فیسبوک محمد رضا کاتب
هیس

«هیس» اثری است از محمدرضا کاتب (نویسندهی زادهی تهران، متولد ۱۳۴۵) که در سال ۱۳۷۸ منتشر شده است. داستان این کتاب دربارهی زندگی پیچیده و تراژیک چند شخصیت است که در دنیایی پر از خشونت، مرگ و دردهای روانی گرفتار شدهاند.
دربارهی هیس
رمان «هیس» اثر محمدرضا کاتب یکی از آثار شاخص ادبیات پسامدرن ایران است که با پرداختن به موضوعاتی چون خشونت، مرگ، و هوسهای انسانی، زندگی پیچیده و تاریک شخصیتهایش را روایت میکند. این کتاب برنده بهترین رمان سال جایزه منتقدان و نویسندگان مطبوعاتی در سال ۱۳۷۹شده است.
داستان این رمان، سرگذشت انسانهایی است که از کودکی تا مرگ در چرخهای بیپایان از خشونت و درد گرفتارند. این خشونت، هم در سطح فردی و هم در سطح اجتماعی نمود پیدا میکند، و هیچ یک از شخصیتها قادر به فرار از این دایره بسته نیستند.
شخصیتهای اصلی داستان، از جمله ستوان، جهانشاه، و مجید، هر یک به نوعی درگیر نوعی خشونت هستند که هم جسمی و هم روحی است. آنها از خردسالی تا بزرگسالی تجربههای تلخ و دردناکی را پشت سر میگذارند که نه تنها زندگیشان را تباه میکند، بلکه امیدی برای رهایی از آن نیز به جا نمیگذارد. این چرخهی خشونت که از نسلی به نسل دیگر منتقل میشود، بر عمق پیچیدگی داستان و روابط شخصیتها میافزاید.
رمان از لحاظ ساختار تکنیکی نیز بسیار جذاب است. یکی از نکات برجسته داستان، به هم پیوستگی شخصیتهاست، به طوری که گاه به نظر میرسد شخصیتها چند لایهای از یک هویت واحد هستند. این مسأله، نوعی همذاتپنداری میان شخصیتها ایجاد میکند که در نهایت به نشان دادن وحدت آنها در درد و خشونت میانجامد. این وحدت، نه تنها در خصوصیات فردی آنها، بلکه در سرنوشت مشترکی که تجربه میکنند نیز آشکار است.
محمدرضا کاتب در خلق فضای داستان بسیار موفق عمل کرده است. تصویرسازی دقیق و جزئیات مکانها و شخصیتها، به خواننده امکان میدهد که به راحتی در دنیای داستان غرق شود. فضاسازیهای قوی از جمله توصیف حجره و انبار نعمان، میدان اعدام، و اتوبان محل رویدادهای مهم، به تدریج و با دقت ارائه میشوند و به خواننده کمک میکنند تا درک عمیقتری از جهان داستان داشته باشد.
یکی از ویژگیهای برجسته این رمان، استفاده از چهار راوی مختلف است که هر یک از دیدگاه خود به روایت داستان میپردازند. این چهار راوی عبارتند از ستوان، جهانشاه، مجید، و در نهایت روایتی که توسط خواننده نوشته میشود. این تکنیک چندصدایی، نه تنها به داستان عمق بیشتری میبخشد، بلکه با ایجاد نوعی عدم قطعیت در روایت، خواننده را مجبور به تأمل و تحلیل بیشتر میکند.
رمان «هیس» پر از جملات ناقص، پرشهای زمانی، و نقطهچینهایی است که به ویژگیهای پسامدرن داستان اضافه میکنند. این عناصر نه تنها باعث میشوند که روایت غیرخطی و پیچیده به نظر برسد، بلکه نقش خواننده را در کامل کردن داستان پررنگتر میکنند. در حقیقت، خواننده در این رمان، نه تنها ناظر ماجراها، بلکه یکی از سازندگان آن نیز هست.
