گلشیری، دولتآبادی و كاتب
قهرمانانی در جستجوی هویت
علی الله سلیمی
قصهای که نویسنده برای بستر رمان انتخاب کرده و در آن سرگذشت دختری را روایت میکند که در دام تبهکاری اسیر شده، پوشش سطحی برای بیان روایت ذهنی پیچیده ای است که خواننده به محض ورود به بخشهای اصلی رمان، آن پوشش سطحی را چندان جدی نمیگیرد و به دنبال بازتاب ذهنیت حاکم بر کلیت رمان است که پای مسایل بسیاری در حوزههای روانشناختی، فلسفی و حتی عرفانی را پیش می کشد.بر اساس یک قرارداد نانوشته بین نویسنده و مخاطب، برای خواننده محرز است که پوشش سطحی را نباید جدی بگیرد و باید در لابه لای روایت اولیه به دنبال مسایل ثانویه مفهوم گرا باشد که در تاروپود رمان تنیده شده است.
برای شناخت ذهنیت پیچیده انسان معاصر، اهرمهای محدودی در اختیار است که بیگمان یکی از آنها، ادبیات و رمان است که به نویسنده و مخاطب امکان میدهد وارد هزارتوی ذهن انسان امروزی شود و بخشی از هویت نامشکوف شخصیتهای داستانی را که شباهتی به افراد جامعه دارند برملا کند؛ اتقافی که در رمان «بالزنها» محمدرضا کاتب افتاده و قهرمانان داستان، در پی شناخت هویت خود، سفری به درون خود را شروع میکنند که در نهایت به شناخت تازهای از آنها و جهان پیرامون شان می انجامد.
قصهای که نویسنده برای بستر رمان انتخاب کرده و در آن سرگذشت دختری را روایت میکند که در دام تبهکاری اسیر شده، پوشش سطحی برای بیان روایت ذهنی پیچیده ای است که خواننده به محض ورود به بخشهای اصلی رمان، آن پوشش سطحی را چندان جدی نمیگیرد و به دنبال بازتاب ذهنیت حاکم بر کلیت رمان است که پای مسایل بسیاری در حوزههای روانشناختی، فلسفی و حتی عرفانی را پیش می کشد.
محمدرضا کاتب در آثار قبلی خود هم تا حدودی ثابت کرده که به مسایل پیچیده و گاه بغرنج انسانی علاقهمند است و رمان «بالزن ها» هم طبعا در ادامه همان نگاه و رویکرد قبلی نویسنده است. او شخصیتهای داستانی خود را در موقعیتهای خاص قرار میدهد تا دغدغه های خود را به عنوان «روایتگر مولف» در قالب داستانی بیان کند.
در رمان اخیر نویسنده، شخصیت ها جایگاه ثابتی ندارند و مدام جا و موقعیت خود را تغییر می دهند تا زاویه نگاه آنها به مسایل مختلف سیال بودن خود را به رخ بکشد. عنوان رمان، بالزن ها، به افراد گمنامی اشاره دارد که همواره در جریان تغییرات بزرگ و محسوس و همچنین جهش های قابل توجه در مسیر زندگی دیگران و حالا بگو افراد موفق یا مشهور نقش اساسی داشته و تاثیرگذار بوده اند، اما نامی از آنها در کنار موفقیت های محسوس افراد یاد شده دیده نمی شود.
این مسئله در نگاه برخی از شخصیت های اصلی داستان بالزن ها مشهود است و آنها همواره به دنبال بالزن خاص خود هستند که وجودش میتواند موقعیت آنها در جهات گوناگون را ارتقا دهد. در این رمان هر کسی به دنبال بالزن خود است و در عین حال مطمئن نیست این بالزن در چه شکل و هیبتی در مقابلش ظاهر خواهد شد. نویسنده از المانهای ژانر جنایی هم برای پیشبرد رمان خود بهره برده تا فضاهای وهم انگیز و هیجانی بر صحنههای اغلب راکد رمان تاثیر بگذارد و جنبش و حرکتی در موقعیت های ساکن ایجاد کند، چرا که روایت سطحی و پوششی در این رمان عملا قدرت کشش در داستان را ندارد. بر اساس یک قرارداد نانوشته بین نویسنده و مخاطب، برای خواننده محرز است که پوشش سطحی را نباید جدی بگیرد و باید در لابه لای روایت اولیه به دنبال مسایل ثانویه مفهوم گرا باشد که در تاروپود رمان تنیده شده است.
نویسنده در این بخش تقریبا موفق است، اما کثرت موضوعات در بخش مسایل ثانویه تا حدودی باعث آشفتگی موضوعی رمان شده و همان ویژگی آثار قبلی نویسنده، پیچیدگی روایت، چند لایه بودن مفاهیم و در هم تنیدگی موضوعات مختلف در این اثر هم با درصد بیشتری دیده می شود. شکی نیست که نویسنده روی موضوعات پیچیدهای تمرکز دارد که بیان همه ابعاد آن در یک اثر ادبی کار ساده نیست، با این حال، به نظر می رسد یکی از هنرهای هر نویسنده ای می تواند این باشد که موضوعات گوناگون پیچیده را تا آن جا که ممکن است به زبان ساده بیان کند تا مخاطب در کنار بهره مندی از کشف و شهود نویسنده در هزارتوی مفاهیم و واژه ها، از سیر قصوی اثر هم لذت ببرد. در حالی که در رمان «بالزنها» لذت قصوی تا حدود زیادی از دایره داشته های رمان حذف شده است.
آن چه در این رمان، نمود بیشتری دارد، دیدگاههای نویسنده درباره مسایل مختلفی فلسفی، روانشناختی و عرفانی است که آن هم با توجه به جهانبینی نویسنده در خصوص عدم قطعیت، به شکل نامطمئن و بدون قطعیت بیان شده است. از محورهای فکری اصلی در این رمان، در هم تنیدگی تفکر و تکثر ذهنیت افراد مختلف است که هر یک در مقاطع مختلف در روح و جسم همدیگر حلول می کنند و به شدت سیال هستند. آنها در زمان ها و مکان های مختلف جای همدیگر قرار می گیرند، رفتارهای همدیگر را دنبال میکند و به بیان دیگر، بخشی از وجود همدیگر هستند که دغدغه های مشترک و در برخی مواقع هم متضاد را دنبال میکنند./منبع - مهر /
معرفی کتاب «بالزنها»+فایل صوتی
به گزارش رویداد فرهنگی، محمدرضا كاتب، نویسنده و فیلمساز، متولد 1345، گرایش به نوآوری و تجربیات تازه از بارزترین ویژگیهای آثار اوست. روایت جذاب اتفاقات پلیسی و معمایی در قالب نو و نگاه روانشناسانه به شخصیت انسانها و نسبی بودن رفتار افراد از دیگر ویژگیهای آثار اوست. محمدرضا کاتب در سال ۱۳۶۹ با رمان «هیس» مطرح شد. این کتاب از سوی نویسندگان و منتقدان مطبوعات به عنوان کتاب سال مطرح شد، البته قبل از این هم کاتب در زمینه داستان نوجوانان آثار قابل توجهی داشته و برخی از آنها برنده جایزه نیز شده اند. کاتب جوایز بسیاری نیزکسب کرده است .
قسمتی از متن کتاب
تردست نفس بلندی کشیده بود و آن بو را تو هوا دنبال کرده بود: «اگه قضیه اونطوری پیش بره که تو دوست داری، وقتی داری ماکارونی میخوری، پیشکار میآد سراغت و همینطور که باهات حرف میزنه میره پشت سرت. بعد از پشت، گلوت رو میبره و میشینه مقابلت روی صندلیای و جون دادنت رو تماشا میکنه. ممکنه پیش خودت بگی بهتره قبل از او دست بجنبونی و او رو بکشی. مثلا چاقویی توی لباست قایم کنی و وقتی او از کنارت میگذره اون رو ناغافل فرو کنی توی قلبش یا سینهش. اینکار به سه دلیل به نفعت نیست. اول اونکه کس دیگهای مثلا من یا یکی از اون علافها که که اون پایین هستن، بعد از کشتن پیشکار خیلی زود به سراغت میآییم و میکشیمت. و نکته دوم اینکه قبل از اونکه دستت حتا به اون چاقو برسه پیشکار تورو میکشه، چون به خاطر تجربهای که داره همیشه از تو چند قدم جلوتره. با کوچکترین حرکتی متوجه افکارت میشه، چون این همون چیزیه که انتظارش رو میکشه. و اگه از دست همه اینها هم جون سالم به در ببری، باز در نهایت بازندهای، چون بعد از کشتن پیشکار، آقا دیگه تورو نمیخواد.»
داشت میگفت آخرین حقه پیشکار این است که بگذارد من بکشمش. چون اینطوری ارباب از من دور میشد و شر مرا هم کنده بود. برگشتم به عمارت. فکر کنم بدجوری جا خورده بودم. چون نفهمیدم چطور سر از آشپزخانه در آورده بودم. فکر کنم از وحشت زیاد به صحنه قتلگاهم رفته بودم تا از چیزی مطمئن شوم. پیشکار نبود. و من ایستاده بودم درست مقابل صندلیای که همیشه رویش مینشستم. صندلیای که موقع کشته شدنم هم باید حتما آنجا مینشستم.
ادامه مطلب:فایل صوتی
هراسی ناخودآگاه
بنشینیم به تماشای تاریکی، تصاویر دوزخی و مرگی که نیستی نمیآورد
هوشیار مجتبوی
« "اون بیل رو هم وردار بیار."»
