رمان چشمهایم آبی بود منتشر شد
رمان چشمهایم آبی بود منتشر شد
بخشی از رمان چشمهایم آبی بود:
مادرم یک بار بهم گفته بود: «دارم دنبال خوشبختی ام می گر د م . ناکس باز رفته یک جایی خودش راگم وگور کرده. نمی دانم این دفعه دیگر خودش راشکل چی در آورده. جنس خوشبختی این طوری است که تا با چشم نبینی اش به دنیا نمی آید.هر بار به رنگی در می آید. باید زرنگ تر از او باشی تا بتوانی بشناسی اش .»
وقتی مادرم می خواست خودش را با آن وضع جلو چشم همه بکشد، زیاد دیگر دور وبرش نمی پلکید م . خب ازش می ترسیدم . همان روزی که مطمئن شدم قصد کشتن خودش رادارد، دیگر برای من هم مرده بود . اگر چه کنارم روی آن صندلی چوبی هنوز نشسته بود وهی خودش را به خواب می زد . مادرم برای کارهایش دلیلهای عجیب وغریب زیادی جور می کرد. واین میترا رابد جوری کفری کرده بود. چون یک بار بهم گفته بود: « واقعابرای نفهم بودن هیچ وقت دیر نیست . اگر هزار سالت هم باشد باز دیرنیست . به نظرم آن دختری که مادرت می گوید سالها پیش گم کرده، دختری های خودش است . بچگی ودیوانگی خودش است که یک جا تو خانه ی تاریک بابات گم کر ده وحالا دارد تو نور مفت کوچه دنبالش می گردد.»
سر در نمی آوردم چرا آن طوری همه اش خیره بودم به یکی از دستهای مادرم که تا مچ چرم پیچ کرده بود . حتی تو خواب هم دستش مشت بود . نمی دانم چی تو مشتش بود که ولش نمی کرد . فکر نمی کنم چیزی غیر درد تومشتش بود . چون ناخنهای دستش داشتند ارام ارام دستش را سوراخ می کردند واز ان می زدند بیرون . وناخن های پایش ان قدر بلند شده بودند که دیگر هیچ کفشی نمی توانست بپوشد . می خواست لبها،گوشها ، دماغ وچشمهایش را بدوزد تالال وکر وکور شود . حتی یک چیزی مثل موم را آب کرد ه بود وگوشهایش را با ان پر کرده بود تا صدای دنیا را نشنود . وقتی باهاش حرف می زدیم انگار با خود مان داریم حرف می زنیم . حالا او کیسه ی چرمی راروی سرش می کشید وبا آن هیبت تمام وقت گوشه ی پنج دری، رو به روی در می نشست وتکان نمی خورد. این طور انتظار کشیدن راهش نبود.

mr.kateb@yahoo.com تلفن:09188810209 /تلفن:09188810209