نکته دیگر درباره این رمان، پایانباز آن است. داستان به گونهای نوشته شده که هیچ قطعیتی درباره سرنوشت شخصیتها وجود ندارد و هر چه بیشتر جلو میرود، همه چیز درهمتر و مبهمتر میشود. این ابهام و پیچیدگی، هرچند ممکن است برای برخی خوانندگان گیجکننده به نظر برسد، اما یکی از ویژگیهای اساسی ادبیات پسامدرن است که خواننده را به چالش میکشد تا به جای پذیرفتن روایتهای معمول، خود در فرآیند داستانسازی مشارکت کند.
در کنار این جنبههای تکنیکی، موضوعات مطرحشده در رمان نیز بسیار سنگین و تاریک هستند. خشونت جنسی، خشونت روانی، و خشونت جسمی از جمله مسائلی هستند که به طور مداوم در سراسر داستان تکرار میشوند و احساس عمیق اضطراب و ترس را در خواننده ایجاد میکنند. این خشونتها نه تنها به شخصیتها آسیب میرساند، بلکه از نظر روانی نیز تأثیرات مخربی بر آنها میگذارد.
به طور کلی، «هیس» رمانی است که به واسطه تجربهگرایی زبانی و روایتهای چندلایهاش، جایگاه ویژهای در ادبیات معاصر ایران دارد. محمدرضا کاتب با خلق این اثر توانسته است یکی از خلاقانهترین و پیچیدهترین رمانهای پسامدرن فارسی را ارائه دهد. این کتاب، با وجود تمام سختیهای خواندنش، برای علاقهمندان به ادبیات متفاوت و پیچیده، تجربهای منحصر به فرد خواهد بود.
در نهایت، «هیس» نه تنها به عنوان یک داستان جذاب، بلکه به عنوان یک اثر هنری چالشبرانگیز شناخته میشود که خواننده را به تفکر و تحلیل عمیقتری از مسائل انسانی و اجتماعی دعوت میکند. خشونت، مرگ، و هوسهای انسانی، سه محور اصلی این رمان هستند که در پس لایههای پیچیدهاش، به شکلهای مختلفی بازتاب پیدا میکنند.
کتاب هیس در وبسایت goodreads دارای امتیاز ۳.۵۳ با بیش از ۳۱۰ رای و ۳۶ نقد و نظر است.
داستان هیس
رمان «هیس» داستان زندگی چند شخصیت را در بستری از خشونت، مرگ و پیچیدگیهای انسانی روایت میکند. ستوان، جهانشاه و مجید، سه شخصیت اصلی این داستان هستند که هر یک با سرگذشت تلخ و سرنوشت غمانگیزی دست و پنجه نرم میکنند. از کودکی تا بزرگسالی، آنها به نوعی با خشونت و درد مواجهاند، خشونتی که هم در سطح فردی و هم اجتماعی بر زندگیشان سایه افکنده است.
ستوان، یکی از شخصیتهای کلیدی، در میان دنیایی پر از مرگ و خشونت زندگی میکند. وظیفهاش او را به جایی کشانده که هر روز با اعدام و وحشت روبرو است. این فشارها او را به سمت تجربههایی تاریک و تلخ میبرد، جایی که مرز بین زندگی و مرگ محو میشود. ستوان به تدریج در این دنیای پر خشونت فرو میرود و کنترل خود را از دست میدهد.
در مقابل، جهانشاه و مجید نیز از کودکی به شکلی از خشونت گرفتار میشوند. این دو شخصیت، که به نوعی با سرنوشت تلخشان گره خوردهاند، هرگز نمیتوانند از این چرخه بیرون بیایند. گذشته تاریک و زخمهای روانی آنها مانعی برای تغییر یا رهایی از سرنوشت تلخشان میشود.
در طول داستان، همذاتپنداری عجیبی میان شخصیتها ایجاد میشود. هر کدام از شخصیتها در نهایت به گونهای شبیه به دیگری عمل میکنند، گویی که زندگی آنها از ابتدا تا انتها در یک دایره از خشونت در هم تنیده شده است. این وحدت در تجربه دردناک و سرنوشت تلخ، یکی از ویژگیهای برجسته روایت است که به خواننده این حس را میدهد که همه آنها در نهایت یک مسیر را طی میکنند.
یکی از نکات قابل توجه در رمان «هیس»، استفاده از چهار راوی مختلف است که هر یک از دیدگاه خود به روایت میپردازند. این تکنیک، نه تنها داستان را چندلایه و پیچیده میکند، بلکه عدم قطعیت و ابهامی در روایت ایجاد میکند که خواننده را به چالش میکشد. در نهایت، این خواننده است که باید با دقت بیشتری در جستجوی حقیقت و معنای داستان باشد.
