پس از داستان
کاتبی بر سر دیوار
علی مسعودی نیا
کاتب را از سال 1378 جدی گرفتیم . جدی گرفتن نه به این معنا که چون بابت رمان ((هیس )) جایزه منتقدین مطبوعات را گرفته بود ، به او التفاتی کنیم؛ ماجرا این بود که کاتب با ((هیس )) نشان داد ان کارهایی که همه فقط بلدند حرفش را بزنند و در غالب گفتارهای تئوریک بی در و پیکر و بی آدرس تبدیلش کنند به کردیتی برای اثبات سوادشان ، بلد است در یک داستان اجرا کند این نکته بسیار مهمی بود . حرف های دهان پرکن درباره ادبیات پسامدرن و شالوده شکنی و درید ابازی و بارت خوانی سالیان سال بود که مثل خوره به جان ادبیات ایران افتاده بود .معنایش این نیست که کاتب اولین بود و بهترین بود و توانست خط شکن شود و معنای عملی این گفتمان های انتزاعی را به خواننده رمان ایرانی نشان دهد ؛ نه ، اونه اولین بود و نه لزوماًبهترین . ولی یکی از صحیح ترین دریافت ها را در عمل نوشتن او در آثارش بروز داد. ((هیس )) با تمام تلخی و خشونت ووحشت گروتسک وارش از نویسنده ای که سابقه طولانی داشت بعید و شوق برانگیز بود .می شد یک جرقه ، یا یک اتفاق تلقی اش کرد. اما (( وقت تقصیر )) ماجرا را عوض کرد .
(وقت تقصیر )) و آن گفتمان خشن تنانه و ابژکتیو در متنی فاقد قطعیت و سرشار از شگردهای سوبؤکتیو ، نشان داد که کاتب رمان (( هیس )) را اتفاقی ننوشته است . هر چند بعد از آن به شخصه کاری از کاتب ندیدم که از آن دو اثر فراتر برود ، اما از آن دو فروتر هم نرفت .کاتب دوران تثبیت خود را آهسته و پیوسته می پیماید و هنوز هم فرصت دارد بهترین اثرش را بنویسد که هنوز ننوشته است .
سه
کاتب یک نویسنده پرکارو وسواسی است .از آن نویسنده ها که حتی اگر از خواندن کتابش کیف کافی هم نبری می گویی : خب ، کار خودش را بلد است . پیداست که وسواسی بودن وپرکار بودن با هم منافات بنیادین دارند ،اما اگر بشود چه می شود .کاتب نشان داده که پرکار بودنش مانع دقت ووسواسش نیست و تقریباً بعد از نگاشتن ((هیس )) هیچ اثر ضعیف و بی ارزشی در کارنامه اش نمی توان یافت . خصوصاً که قواعد بازی را خوب بلد است : از حاشیه دوری می کند و زیاد تو ی چشم نیست و همان طور که با چراغ خاموش از آن سوی دیوار تا بالای دیوار امد و جایش را محکم کرد ، همچنان با چراغ خاموش به حرکت مداوم خود ادامه می دهد .می شو.د کارهایش را دوست نداشت ،اما نمی شود گفت نویسنده بد و کارنابلدی است و این بسیار خصلت مهمی است .چیزی که در دوره اخیر کارنامه نویسندگی کاتب می توان مشاهده کرد ، استفاده به موقع او از موقعیت تثبیت شده اش است .او حالا که جایش محکم شده ونامی دارد و اعتباری ، بیشتر گرم نوشتن دغدغه ها و دل مشغولی ها خویش است و پروژه های اخیرش قدری شخصی تر جلوه می کند .همچنان نویسنده خوب و قابل اعتمادی است برای کسانی که ادبیات جدی را می پسندند و مخاطبان باهوشی هستند .اما از گذشته خودش فاصله معنا داری نگرفته است و البته چنین تعهدی هم ندارد .اما پیشینه اش نشان می دهد که باید این دوران گذارش را با مدارا سپری کرد و منتظر فصل دیگری در کارنویسندگی اش بود .زمانی که تصمیم بگیرد دوباره خطر کند و وجه دیگری از هنر نویسندگی خود را بنمایاند .وجهی که دیگر درگیر تعقید رو ساخت و گفتمان های تو در تو وتعدد روایت های موازی نیست .باید انتظار کاتبی را بکشیم که دیگر شگردهایش قابل حدس نباشندو بعید است که چنین کاتبی را نبینیم و محصول کتبش را نخوانیم . - متن کامل درکتاب هفته خبر -
یادداشتی بر هیس، رمانی متفاوت
سمیه اعرابی
هیس
مائده؟ وصف؟ تجلی؟
راوی نامی ندارد، یک ستوان پلیس است که گاهی صدایش میکنند سرکار، لوطی، تا آخر هم نامی ندارد، شاید آدمی که رو به مرگ است با فکرِ انتقام از نعماننامی که در کودکی به او تجاوز کرده نیازی به نام و نشان ندارد. راوی مبتلا به بیماریست و مرگش قریبالوقوع اما نمیخواهد در بستر بمیرد، جور دیگری میخواهد بمیرد «مثل بچه آقاها» با پوتینهای برقافتاده «ایستاده بودم روی جدولِ جوی، گلهای بغل پوتینِ راستم را میمالیدم به لبهی جدول. سر شب تازه واکسشان زده بودم. دلم میخواست وقتی بالا سر جنازهام میرسیدند ببینند تر و تمیز، مثل بچه آقاها مردهام: با کفشهایی براق پیراهن و شلوار اتو خورده و موهایی با بوی صابون نخل داروگر: انگار داشتم میرفتم عروسی خواهرم: همیشه آرزو داشتم خواهری داشتم»
جهانشاه قاتلیست محکوم به اعدام، قاتلِ زنجیرهای زنان. رگِ قربانیانش را میزد طی یک مراسم که شبیه مناسکیست آیینی، توی سفرهی قلمکار با سرتیزک و کاسهی گلمرغی رو به آینه و بعد مینشست و تماشا میکرد، میگفت: «یک زن با چشمهای خمار قیافهاش جوریست که انگار تو همه حال، فقط با نگاه کردن به تو دارد برایت جان میدهد».
مجید یک جنازه است کنار اتوبان، با سری لهشده که سرکار نمیدانست برای چه گاهی میرفت کنار اتوبان و برایش فاتحه میخوانْد یا دوشنبهها کنار همان اتوبان برایش خرما خیرات میکرد «حریفِ حیرانیِ دوشنبههایم نبودم».
«حلقهی اتصال همهی اینها مرگ است».
«کلیدِ خیلی از چیزهایی که آدم نمیفهمد فقط به دست مرگ است».
«هیس» روایتیست متفاوت از زندگیِ آدمهایی که بر بسترِ مرگ، وقت میگذرانند، آدمهای به انتها رسیده، پر از شایدها و عدم قطعیت. مجید گاهی نویسنده است و گاه فعال سیاسی، گاه مرگش تصادف است و گاه خودکشی و گاه قتل، همهی اتفاقات و آدمها گویی در این شایدها خلاصه شدهاند.
محمدرضا کاتب، دانشآموختهی کارگردانی که فیلمنامه نویسی و نگارش داستان برای نوجوانان را در کارنامهی خود دارد هیس را با نگاه و فرمی پستمدرنیستی نوشته که گرچه روایتهای تو در تو و گاه بوف کور وارش و گریز به داستانهای فرعی و انتخاب عنوانهایی نامأنوس همچون زروان، خنجر و شمایل، تجلی، قدمگاه، که در ظاهر هیچ خط مشترکی با روایتها ندارند، رمان را پیچیده کرده و مخاطبِ حواسجمع را طلب میکند، اما واکاویِ روانِ آدمها در خلالِ داستان، مخاطب را تا انتها همراه خود میبرد.
هیس تجربهایست متفاوت از داستانخوانی و شاید به همین علت جایزهی کتابِ سال منتقدان و نویسندگانِ مطبوعاتی را از آنِ خود کرده است./منبع- نشریه هنری ایماژ-
تبدیل شدن به سنت ادبی
همچنین با ترجیح جنبههای زیباییشناسی اسطورهگرایی و اسطورهپردازی در درون ساخت حماسی و عبور از تلمیح، تقلید، تکرار (تحلیل مقایسه تجربه موفق پیشتازانه و پیشران طاهره صفارزاده در حوزه ادبیات انقلاب اسلامی و به دنبال آن قیصر امینپور در شعر مربوط به دفاع مقدس و در حوزه نثر و ادبیات داستانی مربوط به دفاع مقدس، محمدرضا کاتب در آفتاب پرست نازنین و حسن بنیعامری در گنجشگها بهشت را میفهمند...) از نظر روانشناسی انسان بهویژه جوانها به جای قهرمانپروری دوست دارند با سوژه ادبی مورد نظرشان همذات پنداری کنند.
به گزارش ایسنا، گروه زبان و ادبیات شورای بررسی متون نشست تخصصی «موانع و راهکارهای ارتقای جایگاه ادبیات داستانی جنگ و دفاع مقدس» را در پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی برگزار کرد.
