تحلیل گفتمانی رمان های اسماعیل فصیح ومحمد رضا کاتب

 

 


 


شهوداتِ شرقی سؤال‌مند


 


 

 


چشم‌هایم آبی بود

  


 

بهنام ناصری


 

پیدا کردن منظری مساعد برای گشودن زاویه‌ای رو به جهان محمدرضا کاتب و آثارش، امری سهل و ممتنع است. دست به کار نوشتن شرح‌حالی از حدود سه دهه نویسندگی‌اش باشی، یا مشغول نوشن مقاله‌ای در باب جهانی که او با هر رمان صورتی از آن را پیش رویت گذاشته در این سال‌ها، یا حتی در جریانِ ثبتِ یادداشتی اندر اختصارِ این‌همه؛ فرقی نمی‌کند. پرداختن به کاتب و آثارش در هر سطح و اتمسفری، همیشه برایت با نگرانی همراه است؛ از این‌که حق مطلب ادا نشود در باب آنچه دست‌گیرت شده از خواندن تقریباً همه آثارش تا به امروز؛ از غرق شدن در تکثرِ ایده‌های خودت پیرامون جهان او؛ از مغلوب شدن در برابر تنوع یادداشت‌هایی که در جریانِ خواندن هر رمان برداشته‌ای؛ از –به ناگزیر- انباشتن نوشته‌ات از ناگفته‌‌ها.

در مقام روزنامه‌نویسی که پیش‌تر هم گفت‌وگو با کاتب و هم نوشتن از جهان قصوی‌اش را تجربه کرده، برای برون‌رفت از این خودمحاکمه‌گری زودهنگام، کردوکار خودت را داری. حرجی هم نیست اگر نقبت به جهان این نویسنده به قاعده شرقی، جایی با آرای فلان و بهمان اندیشمندِ فرنگی تلاقی کند که «پیش‌بینی‌ها به خطا می‌روند و این از قطعیت‌های نادر هستی است». یا «وقتی وانمود به چیزی می‌کنی، نشانه‌هایی از آن چیز را در خودت تولید کرده‌ای». وقتی پل ریکور در باب «پیش‌بینی‌ناپذیر بودن هستی» گزاره صادر می‌کرد و زمانی که ژان بودریار از مفهوم ظاهراً به تثبیت‌رسیده‌ای چون «وانمود» قطعیت برمی‌داشت، هیچ کدام نمی‌دانستند زمانی در سوی دیگری از دنیا، صورتی شرقی دیگرگون از این مفاهیم در آثار نویسنده‌ای شناور خواهد بود که دست بر قضا اتکایی هم به آثارشان ندارد.

علی‌ایحال به دریافتی از «ناحتمیت» وانمود می‌کنی تا علائم بی‎باوری به قطعیت‌های بی‌کم‌وکاست را به بار بنشانی در خودت؛ تا برسی به این‌جا، همین‌جا؛ ‌که محمدرضا کاتب، نویسنده‌ ادبیات ژانر نیست و نوشتن از آثار رمان‌نویسی که مدام در پی عبور از تعاریف مستعمل و پذیرفته شده از ژانر رمان است، حتی در مدیوم روزنامه، عجیب نیست اگر متن متعارفی از کار درنیاید و بر فنون و قواعد تجویزی ژورنالیسم منطبق نباشد. راست می‌گفت انگار کورت وونه گات آمریکایی در رمان «شب مادر»ش؛ انگار «ما همان چیزی هستیم که به آن وانمود می‌کنیم. پس همیشه باید مواظب باشیم ببینیم به چه چیزی وانمود می‌کنیم»!

در مقاله مطولی که در چند فصل در باب آثار کاتب نوشته و بنا به ضرورت، تنها برشی چندصد کلمه‌ای از آن را چاپ کرده‌ای، به تفصیل آمده است که شخصیت‌های آثار او موجوداتی زجرکشیده‌اند و در جهان‌بینی‌اش حتی سعادت و کامیابی انسان‌ها هم از رهگذر این رنج می‌گذرد. آورده‌ای که آدم‌های او این فرایند دوزخ‌آسا را سپری می‌کنند تا به «گمشده بی‌نام»شان برسند؛ و کاتب از این رهگذر، برای نزدیک شدن به آن چیز بی‌نام و تعریف‌ناپذیر، رمان به رمان سودایی‌تر شده است. از این نوشته‌ای که غریزه مرگ دغدغه آشکار اوست و آدم‌های او بی‎آنکه بخواهند، مرگ خود را می‌جویند؛ و رسیده‌ای به پرسشی بنیادین از این قرار که راه رهایی و رسیدن به آن «گم‌شده بی‌نام» در آثار کاتب اخلاق‌گرای ادبیات ایران آیا همان مرگ است؟