داستان «هیس» با پایانبازی مواجه است که در آن هیچ قطعیتی وجود ندارد. سرنوشت شخصیتها مبهم باقی میماند و این ابهام باعث میشود که خواننده همچنان به تفکر درباره پیامهای عمیق و تاریک رمان ادامه دهد. نویسنده با استفاده از زبان پیچیده و روایتهای غیرخطی، رمانی خلاقانه خلق کرده که به مسائل انسانی و اجتماعی با دیدی جدید نگاه میکند.
بخشهایی از هیس
دیگر حتی اسمهایشان هم یادم نمیماند. شاید چون دلم میخواست فراموششان کنم شاید هم شکلهایشان این قدر شبیه هم بود که انگار همهشان یک نفر بودند و من هر بار با تکهای از بدن یا فعلهای این زن بزرگ زندگی میکردم.
برای آن که اسم او را با بقیه قاطی نکنم اسمش را گذاشتم آینه. بیشتر به خاطر آن بلایی که سر آینهام آورد. خیلی خوشگل بود. خودش هم این را خوب میدانست. گویا بارها کسی قبل از من این را بهش گفته بود. هیکلی عضلانی داشت و افتخار میکرد به حرفهایی که بهش زدهاند.
اولش نفهمیدم از این حرفها چه منظوری دارد. وقتی فهمیدم چه میخواهد بگوید حالم دیگر ازش به هم خورد. شاید اصلاً برای همین با من دوست شده بود. خواستم مطمئن شوم. گفتم: «یعنی چی؟» گفت: «آقا پسر کلاهت را یک خُرده بکش بالاتر تا بهتر بتوانی جلوت را ببینی.»
عین مردها حرف میزد. عین مردها چیزی را میخواست. وقتی میخواستم راهیاش کنم واقعا مثل یک ماده اسب لگد میانداخت. اولش فقط شوخی بود
………………..
مجید کنار میلههای اتوبان با چشمهای باز دراز به دراز افتاده بود روی زمین و زُل زده بود به کف اتوبان. نگاهش جوری بود که انگار هنوز زنده است و دارد به چیزی فکر میکند. نمیدانم، شاید به تکههای سفید مغزش که میان برفها گم شده بود نگاه میکرد.
شاید هم چشم براه کسی بود: شاید هم چشم براه من بود. جوری زُل زده بود به کف اتوبان که پشیمان شدم چرا آمدهام. تقصیر خودم بود نباید قبول میکردم: اگر میدانستم آن همه بلا سرم میآورد هیچ وقت پا نمیگذاشتم آنجا. چه میدانستم کیست افتاده آنجا: فکر میکردم جنازهای است مثل باقی جنازهها و آن دوشنبه، دوشنبهای است مثل باقی دوشنبهها.
حتی وقتی پای میلههای کجشده کنار اتوبان جنازهاش را دیدم باز نفهمیدم قضیه چیست. حتی اول میلههای کج شده را دیدم بعد جنازه را. بیخود نبود کج شدن آن همه میله: توی آن یک تکه جا در عرض ۲ ـ ۳ سال شاید ۱۰ ـ ۱۲ بار تصادف شده بود و من در آن ساعت چنان گیج بودم که از خودم نپرسیدم چطور شده جنازه او درست پایین آن میلهها افتاده است: داشت با زبان بیزبانی به من علامت میداد نروم جلو و من حواسم نبود.
نمیدانم شاید همه چیز باید دست به دست هم میداد و میکشاندم آنجا تا زُل بزنم توی آن چشمها و بقیه چیزها همه بهانه بود.