این طور که بویش میآمد هنوز کار ما با آن بیل تمام نشده بود و این قضیه ادامه داشت. به زحمت بلند شدم. بیل را برداشتم و رفتم سمت ماشین. عجیب بود چون قبلش فکر میکردم رفتهام سمت ماشین. فکر کنم دفعهی اول ذهنی رفته بودم سمت ماشین. این طور قاتی کردنها بیشتر اوقات ربط دارد به آن چیزها یا حالا بگو جسدهای ناموجودی که آدم مجبور میشود عاقبت دفن کند.»
«بالزنها» داستان جسدهای ناموجود است... داستان مرگ نامرئی است که گاه مرئی میشود، اما باز هم نادیدنی است... داستان مرگی است که روبه روی آدمها نیست، از پشت تعقیبشان میکند و به وقت رسیدن به سوژه، هستی ِ او را لزوما تهدید نمیکند... «بالزنها» داستان تاریکیای است که قرار نیست به روشنا برسد... «بالزنها» از جهاتی، احتمالا مهمترین اثر محمد رضا کاتب است...
اما چرا باید این کتاب را این گونه معرفی کرد؟ محمد رضا کاتب، نویسنده شناخته شده معاصر به شدت در آخرین رمانش خطر کرده است... او در این اثر خطرِ گریز مخاطب را به جان خریده است تا رمانی تمام عیار خلق کند... رمانی با پیچیدگیهای عریان که احتمالا مخاطب نه چندان جدی ادبیات داستانی را هل میدهد عقب... کاتب سلیقهی امروز مخاطب را میداند، و میداند که گزاره «هلو برو تو گلو» مصادیقش را به راحتی در میان مخاطبان پیدا میکند... اما از این نظر هراسی به دل راه نمیدهد و دست به نوشتن اثری میزند که به زعم راقم این سطور اثری است مطلقا مدرن که چندان نمیتوان نسخه ثانیای برایش یافت... اثری که به روشنی به ترفندها و ماهیت رمان مدرن پایبند است و خلفهای بسیاری در ادبیات غرب دارد... شاید ساموئل بکت گزینه خوبی برای اشاره باشد؛ نویسندهای که پیچیدگیهای ذاتی رمانهایش شناخته شده تر از آن است که بخواهیم دربابش بنویسیم...
نام شخصیتهای رمان آخرِ کاتب صراحتا استعاریاند: «صید»، «تردست»، «یخچالی»... همچنان که «مرگ» در این رمان صراحتا استعاری است و همچنان که دیالوگها... غلو نمیکنم؛ وجه نمادین پارهای از این دیالوگها را ببینید: «یه بار حتی 32 دقیقه و 18 ثانیه فقط دیر رسیدم.» «[...] او افتاد به دست و پا زدن و جون دادن و میون دستهای من با مرگ رقصید.» «زندگی هر آدمی یه فرصت بیشتر نیست. اگه از دست دادی تمومه دیگه.»
چرا این قدر نویسنده «بالزنها» در دام استعاره است... به نظر میآید مهمترین ویژگیهای رمان محمد رضا کاتب در وجوه تماتیک اثرش نهفته است... کاتب در «بالزنها» جهانی به معنای اخص کلمه، یگانه و مطلقا ادبی آفریده است... کاتب در رمان آخرش معیارهای ما از پدیدههای پیرامونمان، و البته بسیاری از کلان روایتهای آشنای ذهنمان را به چالش میکشد... از این حیث در وهلهی نخست مولف این وجیزه «بالزنها» را به مخاطبان ادبیات داستانی مدرن، جدی، بالذات و با سویههای هستی شناسیک و فلسفی معرفی میکند، و این را هم چاشنی این پیشنهادش میکند که مطمئنا «بالزنها» در سری آثار بلند زبان فارسی در سالهای اخیر نسخه ثانی ندارد.
آغاز این رمان آغازی توفنده است... آغازی بی پایان که خبر از شکل ناتمامی اثر دارد... کاتب این طور شروع کرده: «فقط چند تا درخت با مرگ فاصله داشتم. کافی بود پا بگذارم به فرار یا کار احمقانه دیگری بکنم تا آن روانی حسابم را برسد. حتم داشتم این بار دیگر گلولهاش دور و برم نمیخورد. بی خود نبود آن طوری مثل نعش، پای آن تپه، میان برفها افتاده بودم. بار سومی که آن "صید" روانی به طرفم شلیک کرد، مثل تو فیلمها خودم را از بالای تپه پرت کردم پایین و منتظر یک موقعیت خوب شدم. نمیدانم چرا حالا جلو نمیآمد. فکر کنم جایی بی درختها بی حرکت ایستاده بود و همین طور زل زده بود به من. چیزی که پیدا نبود: شب بی چیز و دست خالیای بود: نه ماه بود و نه ستارهای و نه حتی لکه ابری بی کار.»
بخش آغازین رمان «بالزنها» شاید بهترین قسمت برای نمایندگی اثری باشد که در سراسر کار میخواهد مخاطبش را هوشیار نگه دارد. از سوی دیگر این بخش از به واسطه آن که طی قرائت کتاب بارها به آن رجعت میشود اهمیت دو چندانی دارد، مثل نقطه آغاز دایرهای که در هر چرخ از روی آن رد میشویم. فکر میکنم ورودی «بالزنها» هر مخاطب جدی در حوزه ادبیات داستانی را به خواندن ادامه کتاب ترغیب میکند.
نمیدانم تا اینجای قضیه که از پیچیدگی ذاتی و ماهوی «بالزنها» سخن گفتم و اینکه به راحتی میتوان آن را در دسته آثار مدرن قرار داد، پیش بینی یک زمان غیر خطی در اثر را کردهاید یا نه؟ عناصر زمان و مکان در «بالزنها» غیر خطیاند و در همان ربع اول داستان پی میبرید که خبری از وحدت زمانی-مکانی در این کتاب نیست. این مسئله اصلا برای نویسنده داستان مهم نیست... او جا پایش را جاهای دیگری سفت کرده است... مخاطب «بالزنها» آنچنان در امواج رمان شناور است که خود او نیز انتظار ساکن و ثابت بودن را ندارد.
مینویسد: «به نظرم آنهایی که ادعای شیطان بودن میکنند، خطرشان همیشه از آنهایی که ادعای خدایی میکنند کمتر است...» شاید این جمله را هم باید به جرگه گزارههای نمادین و استعاری «بالزنها» اضافه کرد، اما این بار مسئله دیگری است که اهمیت دارد... این جمله را میتوان یکی از کلیدیترین عبارتهای این رمان دانست... رمانی سرشار از تصاویر دوزخی که به قول نورتراپ فرای، منتقد کانادایی، ممکن است راهنمای مخاطب به سوی بهشت باشند، و نه لزوما جهنم ِ معنا... او مثال میزند که هکلبری فین از بودن در بهشتِ سفید پوستان امتناع میکند و جهنم همنفسی با جیم، برده سیاه پوست را به جان میخرد تا به رستگاری برسد... فکر میکنم در این تشبیه، مخاطبان کتاب «بالزنها» باید جای هکلبری را بگیرند... آنها با خواندن این رمان به نفس نفس میافتند، در گیر و دار پیچیدگیهای تماتیک اثر احتمالا به هن و هن میافتند، و شاید هراسی ناخودآگاه یقهشان کند، اما این استقبال نه چندان خوشایند را به فال نیک بگیرند...
کاتب در رمان آخرش نسبت به یکسری آثار داستانی که به زبان فارسی منتشر میشوند یکسره خلاف جریان شنا میکند... در این رمان خبری از امر رئال به معنای عام آن و داستان شهری/اجتماعی به معنای آپارتمانی آن نیست... کاتب در «بالزنها» جهان ویژهای را برساخته است که با اینکه به راحتی میتوان انتزاعی و ذهنی توصیفش کرد، اما نمیتوان عقیم و سترونش دانست... منظورم این است که مخاطب شدیدا تحت تاثیر جهان ِ انتزاعی «بالزنها» قرار میگیرد و دائم در حال پرسش از رویدادهایی است که در جهان داستان روی میدهد اما او هم لمسشان میکند.
