چشم هایم آبی بود
گفتگو با «سیمین بهبهانی»
پاکسیما مجوزی
فکر می کنم که ما باید کار خودمان را انجام دهیم و زیاد به کار دیگران توجه نکنیم که آنان چه کردند یا چه کار می کنند. برای اینکه کار اصلی ما نباید تقلیدی باشد. هنر خوب غیرقابل تقلید است زیرا اگر ما بخواهیم از بهترین آثار غرب تقلید کنیم چنین کاری اصلا میسر نیست چون محیط و نوشته هایشان با ما فرق دارد. به طور کل تقلید کار بسیار بدی است و ما باید خودمان صاحب سبک باشیم.
البته ممکن است گاهی شاهد تغییراتی در رمان یا شعر باشیم اما دلیل بر آن نمی شود که دست به تقلید بزنیم. نویسندگان ما خوشبختانه زیاد در بند تقلید نبوده اند، به طور مثال محمود دولت آبادی یا اسماعیل فصیح یا نویسندگان نسل جدید مثل (محمدرضا) کاتب، (ابوتراب) خسروی و دیگران آثار خوبی را به وجود آورده اند. البته حتما طی این مدت آثار خوب دیگری هم آمده است.ادامه مطلب در - اینجا -
چشم هایم آبی بود
محمد رضا کاتب
به سختی می شود ایده و محور اصلی یک اثر ادبی یا هنری را مشخص کنیم . و صرفا به حادثه ، اشاره یا تجربه ای خاص بسنده کنیم . و بگوییم که نقطه شروع اثر این جا بوده است . چون آثارما بیشتراز هر چیزی باز تاب ناخود اگاه ما هستند . و نا خودآگاه ما مخزن وسیعی است که اندیشه ها ، سوال ها و تصویر سازی های ذهنی و نقاط تمر کز وهرچه که از طریق حواس مان دریافت می کنیم درخودش جا می دهد . نا خود آگاه ما انباشتی از اشاره ها ی فرهنگ ، جامعه و خانواده و کودکی ماست . همه این چیزها و هر چیز دیگری که به انسان می رسد در ساخت نا خود آگاه اش سهم دارد . و عامل تعین کننده ای برای ساخت شخصیت ، صفات وعملکرد اوست. بیشتر تصمیم های زندگی ما را نا خود آگاه مان بر اساس آن چه در مخزنش دارد می گیرد . و ما با انتخاب ها و تصمیم هایمان است که بروز وظهور پیدا می کنیم . لایه هایی که در نا خود آگاه ما انبار شده اند به روی هم تاثیر می گذارند و در وقت لازم بر اساس شرایط به عمل تبدیل می شوند . به همین دلیل است که به سختی می شود تکه هامان را رد یابی کنیم . چون چیز های زیادی دست به دست هم می دهند و روی هم تاثیر می گذارند وتاثیر می پذیرند تا در نهایت نقطه هایی در ما به هم مربوط شوند و خطی محوری را تشکیل دهند . خطی که بتواند بستر و محور یک اثر شود . به خصوص که در ناخود آگاه ما تکانه ها ی غریزی و تجربه های سرکوب شده وامیال نیرومند ارضاء نشده ی زیادی وجود دارد که هر کدام تاثیر خاص خودش را روی فهم ، خواست وانتخاب های ما می گذارند . و فقط از طریق تحلیل رویا ، آزمون های فرا فکنی وخطاها و لغزش های زبانی و هیپتونیزم و شوخی ها یمان و...می توانیم به بخش کوچکی از محتوای ناهشیار خودمان دست پیدا کنیم . ناخود آگاه ما بر اساس داده ها ، اطلاعات و چیزها یی که به مرور در ما انبار شده اند ، دایم در حال انتخاب و تصمیم گیری است . و شاید به همین دلیل است که آثار ادبی وهنری هم بیشترین تاثیر را روی نا خوداگاه ما می گذارند و عمل می کنند . و بی هیچ دلیلی ناگاه ما مسحور چیزهایی می شویم که با ما غریبه هستند . به همین دلیل است که تبلیغات هم امروز در صدد است تا با همه قوا به لایه های زیرین ضمیر ناخود آگاه مخاطبانش نفوذ کند تا بتواند آن ها را وادار به کاری کند که می خواهد . چون از راه نفوذ به نا خودآگاه فردی و جمعی به راحتی می شود فرد و جامعه را در چنگ گرفت و به هر سویی کشاند . نقش نا خود آگاه جمعی یا همان آرکی تایپ ها را هم نباید در این میان دست کم بگیریم .آرکی تایپ ها، تصاویر، شخصیت ها وطرح هایی هستند که درآثار مختلف ادبی وهنری و...تکرار می شوند . مثل مر گ وزندگی ، عروج به اسمان ، تصویر بهشت و دوزخ یا قهرمان اشوبگر، زن جادو گرو در جستجوی پدر و.. آرکی تایپ ها ته ذهن ما خانه کرده اند . و روی ما واعمال ما نیز تاثیر بسیاری دارند. تمام این چیزها روی ذهن ...و شخصیت مان سایه می اندازند و نمی گذارند به راحتی مشخص کنیم هسته ی مر کزی یک رمان یا هر اثر هنری دیگر چه بوده. شاید بتوانیم فقط اشاره ها ی مختصری داشته باشیم به چیزهایی که در ذهن وگذشته مان وجودی ملموس یا فعا ل دارند .
