روايت تله شدن- نكاتي چند درباره رمان «رام كننده» نامزد جايزه بنياد گلشيري-  نويسنده: هلن اوليايي نيا

روايت تله شدن
نكاتي چند درباره رمان «رام كننده» نامزد جايزه بنياد گلشيري

نويسنده: هلن اوليايي نيا

پس از خواندن رمان رام كننده اثر محمدرضا كاتب، خواننده احساس مي كند ذهن نويسنده خودآگاه يا ناخودآگاه انباشته از ژانر هاي ادبي بوده است، كه در هنر داستان نويسي غربي نضج و تكامل يافته و به طور خودجوش متجلي شده است. همين امر براي خواننده اي كه اين سنت هاي ادبي را تجربه كرده است، خوانش رمان را جذاب مي كند. گاه اين احساس سبب مي شود خواننده نيز خود را يكي از تله شدگان در شبكه پيچيده و تودرتوي رمان ببيند.
    داستان به گونه اي آغاز مي شود كه حس تعليق و كنجكاوي را در خواننده برانگيخته و او را جذب ماجراي تله و تله شدن راوي مي كند. با حضور مرحبا و فلسفه بافي او در مورد تله شدن، خود را با يك داستان علمي-تخيلي روبه رو مي بينيم كه بعد ها با داستان انسان ها به عنوان مكاشفات علمي قوت مي يابد. از آن پس ساختار داستان-در-داستان به شيوه داستان هاي هزار و يكشب و اشارات مستقيم به شهرزاد و داستان هايش، ما را به ژانر قصه-در-قصه قرون وسطايي رهنمون مي كند. داستان عشق مرحبا و زمان به خورشيد، نامي كه خود به خود با زمان پيوند دارد نيز يادآور رمانس هاي قرون وسطايي است. روند اين داستان عاشقانه حتي به سوي داستان هاي پريان در صفحات 44 تا 46 ميل مي كند. سپس سنت ادبي گوتيك ظاهر مي شود در جايي كه راوي به باغ «پدر» مي رود و در مي يابد كه روح مادر در آنجا محبوس است. وي علاوه بر رنج حصر، از ارتباط نزديك با ديگران و حتي فرزندش منع شده است: «پدر» نقش خون آشام يا دراكولايي پيدا مي كند كه مطايبه شكنجه ساديستي از شدت عشق را در داستان به پيش مي برد. واكنش هاي راوي به تمام اين ماجرا هاي شگفت انگيز سكوت و انفعالي كافكايي را به ذهن متبادر مي كند: راوي به ندرت در مورد تله شدن خود و وضعيت تحميلي خود كلامي به زبان مي آورد و در مقابل تقاضا هاي ديگران جهت پرسش سوال فقط سكوت اختيار مي كند مانند شخصيت هاي رمان محاكمه و يا داستان مسخ كافكا. با آغاز ماجراي سرداب و فيلم ها و ويديو هايي كه به نمايش درمي آيند و «پدر»، كه خود صدايش را از دست داده، با مونتاژ و كولاژ صحنه ها و جابه جا كردن صدا هايي كه با متن مستند ها ارتباطي ندارند، به حال وهوا و فضاي فرانوآوري و يا پست مدرنيستي و تاثير وسايل صوتي و تصويري بر زندگي امروزي وارد مي شويم.
    به همان شيوه نويسنده از صنايع و تمهيداتي بهره برده است كه بعضا در عصر ما مهجور واقع شده است. شاخص ترين شگرد، به كار گيري تمثيل است كه در رمان احيا شده است. نام هاي تمثيلي «مرحبا» به عنوان ماهر ترين تله كنندگان و يا «تله كننده بزرگ»، «اجل»، نام باز مرحبا كه با نقش خود مرحبا به مثابه اجل سايرين پيوند مي يابد، «زمان»، كه در اصل با نام «پدر» ظاهر مي شود— ابرانساني كه تاكنون همه را به اسارت خود درآورده همان گونه كه زمان سبب نابودي انسان هاست—نام «حلزون»، براي مردي صد ساله كه هم حركتش كند است و هم زمان