محاکمه تاریخ سیاسی شرق 

 


 


 

رضا عامری

 

 

 

    ادبیات ما که همواره خود در برابر هستی و توصیف پدیده های آن نا توان می دید ‚‌ و به گفته نیما « سوبژکتیو » بود و  جز در استثناهایی نتوا نسته بود پاسخ « وجود » و « هستی » را بدهد . با گسستی که در دهه شصت  نصیب آن شد یا به دوباره خوانی آثار دهه چهل و پنجاه همت گماشت یا همان حال و هوای بی بارقه را باز آفرینی کرد . و از این گسست کمتر نصیبی برد تا « گلشیری »  تحولاتی در آن بوجود آورد و سپس رضا براهنی با رمان « ازاده خانم » گامی به پیش گذاشت . اما همچنان ادبیات ما به جای تقسیم به ادبیات رئالیستی ( واقع گرا ) و ادبیات تخیلی .. فقط تخیلی شده است . آیا ادبیات ما می خواهد این تعریف بورخسی را بپذیرد ‚ که  « ادبیات از شعر آغاز می شود و شعر هیچگاه معاصر نیست ‚ بدون تردید کسی بر این باور نیست که هومر شاهد جنگ تروا بوده است . »‌ . سی گفتگو با بورخس – ویدا فرهودی – هرمس – ص ۴۶٫آیا این شاعرانگی بو طیقای ما برای رمان است ؟‌

 

      به هر تقدیر  تنه اصلی ادبیات ما به سوی نوعی تخیل (‌ادبی یا مذهبی ) حرکت می کند که واقعگرایی در آن دستخوش  تقلید و تقلیل است  .  واز همین منظر در دو سه دهه اخیر   دو جریان غالب در آن بوجود آمده است  :  «  رئلیسم جادوئی » که اوج خود را با کار هایی چون  « طوبی و معنای شب » و « زنان بدون مردان » پارسی پور  و « اهل غرق » و « کولی کنار آتش » منیرو روانی پور و با اندکی تسا مح « سمفونی مردگان »عباس معروفی در ایران تجربه می کند . و سپس جریانی که می توانیم آن را  موسوم به « ادبیات بورخسی » بدانیم    انسانی که همه انسانهاست و  و مکان و زمانی همه مکانزمانی ؟ « پستی » و « و  « وقت تقصیر » محمد رضا کاتب ‚‌ « اسفار کا تبان » و « رود راوی » ابو تراب خسروی و « من ببر نیستم .. » محمد رضا صفدری و…  ؟ «  وقت تقصیر » چه زمانی است  و رمان فارسی به جرم کدامین عقوبت باید دچار این پیو ستگی و استحاله مدام آدمها و تکثیر آنها  باشد ؟‌ آیا بدین و سیله رمان فارسی می تواند  گسست های تاریخی  خود را پُر کند ‚ یا برعکس با عث تولد شخصیت هایی « ایزوله  » و « تجریدی » و  بی اصل و نسب خواهیم شد   ؟ آیا زمان محاکمه و محاسبه گناه و تقصیر فرارسیده است ؟‌ آیا ما باید به این زمان – همه زمانی -  اندیشه کنیم ‚ تا بتوانیم به اعماق و به ریشه های خود برسیم و‌به آسیب شناسی  دردی که هزاران سا ل با ماست بیا ندیشیم ؟‌ آیا می تونیم از اکنون به عنوان جا یگاه « معاصریت » مان به جهان اندیشه کنیم ؟‌

‌ و این شاعرانگی در مقابل »« روایتیت » ‚ با توجه به ریشه های کهن زیست شعر در ما ‚ به کجا خواهد رفت ؟ و نخستین کسی که در قرون معاصر ما ‚ مقابل این دایره می ایستد ‚ نیما است . و نیما است که سعی می کند ‚ مارا از درون این دوران بیرون بیاورد ‚ و به نوعی روایت خطی برساند . و « افسانه » او نخستین روایت ما و نخستین اثر دراماتیزه شده ما بعد از استثنا هایی چون فردوسی  است . نیما شعر را به سوی « روایت » می برد . یا به سوی روایت شاهنامه ای بر می گرداند . و به این تفکر امروز پیوند می زند که « که تاریخ هر ملتی ‚ روایت آن ملت است » . نیما بر علیه سوژه ذهنی ما و به نفع ابژه ها حرکت می کند ‚ به سوی جهانی که ابژه ها واقعیت هایش هستند .  و به طرف تفکر فیلسو فانی چون جان لاک ‚‌هیوم و دکارت و اسپینوزا گام بر می دارد . تفکر های حسی و عقل گرا که در اندیشه های ما مدتها غایب بوده است .

