باید آن قدر عاقل باشیم که طرف عقل، منطق و هوش‌مان را بگیریم.


تصویر مرتبط


گفت‌وگو با محمدرضا کاتب به بهانه‌ی انتشار رمان «بالزن‌ها»


 


 

رضا فکری/ فایزه شکیبا


دنیای داستان‌های کاتب، دعوتی است به گام نهادن در نهایت عجایب و غرایب و ترسیم فضایی است که با واقعیت شناخته‌شده‌ی اطراف‌مان مطلقا نسبتی ندارد. او در رمان «بالزن‌ها» هم این روند را پی گرفته و استفاده‌ی از این فضاهای نامالوف و رازآلود و حضور شخصیت‌های غریب را به حد اعلای خودش رسانده است. داستانی که اگرچه با تکیه‌ی بر جنسیت ساخته نمی‌شود، اما دختری آن را روایت می‌کند. شخصیت‌هایی که همگی دارای شباهت‌های کلامی و تفکری هستند و بدون هیچ تفاوت مشخصی در خرده روایت‌های داستان وارد می‌شوند و در سایه هم از آن خارج می‌شوند. شخصیت‌هایی که فردیت‌شان گم شده است و عروسکی هستند که نخ‌شان را کسی می‌کشد. آدم‌هایی که در میان «مه» هستند و قصد بیرون آمدن هم ندارند و همگی نقش‌ها و سرنوشت‌هایشان را پذیرفته‌اند. دوگانه‌هایی که یک قُل دیگر هم از آن‌ها در داستان حضور دارد و این‌جاست که پای چندگانه‌ها و استعاره‌ها و نمادها نیز به داستان باز می‌شود. تکرار و این‌همانیِ این آدم‌ها در فضایی بسیار رویاگونه ترسیم می‌شود. انگار که همه‌ی این وقایع در میانه‌ی یک خواب آشفته اتفاق افتاده است و مخاطب با زمانِ قراردادی روبرو نمی‌شود. دنیایی خیالی که در آن همه در جست‌وجوی «بالزن‌ها» هستند و به دنبال نیرویی که فرد را به اوج قدرت، خلاقیت و بهره‌ی وجودی خودش می‌رساند. غایتی که همه‌ی شخصیت‌ها در پی کشف آن هستند. همه‌ی این‌ها در بستر فراموشی، بی‌ذهنی و حافظه‌ای عاری از هرگونه اطلاعات ثبت‌شده رخ می‌دهد. بی‌ذهن شدن امکانی است برای شروع کردن یک زندگی تازه در عمارتی که در آن «تجارت رویا و توهم و روح» صورت می‌گیرد. در واقع همین سفیدی و بی‌ذهنی است که همه را شبیه هم کرده و همه چیز را با هم هم‌سطح کرده. با این دیدگاه که اگر کسی صاحب هیچ چیز نیست درواقع صاحب همه چیز هم می‌تواند باشد و ذهن خالی از مفاهیم مانند لوحی سفید است که هر چیزی روی آن می‌توان نوشت. درواقع این همان بازی دنیا و کائنات با انسان است، به نوعی می‌شود گفت ما در حالی به این دنیا آمده‌ایم که پیش از این نیز در این دنیا بوده‌ایم. نویسنده با استفاده از درون‌گویی‌های بسیار راوی، جمله‌های فلسفی و در واقع با ارائه‌ی مانیفست خود در این کتاب، یک مقاله‌ی بلند هستی‌شناسانه را پیش روی مخاطبش می‌گذارد. گفت‌وگوی کافه داستان را با محمدرضا کاتب نویسنده‌ی «بالزن‌ها» می‌خوانید.

***

*داستان بر محور روایت زنی از ماجراهای ربوده شدن خودش پیش می‌رود که البته ظاهرا این لایه‌ی اولیه‌ی ماجراست و لایه‌های پنهان دیگری نیز وجود دارد و هر المانی در داستان ارجاعی به جهانی غیر از جهان داستانی است. «تردست» انگار سمبلی از «جهان» است. قاتلی حرفه‌ای که در پی مقتولی حرفه‌ای است. قاتلی که امکان زندگی مجدد را به مقتولش می‌دهد و راویِ زن داستان این نقش را به عهده گرفته، نماد انسانی که در برابر کائنات قرار گرفته، طعمه‌ای سر قلاب برای به دام انداختن «بالزن‌ها». همه‌ی این‌ها بیشتر از آنی که شخصیت‌هایی حقیقی باشند به نظر می‌رسد توهمی ذهنی و نوعی از انتزاع‌های جسمیت‌یافته‌اند. همچنین از همان صفحات آغازین کتاب، مخاطب با کلمه‌هایی روبه‌رو می‌شود که در گیومه و به نوعی اسم خاص هستند مثل «صید»، «تردست»، «تقلید»، «ارباب»، «پیشکار» و «بالزن» و دیگر واژگانی که بسیارند. به نظر می‌رسد این‌ها جدای از نام‌گذاری‌های مرسوم داستانی، داری معانی بیرون داستانی هم هستند و به نوعی به اثر وجهی سمبولیک و تمثیلی می‌دهند، این‌طور نیست؟
یکی از کارهایی که رمان قصد دارد انجام بدهد این است که ابعاد انسان و جهان‌های ناپیدایش را مرئی کند. جهان‌هایی که کنار ما زندگی می‌کنند یا ما میان‌شان زندگی می‌کنیم و قادر نیستیم آن‌ها را ببینیم و ناگهان میان رمان این بخش‌های نامرئی به حرکت درمی‌آیند و به چشم و جهان ما رخنه می‌کنند. استعاره، نماد و چندگانه‌هایی از این دست، یکی از ابزارها و روش‌های مهم مرئی کردن حاشیه‌ها و جهان‌های نامرئی و یا نیمه مرئی هستند. گاه می‌بینیم برخی از شعرها، نمایش‌ها و رمان‌ها به مرور زمان کم‌اثر یا حتی محو می‌شوند. یکی از دلایل این قضیه این است که استعاره‌ها و نمادها و… آن رمان‌ها و شعرها دیگر نمی‌توانند جهان امروز ما را گسترش یا پوشش بدهند و بود و نبود آن اثر دیگر بستگی به شبکه‌ای دارد که استعاره‌ها و نمادهای آن اثر مطرح کرده است. اگر چندگانه‌های اثری بار زمان را بتواند بکشد آن اثر می‌ماند در غیر این صورت آن اثر در زمان محو می‌شود. گاهی ما آثاری می‌بینیم که چیز چندان در خور و بزرگی نیستند اما به خاطر وجود استعاره‌ها و چندگانه‌هایی که آن اثر مطرح کرده تا امروز هم مانده‌اند و هنوز برای ما کار می‌کنند. شاید یکی از کارکردهای مهم چندگانه‌ها این است که آن‌ها تضمین‌کننده‌ی پیش روی امروز ما هستند. جهان گذشته روی چندگانه‌هایی بنا شده است که امروز دیگر برای ما نمی‌توانند کار کنند. چندگانه‌ها شیوه‌ای برای گسترش دادن معنا و بازتاب‌های حقیقت هستند. چندگانه‌ها می‌توانند ما را از کوتاه‌ترین راه‌ها به تجربه‌ای نو از واقعیت و جهان کهنه برسانند. اصراری که شما در رمان «بالزن‌ها» یا کارهای دیگر من می‌بینید به همین دلیل است. استفاده از این ابزار تلاش رمان در توصیف واقعیت به شیوه‌ای دگرگون است. استعاره‌ها و نمادها و باقی چندگانه‌ها  مثل تورهایی هستند که ما به دریای بی‌انتهای معنا می‌اندازیم و چیزهای زیادی صید می‌کنیم که گاه برای ما ناشناخته‌اند و چون به چشم ما آشنا نمی‌آیند و ما نمی‌شناسیم‌شان به اشتباه فکر می‌کنیم آن‌ها موجودات بی‌ارزشی هستند و به همین دلیل نام «وهم» یا نام‌هایی از این دست بر آن‌ها می‌گذاریم.

