فرار و انکار در برابر کشف حقیقت











 راضیه ولدبیگی:


 

 
این رمان طرح پیچیده و مبهمی دارد. و لحنی مأیوسانه و دلهره آور و تا حدی وهمناک. داستان به سبک داستانهای رئالیسم جادویی است و پر از نماد و کنایه. نویسنده در فضا سازی و بخصوص دیالوگها تردستی نشان داده است اما فضاسازی، موضوع و پرداخت جذاب داستان فقط نهایتاً تا 40 صفحه ابتدای داستان دوام می آورد و اطناب آزار دهنده ای که از نیمه های کتاب آغاز می شود کار نویسنده را خراب می کند. داستان، ماجرای یک عشق مثلثی است که آمیخته با نفرت هم هست میان «زمان» برادرش «مرحبا» و «خورشید». و عاقبت زمان از رقیبش مرحبا شکست می خورد و خورشید همسر مرحبا می شود اما تنها خورشید می داند که پسری که به دنیا آورده متعلق به کدامیک است. مرحبا یا زمان؟ و این راز را تا آخر رمان فاش نمی کند. زمان و مرحبا آدمهای عجیبی هستند و قدرت ناشناخته ای دارند به نام تله کردن افراد.آنها به عبارتی تله کننده و رام کننده افراد بشر هستند. در هیچ کجای رمان حرفی و دلیلی برای اثبات این قدرت مرحبا زده نمی شود و تنها ادعایی است از سوی زمان. خواننده در تمام طول داستان غرض نویسنده از تله را در نمی یابد و گویی معنای آن به خود خواننده واگذار می شود. جایی از تله با نام بیماری یاد می شود. جایی تله، معنای پادزهر و نوشدارو را می دهد و در جایی هم معنای سحر و جادو از آن فهمیده می شود.« جادو سحر و قسمت نامرئی و شر روح و جهان، اصل تله ها هستند... صفحه 137»
 
زمان در جایی از رمان در توضیح شغلش می گوید:«هیچ کسی جز من متوجه حریف بازی های پیچیده تله ها نیست. من نمی خواستم وارد این کار شوم. با تمام جانم از این کار نفرت داشتم اما چاره چه بود. برای حبس کردن بیماری ها باید روز و شب به سختی کار می کردم تا بتوانم جلو امراض و آفت های فراوانشان می ایستادم. سالها زحمت کشیدم و جان و عمر روی این کار گذاشتم. نگذاشتم بیماری ها و دردها از حصاری که برای شان معین کردم بیرون بیایند و کاری خلاف میلم بکنند...آن وقت ببین پاداش زحماتم را چه طوری دارند می دهند. هر جا می روی حرف یک تله گذار خبیث و بی قلب است. یک دیو بد هیبت که همه را تله می کند آن هم به خاطر پول. صفحات 45 و46» 
 
شخصیت اصلی رمان یعنی همان پسر خورشید(که در تمام طول رمان بی نام باقی می ماند) تنها زندگی می کند گاهی مرحبا به او سر می زند و گاهی حرفهایی برایش می زند مثل داستانی که برای راوی(شخصیت اصلی) تعریف می کند که خارکنی به هشدار کسی که گفته بود یک بوته سمی خار سر راهش است توجهی نمی کند و اتفاقاً گرفتار سم همان خار می شود و می میرد و در توضیح این تمثیل در صفحه 32 می گوید:«آدم های باهوش و خوش شانس کسانی هستند که احتمالات را می بینند و بهش احترام می گذارند... کسی که احتمالات را می فهمد به ارزش زندگی و خودش پی برده قواعد تله ها به قواعد احتمالات خیلی نزدیک است...» از این نگاه نویسنده که تا آخر داستان حفظ می شود می توان این برداشت را کرد که چیزهایی در زندگی وجود دارند که جدی گرفته نشده اند و باور نشده اند مثل همین ماجرای عجیب و غریب تله ها که نویسنده شرح می دهد که بعضی از افراد- و معلوم نیست چطوری و یا با چه قصد و نیتی-برخی از افراد دیگر را تله می کنند اما حقیقت آن چیزی است که خود انسان به آن برسد نه آنکه دیگران بگویند چون در همین مثال خارکن در واقع خار سمی وجود نداشت و خارکن بر اثر «گفته دیگری» و در اثر تلقین مُرد  و بر این نکته در چند جای رمان تاکید شده و سوالی که اینجا به ذهن می رسد این است که پس تکلیف احکام دینی که همه افراد وقت و توان بررسی و کشف جزئیات آن را ندارند چه می شود و آیا نمی شود از دیگری آنرا  شنید و فهمید؟ و بعد مرحبا به دلیلی نامعلوم از راوی می خواهد به باغ زمان برود و از نیمه کتاب، راوی از زمان با نام« پدر» یاد می کند. 
 