 

  از سوی دیگر و در راستای « روایت » و زمان معاصر ‚ یکی از مهم ترین قصه نو یسان ما « گلستان » است ‚ که سعی می کند با نقب  به سوی این ادبیات و شعر گذشته ‚ به نوعی رابطه ای تازه به نفع روایت را در قصه های خود به کار گیرد . رابطه ای که روابط بنیادین زبانی آن از « شعر » فارسی سر چشمه گرفته است . و در این راستا کتاب « مد و مه » او یکی از مهم ترین کتاب های معاصر ما در قصه نو یسی ای معطوف به بو طیقای قصه نو یسی فارسی  است . 

                                             

« و اذ قال ربک للملائکه انی جاعل فی الارض خلیفة قالوا اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک قال انی اعلم ما لا تعلمون » قرآن

« .. آن دوست گفت تو آن بازی که در دامی و صید می کنی » عقل سرخ – شیخ اشراق

« صَعَد :‌ صخره ای صاف ‚ که کافران را مکلف به صعود از آن می کنند . کافر از جلو به و سیله زنجیرهایی کشیده می شود و از پشت با سر نیزه ها . تا به بالای آن صخره رسد چهل سال طول کشد . و وقتی رسید ‚ به پائین پرتاب می شود ‚ و دوباره مکلف به بالا رفتن می شود . و این سر نوشت ابدی اوست . » « التفسیر الکبیر للرازی » { سارهقه صعوداً – المدثر : ۱۷} 

 

: نگاه کنید به « کتیبه » اخوان ثا لث

« شاید من هم بی آنکه مرده باشم در برزخ هستم . می شنوم ‚‌می بینم ‚ بی آنکه ببینم و بشنوم » ص ۱۵۹

وقت تقصیر

« به خودش می گوید من که هستم ‚ چرا نیستم . چرا این قدر تکه پاره هستم .» ص ۲۵۷همان

 

«‌وقتی که تو آب افتادی به غریزه دست و پا می زدی . همه زندگی ات تا بحال روی همین قاعده گذشته . مثل آدمی که تو گرداب افتاده ‚ بی آنکه بفهمی یا بخواهی دست و پا می زنی و زمان را می گذرانی . » ص ۴۱۴

همان

«‌تا میا نشان هستم و جود دارم  ووقتی بیرون از آن دایره بروم کارم تمام است » ص ۴۱۵همان

«  اگر یک نگاه بیندازی اطرافت همه گذشته ها و آینده هایت را اطرافت می بینی که در یک لباس دیگر زندگی می کنند . اگر بتوانی بشنا سی اشان و عبرت بگیری میان بًر زدی و الا بازنده ای چون فقط تکرارشان کرده ای … ما پخش هستیم تو افعال و زمانها چون هر آدمی می تواند همه آن چیزهایی باشد که فکر می کند ‚ همه آن شاید ها باشد در آنِِ واحد و در زمان و مکان واحد . هر آدمی آدمهای زیادی است با گذشته های مختلف که همه شان در عالم واقع وجود دارند و نفس می کشند »  ص۱۹۹ همان

 

{« ۹ تا قاطر تو طویله ات هست . گذاشتند جلو چشمت باشد تا بفهمی چند تکه باید بشوی و اگر حواست را جمع نکنی عاقبتت چیست .» اگر امروز حیات را از خانه ات راضی  نفرستی بیرون تکه هایت را شبانه بار ۹ تا قاطر می کنند که نشان بدهند چه بلایی سرت آمده . « دستهایت را بار یک قاطر می کنند . روی یک قاطر پایین تنه ات را می گذارند . روی یک قاطر هم پاهایت را از دو طرف طوری آویزان می کنند که انگار دو تا پا بی اذن صا حبش ‚ تنهایی آمدند سواری . شکمبه و دل و جگرت را هم بار یک قاطر می کنند . می آیند پشت خانه ات تکه هایت را می ریزند روی زمین و می روند … » } ص ۱۴همان .