هر کتابی که از او منتشر می‌شود، منتظر روایتی هستیم که در عین استقلال از کتاب‌های پیشین، باز برساندمان به انبوهی از پرسش‌های بی‌پاسخ در باب آن‌چه پیوسته پیرامون‌مان جاری است اما در گستره دید محدودمان نمی‌گنجد. روایتی که راه بگشایدمان به سکوتی ناشی خواستن و ندانستن. ناشی از عجزمان در برابر آنچه می‌خواهیم و نمی‌توانیم بدانیم؛ این به معنای متوسع کلمه، «خاصیت» محمدرضا کاتب است.                                                          منبع - روزنامه سینما


 


تحلیل گفتمانی رمان های اسماعیل فصیح ومحمد رضا کاتب


 


 

 

 
 

 


 


 


 


 

جنگ تحمیلی و دفاع مقدس، مهمترین رخدادی بود که پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران به وقوع پیوست. به تبع نگاه ها و دریافت های گوناگون و گاه متقابل از جنگ، در آثار مربوط به این حوزه داستان نویسان نیز با رویکردهایی متفاوت به این موضوع پرداختند. رویکردهای عمده را در این زمینه می توان به چهار دسته تقسیم کرد: رویکرد ارزش محور، رویکرد جامعه محور، رویکرد انتقاد محور و رویکرد انسان محور. از میان این رویکردها، دو رویکرد ارزش محور و انتقاد محور در تقابل با هم قرار دارند و در آثاری که با توجه به این دو رویکرد خلق شده هر یک خواسته اند به نحوی نگاه و رویکرد خویش را در داستان بپرورانند. در این پژوهش از میان آثار این نویسندگان، رمان دوشنبه های آبی ماه اثر       محمد رضا کاتب و رمان زمستان62 اسماعیل فصیح انتخاب شده اند. روش پژوهش توصیفی ـ تحلیلی است و بر مبنای چهارچوب نظری تحلیل گفتمان انتقادی به بررسی و تحلیل آثار پرداخته شده است.


 


نویسنده ای در میان عشق ونفرت


 


 

 


