تحلیل گفتمانی رمان های اسماعیل فصیح ومحمد رضا کاتب
شهوداتِ شرقی سؤالمند

بهنام ناصری
پیدا کردن منظری مساعد برای گشودن زاویهای رو به جهان محمدرضا کاتب و آثارش، امری سهل و ممتنع است. دست به کار نوشتن شرححالی از حدود سه دهه نویسندگیاش باشی، یا مشغول نوشن مقالهای در باب جهانی که او با هر رمان صورتی از آن را پیش رویت گذاشته در این سالها، یا حتی در جریانِ ثبتِ یادداشتی اندر اختصارِ اینهمه؛ فرقی نمیکند. پرداختن به کاتب و آثارش در هر سطح و اتمسفری، همیشه برایت با نگرانی همراه است؛ از اینکه حق مطلب ادا نشود در باب آنچه دستگیرت شده از خواندن تقریباً همه آثارش تا به امروز؛ از غرق شدن در تکثرِ ایدههای خودت پیرامون جهان او؛ از مغلوب شدن در برابر تنوع یادداشتهایی که در جریانِ خواندن هر رمان برداشتهای؛ از –به ناگزیر- انباشتن نوشتهات از ناگفتهها.
در مقام روزنامهنویسی که پیشتر هم گفتوگو با کاتب و هم نوشتن از جهان قصویاش را تجربه کرده، برای برونرفت از این خودمحاکمهگری زودهنگام، کردوکار خودت را داری. حرجی هم نیست اگر نقبت به جهان این نویسنده به قاعده شرقی، جایی با آرای فلان و بهمان اندیشمندِ فرنگی تلاقی کند که «پیشبینیها به خطا میروند و این از قطعیتهای نادر هستی است». یا «وقتی وانمود به چیزی میکنی، نشانههایی از آن چیز را در خودت تولید کردهای». وقتی پل ریکور در باب «پیشبینیناپذیر بودن هستی» گزاره صادر میکرد و زمانی که ژان بودریار از مفهوم ظاهراً به تثبیترسیدهای چون «وانمود» قطعیت برمیداشت، هیچ کدام نمیدانستند زمانی در سوی دیگری از دنیا، صورتی شرقی دیگرگون از این مفاهیم در آثار نویسندهای شناور خواهد بود که دست بر قضا اتکایی هم به آثارشان ندارد.
علیایحال به دریافتی از «ناحتمیت» وانمود میکنی تا علائم بیباوری به قطعیتهای بیکموکاست را به بار بنشانی در خودت؛ تا برسی به اینجا، همینجا؛ که محمدرضا کاتب، نویسنده ادبیات ژانر نیست و نوشتن از آثار رماننویسی که مدام در پی عبور از تعاریف مستعمل و پذیرفته شده از ژانر رمان است، حتی در مدیوم روزنامه، عجیب نیست اگر متن متعارفی از کار درنیاید و بر فنون و قواعد تجویزی ژورنالیسم منطبق نباشد. راست میگفت انگار کورت وونه گات آمریکایی در رمان «شب مادر»ش؛ انگار «ما همان چیزی هستیم که به آن وانمود میکنیم. پس همیشه باید مواظب باشیم ببینیم به چه چیزی وانمود میکنیم»!
در مقاله مطولی که در چند فصل در باب آثار کاتب نوشته و بنا به ضرورت، تنها برشی چندصد کلمهای از آن را چاپ کردهای، به تفصیل آمده است که شخصیتهای آثار او موجوداتی زجرکشیدهاند و در جهانبینیاش حتی سعادت و کامیابی انسانها هم از رهگذر این رنج میگذرد. آوردهای که آدمهای او این فرایند دوزخآسا را سپری میکنند تا به «گمشده بینام»شان برسند؛ و کاتب از این رهگذر، برای نزدیک شدن به آن چیز بینام و تعریفناپذیر، رمان به رمان سوداییتر شده است. از این نوشتهای که غریزه مرگ دغدغه آشکار اوست و آدمهای او بیآنکه بخواهند، مرگ خود را میجویند؛ و رسیدهای به پرسشی بنیادین از این قرار که راه رهایی و رسیدن به آن «گمشده بینام» در آثار کاتب اخلاقگرای ادبیات ایران آیا همان مرگ است؟
هر کتابی که از او منتشر میشود، منتظر روایتی هستیم که در عین استقلال از کتابهای پیشین، باز برساندمان به انبوهی از پرسشهای بیپاسخ در باب آنچه پیوسته پیرامونمان جاری است اما در گستره دید محدودمان نمیگنجد. روایتی که راه بگشایدمان به سکوتی ناشی خواستن و ندانستن. ناشی از عجزمان در برابر آنچه میخواهیم و نمیتوانیم بدانیم؛ این به معنای متوسع کلمه، «خاصیت» محمدرضا کاتب است. منبع - روزنامه سینما
