احتمال، هزارتو و تله/ رام کننده
وداع با محمدرحیم اخوت
محمدرحیم اخوت، نویسنده و از بازماندگان «جُنگ اصفهان» در ۷۶ سالگی از دنیا رفت و در بهشت رضوان اصفهان به خاک سپرده شد.

به نقل از ایسنا، محمدرحیم اخوت زاده دهم آذر ۱۳۲۴ نویسنده و منتقد ادبی بود که امروز (شنبه ۲۳ بهمنماه) بعد از تحمل مدتی فراموشی، در اثر کهولت سن و عواقب آن از دنیا رفت. بر اساس اعلام خانوادهاش پیکر او امروز در باغ رضوان اصفهان تشییع و به خاک سپرده شد.
کتابهای او با فاصلههای زمانی طولانی منتشر میشد که بخشی به وسواس او در نوشتن و بازنویسی کتابها برمیگذشت و بخشی به انتظار چاپ کتابهایش تا جایی که خود اخوت گاه از این انتظار خسته شده و به قول خودش خلقش تنگ میشد. در اینباره گفته بود: «من کتابهای زیادی را در انتظار انتشار دارم. وقتی میخواهم دربارهشان حرف بزنم، خلقم تنگ میشود. اما من اساسا آدم خوشبینی هستم و امیدوارم این سد و بندهایی که همه کارها را به بنبست کشیده، از بین برود، به هرحال نشر باید کار خودش را بکند و نمیتواند متوقف شود. کسی که مینویسد، با امید چاپ کردن اثرش آن را مینویسد. ما برای خودمان که نمینویسیم.»
او درباره ممیزی کتاب هم میگفت: «هیچوقت به ممیزی و حذف بخشی از نوشتههایم تن ندادهام چون هیچگاه با ممیزی کنار نیامدهام و معتقدم اگر قرار باشد آثارم با جرح و تعدیل بسیار اجازه چاپ بگیرند همان بهتر که آنها را چاپ نکنم. من جزء آن دسته نیستم که بخواهم به هر قیمتی کتابم را چاپ کنم بنابراین اگر قرار باشد چاپ کتابم با تغییر و حذف همراه باشد آن را چاپ نمیکنم زیرا من به عنوان نویسنده مدعی هستم با وسواس جزییات کتابم را مینویسم و به کرات بر روی آن کار میکنم و آن را چندبار میخوانم، به همین خاطر تغییر دادنش برایم بسیار سخت است و حاضرم از چاپ کتابم چشم بپوشم اما آن را تغییر ندهم.»
آخرین کتاب اخوت «نامه سرمدی» بود که در سال ۱۳۹۷ در نشر بان منتشر شد؛ او این کتاب را خیلی وقت پیش به انتشارات آگاه داده بود و میگفت ممیزهای ارشاد ایراد گرفته بودند.
محمدرحیم اخوت، سال ۹۸ همزمان با سالگرد تولد ۷۴سالگیاش درباره اینکه مشغول چه کاری است، گفته بود: مدتی است که نمیتوانم بنویسم؛ دلیلش هم این است که چشمم مشکل دارد و بیناییام ضعیف شده است؛ این روزها نه میتوانم مطالعه کنم و نه بنویسم. نشستهام منتظر حضرت ملکالموت که بالاخره یکی از شاگردانش را سراغ ما میفرستد یا نه.
همچنین در واکنش به آرزوی اعطای سلامتی و عمر طولانی اظهار کرده بود: لطفا این خوابها را برای من نبینید. اینها تعارفها مرسوم است. متأسفانه صریح هستم و از شما چه پنهان هیچ کار دیگری ندارم که انجام دهم.
او درباره سرنوشت اتوبیوگرافیاش نیز گفته بود: کتاب را کامل نوشتهام. حدود ۵۰۰ صفحهای میشود و عنوانش هم «کودکی، جوانی، پیری» است، اما آن را به ناشر ندادهام، گفتم تا خودم هستم نمیخواهم چاپ شود.
از میان دیگر آثار محمدرحیم میتوان به کتابهایی چون «خورشید»، «باقیماندهها»، «داستانهای نانوشته»، «نمیشود»، «مشکل آقای فطانت» و «عذاب یا هفتخان زندگی» اشاره کرد.
سعید تشکری، نویسنده سرشناس خراسانی درگذشت
سعید تشکری، نویسنده نامآشنای کشور و خالق آثاری، چون "مفتون و فیروزه" عصر امروز، ۱۹ بهمنماه دار فانی را وداع گفت. «من هستم گیلگمش» آخرین اثر سعید تشکری است .
زندگی نامه
سعید تشکری نویسنده کارگردان و رماننویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی فارغالتحصیل شد. سعید تشکری در سال 1378 به عضویت کانون ملی منتقدان تئاتر و در سال 1380 به عضویت کانون جهانی تئاتر ITCA درآمد و از سال 1363 تاکنون هم زمان با خلق آثار هنری به تدریس در حوزه ادبیات نمایشی و داستان نویسی پرداخت. حضور پررنگ او در مطبوعات با چاپ مقالاتی پرمخاطب در حوزه ی ادبیات و هنر گره خورده است. کارنامه هنری او از حیث چند بُعدی بودن با ساخت فیلم، نگارش سریال های تلویزیونی از جمله زمانه، محله سپیدار و نگارش نمایشنامههای رادیویی در اداره کل نمایش رادیو اثبات شده است. او در سال 1392 با جدا شدن از عرضه تئاتر، به فضای داستان نویسی ورورد کرد و با خلق آثار برجسته ای چون مفتون و فیروزه، رمان مفقوده انقلاب اسلامی را به نگارش در آورد. تا کنون بیش از ۴۰ کتاب از سعید تشکری منتشر شدهاست.
کتاب ها
1. ولادت. انتشارات نیستان. ۱۳۸۹/.2 -پاریسپاریس. انتشارات نیستان. ۱۳۸۹/. 3-بارِ باران / چاپ اول، انتشارات تربیت/ ۱۳۸۴برنده رمان برتر از جشنواره ادبیات داستانی شهید غنی پور/ ۱۳۸۵ برندهی کتاب برتر سال رضوی ۱۳۸۷ و ۱۳۸۸/.4 -غریب، قریب / رمان / بنیاد آفرینشهای هنری آستان قدس رضوی / ۱۳۹۴برنده کتاب سال رضوی / ۱۳۹۴ • هندوی شیدا / رمان/ انتشارات نیستان / ۱۳۹۴/. 5 - مفتون و فیروزه / رمان/ انتشارات نیستان / ۱۳۹۳ اثر برگزیده سیزهمین جایزهی ادبی قلم زرین / ۱۳۹۴-۱۳۹۳. /6 -هرایی / رمان / انتشارات علمی فرهنگی و بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان/ ۱۳۹۴./ 7-هندوی شیدا / انتشارات / ۱۳۹۴/-8. -داش آقا/سپیده باوران/1396/. 9-آبیها /جلد اول و دوم/ به نشر / ۱۳۹۸/-10. موقف / به نشر / ۱۳۹۸ مصاحبه استاد تشکری با شرق: «دعبل» را از عمق تاریخ بیرون کشیدم./11-. اوسنه گوهرشاد / به نشر / ۱۳۹۸/-12. سیمیا/ نیستان/۱۳۹۸/13. آرتیست/نیستان/ ۱۳۹۸/14. سینما مایاک/کتاب کوچه//15.سبزآب/رمان/کتاب نیستان/1399./ 16-چهارفانوس/رمان/کتاب جمکران/17. هرایی/رمان/کتاب نیستان//18. پریزاد/رمان/انتشارات سوره مهر/1399. /19/وسنی/رمان/نشر ستاره ها/1399
سینما و تلویزیون
مجموعه تلویزیونی زمانه (نویسنده مشترک. شبکه سه. ۱۳۹۱)/واقعه (مجموعه ۲۶ قسمتی شبکه ۲ تلویزیونی، ۱۳۸۴٫۱۳۸۵)/یوسف میآید (تله فیلم. نویسنده و کارگردان. سیمای مرکز خراسان رضوی)/محله سپیدار (مجموعه تلویزیونی. نویسنده و مشاور. ۱۳۸۹)شکر تلخ (مجموعه تلویزیونی ۱۳قسمتی. شبکه استانی ایلام)/گل آباد (مجموعه تلویزیونی خراسان رضوی)/رویت (فیلم داستانی. نویسنده و کارگردان. ۱۳۸۷)/بهشت منتظر میماند (شبکه دو سیما ۱۳۸۴٫۱۳۸۵)
ادبیات نمایشی
هفت دریا شبنمی/ قاف / قاصدک /اهل اقاقیا / عاشقترین روزگار /آواز پر جبرئیل / آینه، وقت آفتاب/وقت کوچ است… / اینک هاویه / آینه چشمان / آبیهای زمین / حال شباب/برفابههای بهاری /
وصل هزار مجنون / بشارت /دیدهی بیدار / آه و ماه / سمنبویان/دست هزار غریب /شهادت خوانی /یوسف میآید / وصل هزار مجنون) وقتی زمین دروغ میگوید) وقت خوب مصائب) من سقراط مجروح را دوست دارم!
