: «البته اسم این بی‌ترسی صدها چیز دیگر هم هست. بی‌ترسی اسم دیگر همة چیزهای خوبی است که ما داریم و می‌توانیم بهش دلگرم باشیم.»(صفحة 178)
تعداد صفحه184نوبت چاپچهارم آخرین وضعیت سلامتی "عباس معروفی"

روز گذشته، یکم مردادماه، پس از موفقیت عمل جراحی معروفی، نشر گردون در اطلاعیه‌ای نوشت: «دوستان عزیز! خوشبختانه و به لطف دعای خیر شما عمل آقای معروفی موفقیت‌آمیز بوده و حال عمومی ایشان رضایتبخش است.»
"عباس معروفی"رمان‌نویس، نمایشنامه‌نویس، ناشر، شاعر، روزنامه‌نگار و پژوهشگر معاصر ایرانی و سردبیر سابق نشریه ادبی «گردون» که اکنون ساکن آلمان است، تابستان سال پیش از ابتلای خود به سرطان غدد لنفاوی خبر داده بود.
به گزارش خبرنگار ایمنا، خالق رمان برجسته «سمفونی مردگان»، چند روز پیش با انتشار متنی در صفحه اینستاگرام خود نوشت که روز پنجشنبه ۳۱ تیرماه مغز خود را به تیغ جراحی خواهد سپرد، وی گفت: «بار دیگر بیمارستان شریته برلین و من که سرطانم متاستاز داد و دچار تومور مغزی شدم. فردا مغزم را جراحی می‌کنند تا این موجود پلشت را از سرم بیرون بیندازند. اگر خوب شدم و سالم بیرون آمدم داستان این غمباد را می‌نویسم که چگونه در گلوگاهم رشد کرد، فک و زبان و دندانم را خورد و بعد به مغزم فرو رفت. می‌نویسم که نسل‌های بعد بدانند چرا ما به این روز افتادیم. اما اگر نیامدم دخترانم نوشته‌های مرا منتشر خواهند کرد.»
این نویسنده سرشناس، پیشتر در پستی دیگر درباره بیماری سرطان خود چنین نوشته بود: «سیمین دانشور به من گفت: غصه یعنی سرطان! غصه نخوری یک‌وقت، معروفی! و من غصه خوردم. اینجا در بیمارستان شریته برلین، حالا یازده جراحی را پشت سر گذاشته‌ام، از دوشنبه وارد مرحله پرتودرمانی می‌شوم. در تونلی تاریک به نقطه‌های روشنی فکر می‌کنم که اگر برخیزم، هفت کتاب نیمه‌کاره‌ام را تمام کنم و باز چند تا درخت بکارم. هفت جراح و متخصص زبده عمل جراحی را انجام دادند. جراح فک و دهان گفت: بدن شما چهل ساله است، هیچ بیماری و خللی در تن شما نیست؛ سرطان لنفاوی هم یک بدبیاری بوده است. گفتم: در طب ایرانی به این بدبیاری می‌گویند غمباد.»
روز گذشته، یکم مردادماه، پس از موفقیت عمل جراحی معروفی، نشر گردون در اطلاعیه‌ای نوشت: «دوستان عزیز! خوشبختانه و به لطف دعای خیر شما عمل آقای معروفی موفقیت‌آمیز بوده و حال عمومی ایشان رضایتبخش است.»
از آثار مشهور عباس معروفی می‌توان به کتاب‌هایی چون: "سمفونی مردگان"، "پیکر فرهاد"، "فریدون سه پسر داشت"، "سال بلوا"، "نام تمام مردگان یحیاست"، "تماماً مخصوص"، "دریاروندگان جزیره آبی‌تر" و "نمایشنامه خداوند گاو را آفرید" اشاره کرد.
مجتبی گلستانی .....


مجتبی گلستانی متولد سال ۱۳۶۰ در شهر تهران می باشد تحصیلات مجتبی گلستانی در زمینه فلسفه و اخلاق و دارای مدرک دارای دکترای فلسفه و اخلاق بودندکتاب های مختلفی در زمینه فلسفه و نگرش ادبی از ایشان به یادگار باقی مانده است مهمترین آثار مجتبی گلستانیمجتبی گلستانی به عنوان یک محقق در زمینه فلسفه اخلاق مشغول به فعالیت بود همچنین ایشان به عنوان یک مترجم در حوزه فلسفه دارای تعدادبسیاری کتاب می باشند از جمله کتابهای مشهور مجتبی گلستانی می توان به (واسازی متون جلال آل احمد) اشاره کردمجتبی گلستانی در گفتگو با خبرنگار مهر از ترجمه دو اثر به نامهای (فلسفه و فلسفه اخلاق) که در دست ترجمه داردهمچنین اثری به نام (ایماژ ها) را در زمینه فلسفه هنر به تازگی ترجمه کرده بود که منتشر شدعلت درگذشت مجتبی گلستانیمجتبی گلستانی متاسفانه بر اثر ابتلا به بیماری کرونا در حدود دو هفته در بیمارستان فیروزآبادی شهرری بستری بود،او به علت وخامت بیماری روز ۲۸ تیر ۱۴۰۰ را وداع گفت در سوگ مجتبی گلستانی

«گاهی در خلوتم فکر می‌کنم که در پس پشت تصویر منِ مُرده، این دست بیرون‌آمده از خاک، این تقلای بی‌پایان، انگار چهره‌ خسته‌ مردی ناکام خوابیده است، چهره‌ای که شاید هرگز به آرزوهایش نرسیده و رؤیاهایش را همیشه ناتمام زیسته!»
به گزارش ایسنا، این‌ها بخشی از نوشته مجتبی گلستانی است درباره پس از
مرگش؛ جوانی ۴۰ ساله، فلسفه‌خوانده و منتقد ادبی که کتاب‌هایی هم از خود به جا گذاشت و رفت. مرگ از او دور بود اما کرونا این چیزها را نمی‌فهمد.
دیگر نزدیک یک و نیم سال است که هر روز اخبار مرگ و میر را زیاد می‌شنویم و همچنان برخی مرگ‌ها باورناپذیرند.‌ این‌بار مرگ چهره‌ای جوان و فعال در حوزه کتاب و نقد آن. در صفحه‌اش از کتاب‌هایی که خوانده و فیلم‌هایی که دیده می‌گفت. از برگزاری کارگاه‌هایش که بعد از کرونا مجازی شده بودند، اطلاع می‌داد. گاه از معلولیت می‌گفت. از زندگی می‌گفت. خود را این‌گونه معرفی کرده بود: «در زندگی‌ام که عملاً با تجربه‌ معلولیت گره خورده، یعنی این‌که منم و ویلچری که اتفاقاً همیشه پنچر است، به ویژه از ایام (دشوار و پر از حیرت) نوجوانی، اصلی‌ترین پرسش مسئله‌ هویت شخصی‌ام بود. غوطه‌ور شدنم در فلسفه نیز بی‌دلیل نبود. فلسفیدن بدون تجربه‌ زخم ناممکن است. زندگی روزمره برای من هرچه بود، تجربه‌ غیریتی محوناشدنی بود: از ساده‌ترین تجربه‌های شهری مثل قدم زدن (و البته برای من، چرخ زدن) که همراه بود با انواع چاله و دست‌انداز و مانع تا تجربه‌های شغلی و عاطفی که پیش‌فرض‌شان ناتوانی و ناکارآمدی و حتی اختگی تو بود.
آن «من کیستم؟» همگانی گاهی در خیال و فکر من با تلخی و سرگردانی تبدیل می‌شد به «آیا من هستم؟». نوجوان بودم و شکننده و هرچه تجربه می‌کردم، تجربه‌ طرد شدن بود: از بازی و زمین بازی، خواسته یا ناخواسته، دانسته یا نادانسته، بیرونم می‌انداختند. باید چه کار می‌کردم؟ باید مقاومت می‌کردم.
اولین شیوه‌ مقاومت، «کم نیاوردن» بود، باید وزنه‌های سنگینی را که همه برمی‌داشتند من هم بلند می‌کردم، باید از پله‌هایی که همه راحت بالا می‌رفتند به هر شکل بالا می‌رفتم، باید از موانع عبور می‌کردم: انگار باید شبیه دیگران می‌شدم. با آن سر پرشور نوجوان همه‌کار می‌کردم، کارهایی که حتی، فارغ از تجربه‌ معلولیت، در توانم نبود و نتوانستن در انجام‌شان صرفاً به ویژگی‌های فردی‌ام بازمی‌گشت...»
مجتبی گلستانی همچنین در یکی از پست‌هایش درباره تصورش از خودش پس از مرگ نوشته بود: تصورم از خودم، از آن منِ مُرده، هنگامی که دفنم کرده‌اند و رفته‌اند، تصویر یک «دست» است که از سنگ قبر بیرون آمده و لابه‌لای چند علف هرز و خودرو همچنان در جهان چیزی را جست‌وجو می‌کند: تصویر دستی که هنوز آرزوهایش را و امیدهایش را پیگیری می‌کند، دستی که انگار نمی‌خواهد به «نشدن» تن بدهد؛ نه در برابر مرگ، که هنوز در برابر فروپاشی رؤیاهایش تسلیم نمی‌شود. و فریاد می‌زند: «می‌شود... می‌شود... می‌شود...» حتی خودم ستایشش می‌کنم. و واقعاً تصویر امیدوارانه‌ای است! و واقعاً تصویر امیدوارانه‌ای است؟و البته خوب می‌دانم که چنین تصور و تصویری بسیار خام و احمقانه به نظر می‌رسد. پیش‌فرضش امتداد یافتن زندگی است، شاید تا بی‌نهایت. مثل تصوری که آدم‌ها هنگام خودکشی دارند. و در مقایسه، شبیه رفتار آن کسی است که برای خودکشی روی ریل قطار دراز کشیده بود و با خودش یک تکه نان داشت که اگر قطار دیر رسید، گرسنه نماند! اما آن زمان که من نباشم، جهانی نیست، دستی نیست، درختی نیست، سنگی نیست، قبری نیست. وقتی من نباشم، آن‌گاه که من بمیرم، فقط نیستی هست، بی‌آن‌که من چیزی بفهمم و چیزی را احساس کنم؛ ادراکی در کار نیست، نه بیمی و نه امیدی، نه آرزویی و فراسویی و نه زمان و آینده. هیچ.با این‌همه، من این تصویر و تصور را همیشه برای آدم‌هایی بازگو می‌کنم که از وسعت امیدواری من شکوه دارند و چه‌بسا از من و امیدم به تغییر، ولو کمترین و کوچک‌ترین تغییر، به ستوه آمده‌اند، برای یادآوریِ این‌که حتی آن منِ مُرده نیز دست از طلب نخواهد داشت تا کامش برآید، چه برسد به این منِ زنده که نفس می‌کشد، می‌اندیشد، آینده را می‌فهمد، همواره ـ عامدانه نمی‌نویسم هنوز یا همچنان ـ به انسان باور دارد و از این دست حرف‌ها.امروز این‌ها را می‌نویسم که به تصویر و تصور آن منِ مُرده چیزی اضافه کنم: گاهی در خلوتم فکر می‌کنم که در پس پشت تصویر منِ مُرده، این دست بیرون‌آمده از خاک، این تقلای بی‌پایان، انگار چهره‌ خسته‌ مردی ناکام خوابیده است، چهره‌ای که شاید هرگز به آرزوهایش نرسیده و رؤیاهایش را همیشه ناتمام زیسته! و واقعاً تصویر غم‌انگیزی است! و واقعاً تصویر غم‌انگیزی است؟
پس از کوچ ناباورانه مجتبی گلستانی، دوستانش و تعدادی از اهل قلم و ادبیات در سوگش نشسته و از او نوشته‌اند.
آن‌ها در متن‌هایی احساسی از خاطره‌های‌شان با مجتبی گلستانی گفته‌ و در عین حال اغلب خشمگین نسبت به روند کند واکسیناسیون انتقاد کرده‌اند بعضا با این اشاره که گلستانی با توجه به معلولیت جسمی در ناحیه هر دو پا جزء گروه‌های خاص محسوب می‌شده است.
خیلی‌ها در سوگ مجتبی گلستانی در صفحه‌های شخصی‌شان نوشته و یاد او را گرامی داشته‌اند؛ از جمله رضا جولایی، محمد قاسم‌زاده، بلقیس سلیمانی، مهدی تدینی، اسدالله امرایی، حسن محمودی، مهدی یزدانی خرم، سلمان امین، شهرام اقبال‌زاده، محسن حکیم‌معانی، کیوان ارزاقی و علی‌اکبر حیدری.


نبود کارهای خوب در ادبیات را قبول ندارم


رسول آبادیان:
 نقد ادبی در ایران سابقه‌ای دور و دراز دارد و چهره‌هایی متعدد در صدساله گذشته در این زمینه قلم زده‌اند و منشأ تاثیراتی مثبت در روند رشد ادبیات شده‌اند اما این گرایش ادبی، امروزه آنگونه که باید و شاید نمود بارزی ندارد. درباره فرازو نشیب‌های نقد ادبی حرف‌و حدیث‌های زیادی مطرح است که پرداختن به هرکدام، نیاز به فرصت‌های جداگانه دارد. درفرصت کوتاه پیش رو، یکی از منتقدان فعال «مجتبی گلستانی» در این رابطه با ما همراه شده است.نبود کارهای خوب در ادبیات را قبول ندارمدر این فرصت کوتاه، قصد نداریم به چگونگی پدیدآیی نقد ادبی و خاستگاه‌های اجتماعی و تاریخی‌اش بپردازیم بلکه نیت بر این است که به دلایل افت اینگونه ادبی، خصوصا در ده‌سال گذشته نگاهی بیندازیم. نقد ادبیات داستانی در دوران معاصر با نام‌هایی چون«عبدالعلی دستغیب»، «بلقیس‌سلیمانی»، «صفدر تقی‌زاده»، «شاپور جورکش» و... گره خورده اما این حرکت خودجوش به دلایلی کاملا نامشخص، دیگر آن رنگ و بوی سابق را ندارد. بسیاری از نویسندگان ایرانی گله‌مندند که نبود منتقد ادبی باعث شده که نام و اثرشان آن‌گونه که باید و شاید به مخاطب معرفی نمی‌شود. بسیاری از این نویسندگان وجود نوعی بخل‌ورزی را موجب این بی‌مهری‌ها می‌دانند و در مقابل، منتقدان هم ننوشتن پیرامون ادبیات را، عدم انتشار آثار دندان‌گیر ارزیابی می‌کنند اما «مجتبی گلستانی» که به خودش یکی از منتقدان پرکار امروز ایران به حساب می‌آید، نظر متفاوتی دارد.گلستانی بر خلاف نظر بسیاری از منتقدان می‌گوید: «نبود کار دندان‌گیر درحوزه ادبیات را به هیچ‌وجه قبول ندارم. بنده خودم کارهای بسیار درخشانی به دستم می‌رسد که واقعا حرفی برای گفتن دارند.» گلستانی درباره افت کیفی و کمی نقد ادبی در ایران هم می‌گوید: «افت نقد ادبی در ایران نه به آثار ضعیف ربط دارد و نه به بخل‌ورزی تاریخی ما ایرانیان نسبت به موفقیت دیگران. من به گذشته کاری ندارم اما به عنوان یک دست‌اندرکار ادبیات، در درجه اول، فضای زندگی و مشکلات معیشتی منتقدان امروز را عامل افت محسوس نقد ادبی می‌دانم. دلیلم این است که کار نقد، یک کار جدی و وقت‌گیر و پر مسوولیت است و شما نمی‌توانید سرسری با آن برخورد کنید. شما تصور کنید که خواندن یک رمان، حداقل یک هفته زمان می‌برد و نوشتن پیرامون آن هم به صرف وقت یک هفته‌ای نیازمند است که منتقد بنشیند و با خیال راحت کارش را انجام بدهد. به نظر شما در این حجم از نابسامانی‌های اقتصادی، چنین کاری بدون پشتوانه میسر خواهد بود؟ طبیعی است که خیر. می‌خواهم بگویم که فضای نقد نه در حوزه مطبوعات جایگاهی دارد و نه در زمینه‌های دیگر.»به رسمیت نشناختن نویسنده زندههمواره این بحث در محافل ادبی گوناگون در می‌گیرد که منتقدان ما چرا با نویسندگان زنده کاری ندارند و معمولا همه ارادت خود را نثار نویسندگان از دنیا رفته می‌کنند. جامعه‌شناسانی که در حوزه ادبیات نیز فعالیت دارند، در نظرهایی مختلف این موضوع را مورد بررسی قرار داده‌اند و نوک پیکان را به سوی قائل نبودن ایرانی‌ها به گفت‌وگو و تبادل نظر نشانه رفته‌اند. مساله‌ای که گلستانی هم تا حد زیادی آن را قبول دارد: «من زمانی می‌خواستم کاری مفصل در زمینه نقدآثار یکی از نویسندگان ایرانی که خوشبختانه در قید حیات است انجام بدهم اما یکی از همکاران روزنامه‌نگار شما به محض اطلاع از این موضوع طوری برخورد کرد که انگار این نویسنده وجود خارجی ندارد و چرا اصولا باید درباره‌اش نوشت؟ منظورم این است که این دوست روزنامه‌نگار، نمونه مشتی ازخروار است. نوعی نگرش خاص که اگر توان داشته باشد هرگز اجازه نمی‌دهد آثار نویسنده‌ای زنده از سوی یک منتقد مورد واکاوی قرار گیرد. خیلی‌ها هم در ساختار ادبیات امروز قائل به سیاست سکوت هستند. یعنی اینکه نمی‌خواهند حتی در مورد کتابی که از آن لذت هم برده‌اند، حتی چند کلمه بنویسند. امروزه بسیاری از گروه‌ها در مطبوعات فعالیت دارند که نمی‌خواهند به جز خودشان و گروه‌شان، نام کس‌دیگری در عالم ادب برده شود. این گروه‌های مخرب که اتفاقا از پشتوانه‌های خوبی هم برخوردارند، گاه دست به دست هم می‌دهند و با چند جمله، خواننده را از خرید و خواندن یک رمان منصرف می‌کنند و درعوض آب به آسیاب آثار تنک‌مایه می‌زنند.»نباید دلسرد شددر چنین حال و وضع آشفته‌ای که بر فضای بعضی رسانه‌ها حاکم است، بسیاری هم هستند که بی‌توجه به فضاسازی‌های مخرب مشغول کار خودشان هستند. گلستانی می‌گوید: «باید از یک جایی شروع کرد و دلسرد نشد. همه ما یادمان هست که با کتاب‌های اولیه«بابک احمدی» چه برخوردهایی شد. احمدی با وجود هزاران حرف و حدیث اضافه، جسارت به خرج داد و مبارزه کرد. او آدم مقاومی بود و ساختار جامعه خودش را هم به خوبی می‌شناخت. بر همین اساس خوشبختانه موفق شد حرفش را به کرسی بنشاند و شاهدیم که امروزه کتاب‌هایش از چاپ بیست و حتی سی هم عبور می‌کند. نیاز نوشتن و نقد آثار در جامعه امروز ما این است که کسانی پیدا شوند و مانند احمدی این چرخه را بشکنند و با جذب کمی حمایت حداقل مرز بین ریویو نویسی و نقد ادبی را مشخص کنند.»نبود جسارت نقد در مراکز دانشگاهیمراکز دانشگاهی، امروزه به عنوان موثرترین مراکز جهت پیشبرد اصولی نقد ادبی مطرحند اما این دانش و آگاهی، آنگونه که باید و شاید وجود ندارد. از نظر گلستانی، بسیاری از اساتید دانشگاه که دستی هم بر آتش نقد دارند، آدم‌هایی دو وجهی‌اند. به این معنا که از یک طرف دردام حرف‌های تکراری گرفتار شده‌اند و از سوی دیگر، از نعمت داشتن«جسارت» که لازمه نوشتن نقد است بی‌بهره‌اند: «بر هیچ‌کس پوشیده‌ نیست که اگر به اهمیت ذاتی نقد توجه شود، بدون شک ادبیات ما این‌چیزی نخواهد بود که هم‌اکنون شاهدش هستیم. نقد نوشتن با اظهارنظرهای توخالی به‌شدت متفاوت است و عدم درک و دانش کافی در این زمینه، تاکنون ضربه‌های غیرقابل جبرانی به بدنه ادبیات وارد کرده است. منتقد واقعی کسی است که حتی بتواند منتقد پیش از خودش را هم نقد کند.»کم‌دانشی و داوری ادبیهمان‌گونه که گلستانی اشاره می‌کند، نقد ادبی و داوری ادبی همراه با فقر دانش کافی باعث نوعی دلزدگی شده است و کسانی که هیچ تلاشی برای همراه شدن با روند اصول ادبیات امروز نمی‌کنند معمولا تصمیمات کلیدی هم می‌گیرند. گلستانی در این باره خاطره جالبی دارد: «زمانی یک مقاله علمی‌پژوهشی برای یکی از فصلنامه‌ها نوشتم که در آن نامی هم از«میشل فوکو» و اندیشه‌هایش برده بودم. یکی از دوستانی که به عنوان داور در این فصلنامه فعال بود با رد مقاله گفته بود که بنده چرا در یک مقاله ادبی از رشته زیست‌شناسی مثال آورده‌ام!! یعنی یک دکتر در رشته ادبیات هرگز نامی از فوکو نشنیده بود و مسوولیت خطیر داوری را هم بر عهده داشت!»نه ادبیات می‌شناسیم نه فلسفهگلستانی با اشاره به این موضوع که در روند رشد نقد ادبی به دانش فلسفی هم نیازمندیم می‌گوید: «متاسفانه علاوه بر موارد دیگر، نه ادبیات می‌شناسیم و نه فلسفه. عادت کرده‌ایم که گاهی فقط تک بزنیم و بگذریم. همان‌گونه که گفتم، با یک ذره تحمل عقیده مخالف می‌توانیم بلبشویی به نام نقد ادبی امروز را به نوعی همدلی تبدیل کنیم. بنده بر خلاف بسیاری از دوستان، نویسنده زنده را بیشتر دوست دارم و علاقه‌مندم کاری که می‌کنم پیش از مرگ نویسنده باشد. اعتقاد دارم در روند نقد ادبی امروز باید کار عمقی صورت بگیرد و با این نظریه که کارهای دندان‌گیر منتشر نمی‌شود هم بسیار مخالفم. ما امروزه نویسندگانی داریم که عالی کار می‌کنند و بسیاری از منتقدان را هم می‌شناسم که صددرصد بر کارشان اشراف دارند. نکته اول درباره رشد نقد این است که حضور منتقد باید به رسمیت شناخته شود. شما اغلب در جلسات نقد کتاب‌های ادبی می‌بینید که یک نویسنده پیرامون کار یک نویسنده دیگر حرف می‌زند و از منتقد خبری نیست. نوشتن و نقد مکمل و سازنده یکدیگرند و اگر انتظار داریم، منتقد کتاب ما را به رسمیت بشناسد، ماهم باید تخصص او را به رسمیت بشناسیم.»لزوم حمایت از پرورش منتقددر سازو کار ادبیات امروز ما، پیرامون این مساله که منتقد ادبی نداریم بحث های بسیاری مطرح است اما گلستانی بر این باور است که منتقد داریم لیکن حمایت از منتقد نداریم اما گلستانی معتقد است که نباید مرعوب این فضا شد و باید با قدرت هرچه تمام‌تر کار کرد. او می‌گوید که گاه در بعضی از خبرگزاری‌ها به این مساله دامن زده می‌شود که اصولا هیچ منتقدی در ایران وجود ندارد. من هم به آنها می‌گویم شما که از پشتوانه مالی خوبی برخوردار هستید، اندکی حمایت از منتقد را سرلوحه کار قرار دهید و بعد در این رابطه اظهارنظر کنید
فیلسوفان بزرگ از دامن هایدگر بیرون آمده‌اند