تحلیل گفتمانی رمان های اسماعیل فصیح ومحمد رضا کاتب
نویسنده ای در میان عشق ونفرت

حاشیهای درباره محمدرضا کاتب که مصداقِ ایده است در ادبیاتِ ایران
مهدی یزدانیخُرّم
نوشتنِ چندصد کلمه درباره محمدرضا کاتب همانقدر سخت است که خلاصه کردنِ ایدههای رمانهایاش در چند سطر. من کاتب را در اواخرِ دهه هفتاد کمی قبلِ انتشار رمانِ «هیس، مائده، وصف، تجلی» شناختم. در جلساتی که بعدِ تعطیلی روزنامه فتح در دفترِ آن برگزار میشد و خیلیها میآمدند آنجا. از جمله کاتب و حسنِ بنیعامری نازنین. وقتی «هیس» منتشر شد عملاً فضای ادبیاتِ ایران شوکه شد. یک رمانِ خشن با روایتی عجیب. صحنه بیرونکشیدنِ قلبِ یکی از شخصیتها از تنش تا پایانِ عمر از یادم نمیرود. بعدِ آن بود که کاتب خود را به ادبیاتِ ایران قبولاند. رمانهای بعدیاش هم شگفتانگیز بودند؛ «وقتِ تقصیر» و «پستی» را میگویم. روندی که او در رمانِ «هیس» آغاز کرد (هرچند هیس اولین کار کاتب نیست) در آثارِ بعدی پختهتر شد. هراسانگیزتر و مهمتراز هر چیز مملو از ایده. هرچند کاتب بعدِ «وقت تقصیر» مانندِ بسیاری به الطافِ ملوکانه ارشادِ محمودی دچار شد اما باز توانست دو رمانِ مهم دیگر یعنی «آفتابپرست نازنین» و «رامکننده» را چاپ کند. هرچند کاتب از این دوره برای من که دلبسته نگاهاش بودم کمی مغلق شد تا امروز. رمانِ «بیترسی» را دوست نداشتم و «چشمهایم آبی بود» به نظرم آن قدر تغییر کرده که یک جاهاییاش با هم نمیخواند. همه میدانند وسواسِ او را در نوشتن و بازنویسی. در این نزدیک بیست سال این نویسنده کنار ما قد برافراشت. تنومند شد و راهاش را باز کرد. همیشه عجیبتترین مصاحبههای دورانِ کاریام را با او داشتم. عملاً از پاسخدادن طفره میرود و کارِ خودش را میکند! در جغرافیای ذهنش دو سنتِ روایتِ کهنِ ایرانی- اسلامی و رمانِ فلسفی قرنِ نوزدهم اروپا در هم تنیدهاند. طوری که در چند کارِ آخرش به شدت به انتزاع نزدیک شده و این چیزی است که به زعمِ من کاتب باید در آن تجدیدنظر کند که میدانم نمیکند چون بیشتر از این حرفها به کارش معتقد است که بخواهد با حرفی شیوهاش را عوض کند! انبوهی از سرگردانی و هراس و دام در متنهای او طراحی شدهاند. اصولاً منطقِ خوانشی رمانهای او به شدت متفاوت است و خوانندهای میتواند واردِ این جهان شود که قدرت تاویلِ بسیار بالایی داشته باشد. او فرزندِ ابنعربی است شاید. فرزندِ تبدیل واقعیتها به انتزاعی عجیب که ناگهان جهانی دیگر را به رویت میگشاید. از نخستین سطرهای هر اثرش، حتی نامِ رماناش مخاطب در حالِ فریبخوردن است. در حالِ فرورفتن در مردابی که او برایاش تدارک دیده. هرچه بیشتر مقاومت کند بیشتر فرو میرود و این دقیقاً هدفِ درونمتنی کاتب است. غرقشدنِ مخاطب در یک خیالِ مرکب. خیالی که مدام در ذهنِ تاویلگر معنا میسازد، معنا را منهدم میکند و گاهی معنا را چنان دیریاب که عملا تمامِ پدیدهها ناشناخته میشوند. کاتب و آثارش یکی از نمونههایی هستند که میشود در پاسخ به چند منتقدِ ملالآورِ آکادمیک نشان داد و گفت این ادبیات هنوز تهی نشده است. تجربهگرایی که کمتر در ساختارهای درسی و غیرِ قابلِ انعطافِ ایشان میگنجد. هرچند باید اذعان کرد که آثارِ او یا خوانده میشوند یا مخاطب را به جنون رسانده و او را پس میزنند. و این ادبیاتی است که در وضعیتِ معمولی بودن نمیماند. ادبیاتی نیست که همهگیر شود و «همه» بتوانند آن ر دوست داشته باشند و بخوانند و لذت ببرند. کاتب موافقان و مخالفانِ خودش را دارد و این چیزی