يک رهيافت

   





 يک رهيافت





 

طعم گیلاس کیارستمی را که یادتان هست. بدیعی می خواهد خودکشی کند. برای خودش قبری کنده و در به در به دنبال کسی می گردد که بعد از خود کشی چند بیل خاک بریزد روی نعشش.

حالا از بدیعی کات می کنیم به وضعیت امروز ادبیات ایران. از هر نویسنده ای که از کار نوشتنش می پرسی سرش را تکان تکان می دهد و آهی از ته دل می کشد. کتاب های زیر چاپ کم اند. آمار کتابهای درگیر در هزارتوی مجوز گیری ارشاد همین طور بیشتر می شود. از طرفی کتابهای چاپ شده هم عموما با جرح و تعدیل منتشر می شوند. داستانی یا صفحه ای از تن معمولا لاغرشان کنده می شود و کم برگشان می کند. حال نوشتن این روزها چندان خوش نیست. از هرکسی که می پرسی همین را می گوید.

ساده ترین کار این است که همه چیز را بیندازیم به گردن اوضاع سیاسی ایران امروز. و یا سیاستهای کاملا معلوم وزارت ارشاد. این یک راه است. ساده است. درست هم هست.

کمی مته به خشخاش

ولی اگر بخواهیم کمی مته به خشخاش بگذاریم باید چند سالی برگردیم عقب. جریان رمان نویسی ما در چند سال گذشته به سه دسته کلی تقسیم شده است. جریان اول نویسندگان عامه پسند هستند و یا به تعبیری بازاری. تعریفشان هم مشخص است. نسرین ثامنی، فهیمه رحیمی و ... . این نویسنده ها همیشه چاپ می کنند. هیچ اتفاق بدی هم برایشان نیفتاده و تیراژ کتابهایشان جدای از چرخشهای سیاسی جامعه همیشه بالا بوده است.

جریان دوم مربوط به نویسنده های نخبه نویس است. این نویسنده ها در فضای جدی ادبیات ایران داستان می نویسند و بیشتر مخاطبینشان از قشرهای عموما فرهیخته و روشنفکر جامعه هستند. .برای مثال ابوتراب خسروی ، شهریار مندنی پور ، عباس معروفی، محمد رضا صفدری، محمد رضا کاتب و دیگران .

جریان سوم هم مال نویسندگانی است که سعی کرده اند جایگاهی بینابینی بین دو گروه اول برای خودشان پیدا کنند. نویسندگانی که علاوه بر حفظ نسبی قشر فرهیخته کتاب خوان ما جایگاهی در بین خوانندگان عامه به دست آورده اند. زویا پیرزاد شاید شاخص ترین نویسنده این گروه است. محمد محمد علی ، منیرو روانی پور، مصطفی مستور و حسین سناپور ( به خصوص در رمانهایش) هم در این دسته قرار می گیرند.

کارنامه خوانی


حالا نگاهی به کارنامه کاری دو گروه آخر می اندازیم . ویژگی عمده نویسندگان گروه دوم استفاده از زبانی پیچیده و ثقیل در روایت داستان است. به طور مشخص می توان به تجربه زبانی ابوتراب خسروی ( مثلا در رمانرود راوی) اشاره کرد و یا تجربه بسیار خاص و مخاطب گریز محمد رضا صفدری در رمان من ببر نیستم پیچیده به بالای خود تاکم . ویژگی دیگر این گروه سعی در باز آفرینی تجربیات پست مدرنیستی نویسندگان اروپایی و آمریکایی است. به عنوان مثال می توان به حذف شدن قصه و یا خط روایی در آثار نویسندگانی مثل محمد رضا کاتب، حسن بنی عامری و یا محمد رضا صفدری اشاره کرد. تکه تکه شدن روایت و بازی های پی در پی و بی انتهای زبانی از پیامدهای این باز آفرینی است.

تیراژ کتابهای اغلب نویسندگان این گروه حداگثر 2000 جلد است و کتابهاشان به ندرت به چاپ های بعدی می رسد. حتی جایزه بردن هم عموما تغییری در شرایط این کتابها نمی دهد و حداکثر آنها را به چاپ دوم و به ندرت سوم می رساند. به طور خلاصه می شود گفت که کارهای این گروه برای مخاطبین عامه گنگ ونامفهومند و موجب دل زدگی خواننده عام از این جنس ادبیات شده اند .