در ابتدای این جلسه دکتر حسینعلی قبادی، رئیس پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی ضمن تبریک پیروزی مردم عراق بر خشونت و تروریسم داعش گفت: پیروزی مردم عراق ثابت کرد، خشونت پایدار نیست و میتوان با عقل و منطق، جوامع را با هزینه کمتری اداره کرد. در مقابل، ظهور پدیده داعش پیامدهای بیتوجهی حکام مستبد کشورهای منطقه به دستاوردهای دانش بشری را نشان میدهد، چراکه همیشه علوم انسانی جامعه را به عقلانیت، تعادل، صلح و برادری دعوت میکند. اگر آنها به دستاوردهای علوم انسانی انقیاد میکردند، داعش به وجود نمیآمد. پیام ناب دین مبین اسلام هم تقدم رحمت بر غضب است و این امید وجود دارد که روزی بشریت به جایگاهی برسد که با درک این پیام و استفاده از دانش بشری زمینههای پیدایش افراطیگری و داعشپروری را از بین ببرد.
وی همچنین با اشاره به روحیه صلحجویی مردم ایران در طول تاریخ گفت: روح پیام انقلاب اسلامی نیز همین بود و جنگ ما نیز یک جنگ دفاعی بود و ما هیچ وقت آغازگر جنگ نبوده و نیستیم؛ اما از موضع بدیهیترین اصل انسانی یعنی دفاع، وارد معرکه شدیم و این همان چیزی است که ادبیات پایداری باید به آن توجه جدی داشته باشد و البته که در جهت ماندگاری ادبیات پایداری هم نیازمند جذب مخاطبان بیشتری هستیم تا پیامآور نیکی و خیر نیز باشیم.
قبادی در ادامه با اشاره به عنوان سخنرانی خود؛ «مدخلی بر چشمانداز آینده ادبیات دفاع مقدس برای تبدیل شدن به سنت ادبی» گفت: اگر ادبیات پایداری نتواند به سنت ادبی تبدیل شود، در حد متون عام و گذرا باقی میماند. ما باید از شاهکارهای ادبی به ویژه از سرآمدانی چون سنائی غزنوی، فردوسی، عطار، حافظ و ... درس بگیریم؛ چراکه این شاهکار آفرینان ادبیات را به سنت انکارناپذیر تبدیل کردند.
وی افزود: به نظرم باید به تجربه بسیار موفق امثال فردوسی (که شاهنامه را بر مبنای اسطوره نظم میدهد و آن را به کاخی بلند در هنر خلاقانه تبدیل میکند) و سنایی و تا حدودی خاقانی و در اوج آن عطار، مولوی، سعدی و حافظ- در برابر تجربه منفی اسطورهزدایانه منوچهری، امیر معزّی، انوری و دیگران- توجه کنیم.
رئیس پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی در ادامه به سرفصلهای سنت ماندگار ادبی اشاره کرد و با بیان اینکه به عنوان مقدمه اول به دو مفروض اشاره میکنم، گفت: جنگ تحمیلی و دفاع مقدس، بخشی از تاریخ این سرزمین است. هیچکس نمیتواند ادبیات پایداری و بخشی از تاریخ ایران را نفی کند. مساله دیگر بخشی از مواد ادبیات این دوره از تاریخ ایران مربوط به حوزه دفاع مقدس و پایداری است.
وی ادامه داد: بر پایه این مفروضات میتوان مقدمه دومی را نیز در چند بند در نظر گرفت و بر این اساس میتوان در زمینه کیفیّت ادبیات مربوط به دفاع مقدس و پایداری مطالبی آسیب شناختی را عرضه کرد؛ از منظر نقد ادبی و داوری دقیق آثار به صورت دقیق و شفاف و بر اساس معیارهای علمی و مبتنی بر چارچوبهای روششناسانه، تکلیف ما در آثار مربوط به دفاع مقدس و پایداری روشن نیست.
قبادی افزود: ما نمیدانیم منظور ما از ادبیات در این حوزه هر اثر مکتوب به معنای work مثلاً، سند، آثار ژورنالیستی، ادعاها، شعروارهها، داستانوارههاست یا آفرینشهایی که به نوعی جنبه عمومی هنر را در بر دارند و Art به حساب میآیند، یا آفرینشهایی که واجد ادبیت (Literariness) هستند و به Text تبدیل شدهاند و حامل عظمت اسطورهای دفاع مقدس و اضطرابهای وجودی هستند و میتوان آنها را جزء اگزیستنس آفرینشگر خواند؟ کدام یک به ماندگاری فرهنگ و ارزشهای دفاع مقدس و انتقال آنها به نسلهای آینده میتوانند کمک کنند.
رئیس پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی گفت: عموما در آثار انتقادی تخصصی مربوط به جنگ و دفاع مقدس برای سازههای ادبیت، شیوههای بیانی، ساختارهای زیبایی و شگردهای زبانی و در مجموع برای وجه بوطیقایی آثار سهمی بنیادی اندک قائل شدهایم. حتی در مورد رمز و راز توفیق بزرگان ادبیات خودمان غافل ماندهایم، به عنوان نمونه این حقیقت مهم که دعوایی میان لفظ و معنی وجود ندارد و زیبایی بیان و تاویلهای زیبایی شناسیک به تعالی معنی و طراوت و تازگی محتوی مدد میرساند، چندان در معرض مداقه قرار نگرفته است و از چرایی عظمت بیان و راز توفیق و شکوفایی و تجربه عظیم میراثی ادبیات فارسی در ماندگارسازی آموزههای قرآنی در دل تاریخ ادبیات فارسی غافل ماندهایم و از طریق شعر و نثر عرفانی و تعلیمی و کشف شگردهای بیانی آنان برای غنیسازی ادبیات مربوط به دفاع مقدس محروم شدهایم.
رئیس پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی تاکید کرد: برای رشد ادبیات پایداری باید به نوآوریهای عمیقی دست پیدا کنیم و به رئالیسم در مرحله زیباییشناسی عمق ببخشیم.
وی ادامه داد: همچنین با ترجیح جنبههای زیباییشناسی اسطورهگرایی و اسطورهپردازی در درون ساخت حماسی و عبور از تلمیح، تقلید، تکرار (تحلیل مقایسه تجربه موفق پیشتازانه و پیشران طاهره صفارزاده در حوزه ادبیات انقلاب اسلامی و به دنبال آن قیصر امینپور در شعر مربوط به دفاع مقدس و در حوزه نثر و ادبیات داستانی مربوط به دفاع مقدس، محمدرضا کاتب در آفتاب پرست نازنین و حسن بنیعامری در گنجشگها بهشت را میفهمند...) از نظر روانشناسی انسان بهویژه جوانها به جای قهرمانپروری دوست دارند با سوژه ادبی مورد نظرشان همذات پنداری کنند. اگر ما میخواهیم مخاطبان پایدار داشته باشیم باید به جنبههای اسطورهسازی ادبیات توجه کنیم. اسطوره است که انسان را به کیهاناندیشی، فطرت، خلوص، ابدیت و جاودانگی دعوت میکند.
قبادی تصریح کرد: کسانی که وارد حوزه ادبیات پایداری شوند، باید واقعا باسواد باشند و بتوانند امثال دیوان سنائی غزنوی را بخوانند و بفهمند کسی که میخواهد داستان نویسی کند باید کلیله و دمنه، مرزباننامه را به طور مسلط بخواند و آن را خوب بفهمد و ... در مجموع باید در حوزه ادبیات پایداری کوشش فراوانی کنیم و دائم به سنجش پسند مخاطب فکر کنیم و اینکه بتوانیم توجه نسل جدید جوانان را به این حوزه جذب کنیم و بر تعداد مخاطبانمان بیفزائیم.