منبع -هرروز یک کتاب
عجایبنگاری در رمان وقت تقصیر از محمد رضا کاتب

نویسندگان
- پریسا غفران پیر [استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه زابل]
- فائزه عرب یوسف آبادی[دانشیار گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه زابل]
- حیدر علی دهمرده [گروه زبان و ادبیات فارسی ، دانشگاه زابل]
چکیده
عجایبنگاری (grotesque ) سبکی است در هنر و ادبیات که در پرداختن به موضوعاتی مانند بحران هویتی، تفکرات غیرمعمول و تلاش برای کشف خود مشهور است. این سبک در داستاننویسی با استفاده از شخصیتهای عجیب و غریب و با تلفیق عناصر متناقضنما با خشونت و به نمایش گذاشتن تصاویر انزجارآور و متهوع جایگاه قابل توجهی پیدا کرده است. وقت تقصیر نوشتۀ محمدرضا کاتب یکی از رمانهای موفق در این شیوه است. عجایبنگاری در رمان وقت تقصیر به بیان احساسات و تجربیاتی میپردازد که به دلیل محدودیتهای اعتقادی و فرهنگی به راحتی نمیتواند، بیان شود. کاتب در این رمان، از طریق ترکیب برخی از عناصر متضاد و متناقض با عناصر مختلفی از جمله مفاهیم عرفان و سیر و سلوک در نوع و روش خاصی برای حصول و رسیدن به حقیقت، موفق به خلق اثری با ویژگیهای عجایبنگاری شده است. هدف در این پژوهش واکاوی مؤلفههای عجایبنگاری در رمان فوق بر مبنای نظریة رابرت داگان است. روش انجام این پژوهش تحلیلی توصیفی است که از طریق یادداشتبرداری کتابخانهای انجام شده است. نتایج اولیه حاکی از آن است که اصلیترین مؤلفه-های عجایبنگاری در این رمان به ترتیب اهمیت عبارت است از: ابهام، تناقض، مضامین خشن، تلخند، ویژگیهای جسمانی نامتعارف، مضامین انزجارآور.
نوع مقاله : مقاله پژوهشی
کلیدواژهها
- رمان
- وقت تقصیر
- مؤلفههای عجایبنگاری
- محمدرضا کاتب
- رابرت داگان


بازگشت، عروس دریایی و...
محمد رضا کاتب
شاید یکی از عجیب ترین سوال هایی که همیشه وجود دارد وخودش رابه شکلهای مختلف نشان میدهد این است که چرا باید تغییرات را لمس کنیم وبه خواستههای زمان تن بدهیم و راه مان را دوباره و دوباره عوض کنیم .مگر راههای قدیمی و قابلدسترس چه اشکالی دارند که ما باید دایم به دنبال تعیین حدود تازهی خودمان میان تاریکی سرگردان باشیم .این پرسشها همیشه خودشان را پشت جستارها و حتی تئوریهای علمی عجیبوغریب مخفی میکنند .ولی چکیدهی همهی آن تفسیرها همین نکتهی ساده است که چرا باید دوباره راه مان را عوض کنیم و در پی راه سنگلاخی باشیم که پر از شکست، سختی وابهام است .راه ناموجودی که معلوم نیست مقصدش کجاست .راههای موجود هرچقدر هم کوتاه باشند ، باز دستکم ما را به مقصدی نزدیک میرسانند. و میتوانند بخش کوچک و روشنی از دوران مان را نشان مان بدهند .چون ذات انسان کلیتی است که صرفا روش بروز و ظهورش در دورهها و شرایط مختلف تغییر میکند .پس اگر ما هم چنان به داشته ها ی قطعی وگذشته مان بچسبیم ،باز تکهای کوچک از دوران مان را در چنگ خواهیم داشت .داشتن یکتکهی متقن ، روشن و بسیار کوچک از امروز باز بهتر از تمام احتمالی وپراز شک وشبهه ی امروز است .چون با تکیهبر این تکهی کوچک باز میتوانیم راهی را انتخاب کنیم وسرگردان نباشیم .و در مقابل این ایده ،همیشه کسانی بودهاند که باور داشتهاند که تکههای کوچک ، روشن وقطعی دیروز، زمانی به کار میآیند که از زاویهی جهان امروز به آنها بنگریم وهمه چیز را از نو ارزیابی کنیم .