 

 « گذشته و همه چیز تو بر نظم عقل بوده . و گذشته رفیقت بر اساس اشراق . شما دو نیروی ضد هم بودید که همدیگر را مدتها زجر دادید تا بتوانید سفرتان را با هم و از خودتان شروع کنید » . ص 414۴۱۴

                            

    وقت تقصیر را که می خوانم نمی دانم به عقوبت کدامین گناه باید قیافه های انتحاری و تکه تکه شده در شرق را مرور کنم . از خاورمیانه تا خاور دور . از عراق تا و یتنام و تا ژاپن . از حلاج تا « میشیما » این رمان نویس بزرگ ژاپنی را  .

 «  میشیما  با عده ای از دو ستانش به یکی از  مراکز نظامی  در قلب تو کیو حمله می کنند و فرمانده آنجار ا به گرو گان می گیرند و سپس او به جا یگاه فرماندهی  در روبروی میدان مشق نظامی می رود و با عصبیت تمام ده دقیقه برای سر بازان صحبت می کند .. و سربازان را به عدم پیروی از دستور « صلح آمیز » ی که آمریکائیها در سال ۱۹۴۵ بر ژاپن تحمیل کرده بودند ‚‌دعوت می کند ‚‌همچنا نکه آنها را به بازگشت به سنت ژاپنی و ارزش های قومی و تاریخی  فرا می خواند ..و بعد شمشیرش را بیرون می آورد و در عملیاتی انتحاری  آن را در شکم خود فرو می کند ‚ به همان شیوه سامورائی های قدیم و به همان شکلی که آن را ( هارا- گیری )‌می نامند ‚ و سپس یکی از دو ستانش پیش می رود و گردنش را می برد و سرش را از تنش جدا می کند ..»   خلاصه ای از« زندگی و مرگ میشیما » به قلم هنری اسکات 

      خشو نت و عطوفت ‚  نماینده ساختاری ثنویتی در درون فرهنگ شرق می باشد ‚ چه فرهنگ سیاسی و چه فرهنگ مذهبی  . این ثنویت همانقدر که در حرکات و جایگاه  سیاسی معاصر ما نقش دارد ‚    به همان اندازه هم از میتولوژی پنهان در گروههای قبیله ای و طایفه ای و … نیز سر چشمه گرفته است . یعنی این خشو نت سیاسی در درون میتو  لوژی های ما نهادینه شده است . « کاتب » دارد از تاریخ به میتولوژی نقب می زند ‚ واین تقدیر ماست … همچنا نکه کاتبِ شاهنامه ‚  در اساطیر واقعی تر می شود و تاریخ نو یسان ما هم همواره شهادت خود را از تحولات تاریخی به سوی حوادث اسطوره ای / قدسی برده اند …

   کاتب برای این مهم فلسفی – روایی ناچار بوده ‚ که به سوی نوعی متن روایی دایره ای حرکت کند و روایت خود را در الگویی غزل واره  متجلی سازد . غزلی عاشقانه تا  کلبی مسلک . چون که  ما در این « دایره سرگردانیم » و هم باید دوست بداریم و هم بتوانیم بکُشیم .   همین است که آدمها این گونه با خوی حیوانی با هم نزاع می کنند و می کشند و تکه تکه می کنند و می شوند و حتی عشق هایشان  هم عشقهایی کلبی مسلکی است . « هیچ چیز غیر از شکار آن دختر عطش او را نمی توانست بنشاند ‚ حتی خوابیدن با او . اگر تیر و کمانش همراهش بود هر چه تیر داشت تو تن بلورین او خالی می کرد و دنبالش می رفت تا جایی که از پا بیفتد » ص ۲۲۲  یعنی که ما را از این نو شتار گذشته و از این « فرم » های دایره ای  خلاصی نیست . و هستی شناسی ما هم درون همین « فرم » ها رقم می خورد . فرم هایی دورانی و دایره ای و هزار تویی  . و ما درون همین دوایر و به طور غیر خطی حرکت کرده ایم . در دایره ای بی آغاز و بی انجام ؟‌ دایره ای بدون تکامل و تکراری . دایره تناسخ و تکرار . 

