گلشیری، دولت‌آبادی و كاتب


    قهرمانانی در جستجوی هویت


 


 
 


علی الله سلیمی


قصه‌ای که نویسنده برای بستر رمان انتخاب کرده و در آن سرگذشت دختری را روایت می‌کند که در دام تبهکاری اسیر شده، پوشش سطحی برای بیان روایت ذهنی پیچیده ای است که خواننده به محض ورود به بخش‌های اصلی رمان، آن پوشش سطحی را چندان جدی نمی‌گیرد و به دنبال بازتاب ذهنیت حاکم بر کلیت رمان است که پای مسایل بسیاری در حوزه‌های روانشناختی، فلسفی و حتی عرفانی را پیش می کشد.بر اساس یک قرارداد نانوشته بین نویسنده و مخاطب، برای خواننده محرز است که پوشش سطحی را نباید جدی بگیرد و باید در لابه لای روایت اولیه به دنبال مسایل ثانویه مفهوم گرا باشد که در تاروپود رمان تنیده شده است.
 
برای شناخت ذهنیت پیچیده انسان معاصر، اهرم‌های محدودی در اختیار است که بی‌گمان یکی از آن‌ها، ادبیات و رمان است که به نویسنده و مخاطب امکان می‌دهد وارد هزارتوی ذهن انسان امروزی شود و بخشی از هویت نامشکوف شخصیت‌های داستانی را که شباهتی به افراد جامعه دارند برملا کند؛ اتقافی که در رمان «بالزن‌ها» محمدرضا کاتب افتاده و قهرمانان داستان، در پی شناخت هویت خود، سفری به درون خود را شروع می‌کنند که در نهایت به شناخت تازه‌ای از آن‌ها و جهان پیرامون شان می انجامد.
قصه‌ای که نویسنده برای بستر رمان انتخاب کرده و در آن سرگذشت دختری را روایت می‌کند که در دام تبهکاری اسیر شده، پوشش سطحی برای بیان روایت ذهنی پیچیده ای است که خواننده به محض ورود به بخش‌های اصلی رمان، آن پوشش سطحی را چندان جدی نمی‌گیرد و به دنبال بازتاب ذهنیت حاکم بر کلیت رمان است که پای مسایل بسیاری در حوزه‌های روانشناختی، فلسفی و حتی عرفانی را پیش می کشد.
محمدرضا کاتب در آثار قبلی خود هم تا حدودی ثابت کرده که به مسایل پیچیده و گاه بغرنج انسانی علاقه‌مند است و رمان «بالزن ها» هم طبعا در ادامه همان نگاه و رویکرد قبلی نویسنده است. او شخصیت‌های داستانی خود را در موقعیت‌های خاص قرار میدهد تا دغدغه های خود را به عنوان «روایتگر مولف» در قالب داستانی بیان کند.
در رمان اخیر نویسنده، شخصیت ها جایگاه ثابتی ندارند و مدام جا و موقعیت خود را تغییر می دهند تا زاویه نگاه آنها به مسایل مختلف سیال بودن خود را به رخ بکشد. عنوان رمان، بالزن ها، به افراد گمنامی اشاره دارد که همواره در جریان تغییرات بزرگ و محسوس و همچنین جهش های قابل توجه در مسیر زندگی دیگران و حالا بگو افراد موفق یا مشهور نقش اساسی داشته و تاثیرگذار بوده اند، اما نامی از آنها در کنار موفقیت های محسوس افراد یاد شده دیده نمی شود.
این مسئله در نگاه برخی از شخصیت های اصلی داستان بالزن ها مشهود است و آنها همواره به دنبال بالزن خاص خود هستند که وجودش می‌تواند موقعیت آنها در جهات گوناگون را ارتقا دهد. در این رمان هر کسی به دنبال بالزن خود است و در عین حال مطمئن نیست این بالزن در چه شکل و هیبتی در مقابلش ظاهر خواهد شد. نویسنده از المان‌های ژانر جنایی هم برای پیشبرد رمان خود بهره برده تا فضاهای وهم انگیز و هیجانی بر صحنه‌های اغلب راکد رمان تاثیر بگذارد و جنبش و حرکتی در موقعیت های ساکن ایجاد کند، چرا که روایت سطحی و پوششی در این رمان عملا قدرت کشش در داستان را ندارد. بر اساس یک قرارداد نانوشته بین نویسنده و مخاطب، برای خواننده محرز است که پوشش سطحی را نباید جدی بگیرد و باید در لابه لای روایت اولیه به دنبال مسایل ثانویه مفهوم گرا باشد که در تاروپود رمان تنیده شده است.
نویسنده در این بخش تقریبا موفق است، اما کثرت موضوعات در بخش مسایل ثانویه تا حدودی باعث آشفتگی موضوعی رمان شده و همان ویژگی آثار قبلی نویسنده، پیچیدگی روایت، چند لایه بودن مفاهیم و در هم تنیدگی موضوعات مختلف در این اثر هم با درصد بیشتری دیده می شود. شکی نیست که نویسنده روی موضوعات پیچیده‌ای تمرکز دارد که بیان همه ابعاد آن در یک اثر ادبی کار ساده نیست، با این حال، به نظر می رسد یکی از هنرهای هر نویسنده ای می تواند این باشد که موضوعات گوناگون پیچیده را تا آن جا که ممکن است به زبان ساده بیان کند تا مخاطب در کنار بهره مندی از کشف و شهود نویسنده در هزارتوی مفاهیم و واژه ها، از سیر قصوی اثر هم لذت ببرد. در حالی که در رمان «بالزن‌ها» لذت قصوی تا حدود زیادی از دایره داشته های رمان حذف شده است.
آن چه در این رمان، نمود بیشتری دارد، دیدگاه‌های نویسنده درباره مسایل مختلفی فلسفی، روانشناختی و عرفانی است که آن هم با توجه به جهان‌بینی نویسنده در خصوص عدم قطعیت، به شکل نامطمئن و بدون قطعیت بیان شده است. از محورهای فکری اصلی در این رمان، در هم تنیدگی تفکر و تکثر ذهنیت افراد مختلف است که هر یک در مقاطع مختلف در روح و جسم همدیگر حلول می کنند و به شدت سیال هستند. آنها در زمان ها و مکان های مختلف جای همدیگر قرار می گیرند، رفتارهای همدیگر را دنبال می‌کند و به بیان دیگر، بخشی از وجود همدیگر هستند که دغدغه های مشترک و در برخی مواقع هم متضاد را دنبال می‌کنند./منبع - مهر /



معرفی کتاب «بالزن‌ها»+فایل صوتی


 



 



 
 
به گزارش رویداد فرهنگی، محمدرضا كاتب‌، نویسنده‌ و فیلمساز، متولد 1345، گرایش‌ به‌ نوآوری‌ و تجربیات‌ تازه‌ از بارزترین‌ ویژگی‌های‌ آثار اوست‌. روایت‌ جذاب‌ اتفاقات‌ پلیسی‌ و معمایی‌ در قالب‌ نو و نگاه‌ روانشناسانه‌ به‌ شخصیت‌ انسان‌ها و نسبی‌ بودن‌ رفتار افراد از دیگر ویژگی‌های‌ آثار اوست‌. محمدرضا کاتب در سال ۱۳۶۹ با رمان «هیس» مطرح شد. این کتاب از سوی نویسندگان و منتقدان مطبوعات به عنوان کتاب سال مطرح شد، البته قبل از این هم کاتب در زمینه داستان نوجوانان آثار قابل توجهی داشته و برخی از آنها برنده جایزه نیز شده اند. کاتب جوایز بسیاری نیزکسب کرده است .
قسمتی از متن کتاب
تردست نفس بلندی کشیده بود و آن بو را تو  هوا دنبال کرده بود: «اگه قضیه اون‌طوری پیش بره که تو دوست داری، وقتی داری ماکارونی می‌خوری، پیشکار می‌آد سراغت و همین‌طور که باهات حرف می‌زنه میره پشت سرت. بعد از پشت، گلوت رو می‌بره و می‌شینه مقابلت روی صندلی‌ای و جون دادنت رو تماشا می‌کنه. ممکنه پیش خودت بگی بهتره قبل از او دست بجنبونی و او رو بکشی. مثلا چاقویی توی لباست قایم کنی و وقتی او از کنارت می‌گذره اون رو ناغافل فرو کنی توی قلبش یا سینه‌ش. این‌کار به سه دلیل به نفعت نیست. اول اون‌که کس دیگه‌ای مثلا من یا یکی از اون علاف‌ها که که اون پایین هستن، بعد از کشتن پیشکار خیلی زود به سراغت می‌آییم و می‌کشیمت. و نکته دوم این‌که قبل از اونکه دستت حتا به اون چاقو برسه پیشکار تورو میکشه، چون به خاطر تجربه‌ای که داره همیشه از تو چند قدم جلوتره. با کوچک‌ترین حرکتی متوجه افکارت می‌شه،  چون این همون چیزیه که انتظارش رو میکشه. و اگه از دست همه این‌ها  هم جون سالم به در ببری، باز در نهایت بازنده‌ای، چون بعد از کشتن پیشکار، آقا دیگه تورو نمی‌خواد.»
داشت می‌گفت آخرین حقه پیشکار این است که بگذارد من بکشمش. چون اینطوری ارباب از من دور می‌شد و شر مرا هم کنده بود. برگشتم به عمارت. فکر کنم بدجوری جا خورده بودم. چون نفهمیدم چطور سر از آشپزخانه در آورده بودم. فکر کنم از وحشت زیاد به صحنه قتلگاهم رفته بودم تا از چیزی مطمئن شوم. پیشکار نبود. و من ایستاده بودم درست مقابل صندلی‌ای که همیشه رویش می‌نشستم. صندلی‌ای که موقع کشته شدنم هم باید حتما آن‌جا می‌نشستم.
ادامه مطلب:فایل صوتی
 



هراسی ناخودآگاه


 



 



 بنشینیم به تماشای تاریکی، تصاویر دوزخی و مرگی که نیستی نمی‌آورد



 
 
هوشیار مجتبوی



 
« "اون بیل رو هم وردار بیار."»
این طور که بویش می‌آمد هنوز کار ما با آن بیل تمام نشده بود و این قضیه ادامه داشت. به زحمت بلند شدم. بیل را برداشتم و رفتم سمت ماشین. عجیب بود چون قبلش فکر می‌کردم رفته‌ام سمت ماشین. فکر کنم دفعه‌ی اول ذهنی رفته بودم سمت ماشین. این طور قاتی کردن‌ها بیشتر اوقات ربط دارد به آن چیزها یا حالا بگو جسدهای ناموجودی که آدم مجبور می‌شود عاقبت دفن کند.»
«بالزن‌ها» داستان جسدهای ناموجود است... داستان مرگ نامرئی است که گاه مرئی می‌شود، اما باز هم نادیدنی است... داستان مرگی است که روبه روی آدم‌ها نیست، از پشت تعقیب‌شان می‌کند و به وقت رسیدن به سوژه، هستی ِ او را لزوما تهدید نمی‌کند... «بالزن‌ها» داستان تاریکی‌ای است که قرار نیست به روشنا برسد... «بالزن‌ها» از جهاتی، احتمالا مهم‌ترین اثر محمد رضا کاتب است...
اما چرا باید این کتاب را این گونه معرفی کرد؟ محمد رضا کاتب، نویسنده شناخته شده معاصر به شدت در آخرین رمانش خطر کرده است... او در این اثر خطرِ گریز مخاطب را به جان خریده است تا رمانی تمام عیار خلق کند... رمانی با پیچیدگی‌های عریان که احتمالا مخاطب نه چندان جدی ادبیات داستانی را هل می‌دهد عقب... کاتب سلیقه‌ی امروز مخاطب را می‌داند، و می‌داند که گزاره «هلو برو تو گلو» مصادیقش را به راحتی در میان مخاطبان پیدا می‌کند... اما از این نظر هراسی به دل راه نمی‌دهد و دست به نوشتن اثری می‌زند که به زعم راقم این سطور اثری است مطلقا مدرن که چندان نمی‌توان نسخه ثانی‌ای برایش یافت... اثری که به روشنی به ترفندها و ماهیت رمان مدرن پایبند است و خلف‌های بسیاری در ادبیات غرب دارد... شاید ساموئل بکت گزینه خوبی برای اشاره باشد؛ نویسنده‌ای که پیچیدگی‌های ذاتی رمان‌هایش شناخته شده تر از آن است که بخواهیم دربابش بنویسیم...
نام شخصیت‌های رمان آخرِ کاتب صراحتا استعاری‌اند: «صید»، «تردست»، «یخچالی»... همچنان که «مرگ» در این رمان صراحتا استعاری است و همچنان که دیالوگ‌ها... غلو نمی‌کنم؛ وجه نمادین پاره‌ای از این دیالوگ‎ها را ببینید: «یه بار حتی 32 دقیقه و 18 ثانیه فقط دیر رسیدم.» «[...] او افتاد به دست و پا زدن و جون دادن و میون دست‌های من با مرگ رقصید.» «زندگی هر آدمی یه فرصت بیشتر نیست. اگه از دست دادی تمومه دیگه.»
چرا این قدر نویسنده «بالزن‌ها» در دام استعاره است... به نظر می‌آید مهم‌ترین ویژگی‌های رمان محمد رضا کاتب در وجوه تماتیک اثرش نهفته است... کاتب در «بالزن‌ها» جهانی به معنای اخص کلمه، یگانه و مطلقا ادبی آفریده است... کاتب در رمان آخرش معیارهای ما از پدیده‌های پیرامون‌مان، و البته بسیاری از کلان روایت‌های آشنای ذهن‌مان را به چالش می‌کشد... از این حیث در وهله‌ی نخست مولف این وجیزه «بالزن‌ها» را به مخاطبان ادبیات داستانی مدرن، جدی، بالذات و با سویه‌های هستی شناسیک و فلسفی معرفی می‌کند، و این را هم چاشنی این پیشنهادش می‌کند که مطمئنا «بالزن‌ها» در سری آثار بلند زبان فارسی در سال‌های اخیر نسخه ثانی ندارد.
آغاز این رمان آغازی توفنده است... آغازی بی پایان که خبر از شکل ناتمامی اثر دارد... کاتب این طور شروع  کرده: «فقط چند تا درخت با مرگ فاصله داشتم. کافی بود پا بگذارم به فرار یا کار احمقانه دیگری بکنم تا آن روانی حسابم را برسد. حتم داشتم این بار دیگر گلوله‌اش دور و برم نمی‌خورد. بی خود نبود آن طوری مثل نعش، پای آن تپه، میان برف‌ها افتاده بودم. بار سومی که آن "صید" روانی به طرفم شلیک کرد، مثل تو فیلم‌ها خودم را از بالای تپه پرت کردم پایین و منتظر یک موقعیت خوب شدم. نمی‌دانم چرا حالا جلو نمی‌آمد. فکر کنم جایی بی درخت‌ها بی حرکت ایستاده بود و همین طور زل زده بود به من. چیزی که پیدا نبود: شب بی چیز و دست خالی‌ای بود: نه ماه بود و نه ستاره‌ای و نه حتی لکه ابری بی کار.»
  بخش آغازین رمان «بالزن‌ها» شاید بهترین قسمت برای نمایندگی اثری باشد که در سراسر کار می‌خواهد مخاطبش را هوشیار نگه دارد. از سوی دیگر این بخش از به واسطه آن که طی قرائت کتاب بارها به آن رجعت می‌شود اهمیت دو چندانی دارد، مثل نقطه آغاز دایره‌ای که در هر چرخ از روی آن رد می‌شویم. فکر می‌کنم ورودی «بالزن‌ها» هر مخاطب جدی در حوزه ادبیات داستانی را به خواندن ادامه کتاب ترغیب می‌کند.  
نمی‌دانم تا اینجای قضیه که از پیچیدگی ذاتی و ماهوی «بالزن‌ها» سخن گفتم و اینکه به راحتی می‌توان آن را در دسته آثار مدرن قرار داد، پیش بینی یک زمان غیر خطی در اثر را کرده‌اید یا نه؟ عناصر زمان و مکان در «بالزن‌ها» غیر خطی‌اند و در همان ربع اول داستان پی می‌برید که خبری از وحدت زمانی-مکانی در این کتاب نیست. این مسئله اصلا برای نویسنده داستان مهم نیست... او جا پایش را جاهای دیگری سفت کرده است... مخاطب «بالزن‌ها» آنچنان در امواج رمان شناور است که خود او نیز انتظار ساکن و ثابت بودن را ندارد.
می‌نویسد: «به نظرم آن‌هایی که ادعای شیطان بودن می‌کنند، خطرشان همیشه از آن‌هایی که ادعای خدایی می‌کنند کمتر است...» شاید این جمله را هم باید به جرگه گزاره‌های نمادین و استعاری «بالزن‌ها» اضافه کرد، اما این بار مسئله دیگری است که اهمیت دارد... این جمله را می‌توان یکی از کلیدی‌ترین عبارت‌های این رمان دانست... رمانی سرشار از تصاویر دوزخی که به قول نورتراپ فرای، منتقد کانادایی، ممکن است راهنمای مخاطب به سوی بهشت باشند، و نه لزوما جهنم ِ معنا... او مثال می‌زند که هکلبری فین از بودن در بهشتِ سفید پوستان امتناع می‌کند و جهنم همنفسی با جیم، برده سیاه پوست را به جان می‌خرد تا به رستگاری برسد... فکر می‌کنم در این تشبیه، مخاطبان کتاب «بالزن‌ها» باید جای هکلبری را بگیرند... آن‌ها با خواندن این رمان به نفس نفس می‌افتند، در گیر و دار پیچیدگی‌های تماتیک اثر احتمالا به هن و هن می‌افتند، و شاید هراسی ناخودآگاه یقه‌شان کند، اما این استقبال نه چندان خوشایند را به فال نیک بگیرند...
کاتب در رمان آخرش نسبت به یکسری آثار داستانی که به زبان فارسی منتشر می‌شوند یکسره خلاف جریان شنا می‌کند... در این رمان خبری از امر رئال به معنای عام آن و داستان شهری/اجتماعی به معنای آپارتمانی آن نیست... کاتب در «بالزن‌ها» جهان ویژه‌ای را برساخته است که با اینکه به راحتی می‌توان انتزاعی و ذهنی توصیفش کرد، اما نمی‌توان عقیم و سترونش دانست... منظورم این است که مخاطب شدیدا تحت تاثیر جهان ِ انتزاعی «بالزن‌ها» قرار می‌گیرد و دائم در حال پرسش از رویدادهایی است که در جهان داستان روی می‌دهد اما او هم لمس‌شان می‌کند.  
/به نقل از الف کتاب /
 


نویسنده در جایگاه قاتل و مخاطب در نقش مقتول


 


 


 


 