چشم‌هایم آبی بود





حاشیه‌ای‌ درباره‌ محمدرضا کاتب که مصداقِ ایده است در ادبیاتِ ایران


  مهدی یزدانی‌خُرّم


نوشتنِ چندصد کلمه درباره‌ محمدرضا کاتب همان‌قدر سخت است که خلاصه کردنِ ایده‌های رمان‌های‌اش در چند سطر. من کاتب را در اواخرِ دهه‌ هفتاد کمی قبلِ انتشار رمانِ «هیس، مائده، وصف، تجلی» شناختم. در جلساتی که بعدِ تعطیلی روزنامه‌ فتح در دفترِ آن برگزار می‌شد و خیلی‌ها می‌آمدند آن‌جا. از جمله کاتب و حسنِ بنی‌عامری نازنین. وقتی «هیس» منتشر شد عملاً فضای ادبیاتِ ایران شوکه شد. یک رمانِ خشن با روایتی عجیب. صحنه بیرون‌کشیدنِ قلبِ یکی از شخصیت‌ها از تنش تا پایانِ عمر از یادم نمی‌رود. بعدِ آن بود که کاتب خود را به ادبیاتِ ایران قبولاند. رمان‌های بعدی‌اش هم شگفت‌انگیز بودند؛ «وقتِ تقصیر» و «پستی» را می‌گویم. روندی که او در رمانِ «هیس» آغاز کرد (هرچند هیس اولین کار کاتب نیست) در آثارِ بعدی پخته‌تر شد. هراس‌انگیزتر و مهم‌تراز هر چیز مملو از ایده. هرچند کاتب بعدِ «وقت تقصیر» مانندِ بسیاری به الطافِ ملوکانه ارشادِ محمودی دچار شد اما باز توانست دو رمانِ مهم دیگر یعنی «آفتاب‌پرست نازنین» و «رام‌کننده» را چاپ کند. هرچند کاتب از این دوره برای من که دلبسته نگاه‌اش بودم کمی مغلق شد تا امروز. رمانِ «بی‌ترسی» را دوست نداشتم و «چشم‌هایم آبی بود» به نظرم آن قدر تغییر کرده که یک جاهایی‌اش با هم نمی‌خواند. همه می‌دانند وسواسِ او را در نوشتن و بازنویسی. در این نزدیک بیست سال این نویسنده کنار ما قد برافراشت. تنومند شد و راه‌اش را باز کرد. همیشه عجیبت‌ترین مصاحبه‌های دورانِ کاری‌ام را با او داشتم. عملاً از پاسخ‌دادن طفره می‌رود و کارِ خودش را می‌کند! در جغرافیای ذهنش دو سنتِ روایتِ کهنِ ایرانی- اسلامی و رمانِ فلسفی قرنِ نوزدهم اروپا در هم تنیده‌اند. طوری که در چند کارِ آخرش به شدت به انتزاع نزدیک شده و این چیزی است که به زعمِ من کاتب باید در آن تجدیدنظر کند که می‌دانم نمی‌کند چون بیشتر از این حرف‌ها به کارش معتقد است که بخواهد با حرفی شیوه‌اش را عوض کند! انبوهی از سرگردانی و هراس و دام در متن‌های او طراحی شده‌اند. اصولاً منطقِ خوانشی رمان‌های او به شدت متفاوت است و خواننده‌ای می‌تواند واردِ این جهان شود که قدرت تاویلِ بسیار بالایی داشته باشد. او فرزندِ ابن‌عربی است شاید. فرزندِ تبدیل واقعیت‌ها به انتزاعی عجیب که ناگهان جهانی دیگر را به رویت می‌گشاید. از نخستین سطرهای هر اثرش، حتی نامِ رمان‌اش مخاطب در حالِ فریب‌خوردن است. در حالِ فرورفتن در مردابی که او برای‌اش تدارک دیده. هرچه بیشتر مقاومت کند بیشتر فرو می‌رود و این دقیقاً هدفِ درون‌متنی کاتب است. غرق‌شدنِ مخاطب در یک خیالِ مرکب. خیالی که مدام در ذهنِ تاویل‌گر معنا می‌سازد، معنا را منهدم می‌کند و گاهی معنا را چنان دیریاب که عملا تمامِ پدیده‌ها ناشناخته می‌شوند. کاتب و آثارش یکی از نمونه‌هایی هستند که می‌شود در پاسخ به چند منتقدِ ملال‌آورِ آکادمیک نشان داد و گفت این ادبیات هنوز تهی نشده است. تجربه‌گرایی که کمتر در ساختا‌رهای درسی و غیرِ قابلِ انعطافِ ایشان می‌گنجد. هرچند باید اذعان کرد که آثارِ او یا خوانده می‌شوند یا مخاطب را به جنون رسانده و او را پس می‌زنند. و این ادبیاتی است که در وضعیتِ معمولی بودن نمی‌ماند. ادبیاتی نیست که همه‌گیر شود و «همه» بتوانند آن ر دوست داشته باشند و بخوانند و لذت ببرند. کاتب موافقان و مخالفانِ خودش را دارد و این چیزی است که همیشه برای من جذاب بوده. نویسنده‌ای در میانه عشق و نفرت. نویسنده‌ای که یاغی است و در عینِ‌حال پر کار و ناپیدا. اویی که مدام مسیرِ روایت‌اش را تغییر می‌دهد ولی از برخی عناصرِ کلیدی تکرارشونده سود می‌جوید که مولفه‌های اصلی او هستند. تکه‌هایی مثلِ خشونت، بی‌زمانی، بی‌اتفاقی، تنهایی و گذشته؛ و چنین است که او را می‌توان در دستگاهِ روایی ابن‌عربی خوانش کرد. حیف که این چند صد کلمه دارند به پایان می‌رسند. ادبیاتِ ایران یک محمدرضا کاتب دارد. این تک‌بودن هزینه‌های فراوانی برای نویسنده‌اش داشته و به همین دلیل است که جهانِ او منحصر به‌فرد است. این «یک»‌بودن ارزش‌گذاری نیست بر آثارِ او بلکه ترسیم موقعیتی است که او به کف آورده‌اش. کاتب همیشه لایه‌های پنهانی دارد که در این تک‌بودگی او را رستگار می‌کنند. لایه‌هایی که به خوبی می‌داند کجا آشکارشان کند و خواننده‌اش را مبهوت. یادم می‌آید بعدِ چاپِ «هیس» مشتی حسود می‌گفتند «رمانِ بالغی نیست، چند صحنه‌ اتفاقی دارد و قطعاً در کارِ بعدی‌اش به تکرار می‌افتد و ...». از آن حسودها گاهی خبرهایی می‌شنوم. یکی‌شان ستون‌های مضحکِ سیاسی- اجتماعی می‌نویسد، یکی دیگرشان هیچ کتابِ مهمی چاپ نکرده و دیگری روز به روز کتاب‌های‌اش ضعیف‌تر می‌شوند و چند تایی دیگرشان که اصلا هیچ... اما کاتب نوشت و جهان خودش را ساخت. جهانی که همیشه هنگامِ ورود به آن منتظر هر بلایی هستم!                                                           منبع - روزنامه سینما

 

 













 

 

تعلیق یا ابهام؟ مسئله این است


 


 