احتمال، هزارتو و تله
ایده هایی درباره «بی ترسی» محمدرضا کاتب- بخش اول-
با اثاری از:سعید احمدیپویا/ خليل درمنكي/ پویا رفویی / پريا رحيمي و...
برای قصهای تازه نویسنده
________________________________________
________________________________________
سعید احمدیپویا
________________________________________
________________________________________
نقدی بر کتاب «بیترسی» نوشته محمدرضا کاتب
________________________________________
همه عمر «بینام» بودم: سالها در آرزوی داشتن یک نام جنگیده بودم و وقتی به آن نام دیگر احتیاجی نداشتم، یک روز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم توی آیینه «نام کننده» بزرگی مقابلم ایستاد…
و اینچنین داستان «بیترسی» آغاز میشود. داستان، روایت تلاش برای یافتن نامهایی هست که از دست رفتهاند. جدال بین نام کنندهها و بینام شدهها. کوشش برای یافتن یک نام و زندگی آرام در سایه همان نام.
شخصیتهای داستان همگی بینام هستند و برای مخاطب قراردانشان، از نامی موقتی بهره گرفته میشود. مانند زاد، ابن، جانان و…. تنها شخصیتی که نام دارد، دختری است به نام «خورشید» که مظهر عشق است و نماد عشق است در زندگی زاد.
روایت داستان زندگی «زاد» است. آدمی که تشنهی دانستن است و برای رسیدن به دانش، از هیچ تلاشی فروگذار نیست. زندگی زاد تبدیل شده است به ابهام و سوال و پاسخ و مسئله و در نهایت دردی بزرگ و بیانتها که نمیگذارد خواب راحت داشته باشد و طعم زندگی را بچشد. این گونه است که زاد در دام علم گرفتار شده است و به دنبال کیمیایی است که شفای دردش باشد.
==
روایت بر اساس چند مفهوم پایهای به پبش میرود. نخستین مفهوم «نام» است. «نام» هرکس، آن چیزی است که سبب تمایز فرد از دیگران میشود. نماد و سمبل هویت یک شخص، نام اوست و با گرفتن نام از شخص، هویت فرد محو خواهد شد. در این روایت، نام هر شخص هدف گرفته میشود و با گرفتن نامش، او را اسیر و برده خود میکنند.
مفهوم بعدی، «درد» و «مرض» است و در طول روایت، بارها از این دردها صحبت میشود. دردهایی کشنده و آزاردهنده اما هیچگاه درباره خود درد بحث نمیشود و فقط از تبعات و آثار آن گفته میشود. تنها یک جا به صراحت درباره آن صحبت میشود و دردی به نام «برای چه به دنیا آمدهام» معرفی میشود. منظور از «درد» در داستان، هم به معنای دردهای جسمی و هم به معنای دردهای روحی است و نویسنده سعی دارد در لایههای زیرین روایت، دردهای روحی را، درد اصلی قهرمانان داستان معرفی کند. دردهایی که شخصیتهای داستان را به ورطه نابودی میکشاند.
در مقابل «درد»، مفهوم «دارو» و «کیمیا» مطرح میشود. در ظاهر، تمامی بینامان، باید در دورههای زمانی خاص دارو بخورند تا دردشان آرام بگیرد. در داستان به صراحت عنوان میشود که هیچ دردی نمیمیرد، فقط با داروها زمان خوابش طولانیتر میشود. به عبارت دیگر، دارو مسکنی برای درد است و برای یک عالم، حل مسئله، تسکینی موقتی است تا وقتی که مسئله جدید طرح نشده است. اما «کیمیا» چیز دیگری است. کیمیا درمان قطعی دردهای شخصیتهای داستان است و این کیمیا چیزی نیست جز «بیترسی». وقتی زاد به نهایت درد میرسد و دیگر جز کیمیا برایش چارهای نیست، «ابن» برای زاد از کیمیا میگوید:
ما امروز درست در وضعیتی هستیم که در بدترین شرایط میتوانیم به آن دچار بشویم. پس دیگر ترسی نیست. چون وضعمان از آن چیزی که هست، اگر بهتر نشود، بدتر نمیشود. چون این امید هست که حداقل چند پله بتوانیم جلوتر باشیم. کمترین چیزی که در این معامله به دست میآوریم، این است که دیگر از چیزی نمیترسیم و به «بیترسی» میرسیم.
این مفاهیم و سمبلهای به کار رفته در طول روایت، خواننده را با یک داستان پر از نماد درگیر میکند. در داستانهای نمادگرا، سعی میشود با به کاربردن کلمات، چند معنا در ذهن خواننده متبادر شود. هر چقدر این بازی با معناهای مختلف در متن بیشتر باشد، فرم روایت با محتوا همخوانی بیشتری پیدا میکند. از سوی دیگر، هز چقدر نویسنده با توضیح واضحات، سعی در تشریح معنای مستتر در نمادها داشته باشد، از این سبک فاصله میگیرد و به فرم مقاله نزدیک میشود و متن پر از جملات تفسیری و شعاری میشود و ساختار داستانی اثر لطمه میخورد. این اتفاقی است که در «بیترسی» رخ داده است. نویسنده با استفاده از مونولوگهای طولانی، به تشریح محتوا و لایه زیرین روایت داستانیاش میپردازد و با تشریح مکرر نمادها، ریتم داستان را کند و خسته کننده میکند و سبب دلزدگی مخاطب میشود.
داستان در باغ «بینامی» میگذرد اما مخاطب این باغ را نمیبیند. هیچ توصیفی از موقعیت وجود ندارد و انگار خود موقعیت هم باید آن قدر مبهم باشد که کارکرد نمادین داشته باشد. از سوی دیگر، همواره در داستان از شاگردان دیگر، دشمنان، اربابها و… صحبت میشود اما هیچ جا ردپایی از آنها در روایت دیده نمیشود وفقط در مونولوگهای طولانی از آنها یاد میشود. انگار تمامی این شخصیتها، دشمنان فرضی و خیالی زاد هستند که در ذهن او و ابن وجود دارند و مدام با آنها درگیر هستند بدون آنکه مخاطب اثری از این درگیری در روایت ببیند.
داستان، جدال دو شخصیت «زاد» و «ابن» است. جدالی که در گفتگو تبلور مییابد. تمام بار روایت بازی است که ابن راه انداخته است و زاد را در این بازی درگیر کرده است. یک روز در قامت زجردهنده زاد ظاهر میشود و روز دیگر در مقام پدر زاد. چرخش روایت، در کلام ابن تصویر میشود و ابن است که گره افکنی میکند و در هر مرحله از روایت، به گره گشایی میپردازد. زاد هیچ، کنشی نشان نمیدهد و فقط نظاره گر بازی ابن است. تنها پس از مرگ ابن است که زاد بازی را در دست میگیرد و روایت را به سوی دیگر میبرد. تمام روایت بر دوش این دو شخصیت است. با این حال مخاطب نمیتواند تصویر ذهنی از این دو شخصیت داشته باشد و این به ضعف شخصیتپردازی بر میگردد. وقتی بار داستان، بردوش این دو شخصیت است، نمیتوان فقط به بازی زبانی این دوشخصیت بسنده کرد.
در فراز ونشیب روایت، زاد «بیترس» میشود و وجه دیگر زندگی را کشف میکند:
تا روزی که من بیترس شدم و از کوه پایین آمدم و دکانی خریدم. فهمیدی پایان قصههایت دیگر فرا رسیده. چون من قصهای تازهتر برای گفتن پیدا کرده بودم.
پس از تمام جدلها، زاد به قصهای تازه میرسد. قصهای تازه برای لذت بردن از زندگی و برای آسوده شدن از سوالهایی که خواب را از چشم آدم میرباید. قصهای که در معنای سادهای از زندگی تعریف میشود و در آن رنگ آبی آسمان و بوی گلهای وحشی معنا مییابد.
پینوشت: این یادداشت در صفحه۴۶ ماهنامهی تجربه آبان ماه ۱۳۹۲ چاپ شده است.