 
بهاره ارشد ریاحی



 
 محمدرضا کاتب پیش از این هم در آثار خود به تجربه‌گرایی در فرم دست زده و شیوه‌های کلاسیک داستانی را زیر سوال برده بود. کاتب در جدیدترین رمانش «بالزن‌ها» حقیقت را در برابر واقعیت قرار داده و نقطه ثقل راوی و دریافتش از دنیا و وقایع آن را به چالش می‌کشد. رمان «بالزن‌ها» با فرار دختری تنها در شهری دورافتاده از دست قاتلی روانی و زنجیره‌ای شروع می‌شود. قاتلی که روش‌های گوناگونی برای انتخاب و کشتن مقتول‌هایش دارد. دختر بعد از ضربه سنگینی به سرش دست‌بسته در کلبه‌ای دورافتاده میان برف به هوش می‌آید و در ذهن و واقعیت با قاتل و گذشته مشترکش با او به جدال می‌پردازد. شخصیت‌های اصلی رمان «بالزن‌ها» همان‌قدر که انتزاعی و پیچیده‌اند می‌توانند ساده و ملموس باشند. شخصیت «تردست» که دختر را به مقتل می‌برد و مجبورش می‌کند قبر خودش را بکند تا بتواند جدیدترین شیوه قتل «صید» را بازسازی کند، همان‌قدر کارآگاه است که می‌تواند قاتل باشد. در ذهن مخاطب یک بیمار روحی روانی چندشخصیتی که هم قاتل است هم کارآگاه با دختری که ذهنیات آشفته و هذیان‌های دیداری و شنیداری دارد گفت‌وگو می‌کند و پس از هر کشف به اول چرخه معما برمی‌گردد؛ چرخه‌ای که با سفسطه‌های «تردست» در فصل اول بیشتر و بیشتر تکرار می‌شود.پیش از این‌که مخاطب به چالش حقیقت یا واقعیت بودن دنیای داستانی کاتب پا بگذارد، با چالشی بزرگ‌تر روبرو است: او در مقام مخاطب باید چه کند؟ آیا باید با دنبال کردن نشانه‌هایی که مدام یکدیگر را نقض می‌کنند معمای قتل‌های زنجیره‌ای را کشف کند یا خود را همراه با دختر در دور باطل هذیان در برابر هذیان قرار دهد؟ کاتب ادبیات را با لذت کشف یکی می‌کند؛ کشفی که خود می‌تواند مفهومی نسبی باشد. جهان محمدرضا کاتب داستانی او مدام در خودش تکرار می‌شود و عدم قطعیت ویژگی بارزش است. در مقام خالق توانایی‌اش را در کشف استعداد درک و دریافت مخاطب از روایتش محک می‌زند. نقش مخاطب به عنوان صید با نقش نویسنده به عنوان قاتل یا کارآگاه مدام در حال تغییر است. در «بالزن‌ها» بیشترین تاکید این عدم قطعیت در نقش‌پذیری شخصیت‌ها در یک معمای جنایی است؛ قاتل، مقتول و کارآگاه سه رأس یک مثلث در چرخش‌اند و هربار جایگاه‌شان را تغییر می‌دهند. اگر به جای هر شخصیت یک عدد یا یک نشانه را قرار می‌دادیم مجموعه‌ای از احتمالات ریاضی داشتیم از وقوع یا عدم وقوع‌شان؛ همان‌طور که کاتب در سطحی‌ترین سطح شناختی شخصیت‌هایش با اسامی آنها بازی می‌کند: تردست، صید، ارباب، طعمه و... . حال این‌که این اسامی هرکدام یک انسان با ذهنیات و توهماتی پیچیده و چندلایه هستند که با حدس و گمان و پی‌ریزی سناریوهای مختلف لایه‌های این مجموعه را در عرض و طول گسترش می‌دهند. قراردادی که کاتب با مخاطب می‌بندد در چارچوب هوش و حوصله مخاطب عام قرار نمی‌گیرد. مخاطب‌های خاص دنبال‌کنندگان آثارش هستند. به زبان دیگر مخاطب رمان کاتب در برخورد اول یا رانده می‌شود یا طرفدار. در مواجهه با کتاب‌های کاتب در جایگاه یک نویسنده مدرن با سبک خاص یا عاشقش می‌شوی یا متنفر. راه میانه‌ای ندارد. همان‌طور که او می‌خواهد: راه رفتن روی خطوط باریک مرزی شخصیت‌ها و افکارشان؛ مانند آن‌چه شخصیت‌های بردرلاین یا مرزی در روانشناسی تعریف می‌شوند. برای این‌که مخاطب بتواند در ذهن شخصیت قرار بگیرد و از نگاه او وقایع رمان را دنبال کند باید به اکستریم‌ها برسد. که مسلماً کار آسانی نیست ولی برای کسی که هدفش رسیدن به این مرزهای حسی و ادراکی از طریق خواندن و تجربه کردن فرم‌های جدید رمان است، تجربه خواندن «بالزن‌ها» هیجان‌انگیز و تکرارنشدنی می‌شود.   رمان «بالزن‌ها» در 239 صفحه توسط نشر «هیلا» هم‌زمان با سی‌امین نمایشگاه کتاب تهران به بازار نشر عرضه شد.محمدرضا کاتب متولد ۱۳۴۵است. او نوشتن را از سنین نوجوانی آغاز کرد. در ابتدا برای کودکان و نوجوانان می‌نوشت اما از ابتدای دهه ۷۰ رو به ادبیات بزرگسال آورد که حاصل آن تا امروز چندین رمان، مجموعه داستان و جوایز ادبی و سینمایی بسیار از جشنواره‌های مختلف است. برخی از کتاب‌های او عبارتند از «پری در آبگینه»، «دوشنبه‌های آبی‌ماه»، «آمده‌ام؟ شاید!!»، «هیس»، «پستی»، «وقت تقصیر»، «آفتاب‌پرست نازنین»، «رام‌کننده»، «بی‌ترسی»، «چشم‌هایم آبی بود»، «لمس».                      /خبرگزاری کتاب ایران   /


 


این یک جهان عادی نیست


 


 

تصویر مرتبط

 


 


    گفت‌وگو با محمدرضا کاتب به مناسبت انتشار رمان «بالزن‌ها»  

 


علی شروقی


 



«بالزن‌ها» تازه‌ترین رمان محمدرضا کاتب است. رمانی که در نشر هیلا منتشر و در نمایشگاه کتاب امسال عرضه شده است. آن‌ها که آثار کاتب را تا به امروز به‌طور پیوسته دنبال کرده‌اند در «بالزن‌ها» جهان همیشگی او را بازخواهند شناخت. جهانی پیچیده و مبتنی بر همنشینی وحدت و تکثر، از هم گسیختگی، یکی شدن شخصیت‌های داستانی و بازیافتن هر شخصیت تکه‌ای از خود را در دیگری و ادغام این شخصیت‌ها در یک دیگری بزرگ‌تر. جهانی که خشونت و قتل و جنایت و در عین حال موقعیت‌های کمیک و طنزآمیز از مولفه‌های اصلی برسازنده آن هستند و همه این‌ها روایت پیچیده کاتب را از داستانی به ظاهر جنایی رقم می‌زنند. جنایت و جستجوی قاتل اما تنها سطح ظاهری رمان «بالزن‌ها»ست. رمانی که در قیاس با دیگر آثار کاتب روایتی کمتر پیچیده دارد اما در پس این روایت، همان جهان پیچیده همیشگی دیگر آثار او حضور دارد. راوی این رمان دختری است که با مردی موسوم به «تردست» آشنا می‌شود. «تردست» که در جستجوی قاتلی موسوم به «صید» یا «ارباب» است راوی را طعمه قرار می‌دهد تا «صید» را به دام بیندازد اما به مرور همه چیز پیچیده می‌شود. نقش‌ها جا عوض می‌کنند و جای صید و صیاد و طعمه مدام عوض می‌شود و هریک تکه‌ای از خود را در دیگری می‌یابند و این‌ها همه به قتل و خشونت معنایی می‌دهند ورای معنای صرفا جامعه‌شناختی یا روان‌شناختی آن‌ها. در جایی از رمان می‌خوانیم: «همه چیز واقعا همین‌طوری اتفاق افتاده بود. اما فقط آن چیزی که اتفاق افتاده بود نبود. یک چیزی به شکل آن اتفاق بود. تکلیف هر چیزی را در آنجا معنی‌اش روشن می‌کرد و ظاهرش هیچ‌کاره بود. درست است که تمام وقایع، آدم‌ها و مکان‌ها موبه‌مو همان چیزی بودند که می‌گفتند هستند و من نوشته بودم‌شان اما واقعا آن چیزی که من می‌گفتم، آن چیزی نبود که می‌گفتم و آن‌جا وجود داشت.» در رمان «بالزن‌ها» همان‌طور که راوی می‌گوید چیزها فقط آن چیزی نیستند که در ظاهر اتفاق افتاده‌اند و آن‌چه مهم‌تر است معنای این اتفاق‌هاست. معنایی که به خود اتفاق وجهی تمثیل‌گون می‌دهد. گفت‌وگوی ما درباره «بالزن‌ها» بود اما به مباحثی دیگر نیز کشیده شد، از جمله به تلقی کاتب از نوشتن و کارکرد هنر و ادبیات. برای کاتب هنر و ادبیات، چنانکه در گفت‌وگوی پیش رو می‌خوانید، سرگرمی صرف نیست. به اعتقاد او هنر و ادبیات را سرگرمی صرف دانستن، منجر به این می‌شود که آن‌ها از کارکرد حقیقی‌شان دور بیفتند و به تدریج مخاطبان‌شان را دلزده و ناامید کنند. او کارکردی دیگر و مهم‌تر برای هنر و ادبیات قائل است و می‌گوید: «هنر وادبیات می‌تواند بستری مناسب برای رشد و بروز خرد جمعی و ناخود‌آگاه جمعی ما باشد.» به اعتقاد کاتب هنر و ادبیات می‌توانند چهره حقیقی انسان را که پشت ماسک مخفی نگه داشته شده به او نشان دهند و جامعه را به سمت تعادل سوق دهند: «هنر و ادبیات می‌تواند وسیله و محملی باشد برای بروز چهره واقعی و دست‌کاری نشده این آدم و جامعه‌اش، چون بخش زیادی از کار هنرمند توسط ناخودآگاهش به سامان می‌رسد و بخش زیادی از ناخودآگاه فردی می‌تواند نمودی از ناخودآگاه جمعی باشد. پس زمانی خرد جمعی می‌تواند دست به کار شود و جامعه را به سمت تعادل ببرد که جامعه با چهره واقعی خودش روبه‌رو شده باشد.» از طرفی آن‌چه کاتب به عنوان کارکرد هنر و ادبیات به آن اعتقاد دارد و در این گفت‌وگو از آن سخن گفته است، امری است که در درازمدت و به صورت تدریجی تاثیرگذار است و یک‌شبه به تغییر و تحول نمی‌انجامد. برای همین او در مخالفت با کسانی که براساس باور به تغییر یک‌شبه از طریق هنر و ادبیات، به کارکرد آن در جهان امروز بدبین شده‌اند و معتقدند دیگر از هنر و ادبیات کاری برنمی‌آید، می‌گوید: «کسانی که چنین عقایدی دارند هنوز در گذشته به سر می‌برند و فکر می‌کنند تا رمانی نوشته شد یا فیلمی ساختند، یک‌شبه مردم باید تحول پیدا کنند و همه با هم اصلاح شوند و به راه راستی که مد نظر آن هنرمند است، هدایت شوند.» گفت‌وگو با محمدرضا کاتب را می‌خوانید.


 

 تازه‌‌ترین رمان‌تان، «بالزن‌ها»، به لحاظ فُرمی قدری با کارهای دیگری که از شما خوانده‌ام متفاوت است. گرچه به لحاظ مضمونی می‌شود گفت که ادامه همان کارهاست و درواقع ادامه چیزی که دیگر به سبک شخصی شما در رمان‌نویسی تبدیل شده است و از طرز نگاه‌تان به جهان می‌آید. اما این تفاوتی که می‌گویم در ساده‌تر شدن شیوه روایت است. یعنی «بالزن‌ها» در قیاس با بعضی کارهای دیگر شما فُرمی ساده‌تر دارد و یک مقدار سرراست‌تر است. البته سرراست که می‌گویم در قیاس با کارهای خود شماست.آیا این تفاوت عامدانه و فکر شده بوده؟
تلاش من همیشه این بوده است که کارهایم به ساده‌ترین شکل روایت شود. گاهی به دلیل معنا‌ها و فرمی که رمان پیدا می‌کند شما هر چقدر هم باز سعی می‌کنید، مخاطب احساس می‌کند که با کار پیچیده‌ای روبه‌روست. علاوه‌بر نسبی‌بودن سادگی یا پیچیدگی که به آن اشاره کردید، ما با مسئله زمان و مقتضیاتش هم رو‌به‌رو هستیم. بخش زیادی  از پیچیدگی‌هایی که آثار امروز دارند ربط به سلیقه یا خواست نویسنده و صاحب اثر ندارد و از یک جایی به بعد قضیه به شرایط و مسایل خاص این عصر برمی‌گردد. اگر شما بخواهید انسان امروز را همان‌طور که هست نشان بدهید چاره‌ای ندارید جز آن که از مسیر‌های خاصی عبور کنید. نمی‌توانیم با شرایط و مسیر‌های دیروز به امروز برسیم. ما الان در دورانی هستیم که تغییرات یک قرن را در یک دهه یا حتی کمتر از سر می‌گذرانیم. هم‌گام‌شدن با زمان برای ما شرایط خاصی را به وجود آورده است. در گذشته وقتی شما داستانی را می‌نوشتید هم باید مخاطب زمان حال را در نظر می‌گرفتید و هم گوشه چشمی به آینده داشتید، چون آینده آنقدر دور بود که انگار قرار نبود به این زودی‌ها بیاید. اما الان سرعت اتفاقات و تغییرات چنان است که شما را مجبور می‌کند چشم‌تان بیشتر پی آینده باشد، چون دیگر زمان حال معنای خودش را از دست داده است و شما همیشه در نوعی از آینده دارید زندگی می‌کنید و این، کار را سخت می‌کند، چون فهمی که ما از آینده داریم بر اساس درک‌مان از امروز است و آینده‌ای که در ذهن می‌سازیم معلوم  نیست با واقعیت فردا چقدر بتواند خودش را وفق بدهد. نگاه کنید به تغییراتی که جوامع در سایه تکنولوژی‌های تازه و انبوه اطلاعات در این چند سال داشته‌اند. معلوم نیست به کدام سو داریم می‌رویم یا رفته‌ایم و خبر‌دار هم  نشده‌ایم. چه بخواهیم و چه نخواهیم داریم تغییر می‌کنیم و زمان معلوم نیست با چه چیزهایی می‌خواهد عوض‌مان کند. باید تلاش‌مان را بکنیم و نگذاریم زمان هر چه از ما می‌خواهد بسازد و به هر جایی که می‌خواهد ما را ببرد.
 آیا به عنوان نویسنده و هنرمند می‌توان هم خود را با زمان وفق داد و هم به قول شما نگذاشت زمان هرچه می‌خواهد از ما بسازد؟
 باید جوری خودمان و آثار‌مان را با حقیقت زمان وفق بدهیم که موجودیت‌مان از دست نرود. متاسفانه در بیشتر موارد ما می‌ایستیم و می‌گذاریم شرایط ما را به هر چیزی که دلش می‌خواهد تبدیل کند و این باعث می‌شود در نهایت چیزی از کار در بیاییم که هر چه باشیم دیگر خودمان نیستیم. سایه این بلاتکلیفی را شما می‌توانید روی سر هنر و ادبیات‌مان ببینید. تا سبکی و شگردی و فرمی از راه می‌رسد همه به سوی آن کشیده می‌شوند که شاید راه نجاتی باشد و بعد خیلی زود دوباره همه از دور آن چیز نو ظهور پراکنده می‌شوند و دوباره دنبال چیزی نوتر می‌گردند و این چرخه همین‌طور ادامه دارد. تازه این اوضاع و احوال باهوش‌تر‌هاست، چون خیلی‌ها می‌چسبند به همان چیزی که زمانی دور، و بر اثر اتفاق یافته‌اند. بعضی‌ها هم برای آن روش‌های کهنه توجیه‌ها و استدلال‌های امروزی‌تری پیدا می‌کنند تا کهنگی‌شان توی ذوق نزند. اضافه کنید شما به این مسایل، مشکلاتی را که صرفا جامعه ادبی و هنری ما دارد. هر مشکلی در هر سطحی وجود دارد، نویسنده و فیلم‌ساز و... باید با باج‌دادن به مخاطب و دست‌کاری و سطحی‌کردن اثرش تاوان آن را بدهد.
 مشکلاتی که بر سر راه تولید و عرضه آثار وجود دارند باعث شده‌اند ایده‌های زیادی امروز در سطح جامعه ما به عنوان راه‌حل این مشکلات مطرح شود؛ ایده‌هایی برای به اصطلاح به‌روز‌شدن آثار که باعث می‌شوند آثار‌مان از شکل واقعی‌‌شان دور شوند. شما فکر می‌کنید راه خروج از این قضیه کجاست؟
مسکن‌ها می‌توانند در کوتاه‌مدت صورت‌مسئله را پاک کنند، اما مشکل ما را نمی‌توانند حل کنند. ما باید به علت وجودی هنر و ادبیات رجوع دوباره کنیم و ببینیم چه چیز باعث شده است هنر و ادبیات جزیی جدایی‌ناپذیر از انسان بشود و بعد دلایل این بودن را تفسیری تازه کنیم. تفسیری که فهم کامل‌تری از شرایط به ما بدهد. باید دایم از خودمان سوال کنیم چرا چرخ ادبیات اصلا اختراع شده است. آیا این چرخ واقعا وسیله‌ای برای سرگرمی، تخدیر و... بوده یا این چرخ وسیله‌ای برای به حرکت درآوردن انسان بوده. اگر هدفی اشتباه برای ادبیات و هنر قایل شویم مطمئنا از جای اشتباهی هم سر در می‌آوریم. هدف‌گذاری، مهمترین کار یک هنرمند است، چون این هدف‌گذاری جهان‌مان را شکل می‌دهد. وقتی شما هدف اصلی هنر و ادبیات را سر‌گرمی صرف و... می‌دانید اثر شما تبدیل به چیزی دیگر می‌شود. خب اگر هدف سر‌گرم‌شدن است پس مخاطب حق دارد برود پی هر چیزی که بیشتر سرگرمش می‌کند و این مسابقه سر‌گرم‌سازی معلوم نیست ما را به کجا می‌رساند. ما نباید هنر و ادبیات را از منطق اصلی و واقعی‌اش خالی کنیم، چون با این کار، داریم کار‌کر‌دهای منحصربه‌فرد یک ابزار بزرگ را از آن می‌گیریم و یک کار‌کرد غیر واقعی و جعلی برایش سرهم می‌کنیم، یا یکی از کارکردهای فرعی‌اش را آن‌قدر بزرگ می‌کنیم که کارکردهای اصلی‌اش را هم از دست می‌دهد. بیشتر این ایده‌ها‌یی که امروز مطرح می‌شوند از نقاط برجسته و موفقیت‌های دیروز وام گرفته می‌شوند. می‌گردند ببینند در گذشته چه چیزهایی جواب گرفته، تا آن را به همان سبک و سیاق به این صحنه بیاورند، در صورتی که این صحنه آن صحنه نیست. تولید و انباشت فراوان آثار در این سال‌ها و تغییر دوران و نیازهای مخاطب و... خیلی از راه‌حل‌های قدیمی را کم‌اثر می‌کند.
 در «بالزن‌ها» از مولفه‌های رمان‌ها و فیلم‌های جنایی، زیاد استفاده کرده‌اید. همچنین ارجاعات زیادی به این‌گونه فیلم‌ها در این رمان هست که البته با نوعی طنز و شوخی همراه است و به نحوی ضد این مولفه‌ها عمل می‌کند. گویی به عمد آن‌ها را نقض و هجو می‌کند. یعنی در ظاهر جنایی است اما در باطن گویی دارد ژانر جنایی را دست می‌اندازد و با آن شوخی می‌کند و برخلاف داستان‌ها و فیلم‌های کلاسیک جنایی، در «بالزن‌ها» هرچه جلوتر می‌رویم به جای آن‌که گره‌ها باز شوند، همه چیز بیشتر به هم گره می‌خورد و داستان پیچیده‌تر می‌شود. ضمن این‌که برخلاف شکل معمول داستان‌های جنایی که از طریق استدلال عقلی پیش می‌رود این‌جا بیشتر با نوعی درک شهودی در حل مسایل سر و کار داریم. ممکن است قدری دراین‌باره توضیح دهید و کلا بگویید که نظرتان درباره ادبیات ژانر چیست و کارکرد ژانرهای ادبی و هنری قدیمی در هنر و ادبیات امروز چه می‌تواند باشد؟
ژانرها، تیپ‌های داستانی هستند که به مرور به وجود آمده‌اند تا مخاطبین راحت‌تر بتوانند با این دست آثار ارتباط برقرار کنند. این‌تیپ‌های داستانی قواعدی را به کار می‌گیرند که توجه مخاطب را بیشتر بتواند به خودش جلب کند. اما استفاده فراوان از این قراردادها به مرور باعث شد که آن‌ها از کار بیفتند یا کم‌اثر بشوند و نتوانند باز مخاطب‌شان را مثل قبل دنبال خودشان بکشانند، چون مخاطبان دیگر با انواع و اقسام غافلگیری‌ها، روایت‌ها و رویکردهای آن ژانرها آشنا شده بودند و می‌دانستند در پیچ بعدی چه در انتظارشان است. برای جذب دوباره مخاطبان، نویسندگان و فیلم‌سازان شروع کردند به شکستن قواعد ژانرها. ضد ژانر حرکت‌کردن هم تا جای خاصی می‌توانست کارساز باشد، چون از یک جایی به بعد قواعد و روش‌های نویی که به آثار تزریق شده بود، به خاطر استفاده زیاد از حد، دوباره تبدیل به کلیشه شده بود و مخاطب دوباره می‌توانست دست نویسنده را بخواند و این‌طوری همه چیز از دست می‌رفت. برخی از نویسندگان و فیلم‌سازان برای اینکه بتوانند آثار مهیج و پرکششی خلق کنند به سراغ ژانرهای مختلف رفتند. آثار بین ژانری حسن‌های زیادی داشت و یکی از حسن‌هایش این بود که تا مخاطب می‌رفت از نویسنده جلو بزند او مسیر و ژانر کار را عوض می‌کرد و از جایی دیگر سر در می‌آورد و دوباره از مخاطبش جلو می‌افتاد و داستان باز جذاب می‌شد. علاوه بر این دسته، پست‌مدرن‌ها هم از ژانرها استفاده می‌کر‌دند، اما صرفا به حرکت‌کردن بین ژانرها اکتفا نمی‌کردند، بلکه از هرچه که دور و برشان بود برای ساخت کولاژهای بی‌انتهای‌شان استفاده می‌کردند و برخلاف ژانر‌نویس‌ها به هیچ قاعده و قانونی پای‌بند نبودند. به همین دلیل هم بود که هارمونی و اتمسفر و... محور اصلی آثارشان شده بود، چون محورهای دیگر تاب این همه چیز متضاد و مختلف را نمی‌آورد.
 گاهی ما شاهد تلاش‌هایی هستیم که ژانر‌ها را دوباره به صحنه ادبیات برگردانند. شما این قضیه را چطور می‌بینید و نظرتان درباره بازگشت به ژانرهای قدیمی که به قول شما به تیپ تبدیل شده‌اند چیست؟
ما امروز در عصر ژانر‌های نامشخص و تلنبارشده و انواع و اقسام خرده ژانر‌ها و گفتمان‌ها هستیم. دیگر نمی‌شود به سادگی حتی این همه ژانر را شناخت و دسته‌بندی کرد و قواعد آن را فهمید و اجرا کرد. رجوع به ژانر‌ها و قبول محدودیت‌های هر ژانر، آثار ما را بهتر نمی‌کند، بلکه ما را مقابل یک خط‌کش و وسیله سنجشی دایمی قرار می‌دهد. وقتی ما می‌توانیم از تمام چیز‌هایی که وجود دارد و فقط یکی‌اش ژانرها هستند به راحتی استفاده کنیم و با دست باز داستان‌مان را تعریف کنیم و دایم تغییر جهت بدهیم چرا باید خودمان را زندانی محدودیت‌ها بکنیم. سرمایه هر انسان عمرش است. چرا باید روی اسبی سرمایه‌گذاری کنیم که خیلی زود از نفس می‌افتد یا خوش‌بینانه‌اش این است که برنده‌ای کوتاه عمر است. اگر به تجربه‌هایی که مقابل ماست نگاهی بیندازیم، می‌فهمیم که قبل از ما این کارها شده است. می‌توانیم به راحتی ببینیم آنها کجا رفتند، کجا هستند و...  به هر حال هر چقدر هم که ما از آنها باهوش‌تر باشیم باز یک جایی همان حوالی سر در می‌آوریم. آثاری که متعلق به این دوران هستند باید تاب شرایط این دوران را بیاورند و اِلا خیلی زود کهنه می‌شوند. آثاری که مهر این عصر را دارند، موجوداتی چند‌ساحتی هستند که در خودشان تکثر، چند‌معنایی و چیزهای زیادی را می‌توانند یا باید جا بدهند. فرم‌های بیانی تازه، فرصت‌های جدیدی را برای ما خلق می‌کنند. چرا باید پس تکیه کنیم صرفا به بخشی از گذشته و نقاط ضعف و قوت آن را یک‌جا و در‌هم قبول کنیم و قدرت انتخاب را از خودمان بگیریم. تلاش‌های زیادی شده تا ما امروز این‌جا هستیم و می‌توانیم برای بیان جهان‌مان از هرچه که لازم است استفاده کنیم. آثار ما سوال و پاسخ ما به وسیله فرض مختصات جهان امروز است. آیا می‌شود جهان امروز را در کادر بسته دیروز جا داد؟ ما با انتخاب فرم و روش بیانی‌مان، داریم نگرش‌مان را به دنیا مشخص می‌کنیم. جهان تیپ‌شده ژانر نمی‌تواند جهان واقعی ما را در خودش جا بدهد. رفتن به سمت ادبیات ژانر یعنی رفتن به سمت جهانی که قواعد مشخص و معین دارد و جهان امروز هر چه که باشد این جهان نیست؛ یعنی قضیه سلیقه یا بودن دو نوع داستان یا دو نوع فیلم نیست. قضیه دو نوع نگرش، رویکرد و اندیشه متفاوت است.