/به نقل از الف کتاب /
نویسنده در جایگاه قاتل و مخاطب در نقش مقتول
بهاره ارشد ریاحی
محمدرضا کاتب پیش از این هم در آثار خود به تجربهگرایی در فرم دست زده و شیوههای کلاسیک داستانی را زیر سوال برده بود. کاتب در جدیدترین رمانش «بالزنها» حقیقت را در برابر واقعیت قرار داده و نقطه ثقل راوی و دریافتش از دنیا و وقایع آن را به چالش میکشد. رمان «بالزنها» با فرار دختری تنها در شهری دورافتاده از دست قاتلی روانی و زنجیرهای شروع میشود. قاتلی که روشهای گوناگونی برای انتخاب و کشتن مقتولهایش دارد. دختر بعد از ضربه سنگینی به سرش دستبسته در کلبهای دورافتاده میان برف به هوش میآید و در ذهن و واقعیت با قاتل و گذشته مشترکش با او به جدال میپردازد. شخصیتهای اصلی رمان «بالزنها» همانقدر که انتزاعی و پیچیدهاند میتوانند ساده و ملموس باشند. شخصیت «تردست» که دختر را به مقتل میبرد و مجبورش میکند قبر خودش را بکند تا بتواند جدیدترین شیوه قتل «صید» را بازسازی کند، همانقدر کارآگاه است که میتواند قاتل باشد. در ذهن مخاطب یک بیمار روحی روانی چندشخصیتی که هم قاتل است هم کارآگاه با دختری که ذهنیات آشفته و هذیانهای دیداری و شنیداری دارد گفتوگو میکند و پس از هر کشف به اول چرخه معما برمیگردد؛ چرخهای که با سفسطههای «تردست» در فصل اول بیشتر و بیشتر تکرار میشود.پیش از اینکه مخاطب به چالش حقیقت یا واقعیت بودن دنیای داستانی کاتب پا بگذارد، با چالشی بزرگتر روبرو است: او در مقام مخاطب باید چه کند؟ آیا باید با دنبال کردن نشانههایی که مدام یکدیگر را نقض میکنند معمای قتلهای زنجیرهای را کشف کند یا خود را همراه با دختر در دور باطل هذیان در برابر هذیان قرار دهد؟ کاتب ادبیات را با لذت کشف یکی میکند؛ کشفی که خود میتواند مفهومی نسبی باشد. جهان محمدرضا کاتب داستانی او مدام در خودش تکرار میشود و عدم قطعیت ویژگی بارزش است. در مقام خالق تواناییاش را در کشف استعداد درک و دریافت مخاطب از روایتش محک میزند. نقش مخاطب به عنوان صید با نقش نویسنده به عنوان قاتل یا کارآگاه مدام در حال تغییر است. در «بالزنها» بیشترین تاکید این عدم قطعیت در نقشپذیری شخصیتها در یک معمای جنایی است؛ قاتل، مقتول و کارآگاه سه رأس یک مثلث در چرخشاند و هربار جایگاهشان را تغییر میدهند. اگر به جای هر شخصیت یک عدد یا یک نشانه را قرار میدادیم مجموعهای از احتمالات ریاضی داشتیم از وقوع یا عدم وقوعشان؛ همانطور که کاتب در سطحیترین سطح شناختی شخصیتهایش با اسامی آنها بازی میکند: تردست، صید، ارباب، طعمه و... . حال اینکه این اسامی هرکدام یک انسان با ذهنیات و توهماتی پیچیده و چندلایه هستند که با حدس و گمان و پیریزی سناریوهای مختلف لایههای این مجموعه را در عرض و طول گسترش میدهند. قراردادی که کاتب با مخاطب میبندد در چارچوب هوش و حوصله مخاطب عام قرار نمیگیرد. مخاطبهای خاص دنبالکنندگان آثارش هستند. به زبان دیگر مخاطب رمان کاتب در برخورد اول یا رانده میشود یا طرفدار. در مواجهه با کتابهای کاتب در جایگاه یک نویسنده مدرن با سبک خاص یا عاشقش میشوی یا متنفر. راه میانهای ندارد. همانطور که او میخواهد: راه رفتن روی خطوط باریک مرزی شخصیتها و افکارشان؛ مانند آنچه شخصیتهای بردرلاین یا مرزی در روانشناسی تعریف میشوند. برای اینکه مخاطب بتواند در ذهن شخصیت قرار بگیرد و از نگاه او وقایع رمان را دنبال کند باید به اکستریمها برسد. که مسلماً کار آسانی نیست ولی برای کسی که هدفش رسیدن به این مرزهای حسی و ادراکی از طریق خواندن و تجربه کردن فرمهای جدید رمان است، تجربه خواندن «بالزنها» هیجانانگیز و تکرارنشدنی میشود. رمان «بالزنها» در 239 صفحه توسط نشر «هیلا» همزمان با سیامین نمایشگاه کتاب تهران به بازار نشر عرضه شد.محمدرضا کاتب متولد ۱۳۴۵است. او نوشتن را از سنین نوجوانی آغاز کرد. در ابتدا برای کودکان و نوجوانان مینوشت اما از ابتدای دهه ۷۰ رو به ادبیات بزرگسال آورد که حاصل آن تا امروز چندین رمان، مجموعه داستان و جوایز ادبی و سینمایی بسیار از جشنوارههای مختلف است. برخی از کتابهای او عبارتند از «پری در آبگینه»، «دوشنبههای آبیماه»، «آمدهام؟ شاید!!»، «هیس»، «پستی»، «وقت تقصیر»، «آفتابپرست نازنین»، «رامکننده»، «بیترسی»، «چشمهایم آبی بود»، «لمس». /خبرگزاری کتاب ایران /
این یک جهان عادی نیست
گفتوگو با محمدرضا کاتب به مناسبت انتشار رمان «بالزنها»
علی شروقی
«بالزنها» تازهترین رمان محمدرضا کاتب است. رمانی که در نشر هیلا منتشر و در نمایشگاه کتاب امسال عرضه شده است. آنها که آثار کاتب را تا به امروز بهطور پیوسته دنبال کردهاند در «بالزنها» جهان همیشگی او را بازخواهند شناخت. جهانی پیچیده و مبتنی بر همنشینی وحدت و تکثر، از هم گسیختگی، یکی شدن شخصیتهای داستانی و بازیافتن هر شخصیت تکهای از خود را در دیگری و ادغام این شخصیتها در یک دیگری بزرگتر. جهانی که خشونت و قتل و جنایت و در عین حال موقعیتهای کمیک و طنزآمیز از مولفههای اصلی برسازنده آن هستند و همه اینها روایت پیچیده کاتب را از داستانی به ظاهر جنایی رقم میزنند. جنایت و جستجوی قاتل اما تنها سطح ظاهری رمان «بالزنها»ست. رمانی که در قیاس با دیگر آثار کاتب روایتی کمتر پیچیده دارد اما در پس این روایت، همان جهان پیچیده همیشگی دیگر آثار او حضور دارد. راوی این رمان دختری است که با مردی موسوم به «تردست» آشنا میشود. «تردست» که در جستجوی قاتلی موسوم به «صید» یا «ارباب» است راوی را طعمه قرار میدهد تا «صید» را به دام بیندازد اما به مرور همه چیز پیچیده میشود. نقشها جا عوض میکنند و جای صید و صیاد و طعمه مدام عوض میشود و هریک تکهای از خود را در دیگری مییابند و اینها همه به قتل و خشونت معنایی میدهند ورای معنای صرفا جامعهشناختی یا روانشناختی آنها. در جایی از رمان میخوانیم: «همه چیز واقعا همینطوری اتفاق افتاده بود. اما فقط آن چیزی که اتفاق افتاده بود نبود. یک چیزی به شکل آن اتفاق بود. تکلیف هر چیزی را در آنجا معنیاش روشن میکرد و ظاهرش هیچکاره بود. درست است که تمام وقایع، آدمها و مکانها موبهمو همان چیزی بودند که میگفتند هستند و من نوشته بودمشان اما واقعا آن چیزی که من میگفتم، آن چیزی نبود که میگفتم و آنجا وجود داشت.» در رمان «بالزنها» همانطور که راوی میگوید چیزها فقط آن چیزی نیستند که در ظاهر اتفاق افتادهاند و آنچه مهمتر است معنای این اتفاقهاست. معنایی که به خود اتفاق وجهی تمثیلگون میدهد. گفتوگوی ما درباره «بالزنها» بود اما به مباحثی دیگر نیز کشیده شد، از جمله به تلقی کاتب از نوشتن و کارکرد هنر و ادبیات. برای کاتب هنر و ادبیات، چنانکه در گفتوگوی پیش رو میخوانید، سرگرمی صرف نیست. به اعتقاد او هنر و ادبیات را سرگرمی صرف دانستن، منجر به این میشود که آنها از کارکرد حقیقیشان دور بیفتند و به تدریج مخاطبانشان را دلزده و ناامید کنند. او کارکردی دیگر و مهمتر برای هنر و ادبیات قائل است و میگوید: «هنر وادبیات میتواند بستری مناسب برای رشد و بروز خرد جمعی و ناخودآگاه جمعی ما باشد.» به اعتقاد کاتب هنر و ادبیات میتوانند چهره حقیقی انسان را که پشت ماسک مخفی نگه داشته شده به او نشان دهند و جامعه را به سمت تعادل سوق دهند: «هنر و ادبیات میتواند وسیله و محملی باشد برای بروز چهره واقعی و دستکاری نشده این آدم و جامعهاش، چون بخش زیادی از کار هنرمند توسط ناخودآگاهش به سامان میرسد و بخش زیادی از ناخودآگاه فردی میتواند نمودی از ناخودآگاه جمعی باشد. پس زمانی خرد جمعی میتواند دست به کار شود و جامعه را به سمت تعادل ببرد که جامعه با چهره واقعی خودش روبهرو شده باشد.» از طرفی آنچه کاتب به عنوان کارکرد هنر و ادبیات به آن اعتقاد دارد و در این گفتوگو از آن سخن گفته است، امری است که در درازمدت و به صورت تدریجی تاثیرگذار است و یکشبه به تغییر و تحول نمیانجامد. برای همین او در مخالفت با کسانی که براساس باور به تغییر یکشبه از طریق هنر و ادبیات، به کارکرد آن در جهان امروز بدبین شدهاند و معتقدند دیگر از هنر و ادبیات کاری برنمیآید، میگوید: «کسانی که چنین عقایدی دارند هنوز در گذشته به سر میبرند و فکر میکنند تا رمانی نوشته شد یا فیلمی ساختند، یکشبه مردم باید تحول پیدا کنند و همه با هم اصلاح شوند و به راه راستی که مد نظر آن هنرمند است، هدایت شوند.» گفتوگو با محمدرضا کاتب را میخوانید.