تا نیمه کتاب، نویسنده به شرح دقیق ماجرای سفر راوی به باغ پدر می پردازد و نکته خاصی در این قسمت رمان وجود ندارد جز نقدی که راوی نسبت به موسیقی دارد. آنجایی که سوار بر ماشینی همراه با راننده ای که مأمور است او را به باغ ببرد، موسیقی ضبط ماشین را می شنود و به زیبایی، موسیقی های مبتذل با محتوای سخیف را نقد می کند:« خواننده با آن صدای داشی وارش از عشق و شیفتگی و زیبایی بی حد معشوقش که دختر همسایه شان بود، می گفت. دختری که من از حرفهای او پیش خودم مجسم کردم، دختر ناقص الخلقه ای بود که همه جایش مثل بادکنک زده بود بیرون... هیچ وقت نمی شد فهمید منظور این عاشق الکی خوش از عشقی که می گوید چیست چون تو هر شعری یک چیزی می گفت... سراسر نوار جفنگ هایی  درباره آن عاشق و معشوق زنجیری سر هم می کرد که حالت را از زندگی بهم می زد» صفحه 74 و 75
 
راوی به باغ پدرمی رسد.زمان یا همان مردی که از نیمه کتاب از او به عنوان پدر یاد می شود فردی است که به تریبون نویسنده تبدیل می شود برای بیان نگاه و جهان بینی نویسنده. او مردی است ظاهراً متفکر و فیلسوف مآب که به دنبال معنا می گردد هر چند گمشده او به روشنی از سوی نویسنده تعریف نمی شود و نهایتاً زمان به «هیچ» و «تهی» می رسد. از جمله در صفحه 102 می گوید:«... این هیچ آنقدر پر معنی است که بی معنی به نظر می رسد...» و در صفحه 107 می گوید:« مدت های طولانی است که فکر من را «هیچ» گرفته ازش وحشت دارم چون می خواهم دیگر نبینمش و همین ندیدن است که باعث شده بیشتر ببینمش او قوی تر از من است چون علت من است...» از این قسمت رمان به بعد، داستان بسیار کسالت آور و ملال انگیز می شود؛ چراکه هیچ کسی کاری نمی کند و پدر و راوی ساعت ها تنها به هم خیره می شوند :« بیشتر اوقات که اینطوری بود. برای همین زل می زد به زمین یا جایی که من نبودم و با سکوتش به صورتم خیره می شد...» صفحه 195
 
بعد از مدتی پدر، راوی را به سردابی می برد و در آنجا با هم  به تماشای فیلم هایی می نشینند که پدر از تله شده ها قبل از مرگشان گرفته و از آنها خواسته زندگی خود را خلاصه وار شرح دهند. در جایی فیلمی را می بینند که شخصی از روی موانعی می پرد:« می توانست راهش را کج کند و از کنار آن مانع آرام رد شود، چه کاری بود حالا! اما خب همه کیفش به پریدن از روی مانع ها و احساس غروری که می کردبود...» صفحه 169
 