 

 


چشم‌هایم آبی بود

 

 









رضیه انصاری


 

محمدرضا کاتب فارغ‌التحصیل رشته کارگردانی از دانشکده صدا و سیماست. دستی بر فیلمسازی و فیلمنامه‌نویسی هم دارد اما اکثرا او را به عنوان نویسنده می‌شناسند. او که نوشتن را از نوجوانی و مجله کیهان بچه‌ها آغاز کرده بود، داستان‌های کوتاه مطرحی در نشریات دهه شصت به چاپ رساند که غالباً درون‌مایه طنز داشتند و عمدتاً به حوزه ادبیات جنگ و گروه سنی کودکان مربوط می‌شدند. با انتشار رمان هیس در سال 78 و با اختصاص یافتن  جایزه برترین رمان سال منتقدان و نویسندگان مطبوعات به این رمان، کاتب به عنوان نویسنده‌ای مطرح مورد توجه قرار گرفت. رمان آفتاب‌پرست نازنین هم در سال ۸۸ نامزد چهارمین دوره جایزه ادبی روزی روزگاری شد. از عمده آثار او می توان به  دوشنبه‌های آبی ماه(74)، هیس(78)، پستی(81)، وقت تقصیر (82)، آفتاب‌پرست نازنین (88)، رام کننده (90)، چشم‌هایم آبی بود (94)، فیلمنامه‌های سرخی سیب کال (84)و.... اشاره کرد.

کاتب نویسنده‌ای فرم گراست. او برای داستان‌گویی و پرداختن به ایده‌هایی که منحصر به فردند، فرمی را در نظر می‌گیرد که آن فرم هم از جنس خود اوست و البته با آن‌که در جهان داستان و به زبانِ در خورِ همان اثر قابل‌قبول می‌نماید، موافقین و مخالفینی دارد و گاهی حتی آنقدر بر محتوا غلبه می‌کند که خوانندگان حرفه‌ای را در میانه راه جا می‌گذارد. این نویسنده تجربه‌گرا که البته به ندرت تن به گفت‌وگو و مصاحبه می‌دهد،  جایی درباره فرم و تکنیک روایی‌اش و تفاوتش با برخی دیگر از فرمالیست‌ها می گوید: «این از من است كه كلمه‌ای درست می‌شود. كلمه به من خط نمی‌دهد كه چه كار كنم. این فرم‌گرایی باید در درون شما وجود داشته باشد وگرنه بعضی‌ها هستند كه ادای فرم را درمی‌‌آورند... شما چیزی را كه درون‌تان هست، نمی‌توانید جور دیگری بگویید... می‌خواهم عرض كنم كه فرم با تم خودش می‌آید، اما بعضی‌ها روی موج‌های زودگذر سوار می‌شوند و ادای فرم درمی‌آورند، چون خودشان به آن نرسیده‌اند.» (گفت‌وگو با احمد غلامی، آبان 90) با این حال خواندن آثارش خالی از تجربه‌های کشف و شهودی نیست به شرط آن که خواننده را خسته و ملال‌زده نکنند.

یکی از ویژگی‌های بارز آثار محمدرضا کاتب عدم قطعیت است. او همواره از به قطعیت رساندن رویدادهای داستانی و شخصیت‌هایش پرهیز می‌کند و البته به عنوان مولفی توانا و کاربلد، از شیوه‌های مرسوم  و روساختی و طرح پرسش‌های آشکار استفاده نمی‌کند؛ بلکه عدم قطعیت‌ها را در قالب تاریخ یا اتفاقی غیرقطعی یا در دل شخصیتی باورپذیر با ذهنیتی غیرقطعی تعبیه می‌کند و مثلاً هر روز واقعیت جدیدی سر راه زندگیش قرار می‌دهد که راست و دروغ هیچ کدام معلوم نیست. گاهی حتی محتوای ارائه شده در داستان نیز تغییر می‌کند و مولف آگاهانه تقابل‌هایی میان روایات درون متن و نتیجه گیری‌های ذهنی شخصیت‌ها، یا تضادهایی در پلات اصلی داستان می‌آفریند که موجب می‌شود خواننده همواره در تردید و ابهام بماند و از خط قصه هم سر در نیاورد.

