-نصف کشتی؟   -نصف دریا ؟

در این داستان 45 صفحه‏ای،دو سرباز از یک گردان عراقی،پس از اشغال‏ موضعی متعلق به ایرانیان،اینک در سنگر خود نشسته‏اند.آن دو،با مشاهدهء پیکر یک نوجوان ،که قدری آن سوتر بر زمین افتاده‏ است و نیمه جانی دارد،او را تبدیل به سیبل نشانه‏گیری خود می‏کنند؛و در این کار،بر سر یک چشم شیشه‏ای او،با یکریگر شرط می‏بندند، سرانجام یکی از دو سرباز،با مشاهدهء شباهت نا مجود او و برادر کوچک خود،از ادامهء این کار منصرف می‏شود.دومی اما،چشم مصنوعی را از چشمخانهء پسر بیرون می‏آورد و آن را برای خود برمی‏دارد.اما کمی بعد، پشیمان می‏شود.آن را در حدقه چشم نوجوان ایرانی،که دیگر مرده است،قرار می‏دهد؛پلکهای او را می‏بندد،و برای محافظت از آفتاب،کلاه خود را،روی صورت پسر قرار می‏دهد.

در اینجا،به ظاهر،داستان به پایان رسیده؛و تاریخ تابستان 1403(هـ.ق.) در انتهای آن قرار گرفته است.که طبق عرف،همین،تاریخ اتمام نوشتن‏ داستان،از سوی نویسنده است.

اما کتاب،تا ده صفحهء دیگر(ده صفحه از 45 صفحه)،با افزوده شدن‏ -به اصطلاح-سه ضمیمه،که هر ضمیمه نیز خود به چند نکته،و در جاهایی، اشاره(بخش کوچکتر)تقسیم شده،ادامه یافته است.

ضمیمه اول،به امضای«فرماندهء گردان پیاده،ر.ک.»است؛و تاریخ پاییز چهار سال بعد(پاییز1407)را دارد؛و به گونه‏ای است،که نشان دهد:نویسندهء داستان هم،او بوده است.

خود این ضمیمه و نیز اولین اشارهء آن،فاقد شماره است.اشارهء بعدی هم‏ زیر عنوان اشارهء سوم،آورده شده است.توضیح یا هیچ‏گونه علامت دیگری‏ که ذهن مخاطب را به سوی علت اینکه چرا«اشارهء دوم»وجود ندارد،یا اولین‏ اشاره،فاقد شمارهء ترتیب است،در کتاب،وجود ندارد.

ضمیمه بعدی،«ضمیمهء سوم»نام گرفته است.در اینجا نیز،باز،هیچ..                                                                            

کلام و نشانهء دلالتگری که بازگو کنندهء علت نبودن«ضمیمهء دوم»در کتاب،برای مخاطب باشد،وجود ندارد.(ظاهرا به مصداق کنایهء«المعناء فی بطن الشاعر»،توجیه این قضیه هم،از اسرار خصوصی مضبوط در لوح‏ محفوظ نویسنده است؛که اغیار را،به آن راهی نیست!)

این ضمیمه،حاوی سه نکته-و نه مانند ضمیمه قبلی:اشاره-است. دو نکتهء اول و دوم را،جناب کاتب زحمت کشیده و به تاریخ زمستان 1400 نوشته،و نکتهء سوم را،سرکار سیده فهیم‏باقر،ویراستار کتاب،به تاریخ تابستان‏ 1401 مرقوم فرموده‏اند(ظاهرا در شناسنامهء این خانم،های تأنیث نام کوچکش، از قلم افتاده است).

نویسندهء ضمیمه اول،«فرماندهء گردان پیاده،ر.ک.»،یا همان،به ظاهر، نویسندهء داستان،است.او در این-به اصطلاح-یادداشت انضمامی،بر واقعی‏ بودن ماجرا تأکید ورزیده؛و انگیزهء خود را از به تصویر کشیدن آن،فرار از انتقام‏ روح آن نوجوان،بیان کرده است.

در ضمیمهء بعدی(ضمیمهء سوم)،کاتب،معلوم نیست از کجا،وارد کتاب‏ عبارت دیگر،صورت روشن قضیه این می‏شود که،لا اقل یک سال قبل از آغاز جنگ تحمیلی، داستانی مربوط به آن،به دست محمدرضا کاتب رسیده،که قرار بوده است هفت سال بعد، توسط یک نظامی عراقی نوشته شود! و از آنجا که حتی یک کودک دبستانی هم مرتکب چنین اشتباهی نمی‏شود،این کار،اگر دست‏ انداختن خواننده نباشد،پس،چه نامی می‏توان بر آن گذاشت!؟

کاتب،که در این بخش وانمود کرده که این نوشته‏ها از جایی دیگر به‏ دستش رسیده،و او تنها تا حدودی،در تنظیم و ارسال آنها برای چاپ به صورت‏ کتاب نقش داشته است،ابتدا اظهار داشته است:

«شاید متوجه شده باشید که ضمیمهء بالا را سرگرد پیاده ر.ک.ننوشته‏ است.»(49)

بعد افزوده است: «به نظر من،داستان توسط یکی از کسانی که خود در محل حادثه(واقعه) حضور داشته‏[اند]نوشته شده است:مثلا سرگرد ر.ک(البته سرگرد ر.ک. از دید خود ماجرا را ندیده‏[!]بلکه از دید سرباز مو بلند همه چیز را می‏بیند.»(همان‏ص)

در نهایت نیز گفته است: «حقیقت آن است که من هم مثل شما مطمئن نیستم روای کیست.» (ص‏50)

موضوع داستان و نگاه نویسنده در این اثر،ناتورالیستی و بسیار خشن‏ است؛و تناسبی،حتی با نوجوانان،ندارد.