و درآثارما ن نیز بروز و ظهور می کنند . گاهی که به گذشته ها وکارهایم دقت می کنم، متوجه اشاره هایی از این دست می شوم. مثلا در برخی از کار هایم مثل کتاب نصف کشتی، نصف دریا یا رمان دوشنبه های آبی ماه یا رمان چشم هایم آ بی بود و...به شخصیت هایی بر می خورم که چشم هایشان آبی است یا یک چشم آبی مصنوعی دارند. این شخصیت که آدم عجیبی هم هست، گاه وبی گاه به صورت های مختلف به برخی از داستان هایم سرک می کشد. گاهی می ماند و گاهی هم زود می رود . چند وقت پیش با خودم داشتم فکر می کردم این آدم که گاهی فقط یک چشمش مصنوعی است، از کجا پیدایش شده است و دنبال چیست . وبعد ناگاه به یاد آوردم که در کودکی در همسایگی مان پسرکی بود که یک چشمش مصنوعی بود وآبی . نمی دانم چرا این طور فراموشش کرده بودم . چون پسرک یک موجود خاص ومرموز بود. و رفتارهای عجیبی هم داشت . و چون یک چشمش مصنوعی بود کمتر با کسی می جوشید و دمخور می شد . از همه دوری می کرد. و بیشتر مواقع تنها بود و گوشه ای از حیاط خانه شان در سکوت می نشست وزل می زد به جایی. نمی دانم چرا چشمش را تخلیه کرده بودند وحالا صاحب یک چشم مصنوعی شده بود. هرچه بود با کسی رفیق نبود و مادرش سعی می کرد هر طورشده با بچه های کوچه یک جوری دوست و همبازی شود و از این حالت در بیاید. اما پسرک از همه دوری می کرد . وبچه ها هم از او دوری می کردند. چون پسرک با آن چشم مصنوعی ورفتارهای مرموز و سکوت عجیبش، کمی ترسناک به نظر می آمد . و بچه ها با دیدنش خودشان را گم وگور می کردند . فکر کنم تنها دوست پسرک من بودم . و دوستی ما هم کمی عجیب غریب بود . پسرک هیچ وقت به کوچه نمی آمد. و وقتی من به خانه شان می رفتم، پسرک یک گوشه و کناری می نشست و سر خودش را با چیزی گرم می کرد. و من همین طور برای خودم توی حیاط می پلکیدم . نمی دانم اصلا این همه وقت چه می کردم ، فقط زیاد دورو بر پسرک نمی گشتم . چون وقتی نزدیکش بودی ،آن چشم مصنوعی به تو خیره می شد و وهمی خاص تورا می گرفت . به یاد نمی آورم هیچ وقت با هم حرفی زده باشیم . پسرک خیلی کم حرف بود . و من هم حسابی توی خودم بودم . فقط هر دوآن جا حضور داشتیم . و در حضور هم با خودمان بودیم . شاید فقط گاه گداری نگاهی به هم می انداختیم و تمام . دیگر نه حرفی بود و نه هیچ چیز دیگری. کاری به کار هم نداشتیم . آن قدر آن جا برای خودمان می پلکیدیم و سرمان را با چیز های جور واجور گرم می کردیم تا یکی مان بلند شود و برود . عجیب آن که حتی وقتی پسرک هم نبود، من نگاهش را روی خودم حس می کردم. که کنجکاوانه مرا زیر نظر دارد . و مثل همیشه، چشم مصنوعی و بی حالتش به جای ثابتی خیره است و چشم دیگرش من و اطرافش را زیر نظر دارد . من بعضی از روز ها ساعت های زیادی را با او می گذراندم ، بی آن که خسته یا دلزده شوم . با ان که او هیچ حرفی نمی زد و تمام وقت ساکت بود اما چشم هایش به خصوص آن چشم مصنوعی اش، برایم کلی قصه ی جور واجور می گفت . قصه های هیجان انگیزی که خود پسرک هم از آن ها خبر نداشت. قصه هایی که بی پایان بودند . و حتی تا امروز هم ادامه دارند . ان قصه ها تمام شدنی نبودند چون قصه های آن چشم بی حالت وسرد نبودند . بلکه آن قصه ها ، قصه های خود من بودند . و من به بهانه ی آن چشم مصنوعی آن قصه ها را برای خودم تعریف می کر دم . و آن همه هم سر گرم بودم و حوصله ام از ماندن درآن حیاط سر نمی رفت . من به وسیله ی آن چشم وهمناک توانسته بودم با خودم حرف بزنم و بخشی از نا خودآگاهم را لمس کنم . یا تکه ای از نا خود آگاهم را در آن چشم بی حالت پیدا کنم . و بفهمم در من چه می گذرد و چه قصه هایی در من زندگی می کنند / منبع - مجله اندیشه پویا - شماره 34 /
کتابهایی که موفق به دریافت جایزه شده است
انتشارات هیلا فعالیت خود را از سال 1384 آغاز و تاکنون حدود 60 عنوان کتاب در حوزه ادبیات داستانی منتشر کرده است. کتابهای زیر از مجموعة آثار انتشارات هیلا موفق به دریافت جایزه شده است:
رمان آفتابپرست نازنین، نوشتة محمدرضا کاتب: تقدیرشده در کتاب های فصل، زمستان 1388، و برنده بهترین رمان سال در چهارمین دوره جایزه ادبی روزی روزگاری و....
رمان قلعهمرغی؛ روزگار هرمی، نوشتة سلمان امین: برنده رمان اول بنیاد گلشیری،
مجموعه داستان هجوم آفتاب، نوشتة قباد آذرآئین: برنده جایزة مهرگان ادب،
رمان خورشید بر شانة راستشان میتابید، نوشتة جواد افهمی: برندة جایزه ادبی هفت اقلیم،
کتاب جویا مجموعه این اثار را در شبکه فروش خود عرضه نموده است./هیلا/
دیگری همان خود است
شيما بهرهمند
١ «من از هیچچیز وحشت ندارم، نه از فقر، نه از تبعید، نه از حبس، نه از مرگ. اما از ترس وحشت دارم».
«ادبیات ادعانامهای است علیه کارگزارانِ نظم، یا فراتر از آن ادعانامهای بهمراتب شدیدتر علیه نظم مستقر». فیلیپ مالوری با این تلقی، پیوند مسألهزای ادبیات و حقوق را پیش کشیده و در کتاب «ادبیات و حقوق»١ از سوفوکل و سروانتس و رنه دکارت تا راسین و روسو و بالزاک و داستایفسکی و کافکا و آندره مالرو را در این رابطه جای داده است. اما بهزعم آنتونیو خانجیدو در مقاله «وحشت و حقیقت»٢، منشاء حس کنجکاوی ادبیات در مورد نهادهای کنترلگر مربوط به زمانی است که بالزاک همبستگی ارگانیک میان آنها و جامعه را کشف کرد و به قدرت بخشهای پنهان آن پی برد و نحوه سوءاستفاده آنها را از آدمهای حاشیهای و منحط برای قوامبخشیدن به نظم مشاهده کرد. خانجیدو در این مقاله، حضور این نهاد و درهمتنیدهشدنش با جامعه را نشان میدهد و اینکه چطور ادبیات از نقش تازه این نهاد در جهان معاصر پرده برمیدارد. در نظرِ او بالزاک کسی بود که خیلی چیزها را زودتر از دیگران دید؛ از جمله مشاهدات او یکی هم نقشی بود که این نهادها رفتهرفته در جهان معاصر کسب میکرد. فوشه، تمام دمودستگاه را به ابزاری دقیق و قدرقدرت تبدیل کرده بود، برای حفظ دیکتاتوری ناپلئون چارهای جز این نبود. اما «همین ابزار، در همان حال، در درون خود جهان قرینهای را خلق کرد که به همان اندازه که امری تعیینکننده بود به همان اندازه هم امری تعیینشونده بود». بعد از سقوط ناپلئون نیروی کنترلگری که فوشه سازمان داده بود نقش مهمی در جهانِ بورژوایی و قانونی در شرف تاسیس کسب کرده بود، نقشی که بالزاک آن را در آثارش با تعبیر «پنهانسازی خودسرانگی» شناسایی کرد «از طریق شبیهسازیهای حقوقی-قضایی». بعد خانجیدو نشان میدهد که این نقش بهگونه دیگری نیز امکان بروز دارد: این نیرو «مجبور است دروپیکردارتر و ظریفتر عمل کند. به همین دلیل به شکل ارگانیکی با بقیه جامعه قاطی میشود». اینجاست که خانجیدو چرخش ظریف و تا حدی نامریی این نیرو را آشکار میکند که از طریق تاسیس شبکهای پیچیده تحتلوای انواع و اقسام نامهای مستعار در کار جعل اتهام است و برای اجرای این کار ناگزیر از پیوند عمیق و نزدیک با تاروپود جامعه است و حالا برای رسیدن به این مقصود، «جامعه به روح و روان هزارانهزار آدم مخبطِ تعلیمدیده نیاز دارد». در رمانهای بالزاک این پنهانسازی از طریق تنیدگی با جامعه، در نوعی ادغام ایندو تصویر میشود. «در کتابهای او همیشه لحظاتی وجود دارد که آدم خاطی و آدم استثمارگر از هم قابل تشخیص نیستند و اصلا چهبسا آدم استثمارگر همیشه خودش زمانی خاطی بوده باشد، مثل وُوترَن در باباگوریو، که در آنِ واحد هم بزرگترین جنایتکار بالزاک است و هم بزرگترین مامور». در ادامه خانجیدو به تکوینِ نقش تازه کنترل در جهان معاصر، در آثار داستایفسکی اشاره میکند. اینکه داستایفسکی نکته ظریفتری را در این نقش تازه درک کرده است: این نقش نمادین بهمثابه وجدان انسان عمل میکند و حالا جامعه به واسطه این نقش میتواند به درون افراد نفوذ کند. در «جنایت و مکافات»، پورفیری پتروویچ، از طریق سینجیمکردنهای مکرر عملا بهنوعی به جفت راسکولینکوف تبدیل میشود.