*تفاوت عمده‌ی استفاده از این استعاره‌ها، سمبل‌ها و ابزارها در آثار شما که به نوعی «خاص» محسوب می‌شوند با آثار منتشر شده‌ی دیگران در چیست؟
شاید یکی از تفاوت‌های ادبیات اندیشه‌محور با ادبیات به معنای کالا در همین جا باشد. ادبیات به معنای کالا از استعاره و نمادی استفاده می‌کند که به چشم و ذهن آشناست و در سطح معین و مشخصی حر کت می‌کند و دیگر جایی برای گسترش و مرئی کردن جهان و معنا باقی نمی‌گذارد. این‌جاست که رمان یا فیلم و… تبدیل به یک کالای مصرفی صرف و در یک زمان خاص می‌شود و مانند هر کالای دیگری تاریخ مصرف پیدا می‌کند. استفاده از چندگانه‌ها در انواع آثار به ما می‌گوید که ما در چنگال آن‌ها گرفتار هستیم و ذهنیات و دیدگاه ما و حتی خود انسان هم نو عی از استعاره است و گفته می‌شود که فلسفه و علم هم صرفا نوعی استعاره و چندگانه است. چون جهان ما که عوض نمی‌شود اما دائم ما مفاهیم تازه‌ای را از دل این جهان بیرون می‌کشیم و بار داشته‌ها و نداشته‌هامان می‌کنیم. نحوه‌ی برخورد با استعاره‌ها و چندگانه‌هاست که جهان امروز و حتی آینده‌ی ما را می‌سازد. شرایطی که بر ادبیات ما حاکم بوده باعث شده ما نسبت به استعاره‌ها و نمادها و چند‌گانه‌ها دچار بدفهمی بشویم و فکر کنیم استفاده از چندگانه‌ها صرفا برای فرار از سدهای فرهنگی، اجتماعی و سیاسی است و درجاهایی که نمی‌توانیم مسائل را به صورت مستقیم مطرح کنیم بهتر است از چندگانه‌ها استفاده کنیم تا مشکلات‌مان کمتر بشود. در صورتی که کارکرد چندگانه‌ها خیلی بیشتر از آن چیزی است که در ادبیات ما مرسوم است.

*بدون شک این سمبل‌ها، نمادها و استعاره‌ها، مواردی مختص به آثار امروزی نیستند و در گذشته هم وجود داشته‌اند. تفاوت نگاه شما و هنرمندان گذشته را در استفاده از این مقولات در چه می‌بینید؟
هنرمند دیروز چیزهایی را به دلایلی در لایه‌ی زیرین فیلم، رمان یا نمایش مخفی می‌کرد تا مخاطب بتواند آن را در نهایت ببیند یا با کمی تلاش یا با تلاش فراوان آن را درک یا پیدا کند. پس یک چیز قطعی با ابعادی خاص را هنرمند در جایی از اثر یا زیر پوست یا اتمسفر یا حاشیه‌های جدا شده از اثر مخفی می‌کرد تا بعد کشف شود. یعنی در بدو امر آن حرف و نکته با آن که به چشم نمی‌آمد اما در نهایت بیان شده بود و به چشم نیامدن آن به معنی عدم وجودش نبود. ممکن بود مخاطب یا حتی مخاطبین آن اثر در دوره‌ای آن حرف و نکته و چیز مخفی‌شده را پیدا بکنند و یا پیدا نکنند. یعنی در وجود آن مطلب شکی نبوده و در دیده شدن یا نشدنش شک بوده است. اما امروز مسئله بود و نبود آن چندگانه است، نه دیده شدن یا نشدن آن. حالا فقط آن چندگانه‌ای وجود دارد که مخاطب آن را بسازد. یعنی چیزی قطعی دیگر آن زیر وجود ندارد. چون برای دسته‌ای از مخاطبین ممکن است آن چیز وجود داشته باشد و برای دسته‌ای دیگر وجود نداشته باشد. پس بود و نبود آن بستگی دارد به مخاطب که بتواند آن را به وسیله‌ی جهانش بسازد یا نتواند بسازد و قضیه صرفا تلاش مخاطب برای پیدا کردن چیزی مخفی شده نیست بلکه  او باید به خودش ثابت کند اصلا چیزی وجود دارد یا نه. حالا دیگر مخاطب به وسیله‌ی سفری که با اثر می‌کند استعاره و نماد و سایر چندگانه‌ها را دریافت نمی‌کند بلکه آن را خلق می‌کند. در گذشته در حین سفری که مخاطب به وسیله‌ی اثر می‌کرد صرفا چندگانه‌ها را از گوشه‌ها و کناره‌ها پیدا می‌کرد و امروز در حین این سفر او چندگانه را باید بسازد و اصل و مبنا ساخت چندگانه است نه دریافت آن. وقتی ساخت چند‌گانه‌ها اصل شد حالا دیگر همه چیز بستگی به وجود مخاطب و جهان او دارد. این نوع آثار چاره‌ای برای مخاطبش باقی نمی‌گذارد چون مخاطب در تمام ساحت‌ها و لحظه‌ها و مراحل با تعدد راه‌ها و امکانات روبه‌روست و دائم باید تصمیم بگیرد که از کدام راه برود و چه را انتخاب کند و با این تصمیم باقی راه‌ها را خواسته یا نا‌خواسته کور کند تا باز بتواند ادامه بدهد و همین مسئله است که باعث می‌شود او بتواند چندگانه‌های خودش را خلق یا تقویت کند و حول محور و جهان خودش به حرکتش ادامه بدهد.

