فتوحاتِ غریزهی مرگ
بررسی ارتباط مرگ با کلام و گفتمان پسامرگی در پستمدرنیسم در روایتهای داستانی محمدرضا کاتب
نویسندگان : هدی پژهان دانشجوی دکتری زبان و ادبیات فارسی , دکترمحمدعلی محمودی دانشیار زبان و ادبیات فارسی , دکترمحمدعلی زهرازاده استادیار زبان و ادبیات فارسی
چکیده : درونمایه مرگ یکی از موضوعات مهم برای بازنمایی در ادبیات جهان است. نوشتار پسامدرنیستی با شبیهسازی مرگ و مواجهه خواننده با دنیاهای متعدد و گذار از مرزهای هستیشناسانه این مضمون را به رویه و سطح روایت سوق داده و بر نقش غیرقابلانکار آن در شکلگیری قصههای بشری تأکید ورزیدهاست. اندیشمند پسامدرنیست برایان مکهیل، به ارتباط محتوایی مرگ و گفتمان در ادوار مختلف بهویژه در حوزه ادبیات پسامدرنیستی اشارهکردهاست.
در این پژوهش با بازخوانی روایتهای داستانی محمدرضا کاتب به این سؤال مقدر پاسخ میدهیم که آیا اندیشه پیوند میان مرگ و کلام در متون داستانی محمدرضا کاتب به چشم میخورد؟ و سپس در بازنمایی مضمون مرگ این ارتباط با پسامدرنیسم محفوظ ماندهاست؟ در این جستار تلاش شدهاست پیوند محتوایی مرگ با کلام و گفتار پسامرگی در پسامدرنیسم و تلازم و همبستگی محوری این مضامین در روایتهای داستانی این داستاننویس معاصر نشان داده شود. عنوان مقاله [English] A Study of the Connection between Death and Postmodernist Post-mortem Discourse in Mohammadreza Kateb’s Fictional Narratives نویسندگان [English] Hoda Pezhhan1؛ Mohammad Ali Mahmoudi2؛ Mohammad Ali Zahrazadeh3 1PhD Student of Persian Language and Literature, University of Sistan and Baluchestan 2Associate Professor of Persian Language and Literature, University of Sistan and Baluchestan 3Assistant Professor of Persian Language and Literature, University of Sistan and Baluchestan چکیده [English] The theme of death is one of the most important subjects represented in world literature. By simulating death, confronting the readers with multiple worlds and crossing ontological borders, postmodernist writing has moved this theme to the surface of narratives and emphasized its undeniable role in the formation of human stories. Brian McHale, a scholar of postmodernism, has pointed out the thematic connection between death and discourse in different periods, especially in postmodernist literature. Rereading Mohammadreza Kateb’s fictional narratives, this study aims to deal with the following questions: is the above-mentioned connection detectable in Kateb’s narratives? And, in representing the theme of death, has this relationship to postmodernism been preserved? This paper is an attempt to demonstrate the thematic connection between death and post-mortem discourse in postmodernism, and the interdependence of these themes in the fictional narratives of this contemporary writer Postmodernism, death, Discourse, The Novel, Mohammadreza Kateb
چهارمین دوره جایزه ادبی یلدا
چهارمین دوره اهدای جوایز ادبی یلدا، به دبیری مدیا کاشیگر ، همزمان با شب یلدا در عصر چهارشنبه سی ام دی ماه -۱۳۸۴ - با حضور جمعی از اهل قلم و دوستداران ادب و فرهنگ وسینما در خانه معلم تهران برگزار شد
در بخش تقدیر از یک عمر فعالیت فرهنگی، در این دوره از داریوش مهرجویی کارگردان سینمای ایران تقدیر شد
بهترین آفرینش داستانی
از ۲۵ اثری که به مرحله نیمه نهایی رسید، کتاب های رمان آداب بی قراری نوشته یعقوب یادعلی از نشر نیلوفر، مجموعه داستان بگذریم اثر بهناز علی پور گسکری از نشر چشمه و رمان وقت تقصیر نوشته محمدرضا کاتب از نشر نیلوفر به مرحله نهایی راه یافتند و داوران رمان وقت تقصیر را به عنوان بهترین آفرینش داستانی در چهارمین دوره جایزه یلدا برگزیدند.
داریوش مهرجویی جایزه نهایی یلدا، تندیس و لوح تقدیر را به محمدرضا کاتب اهدا کرد.
یعقوب یادعلی و بهناز علی پور کسگری هم جوایز خود را از محمد علی سپانلو دریافت کردند.
در بخش تقدیر از یک عمر فعالیت فرهنگی جایزه ویژه یک عمر فعالیت تاثیرگذار فرهنگی به خاطر ایفای نقشی برجسته در بهره گیری سینمایی از ادبیات داستانی توسط مسعود کیمیایی به داریوش مهرجویی اهدا شد.
کیمیایی در سخنانی کوتاه مهرجویی را یکی از قله های تاریخ سینمای ایران نامید و گفت که داریوش مهرجویی از ۱۳۴۵ تاکنون کارکرده و همیشه در هر زمینه ای که کار کرده از کمدی و فیلم سیاه تا فیلم های دیگرش درگیر تفکر و زبانش بوده و در آثارش غالبا تفکر او غالب بر صورت فیلم بوده است.
مهرجویی نیز پس از دریافت جایزه، ضمن تقدیر از مسعود کیمیایی گفت که در دوران جوانی از طریق داستان کوتاه و شعر با هنر آشنا شده است. او سینما و ادبیات را دارای پیوندهای عمیق و بنیادی دانست و همانندی های روند نوشتن فیلمنامه، معماری داستان، شخصیت پردازی و گفتگونویسی را از مشترکات آفرینش داستان، رمان و فیلمنامه برشمرد.
در این دوره برای نخستین بار جایزه ای برای بهترین عکس مشوق کتابخوانی در نظر گرفته شده بود که داوری آن به عهده مسعودکیمیایی، محمودکلاری و امید روحانی بود. این جایزه را کامران عدل به اسحاق آقایی برگزیده این دوره اهدا کرد.
در این مراسم خانم فرزین هومان فر شاعر و سردبیر مجله تخصصی شعر پاپریک در باره نگاه شاعر به روایت داستانی، مدیا کاشیگر درباره ضرورت کتابت و کاوه میر عباسی مترجم و رمان شناس در باره ضرورت رمان سخن گفتند.