خانجیدو در واکاوی نقش تازه این نهاد -که حالا درک و تفکر پیرامون آن، با ادبیات ممکن شده است- سرانجام به کافکا، نویسنده عصر ما میرسد. نویسندهای که از پیوند این نهاد با مفهوم عدالت و استحاله این مفهوم در چرخههای قضا نوشت. «در نهایت این کافکا بود که توانست در محاکمه آن جنبهای را در این نهادها کشف بکند که جنبه اساسی آن و در عینحال جنبهای عمیقا اجتماعی بود. او این دو خصوصیت را غیرقابل تفکیک میدید، عدالتی که خودش نقشاش روزبهروز بیشتر مثل نقش پلیس میشد». ما عادت کردهایم باور داشته باشیم که آنچه موجب نظم یا خوشبختی جامعه میشود احترامگذاشتن به نظم و مقررات است اما کافکا در محاکمه درست عکس آن را به نمایش میگذارد: جامعهای که ژوزف ک. را خرد میکند کاملا تحتسلطه نظم است اما نظم مستقری که به همان اندازه که ناپیداست بر همه چیز سیطره دارد و البته هیچکس معنا و مفهوماش را درک نمیکند. کافکا در «محاکمه»، درست برخلاف وظیفه نهاد کنترلگر یعنی برخورد با معلولها، تا آستانه مواجهه با علتها میرود و دستآخر از ناتوانی در مواجهه با علتها مینویسد و نشان میدهد که این نهاد «همه چیزهایی را که بههزار و یک شگرد در خود سرکوب کردهایم برملا میکند... حقیقت پنهانِ کسی که در واقع دیگری بود، به این مفهوم که مجبور نبود که به عمیقترین اعماق خود سقوط بکند». درواقع ذهنیت تقلیلگرا، برای آنکه بتواند «خودِ» افراد را دستکاری کند مجبور است حقیقت دیگری را بسازد. شخصیتی که بههزار زور و زحمت ساخته شده بود در این روند اوراق شده، همه توفیقی که در ساخت و پرداخت آن بهدست آمده بود، از آن سلب میشود. از این مسیر دیگری بهمثابه خود، بر فرد تحمیل میشود و شخصیتی که فرد به زحمت برای خود ساخته ویران میشود تا همان باشد یا شود که هرگز نمیخواسته است.
٢
چندی است که در ادبیات ما، این نقش کنترلگر را نهادها و سازمانهای وابسته و چند نشرِ از قضا غیررسمی برعهده گرفتهاند. نهادهایی که در قامت واضع مقررات، دستورالعملهایی برای ادبیات صادر میکنند که درست مانند قانونِ کافکا قابل شناخت نیست، یا نهادهایی وابسته به شهرداری با داعیه فرهنگی که در جایگاه حافظان قانون نشستهاند. گفتن ندارد که هر دو کنترل اوضاع را دستور کار خود قرار دادند و نتیجهاش هم تداوم زمان حال و جلوگیری از هر دگرگونی است. حال آنکه ادبیات در ذات خود با هیچ چارچوب و قاعده از پیشتعیینشده نسبتی ندارد که هیچ، با تخطی از گفتار مسلط شکل میگیرد. این است که زبان کافکا درست در لحظه سکوت قانون آغاز میشود. نهادهای اخیر با برپایی بوروکراتیک جلسات ادبی مانند این دستگاهها عمل میکنند. برپاکنندگان نیز کارمندان این دمودستگاهاند و مانند کارمندانِ کافکا تا حدی در جریان پروندهاند و بیشتر اوقات پروندههایی مطرح میشود بیآنکه بدانند از کجا آمده و از این جلسات بیرون میرود بیآنکه بدانند به کجا میروند. نشانهاش هم اینکه در هر یک از این جلسات بزرگانی از اهل ادب یا مترجمان و نویسندگانی نورسیده در جایگاه مینشینند و حضار با کتابهایی نو و بازنشده حتا، از راه میرسند و بعد همه میروند بیآنکه عایدی چندانی داشته باشند از بحثوفحصها. بگذریم از نمایش رونمایی از کتابها موسوم به جشن امضا و نمایشهایی از ایندست. این نهادها در کنار نشرهایی که حالا بهواسطه این فضا، «دیگری» شدهاند، جملگی وظیفه کنترل ادبیات و چاپ و اشاعه نوعِ بیمسأله و تنش آن را دارند و حتا در مواردی که به کتابهای مسألهزا میپردازند، بهنوعی با دستگذاشتن بر مسائل حاشیهای یا روایتی یکدست و گزارشی از کتاب، سعی دارند نقاط اتصال آن با وضعیت موجود را نادیده بگیرند یا تحریف و دستکاری کنند. اما در این مدارِ بهجریان افتاده، نویسنده جریان غالب نیز بینصیب نمانده است و اضطرابِ شیوه تخطی در نویسنده، جای خود را به ترس فراموششدن میان خیل نویسندگان نورسیده اخیر و چاپ و فروش کتاب داده است. ادبیات اخیر ما دیگر با تخطی از زبان مسلط شکل نمیگیرد. در این طرز تلقی، نویسنده پیشاپیش دیگریشدنِ خود را پذیرفته است و حالا دیگر نیروی کنترلگر نامرئی است که با ادغام در این نهاد/نویسندهها تقدیر ادبیات را رقم میزند و این نیروست که حکم به تخطی داده است، ازاینرو رمانها خود بخشی از زبان کنترلگراند. شاید بههمیندلیل است که در بسیاری از این کتابها راوی از زاویهدید عمودی داستان را روایت میکند، همچون نیروی کنترلگری که در بدو امر تنها قرار است واقعیاتی از روزگار رفته بر ما یا اکنون را نشان دهد اما درواقع به بستهبندی گذشته بیمسأله و ادامه اکنون به همین روال مشغول است.