 

  در «بالزن‌ها» هم مثل دیگر آثار شما یک عنصر عرفانی خیلی محسوس وجود دارد که نمی‌دانم با وقوف خودتان وارد رمان‌های‌تان می‌شود یا به‌طور ناخودآگاه؟ مثلا این‌که همه داستان‌ها در واقع یک داستان است و همه شخصیت‌ها وجوهی از یک شخصیت هستند و هرکس خود را در دیگری می‌یابد. یعنی یک‌جور نگاه وحدت وجودی. حتی در جایی از رمان راوی حرفی می‌زند که مرا یاد تمثیل عرفانی «فیل در تاریکی» انداخت؟
حکایت فیل در تاریکی، نماد دوران مدرن است. حرفی بود که از زمان خودش خیلی جلوتر بود. چنین حرفی زمانی زده شده که قطعیت تام در همه امور سایه انداخته بود و مولانا بیان می‌کند که هرکس از زاویه خودش به مفاهیم و حقیقت می‌نگرد و در نهایت هم هرکس از حقیقت تام و تمامی که وجود دارد برداشت خودش را می‌کند، اما حکایت دوران ما حکایت دیگری است. در حکایت فیل در تاریکی، فیلی وجود دارد و تاریکی و آدم‌هایی که هرکدام به تکه‌ای از حقیقت دست پیدا می‌کنند و بعد فکر می‌کنند که به تمام حقیقت دست پیدا کرده‌اند. در رمان «لمس» من به این حکایت اشاره کرده‌ام. فرق حکایت اصلی، با حکایت دوران ما این است که امروز دیگر فیلی وجود ندارد و داستان این است که چند نفر میان بیابان برهوتی ایستاده‌اند و چشم‌های خود را بسته‌اند. یکی از آن‌ها هوا را در آغوش می‌گیرد و می‌گوید چه سر بزرگی دارد این فیل، یکی زمین را لمس می‌کند و می‌گوید چه پایی دارد این فیل، یکی دستش را در هوا تکان می‌دهد و می‌گوید چه گوش‌هایی دارد این حیوان، و شنونده‌ای آن‌سوتر نشسته و منتظر است ببیند کاری از این‌ها بر‌می‌آید یا نه.
و این‌گونه است که فیل دنیای پسامدرن محو می‌شود و از حکایت ما چندتا آدم و یک بیابان برهوت باقی می‌ماند. آدم‌هایی که خودشان را هی لمس می‌کنند و بعد به این نتیجه می‌رسند که آن بیرون یک چیزی باید وجود داشته باشد، و چه‌چیزی با ابعادی که او در دست دارد می‌خواند. وقتی فیلی در کار نیست، چه چیز را واقعا این آدم‌ها لمس می‌کنند. می‌دانم شاید به توافق رسیده‌اند که به‌جای اثبات خودشان بهتر است اول وجود آن فیل را اثبات کنند بعد سر اثبات خودشان بجنگند. وقتی فیلی در کار نیست، خوب آنها هم نمی‌توانند به بهانه لمس‌کردن چیزی خودشان را بیان یا اثبات کنند. این‌جاست که طنز ماجرا خودش را نشان‌مان می‌دهد. این آدم وهم‌زده، کاریکاتوری از انسان امروز و حقیقت‌هایش است...
 این لحن طنزآمیزی هم که در روایت «بالزن‌ها» و بعضی آثار دیگر شما هم وجود دارد از همین نگاه می‌آید و به همین قضیه‌ای که می‌گویید برمی‌گردد؟ طنزی که حتی در خشن‌ترین و بحرانی‌ترین لحظه‌های این رمان‌ها هم حضور دارد...
شاید طنز نابه‌هنگامی که امروز به آثار ما راه پیدا کرده به همین قضیه برگردد و شاید لحن طنز‌آمیز راوی رمان «بالزن‌ها» و «چشمهایم آبی بود» و «رام‌کننده»، آن هم در لحظه‌های بحرانی‌ای مثل مرگ و شکنجه‌شدن و... از همین‌جا ریشه می‌گیرد. این یک جهان عادی نیست. یک جهان دیوانه با آدم‌هایی وهم‌زده و مضطرب و... است. برای توصیف این جهان غریب از لحن طنز‌آمیز و شیطنت‌آمیز استفاده می‌کنیم تا تراژدی ماجرا خودش را بهتر نشان بدهد. نسخه کمدی این جهان، خیلی خوفناک‌تر از نسخه تراژدی‌اش است، چون در نگاه اول ممکن است نشود با آن هم‌ذات‌پنداری کنیم و با شرایطش کنار بیاییم. اما هنر و ادبیات می‌تواند ما را از مسیری پیش ببرد که باور هر شرایطی شدنی باشد، چون هنر و ادبیات، مفاهیم را، اگر چه از ما دور باشند، تبدیل به سفری می‌کند که هر کسی بتواند آن را تجربه و باور کند. وقتی حقیقت، تبدیل به حقایق هم‌وزن و واقعیت، تبدیل به واقعیت‌های بی‌شمار و هم‌سطح شد، باید می‌دانستیم که از چنین جاهایی بالاخره سر درمی‌آوریم. حالا هرطور شده باید آن فیلی را که محوش کردیم یا محو شده، یک طوری برش گردانیم به حکایت‌مان، یا دست‌کم ابعادش را مشخص کنیم تا با وهم‌های‌مان فاصله پیدا کنیم.
 هر اثری که به دست هنرمندی خلق می‌شود برآیندی از نگاه آن هنرمند است. نگاه شما به مقوله نوشتن چیست که خروجی‌اش چنین آثاری می‌شود؟ در حقیقت به نوعی می‌خواهم بر‌گردم به ابتدای بحث‌مان که گفتید باید رجوع کنیم به علت‌های وجودی ادبیات و هنر. شما اگر بخواهید اشاره‌ای داشته باشید به یکی از کارکردهای ادبیات و هنر،چه‌چیزی را عنوان می‌کنید و چه کارکردی برای ادبیات و هنر قائل هستید؟
شاید یکی از کارکردهای مهم هنر و ادبیات که در جامعه ما مغفول واقع شده، این است که هنر و ادبیات می‌تواند بستری مناسب برای رشد و بروز خرد جمعی و ناخود‌آگاه جمعی ما باشد. در مورد ناخودآگاه گفته می‌شود که اطلاعات و اشاره‌های غیرقابل‌پذیرش از خودآگاه به ناخود‌آگاه رانده می‌شود. زبان نا‌خود‌آگاه زبان حذف، تحریف و تبدیل است. بسیاری از پردازش‌ها با قواعد آگاهی ما قابل‌پذیرش نیست و گاه اطلاع از آن‌ها فرد یا جامعه را دچار عدم تعادل، افسردگی و مشکلات دیگر می‌کند. به همین دلیل زمانی فرد یا اجتماع اجازه می‌دهد چیزی در آگاهی‌اش مرئی بشود که چهره مناسب و قابل‌قبولی داشته باشد. فقط آن‌وقت است که خود‌آگاه مهر تایید پای آن می‌زند و قبول می‌کند چنین چیزی وجود دارد. این چهره که مورد تایید خود‌آگاه فردی و جامعه است، در حقیقت چهره واقعی فرد یا جمع نیست، بلکه یک ماسک است؛ ماسکی که پسندیده و انتخاب شده است تا آن چهره زشت و واقعی را بپوشاند؛ ماسکی که می‌تواند چهره واقعی را تحریف یا حذف کند و از این راه به تعادل برسد. تحریف‌ها، به مرور با سخت‌گیری خود‌آگاه جمعی یا فردی تغییر می‌کنند و پیچیده‌تر می‌شوند. یعنی هربار که تمایلات و خواسته‌های فرد یا جمع، سرکوب و حذف می‌شود، برای آمدن به سطح خود‌آگاه از فریب بیشتر و پیچیده‌تری استفاده می‌کند. عدم ارضاء این پس‌زده‌ها، فرد یا جمع را دچار ناهنجاری می‌کند. این‌جاست که هنر و ادبیات می‌تواند وسیله و محملی باشد برای بروز چهره واقعی و دست‌کاری‌نشده این آدم و جامعه‌اش، چون بخش زیادی از کار هنرمند توسط ناخودآگاهش به سامان می‌رسد و بخش زیادی از ناخودآگاه فردی می‌تواند نمودی از ناخودآگاه جمعی باشد. پس زمانی خرد جمعی می‌تواند دست‌به‌کار شود و جامعه را به سمت تعادل ببرد که جامعه با چهره واقعی خودش روبه‌رو شده باشد. خرد جمعی، فرهنگ، تاریخ و تمام گذشته و داشته‌های آن جامعه را در خودش جا می‌دهد. وقتی جامعه‌ای دچار مشکل و عدم توازن و بحران می‌شود، ناخود‌آگاه جمعی و خرد جمعی برای تعادل آن جامعه به حرکت درمی‌آید و پیشنهاد می‌دهد و ایده‌های مختلف را بررسی می‌کند. به گذشته رجوع می‌کند و چیزهایی را از آن بیرون می‌کشد و مقابل چشم آن جامعه می‌گذارد. برای آنکه جلو پیشروی بحران‌ها گرفته شود، پیشنهادهای ناخود‌آگاه و خرد جمعی باید توسط آن جامعه به‌وضوح لمس شود، چون بخشی از جامعه هنوز مقاومت می‌کند و نمی‌تواند وجود آن مسئله و بحران را با آن سروشکل، بپذیرد. خرد جمعی مانند ناخودآگاه جمعی، باید بتواند آزادانه از مفری بیرون بزند و خودش را نشان آن جامعه بدهد و افکار و پیشنهادهای مختلف را از عمیق‌ترین لایه‌های آن قوم و جامعه بیرون بکشد و به سطح بیاورد. هنر و ادبیات می‌تواند مفر و بستر مناسبی باشد تا هم ناخود‌آگاه فردی و جمعی و هم خرد جمعی و فردی در آن بروز پیدا کند تا جامعه بتواند برای تصحیح خودش گام بردارد.
 آیا شما برای هنرمندان، به خاطر کاری که در اینجا انجام می‌دهند، مقام و منزلت ویژه‌ای قائل می‌شوید؟
هنرمندان فقط یک مدیوم و وسیله‌اند که اگر آزادشان بگذارند، آنها می‌توانند از طریق ناخود‌آگاه فردی‌شان به نا‌خودآگاه جمعی و خرد جمعی راه پیدا کنند. چرخ چاه نمی‌تواند ادعا کند که چیز خاص و منحصر به فردی است. چرخ چاه فقط یک وسیله است که از زیر زمین آب را به سطح زمین می‌آورد. آیا چرخ چاه خالق آب است یا مقام و درک منحصر به فردی از آب دارد؟ نه، فقط وسیله‌ای است که ما لازمش داریم. هر عصری حامل نگاه، مسائل، بیماری‌ها و تمایلات بسیار پیچیده‌ای است که بالاتر از درک یک فرد است. هنرمند خودش را به دست امیال تجلی‌نیافته و موج زمانش می‌سپارد و می‌تواند مثل یک آیینه چیزهایی از جمله پس‌زده‌ها را نشان بدهد. گاهی ممکن است رد پای یک دوران یا ناخودآگاه جامعه‌ای در یک اثر به‌وضوح دیده شود و گاهی هم آن رد به صورت درون‌مایه‌ای درمی‌آید که در مجموعه‌ای از آثار به چشم می‌آید. هنرمند در اثرش خودش را به دست دورانش می‌سپارد و گدازه‌های این آتش‌فشان به نظر خاموش را به سطح می‌آورد و بی‌آن‌که حتی بخواهد به چیزهایی اشاره می‌کند که در اعماق فرهنگ و تاریخ آن جامعه وجود دارد. این یکی از کارکردهای مهم ادبیات و هنر است و اگر ما به هر دلیلی از بروز و ظهور ناخود‌آگاه جمعی و عقل جمعی در آثارمان جلوگیری بکنیم، فقط خودمان را از یک وسیله کار‌آمد و بزرگ محروم کرده‌ایم و موقتی هم مشکل‌مان را حل کرده‌ایم اما چه بخواهیم و چه نخواهیم، پس از مدتی بیماری‌ها و آسیب‌ها، بزرگ‌تر و قوی‌تر از قبل دوباره به سراغ‌مان می‌آیند و مقابل ما صف می‌کشند؛ آن وقت مجبور می‌شویم به هزار راه دیگر متوسل شویم تا شاید مشکل‌مان را دریابیم، چون در ظاهر مشکلی وجود ندارد و عقلانی نیست که مشکلی وجود نداشته باشد اما تا گردن در تبعات آن مشکل دست و پا بزنیم. وقتی بحران‌ها و مشکلات را ما انکار می‌کنیم پس به دنبال حل آن هم نخواهیم رفت و این طوری است که دردهای ما کهنه می‌شوند و نسل در نسل همراه ما می‌آیند و ما را به خودشان مبتلا می‌کنند.
 برخی از هنرمندان عقیده دارند که از هنر و ادبیات دیگر در این دوران کار زیادی بر‌نمی‌آید و به کمک هنر و ادبیات نمی‌توان مشکلات جامعه را حل کرد. به نظر می‌آید شما با این طرز تلقی مخالف هستید؟
کسانی که چنین عقایدی دارند هنوز در گذشته به سر می‌برند و فکر می‌کنند تا رمانی نوشته شد یا فیلمی ساختند، یک‌شبه مردم باید تحول پیدا کنند و همه با هم اصلاح شوند و به راه راستی که مد نظر آن هنرمند است هدایت شوند.
 چنین نگاهی به هنر و ادبیات به نظر شما ریشه در گذشته دارد؟ برای این می‌پرسم که گفتید طرفداران این طرز تلقی از هنر و ادبیات هنوز در گذشته به سر می‌برند...
این نگاه از اینجا می‌آید که زمانی برای هنرمندان مقام و جایگاه ویژه‌ای قائل بودند. امروز حتی فلاسفه هم دیگر دنبال این جایگاه نیستند. وقتی گفته می‌شود هنر و ادبیات امروز دیگر کارکرد ندارد، منظورشان این است که آثارشان مثل گذشته دیگر نمی‌توانند کار کنند. اما نقش ادبیات و هنر این نیست که اینها برای خودشان یا دیگران فرض کرده‌اند. وقتی به اشتباه نقشی برای آثارمان قائل می‌شویم و بعد می‌بینیم آن تأثیری را که می‌خواهیم نمی‌گذارند، ناامید می‌شویم و می‌نالیم که از هنر و ادبیات دیگر کاری برنمی‌آید. این حرف نشان می‌دهد که ما هدف‌گذاری اشتباه کرده‌ایم. می‌خواهیم از چرخ چاه استفاده‌ای بکنیم که در ذات آن نیست. مثلا با چرخ چاه می‌خواهیم پرواز کنیم یا سنگ ببریم. چه کسی گفته مسئولیت چرخ چاه سنگ‌بریدن است؟ دنیا نمی‌آید به خاطر خوشامد ما پا روی قواعدش بگذارد.
 آیا نوع هنر و ادبیاتی که تولید می‌شود در دورکردن آن از یا نزدیک‌کردن آن به کارکردی که شما برای هنر و ادبیات قائل هستید نقش دارد؟
وقتی به هر دلیلی ما اجازه نمی‌دهیم هنر و ادبیات آزادانه کارش را بکند و دست و پایش را می‌بندیم، مشخص است که نمی‌توانیم از دست‌آورد‌هایش استفاده کنیم. وقتی هنر و ادبیات تبدیل شد به یک روایت صرف یا داستان‌گویی صرف یا سرگرمی صرف و... مخاطب هم به آن پشت می‌کند و می‌گوید چرا باید برای وسیله‌ای دست‌کاری‌شده که هیچ کاری برایم نمی‌کند این همه اهمیت قائل بشوم. آن‌وقت است که برای دیدن چهره واقعی‌اش به راه می‌افتد و به هر جایی که می‌تواند چهره او و جامعه‌اش را نشان بدهد سرک می‌کشد. گاهی خودش آستین بالا می‌زند تا بفهمد کجاست و کیست. مشخص نیست چهره‌ای که او بین این همه اطلاعات در هم و منافع گروه‌های مختلف و... از خودش به دست می‌آورد چقدر با چهره واقعی‌اش همخوان است و مشکل از اینجا آغاز می‌شود که او به چهره تازه‌اش اعتماد می‌کند. چهره‌ای که نیازها، افکار و همه‌چیز او را می‌تواند تغییر بدهد./منبع- روزنامه شرق/