برايش كند گذشته و «تله» و انواع آنكه نمايانگر حوادثي ا ست كه منجر به نابودي بشر مي شوند و سرانجام قصه هاي متعددي كه هر كدام تمثيلي ا ست از موقعيت فلسفي، سياسي و اجتماعي انسان ها (همچون داستان خاركن، قصه شهرزاد و سفر به مصر و غيره). شگرد ديگري كه در داستان جلب توجه مي كند، فاصله گذاري و بحث هاي انحرافي نامرتبط با روند معمول داستان و يادآور حقه هاي داستاني لارنس استرن در رمان تريسترام شندي در قرن هيجدهم است. مباحث اغلب مانيفست هاي فلسفي، اخلاقي، هنري و اجتماعي راوي را كه مي توان وي را سخنگوي نويسنده انگاشت، بيان مي كنند. اين سخن هاي انحرافي خواننده را از روند داستان دور مي كند ولي راوي مجددا او را به مسير اصلي باز مي گرداند. چون اين تكنيك بايد هدفمند باشد، شايد نويسنده قصد دارد خواننده را از درگيري بيش از حد در ماجرا هاي داستان دور كند و خطي ميان داستان و واقعيت بكشد و به خواننده اين فرصت را بدهد تا در مورد آنچه مي خواند داوري كند. افزون بر آن استفاده از كهن الگوي مضموني «سفر» و «جست وجو» كه راوي در طول آن بناست به خوديابي برسد ساختار داستان را در بر مي گيرد. مضامين بسياري در بافت داستان تنيده شده كه با ماهيت متناقض نماي حيات انساني گره مي خورد. شروع داستان با سخن مرحبا كه من آن كسي كه تو فكر مي كني نيستم، يك نفر ديگر هستم. خب عيب ندارد، تو هم آن كسي كه هستي نيستي، چون مي تواني چند نفر ديگر هم باشي. براي دانستن هر چيزي در اين عالم، آدم بايد تاوان بدهد. مجموعه اين پارادوكس ها در اين عبارت نشان از حيات متناقض نماي انسان دارد. اين واقعيت كه در داستان مرحبا و زمان و خورشيد و راوي، شخصيت هاي در گير در ماجرا، براي محافظت خود يا ديگران، خود و آنان را دچار عذاب روحي و جسمي مي كنند، اين مضمون كه عقل و منطق انسان تاواني گزاف مي طلبد و براي كسب معرفت بايد رنج و عذاب كشيد يا عشق به بروز نفرت و شكنجه مي انجامد، شك و ترديد و بي اعتمادي راوي كه با نزديك شدن به حقايق شدت مي گيرد و راوي براي يافتن هويت خويش دچار بي هويتي مي شود و «اوديپ» وار بلاتكليف مي ماند كه ارتباطش با مرحبا و «پدر» و خورشيد چيست، همگي پارادوكس هايي هستند كه در بافت داستان تنيده شده است. در راستاي مضامين مبتلابه امروزي انسان، به خطر ابتلاي مادر يا خورشيد به بيماري لاعلاجي برمي خوريم كه ظاهرا بايد همان «ايدز» باشد. ابتلاي قربانيان ديگر به اين بلاكه با وجود قدرت و ثروت بي حد بيمار از معالجه آن ناتوان است. توصيف فضاي زيباي باغ و اطراف قصر «پدر» كه آن را به بهشت مانند كرده است، در تضاد با دوزخي است كه راوي با ورود به آن تجربه مي كند و روح و روان وي را متلاطم و معذب مي كند.
    ولي با وجود اين همه نعمت ادبي كه اثر را به فرهنگ ادبي كوچكي مبدل كرده كه از هر ژانر و مقوله اي نشاني دارد، در به كار گيري اين شگرد ها گاه عنان از دست خارج شده و سبب آزار خواننده مي شود.