تأسیس بهیکباره انبوه مؤسسات فرهنگی و چندمنظوره نویسندهساز در همین چرخه معنا پیدا میکند. مدرسانِ شریف این کلاس/کارگاهها، گاه صاحبان تککتابهایی هستند که به برکتِ فضای گشوده فرهنگی در دو دهه پیش و رو آمدنِ چند نشر خصوصی، یکی دو جایزه هم بُردهاند یا کارشناسانِ یکی از این چند نشر بودهاند، یا منتسبان به یکی از نویسندگانی که به شکوفایی ادبیات اخیر باور داشتند و جوانی نویسندگان را قرینهای میدانستند بر باروری ادبیات ما و بر طبلِ جدایی ادبیات از سیاست کوبیدند تا بهزعمِ خودشان ادبیات را از چنگالِ ایدئولوژی حاکم بر ادبیاتِ دهههای چهل و پنجاه در آورند و به جایگاه واقعیاش برگردانند، طرفه آنکه ادبیات را دودستی تقدیم ایدئولوژی تازهای کردند که همانا «نظام بازار» یا «رئالیسم بازار» بود. در این حالوروز، ادبیاتی که در پی تأسیس سبک و زبان تازه است و نویسنده آن وجه اندیشیدهای مستمر دارد، بیشک مخل این چرخه خواهد بود. نویسندگان معاصری که هنوز در همین فضای ادبی موجود مینویسند، امثالِ امیرحسن چهلتن، محمدرضا کاتب، کورش اسدی، ابوتراب خسروی و دیگران در وضعیت اخیر یا باید طرد شوند و یا جذب این چرخه و این هر دو از راهِ کنترل امکانپذیر میشود. کاتب در دو رمان خود تعابیری را خلق کرده است که درست با وضعیتِ اخیر جفتوجور است: او تعبیر «تلهشده» و «تلهکننده» در رمانِ «رامکننده»٣ و «بینامشده» و «بینامکننده» در رمانِ «بیترسی»٤ را بهکار میگیرد. نظم نمادینی که تلهها را میسازد و نویسندگان و اهلِ فرهنگی که به دام میافتند و در ساحتِ دیگری خود به تلهساز بدل میشوند. بیایید «بیترسی» کاتب را نوعی بازنویسی «رامکننده» در نظر بگیریم یا بازتعریف روابط آدمها، یکی حول محور تلهشدگی و دیگری بینامی و از این منظر وضعیتی را ترسیم کنیم که همارز با رمانهای کاتب پیش رفته است. چرخشی که از «رامکننده» تا «بیترسی» با آن مواجهیم، بهتعبیری همان چرخشی است که وضعیت ادبی ما با آن روبهروست. اگر تا پیش از این نهادهای کنترلگر در ساختاری سلسهمراتبی شناسایی میشدند و زهر بهطور مستقیم به بدنها وارد میشد (رامکننده)، اینک با بینامهایی (بیترسی) سروکار داریم که تنها بینامیشان نشان از تأثیر این نظم بر آنهاست و از اپیدمی نوعی بیماری موسوم به بینامی پرده برمیدارند. در این چرخش، نظمِ مستقر استحاله یافته و نقاب به چهره زده است. بینامشدهها و بینامکنندهها در پی اکسیر رهاییاند، اما رؤیای راوی «بیترسی» امکان تحقق ندارد: «یک کیمیا باید برای همه به یک اندازه کیمیا باشد». زیرا کیمیای بینامکننده برای بینامشده نهتنها راهِ علاج نیست که زهری مهلک نیز است. امید رستگاری یا رهایی نیز از همین شکاف سر بر میکند: بینامها هنوز بیناماند، حتا اگر با نامهای موقتی و جعلی یا قراردادی خوانده شوند. و همین نشانه برای ذهنِ تند و تیزبینِ نویسندهای چون کاتب کافی است تا این چرخش را در وضعیت ما، در وضعیت ادبیات ما بازشناخته و روایت کند و دستکم این روندِ نامرئی دیگریشدن را مرئی کرده و در عین حال «ادبیات» خلق کند. که به قولِ آنتونیو خانجیدو در مقاله «ادبیات و جامعه»٥، کار ادبیات همیشه برجستهکردن جوانبی از نارساییهای فرهنگ و جامعه است که ازقضا عادی و متعارف بهشمار میآیند.
دیری است که ادبیات ما در سایه این دست نهادها، به دیگری شدن تن داده است. همان دیگری که هرگز نمیخواست باشد. پس حق بهجانب آلفرد دو وینیی بود که در دفتر خاطراتش نوشت، «از هیچ چیز وحشت ندارم... اما از ترس وحشت دارم».
پينوشتها:
١. ادبیات و حقوق، فیلیپ مالوری، ترجمه مرتضی کلانتریان، نشر آگه
٢، ٥. ادبیات و جهان، آنتونیو خانجیدو، ترجمه شاپور اعتماد، نشر آگه
٣. رامکننده، محمدرضا کاتب، نشر چشمه
٤. بیترسی، محمدرضا کاتب، نشر ثالث
منبع- روزنامه شرق
اعطای گواهینامه درجه یک هنری به 7 نویسنده
سیدرضا صالحیامیری وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، عصر امروز همزمان با برگزاری اختتامیه جایزه جلال آلاحمد در تالار وحدت، گواهینامه درجه یک هنری را به هفت نویسنده اعطا کرد.
میثاق امیرفجر 1328 - تهران ، ابوتراب خسروی 1335 - فسا ، داوود غفارزادگان 1338 - اردبیل ،هدایتالله بهبودی 1339 - تبریز ، محمدرضا کاتب 1345 - تهران ، مجید قیصری 1345 - تهران، و رضا امیرخانی 1352 - تهران،از نویسندگانی هستند که گواهینامه درجه یک هنری را دریافت کردند.
«چشمهایم آبی بود»؛ آدمهایی غیرعادی در جغرافیایی غیرعادی
حمید نورشمسی
به باور منتقدان آدمهای رمانهای کاتب به طور معمول جزو شخصیتهای داستانی نامتعارف قرار میگیرند؛ شاهد مثالی خارجی برای آنها وجود ندارد و برایشان اتفاقاتی غیرمعقول رخ میدهد.