تازهترین رمانتان، «بالزنها»، به لحاظ فُرمی قدری با کارهای دیگری که از شما خواندهام متفاوت است. گرچه به لحاظ مضمونی میشود گفت که ادامه همان کارهاست و درواقع ادامه چیزی که دیگر به سبک شخصی شما در رماننویسی تبدیل شده است و از طرز نگاهتان به جهان میآید. اما این تفاوتی که میگویم در سادهتر شدن شیوه روایت است. یعنی «بالزنها» در قیاس با بعضی کارهای دیگر شما فُرمی سادهتر دارد و یک مقدار سرراستتر است. البته سرراست که میگویم در قیاس با کارهای خود شماست.آیا این تفاوت عامدانه و فکر شده بوده؟
تلاش من همیشه این بوده است که کارهایم به سادهترین شکل روایت شود. گاهی به دلیل معناها و فرمی که رمان پیدا میکند شما هر چقدر هم باز سعی میکنید، مخاطب احساس میکند که با کار پیچیدهای روبهروست. علاوهبر نسبیبودن سادگی یا پیچیدگی که به آن اشاره کردید، ما با مسئله زمان و مقتضیاتش هم روبهرو هستیم. بخش زیادی از پیچیدگیهایی که آثار امروز دارند ربط به سلیقه یا خواست نویسنده و صاحب اثر ندارد و از یک جایی به بعد قضیه به شرایط و مسایل خاص این عصر برمیگردد. اگر شما بخواهید انسان امروز را همانطور که هست نشان بدهید چارهای ندارید جز آن که از مسیرهای خاصی عبور کنید. نمیتوانیم با شرایط و مسیرهای دیروز به امروز برسیم. ما الان در دورانی هستیم که تغییرات یک قرن را در یک دهه یا حتی کمتر از سر میگذرانیم. همگامشدن با زمان برای ما شرایط خاصی را به وجود آورده است. در گذشته وقتی شما داستانی را مینوشتید هم باید مخاطب زمان حال را در نظر میگرفتید و هم گوشه چشمی به آینده داشتید، چون آینده آنقدر دور بود که انگار قرار نبود به این زودیها بیاید. اما الان سرعت اتفاقات و تغییرات چنان است که شما را مجبور میکند چشمتان بیشتر پی آینده باشد، چون دیگر زمان حال معنای خودش را از دست داده است و شما همیشه در نوعی از آینده دارید زندگی میکنید و این، کار را سخت میکند، چون فهمی که ما از آینده داریم بر اساس درکمان از امروز است و آیندهای که در ذهن میسازیم معلوم نیست با واقعیت فردا چقدر بتواند خودش را وفق بدهد. نگاه کنید به تغییراتی که جوامع در سایه تکنولوژیهای تازه و انبوه اطلاعات در این چند سال داشتهاند. معلوم نیست به کدام سو داریم میرویم یا رفتهایم و خبردار هم نشدهایم. چه بخواهیم و چه نخواهیم داریم تغییر میکنیم و زمان معلوم نیست با چه چیزهایی میخواهد عوضمان کند. باید تلاشمان را بکنیم و نگذاریم زمان هر چه از ما میخواهد بسازد و به هر جایی که میخواهد ما را ببرد.
آیا به عنوان نویسنده و هنرمند میتوان هم خود را با زمان وفق داد و هم به قول شما نگذاشت زمان هرچه میخواهد از ما بسازد؟
باید جوری خودمان و آثارمان را با حقیقت زمان وفق بدهیم که موجودیتمان از دست نرود. متاسفانه در بیشتر موارد ما میایستیم و میگذاریم شرایط ما را به هر چیزی که دلش میخواهد تبدیل کند و این باعث میشود در نهایت چیزی از کار در بیاییم که هر چه باشیم دیگر خودمان نیستیم. سایه این بلاتکلیفی را شما میتوانید روی سر هنر و ادبیاتمان ببینید. تا سبکی و شگردی و فرمی از راه میرسد همه به سوی آن کشیده میشوند که شاید راه نجاتی باشد و بعد خیلی زود دوباره همه از دور آن چیز نو ظهور پراکنده میشوند و دوباره دنبال چیزی نوتر میگردند و این چرخه همینطور ادامه دارد. تازه این اوضاع و احوال باهوشترهاست، چون خیلیها میچسبند به همان چیزی که زمانی دور، و بر اثر اتفاق یافتهاند. بعضیها هم برای آن روشهای کهنه توجیهها و استدلالهای امروزیتری پیدا میکنند تا کهنگیشان توی ذوق نزند. اضافه کنید شما به این مسایل، مشکلاتی را که صرفا جامعه ادبی و هنری ما دارد. هر مشکلی در هر سطحی وجود دارد، نویسنده و فیلمساز و... باید با باجدادن به مخاطب و دستکاری و سطحیکردن اثرش تاوان آن را بدهد.
مشکلاتی که بر سر راه تولید و عرضه آثار وجود دارند باعث شدهاند ایدههای زیادی امروز در سطح جامعه ما به عنوان راهحل این مشکلات مطرح شود؛ ایدههایی برای به اصطلاح بهروزشدن آثار که باعث میشوند آثارمان از شکل واقعیشان دور شوند. شما فکر میکنید راه خروج از این قضیه کجاست؟
مسکنها میتوانند در کوتاهمدت صورتمسئله را پاک کنند، اما مشکل ما را نمیتوانند حل کنند. ما باید به علت وجودی هنر و ادبیات رجوع دوباره کنیم و ببینیم چه چیز باعث شده است هنر و ادبیات جزیی جداییناپذیر از انسان بشود و بعد دلایل این بودن را تفسیری تازه کنیم. تفسیری که فهم کاملتری از شرایط به ما بدهد. باید دایم از خودمان سوال کنیم چرا چرخ ادبیات اصلا اختراع شده است. آیا این چرخ واقعا وسیلهای برای سرگرمی، تخدیر و... بوده یا این چرخ وسیلهای برای به حرکت درآوردن انسان بوده. اگر هدفی اشتباه برای ادبیات و هنر قایل شویم مطمئنا از جای اشتباهی هم سر در میآوریم. هدفگذاری، مهمترین کار یک هنرمند است، چون این هدفگذاری جهانمان را شکل میدهد. وقتی شما هدف اصلی هنر و ادبیات را سرگرمی صرف و... میدانید اثر شما تبدیل به چیزی دیگر میشود. خب اگر هدف سرگرمشدن است پس مخاطب حق دارد برود پی هر چیزی که بیشتر سرگرمش میکند و این مسابقه سرگرمسازی معلوم نیست ما را به کجا میرساند. ما نباید هنر و ادبیات را از منطق اصلی و واقعیاش خالی کنیم، چون با این کار، داریم کارکردهای منحصربهفرد یک ابزار بزرگ را از آن میگیریم و یک کارکرد غیر واقعی و جعلی برایش سرهم میکنیم، یا یکی از کارکردهای فرعیاش را آنقدر بزرگ میکنیم که کارکردهای اصلیاش را هم از دست میدهد. بیشتر این ایدههایی که امروز مطرح میشوند از نقاط برجسته و موفقیتهای دیروز وام گرفته میشوند. میگردند ببینند در گذشته چه چیزهایی جواب گرفته، تا آن را به همان سبک و سیاق به این صحنه بیاورند، در صورتی که این صحنه آن صحنه نیست. تولید و انباشت فراوان آثار در این سالها و تغییر دوران و نیازهای مخاطب و... خیلی از راهحلهای قدیمی را کماثر میکند.
در «بالزنها» از مولفههای رمانها و فیلمهای جنایی، زیاد استفاده کردهاید. همچنین ارجاعات زیادی به اینگونه فیلمها در این رمان هست که البته با نوعی طنز و شوخی همراه است و به نحوی ضد این مولفهها عمل میکند. گویی به عمد آنها را نقض و هجو میکند. یعنی در ظاهر جنایی است اما در باطن گویی دارد ژانر جنایی را دست میاندازد و با آن شوخی میکند و برخلاف داستانها و فیلمهای کلاسیک جنایی، در «بالزنها» هرچه جلوتر میرویم به جای آنکه گرهها باز شوند، همه چیز بیشتر به هم گره میخورد و داستان پیچیدهتر میشود. ضمن اینکه برخلاف شکل معمول داستانهای جنایی که از طریق استدلال عقلی پیش میرود اینجا بیشتر با نوعی درک شهودی در حل مسایل سر و کار داریم. ممکن است قدری دراینباره توضیح دهید و کلا بگویید که نظرتان درباره ادبیات ژانر چیست و کارکرد ژانرهای ادبی و هنری قدیمی در هنر و ادبیات امروز چه میتواند باشد؟
ژانرها، تیپهای داستانی هستند که به مرور به وجود آمدهاند تا مخاطبین راحتتر بتوانند با این دست آثار ارتباط برقرار کنند. اینتیپهای داستانی قواعدی را به کار میگیرند که توجه مخاطب را بیشتر بتواند به خودش جلب کند. اما استفاده فراوان از این قراردادها به مرور باعث شد که آنها از کار بیفتند یا کماثر بشوند و نتوانند باز مخاطبشان را مثل قبل دنبال خودشان بکشانند، چون مخاطبان دیگر با انواع و اقسام غافلگیریها، روایتها و رویکردهای آن ژانرها آشنا شده بودند و میدانستند در پیچ بعدی چه در انتظارشان است. برای جذب دوباره مخاطبان، نویسندگان و فیلمسازان شروع کردند به شکستن قواعد ژانرها. ضد ژانر حرکتکردن هم تا جای خاصی میتوانست کارساز باشد، چون از یک جایی به بعد قواعد و روشهای نویی که به آثار تزریق شده بود، به خاطر استفاده زیاد از حد، دوباره تبدیل به کلیشه شده بود و مخاطب دوباره میتوانست دست نویسنده را بخواند و اینطوری همه چیز از دست میرفت. برخی از نویسندگان و فیلمسازان برای اینکه بتوانند آثار مهیج و پرکششی خلق کنند به سراغ ژانرهای مختلف رفتند. آثار بین ژانری حسنهای زیادی داشت و یکی از حسنهایش این بود که تا مخاطب میرفت از نویسنده جلو بزند او مسیر و ژانر کار را عوض میکرد و از جایی دیگر سر در میآورد و دوباره از مخاطبش جلو میافتاد و داستان باز جذاب میشد. علاوه بر این دسته، پستمدرنها هم از ژانرها استفاده میکردند، اما صرفا به حرکتکردن بین ژانرها اکتفا نمیکردند، بلکه از هرچه که دور و برشان بود برای ساخت کولاژهای بیانتهایشان استفاده میکردند و برخلاف ژانرنویسها به هیچ قاعده و قانونی پایبند نبودند. به همین دلیل هم بود که هارمونی و اتمسفر و... محور اصلی آثارشان شده بود، چون محورهای دیگر تاب این همه چیز متضاد و مختلف را نمیآورد.
