هیس!هیچ چیز قطعی نیست       

نگاهی به فرم و درونمایه در رمانِ  هیس

رها فتاحی داستان نویس

 آنچه در «هیس» نخستین رمانِ «محمدرضا کاتب» بیش از همه به چشم می ­خورد فرمی است که نویسنده برای اثرش برگزیده. رمان، بی شک از رگه­ های «پست مدرنیستی» سرشار است اما آیا به دلیل موفقیت «هیس» تنها انتخاب این فرم برای روایت است قطعاً این طور نیست، که اگر اینطور بود آثار بسیاری که در سال­های اخیر با ادعای پست مدرن بودن به چاپ رسیده­اند، می­توانستند جایگاهی مستقل مانند «هیس» برای خود دست و پا کنند.

در جوامعی که وارد کننده «ایسم»ها هستند یکی از مشکلاتی که همواره در بخش­ های گوناگون اعم از اقتصاد، سیاست، هنر و ... بروز می­کند، شیوه برخورد با جامعه تزریق    می­ کنند از قاعده این اشتباهات بیرون نیستند. مشکل جایی حادث می­شود، که نویسنده، الگویی را انتخاب کرده و سوژه­اش را در آن الگو می­ ریزد.

این شیوه برخورد سبب می­شود که همواره با خروجی­ هایی یکسان و یک شکل رو به رو شویم. حال آنکه قرار براین نیست که الگوها همانند دستگاههای بلوک زنی باشند وسوژه­ ها همچون شنی که در این ماشین می­ریزیم. در نتیجه بلوک­هایی که از ماشین خارج می ­شود یک شکل هستند و علاوه بر این یک شکلی، از معضل دیگری نیز رنج می­برند از آنجا که الگوی در نظر گرفته شده وارداتی و گاه جلوتر از بستر جامعه خاطر خواننده نیست این است که از طرفی با اقبال مواجه نمی­شود و از طرفی دیگر از لحاظ تکنیکی و بار کیفی نیز تنها کپی ­ای ناقص از آب در می­آید.

برگ برنده «هیس» نیز همین جاست، جایی که از این شیوه برخورد با ایسم و الگو فاصله می­گیرد و پیش از برگزیدن فرمی برای روایت سوژه و درون مایه خود را برمی­ گزیند. سوژه­ای که از قضا بسیار ملموس و ایرانی است.

انتخاب سوژه از دلِ جامع ه­ای که بستر اثر است کمک می­کند که شخصیت ­ها نیز از دلِ همان بستر بیرون بیایند. اینها همه به پرداخت درونمایه ­ای می­ انجامد که هرچند موضوعی جهانی است اما با فرمولی بسیار ساده، نگاهی بومی به آن شده و برای مخاطبِ فارسی زبان قابل درک و باور است و خواننده برای تحلیل و بیرون کشیدنِ درونمایه از اثر احساس قرابت می­کند.

مرگ، قطعی­ترین درونمایه «هیس» است. مرگی که هم راوی را به سوی خود می­کشد هم سایر شخصیت­ های اصلی یعنی «مجید» و «جهانشاه» را. گویی نویسنده برای خلق اثرش پیش از هرچیز سوژه را برگزیده، درونمایه را مشخص کرده و سپس فرم با آن عجین شده است. چیزی که در آثاری که در زبان فارسی به رشته تحریر درآمده و نیم نگاهی به پست مدرنیسم داشته­ اند، غالباً به آن توجه نشده است. نکته مهم در آثاری از این دست این است که مخاطب حرفه­ای پس از پایان اثر بتواند بگوید این سوژه را در هیچ فرم دیگری نمی­شد به این خوبی پرداخت کرد. جمله ­ای که بی­ شک پس از پایان رمان «هیس» می­توان به آن اعتراف کرد.