*کتاب «بالزن‌ها» خالی از روابط علی و معلولی متعارف انسانی است و همین‌طور داستانیت کتاب به شدت محل سوال است و ابهام بسیاری در متن وجود دارد. انگار که نویسنده خواسته فضایی بیافریند که شخصیت‌ها در آن سرگردانند و به سرانجامی نمی‌رسند. گویی یک نمای واحد مدام از پشت شیشه‌ی عدسی و از زوایای مختلف به مخاطب نمایش داده می‌شود. مخاطبی که در هزارتویی از اتفاقات مشابه گیر افتاده و از این درهم‌تنیدگی ماجراها خلاصی ندارد. در واقع متن  انگار در خلاء نوشته شده. داستانی که در عرض گسترش می‌یابد و  شبیه یک خواب طولانی  است و مخاطب را با درون‌گویی‌های بسیار دختر راوی داستان مواجه می‌کند. چرا یک چنین ساختار پیچیده و گنگی را برای طرح روایت انتخاب کردید؟
هنر و ادبیات امروز قصد دارد تبدیل بشود به روشی برای اندیشیدن و برای رسیدن به این هدف هنرمندان هر کاری که لازم باشد می‌کنند. شاید در این مسیر رمان یا فیلم یا دیگر آثار هنری معنای سابق و ابعاد گذشته و قاطع خود را از دست بدهند. برای این آثار دیگر مهم نیست که چه چیزهایی را از دست می‌دهند و چقدر شبیه گذشته‌شان باقی می‌مانند و چقدر تغییر می‌کنند. پس دیگر قید و چارچوبی برای این هنرمند وجود ندارد که سعی کند دائم با گذشته نسبت خودش را ثابت کند و مراقب باشد از شکل‌های مرسوم دور نشود و هر طور هست در حدود تعیین‌شده باقی بماند. ما نمی‌توانیم با توجه به تعاریف و ابعادی که آثار گذشته داشته‌اند حرکت کنیم و به امروز و اهداف‌مان دست پیدا کنیم. ما نمی‌توانیم اهداف و آینده‌مان را فدای حفظ نسبت‌مان با گذشته کنیم. اگر در پی تعاریف مرسوم از رمان باشیم آثارمان ناکارآمد می‌شوند و علت وجودی خودشان را از دست می‌دهند. این اثر آمده تا مخاطبش به جایی برسد و اگر نتواند این کار را بکند دیگر بود و نبودش بی‌اهمیت است. پس چاره‌ای نیست جز آن‌که به سمت اهداف‌مان حرکت کنیم اگر چه چارچوب‌ها و تعاریف گذشته از رمان را کنارمان نداشته باشیم و چیزهای زیادی را مجبور شویم از دست بدهیم. این حرف به معنای نادیده گرفتن تعاریف گذشته‌ی رمان نیست. در بین ابزارها و شگردهای گذشته چیزهای بسیاری هست که کمک ما هستند و مورد استفاده قرار می‌گیرند اما به هیچ وجه زندانی آن‌ها نباید بشویم.

*نگران نیستید این نوع نگاه و رویکرد شما در نوشتن رمانی خارج از چارچوب‌های شناخته شده، سبب اختلال ارتباطی مخاطب با اثر شود؟
رمان و دیگر آثار هنری در طی دوران گذشته دائم تغییر کرده است و در هر دوره‌ای به شکلی درآمده. امروز هم ما شاهد همین قضیه هستیم که با ابعاد گسترده‌تری ادامه دارد. خیلی از فرم‌ها و شگردهایی که امروز در کار‌های عامه‌پسند دیده می‌شود زمانی جزء نو ترین شگردها و فرم‌ها بوده و مخالفین زیادی هم داشته چون فکر می‌کردند که این کارها مخاطب را از آثار دور می‌کند. اما شما امروز می‌بینید همان شگرد یک مسئله‌ی بسیار ساده و عادی شده است. در طی زمان بعضی از ابعاد و تعاریف از رمان چنان سایه انداخته روی آن که انگار رمان یعنی همین و تمام. امروز رمان و حتی سایر هنرها به دلیل شرایط تازه‌ی جهان از تعاریف گذشته‌ی خود سر باز می‌زند. و نمی‌خواهد آن شخصیتی باشد که از او ساخته‌اند. دیگر آثار امروز نمی‌خواهند آن حد و حدودی را حفظ کند که مسا‌یل مختلف آن را مرسوم می‌کرده‌اند. هنر و ادبیات می‌خواهد خودش باشد و بیشتر از هر کسی شبیه خودش در این زمان و شرایط باشد. اگر چه این خودِ تازه، گذشته‌اش را یکسره انکار کند. شخصیتِ تازه‌ی رمان، ما را از شکل گذشته‌اش دور می‌کند و به شکل‌های ناشناخته‌تری از آن ما را می‌رساند. این سوال در همه‌ی دوران‌ها وجود داشته است که چرا هنر و ادبیات باید همان شکل و ابعاد گذشته خود را  حفظ کند در صورتی که دنیا‌ی ما یکسره تغییر کرده است. این اجبار صرفا از ذهنیت شکل گرفته‌ی ما می‌آید که اگر ما تا حالا آن را جدی گرفته بودیم باید در همان گذشته‌ها می‌ماندیم. این که انسان زمانی آن‌گونه بوده  باید امروز هم همان گونه درباره‌ی خودش فکر کند و همان مسیرها را برود منطقی است که جلو هر تغییری را می‌گیرد. رمان امروز اهداف دیگری دارد و از مسیرهایی مجبور است برود که که شکل سابقش حتما تغییر خواهد کرد و در هر دوره‌ای هم تا حدی این اتفاق افتاده است. ممکن است اذهانی که با قاعده‌هایی خاص شکل گرفته‌اند در پذیرش این نوع رمان دچار شک بشوند و بگویند که این کارها اصلا رمان نیست و همچنین می توانیم بگوییم که این هم نوعی رمان یا فیلم یا نمایش است. یادمان نباید برود که قواعد برای تسهیل کردن کارها پدید آمده‌اند نه برای سخت کردن آن و هر کجا قواعد به ضرر، انجماد و بی‌تحرکی ما رای دادند ما باید آن قدر عاقل باشیم که طرف عقل، منطق و هوش‌مان را بگیریم.

/منبع - / http://www.cafedastan.com


 


 


 

 

 

 


 


گریز به سوی مرگ


 


 

 


 

رویا دست‌غیب


 


 

یادداشتی بر رمان «بالزن‌ها»، نوشته محمدرضا کاتب


 

«حالت من و آن دختر مو صاف مثل یک حیوان و تصویرش در آینه بود. هر حرکتی من می‌کردم، تصویرم هم تکرار می‌کرد. اگر چه یک چشم معمولی فاصله‌ی بین حرکت من و تصویر مرا نمی‌دید. اما فقط آن فاصله بود که می‌توانست نشان بدهد کی اصل است و می‌ماند و کی فرع و تصویر است. این نه تنها حال این حیوان‌ها میان زندگی که حال هر آدم دم مرگی بود.» (صفحه۱۷۹)

همین گسست یا فاصله‌ای که دختر نگهبان، بین خودش و تصویرش در آینه می‌بیند است که به روایت رمان «بالزن‌ها» شکل می‌دهد. این غریبه‌ای که به او در آینه نگاه می‌کند و می‌تواند بر علیه او قیام کند، بستری برای ماجراهای رمان می‌شود. بالزن‌ها یا شیاطینی بالدار و از جنس آتش که شخصیت‌های رمان به آن نیاز دارند تا بتوانند تا ته زندگی‌شان بروند، بالزن‌هایی که چنان پشت چیزهای عادی زندگی قایم می‌شوند که قابل دیدن نیستند. بالزن‌ها در رمان شاید همان مازاد لکانی یا امر واقعی باشند که از نمادینه شدن، تن می‌زنند. در رمان، بالزن، موجودی دست نیافتنی است که تا آخر خواننده نمی‌تواند تصویر منسجمی از آن داشته باشد.