اشاره به اینکه انسان تنها با تراشیدن مشکلات و حل آنها سر خود را گرم کرده و نه در حال زندگی که در حال بازی است. خودش مشکل می تراشد و خودش حلش می کند.و تنها از این راه است که حس مفید بودن را به دست می آورد. یکجا از اختیاردر زندگی انسان حرف می زند: « تله ها در یک زمان واحد می توانند هم باعث فراموشی درد و خوب شدن زخم ها شوند و مُسکن و داروی ما باشند، و هم می توانند زندگی را نابود کنند و نقش زهر را برای مان بازی کنند. بستگی به خود ما دارد بیشتر...»ص 169 
 
 جایی هم اشاره به رنج و سختی زندگی انسان و انتظار ملال آور او برای رسیدن به مرگ سخن می گوید. وتمثیلی را می آورد به نام مرد سنگی که ماجرای مردی است که تخته سنگ بزرگی را چهل سال بر پشتش حمل می کند تا عاقبت می میرد و تخته سنگ، سنگ قبر او می شود. و اینجاست که وجه وجود جبر در زندگی انسان پررنگ تر می شود. و یا مثال شیشه عمر را می زند که پدر شیشه عمر افرادی را به راوی نشان می دهد. و پدر هر آن می تواند شیشه ها را بشکند... و یا همین قضیه تله ها که انسان ها را –خارج از اراده فردی شان- مجبور به انجام اعمالی می کند و اساساً وجودشان هم خارج ازاختیارانسان هاست. و یا دفتری را که پدر به راوی نشان می دهد: « پس همه چیز آن جا از قبل طراحی شده بود. و هیچ چیز پرت و بی خودی وجود نداشت: به جلد دفترچه نگاه می کردم. رویش به خطی خوش نوشته شده بود: «کتاب تسلیم» صفحه 177. 
 
همگی دلالت بر نگاه جبر گرایانه نویسنده دارد. و پدر که مدعی است به دنبال معنا یا حقیقت می گردد –هرچند نویسنده اساساً مشخص نمی کند پدر به دنبال چیست و از چه راهی وارد می شود و عاقبت به کجامی رسد- اصرار دارد که هر کس خودش باید به دنبال حقیقت مخصوص به خودش باشد، گویی حقیقت امری نسبی است مثل آن جایی که زمان به راوی می گوید:« باید قدم به قدم، جاده به جاده بروی تا چیزهایی را بفهمی و ایمان بیاوری بهشان... در غیر این صورت اگر آنها را به تو بگویند، یک گوشه ای پرتشان می کنی و نمی شنوی چون یک حرف ساده و احمقانه به نظر می آید که ارزش وقت تلف کردن را ندارد. راز اگر جلو دستت باشد فکر می کنی برای گول زدنت آن را آنجا گذاشته اند و بعد دیگر نمی فهمی اش. باید تجربه کنی و با گوشت و پوست خودت گرما و سرما را بفهمی. با گفتن، چیزی را هیچ وقت نمی فهمیم»صفحه 179و همچنین :«با گفتن از یک چیز یا داشتن نقشه راه یا دانستن در مورد چیزی، آدم به فهم آن نمی رسد، به هدف نمی رسد. اگر با گفتن چیزی بقیه می فهمیدندش، همه دنیا الان افلاطون و ارسطو و بقراط بودند، چون تجربه تمام آنها مقابل ماست. اما باز از ابتدا همه چیز را دانه به دانه باید لمس کنیم  تا بشناسیم» صفحه 209 و210
 