بی ترسی
محمود اشرف زارعی
بی ترسی . که به حق عنوانِ جذابی هم است. رمانی گفتگو محور که مانند کار دیگر او که خوانده ام یعنی "وقت تقصیر" بار اصلیِ پیشرفت وقایع بر شانه ی گفتگوهاست. گفتگوهایی که نویسنده به خاطرِ سبکش به زبان معیار می نویسدشان, نه زبانِ محاوره. دیگر جملاتِ کتاب نیز این میانه در واقع یا تحلیل های کوتاه راوی هستند و یا جملاتِ معترضه ای که گفتگوها را به هم پیوند می دهند. حتا بسیاری وقایع رمان در گفتگوهای میان شخصیت ها و از زبان یکی شان بیان می شود. در اینباره بعضی منتقدان اشکالاتی به این رمان و اصولن کارهای کاتب وارد می دانند. حتا در جایی خواندم که منتقدی با لحنی تند تیترِ نقدش بر این کتاب را اینطور انتخاب کرده بود: "این رمان نیست آقای کاتب" اما مگر رمان چیست واقعن؟ ادبیات رسالتش انتقال مفاهیم است. و "بی ترسی" حرفی برای مخاطب دارد که ظرفِ حرف را خود به خود تحت الشعاع قرار داده و دیگر اصلا مهم نیست کی و چگونه دارد روایت می کند. اگرچه نوع روایت نیز از نظر من قابل دفاع است. جهانِ وقایعِ رمان, دوباره همان جهانِ ویلان و سرگردانِ تاریخی است. جایی از تاریخِ ایران که رمزآلود و هولناک است. و اتفاقات و مناسباتش چیزی قابل لمس و به همان اندازه دور از ذهن به نظر می آید. و این به نظرِ من شگرد محمد رضا کاتب است. یعنی تصویر کردن فضایی آشنا در ابعادی غلو شده و فضایی رمز آلود. که به ماندگار شدنِ درونمایه کمک می کند. آدم های رمان کسانی هستند مثل من و شما اما وقایعی که آن ها تجربه اش می کنند فراتر از حد تصور ما هستند. "آدم هایی که در یک سیستمِ پیچیده ی سیاسیِ دهشتناک "بی نام" می شوند. بی نام بزرگ می شوند. بعد در جریانی به باغ بی نامی برده می شوند و در آنجا تعلیم می بینند برای بی نام کردنِ دیگران. اما چه کسانی بی نام می شوند و چرا؟ آدم هایی که احتمال می رود در آینده برای حکومت مشکل آفرین شوند. آن ها به وسیله ی نام کننده ها به امراضی مبتلا می شوند که داروی درمانِ شان فقط و فقط توسطِ دانشمندانِ گرفتارِ در باغ بی نامی تهیه می شود. بی نام ها در چنگال حکومت گرفتار می شوند و مطیع اما....." رمانِ کوتاهِ بی ترسی حجمی باور نکردنی دارد. شاید نیاز باشد گفتگوها را بارها و بارها بخوانید. و در جهانواره ی هولناکِ نویسنده غرق شوید. اما آن چیزی که در خواندنِ آثار کاتب, ذهن من را بیش از هرچیز مشغول می کند کشفِ منظومه ی فکریِ نویسنده است. چیزی که شاید بعد از خواندنِ تمام آثارِ چاپ شده اش دست بدهد. . . . پ.ن: توضیحاتِ بیشتر در صفحه رقص با کتاب ها هست
رؤیای نویسندگان جنگ چیزی به جز صلح نبود
نویسنده: احمد منصوری
در لابهلای کتابهای شاخص در حوزه ادبیات داستانی دفاع مقدس در ایران میتوان به آثاری چون «زمین سوخته» احمد محمود، «زمستان 62» اسماعیل فصیح، «دوشنبههای آبی ماه» محمدرضا کاتب، «پل معلق» محمدرضا بایرامی، «کوه روی شانههای درخت» نرگس آبیار، «سکان، سمت، میانه اروند» فیروز جلالی زنوزی، «ما از دوکوهه آمدهایم، اینجا غریبیم» مجید پورولی کلشتری، «خواب سبز عشق» اعظم بروجردی، «گنجشکها بهشت را میفهمند» حسن بنیعامری، «نخلهای بیسر» قاسمعلی فراست، و «نخلهای تشنه، کنارهای سیراب» سمیرا اصلانپور اشاره کرد.
ما یک سلام نظامی به نویسندگان حوزه دفاع مقدس بدهکاریم که یک حس مشترک برای همه ما خلق کردهاند. آنها فقط به دنبال افزایش میزان فروش یا تیراژ کتابهای خود نبودهاند. آنها قلم و سوژه داستانهای خود را بر مدار جنگ گذاشتند و برای همیشه ماندگار شدند. جنگ را به نفع خود مصادره نکردهاند و فقط برای کسانی نوشتند که دور از شهر و نزدیک به خدا بودند.
نگاهی به مطالب منتشر شده در خصوص تاثیر دفاع مقدس بر ادبیات کشور بیانگر آن است که نویسندگان ما مفهوم دفاع مقدس را که تعبیری است از یک دورهای به بعد در ادبیات شفاهی و بعدها به ادبیات مکتوب ما اضافه شد، عینیت بخشیدند و قداست تعبیر دفاع مقدس را پذیرفتند. آنها با این تعبیر چارچوبی به وجود آوردند که قانونهای نانوشتهای را به هنر متاثر از آن دوران تحمیل میکند.
شهریور سال ٥٩ نیروهای بعثی به ایران حمله میکنند و جنگی آغاز میشود که 8 سال طول میکشد. با دفاع مقدس بود که مهاجمان اجازه پیدا نمیکنند که حتی یک وجب از آب و خاک ایران از آن جدا شود و به دست آنها بیفتد.
حماسه پیر و جوان و زن و مرد و شهری و روستایی در هشت سال دفاع مقدس پدیدآورنده صدها و شاید هزاران قصه بینظیر است؛ از فتح خرمشهر گرفته تا شکست حصر آبادان، از شکست حصر سوسنگرد تا فتح بستان. برخی از این قصهها نوشته شده و ماندگار شدهاند و درباره بسیاری از موضوعات هنوز هم میتوان نوشت و نوشت و نوشت.
ملل گوناگونی که تاریخ آنها نیز به پدیده جنگ مبتلا بوده به آفرینش ادبیات دراینباره دست زدهاند که به فراخور نقش و موضعگیریای که در جنگ داشتهاند، با عناوین متفاوتی شناخته شده است: ادبیات دفاع کبیر میهنی (روسیه)، ادبیات مقاومت (فرانسه)، ادبیات جنگ (ایالاتمتحده)، ادبیات ضدجنگ (آلمان پس از جنگ) و ادبیات دفاع مقدس یا پایداری (ایران ) . ادبیات داستانی و جنگ در ایران پیوند عجیبی با هم خورده و به یکی از ژانرهای مهم ادبی این دیار تبدیل شده است.
نوشتن درباره جنگ عرصه گسترده ای را پیش روی داستاننویس قرار می دهد که می تواند از طریق ثبت هنرمندانه وقایع، تصویرگر دلاوری ها، حماسه ها، پیکارها، شکست ها و پیروزی ها و نگارگر عوارض و تبلیغات آن باشد. در دو قرن اخیر ، رمان ها و داستان های کوتاه بسیاری با بهره گیری از زمینه رویدادهای جنگی نوشته شده است. «همینگوی» ضمن اینکه در مبارزات داخلی اسپانیا حضور داشت و رمان «ناقوس ها برای که می نوازد» او برگرفته از این جنگ داخلی است، خود از زخمیان جنگ جهانی اول نیز بود.
در لابهلای کتابهای شاخص در حوزه ادبیات داستانی دفاع مقدس در ایران میتوان به آثاری چون «زمین سوخته» احمد محمود، «زمستان 62» اسماعیل فصیح، «دوشنبههای آبی ماه» محمدرضا کاتب، «پل معلق» محمدرضا بایرامی، «کوه روی شانههای درخت» نرگس آبیار، «سکان، سمت، میانه اروند» فیروز جلالی زنوزی، «ما از دوکوهه آمدهایم، اینجا غریبیم» مجید پورولی کلشتری، «خواب سبز عشق» اعظم بروجردی، «گنجشکها بهشت را میفهمند» حسن بنیعامری، «نخلهای بیسر» قاسمعلی فراست، و «نخلهای تشنه، کنارهای سیراب» سمیرا اصلانپور اشاره کرد.
« آرش شفاعی» شاعر و روزنامه نگار جایی نوشته است: اگرچه در سالهای اخیر برخی آثار نویسندگان ما در عرصه ادبیات دفاع مقدس از مرزهای داخلی گذشته و خوانندگانی هرچند کمشمار پیدا کرده است و میتواند باز هم این عرصه به روی داستانهای جنگی و ادبیات دفاعی ما گشوده باشد، اما هنوز هم این عرصه سرشار است از راههای نرفته و گامهای پیموده نشده و فاصله میان آنچه باید انجام میشد و آنچه انجام شده، زیاد و طولانی است.
فراگیرشدن مولفههایی مثلِ کارگاههای داستاننویسی، ناشران تخصصی ادبیات ایران، گستردگی فضای وب و مجازی در طرحِ این آثار و از همه مهمتر جدیشدن پدیده فروش، باعثشده ناگزیر باشیم از پذیرفتنِ واقعیتهای جدیدی که در این دهه شاهدش بودهایم، اما به قطع و جزم میتوان نتیجه گرفت که رؤیای نویسندگان جنگ چیزی به جز صلح نبود. منبع: همشهری
پرفروشهای بازار کتاب ایران
گروه فرهنگ - چاپ کتاب در ایران قوانین سفت و سختی دارد. جدا از خط قرمزهایی که به صورت رسمی به تایید قانونگذاران و ناشران و نویسندگان رسیده، گاهی برخی سلیقهها برابر قلم میایستند. بارها پیش آمده کتابی پس از چند سال بعد از چاپش ممنوع شده و چاپهای غیرقانونی آن گوشه خیابان به فروش رسیده است.