    استفاده از تمثيل به عنوان نشانه اي در داستان، بناست خود ببويد نه عطار بگويد. در داستان اين تمثيل ها خود به اندازه كافي گويا هستند، ولي در موارد متعددي نويسنده از زبان راوي سعي دارد به توضيح و تاكيد بيش از حد آنها بپردازد تا مطمئن شود خواننده منظور را گرفته است. اين نقيصه نوعي نقض غرض است. اگر تكنيكي در داستان به كار مي رود اين با خواننده است كه آن را دنبال كرده و خوانش خود را داشته باشد. همين سبب مي شود كه قصه هاي تمثيلي رمان بيش از حد طولاني و در نتيجه ملال آور شده و به موعظه نزديك شوند. گاه خواننده به اين نتيجه مي رسد كه اگر صفحاتي چند را هم نخواند و از آنها گذر كند، چيزي از دست نمي دهد و خدشه اي به روند داستان وارد نمي آمد.
    اين مشكل منجر به فدا شدن داستان به نفع نظرات و مانيفست هاي فلسفي، اجتماعي، اخلاقي، روانشناختي و هنري نويسنده مي شود كه چنان در داستان سنگيني مي كند كه جاذبه هاي ادبي آن را به شدت تحت تاثير قرار مي دهد و خواننده احساس مي كند تئوري و نظريه مي خواند تا داستان و اين امر سبب خنثي شدن اثر روايت هاي فرعي كه بناست براي تقويت روايت اصلي به كار رود، مي شود. توصيف نواري كه راننده مي گذارد (ص 75) چه ارتباطي با اصل روايت دارد؟ يا توضيح طولاني مزاياي تاريكي در صفحات 86و 87؟ راوي خود پس از گوش دادن به حرف هاي مرحبا و يا «پدر»، آنها را «خزعبلات» و «چرنديات» و مواردي از اين دست مي خواند و اظهار مي دارد كه حوصله اش از اين حرف هاي طولاني سر رفته، چرا خواننده هم بايد دچار اين مشكل شود؟ داستان بوكسور و وحشتي كه در «پدر» ايجاد كرده با نظريه هاي هنري، شعري، نويسندگي و غيره هم ارزش هنري را كه تله كننده اي چون «پدر» از آن داد سخن سر مي دهد زير سوال مي برد، هم جايگاه چنداني ندارد.
    همچنين روند داستان به اين گونه پيش مي رود كه راوي معمايي را كه براي خودش هم مرموز است بيان مي كند و خواننده را نيز با خود به همراه مي كشد ولي بلافاصله چند صفحه بعد، با همان اصرار نسبت به توضيح در مورد تمثيل ها، خود به طور مبسوطي به گره گشايي مي پردازد به طوري كه خواننده گاه در گير توضيحات در مورد رازي مي شود كه ديگر راز نيست. اين به معني زير سوال بردن درك و فهم خواننده تحليلگر است كه ترجيح مي دهد با استفاده از سرنخ هايي كه در داستان كم نيست به اكتشاف حقايق بپردازد. آيا نويسنده احساس مي كند هر چه انديشيده و تجربه كرده همگي بايد در اين رمان گنجانده شود و ديگر فرصتي براي بيان اين همه نظر ندارد؟ اين همان چيزي است كه در طول خوانش داستان آزار دهنده است و جاذبه هاي داستاني را تحت الشعاع قرار مي دهد. شخصيت پردازي ها نيز قابل بحث است كه در اين مجال كوتاه نمي گنجد. سكوت راوي و واكنش هاي سرد وي به موقعيت اش، انگيزش همدلي و همدردي توسط نويسنده با «پدر» و مسووليتي كه او نسبت به قربانيان خود احساس مي كند، يكي از چند سوالي است كه در ذهن خواننده لاينحل باقي مي ماند.
    سخن كوتاه كه با رعايت اصول داستان نويسي، اين همه ترفند هاي داستاني در رمان رام كننده به طور موثر تري بر مخاطب تاثير مي نهاد. با اين وجود به زعم نگارنده، با توجه به اينكه رمان هاي ديگر از اين لغزش ها به دور نيستند، نويسنده محترم، رماني قابل اعتنا خلق كرده است كه مي تواند راهگشاي آثار آتي ايشان باشد.
    