 

    کاتب در نظرگاهی امروزی هم  بیان روایی خود را بر اساس  پیشنهاد منظوری واقعی برای بیان طبیعت شخصیتها اقامه می کند ‚ و شخصیتهایش دارای یک بعد یکه نیستند . در اثر او خیانت کار و قدیس از هم جدایی ندارند ‚ بلکه شخصیتهایی مرکبند ‚ که در درون خود تنا قضات خود را و تنا قضات واقع بیرونی خود را حمل می کنند ‚ و رغبت شان به سوی استناد به نوعی نمونه های مثلی و متعالی است . و همّ روایت بر طرح تاریخی انسانی است که شهادت و رنج شخصیت ها را در لحظه فرو پاشی جهان ‚ به نوعی آگاهی پیوند زند ‚ آگاهی ای که در آن ذات و موضوع ( سوژه و ابژه )  یکی می شوند .  

                                       

   از این قالب دایره ای در روایت استفاده کردن را ما در کار مهم هو شنگ گلشیری « معصوم پنجم » که  یکی از مهم ترین رمان های زبان فارسی است می بینیم . اما آرمان گرایی گلشیری به یک پایان بندی لامحاله ابتر منتهی می شود و « این مضمون اساطیری و نجات دهنده به ویژه در پایان بندی داستان تحت تاثیر شرایط سیاسی و اجتماعی سال ۵۷ که بنا به اقتضای زمانه اغلب نو یسندگان آن برهه را زیر فشار قید و بند تعهدات سیاسی و ایدئولوژیک قرار داده بود – قرار می گیرد و نگرش موعودی به پایان داستان لطمه می زند » . نقشبندان قصه ایرانی – رضا عامری – ترجمان اندیشه – سال ۱۳۸۲- ص ۱۷۶ . هر چند نگارنده را در آن سالها عقیده بر تعهدات سیاسی بوده ‚ اما امروز متوجه می شوم که این دایره گوئیا ناگزیر باید به این شکل دایره ای بسته می شد . و این فرم را از این پایانه گریزی نبوده است . و در حقیقت در معصوم پنجم همان خشونت و بیدادی که بر کاتب در آغاز کار روا می شود در آخر هم با همین بیداد تمام می شود و با انتظاری و نگرشی موعودی که امید  این مباد .

  و در « وقت تقصیر »  هم کاتب از آغازه ای که « غار » است ‚ می انجامد و روایت خود را دررفتن دوباره به  « غار » به سر انجام می برد . آغازه ها که مشخص اند ‚ و مساله امروز ما پایان هاست .  و حس می کنی دیگر این پایانه ها .. پایان جهان امروز نیستند ‚‌واگر آغازی واحد و سفر پیدایشی واحد بوده است ‚ باید بیاموزیم برای این جهان پایانه های متفاوتی داشته باشیم … یا بگوئیم پایان نداشته باشیم .. در حقیقت سفر خروج به صفر خروج می رسد .. یا به نا خروجی و نا پایانی …گیلگمشی که بعد از سفری جا نکاه و تحلیل کننده ‚  ناکام بر می گردد.  یعنی پایان دیدار مرگ می توانست .. پایان گیلگمش شود . با « ابرو »  یی که هزاران بار مرگ را تجربه کرده  است . 

 

        آیا کاتب از مساله دار بودن   « مرگ » به عنوان « تم » اصلی  در کتابهای گذشته اش عدول کرده است  ؟ و اگر شخصیت -  راوی اصلی کاتب در کتاب «  هیس  » خود به شخصه قاتل زن است و اکنون روایت خود را از آن کابوس مروز می کند  ‚‌ویا در «پستی »  انسان تکه تکه شده ای در زیر قطار است که روایت خود را تکه تکه می گوید ‚‌ در « وقت تقصیر »  تمهیدی برای روایت مرگ  وجود ندارد ؟  هر چندبا « مساله مندی » مرگ ‚ که پرسش همیشگی کاتب است روایت به پیش می رود ‚‌ اما نهایت داستان رو به « پایانی » دارد ‚‌که مرگ را مساوی زندگی می کند ‚‌ و به یک ثنویت عرفانی می رسد ‚‌ که نهایتش دورانی مشخص و بسته است . و  تا رمان شدن و تا یک متن گشوده بودن ‚‌مشکلات زیادی دارد . و ای کاش کاتب رمان را به شکلی معهود و کلاسیک نمی بست …. ابرو و حیات از غار در می آیند و در آخر هم به سوی غار می روند ! و معلوم نیست که به قول «  گوته »  می خواهند خدا را میهمان کنند یا شیطان را ؟ 