احمد ابوالفتحی


ـ آیندگان مارتین هایدگر را چگونه به یاد خواهند آورد؟ این فیلسوف بسیار مهم آلمانی در نیمه‌ دوم قرن بیستم و دو دهه‌ ابتدایی قرن بیست‌ویکم نتوانسته است از سایه‌ همکاری‌ای که در دوره‌ای از فعالیت آکادمیک‌اش در دانشگاه فرایبورگ با هیتلر و حکومت نازی داشت رهایی پیدا کند.مجتبی گلستانی، پژوهشگر فلسفه و منتقد ادبی چنین توصیفی از نوع مواجهه با هایدگر در قرن بیستم ارائه می‌دهد: «هایدگر فیلسوفی است که مسئله‌ سیاسی مهمی دارد و در غرب هم مسئله‌ سیاسیِ او دیگر مسائل مرتبط با او را تحت‌الشعاع قرار داده است. به عنوان نمونه کریستیان دولاکامپانی در کتاب «تاریخ فلسفه در قرن بیستم» که به فارسی هم ترجمه شده است، عمده‌ توجه و بحث مرتبط با مسائل سیاسی یا به تعبیری دیگر خطای سیاسی هایدگر حرف می‌زند. خطایی که به اعتقاد فیلسوفی مانند لویناس قابل بخشش نیست.»هایدگر که در سال 1933 به حزب نازی پیوسته بود و از همان سال ریاست دانشگاه فرایبورگ را برعهده گرفته بود پس از انتشار خطابه‌اش در مقام ریاست دانشگاه با هجمه‌ی اهالی تفکر مواجه شد. بندیتو کروچه سخنرانی او را ابلهانه و رذیلانه خواند و گفت: «اگر فلسفه‌ورزی او برای مدت محدودی با اقبال مواجه شود من تعجب نمی‌کنم. چرا که کلی‌بافی و حرف‌های بی‌معنی همواره با استقبال مواجه می‌شود.» اما زمان اثبات کرد که حق با کروچه نبوده و کسانی که تلاش کردند هایدگر را به خاطر همکاری‌اش با حزب نازی از صحنه‌ی تفکر حذف کنند راه به جایی نبردند. دلیل این امر، عمق اندیشه‌ای هایدگر و تاثیری بود که او بر فیلسوفان و اندیشه‌ورزان پس از خود داشت.مجتبی گلستانی درباره‌ جایگاه او در تاریخ اندیشه چنین می‌گوید: «اگر بخواهیم در تاریخ فلسفه به تعداد انگشتان یک دست فیلسوفانی را انتخاب کنیم که عظمت داشته‌اند، می‌توانیم در کنار افلاطون، ارسطو، کانت و هگل، از هایدگر هم نام ببریم. با هایدگر، در قرن بیستم راهی آغاز شده است که در جریان‌ها و مکتب‌های متفاوت دستاوردهای فلسفی بسیار بزرگی داشته است. از این جهت هایدگر فیلسوفی چندین وجهی و کاملاً قابل تفسیر است و این گشودگی را دارد که بشود امکانات متفاوتی را از اندیشه‌های او کشف کرد. نسبت هایدگر به فلسفه‌ جدید نسبت ارسطو است به فلسفه‌ مشا و نسبت کانت است به فلسفه‌ نوکانتی و نسبت هگل است به هگل‌های بعد از خودش و بخشی از مارکسیسم. نقدهایی که هایدگر به تاریخ فلسفه و به عنوان نمونه نسبت به کانت و هگل دارد، نقدهای بسیار مهمی هستند. امروز هایدگر به یک فیلسوف کلاسیک تبدیل شده است. فیلسوفان بزرگی از دامن او بیرون آمده‌اند.»تعداد اندیشمندانی که از هایدگر تاثیر پذیرفته‌اند و گستردگی این تاثیر می‌تواند نمودی از صحتِ سخنِ گلستانی باشد. از آلمان و فرانسه تا ژاپن و هند و ایران، نحله‌های فلسفی‌ متفاوتی در همان سال‌های میانی قرن بیستم که هایدگر به خاطر عملکرد سیاسی‌اش مورد نقد و هجوم واقع می‌شد از تفکر او تاثیر پذیرفتند. تاثیری که گاه به مسیرهای خطرآفرینی هم راه برد. از اساس اندیشمندانی چون تئودور آدرنو، علاوه بر عملکرد سیاسی هایدگر، اندیشه‌ او را نیز فاشیستی می‌دانستند.چگونه هایدگر از فاشیسم رو برگرداند؟گلستانی در این زمینه می‌گوید: «من با هانا آرنت همدل هستم که معتقد بود همان تفکری که باعث شد هایدگر به فاشیسم رو بیاورد، این نتیجه را هم در بر داشت که هایدگر از فاشیسم رو برگرداند. برای همین نمی‌شود هایدگر را فقط از منظر رویکرد سیاسی‌اش مورد بررسی قرار داد و او را خطرناک دانست. ولی این هم درست است که اگر بخواهیم همه‌ مقتضیات تفکر هایدگر را پی بگیریم، او می‌تواند خطرناک باشد. اصولاً هم آن فیلسوفانی که در هایدگر در جا زده‌اند، حرف تازه‌ای برای گفتن نداشته‌اند، ولی اگر گامی فراتر از هایدگر برداشته‌اند، حرف‌های تازه‌ای برای گفتن داشته‌اند و به دام خطرهای تفکر هایدگری نیافته‌اند. اندیشمندانی مانند فوکو و دریدا از این دست هستند.»آشنایی ایرانیان با هایدگر از مسیر هانری کربن و احمد فردید بوده است و گلستانی درباره کیفیت نگاه ایرانی به هایدگر چنین می‌گوید: «ما ایرانیان هایدگر را به خوبی فهم نکرده‌ایم. ما در بعضی موارد هایدگرزده شده‌ایم و در بعضی موارد هم سعی کرده‌ایم هایدگرزدایی بکنیم. به عبارتی ما نسبت به مهم‌ترین فیلسوف قرن بیستم غفلت کرده‌ایم و به او آسیب زده‌ایم. هایدگر به شاگردانش تاکید می‌کرد که تفسیر عرفانی از او ارائه ندهند. به عنوان نمونه وقتی شاگردان هندوی هایدگر سعی می‌کردند تفسیری بر مبنای کتب مقدس خود از او ارائه دهند، هایدگر انکار می‌کرد. تنها با برخی شاگردان ژاپنی خود سر سازگاری داشت و می‌پذیرفت که می‌تواند علقه‌ای از تفکر ژاپنی داشته باشد. انصافاً هم ژاپنی‌ها در ترجمه‌ و تفسیرِ هایدگر و به ویژه هستی و زمان سنگ تمام گذاشته‌اند.ما هایدگر را با هانری کربن و احمد فردید شناختیمما هایدگر را اول به واسطه‌ هانری کربن و بعد به واسطه‌ احمد فردید شناختیم. کربن اولین مترجم فرانسوی هایدگر است و من با آنچه آقای بیژن عبدالکریمی در کتاب «هایدگر در ایران» موافقم که اگر هانری کربن نبود، فردید نمی‌توانست هایدگر را کشف کند. ولی در نهایت هایدگری که از این واسطه‌ها به ما رسید اسلامیزه شده و عرفانیزه شده بود. ما در عرفان اسلامی و انواع دیگر عرفان با مقوله‌ انسان کامل مواجه هستیم اما دازاین هایدگر انسان کامل نیست، کاملاً انسان است. تفاوتی بنیادین به این دو مقوله هست. کار انتقادی جدی درباره‌ نسبت ما با هایدگر شروع شده است ولی در ابتدای مسیر است. کارهای بیژن عبدالکریمی و یا که بابک احمدی در این زمینه تلاش‌های مهمی برای فهم یک هایدگر غیرفردیدی و عرفانیزه نشده در ایران هستند.»اندیشه‌ فلسفی هایدگر را مفسران پس از او به دو دوره‎‌ی متقدم و متاخر تقسیم کرده‌اند. تفسیرهای عرفانی از فلسفه‌ او نیز بیشتر برآمده از اندیشه‌های هایدگر متاخر هستند.گلستانی تفاوت‌های میان اندیشه‌های هایدگر متقدم و متاخر را چنین صورت‌بندی می‌کند: «مبنای تقسیم‌بندی هایدگر به متاخر و متقدم را می‌توان در عبارت «گشت» یا به انگلیسی «turn» یا به آلمانی «kehre» جست. هایدگر اول، هایدگر «هستی و زمان» است. او کتاب هستی و زمان را در سال 1927 در مجموعه‌ای که هوسرل درباره‌ پدیدارشناسی منتشر می‌کرد به چاپ رساند. اگر چه این تعبیر در بافت تاریخ فلسفه چندان هم صحیح نیست، اما هایدگر مرحله‌ی اول را می‌توان هایدگر نظام‌مندتری دانست. کتاب هستی و زمان او ساختار بسیار منسجمی دارد و در آن ساختار منسجم هایدگر به معنای هستی، واقع‌بودگی، پدیدارشناسی هرمنوتیکی و دازاین می‌پردازد و تحلیل‌هایی وجودی ارائه می‌دهد که به عنوان نمونه به تفاوت میان اگزیستانسیال و اگزیستانسیل مرتبط هستند.هایدگر قرار بود جلد دوم هستی و زمان را هم بنویسد که بنا بود با عنوان «زمان و هستی» شناخته شود. ولی آن را ننوشت. به این دلیل که هایدگر معتقد بود بخش مهمی از انتقادش به تاریخ فلسفه از دکارت به این سو که در نهایت به سوبژکتیویسم منتهی شده بود، بر هستی و زمان هم وارد است. برای همین معتقد بود باید گامی جلوتر بردارد و به تفکر پیشانظری برسد. تفکر پیشانظری از منظر هایدگر، تفکر اصیل پیشاسقراطی است که هنوز دچار تئوری نشده است و رابطه‌اش با انسان و جهان قطع نیست. از منظر هایدگر مبنای بازگشت به این تفکر پیشانظری، فهم ساحتی شاعرانه از تفکر است. هایدگر دوم یا هایدگر متاخر، هایدگری بود که دست به تفسیر شاعران زد و به هولدرلین و ریلکه و شاعرانی مانند آنها پرداخت و خودش هم بسیار شاعرانه‌تر نوشت. هایدگر دوم برای بعضی فیلسوفان مانند لویناس جذابیتی ندارد، اما هایدگر دوم هم مهم است چرا که او در این دوره به آزمونی در زمینه‌ شاعرانه تفکر کردن می‌پردازد. در هایدگر دوره‌ دوم تاریخ و آنچه به حوالت‌های تاریخی ترجمه شده است اهمیت پیدا می‌کند.»هایدگر حتی در زبان آلمانی هم آثار مغفول‌مانده‌ی زیادی داردبه گفته‌ گلستانی، هایدگرشناسی چه در ایران و چه در اروپا هنوز جای بسیاری برای کار دارد. به اعتقاد او هایدگر هنوز آثار منتشرنشده‌ای دارد که می‌توانند هایدگرشناسی را متحول کنند: «هایدگر حتی در زبان آلمانی هم آثار مغفول‌مانده‌ زیادی دارد. مجموعه آثار هایدگر همچنان در حال چاپ است و من جایی خواندم که این مجموعه به بیشتر از صد جلد یا هشتاد جلد بالغ می‌شود. نام این مجموعه هم «راه‌ها و نه کارها» است. در فضای فرهنگی و فکری ما بیش از آنکه مسئله مغفول ماندن آثار هایدگر باشد، این است که توجه ما به هایدگر، چندان توجه آکادمیکی نبوده است و قرائت هایدگر، چندان انتقادی نبوده است. یا کاملاً قبول شده است و یا کاملاً رد شده است.از این منظر، به گمان من ما هنوز هستی و زمان را هم به درستی نفهمیده‌ایم. از هایدگر به ویژه در سال‌های اخیر کتاب‌های خوبی ترجمه شده است. ولی هایدگر مثلاً درسگفتارهای مهمی درباره‌ی ارسطو یا افلاطون دارد که ترجمه نشده‌اند. در این میان زحمات سیاوش جمادی و عبدالکریم رشیدیان قابل تقدیر است. به ویژه ترجمه‌ کتاب «چه باشد آنچه خوانندش تفکر» که به گمان من مهمترین کتاب برای ورود به تفکر هایدگر است، غنیمت است. مسئله‌ی هایدگر در این کتاب به خوبی مشخص می‌شود. اما هنوز تا فهم کامل هایدگر راه باقی مانده است. در خود غرب هم هنوز منتظر انتشار برخی از آثار هایدگر هستند که گمان می‌کنند با انتشار آن‌ها هایدگرشناسی متحول می‌شود.»










رام کننده




























































ایستاده‌ بودم‌ روی‌ جدول‌ جوی . گِل‌های‌ بغل‌ پوتین‌ راستم‌ را مالیدم‌ به‌ لبه‌ جدول‌. سرشب‌ واکسشان‌ زده‌ بودم‌. دلم‌ می‌خواست‌ وقتی‌ بالای‌ سر جنازه‌ام‌ می‌رسند ببینند تر و تمیز، مثل‌ بچه‌ آقاها مرده‌ام‌.

تقابل‌ و تناقض‌ حاصل‌ از دنیای‌ مدرن‌، سرمنشأ ماجراها و سردرگمی‌های‌ بسیاری‌ است‌ که‌ هیس‌ راوی‌ یکی‌ از آن‌هاست‌. و البته‌ نه‌ از دیدگاهی‌ قاطع‌. در هیس‌، چنان‌ که‌ لوکاچ‌ در نظریه‌ رمان‌ می‌گفت . ارزش‌های‌ تحقق‌ناپذیر و آرمانی‌ قهرمانان‌، به‌ شیوه‌ای‌ نو، نسبی‌ شده‌اند. چیزی‌ که‌ دور از دسترس‌ نویسندگان‌ پیش‌ از این‌ بوده‌ است‌.

در هیس‌ نویسنده‌ ماجراها را چنان‌ که‌ دیکته‌ می‌شود نشان‌ نمی‌دهد . بلکه‌ چنان‌ که‌ خود می‌خواهد نشان‌ می‌دهد و باز بر عهده‌ خواننده‌ می‌گذارد تا ماجرا را آن‌ گونه‌ که‌ می‌خواهد ببیند و رمان‌ توسط‌ راویان‌ مختلفی‌ ساخته‌ می‌شود: پاسبان‌، نظامی‌ گاه‌ دل‌رحم‌ و گاه‌ خشنی‌ که‌ آنچه‌ را می‌خواهد انجام‌ نمی‌دهد و آنچه‌ را نمی‌خواهد انجام‌ می‌دهد؛ جهانشاه‌، قاتلی‌ یا قاتل‌ نمایی‌ یا حتی‌ مقتولی‌ که‌ با لذت‌ به‌ روایت‌ هوس‌هایش‌ می‌نشیند و از کشتن‌ آدم‌ها یا کشته‌ شدن‌ خود می‌گوید؛ نویسنده‌ که‌ در نیمه‌ داستان‌ می‌میرد و به‌ پایان‌ رساندن‌ رمان‌ را به‌ میراث‌ می‌گذارد، و دیگر شخصیت‌هایی‌ که‌ این‌جا و آن‌جا رشته‌ کلام‌ را قطع‌ می‌کنند و از منظر خود به‌ روایت‌ می‌نشینند، تا سرانجام‌ رمانی‌ پدید آید که‌ با هر خوانشی‌ شکلی‌ دیگر به‌ خود می‌گیرد و به‌ تعداد مخاطبانش‌ ماجرا عوض‌ می‌کند. گرایش‌ به‌ نوآوری‌ و تجربیات‌ تازه‌ از بارزترین‌ ویژگی‌های‌ آثار محمدرضا کاتب ست‌ و در همین راستا رمان‌ هیس‌ جایزه‌ کتاب‌ سال‌ منتقدان‌ مطبوعات‌ را هم در سال ۷۹ از آن‌ خود کرده‌ است‌.












وقت تقصیرچاپ چهارم شد

























نتیجه تصویری برای وقت تقصیر







محمدرضا کاتب

تعداد صفحات427

نوبت چاپ 4


«شاید قصه‌ام را برای خودم تکه‌تکه و در لباس آن‌که برای کسی دیگر می‌گویم به نجوا تعریف می‌کنم. چون هر روز تکه‌ای از آن را می‌سازم و بعد دیگر یادم نمی‌ماند یا مهم نیست قبلش چه گفتم. هرچه به ذهنم بیاید برای خودم به نجوا و سکوت می‌گویم. بعد در جواب خودم روز بعد تکه‌ای دیگر از آن ماجرا را به زبان سکوت و ایما و اشاره و حکایتی که هر شی‌ای به یادمان می‌آورد برای خودم و آن‌ها می‌گویم: و آن‌ها برای من می‌گویند. هیچ کداممان یادمان نمی‌ماند قبلاً چه گفته‌ایم و این باعث می‌شود حرف‌هایمان همیشه ضد و نقیض باشد. «یعنی مهم هم نیست خلافش را من گفته‌ام یا آن‌ها گفته‌اند. مهم آن است که تکه‌ای دیگر از قصه را بنا کنیم و زنده بمانیم در این‌جا که آشوب، تنهایی و سکوت این‌طور ما رادر چنگ خودش گرفته.»

در این رمان شخصیت‌های مختلفی وجود دارند که اصلی‌ترینشان «حیات» و «ابرو» هستند. در ظاهر اولیهٔ داستان، حیات عملهٔ حکومت است که «عاصی‌»هایی را که در کوه زندگی می‌کنند و شورشی‌اند دستگیر، شکنجه و اعدام می‌کند. آن هم اعدامی به وحشی‌ترین شکل ممکن: به تعداد قاطرهایی که برای متهم می‌آورند، او را به همان تعداد قسمت می‌کنند. در روایتی دیگر، «حیات»، «عاصی‌»هایی را که اهل معنا و حکمت هستند به «حکمتانه» می‌آورد تا به «مورچه»ها و «یقه‌چرک‌»ها کمک کند و باعث پیشرفت شود ولی از آن‌جایی که بیم آن دارد که عاصی‌ها ریاکار باشند یا واقعاً‌ حکیم نباشند، تا پای جان آن‌ها را زجر می‌دهد و اگر کارشان به اعدام بکشد، زن آن‌ها را از آن خودش می‌کند. «ابرو» یکی از عاصی‌هایی است که همراه با «آتش» و سوار بر مرکبش «مرگ» است ولی معلوم نمی‌شود به چه علتی به شهر «حگمتانه» می‌آید، زندگی عادی‌ای از سر می‌گیرد و با «گیسو»‌ ازدواج می‌کند. حالا «ابرو» هم به دام «حیات» افتاده و «حیات» از «گیسو» می‌خواهد که از ابرو طلاق بگیرد تا ابرو را زجرکش نکند ولی در عوض با او ازدواج کند. حیات البته مرضی دارد که باعث شده آلتش به کل نابود شود و معلوم نیست که چرا این همه زن‌های عاصی‌ها را آن خودش می‌کند. در پایان‌بندی داستان،‌ دیگر حیات و ابرو تنها هستند و با هم طی طریق می‌کنند. از آب می‌گذرند و به دریا می‌رسند. از دریا می‌گذرند و به کوه می‌روند و پناه به غار می‌آورند.

«در حدیث آمده گروهی از عاد بر رسول خویش عصیان کردند. و خداوند آن‌ها را به صورت نسناس مسخ گردانید. بدین‌معنا که ناسی پست‌تر از ناس. نسناس‌ها از کلیهٔ موجودات شریف‌تر و شبیه‌تر به آدمی هستند. و موردشان آن است که اعمالی از ایشان سرمی‌زند که در شأن و ذات آدمی نیست.»… «نسناس‌ها آداب خودشان را دارند. حرفی را شروع می‌کنند و بی‌پایان می‌گذارند. «و تکه‌تکه حرف می‌زنند چون گذشته‌شان را نمی‌توانند به هم وصل کنند. ذهنشان این طوری است با شک و تکه‌تکه و با تعبیر زیاد و شاخ و برگ فراوان حرفی را می‌زنند. و فرار می‌کنند به سوی آنچه که نیست و باید باشد یا نباشد. حرف و عملشان بدون پایان است.» (صص ۲۵۶-۲۵۷)

«هر چه بیشتر به این شهر تکه و پاره و خِرت و پِرت‌های دور و برم «و آدمهای عجیب و غریبش نگاه می‌کنم بیشتر تو شک می‌افتم.» یک چیزی این‌جا جور درنمی‌آید. نمی‌دانم چون عجیبند به هم نمی‌خورند یا چون به هم نمی‌خورند عجیبند.» هر کدام از این آدم‌ها و وقایعی که می‌بینیم مال صفاتِ زمانی است، مال صفاتِ مکانی است. یکهو تو واقعه‌ای می‌افتم که مال ۱۰۰ سال پیش است، آدمی را می‌بینم که مال ۱۰۰۰ سال پیش است.. هر کدام از این چیزهایی که این‌جاست سهم زمانی است در دیروز و یا در فردا.» (ص ۲۴)

ابرو، زیاد به گوش‌ماهی‌ها گوش می‌دهد و اعتقاد دارد که تاریخ در دل همه چیز باقی می‌ماند ولی گوش شنیدنی برایشان وجود ندارد:

«هر کسی یک زبانی دارد برای خودش. سنگ‌ها زبان خودشان را دارند،‌ درخت‌ها زبان خودشان را دارند، ابرها زبان خودشان را دارند… هر کدام حکایتشان را که حکایت توست به زبان خودشان می‌گویند.» … «اگر زیاد به این (صدف) گوش کنی گاهی صدای دست و پا زدن هم می‌شنوی. یک نفر است که گم شده تو این دریا. گاهی دست و پا می‌زند، گاهی هم ول می‌کند. یک شب صدای خودش را هم شنیدم. داد می‌زد از ته دل. یک چیزی می‌گفت که من نفهمیدم. انگار به زبان به ما نمی‌گفت. فکر کنم یک نفر را هی صدا می‌کرد. جوری صدا می‌کرد که گفتم حتماً خدا را صدا می‌کند.» … «نمی‌دانم شاید این صداها مال وقتی است که هنوز این صدف را صید نکرده بودند. تا قبل از صیدش هر صدایی شنیده تویش مانده. تا وقتی که جان دارد آن صداها را برمی‌گرداند. هیچ چیزی تو این عالم گم نمی‌شود فقط دست به دست می‌شود. این راز بزرگی است که خیلی از اسرار از آن ریشه می‌گیرند.» حتی صدای یک پارو یا یک ماهی هم ثبت می‌شود جایی، حیف که گوش ما نمی‌تواند باقی صداها را بشنود.» هر چه صدف پیرتر باشد حکایت‌ها، ناامیدی‌ها و تقدیرش غریب‌تر است.» (صص ۱۵۴-۱۵۵)

«شاید صد سال یا هزار سال دیگر کسانی پیدا شوند که صدایم را از میان گوش‌ماهی‌ای، موج دریایی یا سازی که از چوب‌های درخت‌های اینجاست بشنوند. شاید همین الان حرف‌های ما را کسان دیگری هم می‌شنوند… و فکر می‌کنند وهمی، چیزی است. می خواهم آن‌ها همه بدانند چه به چه بوده و ...» (ص ۱۹۹)

«گاهی فکر می‌کنم تجسم اعمال یا خوابِ سنگی، درختی، آبی، چیزی هستم، در لباسی که او می‌خواهد.» «… فکر می‌کردم افیون، خاطره و … فَر خدا هستم یا تعبیر… و تجسم افیون خدا. چون در ذکر او را درک می‌کردم و می‌فهمیدم که هست.» تا این‌که سرگردانی آمدم سراغم. به همه چیز شک کردم و او را از دست دادم. «حالا دیگر صفتی بودم که از ریشه جدا شده بودم. «بی‌صفت شده بودم چون بدجوری گم و گور شده بودم...» (صص ۱۷۳-۱۷۴)





















پیام جمعی از هنرمندان برای فریدون عموزاده خلیلی













پیام جمعی از هنرمندان برای فریدون عموزاده خلیلی

جمعی از نویسندگان، شاعران، تصویرگران و دیگر فعالان حوزه ادبیات در پی معرفی فریدون عموزاده خلیلی به عنوان نامزد جایزه «آسترید لیندگرن (آلما)» پیامی منتشر کردند.

به گزارش ایسنا، چندی پیش انجمن نویسندگان کودک و نوجوان، یکی از چهار نهاد ایرانی که می‌تواند برای جایزه «آسترید لیندگرن (آلما)» نامزد معرفی کند، فریدون عموزاده‌‏ خلیلی را به عنوان یکی از نامزدهای ایرانی این جایزه معرفی کرد. در پی این انتخاب، جمعی از نویسندگان، شاعران، تصویرگران و دیگر فعالان حوزه ادبیات در پیامی خطاب به این نویسنده، مدیرمسئول نشریه چلچراغ و دبیر جایزه محیط زیستی سپیدار، نوشته‌اند: «ساده و رسمی­‌اش این بود که بنویسیم «جناب آقای عموزاده خلیلی، انتخاب شایسته جنابعالی را به عنوان نامزد دریافت جایزه‌ آسترید لیندگرن (آلما) تبریک می‌گوییم و حسن انتخاب انجمن نویسندگان کودک و نوجوان را ارج می‌نهیم.» اما ساده و رسمی‌اش حتی نزدیک ادای حق مطلب هم نبود.

بخشی از دلایل انتخاب که در بیانیه انجمن نویسندگان کودک و نوجوان منتشر شده است چنین است: «فعالیت‌های موثر در آموزش داستان‌نویسی و تربیت نسل جدیدی از نویسندگان کودک و نوجوان ایرانی، ... همچنین فعالیت فرهنگی، ادبی و اجتماعی به‌‏منظور فراهم ساختن بسترهای مناسب برای رشد ادبیات کودک و نوجوان ایران». در این پیام خواستیم اعلام کنیم که ما، نه تنها از این انتخاب خوشحالیم، که به عنوان کسانی که نقش اثرگذار ایشان را در مسیرمان تا بدین­‌جا تجربه کرده‌­ایم یا شاهد تلاش‌­ها و جریان‌­سازی­‌های ایشان در اعتلای فرهنگ و ادبیات کودک و نوجوان‌­مان بوده­‌ایم، از این‌که کشورمان چنین نماینده­‌ای به جهان معرفی خواهد کرد به خود می‌بالیم.

اسامی (به ترتیب حروف الفبا):/سمیرا آرامی (کارگاه کتاب تصویری/ آکادمی داستان پرنده آبی/ اتاق تجربه)/سمیه آورند (اتاق تجربه/ آکادمی داستان پرنده آبی)/جعفر ابراهیمی/سیدمهدی احمدپناه (چلچراغ)/احمد اکبرپور (اتاق تجربه/ کارگاه کتاب تصویری)/عزت‌الله الوندی/اسدالله امرایی (سروش/ کیهان فرهنگی)/نیلوفر امرایی (اتاق تجربه)/مژگان بابامرندی (سروش نوجوان/ کتابخانه‌های کانون)/محمود برآبادی/نسیم بنایی (اتاق تجربه)/علی باباجانی (کارگاه کتاب تصویری)/کبری بابایی (کارگاه کتاب تصویری)/غلامرضا بکتاش(سروش نوجوان)/فاطمه بهجت (اتاق تجربه)/مریم بهرامی (اکادمی داستان پرنده آبی/ کارگاه کتاب تصویری)/فاضل ترکمن (چلچراغ)/مهسا تکاپومنش بقایی (اتاق تجربه)/حمیدرضا توکلی (سروش نوجوان/ اتاق تجربه)/حسین تولایی (پروژه شعر نوجوان پرنده آبی)

آناهیتا تیموریان/محمدجواد جزینی (آفتابگردان)/زهرا جلائی‌فر (اتاق تجربه/ کارگاه کتاب تصویری)/عباس جهانگیریان/بنفشه چاپاری (اتاق تجربه)/هدی حدادی (آکادمی داستان پرنده آبی/ کارگاه‌های کتاب تصویری)/مینا حدادیان (کمیته‌­های انجمن نویسندگان/ اتاق تجربه)/فرهاد حسن­‌زاده (دوچرخه/ همکاری در انجمن نویسندگان)/محمدحسن حسینی (حوزه هنری)/علی خدایی/مصطفی خرامان/فائزه دائمی (اتاق تجربه)/فرید دانشفر (چلچراغ)/راحیل ذبیحی/مهدی رجبی/مصطفی رحماندوست/فرزانه رحمانی (سروش نوجوان/ اتاق تجربه/ کارگاه کتاب تصویری)/اردشیر رستمی(چلچراغ)/شاهین رهنما (سروش نوجوان)/فاطمه زمانه رو (کارگاه کتاب تصویری)/فاطمه سرمشقی (اتاق تجربه/ کارگاه کتاب تصویری)/نوید سیدعلی اکبر (جایزه‌ سپیدار/ آکادمی داستانپرنده‌ آبی/ کارگاه‌های کتاب تصویری/ دوچرخه)/سمیه سیدیان (اتاق تجربه)/طیبه شامانی (جایزه سپیدار)/ملیحه شاهرخی جاوید (اتاق تجربه/کارگاه کتاب تصویری)/زهرا شاهی (اتاق تجربه)/کبریا شجری (اتاق تجربه، کارگاه کتاب تصویری)/افسانه شعبان‌نژاد (آفتابگردان)کمال شفیعی/مکرمه شوشتری (اتاق تجربه)/شهرزاد شهرجردی (اتاق تجربه/ کارگاه کتاب تصویری)/مژگان شیخی/وحید طوفانی (پروژه زیست‌محیطی جشن سبز و مجلات پندار و آفتابگردان)/سهیلا عابدینی(چلچراغ)/مریم عربی (اتاق تجربه)/کیانوش غریب­پور (کتاب­‌های نردبان/ جایزه­ سپیدار/ کارگاه­ کتاب تصویری)/مهرداد غفارزاده (حوزه هنری/ سروش نوجوان/ جشنواره بین‌المللی فیلم کودک و نوجوان اصفهان)/زهرا غلامی داوودآبادی (اتاق تجربه/ کارگاه کتاب تصویری)/نسترن فتحی (اتاق تجربه)/پیوند فرهادی (انتشارات نردبان)/مریم فیاضی (اتاق تجربه/ کوله پشتی)/عباس قدیرمحسنی (جشنواره دانایی توانایی وزارت آموزش و پرورش)/زهرا قدیری (اتاق تجربه/ کارگاه کتاب تصویری)/ابراهیم قربانپور (چلچراغ)/محمدعلی قربانی/یوسف قوجق/سمیرا قیومی (آفتابگردان/ اتاق تجربه/ کارگاه کتاب تصویری)/رضا کروبی (انتشارات فنی ایران/ جایزه سپیدار)/ویدا کریمی (کارگاه خلق کتاب تصویری)/حدیث لزرغلامی (آفتابگردان/ سروش نوجوان/ آفتاب امروز/ نشریه دوچرخه/ انتشارات علمی-فرهنگی)/مهسا لزگی (اتاق تجربه)/غزل محمدی (اتاق تجربه)/فاطمه محمودی (اتاق تجربه/ کارگاه کتاب تصویری)/محمدرضا مرزوقی (سروش نوجوان/ جلسات داستانخوانی انتشارات علمی-فرهنگی)/محمدکاظم مزینانی/بدری مشهدی (اتاق تجربه)/ناهید معتمدی (جلسات انجمن نویسندگان)/حسام‌الدین مقامی‌کیا (چلچراغ)/بیوک‌ ملکی (سروش نوجوان)/زیتا ملکی (اتاق تجربه)/زهرا موسوی (کارگروه تألیف بچه های آبی)علی مولوی (دوچرخه/ هفته‌نامه‌ پندار)/اعظم مهدوی (اتاق تجربه)/احمد میرزاده (سروش نوجوان)/شرمین نادری (چلچراغ)/محبوبه نجف­‌خانی (شورای کتاب پرنده آبی)/عبدالمجید نجفی (حوزه هنری/ سروش نوجوان)/نیلوفر نیک‌بنیاد (اتاق تجربه/ کارگاه کتاب تصویری)/سمیه یاوری (کارگاه کتاب تصویری)/معصومه یزدانی (اتاق تجربه/کوله‌پشتی/ آکادمی داستان پرنده آبی)»






























رمان پستی چاپ چهارم شد












پستی







پستی / محمدرضا کاتب/نوبت چاپ4







کتاب پستی اثر محمدرضا کاتب . نویسنده در کتاب پستی قصد دارد مفهوم جالبی را جا بیندازد: این‌که امکان ندارد نویسنده درباره‌ی چیزی بنویسد که عیناً درباره‌ی همان چیز باشد. این کتاب از چند داستان به‌هم‌پیوسته و در عین حال مجزا با تصویرسازی‌ها و خرده‌روایت‌های مجزا تشکیل شده است. این بخش‌ها هیچ‌کدام به قطعیت نمی‌رسند و با تمام شدن هر بخش و شروع بخش جدید، این عدم‌قطعیت آشکارتر می‌شود. نویسنده داستان را طوری نوشته که مخاطب مجبور باشد با هوشیاری به مکاشفه‌ی موقعیت‌ها و شخصیت‌های داستانی دست بزند. کاتب حتی برای این رمان یک زاویه‌دید ثابت در نظر نگرفته و از زاویه‌های دید مختلف سود جسته است.