«شاید واقعاً وقتی توی كوچه پس كوچه‌ها برای خودم می‌گشتم آدم‌هایی را كه می خواستم انتخاب می‌كردم بعد فكر می‌كردم كه تو قطار دیدم‌شان. كم كم یاد گرفتم چطوری خودم را با آنها سرگرم كنم. تو هر حالتی می‌دیدم‌شان تو همان حالت نگه‌شان می داشتم: مثل یك عكس و می‌نشستم قصه‌ای می‌ساختم كه به آن عكس بخورد و با آن سرگرم می‌شدم. وقتی به خودم می‌آمدم می‌دیدم ساعت‌ها با آن قصه آن جا بوده‌ام و نفهمیده‌ام زمان گذشته. بهترین چیز این قصه‌ها هم همین بود.» (پَستی، ص 19)

«نتوانستم بگویم این حرف‌ها راچون گاهی با خودم می‌گفتم شاید آفتاب‌پرست نازنین با سرهنگ ازدواج کرده تا او دست از سر بابا و من وعمه بردارد... شاید هم سرهنگ عاشق آفتاب پرست بود... از بابا طلاق گرفت و رفت پیش او تا دیگر کاری به بابا نداشته باشد. نمی دانم شاید این حرف‌ها بهانه‌اش بود برای رفتن... » (آفتاب‌پرست نازنین، ص 241)

«نمی‌دانم از دستم دلخور بود که آن طوری به خودم و کس‌وکارم فحش می‌داد، یا واقعاً داشت زندگی‌ام را تعریف می‌کرد... با آن‌که آن‌همه سوال از او می‌کردم اما هیچ‌وقت به جواب‌هایش با دقت گوش نمی‌کردم چون سوال‌هایم هیچ وقت سوال نبود.»(رام کننده، ص 15)

برخی از منتقدین، آثار محمدرضا کاتب را نظر به برخورداری از یکی‌دو مولفه پست‌مدرن، به غلط پست‌مدرن ارزیابی می‌کنند و سپس در نفی موفقیت این نویسنده در خلق یک اثر پست‌مدرن، قلم می‌زنند. حال آن‌که، آن‌چه در نظریه‌پردازی‌های پست‌مدرن ارائه می‌شود در خود داستان‌ها، آن‌طور که باید اتفاق نمی‌افتد. هر یک از آثار این مولف نسبت به کار قبلی متمایز و متفاوت است و تکنیک به کار رفته در آن بیشتر تقویت شده. به کار بستن چنین فنونی با آن‌که آگاهانه اعمال می‌شوند، نهایتاً در خدمت قصه‌نویسی مولفند و نه حتی خود قصه و قصه‌گویی. هرچه زمان می گذرد آثار کاتب از تکنیک‌های روایی منحصر به فردش اشباع می‌شوند و می توان ادعا کرد رمان‌ها به مرور از وجه داستانی خارج می‌شوند و تعلیق، جای خود را به ابهام می‌دهد. خوانندگان آن روزهای این قصه‌گوی کلاسیک، حالا میان خرده روایت‌های پراکنده و پیرنگ اصلی قصه و واقعیت داستانی جهان این نویسنده سردرگم می‌مانند و با آن‌همه تلاش وصبوری درخواندن متن و رسیدن به نشانه‌ها، به دلالت و معنایی دست نمی‌یابند ودلگیر می‌شوند. «من تله شده بودم و این را وقتی فهمیدم که دیگر دیر بود...»(رام کننده، ص 7)    

منبع -روزنامه سینما

 



 

 

رمانی که با هر خوانش نوشته می شود


 


وقت تقصیر









 
 












 
کتاب «وقت تقصیر» محمدرضا کاتب، کتاب چهارصد صفحه‌ایی بود که در طی چهار روز تمومش کردم. مدت‌ها بود که این مدلی کتاب نخونده بودم. یعنی پیش نیومده بود که کتاب دستم بگیرم، اونم یک کتاب حجیم و دلم نخواد که زمین بگذارمش. سیصد صفحه‌ی اول با سرعت و جذابیت تمام  پیش می‌رفت. اما خوندن صد صفحه‌ی آخر کند و زجرآور بود. نه به این خاطر که کتاب توی صد صفحه‌‌ی آخرش بد می‌شد. نه. سخت می‌شد. این کتاب چیز عجیبیه، که در توصیفش هیچ نمی‌تونم بگم، جز همین چند خطی که از خود کتاب انتخاب کردم. توی طول کتاب، از یه قضیه، روایت‌های محتلف داری، سیصد صفحه‌ی اول رو با ولع تمام و با حرص فهمیدن و بیشتر فهمیدن می‌خونی. هر قدر که پیش می‌ری، یه سری چیزهای جدید می‌فهمی که فکر می‌کنی یه قدم تو رو به دونستن حقیقت نزدیک‌تر کرده. هر چند چیزهایی که می‌فهمی گاه متناقض هستند و خیلی وقت‌ها راهی رو که اومدی، باید باز از اول شروع کنی و با یه نگاه جدید با تمام قضایا روبه‌‌رو بشی، اما همچنان امیدواری که یه چیزی قراره دستگیرت بشه. هر جمله‌ی جدید کتاب رو کلیدی می‌دونی برای حل معمای جمله‌های قبلی. ولی، با نزدیک شدن به صد صفحه‌ی آخر می‌بینی که هیچ نداری، هیچ نمی‌دونی! به این جای کتاب که می‌رسی، دیگه می‌دونی که نباید امیدی داشته باشی. فقط باید پیش بری. توی این کتاب، عبارتِ «بخونم، ببینم آخرش چی می‌شه» بی‌معنیه!!!