 


 


پرفروش‌های نمایشگاه کتاب سال۹۶


 


 

 


  تلاش بی‌‌فرجام: ظهورفرانکنشتاین- کنت اپل/  من، فرمانروای وجود رابرت کالیر/راز سایه: داستان زندگی‌تان را از نو بنویسید دبی فورد/ با لزن‌ها محمدرضا کاتب/ چرا عاشق می‌شویم؟: ماهیت وفرایند عشق هلن فیشر/ میان شک و ایمان: گفتگوهایی درباره دین وعقل جان هیک/من، فرمانروای وجود رابرت کالیر/لئوناردو داوینچی دمیتری مرشكفسكی/چین خوردگی هادی معصوم‌دوست/  راز سایه: داستان زندگی‌تان را از نو بنویسید دبی فورد/ ایران بین دو انقلاب یرواند آبراهامیان/ تاثیر : روانشناسی فنون قانع کردن دیگران رابرت‌بی.سیالدینی میوه‌ خارجی جوجو مویز/ و هرروز صبح راه خانه دورتر و ‌دورتر می‌شود فردریک بکمن/ فرشته سکوت کرد هاینریش بل/ دختری که گذشته‌ای نداشت کاترین کرافت/ پروژه شادی گریچن رابین ۴۸/ قانون قدرت رابرت گرین ، یوست الفرز /پیرزنی که تمام قوانین را زیر پاگذاشت کترینا اینگلمن سوندبرگ /اتاق اما دون اهو /یک بعلاوه یک جوجو مویز/ پس از تو جوجو مویز/ من پیش از تو جوجو مویز/ بیوه‌کشی یوسف علیخانی /کوئوت شاه‌کش – کتاب اول: نام باد (مجموعه ۳ ... پاتریک راتفوس / بریت‌ماری اینجا بود فردریک بکمن /از عرش به فرش: شرکت‌های قدرتمند چگونه سقوط ... جیم کالینز /تنها در پاریس و داستان‌های دیگر جوجو مویز/ چگونه با هرکسی صحبت کنیم: ۹۲ راهکار ساده ... لیل لوندز /تصویرسازی ذهنی مارتین راسمن /قلاب : چگونه مشتریان را به محصولاتمان ... نیر ایال/ از خوب به عالی: چرا بعضی از شرکت‌ها جهش ... جیم کالینز /از فرانكلین تا لاله‌‌زار  زندگینامه ... سیروس علی‌‌نژاد/ جایی که ماه نیست (شوک سقوط) نیتان فایلر /تانگ‌فو: روش برخورد با افراد دشوار سم هورن/ مردی به نام اُوه فردریک بکمن /زنی با موهای قرمز اورهان پاموک /بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی /   منبع - فیدیبو/
 



 

 


انتشار رمانی تازه از محمدرضا کاتب



 


 
 
 
رمان «بالزن‌ها» اثر محمدرضا کاتب طی روزهای گذشته توسط انتشارات هیلا منتشر شد.
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، محمدرضا کاتب طی روزهای گذشته اثری جدید با نام «بالزن‌ها» را توسط انتشارات هیلا راهی بازار نشر کرده است. در توضیح این رمان باید گفت، «بالزن‌ها»، داستان دختری تنها را روایت می‌کند که به دام مردی عجیب و غیرقابل پیش‌بینی به نام تردست می‌افتد. تردست برای رسیدن به آرزوهایش از هیچ کاری روی گردان نیست. او به دنبال موجودی غریب و خاص به نام بالزن است و به همین دلیل هم مجبور است دختر را به سوی قتلگاه ببرد تا از چیزی مطمئن شود.   این رمان یک داستان فلسفی، اسطوره‌ای، پلیسی و جنایی است که همه ژانرها در آن دیده شده است. قصه این رمان در جایی بی‌زمان و بی‌مکان رخ می‌دهد که می‌شود هر جای دنیا باشد. به عبارت دیگر نویسنده در این رمان یک روند فلسفی را دنبال می‌کند و آن را تحت لوای یک داستان پلیسی جنایی شرح می‌دهد. مرکز این قصه تم آن است. پوسته داستان همان ماجرای جنایی پلیسی است و عمقش همان مطلب فلسفی است که در آن بیان می‌شود.  در پشت جلد این کتاب می‌خوانیم: «فقط چند تا درخت با مرگ فاصله داشتم. کافی بود پا بگذارم به فرار یا کار احمقانه دیگری بکنم تا آن روانی حسابم را برسد. حتم داشتم این بار دیگر گلوله‌اش دور و برم نمی‌خورد. برای دیوانگی‌اش همین بس که تا حالا کلی آدم ‌کشته بود و باز اسم خودش را گذاشته بود صید. دوست نداشتم بدانم صید با‌هام چکار می‌خواهد بکند: «زانو بزن.‌»               سربلند کردم. همین طوری نگاهش می‌کردم. یعنی به همین راحتی رسیده بودم ته خط. آخر برای چه؟ به چه گناهی؟ سایه ‌او هفت تیرش را گرفت طرف سایه من که زانو زده بود. عین فیلم‌ها شده بود، فقط یک خرده سه‌بعدی‌تر بود. چیزی‌ سنگین محکم از پشت به سر وگردنم خورد. حتی صدای شکستن جمجمه‌ام را شنیدم‌ و بعد همه‌جا تاریک شد.» رمان «بالزن‌ها» اثر محمدرضا کاتب در 239 صفحه، شمارگان 1650 نسخه و به‌بهای 15 هزار تومان توسط انتشارات هیلا منتشر شده است.    


نویسندگان نسل طلایی ادبیات معاصر ایران


 


 
 


  علی شروقی



 
راستش ترجیح می دادم به جای این که این طور شروع کنم که از نویسندگان نسل طلایی ادبیات معاصر ایران که امسال با کتابی تازه در نمایشگاه کتاب حضور دارند، یکی محمود دولت آبادی است با کتاب «این گفت و سخن ها» که مجموعه ای از گفت وگوهای او با مطبوعات در دو دهه اخیر است، می نوشتم دولت آبادی امسال با دو رمان «زوال کلنل» و «طریق بسمل شدن» به نمایشگاه کتاب می آید؛ اما افسوس که نه تنها همچنان نسخه های جعلی «زوال کلنل» در پیاده روهای انقلاب به چشم می خورد، بلکه اخیرا حین قدم زدن در انقلاب و سیاحت بساطی های پیاده رو دیدم که از رمان های «کلیدر» و «جای خالی سلوچ» دولت آبادی هم که مشکل مجوز ندارند و به صورت قانونی تجدید چاپ می شوند و در همه کتاب فروشی ها می شود پیداشان کرد، نسخه های افستیِ غیرقانونی به فروش می رسد. بخشی از این بلبشو یا به قول خود دولت آبادی، «بازی تلخ»، البته باز می گردد به این که در ذهن مخاطبان کتاب این طور جاافتاده که همیشه نسخه افستیِ یک کتاب از نسخه چاپی همان کتاب مطمئن تر است. تقصیری هم ندارند؛ ممیزی، مخاطبان را به کتاب های چاپ جدید بی اعتماد کرده و دلالان بازار سیاه هم که همیشه مترصدند از آب گل آلود ماهی بگیرند. بگذریم، به هرحال تا اطلاع ثانوی امسال از محمود دولت آبادی نه یک رمانِ پیش از این چاپ نشده که مجموعه ای از گفت وگوهای مطبوعاتی او در نشر چشمه عرضه می شود. این کتاب البته باید کتابی خواندنی باشد چون نویسنده ای در حد و اندازه دولت آبادی با تجربه زیسته پرفرازونشیبی که داشته است، از هر گوشه این تجربه که سخن بگوید، از رمان ها و دیدگاه های ادبی اش گرفته تا دیدگاه هایش نسبت به مسائل دیگر و آن چه در این سال ها بر رمان های منتشرنشده اش رفته و ...، همه خواندنی هستند و تصویری از وضعیت فرهنگی و اجتماعی یک دوران را به دست می دهند اما خواندن رمانی از دولت آبادی لذتی دیگر است که متأسفانه امسال هم مثل سال های گذشته، به استثنای مجموعه داستان «بنی آدم» که تنها اثر داستانی منتشرشده از دولت آبادی در چند سال اخیر بود، از آن محروم هستیم. اما از اتفاق های خوب نمایشگاه امسال در حوزه ادبیات ایران، که در این کسادی اوضاع کتاب در این حوزه غنیمت است، انتشار مجلدی تازه از «کتاب کوچه» احمد شاملو است. سیزدهمین جلد این دایره المعارف بزرگ فرهنگ عامه که شامل «حرف ح» است در غرفه انتشارات مازیار در نمایشگاه کتاب عرضه می شود. به جز این اما انتشارات نگاه گزیده محمد حقوقی از اشعار شاملو را در مجموعه «شعر زمان ما» تجدید چاپ کرده که علاوه بر منتخبی از شعرهای شاملو، از «هوای تازه» تا «دشنه در دیس»، شامل مقاله ای مبسوط در باب شعر شاملو و همچنین تفسیر و تحلیل موفق ترین شعرهای اوست. گذشته از کتاب «احمد شاملو»ی حقوقی در مجموعه «شعر زمان ما»، از تجدید چاپی های انتشارات نگاه در حوزه ادبیات ایران، باید به تجدید چاپ «میرزا»ی بزرگ علوی هم اشاره کرد. مجموعه ای شامل شش داستان کوتاه از علوی به نام های «آب»، «میرزا»، «احسن القصص»، «دربدر»، «یکه و تنها» و «وبا».
انتشارات نیلوفر هم امسال یک کتاب تجدید چاپی بسیار مهم در نمایشگاه کتاب دارد. کتاب «حدیث مرده بر دار کردن آن سوار که خواهد آمد» از هوشنگ گلشیری که یکی از داستان های بلند مهم اوست. این کتاب که بعد از سال ها تجدید چاپ شده است، به لحاظ تکنیک، خواننده ای را که «باغ در باغ» گلشیری را خوانده باشد به یاد این ایده او در مقاله «روایت خطی، منابع شگردهای داستان نویسی در ادبیات کهن» می اندازد، آن جا که می نویسد: «مهمترین نکته برای ما امروز کنار هم چیده شدن سطوح متفاوت از روایت های متفاوت و حتی متباین است. این نوع بیان یک قصه، امروز می تواند پایه نوعی داستان باشد متفاوت با داستان هایی که در آنها از تکنیک بازگشت به گذشته و جریان سیال ذهن و غیره سود می جویند.» این مقاله اولین بار سال ١٣٧٣ در «تکاپو» چاپ شده بوده است، یعنی حدود پانزده سال بعد از انتشار «حدیث مرده بر دار کردن آن سوار که خواهد آمد». اما آن ها که هم مقاله را خوانده اند و هم «حدیث مرده بر دار کردن...» را می دانند که گلشیری پیش از آن که ایده اش را درباب خلق روایتی مبتنی بر کنار هم چیدن «سطوح متفاوت از روایتهای متفاوت و حتی متباین» به صورت تئوریک مطرح کند آن را در «حدیث مرده بر دار کردن...» به صورت عملی آزموده بوده است. در ضمن، زورآزمایی گلشیری با نثر کلاسیک فارسی و توفیق او در نوشتن نثری که با نثر کهن پهلو بزند و در عین حال بوی کهنگی ندهد، یکی از وجوه مهم این داستان است. خودتان سطرهایی را بخوانید و قضاوت کنید: «و اما وصف آن نقش به ایجاز آورده است، چه مردمان دور او را اشارتی بسنده می بود، گو که از خم طره ای می گفت یا نمی گفت، اما راقم این دور پوست بازکرده و به شرح خواهد گفت، چه سکه سخن را هر دوری به نامی می زنند، مصلحت خلق را، که سخن بوالمجد یا بوالفضلی بدان طرز و تکلف، و آن ایجاز و صناعت، و آن همه تلمیحات و ملمعات هیچ عاقلی نخرد...» اما از رمان های ایرانی تازه چاپِ مهم که برای اولین بار در نمایشگاه امسال عرضه می شوند باید به «بالزن ها»ی محمدرضا کاتب اشاره کرد که در نشر هیلا منتشر شده که زیرمجموعه گروه انتشاراتی ققنوس است. راوی «بالزن ها» دختری است که شغلش خانه بپایی است. مردی که «تردست» نامیده می شود یک روز سرِ راه این دختر قرار می گیرد و او را وارد یک بازی غریب جنایی می کند. او دنبال مردی است که «صید» و «ارباب» نامیده می شود و می خواهد دختر را طعمه کند تا «صید» را به دام اندازد، در ادامه اما همه چیز پیچیده تر از آنی می شود که در آغاز به نظر می رسد. دو اثر داستانی از رضا جولایی که البته اواخر سال قبل چاپ شده اند از دیگر خواندنی های داستان ایرانی هستند که در نمایشگاه امسال عرضه می شوند؛ یکی رمان «یک پرونده کهنه» که در نشر آموت منتشر شده و دیگری «شب ظلمانی یلدا» که این دومی البته اثری از جولایی است که بعد از سال ها تجدید چاپ شده و ناشر آن نشر چشمه است. «یک پرونده کهنه» ماجرای قتل محمد مسعودِ روزنامه نگار است و «شب ظلمانی یلدا» داستانی که وقایع آن در دوران جنگ های ایران و روس می گذرد. فهرست نویسندگان مطرح ایرانی را که امسال کتاب تازه ای در نمایشگاه دارند کاش می شد طولانی تر کرد. مثلا از امیرحسن چهل تن نام برد و خبر داد که آن رمان هایش که سال هاست رنگِ چاپ به خود ندیده اند یعنی دو بخش از «سه گانه تهران» و رمان «خوشنویس اصفهان» ، بالاخره چاپ شده اند و در نمایشگاه امسال عرضه می شوند و همچنین از دیگرانی که جایشان در ادبیات ایران خالی است و خیلی وقت است کار تازه ای ازشان نخوانده ایم. گلشیری، دولت‌آبادی و كاتب     در نمایشگاه كتاب حدیث این گفت و سخن‌ها پارسا شهری  
اینكه هنوز پس از سه دهه‌ای كه از برپایی نمایشگاه كتاب می‌گذرد، كتاب‌ها در صفِ مجوز و ممیزی و بعد هم صحافی و چاپ می‌مانند و اگر شانس بیاورند این روندِ فرساینده را سرِ سلامت بگذرانند، به روزهای میانی نمایشگاهِ ده روزه كتاب برسند، نشانه روحیه‌ای است كه گویا به وضع موجود خو كرده است. این دَه روز برای ناشران اگر نگوییم حیاتی است، در حكم درمان موقتی است دست‌كم برای یك سال. به‌ادعای خودِ ناشران گردش مالی ناشران در این چند روز معادل كل یك سال آنهاست و عایدی مولف، از نویسنده و مترجم نیز از این درآمد، هنوز همان درصد ناچیز پشت جلد برای تجدیدچاپ آثارشان است. به‌هرتقدیر در آستانه نمایشگاه سرندكردنِ انبوه شمار كتاب‌هایی كه در تیراژ اندك به چاپ می‌رسند بیش از هر زمان دیگر دشوار خواهد بود. بااین‌حال، در میان عناوین ناشران، از چاپ اول تا تجدیدچاپ‌ها چند كتابی هست كه بتوان آنها را به مخاطبان ادبیات و شعر و هنر پیشنهاد كرد. در حوزه ادبیات ایران، امسال نویسنده پُركار و مطرح، محمدرضا كاتب رمانی دارد به نامِ «بالزن‌ها» كه رمانی است جنایی و حال‌وهوای رمان‌های نخست او را تداعی می‌كند. این رمان روایت دختری تنهاست که به دام مردی غریب به‌نام تردست می‌افتد كه به‌دنبال موجود عجیبی به‌نام بالزن است.  كاتب معتقد است «ما گم شده‌ایم چون افسانه‌های‌ ما گم شده‌اند. گاهی ما طوری درباره جهان حرف می‌زنیم انگار یک چیز ثابت، به یک اندازه موردقبول همه است. در صورتی‌که چنین جهان قاطع، مشخص و همه‌گیری وجود خارجی ندارد. جهان ما برخلاف آنچه فکر می‌کنیم می‌تواند چیزهای غیرعادی بسیاری را در خود جا دهد. از افسانه و اسطوره و روح گرفته تا هر چیز خیالی دیگری.» و این خیال در رمان اخیر او حولِ محور جهانی خوفناك ساخته می‌شود. از میان آثار مهم دیگر، می‌توان «حدیث مرده بر دارکردن آن سوار که خواهد آمد» هوشنگ گلشیری را نام برد كه از پسِ چهار دهه بار دیگر اجازه انتشار گرفته است. تحریر اول این داستان به‌گفته گلشیری به ١٣٥٥ برمی‌گردد اما چاپ آن همان سال‌ها امکان‌ناپذیر بود و این خود شاید توفیقی ‏بود، چراکه بخش بر نشستن بر اسب در نسخه اول خلاصه آمده بود. در تحریرهای بعدی گلشیری تكه‌های دیگری نیز به كتاب افزود گرچه به‌قول خودش استخوان‌بندی همان بود که بود. اهمیت این كتاب جدا از محتوای آن، نثری است كه بازآفرینی نثر كهن فارسی است كه گلشیری در آن تسلط خود را بر ادبیات قدیم فارسی به رخ می‌كشد. از محمود دولت‌آبادی نویسنده مطرح و معاصر ما نیز كتابی در دست انتشار است با عنوان «این گفت و سخن‌ها...» كه كتاب مفصلی است شامل بیست‌وچهار مصاحبه‌ او با نشریات طی دو دهه‌ اخیر./ روزنامه شرق/
 


 بالزن ها منتشر می شود



 


 

بهنام ناصح



 
 
 
آنان که ادبیات و رمان را به‌صورت جدی دنبال می‌کنند با نام محمدرضا کاتب به خوبی آشنایند؛ نویسنده‌ای صاحب سبک که توانسته خود را با آثاری مثل «هیس» و «آفتاب‌پرست نازنین» به‌عنوان داستان‌نویسی مطرح در چند دهه اخیر تثبیت کند. اخیر رمانی از این نویسنده با نام «بالزن‌ها» منتشر شده که انتظار می‌رود نظر علاقه‌مندان به آثار او را جلب کند. کاتب در رمان تازه خود، داستان دختری تنها را روایت می‌کند که به دام مردی عجیب و غیر قابل پیش‌بینی به نام تردست می‌افتد. تردست برای رسیدن به آرزوهایش از هیچ کاری روی گردان نیست. او به دنبال موجودی غریب وخاص به نام بالزن است و به همین دلیل هم مجبور است دختر را به سوی قتلگاه ببرد تا از چیزی مطمئن شود.
در «بالزن‌ها» می‌خوانیم: «فقط چند تا درخت با مرگ فاصله داشتم. کافی بود پا بگذارم به فرار یا کار احمقانه دیگری بکنم تا آن روانی حسابم را برسد. حتم داشتم این بار دیگر گلوله‌اش دور وبرم نمی‌خورد. برای دیوانگی‌اش همین بس که تا حالا کلی آدم کشته بود و باز اسم خودش را گذاشته بود صید. دوست نداشتم بدانم صید باهام چکار می‌خواهد بکند: «زانو بزن.» سربلند کردم. همین طوری نگاهش می‌کردم. یعنی به همین راحتی رسیده بودم ته خط. آخر برای چه؟ به چه گناهی؟ سایه او هفت تیرش را گرفت طرف سایه من که زانو زده بود. عین فیلم‌ها شده بود، فقط یک خرده سه‌بعدی‌تر بود. چیزی سنگین محکم از پشت به سر و گردنم خورد. حتی صدای شکستن جمجمه‌ام را شنیدم و بعد همه جا تاریک شد.» رمان «بالزن‌ها» در 240 صفحه از سوی انتشارات هیلا روانه بازار شده است. /دنیای اقتصاد  /


 


ادامه مطلب/دوهزار نفر از اهل قلم، هنر و فرهنگ  از کاندیداتوری حسن روحانی حمایت کردند.