روایت رمان بالزن‌ها از درون یک تنش شکل می‌گیرد و تا آخر، رمان را در می‌نوردد. تنشی در مواجهه با مرگی که هر لحظه ممکن است سر برسد. دختر جوانی که در محوطه‌ای ییلاقی از خانه‌های ویلایی نگهداری می‌کند در فصل زمستان که ساکنان ویلاها آن‌جا را ترک کرده‌اند، توسط مستخدمه‌ی یکی از ویلاها، استخدام می‌شود و از همان ابتدا فکرش با غیاب ارباب درگیر می‌گردد: «اگر اربابم سراسر روز روی مبل بزرگ کتابخانه می‌نشست و سیگار می‌کشید، باز این قدر که حالا وجود داشت، آنجا وجود نداشت. او به وسیله‌ی غیبت دایمی‌اش حضوری دایمی داشت. و این غیبت و حضور محو باعث به وجود آمدن وهمی عجیب در من می‌شد.»(ص۱۸) دختری که امیالش گرد خلاءای به نام ارباب می‌گردد و مدام سعی در پیدا کردن نشانه‌هایی از حضور او‌ست، نمی‌تواند میلش را روی غیاب این غریبه فرافکن نکند. به قول لکان مطلوب گمشده مطلوبی است که هیچگاه گم نشده ولی می‌بایست آن را باز یافت. این مطلوب مطلق، فقدانی‌ست که تمام کنش‌های انسانی ما به گرد آن شکل می‌گیرد. دختر هر بار وقتی کارهای خانه را تمام می‌کرد و رد نشانه‌هایی را که فرض می‌کرد ارباب از خودش باقی گذاشته، پی می‌گرفت به پشت پنجره‌ی آشپزخانه پناه می‌برد و روی نیمکت می‌نشست و زل می‌زد به سفیدی ملال‌انگیز بیرون و به انتظار نمی‌دانست چه کسی می‌ماند. اما کم‌کم معلوم می‌شود در پشت این ظاهر آرام، ذهنش در حال بال و پر دادن به تخیلاتی است که از امیال سرکوب‌شده‌اش تغذیه می‌کند. لکان می‌گوید: آدمی در پی کسب لذت نیست -چرا که لذت چیزی جز کاهش درد نیست- بلکه در جستجوی تمتع است. تفاوت لذت و تمتع در این است که لذت ضد درد است ولی تمتع عین تالم. چرا که مطلوب گمشده علی رغم تمام کارایی خود عنصری است تو خالی و معدوم، توهمی است بر هیچ، و فقدان، ماهیت آن را تشکیل می‌دهد.

به همین دلیل است، دختر که پدرش را از دست داده و برعکس دوستش ستاره، معشوقی هم ندارد، در تاریک و روشن موقعیتی سیال یا شاید در ذهنش با مردی به نام تردست که می‌تواند سایه‌ی ارباب باشد روبرو می‌شود و آن مرد دیگر او را رها نمی‌کند و دختر مجبور می‌شود به بازی او که خودش را صید می‌نامد، تن در دهد. آیا این تن در دادن و به بازی بین مرگ و زندگی که مرد بر سرش هوار کرده، نوعی مازاد لذت یا تمتع نیست که بر هیچ سوار است و ثمری جز تالم برای دختر ندارد. در تمام طول روایت، ما با راوی ترسیده، خیالاتی و تنهایی همراه هستیم که مدام خواننده را با وضعیت و موقعیت‌های عجیب و پیچیده روبرو می‌کند. تردست مدعی است برای ارباب کار می‌کند و دنبال بالزن او می‌گردد اما گاهی انگار خود ارباب است. تردست که قاتلی خونسرد و حرفه‌ای است دختر را وارد بازی که قواعدش را خودش پی ریخته می‌کند و مدام دختر را با انواع و اقسام مرگ‌ها تهدید می‌کند اما هر چه جلوتر می‌رویم روشن می‌شود تمام مدت با قاتل و مقتولی روبرو هستیم که نقش بازی می‌کنند. این عدم قطعیت در مورد وقایع و شخصیت‌ها در تمام طول رمان ادامه دارد و ما مرتب با این سوال مواجه‌ایم که وقایع در ذهن روان‌پریش دختر شکل گرفته یا واقعیتی بیرونی دارد. عمارت ارباب مکانی‌ست که گویی او را تسخیر و از روال عادی زندگی‌اش به بیرون پرتاب کرده: «روی آن نیمکت دوباره می‌نشستم و زل می‌زدم به در فلزی پر نقش و نگار عمارت و جنگل و کوه‌های پر برف و مه‌گرفته‌ی پشتش. نمی‌دانستم انتظار چه کسی را باید این‌قدر بکشم».(ص۱۹) عمارت و ابهامی که آن را در بر گرفته با اتاق‌های ممنوع و سکوتی که بر آن‌جا حاکم است دختر را در سلطه‌ی خود گرفته و به ترس‌هایی که می‌خواهد در پشتش مخفی بماند، دامن می‌زند. تردست نیز یکی از همان ترس‌هایش است چون می‌داند با فرار کردن از او فقط به تکثیرش کمک می‌کند. آن مرد در هر سایه و تاریکی حاضر و ناظر است و همیشه تهدیدش می‌کند. ما در جای جای رمان با نظرات و سوال‌هایی درباره‌ی چیستی و چرایی وجود انسان روبرو هستیم که به متن عمق می‌دهند و ما را وا می‌دارد از روی وقایع به سادگی نگذریم و جهانی که خلق شده را با چارچوب‌های مفهومی خود متن بسنجیم. شخصیت‌های رمان، محصور توهمات‌شان مانند غریبه‌هایی یا قصد نابودی خودشان را دارند و یا به هم تبدیل می‌شوند. زمان در روایت، خطی پیش نمی‌رود و مانند هزارتویی ما را به درون می‌کشد: «برای تردست گذشته هم دیروز بود و هم امروز و فردا. گذشته‌ی او تمام زمان‌ها را تو خودش داشت».(ص۸۱)
رمان موضوعی روان‌شناختی دارد و خواننده را با فضاهایی که روان شخصیت‌ها را تحت تاثیر قرار می‌دهند و ذهنیت‌های آشفته‌ای که به فضاها و مکان‌ها و موقعیت‌ها شکل می‌دهند، روبرو می‌کند. به این سبب است که ما متنی سیال که هیچ قطعیتی را بر‌نمی‌تابد پیش رو داریم. رمان با فضایی رعب‌انگیز محصور در سایه روشن‌ها شروع می‌شود. مقتولی که قرار است به دام قاتلی حرفه‌ای بیافتد و با بی‌رحمی به قتل برسد اما با جلو رفتن رمان متوجه می‌شویم که وارد بازی پیچیده‌ای شده‌ایم که تنها بازنمایی واقعیت است. شاید همه‌ی این کنش‌ها و روابط پیچیده که مانند آونگی بین مرگ و زندگی در حرکت است و همچنین وجود بالزن‌هایی که بودن‌شان در رمان به حدی ضروری به نظر می‌رسدکه تردست برای آن‌ها تعداد زیادی آدم را کشته و باز هم می‌تواند بکشد، آیا همه و همه‌ی این‌ها ممکن است، تراوشات ذهنی تنها باشد که در عمارتی تک‌افتاده، وسط برف و سرما گیر افتاده، ذهنی که فقدان درونیش را بیرونی کرده و در تسخیر ناخودآگاهش به بازی خطرناکی تن داده است. ما در رمان با زنجیره‌ای از تصاویر روبرو هستیم که مرتب روی یکدیگر می‌لغزند و در هم فرو می‌روند و خواننده را در روایتی سیال پیش می‌برند. به قول لکان ناخودآگاه به شکل یک زبان ساختار پیدا می‌کند ولی زبانی بیگانه که راه پیدا کردن به آن راحت نیست. در متن ما با دختری روبرو هستیم که وضعیت و موقعیت‌های بغرنج و حتی دردهای جسمی‌اش را چنان بازگو می‌کند که انگار هیچ ربطی به او ندارد. خودش را هدف آسیب‌ها و رنج‌ها می‌بیند، اما این ناملایمات را با تمام جزئیات طوری روایت می‌کند که انگار بر دیگری این زخم وارد شده نه خود او: «بعد چیزی سنگین محکم از پشت سر و گردنم خورد. حتی صدای شکستن جمجمه‌ام را شنیدم.»(ص۷) و یا در این‌جا: «همیشه یک چیزی بین من و مرگ فاصله می انداخت»(ص۸) او با لحنی بی‌احساس درباره‌ی دردی که بدنش را در هم می‌کوبد، حرف می‌زند و در این‌جا می‌توان گفت که او با خودش به منزله‌ی «دیگری» رو در رو می‌شود. دختر در مسیر هویت‌یابی با غیاب ارباب مواجه شده است. لکان می‌گوید ما در پی هویت‌یابی به دام میل دیگری یا بهتر است بگوییم معمای میل دیگری می‌افتیم. او در این راه پر فراز و نشیب به مثابه قربانی، در سلطه‌ی میل دیگری اسیر می‌شود. در لابلای روایت، ما صراحتا با این تهی شدن و پر شدن با دیگری روبرو هستیم: «از تو خالی شده بودند و بعد با یک چیز دیگر پر شده بودند»(ص۲۱۴)