به دنبال پلی برای ديدار با مخاطب

گروه سوم با جدا شدن از این نوع خاص نخبه گرایی سعی کرد که تا حدودی فاصله اش را با مخاطب کمتر کند. نویسندگان این جریان با کم کردن بازی های زبانی و فرمالیستی و حرکت به سمت روایتهای سر راست و قصه پرداز حرکتی منطقی و هوشمندانه را به سمت مخاطب شروع کردند. اما به استثنا نویسندگانی مثل زویا پیرزاد موفقیت چندانی در آشتی با خواننده به دست نیاوردند. در حقیقت غیبت چندین و چند ساله این جریان در بدنه ادبیات داستانی ایران ارتباط مخاطب عام با ادبیات داستانی را به نابودی کشانده است.

باید بدانیم که بدنه کلی جامعه به داستانی نیاز دارد که بتواند آن را بفهمد. داستانی که او را فیلسوف، تاریخدان و یا زبان شناس فرض نکند و به عنوان یک خواننده محترم بشماردش.

بی دولتی داستان کوتاه


اوضاع داستان کوتاه چندین و چند بار بد تر است . اصولا داستان کوتاه به خاطر ذات فنی ترش مخاطبین محدودتری دارد و به همین خاطر هم آن چند گانگی که در حوزه رمان به آن اشاره شد در این گونه به وجود نیامده است. البته پیشرفت داستان کوتاه در چند سال اخیر پیشرفت سالم و علمی تری بوده است اما همین علمی تر بودنش، مخاطبینش را محدودتر کرده است. والبته سایه چند ساله بعضی جریانات ادبی نظیر کاروری نویسی، خواننده های عام این گونه ادبی را هر چه بیشتر دلزده کرده است .

خب، حالا یک بار دیگر مطالب بالا را توی ذهنمان مرور کنیم . ادبیات داستانی ما مدتهاست که مخاطبش را از دست داده است. نویسندگان ما هم اغلب ترجیح می دهند که نخبه نویس باشند و با روشنفکر بودنشان دلخوش ، تا خطر حرکت به سمت مخاطب و پس خوردن قریب به یقینش را به جان بخرند. کتابهای ما خواننده ندارد. این یک واقعیت است.

مطابق آمار 35 هزار اهل قلم در ایران زندگی می کنند . آنهایی که یک جای کارشان به کتاب و نوشتن گیر است. حالا اگر این آمار را با تیراز حداکثر 3000 تایی کتابهای چاپ شده مقایسه کنیم به عدد هشت و پنجاه و هفت صدم درصد می رسیم. فقط هشت و پنجاه و هفت صدم درصد آنهایی که زندگیشان با کتاب و نوشتن در گیر است مخاطب ادبیات امروز ما هستند. مخاطب عام بماند برای زمان ساییدن کشکها!

بی مخاطب می ميريم

ادبیات بی مخاطب، ادبیات مرده است. این ادبیات برای خودش گوری کنده و در به در به دنبال کسی می گردد که چند بیل خاک روی تن بی جانش بریزد. ادبیات امروز ما تبدیل شده به اقای بدیعی عباس کیارستمی . ارشاد هم شده آن بیل به دست فیلسوف مفلوک که باید زحمت آن چند بیل خاک را بکشد. ادبیات امروز ما، رخوت زده و نحیف، به جای آقای بدیعی خوابیده توی توی آن دو متر جا .
ولی خب، اینجا هم با یک پایان باز طرفیم. معلوم نیست که آن چند بیل خاک ریخته بشود توی آن گودال یا نشود. دل ما هم هنوز به طعم شیرین و گذرای گیلاس هایش خوش است             /منبع- رادیو زمانه /

 

 

چگونه شخصیت های ماندگار ادبی وهنری خلق می شوند


 


موجوداتی که هنرمند احضارشان می کند

 






 


       محمد رضا کاتب


 

گاهی شخصیت هایی از آثار هنری و ادبی جدا می شوند و پا به دنیای واقعی (دیگر) می گذارند و به زندگی خود ادامه می دهند. همان چیزی که باعث می شود این شخصیت ها بتوانند از جهان ادبیات و هنر جدا شوند و نفوذ و زندگی مستقلی را پیدا کنند، همان نیز باعث می شود آنها بتوانند به مرور تبدیل به یک ابر شخصیت بشوند. به شخصیتی قوی تر و بامعناتر از آنچه بودند.