در آستانه اهدای نهمین دوره جایزه ادبی جلال آلاحمد، خبرگزاری مهر نگاهی کوتاه و گذرا بر نامزدهای بخش رمان این جایزه ادبی خواهد داشت و نامزدهای این بخش که به نوعی مهمترین بخش این جایزه بوده و برگزیده آن، برگزیده مهمترین جایزه ادبی سال کشور محسوب میشود را مرور میکند.
پس از سه رمان «لم یزرع»، «برج قحطی» و «برکت» نوبت به «چشمهایش آبی بود» رسیده است؛
مادرم یک بار بهم گفته بود: «دارم دنبال خوشبختیام میگردم. ناکس باز رفته یک جایی خودش را گم و گور کرده. نمیدانم این دفعه دیگر خودش را شکل چی در آورده. جنس خوشبختی این طوری است که تا با چشم نبینیاش به دنیا نمیآید. هر بار به رنگی در می آید. باید زرنگ تر از او باشی تا بتوانی بشناسیاش.»
آثار محمدرضا کاتب را باید از دل رمز و رازهای نهفته در دل سطور و نوشتههای خودش شناخت. به گفته خود او تا رمانهایش را با چشم نبینی و نخوانی نمیتوانی به دنیای او پا بگذاری. اساس رمانهای او برای صحبت کردن درباره خود چیز زیادی ندارند. آثار داستانی او را باید خواند و از خواندش لذت برد و یا نبرد. ادبیات محمدرضا کاتب بیش از اینکه گفتنی باشد، خواندنی است.
رمان «چشمهایم آبی بود» نیز از چنین حس و حالی مستثنی نیست و به باور منتقدان ادبی اثری است که بیش از هر چیز سرگشتگی و گمشدن را القا میکند و روایت خود را نیز برای این مساله با سفر آغاز میکند، سفری که بیش از هر چیز با مرگ و نیستی عجین شده است.
کاتب، برخلاف شیوه متعارف داستاننویسی در سالهای اخیر، در هیچ کدام از آثارش شخصیتهای داستانی خود را به شکلی سرراست و صریح معرفی نمیکند، برایشان اسمی معمول انتخاب نمیکند و قرار نیست زیستی عادی در تقدیر آنها قرار داده باشد و یا سرزمینی معقول برای حیاتشان.
ماجراهای داستان او در نگاه نخست پیوندی با تجربههای عینی مخاطبش ندارد و درک آنها نیاز به دل دادن به موقعیت داستان و حس فضا و موقعیت تازه آنها دارد. این مساله در رمان «چشمهایم آبی بود» نیز خود را نشان میدهد و مخاطب رمان میتوان در طول روایت معجونی از خشونت، هنر، تجربههای در ناک انسانی را پیش چشم خود متصور ببیند.
نوع روایت این داستان به شکلی است که هیچ یک از ذهنیتهای هیچیک از شخصیتهای داستان را نمیتوان قبول کرد اما در عین حال نمیتوان ادعا کرد که راوی با نگاهی عینی و تجربهپذیر نیز صحنههای روایتش را توصیف کرده باشد.
به باور منتقدان آدمهای رمانهای کاتب به طور معمول جزو شخصیتهای داستانی نامتعارف قرار میگیرند؛ شاهد مثالی خارجی و متعارف برای آن وجود ندارد و گاه برای آنها اتفاقاتی رخ میدهد که شاید غیرمعقول نیز باشد با این همه کار ویژه کاتب که او را از بازنمایی روابط بیرونی آدمها در درون این رمان دور کرده، این نکته است که چینشهایی تازه از صحنههای زندگی را پیش چشم مخاطبانش باز میکند و آدمها را در وضعیتهایی قرار میدهد که جز در بافت رمان مواجهه آنها با هم امکانپذیر نیست. ادامه مطلب
نامزدهای نهمین دوره جایزه ادبی جلال
نامزدهای نهمین دوره جایزه ادبی جلال در بخش رمان و مجموعه داستان کوتاه، در نشست خبری این جایزه معرفی شدند.
رمان:
«برکت» نوشته ابراهیم اکبری دیزگاه از نشر کتابستان معرفت
«پرتقال خوبی» نوشته پروانه سراوانی از نشر آموت
«چشمهایم آبی بود» نوشته محمدرضا کاتب از نشر نیلوفر
«لم یزرع» اثر محمدرضا بایرامی از انتشارات کتاب نیستان
«برج قحطی» نوشته هادی حکیمیان از انتشارات موسسه شهرستان ادب.
داوران بخش رمان نهمین جایزه جلال عبارت بودهاند از حسین فتاحی، قاسمعلی فراست و یزدان سلحشور.
بی ترسی
ازمتن کتاب بی ترسی:
"قبول سرنوشت چیزی از جنس عقل نیست.بی ترسی آدم نشان از این است که باخودت و سرنوشتت کنارآمدی وترس علامت این است که هنوزبه تعادل نرسیدی.گاهی سرنوشت میتواندطوری ادم رامسخ کندکه فقط لذت درک وعقل میتواندباآدم اینکاررابکند.
قبول کردن هرچیزی,معنی و بهانه ای ازجنس خودش لازم دارد.
این معنی وبهانه خودش یک تکه ازسرنوشت آن است که باید بهش تن داد.چیزی که دور و بر یا حتی درون ماست وسیله ای برای حاکم شدن برسرنوشت,یا بگو اکسیرمان برماست.واینکه آدم بی عشق ناقص است و نمیتواندچیزی کامل راخلق کند.نهایت چیزی که خلق کند,شبیه خودش ناقص است.
.
.
نام کتاب:بی ترسی
نویسنده:محمدرضا کاتب
بگذاریدبااین جمله شروع کنم که میترسم درباره ی بی ترسی بنویسم.
این کتاب تقریبا دویست صفحه ای چنان حجمی دارد که نمیتوان درباره ی ان در دقیقه سخن گفت.ساعتهایی راطلب میکند.
روایت کودکی ست که پیرمردی برایش نقل میکندکه سالهاست بی نام است چون درخردسالی نامش رادزدیده اند.
کودک نامی برایش انتخاب میکند."زاد".
ناگهان پس از صفحاتی ویراستاراثر,درپاورقی طولانی ئی به میان روایت امده و توضیح میدهد که این اثر دراصل سه جلد بوده,وانقدر زایده داشته که انهارا حذف وتبدیلش کرده به این اثر و دراصل نام کتاب بی ترسی بوده.
حال راوی از اول شخص به دانای کل بدل میشود و ما زندگی "زاد"رامرورمیکنیم.
اوباپدرومادری زندگی میکند که والدین حقیقی اونیستند.غریبه ای به نام"ابن"وارد میشود واورابرای تحصیل باخودمیبرد.
محل تحصیل جایگاهی ست سراسر شکنجه و ازار.
انها دارو میسازند ولی داروهادرد میشوند.