ادامه نوشته

انتشار رمانی تازه از محمد رضا کاتب با نام«بالزن‌ها»

 


 


بسته پیشنهادی  در نمایشگاه کتاب تهران





 



 

 


آرش شفاعی


 در میان کتاب‌های داستان دستتان برای انتخاب بازتر است زیرا رمان‌ها و مجموعه‌های قابل توجه کم نیستند. از انتشارات «سوره مهر» شروع می‌کنیم که 2 رمان «رژیستور» از حمیدرضا شاه‌آبادی و «خلسه با طعم باروت» از خسرو باباخانی را به نمایشگاه آورده است.

انتشارات «افق» با چند کتاب تازه در نمایشگاه حضور دارد که از آن جمله می‌توان «حلزون‌های پسر» از احمد آرام و «حرفه، خرابکار» نوشته مهدیه مطهر را به دوستداران کتاب معرفی کرد. در نشر «ققنوس» چندین کتاب خوب می‌توانید انتخاب کنید از جمله «بالزن‌ها» از محمدرضا کاتب، «اپرای مردان سبیل‌استالینی» نوشته اسماعیل حاجی‌علیان، «سوگواری برای شوالیه‌ها» از مرتضی کربلایی‌لو و «تو از دست‌های من سردتری» نوشته بنفشه رحمانی.

ناشر دیگری که با کتاب‌های داستان در نمایشگاه حضور فعالی دارد، «ثالث» است که ما از میان کتاب‌های این ناشر، «راز قتل آقاامیر» تالیف نویسنده خوب و باسابقه کشورمان داوود غفارزادگان را معرفی می‌کنیم. تا به حال هرچه از غفارزادگان خوانده‌ایم، زیبا بوده است.

انتشارات «مروارید» را با «شب‌نورد» مرجان نصیری و نشر «چشمه» را با «همین امشب برگردیم» از پیمان اسماعیلی به شما پیشنهاد می‌کنیم. البته در انتشارات «نیستان» هم «من سقراط مجروح را دوست دارم» نوشته سعید تشکری را فراموش نکنید.

کسانی که ادبیات داستانی را دنبال می‌کنند می‌دانند که فریبا کلهر در این سال‌ها تقریباً هر سال رمان تازه‌ای نوشته و همه کتاب‌های او نیز پرفروش بوده است. امسال هم «آموت» که به ناشر اختصاصی این نویسنده تبدیل شده است، با «مردی از آنادانا» از کلهر به نمایشگاه آمده است. یادمان نرود که از میان کتاب‌های داستان انتشارات «نیماژ» هم «پدرکشی» نوشته ملاحت نیکی را به شما پیشنهاد بدهیم.

نکته قابل تأمل درباره کتاب‌های داستان این است که سال‌به‌سال بر حجم آثار ترجمه افزوده می‌شود. وجود ترجمه‌های متعدد از یک اثر، ترجمه‌های گاه مغشوش و نه‌چندان قابل اعتماد و اصرار بر انتشار تعداد بالای این دست کتاب‌ها باعث شده است که فضای ادبیات داستانی ما بیش از پیش غیرایرانی باشد. شاید لازم باشد درباره پیوستن و نپیوستن ایران به کپی‌رایت تأمل بیشتری کنیم تا بازار کتاب ادبی ما به این شکل بی در و پیکر نباشد.قدس‌آنلاین


 


انتشار رمانی تازه از محمد رضا کاتب با نام«بالزن‌ها»









 






 

 

 

تازه‌ترین رمان محمد رضا کاتب با عنوان «بالزن‌ها» از سوی نشر هیلا روانه بازار کتاب شد.


به گزارش خبرنگار مهر، کاتب در رمان تازه خود داستان دختری تنها را روایت می‌کند که به دام مردی عجیب وغیر قابل پیش بینی به نام تردست می‌افتد. تر دست برای رسیدن به آرزوهایش از هیچ کاری روی گردان نیست. او به دنبال موجودی غریب وخاص به نام بالزن است و به همین دلیل هم  مجبور است دختر را به سوی قتلگاه ببرد تا از چیزی مطمئن شود.

این رمان به گفته نویسنده ، فقط   بهانه‌ ای است  برای سفرهای مان و فرارمان از دست بی معنایی و مرگ و ...

این نویسنده در این زمینه می‌گوید: هیچ معلوم نشد چطور آخرش مجبور شدیم به روی خودمان بیاوریم که این جهان  بازتابی از تصورات و نگاه ما  ست و فقط در ذهن ماست که جهان  به این صورت وجود دارد و اگر ما یک موجود دیگر بودیم و یا ابزارهای شناخت مان یک چیز دیگر بود یا حتی روش شناخت مان یک روش دیگر بود، حتما درک وفهم مان از این جهان طور دیگری بود و جهان مان یک شکل دیگر داشت. ما گم شدیم چون افسانه‌های‌ مان هم گم شدند و حالاآن ها هم دنبال یک افسانه می‌گردند تا توی این ظلمات دست شان را بگیرد و به یک سمتی ببردشان. گاهی ما طوری در باره جهان حرف میزنیم که انگار  یک چیز ثابت، یک تکه وبه یک اندازه مورد قبول همه است. در صورتی که چنین جهان قاطع، مشخص و همه گیری وجود خارجی ندارد .   جهان ما برخلاف آنچه که ما فکر می کنیم چیزهای غیر عادی زیادی را میتواند در بر بگیرد و در خودش جا بدهد. از افسانه واسطوره وروح و...گرفته تا هر چیز خیالی ای که فکر انسان را میتواند به خودش مشغول کند. چه بخواهیم وچه نخواهیم ،   دیگر مجبوریم با چیزی تازه وتلخ رو به رو  شویم  . چیزی  که مختص ما و دوران ماست. چون فقط میان این دوران و به این صورت می تواند زندگی کند. این  جهان عجیب وترسناک، لبخند به لب حالا انتظار ما را می کشد.

در بخشی از این رمان می‌خوانیم: 

فقط چند تا درخت با مرگ فاصله داشتم.  کافی بود پا بگذارم به فراریا کار احمقانه دیگری بکنم تا آن روانی حسابم را برسد. حتم داشتم این بار دیگر گلوله اش دور وبرم نمی خورد. برای دیوانگی اش همین بس که تا حالا کلی آدم  کشته بود وباز اسم خودش را گذاشته بود صید. دوست نداشتم بدانم صید با هام چکار می خواهد بکند:

«زانو بزن. »             

سربلند کردم . همین طوری نگاهش می کردم. یعنی به همین راحتی رسیده بودم ته خط. آخر برای چه؟ به چه گناهی؟ سایه  او هفت تیرش را گرفت طرف سایه من که زانو زده بود. عین فیلم ها شده بود، فقط یک خرده سه بعدی تر بود. چیزی  سنگین محکم از پشت به سر وگردنم خورد. حتی صدای شکستن جمجمه ام را شنیدم  وبعد همه جا تاریک شد.

محمد رضا کاتب متولد ۱۳۴۵است. او نوشتن را از سنین نوجوانی آغاز کرد و در ابتدا برای کودکان ونوجوانان می نوشت اما از ابتدای دهه ۷۰ رو به ادبیات بزر گسال آورد که حاصل آن تا امروز چندین رمان، مجموعه داستان و جوایز ادبی و سینمایی بسیار از جشنواره های مختلف است. برخی از رمان  های او عبارتند از پری در آبگینه،  دوشنبه‌های آبی ماه،  آمده‌ام؟ شاید!!،  هیس،  پستی،  وقت تقصیر،  آفتاب پرست نازنین، رام کننده،  بی ترسی،   چشمهایم آبی بود، لمس و...

  حمید نورشمسی




 

بالزن ها منتشر می شود

 











بالزن ها منتشر می شود 















 





 بالزن‌ها
محمدرضا کاتب از جمله نویسندگان سرشناس معاصر ایران است. البته بیشتر حرفه‌ای‌های این حوزه یعنی ادبیات داستانی او را می‌شناسند چون خواندن آثارش نیاز به دقت دارد. سبک کاتب در واقع طوری نیست که هر خواننده‌ای بتواند با آثارش ارتباط برقرار کند. او حالا رمانی با نشر هیلا منتشر کرده به نام «بالزن‌ها». کاتب در رمان تازه خود داستان دختری تنها را روایت می‌کند که به دام مردی عجیب وغیر قابل پیش‌بینی به نام تردست می‌افتد. تردست برای رسیدن به آرزوهایش از هیچ کاری روی گردان نیست. او به دنبال موجودی غریب و خاص به نام بالزن است و به همین دلیل هم  مجبور است دختر را به سوی قتلگاه ببرد تا از چیزی مطمئن شود. این رمان به گفته نویسنده آن کار فقط برای این که بهانه‌ای، برای سفرهایمان و فرارمان از دست بی‌معنایی و مرگ و... داشته باشیم نوشته شده است. نویسنده همچنین در این باره می‌گوید: «هیچ معلوم نشد چطور آخرش مجبور شدیم به روی خودمان بیاوریم که این جهان  بازتابی از تصورات و نگاه ما هستند و فقط در ذهن ماست که جهان  به این صورت وجود دارد و اگر ما یک موجود دیگر بودیم و یا ابزارهای شناخت‌مان یک چیز دیگر بود یا حتی روش شناخت‌مان یک روش دیگر بود، حتما درک و فهم‌مان از این جهان طور دیگری بود و جهان‌مان یک شکل دیگر داشت.»/ روزنامه شهر وند/


 


 


تازه‌ترین رمان‌های محمدرضا كاتب آماده انتشار شدند


 


 

نتیجه تصویری برای محمدرضا كاتب

 



 

 

تاریخ انتشار : سه شنبه ۳۰ مهر۱۳۹۲ 


 

 

 

تازه‌ترین رمان‌های محمدرضا كاتب آماده انتشار هستند. رمان «بی‌ترسی» آخرین اثر به چاپ رسیده این داستان‌نویس به تازگی از سوی نشر ثالث به بازار کتاب راه یافته است.-

كاتب به خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، گفت: رمان «بي‌ترسي» ظاهرا در گذشته‌هاي بي‌زمان و مكان مي‌گذرد و داستان زندگي انساني به نام «زاد» را روايت مي‌كند كه تمام عمرش را دنبال نام و صفت‌هاي پنهان نام‌ها است. او مي‌انديشد كه هيچگاه نمي‌تواند به اين نام برسد و در نهايت بعد از سال‌ها و در پايان عمرش، بي‌آن‌كه بخواهد به آن صفت و نام گمشده‌اش مي‌رسد. 



وي در ادامه با ابراز اميدواري نسبت به وضع فعلي در حوزه نشر و مميزي گفت: رمان «چشم‌هايم آبي بود» بيش از هشت سال است که در نوبت انتشار مانده است. من بسيار اميدوارم كه با تغييرات حوزه فرهنگ، اين كتاب هم مجوز بگیرد. 

نويسنده كتاب‌ «پری در آبگینه» ادامه داد: رمان «بال‌زن‌ها» نيز كه نگارش آن را در حدود دو سال پيش به اتمام رسانده‌ام، هنوز به ناشري سپرده نشده اما قصد دارم در آينده و با توجه به فضايي كه ايجاد شده براي انتشار به ناشر بسپارم. این روزها نیز نگارش رمان «لمس» به پایان رسيده و چندين مرحله بازنويسي را پشت سرگذاشته است.

محمدرضا کاتب، نویسنده و کارگردان متولد سال 1345 در تهران است.
وي كه فارغ‌التحصیل رشته کارگردانی  است، رمان «هیس» را در سال 1369 روانه بازار كتاب كرد. این رمان توانست جايزه کتاب سال را به‌دست آورد البته وي قبل از انتشار رمان «هیس» هم جوایزی را برای برخی آثارش که عمدتا مربوط به داستان نوجوانان بود، دریافت کرده ‌است.

«ختم ارباب والا»، «جای شما خالی»، «بلاهای زمینی»، «عبور از پیراهن» و «پری در آبگینه»  و....از داستان‌هاي كاتب هستند كه در دهه 60 به چاپ رسیده‌است. اين نويسنده توانسته جايزه منتخب دومین دوره کتاب در سال 73 براي داستان‌هاي «همسایه مسیح»، «دست‌ها پشت گردن» و «فقط به زمین نگاه کنید» را كسب كند. 

کاتب در حوزه فيلمنامه‌نويسي نيز فعاليت دارد كه از جمله کارهای او، همکاری وی با بهمن قبادی براي نگارش فیلمنامه «لاک پشت‌ها پرواز می‌کنند» و... ‌است. 

« «عبور از پیراهن»(۱۳۷۲)،  «فقط به زمین نگاه کن»(۱۳۷۲)، «دوشنبه‌های آبی ماه»(۱۳۷۴)، «هیس»(۱۳۷۸)، «پستی»(۱۳۸۱)،‌ «وقت تقصیر»(۱۳۸۲)، «آفتاب پرست نازنین»(۱۳۸۸)، «رام کننده»(۱۳۹۰) از آثار اين نويسنده هستند.

 








لذت فتح چشم‌اندازهای ناپیدا



 


گفتگو با محمدرضا کاتب


 

 

 


حمید نورشمسی


 


 

محمد رضا کاتب نویسنده پرحرفی نیست؛ گوشه‌گیر است و البته خندان. شماره تلفن همراه ندارد. باید شب‌ها به منزلش زنگ زد و با او صحبت کرد. با این همه بسیار پرکار است و در این سال‌ها ترجیح داده حرفش را در کتاب‌هایش بزند.

 

رمان‌های کاتب همواره یکی از مهمترین و بحث برانگیزترین آثار ادبی سال انتشار خود بوده است. رمان «چشم‌هایم آبی بود» نیز در زمره همین دست آثار بود که سال گذشته به فهرست نامزدهای جایزه ادبی جلال راه پیدا کرد.

به بهانه این رمان و مروری بر اندیشه‌ها و دغدغه‌های محمدرضا کاتب، با او به گفتگو نشستیم که در ادامه  از نگاه شما می‌گذرد.


 

* وقتی به رمان‌های شما مثل «هیس»، «وقت تقصیر» و آخرین اثرتان یعنی «چشم‌هایم آبی بود» دقت می‌کنیم متوجه چیزهای غیرملموس زیادی در ‌آن‌ها می‌شویم. چیزهایی که بخش زیادی از مخاطبان، حس مواجهه با آن را یا شبیه آن را قبلا تجربه نکرده‌اند. چه چیزی ریشه این فضاها، مکان‌ها وحوادث غیرملموس در آثار شماست؟

 

آثار هر هنرمندی همیشه زیر سایه نگاه کلی او به جهان، انسان و هنر است. این اجزاء در آثار مختلف هر هنرمندی نسبت‌های مختلفی هم بر قرار می‌کنند و باعث بروز تکه‌های متفاوت جهان او می‌شوند تفاوت عمده هنرمندان هم از همین جا شروع می‌شود. گاهی هنرمندان نگاهی حداقلی به هنر و مدیوم خودشان دارند و گاهی هم سعی می‌کنند نگاه حداکثری داشته باشند. یعنی سعی می‌کنند پای تکه‌های مختلف و حتی متضاد جهان‌مان را به هنر و ادبیات باز کنند. چون در نگاه حداکثری، علوم مختلف، فلسفه و... هر چیزی می‌تواند جزیی از هنر وادبیات باشد.

در نگاه حداقلی، به ادبیات، سینما و تئاتر صرفا به عنوان محملی برای قصه‌گویی، سرگرمی‌ و آموزش و... نگاه می‌کنیم. اما در نگاه حداکثری هنرها را در فراخ‌ترین اندازه‌هایش در نظر باید بگیریم و از هر چه که دوروبرمان هست یا می‌تواند باشد، به عنوان ابزار استفاده کنیم.

 

* با این تفسیر می‌خواهم بپرسم شما چه برداشتی از ادبیات دارید؟ چطور آن را معنی می‌کنید که خروجی‌اش رمانی مثل «چشم‌هایم آبی بود» می‌شود؟

 

همانطور که جهان ما در حرکت و تغییری دائمی‌است ما هم باید سعی کنیم همراه جهان در حرکتی دائمی‌ باشیم تا بتوانیم انعکاسی از دورانمان باشیم. در غیر این صورت در گذشته جا می‌مانیم. به همین دلیل هم از هنر و ادبیات نمی‌شود تعریفی ثابت و ایستا داد. فقط می‌شود گفت ادبیات هر دوره‌ای از جنس آن دوران است و دائم در تغییر و تحول است و روز به روز گشوده‌تر می‌شود و چیزهای متفاوت و متضاد بیشتری را در خودش جا می‌دهد.

 برای این که به فهم دورانمان برسیم باید خودمان را از قید و بندها رها کنیم و اجازه بدهیم زمان و تغییرات از ما عبور کنند و از تازه‌ترین دستاوردهای انسان در تمامی رشته‌ها، دانش‌ها و دریافت‌ها برای بهتر دیدن استفاده کنیم.

 

* به نظرتان این تعریف خیلی آرمانشهری نیست؟ دست‌ یافتنی است؟

 

این شدنی است چون ریشه مسایل و سوال‌های ما و جهان ما یکی است. فقط پاسخ محمل‌هاست که مختلف است و با هم فرق دارد. شاید بشود گفت پاسخ‌های محمل‌های مختلف هم حتی با هم فرق ندارند، بلکه هر کدام از این محمل‌ها به زبان خودشان سوال‌های کلی را تکرار و مطرح می‌کنند و درپی جواب به روش خودشان هستند. یعنی زبان ‌آن‌ها متفاوت و ریشه‌ها مشترک است. و مسائل و سوال‌های اصلی، همه در یک محدوده مشترک قرار دارند و پاسخ‌ها و فهم‌های بسیاری دور آن ریشه‌های مشترک شکل گرفته است و هر روز هم به تعداد ‌آن‌ها افزوده می‌شود. به همین دلیل است که امروز ما - نسبت به گذشته- با روزنه‌های فراوان‌تری رو به‌رو هستیم و هنر وادبیات نیز به تبع آن با گستردگی بیشتری رو به رو شده است.

 

* به نظر من و بر اساس آنچه از تعاریف شما متوجه می‌شوم ادبیات امری غیرمجرد، غیرمحتمل و غیرقطعی است.

 

هنر وادبیات به مثابه بازنمایی احتمال‌ها، فرض‌ها وامکان‌های خاص و مدفون دوران‌مان است. موقعیت‌های نامریی که به پیشروی تفسیرهای مختلف و متضاد احتیاج دارد تا لمس شود. شرایط و فرض‌های خاصی که ما میانش زندگی می‌کنیم یا می‌توانیم زندگی کنیم. یا با فرض زندگی کردن میان آن می‌توانیم به بخشی از خودمان که تا حالا دور از دسترس ما بوده، دسترسی پیدا کنیم.

با خلق این فرض‌ها و امکان‌ها ما این قدرت را پیدا می‌کنیم که جهان و خودمان را باز گسترش بدهیم و گسترده‌تر از قبل خودمان را ببینیم یا فرض کنیم. این امکان‌ها به ما کمک می‌کنند تا ما  بیشتر از پیش تکه‌هایی از جهان را که هنوز کشف نشده‌اند کشف کنیم. در هر دوره‌ای این پیشروی وجود داشته و چیزی مختص امروز نیست. اگر این تلاش‌ها نبودند ما در همان گذشته‌ها باقی مانده بودیم. امروز اینجاییم چون این روند جزیی از ذات انسان است. این یک سفر بی‌انتهاست تا بتوانیم خود واقعی‌مان را در این دوره پیدا کنیم. و از دست چیزهای ناپیدایی که ما را محصور خودشان کرده‌اند یا حس دائمی ‌محصور بودن را به ما تحمیل می‌کنند، فرار کنیم.