دختر انگار در موقعیت‌های متفاوت به جایگاه‌های خالی، قلاب می‌شود، مثل صندلی آشپزخانه که به آن صندلی اعدام می‌گوید و جایگاهی که تردست به عنوانِ مقتول به او داده و… در فصل پایانی رمان، دختر را می‌بینیم که به تصویر خودش روی شیشه‌ی ماشین نگاه می‌کند اما خودش را باز نمی‌شناسد. انعکاس تصویر دختر موصاف با چشمان بادامی که لبخند محوی بر لبانش دارد برایش نا‌آشناست. لبخند محو صورت روی شیشه به گسستی می‌ماند که روح و جان دختر را در می‌نوردد و او را با خلاء درونش رو در رو می‌کند. در نهایت فاصله‌ای که در آغاز رمان دختر از آن می‌گوید: «فقط چند تا درخت با مرگ فاصله داشتم»، در پایان رانه‌ی مرگی‌ست که او را به درون می‌کشد. کلیت رمان بالزن‌ها را می‌توان به این درس‌گفتار «هگل» ارجاع داد. هگل این «شب» آگاهی را با عباراتی هولناک توصیف می‌کند: «انسان همین شب است، این نیستی نابی که در بساطت‌اش در بر گیرنده‌ی همه چیز است، قلمروی سرشار از تصاویر و تصورات. در اوهام و خیالات پریشان اش، شب گرداگردش را فرا گرفته؛ ناگهان سر بریده‌ی خون‌آلودی پیش پای‌اش می‌افتد، شبح سفیدی ان سوتَرَک ظاهر می‌شود، و باز هر دو ناپدید می‌شوند. آدمی آن گاه که در چشمان دیگری می‌نگرد، همین شب را می‌بیند. شبی که هراس در دل می‌افکند؛ و یکایک ما، در مواجهه با شب جهان آونگان و بی‌تکیه‌گاه‌ایم . » /.منبع -.http://www.cafedastan.com

 


پرسه‌های مرگ در حوالی زن


 


 


 

 

 

 


 


فایزه شکیبا


 


 

 

یادداشتی بر رمان «بالزن‌ها»، نوشته محمدرضا کاتب، نشر ققنوس، ۱۳۹۶:

 

محمدرضا کتاب، خالق رمان‌های ترس و مرگ یا شاید ترس از مرگ است. اگر جهانِ رمان عموما روایتی از زندگی آدم‌ها و چگونه زیستن باشد، جهان آثار کاتب روایت رنج مرگ و درد رفتن است. پرداختن به بازی مرگ و زندگی و یا شاید تقابل زندگی و مرگ که مهم‌ترین مضمون آثار کاتب است. او آثار متنوعی در حوزه‌ی نوجوان و بزرگسال به نگارش درآورده است. آثاری چون :«پری در آبگینه»، «دوشنبه‌های آبی ماه»، «وقت تقصیر»، «پستی»، «آفتاب‌پرست نازنین»، «رام‌کننده»، و «بی‌ترسی» است. اما شاید مطرح‌ترین اثری که نام نویسنده را پرآوازه کرد، رمان «هیس» باشد. این رمان برنده‌ی بهترین رمان سال جایزه‌ی منتقدان و نویسندگان مطبوعاتی شد.

