نگاهی به رمان رام کننده اثر محمد رضا کاتب
رام کننده
ایرج عرب
بدون شک محمد رضا کاتب رمان رام کننده را با درایت خاص داستانی به تالیف در آورده است و حرفی برای گفتن ، نگاهی قابل بحث با ویژگی خاص دارد . شناخت این درایت خاص و درک این نگاه ویژه نیازمند کند وکاو جدی است . متن دنیای خود را دارد با شخصیت هایی که با کنش هایشان خود را به مخاطب می نمایا نند .این شخصیت ها به هم وابسته اند . خواسته یا نا خواسته به هم نیاز دارند ؛ این نیاز ها در روابط عینی و ذهنی داستان استمرار می یابد . در پیچ و خم این نیاز ها و روابط هست که موضوع و درون مایه رمان قابل لمس تر می شود .تاریخ زندگی شخصیت ها مطرح نیست و متن ، سئوالات جور واجور عمقی را در ذهن خواننده ایجاد و بر خورد با آن لایه های پنهان را ملموس می کند .این سئوالات متعدد با پاسخ های مبهم حل معادله زیر لایگی رمان را مشکل می کند اما همان درایت خاص داستانی در پس پشت این متن نشانه های عبور به یک راه روشن تفسیری را قرار داده است . گاه باید به روایت چسبید و گاه باید از آن دور شد تا به کشف جدید رسید .
واقعیت های چند گانه در رمان ، پردازش های ذهنی بدون تردید نماد پذیری متن را برجسته می کند . جریان رونده ایی در زیر سکون و سکوت متن پیداست .تفسیر متون بدون نشانه ها امکان پذیر نیست باید آن خود آگاهی متن را که به شکل رویا ، کابوس و وهم بیان می شود شنا خت .چینش صحیح این رویا ها و وهم ها و رفع به هم خوردگی متن به شکل مطلوب به شناخت موضوع کمک می کند . با خوانش رمان ده ها سئوال در ذهن مخاطب ایجاد می شود . رام کننده کیست ؟ رام شونده کیست؟ چرا رام می شوند و ابزار رام کنندگی چیست ؟ موضوع رمان چیزی فراتر از فردیت داستانی است . متن به دنبال ساخت و دگر ساخت یک تفکر فلسفی است .
فلسفه ویژه ای را به شکل داستانی بیان کردن ، موضوعی نیست که بدان نپرداخته باشند اما باید اذهان داشت که بسیار سخت می توان درایت فلسفی را به خواننده القا نمود . رمان رام کننده ، در یک ساختار عینی و ذهنی و اسکلت خاص داستانی اقدام به این مهم نموده است ؛ ساختاری که با نماد سازی ، کنایه های گوناگون ، تمثیل ها ، صحنه پردازی های نماد گونه ، خلق شخصیت های خارق العاده می خواهد یک نگاه فلسفی معنا گرایانه و عرفانی خاص به هستی را به رخ بکشاند .
رمان با نگاه راوی آغاز می شود . راوی به طور ناگهانی در برابر خویش آدمی می بیند که همه ذهنیت هایش را به هم می ریزد . ذهنیتی که از گذشته مبهم خویش دارد . روایت از گذشته ای می کند که مرور ابهام گونه به حقیقت زندگی است . در زندگی کرخت کننده و راکد او مجهولاتی است که روح اش را می کشاند و او را غیر قابل اعتماد کرده است . در دامی افتاده است که او را مستاصل نموده است ، آنچنانکه فقط باید به تماشا بنشیند .زندگی به روایت او تله ای است که او و امثال او در آن افتاده اند روایت از پدر خوانده ای می کند که برایش پبغام آور تحرک جدیدی است . راوی در برابر این دام و تله سکوت کرده است و جز این نمی تواند کاری انجام دهد چرا که این دام در وجودش تنیده است . راوی این راه را پذیرفته است و این رمان بیان چرایی این دام گستری و بی تفاوتی است . مواجه با حقیقتی است که نمی تواند راه فراری برایش بیابد ؛ مجهولاتی که عبور از آن برایش کتمان ناپذیراست . مدخل رمان زمانی است که راوی لخت و برهنه است ؛ انگار آدمی که بدون هیچ وابستگی دنیایی به سر می برد و انگار انسان اولین که حتی از نظم انسانی هم بی خبر است ؛ انسانی که زندگی اش با بی قیدی در حال گذر است .
