روايت تله شدن- نكاتي چند درباره رمان «رام كننده» نامزد جايزه بنياد گلشيري- نويسنده: هلن اوليايي نيا
نكاتي چند درباره رمان «رام كننده» نامزد جايزه بنياد گلشيري
نويسنده: هلن اوليايي نيا
پس از خواندن رمان رام كننده اثر محمدرضا كاتب، خواننده احساس مي كند ذهن نويسنده خودآگاه يا ناخودآگاه انباشته از ژانر هاي ادبي بوده است، كه در هنر داستان نويسي غربي نضج و تكامل يافته و به طور خودجوش متجلي شده است. همين امر براي خواننده اي كه اين سنت هاي ادبي را تجربه كرده است، خوانش رمان را جذاب مي كند. گاه اين احساس سبب مي شود خواننده نيز خود را يكي از تله شدگان در شبكه پيچيده و تودرتوي رمان ببيند.
داستان به گونه اي آغاز مي شود كه حس تعليق و كنجكاوي را در خواننده برانگيخته و او را جذب ماجراي تله و تله شدن راوي مي كند. با حضور مرحبا و فلسفه بافي او در مورد تله شدن، خود را با يك داستان علمي-تخيلي روبه رو مي بينيم كه بعد ها با داستان انسان ها به عنوان مكاشفات علمي قوت مي يابد. از آن پس ساختار داستان-در-داستان به شيوه داستان هاي هزار و يكشب و اشارات مستقيم به شهرزاد و داستان هايش، ما را به ژانر قصه-در-قصه قرون وسطايي رهنمون مي كند. داستان عشق مرحبا و زمان به خورشيد، نامي كه خود به خود با زمان پيوند دارد نيز يادآور رمانس هاي قرون وسطايي است. روند اين داستان عاشقانه حتي به سوي داستان هاي پريان در صفحات 44 تا 46 ميل مي كند. سپس سنت ادبي گوتيك ظاهر مي شود در جايي كه راوي به باغ «پدر» مي رود و در مي يابد كه روح مادر در آنجا محبوس است. وي علاوه بر رنج حصر، از ارتباط نزديك با ديگران و حتي فرزندش منع شده است: «پدر» نقش خون آشام يا دراكولايي پيدا مي كند كه مطايبه شكنجه ساديستي از شدت عشق را در داستان به پيش مي برد. واكنش هاي راوي به تمام اين ماجرا هاي شگفت انگيز سكوت و انفعالي كافكايي را به ذهن متبادر مي كند: راوي به ندرت در مورد تله شدن خود و وضعيت تحميلي خود كلامي به زبان مي آورد و در مقابل تقاضا هاي ديگران جهت پرسش سوال فقط سكوت اختيار مي كند مانند شخصيت هاي رمان محاكمه و يا داستان مسخ كافكا. با آغاز ماجراي سرداب و فيلم ها و ويديو هايي كه به نمايش درمي آيند و «پدر»، كه خود صدايش را از دست داده، با مونتاژ و كولاژ صحنه ها و جابه جا كردن صدا هايي كه با متن مستند ها ارتباطي ندارند، به حال وهوا و فضاي فرانوآوري و يا پست مدرنيستي و تاثير وسايل صوتي و تصويري بر زندگي امروزي وارد مي شويم.