مدیا کاشیگردبیر جایزه گزارشی از روند برگزاری یلدای چهارم ارایه داد. اثار داستانی منتشر شده در سال ۱۳۸۳ که موفق شدند به مرحله دوم داوری این جایزه راه پیدا كنند آبی تر از گناه / محمد حسینی / نشر ققنوس - آداب بی قراری / یعقوب یاد علی / نشر نیلوفر - انجیرهای سرخ مزار / محمد حسین محمدی / نشر چشمه - با گارد باز / حسین سناپور / نشر چشمه - برف و نرگس / ناهید طباطبایی / نشر قطره - بگذریم / بهناز علی پور گسكری / نشر چشمه - پاگرد / محمدحسین شهسواری / نشر افق - پایان درخت سیب / نوشین سالاری / نشر مروارید - خورشید / رحیم اخوت / نشر روزآمد - دیدار در حلب / جعفر مدرس صادقی / نشر مركز - رنگ كلاغ / فرهاد بردبار / نشر مركز - سارای همه / فرشته احمدی / نشر قصه - شب سودابه / محمد زرین / مولف - صداهای سوخته / سعید عباس پور / نشر قصه - عادت می كنیم / رویا پیرزاد / نشر مركز - عاشقیت در پاورقی / مهسا محب علی / نشر چشمه - فراموش این زمستان / مهدی رجبی / نشر قصه - گرنیكا / فرشته توانگر / انتشارات ققنوس - ماهی ها در شب می خوابند / سودابه اشرفی / نشر مروارید - مرده ای كه حالش خوب است / احمد آرام / نشر افق - من قاتل پسرتان هستم / احمد دهقان / نشر افق - مكث آخر / یونس تراكمه / نشر قصه - هتل ماركوپولو / خسرو دوامی / نشر نیلوفر - وقت تقصیر / محمدرضا كاتب / نشر نیلوفر - كیمیا خاتون / سعیده قدس / نشر چشمه.
فتوحاتِ غریزهی مرگ
بهنام ناصری
نظرگاهی به جهان آثار محمدرضا کاتب
یکم) «چشمهایم آبی بود» همچون دیگر رمانهای این سالهای کاتب، مصداق دژانره کردن عامدانه ژانر رمان و عبور از معنای مالوف آن است. رمانی در گیر و دار با مساله سفر؛ آنطور که «پستی» و «آفتابپرست نازنین» بودند. «چشمهایم...» مثل پستی روی ریلهای قطار آغاز میشود و همچون «آفتابپرست نازنین» در جستوجوی گمشدهای در صعوبت سفر ادامه مییابد؛ اما به رغم این شباهتها و با وجود فاصلهای که کماکان بین این رمان کاتب و مختصات مالوف رمان وجود دارد، نمیتوان در مقابل تفاوت کارکردشناسانه عنصر زمان –که عنصر مهم روایت قصوی است- در این اثر نسبت به آثار متاخر نویسندهاش اغماض کرد و بیاعتنا از کنار آن گذشت.
زمان در رمان مورد بحث ما، مثل قطاری که راوی و بدخش و میتی در ابتدای کار سرنشین آناند، ابتنای بیشتری به مبداء و مقصد دارد و این ویژگی، خود گواه تفاوت کارکرد زمان در «چشمهایم...» در قیاس با بیزمانی یا به تعبیری «همهزمانی» جاری در مثلاً «وقت تقصیر» یا «رامکننده» یا آن آخری «بیترسی» است. سفر در این رمان، سرآخر جایی به پایان میرسد و راوی و بدخش و میتی در راه بازگشتاند؛ این کارکرد مبتنی بر خط و ربط زمان در «چشمهایم...» -که نه لزوماً حسن یا عیب بلکه ویژگی اثر است- گویا حاصل تمهیدی خودآگاهانه است و پایدار در زمان آغاز نگارش رمان که یک و نیم دهه پیش بوده. سالهایی که اتکا به شهودات ناخودآگاه در روایتهای قصوی کاتب به مراتب کمتر و ابتنا به آنچه در ایران به اصول رماننویسی شناخته میشود، بیشتر از امروز و رمانهای اخیرش بود و فراز دستاوردهایش میشد «هیس»، چهارمین رمانش.
دوم) از منظری دیگر اما رمان تازه انتشار یافته کاتب سرشتی رادیکالتر نسبت به بعضی از رمانهای اخیر او دارد. از مسائل آثار کاتب یکی جستوجوییست برای یافتن چیزی تعریفناپذیر و سراسر منتزع از عالم واقع در ورای آنچه «هویت» نامیده میشود. خواه هویت خود، خواه دیگران. اگر پدربزرگِ «آفتابپرست نازنین» در معیت نوهها ظاهراً در سودای یافتن ردی از آنچه بر فرزندش رفته مرزها را درمینوردد؛ یا کودک نگونبخت «رامکننده» آن وسط افتاده و از پیبردن به راز تولد خود و هویت والدینش عاجز است، گمشده بدخش در «چشمهایم…» سیالتر از آن است که بتوانیم توصیفی مقرون به قطعیت از ماهیت آن به دست دهیم. گمشده بدخش گاهی فرزند اوست، گاهی برادر یا خواهرش، گاهی کسی دیگر و گاهی هم حتی عاری از ابعاد انسانی، تنها یادی است از «جلخور» بزغالهاش. چیزی -به قول راوی رمان- «تار» که شاید در دریافتهایی شهودی برایمان موجودیت بیابد؛ و این، همان ویژگیست که شاید بتوان «استوار کردن روایت بر مضمون جستوجوی امر ناشناخته»اش خواند.