کتاب دایی جان ناپلئون، اثر ماندگار ایرج پزشکزاد چند ماهی است که دوباره مجوز چاپ گرفته است؛ کتابی که خاطره سریال ماندگار ناصر تقوایی را در ذهن زنده میکند. کتاب پزشکزاد چند دهه ممنوع بود و چاپهای غیرمجازش کنار خیابان خرید و فروش میشد. حالا اما با طی مراحل کسب مجوز به صورت رسمی به بازار کتاب آمده و بین پرفروشهای بازار کتاب است.
دایی جان ناپلئون
دایی جان ناپلئون اثر ایرج پزشکزاد یکی از معروفترین رمانهای فارسی است که دستمایه ساخت سریالی بسیار محبوب به همین نام توسط ناصر تقوایی نیز بوده است. این کتاب که قریب به چهار دهه از آخرین انتشار آن میگذرد در سالهای اخیر بارها توسط سوداگران بازار کتاب، به صورت غیرقانونی و با کیفیت پایین کنار پیادهروها عرضه شده بود. خوشبختانه نشر فرهنگ معاصر چاپی تازه با حروفچینی جدید و کتابپردازی شکیل را به بازار ارائه کرده است که میتواند معرف خوبی از این رمان کلاسیک شده برای نسل جدید باشد.
دایی جان ناپلئون رمانی است با درونمایهای طنزآمیز و انتقادی که با دستمایه قرار دادن عشق دختر و پسری در نوجوانی به شرح اتفاقاتی جذاب در یک خاندان اشرافی روبه زوال در تهران قدیم میپردازد. شخصیت داییجان ناپلئون تبلور قشر وسیعی از مردم ایران است که دچار توهم هراس از انگلیس هستند. بنابراین نام رمان به شکلی کنایی وارد فرهنگ و حافظه جمعی مردم ایران نیز شده است.
من پیش از تو
«من پیش از تو» نوشته جوجو مویز، روزنامهنگار و نویسنده انگلیسی است. او تنها کسی است که تابهحال توانسته دو بار موفق به کسب جایزه انجمن رماننویسان رمانتیک شود و آثارش جزو پرفروشترینهای نیویورکتایمز است. این کتاب در ایران برای اولینبار توسط نشر آموت و با ترجمه خواندنی مریم مفتاحی به چاپ رسیده است.
داستان این کتاب یک عاشقانه کاملا متفاوت است. عشقی ورای عشقهای زمینی که بیشتر جنبه انسانی و معنوی دارد .
داستان این کتاب بازگوکننده زندگی مرد جوان و ماجراجویی است که علاقه زیادی به ورزشهای خطرناک دارد.
او که بسیار متمول هم هست در یکی از همین ورزشها دچار سانحهای شدید شده و تمام زندگیاش دچار تغییر میشود.
اما این تغییرات زمینهساز حضور دختری جوان در زندگی اوست که به یکباره همهچیز را تحت تاثیر قرار میدهد.
در بخشی از این رمان میخوانید: «رهبر ارکستر قدمی به جلو برداشت و با پا دوبار به سکو ضربه زد، یک هیس قوی سالن را فراگرفت. سکوت برقرارشده زنده و مشتاق بود. بعد رهبر ارکستر چوبش را به حرکت درآورد و یکباره صدای ساز درنهایت شفافیت سالن را پر کرد، موسیقی حالا برایم عینیت مادی پیدا کرده بود؛ چیزی نبود که فقط از راه گوشم بشنوم بلکه در تمام وجودم جاری شده بود، اطرافم را گرفته و حواس پنجگانهام را به لرزه انداخته بود، پوستم سوزن سوزن شده و کف دستم عرق کرده بود... قوه تخیلم به طرز غیرمنتظره شکوفا شده بود؛ همانطور که نشسته بودم هیجانهای گذشته یکباره در وجودم غلیان پیدا کردند. افکار و ایدههای نو در ذهنم پیچیدند، گویی به بینش و بصیرت دیگری دستیافتهام. خیلی چیزها بود اما اصلا دلم نمیخواست به پایان میرسید، دوست داشتم تا ابد همانجا بنشینم.»
قهوه سرد آقای نویسنده
نشر نیماژ چند سالی است که توانسته عملکرد قابل قبولی در حوزه کتاب داشته باشد. چاپ کتابهای شعر متعدد و در کنارش چندین و چند رمان ایرانی و خارجی. «قهوه سرد آقای نویسنده» نوشته روزبه معین که توسط نشر نیماژ به چاپ رسیده این روزها پرفروش است. در بخشی از از این کتاب میخوانیم:
«بهم گفت: «تا حالا شکار رفتی؟» گفتم: «نه» گفت: «من قبلا میرفتم، ولی دیگه نمیرم، آخرین باری که شکار رفتم، شکار گوزن بود، خیلی گشتم یه گوزن پیدا کردم. من بهش شلیک کردم، درست زدم به پاش، وقتی رسیدم بالای سرش هنوز جون داشت، نفس میکشید و با چشمهاش التماس میکرد، زیباییش مسخم کرده بود، حس کردم که میتونه دوست خوبی واسهم باشه، میتونستم نزدیک خونه یه جای دنج واسهش درست کنم. اما خوب که فکر کردم فهمیدم که اینجوری اون گوزن واسه همیشه لنگ میزنه و هر وقت من رو ببینه یاد بلایی میافته که سرش آوردم، از نگاهش فهمیدم بزرگترین لطفی که میتونم در حقش بکنم اینه که یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم.» بعدش گفت: «تو هیچوقت نمیتونی با کسی که بدجور زخمیش کردی دوست باشی»
بالزنها
تازهترین رمان محمدرضا کاتب با عنوان «بالزنها» از سوی نشر هیلا روانه بازار کتاب شد. کاتب در رمان تازه خود داستان دختری تنها را روایت میکند که به دام مردی عجیب و غیرقابل پیشبینی به نام تردست میافتد. تردست برای رسیدن به آرزوهایش از هیچ کاری رویگردان نیست. او به دنبال موجودی غریب وخاص به نام بالزن است و به همین دلیل هم مجبور است دختر را به سوی قتلگاه ببرد تا از چیزی مطمئن شود.
این رمان به گفته نویسنده آن کار فقط برای اینکه بهانهای، برای سفرهایمان و فرارمان از دست بیمعنایی و مرگ و... داشته باشیم نوشته شده است. این نویسنده در این زمینه میگوید: هیچ معلوم نشد چطور آخرش مجبور شدیم به روی خودمان بیاوریم که این جهان بازتابی از تصورات و نگاه ما هستند و فقط در ذهن ماست که جهان به این صورت وجود دارد و اگر ما یک موجود دیگر بودیم و یا ابزارهای شناختمان یک چیز دیگر بود یا حتی روش شناختمان یک روش دیگر بود، حتما درک و فهممان از این جهان طور دیگری بود و جهانمان یک شکل دیگر داشت. ما گم شدیم چون افسانههایمان هم گم شدند و حالا دنبال یک افسانه میگردند تا در این ظلمات دستشان را بگیرد و به یک سمتی ببردشان.
در بخشی از این رمان میخوانیم:
«فقط چند تا درخت با مرگ فاصله داشتم. کافی بود پا بگذارم به فرار یا کار احمقانه دیگری بکنم تا آن روانی حسابم را برسد. حتم داشتم این بار دیگر گلولهاش دور و برم نمیخورد. برای دیوانگیاش همین بس که تا حالا کلی آدم کشته بود و باز اسم خودش را گذاشته بود صید. دوست نداشتم بدانم صید باهام چهکار میخواهد بکند.»
کتاب آدمهای خوشبخت کتاب میخوانند و قهوه مینوشند
کتاب «آدمهای خوشبخت کتاب میخوانند و قهوه مینوشند» نوشته آنیس مارتن لوگان و ترجمه ابوالفضل اللهدادی است. آنیس مارتن لوگان ازجمله نویسندگان جدید در ادبیات فرانسه است که توانسته مخاطبان بسیاری را جذب خود کند. رمان آدمهای خوشبخت کتاب میخوانند و قهوه مینوشند، توانست به فروش 300 هزار نسخهای برسد و موفقیت چشمگیری داشت. این داستان روایت زنی است که در یک حادثه همسر و دختر خود را از دست میدهد و بر اثر همین اتفاقات از زندگی عادی کنارهگیری و برای رهایی از ترحم اطرافیانش به شهر دیگری در ایرلند مهاجرت میکند و در این سفر دچار تحولات بسیاری میشود. در بخشی از متن این داستان میخوانید: «در اتاق کار کالین نشسته بودم، اطلسی جلوی چشمهایم باز بود و نقشه ایرلند را از نظر میگذراندم. چطور گورم را زیر آسمان خدا انتخاب کنم؟ کجا میتوانست آرامش و آسودگی لازم را برایم به همراه داشته باشد تا بتوانم با کالین و کلارا تنها باشم؟ هیچ شناختی از این کشور نداشتم و نمیتوانستم نقطه سقوط را انتخاب کنم بنابراین چشمهایم را بستم و انگشتم را برحسب اتفاق روی نقشه گذاشتم. یکی از چشمهایم را باز کردم و سرم را جلو بردم. قبل از اینکه انگشتم را برای دیدن نام جایی که انتخاب کرده بودم بردارم، چشم دیگرم را هم باز کردم. دست سرنوشت کوچکترین آبادی ممکن را برایم انتخاب کرده بود؛ آنقدر که نام آن بهسختی روی نقشه قابلخواندن بود. «مولرانی». من به مولرانی کوچ میکردم.» این کتاب توسط انتشارات «بهنگار» منتشر شده است.