در بخشی از متن کتاب پستی آمده است: «یک روز صبح وقتی از باغ بیرون آمد پسرک را ندید: پسرک آن روز نیامد. هیچ‌وقت دیگر هم نیامد. ماه‌وش حس می‌کرد چیزی را گم کرده. توی راه هی برمی‌گشت و به پشت سرش و به جوی آب نگاه می‌کرد: اگر پسرک جایی قایق تو آب می‌انداخت او حتما می‌دید: شاید نمی‌خواست ماه‌وش را ببیند، اما هنوز دوستش داشت: شاید با آن قایق و غیبتش می‌خواست این را بهش بفهماند. گاهی ماه‌وش جلوِ در باغ آن‌قدر می‌ایستاد و به بهانه‌های مختلف انتظار می‌کشید که زنگ مدرسه‌شان می‌خورد. ناظمشان خیلی بدخلق بود. هرچه از دهانش درمی‌آمد بهش می‌گفت: شاید به‌ عمد دیر می‌کرد تا سرزنشش کنند: شاید این‌طوری خودش را به وسیله‌ی کس دیگری سرزنش می‌کرد و حرص می‌داد.»https://niloofarpublications.com/product/pasti/















رام کننده جهان













کیانوش جهانپور به کرونا مبتلا شد







پرونده ای ویژه ی رمان رام کننده (قسمت سوم)















رام كننده محمدرضا كاتب نشر چشمه كتاب هاي قفسه آبي-١٤ چاپ اول پاييز ١٣٨٩  تهران ٢٣٢ صفحه ٥٠٠٠ تومان ISBN: 978-964-362-752-2 #iranian #persian #book  #Pishkhan #Ket…







با نقدها یی از:/ ایدا مراد آهنی/حسین مهکام /ملیکانیکنام فر/علی نیلی /فرشته نوبخت / راضیه ولدبیگی/

























جذابیت پنهان رام‌کنندگی






نقدی بر رمان رام کننده




همه چیز درباره کرونا ویروس - بیمارستان والفجر تفرش








آیدا مرادی آهنی









نزدیک به دو هزار و چهارصد سال از زمانی که افلاطون افسانه غار را مطرح نمود و از واژه Eros برای عالم مُثُل استفاده کرد می‌گذرد. با این وجود هنوز هم فلسفه جهانِ آرمانی شاید مقبول‌ترین فلسفه از دید نوع بشر باشد که ذاتا موجودی است امیدوار و آرمان‌گرا. در این میان، راه یافتن فلسفه به جهان داستانی و بازگویی آن از طریق داستان کاری است که تسلط زیادی از نویسنده طلب می‌کند. چراکه وی باید جهان فلسفی شخصیت‌ها و درگیری‌های فلسفی آنان را از طریق خط داستانی روایت کند که از این بُعد کار نویسنده به مراتب مشکل‌تر از کار فیلسوف است. در ادبیات نو و کلاسیک جهان نمونه‌های بسیار موفقی از این دست را شاهدیم. در ادبیات درون مرزی اما جای خالی این نوع داستان‌نویسی تا حدی احساس می‌شود. کمتر نویسنده ایرانی پرسش‌های فلسفی کاراکتر یا کاراکترهاش را به دور از فضای روانشناسی در داستان بازگو کرده و به آن‌ها پاسخ می‌دهد. این امر شاید دلایل مختلفی داشته باشد که در این بحث نمی‌گنجد اما باید یک نکته را در نظر داشت که در این نوع نوشتن نویسنده روی لبه تیغ گام برمی‌دارد زیرا فلسفه هم چون موضوعات روانشناسی و یا هر مسئله دیگری باید حل شده در شخصیت‌ها عنوان شود که در غیر این صورت داستان در بعضی نقاط از دست نویسنده خارج شده و شکل خطابه پیدا می‌کند.

رمان “رام‌کننده” جدیدترین اثر “محمدرضا کاتب” که به تازگی توسط نشر چشمه به چاپ رسیده به خوبی توانسته بر این مشکل غلبه کند. در سراسر رمان جهان فلسفی شخصیت‌ها به خواننده معرفی می‌شود بدون این‌که لحظه‌ای احساس کند نویسنده دارد از موضعی بالاتر با او حرف می‌زند. “زمان” یا “پدر” که پشت همه چیز یک “هیچ” یا “تهی” می‌بیند با زیر رو کردن فیلم‌های تله‌شده‌ها به دنبال همین الگو یا هیچ است که اعتقاد دارد می تواند همه‌چیز را در خودش جای دهد. افتادن تصویر تله‌شده‌ها بر روی پرده سرداب و اندیشیدن در باب آن‌ها مخاطب را به یاد غاری می‌اندازد که افلاطون از افتادن سایه‌ها بر دیوار آن صحبت می‌کرد. تله‌شده‌ها هم دیگر وجود ندارند و آنچه راوی و “پدر” می‌بینند تنها تصویری (سایه‌ای) از آن‌ها است که پدر سعی دارد به هر طریقی با گذاشتن وسایل یکی در کنار صدای دیگری و تصویر شخصی سوم به الگوی مشترک -جوهری اصلی- همه آن‌ها برسد. او به دنبال عالمی (مدینه فاضله‌ای) است که وجود ندارد و زمانی که نیامده است. کسی است که یاد گرفته برای فرار از درد و ناامیدی و غم دور خودش بچرخد؛ آنقدر که همه چیز درهم شود و از آن میان به آن جهانی که می‌خواهد برسد. از نظر او آدم‌های چرخنده کسانی هستند که همواره مخالف جریان آب حرکت می‌کنند و این تعریفی است که تاریخ همواره از فیلسوفان ارائه داده است. شخصیت “پدر” بسیار خِردگرا است و سعی دارد به راوی بفهماند که “همه چیز” یا آن “تهی” را باید با عقل درک کند. حتی وجود آن موجود بیمار در ته باغ را. اتفاقی که در مقابل می‌افتد این است که راوی رفته‌رفته از میان گفته های “پدر” به فلسفه خودش دست می‌یابد. او را می توان شاگردی دانست که برای کشف دنیایی که افلاطون در برابر چشمانش گشود و برای درک مسائل علاوه بر عقل از احساس نیز بهره می‌جوید. به مرور پرسش و پاسخی بین او و “پدر” شکل می‌گیرد که پرسش‌ها در ذهن راوی مطرح شده و پاسخ‌ها از زبان “پدر” داده می‌شود. این پرسش و پاسخ‌ها بی‌شباهت به آنچه باختین دیالوگ‌های سقراطی یا استاد-شاگردی می‌خواند نیست. راوی بعد از آن همه چرخ زدن بین مسئله‌های پدر در نهایتا به جایی می‌رسد که می‌تواند از آن باغ بیرون برود اما وقتی بعد از چند روز به خودش می‌آید درمی‌یابد که دور خودش می‌چرخیده. این موضوع و بازگشت دوباره او به باغ رجوع دوباره او به عالمی است که در درون خود تمایل به بازگشت به آن را داشته. پس به این نتیجه می‌رسد که برای درک این عالم همچون آن چرخنده بزرگ یعنی “پدر” باید بچرخد تا آن “هیچ” یا “چیز” را دریابد. در مقابل نتیجه‌ای که می‌گیرد از نتیجه پدر متفاوت است. به عقیده او در آن جا چیزی جز مشتی رنگ نیست .چیزی جز یک چیز شفاف و بزرگ که ترتیب و اندازه رنگ‌هایش دست خود او است. که این نتیجه خواننده را به یاد نتیجه سابژکتیو سقراط می‌اندازد.

رام‌کننده به خوبی از عهده مطرح کردن مسائلی این چنینی برآمده بدون این‌که لحظه‌ای داستان‌گویی را فراموش کند. علاوه بر این نقطه قوت، می‌توان به چگونگی ادغام شدن جذابیت و باورپذیری در داستان پرداخت. نویسنده خیلی حرفه‌ای داستانی جذاب -که با توجه به موضوع این رمان کار آسانی نیست- را برای مخاطبش باورپذیر می‌کند. در مجموع این امر در کنار آنچه بدان اشاره شد و نکات مثبت بسیاری می‌تواند این رمان را در زمره رمان‌های خوب سال هشتاد و نه قرار دهد.









قساوت متن










حسین مهکام







پرتال به سایت ایران; تغذیه و سلامت - اطلاع رسانی کرونا ویروس








محمدرضا کاتب خیلی سال است که شیوه‌ای مخصوص به خود دارد و حتی اگر امضای ظاهرش را نبینی، امضای شیوه‌اش را به سرعت پشت اثرش می‌یابی. شیوه کاتب به‌زعم من چیزی جز قساوت و حدود آن نیست. ضمن اینکه خیلی مهم است که فاصله میان خشونت و قساوت فهم شود. خشونت، امر متکی بر عصبیتی است که بروز سهمگین دارد و تو با دریافتنش دچار التهاب یا هیجان و نوعی از جنون می‌شوی. اما قساوت یعنی به آرامی و آهستگی و خونسردی با امری تلخ و چرک مواجه شدن و عین خیالت نبودن. کاتب در نوشتن داستان بیشترین سهم را به قساوت می‌دهد. به قول منتقد عزیزی به گونه‌ای از چرکی حرف می‌زند که گویی یک تشریح‌کننده جسد در پزشکی قانونی دارد درباره عضو مرده‌ای با تو حرف می‌زند. به همان راحتی. به همین دلیل در متن کاتب به انضمام همین قساوت، گاه رخدادی مثل هجو فضای خشن و خنده‌ای تلخ اما جدی و حتی سرشار به خواننده دست می‌دهد. و این درست از سر نگره‌ای است که حلقه اصلی اتصال رمانی اینچنین را با امر پست‌مدرن می‌سازد؛ امری که عقل‌گریزی و تمرکززدایی و ساختارشکنی را می‌توان به عنوان محورهای اصلی‌اش نام برد. ضمن اینکه مرور گذشته به نحوی هجوآلود در دستور کار این گونه متون قرار می‌گیرد. این ویژگی‌ها در همه آثار کاتب، حتی پیش از رمان عجیب «هیس»، مثلاً در رمان «پری در آبگینه» هم نمود دارند. اما رفته رفته در آثار کاتب به اوج می‌رسند. متاسفانه عادتی به نوشتن خلاصه داستان در یادداشت ندارم. بنابر‌این در همین فرصت کوتاه به این نکته بسنده می‌کنم که کاتب در رمان «رام‌کننده» که در یک فصل بلند نوشته شده و هیچ قطاعی در داستان به چشم نمی‌خورد از شیوه فصل‌بندی پیشین‌اش فاصله گرفته و به روایتی ظاهراً ساده در ساختمان ظاهری و از سویی دیگر بسیار پیچیده در تداخل روایت‌های هذلولی داستان دست زده است. مانند همیشه نام شخصیت‌ها عجیب است و حاوی نشانه‌هایی منحصر به‌خود کاتب و لزوماً قابل نشانه‌شناسی در ذهن عموم هم نیست. به‌زعم من زبان نوشتاری اثر مانند باقی آثار کاتب بسیار درخشان و سرشار از طعنه‌های کلامی و بیان تعمدی رکاکت است. راستش در متن کاتب می‌توانی با خیال راحت از هضم چرکی بخندی و عین خیالت هم نباشد.منبع - شرق







روایتی از رمان رام کننده و ایده ی خیال










اطلاعات عمومی در مورد ویروس کرونا – Kulturtuer









ملیکانیکنام فر









جهانِ داستانی محمدرضا کاتب از رمان «هیس» تا «رام کننده» مدام در حال نمایش ایده های عجیب، خاص و از همه مهمتر تجربه های رادیکال نویسنده خود بوده است. به همین خاطر نویسنده ای مثل او را بیش از هرچیز با خلاقیت های ساختاری موفق و ناموفق اش می شناسند که باعث شده از او نویسنده ای ساخته شود که بر مدار پاستوریزه و محافظه کارانه ی ادبیات مرسوم حرکت نمی کند. او از رمان هیس شروع به نوشتن از ذهن ها و فضاهایی کرد که به شدت مجرد هستند و در عین حال سعی می کنند تاریخ مندی خود را به شکلی دیگر آشکار کنند. شاید کاتب در اولین تجربه های این چنینی کمی هیجان زده عمل کرد، اما توفیق نسبی ای پیدا کرد. هرچند تغییر مشی او در رمان ماقبل آخرش یعنی «آفتاب پرست نازنین» تقریباً شکست خورد، ولی «رام کننده» علی رغم کندی فوق العاده روایی اش از امکانات داستانی و بینامتنی ای استفاده کرده که به شدت قابل توجه است. رمان «رام کننده» از یک برداشت سیاسی – اجتماعی خاص به وجود آمده و با نگاه های متفاوت کاتب نسبت به فلسفه اسلامی عجین شده است. شاید دراین نوشتار نتوان به برداشت های کاتب از نگاه ابن عربی نسبت به مساله ی تخیل بحث کرد، اما می توان گفت که او با اشاره های روشن تلاش می کند تا از مفهوم خیال در نگاه ابن عربی استفاده کند تا جهانی برزخی بسازد که در آن فاصله ی میان رئالیته و امر ذهنی فوق العاده کمرنگ شده است. بداعت نگاه کاتب دراین پروسه به آنجا می رسد که می تواند یک حافظه قهار به وجود بیاورد که شخصیت های داستان را در خود حس کرده و به آنها اجازه نمی دهد از جایگاه خود خارج شوند. آنها برآمده از خیال آفریننده متن هستند که به کردار، رفتار و سرنوشت آنها تسلط دارد. به همین خاطر متن جلو نمی رود، حرکت نمی کند و آن نیروی حاکم بر تخیل متن اجازه نمی دهد تا شخصیت ها یا به سوی جهنم بروند یا بهشت. در همین فرایند قصه ی رمان نیز کاملاً انتزاعی و از سویی ماجراگونه می شود و ترکیبی به وجود می آید از مفردات های شعوری که نسبت روشنی با جهان دارند ولی طی خوانش سیاسی می توان اذعان کرد که نمی توانند از وضعیت موجود فراتر روند. این ترفند روایی به شدت باید با نکاه تاویلی مخاطب همراه باشد، برای همین است که می توانیم عناصری را در متن بیابیم که با این نگاه تاویلی می توان در آنها این روند را توجیه کرد. با این حساب، رام کننده ی محمدرضا کاتب از بسیاری قابلیت ها و فرصت های روایی چشم می پوشد تا نوعی نگاه سمبولیتی نو را تجربه کند که در گنگ بودن قابل حس است. اگر این باور را که موجودات رمان محصول تخیل هستند و در هاله ای شبح وار به زیست خود ادامه می دهند، بپذیریم، می توانیم رمان را نوعی تن زدن عامدانه از رئالیسم بدانیم، برای رسیدن به سطحی از فرا واقعیت که تلاش می کند خود را رها کند و در فضای معلق میان دوزخ و بهشت باقی بماند. نگاهی به کارنامه داستانی محمدرضا کاتب به ما نشان می دهد که او همیشه این دغدغه را داشته که جغرافیایی درون متنی بسازد (اشتباه نشود نه از جنس شهرها و روستاهای خیالی و واقعی که بیشتر شکلی توریستی دارند تا ادبی) که در آن پاره های شهری و زیستی انسان ایرانی کاملاً وجود دارد، ولی به قول فلاسفه اسلامی مجرد هستند. این دستاورد جغرافیایی با این که گاهی کاملاً با رویدادهای روشن تاریخی نیز همراه می شود، اما همیشه آن وضعیت مجرد و در عین هول آورش را حفظ می کند. شاید کاتب دراین جغرافیا به روابط زیستی مرسوم نپرداخته باشد اما می توان شخصیت هایی بسازد که مدام در حال تخریب یا تحلیل هستند. رام کننده نمود دیگر از این جغرافیاست. مکانی ناکجاآبادی را در رمان درک می کنیم که تلاش می کند شکل برزخی خود را پنهان کند. باغی بزرگ که همان کلان اسطوره های آفرینش را به یاد می آورند و هم هول آور هستند به خاطر روحیه ی طبیعت بکر و در عین حال تحت سیطره ی آن. به همین خاطر ما در رمان رام کننده باید ایده های ظریف نویسنده را شناسایی کنیم که می کوشند با استعانت از شبه اسطوره ها و اشباح شکل مالیخولیایی و ضدداستانی خود را به نمایش بگذارند. کاتب برای اینکه ایده ی محوری شکل استعاری شفاف و قابل شناسایی ای به خود نگیرد (شاید این وسواس در بخشی از رمان بیش از حد آن متکلف جلوه داده) مدام تلاش می کند و هم تن داشتن را به شخصیت ها ببخشد. رام کننده در این شمایل مدام در حال حرکت بین خوانش شبه اسطوره ای خود است که از قضا اکثر مصادیق کلانش از فرهنگ ایرانی- اسلامی برداشته شده است. پدر و پسر، مفهوم معاد جسمانی، باور به نوعی سکوت شر و خیر و ... از جمله مولفه هایی هستند که کاتب با نگاه خاص خود آنها را کنار هم پیچیده تا به یک ساختار متفاوت و خاص دست پیدا کند. این تفاوت نه به خاطر رخ نمایی تکنیکی، بلکه به واسطه ی پتانسیل جغرافیا و ماجرای هولناکی است که رمان را در برگرفته است. رام کننده هرچند از لحاظ استراتژی تفاوت زیادی با چند رمان قبلی کاتب ندارد، اما در اجرا راهی دیگر رفته که به شدت شبیه متون معنا باخته ی دهه ی شصت است. قهرمان های اصلی کتاب و فضاهای متعدد و خالی آن همگی وضعیت ابژکتیو داشته و به خصوص روای مدام در حال سرک کشیدن برای شناخت آفریننده یا به تعبیری دیگر «رام کننده» خود است. در پی این تلاش راوی مدام اسیر وضعیت های ناشناخته ای می شود، وضعیت هایی مکاشفه وار که او را با مظاهری روبه رو می کنند که حیرت را در او برمی انگیزاند. شاید متن نیز در مواجهه با همین حیرت از حرکت طولی خود دست می شوید و دچار حرکت و پویایی عرفی می شود. یعنی می توان اینطور گفت که اگر بخواهیم براساس همان منطق فلسفه اسلامی از این قضیه خوانش داشته باشیم با حرکت به سوی شرق روبه رو می شویم. «شرق سهروردی» که استعاره ی بزرگ ناکجاآباد است، امری که کاتب نیز در خوانش مدرن خود به آن دست می یابد. نمی خواهم زیاد این تأویل غیرمتعارف را پیچیده تر کنم، اما کارکرد نشانه ها در متن رمان رام کننده چنان نزدیک به این روایت هاست که مخاطب را وا می دارد تا با نگاهی بینامتنی به این رمان نگاه کنیم. روندی که محمدرضا کاتب از رمان هیس آن را آغاز کرد در رام کننده به شکلی متفاوت می رسد، تحلیل و پریشانی انسان او در مواجهه با تاریخ و قدرتی که بر او سیطره دارد، در فرایندی خشن ( که از ارکان همیشگی روایت های کاتب است) مسأله ی خیال بودن و ابژه بودن او را یادآوری می کند.








رام کننده








نحوه عملکرد کرونا ویروس بر بدن انسان + ویدئو - Sputnik Iran








نویسنده : علی نیلی










جدیدترین رمان محمدرضا کاتب، یک تله به تمام معناست؛ اگر اسیر داستان¬نویس و بازی¬اش شوی و دم به تله¬اش بدهی، ممکن نیست که از چم و خم داستان سر دربیاوری و به سلامت کتاب را تمام کنی! رام¬کننده قصه «تله¬ها»ست و تله¬کننده¬ها و تله¬شده¬¬ها، کسانی که چون تله شده¬اند جزر می-کشند وحکایتی دارد این تله¬ها که راوی آن¬چه را که بتوانی فکر کنی از خودِ زندگی و هدف و آرمان در آن گرفته تا شمایل و ریخت و قیافه آدم¬ها، تله فرض کرده و عده¬ای را گرفتار آن. پسری تنها، توسط پدرخوانده¬اش مطلع می¬شود که تله شده است و تا این تله کار دستش نداده، باید برود سراغ صاحبش یا همان تله¬کننده. پسر با هزاران سئوال راه می¬افتد در حالی¬که نمی¬داند پدرش، تله رقیب عشقی¬اش شده یا پدرخوانده¬اش تله پدرش یا هردوشان تله مادرش. می¬رود سراغ صاحبش که «پدر» می¬خواندش و او به¬جای آن¬که رک و پوست¬کنده بگوید از او چه می¬خواهد، درباره تله¬ها حرف می¬زند و از تله¬شده¬ها فیلم و صدا پخش می¬کند...

بازهم سلیقه خاص کاتب در نام¬گذاری شخصیت¬هایش؛ مرحبا و زمان و خورشید و خش¬خش و حلزون، رام¬کننده¬ها و چرخنده¬ها. بازهم سلیقه خاص کاتب در فضاسازی برای رمانش و بازهم سلیقه خاص کاتب در علامت¬گذاری؛ آن¬جا که منتظر نقطه¬ای، دونقطه بیانی آمده و آن¬جا که منتظر ویرگولی، نقطه. بازهم عدم قطعیت و واژه کلیدی «شاید» و بازهم نئشگی داستانی که نمی¬توانی برای کسی تعریفش کنی اما لذت خواندنش را در خودت حس می¬کنی.

حالا دیگر کارنامه کاتب دارد پروپیمان می¬شود: «پری در آبگینه»، «دوشنبه¬های آبی ماه»، «آمده¬ام؟ شاید!»، «هیس، مائده وصف تجلی»، «پستی»، «وقت تقصیر»، و «آفتاب-پرست نازنین». که اگر از هیس¬اش حساب کنیم به ترتیب بین عالی و خوب در نوسان بوده و این یعنی رام¬کننده¬اش در کنار وقت تقصیر و هیس، در کارنامه¬اش می¬درخشد.

اطلاعات کتاب: نشر چشمه هنوز پر کار و پر گاز، به چاپ داستان و رمان ایرانی و خارجی ادامه می¬دهد و در شرایطی که کمتر ناشری تن به ریسک «کتاب¬اول¬ها» می¬دهد، نویسندگان جوان زیادی را در این سه چهار سال اخیر معرفی کرده است. در کنار این، انتشار آثار استخوان¬دارهای ادبیات داخلی و خارجی، مانند کارهای دولت¬آبادی یا مجموعه اشعار احمدرضا احمدی و...، و البته تیم مطبوعاتی مجرب، باعث می¬شود چشمه به چشم بیاید و در اکثر جوایز ادبی، صاحب جایزه یا حداقل کاندیدا باشد.

رام¬کننده، صدوسی¬وهفتمین داستان فارسی چشمه و چهاردمین کتاب در «قفسه آبی» این انتشارات، 232 صفحه و 5000 تومان قیمت دارد.