 

رمان «بالزن‌ها» جدیدترین اثر کاتب است که از همان آغاز با نام نامتعارفش مخاطب را با جهانی بیگانه روبرو می‌کند، جهانی که تا پایان هم هرگز به او حس همذات‌پنداری و صمیمت نخواهد داد. گویی خواننده محکوم است از پس شیشه‌ای غبار گرفته ماجراهای داستان و زندگی شخصیت‌ها را ببیند. شخصیت‌هایی که همه دچار بی‌صورتی هستند و در سایه زندگی می‌کنند. داستان بر محور روایت زنی از ماجراهای ربوده شدن خویش می‌گذرد و از زبان همین مقتول احتمالی بیان می‌شود. مقتولی که خودش را طعمه‌ی شکارچی قرار می‌دهد. کتاب با روایت نفس‌گیر ربوده شدن دختر آغاز می‌شود: «می‌خواستم ببینم چند تا درخت با آن مرگ زجرآور فاصله دارم. همیشه یک چیزی بین من و مرگ بود.» (ص۷)

 

در ادامه‌ی رمان اما مخاطب با مونولوگ‌گویی و پُرگویی‌های دختر با جهانی متفاوت روبرو می‌شود. ماجرا در لایه‌ای دیگر از سطح هم روایت می‌شود. رمان تلاش آدم‌ها برای یافتن بالزن‌هاست.«بالزن» در لغت به معنی پرنده است و در اصطلاح پرواز به معنی پرنده‌ی مکانیکی که ادای پرواز و بال‌زدن را در می‌آورد. در داستان از بالزن‌ها، فرّه، گاهان و… به کرات صحبت می‌شود. غایتی که همه در داستان به دنبال کشف آن هستند. نیرویی که به نظر می‌رسد همان عشق است و نیست. بالزن‌هایی که قرار است فرشته و فرّ و طلسمی باشند که آدم‌ها را به کمال خود، به آن نقطه‌ی اوج جهان خود نزدیک کنند، اما فقط سبب گم شدن و بیراهه رفتن آدم‌ها در هزارتوهای خودشان می‌شوند. تلاشی عموما بی‌نتیجه، تلخ و سرد به سردی برفی که در تمام اثر بر سرمخاطب می بارد و در نهایت بر ذهن راوی و همراهش می‌نشیند.

 

در آثاری از این دست، کنش‌های بین قاتل و مقتول و خلق جهانی خوف‌ناک سبب کشش خواننده به خوانش متن است: «من یک قاتل حرفه‌ای هستم و از شانسم تو هم یه مقتول حرفه‌ای هستی. حرفه‌ی تو اینه که به روش‌های مختلف هی کشته شی و از نو ادامه بدی.» (ص۴۱) اما در این رمان بعد از چند فصل آغازین جذابیت اولیه‌ی اثر کم‌رنگ می‌شود و داستان با کندی بسیار به کشف تازه‌ای می‌رسد. دختر مدام ربوده می‌شود، کتک می‌خورد، ‌شکنجه می‌شود و باز فصل بعد همین ماجرا بدون کشف تازه‌ای ادامه می‌یابد و به نوعی این‌همه تکرار مخاطب را دلزده می‌کند. گویی یک نما از داستان و وقایع آن دایم از پشت شیشه عدسی به مخاطب نمایش داده می‌شود و نویسنده می‌خواهد مخاطب را هم در پایان اثر مانند شخصیت‌ها با حافظه‌ای پاک‌شده و بی‌ماجرا از داستان خارج کند.

 

راوی بی‌صورت داستان، گاه چنان به روایت روزمرگی‌ها می‌پردازد که خواننده دچار کسالت می‌شود و گاه چنان تلخی‌ها را شرح می‌دهد که مخاطب را اسیر انزجار می‌کند. نگاهی فلسفی نیز که در پی پاسخی برای بی‌معناییِ زندگیست همواره در اثر حضور دارد و نویسنده از زبانی طنزگونه نیز در روایت ماجراها بهره می‌برد. راوی داستان در فصول پایانی خصوصا در فضای آشپزخانه چنان پخت‌وپز و مرگ و قتل را کنار هم قرار می‌دهد که مخاطب در مواجهه‌ی با این فضای گروتسک دچار تهوع می‌شود. خوردن غذا چون ماجرایی آیینی در صفحات پایانی مقدمه‌ی ضیافت مرگ دختر است. از طرفی دیگر فراموشی و بی‌ذهنی با دمنوش‌هایی خوش‌عطر و متفاوت به خورد آدم‌ها داده می‌شود. خوردن هم گویی یک فریب است از طرف صید. مثل همه فریب‌های دیگر دنیا، مثل بالزن، عشق یا زن و … و عشقی که در نهایت راه‌گشا نیست.نکته‌ی جالب توجه دیگر این است که داستان در تمام فصول توسط یک زن روایت می‌شود اما کلامی زنانه ندارد. راوی داستان از ظرافت‌های کلامی، حسی و عاطفی زنانه نیز برخوردار نیست و جهانی به شدت مردانه خلق می‌کند. گویی او خودخواسته فاصله‌اش را با مخاطب حفظ می‌کند و با لحنی گزارش‌گونه سخن می‌گوید. شخصیت‌های داستان مثل «صید»، «تردست»، «پیشکار» و … همگی اسامی مستعاری بر یک سبک و سیاق خاص‌اند و مختصات شخصیتی مشترکی دارند. تفاوت جنسیت راوی و شخصیت‌ها هم ابدا تغییری در دیالوگ‌ها ایجاد نکرده است. آدم‌های داستان زن، مرد، پیر، جوان همه شبیه هم حرف می‌زنند و فاصله‌ای بین آن‌ها نیست. این بی‌جنسیت بودن زبان راوی هم احتمالا بخشی از هویت جهان داستان اوست. یعنی زبان زن داستان هم مثل خصوصیات خلقی و ظاهری‌اش دچار عدم زنانگی است. در روایت کاتب از این زن هیچ عنصر زنانه‌ای وجود ندارد. شاید آن‌چه در اثر مطرح است هویت او ورای جنسیت است و چنین است که زن و مرد بودن تفاوتی ندارد. همان‌طور که قاتل یا پلیس بودن تفاوتی ندارد. چنان‌که کارآگاه داستان خود برای کشف پرونده قاتل دستش به خون انسان‌های بسیاری آغشته شده است و صیاد و قاتل زنان و مردان در داستان خود «صید» خطاب می‌شود. در نهایت اما این بی‌لحنی زبان و بی‌جنسیتی راوی که به ظاهر تمهیدی داستانی است، به درک اثر لطمه‌ی بسیار زده است. در برخی فصول میانی، مخاطب فاصله‌ی شخصیت زن و مرد داستان را گم می‌کند و این تمهید در اثر کارگر نمی‌افتد. راوی در جایی از رمان می‌گوید: «آدم‌های این داستان‌ها همیشه میان مه بودند و قصد بیرون آمدن از آن را هم نداشتند.» (ص۱۴۹)