                                                   ****eOb1.jpg

  « حیات و ابرو » دو شخصیت محوری رمان کاتب ‚ شاید تازه از خواب بیدار شده اند . و این سیصد ساله عصر نهضت را در خواب بوده اند . که رمان این گونه به پایان می رسد : « انتظار چیز دیگری را می گفت . چون این حاال تکه ای از فردا بود . از خودش پرسید چند ساعت در این غار بوده . یک روز تمام ‚ یا نصف روز . بیشتر به نظر می آمد . انگار خستگی خواب ۳۰۰ ساله بود » . ص ۴۲۷

    وقت تقصیر تاریخ استبداد ‚‌تاریخ خون و دمار و گسست ها ونخبه کشی ها ست  . سرنوشت آدمیانی  که مدام گرفتار زندان و فشار و شکنجه بود ه اند و مدام « تجارت » شده اند  . تاریخ گسست ها و نخبه کشی ها یی که انگار با سوداگری در آمیخته اند .  روایتی که با تکیه بر « گسست » روایت خود را به پیش می برد تا تاریخ دمار و خون و نزاعی را که در این چند سده دامن ما را گرفته است  ‚ نشان دهد .. تاریخی که بیشتر آن را در خواب و زندان بوده ایم . و به این علت به سوی راه حل رمز و پناه آوردن به تاریخ رویکرد دارد ‚ زیرا که تاریخ خود نوعی رمز است .. و وقتی به سوی تاریخ می رود ناگزیر است که اندیشه و نگاه تاریخی دوران را بگوید تا دردهای درونی آن را نشان دهد . بدون شک این نگاه به سوی نوعی احیای اندیشه عرفانی در برخورد با جهان حرکت می کند . کاتب می داند که نمی تواند نسبت به این اندیشه ها بی تفاوت باشد ‚‌اندیشه های که دیوان شعر فارسی و ادبیات کهن ما را در بر گرفته است . او به سوی تاریخ می رود تا هویت ما را نشان دهد ! او تاریخ ادبی و  « شاهنامه » ما را که بزرگترین منظومه و سند ادبی و دیوان بزرگ شعر ماست دوباره می نو یسد . 

   او  زخم پسر کشی را و استبداد پدر سالار را به مثابه   زخمی آنترو پولوژیک ناشی از تصادم مدرن وسنت  که از میانه آن عصر نهضت ما متولد شده است ‚ نگاه می کند   - عصری که خواه نا خواه با همان حواله به عصر نهضت اروپایی هم ۳۰۰- ۴۰۰ سالی فاصله دارد  و گسست خو د را با عصر انحطاط فقط از طریق نوعی وکالت و فشار خارجی به سر انجامی رسانیده – نهضتی که  بر عکس عصر نهضت اروپا قطعیتی ذاتی با دوران قرون و سطی خود نداشته است . و ناگزیر زخمی و جراحتی همچنان گذشتگانی است . و ما نا چاریم برای شناخت آن به گذشته نقب بزنیم ‚ گذشته ای ۳۰۰- ۴۰۰ سال پیش که تازه « ابرو و حیلات » از خواب بیدار شده اند و در غار . 

 

 

    و اگر در محاکمه { ک} کافکا از خواب بر می خیزد و حکم محکو میتش را بی هیچ سببی می دهند . یا در مسخ گریگور سامسا از خواب بر می خیزد و به سوسکی تبدیل شده است . یا مساح قصر  به جای اینکه به قصر برسد تن به کارهای پست می دهد و به قصر نمی رسد   . کاتب از این گذشته آغاز می کند ‚ اما نقطه ضعفش این است که می داند به کجا می خواهد برود ‚ پس  همه چیز را به غار می کشاند . تا به منبع الهامات نزدیک شود  . و به نوعی کشف و شهود . و اگر کافکا  با ایجاد رابطه ای که با انسانها و اشیاء  و با خود پدیده هادارد‚ به نظرگاهی امروزی می رسد  ‚ ظاهراً کاتب راه دیگری  می رود و فلسفه و تفکری آماده را وا می دارد تا  بر این اشیاء پیروز شود   . ( سوژه ای مشخص در مقابل ابژه ها ) .   و با همین سوژه می خواهد به  محاکمه تاریخ سیاسی شرق  دست زند .

