احتمال، هزارتو و تله
احتمال، هزارتو و تله
تحشيه اي بر رمان «بي ترسي» نوشته محمدرضا كاتب
« سنگ هاي خردشده قبرها را توي گوني مي کردم و مي آوردم جلو خانه، کنار ساحل مي ريختم روي هم... بعد که حسابي جمع شان مي کردم حالانمي دانستم چکار بايد باهاشان کنم. يک بار چشمم به چندتا سنگ خورد که اتفاقي کنار هم افتاده بودند روي زمين، کلمات خرده شده روي قبرها زور مي زدند جمله اي درست کنند. جمله اي هر چند بامزه يا بي معني. نشستم و تکه سنگ ها را جا به جا کردم تا جمله اش بامزه تر شود... با جابه جاکردن سنگ ها يک آدم مسخره ديگر درست مي شد که قصدش از مردن خنداندن بود فقط. با تکه سنگ ها حالاقبرهاي تازه اي مي ساختم از آدم هايي تازه که سنگ قبرشان مي گفت همه مرده اند اما هنوز به دنيا نيامده بودند و هر کدامشان بيست تا پدر و مادر و اسم داشتند و تنها چيزي که شکي درش نبود شناسنامه سنگي مسخره شان بود»،١
چگونه مي توان در هنگام خواندن اثر ادبي يک ستاره راهنما يا دقيق تر يک نقطه درخشان پيدا کرد. اگر بتوانيم در کار يک نويسنده نقطه هايي پيدا کنيم و سپس اين نقطه ها را با يک خط به هم وصل کنيم، يک بردار خواهيم داشت و هرگاه اين بردار نقطه يا نقطه هايي را در فلسفه، نظريه ادبي، يک رمان ديگر و يا يک شعر ديگر قطع کند، ما يک نقطه درخشان خواهيم داشت. يک ستاره راهنما. اگر يک بردار داستاني، نقطه اي را همزمان در شعر و در فلسفه قطع کند، اين نقطه بسيار سوزان خواهد بود. يک ستاره راهنماي بسيار درخشان. يک ستاره قطبي در سپهر ادبيات دوران. منوچهر آتشي در «گندم و گيلاس» مي گويد: «مي خوانم و هشدار مي دهم/ تمام شکوفه هاي برنيامده را / که برنيايند و / ذخيره احتمال بمانند». چگونه مي توان معناي پنهان «ذخيره احتمال» را آشکار کرد و آن را به صدا در آورد. نخست به نظر مي رسد ذخيره احتمال همبسته کاهش احتمال است. اما کاهش احتمال به هيچ روي ره آورد کمبود احتمال نيست. دقيقا برعکس. کاهش احتمال ره آورد انباشت احتمال ها است و مساله بر سر خود احتمال است. هرچه احتمال هاي بيشتري پيش چشم باشد، رويداد هاي بيشتري ممکن است روي دهند اما امکان دستيابي به يک احتمال نو، نامحتمل، احتمالي که تاکنون به چشم نيامده است، کمتر مي شود. مساله بر سر فراواني رويدادهاي ناشي از احتمال ها نيست، مساله بر سر فراواني احتمال ها است. بنابراين سخنگويي شاعر از ذخيره احتمال، همبسته موقعيتي است که در آن احتمال ها بسيار انباشته شده، بسيار نگريسته شده و بسيار در پيش چشم آورده شده و پيش بيني شده اند. موقعيتي که در آن امکان سخن گفتن از يک احتمال نو بسيار سخت خواهد بود. يکي از بردارهايي که از درون رمان هاي کاتب مي گذرد، بردار «احتمال، هزارتو و تله» است که با کردوکار تاس ريزي در نوشته هاي او همبسته است. بردار احتمال، هزارتو و تله، نقطه ذخيره احتمال را در شعر آتشي قطع مي کند و سبب درخشش يک ستاره راهنما در سپهر ادبيات داستاني ما مي شود. بردارهاي ديگري هم هستند که نقطه هاي ديگري از نوشته هاي کاتب را به هم وصل مي کنند. يکي از مهم ترين اين بردارها، برداري است که از پيوند دوربين ها، پنجره ها، فيلم ها و نوارها و صدف ها به دست مي آيد. احتمال چه پيوندي با تاس ريزي دارد؟ قصه نوشتن براي محمدرضا کاتب گونه اي از تاس ريزي است. پرتاب کردن پي در پي آدم ها، چيزها و روايت ها به موقعيت هاي گوناگون. در پاره اي که در آغاز از رمان «آفتاب پرست نازنين» نقل شد، او به طور همزمان در کار تاس ريزي چيزها و تاس ريزي نام ها است. تاس ريزي سنگ قبرها و نام هايي که روي سنگ قبرها حک شده اند. در کار آزمايش پيش آمدها. اين پاره به همراه پاره اي ديگر در «رام کننده که در آن پدر راوي در سردابي انباشته از صدها فيلم (تصوير) و نوار (صدا) پيوسته فيلم ها و نوارها را روي هم سوار مي کند و هر بار هر تصوير را با صدايي تازه تر و گاه بي ارتباط با آن پخش مي کند؛ اين دو پاره، از درخشان ترين دقيقه ها در سراسر کارهاي کاتب هستند، اگر از زاويه تاس ريزي به آن ها نگاه کنيم، از زاويه آزمايش پيش آمدها. اما تاس ريزي با نوشتار آزمايشگاهي چه پيوندي دارد. پرسش اين است: کاتب چگونه رمان آزمايشگاهي مي نويسد، از راه تاييد ابطال پذيري. او در تاس ريزي روايت ها هم کم چيره دست نيست. پيوسته روايت هاي گوناگون را از ديدگاه هاي گوناگون مي آزمايد و هر بار آن ها را از ديدگاهي تازه و نو به نو تفسير و تعبير مي کند و پي در پي روايت هاي تازه اش روايت هاي پيشين را ابطال مي کنند. حکايت هاي او همه باطل اباطيل است. هيچ روايت محتملي از کف نمي رود. روايت، روايت احتمال ها است. تاس ريزي بي پايان روايت ها. بيش و پيش از آنکه در «بي ترسي»، دانشمندان در «باغ بي نامي» در کار آزمايش و ساخت دردها و داروي دردها باشند، بيش و پيش از آنکه «باغ بي نامي» و سردابه هايش يک آزمايشگاه باشند، اين رمان هاي کاتب هستند که بدل به آزمايشگاه شده اند. از خيلي پيش تر دست کم از زمان نوشته شدن «وقت تقصير» به اين سو. کاتب هيچ گاه پي آمدها را پيگيري نمي کند، او شيفته پيش آمدها است، شيفته احتمال ها. او مي خواهد بداند يک روايت چه حالت هاي گوناگوني مي تواند داشته باشد. کار او «آزمايش» اين حالت هاست. دقيق تر: در کارهاي او ما با پيمايش هاي روايي رو به رو نيستيم، سر و کار ما پيوسته با آزمايش هاي روايي است. ابطال پذيري روايت ها براي او يک اصل است. از ديدگاه او همه روايت ها باطل اند. تاييد ابطال پذيري روايت ها، تلاش براي آزمايش روايت ها، تلاش براي بررسي تمام احتمال هاي روايي، شيوه رمان نويسي کاتب را بدل به شيوه اي آزمايشگاهي کرده است. اما اگر خواست نهايي هر آزمايشي يک انقلاب علمي باشد، بايد گفت هيچ دقيقه انقلابي اي در کارهاي کاتب وجود ندارد، چون پيوند بين احتمال و رخداد در روايت هاي کاتب قطع شده است. اما بايد طومار افسانه ديگري را هم درهم پيچيد. کاتب، فلسفي مشرب و ژرف نمي نويسد. روش روايي او، روشي استقرايي نيست. او با روشي قياسي مي نويسد. از راه قياس پي در پي احتمال هاي گوناگون روايي با هم. از راه کنار هم قراردادن بي پايان روايت هاي مجانب و زاويه هايي که آن ها با هم مي سازند. مساله صرفا فلسفي مشرب نويسي نيست، مساله چالش نوشتار با شيوه هاي رياضي، هندسي و تاس ريزي و قياس است. کاتب در «سطح» مي نويسد. او نوشتار را به سطح مي آورد و ايده نوشتن «از ژرفا» و «در ژرفا» را به نقد مي کشد. مساله در کارهاي کاتب دستيابي به يک عمق نيست. مساله، مساله