گاهی ما شاهد تلاشهایی هستیم که ژانرها را دوباره به صحنه ادبیات برگردانند. شما این قضیه را چطور میبینید و نظرتان درباره بازگشت به ژانرهای قدیمی که به قول شما به تیپ تبدیل شدهاند چیست؟
ما امروز در عصر ژانرهای نامشخص و تلنبارشده و انواع و اقسام خرده ژانرها و گفتمانها هستیم. دیگر نمیشود به سادگی حتی این همه ژانر را شناخت و دستهبندی کرد و قواعد آن را فهمید و اجرا کرد. رجوع به ژانرها و قبول محدودیتهای هر ژانر، آثار ما را بهتر نمیکند، بلکه ما را مقابل یک خطکش و وسیله سنجشی دایمی قرار میدهد. وقتی ما میتوانیم از تمام چیزهایی که وجود دارد و فقط یکیاش ژانرها هستند به راحتی استفاده کنیم و با دست باز داستانمان را تعریف کنیم و دایم تغییر جهت بدهیم چرا باید خودمان را زندانی محدودیتها بکنیم. سرمایه هر انسان عمرش است. چرا باید روی اسبی سرمایهگذاری کنیم که خیلی زود از نفس میافتد یا خوشبینانهاش این است که برندهای کوتاه عمر است. اگر به تجربههایی که مقابل ماست نگاهی بیندازیم، میفهمیم که قبل از ما این کارها شده است. میتوانیم به راحتی ببینیم آنها کجا رفتند، کجا هستند و... به هر حال هر چقدر هم که ما از آنها باهوشتر باشیم باز یک جایی همان حوالی سر در میآوریم. آثاری که متعلق به این دوران هستند باید تاب شرایط این دوران را بیاورند و اِلا خیلی زود کهنه میشوند. آثاری که مهر این عصر را دارند، موجوداتی چندساحتی هستند که در خودشان تکثر، چندمعنایی و چیزهای زیادی را میتوانند یا باید جا بدهند. فرمهای بیانی تازه، فرصتهای جدیدی را برای ما خلق میکنند. چرا باید پس تکیه کنیم صرفا به بخشی از گذشته و نقاط ضعف و قوت آن را یکجا و درهم قبول کنیم و قدرت انتخاب را از خودمان بگیریم. تلاشهای زیادی شده تا ما امروز اینجا هستیم و میتوانیم برای بیان جهانمان از هرچه که لازم است استفاده کنیم. آثار ما سوال و پاسخ ما به وسیله فرض مختصات جهان امروز است. آیا میشود جهان امروز را در کادر بسته دیروز جا داد؟ ما با انتخاب فرم و روش بیانیمان، داریم نگرشمان را به دنیا مشخص میکنیم. جهان تیپشده ژانر نمیتواند جهان واقعی ما را در خودش جا بدهد. رفتن به سمت ادبیات ژانر یعنی رفتن به سمت جهانی که قواعد مشخص و معین دارد و جهان امروز هر چه که باشد این جهان نیست؛ یعنی قضیه سلیقه یا بودن دو نوع داستان یا دو نوع فیلم نیست. قضیه دو نوع نگرش، رویکرد و اندیشه متفاوت است.
در «بالزنها» هم مثل دیگر آثار شما یک عنصر عرفانی خیلی محسوس وجود دارد که نمیدانم با وقوف خودتان وارد رمانهایتان میشود یا بهطور ناخودآگاه؟ مثلا اینکه همه داستانها در واقع یک داستان است و همه شخصیتها وجوهی از یک شخصیت هستند و هرکس خود را در دیگری مییابد. یعنی یکجور نگاه وحدت وجودی. حتی در جایی از رمان راوی حرفی میزند که مرا یاد تمثیل عرفانی «فیل در تاریکی» انداخت؟
حکایت فیل در تاریکی، نماد دوران مدرن است. حرفی بود که از زمان خودش خیلی جلوتر بود. چنین حرفی زمانی زده شده که قطعیت تام در همه امور سایه انداخته بود و مولانا بیان میکند که هرکس از زاویه خودش به مفاهیم و حقیقت مینگرد و در نهایت هم هرکس از حقیقت تام و تمامی که وجود دارد برداشت خودش را میکند، اما حکایت دوران ما حکایت دیگری است. در حکایت فیل در تاریکی، فیلی وجود دارد و تاریکی و آدمهایی که هرکدام به تکهای از حقیقت دست پیدا میکنند و بعد فکر میکنند که به تمام حقیقت دست پیدا کردهاند. در رمان «لمس» من به این حکایت اشاره کردهام. فرق حکایت اصلی، با حکایت دوران ما این است که امروز دیگر فیلی وجود ندارد و داستان این است که چند نفر میان بیابان برهوتی ایستادهاند و چشمهای خود را بستهاند. یکی از آنها هوا را در آغوش میگیرد و میگوید چه سر بزرگی دارد این فیل، یکی زمین را لمس میکند و میگوید چه پایی دارد این فیل، یکی دستش را در هوا تکان میدهد و میگوید چه گوشهایی دارد این حیوان، و شنوندهای آنسوتر نشسته و منتظر است ببیند کاری از اینها برمیآید یا نه.
و اینگونه است که فیل دنیای پسامدرن محو میشود و از حکایت ما چندتا آدم و یک بیابان برهوت باقی میماند. آدمهایی که خودشان را هی لمس میکنند و بعد به این نتیجه میرسند که آن بیرون یک چیزی باید وجود داشته باشد، و چهچیزی با ابعادی که او در دست دارد میخواند. وقتی فیلی در کار نیست، چه چیز را واقعا این آدمها لمس میکنند. میدانم شاید به توافق رسیدهاند که بهجای اثبات خودشان بهتر است اول وجود آن فیل را اثبات کنند بعد سر اثبات خودشان بجنگند. وقتی فیلی در کار نیست، خوب آنها هم نمیتوانند به بهانه لمسکردن چیزی خودشان را بیان یا اثبات کنند. اینجاست که طنز ماجرا خودش را نشانمان میدهد. این آدم وهمزده، کاریکاتوری از انسان امروز و حقیقتهایش است...
این لحن طنزآمیزی هم که در روایت «بالزنها» و بعضی آثار دیگر شما هم وجود دارد از همین نگاه میآید و به همین قضیهای که میگویید برمیگردد؟ طنزی که حتی در خشنترین و بحرانیترین لحظههای این رمانها هم حضور دارد...
شاید طنز نابههنگامی که امروز به آثار ما راه پیدا کرده به همین قضیه برگردد و شاید لحن طنزآمیز راوی رمان «بالزنها» و «چشمهایم آبی بود» و «رامکننده»، آن هم در لحظههای بحرانیای مثل مرگ و شکنجهشدن و... از همینجا ریشه میگیرد. این یک جهان عادی نیست. یک جهان دیوانه با آدمهایی وهمزده و مضطرب و... است. برای توصیف این جهان غریب از لحن طنزآمیز و شیطنتآمیز استفاده میکنیم تا تراژدی ماجرا خودش را بهتر نشان بدهد. نسخه کمدی این جهان، خیلی خوفناکتر از نسخه تراژدیاش است، چون در نگاه اول ممکن است نشود با آن همذاتپنداری کنیم و با شرایطش کنار بیاییم. اما هنر و ادبیات میتواند ما را از مسیری پیش ببرد که باور هر شرایطی شدنی باشد، چون هنر و ادبیات، مفاهیم را، اگر چه از ما دور باشند، تبدیل به سفری میکند که هر کسی بتواند آن را تجربه و باور کند. وقتی حقیقت، تبدیل به حقایق هموزن و واقعیت، تبدیل به واقعیتهای بیشمار و همسطح شد، باید میدانستیم که از چنین جاهایی بالاخره سر درمیآوریم. حالا هرطور شده باید آن فیلی را که محوش کردیم یا محو شده، یک طوری برش گردانیم به حکایتمان، یا دستکم ابعادش را مشخص کنیم تا با وهمهایمان فاصله پیدا کنیم.