منبع - برداشت
________________________________________
________________________________________
احتمال، هزارتو و تله
______________________________________
______________________________________
تحشيه اي بر رمان «بي ترسي» نوشته محمدرضا كاتب
________________________________________
________________________________________
نويسنده: خليل درمنكي
________________________________________
« سنگ هاي خردشده قبرها را توي گوني مي کردم و مي آوردم جلو خانه، کنار ساحل مي ريختم روي هم... بعد که حسابي جمع شان مي کردم حالانمي دانستم چکار بايد باهاشان کنم. يک بار چشمم به چندتا سنگ خورد که اتفاقي کنار هم افتاده بودند روي زمين، کلمات خرده شده روي قبرها زور مي زدند جمله اي درست کنند. جمله اي هر چند بامزه يا بي معني. نشستم و تکه سنگ ها را جا به جا کردم تا جمله اش بامزه تر شود... با جابه جاکردن سنگ ها يک آدم مسخره ديگر درست مي شد که قصدش از مردن خنداندن بود فقط. با تکه سنگ ها حالاقبرهاي تازه اي مي ساختم از آدم هايي تازه که سنگ قبرشان مي گفت همه مرده اند اما هنوز به دنيا نيامده بودند و هر کدامشان بيست تا پدر و مادر و اسم داشتند و تنها چيزي که شکي درش نبود شناسنامه سنگي مسخره شان بود»،١
چگونه مي توان در هنگام خواندن اثر ادبي يک ستاره راهنما يا دقيق تر يک نقطه درخشان پيدا کرد. اگر بتوانيم در کار يک نويسنده نقطه هايي پيدا کنيم و سپس اين نقطه ها را با يک خط به هم وصل کنيم، يک بردار خواهيم داشت و هرگاه اين بردار نقطه يا نقطه هايي را در فلسفه، نظريه ادبي، يک رمان ديگر و يا يک شعر ديگر قطع کند، ما يک نقطه درخشان خواهيم داشت. يک ستاره راهنما. اگر يک بردار داستاني، نقطه اي را همزمان در شعر و در فلسفه قطع کند، اين نقطه بسيار سوزان خواهد بود. يک ستاره راهنماي بسيار درخشان. يک ستاره قطبي در سپهر ادبيات دوران. منوچهر آتشي در «گندم و گيلاس» مي گويد: «مي خوانم و هشدار مي دهم/ تمام شکوفه هاي برنيامده را / که برنيايند و / ذخيره احتمال بمانند». چگونه مي توان معناي پنهان «ذخيره احتمال» را آشکار کرد و آن را به صدا در آورد. نخست به نظر مي رسد ذخيره احتمال همبسته کاهش احتمال است. اما کاهش احتمال به هيچ روي ره آورد کمبود احتمال نيست. دقيقا برعکس. کاهش احتمال ره آورد انباشت احتمال ها است و مساله بر سر خود احتمال است. هرچه احتمال هاي بيشتري پيش چشم باشد، رويداد هاي بيشتري ممکن است روي دهند اما امکان دستيابي به يک احتمال نو، نامحتمل، احتمالي که تاکنون به چشم نيامده است، کمتر مي شود. مساله بر سر فراواني رويدادهاي ناشي از احتمال ها نيست، مساله بر سر فراواني احتمال ها است. بنابراين سخنگويي شاعر از ذخيره احتمال، همبسته موقعيتي است که در آن احتمال ها بسيار انباشته شده، بسيار نگريسته شده و بسيار در پيش چشم آورده شده و پيش بيني شده اند. موقعيتي که در آن امکان سخن گفتن از يک احتمال نو بسيار سخت خواهد بود. يکي از بردارهايي که از درون رمان هاي کاتب مي گذرد، بردار «احتمال، هزارتو و تله» است که با کردوکار تاس ريزي در نوشته هاي او همبسته است. بردار احتمال، هزارتو و تله، نقطه ذخيره احتمال را در شعر آتشي قطع مي کند و سبب درخشش يک ستاره راهنما در سپهر ادبيات داستاني ما مي شود. بردارهاي ديگري هم هستند که نقطه هاي ديگري از نوشته هاي کاتب را به هم وصل مي کنند. يکي از مهم ترين اين بردارها، برداري است که از پيوند دوربين ها، پنجره ها، فيلم ها و نوارها و صدف ها به دست مي آيد. احتمال چه پيوندي با تاس ريزي دارد؟ قصه نوشتن براي محمدرضا کاتب گونه اي از تاس ريزي است. پرتاب کردن پي در پي آدم ها، چيزها و روايت ها به موقعيت هاي گوناگون. در پاره اي که در آغاز از رمان «آفتاب پرست نازنين» نقل شد، او به طور همزمان در کار تاس ريزي چيزها و تاس ريزي نام ها است. تاس ريزي سنگ قبرها و نام هايي که روي سنگ قبرها حک شده اند. در کار آزمايش پيش آمدها. اين پاره به همراه پاره اي ديگر در «رام کننده که در آن پدر راوي در سردابي انباشته از صدها فيلم (تصوير) و نوار (صدا) پيوسته فيلم ها و نوارها را روي هم سوار مي کند و هر بار هر تصوير را با صدايي تازه تر و گاه بي ارتباط با آن پخش مي کند؛ اين دو پاره، از درخشان ترين دقيقه ها در سراسر کارهاي کاتب هستند، اگر از زاويه تاس ريزي به آن ها نگاه کنيم، از زاويه آزمايش پيش آمدها. اما تاس ريزي با نوشتار آزمايشگاهي چه پيوندي دارد. پرسش اين است: کاتب چگونه رمان آزمايشگاهي مي نويسد، از راه تاييد ابطال پذيري. او در تاس ريزي روايت ها هم کم چيره دست نيست. پيوسته روايت هاي گوناگون را از ديدگاه هاي گوناگون مي آزمايد و هر بار آن ها را از ديدگاهي تازه و نو به نو تفسير و تعبير مي کند و پي در پي روايت هاي تازه اش روايت هاي پيشين را ابطال مي کنند. حکايت هاي او همه باطل اباطيل است. هيچ روايت محتملي از کف نمي رود. روايت، روايت احتمال ها است. تاس ريزي بي پايان روايت ها. بيش و پيش از آنکه در «بي ترسي»، دانشمندان در «باغ بي نامي» در کار آزمايش و ساخت دردها و داروي دردها باشند، بيش و پيش از آنکه «باغ بي نامي» و سردابه هايش يک آزمايشگاه باشند، اين رمان هاي کاتب هستند که بدل به آزمايشگاه شده اند. از خيلي پيش تر دست کم از زمان نوشته شدن «وقت تقصير» به اين سو. کاتب هيچ گاه پي آمدها را پيگيري نمي کند، او شيفته پيش آمدها است، شيفته احتمال ها. او مي خواهد بداند يک روايت چه حالت هاي گوناگوني مي تواند داشته باشد. کار او «آزمايش» اين حالت هاست. دقيق تر: در کارهاي او ما با پيمايش هاي روايي رو به رو نيستيم، سر و کار ما پيوسته با آزمايش هاي روايي است. ابطال پذيري روايت ها براي او يک اصل است. از ديدگاه او همه روايت ها باطل اند. تاييد ابطال پذيري روايت ها، تلاش براي آزمايش روايت ها، تلاش براي بررسي تمام احتمال هاي روايي، شيوه رمان نويسي کاتب را بدل به شيوه اي آزمايشگاهي کرده است. اما اگر خواست نهايي هر آزمايشي يک انقلاب علمي باشد، بايد گفت هيچ دقيقه انقلابي اي در کارهاي کاتب وجود ندارد، چون پيوند بين احتمال و رخداد در روايت هاي کاتب قطع شده است. اما بايد طومار افسانه ديگري را هم درهم پيچيد. کاتب، فلسفي مشرب و ژرف نمي نويسد. روش روايي او، روشي استقرايي نيست. او با روشي قياسي مي نويسد. از راه قياس پي در پي احتمال هاي گوناگون روايي با هم. از راه کنار هم قراردادن بي پايان روايت هاي مجانب و زاويه هايي که آن ها با هم مي سازند. مساله صرفا فلسفي مشرب نويسي نيست، مساله چالش نوشتار با شيوه هاي رياضي، هندسي و تاس ريزي و قياس است. کاتب در «سطح» مي نويسد. او نوشتار را به سطح مي آورد و ايده نوشتن «از ژرفا» و «در ژرفا» را به نقد مي کشد. مساله در کارهاي کاتب دستيابي به يک عمق نيست. مساله، مساله جانب ها است، مساله