این پیشروی و فتح چشم‌اندازهای ناموجود یا ناپیدا گاهی مثل هوا می‌ماند. میانش زندگی می‌کنیم اما متوجه‌اش نیستیم. یا به چشم‌مان نمی‌آید. ما باید با شرایط و روش‌هایی که ابداع می‌کنیم بتوانیم دیوارهای نامریی که ما را زندانی خودشان کر ده‌اند بشناسیم و با شناختشان عقب بزنیمشان.

پله اول این پیشروی این است که ما بتوانیم فرض‌ها و امکان‌هایی را ایجاد کنیم که بتوانند تکه‌های جهان‌مان را از عدم بیرون بکشند و مریی کنند. گاهی ممکن است این امکان‌ها خودشان نتوانند کاری انجام بدهند و صرفا اشاره داشته باشند به سمت وسویی خاص.

 

* منظور شما این است  که این فرض‌ها وامکان‌ها به نوعی از واقعیت ملموس دور هستند و آثار را هم دچار خودشان می‌کنند. پس برای  شما چاره‌ای بجز این واقعیت‌گریزی باقی نمی‌ماند. می‌خواستم بدانم پس جایگاه واقعیت در این نوع آثار کجاست؟

 

درباره نسبت واقعیت و هنر و ادبیات دوران ما بحث‌های زیادی وجود دارد. یکی از این نکات این است که ما در هنر و ادبیات اصلا با چیزی به نام واقعیت سروکار نداریم. بلکه با چیزی به نام واقعیت‌مندی یا واقعیت‌نمایی رو به رو هستیم و این واقعیت نمایی ربطی به آن چیزی که آن بیرون وجود دارد و ما اسم واقعیت را رویش می‌گذاریم ندارد. یعنی وجود آن نوع از واقعیت در اثار ما مهم نیست بلکه شبیه واقعیت بودن است که مهم است.

شما ممکن است یک مسئله غیرواقعی را چنان در یک رمان یا فیلم و نمایش خوب پرداخت کنید که جای هیچ سوال و اما و اگری برای مخاطب باقی نگذارید و او آن را کامل باور و حس کند. از آن سمت ممکن است شما یک مسئله کاملا عینی واقعی و ملموس زندگی را چنان بد و ناقص پرداخت کنید که همان مخاطب آن را قبول نکند و بگوید مگر شدنی است و به وجودش شک کند.

این یعنی چه؟ چطور این مخاطب فیلم و رمانی پر از موجودات عجیب وغریب را باور می‌کند و با آن ارتباط بر قرار می‌کند و چیزی کاملا واقعی و ملموس و عادی را باور نمی‌کند و به دیده شک به آن نگاه می‌کند. این باور یعنی این که آن بیرون خط کشی برای ما نیست. آن وسیله و مقیاس در خود اثر قرار دارد و قضیه ربطی به آن چیزی که ما به نام واقعیت می‌شناسیم ندارد. بخشی از قدرت هنر و ادبیات در همین قضیه خوابیده است که به راحتی یک چیز غیرواقعی را می‌شود با شگردهایی چنان واقعی جلوه داد که حتی از واقعیت صرف هم جلو زد. می‌شود گفت که فلسفه یا علوم این قدرت را ندارند. چون در آنجا برخلاف ادبیات و هنر مترهایی وجود دارد که دائم همه چیز با آن سنجیده می‌شوند.

نتیجه تصویری برای «چشمهایم آبی بود» محمدرضا کاتب

* جناب کاتب برخی معتقدند آثار هنری و ادبی، چه بخواهند و چه نخواهند به‌طور پیوسته در حال انکار جهان واقعی و زندگی ملموس ما هستند تا بتوانند به این وسیله به اهدافشان دست پیدا کنند. نظر شما در این زمینه چیست؟

 

اگر ما نتوانیم بگوییم آن چیزی که واقعیت می‌نامیم اصلا واقعیت نیست، دست کم می‌توانیم بگوییم آن چیزی که ما واقعیت فرض کرده‌ایم تنها بخشی از واقعیت است. چون فرض‌های دیگر و چیزهایی که غیرواقعی و حتی نامحسوس می‌دانیم خودشان یک نوع واقعیت هستند و قبول‌شان به عنوان واقعیت محض فقط بستگی به جایگاه وشرایط آن آدم، فرهنگ ونظام فکری‌اش دارد.

خیلی از فرهنگ‌ها و جوامع چیزهایی که ما غیرواقعی می‌دانیم  را کاملا واقعی می‌دانند. از آن طرف ما باید متوجه این قضیه باشیم که فقط و فقط از طریق آن چیزی که ما اسم واقعیت را رویش می‌گذاریم و محسوسات و قواعد ثابت شده نمی‌توانیم به صورت کامل، جهان و انسان را لمس کنیم که در آن صورت حکایت ما می‌شود حکایت فیل در تاریکی که هر کس به بخشی از واقعیت دست پیدا می‌کند و اعلام می‌کند که همه واقعیت دست اوست.

 

* پس این نظر را رد می‌کنید؟

 

 انسان شامل چیزهای واقعی و غیرواقعی و محسوس و نامحسوس زیادی است که برای دیدن بهتر او باید تمام بخش‌های او را در نظر بگیریم. هر چقدر از او حذف کنیم کمتر هم او را خواهیم دید. نکته مهم دیگر این است که هنر و ادبیات تصویر مستقیم جهان واقعی و ملموس نیست. بلکه انعکاس جهان و انسان در چیزی دیگر مثل مدیوم‌ها و ذهن‌ها و... است. یعنی هنر نمی‌تواند عین و تکرار جهان واقعی یا تصویر مستقیم آن باشد. بلکه انعکاس جهان و تصاویر در چیزی دیگر است و ما باید آن انعکاس یا سایه یا بازتاب را که در جایی دیگر دوباره شکل گرفته نشان بدهیم، نه اینکه صورت مستقیم آن را نشان بدهیم.

نشان دادن مستقیم چیزها جزیی از هنر نیست. آن تصویر مستقیم می‌تواند خبر و گزارش و اطلاعات باشد، اما هنر نمی‌تواند باشد. هرکسی به سادگی می‌تواند راوی اطلاعات و خبرها و گزارش‌های مختلفی از دورانش باشد، اما این کار هنر یا ادبیات نیست و زمانی این خبر و اطلاعات تبدیل به هنر و ادبیات می‌شود که ما بتوانیم بازتاب و انعکاس آن را در چیزی مثل ذهن انسان ببینیم.

 چه بخواهیم و چه نخواهیم این تصویر منعکس شده، یک تصویر واقعی نیست. چون انعکاس تصویری نمی‌تواند همه آن تصویر باشد، اگر چه ظاهر قضیه باز این را نشان ندهد و بخواهد ما را گمراه کند. حدود تغییر آن چیزی که منعکس می‌شود بستگی به چیزهای زیادی دارد. اما در نهایت به اینجا ختم می‌شود که با واقعیتی که ما - آن بیرون - برای خودمان فرض کردیم همخوان نیست و سر ناسازگاری دارد. شاید به همین دلیل باشد که وقتی ما با یک اثر هنری و ادبی روبه‌رو می‌شویم می‌بینیم با اینکه همه چیز واقعی است اما باز به نظر می‌آید که خیلی چیزها واقعی نیست. گاهی حتی نمی‌شود گفت کجای کار واقعی هست یا نیست.

 

* پس بر اساس باوری که شما به انعکاس موضوعات دارید، بخش زیادی از شعرها، رمان‌ها و فیلم‌ها و آثار دیگر هنری که امروز تولید می‌شود دیگر هنر محسوب نمی‌شوند و به قول شما خبر و گزارش و اطلاعات هستند.  صرف روایت انعکاس خبر یا گزارشی از آن‌ها، تبدیل به هنر و ادبیاتشان می‌کند؟

 

نخیر صرف انعکاس یا بازتاب، آثار ما را تبدیل به هنر و ادبیات نمی‌کند. این تازه قدم اول است. یعنی تا قبل از این هنر و ادبیات شروع نمی‌شود و این صرفا شروع ماجراست. جا دارد همین جا به این نکته هم اشاره کنم که برخی عقیده دارند که هر نوع روایتی - حتی روایت‌هایی که کاملا واقعی به نظر می‌آیند - باز یک نوع برداشت و انعکاس است و هر نوع روایت و گزارشی فقط در سایه انعکاس است که شکل می‌تواند بگیرد.

 شما مثلا در نظر بگیرید عکسی را که مستند محض است. زاویه دوربین، اندازه نما، لنزی که مورد استفاده قرار می‌گیرد یا حتی برش و نوع چاپ و... همه و همه یک جوری دارند روی واقعیت تاثیر می‌گذارند. اگرچه آن عکاس به این چیزها دقت نکند یا آن عکس این انعکاس را نخواهد نشان بدهد یا به رخ بکشد، باز هم نوعی از بازتاب وجود دارد و نمی‌شود گفت بازتابی در کار نیست.

 

* یکی از نکات بارزی که در رمان‌های شما وجود دارد ابهام است. مثلا شخصیت‌ها وماجراهای رمان «چشم‌هایم آبی بود» همه در نوعی از ابهام خلق می‌شوند و در نوعی از ابهام هم گم وگور می‌شوند. دلیل این همه ابهام چیست؟

 

یک اثر برای این که در زمان‌های مختلف بتواند روی پای خودش بایستد و در شرایط مختلف تفسیرپذیر باشد، سهمی ‌از ابهام را می‌برد. چون اگر به سمت نوع خاصی از ابهام نرود، تفسیر پذیری خودش را از دست می‌دهد. با واضح و روشن کردن تمام صحنه داستان دیگر جایی برای مخاطب و جهان شخصی او باقی نمی‌ماند. با تاریک و روشن کردن و در مه قرار دادن شخصیت‌ها و ماجراها و... ما جا می‌گذاریم برای مخاطبان مختلف و تفاسیرشان.

اگر اثری نتواند تفاسیر مخاطبان مختلفش را در خودش جا بدهد به مرور زمان از چرخه خارج می‌شود. پس ما راهی بجز استفاده کردن از ابهام‌های حساب شده نداریم.

 

* منظور شما از ابهام حساب شده چیست؟

 

من می‌گویم ابهام‌های حساب شده چون هر نقص و تاریکی و سکوت و مبهم بودنی را نمی‌توانیم به حساب این نوع ابهام خاص بگذاریم.

این ابهام بعد از کامل شدن اثر است که شروع به کار می‌کند. یعنی شما اثر را باید کامل کامل کنید و بعد آرام آرام شروع کنید به حذف قسمت‌ها. در حقیقت این ابهام در طی بازنویسی‌ها، کم و زیاد کردن‌ها و آزمون وخطاهاست که خودش را نشان می‌دهد و مشخص است که خیلی از اوقات اشتباه می‌کنید و چیزهایی را حذف می‌کنید که نباید خذف کنید. گاهی این مطلب را قبل از چاپ کتاب می‌فهمید و اشتباهتان را تصحیح می‌کنید وگاه بعد از چاپ اشتباه را می‌فهمید که دیگر دیر است.

این ابهام در پی به رخ کشیدن چیزی نیست و نمی‌خواهد به مخاطب اثر بگوید که نویسنده بیشتر از او بلد است. یا نویسنده بلد است نقص‌های خودش را پشت این مه وتاریکی مخفی کند. بلکه قصد این ابهام این است که اثر می‌خواهد به مخاطب بگوید نویسنده ای  بجزخود مخاطب و داستانی بجز داستان او در کار نیست.  /منبع -مهر /

 


 


 


تأثیر پست‌مدرنیسم در رمان فارسی




 

 


با تکیه بر چهار رمان (آزاده‌خانم و نویسنده‌اش، هیس، گاوخونی و ملکوت)



پایان‌نامه  - کارشناسی ارشد

موضوع: هنر و علوم انسانی




استاد راهنما: سعید زهره‌وند | استاد مشاور: محمدرضا روزبه | پدیدآور: علی‌اصغر رهنمابر




چکیده:

پست‌مدرنیسم یکی از جنبش‌ها و نهضت‌های مهّم و البته تأثیر گذار چند دهه‌ی اخیر در بسیاری از هنرها از جمله داستان‌نویسی در جهان و ایران است. پست‌مدرنیسم مجموعه‌ای از خرده گفتمان‌ها و دیدگاه‌های مختلف است. چنان‌که از نامش پیداست پست‌مدرن چیزی فراتر از مدرنیسم را شامل می‌شود. در این رساله نویسنده بر آن است ضمن بیان و مبانی فکری، ویژگی‌ها و اصول پست‌مدرنیسم و نشانه‌های آن در ادبیات و رمان به توصیف و ذکر نشانه‌ها و تأثیرات پست‌مدرنیسم در چهار رمان فارسی(هیس از محمد رضا کاتب، آزاده خانم و نویسنده‌اش از رضا براهنی، گاو خونی از جعفر مدرس صادقی و ملکوت از بهرام صادقی) بپردازد. در این رساله نویسنده سعی دارد پس از تعریف و تبیین مدرنیسم و مدرنیته به عنوان پایه و اساس پست‌مدرنیسم و بیان نشانه‌های آن، به میزان ممکن، ضمن معرفی پست‌مدرنیسم، شیوه‌های متفاوت نویسندگان فارسی را در به کارگیری نشانه‌های پست‌مدرنیسم ارائه نماید و دنیای پست‌مدرنیته را با رویکرد رمان فارسی توصیف نماید. در پایان این رساله نویسنده با ذکر استنادات موجود، میزان و نحوه به کار گیری شیوه پست‌مدرنیستی نویسندگان فارسی را در رمان‌های مورد نظر نشان می‌دهد. کلید واژگان :مدرن، پست‌مدرن، مبانی فکری پست‌مدرن، رمان فارسی


 





  در میان ما




 


 


از ابتدای سال ۹۵ تا اسفند ماه، ۹۵چهره فرهنگی و هنری از رشته‌هایی همچون ادبیات، هنرهای تجسمی، تئاتر، رادیو تلویزیون، سینما، معماری، موسیقی این جهان را ترک کردند

۲۶ نفر فیلمساز و سینماگر، ۱۶نفر از اهالی ادبیات، ۱۴نفر از هنرمندان تجسمی و معماری، ۲۷ نفر از هنرمندان عرصه موسیقی، ۷ هنرمند از اهالی تئاتر و ۵ نفر از هنرمندان عرصه رادیو و تلویزیون در سال ۹۵ درگذشتند که اسامی آنها به شرح زیر است:

 

سینما:

 

در عرصه سینما هنرمندان و سینماگرانی همچون جمشید ارجمند، کاظم افرندنیا، محمدعلی باختر، اصغر بیچاره، حسن جوهرچی، ثریا حکمت، داود رشیدی، بهمن زرین‌پور، محمد زرین‌دست،‌ علیرضا زهادی، فرج الله سلحشور، مهدی سماکار، محسن سیف ، پرویز شاهین‌خو، پرویز صبری، نیما طباطبایی، حسن علیزاده، محمدرضا غیاث‌آبادی، حسین فهیمی، علیرضا قومی، فرید کشن فلاح، عباس کیارستمی، احمد مسروری، ملیحه نیکجومند، کاظم فریبرزی و مهین کسمایی جامعه سینمایی را ترک کردند.

 

ادبیات:

 

در بخش ادبیات چهره‌های سرشناسی همچون احمد عزیزی، مهدی الهی قمشه‌ای، علی باقرزاده، نصرت‌اله بختورتاش، حسن حاتمی، حمید سبزواری، منوچهر ستوده، محسن شریف، عزیز طویلی، پوران فرخزاد، عباس ماهیار، توران میرهادی، حسن نجفی، سیف‌الدین نجم‌آبادی، سیروس نیرو، قاسم هاشمی‌نژاد و حمید یزدان‌پناه دیگر در میان اهل ادبیات و کتاب حضور ندارند.

 

تجسمی و معماری:

 

در سال ۹۶ هنرمندان مختلف عرصه‌های تجسمی همچون نقاشی و مجسمه‌سازی جامعه هنری را ترک کردند. افرادی همچون امید آشتیان، نشان تانیک ، وحید جعفرنژاد، حمید خادمی، محمدعلی صمیمی اول، محمد رفیع ضیایی، غلامعلی فرهت، پرویز کلانتری، هدایت‌اله گلزاد، سیروس معروفی، سیدمحمود موسوی، علی والیان، علی‌اصغر شعرباف و علی اکبر صارمی ازجمله هنرمندانی بودند که جهان فانی را وداع گفتند.

 

موسیقی:

 

آهنگسازان و نوازندگانی همچون غلامحسین آبتین، غلامعلی آقاپور،  فائق ایزدی، عباس ایمانی، علی‌محمد بلوچ، هادی پاکزاد، شاهرخ پورمیامین، حسن پیغان، یداله تیموری، امجدالملوک جاهدیان، مهران جبار ایمانی،‌ رضا جهانی، مسیح‌اله رضایی، مسعود زنگنه مجد، اکبر سلیمی‌تبار، فرهنگ شریف، محمدابراهیم شریف‌زاده، مهران قاضی، احمدعلی کامران‌فر، محمدخلیل کسایی، مصطفی کمال پور‌تراب، علی راست کمالوند، جواد لشکری، حبیب محبیان، ناصر مهرورز، سلیم موذن‌زاده و عباس نیرومند در سال ۹۵ عرصه هنر ایران را ترک کردند.

 

تئاتر و هنرهای نمایشی

 

در رشته تئاتر و هنرهای نمایشی، هنرمندانی همچون ناصر جعفری، رکن‌الدین خسروی، جابر عناصری ا ردبیلی، سعید کشن فلاح، سیدرضا کمال علوی، محمد علی مهیمنی و جعفر والی صحنه تئاتر زندگی را ترک کردند.

 

رادیو و تلویزیون:

 

ایران بزرگمهری راد، جمیله بی‌نیاز، فرامرز حاجی رسولی، دنیا فنی‌زاده و علی اکبر گودرزی طائمه از هنرمندان عرصه تلویزیون و رادیو بودند که مخاطبان خود را تنها گذاشتند.

 






به کدام هنر مندان گواهینامه هنری دادند؟




گزارش بررسی ارزیابی گواهینامه‌های هنری صادر شده در طی سال‌های ۸۶ تا ۹۵ و در طی فعالیت‌ دولت‌های نهم، دهم و یازدهم منتشر شد.

 از میان گواهینامه‌های هنری صادر شده ۱۷ درصد در دولت نهم، ۲۶ درصد در دولت دهم و ۵۷ درصد در دولت یازدهم صادرشده است.

در دولت نهم ۴۸ درصد گواهینامه درجه۳، ۳۰ درصد گواهینامه درجه ۲ و ۲۳ درصد گواهینامه درجه یک هنری دریافت کردند.

در دولت دهم نیز از میان گواهینامه‌های صادر شده ۵۴ درصد گواهینامه درجه ۳، ۲۹ درصد گواهینامه درجه ۲ و ۱۷ درصد گواهینامه درجه یک بوده است.

 

در دولت یازدهم نیز ۳۵ درصد گواهینامه درجه ۳، ۳۰ درصد گواهینامه درجه ۲ و ۳۵ درصد گواهینامه درجه یک صادر شده است.

 

براساس این گزارش؛ از سال ۸۶ تا ۹۵، ۱۶۷ گواهینامه درجه۳، ۱۱۸ گواهینامه درجه۲ و ۱۱۱ گواهینامه درجه یک صادر شده است.

بیشترین تعداد گواهینامه‌های صادر شده براساس رشته‌های هنری به ترتیب به کارگردانی سینما با ۱۲۴ گواهینامه، بازیگری سینما با ۶۰ و تهیه‌کنندگی سینما با ۴۲ گواهینامه است و کمترین آنها به رشته‌هایی همچون مدیریت دوبلاژ، طراحی صدا، عکاسی، لابراتوار، بدلکاری، برنامه‌سازی، با یک گواهینامه اختصاص داد.