در غیر این صورت ما با تکرار محض بخشهایی از گذشته تنها میتوانیم به گذشته برسیم و در بهترین و خوشبینانهترین حالت ، میتوانیم خودمان را در بخش کوچکی از امروز زندانی کنیم وبه تکهی کوچکی از تصویرمان بسنده کنیم .و این درست خلاف جهتی است که هنر و ادبیات در تمام دوران ها طی کرده است .چون هنر و ادبیات در هر دورهای به دنبال کاملترین بیان، چهره وباز تاب انسان در لحظهی اکنون است وتلاش می کند تمام پستیوبلندیهای انسان و دورانش را در خودش جا بدهد .حرکتها ، مکتبها وسبک های ادبی وهنری مختلف ،نشانی از تلاشهای هنرمندان دورههای مختلف است که میخواستند هنر وادبیات را بهجایگاه واقعی خودش برسانند وبا توجه به امکانات شان آینهای تمام قد برای عصرشان باشند. سبکها، شیوهها و آثار گوناگونی که تا امروز به وجود آمدهاند به ما میگویند که لازمهی شناخت ولمس هر دوره ،حرکت ، جستجو و تجربه ی راههای نرفته است .و لازمهی بیان این حرکت - به وسیلهی هنر وادبیات - خلق ایدهها ، ابزارها و تجربههای تازه است. باید دایم در حرکت باشی و آزمایش و خطا کنی تا بتوانی همچنان در دل تاریکیای که حدود واقعی ما را محدود وحبس کرده است پیشروی کنی . ادبیات وهنر به دلیل مختصات ویژهای که دارند،در بزنگاههای خاصی حتی از فلسفه و... علوم دیگر میتوانند پیشی بگیرند و در این پیشروی به ما کمک بیشتری بنمایند .چون علوم مختلف هر کدام تابع قوانین وقاعد ه های سخت وخاص خود هستند .برای آن که چیزی تبدیل به علم بشود باید راه ویژهای را طی کند وچهار چوبهای آهنین دانشها را بپذیرد وبا بردباری تحمل کند .ولی ادبیات وهنرمیتوانند سبک بال وبی پروا به پیش بروند واصرار ی در پاسخگویی آن ها نباشد .در سایهی سبکبالی و تجربهی شیو ه های تازه است که ما میتوانیم برای بیان کاملتر دوران مان بهترین ورسا ترین ابزارها ، مبناها وروش ها را کشف کنیم. شیوههایی که دربند هیچچیزی نیستند و مانند خود انسان دایم در حرکت و تغییر و تحول هستند .وما ناچاریم به اقتضای شرایط و برای شناخت موجودی که دایم تغییر شکل میدهد ودر حرکت است،دایم در حرکت باشیم ودر حین حرکت، روش ها وحدود متغیر او را پیدا کنیم .ودر پی ایجاد زاویههایی متحرک برای دیدن جهان ومرزهای متحرک امکان باشیم . برای درک چنین موجود غریبی که هرلحظه شکل و شمایلش تغییر می کند ما نمیتوانیم حتی بچسبیم به آن چیزی که ساعتی پیش یافته ایم ،چه برسد بخواهیم بچسبیم به آن چیزی که درگذشتههای دور یافته ایم. چون تغییر چهره وحالت این موجود، جزیی از صفات مهم اوست که باقی صفاتش را تحت تاثیر قرار میدهد . بایدمراقب باشیم ونگذاریم به ذهن ما چیزی دایمی خودش را تحمیل وحرکت ما را آرام کند . چون گاهی زمان با نوآوران وپیشرو ها بازی بدی می کند . یعنی همان هایی که دنبال راههایی تازه برای انعکاس دوران مان بودهاند ، بعد از طی کردن مسافتی ،خودشان چسبیده اند به آن چیز نویی که با گذشت زمان دیگر کهنه شده است .وحالا نوآوران دیروزخودشان مقابل نو آوران ونو آوری های امروز ایستاده اند و تکیه داده اند به بخش ثابتی که یافته اند .وبرای اثبات خودشان و گذشته ی شان یا برای حفظ وضع موجود یا توجیه یافتههای شان،مانند کهنه های دیروزبا نوآوران میجنگند تا هر طور هست خودشان را محق نشان بدهند. و غافل بودهاند که نو بودن ،یعنی تلاش وحرکت پیوسته ودر جریان بودن .