«...لخت برای خودت در خانه بگردی . چیز بپزی و بخوابی و ..... به همه چیز محرم باشی ... »
راوی انسانی است که ناگهان با مرحبا آشنا می شود که مادیت بد بو و نامطلوب او گوشه ای از احتیاجات راوی را رفع می کند . راوی با پیغام مرحبا باید به سراغ پدر خویش برود که پدر همه آدم هاست . پدری که باغ تله با همه اشیا و فضایش ساخته اوست .راوی هر چه جلوتر می رود دام را گسترده تر و پیچیده تر می بیند . تعلیق های ملایم داستان ، مخاطب را برای کشف جدید و پیدایی منطق داستانی به پیش می برد . راوی با برخورد و ارتباط با مرحبا به روایت خود دامن می زند . شخصیت های دیگر مانند زمان ، خورشید و ... در کنشی وهم آلود روایت را گسترده می کنند ، تا آنجا که آشکار می شود که راوی از میان عشق عجیبی سر برآورده است ؛ عشق دو برادر یعنی مرحبا و زمان به خورشید که تا نهایت رمان این راز آلودگی می ماند که راوی پسر کیست ؟
رمان های این گونه برای بیان اندیشه خاص نیاز مند توازی متن و معنا می باشند . رام کننده نیز از این امر مستثنی نیست . نام ها ، مکان ها ، عمل ها ، تفسیر پذیر می شوند . قالبی نماد گونه می یابند . در عرصه نقد باید توازی معنایی راوی ، مرحبا ، زمان ، خورشید ، تله کردن ن ، چرخیدن ، حلزون ، و.....روشن شود .
آن نگاه عمیق متن نوید یک تفسیر است ؛ تفسیر هستی و خلقت انسان که پر از فراز و نشیب ، آرامش و دغدغه ، دلهره و اطمینان است که می خواهد به شکل داستانی به خواننده انتقال یابد . این فرم داستانی می خواهد نوعی چینش از صحنه هستی را با انسان و قدرت برتر نشان دهد . با این درایت داستانی صحنه های ذهنی خلقت با استفاده از نماد و فرم زبانی خاص ملموس می شود . حتی روایت در روایت داستان لمس در نیمه های رمان که از صدای یک نوار در سرداب پخش می شود ، معنا می یابد که رمان در صدد لمس صحنه های ذهنی خلقت توسط مخاطب است . نماد تله و تله گذاری و همه اشیا در متن با این تفسیر روشن می شود . جهنم و موقعیت های پر دغدغه ای که برای شخصیت ها ایجاد می شود ، با تله های گوناگون ،انسان از آرامش درونی و بهشت دور می شود . فرم داستانی رمان ، دگردیسی آدم ها را و رام شدن در برابر نا شناختگی خلقت را به رخ می کشد که در برابر بسیاری از روابط هستی مستاصل مانده است و چاره ای جز رام شدن ندارد .
آیا راوی با دیدن همه مراحل حادثه ، دیدن باغ پدر ، سرداب ، در کنش های عجیب و صحنه های غیر متعارف ، فرار از باغ تله ، باز گشت دوباره به باغ و پی بردن به چرخش معنای جدیدی را یافته است ؟. آیا از این همه عذابی که دچارش شده است رهایی یافته است ؟ راوی انسانی است که با حضور خود در هستی و آفرینش خود را معنا می کند و نگاه معنا داری به هستی دارد که سر شار از تله ها و تله کذاران و تله شونده ها ست . در این نگاه استعاره هاست که می ماند ، استعاره هایی که بشتر می توان در سخنان پدر یا همان شخصیت زمان جست و یا در صدا ها و نمایش های فیلم در سرداب شنید و دید ، برزخی که جز واقعیت ها ی انسان بازگو نمی شود .