است که همیشه برای من جذاب بوده. نویسندهای در میانه عشق و نفرت. نویسندهای که یاغی است و در عینِحال پر کار و ناپیدا. اویی که مدام مسیرِ روایتاش را تغییر میدهد ولی از برخی عناصرِ کلیدی تکرارشونده سود میجوید که مولفههای اصلی او هستند. تکههایی مثلِ خشونت، بیزمانی، بیاتفاقی، تنهایی و گذشته؛ و چنین است که او را میتوان در دستگاهِ روایی ابنعربی خوانش کرد. حیف که این چند صد کلمه دارند به پایان میرسند. ادبیاتِ ایران یک محمدرضا کاتب دارد. این تکبودن هزینههای فراوانی برای نویسندهاش داشته و به همین دلیل است که جهانِ او منحصر بهفرد است. این «یک»بودن ارزشگذاری نیست بر آثارِ او بلکه ترسیم موقعیتی است که او به کف آوردهاش. کاتب همیشه لایههای پنهانی دارد که در این تکبودگی او را رستگار میکنند. لایههایی که به خوبی میداند کجا آشکارشان کند و خوانندهاش را مبهوت. یادم میآید بعدِ چاپِ «هیس» مشتی حسود میگفتند «رمانِ بالغی نیست، چند صحنه اتفاقی دارد و قطعاً در کارِ بعدیاش به تکرار میافتد و ...». از آن حسودها گاهی خبرهایی میشنوم. یکیشان ستونهای مضحکِ سیاسی- اجتماعی مینویسد، یکی دیگرشان هیچ کتابِ مهمی چاپ نکرده و دیگری روز به روز کتابهایاش ضعیفتر میشوند و چند تایی دیگرشان که اصلا هیچ... اما کاتب نوشت و جهان خودش را ساخت. جهانی که همیشه هنگامِ ورود به آن منتظر هر بلایی هستم! منبع - روزنامه سینما
تعلیق یا ابهام؟ مسئله این است

رضیه انصاری
محمدرضا کاتب فارغالتحصیل رشته کارگردانی از دانشکده صدا و سیماست. دستی بر فیلمسازی و فیلمنامهنویسی هم دارد اما اکثرا او را به عنوان نویسنده میشناسند. او که نوشتن را از نوجوانی و مجله کیهان بچهها آغاز کرده بود، داستانهای کوتاه مطرحی در نشریات دهه شصت به چاپ رساند که غالباً درونمایه طنز داشتند و عمدتاً به حوزه ادبیات جنگ و گروه سنی کودکان مربوط میشدند. با انتشار رمان هیس در سال 78 و با اختصاص یافتن جایزه برترین رمان سال منتقدان و نویسندگان مطبوعات به این رمان، کاتب به عنوان نویسندهای مطرح مورد توجه قرار گرفت. رمان آفتابپرست نازنین هم در سال ۸۸ نامزد چهارمین دوره جایزه ادبی روزی روزگاری شد. از عمده آثار او می توان به دوشنبههای آبی ماه(74)، هیس(78)، پستی(81)، وقت تقصیر (82)، آفتابپرست نازنین (88)، رام کننده (90)، چشمهایم آبی بود (94)، فیلمنامههای سرخی سیب کال (84)و.... اشاره کرد.
کاتب نویسندهای فرم گراست. او برای داستانگویی و پرداختن به ایدههایی که منحصر به فردند، فرمی را در نظر میگیرد که آن فرم هم از جنس خود اوست و البته با آنکه در جهان داستان و به زبانِ در خورِ همان اثر قابلقبول مینماید، موافقین و مخالفینی دارد و گاهی حتی آنقدر بر محتوا غلبه میکند که خوانندگان حرفهای را در میانه راه جا میگذارد. این نویسنده تجربهگرا که البته به ندرت تن به گفتوگو و مصاحبه میدهد، جایی درباره فرم و تکنیک رواییاش و تفاوتش با برخی دیگر از فرمالیستها می گوید: «این از من است كه كلمهای درست میشود. كلمه به من خط نمیدهد كه چه كار كنم. این فرمگرایی باید در درون شما وجود داشته باشد وگرنه بعضیها هستند كه ادای فرم را درمیآورند... شما چیزی را كه درونتان هست، نمیتوانید جور دیگری بگویید... میخواهم عرض كنم كه فرم با تم خودش میآید، اما بعضیها روی موجهای زودگذر سوار میشوند و ادای فرم درمیآورند، چون خودشان به آن نرسیدهاند.» (گفتوگو با احمد غلامی، آبان 90) با این حال خواندن آثارش خالی از تجربههای کشف و شهودی نیست به شرط آن که خواننده را خسته و ملالزده نکنند.