    
منبع روزنامه شرق ، شماره 14864


 

بانوی داستان ایران درگذ شت

پایان یک عمر مکاشفه و جستجو /

نگاهی به زندگی و آثار سیمین دانشور؛
سیمین دانشور اولین زن ایرانی که به معنای متعارف امروزی رمان نوشت   روی در نقاب خاک کشید.

  سیمین دانشور در 8 اردیبهشت 1300 در شیراز به دنیا آمد. پدرش دکتر محمدعلی دانشور (احیاءالسلطنه) همان کسی است که دانشور در رمان «سووشون» از او به نام دکتر عبدالله خان یاد می‌کند؛ احیاءالسلطنه مردی با فرهنگ و ادب بود و عضو گروه حافظیون که شب‌های جمعه بر سر مزار حافظ جمع می‌شدند و یاد حافظ را زنده می‌داشتند. مادر سیمین دانشور قمرالسلطنه حکمت نام داشت. بانوی شاعر و هنرمند که نقاشی را به فرزندانش می‌آموخت و مدتی هم مدیر هنرستان دخترانه هنرهای شیراز بود سیمین سه برادر و دو خواهر داشت و در خانواده‌ای اهل ذوق و هنر پرورش یافت.

این بانوی داستان‌سرا از کودکی با ادبیات و هنر توسط مادر و پدرش آشنا شد و دوران ابتدایی و متوسط را در مدرسه انگلیسی «مهرآئین» به تحصیل پرداخت و در امتحانات نهایی شاگرد اول سراسر کشور شد. سپس به تهران آمد و در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران به تحصیل مشغول شد و در مدرسه‌ای آمریکایی در تهران اقامت گزید.

پدرش در سال 1320 زمانی که سیمین موفق به اخذ مدرک لیسانس شده بود، درگذشت و با وجود درآمد مکفی پدر و ثروت مادرش برای مدتی مجبور به کار کردن شد. از جمله کارهایی که سیمین به آن اشتغال داشت، معاونت اداره تبلیغات خارجی و همچنین نوشتن مقاله برای روزنامه ایران آن زمان با نام مستعار «شیرازی بی‌نام» بود و برای مدت کوتاهی نیز در رادیو تهران مشغول بود.

دکتر سیمین دانشور در سال 1327 توانست اولین مجموعه داستان‌های کوتاهش را با عنوان «آتش خاموش» منتشر کند که برخی از داستان‌های این مجموعه 16 قسمتی، قبلا در روزنامه کیهان، مجله بانو و امید چاپ شده بود.

دانشور در واقع اولین زنی است که داستان نویس بودن را به صورت حرفه‌ای پیش گرفت. البته قبل از او هم افرادی بودند مانند امینه پاکروان که البته به فرانسه می‌نوشت، ولی فارسی را خوب نمی‌دانست، اما در هر حال سیمین دانشور را اولین زن نویسنده ایرانی می‌دانند. 

او در دوره‌ای داستان‌نویسی را آغاز می‌کند که حضور زن به عنوان نویسنده خرق عادت بود؛ کاری را که فروغ فرخزاد در شعر انجام می‌دهد، دانشور در داستان ترسیم می‌کند. اولین اثرش «آتش خاموش» را در 22 سالگی نوشت و در 27 سالگی چاپ کرد؛ البته این داستان مشق اول او بود. وقتی که آن را به صادق هدایت نشان داد و نظرش را خواست به او گفت «اگر من به تو بگویم چطور بنویس و چکار کن دیگر خودت نخواهی بود، بنابراین بگذار دشنام‌ها و سیلی‌ها را بخوری تا راه بیفتی» و (دانشور) ادامه می‌دهد «من هم همین کار را کردم». 

البته خود دانشور علاقه چندانی به اولین اثرش نداشت و معتقد بود این مجموعه به مقتضای سنش بسیار رمانتیک است و هرگز اجازه چاپ مجدد آن را نداد.

در آخر بهار همان سال یعنی 1327 پس از انتشار «آتش خاموش» سیمین دانشور در مسیر بازگشت از شیراز به تهران با جلال‌ آل‌احمد آشنا شد. این تاریخ نقطه عطفی در زندگی سیمین محسوب می‌شود؛ زیرا جلال ‌آل‌احمد نیز از نویسندگان بنام دوره است که اولاً با بزرگان این عرصه آمد و شد دارد، ثانیاً ذاتاً نویسنده‌پرور است.

دانشور یکی از دانشجویان مشهور دوران طلایی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران است که در محضر استادانی مانند بدیع‌الزمان فروزانفر، ملک‌الشعرا بهار و پرویز ناتل خانلری حضور داشت. 