وفقط تا زمانی که حرکت میکنی در سفر هستی .و وقتی ساکن و ثابت شدی هر چه باشی دیگر متحرک نیستی وهیچ نویی همیشگی نیست وبه زودی کهنه میشود . وکهنه ترین تئوریها وراهها هم زمانی نو ترین چیز ها بودهاند که حالا این طور ازکارافتاده اند.و انسان برای یافتن تکههای غایب خودش چارهای جز پیشروی وجستجو یی دایمی ندارد . البته کندن از داشته ها ،یافتهها و تجربهها سخت ودرد آور است. اما لازمهی فهم ،آنهم در عصر سرعت ، انباشتها و تغییرات بیپایان ،همراه شدن با سطوح متحرک و فراوان دوران مان است .دیگر هدف از لمس حرکت و تغییرات ،شناخت خود تغییرات نیست . شایدهدف رسیدن بهنوعی روش و مبنا برای ارزیابی داشته ها ونداشتههای مآنهم نباشد.چون به نظر می آید دیگر حتی دنبال محورهای قابل اعتماد هم نیستیم .وما هم مثل دوران مان میان راهها وتکه پاره های موازی ، متفاوت و متضاد بیحدی گیر افتادهایم وتنها کاری که ازمان برمیآید این است که دست به انتخابهای متحرکی از جنس خودمان بزنیم وبهجای رسیدن به مبناهایی همیشگی وهمگانی ، به روایت شخصی ای از خودمان برسیم .کولاژبزرگی که شخصیت وفر دیت در حال تغییر ما را بتواند باز تاب بدهد .شاید در هیچ دورهای ما بااینهمه سطوح مختلف و متحرک روبهرو نبودهایم . به همین دلیل هم هست که ابداع روش ها ،ابزارها وجریان های بیانی تازه ،امروز بیشتر از هر زمان دیگری حس میشود .چون امروزداشتههای ما - که مقابل اینهمه چیز متحرک و متفاوت ایستاده اند- خیلی زود از کار میافتند .بخصوص که از هر وسیله و روشی قرار است استفادههای مختلف و متضاد بیپایانی بشود .چون حالا دیگر قرار نیست همه مخاطبان یک اثر، صرفابه یک نقطهی ثابت وساکن برسند .حتی دیگر قرار نیست مخاطبان مختلف به جهانهای مختلف پیشبینیشدهای برسند، بلکه حالا باید مخاطب ، جهان شخصی اش را به بهانه ی اثر ابداع واختراع کند. یعنی قضیه دیگر رسیدن به معنا ، مقصدوشناخت ...چیزی کامل یا ناقص نیست. دیگر جایی وچیزی نیست که کسی به آن بخواهدبرسدیا نرسد.چون بودونبودش دیگر دست مخاطب است . در چنین دورانی چسبیدن به داشتههای قطعی یا گذشته ها به ما کمک چندانی نخواهد کرد. چون میان یک کولاژ بی نهایت و متحرک گیر افتادهایم . کولاژی که ما را دچار یک بیشکلی عجیبوغریب کرده است . و اصرار ما در رسیدن به فردیت مان، شایدبیش از هر چیزی ، نشانه ای باشد برای بی سطح و حجم شدن مان .و قدرت انتخاب ما برای شدن ها وبودن های متفاوت بهجای آن که ما را به تصویر مشخص تری از جهان مان برساند، بدترجهان مان را بیشکل می کند البته همیشه کسانی هستندکه روی گذشته و داشتههای روشن وقطعی شان پافشاری میکنند .این دسته دربهترین حالت میتوانند در سایهی ادبیات وهنر به معنای کالا ،کالایی را تولید کنندودر اختیارنیاز ها ی سطحی وزود گذر مخاطبان شان باشند. ادبیات و هنر به معنای کالا همیشه مجبور است صرفا به- تکرار محض - گذشته تکیه وبسنده کند.به همین دلیل هم همیشه درگذشتههای دور ونزدیک به سر می برد ودایم به مخاطبش تلقین می کند که این جهان برآمده از نیازهای واقعی امروز اوست . و آشنا بودن این جهان تنها راه شناخت ولذت بردن ازآن است.واین گونه است که پاسخ هر مسئله ای از قبل برای این آثارروشن است . به وسیله ی تکرارمحض این جهان آشنا ومنجمد چگونه ممکن است بتوانیم دوران مان را پیدا کنیم .