جملاتی بر گزیده از : رام کننده








نکته جالبش این بود که هر چه بیشتر کتاب های خودشناسی می خواندم٬ بیشتر خودم را گم می کردم. " ص13 "

تله شده ها بعد از شنیدن خبر تله شدن شان دیگر مزه ی هیچ چیز را درست و حسابی نمی فهمند.فکر و ذکرشان می شود آن تله لعنتی. حتا متوجه تلخی و شیرینی حوادث دیگر نمی شوند.این دانستن از آن دانستن های احمقانه است.عجیب آن است که همه مان تشنه اش هستیم.بهتر است آدم لذت ببرد تا این که از چیزی سر دربیاورد. " ص17 "

اگر خوب نگاه کنی٬ می بینی حماقت٬ نادانی و کلی چیزهایی که اسم شان بد رفته٬ همه جزء حسن های آدم هستند. " ص18 "

می دانم به چه داری فکر می کنی... تنها راه این است که سعی کنی با چشم یک زن دنیا را تماشا کنی.آن وقت می بینی کارها چه راحت پیش می رود. " ص29 "

او با سمی که فقط در ذهنش بود گزیده شده بودو در عالم واقعی همین باعث مرگش شده بود. " ص32 "

کسانی که قواعد احتمالات را نادیده می گیرند زودتر از آن چه که باید نابود می شوند. " ص32 "

کاری که آدم در تمام عمرش ازش دست برنمی دارد فرار است." ص34 "

تاریخ چیزی نیست جز فرار و رام کردن تله ها و تله شده ها. "ص46 "

اگر کسی در خیالش نتواند کاری را بکند در دنیای واقعی هم نمی تواند. " ص53 "

لذت انجام کار٬ بهترین لذتی است که یک مرد با آن می تواند جای خالی عشق را پر کند." ص53 " *۱

بهترین کاری که تله ها بلدند بکنند به هم ریختن آدم هاست. " ص67 "

غم٬ تنهایی و سختی هرکدام می تواند یک آدم را از درون جابه جا کند و اصلش را نابود کند." ص67 "

حیف٬ آدم بعضی چیزها را وقتی می فهمد که دیگر فهمیدن یا نفهمیدنش فرقی به حالش ندارد. " ص76 "

مربای بهار نارنج " ص77 " *۲

راست می گویند بار سبک از بهشت آمده ." ص77 "

تاثیر برخورد اول یک مرد با یک زن٬ هیچ وقت از یاد زن نمی رود. و همیشه آن برخورد میزانی برای سنجش اوست. " ص83 "

هرآدمی ساخته شده تا یک کار را تمام و کمال بکند و هیچ کسی بهتر از خودش نمی داند آن کار چیست. " ص102 "

گاهی با این که دیر شده٬ اما هنوز دیر نیست٬ می شود باز از نو شروع کرد. " ص116 "

آدمیزاد در کل٬ دنبال چیزهای خاص است. " ص124 "

شاید یکی از سخت ترین کارهای دنیا این باشد که آدم بخواهد انتخاب کند از او چه بماند و چه نماند. " ص128 "

کم نیستند مردان بزرگی که برای به دست آوردن یک زن٬ یک شهر٬ یا حتا یک چیز ساده٬ خون ها ریختند. آن فکر٬ آن لمس و نگاه٬ آن قدرتی که پس آن شی است٬ کاری می کند که تا آخر عمر تحت سلطه ی آن موهوم باشند. در صورتی که شاید روی کس دیگری هیچ تاثیری نداشته باشند. " ص134 "

فرق رام شده ها و بقیه ی مردم عادی در این انتظاری است که آن ها می کشند و می فهمندش٬ و بقیه نمی کشند یا نمی فهمند." ص135 "

این شماره های معکوسی که ابتدای فیلم ها می آیند بزرگترین معنی یی هستند که بشر تا به حال نمونه اش را توانسته بسازد. چون زندگی مان را در کوتاه ترین زمان و به کامل ترین صورت بیان می کنند. " ص135 "

تله ها مثل عشق می مانند٬ جایی در قلب مخفی می شوند. " ص140 "

همه ی عمر دنبال یک چیزهایی می گردیم که ظاهرا اسمش زندگی است و اسم واقعی اش تله است. " ص145 "

نجات هر کسی میان تله اش خوابیده٬ فقط باید دست دراز کند و بردارد. " ص145 "

نشانه های تله ها نشانه های خود ما و زندگی ما هستند. بی خود نباید دنبال شان بگردیم. چیزی برای گفتن نیست. گاهی کسانی آدم های زیادی را بی آن که حتا بفهمند تله می کنند. چون باعث می شوندهمه چیز یا چیزهایی در چشم آن آدم بی ارزش یا بیش از حد با ارزش جلوه کند. طوری سایه اش روی همه چیز بیفتد. از آن به بعد آن ها آدم های خطرناکی می شوند٬ چون چیزهایی یا چیزی مهمی را دیگر جدی نمی گیرند٬ یا چیزهایی را بیش از جد عظیم و جدی فرض می کنند. اگر به اطرافمان خوب نگاه کنیم می بینیم خیلی ها تله شده اندو حتا حال ندارند دنبال پادزهرشان بگردند. همین طوری میان تله شان دست و پا می زنند بی آن که بفهمند دارند تمام می شوند. " ص174 "

بعضی آدم ها چنان هاله و انرژی خوبی از خودشان در اشیاء ٬زمان ها و مکان های خاص به جا می گذارند که باعث می شود سال ها بعد از مرگ شان آن ها را با آن مکان٬ زمان و یا شی دوباره به یاد بیاوریم. و آن ها اینطوری به هم منطبق می شوند. " ص184 "

عالم مثال بزرگتر و واقعی تر از عالم واقعی است. تله کنندگان فقط می توانند این عالم را کشف کنند و تله شده ها فقط می توانند آن را وصف کنند." ص199 "

حیف آدم وقتی چیزی را درک می کند که کار از کار گذشته. وقتی آخر یک جاده هستی٬ دیگر چه اهمیتی دارد میان جاده چه نشانه ای برای تو بوده که راهت کوتاه تر و بهتر بشود. " ص210 "

آدم ها آخرین موجودی هستند که رنگین کمان خودشان را کشف کردند. " ص231 "











همیشه فرار سخت‌تر از جنگیدن است








شناسایی کامل‌تر تغییرات کرونا ویروس در ایران از طریق جداسازی ژنوم مبتلایان










نگاهی به رمان رام کننده-








فرشته نوبخت









محمدرضا کاتب نویسنده‌ای ست که او را به خاطر متفاوت نویسی‌اش و بیشتر از هرچیز به خاطر «وقت تقصیر»َش شاید می‌شناسیم. به جز «وقت تقصیر»، «پستی»، «آفتاب‌پرست نازنین»، «هیس» و... از جمله آثار او هستند و مطمئن باشید که در رمان «رام‌کننده» نیز با اثری به همان پیچیدگی و در عین‌حال با همان نگاهِ کاتبانه مواجه خواهید بود. «رام‌کننده» رمانی شدیدا وابسته به اوهامِ راوی، ذهن‌گرا و کنایی ست به اضافه مضمون و فلسفه‌ای که با اسارت و دربندیِ دست و پای انسان در قل‌وزنجیر زندگی و فرار و جنگیدن‌‌های تمام‌نشدنی‌اش در ارتباط است ... «من تله شده بودم و این را وقتی فهمیدم که دیگر دیر شده بود...» این اولین جمله‌ی رمان است که به راستی اگر بتواند و موفق شود که تله‌تان کند، تا ته کار را می‌روید و می‌رسید به «چرخنده» و فراری که سخت‌تر از جنگیدن است حتی. وگرنه، در همان چند صفحه‌ی اول همراه چند خمیازه‌ی کشدار از خیرِ خواندن آن خواهید گذشت. این را هم می‌گویم چون شک ندارم هر کسی و با هر سلیقه‌ای به سراغ آثار محمدرضا کاتب نمی‌رود که مخاطب خاص و سخت پسندِ خودش را می‌طلبد که لذت خودش را نیز از خواندن این‌گونه‌‌ی اثری می‌برد. «رام‌کننده» روایتی شدیدا ذهنی و درونی و درگیر هویت است که از سوی راوی اول‌شخصِ غیرقابل اعتماد روایت می‌شود. غیر قابل اعتماد، به این دلیل که راوی هیچ تلاشی برای فاصله گرفتن و دور شدن از دنیای ذهنی و خیال و اوهام خود و نزدیک شدن به دنیای بیرونی و عینی نمی‌کند و همین خصوصیت، درگیری مخاطب را با متن دشوار می‌سازد و هم‌ذات پنداری و همراهی خواننده‌ای را که خواهان قصه و داستان است، تحت تاثیر خود قرار می‌دهد. به عبارتی در رمان «رام‌کننده» مخاطب هرچند که با مثلث عشقی، مسئله‌ی هویت و انسانِ تنها مواجه است، اما با قصه و داستان به مفهوم کلاسیک آن، چنان‌چه با روایت، به مفهوم کلاسیک آن مواجه نیست. فقدان جذابیت‌‌های داستانی، فقدان قلاب و گره‌هایی که مخاطب را در صحنه‌های خاص‌ و یا حتی در خط سیر روایتِ ذهنی گیر بیاندازد و گرفتار یا به قولِ اثر «تله» کند، ممکن است به راحتی هر مخاطبی را هرچقدر هم سخت‌گیر باشد، همراه نسازد. از سوی دیگر، این فقدان، اثر را به سوی حرافی‌ها و ذهنی‌بافی‌های تمام نشدنی راوی پرتاب می‌کند و اتفاقا به شیوه‌ای جذاب، بی‌آنکه منافاتی با شکل و محتوای اثر داشته باشد، حتی گاه آن را به سوی تحلیل‌های فردیِ راوی سوق می‌دهد... «تله‌ها مثل عشق می‌مانند، جایی در قلب مخفی می‌شوند و با کرشمه‌ی زنی، مثل یک هیولا زنده می‌شوند...» این نیز چرب‌دستی کاتبانه است که برای پرکردن جای خالیِ تعلیق در رمان «رام‌کننده» بسیار خوش نشسته به شرطی که حوصله مخاطب با او همراه باشد. با این‌حال کاتب با همین چرب‌دستی و هوشمندی فوق‌العاده‌ی خود که پیش‌تر نیز آن را اثبات نموده، کوشیده و بی‌تردید موفق هم شده که از قصه‌ی کوچکِ بی‌فراز و فرودِ ‌تنیده در کل متن، به اضافه‌ی زبانِ پاکیزه و همچنین تکنیکِ روایتِ داستان، به شیوه‌‌ای کاملا خاص خود به خلق و تصویر جهانِ «رام‌کننده» بپردازد؛ آن‌چنان‌که در رمانِ «آفتاب‌پرست نازنین» ... کوتاه سخن این‌که اگر قبلا یکی از آثار محمدرضا کاتب را خوانده‌اید و باز همچنان مشتاق خواندن اثر تازه‌ی او «رام‌کننده» هستید، بی‌تعارف معطل نکنید







فرار و انکار در برابر کشف حقیقت












برتری ژنتیکی،‌ راز پایین ماندن وزن در افراد لاغراندام است - زومیت









راضیه ولدبیگی:








این رمان طرح پیچیده و مبهمی دارد. و لحنی مأیوسانه و دلهره آور و تا حدی وهمناک. داستان به سبک داستانهای رئالیسم جادویی است و پر از نماد و کنایه. نویسنده در فضا سازی و بخصوص دیالوگها تردستی نشان داده است اما فضاسازی، موضوع و پرداخت جذاب داستان فقط نهایتاً تا 40 صفحه ابتدای داستان دوام می آورد و اطناب آزار دهنده ای که از نیمه های کتاب آغاز می شود کار نویسنده را خراب می کند. داستان، ماجرای یک عشق مثلثی است که آمیخته با نفرت هم هست میان «زمان» برادرش «مرحبا» و «خورشید». و عاقبت زمان از رقیبش مرحبا شکست می خورد و خورشید همسر مرحبا می شود اما تنها خورشید می داند که پسری که به دنیا آورده متعلق به کدامیک است. مرحبا یا زمان؟ و این راز را تا آخر رمان فاش نمی کند. زمان و مرحبا آدمهای عجیبی هستند و قدرت ناشناخته ای دارند به نام تله کردن افراد.آنها به عبارتی تله کننده و رام کننده افراد بشر هستند. در هیچ کجای رمان حرفی و دلیلی برای اثبات این قدرت مرحبا زده نمی شود و تنها ادعایی است از سوی زمان. خواننده در تمام طول داستان غرض نویسنده از تله را در نمی یابد و گویی معنای آن به خود خواننده واگذار می شود. جایی از تله با نام بیماری یاد می شود. جایی تله، معنای پادزهر و نوشدارو را می دهد و در جایی هم معنای سحر و جادو از آن فهمیده می شود.« جادو سحر و قسمت نامرئی و شر روح و جهان، اصل تله ها هستند... صفحه 137»

زمان در جایی از رمان در توضیح شغلش می گوید:«هیچ کسی جز من متوجه حریف بازی های پیچیده تله ها نیست. من نمی خواستم وارد این کار شوم. با تمام جانم از این کار نفرت داشتم اما چاره چه بود. برای حبس کردن بیماری ها باید روز و شب به سختی کار می کردم تا بتوانم جلو امراض و آفت های فراوانشان می ایستادم. سالها زحمت کشیدم و جان و عمر روی این کار گذاشتم. نگذاشتم بیماری ها و دردها از حصاری که برای شان معین کردم بیرون بیایند و کاری خلاف میلم بکنند...آن وقت ببین پاداش زحماتم را چه طوری دارند می دهند. هر جا می روی حرف یک تله گذار خبیث و بی قلب است. یک دیو بد هیبت که همه را تله می کند آن هم به خاطر پول. صفحات 45 و46»

شخصیت اصلی رمان یعنی همان پسر خورشید(که در تمام طول رمان بی نام باقی می ماند) تنها زندگی می کند گاهی مرحبا به او سر می زند و گاهی حرفهایی برایش می زند مثل داستانی که برای راوی(شخصیت اصلی) تعریف می کند که خارکنی به هشدار کسی که گفته بود یک بوته سمی خار سر راهش است توجهی نمی کند و اتفاقاً گرفتار سم همان خار می شود و می میرد و در توضیح این تمثیل در صفحه 32 می گوید:«آدم های باهوش و خوش شانس کسانی هستند که احتمالات را می بینند و بهش احترام می گذارند... کسی که احتمالات را می فهمد به ارزش زندگی و خودش پی برده قواعد تله ها به قواعد احتمالات خیلی نزدیک است...» از این نگاه نویسنده که تا آخر داستان حفظ می شود می توان این برداشت را کرد که چیزهایی در زندگی وجود دارند که جدی گرفته نشده اند و باور نشده اند مثل همین ماجرای عجیب و غریب تله ها که نویسنده شرح می دهد که بعضی از افراد- و معلوم نیست چطوری و یا با چه قصد و نیتی-برخی از افراد دیگر را تله می کنند اما حقیقت آن چیزی است که خود انسان به آن برسد نه آنکه دیگران بگویند چون در همین مثال خارکن در واقع خار سمی وجود نداشت و خارکن بر اثر «گفته دیگری» و در اثر تلقین مُرد و بر این نکته در چند جای رمان تاکید شده و سوالی که اینجا به ذهن می رسد این است که پس تکلیف احکام دینی که همه افراد وقت و توان بررسی و کشف جزئیات آن را ندارند چه می شود و آیا نمی شود از دیگری آنرا شنید و فهمید؟ و بعد مرحبا به دلیلی نامعلوم از راوی می خواهد به باغ زمان برود و از نیمه کتاب، راوی از زمان با نام« پدر» یاد می کند.

تا نیمه کتاب، نویسنده به شرح دقیق ماجرای سفر راوی به باغ پدر می پردازد و نکته خاصی در این قسمت رمان وجود ندارد جز نقدی که راوی نسبت به موسیقی دارد. آنجایی که سوار بر ماشینی همراه با راننده ای که مأمور است او را به باغ ببرد، موسیقی ضبط ماشین را می شنود و به زیبایی، موسیقی های مبتذل با محتوای سخیف را نقد می کند:« خواننده با آن صدای داشی وارش از عشق و شیفتگی و زیبایی بی حد معشوقش که دختر همسایه شان بود، می گفت. دختری که من از حرفهای او پیش خودم مجسم کردم، دختر ناقص الخلقه ای بود که همه جایش مثل بادکنک زده بود بیرون... هیچ وقت نمی شد فهمید منظور این عاشق الکی خوش از عشقی که می گوید چیست چون تو هر شعری یک چیزی می گفت... سراسر نوار جفنگ هایی درباره آن عاشق و معشوق زنجیری سر هم می کرد که حالت را از زندگی بهم می زد» صفحه 74 و 75

راوی به باغ پدرمی رسد.زمان یا همان مردی که از نیمه کتاب از او به عنوان پدر یاد می شود فردی است که به تریبون نویسنده تبدیل می شود برای بیان نگاه و جهان بینی نویسنده. او مردی است ظاهراً متفکر و فیلسوف مآب که به دنبال معنا می گردد هر چند گمشده او به روشنی از سوی نویسنده تعریف نمی شود و نهایتاً زمان به «هیچ» و «تهی» می رسد. از جمله در صفحه 102 می گوید:«... این هیچ آنقدر پر معنی است که بی معنی به نظر می رسد...» و در صفحه 107 می گوید:« مدت های طولانی است که فکر من را «هیچ» گرفته ازش وحشت دارم چون می خواهم دیگر نبینمش و همین ندیدن است که باعث شده بیشتر ببینمش او قوی تر از من است چون علت من است...» از این قسمت رمان به بعد، داستان بسیار کسالت آور و ملال انگیز می شود؛ چراکه هیچ کسی کاری نمی کند و پدر و راوی ساعت ها تنها به هم خیره می شوند :« بیشتر اوقات که اینطوری بود. برای همین زل می زد به زمین یا جایی که من نبودم و با سکوتش به صورتم خیره می شد...» صفحه 195

بعد از مدتی پدر، راوی را به سردابی می برد و در آنجا با هم به تماشای فیلم هایی می نشینند که پدر از تله شده ها قبل از مرگشان گرفته و از آنها خواسته زندگی خود را خلاصه وار شرح دهند. در جایی فیلمی را می بینند که شخصی از روی موانعی می پرد:« می توانست راهش را کج کند و از کنار آن مانع آرام رد شود، چه کاری بود حالا! اما خب همه کیفش به پریدن از روی مانع ها و احساس غروری که می کردبود...» صفحه 169

اشاره به اینکه انسان تنها با تراشیدن مشکلات و حل آنها سر خود را گرم کرده و نه در حال زندگی که در حال بازی است. خودش مشکل می تراشد و خودش حلش می کند.و تنها از این راه است که حس مفید بودن را به دست می آورد. یکجا از اختیاردر زندگی انسان حرف می زند: « تله ها در یک زمان واحد می توانند هم باعث فراموشی درد و خوب شدن زخم ها شوند و مُسکن و داروی ما باشند، و هم می توانند زندگی را نابود کنند و نقش زهر را برای مان بازی کنند. بستگی به خود ما دارد بیشتر...»ص 169

جایی هم اشاره به رنج و سختی زندگی انسان و انتظار ملال آور او برای رسیدن به مرگ سخن می گوید. وتمثیلی را می آورد به نام مرد سنگی که ماجرای مردی است که تخته سنگ بزرگی را چهل سال بر پشتش حمل می کند تا عاقبت می میرد و تخته سنگ، سنگ قبر او می شود. و اینجاست که وجه وجود جبر در زندگی انسان پررنگ تر می شود. و یا مثال شیشه عمر را می زند که پدر شیشه عمر افرادی را به راوی نشان می دهد. و پدر هر آن می تواند شیشه ها را بشکند... و یا همین قضیه تله ها که انسان ها را –خارج از اراده فردی شان- مجبور به انجام اعمالی می کند و اساساً وجودشان هم خارج ازاختیارانسان هاست. و یا دفتری را که پدر به راوی نشان می دهد: « پس همه چیز آن جا از قبل طراحی شده بود. و هیچ چیز پرت و بی خودی وجود نداشت: به جلد دفترچه نگاه می کردم. رویش به خطی خوش نوشته شده بود: «کتاب تسلیم» صفحه 177.

همگی دلالت بر نگاه جبر گرایانه نویسنده دارد. و پدر که مدعی است به دنبال معنا یا حقیقت می گردد –هرچند نویسنده اساساً مشخص نمی کند پدر به دنبال چیست و از چه راهی وارد می شود و عاقبت به کجامی رسد- اصرار دارد که هر کس خودش باید به دنبال حقیقت مخصوص به خودش باشد، گویی حقیقت امری نسبی است مثل آن جایی که زمان به راوی می گوید:« باید قدم به قدم، جاده به جاده بروی تا چیزهایی را بفهمی و ایمان بیاوری بهشان... در غیر این صورت اگر آنها را به تو بگویند، یک گوشه ای پرتشان می کنی و نمی شنوی چون یک حرف ساده و احمقانه به نظر می آید که ارزش وقت تلف کردن را ندارد. راز اگر جلو دستت باشد فکر می کنی برای گول زدنت آن را آنجا گذاشته اند و بعد دیگر نمی فهمی اش. باید تجربه کنی و با گوشت و پوست خودت گرما و سرما را بفهمی. با گفتن، چیزی را هیچ وقت نمی فهمیم»صفحه 179و همچنین :«با گفتن از یک چیز یا داشتن نقشه راه یا دانستن در مورد چیزی، آدم به فهم آن نمی رسد، به هدف نمی رسد. اگر با گفتن چیزی بقیه می فهمیدندش، همه دنیا الان افلاطون و ارسطو و بقراط بودند، چون تجربه تمام آنها مقابل ماست. اما باز از ابتدا همه چیز را دانه به دانه باید لمس کنیم تا بشناسیم» صفحه 209 و210

درون مایه داستان ترویج نسبی بودن حقیقت و نبودن راهی برای رسیدن به حقیقت و اساساً نفی حقیقت است، مجموع داستان از پراکندگی و تشویش قابل ملاحظه و قابل لمسی رنج می برد و فضایی است مبتنی بر تفکراتی که همسو با تعالیم اسلامی نیست مثل نگاه و نظری که نویسنده نسبت به تضاد ها دارد:« یکی از بازی هایی که همیشه تو تنهایی حسابی سرگرمم می کرد همین بود: چیزهای متضاد را کنار هم می گذاشتم و بعد ساعتها با آنها خودم را مشغول می کردم. این کار احمقانه بدجوری آرامم می کرد، چون بهم می فهماند قائده ی همه چیزها همین است و اگر جایی گیر یک چیز متضاد می افتم، نباید بترسم یا دست و پایم را گم کنم. چون این یک جور بازی ذهنی است فقط که حتی معلوم نیست بین کی و کی است تو دنیا. اگر نمی توانستم طور دیگری به آنها نگاه کنم، حتماً یک کاری تا حالا دست خودم داده بودم»

هرچند دنیا پر از تضاد است اما این تناقضات در حقیقت تکه های یک پازل بزرگ و کامل اند به نام حقیقت، اما راوی نمی تواند تضادها رادرک کند و پدر هم باتأکید بر این ترس، این نکته را گوشزد می کند و باور دارد که راهی برای دانایی وکشف اسرار، وجود ندارد:« آدم بهتر است زیاد کنجکاوی نکند، چون هر چه بیشتر اسرار را بداند کنجکاوتر می شود و بیشتر داشته هایش را از دست می دهد...» صفحه 199

نکته بعدی، نگاه نویسنده نسبت به زن است.که نگاهی تحقیر آمیزو فاقد خوش بینی و اعتماد است و زن ها نقش فریب دهندگان پر لذت را دارند واساساً نه به دنبال معنا هستند ونه می توانند حقیقتی را درک کنند. دو زن در این رمان وجود دارند که یکی هرزه است(خورشید مادر راوی) و یکی در تعریف زندگی اش اعمالی را جلوی دوربین انجام می دهد که اینگونه توصیف می شود: «زن هنوز روی پرده بود و کارهایش خیس عرق کرده بود مرا. اگر فیلسوف بود از آن فیلسوف های مُرده از راه به در کن بود. شاید روان شناس جنسی بود، چون می دانست چه چیزهایی می تواند مردها را دیوانه کند» صفحه 137

و این زن چه زیرکانه فیلسوف نامیده می شود! و شخصیت زن یا زندگی اش و یا عشق، فقط در حد رابطه جنسی معنا می شود. راوی میان ترس و ابهام وبیماری دست و پا می زند: «دیگر علاقه ای به فهمیدن مسائل نداشتم، چون چیزی برای فهمیدن نمانده بود. و اگر هم نکته ای بود من نمی فهمیدم» صفحه 196 .و همین طور « از این همه معنی بی سر و ته دیگر خسته شده بودم. هیچ جای محکمی نبود که آدم پایش را بتواند بگذارد. دائم زیر پایت خالی می شد و می رفتی پایین. معنی چیزها دائم عوض می شد و تو باز گیج تر می شدی. تنها چیزی که تو آن مدت نصیبم شده بود ترس و گیجی دائم بود. پدر هر چه بیشتر می گفت بیشتر می ترسیدم و کمتر می فهمیدم دیگر حتی نمی توانستم فکرم را روی چیزی ثابت نگه دارم. همه چیز برایم بی معنی شده بود...» صفحه 197

و دائم خود نیز از این وضعیت شاکی است و تا آخر داستان نه او و نه خواننده –و شاید حتی نویسنده- نمی دانند پدر دنبال چیست. اساساً چرا راوی را به باغ دعوت کرده و سعی دارد چه معنایی از زندگی را به راوی نشان دهد: «نمی شد فهمید چقدر حرفهایش راست است و چقدر معنی. همان بهتر که من تو سر او نبودم تا آن هزار تا دلیل اصلی و بی ربطش را بدانم. چون حالم از اینی که بود بدتر می شد. می دانستم حالا حالا ها اسیر قصه هایش هستم ...» صفحه 204 و یا در صفحه 211 نیز می گوید:« تقریباً تمام عادتهای پدر از این دست بودند. هیچ وقت نمی توانستی بفهمی چه تو سرش است. چون واقعاً نمی شد از حرفهایش چیزی فهمید. همیشه حرفی را می زد و منظورش چیزی غیر از آن بود...» و در جای دیگر می گوید: «...میان دستهای او هر آدم عاقلی تبدیل به یک مالیخولیایی می شد...» صفحه 212

بعد راوی از باغ فرارمی کند و وقتی به باغ بر می گردد می بیند که همه چیز سوخته و از بین رفته انگار اصلاً کسی آنجا نبوده. راوی در آخر داستان بیرون باغ شروع می کند به چرخیدن دور خود تا به قول پدر، یک «چرخنده» باشد: «می گفت چرخنده ها کسانی هستند که نذر می کنند تا وقتی بیدارند در حرکت باشند...چیزی شبیه یک سنگ...و آن قدر می چرخند تا در نظر دیگران بمیرند» صفحه 229 و230

و بعد راوی به همه چیز شک می کند: «کاش می فهمیدم آنها کی من بودند واقعاً، و آیا من تله شده ام یا نه همه چیز دروغ بوده، و اگر تله شده ام پس... حیف من نمی توانستم همه شان را بفهمم، به یاد هم نمی آوردم» صفحه آخر.

و شاید این چرخش انتهای داستان کنایه ای باشد از ادامه دار بودن بهت و حیرت و جهل انسان در جهان هستی.