 خلاصه این که این کار رو خیلی دوست داشتم و توصیه می‌کنم بخونیدش. البته یه تذکر: بخش‌هایی از کتاب توصیف‌های خیلی خشنی داره (از شکنجه‌های که یه سری زندانی می‌کشن و مرگ‌های دلخراششون). اگر فکر می‌کنید که تحمل این‌ها رو ندارید، با یک کم احتیاط به این کتاب نزدیک بشید.

 کسی که کتاب رو می‌خونه و تموم می‌کنه، رسماً از توصیف کتابی که خونده عاجزه. درست مثل الانِ من! بهترین توصیفی که از اتفاقات کتاب می‌شه داد، همین گزیده‌ای هست که این زیر میارم. در همین‌جا جا داره که رسماً از نویسنده‌ی کتاب تشکر کنم که خودش زحمت کشیده و این تیکه رو توی کتابش آورده. :دی

 «عجب دورانی شده. هیچ چیزی دیگر قابل اطمینان نیست.» این زمانه، زمانه‌ی گندی است: یکهو می‌بینی همه چیز بی‌رنگ و رو می‌شود. بیچاره آن بدبخت‌هایی که حکایت ما را می‌شنوند. حتماً بدجور سردرگم می‌شوند.»
«خواستیم سردرگم بشوند. اگر نمی‌خواستیم نمی‌شدند.»
«بیچاره وقتی تمام وقایع، اعمال و حرف‌ها را کنار هم بگذارد به چیز عجیب و غریبی می‌رسد: به ابرو و حیاتی که معلوم نیست کی بودند و چه کار کردند و چرا؟ این از خاصیت مرگ و حیات زمان است که این‌طور ظهور می‌کند و آن بدبخت و همه‌ی آن کسانی که این اقرار را می‌شنوند مجبورند با هزار دوز و کلک آن‌ها را به هم بدوزند و به زور بچسبانند به هم تا ببینند چه به چه بوده.» قیافه‌ی کسانی که حکایت ما را برای دیگران تعریف می‌کنند خیلی دیدنی است. خیلی دیدنی است چون نمی‌داند با این حکایت ضد و نقیض چه کند. مجبور است هی بالا و پایین بپرد و پشتک و وارو بزند، هی دلیل‌های جورواجور و عجیب غریب برایشان بیاورد تا آن‌ها باور کنند همچین چیزی بوده. بنده‌ی خدا نمی‌داند مشکل کارش با این حرف‌ها بیشتر می‌شود. باید راستش را بگوید تا بتواند یک طوری سر و ته قضیه را سر هم بیاورد. بدبخت نه می‌تواند تکه‌های ناجور را نیاورد و سر هممان نکند و نه می‌تواند بیاورد. چون بیشتر هی ضدیت‌های خودش را نشان می‌دهد. و این باز بیشتر سر در گمش می‌کند. «خود آن طرف شاید یک جورهایی باید از جنس خود ما باشد تا بتواند این تکه پاره‌ها را این‌طوری پاره پاره از زبان خودش و قلم خودش و مکتوب و به نجوا و با خودش و با سکوت و با دست و با بدن و چشمهایش و ... برای خودش و برای بقیه نقل کند تا باور کند و آن‌ها هم باور کنند.»ادامه مطلب درhttp://fararaway.blogfa.com














رمانی که با هر خوانش نوشته می شود







یادداشتی در باره ی رمان «هیس»  

 




مصطفی سلیمی





 

 

 

 

 

 

نام کامل این رمان «هیس: مائده؟ وصف؟ تجلی؟» است. و با بن‌مایه‌های قصه روایت می‌شود. تکیه بر هزار و یک شب و بوف کور صادق هدایت.

 

رمان هیس به استقبال مرگ رفتن سه شخصیت را روایت می‌کند. شخصیت‌هایی که هر کدام به دلیلی ناچار به مردن هستند. پاسبانی که که تا انتهای رمان نامش گفته نمی‌شود. با کلمه ستوان یا لوطی خطاب قرار می‌گیرد. جهان شاه که متهم به قتل هفده دختر است. و مجید که جسدش با سر له شده کنار اتوبان افتاده.