سیمین دانشور در سال 1328 موفق به اخذ مدرک دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران شد و رساله زیبایی شناسی «علم الجمال و جمال» را که در رابطه با ادبیات قرن هفتم است، به رشته تحریر درآورد. به مدت 5 سال با متقدان بزرگی چون فاطمه سیاح، بهمینار، ملکی و فروزانفر کار کرد.

در سال 1329 جلال آل‌احمد و سیمین دانشور با یکدیگر ازدواج کردند. البته این ازدواج مخالفت‌هایی را از جانب خانواده جلال به همراه داشت؛ پدر جلال در روز عقدکنان مراسم را ترک کرد و به قم بازگشت و تا 10 سال بعد از آن، پای به خانه جلال نگذاشت. سیمین دانشور تا سال 1348 که جلال به طور ناگهانی در اسالم گیلان نقاب خاک بر چهره پوشید، با وی همراه بود.

در سال 1331 (1951 میلادی) دکتر سیمین دانشور با استفاده از بورس تحصیلی فولبریت به ایالات متحده آمریکا رفت و به مدت دو سال در رشته زیباشناسی در دانشگاه استنفورد مشغول به تحصیل شد و نزد والاس استنگر داستان‌نویسی و نزد فیل پریک نمایشنامه نویسی آموخت.

در این مدت داستان‌های کوتاه او به انگلیسی در مجله ادبی پاسیفیک اسیکتاتور و کتاب داستان‌های استنفورد به چاپ رسید. دانشور در آمریکا تکنیک، فضاسازی، مکان و محیط داستانی را آموخت و در واقع از مدرن‌ترین شیوه‌های روایی داستان آگاه شد. وقتی از آمریکا برگشت، «شهری چون بهشت» را نوشت که ده‌ها قدم از آثار قبلی‌اش جلوتر بود. 

سیمین دانشور، با آنکه اهل شیراز بود، اما به دلیل سال‌ها حضور و زندگی در تهران به یکی از نمادهای فرهنگی این شهر تبدیل شد. او در بسیاری از آثار خود راوی فضای شهر تهران می‌شود و این شهر به خصوص در آثار بعد از «سووشون» جزء لاینفک ساختار داستانی وی شد.

دانشور در مصاحبه‌ای خود را برخلاف همسرش (جلال آل احمد)، اهل سیاست به حساب نمی‌آورد: «من همیشه سیمین دانشور باقی ماندم، هیچ گاه سیمین آل احمد نشدم و اصلاً هم با طرز فکر جلال موافق نبودم و نیستم. من با نوسان موافق هستم و هرگز سیاسی نبودم. هدف سیاست رسیدن به قدرت است و آدم خاص و جاه طلبی می‌خواهد. من آدمی هستم به کلی غیرسیاسی»

به طور کلی سیمین دانشور در آثار خود به مشکل هویت و جایگاه زن ایرانی در مرحله‌ای از تغییر و تحول اجتماعی می‌پردازد و تلاش زنان برای خودیابی را با انتقاد از جامعه‌ای ـ که دنیای زنان ناشناخته‌تر از دنیای مردان است ـ مورد بررسی قرار می‌دهد.

رمان «جزیره سرگردانی» که وقایع آن از نزدیکی‌های پاگیری انقلاب اسلامی در کشور آغاز و تا بحبوحه انقلاب ادامه می‌یابد، جزء آخرین آثار داستانی منتشره از این بانوی کهنسال نویسنده است که در شمارگان بالایی به چاپ رسیده و مورد توجه محافل و منتقدان ادبی واقع شده است.

تیراژ افسانه‌ای «ساربان سرگردان» که حدود 88 هزار نسخه است، در روزگاری که تیراژ رمان چیزی حدود 3000 نسخه است، تاکیدی دیگر بر این نکته است که دانشور در مخاطب‌شناسی نیز تبحر زیادی دارد. این امتیاز را قبل از هر چیز باید ناشی از درک و فهم نویسنده‌اش از انسان ایرانی با توجه به فرهنگ و تمدن ایرانی دانست. دانشور به عمیق‌ترین شکل ممکن انسان ایرانی را با توجه به اعتقادات و باور هایش در آثارش بازتاب می‌دهد. جلد سوم که «کوه سرگردان» نام دارد بیشتر درباره موعود نوشته است.