کدام هنرمندان در دولت قبل  گواهینامه هنری گرفتند

 

هنرمندانی که در زمان دولت نهم و دهم و در دولت احمدی‌نژاد توانستند گواهینامه درجه یک هنری دریافت کنند عبارتند از: حسن نیک‌نژاد، خسرو شکیبایی، داریوش فرهنگ، حسن حسن‌دوست، نظام‌الدین کیایی، محمدرضا دل‌پاک، نصرالله مدقالچی، ژاله علو، اسماعیل ارهام‌صدر، اصغر رفیعی‌جم، مجید مجیدی، محمدرضا هنرمند، احمدرضا معتمدی، محمدتقی شاهرخ، علی کسمایی، اکبر عبدی، هوشنگ توکلی، حسن زندباف، محسن علی‌اکبری، حبیب‌الله کاسه‌ساز، محسن روزبهانی، عبدالحمید قدیریان، ایرج رامین‌فر، رضا برجی، جلیل عرفان منش، سیف‌الله داد، شهریار بحرانی، داوود میرباقری، اسدالله کفافی، نادر طالب‌زاده، جواد شمقدری و علیرضا محمدی.

در همین دولت محمد کاسبی، فتحعلی اویسی، قاسم زارع، غلامرضا عظیمی، حسن نجفی، حسین عرب احمدی، محمدرضا شادروح، یدالله نجفی، بهروز شهامت، محمد درمنش، علی دادرس، حمیدرضا محسنی، میردولت مجیدی، عبدالحسن داوودی، ابراهیم مختاری، پرویز تاییدی، علیرضا ارسطوئیان، محمدسعید محصصی، کیومث درمبخش، علی‌اصغر شادروان، مهوش شیخ‌الاسلامی، عزت اطلسی، ولی‌الله مومنی، افسانه بایگان، جهانبخش سلطانی، احمد نجفی، سیدعباس حسینی، حسین طلابیگی، محسن روزبهانی، پرویز شکری، محمد حقیقی، بهروز معاونیان، فرزانه بابایی، محمد ذوانوار، علی باقرزاده، کمال تبریزی، محمدحسین حقیقی، وحید موسائیان، مهدی صباغ‌زاده، اکبر حر، عطالله سلمانیان، ناهید صمدی، رایموند هواکیمیان، بهمن کریمیان، هاشم محققی‌فر، جمشید مجد وفایی، محمد خیری، هوشنگ آزادی‌ور، محمدرضا عباسیان و مرتضی شعبانی توانستند گواهینامه درجه ۲ هنری را کسب کنند.

همچنین در دولت نهم و دهم؛ محمود بهرامی، رضا گلدوز، محسن شیخ هرندی، نصرالله وحدت، محمد طالقانی، محمود نظرعلیان، محمد شیری، جواد تقی‌زاد، غلامرضا حسن‌نژاد، هوشنگ حریرچیان، علی اصغر عمیدی، فرحناز منافی‌ظاهر، ساناز سماواتی، علی امجدی، محمدرضا خسروی، یوسف مرادیان، اسدالله خشایارراد، حسین شهاب‌منش، پرویز فلاحی‌پور، صدیقه کیانفر، افشین نخعی، بهمن دان، امیررضا بدری، سیدمحمد ابراهیم مجرید، جواد رمضانی، امیرمحمد دهستانی، داریوش آشوری، میرسهراب میرسپاسی، مصطفی بافرونی، علی درخشی و یدالله شهیدی ازجمله افرادی بودند که گواهینامه درجه ۳ هنری را دریافت کردند.

کدام هنرمندان در دولت یازدهم گواهینامه هنری گرفتند

از میان کسانی که در دولت یازدهم توانستند گواهینامه درجه یک هنری دریافت کنند؛ می‌توان به هدیه تهرانی، غلامحسین لطفی، رضا کیانیان، مهدی هاشمی، جهانبخش سلطانی، داریوش ارجمند، گوهر خیراندیش، ثریا قاسمی، عنایت الله بخشی، امین تارخ، حمید جبلی، خسرو سینایی، منوچهر محمدی، منوچهر شاهسواری، محمد کاسبی، محمود فلاح، مرتضی شایسته، غلامرضا موسوی، هارون یاشایایی، محمدمهدی دادگو، محمد خزائی، علی معلم، منیژه حکمت، عبدالله اسکندری، پرویز بهرام، چنگیز جلیلوند، مجید میرفخرایی، علیرضا زرین‌دست، ملک جهان خزائی، احمد رسول‌زاده، جلال مقامی، مهین نویدی، قاسم قلی‌پور، محمدمهدی دادگو، محمود کلاری، فرهاد توحیدی، زاون قوکاسیان، مسعود کیمیایی، کیومرث پوراحمد، ابراهیم حاتمی کیا، ناصر تقوایی، مسعود جعفری جوزانی، پوران درخشنده، احمدرضا درویش، کیانوش عیاری، اصغر فرهادی، داریوش مهرجویی، رضا میرکریمی، مرضیه برومند، محمدرضا بزرگ‌نیا، یدالله صمدی، ایرج طهماسب، رسول صدرعاملی، انسیه شاه‌حسینی، واروش کریم‌مسیحی، علیرضا قاسم‌خان، محمد طهامی‌نژاد، سودابه باباگرد، محمدرضا اصلانی‌ و حبیب الله‌یاری ، هدایت‌الله بهبودی، داود غفارزادگان، میثاق امیرفجر، رضا امیرخانی، ابوتراب خسروی ، محمدرضا کاتب ،مرتضی سرهنگی، بلقیس سلیمانی و علیرضا کمره‌ای ، محمدحسین مهدوی ، مفتون امینی و  مجید قیصری، اشاره کرد.

همچنین در دولت حسن روحانی به هنرمندانی همچون فتح‌الله تاج، حسین خانی‌بیگ، مهرانه مهین‌ترابی، پگاه آهنگرانی، کتایون ریاحی، عبدالرضا اکبری، جمشید گرگین، پژمان بازغی، فاطمه گودرزی، سیدمسعود اطیابی، سیدامیر پروین‌حسینی، مجید قناد، سعید سعدی، رامین لوافی‌پور، محمد ابراهیم معیری، کامران قدکچیان، علی قائم‌مقامی، حسین دهباشی و رضا درستکار، گواهینامه درجه ۲ هنری اهدا شده است.

همچنین در دولت یازدهم به هنرمندانی همچون هوشنگ حریرچیان، علی امجدی، اصغر بانکی، حمید مدرسی، رسول تنهایی، داور دلاور، نوید فرح‌مرزی، حسین مجد، احمد میرکمالی، نادر طریقت، راما قویدل، بهزاد خداویسی، روح‌الله سهرابی، حسن کاربخش، احمد کاوند، شاهد احمدلو، حسین قناعت و سعید عالم‌زاده، گواهینامه درجه ۳ هنری اهدا شده است.

 


 



خراش بر پوست مخاطب


 







نتیجه تصویری برای «چشمهایم آبی بود» محمدرضا کاتب






رضا عامری







نتیجه تصویری برای رضا عامری




«بدین‌ترتیب من صدایی که کالبد، جنسیت و تاریخچه‌ای ندارد... از شما خوانندگان محترم دعوت می‌کنم تا در بازی من شرکت کنید»١
امبرتو  اکو