سوم) شخصیتهای آثار کاتب –تقریباً همه- موجوداتی زجرکشیدهاند. اصلاً زجر، سختی، مرگ و ... کلمات پرکاربرد رمانهای او هستند. طوری که انگار در جهانبینیاش حتی سعادت و کامیابی انسانها هم از رهگذر این صعوبت و رنج میگذرد. این فرایند دوزخآسا را شخصیتهای رمانِ کاتب برای دستیابی به «گمشده بینام»شان باید سپری کنند. کاتب، رمان به رمان بیشتر سودایی نزدیک شدن به آن چیز بینام و تعریفناپذیر شده و عجب اینکه این سودا در «چشمهایم...» که سالها پیش نوشتنش آغاز شده بود، شفافتر است و به سطح خودآگاه رمان آمده و مساله و واقعیت رمان کاتب شده. آن امر ناشناخته، دیگر پشت گمشدههای آشنا پنهان نیست بلکه خود، گمشده اصلی است و آنچیزی که سراسر رمان دنبال آنایم. سوژه مورد جستوجوی بدخش بالصراحه آن چیزیست که وجود دارد اما قابل ارائه نیست و در توصیف و تصویر نمیگنجد و در بیان فلاسفه مصداق «امر ناگفتنی» است: «کسی، چیزی یا تعریفی یکمرتبه به خاطر اتفاقی از زندگیاش رفته بود و حالا بدخش خودش را تو فرار یا رفتن او مقصر میدید.» چهارم) رمان که به انتهایش نزدیک میشود، انگار تلاشها همه برای دستیابی به معلوماتی از جهان جسدها و مردهها، جهان پس از مرگ، میرسد به نتیجهای که اتفاقاً ضد خودش، یعنی ضد نتیجه است؛ و آن چیزی نیست جز صدایی که از دهان جسد «چشمآبی» بیرون میآید. صدایی موهوم و نامفهوم شبیه «آه»، «ها» یا ... که دلالت معنایی مشخصی ندارد: «این آه، خلاصه همه کلامهای او و عمر پر دردش بود. [...] شاید از همان ابتدا هم هدفمان گفتن از آن صدا بود فقط.» انگار سراسر کنکاش آدمهای رمان، سرآخر میرسد به حروفی که زبان، پیشتر برایش معنایی پیشبینی نکرده است. انگار باز میرسیم به سکوتی که فرجام رمانهای کاتب است. باز میرسیم به عجزمان در مقابل آنچه که خارج از قوه آگاهی بشریست.
پنجم) غریزه مرگ دغدغه آشکار آثار کاتب است. آدمهای او –مثل شخصیت آن حکایت مولوی که از دست ملکالموت به سمرقند میگریزد و در آنجا با مرگ روبهرو میشود- بیآنکه بخواهند، مرگ خود را جستوجو میکنند. آشکارترین بروزش، «نفسلازمی» راویست که کمربند دور گردن خود میپیچد و آنقدر سفتش میکند تا در آستانه مرگ قرار بگیرد و بعد، ثانیههایی مانده به پایان کار، کمربند را شل میکند. این تلاقی دو غریزه مرگ و زندگی که در آثار مختلف کاتب به صورتهای گوناگون به روایت آمده، به قول میتی «یک نوع خودکشی شرقیست که باید تصمیم بگیری بمیری یا بمانی.» اما راوی «چشمهایم...» با این تصمیم چه میکند؟ کاتب در این رمان، بر خلاف آنچه از سیاق او به میانجی آثار اخیرش متصوریم، کیفیت این تصمیم را به خواننده وانمیگذارد. رمان به پاراگراف پایانی خود که میرسد، راوی دیگر کمربند دور گردنش را شل نمیکند بلکه دست و پایش شل میشود. انگار غریزه مرگ سرآخر بر غریزه زندگی غلبه یافته است. آیا مرگ، یگانه راه رهایی در جهان آثار کاتب است؟
---------------------
این یادداشت اخیراً در پروندهای برای محدرضا کاتب در «کتاب هفته» منتشر شد.
جهان آن قدرکه درون ما زندگی میکند آن بیرون زندگی نمیکند.

گفتوگوی هنرآنلاین با محمدرضا کاتب
آخرین اثر محمد رضا کاتب رمانی تأمل برانگیز و به معنای اخص کلمه بدیع است که ذهنیت مخاطبِ آثار کاتب را تا حدود زیادی نسبت به آثار پیشین این نویسنده برهم میزند.
سرویس فرهنگ و ادبیات هنرآنلاین: "فقط چند تا درخت با مرگ فاصله داشتم. کافی بود پا بگذارم به فرار یا کار احمقانه دیگری بکنم تا آن روانی حسابم را برسد. حتم داشتم این بار دیگر گلولهاش دور و برم نمیخورد. بی خود نبود آن طوری مثل نعش، پای آن تپه، میان برفها افتاده بودم. بار سومی که آن "صید" روانی به طرفم شلیک کرد، مثل تو فیلمها خودم را از بالای تپه پرت کردم پایین و منتظر یک موقعیت خوب شدم. نمیدانم چرا حالا جلو نمیآمد. فکر کنم جایی بی درختها بی حرکت ایستاده بود و همین طور زل زده بود به من. چیزی که پیدا نبود: شب بی چیز و دست خالیای بود: نه ماه بود و نه ستارهای و نه حتی لکه ابری بی کار."
این آغاز رمانیاست با عنوان "بالزنها"، که به تازگی در نشر ققنوس منتشر شده است. رمانی تأمل برانگیز و به معنای اخص کلمه بدیع که ذهنیت مخاطبِ آثار کاتب را تا حدود زیادی نسبت به آثار پیشین این نویسنده برهم میزند.
محمدرضا کاتب متولد ۱۳۴۵است. او نوشتن را از سنین نوجوانی آغاز کرد. در ابتدا برای کودکان و نوجوانان مینوشت اما از ابتدای دهه ۷۰ رو به ادبیات بزرگسال آورد که حاصل آن تا امروز چندین رمان، مجموعه داستان و جوایز ادبی و سینمایی بسیار از جشنوارههای مختلف است. برخی از رمان های او عبارتند از "پری در آبگینه"، "دوشنبههای آبیماه"، "آمدهام؟ شاید!!"، "هیس"، "پستی"، "وقت تقصیر"، "آفتابپرست نازنین"، "رامکننده"، "بیترسی"، "چشمهایم آبی بود"، "لمس"و...