نکته قابل بحث دیگری که در این اثر نهفته است «شک» و «یقین» است. شکی که یکی از اصلی ­ترین عناصر در شکل گیری تعلیق است در سرتاسر این رمان پراکنده است. در واقع در «هیس» هیچ چیز قطعی نیست جز همان درونمایه اصلی یعنی: مرگ. مرگ، به عنوان تنها قطعیت اثر پذیرفته شده و باقی، هرچه هست، از شخصیت­ ها گرفته تا رخدادها و حوادث در شکی بی پایان غوطه ور هستند. جهانشاه در تعریف زندگی خود به روایت چگونگی تبدیل شدنش به یک قاتل و بازسازی صحنه­ های جنایتش می­پردازد اما در لابه­ لای این قصه پردازی­ها بارها، باربط و بی ربط، شک ­هایی را در ذهن راوی و مخاطب ایجاد  می­کند که درستی آنچه می­گوید را زیر سؤال می­برد. او حتی در لحظاتی خود را فعالی سیاسی که اسیر توطئه شده معرفی می­کند و درست در لحظه ­ای که مخاطب به این ادعا می­ خندد و کذب بودن آن را باور می­کند با جمله­ ای از سوی او روبه­ رو می­شود که شک حقیقت بودن گفته جهانشاه را در ذهن مخاطب و راوی زنده می­کند. مجید نیز زندگی ­اش همین گونه است او نیز به شکلی نامعلوم با جمجمه ­ای متلاشی شده در میانِ اتوبان پیدا می­شود. روایت­ها از مرگ او، او را فعالی سیاسی نشان می­دهد که فراری است اما مرگِ او دستخوش روایت­ هایی گوناگون است از خودکشی گرفته تا قتل، اتفاق و ...

و از همه مهم­تر، زندگی خود راوی نیز سرشار از این عدم قطعیت­ هاست. آیا او خودِ پسر صمد است؟ اگر هست، واقعیتِ زندگی­اش همین­ هاست که می­گوید؟ آیا راوی واقعاً عاشق اکرم بوده یا او را از زندگی مجید بیرون کشیده و به خودش تسری داده؟ و ... پرسش­ های بسیار دیگری که تا پایان روایتِ راوی و حتی پس از آن و در ضمیمه­ ها نیز به به ذهن مخاطب خطور می­کند و تقریباً هیچ پاسخ قطعی­ ای نیز برای آنها پیدا نمی­ کند.

این سوژه قطعاً برای پرداخت، نیازمند فرمی است که خود نیز سرشار از شک باشد و قطعیتی در آن نباشد، و فرمی که نویسنده برای رمانش برگزیده این ویژگی­ را دارد.

نگاهِ ویژه نویسنده به مقوله مرگ شاید این تصور را به ذهن متبادر کند محمدرضا کاتب، نویسنده­ای «مرگ اندیش» است. در حالی که خوانش رمان از منظر درونمایه به مخاطب ثابت می­کند که اینطور نیست. جای­جای رمان سرشار از زندگی است. از لحظه نخست که راوی به شیک و تمیز بودنش هنگام مرگ می­ اندیشد تا لحظه­ ا ی که خماری چشم مقتول، جهانشاه را مجذوب خود می­کند تا عشق گنگ مجید به اکرم و راوی به اکرم و حتی شائبه عاشق شدن یا عاشق بودن زنِ چشم آبی اتوبان، همه و همه رمان را آکنده از نشانه­ هایی   می­ کند که لذتِ زندگی را متذکر می­شود. اما این نگاه، هرگز سبب نشده که نویسنده یا شخصیت­ های رمان از واقعیت حیات فاصله بگیرند.

«هیس»، نکاتِ قابل بحث دیگری نیز دارد از نقش خشونت در پرداخت سوژه گرفته تا جایگاه اشیا و ساختار این رمان، از عنوان متفاوت آن گرفته تا فصل بندی­ها و بینامتنیتی که در اثر پررنگ است، خود از نکاتی است که می­تواند موضوع برای پرداختن به این اثر باشد که در این مجالِ کوتاه نمی­توان به آن پرداخت. اما آنچه «هیس» را بدل به کتابی موفق می­کند فراتر از تمام این نکات، همنشینی فرم و دورنمایه است.

 

منبع-مجله ی تجربه -شماره25-ابان ماه 92