او دانشمندی میشود.رقیبی برای "حیرت"که دانشمندی ست که علم راتجارت میکند.....
مطمئنم از هردیدی وارد داستان شوید لذت میبرید...
کاتب یکی ازبهترین های عصرمعاصرماست.... منبع - Shayan Shah
بررسي و تحليل رمان «هيس» با توجه به مولفه هاي وجودشناسانه پُست مدرن
نویسنده(گان): مهدي خادمي كولايي*، غلامحسين ملازاده
پژوهش زبان و ادبیات فارسی
چکیده:
تحولات شتابنده و روزافزون، تغییر مداوم نگرشها و پیدایش نظریه های متنوع ادبی در این زمانه دائماً نوشونده، ادبیات داستانی را نیز تحت تاثیر قرار داد و سبب شد تا داستان نویسان نیز- ناخودآگاه و گاه با ادراكی برآمده از خودآگاهی نوین- با كنار نهادن قواعد پیشبنیاد، روایت هایشان را با وضعیت جهان جدید همسو كنند.
از آنجا كه كاربست شیوه رواییِ مرگ مولف در رمان «هیس» از محمدرضا كاتب، در مقایسه با سایر شاخصه های محوری آثار پسامدرن، برجستگی چشم پوشی ناپذیری دارد و همین امر سبب شده تا این اثر ظرفیتهای لازم و مناسبی برای این نوع از خوانشِ خاص فرامدرنی داشته باشد. نویسندگان این جستار برآنند تا استفاده از شیوه توصیفی- تحلیلی نشان دهند كه نویسنده در كنار به كارگیری سایر فنون فرانوگرایانه، از این شگرد به صورت ویژه، همراه با تنوع و فراوانی چشمگیری بهره جسته و از این نظر موفق به عرضه اثری شاخص به جامعه ادبی شده است.
كاتب، شاخصه مرگ مولف را عمداً با شكلهای گوناگون آن در جایجای این رمان به كارگرفته و در كنار آزادیِ عملِ اشخاص داستان، فضاهای مناسب را نیز برای ورود خوانندگان به متن داستان فراهم كرده تا جمهوریت صداها در اثر او طنین رساتری داشته باشد.......
ادامه مطلب درفصلنامه پژوهش زبان و ادبيات فارسي
15کتاب در یک قاب
خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)- دبیرخانه جایزه «مهرگان ادب» در پایان مهرماه سال جاری، فهرست نامزدهای دریافت جایزه مهرگان ادب (دوسالانه 93-1392) را در بخش بهترین رمان اعلام کرد. در این دوره تعداد 197 رمان توسط هیأت داوران خوانده شده و از این میان به اتفاق آرا و یا با اکثریت آرای هیأت داوران، 15 رمان برای دریافت جایزه مهرگان نامزد شدهاند که در ادامه، معرفی کوتاهی از این کتابها را میخوانید.
«بیترسی»، اثر محمدرضا کاتب، نشر ثالث
محمدرضا کاتب، نویسنده و کارگردان متولد سال 1345 در تهران است. وی كه فارغالتحصیل رشته کارگردانی تلویزیونی است، رمان «هیس» را در سال 1369 روانه بازار كتاب كرد. البته وی قبل از انتشار رمان «هیس» هم جوایزی را برای برخی آثارش که عمدتا مربوط به داستان نوجوانان بود، دریافت کرده است.
داستان «بیترسی» با شرح زندگی فردی شروع میشود که در سطور اول رمان اذعان دارد هیچگاه نتوانسته در زندگی برای خود نامی داشته باشد. او یک روز صبح در مقابل آیینه با یک «بینام کننده» مواجه میشود. فردی که با شروع بیان قصه زندگیاش برای او مشخص میشود که در تمام عمرش با گرفتن نام افراد از آنها و گرفتار کردنشان به مصائب و بیماریهایی آنها را به انواع خودآزاری و دیگرآزاریها دچار میکرده است.
داستان کاتب در این رمان با بیان شرح زندگی این «بینامکننده» شروع میشود و این شرح به سبک بیشتر داستانهای کاتب، رمان را به فضاهایی سوررئال وارد میکند.
رمان «بیترسی» ظاهرا در گذشتههای بیزمان و مكان میگذرد و داستان زندگی انسانی به نام «زاد» را روایت میكند. «زاد» آدمهای زیادی را كشته، انسانهای زیادی را بیمار كرده و باعث درد و شكنجه بسیاری شده است. او به كارهایی كه انجام داده افتخار میكند و برای این افتخار دلیلهای زیادی میآورد. شاید به همین دلیل است كه او میخواهد برای دیگران، از بزرگی، زیبایی و عظمت این قتلها، شكنجه و مصیبتها بگوید.
رمان «بیترسی» اثر محمدرضا کاتب در 184 صفحه با شمارگان یکهزار نسخه، به بهای 9 هزار تومان توسط نشر ثالث منتشر شده است.ادامه مطلب در - اینجا -
تاریخچه خشونت در ادبیات داستانی معاصر
سینا حشمدار
«هیس» اولین اثر محمدرضا کاتب نبود ولی بعد از انتشار آن در سال 1378 بهترین و معروفترین اثرش شد. در این داستان هم با قاتلی سریالی مواجه هستیم که زنان را سر میبرد. قاتلی که به شیوه فیلمهای هالیوودی کمحرف است و مثل آبخوردن آدم میکشد. کاتب در این کتاب با الهام از شخصیت واقعیای که آن روزها به خفاششب معروف شده بود و با بهکار گیری فرمی نو و خلاقانه رمانی قابل قبول و جذاب خلق میکند. نکته مثبت داستان کاتب، قرار دادن خشونت به عنوان زیر ساخت قصهاش است. خشونتی که راوی در زندان محکومین به اعدام با آن روبهرو میشود هیچ نمونهی بیرونی در آثار داستانی معاصر نداشته. جایی که پایگاه خشونت است و مانند جنگ، در آن خشونت امریست بدیهی. آدمها در چند قدمی مرگ ایستادهاند و راوی چقدر خوب چنین فضایی را خلق میکند. این کتاب چه از لحاظ توصیف صحنهها و چه از لحاظ شیوه نزدیک شدن به خشونتی نامعلوم و ریشههای آن، نمونهای بسیار موفق در ادبیات داستانی ایران بهشمار میآید. نمونهای که به هیچ عنوان دست به توجیه و تحلیل نمیزند و این وظیفه را به عهده مخاطب میگذارد. اتفاقی که در هیچ یک از داستانهایی با مضامین مشابه نیافتاده بود.ادامه مطلب در-اینجا -
منِ دیگران و دیگرانِ من