محمد رضا کاتب در این گفت و گو به ما میگوید: "در رمان "بالزنها" به این مسئله اشاره شده است که چگونه انسان تبدیل به آن چیزی میشود که دارد تماشایش میکند و آن را به خوبی میبیند. چون ما چیزهایی را لمس میکنیم و میفهمیم که تکهای از خود ما هستند و در درون ما زندگی میکنند. حتی میشود گفت که آن چیزها آن قدرکه درون ما زندگی میکنند آن بیرون زندگی نمیکنند. "
مشروح این گفت و گو را میخوانید:
امروز ما با آثار فراوانی چه در ادبیات و چه مثلا در سینما و سایر هنرها رو به رو هستیم که فقط یک سطح دارند. مثلا کاری رئال هستند ودغدغه ی مسائل اجتماعی دارند یا... سوال این جاست پس چه دلیلی دارد که ما امروز ساحت ها ولایه های مختلف را در آثارمان لحاظ میکنیم؟
هر دورهای مختصاتی دارد که برای نشان دادن آن باید ابزارهای مورد نظرش را پیدا کنیم. این جزیی از وظایف هنرمندان ونویسندگان هر دوره ای است. و برای نشان دادن کامل تکههای دور از خودمان در این زمان ما باید با ابزار های جور واجور، ساحتهای مختلفمان را کنار هم قرار بدهیم تا بتوانیم به چهرهی کامل خودمان و جهان بین ساحتی مان دست پیدا کنیم. ما الان در دهه 30 یا اروپای 100سال پیش نیستیم که همان نسخههای کهنه را باز برای ادبیاتمان بپیچیم. دوستانی که این گونه فکر میکنند در گذشته جا ماندهاند و باید یک توک پا تشریف بیاورند به امروز.
جهان امروز ما شبیه پازلی لغزنده و بی شکل است که میتواند هر شکلی را در خودش جا بدهد. دیگر امروز یک تکه کوچک واغراق شده ما نمیتواند تمام ما را نمایندگی کند. و اگر ما چشممان را ببندیم و مثل گذشته بگوییم فقط این تکه کوچک هستیم خودمان را دست انداختهایم. واقعیت، فرا واقعیت، متافیزیک و... اینها همه جزیی از ما هستند و درون ما زندگی میکنند، فقط باید بهشان فرصت بدهیم تا خودشان را به ما نشان بدهند. نمیتوانیم فقط به یک تکهمان بسنده کنیم و باقی تکههایمان را ندیده بگیریم. ازآن سو همه تکههامان هم در یک لایه و ساحت نمیگنجند و اگر هم به زور بگنجند نمیتوانند کنار هم به خوبی رشد کنند و به بلوغ برسند.
ما سر یک شاهراه گیر افتادهایم. از یک طرف نمیتوانیم تکههایمان را از خودمان جدا کنیم و مثلا بگوییم همه چیز خلاصه میشود در یک نوع واقعیت. چون امروز ما با واقعیتهای بی شماری رو به رو هستیم. و وقتی میگوییم واقعیت، منظورهرکسی یک جور واقعیت است. و هر چیز دیگری هم که بگوییم اشاره به یک نوع آن داریم و بقیه را حذف میکنیم. پس دیگر نمیتوانیم به سادگی تکههای خودمان را ندیده بگیریم. از آن طرف هم همه تکههایمان در یک لایه و بستر نمیگنجند. پس چاره ای نداریم به جز آن که در سطحها ولایههای مختلف تکه پارهها خودمان را یک جوری جا بدهیم. و هر چه اثرمان لایهها و سطوح بیشتری داشته باشد میتوانیم به تکههای بیشتری از خودمان اشاره کنیم، و هر تکه از خودمان را که حذف کنیم قسمتی از روح وجسم مان را حذف کردیم.
چه چیز باعث میشود که ادبیات یا سینمای ما این طور قطبی بشود وهمه آثاردر یک دوره به سمت و سوی خاصی تمایل پیدا کنند؟
ممکن است بخشی از این تمایل ها به بد فهمی ما برگردد. اشتباه میفهمیم و به روی خودمان هم نمیآوریم، و حتما بخشی از این هجومها هم در سایهی تقلیدهای بیپایه واساس ماست. کسی که خودش را قبول ندارد چارهای جز تقلید کردن از دیگران ندارد، و بخشی از این قضیه هم برمیگردد به موجهای هر دوره که میآیند و همراه خودشان نیازها وخواستهایی را میآورند وبعد میروند و آوردههاشان را هم با خودشان میبرند.
هنرمندان گاه نا خود آگاه وگاه به ناچار تسلیم این موج ها میشوند و تن میدهند به شرایطشان تا بتوانند حضور خود را حفظ کنند. هر دورهای صفات وخصلتهای پر رنگی دارد. گاه چنان واقعیتها یا ایدهآلها و... سنگینی میکند روی شانههای آدمهای آن دوره که همه چیزشان را تحت تاثیر قرار میدهد، و آن آدم نمیتواند خودش را از زیر آن بار بیرون بکشد وحاصلش آن میشود که آثاری پدید میآیند که تاریخ مصرف دارند و البته عمر کوتاهی، چون خصلت موج ها این است که پر فشار هستند و عمر کوتاهی دارند.
خیلی زود آن دوران و فشارهای خاصش تمام میشود و میرود و فشارها و بارهای دیگری از راه میرسند و همراه خودشان نیازهای تازهای را میآورند. فاصله موجها امروزه به دلیلهای زیادی کوتاه شده است. این باعث شده فاصله نسلها هم کوتاه شود. گاهی میبینید فاصله یک نسل با نسل قبلیاش یک دهه است، و بچههای ابتدای یک دهه با بچههای انتهای آن دهه نیازها وافکار متفاوتی دارند، یا نیازهاشان به صورت متفاوتی ظهور میکند. به همین دلیل خود آنها راهم میشود در دو بخش متفاوت دسته بندی کرد. این اتفاقها کار هنرمندانی را که در پی مخاطبانشان راه افتادهاند سخت میکند، چون اینها نمیدانند در این میدان طرف کی را بگیرند و دنبال کی راه بیفتند. یا مجبور میشوند دنبال گروههای بزرگتر راه بیفتند یا دست روی چیزهایی بگذارند که فکر میکنند گروههای متفاوت را هنوز میتواند جلب کند.
اگر ما صرفا زیر سایه موجها و صفات زود گذر دورانمان بایستیم عمر آثار مان را کوتاه میکنیم. دست کم باید تلاش خودمان را بکنیم واگر یک چشم مان به حال مخاطب و مسائل زود گذرش است، یک چشممان هم به آینده و انسان در اندازه واقعی ونیازهای همیشگیاش باشد. راه افتادن به دنبال نیازهای روزمره مخاطب باعث میشود هنرمند همیشه از او یک قدم عقبتر باشد و نداند به کجا می خواهد برود و مقصد بعدی کجاست.