درون مایه داستان ترویج نسبی بودن حقیقت و نبودن راهی برای رسیدن به حقیقت و اساساً نفی حقیقت است، مجموع داستان از پراکندگی و تشویش قابل ملاحظه و قابل لمسی رنج می برد و فضایی است مبتنی بر تفکراتی که همسو با تعالیم اسلامی نیست مثل نگاه و نظری که نویسنده نسبت به تضاد ها دارد:« یکی از بازی هایی که همیشه تو تنهایی حسابی سرگرمم می کرد همین بود: چیزهای متضاد را کنار هم می گذاشتم و بعد ساعتها با آنها خودم را مشغول می کردم. این کار احمقانه بدجوری آرامم می کرد، چون بهم می فهماند قائده ی همه چیزها همین است و اگر جایی گیر یک چیز متضاد می افتم، نباید بترسم یا دست و پایم را گم کنم. چون این یک جور بازی ذهنی است فقط که حتی معلوم نیست بین کی و کی است تو دنیا. اگر نمی توانستم طور دیگری به آنها نگاه کنم، حتماً یک کاری تا حالا دست خودم داده بودم»
 
هرچند دنیا پر از تضاد است اما این تناقضات در حقیقت تکه های یک پازل بزرگ و کامل اند به نام حقیقت، اما راوی نمی تواند تضادها رادرک کند و پدر هم باتأکید بر این ترس، این نکته را گوشزد می کند و باور دارد که راهی برای دانایی وکشف اسرار، وجود ندارد:« آدم بهتر است زیاد کنجکاوی نکند، چون هر چه بیشتر اسرار را بداند کنجکاوتر می شود و بیشتر داشته هایش را از دست می دهد...» صفحه 199
 
نکته بعدی، نگاه نویسنده نسبت به زن است.که نگاهی تحقیر آمیزو فاقد خوش بینی و اعتماد است و زن ها نقش فریب دهندگان پر لذت را دارند واساساً نه به دنبال معنا هستند ونه می توانند حقیقتی را درک کنند. دو زن در این رمان وجود دارند که یکی هرزه است(خورشید مادر راوی) و یکی در تعریف زندگی اش اعمالی را جلوی دوربین انجام می دهد که اینگونه توصیف می شود: «زن هنوز روی پرده بود و کارهایش خیس عرق کرده بود مرا. اگر فیلسوف بود از آن فیلسوف های مُرده از راه به در کن بود. شاید روان شناس جنسی بود، چون می دانست چه چیزهایی می تواند مردها را دیوانه کند» صفحه 137
 
و این زن چه زیرکانه فیلسوف نامیده می شود! و شخصیت زن یا زندگی اش و یا عشق، فقط در حد رابطه جنسی معنا می شود. راوی میان ترس و ابهام وبیماری دست و پا می زند: «دیگر علاقه ای به فهمیدن مسائل نداشتم، چون چیزی برای فهمیدن نمانده بود. و اگر هم نکته ای بود من نمی فهمیدم» صفحه 196 .و همین طور « از این همه معنی بی سر و ته دیگر خسته شده بودم. هیچ جای محکمی نبود که آدم پایش را بتواند بگذارد. دائم زیر پایت خالی می شد و می رفتی پایین. معنی چیزها دائم عوض می شد و تو باز گیج تر می شدی. تنها چیزی که تو آن مدت نصیبم شده بود ترس و گیجی دائم بود. پدر هر چه بیشتر می گفت بیشتر می ترسیدم و کمتر می فهمیدم دیگر حتی نمی توانستم فکرم را روی چیزی ثابت نگه دارم. همه چیز برایم بی معنی شده بود...» صفحه 197
و دائم خود نیز از این وضعیت شاکی است و تا آخر داستان نه او و نه خواننده –و شاید حتی نویسنده- نمی دانند پدر دنبال چیست. اساساً چرا راوی را به باغ دعوت کرده و سعی دارد چه معنایی از زندگی را به راوی نشان دهد: «نمی شد فهمید چقدر حرفهایش راست است و چقدر معنی. همان بهتر که من تو سر او نبودم تا آن هزار تا دلیل اصلی  و بی ربطش را بدانم. چون حالم از اینی که بود بدتر می شد. می دانستم حالا حالا ها اسیر قصه هایش هستم ...» صفحه 204 و یا در صفحه 211 نیز می گوید:« تقریباً تمام عادتهای پدر از این دست بودند. هیچ وقت نمی توانستی بفهمی چه تو سرش است. چون واقعاً نمی شد از حرفهایش چیزی فهمید. همیشه حرفی را می زد و منظورش چیزی غیر از آن بود...» و در جای دیگر می گوید: «...میان دستهای او هر آدم عاقلی تبدیل به یک مالیخولیایی می شد...» صفحه 212
 