مانیفست رمان در سخنان پدر پیداست . این شخصیت در واقع سخنگوی نویسنده است . نگاه و جهان بینی متن در سخنان او و عملکرد راوی در انتهای رمان پیداست . زمان زیر مجموعه ای از این خلقت است که خود را پدر همه می داند که نهایتا به هیچ و تهی و آن هم هیچ معنا دار معتقد می شود . حرکت دورانی راوی امتداد تفکر پدر است ؛ رنگین کمان محوی که صاحب همه رنگ هاست اما به ظاهر تهی است .
«... این هیچ آنقدر پر معناست که بی معنی به نظر می رسد ..... » ص 102
انسان ها در این هستی بزرگ باید خود شناس باشند و در آنجا کلمه هیچ و تهی خود را با معنای عرفانی نشان می دهد .
«... من چیز و تهی را از چرخک بودای کاتب آموختم و برایت تعریفش می کنم .... »
این نگاه خاص و عرفان گونه است که به دنبال رنگین کمانی است که همه رنگ ها توی آن باشد ، آنچنان باشند که در هم محو شوند . همه هستند اما به ظاهر هیچ و تهی .راوی می فهمد که میل بی نهایت همان بی نهایت شدن در میل است و آن را برایش کافی می داند . او در ابهت بی نهایت خلقت محو و اسیر و مات و تسلیم رام کننده این خلقت و هستی است ؛ چون هر چه فکر کرده است به جایی نرسیده است .
« ..... باید به تمام چیز های متضاد فقط لبخند بزنیم ، این یعنی هوش و علم به هوش .»
نشانی های رمان ، مبهم گونه به توازی معنایی اشاره می کند .گاه تله ها را معنا می کند
«......جادو و سحر و قسمت نا مرئی و شر روح و جهان ، اصل تله ها هستند ....»ص 137
در این توازی معنایی باغ تله جهانی است که به روابط اشان دامن می زنند .سرداب برزخی است که واقعیت های انسان نمایان می گردد .گل سفید ممنوعه ، حلزون ، پیر مردی که هیچ گاه صدایی در متن از او بیرون نیامده است و بی اختیار در تله پدر همه آدم ها گرفتار است و .... باید در نقد تفسیری متن معنا شوند . رمان به دنبال حقیقتی است که راه های متفاوتی به آن ختم می شود ؛ حقیقتی که جبر تله برای انسان و هم چنین اختیار خود شناسی ، پارادوکسی ایجاد کرده است که متن به هم کناری آن دو توجه می کند :
«.... یکی از بازی هایی که همیشه تو تنهایی حسابی سر گرم ام می کرد همین بود که چیز های متضاد را در کنار هم می گذاشتم .... »
متن از زبان شخصیت هستی را پر از تضاد می بیند که همین تناقضات پازل بزرگی به نام حقیقت را می سازند .در جایی دیگر اختیار انسان در خلقت مطرح است .
«.... باید قدم به قدم ، جاده به جاده بروی تا چیز هایی را بفهمی و ایمان بیاوری ... »
یا در ص199 متن می خوانیم :
«.... آدم بهتر است کنجکاوی نکند ، چون هر چه بیشتر اسرار را بداند ، کنجکاوتر می شود و بیشتر داشته هایش را از دست می دهد .... »
در کنار نگاه اختیار گرایانه ، نگاه جبر گرایانه ای هست که متن را در پارادوکسی معنایی معلق گذاشته است . گاه از خود شناسی صحبت می کند و گاه چنان در چنبره تله گذاری قرار می گیرد که عنان اختیار دیگر نیست و جبر هستی و خلقت اوج می گیرد .
در کنار جبر، تمثیلی آمده است از خارکشی که بیان توازی معنایی از هستی انسان است ، انسانی که در میان تله های زندگی باید با درایت حرکت کند ، باید خود را بشناسد تا تله گذار را بشناسد .