پس از تو
کتاب «پس از تو» نوشته جوجو مویز و ترجمه مریم مفتاحی است. این رمان در ادامه رمان قبلی این نویسنده با نام «پیش از تو» نوشته شده است. جوجو مویز، روزنامهنگار و نویسنده انگلیسی، متولد ۱۹۶۹ لندن، فارغالتحصیل دانشگاه لندن و یکی از معدود نویسندگانی است که دو بار موفق شده جایزه داستان بلند رمانتیک سال را از انجمن رماننویسان رمانتیک دریافت کند. وی که حدود 10 سال برای روزنامه ایندیپندنت مقاله نوشته، سالهاست فقط به نوشتن میپردازد. رمان «من پیش از تو» به قلم جوجو مویز در صدر پرفروشهای نیویورکتایمز قرار دارد و اقتباس فیلم سینمایی آن با نقشآفرینی دو بازیگر سرشناس انگلیسی، امیلیا کلارک و سام کلافین ساخته شده است.
در معرفی این داستان میخوانید: «لوسیا کلارک است، دختر پرستاری که درِ دنیای بزرگتری به رویش گشوده شده است، میرود تا با عبور از آنها زندگی را از سر گیرد و آهنگی دیگر از بودنِ خویش بنوازد. لوسیا که اینک تحول عظیمی در او رخ داده است، با تجربه جدیدی روبهرو میشود و شرایط بهگونهای رقم میخورد که یکبار دیگر در آزمون زندگی شرکت میکند و بر سر دوراهی میایستد. در نهایت مجبور میشود انتخابش را بکند و این شاید بزرگترین تصمیم زندگیاش باشد که...» این کتاب را نشر «آموت» منتشر کرده است./ منبع- جهان صنعت/
پدیدارشناسی فمنیستی در افقی لیبرال
خلیل درمنکی
«دراز کشیده بودم و نگاه میکردم به برفی که خودش را به شیشه تلویزیون دیواری میزد... . قسمتی از دیوار ریخته بود و من یک تلویزیون خیلی قدیمی و بزرگ را گذاشته بودم وسط دیوار ریخته و دورش را گچ گرفته بودم: و لامپ تلویزیون را درآوردم و جایش یک تکه شیشه معمولی گذاشتم: بهش میگفتم تلویزیون دیواری. یکجوری پنجره بود... .» (آفتابپرست نازنین، محمدرضا کاتب، ص 87، نشر هیلا، 1388)
بندی که نقل شد، روایت محمدرضا کاتب از یک خوابگاه، از یک «زیستگاه» است. جایی که بیش از آنکه یک جا باشد یک «نا- جا» است، یک «نا-خانه». یک «لا-خانه». یک «لانه». قرائت شهلا زرلکی از توانش زبانی زنان نگاهدار به گونهای از توزیع زبانی است. پیدا است کارگر- مهاجری که در لانهای که ذکرش رفت زندگی میکند، چنانچه از آموزش فرهنگی خوبی برخوردار باشد، چنانچه در نظام «توزیع سخن»ها جایگاهی بیابد، میتواند از لانه خود بهخوبی سخن بگوید. میتواند خیلی خوب آن را روایت و توصیف کند. اما این حق سخنگویی، صرفا گونهای از رشد فرهنگ سیاسی خواهد بود و چندان چیز داندنگیر سیاسی تولید نخواهد کرد. مساله بر سر «توزیع مکانها و امکان»هاست. مساله «توانایی سخنگفتن» و «توانایی تصویرکردن» نیست، مساله بر سر «حق لمسکردن» است.ادامه مطلب در اینجا
پس از داستان:لبخند ناسور

محمدرضا كاتب
وقتی برای اولین بار سر بلند كردم، چشمم افتاد به لبخند ناسوری كه گوشهی لب پدرم نشسته بود. من ساكت نشسته بودم روی نیمكت چوبیای كه كنار پنجرهی كمنور اتاق بود. اما از چشم پدرم من مقابل او ایستاده بودم و با حرفهایم فضلفروشی میكردم. پدرم همیشه خودش را بهروزترین آدم دنیا میدانست. و برای تحقیر من و پدرش این مطلب را شاید هزار بار به رخمان كشیده بود. او مرا تحقیر میكرد چون از چشم او من موجودی شكاك ، بینظم و قاعده بودم. و پدرش هم موجودی كهنه و تمامشده . پدرم با هر وسیلهای كه به دستش میرسید پدرش را تحقیر میكرد. گاهی كه حالش خیلی خوب بود او را «قاطر مزرعه» صدا میكرد. پدربزرگم تمام عمرش را در مزرعهی آبا و اجدادیاش گذرانده بود. و حتی برای یك بار پایش را تو شهر نگذاشته بود. از شهر و آدمهای عقلكلاش متنفر بود. وقتی پدرم، پدربزرگ را مسخره میكرد لبهای او تندتند به هم میخوردند بی آنكه صدایی را بتوانی بشنوی. فكر میكنم پدرم او را تحقیر میكرد چون عاشق فحشهای او بود. با آن فحشها میفهمید كه چقدر عوض یا حالا بگو عوضی شده. او به این فحشها میبالید. نمیدانم چطوری بود كه حتی بعد از این همه سال پدرم هنوز خودش را موجودی مدرن حساب میكرد. چون مدرن بودن چیز ثابتی نیست. مدرنترین آدم دنیا هم كه باشی باز اگر با زمان تغییر نكنی خیلی زود تبدیل به یك چیز كهنه میشوی.اما او فكر میكرد مدرن بودن یك مشت صفت ثابت و همیشگی است. شاید به همین خاطر بود كه وقتی میان تاریكروشن اتاق، در آن بعد از ظهر ابری دیده بودمش،سنگینی حضور پدربزرگ را آنجا حس كرد. وقتی بچه بودم تمام تلاش پدرم این بود كه من به اصول، نظم و عقلِ مندرآوردیاش احترام بگذارم. نه این كه پدر بدی باشد، نه. مشكلاش این بود كه عقلش بر همه چیزش سایه انداخته بود. میشد گفت فقط آدم ناسوری است.میگویم ناسور، چون گاهی روزهای تعطیل سر یك ساعت خاص میآمد سراغم و میگفت میخواهد با من بازی كند. فكر میكنم یكی از رفقای روانشناساش بهش گفته بود كه یك پدر خوب باید برای بچههایش وقت بگذارد و باهاشان حرف بزند و گاهی هم با آنها بازی كند.
بازی ما برای او تكلیف و برای من رفع تكلیف بود. و این طوری بود كه مزهی یك بازی واقعی را هیچ وقت نتوانسته بودم بچشم.
شاید برای همین بود كه وقتی بزرگ شدم آن طور هلاك بازیهای جورواجور شده بودم . طوری كه زندگیام دیگر خلاصه میشد در بازیهای عجیب و غریبی كه میان زبانها و كلمات صورت میگرفت. پدرم حتی در بازیهایش هم دنبال هدف و هزار جور چیز دیگر بود. به خاطر همین بازی مورد علاقهاش شلیك به كلمات بود. بازیاش این طوری بود كه مثلاً پدرم كلمهای را میگفت. و من باید در جوابش كلمهای را میگفتم كه با كلمه او هممعنی و همخانواده باشد. و این طوری بود كه به مرور آن بازی دردناك باعث شده بود من یك كلمه هممعنی و ریشه در جواب او بگویم و در ذهنم صدتا كلمهی بیمعنی و متضاد با آن كلمه را ردیف كنم . و به جای آنكه با كلمات هممعنیام جا پای او بگذارم و روش فكر كردن او را یاد بگیرم،همهاش دنبال بدلی برای كلمات او باشم . بازی مسخرهاش زمانی تمام میشد كه او كلمهای میگفت و من نمیتوانستم چیزی در جوابش بگویم كه هممعنیاش باشد. و مثلاً بازی ما تمام میشد و من چون بلد نبودم با او همراهی كنم دیگر لذت بازی را هم باید از دست میدادم. نمیدانست لحظهشماری میكنم تا بازی ابلهانهاش تمام شود و بدوم بروم تو باغ و تمام آن كلمات متضادی را كه تو ذهنم ساختم مسلسلوار به افكار و چیزهایی كه جلوم سبز میشود شلیك كنم.