به همان شيوه نويسنده از صنايع و تمهيداتي بهره برده است كه بعضا در عصر ما مهجور واقع شده است. شاخص ترين شگرد، به كار گيري تمثيل است كه در رمان احيا شده است. نام هاي تمثيلي «مرحبا» به عنوان ماهر ترين تله كنندگان و يا «تله كننده بزرگ»، «اجل»، نام باز مرحبا كه با نقش خود مرحبا به مثابه اجل سايرين پيوند مي يابد، «زمان»، كه در اصل با نام «پدر» ظاهر مي شود— ابرانساني كه تاكنون همه را به اسارت خود درآورده همان گونه كه زمان سبب نابودي انسان هاست—نام «حلزون»، براي مردي صد ساله كه هم حركتش كند است و هم زمان برايش كند گذشته و «تله» و انواع آنكه نمايانگر حوادثي ا ست كه منجر به نابودي بشر مي شوند و سرانجام قصه هاي متعددي كه هر كدام تمثيلي ا ست از موقعيت فلسفي، سياسي و اجتماعي انسان ها (همچون داستان خاركن، قصه شهرزاد و سفر به مصر و غيره). شگرد ديگري كه در داستان جلب توجه مي كند، فاصله گذاري و بحث هاي انحرافي نامرتبط با روند معمول داستان و يادآور حقه هاي داستاني لارنس استرن در رمان تريسترام شندي در قرن هيجدهم است. مباحث اغلب مانيفست هاي فلسفي، اخلاقي، هنري و اجتماعي راوي را كه مي توان وي را سخنگوي نويسنده انگاشت، بيان مي كنند. اين سخن هاي انحرافي خواننده را از روند داستان دور مي كند ولي راوي مجددا او را به مسير اصلي باز مي گرداند. چون اين تكنيك بايد هدفمند باشد، شايد نويسنده قصد دارد خواننده را از درگيري بيش از حد در ماجرا هاي داستان دور كند و خطي ميان داستان و واقعيت بكشد و به خواننده اين فرصت را بدهد تا در مورد آنچه مي خواند داوري كند. افزون بر آن استفاده از كهن الگوي مضموني «سفر» و «جست وجو» كه راوي در طول آن بناست به خوديابي برسد ساختار داستان را در بر مي گيرد. مضامين بسياري در بافت داستان تنيده شده كه با ماهيت متناقض نماي حيات انساني گره مي خورد. شروع داستان با سخن مرحبا كه من آن كسي كه تو فكر مي كني نيستم، يك نفر ديگر هستم. خب عيب ندارد، تو هم آن كسي كه هستي نيستي، چون مي تواني چند نفر ديگر هم باشي. براي دانستن هر چيزي در اين عالم، آدم بايد تاوان بدهد. مجموعه اين پارادوكس ها در اين عبارت نشان از حيات متناقض نماي انسان دارد. اين واقعيت كه در داستان مرحبا و زمان و خورشيد و راوي، شخصيت هاي در گير در ماجرا، براي محافظت خود يا ديگران، خود و آنان را دچار عذاب روحي و جسمي مي كنند، اين مضمون كه عقل و منطق انسان تاواني گزاف مي طلبد و براي كسب معرفت بايد رنج و عذاب كشيد يا عشق به بروز نفرت و شكنجه مي انجامد، شك و ترديد و بي اعتمادي راوي كه با نزديك شدن به حقايق شدت مي گيرد و راوي براي يافتن هويت خويش دچار بي هويتي مي شود و «اوديپ» وار بلاتكليف مي ماند كه ارتباطش با مرحبا و «پدر» و خورشيد چيست، همگي پارادوكس هايي هستند كه در بافت داستان تنيده شده است. در راستاي مضامين مبتلابه امروزي انسان، به خطر ابتلاي مادر يا خورشيد به بيماري لاعلاجي برمي خوريم كه ظاهرا بايد همان «ايدز» باشد. ابتلاي قربانيان ديگر به اين بلاكه با وجود قدرت و ثروت بي حد بيمار از معالجه آن ناتوان است. توصيف فضاي زيباي باغ و اطراف قصر «پدر» كه آن را به بهشت مانند كرده است، در تضاد با دوزخي است كه راوي با ورود به آن تجربه مي كند و روح و روان وي را متلاطم و معذب مي كند.
ولي با وجود اين همه نعمت ادبي كه اثر را به فرهنگ ادبي كوچكي مبدل كرده كه از هر ژانر و مقوله اي نشاني دارد، در به كار گيري اين شگرد ها گاه عنان از دست خارج شده و سبب آزار خواننده مي شود.