کنارها يا زاويه ها. مساله پهن کردن تمام جوانب تاس روي يک صفحه. مساله در کارهاي کاتب تاس ريزي نيست. مساله فروريزي تاس روي يک صفحه است. پهن شدن تاس، باز شدن تمام جوانب تاس روي يک صفحه. مساله بدل کردن ضرورت به احتمال است، بدل شدن رويدادها به پيشامد و احتمال. در کارهاي او هيچ گاه تاس روي يکي از جانب هاي خود نخواهد نشست. تاس پيشاپيش با تمام جانب هايش روي صفحه فروريخته و تاس ريزي بدل به امري محال شده است. رخدادي روي نخواهد داد. محمدرضا صفدري و محمدرضا کاتب دو نويسنده اي هستند که ايده «ژرفا» را نقد مي کنند و نوشتار را به سطح مي آورند. اما اين کار را به دو روش گوناگون انجام مي دهند. نوشتن براي صفدري به مثابه آري گويي پي در پي به مجال نوشتن است. او هيچ گاه در پي ابطال و حتي تاييد روايت هايي که پيش تر نقل کرده، نيست. نوشتن براي صفدري تنها و تنها انباشتن روايت بر روي روايت است. عدم پاراگراف بندي، يا فصل بندي و کنارگذاري طرح داستاني، همه و همه گونه اي از آري گويي بي پايان به شور نوشتن است. صفدري در يک فلات مي نويسد. سرگيجه خواندن رمان ها و داستان هاي صفدري، سرگيجه رهايي است. اما کاتب بنيان روايت هاي خود را بر ابطال پذيري روايت هاي پيشين نهاده است. نيروي پيش برنده روايت هاي او، نفي است. يک نه گويي بي پايان به هر احتمال در راه، چون همواره احتمال ديگري هم هست که از گرد راه خواهد رسيد. کاتب در آزمايشگاه مي نويسد. در يک هزارتو. با خواندن رمان هاي کاتب سرگيجه نمي گيريم، اما دچاراستيصال مي شويم. نوشتار کاتب، نوشتار هزارتو و تله است. اما چگونه مي توان فلات را با آزمايشگاه پيوند زد، يا امر آزمايشگاهي را از سردابه بيرون آورد. مي گويند، «رام کننده» و «بي ترسي» کم فروغ ترين رمان هاي کاتب هستند. قول غالب اين است. کم فروغ شايد، اما مهمترين نوشته هاي او در راه نقادي رمان هايش هستند. آخرين رمان هاي کاتب دست کم از سه ديدگاه او را در سرحد آوردگاه هاي نوشتنش قرار مي دهند. اول اينکه « بي ترسي»، سرحد تجربه نويسنده در تاس ريزي نام ها است. در رمان هاي او همواره در پشت چهره آدم ها چهره اي ديگر هم هست، رويي ديگر و آدم ها نام هاي گوناگون دارند. مريم- نهر و حليمه- هانيه، در «آفتاب پرست نازنين»، حيات- ميراب- ناظرالاحکام- قناره و ابرو- رخ در «وقت تقصير»، مرحبا- آقاخان در «رام کننده» و جواهر-جانان و جواهر- ابن در « بي ترسي». دو اسمي ها و چنداسمي ها. جهان حالت هاي گوناگون و احتمال ها. در « بي ترسي»، زاد نامي ندارد. آذوق و عايشه در کلبه اي که با زاد زندگي مي کنند، با هاي، هوي و ايما و اشاره و تغيير آهنگ صدا و لحن، او را خطاب مي کنند. زاد صرفا يعني کسي که هست، کسي که زاده شده اما نامي ندارد . زاد بيشتر از آنکه يک نام باشد، اسم ديگري براي احتمال است. ابن نيز در « بي ترسي» بيش و پيش از آنکه يک نام باشد، يک احتمال است، يک پرتاب محض. اگر صرفا به يکي از احتمالات روايي و به يکي از جهان هاي ممکن در «بي ترسي» نگاه دار باشيم و آن را از بين ديگر روايت ها برگزينيم، اگر زاد به راستي پسر ابن باشد، بايد گفت او بيش و پيش از آنکه «زاد ابن ابن» باشد، «احتمال ابن احتمال» است. شخصيتي درخور داستاني که چيزي جز زايش احتمالي از درون احتمال ديگر نيست. آغاز «بي ترسي» روايتي است از بازي راوي با پيرمردي بي نام که از او که پسربچه اي است مي خواهد هر بار بر او نامي بگذارد. حکايت بي نام شده ها، بي نام کننده ها و باغ بي نامي در «بي ترسي»، حکايت سرحدي تاس ريزي نام ها است، اما دوم اينکه، «بي ترسي» و «رام کننده» بازتابي روايي از يکديگر نيز هستند. گويي به طرزي آيينه وار نوشته شده اند. هر کدام روايتي، جهان ممکني از يک مساله اند. در هر دو آدم هايي هستند که به دست آدم هايي ديگر «تله» و «بي نام» شده اند، يعني بيمار و آلوده شده اند و نوشداروي بهبودي آن ها در دست اين ها است. اين ها هرچه بخواهند و بگويند، آن ها مي کنند. آن ها و اين ها کي اند، چرا چنين مي کنند؟ کاتب هر بار سکه اي ضرب مي کند و هر بار داستاني از نو مي گويد که هرچه را از پيش گفته ابطال مي کند. «بي ترسي» روي ديگري، روايت ديگري از «رام کننده» است. اين بار به جاي آدم ها و چيزها و روايت ها، اين خود رمان ها هستند که بدل به يک پرتاب تاس شده اند. به سوي طرح ريزي رمان ها به مثابه گونه اي از تاس ريزي. «بي ترسي» اجرا، ويراست و وارياسيون ديگري از «رام کننده» است. اقتباس نويسنده است از خود نويسنده. اما «رام کننده» چيز بيشتري از «بي ترسي» در خود دارد. اين سومين چيزي است که « رام کننده» و «بي ترسي» و به ويژه در اينجا «رام کننده» را بدل به گرانيگاهي بسيار مهم در نقادي کارهاي کاتب مي کند. در «رام کننده»، کاتب از شبيه بودن تله ها و قواعد احتمالات سخن مي گويد و اين براي ما که قصه گويي او را به مثابه تاس ريزي و بازي با قواعد احتمالات درک و دريافت مي کنيم به معناي آن است که بوطيقاي قصه نويسي او مي تواند گونه اي از «بوطيقاي تله» نيز باشد. «قواعد تله ها به قواعد احتمالات خيلي نزديک است. براي همين گاهي اين قدر به هم شبيه مي شوند. چون هر احتمالي ممکن است با کوچک ترين چيزها تبديل به تله اي بشود و هر تله اي تبديل به احتمالي بشود»،٢ رمان هاي کاتب هزارتوهايي هستند که به بيرون راهي ندارند و مدام در خود پيچ مي خورند. رمان هايي ره آورد يک زمان چرخه اي و بوطيقاي مدور که در آن ها پيش روي ناممکن است. هزارتوي احتمالات. بر روي اين شبکه هاي احتمالات، چهره اي تاب مي خورد و گاه گاه در رمان هاي او ظاهر مي شود که کارويژه اش پيش بيني آينده و تهي کردن آن از هر امر پيش بيني نشده است، فالگيرِ رمان «پستي»، و معبرِ رمان «وقت تقصير». پيشگويي به مثابه فلج سازي آينده. رمان هاي کاتب خالي از رخداد هستند. در اين رمان ها چيزي رخ نمي دهد، چيزي رخ نخواهد داد، هيچ پيش روي وجود ندارد، در اين رمان ها همه چيز به احتمال فروکاسته شده است. يک جهان حاد احتمالي که در آن تنها و تنها احتمال ها پي درپي از نو ضرب مي شوند، درهم ضرب مي شوند و گسترش مي يابند، بدون آنکه هيچ يک از اين احتمال ها بدل به يک رويداد شوند. ارزش احتمال ها وابسته به نيروي بالقوه آن ها براي بدل شدن به رويداد است و احتمال هاي محال، صرفا حاد احتمال هايي هستند که غياب هرگونه احتمالي را پوشش مي دهند و پنهان مي کنند. پايان ذخاير احتمال. به سبب فروريزي تاس روي صفحه، پهن شدن تمام جوانب تاس روي صفحه، تاس ريزي بدل به امري محال شده است. بر نوشتارشناسي کاتب مي توان نامي ديگر هم نهاد: به سوي يک ادبيات غيرآلترناتيو. يا حتي دقيق تر، ادبيات امتناع. يا امتناع ادبيات به مثابه ترس از رويارويي با احتمال هاي به انديشه درنيامده، احتمالات نينديشيده، سرشار از کميابي ذخيره احتمال. ذخيره احتمال چونان ستاره اي راهنما در يک جغرافياي ادبي بي رويداد.