مخاطب هم گویی در مه داستان گم شده است. برخلاف آثار دیگر کاتب که نویسنده از تغییر فونت و تکنیک‌های ظاهری برای فاصله‌گذاری بین مطالب بهره‌ی بسیار برده است اما این‌جا نهایت سعی در یکسان‌سازی دیالوگ‌هاست. حتی پانویس‌ها هم برخلاف باقی آثار خدمتی به یافتن درک بیشتری از متن نمی‌کنند و جهانی غریبه‌تر از داستان اصلی خلق می‌کنند. پایان‌بندی کتاب در همان حال و هوای نقطه‌ی آغاز اثر است. تنها هوا از برف و زمستان گذر کرده و بهاری با شکوفه‌های صورتی و بنفش در صفحات نشسته است. بهاری که طراوتی تصنعی دارد. برخلاف فصول پر تفصیل آغاز اثر، این بار نویسنده به اختصار به روایت پرداخته است. گویی تنها چند برگ ناتمام از فصل پایانی به چاپ رسیده است. در نمایی عجولانه همه‌ی شخصیت‌ها حذف می‌شوند و دختر و کارآگاه با برف فراموشی بر ذهن‌شان از قصه خارج می‌شوند. دختر از برف و مرگ گذر کرده است و زندگی دوباره‌ای یافته است. زندگی با افکاری جدید و حتی بدنی جدید و لبخندی ناسور. اما تنها تفاوت او با زن آغاز قصه، لبخندی سطحی است که راوی با دیدن چهره‌اش در آینه متوجه آن می‌شود. البته هم‌چنان مشخص نیست «بالزن» زندگی دختر او را به رهایی رسانده است یا دور باطل زندگی کسالت بارش از نو آغاز شده است. شاید که او باز هم هزار باره ربوده شود و بمیرد و باز زندگی کند، چون محکومانی ابدی در زندانی بی‌مکان و زمان. /www.cafedastan.com


 


زبان حال توامانات


 


 


 

 




 

 

ابراهیم دمشناس


 


 


 


یادداشتی بر رمان «بالزن‌ها»، نوشته محمدرضا کاتب، نشر ققنوس، ۱۳۹۶:

رمان جدید محمدرضا کاتب، سرگذشت دختری را روایت می‌کند که به گفته‌ی خودش زندگی‌اش خلاصه می‌شود توی انواع و اقسام فرارها (ص۱۰). شیوه‌ی روایت او نیز تحت شمول همین فرارهاست؛ گریز از روایتی به روایتی دیگر، کنش واکنشی برآمده از فضایی پر اضطراب و ترسان در مواجهه و گریز از مرگ. دختر هیچ کجا خودش را از وحشت در امان نمی‌بیند (ص۲۵). راوی با تلمیحی مضحک به چای شهرزاد خود را دوامنده‌ی سنتی نشان می‌دهد که ادبیات را اطاله‌ی کلامی می‌داند در پس راندن مرگ؛ سامانی که شاید برای دختر ترسانی چون او کارآمدتر از سامانه‌ی سلامت و پزشکی باشد، چنان‌که این یکی گاه برای کارآمدی دست به دامان ابزار و تمهیدات آن یکی می‌شود (هنردرمانی و قصه‌تسکینی). او در زندگی و گذران پرملال آن در خانه‌پایی دیگران، ناخواسته وارد ماجرایی پر تب و تاب پرونده‌ای پلیسی می‌شود. ورودش همراه با تجربه‌ی مرگ است، کسی که او را به دام انداخته، صید خواند می‌شود با یکی دو نام دیگر. نامی که آشکارکننده‌ی جهانی با منطق علّی معلولیِ دیگر است. این خود از زبان صید/ تردست موکد می‌شود: «همیشه یه ربط عجیب و تار بین یه قاتل حرفه‌ای و مقتول حرفه‌ای هست. تو حرفه‌ای‌ترین مقتولی هستی که تو عمرم دیده‌ام» (ص۲۳). ذیل این گفتار، مرگ مدرج می‌شود: مقتول، مقتول‌تر ، مقتول‌ترین و قطعیت خود را از دست می‌دهد. گفتاری از گونه‌ی شطح و طاماتی که آشکارگر بطن عرفانی و مدخلی برای خوانش بالزن‌هاست؛ نشانگانی که مکرر در داستان موکد می‌شود.

فضای رعب‌آور و مضطرب جهان داستان این نگاه را به راوی می‌باوراند که او گور خودش را پس از صید شدن با دست خودش می‌کند، به گور سپرده می‌شود و می‌رود که بمیرد اما تردست به او فرجه‌ای می‌دهد تا به مرگ و زندگی مجدد برگردد. میان مرگامرگی، او ناممکنِ روایت مرگ را قصه می‌کند. نویسنده به صراحت به حیات مجدد اشاره می‌کند (ص۴۲). اندیشه‌ای که از عرفان اسلامی آبشخور دارد به ویژه آن‌جا که مولوی در کتاب مثنوی می‌گوید: «ازجمادی مُردم و نامی شدم/ وز نما مُردم به حیوان سر زدم // مُردم از حیوانی و آدم شدم/ پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم». یا آن‌جا که می‌سراید: «اقتلونی اقتلونی یا ثقات/ ان فی قتلی حیات فی حیات». خوف تنیده در جان راوی و جهان داستان بالزن‌ها مرگی هماره را پیش روی او می‌گذارد که با مردن او از ستاره آغاز می‌شود؛ به عبارتی، می‌خواهم بگویم او همان ستاره است یا می‌خواهد به جلد او برود: «با این که می‌دانستم حرف‌های ستاره درست است و امتحان خودش را پس داده، اما دنبال یک چیز خیال‌انگیز بودم آن خیال آن‌قدر قوی بود که باعث می‌شد تمام واقعیت را نادیده بگیرم و دل خوش کنم به چیزهای احتمالی» (ص۲۴) یا «بیا این طوری به قضیه نگاه کنیم که اون زن‌ها و مردهایی که کشته شدن، همه‌شون خود تو بودی. هی می‌گرفتیمت، می‌کشتیمت و تو باز از یه بدن دیگه سر در می‌آوردی. یا تو جلد یه نفر دیگه قایم می‌شدی و ما رو باز مجبور می‌کردی که بگردیم و پیدات کنیم» (ص۲۲۲) سر زدن راوی به بالزن، خود دو احتمال دیگر را پیش می‌کشد، صیروریتش یکی به پرنده، دیگری به شیء ابزار: «پرنده‌هایی که دیگر پرنده نبودند» (ص۲۳) یا «حتی لازم نیست تو رو جلو چشم او سر قلابم بذارم» (ص۵۰) گریز از مرگی به مرگ دیگر را راوی با تقلید پیش می‌کشد که ترجمانی‌ست از اندیشه‌ی ساختگی مرگ کردن در اندیشه‌ی عرفانی. (ص۱۰) راوی ورطه به ورطه تقلیدکنان از خود دور و مسخ می‌شود اما پیوسته رو در روی مرگ است.