هر اثری که به دست هنرمندی خلق میشود برآیندی از نگاه آن هنرمند است. نگاه شما به مقوله نوشتن چیست که خروجیاش چنین آثاری میشود؟ در حقیقت به نوعی میخواهم برگردم به ابتدای بحثمان که گفتید باید رجوع کنیم به علتهای وجودی ادبیات و هنر. شما اگر بخواهید اشارهای داشته باشید به یکی از کارکردهای ادبیات و هنر،چهچیزی را عنوان میکنید و چه کارکردی برای ادبیات و هنر قائل هستید؟
شاید یکی از کارکردهای مهم هنر و ادبیات که در جامعه ما مغفول واقع شده، این است که هنر و ادبیات میتواند بستری مناسب برای رشد و بروز خرد جمعی و ناخودآگاه جمعی ما باشد. در مورد ناخودآگاه گفته میشود که اطلاعات و اشارههای غیرقابلپذیرش از خودآگاه به ناخودآگاه رانده میشود. زبان ناخودآگاه زبان حذف، تحریف و تبدیل است. بسیاری از پردازشها با قواعد آگاهی ما قابلپذیرش نیست و گاه اطلاع از آنها فرد یا جامعه را دچار عدم تعادل، افسردگی و مشکلات دیگر میکند. به همین دلیل زمانی فرد یا اجتماع اجازه میدهد چیزی در آگاهیاش مرئی بشود که چهره مناسب و قابلقبولی داشته باشد. فقط آنوقت است که خودآگاه مهر تایید پای آن میزند و قبول میکند چنین چیزی وجود دارد. این چهره که مورد تایید خودآگاه فردی و جامعه است، در حقیقت چهره واقعی فرد یا جمع نیست، بلکه یک ماسک است؛ ماسکی که پسندیده و انتخاب شده است تا آن چهره زشت و واقعی را بپوشاند؛ ماسکی که میتواند چهره واقعی را تحریف یا حذف کند و از این راه به تعادل برسد. تحریفها، به مرور با سختگیری خودآگاه جمعی یا فردی تغییر میکنند و پیچیدهتر میشوند. یعنی هربار که تمایلات و خواستههای فرد یا جمع، سرکوب و حذف میشود، برای آمدن به سطح خودآگاه از فریب بیشتر و پیچیدهتری استفاده میکند. عدم ارضاء این پسزدهها، فرد یا جمع را دچار ناهنجاری میکند. اینجاست که هنر و ادبیات میتواند وسیله و محملی باشد برای بروز چهره واقعی و دستکارینشده این آدم و جامعهاش، چون بخش زیادی از کار هنرمند توسط ناخودآگاهش به سامان میرسد و بخش زیادی از ناخودآگاه فردی میتواند نمودی از ناخودآگاه جمعی باشد. پس زمانی خرد جمعی میتواند دستبهکار شود و جامعه را به سمت تعادل ببرد که جامعه با چهره واقعی خودش روبهرو شده باشد. خرد جمعی، فرهنگ، تاریخ و تمام گذشته و داشتههای آن جامعه را در خودش جا میدهد. وقتی جامعهای دچار مشکل و عدم توازن و بحران میشود، ناخودآگاه جمعی و خرد جمعی برای تعادل آن جامعه به حرکت درمیآید و پیشنهاد میدهد و ایدههای مختلف را بررسی میکند. به گذشته رجوع میکند و چیزهایی را از آن بیرون میکشد و مقابل چشم آن جامعه میگذارد. برای آنکه جلو پیشروی بحرانها گرفته شود، پیشنهادهای ناخودآگاه و خرد جمعی باید توسط آن جامعه بهوضوح لمس شود، چون بخشی از جامعه هنوز مقاومت میکند و نمیتواند وجود آن مسئله و بحران را با آن سروشکل، بپذیرد. خرد جمعی مانند ناخودآگاه جمعی، باید بتواند آزادانه از مفری بیرون بزند و خودش را نشان آن جامعه بدهد و افکار و پیشنهادهای مختلف را از عمیقترین لایههای آن قوم و جامعه بیرون بکشد و به سطح بیاورد. هنر و ادبیات میتواند مفر و بستر مناسبی باشد تا هم ناخودآگاه فردی و جمعی و هم خرد جمعی و فردی در آن بروز پیدا کند تا جامعه بتواند برای تصحیح خودش گام بردارد.
آیا شما برای هنرمندان، به خاطر کاری که در اینجا انجام میدهند، مقام و منزلت ویژهای قائل میشوید؟
هنرمندان فقط یک مدیوم و وسیلهاند که اگر آزادشان بگذارند، آنها میتوانند از طریق ناخودآگاه فردیشان به ناخودآگاه جمعی و خرد جمعی راه پیدا کنند. چرخ چاه نمیتواند ادعا کند که چیز خاص و منحصر به فردی است. چرخ چاه فقط یک وسیله است که از زیر زمین آب را به سطح زمین میآورد. آیا چرخ چاه خالق آب است یا مقام و درک منحصر به فردی از آب دارد؟ نه، فقط وسیلهای است که ما لازمش داریم. هر عصری حامل نگاه، مسائل، بیماریها و تمایلات بسیار پیچیدهای است که بالاتر از درک یک فرد است. هنرمند خودش را به دست امیال تجلینیافته و موج زمانش میسپارد و میتواند مثل یک آیینه چیزهایی از جمله پسزدهها را نشان بدهد. گاهی ممکن است رد پای یک دوران یا ناخودآگاه جامعهای در یک اثر بهوضوح دیده شود و گاهی هم آن رد به صورت درونمایهای درمیآید که در مجموعهای از آثار به چشم میآید. هنرمند در اثرش خودش را به دست دورانش میسپارد و گدازههای این آتشفشان به نظر خاموش را به سطح میآورد و بیآنکه حتی بخواهد به چیزهایی اشاره میکند که در اعماق فرهنگ و تاریخ آن جامعه وجود دارد. این یکی از کارکردهای مهم ادبیات و هنر است و اگر ما به هر دلیلی از بروز و ظهور ناخودآگاه جمعی و عقل جمعی در آثارمان جلوگیری بکنیم، فقط خودمان را از یک وسیله کارآمد و بزرگ محروم کردهایم و موقتی هم مشکلمان را حل کردهایم اما چه بخواهیم و چه نخواهیم، پس از مدتی بیماریها و آسیبها، بزرگتر و قویتر از قبل دوباره به سراغمان میآیند و مقابل ما صف میکشند؛ آن وقت مجبور میشویم به هزار راه دیگر متوسل شویم تا شاید مشکلمان را دریابیم، چون در ظاهر مشکلی وجود ندارد و عقلانی نیست که مشکلی وجود نداشته باشد اما تا گردن در تبعات آن مشکل دست و پا بزنیم. وقتی بحرانها و مشکلات را ما انکار میکنیم پس به دنبال حل آن هم نخواهیم رفت و این طوری است که دردهای ما کهنه میشوند و نسل در نسل همراه ما میآیند و ما را به خودشان مبتلا میکنند.
برخی از هنرمندان عقیده دارند که از هنر و ادبیات دیگر در این دوران کار زیادی برنمیآید و به کمک هنر و ادبیات نمیتوان مشکلات جامعه را حل کرد. به نظر میآید شما با این طرز تلقی مخالف هستید؟
کسانی که چنین عقایدی دارند هنوز در گذشته به سر میبرند و فکر میکنند تا رمانی نوشته شد یا فیلمی ساختند، یکشبه مردم باید تحول پیدا کنند و همه با هم اصلاح شوند و به راه راستی که مد نظر آن هنرمند است هدایت شوند.
چنین نگاهی به هنر و ادبیات به نظر شما ریشه در گذشته دارد؟ برای این میپرسم که گفتید طرفداران این طرز تلقی از هنر و ادبیات هنوز در گذشته به سر میبرند...
این نگاه از اینجا میآید که زمانی برای هنرمندان مقام و جایگاه ویژهای قائل بودند. امروز حتی فلاسفه هم دیگر دنبال این جایگاه نیستند. وقتی گفته میشود هنر و ادبیات امروز دیگر کارکرد ندارد، منظورشان این است که آثارشان مثل گذشته دیگر نمیتوانند کار کنند. اما نقش ادبیات و هنر این نیست که اینها برای خودشان یا دیگران فرض کردهاند. وقتی به اشتباه نقشی برای آثارمان قائل میشویم و بعد میبینیم آن تأثیری را که میخواهیم نمیگذارند، ناامید میشویم و مینالیم که از هنر و ادبیات دیگر کاری برنمیآید. این حرف نشان میدهد که ما هدفگذاری اشتباه کردهایم. میخواهیم از چرخ چاه استفادهای بکنیم که در ذات آن نیست. مثلا با چرخ چاه میخواهیم پرواز کنیم یا سنگ ببریم. چه کسی گفته مسئولیت چرخ چاه سنگبریدن است؟ دنیا نمیآید به خاطر خوشامد ما پا روی قواعدش بگذارد.