کاتب بيش از هر نويسنده ديگري درگير مساله «چيدمان» در رمان بوده است. از بخش هايي در رمان «هيس» که با نقطه چين از باقي بخش ها جدا شده اند، بخش هايي که به خواننده يادآوري مي شود، مي تواند آن ها را نخواند، تا بخش هايي در «وقت تقصير» که به مثابه «حاشيه نويسي» در کناره هاي صفحه هاي اصلي، در بخش هاي مياني رمان، در نزديک به هفتاد صفحه نوشته شده اند. اما بعد، تاس، پل. در اينجا تاس، امکان گذر ما از يک بردار به بردار ديگر را فراهم مي کند. از بردار «احتمال، هزارتو و تله» به برداري که از پيوند دوربين ها، پنجره ها، فيلم ها و نوارها و صدف ها به دست مي آيد. در پاره اي از «رام کننده» که پيش تر هم به آن اشاره شد، تاس ريزي با فيلم- نوارها، صدا- تصوير و ديدن-شنيدن چفت مي شود و ما را به سوي برداري که در آن دوربين ها و صدف ها قرار دارند، پرتاب مي کند.
«وقتي روي پرده پيرمرد در حال ويلن زدن بود، صداي دريا و امواج مي آمد... نمي دانم چرا پدر يک کم به خودش زحمت نمي داد تا صداي آن فيلم را پيدا کند و روي خودش بگذارد. اين قدرها سخت نبود. حتا نمي کرد دستگاه پخش صدا و نمايش فيلم را با هم تو يک زمان روشن کند که لااقل به نظر بياد آن صدا مال آن فيلم است. وسط فيلم، ريل صدا را عوض مي کرد و وسط صدا، فيلمي تازه مي گذاشت. به نوشته هاي روي جعبه هاي صدا و قوطي هاي فيلم اطمينان نداشت. حتما يک مدت ريل هاي صدا را جا به جا تو جعبه هايشان گذاشته بود ...زني روي تاب نشسته بود و تاب مي خورد و صدايش، صداي نفس نفس زدن هاي گرازي، چيزي بود در حال دويدن»،٣ اين پاره از «ابطال انطباق» سخن مي گويد، فيلم ها و نوارها، تصويرها و صداها و امر ديدني و امر شنيدني بر يکديگر منطبق نيستند، هماهنگي ندارند. اين پاره دربردارنده گونه اي از تمرين و گونه اي از آزمايش براي «تغيير فرکانس» است. براي آنکه صداي چيزهايي را که مي بينيم، بشنويم، نياز داريم گوش خود را براي يک شنيدن ديگر آماده کنيم. بايد يک پرده بالاتر يا يک پرده پايين تر بشنويم. نخست بايد ياد بگيريم پيوند صداها را با تصويرها قطع کنيم. براي شنيدن آنچه تصويرها يا جامعه نمايش نمي گويند، به يک راديوتلسکوپ نياز داريم. شايد هم به چيزي خيلي کمتر، مثلابه يک «صدف». در رمان هاي کاتب امر ديدني و امر شنيدني از توزيع ويژه اي برخوردارند؛ همچنين ابزارهاي ديدن و ابزارهاي شنيدن. دوربين حيات در «وقت تقصير»، دوربين «زاد» در «بي ترسي»، فيلم ها و نوارها در «رام کننده»، پنجره کوپه هاي قطار در «پستي» که راوي ساعت ها در کنار ريل آهن مي نشيند و به آن ها نگاه مي کند، تلويزيوني که به مثابه پنجره در ديوار کار گذاشته شده و راوي در « آفتاب پرست نازنين» از پشت لامپ تصوير آن به بيرون نگاه مي کند، نوارها و فيلم ها در «آفتاب پرست نازنين» و سرانجام صدفي که ابرو در «وقت تقصير» به گوش هايش مي چسباند و با «گيسو» به صداي آن گوش مي دهند. مساله در گوش سپاري به صدف، آماده سازي گوش ها است. «ابرو» و «گيسو» در اوج نااميدي، در موقعيتي متصلب و اکيدا بن بست، از درون صدف صداي آدم هايي از جهان ديگري را مي شنوند که گويي آن ها را صدا مي کنند، صداهايي هرچند دور، اما بسيار نزديک. امر ديدني و امر شنيدني که در کارهاي کاتب توزيعي پراکنده دارند، در اين پاره گرد مي آيند، جمع مي شوند تا بي پيوندي آن ها به رخ کشيده شود. امر ديدني و امر شنيدني در اين پاره با شدت به هم برخورد مي کنند، متلاشي مي شوند و از درون آن يک صدف خيلي کوچک بيرون مي افتد. مساله اين است، پيداکردن فرکانسي که روي آن صداهايي که شنيده نمي شوند، به گوش رسند. تاس ريزي به مثابه آزمايش پيش آمدها در کارهاي کاتب سرشتي دوگانه دارد: يا بدل به «تله» مي شود، يا بدل به راهي براي فراگيري تغيير فرکانس است. بوطيقاي سياسي رمان هاي او روي اين گوي مي لغزد . اما ما هنوز از بردار «اتوبان تهران- قم، خط آهن و سکونتگاه هاي موقت» در کارهاي کاتب چيزي نگفته ايم از برداري که به مثابه يک خط گريز، به مثابه حاشيه روي از خط انقياد، به مثابه نيرويي سرشار در نوشته هاي او مي درخشد.
پي نوشت ها:
١. آفتاب پرست نازنين، محمدرضا کاتب، انتشارات هيلا، ص ٢٠٠
٢. رام کننده، محمدرضا کاتب، نشر چشمه، ١٣٩١، ص ٣٢
________________________________________
________________________________________
كاتب، از هيس تا بی ترسی
________________________________________
____
____________________________________
محمدرضا کاتب با رمان هاي متاخرش؛ پستي، هيس، وقت تقصير، آفتاب پرست نازنين، رام کننده و بي ترسي به عنوان نويسنده اي متفاوت و خلاف جريان متعارف ادبيات ما مطرح شده است. با انتشار رمان «هيس: مائده؟ وصف؟ تجلي؟» جامعه ادبي شايد اولين بارها اين نويسنده متفاوت را شناسايي کرد. رمان «هيس» آن روزها در رقابت با ديگر رمان هايي که بعدها با عنوان هايي چون خوش خوان و جذاب و... شناخته شد، در جايزه کتاب سال منتقدان و نويسندگان مطبوعات برگزيده شد. اين انتخاب از سوي جايزه اي که هويت خود را در شناسايي ادبيات متفاوت تعريف کرده بود، رمان نويسي جدي و متفاوت را به جامعه ادبي معرفي کرد. بعدها کاتب با نوشتن رمان هايي ديگر که هر کدام تجربه اي متفاوت بود، جهان داستاني اش را شکل داد. البته همين تفاوت انتقادها و مخالفت هايي را نيز به همراه داشت. مثلااينکه برخي از لذت خواندن رمان گفتند و اينکه رمان هاي کاتب خوش خوان نيست و خواندنش دشوار است و اطناب دارد و طولاني است و از حوصله مخاطب معاصر خارج است. و اينکه رمان هاي کاتب آزاردهنده است که از قضا هست. مخاطبي که به دنبال آرامش است طبعا آثار کاتب را مطلوب و جذاب نخواهد يافت. کاتب در رمان هايش جهان تازه اي را برمي سازد که در عين خونسردي روايت و راوي، مناسبات آن عادي نيست. او معتقد است براي ساختن هر قصه اي يا روايت هر ايده اي بايد جهان خاص آن را ساخت. خشونت همراه با خونسردي، ترس هاي انسان، جنگ و جدال ميان آدم ها، تنهايي، مساله قدرت و بدن ها از تم هاي مشترک رمان هاي او است. کاتب از معدود نويسندگان معاصر ما است که در تقابل با جريان غالب ادبيات امروز مي نويسد. در رمان هاي کاتب هميشه چيزي آزارنده هست و همين نشان مي دهد که او نويسنده اي جدي است. شخصيت هاي تمام رمان هاي کاتب در وضعيتي خاص به سر مي برند، شخصيت هاي رمان «هيس» و جلادان و اعداميان در «وقت تقصير» و شوکا و مريم در «آفتاب پرست نازنين»، شخصيت هاي «رام کننده» و زاد و ابن و ديگران در «بي ترسي». شخصيت هايي که مرگ و زندگي ديگر تفاوت چنداني برايشان ندارد، چيزي براي از دست دادن ندارند و با ترس ها و خشونتي که در هر رمان به گونه اي بروز مي کند درگيرند. رمان هاي کاتب ايده محورند يعني آنچه بيش از همه مخاطب را مسحور يا جذب مي کند، ايده رمان است. مثلاايده «تله شدن» در رمان رام کننده. يا مبتلاو مرضِ «بي نامي» در رمان بي ترسي. با اين حال او در هيچ کدام از رمان هايش از تجربه هاي فرمي غافل نمي ماند. جدا از رمان ها، انزواي کاتب و دوري اش از محافل ادبي، از او نويسنده اي ساخته که با خاطره هايش و از روزمرگي ها نمي نويسد بلکه ادبياتي را خلق مي کند که به منزله بياني جمعي براي انسان هاي فراموش شده است. ادبياتِ کاتب در تقابل با ادبيات کارگاهي و خاستگاه هاي تحميلي مقاومت مي کند از اين رو قابل تقليد نيست. کاتب معتقد است که موج هاي زودگذر زمانه نويسندگان را به موج سواري و نوشتن مطابق در سليقه ها و مدها واداشته است و براي گريز از اين فضا بايد از منطق اين نوع ادبيات گريخت. همان طور که آخر رمان هيس مي نويسد: «هرکس بخواهد ماندگار بماند و چيزي از خود بگذارد بايد قيمت اين ماندگاري را بپردازد. و هرکسي به نوعي قيمت اين ماندگاري را مي پردازد... يکي از علت هاي روايت داستان ها توسط اشخاص ممکن است ماندگاري باشد: اين هم يک جور ماندن است و به ثبت رساندن خود.»