بعد راوی از باغ فرارمی کند و وقتی به باغ بر می گردد می بیند که همه چیز سوخته و از بین رفته انگار اصلاً کسی آنجا نبوده. راوی در آخر داستان بیرون باغ شروع می کند به چرخیدن دور خود تا به قول پدر، یک «چرخنده» باشد: «می گفت چرخنده ها کسانی هستند که نذر می کنند تا وقتی بیدارند در حرکت باشند...چیزی شبیه یک سنگ...و آن قدر می چرخند تا در نظر دیگران بمیرند» صفحه 229 و230
 
و بعد راوی به همه چیز شک می کند: «کاش می فهمیدم آنها کی من بودند واقعاً، و آیا من تله شده ام یا نه همه چیز دروغ بوده، و اگر تله شده ام پس... حیف من نمی توانستم همه شان را بفهمم، به یاد هم نمی آوردم» صفحه آخر.
 
 و شاید این چرخش انتهای داستان کنایه ای باشد از ادامه دار بودن بهت و حیرت و جهل انسان در جهان هستی. 
و اما در میانه این داستان که می توان گفت پیچیده، راز آلود و پر از تمثیل وکنایه بود، بخشی توسط نویسنده گنجانده شده که خیلی صریح و واضح بیانگر نظرات ودیدگاه نویسنده است. در صفحه 150 ناگهان داستان انگار که برشی بخورد به بخش جدیدی وارد می شود، بخشی به نام «لمس». که گویی شرح حال نویسنده است در دفاع از خود و آثارش. یک بخشی ازهمان فیلم هایی که پدر و راوی در سرداب می بینند. نویسنده رمان ماجرای کسی راپیش می کشد که نویسنده است و کسی از رمان هایش انتقاد می کند که چرا پر از سیاهی و زشتی است و آن نویسنده –که همین نویسنده رمان یعنی آقای کاتب است- از خود ونظریاتش دفاع می کند و تفکرات کسانی را که دنیا را زیبا می بینند نقد می کند. از جمله در صفحه 151: 
 
«عصبانی شدند که چرا من این قدر از کثافت و تیرگی این دنیای لعنتی می نویسم؟ می خواهند جهان زیبا را پر از گل و بلبل ببینم؟.. این همه زیبایی که می گویی کجاست که خودم خبر ندارم؟.. خب این نسبی است.» « زیبایی خوبی و شادی و آرامش و همه چیزهایی که تحت نام روشنایی می شناسیم، قرارداد هایی هستند که ما برای سرگرم کردن خودمان و ندیدن زشتی ها می گذاریم...» صفحه 153
 
نویسنده در این بخش از رمان خیلی صریح و واضح و به طرزکاملاً ملموس و حتی می توان گفت خشمگین ازجهان بینی خود دفاع می کند که همان جهان بینی پوچ گرایانه است. او از زیبایی های دنیا خبر ندارد و درحقیقت قبولش ندارد و زیبایی را نسبی می داند« چه کسی باید برای من تعیین کند  چه چیزی زیباست و چه چیزی زشت؟» صفحه 152.
 