 

رمان از با زاویه دید اول شخص روایت می‌شود. آغاز رمان: حکایت سفرو شبانه یکم، روایت شب آخر ستوان است. ایستاده بودم روی جدول جوی، گل‌های بغل پوتین راستم را می‌مالیدم به لبه جدول. سر شب تازه واکسشان زده بودم. دلم می‌خواست وقتی بالا سر جنازه‌ام می‌رسیدند ببینند تر و تمیز، مثل بچه آقاها مرده‌ام: با کفش‌هایی براق پیراهن و شلوار اتو خورده و موهایی با بوی صابون نخل داروگر: انگار داشتم می‌رفتم عروسی خواهرم: همیشه آرزو داشتم خواهری داشتم: سر بلند کردم سمت آسمان: برف داشت پا می‌گرفت دوباره (صفحه 5). شبی که ستوان می‌خواهد کارهای نا تمام زندگیش را انجام دهد. و برای انتقام به دفتر کار نعمان، مردی که در کودکی به او تجاوز کرده می‌رود. و روایت در همین جا ناتمام رها می‌شود و در پایان رمان ادامه روایت ستوان را داریم.

 

روایت دوم روایت جهان شاه است، که به جرم زدن رگ هفده دختر به اعدام محکوم شده.

 

روایت سوم روایت مجید است که مرده وارد داستان می‌شود. جسدی با سر له شده کنار اتوبان.

 

در کل رمان ابهام و عدم قطعیت در وقایع و اتفاقات دیده می‌شود. عدم قطعیت در نحوه مرگ شخصیت‌ها. در جایی مرگ مجید بر اثر تصادف عنوان می‌شود. در جایی بر اثر خودکشی. و در جایی مرگ بر اثر قتل عنوان می‌شود.

 

از علت مرگ ستوان هم چند روایت داریم. مرگ بر اثر اثابت گلوله در عملیات پلیس. مرگ در اثر تصادف، مثل مجید. و از طرفی در مورد شخصیت‌ها هم ابهام وجود دارد. ابهام در جرم و ماهیت جهان شاه. جهان شاه به جرم زدن رگ هفده دختر محکوم شده. که روایت‌هایی از خود جهان شاه درباره نحوه و انگیزه قتل‌ها عنوان می‌شود. روایت قصه وار زدن رگ‌ها روی سفره قلمکار جلوی آینه. ریختن خون زن‌ها در پیاله گل مرغی. تماشا ولذت بردن از چشمان خمار مقتولین در لحضات جان دادن. در جایی دیگر جهان شاه خود را سیاسی کاری معرفی می‌کند که برایش پاپوش دوخته‌اند. و خود را فدای حزب سیاسی‌اش می‌کند. ولی چیزی درباره اینکه چه جور دیدگاه سیاسی‌ای دارد و در چه حزبی است عنوان نمی‌شود. و در جایی جهان شاه صرفاً یک داستان نویس معرفی می‌شود. نویسندهای که اصطلاخاتی مثل جوی و خون و ایوان و آینه و... را برای بیان مقصودش استفاده می‌کند. و البته شخصیت، زبان، جهان بینی و استدلال‌های جهان شاه می‌رساند که جنایتکار نیست.

 

مجید هم در جایی سیاسی کار و در جایی نویسنده معرفی می‌شود.

 

به‌جز این سه روایت روایت‌های دیگری هم داریم. که تمام این روایت‌ها فاقد شبکه علی و معلولی و منطقی آشکار هستند. در هم تنیدگی روایت‌ها، تو در تو بودن اتفاق‌ها.

 

قصه حجله (بازرگان و آتش وش)

 

قصه بازرگان و آتش وش

 

قصه نمرود

 

بین شخصیت‌ها، روایت‌ها و قصه‌ها ارتباطی خاص احساس نمی‌شود. که تمام این روایت‌ها فاقد شبکه علی و معلولی و منطقی آشکار هستند. در هم تنیدگی روایت‌ها، تو در تو بودن اتفاق‌ها به ابعام متن می‌افزاید.

 

می‌ماند فقط ربط این واقعه و قصه‌های دیگر کتاب باید در برداشتتان این واقعه را یک جور ربط بدهید به پسر صمد و جهان شاه و هوس‌های ما و شب آخر من.

 

تنها وجه مشترک شخصیت ستوان، جهان شاه و مجید در مرگ است. در اینکه هر سه به استقبال مرگی نا خواسته می‌روند. چاره‌ای به‌جز مرگ ندارند. جهان شاه قاتلی است که باید اعدام شود. مجید سیاسی کاری که حکم تیرش صادر شده. و ستوان بیماری لا علاجی دارد. و هر سه شخصیت‌هایی درگیر با ذهنیات خود، مدام در حال تحلیل وقایع زندگی و گاهی در گیر با گذشته خود.