در این کتاب شما مرا یاد نویسندگان مدرن میاندازید... مثلا فرانتس کافکا... یا به دلیل جهان تماتیک "بالزنها" بکت را به خاطرم میآورید که البته نمیتوان صرفامدرن به حسابش آورد... روی سخنم اما پر رنگی همین وجه است در "بالزنها" شما را پیشتر این طور نخوانده بودم. شما در این رمان ریسک کردید... ریسک این که این رمانم ممکن است پیچیده باشد و مخاطب با آن ارتباط برقرار نکند... اگر بعضی از کتابهای قبلیتان هم، مثلا هیس اثری تجربی قلمداد کنیم، تا این حد به نظرم جهان ویژه و خاص خودش را نداشت و ارتباط گرفتن با آن راحت تر بود؟
پیچیده بودن این دست آثار آن قدر که به مخاطب وجهان شخصی ومسائلش مربوط میشود به خود رمان یا فیلم ونمایش مربوط نمیشود. این نوع آثار مخاطب رابه وسیله شگردهایش از مصرف کننده به تولید کننده تبدیل میکند. اجزای این آثار مخاطب را وادار میکند دست به عمل بزند و شروع کند. مخاطب این آثار مثل تماشاچیای است که سرگرم تماشای چیزی است و ناگاه تبدیل به تماشای خودش میشود. تبدیل به چیزی میشود که دارد تماشایش میکند، و مسئله روبه رویش مسئله او میشود و باز معلوم نمیشود چطور او تبدیل به مسئلهاش میشود. در رمان "بالزنها" به این مسئله اشاره شده است که چگونه انسان تبدیل به آن چیزی میشود که دارد تماشایش میکند و آن را به خوبی میبیند. چون ما چیزهایی را لمس میکنیم و میفهمیم که تکهای از خود ما هستند ودر درون ما زندگی میکنند.
حتی میشود گفت که جهان آن قدرکه درون ما زندگی میکند آن بیرون زندگی نمیکند. تا چیزی جزیی از ما نشود، نه آن را میبینیم و نه درکش میکنیم. پس وقتی چیزی را میان این همه ابهام و مه میبینیم پس داریم به تکه ای از خودمان دست پیدا میکنیم یا به آن تبدیل می شویم. بخش اعظمی از پیچیدگی این دست آثار هم همین جا رخ میدهد. هر چقدر اندوخته فکری و مسئلههای یک مخاطب بیشتر باشد این آثار برای او سختتر خواهد بود. خیلی از حکایتهای ادبیات کهن ما همین ویژ گی را دارند. یک نوجوان آن حکایت را میخواند و از آن لذت میبرد و سرگرم میشود، و یک حکیم یا فیلسوف با همان حکایت مدتها در گیر است و نمیتواند بزرگی و معناهای فراوان آن را هضم کند.
واقعیت ماجرا چیست؟ کدام شان برداشتی درستتردارند؛ آن نوجوان یا آن حکیم. این نوع آثار هم همین طورند. چون آن آدمی که اندوخته و تجربه بیشتری دارد لایه های بیشتری ازخودش را میبیند و با جهانش به بهانه آن اثر وارد گفتوگو می شود. یعنی دراین آثار بر خلاف آن چه گفته میشود تقابل مخاطب و اثر نیست، بلکه تقابل مخاطب با خودش است. تو با خودت درمکانی که وجود ندارد و در زمانی که آن هم وجود ندارد با موجودی رو به رو میشوی و زل میزنی به چشمهای آن موجود که خودت هستی، چون میخواهی بفهمی چه در سر او میگذرد، و این سخت است و به سادگی شدنی نیست.
در زندگی روزمرهمان هم ما برای فهمیدن خودمان باید سختیهای بسیاری را تحمل کنیم. ماجراهای زیادی را از سر بگذرانیم تا بتوانیم داستانی از خودمان را برای خودمان بازگو کنیم. چون معنای ما باعث به وجود آمدن دوبارهی جهان میشود.
باید انتخاب کنی تا جهان تو آغاز شود
صابر محمدی
کمتر کسی است که ادبیات داستانی ایران را در سه دهه اخیر دنبال کرده اما اثری از محمدرضا کاتب نخوانده باشد؛ داستاننویسی بیحاشیه و به دور از سر و صداهای رسانهای که در خلوت خود مینویسد و اغلب کتابهایش هم با استقبال مخاطبان و منتقدان ادبی و نیز توجه جایزههای ادبی روبهرو میشود.
از سالهای ابتدایی دهه 60 که او نو جوانی بیش نبودو در حلقه داستاننویسان مسجد جوادالائمه حضور داشت و قصه برای کودکان و نوجوانان مینوشت و در کیهانبچهها منتشرشان میکرد تا امروز که پس از چندین و چند اثر موفق ، رمان بالزنها را منتشر کرده است. او هم برنده جایزه کتاب سال روزی روز گاری و جایزه یلدا بوده است و هم جایزه کتاب سال دفاع مقدس و جایزه منتقدان و نویسندگان مطبوعاتی و.... شاید بسیاری از علاقهمندان او را با رمان تحسینشده هیس بشناسند، اما در میان آثار او، رمانها و داستانهای موفق دیگری را هم میشود رصد کرد. حال، کاتب در رمان تازهاش، خلاف جریانهای غالب ادبیات داستانی در ایران رفتار کرده است؛ خبری از واقعگرایی، اجتماعینویسی نخنما و تخیلهای سطحی نیست و او جهانی را برای ما ساخته که در عین حال که عجیب و ذهنی است اما آن را درک و لمس میکنیم و با جهانش همراه میشویم. خالق وقت تقصیر، این روزها و در 51 سالگی، در اوج بلوغ قصهنویسی به سر میبرد. با اینکه کمتر به گفتوگو تن میدهد، اما با ما درباره بالزنها به گفتوگو نشسته است.
فرض بگیریم شما مخاطب بالزنها هستید. اگر به قرائت این رمان بنشینید و تا حدود زیادی با تصاویر دوزخی و بنمایههایی در باب مرگ رو به رو شوید، اثر را اثری استعاری میپندارید و دنبال معانی ثانوی میگردید یا نه، اثر را به مثابه داستانی واقعگرا منتها با قوانینی مختص خود میخوانید؟
یکی از نشانههای آثار هنری و ادبی دوران ما این است که آنها موجوداتی چندزیستی هستند. یعنی این آثار میتوانند در ساحتها و سطحهای مختلف، همزمان زندگی جداگانهای داشته باشند و چند جور مختلف زندگی، رشد و حرکت کنند. به همین دلیل یک اثر هم میتواند بر مبنای استعاره و نماد شکل بگیرد و هم تن به قواعد دنیای رِئال بدهد و هم جهانی با قوانین خاص خود خلق کند.