و اما در میانه این داستان که می توان گفت پیچیده، راز آلود و پر از تمثیل وکنایه بود، بخشی توسط نویسنده گنجانده شده که خیلی صریح و واضح بیانگر نظرات ودیدگاه نویسنده است. در صفحه 150 ناگهان داستان انگار که برشی بخورد به بخش جدیدی وارد می شود، بخشی به نام «لمس». که گویی شرح حال نویسنده است در دفاع از خود و آثارش. یک بخشی ازهمان فیلم هایی که پدر و راوی در سرداب می بینند. نویسنده رمان ماجرای کسی راپیش می کشد که نویسنده است و کسی از رمان هایش انتقاد می کند که چرا پر از سیاهی و زشتی است و آن نویسنده –که همین نویسنده رمان یعنی آقای کاتب است- از خود ونظریاتش دفاع می کند و تفکرات کسانی را که دنیا را زیبا می بینند نقد می کند. از جمله در صفحه 151:

«عصبانی شدند که چرا من این قدر از کثافت و تیرگی این دنیای لعنتی می نویسم؟ می خواهند جهان زیبا را پر از گل و بلبل ببینم؟.. این همه زیبایی که می گویی کجاست که خودم خبر ندارم؟.. خب این نسبی است.» « زیبایی خوبی و شادی و آرامش و همه چیزهایی که تحت نام روشنایی می شناسیم، قرارداد هایی هستند که ما برای سرگرم کردن خودمان و ندیدن زشتی ها می گذاریم...» صفحه 153

نویسنده در این بخش از رمان خیلی صریح و واضح و به طرزکاملاً ملموس و حتی می توان گفت خشمگین ازجهان بینی خود دفاع می کند که همان جهان بینی پوچ گرایانه است. او از زیبایی های دنیا خبر ندارد و درحقیقت قبولش ندارد و زیبایی را نسبی می داند« چه کسی باید برای من تعیین کند چه چیزی زیباست و چه چیزی زشت؟» صفحه 152.

و زیبایی ها را قراردادهایی ذهنی می نامد برای ندیدن زشتی ها. نویسنده محترم به این اصل بدیهی و روشن عقلی توجه ندارند که درک زیبایی ها و زشتیها بدون حضور دیگری امکان پذیر نیست. اگر زشتی در دنیا می بینیم بعد از درک زیبایی های دنیا است. اسلام نیز منکر وجود زشتی در دنیا نیست و اساساً دنیا را دار تزاحم معرفی می کند، جای تغییر، جایی که چیزی ثابت نمی ماند و پر از تضاد هاست، پر از دور اهی ها، پر از زشتی ها و زیبایی ها. هدف و هنر انسان ( برای تعالی و تکامل) هم همین است که با درک زیبایی و زشتی سعی در تقویت زیبایی در درون خود و اطرافیان خود داشته باشد و مقابله کند با زشتی و پلیدی و ناپاکی. نویسنده با ناکافی و سست خواندن مثال ماهی و آب، دلخور از دلایل ضعیف ثبوت زیبایی، خطاب به کسانی که مدعی وجود زیبایی در دنیا (که عموما متدینین و مذهبی ها هستند) میگوید این بازی را تمام کنید و مرا گول نزنید «فکر کرده من کی هستم؟یه شاگرد مدرسه ای؟ یه دانشجوی ترم اولی؟ آره؟» صفحه 153

و کسانی که معتقد به وجود زیبایی در دنیا هستند را احمق می خواند:« حتماً یک آدم بدبخت مادر زاد بودکه یک کورسوی امید را برای خودش با زحمت نگه داشته بود.. عجب احمقی بود زورش به خودش و سیاهی زندگی اش نمی رسید به من که می رسید...»صفحه 155

باز هم تأکید می کنم هیچ کس منکر وجود زشتی ها و ناپاکی ها نیست. هنر و اثر مفیدی که هر فرد می تواند از خود در این دنیای فانی جا بگذارد نه مخالفت با زیبایی ها و دمیدن در شیپور وجود اشرار و پلشتی ها و در نتیجه پوچ و تهی خواندن زندگی، بلکه پرورش زیبایی ها و مقابله و گاهی صبر بر زشتی ها است.هر چند در نگاه متعالی اسلامی ودرافق عاشقانه ای که اسلام برای انسان مهجور و تنها ترسیم می کند گاهی این شرور و ناپاکی ها عین زیبایی و جمال است و درک آن منوط به روح زیبا طلب آدمی است و شرح این عشق از حوصله این متن و دانش نگارنده خارج است. آنجایی که نویسنده می گوید «چرا یقه مرا می گیرد؟[که زشتی هارا نشان داده ام] یقه آن کسی را بگیرد که باید بگیرد.»

منظور ازآن کس کیست؟ به عبارتی نویسنده محترم می فرمایند نباید ازکسی که واقعیت زشت را نشان می دهد گله مند باشیم باید از کسی که این واقعیت زشت را ساخته(!) شاکی باشیم.آیا جز خدا و پیغمبر و اهل بیت به ما فرمودند دنیا زیبایی هایی هم دارد؟ و آیا جز خدا آفریننده جهان است؟ آیا انسان این اندازه ضعیف و منفعل و بیچاره است و کاری جز کشیدن فریادی ناتوان در برابر زشتی های دنیا نمی تواند انجام دهد؟ آیاانسان –مانند تمام شخصیت های این رمان- این اندازه منفعل، ضعیف، ترسو، زبون و دربند است؟ و آیا هیچ راهی برای رسیدن به زیبایی، حقیقت و نور وجود ندارد جز چرخیدن انسان به دور خود؟ (تنها راه حلی که در این رمان برای رسیدن به معنا پیشنهاد می شود). تنها راه حل، چرخیدن-یعنی انفعال و تسلیم- است؟ برای فرار از دردها ورنج ها. یعنی تنها باید فرار کرد؟ و غوطه خورد در اوهام؟





















ادامه نوشته

اهل قلمی که از بین ما رفتند

















اهل قلمی که از بین ما رفتند










عکس پروفایل تسلیت، عکس پروفایل عزاداری









سال ۱۳۹۹ هم دارد تمام می‌شود، سالی که با جولان ویروس کرونا سخت‌تر از قبل گذشت؛ کرونایی که روند زندگی را به هم ریخته و دائما غمی بر غم‌های‌مان می‌افزاید. در آخرین روزهای این سال هم به رسم هر سال یادی می‌کنیم از درگذشتگان اهل قلم.

به گزارش ایسنا، ژیلا تقی‌زاده، داستان و نمایشنامه‌نویس، نقاش و طراح صحنه سال ۱۳۳۸ در تهران متولد شد. او روز دوم فروردین ۱۳۹۹ پس از سال‌ها مبارزه با بیماری سرطان در ۶۱ سالگی درگذشت.

از آثار داستانی تقی‌زاده می‌توان به «جیبی پر از بادام و ماه»، «لباس آبی روی بند رخت»، «کهنه رباط»، «من با یه پریزاد دوستم»، «خودنویس‌های بیچاره»، «سهم من از دریا»، «به اندازه یک نقطه» (نامزد دریافت جایزه ادبی «پروین») و... اشاره کرد.

رمضانعلی اولیایی‌ دلارستاقی، شاهنامه‌پژوه، مدرس و نویسنده در سال ۱۳۱۲ در قادی محله آمل متولد شد و روز ۴ فروردین‌ماه امسال در ۸۷ سالگی از دنیا رفت.

از او به عنوان «پدر فرهنگ آمل» یاد می‌شود. از آثار اولیایی، به «شرح حال محمدبن جریرطبری» و «سیدمحمدعلی حسینی‌نیاکی معروف به داعی الاسلام» می‌توان اشاره کرد.

ثریا قزل‌ایاغ، نویسنده و پژوهشگر ادبیات کودک و نوجوان، متولد دی‌ماه ۱۳۲۲ بود و چهاردهم فروردین‌ماه در ۷۷ سالگی از دنیا رفت.

«نقش کتاب‌های‌ کودکان در همسازی کودکان معلول با جریان زندگی روزمره»، «فریاد مرا بشنو» نوشته میلدرد تیلور، «راهنمای بازی‌های ایران»، «قصه‌گویی و نمایش خلاق» از دیویی چمبرز، «ادبیات کودکان و نوجوانان و ترویج خواندن؛ مواد و خدمات کتابخانه برای کودکان و نوجوانان»، «نوشتن برای کودکان» از مارگرت کلارک، «پرنیان و آب؛ با لالایی تا سرزمین خواب»،‌ «لالایی‌ها و ترانه‌های‌ نوازشی، از تولد تا سه‌سالگی» و «خواندن با کودک، از تولد تا سه‌سالگی» از جمله کتاب‌های او هستند.

رضا بابایی، مدرس حوزه و دانشگاه، پژوهشگر و مسئول انجمن قلم حوزه، متولد ۱۳۴۳، روز ۱۸ فروردین‌ماه در سن ۵۵ سالگی بر اثر بیماری سرطان درگذشت.

«مولوی و قرآن»، «درآمدی بر دین‌شناسی حافظ»، «بهتر بنویسیم»، «خارج از نوبت»، «آیین قلم»، «نیایش‌نامه»، «اعجاز بیانی قرآن»، «پیش‌شرط‌های پژوهش در علوم دینی»، «دین و دینداری» و «محمد برگزیده خدا» از جمله آثار او هستند.

پری منصوری، نویسنده و پژوهشگر، متولد سال ۱۳۱۴ بود که ۲۲ فروردین‌ماه پس از سال‌ها بیماری در لندن از دنیا رفت.

«بچه‌های راه‌آهن» نوشته ادیت نِزبیت و «باران بهاری» و «روزی از روزهای زندگی» نوشته مانلیو آرگه تا از جمله ترجمه‌های او است. از جمله داستان‌های او هم می‌توان به «بالاتر از عشق» و «مهمانی در غربت» اشاره کرد.

حسن انوشه، نویسنده، مترجم و پژوهشگر، متولد اسفند ۱۳۲۳ در بابل، ۲۳ فروردین‌ماه امسال در سن ۷۵ سالگی به دلیل بیماری سرطان درگذشت.

از آثار او می‌توان به «تاریخ ایران کیمبریج: از ظهور اسلام تا آمدن دولت سلجوقیان»، «تاریخ ایران کیمبریج: از سلوکیان تا فروپاشی دولت ساسانیان»، «تاریخ ایران کیمبریج: از آمدن سلجوقیان تا فروپاشی دولت ایلخانان»، «ایران و تمدن ایرانی، کلمان هوار»، ترجمه «ایران در سپیده دم تاریخ» و ... اشاره کرد.

حشمت‌الله کامرانی، مترجم، در سال ۱۳۲۰ در نهاوند متولد شد. او ۲۵ فروردین‌ماه به دلیل ایست قلبی در ۷۹ سالگی درگذشت.

کامرانی در آغاز به ترجمه آثاری چون «انگل» نوشته ماکسیم گورگی و «همزاد» داستایوفسکی پرداخت. از دیگر ترجمه‌های او می‌توان به «مرگ و دختر جوان» نوشته دورفمن، «جاودانگی» نوشته میلان کوندرا، «خانه ارواح» نوشته ایزابل آلنده، «فرزندان سانچز» نوشته اسکار لوئیس و... اشاره کرد.

کامران جمالی شاعر، نویسنده و مترجم ادبیات آلمانی، متولد سال ۱۳۳۱ در تهران بود که ۲۹ فرودین‌ماه به دلیل عارضه ریوی در آلمان از دنیا رفت.

ترجمه آثار نویسندگانی چون گونتر گراس، هاینریش بل، تئودور فونتانه، برتولت برشت و ... از جمله تلاش‌های او برای ارائه‌ آثار مطرح ادبیات جهان به فارسی‌زبانان است. «واحه‌ای سرخ در صحاری زرد»، «مرغ نیما»، «در انجماد پس از زمهریر» و «کلاغی و بیانی و برف» نیز از مجموعه شعرهای منتشرشده‌ اوست. از فعالیت‌های جمالی در عرصه تحقیق و پژوهش هم می‌توان به کتاب‌های «فردوسی و هومر، تحقیقی در حوزه ادبیات تطبیقی» و «جادوی شعر در کلام نهفته است» اشاره کرد.

سوسن طاقدیس، نویسنده کتاب‌های کودک و نوجوان در سال ۱۳۳۸ در شیراز به دنیا آمد و روز پنجم اردیبهشت‌ماه بر اثر عارضه قلبی از دنیا رفت.

این نویسنده فعالیت داستان‌نویسی حرفه‌ای خود را با نوشتن داستان «بابای من دزد بود» در کیهان بچه‌ها آغاز کرد. او آثار متعددی در حوزه ادبیات کودک و نوجوان به بازار نشر ارائه داده است که «قدم یازدهم»، «زرافه من آبی است»، «پشت آن دیوار آبی» ، «هزار سال نگاه»، «تو هم آن سرخی را می‌بینی»، «دخترک و فرشته‌اش»، «بزغاله‌های سبز»، «یکی بود» و «جوراب سوراخ» تعدادی از آثار اوست.

نجف دریابندری، نویسنده و مترجم، زاده‌ سال ۱۳۰۹ در آبادان بود که ۱۵ اردیبهشت‌ماه پس از سال‌ها بیماری از دنیا رفت.

«پیرمرد و دریا» (ارنست همینگوی)، «بیگانه‌ای در دهکده» و «هاکلبری فین» (مارک تواین)، «پیامبر و دیوانه» (جبران خلیل جبران) و «رگتایم» و «بیلی باتگیت» (دکتروف) از جمله ترجمه‌های او هستند. «کتاب مستطاب آشپزی، از سیر تا پیاز» نیز عنوان یک کتاب آشپزی اثر نجف دریابندری با همکاری همسر فقیدش، فهیمه راستکار، است.

فرج الله کمالی، شاعر، متولد دوم تیرماه سال ۱۳۲۸ خورشیدی در شهر برازجان و از شاعران محلی سرای دشتستان بود که ۱۹ اردیبهشت‌ماه در سن ۷۱ سالگی از دنیا رفت.

از این شاعر مجموعه شعرهای «دشتسونی» و «لیک ناله بیچارگان» بر جای مانده‌ است.

علی پیرنیا، مترجم و مصحح، سوم خردادماه از دنیا رفت. او تصحیح «همایون‌نامه زجاجی» را در کارنامه خود دارد. منظومه «همایون‌نامه زجاجی» نوشته حکیم زجاجی، شامل ۶۰ هزار بیت رویدادهای تاریخ اسلام را به تصویر کشیده ‌است که با گزارش ولادت پیامبر اکرم(ص) و رویدادهای صدر اسلام آغاز می‌شود و تا وفات حضرت محمد(ص) ادامه می‎‌یابد.

مهدی اخوان لنگرودی، شاعر و نویسنده، زاده سال ۱۳۲۴ در شهر لنگرود بود که پنجم خردادماه در ۷۵ سالگی به دلیل عارضه مغزی در اتریش از دنیا رفت. او شاعر «گل یخ» ترانه معروف بود.

نخستین دفتر شعر اخوان لنگرودی با عنوان «سپیدار» در سال ۱۳۴۵ با مقدمه محمود پاینده لنگرودی چاپ شد. از دیگر آثار شعری او می‌توان به «چوب و عاج» ۱۳۶۹، «آبنوس بر آتش» ۱۳۷۰، «خانه» ۱۳۷۵، «سالیا» ۱۳۷۸ و «گل یخ» (برگزیده اشعار) ۱۳۷۸ اشاره کرد. از داستان‌ها و رمان‌هایش نیز می‌توان از «آنوبیس» ۱۳۷۴، «درمان» ۱۳۷۵، «پنجشنبه سبز» ۱۳۷۵، «ارباب پسر» ۱۳۷۷، «در خم آهن» ۱۳۷۹، «الا تی تی» ۱۳۷۸ و «توسکا» ۱۳۹۲ نام برد. «یک هفته با شاملو»، «خدا غم را آفرید، نصرت را آفرید» ۱۳۸۰، «از کافه نادری تا کافه فیروز» ۱۳۹۲، «ای دل بمیر یا بخوان» (ترجمه اشعار خوان رامون خمینس)۱۳۷۳ و «ببار اینجا بر دلم» (گفت‌وگوی بهزاد موسایی با مهدی اخوان لنگرودی) ۱۳۸۴ از دیگر کتاب‌های به‌جامانده از این شاعر، نویسنده و پژوهشگرند.

سیروس مشفقی مشهور به شاعر روستا زاده یکم فروردین ۱۳۲۲ در پل سفید (سوادکوه) مازندران بود که ۱۰ خردادماه در ۷۷ سالگی به دلیل مشکلات تنفسی از دنیا رفت.

از آثار او می‌توان به «پشت چپرهای زمستانی» (۱۳۴۶)، «پائیز شعرهای تازه» (۱۳۴۸)، «نعره جوان» (۱۳۴۹)، «شبیخون» (۱۳۵۷) و «عشق معنی می‌کند حرف مرا» (۱۳۸۱) اشاره کرد.

عبدالرحیم احمدی، مترجم و نویسنده متولد ۱۳۰۴ بود که ۱۲ خردادماه بر اثر بیماری سرطان در ۹۵ سالگی در اتاوا (کانادا) از دنیا رفت. او قبل از انقلاب رییس دانشگاه آزاد ایران بود. از آثار این مترجم به ترجمه آثاری چون «خوشه‌های خشم»، «مکبث: تراژدی در پنج پرده»، «زندگی گالیله» و «انتقام موحش و قماربازان» می‌توان اشاره کرد.

محمود علمی، بنیانگذار انتشارات بدرقه جاویدان، متولد ۱۳۰۴ بود که ۱۵ خردادماه در ۹۵ سالگی درگذشت.

علمی در حدود سال ۱۳۲۱ به دانشگاه رفت و به کار نشر وارد شد و آن را ادامه داد. اولین کتابی که او منتشر کرد، کلیات سعدی تصحیح محمدعلی فروغی بود. محمود علمی با نام مستعار و تخلص «م.درویش» شعر هم می‌سرود و دیوان شاعران کلاسیک را نیز تصحیح و حاشیه‌نویسی و منتشر می‌کرد. او عضو خانواده علمی بود؛ خاندانی که بیش از ۱۰۰ سال است در کار چاپ هستند و انتشارات زیادی را مدیریت کرده‌اند.

غلام حیدر متخلص به حیدری وجودی زاده سال ۱۳۱۸ خورشیدی در یکی از دهکده‌های ولایت پنجشیر افغانستان بود که ۲۱ خردادماه در سن ۸۱ سالگی بر اثر ابتلا به کرونا از دنیا رفت.

از جمله کارهای فرهنگی او این بود که در سال ۱۳۶۵ نخستین «عرس حضرت مولانا» را در کابل برپا کرد که در همین عرس تقریبا ۲۰۰۰ نفر شرکت می‌کردند.

حیدری وجودی ۱۴ عنوان دفترهای شعری چاپ‌شده دارد. همچنین مقالاتی در مورد ادبیات عرفانی مولانا و بیدل نوشته است. از نوشته‌های پژوهشی حیدری وجودی نیز می‌توان به ترکیب‌های شعری در اشعار نظامی گنجه‌ای، گردآوری و تصحیح اشعار عشقری و گزیده غزل‌ها از واصل کابلی تا واصف باختری اشاره کرد.

پرویز ارشد، مترجم متولد ۱۳۱۳ در گیلان، ۲۷ خردادماه بر اثر ابتلا به ویروس کرونا در آمریکا از دنیا رفت.

او مترجم «گربه روی شیروانی داغ» از تنسی ویلیامز، «باران‌ساز» نوشته ریچارد ناش و «شکار جاسوس» نوشته نورمن دانیلز بود.

علیرضا راهب، شاعر، ترانه‌سرا و منتقد ادبی متولد سال ۱۳۴۶ در تهران بود که پنجم تیرماه در سن ۵۵ سالگی بر اثر ابتلا به کرونا از دنیا رفت.

«دو استکان عرق چهل‌گیاه» و «عشق پاره‌وقت» مجموعه شعرهای به‌جامانده از علیرضا راهب هستند.

حسن برازجانی، مدرس ادبیات فارسی و ویراستار، متولد سال ١٣١٩ بود که نهم تیرماه از دنیا رفت.

او دانش‌آموخته دانشگاه شیراز و از شاگردان لطفعلی صورتگر، حکمت شیرازی و... بود. حسن برازجانی در طول سال‌های فعالیت خود به عنوان دبیر ادبیات فارسی شاگردانی را از نسل‌های تاثیرگذاری به ادبیات و فرهنگ تحویل داد. نقل است در بحبوحه فشارهای ساواک و سختی‌های امنیتی آن روزگار با هدیه دادن کتاب‌های روز ادبیات مانند کتاب‌هایی از ماکسیم گورکی، ژان پل سارتر، چخوف و …به دانش‌آموزان در تربیت کردن ذهن نسل دانش‌آموزانش کمک می‌کرد.

رضا افضلی، شاعر، متولد دهم مهرماه ۱۳۲۷ در فریمان بود که ۱۹ تیرماه در ۷۲ سالگی از دنیا رفت.

او رییس انجمن «کافه داش آقا»ی مشهد بود. «در شهر غم گرفته پاییز» اولین اثر شعری او بود که در سال ۵۷ به چاپ رسید. «نگاهی از ساحل به دریا»، «آهوی ارغوانی» و «شناخت‌نامه محمد قهرمان» از دیگر کتاب‌های افضلی به شمار می‌روند.

یدالله طارمی، شاعر سال ۱۳۱۱ در شهر شیراز متولد شد و ۲۰ تیرماه سال ۱۳۹۹ در سن ۸۸ سالگی درگذشت.

او با سرودن شعرهایی با لهجه شیرازی سه کتاب با عنوان‌های «نسیم دلگشا»، «شمیم نسترن» و «بهار نارنج» منتشر کرد. «بانوی عشق» دیگر اثر این شاعر است.

علی شریف ‌کاشانی، شاعر آیینی، متولد سال ۱۳۰۸ بود که ۲۶ تیرماه در سن ۹۱ سالگی از دنیا رفت.

او مدرک زبان و ادبیات عرب را از دانشگاه تهران گرفته بود. از سال ۱۳۶۰ مسئولیت انجمن ادبی «صبا»ی کاشان را به عهده داشت و در انجمن‌های «کلیم» و «سخن» کاشان نیز فعال بود.

مهین خلیلی، استاد دانشگاه، مترجم ادبیات کودک و از بنیانگذاران شورای کتاب کودک، متولد ۱۳۱۳ بود که روز ۲۶ تیرماه در ۸۶ سالگی از دنیا رفت.

«شاهزاده خانم و نخود و داستان‌های دیگر» و «آرتور شاه و بهادران میزگرد» از جمله آثار اوست.

چنگیز داورپناه، مترجم و استاد زبان و ادبیات فارسی در ۱۴ تیر ماه ۱۳۲۵ در تهران متولد شد و ۲۸ تیرماه امسال درگذشت.

او از سال ۱۳۶۵ به مدت ۳۰ سال، در دانشکده ادبیات و فلسفه دانشگاه رم زبان و ادبیات فارسی تدریس می‌کرد. از آثار این مترجم می‌توان به «داستان‌هایی برای سرگرمی» و «روزی که در میلان از آسمان کلاه می‌بارید و چند داستان دیگر» و ... اشاره کرد.

حسین صفاری‌دوست، شاعر، متولد سال ۱۳۲۸ در قزوین بود که در ۳۰ تیرماه در ۷۱ سالگی بر اثر عارضه قلبی از دنیا رفت.

صفاری‌دوست نخستین مجموعه شعر خود را با نام «فصلی از شکفتن» در سال ۱۳۵۴ منتشر کرد. او در مجموع حدود ۲۰ مجموعه شعر به چاپ رسانده است. «مهمانی سنگ‌ها»، «نهال»، «کوچه‌های بی‌عابر»، «اندیشه‌های زخمی»، «خورشید خمیده»، اثر دوجلدی «با نیما و دیگران»، «خاکستری هزار قناری»، «با تاک‌های قرمز قزوین»، «چکاوک در حصار»، «این‌جا ستاره‌ها همه می‌سوزند»، «آتش خلوت‌نشین»، «آن وعده‌های پرپر دیروز»، «حتما خیال آمدنی است» و «چندمین نفر روزگار؟!» از دیگر کتاب‌های این شاعرند.

بدرالزمان قریب، نویسنده و زبان‌شناس، زاده ۱۳۰۸ در تهران بود که هفتم مردادماه سال ۱۳۹۹ در سن ۹۱ سالگی از دنیا رفت.

او مدرک دکتری زبان‌های باستانی خود را از دانشگاه پنسیلوانیای آمریکا دریافت کرده بود.

برخی از آثار دکتر بدرالزمان قریب عبارت‌اند از: تحلیل ساختاری فعل در زبان سُغدی؛ زبان‌های خاموش، یوهان فریدریش (ترجمه، با همکاری یداللّٰه ثمره)؛ وسنتره جاتکه، داستان تولد بودا به روایت سُغدی؛ فرهنگ سُغدی (سُغدی ـ فارسی ـ انگلیسی)؛تاریخچه گویش‌شناسی در ایران؛ مطالعات سُغدی؛ پژوهش‌های ایرانی باستان و میانه.

سلیمان لایق، شاعر، نویسنده و سیاستمدار افغان، ۱۱ مردادماه در ۹۰ سالگی از دنیا رفت.

او از نخستین شاعران نوپرداز و نیمایی‌سرای افغانستان در شعر پارسی و پشتو است، اما در قالب‌های سنتی نیز شعر دارد. «بادبان»، «سپرغکی»، «چونغز»، «کیژدی» و «کسی او افسانی» در شمار آثار او هستند.

هنریک مجنونیان، نویسنده، مترجم و فعال محیط زیست ارمنی‌تبار متولد ۱۳۳۰ در ارومیه، ۱۵ مردادماه امسال در ۶۹ سالگی از دنیا رفت.

از آثار او می‌توان به «جغرافیای جانوری جهان»، «تالاب‌ها: طبقه‌بندی و حفاظت تالاب‌ها»، «طبیعت را حفظ کنیم (منابع زیستی استان هرمزگان)»، «طرح مدیریت پارک‌های ملی (پارکداری)» و ... اشاره کرد.

سیدحمید محمودی، شاعر جوان متولد ۱۳۶۷ در همدان، ۲۳ مردادماه بر اثر ابتلا به کرونا در ۳۲سالگی از دنیا رفت.

این شاعر صاحب مجموعه شعر «رقص جویده» بود.

سیدمحمد رادمنش، استاد زبان و ادبیات فارسی متولد ۱۳۰۶، ۲۶ مردادماه امسال در ۹۳ سالگی از دنیا رفت.

«برگزیده متون ادب فارسی»، «معانی حروف با شواهد از قرآن و حدیث»، «نحو برای دانشجو»، «ترجمه الوسیط» و «عشق و عرفان از دیدگاه ابن عربی (ترجمه الحب و المحبة الالهیة)» را می‌توان در کارنامه او مشاهده کرد.

منوچهر سلیمی، نویسنده پیشکسوت ادبیات کودک و نوجوان، متولد سال ١٣٠٧ در ساوجبلاغ بود که ۳۰ مردادماه امسال بر اثر کهولت سن درگذشت.

او تألیف آثاری چون «مورچه و شیر»، «غول»، «آب حیات»، «سر بر افلاک»، «نام پرافتخار»، «لاشخوران»، «افسانه‌های طوطی سخنگو» و گردآوری مجموعه «افسانه‌های ایرانی» انتشارات گوتنبرگ را در کارنامه ادبی خود دارد.