چیزهای زیادی باید دست به دست هم بدهند تا چنین ابرشخصیت هایی بتوانند خلق شوند و کنار ما در جهانی که ساخته و پرداخته و حاصل افکار و ذهن های آدم های بی شماری است زندگی کنند. این جهان جمعی، مثل مه ای بزرگ پیوسته کنار جوامع حضور دارد. یک جهان ویژه که بازتاب فکرها و اندیشه ها و در یک کلمه انسان هر دوره است. محل تولد تمام ابر شخصیت ها که بازتولید آرزوها و افکار و ترس های ما هستند، آنجاست. همیشه هنرمندان و نویسندگان تیزهوشی وجود دارند که دست خود را دراز می کنند و از میان جهان بین اذهان که دورتا دور جوامع شان را گرفته، این ابر شخصیت ها را شکار می کنند و بیرون می کشند، و به جهان ادبیات و هنر می آورند. و با آثارشان این ابر شخصیت ها را واضح، توصیف و تکثیر می کنند. توصیفی که ازاین شخصیت ها در آثار ادبی صورت می گیرد، دارای حدود مختلف است. گاهی هنرمندان به وسیله آثارشان عکسی تمام قد از این ابرشخصیت که حاصل بین اذهان است می اندازند. و گاهی هم هنرمندان درصدد برمی آیند که نقشی از خیال بین اذهان و ابرشخصیت ها گرفته شود .نقش هایی که از آنها کشیده می شود، در اندازه وابستگی این ابرشخصیت ها به واقعیت و جهان بین اذهان است. عکس هایی که از ابرشخصیت ها انداخته می شود کمتر قابل دستکاری است. چون ماهیت و فرم شان اجازه دستکاری زیاد را به هنرمندان نمی دهد. اما نقش هایی که از این ابرشخصیت ها کشیده می شود، به خاطر ابعاد و قالبی که این بازیافت دارد قابلیت تغییر بیشتری دارد. یعنی این نوع آثار جای بیشتری به هنرمند می دهند تا واقعیت بیرونی و اصل در اینجا هنرمند و جهان اوست نه واقعیت یا جهان بین اذهان و چیزهایی که در اینجا قابل ارجاع است. در این نوع آثار ذهن، تخیل و جهان هنرمند در خلق این ابر شخصیت ها سهم بیشتری دارد و نقش هنرمند هم بیشتر است. و درنتیجه به واقعیت ها و جهان بین اذهان (برخلاف نوع اول که عکاسی مستقیم بود) این نوع آثار کمتر بها می دهند.

نسبت ابرشخصیت ها و واقعیت و جهان بین اذهان و چیزهایی که قابل ارجاع هستند، وقتی از حدخاصی بگذرد به عرصه بازیافت وارد می شود. یعنی ابتدای این راه عکس گرفتن از جهان بین اذهان است و بعد تصویر اعوجاج یافته این جهان قرار می گیرد .و در نهایت هم بازیافت کلی نقش های جهان بین اذهان قرار دارد. عوامل زیادی وجود دارد که عکس ها و بازیافت های ذهنی جامعه ای بتوانند در اثری هنری و ادبی تجسم پیدا کنند. و بعد ابرشخصیتی قادر باشد از میان این آثار پا به جهان ما بگذارد و مقابل چشم های مخاطبان جان بگیرد و رشد کند. یکی از دلایلی که باعث خلق این ابر شخصیت ها می شود شاید این باشد که ابرشخصیت ها، مجسمه، نمود و بازیافت افکار جوامع است. یعنی اگر این ابرشخصیت ها را بشکافی، به آرزوها، خیال ها و ناخودآگاه و... این جامعه و مردمش می توانی برسی. و بخش عظیمی از افکار افراد جامعه را بدون هر آرایش و نقابی ببینی.