«چشمهایم آبی بود» محمدرضا کاتب، رمانی است که عناصر سبکی خود را از سفر میگیرد. از وضعیت در سفر بودن و جایی قرار نداشتن و قرار نگرفتن. این سفر، خود ملازم مفهوم جستوجو است؛ جستوجوی چیزی که گویی «یافت مینشود» اما از خلال این سفر، آدمهایی میآیند و میروند و داستانهای خود را از زبان راوی باز میگویند و داستانهاشان با هم تلاقی میکند، به هم میپیوندد و جاهایی به نحوی با هم یکی میشود که آدمهای داستان، گویی هریک ادامه دیگریاند. از این منظر، «چشمهایم آبی بود» را میتوان رمانی به شمار آورد
شکل گرفته از تکهپارههایی که در کنار هم، در عین حفظ خصلت تکهپارهبودن، یک کل را میسازند و وحدتی را به ذهن متبادر میکنند. وحدتی که رنگوبویی اشراقی دارد و تداعیگر گونهای سلوک عارفانه نیز هست. راوی رمان «چشمهایم آبی بود»، همان دیگران است و دیگران، همان راوی و از خلال این نوع قصهگویی مرز میان چیزها و روابط مبتنی بر تقسیمبندیهای عقلانی از بین میرود، همچنان که مرز میان مرگ و زندگی در کولاژهای «فتو»، یکی از شخصیتهای این رمان، مخدوش شده و در عکسها و چیدمانهای او مردگان و زندگان چنان در هم ادغام شدهاند که دیگر از هم تشخیصپذیر نیستند. در واقع در جهان رمان «چشمهایم آبی بود»، مرگ ادامه حیات و جزئی از آن و حیات نیز گویی ادامه مرگ و بخشی از آن است. مرگ و حیات نیز در این رمان، پیوندی اینچنین با هم دارند و هریک تکهای از دیگری را در خود حمل میکنند. بههمیندلیل مواجهه با مرگ در این رمان، همچون مواجهه با هرچیز دیگر، نه مواجههای تراژیک بلکه مواجههای سرخوشانه و آغشته به طنز و شوخطبعی است. در «چشمهایم آبی بود»، گاه حوادث از پسزمینههای عینیشان جدا میشوند تا در کنار هم منظومهای جدید بسازند که در آن معنای ضمنی و باطنی چیزها و رمز درونیشان بر خود چیزها و زمینههای عینی که چیزها به آن متصلاند غالب است و این معنای ضمنی طی سفری کشف و شهودی و سرخوشانه، سفری که هیچ قاعده و قانونی خود را بر آن تحمیل نمیکند آشکار میشود. ..... منبع - سالنامه ی شرق
از عجیبترین و البته بهترین كتابهایی كه خوانده ام، جزو موضاتیست كه نویسنده های ایرانی روی شان كار نمی كنند. بقول نیلی منتقد كتاب این كتاب از آن لعنتی های دوست داشتنی ست
هیسِ محمدرضا کاتب به رمان های پست مدرنیستی پهلو می زند. ولی از آنجا که فضای فرهنگی-اجتماعی کشورمان هنوز زمینه های لازم و ضروری را برای برای خلق چنین متونی برنمی تابد،کاتب اندکی ناپخته و در القای عدم قطعیت، افراطی عمل می کند که البته با توجه به سابقه کوتاهِ این نوع تجربه در ادبیات جهان و به خصوص ایران اجتناب ناپذیر است. به هر حال تلاشِ کاتب برای آفرینش فضایی متفاوت و فرمالیستی موفقیت آمیز و قابل تحسین است.

برای محمدرضا کاتب با بی ترسی چشهای آبی اش
اول بار که اثری از کاتب خواندم، هیس اش بود. مدتها بود که درباره ی قصه و قصه گویی ِ قوم ایرانی می اندیشیدم و به در و دیوار می زدم تا مفری برای رهایی ازش پیدا کنم. اما راه به جایی نمی بردم. امیدی هم نداشتم که از خلال رمان های منتشره چیزی دستم را بگیرد. هرچه بیشتر می خواندم، بیشتر به یقین می رسیدم. تا اینکه کاتب با صدای بلند هیسش جلویم سبز شد. صدا آن قدر بلند بود که ناگاه به خود آمدم و دیدم همزبانش شده ام و هیس را فریاد می زنم.
منظورم همذات پنداری با داستان نیست. نه، بیش از آن. منظورم هم سخنی با خود کاتب است. کاتب چیزی را درجانش یافته و درصدد بیان حرفی است که من نیز چندی است بدان رسیده ام. و چه سخت و دشوار است بیان سخنی که هنوز زمانه مجال گفتنش یا گوش شنیدنش را نداده است. اما ناله های کاتب در رنج فهم این حقیقت از میان رمان هایش چنان نوای هم آهنگی با زنجموره های من دارد که انسان را به یقین می رساند که هردو را یک مار گزیده.
قومی که نتواند قصه بگوید یعنی تاریخی ندارد. و قوم بی تاریخ چیست؟ هیچ! درواقع مردمی که قصه ندارند و یا توان قصه گفتن ندارند (مگر این دو فرقی هم باهم دارند؟!) اصلا میان بود و نبودشان تفاوتی نیست. اشارات تاریخی را می گذارم و می گذرم تا هرکه خواست خودش به دنبال آنها برود. فقط سرنخ آنکه هر ملتی در هر دوره ی تاریخی که توانست خودش را تثبیت کند، قصه های زیادی برای گفتن داشت، و همه ی آن ها را به نحو احسنت گفت. حتی در دوران جدید هم اینطور است. میان اهل فلسفه معروف است که غرب را فلاسفه ساختند؛ اما روسیه و ژاپن که فیلسوفی نداشتند، پس به کدام وسیله در ساخت تمدن غرب شریک شدند؟! داستان گویان! کافی است با چشمانی باز به دیگر اقوام بنگرید تا ببیند هر قومی که از جای خود تکانی خورده، توانسته اول قصه ی خود را بگوید.
ما چه؟! ما دیربازی است که بی قصهایم. مدت هاست که کلمات را گم کرده ایم و خیال مان رخت بربسته و به ناکجا رفته. اما کاتب در میان ما گنگ خواب دیده است. فهمیده که درچه وضعی به سر می بریم و مُدام در تلاش است قصه ی بی وضعی ما را بهمان بگوید. اما ما تمام کر!
درست همینجاست که من با کاتب احساس هم زبانی می کنم. اینجاست که من نیز خودم را گنگ خواب دیده می بینم و از رنجی که او می برد آگاهم.
کاتب در چشمهای آبی اش نیز که دراصل هم سن و سال هیسش باید باشد، فریاد گنگ برمی آورد و کم کسی هست که صدایش را فهم کند. در هیس پی میزند و خون در مجمع می ریزد و به آینه می نگرد، در "چشمهایم آبی بود" حیران و ویلان دربهدر جولخورش می شود و به هرکجا و ناکجا سرک میکشد.
گم گشته ی کاتب، گم شده ی قوم ایرانی است که در بی وضعی تام به سر می برد و هر روز به رقصی در می آید و خود نیز نمی داند چه می خواهد. در یک کلام آنچه من فهمیده ام این است که کاتب سخن از درد جان میگوید.