چیز عجیبی كه نمیدانستم و ربط به ناخودآگاهم داشت این بود كه در این سن و سال و بعد از این همه سال هوس این بازی با دیدن پدرم دوباره به سراغم آمده بود.شاید این مكان و زمان بود كه این حس را در من دوباره زنده میكرد. میخواستم یك بار دیگر و شاید برای آخرین بار این بازی را انجام بدهم و این بار دیگر از او ببرم . خب من هر چه بلد بودم و نبودم از او یاد گرفته بودم . و به همین خاطر همیشه بازندهی آن بازی بودم . وقتی خیلی تنها بودم لغتنامه ی كهنهی پدرم را باز میكردم و سعی میكردم كلمات هممعنی را پیدا كنم و به خاطر بسپارم . اما پدرم همیشه چیز تازهای تو آستین داشت كه باعث پیروزیاش میشد. و حالا میخواستم هر طور شده او را ببرم و برای یك بار هم شده مزهی یك بازی واقعی را حس كنم . نمیدانم شاید پدرم هم بعد از این همه سال بدش نمیآمد باهام دوباره بازی كند. شاید میخواست ببیند فراموشیای،چیزی گرفته یا نه، هنوز ذهنش مثل ساعت سوئیسیاش كار میكند. از چشم او آن ساعت تصویر یك آدم كامل بود. به خاطر همین آن را روز تولدم به من هدیه داده بود، تا یادم باشد چطور باید مراقب زمان و بازیهایش باشم و... فكر میكنم به خاطر مهم بودن زمان برای او بود كه همان روز من آن ساعت را باز كرده بودم تا بتوانم گذشت زمان را با چشم ببینم. و چیزی كه دیده بودم فقط یك مشت عقربه و رقاصك بود. خب اگر پدرم قصد بازی داشت من نمیتوانستم قبول نكنم. برای من بازی فقط بازی بود. هر چند در چشم او این بازی یك جور جنگ بود در لباس یك بازی ساده. پیش خودم او را مجسم كردم تا ببینم اگر این بار بخواهد بازیاش را شروع كند دست اول را چطوری میآید.اگر قرار باشد كلمهای را بگوید چه كلمهای را میگوید كه نشانهی كاملی از او باشد. شاید آن كلمهی جادویی برای او كلمهی «پرگار» بود. چون پرگارهای زیادی همیشه تو كشوی میزش بودند كه عاشقشان بود و دائم بهشان ور میرفت. میگفت: «نقطهی مركز پرگار بهترین جای هر صفحه است. درست است كه دایرههای كوچك و بزرگ زیادی میتوانی با این مركز بزنی، اما آن مركز همیشه مركز است و تو باید احترامش را حفظ كنی.»
نمیدانم، شاید اگر نمیگفت مركز آن دایرهها، عوضاش میگفت... بعضی از كلمات بودند كه حتی فراموشی و پیری هم نمیتوانستند از یادش ببرند. یك جورهایی آن كلمات و حتی باقی كلماتش هم معنیهای دیگر آن پرگارها بودند.
مجسم كردم اگر او یكی از آن كلمات همیشگیاش را به زبان بیاورد من چه باید در جوابش بگویم كه دلم مثل زمانی كه عصبانی در باغ میدویدم و كلمات را به زمین و زمان شلیك میكردم خنك شود.
یك شیئی را باید اسم میبردم كه نشاندهندهی نیروی گریز از مركز باشد. تا این طوری شخصیت خودم را برایش رو كرده باشم. و به هزار تا كلمهی دیگر اشاره كرده باشم. در آن سالها بارها و بارها تمرین چنین روزی را كرده بودم تا بتوانم خشم را در صورت سردش ببینم. حیف،چیزهایی كه او میگفت، چیزهایی نبود كه او میگوید،بلكه چیزهایی بود كه من فكر میكردم او میگوید. پس همه چیز من بودم و بازی بازی من بود. عجیب این بود كه برای هر كلمهی او من صد تا كلمهی متضاد پیدا كرده بودم كه هر كدامش مثل یك ساطور میتوانست طوری تكه و پارهاش كند كه دو روز تمام باید به تكههای شقهشدهاش زُل بزند تا بتواند به یاد بیاورد كه آن خردهریز مال او هست یا نه.
حیف من اهل جنگیدن نبودم. اگر اهل جنگ بودم آنقدر كلمات شقهكن در ذهنم جمع كرده بودم كه یك دنیا را میشد باهاش سلاخی كرد.
شاید پدرم این را میدانست و به همین خاطر هم ازم میترسید. چون دیده بودم با پدرش چه كرده و چطور مقابلش ایستاده و به مغزش شلیك كرده. و بعد مثل یك شكارچی پیروز تفنگش را تو دست گرفته، پا گذاشته روی بدن سرد شكارش و با او عكس گرفته. و بعد هم عكساش را گذاشته جایی كه جلو چشم من و خودش باشد. و حالا میترسید من باهاش همان رفتاری را بكنم كه او با پدرش كرده. به خاطر همین ترس بود كه میگفتم او برای روز مبادای خودش حتماً اشیا و كلماتی را كنار گذاشته. او آدم بیاحتیاطی نبود. میدانست باید یك روز با من روبهرو بشود. پس حتماً سلاحی را برای روز مبادایش كنار گذاشته بود. مجبور شدم دوباره ذهنم را بگردم تا ببینم او در گوشه و كنار ذهنش برای جنگ نهاییاش چه چیزهایی را مخفی كرده یا میتوانسته مخفی كند. من چارهای نداشتم جز آنكه از چشم خودم او را ببینم همان طور كه او هم در تمام این سالها مرا آن طوری كه بود میدید.
بازی بدی نبود، هر چند او این را قبول نداشت. حیران مدتی طولانی همین طور در ذهنم زل زده بودم به لبهای كمخون پدرم. روی لبش كلمات زیادی بود. تازگیها زرنگی میكرد و كلمات خودش را پشت كلمات من مخفی میكرد. مثلاً خیلی دربارهی علم حرف میزد. خب عاشق نظم و نظام علم بود. و حالا میخواست پشت آن كلمات چیزی را مخفی كند. افسانهای كه او از علم ساخته بود با آن موجود لغزان و لرزانی كه در ذهن من بود از زمین تا آسمان فاصله داشت. شاید برای همین بود كه هی تكرار میكرد كه ... «علم بلد است چطور به زمان پیروز شود.» فكر كنم یك جورهایی با زمان مشكل داشت. دائم از زمان حرف میزد. فكر میكنم مشكل او از اینجا شروع شده بود كه برای فهمیدن بهتر چیزها مجبور شده بود آنها را جزءجزء كند. شاید تنها آرزویش این بود كه بتواند تكتك سلولهای دنیا را زیر میكروسكوپ كهنهاش بكشد تا مطئمن شود آنها را درست فهمیده. آنقدر او به این كار دلبسته شده بود كه دیگر دنیا در چشماش یك مشت سلول و ذرهی پریشان شده بود. ذرههایی كه میان هوا و زمین مثل خودش بیهدف معلق بودند و چرخ میخوردند.آنقدر او درگیر فهم ذرهها شده بود كه دیگر آن چیز كلی به مرور محو شده بود. چون رابطهی بین ذرهها گم وگور شده بود. حالا دنیا در چشم او یك مشت ذرهی بیربط و معنی بود كه با همدیگر هیچ نسبتی نداشتند. شاید با من بازی كلمات میكرد تا من هم مثل او خانواده و ریشهی كلمات را گم نكنم. اعتیاد او به آن میكروسكوپ لعنتی عاقبت كار دستش داده بود. حیف این طور دیدن چیزها باعث میشود تو در اوج فهمیدن دچار نوعی از نفهمی بشوی. وقتی جزءهای چیزی را آن طور جداجدا و دور از هم میبینی, دیگر نمیتوانی آن را آن طور كه هست ببینی. این را من بعد از درب و داغان كردن ساعت سوئیسی پدرم فهمیده بودم. كه عقربهها، چرخدندهها و رقاصكها، خود زمان نیستند. بلكه فقط وسیلهای هستند كه گذشت زمان را ما به خودمان نشان میدهیم.
فكر میكنم پدرم هم مثل من مجبور شده بود برای فهمیدن و دیدن بعضی از چیزها، ساعتهای خودش را جزءجزء كند و بعد هم دیگر آنها را نفهمیده بود. اینجا برای او دیگر آخر خط بود و برای من شروع یك بازی تازه. فكر میكنم احساس علاقهای كه او به پرگارهایش داشت، من حالا به پازلهایم داشتم. او برای فهمیدن، هر چیزی را جزءجزء میكرد و یك گوشه میگذاشت. و من حالا میخواستم برای فهمشان آن عقربهها و چرخدندهها را دوباره كنار هم بگذارم تا ببینم این تكههای به ظاهر بیمعنی چه كارهایی كه نمیتوانند بكنند. جزءجزء كردن بیش از حد چیزها، دردسرهای زیادی دارد و یكیاش حتماً این است كه همه چیز آرامآرام جلو چشمهایت تبدیل به شیء یا چیزی بیربط و پرت میشود. شاید به همین علت بود كه خوابهای پدرم پر شده بود از این همه شیء جورواجور، بیمعنی و ناسور. دوست داشتم دست كم یك دلیل برای خودم میآوردم كه چرا نباید آن چرخدندهها، رقاصكها و... را باز كنار هم بگذارم و بنشینم به تماشای كار كردنشان.