 

شخصیت‌هایی که نا‌خواسته در آن جایگاه قرار گرفته‌اند. با انتخاب نبوده. گفته بودم کاش یکی بود ازش می‌پرسیدم چرا اینجا هستم؟ گفته بودم: اگر از و اکرم و کریم و خیلی کسان دیگر هم بپرسی می‌بینی آن‌ها هم خودشان نمی‌دانند چرا اینجا هستند. و چرا این کارها را می‌کنند. و عاقبت کارشان به کجا می‌کشد.

 

باد و برف بد جوری بهم پیچیده بودند: بد هوایی بود: همیشه آرزویم بود توی سک روز بهاری توی یک پرورشگاه، وسط یک اتاق خالی تمام کنم. چه می‌شود کرد زندگی هیچ وقت با من سر سازگاری نداشت. حتی مردنم هم طوری نبود که دلم می‌خواست. (صفحه 256)

 

حتی اینکه ستوان در شب آخر به دفتر نعمان می‌رود به اختیار خودش نیست و از روی اجبار می‌رود.

 

از طرفی شخصیت‌ها در برابر اراده نویسنده مستقل هستند. خود مختاری و خطاب قرار دادن نویسنده. می دانم می‌خواهی چه کار کنی، می‌خواهی من را از زیر وصل کنی به بچگی خودت که اسمش را گذاشتی پسر صمد و در فصل بعدی آرام ما را ربط بدهی به مجید و بعد مجید را ربط بدهی باز به خودت (صفحه 28)

 

خواننده در هیچ جای داستان حدث نمی‌زند عاقبت کار به کجا می‌کشد وقایع و حوادث مدام از جایی به جایی کشیده می‌شوند. خواننده با یک روایت مأنوس می‌شود و مایل است بداند یر انجام چه رخ می‌دهد ولی در همان لحظه روایت عوض می‌شود و به سمت دیگر می‌رود.

 

استفاده از سر فصل‌های نامانوس وگنگ و گاهی بی ارتباط به ابهام متن افزوده است. مائده. زروان. خنجر و شمایل. تجلی. قدمگاه. خانه آرامش. سفر. ریواس. خشم. تابعه. فعل‌های معلوم و مجهول. لوح محفوظ.

 

استفاده زیاد از کلمه (شاید) عدم قطعیت وقایع را تقویت می‌کند. حتی در اینکه نویسنده این روایت‌ها کیست هم ابهام وجود دارد. خواننده ای که باید کنش داشته باشد.

 

در طول رمان بارها بصورت مستقیم و تلویحی از خواننده دعوت می‌شود تا در پیشبرد و وقایع داستان مشارکت کند. با پرانتزهای خالی، گذاشتن نقطه چین، جمله‌های نا تمام، صفحه‌های سفید، چندین بار از خواننده خواسته می‌شود تا قسمتی از رمان را حذف کند. در جایی از خواننده دعوت می‌شود در پرانتزهای خالی از جملات زیر استفاده کند. بعضی فصل‌ها با کلمات، می‌نویسم، می‌نویسد، می‌نویسید آغاز می‌شود. استفاده از همه این شگردها جایگاه خواننده را برجسته می‌کند.

 

از طرفی استفاده از افعال می‌نویسم. می‌نویسد. می‌نویسید و خواهد نوشت، این معنی را می‌رساند که وقایع در حال وقوع و نوشته شدن هستند. و زمان حال و آینده را برای نوشته شدن می‌رسانند. یا به بیان دیگر با هر خوانش وقایع در حال وقوع هستند.

 

شاید تمام این شگردها و دعوت چندین باره از خواننده برای مشارکت، دخالت و حذف متن دلالتی بر مرگ مؤلف داشته باشند.

 

استفاده از کلمه شاید هم تقویت کننده این دیدگاه است که وقایع معلوم نیستند و می‌توانند قطعی نباشند.

 

از طرفی در جایی از رمان محمد رضا کاتب مثل مجید در اتوبان می‌میرد. و به مرگ کاتب در پا ورقی اشاره می‌شود. و شخصی با امضای اکرم رمان را به پایان می‌برد. در صفحات 23 و 73 و 276 به وجود نویسنده زن اشاره شده است.

 

اصلن این ستوان از من دستور گرفته بود. یانه. اصلن این ستوان خود من بودم (صفحه 252)

 

رمان هیس یک تجربه تکرار نشدنی است. شیوه روایت منحصر به فرد و خاص. متنی قابل تأویل. نام گذاری خاص. و با گذشت بیش از یک دهه از نگارش این رمان هنوز تازگی و جذابیت فرم را دارا می‌باشد. و به نظر می‌رسد با هر بار خوانش از نو نوشته می‌شود.

منبع-  ماهنامه ادبیات داستانی چوک