رمان رام کننده با متن ذهن گرای خود سرزندگی زیادی برای رسیدن به حقیقت هستی و خلقت دارد . راوی انسانی است که سفر آغاز کرده است ، تا بهشت و جهنم را با سردابه برزخ با همه شرایط اعترافی خویش ببیند ؛ از زیبایی وهم آلود تا باغ و عمارت سوخته وهم آلود و راه سعادتی نیافته است و راه چاره ای جز تحمل ندارد .
رام کننده می خواهد هستی را تفسیر کند ، با نگاهی ویژه که مناقشه در آن کتمان ناپذیر است . بیان چگونه زیستن است که آیا معنایی گرفته است یاهیچ و تهی است ؟ ازفرم داستانی خارق العاده ای هم سود جسته و راه رسیدن به حقیقت را تا پای عارفانه ترین راه ها پیموده است اما این سرزندگی متن در پایان به راهی رسیده است که محو است .درکنار درایت داستانی قابل قبول رمان باید پنداشت که حیات و خلقت نیز با درایت نا مکشوفی بوجود آمده و ادامه می یابد . راز آلودگی هستی و نامکشوف بودن آن برای ذهن انسان نمی تواند دلیلی برای هیچ انگاری و بی هویتی در هستی باشد . هستی انباشته از صدا های گوناگون است . صدای آن پدر باغ تله که هر زمان به گوش راوی می رسد صدایی دیگر است و هویتی جدید می گیرد . همچنان با گذر زمان هستی انسان هویتی دیگر می گیرد . هر عصری با مختصات ویژه خود اشاره به حقیقت برتر و رام کننده اصلی این خلقت دارد و هر عصری نگاه ویژه خود را به هستی دارد ؛ آنچنانکه هر متنی با خوانش جیدی به متن جدید تری تبدیل می شود .
راز آلودگی تله شدن که مانند زهری بر تن راوی و بنوعی انسان این هستی نشسته است ، وادارش کرده است که به دنبال پادزهری در باغ تله ساخته پدر برود . راز های این شخصیت ها و بنوعی راز های انسان و هستی برملا می شود ، رازهایی که گاه مکشوف و گاه نا مکشوف می ماند و معضلات و مشکلاتی که بر هستی چنگ انداخته و پی می برد که رام کننده ایی بزرگتر پشت این هستی انسانی مهار را به دست دارد .
در عین اختیار ، جبری کتمان ناپذیر بر جهان مستولی است و راوی نیز با همه کش و قوس ها به راه مکشوفی نرسیده است . نظریه فلسفی خاص که در انتها پاسخی روشن برای چگونگی هستی و خلقت انسان نداده است . پشت متن فیلسوفی است که بیشتر نمی تواند کنجکاوی کند ، وظیفه انسان را در برابر این هستی نمی داند و سر در گم مانده است و مخاطب را در این سردرگمی همراه خود کرده است .
دیالوگ ها با لحن متفاوت در متن قدرت عجیبی دارند و با شفاف شدن ساختار داستانی می شود فهمید که چقدر جملات کلیشه ای به هویت متن کمک کرده اند و چقدر هماهنگ با موضوع داستان حرکت کرده اند . نشانه ها برای شفاف سازی متن و معنا داده می شود .
«.... اگر آدم عمرش صد هزار سال باشد ولی بداند چه روز و چه ساعتی می میرد ، باز از عمر صد هزار ساله اش به اندازه یک عمر ده ساله که نداند کی می میرد لذت نمی برد ..... حماقت و نادانی جزو حسن های آدم هستند .... »
دغدغه راوی دغدغه زیستن است ، در این حیات لایتناهی و آفرینش بی بدیل که انسان نمی تواند تدراکی از همه چیز داشته باشد ، از هویت خویش و نقش آن در حیات و کائنات . میلی به تفسیر تله ها و تله گذاری ندارد ؛ این حماقت انسانی را نسبت به کائنات می پذیرد و برخورد خوبی با آن دارد .