□
منبع روزنامه شرق ، شماره 1857 به تاريخ 22/7/92
________________________________________
________________________________________
اين رمان نیست، آقای كاتب!
________________________________________
________________________________________
پویا رفویی
________________________________________
________________________________________
«بي ترسي» محمدرضا کاتب، بعد از «خوف» شيوا ارسطويي، دومين رماني است که با مضمون ترس به انتشار درمي آيد. هر نوع نتيجه گيري کلي بر مبناي صرفا انتشار دو کتاب، علي الاصول کار سنجيده اي نيست. اما دست کم مي توان تحول مضمون شناسي داستان نويسي را بر مبناي مخرج مشترکي به نام «ترس» مدنظر قرار داد. گرچه هر دو اثر در خوانش اوليه، به جز همين مضمون، از هيچ مشابهت ديگري برخوردار نيستند. بر اين نکته بايد تاکيد گذاشت که «خوف» و «بي ترسي» داستان هايي درباره ترس اند و نه کتاب هايي ترسناک. مطلب ديگري که درخور تامل است، جايگزين شدن مضموني انتزاعي به نام «ترس» در حداقل دو اثر ادبي منتشر شده در سال 92 است. انگار به سبب واقعه اي، ترس از هيات مفهومي انتزاعي قلب ماهيت پيدا کرده است و حالابه شکل تجربه اي زيسته در تخيل و شيوه روايت پردازي نويسنده، عرض اندام مي کند. در قياس با مضمون شناسي سال هاي گذشته ادبيات داستاني ايران که عمدتا با وجه اشتراکات مکان مند سرو کار داشتيم، حالامفهوم کلاسيک «طبع» دوباره پايش به ادبيات باز مي شود. نه با فضاي مشترک کافي شاپ، آپارتمان، و مرکز مواجهيم، و نه با شخصيت هايي که در ماجراهايشان محاط در بازنمايي زندگي روزمره هستند.
به محض آنکه جلد را ورق بزنيم، عنوان کتاب تغيير مي کند. در صفحه نخست به جاي «بي ترسي» -عنوان روي جلد- کلمه«بي ترس» را حک کرده اند. در ظاهر امر، چنين به ذهن متبادر مي شود که اشتباهي چاپي، سهل انگاري نويسنده و ويراستار، يا اهمال کاري عوامل نشر دليل اين اتفاق است. ولي اينطور نيست. در صفحات 11 و 12 کتاب، در پانويس مفصلي دليل دو اسمي بودن کتاب را درمي يابيم. ساختار کتاب، متن در متن است. آنچه از آن به «بي ترسي» مراد مي شود، کتاب سه جلدي مفصلي است که ما، خلاصه و نسخه حک و اصلاح شده آن را در اختيار داريم. در ادامه متوجه مي شويم که فصل اول کتاب که در واقع موخره نسخه اصلي است، «بي ترسي» نام دارد و ادامه روايت «بي ترس» است. دست به نقد تا همين جا مي توانيم بگوييم، رمان تازه محمدرضا کاتب، دو عنوان دارد. يکي در نقش حاصل مصدر و ديگري در نقش صفت فاعلي. در روي جلد مضمون، وجه غالب است. به محض ورود به فحواي کتاب شخصيت نقش اصلي را عهده دار است. به عبارت ديگر، ميان نقش حاصل مصدر که فاقد شخص دستوري و زمان است و صفت فاعلي که هردو را در خود مستتر دارد، درنوسانيم. «بي ترسي» ماحصل اين نوسان است.
«همه عمر «بي نام» بودم: سال ها در آرزوي داشتن يک نام جنگيده بودم.» اين جمله آغازين «بي ترسي» است. شخص راوي در وضعيتي گرفتار آمده که به دليل بيماري مرموز اپيدميکي، آدم ها بي نام مي شوند. کم وبيش همه شخصيت هاي رمان به مرض بي نامي مبتلاهستند. اما در کنار شيوع مرض، همان طور که از جمله نخست مستفاد مي شود، «جنگي» نيز در بين است. در اين جنگ، با سلاح بي نامي، بي نام کننده ها و نام دهنده ها به مصاف يکديگر مي روند و هريک با مرض بي نامي ديگري را مسموم مي کنند. بي نامي، درست مثل زهري است که به اشکال مختلف به بدن ها نفوذ مي کند. از اين رو، اسم شخصيت ها قراردادي و موقتي است. «زاد»، «ابن»، «جانان»، «عايشه» و... نام هايي به جاي نام هاي اصلي شان دارند. آنها همگي مبتلابه بي نامي اند. اين حکم در مورد خود کتاب «بي ترسي» نيز مصداق دارد. همان طور که پيش تر اشاره کرديم، رمان داراي دو اسم است. کتاب به دلايلي که با سير روايت گره خورده است به مرض بي نامي مبتلاست. و دقيقا به همين دليل از دو اسم برخوردار است. کار به همين جا ختم نمي شود. «بي ترسي» از منظر ديگري، بازنويسي «رام کننده»، رمان قبلي محمدرضا کاتب است. به راحتي مي توان دو کتاب را دو اجرا از يک روايت تلقي کرد. در آنجا شخصيت هاي کتاب يکديگر را تله مي کردند و روايت با تله کننده ها و تله شونده ها پيش مي رفت، و در «بي ترسي» همين وقايع با فرازونشيب هايي متفاوت مجددا در روابط ميان بي نام کننده ها و بي نام شونده ها بازتعريف مي شود.
محمدرضا کاتب معادله داستان نويس را معکوس کرده است. اگر مطابق با کنايه مصطلح، اين گزاره درست باشد که هر نويسنده اي در معرض خطر تکرارکردن خود قرار دارد؛ در اين صورت مي توان چنين نتيجه گرفت که کاتب با بي ترسي خود به پيشواز اين خطر مي رود. اگر نويسنده هايي هستند که به نام نوآوري، خود را تکرار مي کنند، کاتب با سعه صدر کوشيده است تا با تکرار، به مفهوم «امر نو» نزديک شود. اين تمايل به تکرار به هيچ روي اتفاقي نيست و راوي با اشراف کامل بدان واقف است. «ما همه آن بي نام شده ها و تله کنندگاني هستيم که در آرزوي پيدا کردن درمان و دارو، شب را به صبح رسانده اند و در خيال تو را در آغوش آن کيميا ديدند.» (صفحه 81) «زاد حال روزي را داشت که همراه جانان به باغ تله ها آمده بود.» (صفحه 84) کلمات بي نامي و تله با يکديگر جا عوض مي کنند تا به مخاطب آشنا با جهان داستاني کاتب يادآوري کنند که در واقع با دو نسخه از يک کتاب مواجه است.