ابرشخصیت ها عمری بسیار طولانی دارند و می توانند از سد زمان و مکان بگذرند و در تاریخ سفر کنند، ابرشخصیت ها به دلیل گستردگی معنایی که دارند می توانند به سایر جوامع و زمان ها هم تعمیم پیدا کنند. یعنی در این ابر شخصیت، فکر، آرزو و چیزی هست که نه تنها آن جامعه خاص را که دیگر جوامع و دیگر زمان ها را هم در برمی گیرد. و آدم های جوامع مختلف می توانند دراین ابرشخصیت خیال ها، حالات و افکار خودشان را یا بازیافت خودشان را پیدا کنند. و این طوری است که این ابر شخصیت قابلیت انطباق با دیگر جوامع را پیدا می کند و دیگر محدود به جامعه ای خاص نمی ماند. و در عین آنکه متعلق به آن جامعه اولیه خودش است، متعلق به جوامع و زمان ها و مکان های دیگر هم هست. چون عکس واقعی یا نقش اعوجاج یافته از انسان به معنای کلی اش هستند. یا توصیفی کلی و اساسی از انسان در یک بزنگاه خاص هستند. و این توصیف از انسان در زمان های دیگر هم کاربرد دارد. به همین دلیل این ابرشخصیت، می تواند قسمتی از افکار و امیال جوامع را در همه زمان ها در خودش جمع کندو به ناگاه تبدیل به نماد دورانی یا قشری شود. وقتی شما به حرکات این ابرشخصیت ها دقت می کنید، می بینید به وسیله آنها افکار، آرزوها و خایل های بشری قابل لمس است. یعنی آنها به کمک ابرشخصیت می توانند قسمتی از خودشان را لمس کنند و ببینند. و با لمس معناهای مختلفی که در زمان های مختلف بار این شخصیت می شود ما می توانیم هسته واقعی هر دوره را ببینیم و بفهمیم در هر دوره ای اساسی ترین تکه های انسان چه بوده؟ بزرگی و تأثیر برخی از ابرشخصیت ها گاهی باعث می شود که بعضی نقش کمتری برای خالقین این ابر شخصیت ها قائل شوند. و دلیل بیاورند که ایده، فکر و شاکله اصلی این ابرشخصیت ها قبل از خلق آنها توسط نویسندگان در اذهان جمعی و جامعه وجود داشته. و کلیت قضیه در پس زمینه جوامع بوده و نویسنده با خالق این ابرشخصیت تنها کاری که کرده این بوده که این ابرشخصیت را در اثری خاص مجسم کرده و این ابر شخصیت انداخته است. و این تصویر را روی کاغذ عکاسی ظهور کرده است .و آن شخصیت را در آن شکل و سر و وضع نشان مان داده. و این بوده که کاری کند که ابرشخصیت حلول پیدا کند در چیزی مادی که قابل لمس و حس باشد. چیزی مثل یک رمان یا فیلم یا نمایش یا عکس یا نقاشی. و آنچه از یک شخصیت عادی در یک کتاب توانسته یک ابرشخصیت بسازد بازیافتی بدیع از این ابرشخصیت توسط جامعه است، نه خود شخصیت. و چون این شخصیت ساخته و پرداخته ذهن ها و اجتماع یا دوره ای خاص است، به همین دلیل از سوی مخاطبان این طور مقبول واقع می شود و مقبولیت و بزرگی و نفوذ بیش از حد این ابرشخصیت به خاطر رویای جمعی خود را می تواند به وسیله اثری تماشا کند. پس امتیازبیشتر این کار را نباید به نویسنده این رمان و اثر هنری داد. در حقیقت آنها خلق ابرشخصیت را نتیجه غیرمستقیم کار جوامع می دانند. به همین دلیل بیان می شود که هنرمند صرفاً باعث حلول ناخودآگاه روح جامعه دراین جسم ( که اثر هنری باشد) شده است. و خلق این ابرشخصیت ها توسط اذهان چندین نسل مختلف یا ناخودآگاه جمعی افراد در زمانی خاص یا در زمان هایی خاص صورت گرفته است. و هنرمندان صرفاً آن شخصیت را احضار کرده اند به این اثر، و این کارشان احضار است نه خلق. خلق یعنی چیزی از پایه توسط کسی تولید شود. و احضار یعنی چیزی در جایی وجود دارد و تو آن را به وسیله ای صدا می کنی و آن موجود یا روح می آید سمت تو و تو با دوربین ات شکارش می کنی. یا در کتابی یا نمایشی آن را حبس می کنی و می گذاری مخاطبان بیایند این موجود را که صاحبش هستند تماشا کنند و فرزند خودشان را ببینند، ولذت ببرند یا هول کنند از جهانی که ساخته اند یا دنبالش هستند. ممکن است این موجود که هنرمند احضارش کرده یک روح سرگردان باشد یا یک موجود عجیب الخلقه یا بخشی از یک بهشت گمشده فرقی ندارد. در هر صورت هنرمند توانسته ساخته اذهان جمعی را صرفاً بازتاب دهد. مثل یک آینه که تصویری را بازتاب می دهد. یعنی نقش اساسی با خود جوامع است. و خود جوامع سهم بیشتری دارند تا آینه ای که صرفاً عکسی را بازتاب داده. چون یکی از ازعلت های حرکت ابرشخصیت ها در دل جوامع و تاریخ این است که ابرشخصیت ها تغییرهای زیادی را می توانند تحمل کنند و در زمان های مختلف معناهای مختلفی بگیرند و با جوامع مختلف ارتباط برقرار کنند. به همین دلیل نیز می شود گفت که در زمان های مختلف توسط جوانع مختلف ابرشخصیت ها پیوسته در بازیافت و باز تولید خود هستند و الا یک جایی که بازتولید نشوند کار آن ابرشخصیت تمام است. یعنی اگر این بازتولید در دوران های مختلف توسط جوامع مختلف صورت نگیرد، این ابرشخصیت  نابود میشود وخود  شخصیت یا ابرشخصیت آنقدرها هم مهم نیست، بلکه بازتولید آن توسط جوامع مختلف در زمان های مختلف اصل است. چون به وسیله بازتولید، این ابرشخصیت دارای بارمعنایی تازه می شود و می تواند همچنان نفوذ و قدرت داشته باشد و به حیات خود ادامه دهد. پس نقش نویسنده و خودابرشخصیت اندک می شود. چون هم مبدا و تولید این ابرشخصیت به دست جوامع و اذهان چندنسل است و هم مقصد و بازتولیدش (که حیات مجددی برای آن است) به دست جوامع و خیل مخاطبان صورت میگیرد