و زیبایی ها را قراردادهایی ذهنی می نامد برای ندیدن زشتی ها. نویسنده محترم به این اصل بدیهی و روشن عقلی توجه ندارند که درک زیبایی ها و زشتیها بدون حضور دیگری امکان پذیر نیست. اگر زشتی در دنیا می بینیم بعد از درک زیبایی های دنیا است. اسلام نیز منکر وجود زشتی در دنیا نیست و اساساً دنیا را دار تزاحم معرفی می کند، جای تغییر، جایی که چیزی ثابت نمی ماند و پر از تضاد هاست، پر از دور اهی ها، پر از زشتی ها و زیبایی ها. هدف و هنر انسان ( برای تعالی و تکامل) هم همین است که با درک زیبایی و زشتی سعی در تقویت زیبایی در درون خود و اطرافیان خود داشته باشد و مقابله کند با زشتی و پلیدی و ناپاکی. نویسنده با ناکافی و سست خواندن مثال ماهی و آب، دلخور از دلایل ضعیف ثبوت زیبایی، خطاب به کسانی که مدعی وجود زیبایی در دنیا (که عموما متدینین و مذهبی ها هستند) میگوید این بازی را تمام کنید و مرا گول نزنید «فکر کرده من کی هستم؟یه شاگرد مدرسه ای؟ یه دانشجوی ترم اولی؟ آره؟» صفحه 153 
 
و کسانی که معتقد به وجود زیبایی در دنیا هستند را احمق می خواند:« حتماً یک آدم بدبخت مادر زاد بودکه یک کورسوی امید را برای خودش با زحمت نگه داشته بود.. عجب احمقی بود زورش به خودش و سیاهی زندگی اش نمی رسید به من که می رسید...»صفحه 155
 
باز هم تأکید می کنم هیچ کس منکر وجود زشتی ها و ناپاکی ها نیست. هنر و اثر مفیدی که هر فرد می تواند از خود در این دنیای فانی جا بگذارد نه مخالفت با زیبایی ها و دمیدن در شیپور وجود اشرار و پلشتی ها و در نتیجه پوچ و تهی خواندن زندگی، بلکه پرورش زیبایی ها و مقابله و گاهی صبر بر زشتی ها است.هر چند در نگاه متعالی اسلامی ودرافق عاشقانه ای که اسلام برای انسان مهجور و تنها ترسیم می کند گاهی این شرور و ناپاکی ها عین زیبایی و جمال است و درک آن منوط به روح زیبا طلب آدمی است و شرح این عشق از حوصله این متن و دانش نگارنده خارج است. آنجایی که نویسنده می گوید «چرا یقه مرا می گیرد؟[که زشتی هارا نشان داده ام] یقه آن کسی را بگیرد که باید بگیرد.»
 

منظور ازآن کس کیست؟ به عبارتی نویسنده محترم می فرمایند نباید ازکسی که واقعیت زشت را نشان می دهد گله مند باشیم باید از کسی که این واقعیت زشت را ساخته(!) شاکی باشیم.آیا جز خدا و پیغمبر و اهل بیت به ما فرمودند دنیا زیبایی هایی هم دارد؟ و آیا جز خدا آفریننده جهان است؟ آیا انسان این اندازه ضعیف و منفعل و بیچاره است و کاری جز کشیدن فریادی ناتوان در برابر زشتی های دنیا نمی تواند انجام دهد؟ آیاانسان –مانند تمام شخصیت های این رمان- این اندازه منفعل، ضعیف، ترسو، زبون و دربند است؟ و آیا هیچ راهی برای رسیدن به زیبایی، حقیقت و نور وجود ندارد جز چرخیدن انسان به دور خود؟ (تنها راه حلی که در این رمان برای رسیدن به معنا پیشنهاد می شود). تنها راه حل، چرخیدن-یعنی انفعال و تسلیم- است؟ برای فرار از دردها ورنج ها. یعنی تنها باید فرار کرد؟ و غوطه خورد در اوهام؟                                   


/ منبع - رجا نیوز/