در جمله ای می گوید:
« ..... از حالا به بعد جنگ ، جنگ توست با خودت که چه چیزی را باور کنی و چه چیزی را باور نکنی .... همه قضیه این است ... »
پشت این جملات فلسفه زندگی و نگاه ویژه نهفته است . مرحبا به عنوان یکی از تله گذاران هستی می گوید : فقط باید زرنگ بود و قبل از تمام شدن حداقل یک خرده شروع شویم ... ص18 »
یا در ص 19 می خوانیم :
«... هر کی ، هر طور ی که زندگی واقعی اش باشد مرگ اش هم همانطوری است ..»
«..... صدا آخرین چیزی است که از آدم گم می شود ... »
اینها پایه های فکری تفکر دینی و معنوی است و این تفکر در باغ تله ، در سرداب با وچود آن نوار ها و فیلم ها تجسم می یابد .
حالت رام کنندگی در هستی به عنوان یک اصل در متن تسری یافته است از بالا ترین رام کننده در آفرینش تا نازل ترین آن و این حالت در ص 21 از سوی راوی و مرحبا برای حتی اجل اعمال شده است ، با تله دود تریاک . انگار این رام شدگی و رام کنندگی جزو لاینفک هستی است و بدون شک باید آن را پذیرفت . راوی متن به عنوان یک حقیقت و شاید به عنوان یک واقعیت این حکمت یا منطق هستی را از دید فلسفی خویش پذیرفته است و این تله شدن و تله گذاری در خلقت را برای خود وامثال خود در زندگی مقدس ترین قاعده می داند ، تسلیم این قاعده است .
«.... فهمیدم برای آدم ها یی مثل ما ، مقدس ترین چیز در دنیا قواعد است ، چون این قواعد است که تعیین می کند کجا و چه طوری باید زندگی کنیم تا درد کمتری بکشیم ..»
در هستی انسان ها سفری هست که گریزی از آن نیست و آن سفر مرگ است . راوی به کمک مرحبا به سفری می رود که برای همیشه در انجا ماندگار است . مرحبا این سفر را برای راوی مهیا می کند . پل سفر را می سازد و برای همیشه این سوی پل مانده است و برای همین هیچ کنشی در ان سوی سفر در باغ تله از او نمی بینیم و فقط یادی از اوست . مرحبا به عنوان یکی از عوامل اصلی متن و در واقع هستی با تمثیل شهرزاد قصه گو و ملک استمرار زندگی را در این هستی برای راوی و انسان مهیا می کند . هر قصه شهرزاد بخشی از زندگی ماست و ما آن ملکیم که در بند هوش شهرزادیم که بهانه درست می کند تا بتوانیم زندگی کنیم هر چند می دانیم که زندگی کردن احتیاج به بهانه ندارد . مرحبا زندگی کسانی مثل چنگیز و اسکندر و ناپلئون و هیتلر را هم بخشی از هستی می داند که در بند قدرت آن ، مامور جهان گشایی شده اند و به بهانه یک ملت یا یک آرزوی خفته و یا نماینده آسمانی ، قتل عام کرده اند . آیا مرحبا حقیقتی را بیان می کند یا واقعیتی را؟ آیا شهرزادی است که می خواهد راوی را و در واقع انسان این خلقت عظیم را مهار و رام کند ؟ انسان ها در چهار گوشه این جهان در بند تله گذارانی هستند که در متن شخصیت زمان آنان را نمایندگی می کند و سرانجام تله گذاری که همه در بند اویند و دنیا را و زندگی کردن را به انسان نشان می دهند .