 « محاکمه»  هم ماند « وقت تقصیر » کتابی است حول گناه و جرم و آزادی . ناگزیری جرم برای انسان در این جهان و آزادی انسان در این که به این گناه و مسئولیت گناه خود تن بدهد . و هردو گناه و آزادی چنان به هم بافته شده اند ‚ که انفصالی میان آنها نیست . و آزادی از نظر کا فکا این است که انسان آزاد است تا گناه خود را بپذیرد . و چیزی به اسم برائت وجود ندارد . ما آنجا بر حسب ازادی انسان به تن دادن به گناه می رسیم ‚ یا به حالت حیوانی محکوم می شویم برای آنکه نمی توانیم به سطح ادراک و آگاهی برسیم – یااگر برسیم مسئولیت و حقیقت گناه را نمی پذیریم .   در اینجا هرچند تناقضات ظاهری کافکا ‚  از منطق عادی فرا روی می کند ‚‌اما به جای خود معضل جوزف ( ک ) را هم تفسیر می کند . او گنا هکار است از همان لحظه ای که اجباراً حس می کند متهم است . و گناهش هم این است که اصرار می کند که ظلمی به او وارد شده است . اما این عبارت دلالت مهم دیگری هم دارد : خلاصی انسان در همان لحظه ای صورت می گیرد که مسئولیت گناه خود را می پذیرد ‚ و با این آگاهی به گناه است که خود را مستحق قرار گرفتن در و ضعیت « مراقبت و زندان » می بیند .

     اما مراقبت و زندان ما از نوع دیگری است . چون وقت تقصیر ما ظاهراً گذشتگانی است . پس ابرو «  وقت تقصیر »‌ فاقد  این آزادی است و  می کوشد به جای آن ‚ گناه خود را منکر شود و آن را به سوی جهان بیرونی پرتاب و فرافکنی کند . اصلاً او در « تقدیر » خود گرفتار است . « دنیای دیروز تمام شده ولی هنوز توی آن دنیا باید زندگی کنیم و مثل سگ له له بزنیم . و هر چه فرار کنیم باز و سطش باشیم » ص ۴۱۳ . 

  ابرو انسانی است ‚ در تعلیق ‚ او از طریق سلسله ای از فرافکنی بر روی دیگری گناه خود را به جهان اطرافش فرافکنی می کند تا از مسئولیت خلاصی یابد . آیا کاتب دچار این توهم نشده است که به آدمها بپردازد و لی ساختار سلطه را نادیده بگیرد ؟ فردیت مهم ترین مساله ماست ‚ اما به شرطی که بتوانبم رابطه آن را با ساختار سلطه نشان بدهیم . ساختاری که آن را در این رمان گاه  به صورت  وهمی می بینیم  .

 

   این ثنویت و این توازی همان اندیشه ای است که رواداری و اخلاق را به شکنجه گر و به فضای پلیسی هدیه می کند ‚ و بزرگترین امکان پرسش را که اتفاقاً پرسشی پلیسی و ضد ملیتا ریستی است ‚‌از رمان می گیرد  !

 

حرکت تاریخ ما بر اساسی مشارکتی مردمی – دمو کراتیک بنا نشده ‚‌بلکه همواره  به خضوع در مقابل سلطه فردی تن داده است  ‚ و این فرد قدرتمند و دستگاهای سر کوب اش همانا رنگ و بوی استبداد شرقی را می سازد و نظام پدر سالارانه و پسر کشی شرق را بنیاد می نهد . هر چند که نگاه کاتب نظرگاهی سیاسی و مستقیم نمی گیرد و این از محسنات او ست ‚ اما در عین حال غیاب این سلطه فردی و نماد استبداد شرقی و پدر سالار ‚ آن سوی سکه « چشم راست اسفندیار » اوست !  