«تله» و «بي نامي» چه تفاوت هايي با هم دارند؟ چرا «تله» سه سال پيش در «رام کننده» حالابه «بي نامي» رمان «بي ترسي» مبدل شده است؟ اين پرسش را مي توان فشرده کرد و به طرح اين سوال پرداخت که از تکرار «رام کننده» در «بي ترسي» چه «امر نو» يي سر برکرده است؟
در نگاه نخست «بي ترسي» در قياس با «رام کننده» روايت انتزاعي تري به نظر مي آيد. تقريبا دوسوم کتاب، به مباحثه هاي طولاني زاد و ابن اختصاص دارد. در رام کننده اگر رابطه پدر- فرزندي مدنظر بود، در «بي ترسي» رابطه مريد- مرادي برجسته تر است. حتي مي توان پا را فراتر گذاشت و «بي ترسي» را صورت ضد رمان «رام کننده» قلمداد کرد. زبان روايت تا حد ممکن انتزاعي و تمثيلي است. ذايقه مخاطب خو کرده با داستان نويسي جريان غالب ايران، در رمان بودن «بي ترسي» شک مي کند. سوال ها از همين حالادر حنجره ها آماده است: «آقاي کاتب بهتر نبود، به جاي اين چيزها مقاله مي نوشتيد؟» يا شايد صريح اللهجه هايي باشند که مطابق با هنجارهاي رايج به جاي سوال حکم صادر کنند: «اين رمان نيست، آقاي کاتب!» مي توان لحظاتي را به شنيدن اظهارات اين مخاطب فرضي و چارچوب نظري اش صرف کرد: «شخصيت پردازي بسيار بسيار ضعيف است. نه! حتي ضعيف هم نيست. حرفم را پس مي گيرم. اصلاشخصيت پردازي ندارد. هيچ کدام از مکان ها توصيف نمي شوند. شما به همين بسنده کرده ايد که باغ بي نامي، چندين سرداب دارد که شاگردان بي وقفه در آنجا مطالعه و پژوهش مي کنند. امراض تازه درست مي کنند. حتي به خودتان زحمت نداده ايد که با تغيير لحن و زبان روايت زمان داستان را مشخص کنيد. به جز نقاشي مکتب فرنگي سازي و لباس هاي دوران قاجار روي جلد کتاب، فقط يک بار زمان روايت را معلوم مي کنيد و آن هم وقتي است که ماجراي سيف الملک را بازگو مي کنيد. کافي نيست. کتاب شما مملو از اصطلاحات و تعبيرات عرفاني است. يک ديالوگ کشدار ميان معلم و شاگرد است که صد نمونه بهترش را در متون کهن سراغ داريم. من يکي که ترجيح مي دهم به جاي «بي ترسي» شما «رساله قشيريه» يا «لوايح» را بخوانم...» اتفاقا کاتب، مخاطب خود را براي ايراد چنين خطابه اي تحريک مي کند تا به اين شيوه او را هم «تله کند» و هم کشان کشان به «باغ بي نامي» ببردش. غرض اصلي او همين است. چارچوب داستان نويسي ايران به سمتي ميل کرده است که بسياري از متون استعداد و جواز ورود به رمان را ندارند. در رمان ظاهرا همه چيز عيني است به جز خود رمان که تماما منطبق با منطق بازار و سليقه جعلي نهادهاي ادبي تا خرخره غرق در انگاره هاي انتزاعي است. در نظر کاتب اگر امر انتزاعي مجددا انتزاعي شود، آن وقت راه براي روايتي متناسب با رمان باز است.
اگر «رام کننده» منحصرا به رابطه بدن و قدرت ارجاع پيدا مي کرد، در «بي ترسي» ضلع سومي به نام زبان اضافه شده است. در آنجا قدرت مستقيما از طريق زهر به بدن آدم ها ورود پيدا مي کرد و ماجرا تداوم مي يافت. اما در «بي ترسي»، زهر به صورت بي نامي علامت تاثير خود را به مبتلانشان مي دهد. به عبارتي، «رام کننده»، نسبت قدرت و بدن را بر حسب نظام علت و معلولي تشريح مي کرد، حال آنکه در «بي ترسي» با سمپتوم ها روبه رو هستيم. دايره تامل رمان نويسانه کاتب در باب قدرت تنگ تر و همزماني تر شده است: «...رجوع کن به تمام آنها: بيشتر اين صلح ها و قراردادها در سايه مبتلاها و بي نامي ها بودند. اگر تمامي تاريخ را زيرورو کني، جاي پاي اين مبتلاها و بي نامي ها و بي نام کنندگان را به خوبي مي بيني. شايد اين جابه جايي از ديد مردم عادي مخفي باشد، اما به راحتي مي توانيم آنچه پشت پرده اتفاق افتاده را ببينيم.» (صفحه65) از اين نقل قول و تعابير ديگر کتاب چنين برمي آيد که مرض در کليت خود حکايتي نامريي است. آنچه مدار قدرت را به سمتي سوق مي دهد که حکومت دانايان را بر باقي مردم ممکن کند، خود حکايتي است که از فرط تکرار به شکل ديگري درآمده است. جلوه هاي بروز اين حکايت، در «بي ترسي» ميان دو مفهوم سياسي فرمان و قانون در نوسان است. راوي مي کوشد تا قانون و فرمان، اين دو صورت زبان مند سياست را به شکل روايت دربياورد. طبيعي است که رمان تا حد ممکن خود را به تمثيل نزديک مي کند. اما تمثيل ها هر کدام مجددا تمثيلي مي شوند. همان طور که امر انتزاعي دوباره در فرآيند انتزاع قرار مي گيرد. از طرف ديگر، رمان از بدو پيدايش خود از همه وجوه ژنريک مصون مانده است. متن رمان و متن غيررمان تمايز جوهري ندارند. همه نوشته ها مي توانند بخشي از يک رمان باشند. مارکي دوساد در مقاله مشهور خود با عنوان «ايده هايي در باب رمان» اين ويژگي را دليل وجودي رمان ذکر مي کند. رمان به زعم ساد زماني به ميدان آمد که فلاسفه ديگر نمي توانستند «همه اش» را بگويند. «همه اش» را گفتن ويژگي منحصربه فرد رمان است. از اين بابت برخلاف روال جاري «بي ترسي» شايد کتابي با مختصات فعلي رمان به شمار نيايد، اما «همه اش» را مي خواهد بگويد.
بخش چشمگيري از«بي ترسي» هم مثل «خوف» در باغ مي گذرد. باغي که ظاهرا قرار بوده تا تمثيلي از بهشت باشد، به دلايلي که در هر يک از اين دو کتاب صورت بندي خاص خود را دارد نه به دوزخ، که به محل برخورد قدرت، زبان و بدن تبديل شده است. يا شايد از آغاز نيز چنين مکاني بوده است؛ اما رماني وجود نداشته تا «همه اش» را بگويد. باغ آنطور که در لابه لاي گفت وگوهاي شخصيت ها درمي يابيم، شعري است که مي خواهد به شکل زندگي دربيايد. اين فعل و انفعال در نثر رمان به صورت مرض «بي نامي» بروز مي کند.
در «رام کننده» برخلاف دو حرکت مريي قدرت، يعني حرکت عمودي نظام هاي سلسله مراتبي و حرکت افقي تله کننده ها و تله شده ها، حرکت دوراني و چرخ چرخ خوردن به شيوه اي از رهايي تعبير شده است. در «بي ترسي» اين حرکت از بي نامي مبرا مي ماند و به صورت بي ترسي خود را عرضه مي کند. ظاهرا همه بي نام کننده ها و بي نام شده ها در پي اکسير حيات يا همان کيمياي سعادت هستند، اما راوي به گزاره مهمي در پايان روايت دست مي يابد: «يک کيميا بايد براي همه به يک اندازه کيميا باشد.» حال آنکه کيمياي بي نام کننده ها براي بي نام شده ها در حکم زهري مهلک است. «زاد» که خود توامان هم بي نام شده است و هم بي نام کننده، اکسير و علاج نهايي را براي رهايي مي خواهد. هر بار که از يافتن کيميا نااميد مي شود، با بي ترسي مسير رفته را دوباره ادامه مي دهد. اما در پايان به محض اينکه کيميا را پيدا مي کند خود را دوباره در حصر ترس هايش قرار مي دهد. «فکر مي کنم هيچ چيز بيشتر از بي ترسي نمي تواند يک زنداني را قانع کند که برگردد به جايي که حبس بوده.» به نظر مي رسد کاتب تا حد زيادي در «همه اش» را گفتن توفيق داشته است، «باغ تله ها» به «باغ بي نامي» مبدل خواهد شد.
تكه اي از رمان «بي ترسي»
«... همه عمر «بي نام» بودم: سال ها در آرزوي داشتن يک نام جنگيده بودم و وقتي به آن نام ديگر احتياجي نداشتم، يک روز صبح که از خواب بيدار شدم ديدم توي آيينه «نام کننده» بزرگي مقابلم ايستاده. نام کننده اي که خودش هنوز نامي نداشت، و فقط زادِ پدرش بود. نام کننده بي نامي که نامش چنان وحشتي تو دل ها مي انداخت که قابل باور حتي براي خودش نبود.» بازي پيرمرد از اينجا شايد شروع شده بود که گفته بود هيچ وقت اسمي نداشته و حالاهم نمي تواند اسمي روي خودش بگذارد. و از من خواست يک اسمي برايش انتخاب کنم. خب آن موقع ها من يک پسر کم سال و بازيگوش بودم، و فکر مي کردم اين يکجور بازي تازه است. خيلي خوشم آمده بود. چون تو عرض چند روز کلي اسم برايش پيدا کرده بودم: هر اسمي را مي گفتم پيرمرد تو فکر مي رفت و بعد مي گفت با آن اسم يکجوري واضح مي شود. من نمي دانستم واضح شدن يعني چه، فقط مي دانستم از آن اسم خوش اش نيامده. خب اگر خوش اش مي آمد ديگر آن طوري سرگرم نبوديم: و من نمي توانستم تمام روز دنبال اسم هاي جورواجور باشم. نمي فهميدم کي روز مي شود و کي شب. و اين طوري بود که خيلي زود اسم هايم تکراري شده بودند.