چطور این لایههای متفاوت و گاه متضاد در کار یکدیگر اختلال ایجاد نمیکنند؟
این ساحتهای مختلف مثل چرخدندههای یک ساعت هستند. با آن که سرعت و حجم هر چرخدنده در ساعت با چرخدندههای دیگر یکی نیست، اما در نهایت همه چرخ دندهها به صورتی حرکت میکنند که در کار چرخ دندهها و اجزای متحرک دیگر اشکالی ایجاد نکنند. شکلدهندههای زیادی مثل هارمونی وجود دارد که میتواند اجزا را با هم میزان کند. سرعت و جهت حرکت و قدرت هر چرخدنده را هارمونی و باقی شکلدهندهها تعیین میکند. گاهی ممکن است ما با رمان، فیلم یا نمایشی رو به رو شویم و حس بکنیم یک جای کار میلنگد و حتی تا آخر کار نتوانیم بفهمیم مشکل کجاست. اگر ساحتها و مسیرهای مختلف هماهنگ نباشند یا لایهها انعطاف کافی از خودشان نشان ندهند، مشکلات متعددی رخ میدهد. مساله انعطاف پذیری ساحتها در این نوع آثار بیشترین دقت را هنگام طراحی میطلبد.
چه اتفاقی افتاده که این ماجرای انعطاف بین سطوح رخ میدهد؟
چون بر خلاف گذشته، در اینجا آن کسی که باید هارمونی را ایجاد کند نویسنده یا خالق اثر نیست. این سطحها و لایهها باید چنان متحرک و قابل انعطاف باشند که بتوانند با ذهنیتهای متفاوت مخاطبانشان خودشان را هماهنگ کنند و باز به حرکت ادامه بدهند، چون با کوچکترین مشکلی عقربههای این ساعت از حرکت میافتند و مخاطبان دیگر نمیتوانند ذهنیت خودشان را با این ساعت به خودشان نشان بدهند. مخاطبان باید بتوانند با هر سطح نگاهی به وسیله ساحتها و زمینههای مختلف اثر قسمتهای مختلف خودشان را پوشش بدهند و این جاست که لایهها و سطحهای مختلف به هم وصل میشوند و کنار هم قرار میگیرند.
درآثار شما حتی اسامی شخصیتهایتان تاویلپذیرند، به عیان و روشنی. چرا باید اسم یک شخصیت صید باشد؟ تازه صیاد هم هست نه دام... چرا تردست؟ این رفتار آشکارا خطرناک است چون ترفندی برای تاویلپذیری متن و گسترش معنا به حساب میآید. این جهان با این حجم از استعاره قرار است ما را به کجا ببرد؟
استفاده از نماد و استعاره، امروز ابعاد وسیعی گرفته است. امروز دیگر استعاره و نماد آثار ما، واقعیت یا حقیقت را منعکس نمیکند، بلکه آن را میسازد. تصور ما از جهان و انسان را میسازد و بدون آن ما برای متصور کردن این جهان لغزنده و بیشکل دستمان خیلی خالی میشود. استعاره و نماد ما را به جنبههای مختلف چیزها میرساند. نظر ما را به سوی مقصدهای کوچک و بزرگی که قبلا مقصد ما نبوده یا اصلا نبوده، جلب میکند. گاهی بخشهایی از تفکرمان را ما بهوسیله آنها کشف میکنیم و باعث رویت آنها میشویم. استعاره و نماد یک چیز غیرواقعی را تبدیل به چیزی واقعی و حتی واقعیتر از زندگی جاریمان میکند و اینطوری است که یک جهان غیرواقعی به تجربه شخصی ما بدل میشود. این شناخت مانند دیدن چیزهایی است که قبلا وجود نداشته و حالا در پس این روش و عدسیهای جور واجورش میتواند وجود پیدا کند. استعاره و نماد، ذهن مخاطب را به کار میاندازد و او باید دست به کار شود، چون دیگر نمیتواند بیحرکت و صامت گوشهای بایستد و فقط تماشا کند. باید حالا مثل زندگی انتخاب کند؛ انتخابی دائمی که سر نوشت او را میسازد. بدون انتخاب او وجود ندارد. قانون این جهان این است: من انتخاب میکنم پس هستم. بدون انتخاب و جست و جو او راه به جایی نمیبرد. در زندگیمان ممکن است اگر تو انتخاب نکنی برایت انتخاب بکنند و جای تو تصمیم بگیرند و تو را به سمت و سویی که مایل هستند ببرند، اما در این جهان اگر تو انتخاب نکنی کس دیگری هم نیست که انتخاب کند و همه چیز هنوز شروع نشده، تمام میشود. پس مجبوری انتخاب کنی تا جهانت آغاز شود. استعاره و نماد تو را وادار میکند که حرکت کنی. باید حرکت کنی و جزیی از مسالهات بشوی. پس این نوع آثار نمیگذارند بیحرکت مثل خواننده رمانهای کلاسیک یک گوشهبنشینی و پا روی پا بیندازی و تماشا کنی. در اینجا انتخاب و دیدن مسائلت از پس این انتخابها به معنای پیدا کردن مسائلی برای دیدن وجود خودت است و دیدن مسائلت به مثابه شروع شدنت است. در مقابل این دست آثار مخاطب چارهای ندارد ؛ یا باید به قواعد آن تن بدهد یا صورت مسالهاش را پاک کند و این جهان را به حال خودش رها کند و برود.
ماجرای پایان باز سینمای فرهادی و محمدرضا کاتب!