پس فرستنده پیام و دریافت کننده پیام خود جوامع حساب می شوند و هنرمندان صرفاً وسیله ای برای رساندن این پیام از مبدأ به مقصد هستند. و علت بی مرگی و قدرت چنین ابرشخصیت هایی شاید همین نکته باشد که جوامع بخشی از خود را به وسیله این ابرشخصیت که دائم در حال تغییر چهره است بیرون از خودش می تواند ببیند و با آن ارتباط برقرار کند. چون این ابر شخصیت هرچند متعلق به زمان و مکانی دیگر باشد پیوسته به وسیله بازتولید تکه ای از تفسیرهای هر دوره، بار جوامع را باز می تواند بردوش بکشد. هرچه این ابرشخصیت ها توان بیشتری داشته باشند که بارمعنایی بیشتری را بردوش بکشند عمرشان نیز درازتر می شود. شاید به همین دلیل باشد که برخی از ابرشخصیت ها به مرور محو می شوند و دیگر خبری از آنها نیست. و گاه در وقتی دیگر از نو سر و کله شان پیدا می شود، با معنایی تازه و دگرگون و حتی معنایی متضاد با آنچه قبلاً داشته اند؛ در هیبت و لباسی نو و لبخندی که نشان از هوش آدم های آن دوره است به کسانی که به آنها معنایی تازه داده اند تا بتوانند از قدرت آنها برای رساندن و نشان دادن بخشی از خودشان و مفاهیم جاری زمان شان کمک بگیرند.                  منبع -مجله ی سینماو ادبیات