  یا شاید کاتب نگاه وحشتنا کتری را در جلوی خود می بیند ‚‌ و اینکه پسر در حالی که پدر را می کشد ‚ در همان حال به قول فروید رویای پدر شدن را و مثل او شدن را هم در سر می پروراند  . و از همین سویه است که پدر و پسر( ابرو و حیات )  یکی می شوند ‚‌ و عید آنها هما نا روزی است ‚ که فرزندان توتم – پدر را می کشند و ولیمه او را  می خورند . تا سیر نظام فرهنگی سیاسی دست نخورده باقی بماند !

  آیا با این نگاه آن فضای کابوسی – کا فکایی -  قربانی نمی شود ‚  فضایی که ملازم زیست شرقی است ؟ . کاتب مراقبت و زندان را ‌دروضعیتی  غریب و گروتسک وار ( grotesque) و در بیشتر مواردبا نمایه ای از  سخریه و عذاب و وحشت پیش می برد ‚  تا هیستریای جمعی را نشان بدهد . اما در نهایت خود همین  مفهوم را قربانی می کند . و جشن پایان رمان خود را می گیرد ،‌چون نمی تواند بیرون از دایره ثنویت و بیرون از این دایره تغزل عرفانی ‚‌حرکت کند ‚‌ او نمی تواند نظم اشیاء را به  هم بریزد  ‚ چون همه چیز ناچار است که  به وحدت عرفانی  خود  متصل می شود . 

   جهان وحشتی که به صورت عادی ای عرضه می شود و روایت را در بیشتر اوقات ضمیر اول شخص پیش می برد (‌ابرو و حیات ) و اگر راوی ای به ضمیر سوم شخص (‌غایب ) یا  دانای کلی داشته باشیم با شخصیت اول رمان هم ماهیت می شود – به شیوه کا فکا – و تقریباً اختلافی میان وجهه نظر شخصیت رمان و وجهه نظر این راوی نمی بینیم . « همه این روان شدنها قسمتی از آن نقشه ی بزرگی بود که آن دو سالها بی آن که یک کلمه در باره اش فکر کنند و حرف بزنند فکرکرده بودند و حرف زده بودند » ص ۳۸۸

 

  و در این جهان فانتزی و خیال ‚‌نو یسنده چون  در فضایی دایره ای حرکت کند ‚ ناچار است به  نمونه های متضاد اهمیت دهد  . ماهم حیات را می بینیم و همه نمونه اعلای حیات یعنی ابرو یا (‌مُثل اعلی ) ‚ هم واقع را می بینیم هم مطلق را و رمان در نهایت فانتزیایی زیبا شناسانه از نوع عرفانی می ماند تا اخلاقی یا سیاسی . و همه چیز به مجرد مجردیاتی عرفانی تبدیل می شود و دو متضاد حیات و ابرو در نهایت یکی می شوند . نهایتی که به نحوی « وحدت وجودی » هم هست . یعنی با این نگاه ناچاریم همه چیز را به یک « صلح » مصلحتی بر سانیم .

 

 

                                                  *******

  

  « هویت » ناگزیر به تاریخ رویکرد دارد و به ریشه ها و اعماق ‚ پس کاتب به سوی تاریخ می رود تا این ریشه ها و اعماق را بشکا فد ‚ اما چون مقابل او  انسانهایی هستند  که رویکرد تاریخی را به هیچ گرفته اند ‚ پس حتی اگر شده با رویکردی گروتسک وار باید این گذشته را دوباره ساخت ‚ برای ساختن این گذشته به مرزهای خیال قدم می نهد ‚ در حقیقت برای او نه معلول ها که علت ها مهم اند و همین است که این بار مغول ها از داخل مرزها می آیند ‚ نه از بیرون . او علت ها را در درون می بیند ‚‌و دچار فراموشی بیرون می شود .

 

  

   در این استحاله شدن ها و به دیگری واصل گشتن ‚ در نهایت ابرو و حیات در غاری آرام می گیرند ‚ در زهدان نخستین پیدایش ‚‌ تا پدر و پسر وحدت یابند ‚ و دین پدر ابتدایی به صورت  دین نخستینی او در می اید .‌  « ما تو عصر تمدن هستیم . دنیای دیروز تمام شده ولی هنوز توی آن دنیا باید زندگی کنیم و مثل سگ له له بزنیم . و هر چه فرار کنیم باز وسطش باشیم . » .