غلامعلی فلاح قهرودی، استاد گروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه خوارزمی، یازدهم شهریور ماه از دنیا رفت.

فلاح قهرودی به عنوان استاد ادبیات، مقالات زیادی نوشته است و تحقیقات بسیاری انجام داده که از مهم‌ترین آن‌ها می‌توان به «تحلیل ساختاری داستان‌های کوتاه دفاع مقدس مرکز تحقیقات صدا و سیما»، «فرهنگ دیوان شعری دوره اول تا قرن پنجم رودکی و هم‌عصران»، «محمد(ص) در اشعار شاعران فارسی زبان از رودکی تا کنون»، «گفتگو در شاهنامه در دانشکده ادبیات و علوم انسانی»، «بازتاب حضور سیاسی بیگانگان در دیوان ملک الشعرای بهار در دانشکده ادبیات»، «تصویر دل در مخزن الاسرار نظامی در دانشکده ادبیات» و «برگزیده متون کهن حماسی در دانشکده ادبیات» اشاره کرد. او از پایه‌گذاران جهاد دانشگاهی دانشگاه تربیت معلم بود.

حسن انصاری، شاعر و طنزپرداز دشتستانی متخلص به «امرو هیچستانی» و معلم ادبیات در چهارم دی‌ماه ۱۳۴۳ در شهر جم متولد شد و ۱۱ شهریورماه سال ۱۳۹۹ در پی ابتلا به کرونا از دنیا رفت.

هیچستانی در دوران حیات خود دو اثر به نام‌های «‌مطبوعاتی‌های نامطبوع من» و «تلقند» راهی بازار نشر کرد. افزون بر این، او در ستون‌ طنز نشریات استان بوشهر نظیر «آینه جنوب»، «اتحاد جنوب» و... مطالب طنزش را منتشر می‌کرد. همچنین از اعضای فعال انجمن شعر و ادب برازجان بود و در سال ۸۸ در جشنواره «طنزوک» که توسط حوزه هنری استان بوشهر برگزار شد، به‌عنوان چهره ممتاز استان برگزیده شد.

اسماعیل سعادت، نویسنده، زبان‌شناس و مترجم آثار فلسفی در سال ۱۳۰۴ در خوانسار متولد شد و ۱۲ شهریورماه امسال در ۹۵ سالگی از دنیا رفت.

سعادت عضو شورای عالی ویرایش سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی، مدیر گروه دانشنامه تحقیقات ادبی فرهنگستان زبان و ادب فارسی و عضو پیوسته فرهنگستان بود.

برخی از آثار او عبارت‌اند از: زندگی میکل آنژ، رومن رولان (ترجمه)؛ تلخ‌کامی‌های سوفی، کنتس دوسگور (ترجمه)؛ ایزابل، آندره ژید (ترجمه)؛ کشفیات نوین در روان‌پزشکی، کلیفورد آلن (ترجمه)؛ شیر و جادوگر، سی‌. اس‌. لویس (ترجمه از متن انگلیسی)؛ عصر بدگمانی، ناتالی ساروت (ترجمه)؛ اخلاق، جورج ادوارد مور (ترجمه از متن انگلیسی)؛ بخشی از سیر فلسفه در جهان اسلام، ماجد فخری (ترجمه از متن انگلیسی)؛ از وولف تا کانت، بخش اول از جلد ششم تاریخ فلسفه، فردریک کاپلستون (ترجمه از متن انگلیسی)؛ کتاب تفسیر قرآنی و زبان عرفانی، پل لویا (ترجمه)؛ مونتنی، پیتر برک (ترجمه از متن انگلیسی)؛ سرود نیبلونگن (ترجمه)؛ رساله در اصلاح فاهمه، اسپینوزا (ترجمه)؛ اسپینوزا، راجر اسکروتن (ترجمه)؛ در کون و فساد، ارسطو (ترجمه)؛ در آسمان، ارسطو (ترجمه)؛ ژان غرغرو و ژان خنده‌رو، کنتس دوسگور (ترجمه)؛ مسئلۀ اختیار در تفکر اسلامی و پاسخ معتزله به آن، شیخ بوعمران (ترجمه)؛ تاریخ فلسفه قرن هجدهم، امیل بریه (ترجمه)؛ خطابه، ارسطو (ترجمه)؛ گفتارهایی درباره رسالت دانشمند، یوهان گوتلیب فیشته (ترجمه)؛ آثار علْوی، ارسطو (ترجمه)؛ دانشنامۀ زبان و ادب فارسی در ۷ مجلد (طرح، مقدمه، ویرایش نهایی، سرپرستی).

منوچهر آشتیانی، نویسنده و پژوهشگر، متولد ۱۹ مهر ۱۳۰۹ در سنگلج، هشتم مهرماه امسال پس از یک دوره طولانی بیماری از دنیا رفت. او خواهرزاده نیما یوشیج و از نوادگان میرزاحسن آشتیانی بود.

«کارل مارکس و جامعه‌شناسی شناخت»، «جامعه‌شناسی شناخت کارل مانهایم»، «ماکس وبر و جامعه‌شناسی شناخت»، «جامعه‌شناسی شناخت (مقدمات و کلیات)»، «جامعه‌شناسی شناخت ماکس شئلر»، «گفتارهایی پیرامون شناخت مناسبات اجتماعی» و «درآمدی به بحران جامعه‌شناسی جهانی» از جمله آثار آشتیانی هستند.

آزاده شریعت، داستان‌نویس، متولد سال ۱۳۵۹ بود که دوم آبان‌ماه بر اثر ابتلا به کرونا درگذشت.

او چند سال در کارگاه‌های نویسندگی افرادی همچون یونس تراکمه و کاوه فولادی‌نسب شرکت کرد و داستان‌هایی را در مجله‌ها به چاپ رساند. همچنین در حوزه نقد کتاب فعال بود و چند نقد او در روزنامه و مجله‌ها منتشر شد. شریعت مدتی هم با سایت وینش (سایت معرفی و نقد کتاب) همکاری داشت.

حبیب‌الله بیگناه، شاعر و ادیب خراسانی، متولد شهریور ۱۳۱۸ در بجنورد، هشتم آبان‌ماه در ۸۱ سالگی از دنیا رفت.

«چهارگانی»، «کدامین از هیچ» و «هیچ ترتیبی و آدابی مجوی» از آثار او هستند. بیگناه همچنین در زمینه تصحیح و گردآوری نسخ شاعران گذشته فعالیت داشت که می‌توان به چاپ کتابی که تدوین شعرهای «حکیم لاادری» بود، اشاره کرد.

عبدالعلی صادقی، شاعر و نویسنده در سال ۱۳۱۸ در خمینی‌شهر اصفهان متولد شد و هفدهم آبان‌ماه امسال در سن ۸۱ سالی و بر اثر ابتلا به کرونا از دنیا رفت.

او که از بنیان‌گذاران و مدرسان انجمن ادبی «سروش» خمینی‌شهر بود، کنگره شعر «میلاد آفتاب» را نیز در این شهر بنیان‌گذاری کرد. از آثار صادقی می‌توان به «از چهارشنبه‌سوری تا سیزده‌بدر»، «ایران‌نامه»، «پرواز تا خورشید»، «درخت پیر» و ... اشاره کرد.

حجت‌الاسلام داود فیرحی، نویسنده، پژوهشگر و عضو هیئت علمی دانشگاه تهران، متولد ۱۳۴۳ در زنجان که ۲۱ آبان‌ماه به دلیل ابتلا به کرونا و پس از تحمل یک دوره بیماری درگذشت.

«قدرت، دانش و مشروعیت در اسلام»، «فقه و حکمرانی حزبی»، «جریان‌های اسلامی معاصر؛ با نگاهی به تحولات خاورمیانه»، «آستانۀ تجدّد»، «فقه و سیاست در ایران معاصر؛ تحول حکومت‌داری و فقه حکومت اسلامی»، «دین و دولت در عصر مدرن»، «تاریخ تحول دولت در اسلام» و «مفهوم قانون در ایران معاصر(تحولات پسامشروطه)» تعدادی از کتاب‌های تالیفی او هستند.

عبدالکریم گلشنی، نویسنده و استاد دانشگاه، متولد چهاردهم خردادماه ۱۳۰۷ در رشت، ۲۶ آبان‌ماه در ۹۱ سالگی و بر اثر کهولت سن از دنیا رفت.

«طبقات ابن سعد» و «قیام گئومات مغ» از جمله ترجمه‌های او هستند. گلشنی همچنین تالیف «فرهنگ ایران در قلمرو ترکان»، «گلشن تاریخ»، مقالاتی در دانشنامه جهان اسلام و دایره‌المعارف بزرگ اسلامی را در کارنامه خود دارد.

حسن نراقی، نویسنده و جامعه‌شناس، متولد سال ۱۳۲۳ در کاشان، اول آذرماه بر اثر ابتلا به سرطان در ۷۶ سالگی از دنیا رفت.

مشهورترین اثر او کتاب «جامعه‌شناسی خودمانی: چرا درمانده‌ایم؟» است. از دیگر آثار نراقی می‌توان به «کاشان در جنبش مشروطه»، «ناگفته‌ها»، «چکیده تاریخ ایران: از کوچ آریایی‌ها تا پایان سلسله پهلوی» و «من آنچه شرط بلاغ است؛ ضمیمه‌ای بر جامعه‌شناسی خودمانی» اشاره کرد.

برات زنجانی، استاد دانشگاه تهران و نظامی‌شناس در سال ۱۳۰۳ در خلخال متولد شد و ۱۲ آذرماه در ۹۶ سالگی و بر اثر کهولت سن از دنیا رفت.

«صور خیال در خمسه نظامی»، «احوال و آثار و شرح مخزن‌الاسرار نظامی گنجوی»، «خسرو و شیرین نظامی گنجوی(متن علمی و انتقادی)»، «لیلی و مجنون نظامی گنجوی (متن علمی و انتقادی)»، «هفت‌پیکر نظامی گنجوی(متن علمی و انتقادی)، «شرفنامه نظامی گنجوی(متن علمی و انتقادی)، «اقبالنامه نظامی گنجوی(متن علمی و انتقادی)»، «دیوان نظامی گنجوی»، «دیوان اشعار ابوالنجم احمدبن قوص‌بن احمد منوچهری دامغانی»، «برگزیده‌ای از هفت‌پیکر نظامی گنجوی»، «کشف‌الابیات بوستان و گلستان سعدی» و «دانشنامه در علم پزشکی: کهن‌ترین مجموعه طبی به شعر فارسی از حکیم میسری» با همکاری مهدی محقق از جمله آثار او هستند.

محمداعظم رهنورد زریاب، نویسنده اهل افغانستان در سال ۱۳۲۳ متولد شد و در ۷۶ سالگی از دنیا رفت.

رهنورد زریاب به عنوان یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان افغانستان در این سال‌ها مطرح بوده است. از آثار او می‌توان به «هذیان‌های دور غربت(طنزها)»، «آزای اندیشه و گفتار(مجموعه مقاله‌های پژوهشی)»، «درویش پنجم(رمان)»، «گلنار و آیینه(رمان)»، «داستان‌ها»(مجموعه شش‌جلدی داستان‌های کوتاه)»، «زیبای زیر خاک خفته(گزیده داستان‌های کوتاه)» و ... اشاره کرد.

اصغر عبداللهی، کارگردان و داستان‌نویس، متولد ۱۳۳۴ در آبادان بود که هفتم دی‌ماه بعد از سال‌ها مبارزه با بیماری سرطان از دنیا رفت.

عبداللهی نگارش فیلمنامه‌هایی چون «خواهران غریب»، «جهیزیه‌ای برای رباب»، «نصف مال من نصف مال تو»، «عینک دودی»، «پیشنهاد پنجاه میلیونی»، «غریبانه»، «مرسدس»، «آشپزباشی»، «چتری برای دو نفر»، «خداحافظی طولانی» ، «خانه خلوت» و... را در کارنامه هنری‌اش دارد. از دیگر آثار او می‌توان از «قصه‌ها از کجا می‌آیند: از فیلمنامه‌نویسی و زندگی»، «آفتاب در سیاهی جنگ گم می‌شود»، «در پشت آن مه؛ مجموعه داستان کوتاه»، «سایبانی از حصیر»، «آبی‌های غمناک بارُن»، «هاملت در نم نم باران» و... نام برد.

محمد مجلسی، مترجم، متولد سال ۱۳۱۲، چهاردهم دی‌ماه در ۸۷ سالگی در اصفهان درگذشت.

او دارای دکتری حقوق از دانشگاه تهران و دکتری ادبیات از دانشگاه سوربن فرانسه بود.

«بینوایان» نوشته ویکتور هوگو، «شطرنج‌باز» از اشتفان تسوایگ، «رویاهای ماده گرگ»، «پرنده مهاجر» و «جمیله» نوشته چنگیز آیتماتف، «مرد مغزطلایی» مجموعه چهارجلدی «زندگی بتهوون» و مجموعه چهارجلدی «ژان کریستف» اثر رومن رولان، «خاطرات پس از مرگ» اثر دوتور و «مرگ بسیار آرام» اثر سیمون دوبوآر از جمله آثاری هستند که او ترجمه کرده است.

محمود کیانوش، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی و مترجم در شهریورماه سال ۱۳۱۳ در شهر مشهد به دنیا آمد و ۲۳ دی‌ماه سال ۱۳۹۹ در بیمارستانی در شمال لندن از دنیا رفت.

از آثار او می‌توان به این‌ها اشاره کرد: «شعر کودک در ایران» - در زمینه نقد -، داستان‌: «آدم یا روباه» (۱۳۴۸)، «دهکده نو» (۱۳۴۸)، شعر: «زبان چیزها» (۱۳۵۰)، «طوطی سبز هندی» (۱۳۵۶)، «نوک‌طلای نقره‌بال» (۱۳۵۶)، «باغ ستاره‌ها» (۱۳۵۶)، «بچه‌های جهان» (۱۳۵۶)، «طاق هفت‌رنگ» (۱۳۵۸)، «آفتاب خانه ما» (۱۳۵۸)، «شبستان»، «ساده و غمناک»، «شکوفه‌ حیرت»، «شباویز»، «ماه و ماهی در چشمه‌ باد»، «آب‌های خسته»، «‌مرد گرفتار»، «غصه‌ای و قصه‌ای»، «در آن‌جا هیچ‌کس نبود»، «این آقا کی باشند؟»، «و بلا آمد و شفا آمد»، «حرف و سکوت»، «برف و خون»، «غواص و ماهی»، «در آفاق نفس» و «در طاس لغزنده».

محمود کیانوش آثاری در گونه‌های مختلف را نیز به فارسی برگردانده است؛ از جمله: «هاوایی: گوهر اقیانوس آرام» (۱۳۴۰)، «سرزمین و مردم ژاپن» (۱۳۴۲)، «سنگ‌پشت و پلنگ خانه می‌سازند» (۱۳۴۷)، «میمون گلی کوچولو» (۱۳۵۰) و «راهی به کشور آفتاب تابان». بازنویسی محمود کیانوش از داستان‌های شاهنامه «از کیکاوس تا کیخسرو (سیاهی، شبگیر، آفتاب)» در سال ۱۳۵۴ از سوی اداره کل نگارش وزارت فرهنگ به چاپ رسیده است.

عباس صفاری، شاعر، نویسنده، مترجم و هنرمند گرافیست، متولد سال ۱۳۳۰ در یزد بود که در هفتم بهمن‌ماه سال ۱۳۹۹ و در سن ۶۹ سالگی در کالیفرنیا و در پی ابتلا به کرونا درگذشت.

از آثار او می‌توان از «دوربین قدیمی و اشعار دیگر» (برنده جایزه شعر کارنامه)، «عاشقانه‌های مصر باستان» (ترجمه)، «کلاغنامه»، «کوچه فانوس‌ها» (ترجمه)، «خنده در برف»، «مثل جوهر در آب» ( برنده جایزه کتاب سال شعر خبرنگاران)، «قدم زدن در بابل» (مجموعه‌ای از خاطرات و تک‌نگاری‌ها)، «ملاقات در سندیکای مومیاگران»، «عروس چوپان‌ها» (داستان منظوم از ازدواج اینانا با دموزی - ترجمه)، «مثل خواب دم صبح» و «پشیمانم کن» نام برد.

حسن محجوب، ناشر پیشکسوت، متولد سال ۱۳۰۸ بود که در ۱۲ بهمن‌ماه امسال در ۹۱ سالگی از دنیا رفت.

او با سرمایه شخصی در سال ۱۳۳۵ به حوزه کارهای انتشاراتی وارد شد و از زمان تأسیس شرکت سهامی انتشار، همکار و بعدها سالیان سال مدیرعامل این موسسه انتشاراتی بود. محجوب ناشر آثار چهره‌هایی همچون: مهندس بازرگان، آیت‌الله مطهری، مهندس یدالله سحابی، آیت‌الله طالقانی، آیت‌الله بهشتی، دکتر شریعتی، دکتر عبدالحسین زرین‌کوب، احمد آرام، امیرمهدی بدیع، دکتر محمدمهدی جعفری، سرهنگ جلیل بزرگمهر، سرهنگ غلامرضا نجاتی، دکتر ابراهیم یزدی و تعداد زیاد دیگری نویسنده، پژوهشگر و مترجم است.

هاله لاجوردی، جامعه‌شناس، استاد سابق جامعه‌شناسی دانشگاه تهران و نویسنده در سال ۱۳۴۳ متولد شد و ۱۳ بهمن‌ماه درگذشت.

«زندگی روزمره در ایران مدرن (با تامل بر سینمای ایران)» و نیز مقالاتی چون «شعر و تفکر تجریدی»، «فمنیسم مثبت- فمنیسم منفی»، «رویکردهای غربی به جامعه‌شناسی فرهنگ و انتقال به پسامدرنیسم فرهنگی و فرهنگ‌شناسی»، «اخلاق در فرهنگ ایرانیان با اتکاء بر آرای نظریه‌پردازان» و «فکت، دهشت و سکوت، تاملی بر چهارشنبه‌سوری» از جمله آثار او هستند.

ایرج نوبخت، مترجم و نویسنده متولد سال ۱۳۱۱، چهاردهم بهمن‌ماه در ۸۸ سالگی در پی ناراحتی ریوی و کهولت سن از دنیا رفت.

نوبخت مجموعه داستان «یادداشت‌های سبیل یک مرده» و ترجمه «خانه‌ خاموش» و «من یک درختم» اورهان پاموک، کتاب شش‌جلدی «تاریخ عثمانی» اوزون‌ چارشی‌ لی و «۸۳۵ سطر» ناظم حکمت را در کارنامه خود دارد.

ایرج کابلی، نویسنده، مترجم، خط و زبان‌شناس، وزن‌شناس و شعرپژوه متولد ۲۳ فروردین ماه ۱۳۱۷ در کرمان، ۲۹ بهمن‌ماه در ۸۲ سالگی درگذشت.

از کتاب‌های ترجمه و تالیف ایرج کابلی می‌توان به «تاریخ دنیای قدیم اثر کورفکین»، «آن روز می‌رسد» اثر میرزا ابراهیم‌اف، «عملیتِ کنترل فکر» اثر والتر باوارد، «گارد جوان» اثر فاده‌یف، «کشف خزرستان»اثر لِف گومی‌لی‌یوف، «یوگنی اُنه‌گین» اثر آلکساندر پوشکین، «وزن‌شناسی و عروض»، «درست‌نویسی‌ی خطِ فارسی»، «راه نظم‌بندی»، «دستور جامع زبان اوستا» و «سوگ‌نامه»اثر آنّا آخماتُوا اشاره کرد.

غلامرضا جمشیدنژاد، مترجم و مصحح، متولد سال ۱۳۲۴ در کاشمر ازجمله مصححان و پژوهشگران پیشکسوت در حوزه احیای نسخ خطی بود که ۱۴ اسفندماه بر اثر ابتلا به کرونا از دنیا رفت.

تألیف کتاب‌های «سیر سم‌شناسی در متون پزشکی اسلامی»، «دیباچه‌ای بر سیاست مدنی فارابی» و «تاریخ جهانی علوم و دانشمندان تا قرن پنجم هجری از منظر علامه صاعد آندلسی»، تصحیح و ترجمه «اوجاع المفاصل و فی‌النقرس» از زکریای رازی و تصحیح «التعریف بطبقات الأمم» ازجمله آثار به‌جامانده از این چهره علمی و فرهنگی است.

یحیا جواهری، شاعر و نویسنده اهل افغانستان، ۲۶ اسفندماه در یکی از بیمارستان‌های بلخ درگذشت.

«شهر هزارچهره‌ من»، «فنجان»، «الاغزل آن‌سوتر از ستاره»، «خط اول عشق»، «انار چله‌نشین» و «مبهم در موهوم» از جمله آثار او هستند.

  • خبرنگار ندا ولی‌پور
  • دبیر ساره دستاران




















































رام کننده   ،  محمد رضا کاتب  ...


















رام کننده ی جهان های شخصی



































































پرونده ای ویژه ی رمان رام کننده (قسمت دوم )










رام کننده













با نقدها یی از/ پویا رفویی /رضا عامری /امین علی اکبری/ایرج عرب / و....














یا بچر خ یا بمیر



نتیجه تصویری برای covid vaccine











نویسنده: پویا رفویی












فارغ از اینكه رمان های محمدرضا كاتب سلیقه مخاطب معاصر را ارضا كند یا نه و یا به شیوه متعارف رمان نویسی پایبند باشد یا نه؛ مواجهه با آثارش محتاج به جدیت در كنشگری است. توسل به تفسیر به این معنی كه شخصیت رمان در خلال روایت خودش را علنی كند، در مورد كارهای كاتب كمتر مصداق دارد. در این مجال، «رام كننده»، آخرین رمان كاتب را مبنا قرار می دهیم تا نكاتی كه طرح می شود وجه ملموس تری پیدا كند. كاتب در شیوه روایت پردازی همواره به ساختار دیالوگ میان پدران و فرزندان پایبند بوده. «رام كننده» نیز از این قاعده مستثنا نیست. با این حال شكاف نسلی یا مساله قدیم و جدید و به دنبال آن انبوهی از كلیشه های مستعمل مكررا گفته شده، در نوشته او جایی ندارد. گفتار پدر و فرزند، تمهیدی است برای چشم پوشی از بیان نفس. شخصیت های كاتب، مثل راوی رام كننده، از هیچ گونه تاریخ فردی برخوردار نیستند. مدل ها و وضعیت های مختلف به میل سركش و ویرانگری كه در ساده ترین حركات و سكنات زبانه می كشد، پاسخ نمی دهد؛ به عبارتی میل، با داستان واقعیت های چندگانه ای می سازد كه مبدا آنها خوابگردی خستگی ناپذیری برای احیای لذت هاست.

رام كننده از همان سطر اول، جهانی را برمی سازد كه در عین خونسردی راوی، مناسبات آن عادی و پذیرفته نیست: «من تله شده بودم و این را وقتی فهمیدم كه دیگر دیر شده بود.» ما با تعبیرات آشنایی مثل توی تله افتاده یا به تله انداختن روبه رو نیستیم. آدم های رام كننده، هركدام دیگری را تله می كنند و توامان تله نیز می شوند. در پایان رمان نیز چرخك، امكان پذیری دیگری است كه مابه ازایی در فضای خارج از رمان ندارد. چرخك به جلوه فرآیندی است كه در نهایت آدم ها را به كشف رنگین كمان خودشان نایل می كند. ولی همان طور كه گفتیم تلاش برای تفسیرپذیر كردن رمان های كاتب، ناخواسته به دور شدن از بافت روایت می انجامد. كم و بیش همه نوشته های او را می توان نسخه هایی از روایت اودیپ ایرانی در نظر گرفت. كاتب، جهان را به نمونه ای از صحنه های بروز میل و قدرت مبدل می كند. نفس در تصادم با آگاهی به مجموعه ای از اشیا دگردیسی می یابد. تله، تله شده ها، تله كننده ها و زهر و مادری مجهول الهویه و... در كنار تفرد و استقلال داستانی، هركدام تكه هایی متلاشی شده از میل هستند. اگر تفسیر را به معنای دلوزی كلمه، حاصل هجوم جهان به فانتزی ها در نظر بگیریم، امرنو هنرمند و داستان بر مبنای تساوی فانتزی و جهان شكل می گیرد. وقتی فانتزی ها، وهم ها و كابوس ها هم ارز با جهان باشند، در این صورت تفاوت بر اثر رجحان یكی نسبت به دیگری شكل نمی گیرد و به بیان بهتر پیروزی فانتزی حاصل از میل بر میل تعبیه شده در فانتزی غلبه می كند.

بنابراین مساله بر سر این نیست كه برای رام كننده چه تاویلی بتراشیم تا ابعاد و زوایای بیشتری از كتاب تحت الشعاع نقد قرار بگیرد. بلكه برعكس، این جهان بیرون است كه باید آنقدر مورد تفسیر و بازنگری و دستكاری شدن قرار گیرد كه با رام كننده جفت و جور شود. فروید، برخلاف تصور رایج، رویاها را بازنمایی ناخودآگاه نمی دانست. رویاها از منظر او پدیده هایی كاملاخودآگاه بودند. خودآگاهی هرگاه از حالت فكر به صحنه تغییر ماهیت دهد، آنگاه رویا در حال شكل گیری است. تفسیر رویا نیز به همین منوال تاویل یا به عقب بازگرداندن رویا نیست، بلكه به جلو هل دادن آن و كوشش برای تبدیل آگاهی صحنه وار به آگاهی شكل گرفته در فرم زبانی است. از این رو زبان، مركز ثقل ناخودآگاهی و كانون فرم شدن صحنه هاست. رام كننده شاید از منظری تاویل گرایانه، بازسازی و روایت دوباره هبوط و طرد شدن از بهشت باشد و یا حتی اینكه چطور بهشت با تله ها و تله شده ها به دوزخی تمام عیار تبدیل می شود، اما «تله شدن» امكانی است كه صحنه فانتزی را به فرمی زبانی احاله می دهد. كاتب كم و بیش در همه آثارش فرم را در خدمت هذیان های ناشی از قدرت مشروعیت یافته ای قرار می دهد كه در عمل از عهده بسیاری از منویات ادراكی آدم ها برنمی آید. از این رو، كاتب شرط معاصر بودن را نه رسیدن به خوانشی كه تفسیر نوشته باشد، بلكه نوشتن در نفس خود تفسیر پیشین خوانده های ما می شود. در مورد كاتب این پارادوكس به قوت خود باقی است. رمان را قبل از نوشته شدن خوانده اند. رام كننده با واگویه های نوجوانی شروع می شود كه یك روز صبح از خواب بیدار می شود و همه تصوراتش از زندگی درهم می ریزد. از یك توهم به توهمی دیگر می غلتد. به سرش می زند تا مادر گمشده اش را پیدا كند، هرچه می كوشد قضیه پیچیده و مبهم تر می شود. دست آخر به سرش می زند تا از باغ پدری بیرون بزند. كسی كه تله شد، همین كه از قربانی شدن دست می كشد، تله كننده را در تله خود گیر می اندازد. حركت مستقیم الخط ترسناكی كه منطق تله را می سازد با چرخ زدن و یادگیری شگردهای چرخنده ها -حركت دورانی- منتفی می شود. با این همه بازگشت معادل رهایی نیست. به جز رام كننده، كاتب در باقی آثارش نیز پروژه ر هایی را در تقابل با رجعت قرار می دهد. ولی رجعت رو به عقب نیست و در عین حال رهایی نیز حركتی رو به جلو محسوب نمی شود. رجعت در مسیری مستقیم، معنادار می شود. ولی رهایی در حركتی دورانی، در گریز از مركز صورت بندی می شود.