علاوه بر آن،نه از نظر شخصیتها و کارهایی که از آنان سر می‏زند،و نه‏ ساختار و پرداخت،نشانه‏ای که دال بر مخصوص کودکان یا نوجوانان بودن‏ نکته‏ای که کاملا کاتب را لو می‏دهد،که همهء این قضایا ساخته و پرداختهء ذهن خود اوست،تاریخ پای‏ نوشته‏هاست: او،همه جا،تاریخها را با سال قمری،همراه با نام فصل ذکر می‏کند:تابستان 1403،پاییز 1407،زمستان 1400، تابستان 1401.این،در حالی است که،علی القاعده،بسیجیهای نوجوان ما می‏دانستند که عراقیها،و اغلب‏ عربها،تاریخ رسمی‏شان،میلادی‏ست،و نه هجری قمری.

این اثر باشد،در آن،وجود ندارد.با این همه،این کتاب،در قطع خشتی،روی‏ کاغذ گلاسه،با تصاویر رنگی متعدد(هفت تصویر)دارای حال و هوای نوجوانانه، و حروف درشت و فضاها و حاشیه‏های سفید مناسب سنین پایین به چاپ‏ رسیده،و در شناسنامه نیز،اثر،از زمرهء کتابهای کودکان و نوجوانان ذکر شده‏ است.ضمن اینکه،در دومین ضمیمهء داستان،ویراستار کتاب اظهار داشته که، به نظر او،این کتاب مناسب بزرگسالان است؛اما چون نویسنده‏اش،آن را همراه با همین تصاویر فرستاده،کتاب،به این صورت،برای چاپ ارسال شده‏ است؛و حدس می‏زند که نویسنده،شاید این کار را برای سنت‏شکنی انجام‏ داده باشد!(یک احتمال هم می‏تواند این باشد که،چون طول اثر در حد نصاب‏ کتابهای بزرگسالان نبوده،دوستان دست‏اندرکار،با یکدیگر به توافق رسیده‏اند که،به کمک این تمهیدات،هرطور شده،آن را به صورت یک کتاب مستقل، روانهء بازار کنند!)

نکته‏ای که کاملا کاتب را لو می‏دهد،که همهء این قضایا ساخته و پرداختهء ذهن خود اوست،تاریخ پای نوشته‏هاست:

او،همه جا،تاریخها را با سال قمری،همراه با نام فصل ذکر می‏کند: تابستان 1403،پاییز 1407،زمستان 1400،تابستان 1401،این،در حالی است‏ که،علی القاعده،بسیجیهای نوجوان ما می‏دانستند که عراقیها،و اغلب عربها، تاریخ رسمی‏شان،میلادی‏ست،و نه هجری قمری.

نکتهء دیگری که هر دانش‏آموز دورهء راهنمایی هم به آن باید واقف باشد این است که،چهار فصل سال،تنها با سال خورشیدی قابل ذکرند.سال قمری، با فصلهای چهارگانه،ارتباط ندارد.

نکتهء سوم اینکه به نظر می‏رسد،کاتب با گذاردن این تاریخها در پای‏ بخشهای مختلف کتابش،قصد شوخی با مخاطبانش،یا شاید هم دست انداختن‏ آنان را،داشته است!که در هر صورت،این،شوخی‏ای بامزه،یا کاری درست، از سوی یک نویسنده نیست:

تاریخ نگارش داستان،سال 1403 ذکر شده است.تاریخ افزایش ضمیمهء اولی به آن،1407(چهار سال بعد)است.بعد،این اثر،مثلا،به طریقی،به‏ دست محمدرضا کاتب،در ایران رسیده است.به فرض که او،بلافاصله و در همان سال هم آن را آماده کرده و برای چاپ به ناشر سپرده باشد،تاریخ‏ ضمیمهء بعدی به امضای او نیز،باید لا اقل سال 1407 باشد.حال آنکه این‏ تاریخ،1400،یعنی هفت سال پیش از رسیدن این داستان به دست او،و حتی‏ سه سال قبل از نوشته شدن آن توسط نویسندهء اصلی آن ذکر شده است. همچنان که،یادداشت انضمامی ویراستار به داستان،تاریخ 1401،یعنی دو سال پیش از نوشته شدن داستان،و شش سال قبل از رسیدن آن به دست‏ کاتب و ناشر را،دارد!ضمن آنکه:سال 1400 هجری قمری،حداکثر معادل‏ سال 1358 شمسی،یعنی یک سال قبل از آغاز جنگ تحمیلی است!به عبارت‏ دیگر،صورت روشن قضیه این می‏شود که،لا اقل یک سال قبل از آغاز جنگ‏ تحمیلی،داستانی مربوط به آن،به دست محمدرضا کاتب رسیده که قرار بوده‏ است هفت سال بعد،توسط یک نظامی عراقی نوشته شود! و از آنجا که حتی یک کودک دبستانی هم مرتکب چنین اشتباهی‏ نمی‏شود،این کار،اگر دست انداختن خواننده نباشد،پس،چه نامی می‏توان‏ بر آن گذاشت؟

منبع مجله ی ادبیات داستانی