یکی از ویژگیهای بارز آثار محمدرضا کاتب عدم قطعیت است. او همواره از به قطعیت رساندن رویدادهای داستانی و شخصیتهایش پرهیز میکند و البته به عنوان مولفی توانا و کاربلد، از شیوههای مرسوم و روساختی و طرح پرسشهای آشکار استفاده نمیکند؛ بلکه عدم قطعیتها را در قالب تاریخ یا اتفاقی غیرقطعی یا در دل شخصیتی باورپذیر با ذهنیتی غیرقطعی تعبیه میکند و مثلاً هر روز واقعیت جدیدی سر راه زندگیش قرار میدهد که راست و دروغ هیچ کدام معلوم نیست. گاهی حتی محتوای ارائه شده در داستان نیز تغییر میکند و مولف آگاهانه تقابلهایی میان روایات درون متن و نتیجه گیریهای ذهنی شخصیتها، یا تضادهایی در پلات اصلی داستان میآفریند که موجب میشود خواننده همواره در تردید و ابهام بماند و از خط قصه هم سر در نیاورد.
«شاید واقعاً وقتی توی كوچه پس كوچهها برای خودم میگشتم آدمهایی را كه می خواستم انتخاب میكردم بعد فكر میكردم كه تو قطار دیدمشان. كم كم یاد گرفتم چطوری خودم را با آنها سرگرم كنم. تو هر حالتی میدیدمشان تو همان حالت نگهشان می داشتم: مثل یك عكس و مینشستم قصهای میساختم كه به آن عكس بخورد و با آن سرگرم میشدم. وقتی به خودم میآمدم میدیدم ساعتها با آن قصه آن جا بودهام و نفهمیدهام زمان گذشته. بهترین چیز این قصهها هم همین بود.» (پَستی، ص 19)
«نتوانستم بگویم این حرفها راچون گاهی با خودم میگفتم شاید آفتابپرست نازنین با سرهنگ ازدواج کرده تا او دست از سر بابا و من وعمه بردارد... شاید هم سرهنگ عاشق آفتاب پرست بود... از بابا طلاق گرفت و رفت پیش او تا دیگر کاری به بابا نداشته باشد. نمی دانم شاید این حرفها بهانهاش بود برای رفتن... » (آفتابپرست نازنین، ص 241)
«نمیدانم از دستم دلخور بود که آن طوری به خودم و کسوکارم فحش میداد، یا واقعاً داشت زندگیام را تعریف میکرد... با آنکه آنهمه سوال از او میکردم اما هیچوقت به جوابهایش با دقت گوش نمیکردم چون سوالهایم هیچ وقت سوال نبود.»(رام کننده، ص 15)
برخی از منتقدین، آثار محمدرضا کاتب را نظر به برخورداری از یکیدو مولفه پستمدرن، به غلط پستمدرن ارزیابی میکنند و سپس در نفی موفقیت این نویسنده در خلق یک اثر پستمدرن، قلم میزنند. حال آنکه، آنچه در نظریهپردازیهای پستمدرن ارائه میشود در خود داستانها، آنطور که باید اتفاق نمیافتد. هر یک از آثار این مولف نسبت به کار قبلی متمایز و متفاوت است و تکنیک به کار رفته در آن بیشتر تقویت شده. به کار بستن چنین فنونی با آنکه آگاهانه اعمال میشوند، نهایتاً در خدمت قصهنویسی مولفند و نه حتی خود قصه و قصهگویی. هرچه زمان می گذرد آثار کاتب از تکنیکهای روایی منحصر به فردش اشباع میشوند و می توان ادعا کرد رمانها به مرور از وجه داستانی خارج میشوند و تعلیق، جای خود را به ابهام میدهد. خوانندگان آن روزهای این قصهگوی کلاسیک، حالا میان خرده روایتهای پراکنده و پیرنگ اصلی قصه و واقعیت داستانی جهان این نویسنده سردرگم میمانند و با آنهمه تلاش وصبوری درخواندن متن و رسیدن به نشانهها، به دلالت و معنایی دست نمییابند ودلگیر میشوند. «من تله شده بودم و این را وقتی فهمیدم که دیگر دیر بود...»(رام کننده، ص 7)
منبع -روزنامه سینما



mr.kateb@yahoo.com تلفن:09188810209 /تلفن:09188810209