استفاده از تمثيل به عنوان نشانه اي در داستان، بناست خود ببويد نه عطار بگويد. در داستان اين تمثيل ها خود به اندازه كافي گويا هستند، ولي در موارد متعددي نويسنده از زبان راوي سعي دارد به توضيح و تاكيد بيش از حد آنها بپردازد تا مطمئن شود خواننده منظور را گرفته است. اين نقيصه نوعي نقض غرض است. اگر تكنيكي در داستان به كار مي رود اين با خواننده است كه آن را دنبال كرده و خوانش خود را داشته باشد. همين سبب مي شود كه قصه هاي تمثيلي رمان بيش از حد طولاني و در نتيجه ملال آور شده و به موعظه نزديك شوند. گاه خواننده به اين نتيجه مي رسد كه اگر صفحاتي چند را هم نخواند و از آنها گذر كند، چيزي از دست نمي دهد و خدشه اي به روند داستان وارد نمي آمد.
اين مشكل منجر به فدا شدن داستان به نفع نظرات و مانيفست هاي فلسفي، اجتماعي، اخلاقي، روانشناختي و هنري نويسنده مي شود كه چنان در داستان سنگيني مي كند كه جاذبه هاي ادبي آن را به شدت تحت تاثير قرار مي دهد و خواننده احساس مي كند تئوري و نظريه مي خواند تا داستان و اين امر سبب خنثي شدن اثر روايت هاي فرعي كه بناست براي تقويت روايت اصلي به كار رود، مي شود. توصيف نواري كه راننده مي گذارد (ص 75) چه ارتباطي با اصل روايت دارد؟ يا توضيح طولاني مزاياي تاريكي در صفحات 86و 87؟ راوي خود پس از گوش دادن به حرف هاي مرحبا و يا «پدر»، آنها را «خزعبلات» و «چرنديات» و مواردي از اين دست مي خواند و اظهار مي دارد كه حوصله اش از اين حرف هاي طولاني سر رفته، چرا خواننده هم بايد دچار اين مشكل شود؟ داستان بوكسور و وحشتي كه در «پدر» ايجاد كرده با نظريه هاي هنري، شعري، نويسندگي و غيره هم ارزش هنري را كه تله كننده اي چون «پدر» از آن داد سخن سر مي دهد زير سوال مي برد، هم جايگاه چنداني ندارد.
همچنين روند داستان به اين گونه پيش مي رود كه راوي معمايي را كه براي خودش هم مرموز است بيان مي كند و خواننده را نيز با خود به همراه مي كشد ولي بلافاصله چند صفحه بعد، با همان اصرار نسبت به توضيح در مورد تمثيل ها، خود به طور مبسوطي به گره گشايي مي پردازد به طوري كه خواننده گاه در گير توضيحات در مورد رازي مي شود كه ديگر راز نيست. اين به معني زير سوال بردن درك و فهم خواننده تحليلگر است كه ترجيح مي دهد با استفاده از سرنخ هايي كه در داستان كم نيست به اكتشاف حقايق بپردازد. آيا نويسنده احساس مي كند هر چه انديشيده و تجربه كرده همگي بايد در اين رمان گنجانده شود و ديگر فرصتي براي بيان اين همه نظر ندارد؟ اين همان چيزي است كه در طول خوانش داستان آزار دهنده است و جاذبه هاي داستاني را تحت الشعاع قرار مي دهد. شخصيت پردازي ها نيز قابل بحث است كه در اين مجال كوتاه نمي گنجد. سكوت راوي و واكنش هاي سرد وي به موقعيت اش، انگيزش همدلي و همدردي توسط نويسنده با «پدر» و مسووليتي كه او نسبت به قربانيان خود احساس مي كند، يكي از چند سوالي است كه در ذهن خواننده لاينحل باقي مي ماند.
سخن كوتاه كه با رعايت اصول داستان نويسي، اين همه ترفند هاي داستاني در رمان رام كننده به طور موثر تري بر مخاطب تاثير مي نهاد. با اين وجود به زعم نگارنده، با توجه به اينكه رمان هاي ديگر از اين لغزش ها به دور نيستند، نويسنده محترم، رماني قابل اعتنا خلق كرده است كه مي تواند راهگشاي آثار آتي ايشان باشد.
منبع روزنامه شرق ، شماره 14864
□



mr.kateb@yahoo.com تلفن:09188810209 /تلفن:09188810209