فضای قصههای کاتب و سینمای اصغر فرهادی دو جهان متفاوت است، اما این دو جهان یک گرانیگاه دارند: پایان باز قصهها! حتی میتوان گفت بسیار پیش از آنکه اصغر فرهادی در سینمای ایران، به پایانهای باز فیلمهایش معروف شود، محمدرضا کاتب به دوری از جزمگرایی و قطعیت در قصههایش شناخته میشد. اگر تلاش فرهادی به عادتدادن مخاطب سینما به مشارکت در طرح و توطئه نهایی انجامیده، کاتب نیز در جهان ادبیات داستانی توانسته، ذائقه مخاطبانش را به این سو تغییر دهد که بتوانند در تصمیمگیری شخصیتهای قصه مشارکت کنند و از او نخواهند که تصویری یکه و کامل و لایتغیر را جلوی چشم آنها ترسیم کند. در بالزنها نیز کاتب، به همان رویه سابق عمل کرده است و همچنان در این مسیر گام برمیدارد./منبعjamejamonline.ir/
و اندوه
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، کورش اسدی، نویسنده مطرح کشورمان در ساعات پایانی شب گذشته (2 تیرماه) در منزل شخصیاش درگذشت. مرگ او اهالی ادبیات را در بهت و اندوه فرو برد و بسیاری از نویسندهها و مترجمها و ناشران در شبکههای اجتماعی درگذشت او را تسلیت گفتند، در این گزارش مروری بر واکنش اهالی ادبیات بر این رویداد تلخ داریم. خلیل درمنکی، منتقد ادبی:از پس نسل برجستهای از داستاننویسهای ایرانی چون ابوتراب خسروی،شهریارمندنیپو،محمدرضا صفدری،شیوا ارسطویی،رضا قاسمی و محمدرضا کاتب داستاننویسی امروز ایران کمتر چهره درخشانی چون کوروش اسدی را به خود دیده است؛ او از افراد یاد شده کمی جوانتر بود. داستان «سانشاین» منتشر شده در مجموعه داستان «باغ ملی» از بهترین داستانهای کوتاه پس از انقلاب است.مرگ کوروش اسدی از ناگوارترین مرگهای ادبی دهههای اخیر و جراحتی خسران بار بر پیکر نحیف ادبیات روشنفکری و انتقادی فارسی است. بغض گلو را میفشارد و مجال گفتن نیست. تسلیت باد. انوشه منادی، داستاننویس: «همیشه گم میشد. در طول بیست و اندی سال، چند سالی میرفت و پیداش نمیکردیم... وقتی یافته میآمد، کورش دیگر و بهتری بود... هویت کورش، هویت ادبیات و داستان خوب ماست که گاه به گاه گم میرود.» حسن محمودی روزنامهنگار و داستاننویس: «کورش اسدی، تمام جور و جفایی را چشید که بر حق داستان ایرانی رفت. چشممان را با عزت و شکوه بدرقه کنیم. » سیاوش گلشیری داستاننویس هم عکسی از پوستر نقد رمان «كوچه ابرهای گمشده» در شبکهی اجتماعی اینستاگرام نوشت:« این رمان از بهترین این سالهاست. اولین دیدارمان سال هفتاد و هفت بود. کارنامه هنوز کارنامه نشده بود. دفتری توی خیابان جام جم. خانم اسکندرفر استانبولی پخته بود و گلشیری فرستادمان از مغازه پایین دفتر ماست و حتما سیگار و چه و چه خریدیم. دیدار بعدی در سوگ او بود، خرداد لعنتی هفتاد و نه و سخنرانیات بر مزارش. چه غوغایی بود؛ زنگ صدات هم میلرزید وقتی از عفونت گفتی و کوتولهها... ذهنم هیچ قراری ندارد کورش جان... فقط یادت نرود عمو هوشنگ را حتما سلام برسانی... میدانم که به استقبالت آمده است...» محمدحسین محمدی داستانویس: «با دریغ و درد که هر روز و شب خبر از مرگ میرسد، خبر از مرگها میرسد و روزی که از مرگ نمیشنوم، روزی دگرگونه است که در حسرت آنم. مگر مرگ یک نویسنده، مرگ کلمات است، مرگ یک جهان است. درگذشت کورش اسدی را به اهالی فرهنگ و ادب پارسی، بهویژه داستان ایرانی تسلیت میگویم.» حامد ابراهیمپور شاعر: «خبر غافلگیرکننده بود و نبود! مرگ دارد دور و برمان قدم میزند، زندگی میکند... بوی نفسش را روی گردنمان حس میکنیم و خودمان را به آن راه میزنیم. کورش اسدی بچه آبادان بود! چند نفرتان او را میشناختید؟ سال هشتاد و دو برندهی جایزه ادبی گلشیری شد! چند نفرتان کتاب «باغ ملی» او را خواندهاید؟ کورش اسدی تنها پنجاه و دو سال زندگی کرد؟ خواننده نبود! فوتبالیست نبود! بازیگر نبود! چند نفرتان زیر تابوتش را میگیرید؟» علیرضا اسدی ناشر آثار کورش اسدی، هم در اینستاگرام نوشت: « کوروش عزیزم... رفیق با معرفتم... وقت رفتنت نبود. چقدر حرفها زدیم و برنامهها داشتیم. رمان جدیدت رو گفتی نمایشگاه نودوهفت رو پیشخوونه. کوروش دیگه به کی زنگ بزنم از خبرهای خوب کتابات بگم. یادته بهت گفتم بازتاب و فیدبکهای خوبی از کوچه ابرهای گمشده میرسه. بهت گفتم تلافی تمام سالهایی که نبودی درمیاد. یادته گفتی تمام فکرم و ذهنم رو گذاشتم رو رمان جدیدم. یاد سفر شیرازت افتادم که قرار بود همسفر باشیم و من جاماندم. از ساعتی که شنیدم تمام دنیام سیاه شده و این جملات را از تمام یادآوریهام با تو مینویسم...