برخی از جمله تالیف‌ها و ترجمه‌های دانشور عبارتند از: «آتش خاموش» 1327، «سرباز شکلاتی » اثر برنارد شاو 1328، «دشمنان» اثر آنتوان چخوف، مجموعه داستانهای کوتاه 1328، «بتاتریس» اثر شنیتسلر 1332، «رمز موفق زیستن » اثر دیل کارنگی 1332، «کمدی انسانی» اثر ویلیام سارویان 1334، «داغ ننگ» اثر ناتانیل هارثون 1334، «همراه آفتاب» اثر هارول کور لندر، مجموعه داستانهای ملل مختلف برای کودکان 1337، «شهری چون بهشت» 1340، «باغ آلبالو» اثر انتوان چخوف 1347، «سووشون» 1348، «چهل طوطی با جلال آل‌احمد»1351، «بنال وطن» اثر آلن پیتون 1351، «مسائل هنرایران» ده شب، شبهای شاعران و نویسندگان ایران 1356، «مجموعه داستان کوتاه» 1358، «بی کی سلام کنم؟» 1359

«غروب جلال» 1360، « ماه عسل آفتابی» ترجمه‌ای از آثار نویسندگان مختلف 1362، «جزیره سرگردانی» رمان جلد اول ،1372، «شناخت و تحسین هنر» مجموعه مقالات 1357، «از پرنده‌های مهاجر بپرس» 1376، «ساربان سرگردان» 1380، «کوه سرگردان» و مجموعه داستان «انتخاب».

نقدی بر کتاب -نصف کشتی؟ -نصف دریا ؟

-نصف کشتی؟   -نصف دریا ؟

در این داستان 45 صفحه‏ای،دو سرباز از یک گردان عراقی،پس از اشغال‏ موضعی متعلق به ایرانیان،اینک در سنگر خود نشسته‏اند.آن دو،با مشاهدهء پیکر یک نوجوان ،که قدری آن سوتر بر زمین افتاده‏ است و نیمه جانی دارد،او را تبدیل به سیبل نشانه‏گیری خود می‏کنند؛و در این کار،بر سر یک چشم شیشه‏ای او،با یکریگر شرط می‏بندند، سرانجام یکی از دو سرباز،با مشاهدهء شباهت نا مجود او و برادر کوچک خود،از ادامهء این کار منصرف می‏شود.دومی اما،چشم مصنوعی را از چشمخانهء پسر بیرون می‏آورد و آن را برای خود برمی‏دارد.اما کمی بعد، پشیمان می‏شود.آن را در حدقه چشم نوجوان ایرانی،که دیگر مرده است،قرار می‏دهد؛پلکهای او را می‏بندد،و برای محافظت از آفتاب،کلاه خود را،روی صورت پسر قرار می‏دهد.

در اینجا،به ظاهر،داستان به پایان رسیده؛و تاریخ تابستان 1403(هـ.ق.) در انتهای آن قرار گرفته است.که طبق عرف،همین،تاریخ اتمام نوشتن‏ داستان،از سوی نویسنده است.

اما کتاب،تا ده صفحهء دیگر(ده صفحه از 45 صفحه)،با افزوده شدن‏ -به اصطلاح-سه ضمیمه،که هر ضمیمه نیز خود به چند نکته،و در جاهایی، اشاره(بخش کوچکتر)تقسیم شده،ادامه یافته است.

ضمیمه اول،به امضای«فرماندهء گردان پیاده،ر.ک.»است؛و تاریخ پاییز چهار سال بعد(پاییز1407)را دارد؛و به گونه‏ای است،که نشان دهد:نویسندهء داستان هم،او بوده است.

خود این ضمیمه و نیز اولین اشارهء آن،فاقد شماره است.اشارهء بعدی هم‏ زیر عنوان اشارهء سوم،آورده شده است.توضیح یا هیچ‏گونه علامت دیگری‏ که ذهن مخاطب را به سوی علت اینکه چرا«اشارهء دوم»وجود ندارد،یا اولین‏ اشاره،فاقد شمارهء ترتیب است،در کتاب،وجود ندارد.