 

       آیا همین نشانه ها و کد های هستی شناسی بدوی است ‚‌که داستان را از  واقعیت دور می کند ؟‌ و ‌نمی تواند پاسخ امروز جهان ما را بدهد . یا پارادوکسی طنازانه در آن حضور دارد ‚ یعنی  تا مادامی که اندیشه در جامعه ما  رویکردی مجرمانه تلقی می شود ‚ و ما اندیشه را به عنوان گناه می بینیم ‚ ناگزیریم تن به همین قلب و شهود بدهیم  ؟ 

 

  

   یا اینجا  با پرسشی تازه در قبال این جهان مواجهه می شویم ‚ که از نوعی دیگر است و شنا خت شناسی مدرنیته ای مساله است ؟‌ و با امروز به آن باید پاسخ گفت ‌‚ پاسخی که نمی تواند :‌ با گذر از رود و تن شستن   به سوی تکوین عقلانی دست پیدا کند ؟ و تاز مانی که معبر ما و گذرگاه ما همان « مراد » گذشته ای است ‚ نمی تواند پاسخگوی هستی شنا سی امروز ما باشد . واقعیت این است ‚ که عرفان امروز  به تنهایی به سان اندیشه ای مجرد و بدون توجه به عرفان سیاسی و شهادت های حلاج و سهروردی و عین  القضاة و .. نمی تواند پاسخ جهان امروز را بدهد !

 و گمان می کنم ‚ این گونه شخصیت ها که همه شخصیتی و بگوئیم همه زمان – مکانی  هستند ‚‌ نوعی در میان روایت و شعرمدور ایستادن  ‚ نوعی  بن بست است ‚‌همینطور که آن بخش عرفان فلسفی را گرفتن ‚‌و تمیز و منزه کردن آدمها و به خلوص رساندن بدون توجه به زیست انسان معاصر نوعی « ایزوله » کردن و به « تجرید»  کشاندن انسان معاصر است . حتی اگر بپذیریم که نو یسنده با یک جهانبینی عرفانی به سوی مساله رفته است ‚‌ باز هم در دایره همان تقابلها ی دو گانه است ‚‌ و به جای اینکه یک مقوله را توضیح و تفسیر کند و زوایای نا شکافته عرفان را از  زاویه سیاسی و مردم شناسی نگاه کند ‚ بر آن است که آن را مقابل کلیت های دیگری قرار دهد ‚ تا جهان الگو های دوتایی خود را بسازد   . و به این سبب   نمی تواند ‚‌به تاریخ گرایی نسبی که برای رمان امروز لازم است برسد . حتی الگوی عرفانی بدون آنکه شالوده شکنی شود و بدون آنکه در آن تغییراتی بوجود آوریم و درحقیقت آن را « معاصر » کنیم ، قابل استفاده نیست . ‌هر چند باز به نظرم به کوه و کمر کشاندن و به غار ‚که به نوعی یاد آور فرقه هایی چون « حسن صباح » است ‚وهم رفتن درون غار که نوعی بازگشت به زمین – مادر و زهدان آغازین است ‚‌ ‌امکانات بسیار خوبی برای این نوع روا یت و اندیشه در رمان فراهم آورده است  . که در پیکره زبانی و بیانی و هستی شنا سانه کاتب به یغما رفته است . وهر چند که فارغ از این هیا هو ها  شاید کاتب فقط در جا یگاه معبر خوابی چون « ابن سیرین » ایستاده باشد که یکی از آثار مهم ادبی را مانند « تفسیر کبیر » نو شته است . « ابن سیرین گفته بود : اگر در خواب ببیند از بهر مردم قصه می گفت دلیل که از ترس ستمکاران ایمن گردد » ص ۴۲۶ . آیا رمان فارسی در رویای  خواب « ابن سیرین » نشسته است  ؟  یا کاتب مانند کافکا می خواهد به نوعی « وقت تقصیر » را محصول  خواب « ابرو و حیات » بداند  ‚‌همچنانکه کا فکا سعی می کند محاکمه را خواب ژوزف ( ک ) قلمداد کند  ؟‌