منبع -روزنا مه ی شرق















رام کردن مخاطب سرکش






















نتیجه تصویری برای covid vaccine












نویسنده رضا عامری












محمد رضا کاتب در «رام کننده» میان «من» گذشته و من «امروز» مسافت هایی اقیانوسی مشاهده می کند که حفره و گودالی عمیق به وجود آورده اند و دردل چنین گسست و ظلماتی جهان نوشتاری خود را بر پای می دارد، چون فکر می کند که دیگر مشاهده و نمایه ها و دیدن، برای نوشتن رمان کافی نیست. چون وقتی در مقابل جهان سکوت می کند با وضعیت جدیدی در نوشتار رویارو می شود که مجهولاتش به مغاک ها و پرتگاه ها راه می برند و به نوشتاری متلاشی و ویرانگر می رسند. به این معنا او به عنوان سوژه ای متفکر و جست وجو گر از پرسپکتیوی تازه به جهان نگاه کرده تا فیگور حقیقت را به شکل تازه ای عیان کند یا محو سازد.

در این مسیر پای در سفری می گذارد میان «من» و «دیگری» و به پدر و اجداد و انسان های نخستین و فضا های هزار تویی می رسد که غیرقابل فهم به نظر می آیند. رمان از نظر او مجرد پرسش هایی نیست که می توانند حقیقت را در زمین رمان توضیح دهند، بلکه چیزی است که از دل زبان بیرون می آید. پس در جایی مستقر می شود که زبان و روایت نیروی خود را از رویارویی با مخاطره ها و خطرها کسب می کند و در نهایت سوالش همان سوال چیستی وجود و سکونت در این جهان است. رمان همان زبان ( زمین) شخصی است که معروض برخورد و گفت وگو است. در چنین زمینی مفهوم رمان و رمانی شدن گوش سپردن به متعدد، ناقص و متلاشی و مجهول است. پرسش هایی که مدام مدار پرسش ها را متوسع می کنند تا اشیا و چیزها، پرسش زای سفری دور و دراز شوند و تا بی نهایت انسان را تشنه کام نگاه دارند.

در چنین نگاه خیره ای است که کوری و سرگشتگی شکل می گیرند تا به صورتی غیرمتوقع اشباح نمایان و مسافت هایی از عزلت و سکوت را بسازند و نوشتن به کنشی ماجراجویانه تبدیل شود. به این معنا رمان حتی از گم گشتگی لوکاچی هم فراتر می رود. دیگر نوشتار گم گشتگی انسان نیست بلکه نوشتار محو و پدیداری است. جایی که با دیدن کوری ها، گوش سپاری اولویت می گیرد و چشمان خیره به متلاشی شده ها گوش می سپرند، تا متنی متلاشی به وجود آورند، متن متعددی که فضای دیدنی تازه را هموارکند. پیری که از یک سو جهان با دست های او شکل گرفته و کودکی که در آغازه های راه است. پیرو کودک با هم تلاقی می کنند و از هم دور می شوند تا به هم برسند و نرسند. پس چنین رمانی را دیگر پروای تغییر عالم نیست، چون دوران سعادت ها و پیروزی ها گذشته است و مساله پاسخ پرسش آنچه برایمان از این سفر مانده نیست، چون پرسشگر را توقفی و نهایتی در برابر چنین سفری متصور نیست و باید همچنان پرومته وار پیش برود، بالابرود و سقوط کند تا دوباره و هر بار «یک دو سه حالا... کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند... و دوباره» (1). انسانی که باید کوه را بالابرود و سنگ کلمات بر دوش کشد تا جزای آتش افروزی خود را در این جهان بدهد. هنرمندی که همچنان که شاهد دوران خود است.

محمد رضا کاتب نویسنده ای جدی است که در سویه فردی شکوفا شده اما شکست های اجتماعی ما را جدی نمی گیرد، در حالی که رمان با همین پیروزی و شکست هاست که تعریف می شود. این پیروزی و شکست جزو هویت ماست. هویتی که به قول پل ریکور «هر روایتی سازنده هویت ماست.» پل ریکور مفهوم هویت روایی را برای اجتناب از نگاه به هویت به سان تجرید ذهنی متافیزیکی استفاده می کند. به این معنا انسان و جامعه ذاتیت خود را از روایت حوادث می گیرند، خواه این روایت حقیقی باشد خواه وهمی و میتولوژیک. در چنین صورتی است که فرد یا جماعت دارای تاریخ قابل استنادی خواهند بود، تاریخی که همان نمطی از حیات میان زندگی و مرگ است. کاتب به سوی تعریف این هویت ( روایی) حرکت کرده و می خواهد تجربه نویسنده از خودروایی و تجربه رام کردن کلمات و روایت را بگوید و اهتمامش به جای نوشتن این تجربه در مقاله ای، نوشتن آن درشاکله ای رمانی است. این نوع نگاه به جایگاه و تجربه نویسنده در نوشتن هر چند امروزه جزو ذات نوشتن شده و برای مثال در رمانی چون «آینه های دردار» گلشیری هم به سوی توضیح این تجربه نوشتاری خیز برداشته شده بود یا آل احمد در «سنگی بر گوری» اما در رام کننده به تجربه ای بی بدیل بدل شده که کمتر زیر سایه رمان فارسی است. برای توضیح این تجربه نویسنده روایت را با نوعی افسانه و داستان های هزار و یک شبی آغاز می کند و با گذر از مسیر هایی به شکل های متکامل تر آن در امروز می رسد، مسیری که طی آن تجربه روایی شکل می گیرد و به نحوی یاد آور همان بحث هگلی است که هدف در مسیر عبور شکل می گرد، یعنی به عوض رسیدن به جایی، خود رسیدن به آنجا هدف می شود. «باید خودت بروی و برسی به آن. طوری پیدایش کنی که شکوهش را بفهمی... . باید تجربه کنی و با گوشت و پوست خودت گرما و سرما را بفهمی. با گفتن، چیزی را هیچ وقت نمی فهمیم... فقط رفتن و فهمیدن توست. راه دیگری نداریم» ص 179

یا بگوییم نوعی تجربه لکانی از میل درپس ذهن نویسنده حضور دارد «مساله میل بی نهایت همان بی نهایت شدن میل است» و خواست نیستی همان خواست فراتر رفتن از لذت است و با منطق رانه یا منطق مرگ و زندگی پیوند می خورد. باید همین طور دور یک خلابچرخیم تا خود را در یک ساختار صوری نشان بدهیم: «باید جای خوبی پیدا کنی که همه رنگ ها توی آن رنگین کمان باشد. چون بر خلاف رنگین کمان آسمانی، رنگ های این رنگین کمان دست خودمان و اطرافمان بود. تازه می فهمیدم چرخنده ها دنبال چه می گشتند توی آن چرخ ها. آنها هم دنبال آن هیچ یا بگو چیز بودند» ص 231

این «هیچ» یا «چیز» هم همان تلاش شکست خورده برای رسیدن به هویت است یا برای رسیدن به هویتی مشخص و تو پُر، که محقق نمی شود و نویسنده را به سوی نوعی پوچی و نیهلیسم می کشاند به سمت «هیچ ها و چیزها». یعنی فرض گرفتن وجود این مجموعه تهی همان «هیچ» است و این یعنی تعریف هویت امری ناممکن و خواست نیستی نشان دادن همین ترک و شکاف می شود. به این معنا نیهلیسم نیچه ای را از طریق میل لاکانی خوانش می کند.

یا بگوییم نیهلیسم و نیست گرایی نیمه دیگری است که با هستی مقابله می کند بی آنکه بتوان عدم را از هستی منفصل کرد. مولف در این رمان می کوشد که با این نیروها به طرف شناخت تاریخ هستی و روایت حرکت کند. بر اساس اراده قدرت و «شدن» و صیرورت و اختلاف درون ذات اشیا و هویت. زبان هم به این معنا خانه هستی است ( به تعبیر هایدگری) و به این منظور فکر را حقیقتی بلاغی می داند که از دل اختلاف و تفاوت بیرون می آید و همین طور از دل عدم به مثابه مقومی از مقومات هستی. (هرچند سعی زیادی برای واسازی زبان نمی بینیم و این خود نشانه ای بر عدم توفیق زبان در رمان یا نقد زبان شناسانه در ایران هم هست) پس در دل این اختلاف هویت هم درگیر با دیگری است و ذات یکه ای ندارد. هم با «اگو» و هم با «سوپراگو» درگیر است و هم با «دیگری بزرگ» و نویسنده سعی می کند اینها را در شخصیت های «مرحبا» و «پدر» و «مادر» بسازد و در نهایت به جای «حقیقتی عام» با «حقیقتی ضد زندگی» روبه رو می شود. در این حقیقت چیزهایی است که نمادین نمی شوند و ما تنها از طریق بالقوگی منفی می توانیم آنها را بشناسیم. به این معنا توانایی شخصیت نویسنده در شنیدن سکوت است که می تواند او را وارد عرصه زبان کند، در تاریکی است که می تواند با خود حرف بزند (ص 112) یا چون تاریکی را می بیند می تواند روشنایی را ببیند. این بالقوگی منفی نقش زیادی در حوادث رمان دارد. در حقیقت روز و شب و تاریک و روشنا و لذت و نیروی بازدارنده آن و... دو روی یک سکه اند. یا همان حضور و غیابی که بر سر تا سر رمان سایه انداخته است.

اگر تاریکی درون و بیرون ما می گذاشتند همه آن چیزهای ترسناک خودش را به ما نشان بدهد، آن وقت قدر او را بیشتر می شناختیم و به آن اسم ناجور صدایش نمی کردیم. می گشتیم و بهترین اسم های دنیا را رویش می گذاشتیم. مثلاصدایش می کردیم صبح، آرام، بوسه و... ص 87

پس مساله تاریکی و روشنایی نیست و هست، مساله اسم گذاری روی اشیاست و کاتب در این رمان بیش از آنکه نویسنده باشد، «خواننده» است و خواندن هم همانطور که بارت می گوید، کنشی زبانی است. «بخوان» یعنی ایجاد معنی و ایجاد معانی هم یعنی اسم گذاری. اما این معنی ها هم به نوبه خود به سوی معانی دیگری می رود و اسم ها دگرگون می شوند و جمع می شوند و اجتماع شان نام گذاری تازه ای را می طلبد و این گونه است که متن، نام گذاری در صیرورت و شدن می شود. ( تجربه ای که کاتب آن را در آفتاب پرست نازنین هم تجربه کرده بود) به این معنا رمان «رام کننده» خواندنی ترین رمان فارسی است، همچنان که ناخواندنی ترین هم هست.

با این منظور رام کننده نوعی زندگینامه نویسی تمثیلی است که بیشتر دغدغه جا های «تهی» و «چیزها» را دارد تا در ثنویتی از حضور و غیاب بنویسد تا تاکیدی داشته باشد بر این گذشته تاریخ اندیشه ثنویتی ما. این داده ها نشان می دهد کاتب اگر به اضطرار نمی خواست رمان بنویسد، می توانست نقش یک اندیشه ورز یا متفکر را بازی کند چون ما بیشتر نه با رمان که با مقوله ای اندیشه ورزانه روبه رو هستیم. با نویسنده ای که می خواهد شکلی روایی را برای تعبیری از آرای و اندیشه های خود به کار بگیرد و شاهدی باشد بر چگونگی عذاب رمان نوشتن و تجربیات تکنیکی و هنری خود.

بر این مبنا سعی می کند تجربه روایی خود را با تمهیدی از تاریخ قصه گویی ما شروع کند و تمهیدات روایی برای کار خود هم فراهم می سازد و این تمهید قصه گانی از سوی دیگر با تمهیدی از اندیشه های فلسفی جدید همسو می شود. جایی که ذات با موضوع یکی می شود و هویت انسان جدا از جهان معنایی ندارد. «چرخک گفته بود که تا وقتی جز چرخ نشوی رنگین کمان خودت را نمی توانی ببینی»ص 230

روایت سعی می کند تا این روابط را درون یک منظومه مشخص و دیالکتیکی توضیح دهد و از عصر افسانه ها و حماسه ها می آغازد تا به دوره عکاسی و سینما و امکانات جدید روایی نقب بزند، این امکانات نه با گفتن که با عمل و ممارست شکل می گیرند. هر آنچه اتفاق می افتد در حقیقت امکان و فرصتی است همان قدر که مشکل و تحدید هم هست به این معنا که چیز آماده و حاضری نیست، بلکه چیزی است که آفریده یا ساخته می شود و در پروسه ای پیچیده از عمل خلق و تولید اتفاق می افتد. هر کدام از این آفرینش گری ها مقابل انسان گستره و آفاق جدیدی را قرار می دهد در عین حالی که در همان زمان هم مشکلات فکری و اقتصادی و اجتماعی تازه آفریده می شود و انسان راهی ندارد جز اینکه خود را با این زیست متغیر و رنگین کمانی همساز سازد. چون جزیی از این منظومه کهکشانی به نام هستی است. از همین رو است که پرسش «هویت» و «زمان» سوال مرکزی و مدار محوری رمان می شود و به این معنا ثنویت هویت و زمان سازنده تعارض هایی می شوند که متداول شده اند، چون ثنویت سنت و مدرنیسم، اصالت و معاصریت، بومی و جهانی و هر دوره ای و عصری ویژگی های خاص خود و آفرینش و اختراعات خاص خود را دارد. و این چنین است که ما اکنون برابر جهانی هستیم که با آنچه تاکنون بوده، متفاوت است، یعنی از عصر مادر سالاری و کشاورزی و صنعتی که همه چیز بر اساس تعاطی با واقع ساخته ها و ابزارها مادی شکل می گرفت یا از روی آثار و تولیدات ذهنی مانند افسانه ها و عقاید و امثال آن ساخته می شد، فراتر رفته ایم. اکنون با وارد شدن به عصر کامپیوتر وارد جهان دیگری شده ایم، جهانی که دارای ماهیتی اثیری است، عصر سایبری که به مثابه نظام در اندیشه و فکر و کنش و بنا و اداره کلمات و اشیا و حتی تغییر بازی هستی و روابط تازه میان انسان ها نقش دارد. این روابط به انسان ها این امکان را داده که به جای آنکه وصی و وکیل یکدیگر باشند، چونان واسطی با همدیگر تعامل داشته باشند.

کاتب با رام کننده به نحوی تاریخ روایت و انسان را می نویسد و پروسه تبدیلات آن را مرور می کند. پس مساله اش آنچنان که در روایت گذشته بوده صدق و کذب نیست. بلکه حضور و غیاب یا بگوییم واقع و تخیل است. که دوسویه گفتمان او را تشکیل می دهند و در چنین گفتمانی می خواهد هویت را به پرسش کشاند. به این معنا هستی متن «رام کننده» وجود مبهمی مانند خواب است و هستی اش تنها با وجود خواننده محقق می شود. این اهمیت خوانش را به مثابه کنش اساسی در ادبیات تبیین می کند و از همین زاویه است که مولف حتی بر «مرگ مولف» بارت صحه می گذارد تا تاکید کند: «بر خلاف آنچه نوشته اند، شهرزاد با آخرین قصه اش و میان قصه هایش مرده بود. همین طور که روی آن تخت کنار ملک دراز کشیده بود تمام کرده بود. می خواست برای همیشه به آن شکل میان قصه هایش باقی بماند. میان خواب و بیداری و قصه و تله رویا و آرزو های دور و دراز که شکل افسانه شده بودند. مرگ غبطه بر انگیز و زیبایی است» ص 63. پس با خواننده است که هستی متن متحقق می شود و در همان است که هویتش شناخته شده و ابهام کنار می رود. در همان حالی که «متن» باعث می شود تا انگیزه های وجود خواننده کشف شوند، انگیزه هایی که موثرات فرهنگی در ناخود آگاهش ذخیره کرده و او را به سوی تاکید تمیز خود از دیگری و آگاهی از ذات فردی می کشاند. همین پروبلماتیک است که «هویت» را به مثابه تم اصلی رام کننده نارام می سازد، یعنی هویتی که باید بر اساس شیوه معینی از روایت و حکایت زیست ما رقم بخورد، بیشتر به یک هویت تجریدی بدل شده است و قادر نیست فهم مان را از مدرنیته به قصه ای ریشه ای در باره خودمان – از زاویه تاریخی و تجربی – بدل کند.

کاتب در «رام کننده» نمی تواند رمان خود را با رمزهای فرهنگی اینجایی، آنگونه که در «وقت تقصیر» از این رمزها استفاده کرده بود، بسازد. رمزهایی که در عین حال به نوعی کنایه تبدیل می شدند. یعنی اگر در وقت تقصیر این حکایت ها به زمان اسطوره ای می رسد و قدرت این را دارد تا پایه های فرهنگی را نقد کند. در این اثر بیشتر به سوی تجرید می روند، درگیر تجریدی در رابطه با «زمان» و «هویت» اند، مقولاتی که نه مربوط به دوران کهن بلکه مدرنیته ای هستند و این مقولات مهم ترین چالش های او را در این رمان می سازند ولی قادر نیستند، نگاه خاصی را پیشنهاد دهند. کاتب در گفتمانی شبه اگزیستانسیالیستی سعی می کند تا رابطه انسان را با قدرت کشف کند، پرسش اصلی اش در رابطه با ماهیت قوایی است که مالک اشیا هستند و بر انسان سیطره دارند، او را به آنجا می کشانند که اراده معرفت اراده قدرت است اما در نهایت نمی تواند ارزش هایی را که در او غرس شده اند و او را از آزادی محروم کرده اند، نفی کند. چون در نگاه او همه معنا ها نسبی هستند و به نگاهی متافیزیکی حوالت داده می شوند که می چرخد تا به یک منظومه عارفانه در حال چرخش تبدیل شود. «همه چرخ ها و چرخدنده های عالم در حال چرخیدن بودند و جهان قرن ها داشت یک نفس می چرخید و تمام سیاره ها در حال چرخیدن بودند و تمام. .» ص 232

یا بگوییم توجه به هویت به معنای وجود شناختی و فرهنگی و به معنای «ما» ی «دیگری بزرگ» بسیار کمرنگ جلوه می کند. در حقیقت می توان گفت که متن از یک «زمینه» مشخص جدا می شود و به متنی کلی و بی در کجا تبدیل می شود - که هرچند در ترجمه رمان اهمیت داشته باشد – اما بومیت آن را محدود می کند. به زبان دیگر می توان گفت اگر «هر تصور زبانی به شکل معینی از تصور ما از ذات وابسته است» (2). باید پرسید این فلسفه ای که بر سراسر کتاب سایه انداخته تا چه حد با «عقل ایرانی» در تعاطی بوده و اینکه اساسا آیا ما «فلسفه» ای خاص داشته ایم که بتواند رمانی فلسفی را تولید کند یا نه؟ پاسخ مثبت این پرسش می تواند نفی روادید حضور در جامعه برای نوشتن یک «رمان فلسفی» هم باشد.

پی نوشت:

(1) – سطری از شعر«کتیبه» اخوان ثالث

(2) - «هر تصور زبانی تابعی از تصور معینی درباره ذات است» ژولیا .












رام کننده









نتیجه تصویری برای covid vaccine










ایرج عرب














بدون شک محمد رضا کاتب رمان رام کننده را با درایت خاص داستانی به تالیف در آورده است و حرفی برای گفتن ، نگاهی قابل بحث با ویژگی خاص دارد . شناخت این درایت خاص و درک این نگاه ویژه نیازمند کند وکاو جدی است . متن دنیای خود را دارد با شخصیت هایی که با کنش هایشان خود را به مخاطب می نمایا نند .این شخصیت ها به هم وابسته اند . خواسته یا نا خواسته به هم نیاز دارند ؛ این نیاز ها در روابط عینی و ذهنی داستان استمرار می یابد . در پیچ و خم این نیاز ها و روابط هست که موضوع و درون مایه رمان قابل لمس تر می شود .تاریخ زندگی شخصیت ها مطرح نیست و متن ، سئوالات جور واجور عمقی را در ذهن خواننده ایجاد و بر خورد با آن لایه های پنهان را ملموس می کند .این سئوالات متعدد با پاسخ های مبهم حل معادله زیر لایگی رمان را مشکل می کند اما همان درایت خاص داستانی در پس پشت این متن نشانه های عبور به یک راه روشن تفسیری را قرار داده است . گاه باید به روایت چسبید و گاه باید از آن دور شد تا به کشف جدید رسید .

واقعیت های چند گانه در رمان ، پردازش های ذهنی بدون تردید نماد پذیری متن را برجسته می کند . جریان رونده ایی در زیر سکون و سکوت متن پیداست .تفسیر متون بدون نشانه ها امکان پذیر نیست باید آن خود آگاهی متن را که به شکل رویا ، کابوس و وهم بیان می شود شنا خت .چینش صحیح این رویا ها و وهم ها و رفع به هم خوردگی متن به شکل مطلوب به شناخت موضوع کمک می کند . با خوانش رمان ده ها سئوال در ذهن مخاطب ایجاد می شود . رام کننده کیست ؟ رام شونده کیست؟ چرا رام می شوند و ابزار رام کنندگی چیست ؟ موضوع رمان چیزی فراتر از فردیت داستانی است . متن به دنبال ساخت و دگر ساخت یک تفکر فلسفی است .

فلسفه ویژه ای را به شکل داستانی بیان کردن ، موضوعی نیست که بدان نپرداخته باشند اما باید اذهان داشت که بسیار سخت می توان درایت فلسفی را به خواننده القا نمود . رمان رام کننده ، در یک ساختار عینی و ذهنی و اسکلت خاص داستانی اقدام به این مهم نموده است ؛ ساختاری که با نماد سازی ، کنایه های گوناگون ، تمثیل ها ، صحنه پردازی های نماد گونه ، خلق شخصیت های خارق العاده می خواهد یک نگاه فلسفی معنا گرایانه و عرفانی خاص به هستی را به رخ بکشاند .

رمان با نگاه راوی آغاز می شود . راوی به طور ناگهانی در برابر خویش آدمی می بیند که همه ذهنیت هایش را به هم می ریزد . ذهنیتی که از گذشته مبهم خویش دارد . روایت از گذشته ای می کند که مرور ابهام گونه به حقیقت زندگی است . در زندگی کرخت کننده و راکد او مجهولاتی است که روح اش را می کشاند و او را غیر قابل اعتماد کرده است . در دامی افتاده است که او را مستاصل نموده است ، آنچنانکه فقط باید به تماشا بنشیند .زندگی به روایت او تله ای است که او و امثال او در آن افتاده اند روایت از پدر خوانده ای می کند که برایش پبغام آور تحرک جدیدی است . راوی در برابر این دام و تله سکوت کرده است و جز این نمی تواند کاری انجام دهد چرا که این دام در وجودش تنیده است . راوی این راه را پذیرفته است و این رمان بیان چرایی این دام گستری و بی تفاوتی است . مواجه با حقیقتی است که نمی تواند راه فراری برایش بیابد ؛ مجهولاتی که عبور از آن برایش کتمان ناپذیراست . مدخل رمان زمانی است که راوی لخت و برهنه است ؛ انگار آدمی که بدون هیچ وابستگی دنیایی به سر می برد و انگار انسان اولین که حتی از نظم انسانی هم بی خبر است ؛ انسانی که زندگی اش با بی قیدی در حال گذر است .

«...لخت برای خودت در خانه بگردی . چیز بپزی و بخوابی و ..... به همه چیز محرم باشی ... »

راوی انسانی است که ناگهان با مرحبا آشنا می شود که مادیت بد بو و نامطلوب او گوشه ای از احتیاجات راوی را رفع می کند . راوی با پیغام مرحبا باید به سراغ پدر خویش برود که پدر همه آدم هاست . پدری که باغ تله با همه اشیا و فضایش ساخته اوست .راوی هر چه جلوتر می رود دام را گسترده تر و پیچیده تر می بیند . تعلیق های ملایم داستان ، مخاطب را برای کشف جدید و پیدایی منطق داستانی به پیش می برد . راوی با برخورد و ارتباط با مرحبا به روایت خود دامن می زند . شخصیت های دیگر مانند زمان ، خورشید و ... در کنشی وهم آلود روایت را گسترده می کنند ، تا آنجا که آشکار می شود که راوی از میان عشق عجیبی سر برآورده است ؛ عشق دو برادر یعنی مرحبا و زمان به خورشید که تا نهایت رمان این راز آلودگی می ماند که راوی پسر کیست ؟

رمان های این گونه برای بیان اندیشه خاص نیاز مند توازی متن و معنا می باشند . رام کننده نیز از این امر مستثنی نیست . نام ها ، مکان ها ، عمل ها ، تفسیر پذیر می شوند . قالبی نماد گونه می یابند . در عرصه نقد باید توازی معنایی راوی ، مرحبا ، زمان ، خورشید ، تله کردن ن ، چرخیدن ، حلزون ، و.....روشن شود .

آن نگاه عمیق متن نوید یک تفسیر است ؛ تفسیر هستی و خلقت انسان که پر از فراز و نشیب ، آرامش و دغدغه ، دلهره و اطمینان است که می خواهد به شکل داستانی به خواننده انتقال یابد . این فرم داستانی می خواهد نوعی چینش از صحنه هستی را با انسان و قدرت برتر نشان دهد . با این درایت داستانی صحنه های ذهنی خلقت با استفاده از نماد و فرم زبانی خاص ملموس می شود . حتی روایت در روایت داستان لمس در نیمه های رمان که از صدای یک نوار در سرداب پخش می شود ، معنا می یابد که رمان در صدد لمس صحنه های ذهنی خلقت توسط مخاطب است . نماد تله و تله گذاری و همه اشیا در متن با این تفسیر روشن می شود . جهنم و موقعیت های پر دغدغه ای که برای شخصیت ها ایجاد می شود ، با تله های گوناگون ،انسان از آرامش درونی و بهشت دور می شود . فرم داستانی رمان ، دگردیسی آدم ها را و رام شدن در برابر نا شناختگی خلقت را به رخ می کشد که در برابر بسیاری از روابط هستی مستاصل مانده است و چاره ای جز رام شدن ندارد .

آیا راوی با دیدن همه مراحل حادثه ، دیدن باغ پدر ، سرداب ، در کنش های عجیب و صحنه های غیر متعارف ، فرار از باغ تله ، باز گشت دوباره به باغ و پی بردن به چرخش معنای جدیدی را یافته است ؟. آیا از این همه عذابی که دچارش شده است رهایی یافته است ؟ راوی انسانی است که با حضور خود در هستی و آفرینش خود را معنا می کند و نگاه معنا داری به هستی دارد که سر شار از تله ها و تله کذاران و تله شونده ها ست . در این نگاه استعاره هاست که می ماند ، استعاره هایی که بشتر می توان در سخنان پدر یا همان شخصیت زمان جست و یا در صدا ها و نمایش های فیلم در سرداب شنید و دید ، برزخی که جز واقعیت ها ی انسان بازگو نمی شود .