سوالهای امروز من خیلی غریبتر و بیشتر از سوالهای پدرم بود. نمیشد فقط از یك چشم، و زاویه و پنجره مسائلم را ببینم و جوابشان را هر چند موقتی هم بود، پیدا كنم. شاید بیدلیل نباشد كه به در و دیوار اتاقم این همه تصاویر سهبعدی زدم. چون دوست دارم در آن واحد از چند زاویهی مختلف چیزها را ببینم و دربارهشان فكر كنم. به نظر من تكبعدی یا سهبعدی كردن عكسها و تجربههایمان بیش از آنكه مسالهای ذاتی برای عكاسی باشد بیشتر برمیگردد به حال و هوای ما در زمانهای مختلف. پس چه دلیلی وجود دارد كه از زاویههای مختلف استفاده نكنیم و نخواهیم چیزهایمان را كاملتر ببینیم. میدانستم من هر كاری كنم باز پدرم ازش یك چیز منفی درمیآورد. چون فكر میكرد من ذاتاً آدم بازیگوش و بیمسوولیتی هستم. و چون ترسو و شكاك تشریف دارم،دارم باز طفره میروم. پدرم همیشه میگفت دیگران را قضاوت نمیكنم چون مسوولیتپذیر نیستم. شاید به همین خاطر به پازلهای من اینقدر بدبین بود. فكر میكرد میخواهم این طوری خودم را بهتر بین شلوغیها و زاویههای مختلف گم و گور كنم. و از زیر بار مسوولیت شانه خالی كنم. فكر میكنم به همین دلیل بود كه میگفت من ذاتاً عاشق نادانی هستم. چون با دست و پا كردن این همه قصهی لغزنده میخواهم ارزش دانایی با نادانی را برابر كنم. و این طوری سوالهایم را برای همیشه بیجواب بگذارم.میدانست همه چیز در ذهن من در حال سفری دائمی است. و او میخواست معنی و چیزها برای ابد در آن حبس بماند و هر طور هست جلو سفر كلمات را بگیرد. شاید به همین علت هم بود كه آن روز بهم گفته بود:
«هیچ خبر داری پرگارهای من و جورچینهای تو هممعنی و همخانواده هستند.»
شاید راست میگفت این طور دنبال جای پا گشتن من فقط یك وسیله بود كه بشود چیزها را بهتر و قاطعتر لمس كرد. شاید هم علاقهی من به پازلها از زرنگیام بود. چون وقتم را صرفش میكردم. و به خودم میگفتم هنوز به ته داستان نرسیدم و امیدی هست. و شاید به همین دلیل بود كه وقتی برای اولین بار سر بلند كردم و به صورت پدرم خیره شدم متوجه آن لبخند ناسور شده بودم. كلمهی ناسور را پدرم برای زخمهایش همیشه به كار میبرد، نه لبخندش. اما خب در آن لبخند كنایههای زیادی بود كه مال پدرم نبود، بلكه مال شرایط عجیب و غریبم بود. شاید پدرم حق داشت و باید بیشتر از این مراقب كلمات و بازیهایشان میبودم.
این مطلب درسایت «انسان شناسی و فرهنگ» و در همکاری با مجله سینما ادبیات منتشرشد.
کلمات کلیدی: فرا داستان / نگاهی به جهان مدرن / نگاهی به جهان پست مدرن
چگونگی تأثیر مکتبهای ادبی غرب بر ادبیات معاصر ایران
مریم حسینی
چکیده: موضوع مقاله حاضر بررسی چونی و چگونگی تأثیر مکتب های ادبی غرب بر ادبیات معاصر ایران از سال 1300 شمسی و آغاز دوران نوین ادبیات ایران تاکنون می باشد. حدود صد سال از نشر نخستین شعر و داستان مدرن ایران می گذرد و بی تردید ادبیات مغرب زمین در شکل گیری آن مؤثر بوده است.همراه با ترجمه شعر و رمان و داستان کوتاه از ادبیات غرب مکتب های ادبی آن آثار نیز به فضای ادبی ایران وارد شدند. در این مقاله به چگونگی ورودوحضور این مکتبها - رمانتیسم، رئالیسم، سوررئالیسم، رئالیسم جادویی، اگزیستانسیالیسم، مدرنیسم و پسامدرنیسم - و آثار برجسته در آن زمینه اشاره شده است. نتیجه بررسی نشان می دهد که برخی مکتب های ادبی چون رمانتیسم و رئالیسم با استقبال عام و خاص شاعران، نویسندگان و مخاطبان آنها روبرو شدند و خوش نشستند، و برخی دیگر چون پسامدرنیسم مورد توجه جامعه روشنفکری قرار گرفتند و گروه های نخبه بدان روی آوردند...پس از کاظم تینا و بهرام بیضایی و رضا براهنی می توان از نویسندگان نسل چهارم داستان نویسی نام برد که تمایلات پسامدرن دارند. نویسندگانی چون ابوتراب خسروی، رضا قاسمی، محمدرضا کاتب، منیرو روانی پور، شهریار مندنی پور، شهرنوش پارسی پور را میتوان از دیگر نویسندگان پسامدرن به حساب آورد.باید به این نکته اشاره کنیم که هر کجا گرایش نویسندگان یا شاعران ایرانی به فلسفه ها و نظریه ها، به عنوان زیرساخت مکتب های ادبی، عمیقتر و درک آن واقعیتر بوده، آثاری که پدید آورده اند، علی رغم تفاوت و فاصلۀ فرهنگی ایران و غرب، نمونه های موفق تری بوده اند.... واژه های کلیدی: مکتبهای ادبی. شعر معاصر ایران. ادبیات داستانی معاصر ایران. - ادامه مطلب در pdf
داستان زنان در ایران
گفت و گو با «بلقیس سلیمانی» درباره داستان نویسی زنان ایران
کتاب هفته خبر:دسته دیگر آنهایی - نویسنده هایی - هستند که می خواهند دوباره یک درخت کنار درخت تنومند ادبیات رئالیستی ایران بکارند. اینها جوانان هستند ای بسا که بتوانند و موفق هم بشوند، هنوز داوری در مورد آنها زود است. محمدرضا کاتب، حسن بنی عامری، مرتضی کربلایی لو، شاهرخ گیوا، پیمان اسماعیلی، حامد اسماعیلیون، مهدی یزدانی خرم ، بهناز علیپور، مهسا محب علی، شیوا مقانلو، از نویسنده های تثبت شده مثل ابوتراب خسروی، مندنی پور، زویا پیرزاد و منیرو روانی پور حرف نمی زنم.ممکن است بعضی از این افراد ادامه همان سنت هایی باشند که ما از آنها درخت های تنومندی داریم و بعضی ها هم خودشون دارند درخت می کارند. ای بسا این درخت سایه ساری داشته باشد. یا مثلا مجید قیصری و شهسواری جز همین ها هستند که من به کارشان خیلی امیدوارم. ممکن است نویسندگان زبان آوری نباشند، اما بعضی هایشان تجربه هایی در فرم دارند، موضوع های تازه ای دارند و جسارتی که موضوعات تازه را دست مایه کارشان قرار دهند بعضی ها اندیشه های تازه ای را در کارشان می آورند. محمدرضا کاتب ایده های تازه ای و نوع نگه تازه ای به مناسبات دارد. در ادبیات ما هیچ کس به اندازه کاتب به خشونت نپرداخته و این خیلی خیلی جالب است. همچنین چیزهایی در ادبیات بچه های امروز می بینیم. بعضی از آنها به طرف تثبیت خودشان حرکت می کنند و تاریخ باید در مورد آنها صحبت کند... بعد از خانم دانشور نویسندگان بسیار بسیار توانمندی داشتیم؛ شهرنوش پارسی پور، منیرو روانی پور، مهشید امیرشاهی، گلی ترقی، فریبا وفی، زویا پیرزاد، غزاله علیزاده.....ادامه مطلب در-اینجا
داستان نویسی و جهانِ امروز
ادبیات تجربی اصطلاح نویی نیست... معمولا این اصطلاح برای آثاری بدیع، نو و تجربه گرا استفاده میشود که ایده و طرحی نو برای پیش کشیدن مسائل، و نوشتن اثر داستانی ارائه میدهند...
سرویس فرهنگ و ادبیات هنرآنلاین: ادبیات تجربی اصطلاح نویی نیست... معمولا این اصطلاح برای آثاری بدیع، نو و تجربه گرا استفاده میشود که ایده و طرحی نو برای پیش کشیدن مسائل، و نوشتن اثر داستانی ارائه میدهند... از قدیم الایام هم بوده است... میتوانید کلی رمان قرن هجدهمی پیدا کنید که آثار تجربی به حساب میآیند... مثلا کتاب "زندگی و عقاید آقاید تریسترام شندی" اثر لارنس استرن یا "ژاک قضا و قدری" دنی دیدرو. در ادبیات داستانی معاصر هم تا دلتان بخواهد هستند نویسندگانی که در آثار داستانیشان تجربهای نو میکنند و اثری بدیع میآفرینند.