الف. طرح و توطئه نخست:
کاتب «چشمهایم آبی بود» از ما به‌عنوان مخاطب می‌خواهد تا در بازی او شرکت کنیم بی‌آنکه از سن و سال و جنسیت و تاریخچه شخصیت‌هایش چیزی بدانیم. بازی‌‌ای که واقعیت و مجاز در آن حدود و ثغور خود را از دست می‌دهند. شبیه همین جهان سایبری‌ای که با ورود شبکه‌های اینترنتی در زندگی‌امان روزبه‌روز فاصله واقعیت و مجاز را کم‌و‌کمتر و زندگی را در کپسول‌های اطلاعاتی خلاصه و فشرده کرده است. لذا در این رمان خارج از «ملکوت»٢ ما و بیرون از فضای اجتماعی و ویژگی‌های معمولش قرار داریم. چون فاصله بین آگاه و ناآگاه معدوم شده و زبان بیرون از الگوهای معمولش زندگی را توصیف می‌کند. انگاری فقط با آه‌های لذت و درد روبه‌روییم: «شاید خلاصه هرکدام از ما هم درنهایت یک آه یا آخ یا آه بشود.»٣ و ما به‌عنوان مخاطب علاوه‌بر اینکه بایستی نوعی نقش مخاطب الگویش را بازی کنیم، بایستی پوست‌کلفت هم باشیم چون نویسنده قصد خراش‌انداختن بر پوست‌مان را دارد. یعنی ما را به‌سوی نقاطی می‌برد تا آه‌های لذت و درد را احساس کنیم. نقاطی که بازنمایی ناپذیرند یا به‌قول راوی نقاط تاریک‌وتار. یعنی گره‌های کودکی، مرگ و جنسیت و...، یعنی منطقه ناممکن‌ها. چون: «نه مرگ و نه تولد، راه‌حلی در دال نمی‌یابند. مرگ و تولد نیز مانند جنسیت در بزنگاه بن‌بست در امر واقعی قرار دارند. ازآنجاکه مرگ، تولد و جنسیت در سطح علت و معلولی معمایی‌اند، به‌لحاظ فکری بازنمایی ناپذیرند.»٤ یعنی می‌خواهد با نزدیک‌شدن به این نقاط معمایی تجربه‌ای تکین را برای ما روایت کند، و برای چنین روایتی ناگزیر است از همه ابزارها و مدیوم‌ها کمک بگیرد، از سینما،‌ چیدمان، هنر مفهومی، تجسمی، عکس و فیلم و اسلاید و ... از آن‌سو سوژه راوی را در حالت‌های استثنایی و تشنج‌واری تصویر می‌کند که آگاهی به درجه قصوی خود نزدیک می‌شود. نقطه‌ای که راوی اصرار بر «خودکشی» و زنده نگاه‌داشتن این فعل در جهت اثبات دوگانه‌ها به ‌اعتبار عصب سفر و اساس وجود و هستی دارد، و خود را با تسلیم به عذاب درونی برای هم‌ماهیتی با مرگ تا آستانه‌های انهدام می‌کشاند: «وقتی قاطی می‌کردم، یکی از کمربندهای خوش‌رنگ را برمی‌داشتم و می‌انداختم دور گردنم. و تا جایی که می‌شد آن را سفت می‌کردم، جوری که نفسم بند بیاید و نتوانم برای چند دقیقه نفس بکشم. وقتی‌که دیگر داشتم تمام می‌کردم، کمربند را شل می‌کردم و نفس می‌کشیدم. حال عجیبی بهم دست می‌داد که گفتنی نبود. یک‌جور خودکشی موقت و پر‌کیف بود.»(ص ١٤)
انشقاق و انقسام و تکه‌تکگی در جهان امروز باعث می‌شود که مرگ برحسب اشکال مختلفش در همه‌جا و در همه‌چیز در کمین باشد: در خواب و تأملات ما، در جنگ و انتحار و شکنجه و قربانی و ترور و جنسیت و عشق. مرگی که همه‌جا کار می‌کند و مسیرها را درهم می‌پیچاند و فاصله بین مرگ و زندگی را معدوم می‌کند. یعنی نقطه‌ای که زندگی با مرگ نفی می‌شود تا همواره تناقض باقی بماند. نقطه‌ای که باتای، آن را نقطه «گمشدگی نسبی» یا «تجربه‌های مرزی» می‌نامد.  لذا در هردو تجربه جنسیت و مرگ به انهدام و اضمحلال و رسیدن به مرزهای بین محدود و لامحدود و بین ممکن و ناممکن روبه‌رو می‌شویم و به نقطه بلوغ تناقض که به‌قول عارفان: «می‌میرم تا نمیرم» است و به‌قول راوی رمان «او دنبال زنده مرگش بود». یعنی نقاطی که شخصیت‌ها بدل به نسخه‌ای بدون اصل و گمشده در حیاتی بی‌معنا می‌شوند. برای رسیدن به چنین نقطه بلوغی تجربه میل و عشق و جنس، انتهای مایلیت خود را می‌پیمایند و حس می‌کنیم بر آستانه مسیرهایی قرار گرفته‌ایم که مؤدی به مرگ است و راوی می‌خواهد از نظر حسی و مادی مرزهایی را که در سوژه و محیطش تحکم می‌کنند بازشناسد، با فراموشی و محو گذشته، و سعی می‌کند حدی بر حالت انقسام، انشقاق و تحیرخود بگذارد، با سفر در ابدیتی که شبیه فنا و مرگ است. در فنایی که به‌قول ابن‌عربی نه من هستم و نه او هستم «لست انا و لست هو». {بنابر همین راوی در رمان شخصیتی است که در دیگر شخصیت‌ها تکرار و تکثیر می‌شود، از همین زاویه به‌نوعی با تودرتویی شخصیت‌ها و استحاله‌شان در همدیگر روبه‌رو هستیم: «ما سه نفر بودیم. اما ٣ نفر دیگر نبودیم. آن‌قدر که ٤ نفر یا ٧، ٨ نفر بودیم... این تویی که دنبال بدخش هستی. دنبال من هستی. دنبال فتو و ١٠ و بقیه این مادرمرده‌ها هستی» (ص٢٤٧). تا در این تودرتویی از «وحدت» به کثرت برسد یا بگوییم از واحد به «عشره» یا ١٠}. و اگر لذت و مرگ غایت خود را در خویشتن خود حمل می‌کنند و نقیض کنش و فعلیت‌اند. روایت هم در چنین لحظاتی متوقف می‌شود و مکث می‌کند، چون لذت حرکت را تعطیل می‌کند. همین است که هرگاه حس می‌کنیم سرنخ روایی را به‌دست آورده‌ایم ناگاه درمی‌یابیم جریانی تازه روایت را به‌تأخیر می‌اندازند. چون روایت به‌نوعی همین به‌تأخیر‌انداختن سفر و بازی هم هست. «ما از همدیگر داشتیم هی دور می‌شدیم بی‌آنکه از جایمان تکان بخوریم» (ص٢٨٥). یعنی امکان ندارد به دیگری مغایر نزدیک شویم مگر با دوری از او. (برحسب نگاه دریدایی). همین است که روایت را از متنی قابل توجیه در معنای کلاسیک آن بیرون می‌آورد چون ما با تراکمات و ترتیبات روایی سروکار نداریم.
در این سفر و بازی، کاتب ما را به «آستانه»ها می‌برد به آنجایی که مه و آشوب بر جهان حاکم است. تا چیزها را در مه آلودگی و تاری‌ها و تاریکی‌ها ببینیم. در برزخ و هاویه مرگ و از دل ثنویت‌هایی چون مرگ/ زندگی، سفر/ حضر، مجاز/ واقع، معنا/ بی‌معنایی و... و استحاله و تکرار آن‌ها یا به‌تأخیر‌انداختن پیاپی‌شان روایت را به‌پیش می‌برد بی‌آنکه توجهی به حل مسئله و پاسخ «پرتقال‌فروش» داشته باشد، چون می‌داند حل این معادله‌ها باعث اخلال در هارمونی روایی‌اش می‌شود و آن‌ها را به‌صرف تتابع حوادث محکوم‌ به غایتی محدود می‌کند. حال‌آنکه هسته مرکزی روایتش برمبنای حفاظت از همین ثنویت‌ها و نموشان شکل‌ گرفته. یعنی بحث الغا نیست بلکه اصرار بر اثبات این است که: سفر پایانی ندارد، بدخش به معشوقش نمی‌رسد و پایان داستان نامشخص است. به‌قول فتو یکی از شخصیت‌های رمان «می‌دانی فرق ما با بقیه در چیه؟ در این است که در آثار من فرق مرده‌ها، زنده‌ها، اشیاء، رنگ‌ها، تیرگی، روشنایی و موسیقی و سکوت باهم معلوم نیست. معلوم نیست این کجا شروع می‌شود و آن تمام می‌شود. چون اصلا این‌ها با هم فرقی ندارند، همه‌اشان یکی‌اند» (ص١٣١) و با این استراتژی از رمان کلاسیک فاصله می‌گیرد. درحقیقت نظرگاهش به هرآنچه در پژوهش‌های جاری روایت مطرح است وابسته می‌شود. به اینکه روش واحد و یکه‌ای برای روایت خرافه است. و این فاصله‌ها و ارتباط‌ها هستند که به روایت معنا می‌دهند، اگر این ارتباطات تازه نبود، ما با نوعی ایستایی روبه‌رو بودیم و روایت تنها خودش را در حالت‌های تکراری و ایستایی‌اش بازتولید می‌کرد. یعنی به‌قول دریدا تشبث به تطابق ما را به ‌جایی نمی‌رساند و کسی که گم‌گشتگی و اختلاف را نپذیرد نمی‌تواند چیز تازه‌ای پیدا کند، تنها انفجار اختلاف در دل گفتمان باعث خلق مساحت‌های جدید می‌شود، یا بگوییم کلام از اختلاف نشأت می‌گیرد و در این اختلاف است که همرسانی با دیگری امکان‌پذیر می‌شود. و ما هم در این نوشته می‌دانیم که نمی‌توانیم به دلالت‌های یکه یا غایتی مشخص دست پیدا کنیم - حتی اگر بخواهیم- چون متن به قول اکو جنگلی است با مسیرهای گوناگونش. و لذت ما به‌عنوان مخاطب هم به این تجربه خوانش و ارتباط‌های تازه اهتمام دارد. همین است که دغدغه راوی ارتباطات است {شاید هم بگوییم عصر ارتباطات}. «من فکر می‌کنم هیچ‌چیز تو دنیا بهتر و بدتر از ربط‌دادن چیزها به‌ هم نیست. چون تمام لذت و دردی که ما می‌بریم ربط به همین دارد... بیشتر مشکل ما همین ربط‌دادن چیزهاست» ص ٢٤٨. به‌قول امبرتو اکو «فرهنگ مضمون نیست، بلکه شیوه‌ای است که بر وفق آن هر جامعه‌ای مضامین خود را توزیع می‌کند.» یعنی متن به معناهای موجود اکتفا نمی‌کند و رابطه‌های قبلی معنا را تعدیل می‌کند تا از خلال مکنونات خودش، به کشف روابط جدیدی برسد و ارزش‌های مضمونی را غنا بخشند. به این معنا هویت ادبیات هم از «ناب» بودن خود تهی می‌شود. چون همرسانی و ارتباط بین عرصه‌های مختلف معرفتی و هنری و ادبی و تاریخی و زبان‌شناسانه و روانکاوانه و علوم اجتماعی روزبه‌روز افزایش می‌یابد. و هر تکانه‌ای در عرصه اجتماعی مانند عکاسی و سینما و اینترنت تأثیر خود را در عرصه‌های معرفتی دیگر بر جای می‌نهد و هر مرحله تاریخی‌ای پرسش‌های خاص خود را برمی‌انگیزاند. و بااینکه هر شکل تعبیری‌ای هویت خاص خود را دارد و شیوه‌ای در تولید معنا را در پیش می‌گیرد که از خلال ساختار متن در ضمن بنای دلالی خود رام می‌کند، اما درنهایت داده‌های دلالی یکی است... چیزی که راوی را در این متن و در طول سفر خود برمی‌انگیزاند شکل‌ها هستند نه مضامین چون این مضامین بین همه ملت‌ها مشترک است. {و اشاره کاتب به ملیت‌های مختلف از افغانی و عرب و پاکستانی و فرانسوی و... از همین زاویه است.}به این معنا مرگ رانه زندگی و توجیه‌گر آن می‌شود و مسیر انسانی را روشن می‌سازد بی‌آنکه مُثل اعلای زندگی باشد. {و شاید هم در گروهی مثل داعش تبدیل به این مثل اعلا می‌شود.} به‌هرروی مرگ چیزی نیست که در پس پشت زندگی باشد. بلکه همراه زندگی است، «لاشیء»ای است که پیکر هستی را می‌پوشاند به‌سوی زندگی می‌برد و «باعث می‌شود تا زندگی محتواها و نیز مخزون‌های خود را در صلب خود خالی کند و به‌سوی فعلیت بکشاند» (باتای). و زندگی تبدیل به آه‌های درد و لذت شود. باتای در رمان خود به‌نام «اشک‌های اروس» ما را با صحنه شکنجه مرد چینی‌ای که در حال دست‌وپازدن زیر شکنجه‌های عذاب‌آوری مقابل تماشاییان است روبه‌رو می‌کند. اما چیزی که کنجکاوی را برمی‌انگیزاند این است که باتای به عذاب‌های مرد چندان توجهی نشان نمی‌دهد بلکه چهره او را در حالتی عجیب وصف می‌کند که لذت بیش از درد به‌ چشم می‌آید و خود باتای درباره این صحنه چنین توضیح می‌دهد: «این صحنه دغدغه اصلی‌ای بود که همواره با آن درگیر بودم، چون صحنه‌ای بود که از یک‌سو به تعذیب نامحتملی گره ‌خورده بود و از سوی دیگر چهره قربانی را با نوعی انبساط خاطر و راحتی و لذت آغشته بود که باعث می‌شد نوعی فتنه و اغواگری بر چهره قربانی حضور داشته باشد.»٥
در‌حقیقت نویسنده در استراتژی داستانی خود به ما می‌گوید قصد داستان‌پردازی و اقناع به‌معنای کلاسیک نیست. شما به‌دنبال داستان نگردید، شما سوار همین قطاری هستید که من هم سوارم. در جهانی که‌ هزاران‌بار در آن ایستگاه عوض می‌کنید. یعنی نهایت‌ها نهایت‌هایی موقت‌اند و سریع به بدایت‌های تازه‌ای بدل می‌شوند. چیزی شبیه همین مرگ/ زندگی است. زندگی‌ای که روزانه ‌هزاربار در آن می‌میریم و زنده می‌شویم. پس در خوانش هم وصول به معنایی یکه هدف یا وصول به نقطه‌ای مشخص هدف نیست. غایتی جز انتقال از معنایی به معنایی دیگر ضمن توالدی سرطانی و نامتناهی به قول اکو وجود ندارد. و منبع لذت همان شدنی است که ما را از ایستگاهی به ایستگاه دیگر می‌برد در ضمن سفری که جز بدایتش چیزی از آن نمی‌دانیم ضمن بازی به‌تأخیر‌انداختنی که دال را از استقرار بر مدلولی معین بازمی‌دارد. پس روایت نوعی حاجت و نیاز است. {همین است که راوی مرتب به مستراح می‌رود و آن را «عاشقانه» نام گذاشته است}یا پاسخی به سؤالی است. که راوی مدام ما را مقابل پرسش «پرتقال‌فروش» می‌گذارد. و خود هموست یا میتی (قرین) اوست {میتی صدای زنانه‌ای که سعی می‌کند صدای راوی مذکر را خنثی سازد. به‌معنای میت من یا کشته من هم هست}که دست پرتقال‌فروش را باز می‌کند: «اگر یک‌بار وقت کنی و قیافه‌ات را توی آیینه ببینی می‌فهمی که آن پرتقال‌فروش مادرمرده کسی نیست جز خود تو... پس بنشین حساب‌وکتاب کن که این‌همه برو‌وبیا آخرش چی شد واقعاً؟‌ یعنی واقعاً ماها آمده بودیم اینجا که همدیگر را پیدا کنیم؟ یا این‌ها ما را پیدا کنند؟ خیلی کمدی است واقعاً: مدت‌ها دنبال چیزی که نمی‌دانستیم چی هست و وجود هم نداشته می‌گشتیم. و دست‌آخر فهمیدیم باید دنبال چیزی که وجود ندارد و نمی‌دانیم چی هست حالا بگردیم.» (ص ٢٩٦) یعنی درنهایت سفر می‌فهمیم هرچند که رفتن شاید با اشتیاق به اصل و نقطه‌ای خاص صورت می‌گیرد اما نقطه بازگشت فاجعه‌بار است. چون هیچ اصلی و نسخه اولی وجود ندارد... وقتی جنازه چشم‌آبی از سردخانه (جهان) به نور آورده می‌شود می‌فهمیم که جنازه‌ای عادی است و چیز عجیب‌وغریبی در آن نیست و شاید این نور یا پوشش هنری بوده که آن را شگفت‌انگیز گردانده است. در‌حقیقت با پایان رمان هم ما به نهایتی یا نتیجه قطعی نمی‌رسیم. هرچند از معرفت شکل‌های تازه و پرسش‌ها لذتی برده‌ایم. ولی جمله پایانی داستان با آغاز تفاوتی ندارد، و می‌توانیم آن را آغازی دیگر بدانیم... «این آخرین سفر ما بود دیگر،‌ تمام شد» جمله پایانی که تکرار همان شروع روایت هم هست. و در‌حقیقت در آخر سفر است که بدخش می‌فهمد چیزی را که دنبالش بود چیزی جز خویشتن یا ذات خودش نبوده است. و آن خنده و آه چشم‌آبی جز خنده و آه خودش نبوده است.{یا کسی را که دنبالش بوده همین راوی بغل‌دستش بوده است.}تا ما را بازگرداند به همان سفر عارفانه که «عارف کسی است که همواره سفر می‌کند بااینکه یقین دارد چیزی را که دنبالش می‌گردد شی‌ء‌ای معین یا مکان مشخصی نیست.»٦ او عزم کرده است که در جایی سکونت نکند چه در «این» و «آن» و چه در «اینجا» و «آنجا» و این قصه عارفانه و این هجرت به‌سوی مجهول چیزی نیست جز پاسخی به ندای درون که در ما می‌خروشد. ندایی و آهی منفعلانه که سقوط می‌کند و به‌ جایی نمی‌رسد. ندایی که سیطره‌ای بر آن نداریم. و این تنها چیز و ایمایی است که در بعد اخلاقی ما را ملزم به ادامه زندگی می‌کند. همین است که درنهایت به‌جای «شیء» با «لاشیء» یا «لاشه» روبه‌رو می‌شویم. یا با «زخم» و «حفره» و «هیچ». و این همان هیچ و نهایتی است که در رمان «رام‌کننده» کاتب هم با آن سروکار داشتیم. «تازه می‌فهمیدم چرخنده‌ها دنبال چه می‌گشتند توی آن چرخ‌ها. آن‌ها هم دنبال آن هیچ یا بگو چیز بودند»‌٧ و در حقیقت در پایان است که ما هم می‌فهمیم بخشی از این سفر بودیم. ما هم دنبال هیچ بودیم، ما هم «جل‌خور» دیگری بودیم، گم‌گشته. جل‌خوری که مدام جل (گلیم) زیر پای خود را می‌خورد، تا در آستانه‌های سقوط زندگی کند. با رعشه و آهی که سقوطی از آسمان به زمینی بدون تکیه‌گاه است، نوعی تطهیر برای بازگشت به حالت طبیعی از سوژه‌ای که سیطره بر خود را از دست داده است، این تطهیر همان خلاصی از کثافت‌هاست، درعین‌حال، آبریزگاهی است که راوی آن را «عاشقانه» نام نهاده است. و روایت از همین مکان آغاز می‌شود و در آن هم پایان می‌یابد: «بی‌آنکه میان سیاهی چیزی ببینم، برای مدتی طولانی همین‌طور زل زده بودم به ریل‌های قطار که ته چاه مستراح و زیر قطار می‌رفتند... ریل‌ها مثل یک آدم زنده بودند که دائم پیچ‌وتاب می‌خوردند. و جمله‌ای را میان تلق‌و‌تلوق‌شان هی برایت تکرار می‌کردند. سروصداهای قطار خوبی‌های زیادی داشتند و یکی‌اش این بود که حتماً هر کاری می‌کردند نمی‌توانستند حوصله‌ات را سر ببرند چون هربار فقط با همان یک جمله قصه‌ای تازه برایت می‌گفتند» (ص ٩). این قصه و این نگاه به تاریکی و این گوش‌سپاری عاشقانه، شاید همان کوری و بصیرت و همان محافظت از سکوتی است، که کاتب را هر صبحگاه وامی‌دارد، دست به قلم ببرد و صفحات زندگی خود را با احضار اشباح و مردگان و کابوس‌ها شام کند.
و جل‌خورها همان شخصیت‌ها و راوی‌های رمان هم هستند. راوی‌هایی که نه خوب به‌خاطر می‌آورند و نه الگوی راوی‌های منطقی همه‌چیزدان را بازی می‌کنند. راوی‌هایی که روایت را پر از سوراخ کرده‌اند. و حتی این حکایت‌شان با آن یکی تناقض دارد. چون حافظه‌شان سوراخ است، یا بگوییم حافظه‌شان مه‌آلوده و آشوبناک است. «برای همین برای هر کسی یک قصه‌ای سر‌هم می‌کرد. برای یکی اسم جایی بود و برای یکی اسم شیءای عجیب. هر چیزی می‌توانست جل‌خور باشد و هم نباشد.» (ص ١٦٤)
ب. طرح و توطئه‌ای دیگر:
«متن ابزاری است که برای خلق خواننده الگوی خود پدید آمده است... جهان و دایره‌المعارف دانسته‌ها و متن و خواننده فقط به‌دلیل تعامل دشواری که به‌شکل رابطه‌ای درونی و دوجانبه که آن‌ها را در کنار یکدیگر نگه می‌دارد، تحقق وجودی می‌یابد» (درباره امبرتو اکو، ص ٤٨). نگاه مرزی باتای و نظرگاه دریدایی اختلاف در ذهن کاتب حضور دارند. و هرچند این به این معناست که نویسنده فلسفه‌ای برای خود دارد {که گاه مخاطب را به این فکر می‌اندازد که نویسنده می‌خواهد از تئوری داستان بسازد}. اما در‌واقع کاتب سعی می‌کند تا روایت خود را با اشیاء مرئی بسازد و در خیلی‌جاها این واقع‌گرایی را مقابل این تجریدهای عام قرار می‌دهد. همین است که برای ساختن هیچ از اشیاء درون‌تهی مانند «صبورک» و «کوزه» و «کاسه دنیا» و «‌کاسه‌توالت» و «کاسه‌ساز» و «یتیم‌چه» و اشیاء اینجایی استفاده می‌کند و سعی می‌کند از خلال تجسدشان در اکنون و اینجا و در ساختار محلی و بومی خود آنها را به معنای واقعه‌ای فرهنگی برجسته نماید. چون می‌داند که نمی‌توان متون را بدون فهم فرهنگی که در ضمن آن تولید شده‌اند فهم کرد. یعنی فهم مجموعه سنت‌های زیباشناسانه اخلاقی و تاریخی و اجتماعی که در آفرینش متن سهیم بوده‌اند. از‌همین‌روی کوچک‌ترین وقایع روزانه یا روایی نیازمندند خود را به این مخزون فرهنگی تسلیم نمایند. یعنی ذهن ما همان‌قدر از اشیایی که با آنها کار می‌کنیم و جزئیات حیات روزانه‌مان ساخته می‌شود که از اساطیر و حکایات و آیین و مناسک مذهبی. و همین‌ها باعث می‌شود کاتب به «عرفان» اینجایی رویکرد داشته باشد و آن را در مقابل و در توازی با تجربه باتای قرار می‌دهد.
این رویکرد باعث می‌شود تا از چشمداشت به عرفان در معنای عام آن و مثلاً در رمان «وقت تقصیر» فاصله بگیرد. {استفاده از عرفان نظری و عام در «وقت تقصیر» باعث می‌شود که نویسنده بیشتر سر‌وته رمان را با یک پایان‌بندی هم بیاورد.}٨ همچنان‌که از معنای تاریخی و مذهبی آن فراتر می‌رود و به‌دنبال گمشدگی به‌معنای معاصر آن است. یعنی مسئله‌اش هویت و وصول و یکی‌شدن با مطلق نیست، اما گاه توجه ندارد که این ذهن و زبان «پیر مغانی» با بارهای استعاری مضاعف آن بیش از حد ایدئولوژیک‌بودن این مقوله را در ابعاد بومی آن برجسته می‌سازد. و گاهی توجه ندارد که مسیر عرفان به‌سوی معرفتی خالص است، معرفت اصل در اصل خود نه در صفاتش و تجلی‌اش. و او نمی‌تواند ثنویت مفهوم مقدس/ نامقدس را تا انتها پیش ببرد. به‌قول باتای مسئله جنسیت و مرگ تنها در عشق تنی است که می‌تواند اصالت داشته باشد. چون فقط در این تجربه است که پدیده مرگ در افق نگاه حضور دارد بی‌آنکه نهایتی یا غایتی (یکی‌شدن با مطلق) برای خود تصور کند. یعنی رویکرد به مرگ ناخودآگاهانه و بدون ادراک صورت می‌گیرد. حال‌آنکه واقعه‌ای مثل خودکشی آگاهانه و بسیار به اندیشه «مارکی‌دوساد» نزدیک می‌شود. شاید همین است که «لوتمان» می‌گوید هر رمانی که نتواند از رخداد جنسیت استفاده کند رمان موفقی نیست. {البته این بدین‌معنا نیست که این رمان، رمان عاشقانه‌ای نیست، اما در رابطه بدخش و راوی چون‌وچراهای زیادی می‌توان کرد!} درنهایت فکر می‌کنم، گاها کاتب خود را ملزم به منطق دیالکتیکی می‌داند که ثنویت‌ها را هنوز در شکل کلاسیک خود استفاده می‌کند و این باعث می‌شود که «کلید» تأویل را، یا به‌قول او طلسم معما را که کشف کنی بقیه به‌آسانی دسترس‌پذیر باشد و در‌حقیقت روایت خود را به یک کار «رمزی» نزدیک کند. که هرچند این شیوه در آثار کهن فارسی سابقه داشته و می‌تواند ممیزه‌ای برای کار او محسوب شود. اما به این‌ سبب نیز حس می‌کنیم نویسنده شیوه رئالیستی را نقض و نفی می‌کند تا جای آن بنشیند. حال‌آنکه این دو رویکرد «مکمل» هم هستند، نه نافی هم. این نگاه شاید از نوعی برخورد دیالکتیکی هگلی ناشی می‌شود و فکر می‌کنم نمی‌توان سراغ دریدا رفت و هگلی بود. شاید به این معنا چنین پروبلمی باعث می‌شود که کاتب «داستان‌گویی» را به حداقل برساند. یا بگوییم این شکل روایت با همه محسناتش درنهایت، داستان‌گویی را نقض می‌کند. و یا کاتب درنهایت آنچه را که بایستی خود مخاطب به‌دست آورد و بحث دریدا هم بیشتر حول همین مقوله «خوانش» است، نفی می‌کند و به «نوشتار» بدل می‌نماید. در هنر روایی ما نمی‌توانیم به صیغه‌های تجریدی فکر کنیم مگر از خلال شکل‌های مرئی‌اش. و حادثه شکلی مرئی است و ناگزیریم به آن به‌اعتبار گذرگاه ضروری‌ای که افکار آن را فرض می‌گیرند تا راه خود را به‌سوی خواننده باز کنند نگاه کنیم. چون مردم هم از تجربه محسوس مفاهیم تجریدی را نمی‌گیرند، بلکه وقایع و رخدادها تنها راه تمثیلی‌کردن مفهوم به‌شکل رفتار و سلوک فعلی یا محتمل آنان است. یعنی یکی از کارکردهای روایی جدید این است که از تفکر تجریدی خلاص شود و آن را در ظرف حادثه زمانی بریزد. {به‌قول پل والری با افکار نمی‌شود شعر ساخت}. مثلاً جایی که کاتب با این تئوری تجریدی به‌سوی روایت می‌رود واقعاً خطر‌کردن است! «انسان‌ها زبان را به‌منظور پنهان‌کردن همان شکاف‌ها و سوراخ‌هایی به‌کار می‌برند که زبان سعی در پرکردن‌شان دارد. اما ازآنجاکه زبان اندیشه‌ای مادی است که ساخته شده است، سوراخ‌ها و شکاف‌های آن به‌عنوان تناقضات، ناسازگاری‌های زمانی و نظایر آن ظاهر می‌شوند. مع‌الوصف (این سوراخ‌ها و شکاف‌ها) به ورایی در خود زبان اشاره می‌کنند که با میل و کیف سروکار دارد» (ارغنون ویژه مرگ، ص ٣٥٦). و این نگاه را کاتب به این شکل روایی کرده است: «گاهی کارهایی می‌کنم که دلیلش را نمی‌دانم. شاید یک‌جورهایی ربط دارد به سوراخ‌هایی که تو تنم است. شاید اصلاً به همین خاطر به‌سمت هنر آمدم باید خب یک‌جورهایی آن ‌سوراخ‌ها را پرشان کرد...» (ص ٢٣٥). و هرچند که برای مادی‌کردن چنین تجریدی از المان‌های خوبی استفاده می‌کند نظیر «صبورک - ظرفی صدف‌مانند و درون‌تهی» یا از «کوزه» و «سنگ توالت» و «قبر» والخ...، اما درنهایت مرزهای تجریدی هنر را نمی‌سازند، فقط ابزارهای روایی که از خلال آنها جهان روایی ساخته می‌شود، می‌توانند ما را به کیفیت نشوونمای داستان و کامل‌شدنش و سپس دور‌کردن حتمی‌اش (یعنی هم پایان باشد هم نباشد) برسانند، آن‌هم از خلال پایان‌بندی‌ای برپایه برنامه‌ای دلالی و آگاهانه، یا محتمل از خلال صیرورت متنوع حوادث.
به‌قول اکو تقابل بین ارزش‌های هستیانه عام (دائره‌المعارف دانسته‌ها) که متن روایت خود را از آن گزینش می‌کند و بین ایدئولوژی (یعنی ساخت ارزش‌های خصوصی- بومی) نوعی احاله بین گسست محتمل و متحقق وجود دارد. و این فاصله یا گسست همان «سوراخی» است که حوادث و سیاق‌های قابل تجسد را از دل اختیارات روایی بعینه بیرون می‌آورد و جاری می‌سازد. آیا ساختار روایی «چشم‌هایم آبی بود» باعث ساخت جهان هنری ‌‌شده، که در آن با اشیاء جدیدی روبه‌رو گشته‌ایم که از ‌خلال تجربه‌های فعلی و روزمره ما، غیرمتوقع به‌نظر می‌رسند یا نه؟
***
بنابراین کاتب گسستی از مضامینی است که تا دیروز قریب مرکزیت ملکوت روایی و دلالت‌های آن را می‌ساختند و این پرسش و پاسخ‌ها- در غیاب رصد انتقادی مستمر و فرهنگ نقادی گفتگویی- از ارزش‌اش نمی‌کاهد. او طنزی قوی و گروتسکی بی‌نظیر و محاکات مسخرهِ واقع خیال‌بر‌انگیزاننده‌ای دارد و شاید اگر به‌نوعی در استراتژی نوشتاری خود «داستان» را برجسته‌تر کند، نویسنده فوق‌العاده‌تری باشد.
پی‌نوشت‌ها:
١. درباره امبرتو اکو، گری.پی.ردفورد، نشر افراز، ص ٤٨
٢. اشاره به رمان «ملکوت» بهرام صادقی و فضاهای مرگش. شاید هم بد نباشد به «سنگ صبور» چوبک اشاره‌ای بکنیم که نوعی فضای بینابینی با این رمان را به ذهن متبادر می‌سازد و به‌ویژه بچه‌ سرراهی «کاکل‌زری»اش و کودکی که در «وقتی دریا توفانی شد» به دریا پرتاب می‌شود.
٣. ص ٢٥٨ «چشمهایم آبی بود» محمدرضا کاتب، نشر نیلوفر
٤.  ارغنون شماره ٢٧/٢٦، ویژه مرگ
٥. الدال و استبدال، عبدالعزیز‌بن‌عرفه، مرکز الثقافی‌العربی، مقاله‌ای درباره باتای در این کتاب که اغلب اطلاعاتم از باتای را از آن به‌وام گرفته‌ام.
٦. عرفان شرق، عرفان غرب، آدونیس، ترجمه رضا عامری، نشر ترجمان اندیشه
٧. مقاله «رام‌کردن مخاطب سرکش»، نقدی درباره رمان «رام‌کننده»، روزنامه شرق، سال ١٣٩٠
٨. مقاله «محاکمه تاریخ شرق»، نقد رمان «وقت تقصیر»، رضا عامری، ویژه‌نامه شمال.. /منبع- روزنامه شرق/


 

ادامه نوشته