مانیفست رمان در سخنان پدر پیداست . این شخصیت در واقع سخنگوی نویسنده است . نگاه و جهان بینی متن در سخنان او و عملکرد راوی در انتهای رمان پیداست . زمان زیر مجموعه ای از این خلقت است که خود را پدر همه می داند که نهایتا به هیچ و تهی و آن هم هیچ معنا دار معتقد می شود . حرکت دورانی راوی امتداد تفکر پدر است ؛ رنگین کمان محوی که صاحب همه رنگ هاست اما به ظاهر تهی است .

«... این هیچ آنقدر پر معناست که بی معنی به نظر می رسد ..... » ص 102

انسان ها در این هستی بزرگ باید خود شناس باشند و در آنجا کلمه هیچ و تهی خود را با معنای عرفانی نشان می دهد .

«... من چیز و تهی را از چرخک بودای کاتب آموختم و برایت تعریفش می کنم .... »

این نگاه خاص و عرفان گونه است که به دنبال رنگین کمانی است که همه رنگ ها توی آن باشد ، آنچنان باشند که در هم محو شوند . همه هستند اما به ظاهر هیچ و تهی .راوی می فهمد که میل بی نهایت همان بی نهایت شدن در میل است و آن را برایش کافی می داند . او در ابهت بی نهایت خلقت محو و اسیر و مات و تسلیم رام کننده این خلقت و هستی است ؛ چون هر چه فکر کرده است به جایی نرسیده است .

« ..... باید به تمام چیز های متضاد فقط لبخند بزنیم ، این یعنی هوش و علم به هوش .»

نشانی های رمان ، مبهم گونه به توازی معنایی اشاره می کند .گاه تله ها را معنا می کند

«......جادو و سحر و قسمت نا مرئی و شر روح و جهان ، اصل تله ها هستند ....»ص 137

در این توازی معنایی باغ تله جهانی است که به روابط اشان دامن می زنند .سرداب برزخی است که واقعیت های انسان نمایان می گردد .گل سفید ممنوعه ، حلزون ، پیر مردی که هیچ گاه صدایی در متن از او بیرون نیامده است و بی اختیار در تله پدر همه آدم ها گرفتار است و .... باید در نقد تفسیری متن معنا شوند . رمان به دنبال حقیقتی است که راه های متفاوتی به آن ختم می شود ؛ حقیقتی که جبر تله برای انسان و هم چنین اختیار خود شناسی ، پارادوکسی ایجاد کرده است که متن به هم کناری آن دو توجه می کند :

«.... یکی از بازی هایی که همیشه تو تنهایی حسابی سر گرم ام می کرد همین بود که چیز های متضاد را در کنار هم می گذاشتم .... »

متن از زبان شخصیت هستی را پر از تضاد می بیند که همین تناقضات پازل بزرگی به نام حقیقت را می سازند .در جایی دیگر اختیار انسان در خلقت مطرح است .

«.... باید قدم به قدم ، جاده به جاده بروی تا چیز هایی را بفهمی و ایمان بیاوری ... »

یا در ص199 متن می خوانیم :

«.... آدم بهتر است کنجکاوی نکند ، چون هر چه بیشتر اسرار را بداند ، کنجکاوتر می شود و بیشتر داشته هایش را از دست می دهد .... »

در کنار نگاه اختیار گرایانه ، نگاه جبر گرایانه ای هست که متن را در پارادوکسی معنایی معلق گذاشته است . گاه از خود شناسی صحبت می کند و گاه چنان در چنبره تله گذاری قرار می گیرد که عنان اختیار دیگر نیست و جبر هستی و خلقت اوج می گیرد .

در کنار جبر، تمثیلی آمده است از خارکشی که بیان توازی معنایی از هستی انسان است ، انسانی که در میان تله های زندگی باید با درایت حرکت کند ، باید خود را بشناسد تا تله گذار را بشناسد .

رمان رام کننده با متن ذهن گرای خود سرزندگی زیادی برای رسیدن به حقیقت هستی و خلقت دارد . راوی انسانی است که سفر آغاز کرده است ، تا بهشت و جهنم را با سردابه برزخ با همه شرایط اعترافی خویش ببیند ؛ از زیبایی وهم آلود تا باغ و عمارت سوخته وهم آلود و راه سعادتی نیافته است و راه چاره ای جز تحمل ندارد .

رام کننده می خواهد هستی را تفسیر کند ، با نگاهی ویژه که مناقشه در آن کتمان ناپذیر است . بیان چگونه زیستن است که آیا معنایی گرفته است یاهیچ و تهی است ؟ ازفرم داستانی خارق العاده ای هم سود جسته و راه رسیدن به حقیقت را تا پای عارفانه ترین راه ها پیموده است اما این سرزندگی متن در پایان به راهی رسیده است که محو است .درکنار درایت داستانی قابل قبول رمان باید پنداشت که حیات و خلقت نیز با درایت نا مکشوفی بوجود آمده و ادامه می یابد . راز آلودگی هستی و نامکشوف بودن آن برای ذهن انسان نمی تواند دلیلی برای هیچ انگاری و بی هویتی در هستی باشد . هستی انباشته از صدا های گوناگون است . صدای آن پدر باغ تله که هر زمان به گوش راوی می رسد صدایی دیگر است و هویتی جدید می گیرد . همچنان با گذر زمان هستی انسان هویتی دیگر می گیرد . هر عصری با مختصات ویژه خود اشاره به حقیقت برتر و رام کننده اصلی این خلقت دارد و هر عصری نگاه ویژه خود را به هستی دارد ؛ آنچنانکه هر متنی با خوانش جیدی به متن جدید تری تبدیل می شود .

راز آلودگی تله شدن که مانند زهری بر تن راوی و بنوعی انسان این هستی نشسته است ، وادارش کرده است که به دنبال پادزهری در باغ تله ساخته پدر برود . راز های این شخصیت ها و بنوعی راز های انسان و هستی برملا می شود ، رازهایی که گاه مکشوف و گاه نا مکشوف می ماند و معضلات و مشکلاتی که بر هستی چنگ انداخته و پی می برد که رام کننده ایی بزرگتر پشت این هستی انسانی مهار را به دست دارد .

در عین اختیار ، جبری کتمان ناپذیر بر جهان مستولی است و راوی نیز با همه کش و قوس ها به راه مکشوفی نرسیده است . نظریه فلسفی خاص که در انتها پاسخی روشن برای چگونگی هستی و خلقت انسان نداده است . پشت متن فیلسوفی است که بیشتر نمی تواند کنجکاوی کند ، وظیفه انسان را در برابر این هستی نمی داند و سر در گم مانده است و مخاطب را در این سردرگمی همراه خود کرده است .

دیالوگ ها با لحن متفاوت در متن قدرت عجیبی دارند و با شفاف شدن ساختار داستانی می شود فهمید که چقدر جملات کلیشه ای به هویت متن کمک کرده اند و چقدر هماهنگ با موضوع داستان حرکت کرده اند . نشانه ها برای شفاف سازی متن و معنا داده می شود .

«.... اگر آدم عمرش صد هزار سال باشد ولی بداند چه روز و چه ساعتی می میرد ، باز از عمر صد هزار ساله اش به اندازه یک عمر ده ساله که نداند کی می میرد لذت نمی برد ..... حماقت و نادانی جزو حسن های آدم هستند .... »

دغدغه راوی دغدغه زیستن است ، در این حیات لایتناهی و آفرینش بی بدیل که انسان نمی تواند تدراکی از همه چیز داشته باشد ، از هویت خویش و نقش آن در حیات و کائنات . میلی به تفسیر تله ها و تله گذاری ندارد ؛ این حماقت انسانی را نسبت به کائنات می پذیرد و برخورد خوبی با آن دارد .

در جمله ای می گوید:

« ..... از حالا به بعد جنگ ، جنگ توست با خودت که چه چیزی را باور کنی و چه چیزی را باور نکنی .... همه قضیه این است ... »

پشت این جملات فلسفه زندگی و نگاه ویژه نهفته است . مرحبا به عنوان یکی از تله گذاران هستی می گوید : فقط باید زرنگ بود و قبل از تمام شدن حداقل یک خرده شروع شویم ... ص18 »

یا در ص 19 می خوانیم :

«... هر کی ، هر طور ی که زندگی واقعی اش باشد مرگ اش هم همانطوری است ..»

«..... صدا آخرین چیزی است که از آدم گم می شود ... »

اینها پایه های فکری تفکر دینی و معنوی است و این تفکر در باغ تله ، در سرداب با وچود آن نوار ها و فیلم ها تجسم می یابد .

حالت رام کنندگی در هستی به عنوان یک اصل در متن تسری یافته است از بالا ترین رام کننده در آفرینش تا نازل ترین آن و این حالت در ص 21 از سوی راوی و مرحبا برای حتی اجل اعمال شده است ، با تله دود تریاک . انگار این رام شدگی و رام کنندگی جزو لاینفک هستی است و بدون شک باید آن را پذیرفت . راوی متن به عنوان یک حقیقت و شاید به عنوان یک واقعیت این حکمت یا منطق هستی را از دید فلسفی خویش پذیرفته است و این تله شدن و تله گذاری در خلقت را برای خود وامثال خود در زندگی مقدس ترین قاعده می داند ، تسلیم این قاعده است .

«.... فهمیدم برای آدم ها یی مثل ما ، مقدس ترین چیز در دنیا قواعد است ، چون این قواعد است که تعیین می کند کجا و چه طوری باید زندگی کنیم تا درد کمتری بکشیم ..»

در هستی انسان ها سفری هست که گریزی از آن نیست و آن سفر مرگ است . راوی به کمک مرحبا به سفری می رود که برای همیشه در انجا ماندگار است . مرحبا این سفر را برای راوی مهیا می کند . پل سفر را می سازد و برای همیشه این سوی پل مانده است و برای همین هیچ کنشی در ان سوی سفر در باغ تله از او نمی بینیم و فقط یادی از اوست . مرحبا به عنوان یکی از عوامل اصلی متن و در واقع هستی با تمثیل شهرزاد قصه گو و ملک استمرار زندگی را در این هستی برای راوی و انسان مهیا می کند . هر قصه شهرزاد بخشی از زندگی ماست و ما آن ملکیم که در بند هوش شهرزادیم که بهانه درست می کند تا بتوانیم زندگی کنیم هر چند می دانیم که زندگی کردن احتیاج به بهانه ندارد . مرحبا زندگی کسانی مثل چنگیز و اسکندر و ناپلئون و هیتلر را هم بخشی از هستی می داند که در بند قدرت آن ، مامور جهان گشایی شده اند و به بهانه یک ملت یا یک آرزوی خفته و یا نماینده آسمانی ، قتل عام کرده اند . آیا مرحبا حقیقتی را بیان می کند یا واقعیتی را؟ آیا شهرزادی است که می خواهد راوی را و در واقع انسان این خلقت عظیم را مهار و رام کند ؟ انسان ها در چهار گوشه این جهان در بند تله گذارانی هستند که در متن شخصیت زمان آنان را نمایندگی می کند و سرانجام تله گذاری که همه در بند اویند و دنیا را و زندگی کردن را به انسان نشان می دهند .

«... تاریخ چیزی نیست جز فرار و رام کردن تله ها و تله شده ها ... ص46»

« ..... باید سعی کنی که دنیا را با چشم یک زن تماشا کنی ... »

مطیع و زیرک . غول های چراغ جادو که می توانند انسان ها را به آرزو هایشان برسانند . این زیرکی را در متن خورشید نمایندگی می کند که در باغ تله حتی زمان را در تله گذاشته است . آنقدر زیرک که به بهانه عشق خود زمان را هم آونگ خود نموده است . خورشید بر علیه زمان طغیان می کند و می گوید :

«... طغیان گناه آب نیست نشانه زنده بودن آن است ... ص51»

و جهان یکسره تزلزل در تزلزل را به رخ زمان می کشد که پر از چیز های ظاهرا متضاد هست و فقط باید به آن لبخند زد ... ص 52 .آن حکمت ازلی شاید به رام کنندگی پا بر جاست که همه در متن آن را پذیرفته اند حتی خورشید که دیگر خود را تله گذار طبیب نمی داند بلکه او هم رام کننده می شود چرا که حتی مرحبا و زمان را در دام خود رام کرده است . در ص 66 متن می گوید :

«... حالا دیگر افسانه ای چند پدره بودم ... »

چه حکمتی در متن هست که مخاطبرا آونگ خویش کرده است ، چه حکمتی است که فقط باید خورشید بداند و بس . مخاطب انسانی است مانند راوی متن که جز خورشید نمی شناسد و دغدغه عمر خورشید نیز همین راوی است و بس تا ثابت کند راوی فرزند اوست حتی اگر در فرآیند اثبات بمیرد . راوی در سفر مرگ متوجه می شود که دنیا پر از زیبایی هاست که او ندیده است ؛ راننده سفر مرگ راوی انواع موسیقی زندگی را برایش شرح می دهد . انسان می تواند نوع موسیقی زندگیش را بیابد ؛ انسانی که حتی نمی تواند در قید و بند راحت ترین کار زندگی مانند شاشیدن باشد ، صحنه زیبای آن ماه بین رودخانه در پیچ دره او را به خود می آورد اما حیف که آدم بعضی چیز ها را وقتی می فهمد که دیگر فهمیدن یا نفهمیدنشفرقی به حالش ندارد . ص 76 . باغ تله زمان در انتظار اوست و به جایی رسیده است که راننده می گوید :

«... این جا دیگر آخر خط است ... ص77 »

جایی که دیگر دنیا نیست و نزد زمان که خود را پدر کلی آدم می داند ، حاضر می شود . ص92. زمانی که باعث مرگ ، ویرانی و بدبختی هزاران هزار نفر شده بود و می خواست راوی پدر صدایش کند . ص93. و راوی اورا به عنوان چرخنده اصیل معنا می کند . زمانی که ساختار ویژه نمادین در متن دارد و صدایی دارد که از حلق خودش نیست و از بلند گو پخش می شود ، ص99 ، راوی را حشره ای کوچک در باغ هستی می داند و می خواهد همه چیز را از چشم راوی ببیند . ص110 .

«.... خط سیر همه را از ابتدا تا انتها یکی است که سفارش دهنده و تله کنند هما یک نفر است ... ص 114»

روایت سفر ذهنی متن با داشته های ذهنی پشت متن انسانی را به باغ تله به عنوان برزخ انسانی فرستاده است با اعترافگاهی عجیب در سردابه آن باغ با صدا ها و فیلم هایی که اعمال انسانند که به اقرار آمده اند .

«... آلبوم تاریخ هستی آنجاست .... ص131»

عکس ها خلاصه یک زندگی بودند . نگاه ویژه به هستی با این ساختار پیداست مانند نگاه ویژه آن زن فیلسوف که نوشته ای خطرناک داشت و کتاب اش می توانست آشوب عظیمی در دنیا به پا کند آنگاه که شهوت انگیز می شود و سر کشی می کند . در سردابه صدای دستگاه ضبط بیان دام های هستی برای انسان است . عشق ها و کینه ها در بطن انسانند که در برهه ای از زندگی با تلنگری و بهانه ای زنده می شوند .

«... تله ها مثل عشق می مانند ، جایی در قلب مخفی می شوند و با کرشمه زنی مثل یک هیولا زنده می شوند ... »

در ص 144 از زبان راوی می شنویم :

« ... بیشتر از آن که آن جا گور آن آدم باشد ، محلی برای تولد تازه اشان بود ... »

تولدی برای استمرار زندگی در آن سوی مرگ . زندگی که نام واقعی اش تله است . ص145. مانند تولد آدمی که قصه اش را در نوار برای ما آدمیان تعریف می کند و نگاه خاص خود را به هستی بیان می کند ، قصه ای به نام لمس .

«... زیبایی ، خوبی ، شادی و آرامش تحت نام روشنایی ، قرارداد هایی هستند برای سرگرمی ما و ندیدن زشتی ها .... ص153. »

بوکسور آن قصه مرحبای رمان رام کنند ه است که پیغام آور مرگ برای نویسنده است ، پیغام آور شیطانی که درخواست انهدام زیبایی را می کرد . با نفس ناپاک شیطان به مرور نظم ، عشق و لطافت از زندگی راوی رخت بر می بندد و سر انجام به آنجا می رسد که راوی به جبر این حرکت اعتراف می کند . انسان در این نگاه ویژه همیشه به حال تبدیل شدن است و نفس اماره درون ناخود آگاه انسانی اش را به خود آگاه شیطانی تبدیل می کند . ص158-159.و همین انسان راه اصلی را که رجوع به روح بزرگ است را پیدا می کند یعنی ناخود آگاه خود او . در قصه لمس تله ای ساخته می شود که بزرگترین قصه انسان را می سازد که دارای تکه های زیبایی است که همه آن تکه ها از آن زیبای بزرگ است و نشان می دهد که نفس شیطانی از خود آدم بر می خیزد . ص164.

« ... نشانه های آن ناشناس همان نشانه های من بود .... »

داستان لمس تفسیر و خلاصه رام کننده است و انسان را تمثیل وار پیرمردی می داند که دائم سنگی را بر دوش دارد . انسان این هستی نشانه هایی دارد که از آن خود اوست .

متن رام کننده در انتها دچار تسلیم شده است . بیشتر دفتر چه هایی که از صندوقچه های سردابه بیرون می آید اسم دارند که وجه مشترک همه آنها کلمه تسلیم است . تسلیم نامه ، رجوع به تسلیم ، وقایع تسلیم ، حروف تسلیم . پدر همه کاره باغ تله هم تسلیم تله خورشید و سرانجام تسلیم به رام کنند ه کل خلقت و هستی است که هیچ کس جز خودش شکوهش را درک نمی کند . گام به گام باید رفت و ایمان آورد . ص 179 . انسان باید با سیر سلوک خالق هستی را تجربه کند .

«... هیچ راهنمایی در کار نیست ، فقط رفتن و فهمیدن توست ... »

خورشید در این رمان قشنگ ترین زنی بود و یا مادری که راوی دیده بود . ص 181 . در بهشتی که از گل های سفید برای خود آفریده بود . خورشیدی که دغدغه اش راوی و همان انسان این هستی است که هابیل و قابیل وار آمده اند و زندگی انسانی را با خصم آغاز کرده اند و خورشید مانده است که با انسان می میرد و با انسان جان می گیرد . انسانی که با ذهنیت و عمل خود و اعتراف خود می تواند باغ تله را بسوزاند و آن را به جهنمی تبدیل نماید . عمارت پدر آدم ها و سردابه را با آن همه خاطره سوخته بیابد . ص 227 . نشانه هایی از یک آتش عظیم و جهنمی . هیچ ردی از هیچ کس و هیچ چیزی نمانده بود و سر انجام پی برد که آدم ها آخرین موجودی هستند که رنگین کمان خودشان

کشف کرده اند و فتوا می دهد که جهان قرن ها داشت یک نفس می چرخید ... چه بچرخ بچرخی ... . این چرخش هست و بی خبری انسان . راوی رمان رام کننده هم می چرخد و در این چرخش راه فرار بی نظیر و میان بری وجود دارد و انسان هنوز در وهم این افسانه هست که تمام نشده است و نمی تواند کنه خلقت را درک نماید .











نقدی بر رام کننده










نتیجه تصویری برای covid vaccine

















امین علی اکبری










«من تله شده بودم و این را وقتی فهمیدم که دیگر دیر بود: جلو چشم‌هایم داشتم ذره‌ذره نابود می‌شدم و تنها کاری که از دستم برمی‌آمد تماشا کردن بود»

کتابِ رام‌کننده با این جمله آغاز می‌شود و از همان ابتدا ذهن ما را درگیر این موضوع می‌کند: تله شدن! این‌که اصلاً تله شدن یعنی چه؟ چه کسانی و به‌چه دلیلی تله می‌شوند؟ و این تله شدن تا انتهای داستان همراه ماست و ذهن ما درگیر آن!

محمدرضا کاتب داستان‌نویسی را به‌طور جدی با کتاب "هیس"(مائده، وصف، تجلی) شروع کرد . بعد از آن هم کتاب‌های "پستی"، "وقت تقصیر" و "آفتاب‌پرست نازنین" را به‌چاپ رساند.

"رام‌کننده" داستان پسری‌ست(نام او را تا پایان نمی‌دانیم) که صبح از خواب بیدار می‌شود و پدرخوانده‌ی خود "مرحبا" را در مقابل خود می‌بیند و می‌فهمد که تله شده! برای رهایی از این تله باید نزد تله‌کننده‌ی خود برود و پادزهر این تله را به‌دست بیاورد.

کاتب، برخلاف "آفتاب‌پرست نازنین" که از پریشانی در ساختار رنج می‌بُرد و انگار مشخص بود که فقط محض تمام شدن و چاپ شدن، و این‌که باری از روی دوش نویسنده برداشته شود نوشته شده، در "رام‌کننده" اندکی به‌سمت همان ساختارهای خاص و منحصر به‌فرد خود، و البته کار شده برگشته، همان ساختارها و فرم‌هایی که اوج آن را در "هیس" می‌بینیم و بعد با اُفت آن‌ها مواجه‌ایم تا "آفتاب‌پرست نازنین".

"هیس" را شاید هنوز هم بتوان بهترین اثر کاتب دانست. چرا که دارای فضایی پرداخت‌شده و ساختار و بدنه‌ای مشخص بود اما به‌طور مثال در "آفتاب‌پرست نازنین" ناگهان شاهد دور شدن از آن فضاسازی و شخصیت‌پردازی ماهرانه و خاص بودیم.

"رام‌کننده" هرچند نسبت به کتاب قبلی کاتب، اثری شسته‌رُفته و شبیه‌تر به خود کاتب است، اما باز هم مخاطب را در جای‌جای داستان، در لحظه‌های مختلف دچار نوعی شوک می‌کند، آن‌گاه که به‌کار بردن بعضی کلمات یا جمله‌ها در میانه‌ی یک روایتِ بدون اشکال، ناگهان همه‌چیز را به‌هم می‌ریزد و رشته‌ی ارتباط بین مخاطب و داستان را پاره می‌کند.

اما با وجود این‌که "رام‌کننده" شاهکاری از کاتب به‌شمار نمی‌آید باید این نکته را هم در نظر گرفت که این کتاب از آثار خوب او محسوب می‌شود. همان‌طور که به‌نظر من "آفتاب‌پرست نازنین" این‌گونه نبود.

داستان در "رام‌کننده" از خط مشخص و روایتی روان سود می‌برد و به‌نوعی حتی مخاطب را تله می‌کند. تله‌ای که تا پایانِ داستان هم پادزهری برای آن ارائه نمی‌شود.

سردرگمی پسر(راوی اصلی) در مورد این‌که پدرش(زمان) تله شده یا پدرخوانده‌اش(مرحبا) یا مادرش(خورشید)، مسئله‌ای‌ست که حل آن در داستان امکان‌پذیر نیست. این‌که واقعاً چه کسی تله شده و اصلاً پادزهر تله‌ی خودِ پسر چیست؟

در تمام طول داستان با بیان روایت‌های فلسفی‌گونه توسط شخصیت‌ها(به‌خصوص زمان) مواجه‌ایم و سوال‌هایی پیش روی‌مان قرار می‌گیرد که هیچ‌گاه هیچ جوابی برای آن‌ها یافت نمی‌شود. و البته طرح این سوال‌ها هم از ویژگی‌های همیشگی قلم کاتب بوده.

انتخاب اسامی شخصیت‌ها هم یکی از همان مسائلی‌ست که همیشه در آثار کاتب با انواعِ متفاوت آن روبه‌رو هستیم. اسامی‌ای مثل: زمان- مرحبا- خورشید- خش‌خش- حلزون.

این‌ اسم‌ها و تلاشی که مخاطب می‌کند تا ارتباطی بین آن‌ها و شخصیت‌ها و حتی داستان برقرار کند، بیشتر موجب پیچیدگی داستان می‌شود.

بدون شک بهترین و پرداخته‌ترین قسمت داستان، زمانی‌ست که پدر(زمان) تصاویر و صداهایی را برای پسر پخش می‌کند که متعلق به تله‌شده‌هایی‌ست که قبل از مرگ‌شان این تصاویر و صداها از آن‌ها گرفته شده.

داستان شکلی تصویری و سینمایی به‌خود می‌گیرد و راوی چند بار تغییر می‌کند و در خلال همین تغییرِ راوی، وارد بخش دوم(لمس) می‌شویم و داستانی را از قول یک تله‌شده‌ی دیگر می‌شنویم!

سیاهی و تاریکی همیشه از ویژگی‌های کارهای کاتب بوده، همان سیاهی‌ای که در "وقت تقصیر" شاید به اوج می‌رسد. این سیاهی در "رام‌کننده" هم حضوری دائمی دارد و مدام مخاطب را در خلال روایت‌های کوتاه و بلند مختلف، به‌ عمق سیاهی‌ها و پلیدی‌ها می‌برد. موضوعی که شاید موجب درگیری بیشتر مخاطب با داستان شود.

کاتب نویسنده‌ی فعال و پرکاری‌ست. اما این پر کار بودن، در دو کتاب آخر او به‌طرزی ملموس خود را نشان داده و موجب لطمه خوردن به پیکره‌ی داستان شده. اتفاقی که در "آفتاب‌پرست نازنین" شدیدتر بود و در "رام‌کننده" قدری تقلیل یافته بود، اما به‌هر حال، حجم زیاد کلمات و جملات و روایت‌هایی که در داستان گنجانده شده، نیازمند دقت و تأمل بیشتری بوده و کمی شکل دادنِ شخصیت‌ها و پرداخت کردنِ روایت‌ها می‌توانست داستان را به داستانی قابلِ لمس‌تر و خالی از پریدگی‌های گاه‌و بی‌گاه تبدیل کند. این امر شاید حتی با توصیف و شکل‌بندیِ بهتر شخصیت خورشید نیز ممکن بود. شخصیتی که نقشی کلیدی دارد و از ابتدا تا انتهای داستان –مستقیم وغیر مستقیم- مخاطب با او همراه است اما شناختی کافی از او ندارد و حتی او را فقط در حد و اندازه‌های یکی از همان تله‌شده‌های معمولی می‌شناسد.

"رام‌کننده" کتاب خوبی‌ست اما هنوز فاصله دارد با اثری مثل "هیس" که از ایرادات ساختاری و زبانی رنج نمی‌برد

رام کننده جهان های شخصی پرونده ای ویژه ی رمان رام کننده (قسمت دوم ) با نقدها یی از/ پویا رفویی /رضا عامری /امین علی اکبری/ایرج عرب / و....

________________________________________

________________________________________

________________________________________

________________________________________

________________________________________

________________________________________

________________________________________

________________________________________