انسان امروز ، مسافری است که در قطاری نشسته وقطار با تمام سرعت در حرکت است. واین مسافر از پنجره ی کوچک کنارش به ظلمات خیره است .وگاه برای کسری از ثانیه تصاویری را می بیند که با سرعتی سر سام آور از کنارش می گذرند. واو به درستی نمی تواند بفهمد که تصویرچه چیزی را دیده است .یا اصلا چیزی را دیده است یا توهم خودش را در آن بیرون دیده .این که میان ظلمات ، دراین پنجره ی کوچک و متحرک او چه می بیند وچه نسبتی بین خودش وتوهم ودیده هایش برقرار می کند هیچ معلوم نیست. سرعت وحجم تغییرات باعث میشود آن چیزی که اوفکر می کند می بیند با آن چیزی که می بیند متفاوت باشد. تغییر دایمی چهر ه ی حقایق در این دوره می تواند هم فرصتی بزرگ برای شدن ما باشد وهم تهدیدی بزرگ برای شناخت کامل مان . این فقط بستگی به ما وزاویه ی نگاه ما دارد . چهره وداشتههای روشن ما منبع امنیت و قدرت ما هستند .وجهان متزلزل وبیشکل ،قدرت وخواست ما را بی گمان هدف قرار میدهد .شاید برخی از مخالفت هایی که با آثارتازه وپیشرو میشوداز همین منظر است .انگار که ما راه دیگری هم داشته ایم وچنین انتخابی کرده ایم .شرایط امروز ما یک انتخاب نیست، ضرورتی است که خودش را در لباس انتخاب به ما تحمیل می کند. ما همواره با یک گزینه روبه رو هستیم ومجبوریم آن را آزادانه انتخاب کنیم .و طنزدوران مآنهم از همین جاشروع میشود .ندیدن تحولات وشرایط امروز به بهانه این که عده ای عمق مسئله را درک نکرده اند وبا سوءاستفاده از فرم ها وابزارها ،موج سواری میکنندیا به دنبال مدهای رایج روزگار هستند ،دلیل قانع کننده ای برای ندیدن دوران ما نیست .کسانی که صرفا در پی مد وتقلیدهای کور کورانه یا استفاده ی ابزاری وظاهری از اشکال نو برای پوشاندن اثرشان هستند، خیلی زود وخودبه خود از چرخه خارج خواهند شد .کافی است نگاهی به گذشته کنیم وببینیم چطور حرکت ها وآثار غیر اصیل در زمان گم شده اند .گاهی برخی نیز عنوان میکنند که آثار پیشروی امروز ،هنوزموفق نشده اند که روندو قواعد ثابت وقابل اتکا یی به وجود بیاورند تا برای ارزیابی آثار متعلق به این دوران چیزی در دست داشته باشیم .آن ها فراموش میکنند که امروزما درشرایطی هستیم که دیگر نمیتوانیم مانند گذشته به دنبال شیوه ها و راههایی دایمی و ثابت باشیم.این آثار در افق پیش روی خود قصد ایجاد چنین روندی را ندارندودر پی ایجاد هیچ اهرم ثابتی نیستند.چون برای همراه شدن با چنین دوران متغیر ودر حرکتی باید درحرکتی دایمی باشی .واین به معنای رویکردمتفاوت این تجربهها به مسایل و داشته ها ماست.که اگر غیر از این بود نمی شد حدود مخفی دوران مان را مر مرئی کنیم و باز ادامه بدهیم .می گویند گونهای خاص از عروس دریایی وجود داردکه هرگز نمیمیرد. این عروس دریایی قادر است وقتی پیر شد، تغییر شکل بدهدودوباره جوان شود . میگویند این عروس دریایی تنها حیوانی است که می تواند بارها و بارها در زمان به عقب برگردد وبعداز رسیدن به بلوغ ،دوباره نابالغ شود و این چرخه همین طور ادامه پیدا کند.شایدشبیه ترین موجود به این عروس دریایی ،هنر وادبیات است که بالغ وبعد پیر میشودو دوباره جوان میشود و از نو ادامه میدهد /منبع/ سایت سینما وادبیات
معرفی نامزدهای نهایی نخستین جشنواره کتاب کودک و نوجوان
mr.kateb@yahoo.com تلفن:09188810209 /تلفن:09188810209