آیا نوع هنر و ادبیاتی که تولید میشود در دورکردن آن از یا نزدیککردن آن به کارکردی که شما برای هنر و ادبیات قائل هستید نقش دارد؟
وقتی به هر دلیلی ما اجازه نمیدهیم هنر و ادبیات آزادانه کارش را بکند و دست و پایش را میبندیم، مشخص است که نمیتوانیم از دستآوردهایش استفاده کنیم. وقتی هنر و ادبیات تبدیل شد به یک روایت صرف یا داستانگویی صرف یا سرگرمی صرف و... مخاطب هم به آن پشت میکند و میگوید چرا باید برای وسیلهای دستکاریشده که هیچ کاری برایم نمیکند این همه اهمیت قائل بشوم. آنوقت است که برای دیدن چهره واقعیاش به راه میافتد و به هر جایی که میتواند چهره او و جامعهاش را نشان بدهد سرک میکشد. گاهی خودش آستین بالا میزند تا بفهمد کجاست و کیست. مشخص نیست چهرهای که او بین این همه اطلاعات در هم و منافع گروههای مختلف و... از خودش به دست میآورد چقدر با چهره واقعیاش همخوان است و مشکل از اینجا آغاز میشود که او به چهره تازهاش اعتماد میکند. چهرهای که نیازها، افکار و همهچیز او را میتواند تغییر بدهد./منبع- روزنامه شرق/
پرفروشهای نمایشگاه کتاب سال۹۶
تلاش بیفرجام: ظهورفرانکنشتاین- کنت اپل/ من، فرمانروای وجود رابرت کالیر/راز سایه: داستان زندگیتان را از نو بنویسید دبی فورد/ با لزنها محمدرضا کاتب/ چرا عاشق میشویم؟: ماهیت وفرایند عشق هلن فیشر/ میان شک و ایمان: گفتگوهایی درباره دین وعقل جان هیک/من، فرمانروای وجود رابرت کالیر/لئوناردو داوینچی دمیتری مرشكفسكی/چین خوردگی هادی معصومدوست/ راز سایه: داستان زندگیتان را از نو بنویسید دبی فورد/ ایران بین دو انقلاب یرواند آبراهامیان/ تاثیر : روانشناسی فنون قانع کردن دیگران رابرتبی.سیالدینی میوه خارجی جوجو مویز/ و هرروز صبح راه خانه دورتر و دورتر میشود فردریک بکمن/ فرشته سکوت کرد هاینریش بل/ دختری که گذشتهای نداشت کاترین کرافت/ پروژه شادی گریچن رابین ۴۸/ قانون قدرت رابرت گرین ، یوست الفرز /پیرزنی که تمام قوانین را زیر پاگذاشت کترینا اینگلمن سوندبرگ /اتاق اما دون اهو /یک بعلاوه یک جوجو مویز/ پس از تو جوجو مویز/ من پیش از تو جوجو مویز/ بیوهکشی یوسف علیخانی /کوئوت شاهکش – کتاب اول: نام باد (مجموعه ۳ ... پاتریک راتفوس / بریتماری اینجا بود فردریک بکمن /از عرش به فرش: شرکتهای قدرتمند چگونه سقوط ... جیم کالینز /تنها در پاریس و داستانهای دیگر جوجو مویز/ چگونه با هرکسی صحبت کنیم: ۹۲ راهکار ساده ... لیل لوندز /تصویرسازی ذهنی مارتین راسمن /قلاب : چگونه مشتریان را به محصولاتمان ... نیر ایال/ از خوب به عالی: چرا بعضی از شرکتها جهش ... جیم کالینز /از فرانكلین تا لالهزار زندگینامه ... سیروس علینژاد/ جایی که ماه نیست (شوک سقوط) نیتان فایلر /تانگفو: روش برخورد با افراد دشوار سم هورن/ مردی به نام اُوه فردریک بکمن /زنی با موهای قرمز اورهان پاموک /بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی / منبع - فیدیبو/
انتشار رمانی تازه از محمدرضا کاتب
رمان «بالزنها» اثر محمدرضا کاتب طی روزهای گذشته توسط انتشارات هیلا منتشر شد.
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، محمدرضا کاتب طی روزهای گذشته اثری جدید با نام «بالزنها» را توسط انتشارات هیلا راهی بازار نشر کرده است. در توضیح این رمان باید گفت، «بالزنها»، داستان دختری تنها را روایت میکند که به دام مردی عجیب و غیرقابل پیشبینی به نام تردست میافتد. تردست برای رسیدن به آرزوهایش از هیچ کاری روی گردان نیست. او به دنبال موجودی غریب و خاص به نام بالزن است و به همین دلیل هم مجبور است دختر را به سوی قتلگاه ببرد تا از چیزی مطمئن شود. این رمان یک داستان فلسفی، اسطورهای، پلیسی و جنایی است که همه ژانرها در آن دیده شده است. قصه این رمان در جایی بیزمان و بیمکان رخ میدهد که میشود هر جای دنیا باشد. به عبارت دیگر نویسنده در این رمان یک روند فلسفی را دنبال میکند و آن را تحت لوای یک داستان پلیسی جنایی شرح میدهد. مرکز این قصه تم آن است. پوسته داستان همان ماجرای جنایی پلیسی است و عمقش همان مطلب فلسفی است که در آن بیان میشود. در پشت جلد این کتاب میخوانیم: «فقط چند تا درخت با مرگ فاصله داشتم. کافی بود پا بگذارم به فرار یا کار احمقانه دیگری بکنم تا آن روانی حسابم را برسد. حتم داشتم این بار دیگر گلولهاش دور و برم نمیخورد. برای دیوانگیاش همین بس که تا حالا کلی آدم کشته بود و باز اسم خودش را گذاشته بود صید. دوست نداشتم بدانم صید باهام چکار میخواهد بکند: «زانو بزن.» سربلند کردم. همین طوری نگاهش میکردم. یعنی به همین راحتی رسیده بودم ته خط. آخر برای چه؟ به چه گناهی؟ سایه او هفت تیرش را گرفت طرف سایه من که زانو زده بود. عین فیلمها شده بود، فقط یک خرده سهبعدیتر بود. چیزی سنگین محکم از پشت به سر وگردنم خورد. حتی صدای شکستن جمجمهام را شنیدم و بعد همهجا تاریک شد.» رمان «بالزنها» اثر محمدرضا کاتب در 239 صفحه، شمارگان 1650 نسخه و بهبهای 15 هزار تومان توسط انتشارات هیلا منتشر شده است.
نویسندگان نسل طلایی ادبیات معاصر ایران
علی شروقی
راستش ترجیح می دادم به جای این که این طور شروع کنم که از نویسندگان نسل طلایی ادبیات معاصر ایران که امسال با کتابی تازه در نمایشگاه کتاب حضور دارند، یکی محمود دولت آبادی است با کتاب «این گفت و سخن ها» که مجموعه ای از گفت وگوهای او با مطبوعات در دو دهه اخیر است، می نوشتم دولت آبادی امسال با دو رمان «زوال کلنل» و «طریق بسمل شدن» به نمایشگاه کتاب می آید؛ اما افسوس که نه تنها همچنان نسخه های جعلی «زوال کلنل» در پیاده روهای انقلاب به چشم می خورد، بلکه اخیرا حین قدم زدن در انقلاب و سیاحت بساطی های پیاده رو دیدم که از رمان های «کلیدر» و «جای خالی سلوچ» دولت آبادی هم که مشکل مجوز ندارند و به صورت قانونی تجدید چاپ می شوند و در همه کتاب فروشی ها می شود پیداشان کرد، نسخه های افستیِ غیرقانونی به فروش می رسد. بخشی از این بلبشو یا به قول خود دولت آبادی، «بازی تلخ»، البته باز می گردد به این که در ذهن مخاطبان کتاب این طور جاافتاده که همیشه نسخه افستیِ یک کتاب از نسخه چاپی همان کتاب مطمئن تر است. تقصیری هم ندارند؛ ممیزی، مخاطبان را به کتاب های چاپ جدید بی اعتماد کرده و دلالان بازار سیاه هم که همیشه مترصدند از آب گل آلود ماهی بگیرند. بگذریم، به هرحال تا اطلاع ثانوی امسال از محمود دولت آبادی نه یک رمانِ پیش از این چاپ نشده که مجموعه ای از گفت وگوهای مطبوعاتی او در نشر چشمه عرضه می شود. این کتاب البته باید کتابی خواندنی باشد چون نویسنده ای در حد و اندازه دولت آبادی با تجربه زیسته پرفرازونشیبی که داشته است، از هر گوشه این تجربه که سخن بگوید، از رمان ها و دیدگاه های ادبی اش گرفته تا دیدگاه هایش نسبت به مسائل دیگر و آن چه در این سال ها بر رمان های منتشرنشده اش رفته و ...، همه خواندنی هستند و تصویری از وضعیت فرهنگی و اجتماعی یک دوران را به دست می دهند اما خواندن رمانی از دولت آبادی لذتی دیگر است که متأسفانه امسال هم مثل سال های گذشته، به استثنای مجموعه داستان «بنی آدم» که تنها اثر داستانی منتشرشده از دولت آبادی در چند سال اخیر بود، از آن محروم هستیم. اما از اتفاق های خوب نمایشگاه امسال در حوزه ادبیات ایران، که در این کسادی اوضاع کتاب در این حوزه غنیمت است، انتشار مجلدی تازه از «کتاب کوچه» احمد شاملو است. سیزدهمین جلد این دایره المعارف بزرگ فرهنگ عامه که شامل «حرف ح» است در غرفه انتشارات مازیار در نمایشگاه کتاب عرضه می شود. به جز این اما انتشارات نگاه گزیده محمد حقوقی از اشعار شاملو را در مجموعه «شعر زمان ما» تجدید چاپ کرده که علاوه بر منتخبی از شعرهای شاملو، از «هوای تازه» تا «دشنه در دیس»، شامل مقاله ای مبسوط در باب شعر شاملو و همچنین تفسیر و تحلیل موفق ترین شعرهای اوست. گذشته از کتاب «احمد شاملو»ی حقوقی در مجموعه «شعر زمان ما»، از تجدید چاپی های انتشارات نگاه در حوزه ادبیات ایران، باید به تجدید چاپ «میرزا»ی بزرگ علوی هم اشاره کرد. مجموعه ای شامل شش داستان کوتاه از علوی به نام های «آب»، «میرزا»، «احسن القصص»، «دربدر»، «یکه و تنها» و «وبا».