«... تاریخ چیزی نیست جز فرار و رام کردن تله ها و تله شده ها ... ص46»
« ..... باید سعی کنی که دنیا را با چشم یک زن تماشا کنی ... »
مطیع و زیرک . غول های چراغ جادو که می توانند انسان ها را به آرزو هایشان برسانند . این زیرکی را در متن خورشید نمایندگی می کند که در باغ تله حتی زمان را در تله گذاشته است . آنقدر زیرک که به بهانه عشق خود زمان را هم آونگ خود نموده است . خورشید بر علیه زمان طغیان می کند و می گوید :
«... طغیان گناه آب نیست نشانه زنده بودن آن است ... ص51»
و جهان یکسره تزلزل در تزلزل را به رخ زمان می کشد که پر از چیز های ظاهرا متضاد هست و فقط باید به آن لبخند زد ... ص 52 .آن حکمت ازلی شاید به رام کنندگی پا بر جاست که همه در متن آن را پذیرفته اند حتی خورشید که دیگر خود را تله گذار طبیب نمی داند بلکه او هم رام کننده می شود چرا که حتی مرحبا و زمان را در دام خود رام کرده است . در ص 66 متن می گوید :
«... حالا دیگر افسانه ای چند پدره بودم ... »
چه حکمتی در متن هست که مخاطبرا آونگ خویش کرده است ، چه حکمتی است که فقط باید خورشید بداند و بس . مخاطب انسانی است مانند راوی متن که جز خورشید نمی شناسد و دغدغه عمر خورشید نیز همین راوی است و بس تا ثابت کند راوی فرزند اوست حتی اگر در فرآیند اثبات بمیرد . راوی در سفر مرگ متوجه می شود که دنیا پر از زیبایی هاست که او ندیده است ؛ راننده سفر مرگ راوی انواع موسیقی زندگی را برایش شرح می دهد . انسان می تواند نوع موسیقی زندگیش را بیابد ؛ انسانی که حتی نمی تواند در قید و بند راحت ترین کار زندگی مانند شاشیدن باشد ، صحنه زیبای آن ماه بین رودخانه در پیچ دره او را به خود می آورد اما حیف که آدم بعضی چیز ها را وقتی می فهمد که دیگر فهمیدن یا نفهمیدنشفرقی به حالش ندارد . ص 76 . باغ تله زمان در انتظار اوست و به جایی رسیده است که راننده می گوید :
«... این جا دیگر آخر خط است ... ص77 »
جایی که دیگر دنیا نیست و نزد زمان که خود را پدر کلی آدم می داند ، حاضر می شود . ص92. زمانی که باعث مرگ ، ویرانی و بدبختی هزاران هزار نفر شده بود و می خواست راوی پدر صدایش کند . ص93. و راوی اورا به عنوان چرخنده اصیل معنا می کند . زمانی که ساختار ویژه نمادین در متن دارد و صدایی دارد که از حلق خودش نیست و از بلند گو پخش می شود ، ص99 ، راوی را حشره ای کوچک در باغ هستی می داند و می خواهد همه چیز را از چشم راوی ببیند . ص110 .
«.... خط سیر همه را از ابتدا تا انتها یکی است که سفارش دهنده و تله کنند هما یک نفر است ... ص 114»
روایت سفر ذهنی متن با داشته های ذهنی پشت متن انسانی را به باغ تله به عنوان برزخ انسانی فرستاده است با اعترافگاهی عجیب در سردابه آن باغ با صدا ها و فیلم هایی که اعمال انسانند که به اقرار آمده اند .
«... آلبوم تاریخ هستی آنجاست .... ص131»
عکس ها خلاصه یک زندگی بودند . نگاه ویژه به هستی با این ساختار پیداست مانند نگاه ویژه آن زن فیلسوف که نوشته ای خطرناک داشت و کتاب اش می توانست آشوب عظیمی در دنیا به پا کند آنگاه که شهوت انگیز می شود و سر کشی می کند . در سردابه صدای دستگاه ضبط بیان دام های هستی برای انسان است . عشق ها و کینه ها در بطن انسانند که در برهه ای از زندگی با تلنگری و بهانه ای زنده می شوند .