رفیق من آرام بخواب که هیچگاه برای ما و ادبیات فراموش نمیشوی.» یوسف علیخانی داستاننویس و ناشر: « اصلا باورش سخت نیست که کورش اسدی رفت. خیلی هم تحمل کرده بود تا امروز. خدا پشت و پناهت هم قبیله! همین که این همه سال از آقامون هوشنگ گلشیری دور ماندی و تحملمان کردی، ممنونیم ازت رفیق.» اسدالله امرایی مترجم و روزنامهنگار: «چقدر دلم میخواست خبر تلخ رفت کورش اسدی را باور نکنم که از هوشیار انصاریفر شنیدم و مدام مثل پژواکی سهمگین تکرار میشود دروغ باشد و فردا که زنگ میزنم بگویی اسد باز یک مجله منتشر شد و من و تو را کنار هم گذاشتند. کورش اسدی چشم و چراغ جلسههای کارنامه، دوران و تحریریه اطلاعات و ادبستان. اینجور وقتها به هوشنگ گلشیری پناه میبردیم. به آتفه چهارمحالیان بختیاری تسلیت میگویم و به مهین خدیوی تسلیت میگویم که «باغ ملیاش» را منتشر کرد. به نگار اسکندرفر، اصغر شیرزادی، یونس تراکمه، حسین سناپور، محمد تقوی، انوشه منادی ...» مهدی یزدانیخرم روزنامهنگار و داستاننویس: «هنوز فکر میکنم چرند است خبر مردن کورش _که تاکید داشت با یک واو باشد اسم کوچک اش_...خانمها، آقایان امشب کورش اسدی،فقط با پنجاه و سه سال سن پرید...پسر جنوب...مردی عجیب که تازه سه سالی میشد داشت در فضای این ادبیات حقاش را میگرفت...«پوکه باز»اش بعد سالها تجدید شد و رمان درخشاناش «کوچه ابرهای گمشده» که بارها ممنوع شد و دست آخر درآمد نفس گرمی بود...من گیجام...کورش را اولبار در سال به گمانام هشتاد و سه دیدم...تازه «باغ ملی» را درآورده بود. در آپارتمانی کوچک توی اکباتان زندهگی میکرد. حاضر شده بود با من مصاحبه کند برای شرق...کل خانه طبیعت بی جان بود. گفت میدانی وقتی داری فوتبال بازی میکنی و خمپاره میخورد کنار زمین یعنی چه؟ نمیدانستم...او یکی از صدها نویسندهای بود که جوانیاش در جنگ بود...گلشیری کشفاش کرد و مثل نویسندهی محبوباش جوان مرگ شد...کورش تازه بعد سالها انزوا آمده بود در میدان...وقتی رماناش در چشمه مجوز نگرفت در دورهی احمدی نژاد، رمانی که اول اسماش بود «یک قصه ی قدیمی» گفت بالاخره که در میآید...که آمد...اما کورش اسدی را چه پیر کرد، از هم گسلاند در سالهای تا چهل و پنج سالهگیاش؟ دههی هفتاد...هراس نویسنده بودن... سانسورها... خاطرات تند جنگ... مگر تن چه قدر تاب دارد؟ من دلیل مرگ را هنوز نمی دانم...فقط شهاب لواسانی برایام نوشت: «مهدی، کورش مرد»... و این سه کلمه یعنی کورش اسدی در جوانی نویسندهگیاش پر پر شد... مرگاش به هر دلیل هم باشد، به هر خاطر، چیزی از رنجی که او کشید کم. نمیکند... رنج کشیدن خود تا پنجاه و سه سالهگی...لاغر، آفتاب سوخته، با سیگاری در دست...یک ذهن عجیب...خدایا چرا نویسندههای ایرانی باید چنین تلخ بروند؟ وجودم درد میکند...فعلن خیره میمانم به سقف و به غم آتفه چهارمحالیان، همسر شاعرش فکر میکنم. زنی که بیتردید یکی از ارکان بازگشت کورش بود به زندهگی در این چند سال اخیر...فعلن باید به سقف خیره بمانم...آن قدر که همه جا تاریک شود...» یوسف انصاری، داستاننویس:»سالها پیش هوشنگ گلشیری استاد کورش اسدی گفت جوانمرگی در ادبیات ولی منظورش مرگ جسمانی نبود بلکه مرگ خلاقیت در نویسندگان ما بود ولی حالا باید گفت جوانمرگی... جوانمرگی نویسندهای که تازه رمان نخست خود را منتشر کرده و دوباره در مرکز توجه قرار گرفته بود. خبر دردناکی است. هنوز کسی از علت مرگ کورش اسدی مطلع نیست. باورم نمیشود. یکی دیگر از داستاننویسان خوب ما جوانمرگ شد.» حامد اسماعیلیون: نویسندهی ایرانی برای مُردن در سکوت و تنهایی زندگی میکند. عکس را سهام بورقانی گرفته در شب داستانخوانیِ ما، من، پیمان اسماعیلی، امیرحسین خورشیدفر، پرویز شهدی و کورش اسدی در برج میلاد چهار سال پیش. کورش خان اسدی سفرت بخیر. شما نویسندهی درجه یکی بودی و مرگت من یکی را که شوکه کرد اما تقدیر ما که به زبان فارسی مینویسیم در همین است، مرگ در سکوت و تنهایی. شیوا مقانلو مترجم و داستاننویس: «کورش اسدی مثل هر هنرمند و نویسنده واقعی و جدی و توانای دیگری به مرگ جسمانی محدود نمیماند و با آثار کوتاه درخشانش در زبان فارسی ماندگار است. اما غیاب جسمانیش که زود و جوان رفت، دریغ و افسوس بسیاری دارد. تسلیت بسیار به خانوادهاش، همسر شاعرش آتفه چهارمحالیان، و فرزندش - به همراهان و هم قلمان و هم نسلان و دوستانش - به نشر نیماژ که روزهای پرآشوب پیش از نمایشگاه شاهد بودم چطور میدویدند تا کتابش در غرفه باشد - و به داستان کوتاه که یکی از جدیترین و مصممترین سربازانش را از دست داد.» احمد ابوالفتحی، داستاننویس: «کورش اسدی از معدود نویسندگانِ زنده فارسینویس بود که شِمایی از یک بوطیقای شخصی را میشد در آثارش تشخیص داد. دستورِ زبانِ ویژهی خودش را داشت. لحنش، حالوهوای آثارش و از آن مهمتر، ایدههای زیباشناختیاش خاصِ خودش بود و البته مانده بود تا این بوطیقا کامل شود. مانده بود و دریغا که ماند. که ناتمام ماند. پروژهی کورشِ اسدی ناتمام ماند و بیش از فقدانِ خودش، فقدانِ خلاقیتش است که آزارم میدهد...» کاوه فولادینسب، مریوان حلبچهای، فرهاد خاکیان دهکردی و... شمار زیادی دیگر از نویسندگان و مترجمها و اهالی ادبیات و نشر در سوگ کورش اسدی با انتشار عکسهایی از این نویسنده و کتابهایش درگذشت او را تسلیت گفتند.
ادامه مطلب /هنر ایرانی




mr.kateb@yahoo.com تلفن:09188810209 /تلفن:09188810209