جناب کاتب، دست مریزاد. از تنهایی درمان آوردی
!هیس؛ رمانی که کمی مبهم آغاز می شود؛ خوب ادامه می یابد؛ و گنگ تو را رها می کند
این محمد رضای کاتب هم اعجوبه ای است در رمان نویسی، یکی از سیاه ترین رمان هایی که خوانده ام، و تلخ
این کتاب منو بیچاره کرد
رمان هیس رو احسان بهم پیشنهاد داد تا بخرم. تابستان 90 که رفته بودم ایران.
رمان سرگذشت آدمهای تنها (و به شدت خسته ای) است که در دایره بسته خشونت گرفتار شده اند و مرگ تلخ و موهشی به انتظار آنها نشسته است. ستوان، جهان شاه، نعمان و مجید همه گرفتار خشونت از خردسالی تا انتهای عمر هستند. کتلت و کریم و بقیه هم همینطور. از خشونت جنسی تا خشونت روحی و فیزیکی که مجالی برای خروج از این دایره بسته برای هیچ کدامشان باقی نمیگذارد.
اینکه پسر صفر همان کودکی ستوان است و یا مجید همان ستوان است، نه تنها به جذابیت تکنیکی داستان افزوده بلکه شاید نماینگر این است که فارغ از خصوصیتهای فردی آدمهای داستان، زندگی آنها در زنحیره خشونت و درد و رنج به هم پیوسته است و نهایتا به هم میرسد.
از محتوا که بگذریم، محمدرضا کاتب در ساخت و پرداخت شخصیتهای اصلی و همینطور مکانها بسیار موفق بوده است. ترسیم و تجسم مکانهایی از جمله حجره و انبار نعمان، بساط عمومصطفی، اتوبان، و میدان محل اعدام برای من بسیار راحت بود و در خلال خواندن رمان به صورت تدریجی روی داد. درک رفتار شخصیتها هم راحت و طبیعی روی داد. به نظر من این نتیجه فضاسازی دقیق و ارایه جزییات ضروی و لازم در متن است.
کتاب من را پس از مدتها به تهران برگرداند، به دستفروشهای میدان صادقیه در شبهای سرد زمستان، به کارگرهای خسته و درمانده دور میدان مرکزی قلعه حسن خان و پلیسهای خسته تر دایم در حال گشت. به انبارهای آهن یافت آباد و دفترهای انتهای انبارها و به تهران و خشونت نهفته در زیر پوست این شهر.
Mehdi khani
هیس روایت تکان دهنده ای است از خشونت،خشونتی عیان که از جایگاه رئالیسم خود خارج می شود .آدم های داستان چه پاسبانِ گاه دل رحم و گاه خشن که آنچه را می خواهد نمی کند و آنچه را نمی خواهد می کند، چه جهانشاه و چه مجید در چیزهایی مشترکند:آنها انسانهای تنهایی هستند که با حلقۀ مرگ به هم می پیوندندوموجوداتی بی پروایند که یا در فکر مرگند و یا کشتن.فصلِ روایت جهانشاه از قتلهایش که با سر تیزک رگ گردن زن ها را می زد بخصوص لذتی که از جان دادن آخرین قربانی خود می برد تکان دهنده و کم نظیر است.رمان کاتب خلاقانه و مدرن است وما با نویسنده ای سروکار داریم که پست مدرن را فهمیده است
کاش عقلم می رسید یک مرگ با افتخار انتخاب می کردم.اینطور مردن روحیه آدم را پاک کسل میکند.دیگر آدم نمی تواند افتخار کند به آرام مردنش.آدم زرنگ کسی است که از مردنش هم مثل زندگی اش لذت ببرد والا چه فایده دارد آدم بمیرد،بهتر است زنده باشد و رنج ببرد
بیست اردیبهشت نوشتم : اگر قرار نبود هفته ی دیگه بیاد سر كلاس ، از صفحه ی بیست جلوتر نمی رفتم . كاتب نیامد . من هم تا آخر كتاب خواندم ...
ای کاش این روایت تازه، تک و ناب رو با اون چیزی که نمی دونم سعی در ایجاد تکنیک بوده یا چیز دیگه اینقدر خراب نمی کرد.
اگرچه نبوغ فراوان دارد و روایت در عین از هم گسیختگی بسیار جذاب از کار درآمده و دوست داشتنی هم هست ولی برای تبدیل شدن به یک اثر عالی و منحصر به فرد یک چیزهایی که نمیدانم آن چیزها چیست را کم داشت .دوست ندارم درباره ش بگویم روایت جریان سیال ذهن و یا کتابی پست مدرن ویا چنین چیزهایی ، چون این تعابیر اصلن به فهم بهتر کتاب هیچ کمکی نمیکند ولی دست کم و به طور قطع این را می شود به راحتی گفت که در نو و مدرن بودن این کتاب هیچ شکی نیست و شجاعت و توانایی این تجربه ستودنی است
شاید فکر کنید مگه میشه کتابی با این درجه از خشونت قابل خوندن باشه؟ بله! در واقع این خشونت داستان رو به شدت گیرا میکنه و جهانشاه یک کاراکتر بی نظیر میشه... حیف که آخر کتاب کمی گنگه و مطمئنا خواننده دلش میخواد داستان کمی واضح تر به سرانجام برسه
جهانشاه میگفت:
"دم دمهای آمدن مشتی قربانعلی معنی خیلی چیزها برایت عوض میشود. یکمرتبه میبینی چیزی که سی سال یک قیافهای بوده حالا یک قیافهی دیگر شده، یک رنگ دیگر شده. کلید خیلی از رازهای این جهان دست مشتی قربانعلی است."
به مرگ میگفت مَشتی قربانعلی ...more
یکی که خوب بلد است بدن را قطعه قطعه کند و برای اینکارش دلیل هم دارد.
“جهانشاه گفت:
از اینکه با طناب بمیرم خیلی می ترسم. آن هم با گره های گنده ای که سرش می زنند. کسی که با طناب بمیرد، نمرده خفه شده فقط. باید خون تا قطره آخرش از بدن برود بیرون تا آدم مرده حساب شود. تیرباران خوبی اش همین است: با طناب خون لخته می شود فقط توی رگ ها. آن طوری روح آدم همه اش زجر می کشد. تا خون آدم نریزد بیرون روی زمین، روح سبک نمی شود،نمی رود بالا. روی زمین می ماند. آن وقت مجبور است هی برود تو نخ این و آن و اذیتشان کند.” —
“و بدی اسرار در این است که خیلی از آنها را اگر همین طور صاف بگویی مطلب از دست می رود.فقط باید به آن اشاره کرد و رفت.شنونده باید عاقل باشد احتیاجی به عقل گوینده نیست.”






mr.kateb@yahoo.com تلفن:09188810209 /تلفن:09188810209