«... تله ها مثل عشق می مانند ، جایی در قلب مخفی می شوند و با کرشمه زنی مثل یک هیولا زنده می شوند ... »
در ص 144 از زبان راوی می شنویم :
« ... بیشتر از آن که آن جا گور آن آدم باشد ، محلی برای تولد تازه اشان بود ... »
تولدی برای استمرار زندگی در آن سوی مرگ . زندگی که نام واقعی اش تله است . ص145. مانند تولد آدمی که قصه اش را در نوار برای ما آدمیان تعریف می کند و نگاه خاص خود را به هستی بیان می کند ، قصه ای به نام لمس .
«... زیبایی ، خوبی ، شادی و آرامش تحت نام روشنایی ، قرارداد هایی هستند برای سرگرمی ما و ندیدن زشتی ها .... ص153. »
بوکسور آن قصه مرحبای رمان رام کنند ه است که پیغام آور مرگ برای نویسنده است ، پیغام آور شیطانی که درخواست انهدام زیبایی را می کرد . با نفس ناپاک شیطان به مرور نظم ، عشق و لطافت از زندگی راوی رخت بر می بندد و سر انجام به آنجا می رسد که راوی به جبر این حرکت اعتراف می کند . انسان در این نگاه ویژه همیشه به حال تبدیل شدن است و نفس اماره درون ناخود آگاه انسانی اش را به خود آگاه شیطانی تبدیل می کند . ص158-159.و همین انسان راه اصلی را که رجوع به روح بزرگ است را پیدا می کند یعنی ناخود آگاه خود او . در قصه لمس تله ای ساخته می شود که بزرگترین قصه انسان را می سازد که دارای تکه های زیبایی است که همه آن تکه ها از آن زیبای بزرگ است و نشان می دهد که نفس شیطانی از خود آدم بر می خیزد . ص164.
« ... نشانه های آن ناشناس همان نشانه های من بود .... »
داستان لمس تفسیر و خلاصه رام کننده است و انسان را تمثیل وار پیرمردی می داند که دائم سنگی را بر دوش دارد . انسان این هستی نشانه هایی دارد که از آن خود اوست .
متن رام کننده در انتها دچار تسلیم شده است . بیشتر دفتر چه هایی که از صندوقچه های سردابه بیرون می آید اسم دارند که وجه مشترک همه آنها کلمه تسلیم است . تسلیم نامه ، رجوع به تسلیم ، وقایع تسلیم ، حروف تسلیم . پدر همه کاره باغ تله هم تسلیم تله خورشید و سرانجام تسلیم به رام کنند ه کل خلقت و هستی است که هیچ کس جز خودش شکوهش را درک نمی کند . گام به گام باید رفت و ایمان آورد . ص 179 . انسان باید با سیر سلوک خالق هستی را تجربه کند .
«... هیچ راهنمایی در کار نیست ، فقط رفتن و فهمیدن توست ... »
خورشید در این رمان قشنگ ترین زنی بود و یا مادری که راوی دیده بود . ص 181 . در بهشتی که از گل های سفید برای خود آفریده بود . خورشیدی که دغدغه اش راوی و همان انسان این هستی است که هابیل و قابیل وار آمده اند و زندگی انسانی را با خصم آغاز کرده اند و خورشید مانده است که با انسان می میرد و با انسان جان می گیرد . انسانی که با ذهنیت و عمل خود و اعتراف خود می تواند باغ تله را بسوزاند و آن را به جهنمی تبدیل نماید . عمارت پدر آدم ها و سردابه را با آن همه خاطره سوخته بیابد . ص 227 . نشانه هایی از یک آتش عظیم و جهنمی . هیچ ردی از هیچ کس و هیچ چیزی نمانده بود و سر انجام پی برد که آدم ها آخرین موجودی هستند که رنگین کمان خودشان
کشف کرده اند و فتوا می دهد که جهان قرن ها داشت یک نفس می چرخید ... چه بچرخ بچرخی ... . این چرخش هست و بی خبری انسان . راوی رمان رام کننده هم می چرخد و در این چرخش راه فرار بی نظیر و میان بری وجود دارد و انسان هنوز در وهم این افسانه هست که تمام نشده است و نمی تواند کنه خلقت را درک نماید .
mr.kateb@yahoo.com تلفن:09188810209 /تلفن:09188810209