حضور توامان داستان و راوی‌اش دختری که بالزن نامیده شده در جهان‌های انسان و حیوان و شئ که در تکثر و گردش نام‌ها و باز نامیدن‌ها نمایان است، ریخت و زبان و نوعیت نوشتار بالزن‌ها را دچار چندگانگی کرده است. در پانوشت پایانی داستان (ص۲۳۵) نویسنده بر درگیری این جهان‌ها  در اشاره‌هایش تصریح می‌کند. نوشتار مکانیتی متکثر یا دست کم سه‌گانه دارد: زیرنویس، میان‌نویس و بالانویس که پس از فعل امر «بپر» ممکن می‌شود و تحقق می‌یابد. بالزن‌ها به انواع گوناگونی سر می‌زند مثل رمان پلیسی، پرونده‌ی قضایی، زندگی‌نامه، رمانس و قصه پریان: «توی بعضی قصه‌ها موجوداتی بودند که پرشان را می‌دادند به رفقایشان تا اگر کمکی چیزی می‌خواهند یک دانه‌اش را آتش بزند» (ص۱۰). زبان داستان هماهنگ با این چندگانگی و آشفتگیِ تن‌زن به کائوس، میان زبان قال و زبان حال نوسان دارد. زبان جهان «ستاره» که بازنمای واقعیت است و زبان جهان‌های بالزن سرشار از سکوت و خیالین. طبعا جا دارد زبانی دیگر  این میانه پاگشا شود که هر دو به گفت‌وگو شوند؛ زبان ترجمه: «یک جورهایی شبیه ترجمه کردن بود. تو همه چیز را باید به یک چیز یا حالا بگو زبان دیگر تبدیل می‌کردی، طوری که هم آن جمله و بالزن قبلی بود و هم یک چیز تازه بود» (ص۲۲۰). راوی همیشه از زبان قال تن می‌زند در دیالوگ‌های کم و بیشی که از یک سو با «ستاره» و از سویی دیگر با «تردست» دارد با آن زبان دیگر گفت‌وگو می‌کند و گفتارش وجهی نمایشی، از نوع تصویرگری رمان ندارد و  بی‌بهره از صوت و مادیت است. ناهمزمان است دیالوگ‌شان، گفت‌وگوست در ساحت ماضی و مضارع. از این رو هم‌تراز نیست و نویسنده به تصریح به زبان حال اشاره دارد. (ص۶۳)

فرار از جهانی به جهانی دیگر، لاجرم از روایتی به روایتی دیگر بالزن‌ها را همواره در وضعیتی اندروایی ماندگار می‌کند که با جهان دیگر جز به زبانی واسطه نمی‌تواند قصه کند، زبانی برآمده از همان سنت عرفانی پیش‌یاد. زبانی برای روایت جهان‌های محتمل و خیالین که راوی به آن اشاره دارد و از بد و خوش حادثه به پناهش می‌رود. برخوردار از خصلتی فاصله‌گذارانه به تمام معنا. زبان خوف است و زبان رجا، زبان گریز، گریز از مرگ و به مرگ. گریز بالا یاد وجهی فرازبانی نیز دارد آن‌جا که نویسنده‌ی درون متن جابه‌جا به داستانش می‌اندیشد، به ته رسیدن که هم امری شکلی‌ست و هم مضمونی: «همیشه فکر می‌کردم تقدیر آدمی به  این بستگی دارد که از کجا شروع شه اما حالا دیگه مطمئنم ممکنه زندگیت از وسط یا آخر شروع شه اما در نهایت فقط به اون چیزی که سهمته ختم می‌شه» (ص۴۷) رمان به یاری استعاره کتاب جهان که اول و آخرش افتاده: «هیچ کدام از دفترها جلد نداشتند» (ص۲۱۵) خواننده را از چشم‌انداز جهان مروی‌اش آگاه می‌کند.

بالزن‌ها اگر چه مطابق چشم‌انداز کلاسیک داستان اندیشه‌هایی در باب آغاز و میانه و پایان دارد، داستانی‌ست بس متکی به آغاز و بازآغازی. روایت با فرار دختر از دام صید آغاز می‌شود و در پایان او هم‌چنان فرار می‌کند. میانه جهانی‌ست نارویداد ولی محتمل و عرصه‌ی تاخت و تاز نامیدن‌ها و بازنامیدن‌ها که نه شب را روشن می‌کند و نه گل به باغ می‌آورد (مولوی) فعلیت و فاعلیت دختر در مقام بالزن چیزی جز بال بال زنی نیست و آن فاعلیت مستتر در نامش وجهی مفعولی دارد هرچه باشد، او زنی‌ست نامیده شده.                            منبع-www.cafedastan.com


 


 


 


 

 


 بررسی رمان هیس از منظر تاثیرپذیری از هزار ویک شب


 



هدی انصاریان



آخرین جلسه از جلسات ادبیات داستانی کهن عصر چهارشنبه ۱۵ شهریور ماه ۱۳۹۶ در فرهنگسرای ارسباران برگزار شد. این دوره به همت برخی از اعضای مجله اینترنتی “کافه داستان” آغاز و میزبان علاقمندان به ادبیات داستانی بود.
مصطفی علیزاده صحبت‌های خودش را با تحلیل و بررسی حکایت‌هایی که ابتدای جلسه خوانده شد؛ آغاز کرد. و به سنت قصه‌گویی که سنت لذت بردن است و گاهی پندآموز، اشاره کرد. و جمله‌ای را تعبیری به یادماندنی از مرگ را، در کتاب هزار و یک شب بیان کرد. «مرگ، برهم زننده لذات و پراکنده کننده‌ی جماعات است.»
مبحث بعدی سردبیر کافه داستان، شیوه‌ی روایت قصه‌درقصه بود. که در ادبیات کلاسیک یونان و روم هم بسیار دیده می‌شود. ولی اصالتا ساختار قصه‌درقصه متعلق به هندی‌هاست. قصه‌های کانتربری هنری چاوسر و دکامرون بوکاچییو از شاخص‌های روایت قصه‌درقصه در ادبیات غرب هستند. علیزاده سپس به معرفی و بررسی کتاب طوطی‌نامه که در قرن هفتم نگارش شده است پرداخت. و بعد از خواندن چند حکایت از آن، تحلیل شیوه‌ی روایت و تحلیل قصه‌های آن را بیان کرد. و به شباهت‌های آن با کتاب هزار و یک شب پرداخت. و موضوع «خیانت» و «نقش محوری زنان» در کتاب طوطی‌نامه و کتاب هزار و یک شب را مشترک دانست. در یکی از داستان‌ها طوطی‌ قصه اصلی، داستان طوطی تاجر را تعریف می‌کرد که فرمت داستان پست مدرن داشت. و علیزاده به تحلیل و بررسی داستان‌های پست مدرن و در ادامه‌ی آن داستان‌های سورئال پرداخت.

در انتهای جلسه مصطفی علیزاده راجع به رمان “هیس” به قلم محمدرضا کاتب سخن گفت. کتابی که از آن‌ به عنوان نمونه خوبی از رمان ایرانی تاثیرگرفته از هزار و یک شب نام برد و قصه‌های آن را تلفیقی از پست‌مدرنیسم و هزار و یک شب دانست. و به تعریف پست‌مدرن که گذر از قطعیت‌هاست پرداخت.