زاد يک بار گفته بود: «همه عمر پي مقصر بي نامي ام بودم: پي کيميايي بزرگ: آن کيميا چنان سايه مي انداخت روي من و تمام اعمالم که ديگر هيچ چيزي نمي توانست آزارم بدهد. حتي چيزهاي کم اهميتي مثل کشتن و زجر ديگران يا خودم ديگر برايم اهميتي نداشت. دسته دسته آدم زير پاهايم جان مي دادند و من ميان حدقه هاي بيرون زده چشم هايشان فقط آن کيميا را مي ديدم. در ظاهر همه اين کارها براي آن انجام مي گرفت که بتوانم يک نام دهنده بشوم، اما دليل و سر اصلي من اين نبود.»
□
روزنامه شرق ، شماره 1845
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر ۱۳۹۲
________________________________________
________________________________________
پنج جستار در باب رمان «بي ترسي»
________________________________________
______________________________________
نويسنده: پريا رحيمي
1- تازه ترين اثر محمدرضا كاتب، با سه سال تاخير وارد بازار كتاب شده است. «بي ترسي» داستاني است موازي با «رام كننده» اثر پيشين نويسنده، تله كننده و تله شونده، اين بار شده اند بي نام كننده و بي نام شده. نويسنده در پانوشت صفحه11 از زبان ويراستار خيالي اش فهيمه باقري (كه شايد آنيماي كاتب است) مي نويسد: «پيرمرد (زاد) براي كساني ديگر هم زندگي اش را تعريف كرده بود... هركدام از آنها به روش خودشان زندگي او را نوشته و چاپ كرده اند. وجود چندين كتاب درباره بي نامي (آن هم با اسامي و اشكال مختلف) شايد به همين دليل باشد». بي ترسي و رام كننده دو نسخه از داستان پيرمرد هستند. به نظر مي رسد كاتب به دنبال آن تئوري است كه پيش تر در مقاله «بي ترسي» شرحش داده است، وي بي ترس از نظر منتقدان و سفارش هاي زودگذر جامعه، صرفا داستان پرداز ريشه هاي اصيل انساني است، اين مقاله و دو كتاب اخيرش همه مي كوشند تا به نگره كاتب در باب داستان نويسي جامه عمل بپوشانند.
2- بي ترسي در گذشته نامعلوم مي گذرد.اثر از حيث بي نامي، بي مكاني و بي زماني به رمان هاي مدرن مي ماند. تنها نشاني هايي چون زندگي سيف الملك خانزاده قاجار و نقاشي هاي قجري روي جلد كتاب زمان داستان را لو مي دهند. حتي خود كتاب نيز بي نام است، روي جلد «بي ترسي» نام گرفته و در نخستين صفحه «بي ترس». اين عدم قطعيت در جاي جاي كتاب به چشم مي خورد، اساسا تكنيك داستانگويي كاتب چنين است. زماني را تصور كنيد كه براي كودكي داستان مي گويد، او سوالي مي پرسد و شما داستان را در پاسخ پيچيده تر مي كنيد، آنقدر آسمون و ريسمون مي بافيد تا سرانجام خوابش ببرد، اين دقيقا همان تكنيكي است كه كاتب دنبال مي كند (فني كم و بيش مشابه قصه گويي شهرزاد)، براي آنكه مشتش باز نشود، تا پايان داستان تن به پيرنگي مشخص نمي دهد. محمدرضا كاتب همان ابن است، پيرمرد قصه گوي حيله گر داستان، دروغي از پس راستي و راستي از پس دروغي مي بافد و هرگز مرز راست و دروغ پيچيده گويي هايش را درنخواهي يافت.
3- بي ترسي در اصل مانيفست كاتب براي زندگي است كه اتمسفر، شخصيت ها و خرده روايت هاي داستاني سوارش شده اند. تك گويي هاي بلند داستان، درددل نويسنده است با خوانندگانش كه ناگزير به چاشني قصه گويي آميخته شده است. مثلث عشقي خورشيد و ميكاييل و زاد، زندگي سيف الملك و ميخالكوف به مرز قصه نزديك مي شوند.
نويسنده بي ترسي، رهنمودهاي سياسي، اجتماعي و پندآميز خود را در قالب نمادهايي چون بي نام كردن، جابه جا شدن، بي نام شدن، مبتلاو... بيان مي دارد. دردهاي بي ترسي بيشتر از آنكه حاصل بيماري هاي جسمي باشند، ستوهي رواني اند كه بشر را دربند خود مي كنند. كمي پا را فراتر مي گذارم، ما هيچ علايمي از بيماري هاي ابن و زاد و حيرت و... نمي بينيم مگر دستاني از شكل افتاده كه آن را هم مي توان به حساب سال ها نوشتن در سرداب هاي نمور نوشت. كيمياي بي ترسي همان خو كردن با دردها و بدبختي هاست، پذيرش آنكه هر مسير نو در سرنوشت ما تنها يك زندان تازه است. كوشش خستگي ناپذير و سازش با سرنوشت، كيميايي است كه ابن/كاتب سعي در تفهيمش دارد: «عجيب است، گاهي خوشبختي آدمي بيشتر شبيه بدبختي اش است...»
كاتب گاه نمادپردازي را كنار گذاشته و حرفش را رك مي زند: «آرزوي خيلي از بزرگان تاريخ است كه در صدر كشوري، حكمت، علم و دانش حكومت كند.
«بهترين كار آن است كه بيشترين منفعت را براي بيشترين آدم ها داشته باشد. اين يعني عدالت» و...
تك گويي هاي پندآميز كه رمان را بيشتر شبيه آثار حكمت آموز قرن هفتم هجري كرده و عدم توصيف و شخصيت پردازي، گهگاه خواننده بازيگوش را پي جزييات از عالم كتاب جدا مي كند. تنها اندكي توضيح و توصيف مي توانست رمان را ضمن دلچسب تر كردن، براي مخاطب گوياتر كند چون پاسخ به پرسش هايي نظير: مبتلاها چه اند؟ علائم بيماري چگونه اند؟ شاگردان باغ چه مي كنند؟ زاد در سفرهايش به چه كار مشغول است؟ و...
4-شخصيت هاي بي نام شده داستان نام دارند: ابن، فتاح، زاد و...، اما نام و نشان ندارند! اهميت آنها در بودگي شان است نه در «كه» بودن شان، ابن جايگزين عربي واژه زاد است گويي ابن همان زاد است و راوي داستان كه زندگي زاد را نگاشته همان زاد/ ابن، كاتب جابه جاي كتاب از جابه جايي مي گويد، واپسين جابه جايي قرار است جابه جايي راوي با خواننده باشد. زاد با ابن، با حيرت وجانان، با خودش جنگيد و جنگ آخرش با خواننده است، كيميا بايد در كنه خواننده بنشيند. اين همان رويكردي است كه در گفتمان نشانه شناسي يا تبادل معني (در علم ارتباطات) مورد توجه قرار گرفته است: ارتباط فرآيندي دوسويه است كه افراد انديشه هاي خود را بازگو مي كنند و هركس به فراخور زمينه ذهني، فرهنگي و شناختي خود پيام هاي دريافتي را رمزگشايي مي كند. در اين فراگرد بحث بر سر تكميل آگاهي هاست. من (ابن، زاد و...) با اندوخته اطلاعاتي خود ديگري را تكميل مي كنم و اين فرآيند ادامه مي يابد. آنچه مهم است نه فرستنده (چه كسي بودن) بلكه پيام است.
5- بي ترسي سرشار است از موتيف هاي كاتب، شكنجه، بدن، تك گويي هاي كشدار، عدم نتيجه گيري قطعي و كوهستان. داستان چنين پايان مي يابد: «مي رفتند سمت جاده سنگلاخ كه به دل كوه ها مي رفت. و خيلي زود ميان جاده يي كه مه و باران تارش كرده بود گم شده بودند.» به قول جورجيو آگامبن: انسان معاصر كسي است كه بتواند فراتر از روشني برود تا سايه را به دام اندازد................... ادامه دارد







mr.kateb@yahoo.com تلفن:09188810209 /تلفن:09188810209