انتشارات نیلوفر هم امسال یک کتاب تجدید چاپی بسیار مهم در نمایشگاه کتاب دارد. کتاب «حدیث مرده بر دار کردن آن سوار که خواهد آمد» از هوشنگ گلشیری که یکی از داستان های بلند مهم اوست. این کتاب که بعد از سال ها تجدید چاپ شده است، به لحاظ تکنیک، خواننده ای را که «باغ در باغ» گلشیری را خوانده باشد به یاد این ایده او در مقاله «روایت خطی، منابع شگردهای داستان نویسی در ادبیات کهن» می اندازد، آن جا که می نویسد: «مهمترین نکته برای ما امروز کنار هم چیده شدن سطوح متفاوت از روایت های متفاوت و حتی متباین است. این نوع بیان یک قصه، امروز می تواند پایه نوعی داستان باشد متفاوت با داستان هایی که در آنها از تکنیک بازگشت به گذشته و جریان سیال ذهن و غیره سود می جویند.» این مقاله اولین بار سال ١٣٧٣ در «تکاپو» چاپ شده بوده است، یعنی حدود پانزده سال بعد از انتشار «حدیث مرده بر دار کردن آن سوار که خواهد آمد». اما آن ها که هم مقاله را خوانده اند و هم «حدیث مرده بر دار کردن...» را می دانند که گلشیری پیش از آن که ایده اش را درباب خلق روایتی مبتنی بر کنار هم چیدن «سطوح متفاوت از روایتهای متفاوت و حتی متباین» به صورت تئوریک مطرح کند آن را در «حدیث مرده بر دار کردن...» به صورت عملی آزموده بوده است. در ضمن، زورآزمایی گلشیری با نثر کلاسیک فارسی و توفیق او در نوشتن نثری که با نثر کهن پهلو بزند و در عین حال بوی کهنگی ندهد، یکی از وجوه مهم این داستان است. خودتان سطرهایی را بخوانید و قضاوت کنید: «و اما وصف آن نقش به ایجاز آورده است، چه مردمان دور او را اشارتی بسنده می بود، گو که از خم طره ای می گفت یا نمی گفت، اما راقم این دور پوست بازکرده و به شرح خواهد گفت، چه سکه سخن را هر دوری به نامی می زنند، مصلحت خلق را، که سخن بوالمجد یا بوالفضلی بدان طرز و تکلف، و آن ایجاز و صناعت، و آن همه تلمیحات و ملمعات هیچ عاقلی نخرد...» اما از رمان های ایرانی تازه چاپِ مهم که برای اولین بار در نمایشگاه امسال عرضه می شوند باید به «بالزن ها»ی محمدرضا کاتب اشاره کرد که در نشر هیلا منتشر شده که زیرمجموعه گروه انتشاراتی ققنوس است. راوی «بالزن ها» دختری است که شغلش خانه بپایی است. مردی که «تردست» نامیده می شود یک روز سرِ راه این دختر قرار می گیرد و او را وارد یک بازی غریب جنایی می کند. او دنبال مردی است که «صید» و «ارباب» نامیده می شود و می خواهد دختر را طعمه کند تا «صید» را به دام اندازد، در ادامه اما همه چیز پیچیده تر از آنی می شود که در آغاز به نظر می رسد. دو اثر داستانی از رضا جولایی که البته اواخر سال قبل چاپ شده اند از دیگر خواندنی های داستان ایرانی هستند که در نمایشگاه امسال عرضه می شوند؛ یکی رمان «یک پرونده کهنه» که در نشر آموت منتشر شده و دیگری «شب ظلمانی یلدا» که این دومی البته اثری از جولایی است که بعد از سال ها تجدید چاپ شده و ناشر آن نشر چشمه است. «یک پرونده کهنه» ماجرای قتل محمد مسعودِ روزنامه نگار است و «شب ظلمانی یلدا» داستانی که وقایع آن در دوران جنگ های ایران و روس می گذرد. فهرست نویسندگان مطرح ایرانی را که امسال کتاب تازه ای در نمایشگاه دارند کاش می شد طولانی تر کرد. مثلا از امیرحسن چهل تن نام برد و خبر داد که آن رمان هایش که سال هاست رنگِ چاپ به خود ندیده اند یعنی دو بخش از «سه گانه تهران» و رمان «خوشنویس اصفهان» ، بالاخره چاپ شده اند و در نمایشگاه امسال عرضه می شوند و همچنین از دیگرانی که جایشان در ادبیات ایران خالی است و خیلی وقت است کار تازه ای ازشان نخوانده ایم. گلشیری، دولتآبادی و كاتب در نمایشگاه كتاب حدیث این گفت و سخنها پارسا شهری
اینكه هنوز پس از سه دههای كه از برپایی نمایشگاه كتاب میگذرد، كتابها در صفِ مجوز و ممیزی و بعد هم صحافی و چاپ میمانند و اگر شانس بیاورند این روندِ فرساینده را سرِ سلامت بگذرانند، به روزهای میانی نمایشگاهِ ده روزه كتاب برسند، نشانه روحیهای است كه گویا به وضع موجود خو كرده است. این دَه روز برای ناشران اگر نگوییم حیاتی است، در حكم درمان موقتی است دستكم برای یك سال. بهادعای خودِ ناشران گردش مالی ناشران در این چند روز معادل كل یك سال آنهاست و عایدی مولف، از نویسنده و مترجم نیز از این درآمد، هنوز همان درصد ناچیز پشت جلد برای تجدیدچاپ آثارشان است. بههرتقدیر در آستانه نمایشگاه سرندكردنِ انبوه شمار كتابهایی كه در تیراژ اندك به چاپ میرسند بیش از هر زمان دیگر دشوار خواهد بود. بااینحال، در میان عناوین ناشران، از چاپ اول تا تجدیدچاپها چند كتابی هست كه بتوان آنها را به مخاطبان ادبیات و شعر و هنر پیشنهاد كرد. در حوزه ادبیات ایران، امسال نویسنده پُركار و مطرح، محمدرضا كاتب رمانی دارد به نامِ «بالزنها» كه رمانی است جنایی و حالوهوای رمانهای نخست او را تداعی میكند. این رمان روایت دختری تنهاست که به دام مردی غریب بهنام تردست میافتد كه بهدنبال موجود عجیبی بهنام بالزن است. كاتب معتقد است «ما گم شدهایم چون افسانههای ما گم شدهاند. گاهی ما طوری درباره جهان حرف میزنیم انگار یک چیز ثابت، به یک اندازه موردقبول همه است. در صورتیکه چنین جهان قاطع، مشخص و همهگیری وجود خارجی ندارد. جهان ما برخلاف آنچه فکر میکنیم میتواند چیزهای غیرعادی بسیاری را در خود جا دهد. از افسانه و اسطوره و روح گرفته تا هر چیز خیالی دیگری.» و این خیال در رمان اخیر او حولِ محور جهانی خوفناك ساخته میشود. از میان آثار مهم دیگر، میتوان «حدیث مرده بر دارکردن آن سوار که خواهد آمد» هوشنگ گلشیری را نام برد كه از پسِ چهار دهه بار دیگر اجازه انتشار گرفته است. تحریر اول این داستان بهگفته گلشیری به ١٣٥٥ برمیگردد اما چاپ آن همان سالها امکانناپذیر بود و این خود شاید توفیقی بود، چراکه بخش بر نشستن بر اسب در نسخه اول خلاصه آمده بود. در تحریرهای بعدی گلشیری تكههای دیگری نیز به كتاب افزود گرچه بهقول خودش استخوانبندی همان بود که بود. اهمیت این كتاب جدا از محتوای آن، نثری است كه بازآفرینی نثر كهن فارسی است كه گلشیری در آن تسلط خود را بر ادبیات قدیم فارسی به رخ میكشد. از محمود دولتآبادی نویسنده مطرح و معاصر ما نیز كتابی در دست انتشار است با عنوان «این گفت و سخنها...» كه كتاب مفصلی است شامل بیستوچهار مصاحبه او با نشریات طی دو دهه اخیر./ روزنامه شرق/
بالزن ها منتشر می شود
بهنام ناصح
آنان که ادبیات و رمان را بهصورت جدی دنبال میکنند با نام محمدرضا کاتب به خوبی آشنایند؛ نویسندهای صاحب سبک که توانسته خود را با آثاری مثل «هیس» و «آفتابپرست نازنین» بهعنوان داستاننویسی مطرح در چند دهه اخیر تثبیت کند. اخیر رمانی از این نویسنده با نام «بالزنها» منتشر شده که انتظار میرود نظر علاقهمندان به آثار او را جلب کند. کاتب در رمان تازه خود، داستان دختری تنها را روایت میکند که به دام مردی عجیب و غیر قابل پیشبینی به نام تردست میافتد. تردست برای رسیدن به آرزوهایش از هیچ کاری روی گردان نیست. او به دنبال موجودی غریب وخاص به نام بالزن است و به همین دلیل هم مجبور است دختر را به سوی قتلگاه ببرد تا از چیزی مطمئن شود.
در «بالزنها» میخوانیم: «فقط چند تا درخت با مرگ فاصله داشتم. کافی بود پا بگذارم به فرار یا کار احمقانه دیگری بکنم تا آن روانی حسابم را برسد. حتم داشتم این بار دیگر گلولهاش دور وبرم نمیخورد. برای دیوانگیاش همین بس که تا حالا کلی آدم کشته بود و باز اسم خودش را گذاشته بود صید. دوست نداشتم بدانم صید باهام چکار میخواهد بکند: «زانو بزن.» سربلند کردم. همین طوری نگاهش میکردم. یعنی به همین راحتی رسیده بودم ته خط. آخر برای چه؟ به چه گناهی؟ سایه او هفت تیرش را گرفت طرف سایه من که زانو زده بود. عین فیلمها شده بود، فقط یک خرده سهبعدیتر بود. چیزی سنگین محکم از پشت به سر و گردنم خورد. حتی صدای شکستن جمجمهام را شنیدم و بعد همه جا تاریک شد.» رمان «بالزنها» در 240 صفحه از سوی انتشارات هیلا روانه بازار شده است. /دنیای اقتصاد /
ادامه مطلب/دوهزار نفر از اهل قلم، هنر و فرهنگ از کاندیداتوری حسن روحانی حمایت کردند.





mr.kateb@yahoo.com تلفن:09188810209 /تلفن:09188810209