ضمیمه بعدی،«ضمیمهء سوم»نام گرفته است.در اینجا نیز،باز،هیچ..                                                                            

کلام و نشانهء دلالتگری که بازگو کنندهء علت نبودن«ضمیمهء دوم»در کتاب،برای مخاطب باشد،وجود ندارد.(ظاهرا به مصداق کنایهء«المعناء فی بطن الشاعر»،توجیه این قضیه هم،از اسرار خصوصی مضبوط در لوح‏ محفوظ نویسنده است؛که اغیار را،به آن راهی نیست!)

این ضمیمه،حاوی سه نکته-و نه مانند ضمیمه قبلی:اشاره-است. دو نکتهء اول و دوم را،جناب کاتب زحمت کشیده و به تاریخ زمستان 1400 نوشته،و نکتهء سوم را،سرکار سیده فهیم‏باقر،ویراستار کتاب،به تاریخ تابستان‏ 1401 مرقوم فرموده‏اند(ظاهرا در شناسنامهء این خانم،های تأنیث نام کوچکش، از قلم افتاده است).

نویسندهء ضمیمه اول،«فرماندهء گردان پیاده،ر.ک.»،یا همان،به ظاهر، نویسندهء داستان،است.او در این-به اصطلاح-یادداشت انضمامی،بر واقعی‏ بودن ماجرا تأکید ورزیده؛و انگیزهء خود را از به تصویر کشیدن آن،فرار از انتقام‏ روح آن نوجوان،بیان کرده است.

در ضمیمهء بعدی(ضمیمهء سوم)،کاتب،معلوم نیست از کجا،وارد کتاب‏ عبارت دیگر،صورت روشن قضیه این می‏شود که،لا اقل یک سال قبل از آغاز جنگ تحمیلی، داستانی مربوط به آن،به دست محمدرضا کاتب رسیده،که قرار بوده است هفت سال بعد، توسط یک نظامی عراقی نوشته شود! و از آنجا که حتی یک کودک دبستانی هم مرتکب چنین اشتباهی نمی‏شود،این کار،اگر دست‏ انداختن خواننده نباشد،پس،چه نامی می‏توان بر آن گذاشت!؟

کاتب،که در این بخش وانمود کرده که این نوشته‏ها از جایی دیگر به‏ دستش رسیده،و او تنها تا حدودی،در تنظیم و ارسال آنها برای چاپ به صورت‏ کتاب نقش داشته است،ابتدا اظهار داشته است:

«شاید متوجه شده باشید که ضمیمهء بالا را سرگرد پیاده ر.ک.ننوشته‏ است.»(49)

بعد افزوده است: «به نظر من،داستان توسط یکی از کسانی که خود در محل حادثه(واقعه) حضور داشته‏[اند]نوشته شده است:مثلا سرگرد ر.ک(البته سرگرد ر.ک. از دید خود ماجرا را ندیده‏[!]بلکه از دید سرباز مو بلند همه چیز را می‏بیند.»(همان‏ص)

در نهایت نیز گفته است: «حقیقت آن است که من هم مثل شما مطمئن نیستم روای کیست.» (ص‏50)

موضوع داستان و نگاه نویسنده در این اثر،ناتورالیستی و بسیار خشن‏ است؛و تناسبی،حتی با نوجوانان،ندارد.

علاوه بر آن،نه از نظر شخصیتها و کارهایی که از آنان سر می‏زند،و نه‏ ساختار و پرداخت،نشانه‏ای که دال بر مخصوص کودکان یا نوجوانان بودن‏ نکته‏ای که کاملا کاتب را لو می‏دهد،که همهء این قضایا ساخته و پرداختهء ذهن خود اوست،تاریخ پای‏ نوشته‏هاست: او،همه جا،تاریخها را با سال قمری،همراه با نام فصل ذکر می‏کند:تابستان 1403،پاییز 1407،زمستان 1400، تابستان 1401.این،در حالی است که،علی القاعده،بسیجیهای نوجوان ما می‏دانستند که عراقیها،و اغلب‏ عربها،تاریخ رسمی‏شان،میلادی‏ست،و نه هجری قمری.