معمولا نویسندگانی از این دست توجه ویژهای به مسئله زبان دارند و حواسشان جمع است که از "زبان" تنها برای انتقال اطلاعات و مفهوم بهره نبرند. از سوی دیگر آنها سعی میکنند طرح نویی نیز در روایت داستانهایشان داشته باشند. به عبارت سادهتر نویسندگان تجربه گرا از ساختارهای روایی تجربه شده استفاده نمیکنند. این نویسندگان گاه از ژانرهای دیگر هنری برای ارئه اثر داستانیشان بهره میبرند و در تلاشند اثرشان را از بُعد تک ساحتی داستان بیرون بیاورند.

محمد رضا کاتب میگوید: هر دورهای مختصاتی دارد که برای نشان دادن آن باید ابزارهای مورد نظرش را پیدا کنیم. این جزیی از وظایف هنرمندان ونویسندگان هر دوره ای است. و برای نشان دادن کامل تکههای دور از خودمان در این زمان ما باید با ابزار های جور واجور، ساحتهای مختلفمان را کنار هم قرار بدهیم تا بتوانیم به چهرهی کامل خودمان و جهان بین ساحتی مان دست پیدا کنیم. او توضیح میدهد: ما الان در دهه 30 یا اروپای 100سال پیش نیستیم که همان نسخههای کهنه را باز برای ادبیاتمان بپیچیم. دوستانی که این گونه فکر میکنند در گذشته جا ماندهاند و باید یک توک پا تشریف بیاورند به امروز.
کاتب معتقد است: جهان امروز ما شبیه پازلی لغزنده و بی شکل است که میتواند هر شکلی را در خودش جا بدهد. دیگر امروز یک تکه کوچک واغراق شده ما نمیتواند تمام ما را نمایندگی کند. و اگر ما چشممان را ببندیم و مثل گذشته بگوییم فقط این تکه کوچک هستیم خودمان را دست انداختهایم. واقعیت، فرا واقعیت، متافیزیک و... اینها همه جزیی از ما هستند و درون ما زندگی میکنند، فقط باید بهشان فرصت بدهیم تا خودشان را به ما نشان بدهند. نمیتوانیم فقط به یک تکهمان بسنده کنیم و باقی تکههایمان را ندیده بگیریم. ازآن سو همه تکههامان هم در یک لایه و ساحت نمیگنجند و اگر هم به زور بگنجند نمیتوانند کنار هم به خوبی رشد کنند و به بلوغ برسند.
این نویسنده که به تازگی رمان "بالزنها"ی او در نشر ققنوس منتشر شده است، میگوید: ما سر یک شاهراه گیر افتادهایم. از یک طرف نمیتوانیم تکههایمان را از خودمان جدا کنیم و مثلا بگوییم همه چیز خلاصه میشود در یک نوع واقعیت. چون امروز ما با واقعیتهای بی شماری رو به رو هستیم. و وقتی میگوییم واقعیت، منظورهرکسی یک جور واقعیت است. و هر چیز دیگری هم که بگوییم اشاره به یک نوع آن داریم و بقیه را حذف میکنیم. پس دیگر نمیتوانیم به سادگی تکههای خودمان را ندیده بگیریم. از آن طرف هم همه تکههایمان در یک لایه و بستر نمیگنجند. پس چاره ای نداریم به جز آن که در سطحها ولایههای مختلف تکه پارهها خودمان را یک جوری جا بدهیم. و هر چه اثرمان لایهها و سطوح بیشتری داشته باشد میتوانیم به تکههای بیشتری از خودمان اشاره کنیم، و هر تکه از خودمان را که حذف کنیم قسمتی از روح وجسم مان را حذف کردیم.

محمد حسن شهسواری درباره این مسئله که "خود مسأله کارهای تجربی محل سؤال است. شما اگر یک کتاب منتشر کنید که در آن فقط 3000 هزار بار واژه "اما" را تکرار کرده باشید، امکان دارد در تاریخ ادبیات یک نمونه دیگر اینچنینی هم وجود داشته باشد. در واقع در ادبیات به خاطر کثرت آثار هنری، این احتمال وجود دارد که نمونه کار شما در هر کجای دنیا هم انجام شده باشد و این مسأله با اصطلاح اثر تجربی تناقض دارد" میگوید: حرفتان را قبول دارم اما به هر حال باید سعی کنیم این احتمالات را در نظر نگیریم که در فلان جا و در فلان سال ممکن است چنین تجربهای رخ داده باشد. همچنان که ما آن انتظار را در نظر میگیریم، این احتمال هم وجود دارد که اصلاً چنین چیزی تجربه نداشته باشد.
او ادامه میدهد: ولی خب هیچ نویسندهی تجربهگرای به دردبخوری به سراغ چیزی که پیش از کار شده نمیرود. به همین دلیل است که نویسندگان کمتر سراغ رمان تجربی میروند. چون کار سختتری است. معروفترین رمان ایرانی که میتوانم در این زمینه برایتان مثال بزنم، رمان "آزاده خانم و نویسندهاش" اثر رضا براهنی است. تجربه کردن در داستان کوتاه ریسک کمتری دارد چون یک کار تجربی در داستان کوتاه نهایتاً یک یا دو ماه وقت نویسنده را میگیرد اما یک رمان تجربی دو سه سال زمان میبرد. من برای رمان "شب ممکن" سه سال وقت گذاشتم و برای نوشتن رمان "میم عزیز" یک مقدار حرفهایتر شدم و آن را یک ساله به تحریر درآوردم. به همین خاطر است که نویسندهها یک مقدار کمتر به سراغ رمانهای تجربی میروند.
محمد حسن شهسواری که به تازگی رمان "میم عزیز" او منتشر شده و به چاپ دوم رسیده است در پاسخ به این سوال که "به نظرتان ساختگریزی، هنجارگریزی و تجربی بودن یک اثر، خصیصهای ایجابی یا سلبی به حساب میآید؟" جواب میدهد: من معتقدم که این مسئله، نه یک خصیصه ایجابی محسوب میشود نه یک خصیصه سلبی. کما اینکه در دنیا الآن دارد از هر دوی این گروه کار تولید و منتشر میشود و در مورد هر کدام، یک سری کارهای موفق وجود دارد و یک سری کارهای ناموفق.
یکی از کتابهایی که به تازگی منتشر شده است و به نوعی میتوان آن را در دسته آثار تجربی قرار داد مجموعه داستانی "سیاهی چسبناک شب" اثر نویسنده و مترجم معاصر، محمود حسینی زاد است.
وقتی درباره شعر حرف میزنیم، کسی تعجب نمیکند که مسئله فشردگی زبان یا ساختار یکه و ساده نشدنیاش را پیش بکشیم، اما همیشه دیوار داستان برای تدقیق در مسائل اینچنینی کوتاه است، چون لابد رسالتش انتقال مفهوم است. آنچه در ساخت زبانی مجموعه داستان “سیاهی چسبناک شب”، و خصوصا در دو اثر “سیاهی چسبناک شب” و “هرم یادها” در این مجموعه دیده میشود، نگرش تجربی مولف این آثار به مسئله زبان است. محمود حسینی زاد در این مجموعه داستان سراغ ادبیات تجربی را گرفته است. او روایتی بدیع و زبانی نو خلق کرده است که البته بر داستانهای این مجموعه که شکلی نو دارند، خوب نشسته است.حسینی زاد از قصه نوشتن در این داستانهای تجربی دست نشسته است، اما ساختاری ویژه به کارهایش بخشیده.

داستان کوتاه “سیاهی چسبناک شب” به 30 اپیزود کوتاه تقسیم میشود، و هر اپیزود تصویری خاص از داستان در ذهن ما ترسیم میکند. شاید در قرائت اول، این تصاویر اسکیزوفرن و متشتت به نظر برسند اما در واقعیت در ساختی یگانه و منسجم، توانستند به وحدت روایی-داستانی اثر وفادار باقی بمانند. محمود حسینی زاد پیشتر نیز مولف آثاری تجربی بوده است، اما به نظر میآید در “سیاهی چسبناک شب” توانسته امضای مشخصتری از خود پای داستانهایش مرقوم کند.
امتیاز ویژه داستانهای این مجموعه این نیست که آثاری بدیع هستند، چرا که به خودی خود این ویژگی امتیاز به حساب نمیآید؛ محمود حسینی زاد در داستانهای کوتاه این مجموعه به واسطه پیش کشیدن ساختار نو داستانهایش جهان تماتیک پیچیدهای خلق کرده است که مخاطب را درگیر میکند.


mr.kateb@yahoo.com تلفن:09188810209 /تلفن:09188810209