این اثر باشد،در آن،وجود ندارد.با این همه،این کتاب،در قطع خشتی،روی‏ کاغذ گلاسه،با تصاویر رنگی متعدد(هفت تصویر)دارای حال و هوای نوجوانانه، و حروف درشت و فضاها و حاشیه‏های سفید مناسب سنین پایین به چاپ‏ رسیده،و در شناسنامه نیز،اثر،از زمرهء کتابهای کودکان و نوجوانان ذکر شده‏ است.ضمن اینکه،در دومین ضمیمهء داستان،ویراستار کتاب اظهار داشته که، به نظر او،این کتاب مناسب بزرگسالان است؛اما چون نویسنده‏اش،آن را همراه با همین تصاویر فرستاده،کتاب،به این صورت،برای چاپ ارسال شده‏ است؛و حدس می‏زند که نویسنده،شاید این کار را برای سنت‏شکنی انجام‏ داده باشد!(یک احتمال هم می‏تواند این باشد که،چون طول اثر در حد نصاب‏ کتابهای بزرگسالان نبوده،دوستان دست‏اندرکار،با یکدیگر به توافق رسیده‏اند که،به کمک این تمهیدات،هرطور شده،آن را به صورت یک کتاب مستقل، روانهء بازار کنند!)

نکته‏ای که کاملا کاتب را لو می‏دهد،که همهء این قضایا ساخته و پرداختهء ذهن خود اوست،تاریخ پای نوشته‏هاست:

او،همه جا،تاریخها را با سال قمری،همراه با نام فصل ذکر می‏کند: تابستان 1403،پاییز 1407،زمستان 1400،تابستان 1401،این،در حالی است‏ که،علی القاعده،بسیجیهای نوجوان ما می‏دانستند که عراقیها،و اغلب عربها، تاریخ رسمی‏شان،میلادی‏ست،و نه هجری قمری.

نکتهء دیگری که هر دانش‏آموز دورهء راهنمایی هم به آن باید واقف باشد این است که،چهار فصل سال،تنها با سال خورشیدی قابل ذکرند.سال قمری، با فصلهای چهارگانه،ارتباط ندارد.

نکتهء سوم اینکه به نظر می‏رسد،کاتب با گذاردن این تاریخها در پای‏ بخشهای مختلف کتابش،قصد شوخی با مخاطبانش،یا شاید هم دست انداختن‏ آنان را،داشته است!که در هر صورت،این،شوخی‏ای بامزه،یا کاری درست، از سوی یک نویسنده نیست:

تاریخ نگارش داستان،سال 1403 ذکر شده است.تاریخ افزایش ضمیمهء اولی به آن،1407(چهار سال بعد)است.بعد،این اثر،مثلا،به طریقی،به‏ دست محمدرضا کاتب،در ایران رسیده است.به فرض که او،بلافاصله و در همان سال هم آن را آماده کرده و برای چاپ به ناشر سپرده باشد،تاریخ‏ ضمیمهء بعدی به امضای او نیز،باید لا اقل سال 1407 باشد.حال آنکه این‏ تاریخ،1400،یعنی هفت سال پیش از رسیدن این داستان به دست او،و حتی‏ سه سال قبل از نوشته شدن آن توسط نویسندهء اصلی آن ذکر شده است. همچنان که،یادداشت انضمامی ویراستار به داستان،تاریخ 1401،یعنی دو سال پیش از نوشته شدن داستان،و شش سال قبل از رسیدن آن به دست‏ کاتب و ناشر را،دارد!ضمن آنکه:سال 1400 هجری قمری،حداکثر معادل‏ سال 1358 شمسی،یعنی یک سال قبل از آغاز جنگ تحمیلی است!به عبارت‏ دیگر،صورت روشن قضیه این می‏شود که،لا اقل یک سال قبل از آغاز جنگ‏ تحمیلی،داستانی مربوط به آن،به دست محمدرضا کاتب رسیده که قرار بوده‏ است هفت سال بعد،توسط یک نظامی عراقی نوشته شود! و از آنجا که حتی یک کودک دبستانی هم مرتکب چنین اشتباهی‏ نمی‏شود،این کار،اگر دست انداختن خواننده نباشد،پس،چه نامی می‏توان‏ بر آن گذاشت؟

منبع مجله ی ادبیات داستانی