جانب ها است، مساله کنارها يا زاويه ها. مساله پهن کردن تمام جوانب تاس روي يک صفحه. مساله در کارهاي کاتب تاس ريزي نيست. مساله فروريزي تاس روي يک صفحه است. پهن شدن تاس، باز شدن تمام جوانب تاس روي يک صفحه. مساله بدل کردن ضرورت به احتمال است، بدل شدن رويدادها به پيشامد و احتمال. در کارهاي او هيچ گاه تاس روي يکي از جانب هاي خود نخواهد نشست. تاس پيشاپيش با تمام جانب هايش روي صفحه فروريخته و تاس ريزي بدل به امري محال شده است. رخدادي روي نخواهد داد. محمدرضا صفدري و محمدرضا کاتب دو نويسنده اي هستند که ايده «ژرفا» را نقد مي کنند و نوشتار را به سطح مي آورند. اما اين کار را به دو روش گوناگون انجام مي دهند. نوشتن براي صفدري به مثابه آري گويي پي در پي به مجال نوشتن است. او هيچ گاه در پي ابطال و حتي تاييد روايت هايي که پيش تر نقل کرده، نيست. نوشتن براي صفدري تنها و تنها انباشتن روايت بر روي روايت است. عدم پاراگراف بندي، يا فصل بندي و کنارگذاري طرح داستاني، همه و همه گونه اي از آري گويي بي پايان به شور نوشتن است. صفدري در يک فلات مي نويسد. سرگيجه خواندن رمان ها و داستان هاي صفدري، سرگيجه رهايي است. اما کاتب بنيان روايت هاي خود را بر ابطال پذيري روايت هاي پيشين نهاده است. نيروي پيش برنده روايت هاي او، نفي است. يک نه گويي بي پايان به هر احتمال در راه، چون همواره احتمال ديگري هم هست که از گرد راه خواهد رسيد. کاتب در آزمايشگاه مي نويسد. در يک هزارتو. با خواندن رمان هاي کاتب سرگيجه نمي گيريم، اما دچاراستيصال مي شويم. نوشتار کاتب، نوشتار هزارتو و تله است. اما چگونه مي توان فلات را با آزمايشگاه پيوند زد، يا امر آزمايشگاهي را از سردابه بيرون آورد. مي گويند، «رام کننده» و «بي ترسي» کم فروغ ترين رمان هاي کاتب هستند. قول غالب اين است. کم فروغ شايد، اما مهمترين نوشته هاي او در راه نقادي رمان هايش هستند. آخرين رمان هاي کاتب دست کم از سه ديدگاه او را در سرحد آوردگاه هاي نوشتنش قرار مي دهند. اول اينکه « بي ترسي»، سرحد تجربه نويسنده در تاس ريزي نام ها است. در رمان هاي او همواره در پشت چهره آدم ها چهره اي ديگر هم هست، رويي ديگر و آدم ها نام هاي گوناگون دارند. مريم- نهر و حليمه- هانيه، در «آفتاب پرست نازنين»، حيات- ميراب- ناظرالاحکام- قناره و ابرو- رخ در «وقت تقصير»، مرحبا- آقاخان در «رام کننده» و جواهر-جانان و جواهر- ابن در « بي ترسي». دو اسمي ها و چنداسمي ها. جهان حالت هاي گوناگون و احتمال ها. در « بي ترسي»، زاد نامي ندارد. آذوق و عايشه در کلبه اي که با زاد زندگي مي کنند، با هاي، هوي و ايما و اشاره و تغيير آهنگ صدا و لحن، او را خطاب مي کنند. زاد صرفا يعني کسي که هست، کسي که زاده شده اما نامي ندارد . زاد بيشتر از آنکه يک نام باشد، اسم ديگري براي احتمال است. ابن نيز در « بي ترسي» بيش و پيش از آنکه يک نام باشد، يک احتمال است، يک پرتاب محض. اگر صرفا به يکي از احتمالات روايي و به يکي از جهان هاي ممکن در «بي ترسي» نگاه دار باشيم و آن را از بين ديگر روايت ها برگزينيم، اگر زاد به راستي پسر ابن باشد، بايد گفت او بيش و پيش از آنکه «زاد ابن ابن» باشد، «احتمال ابن احتمال» است. شخصيتي درخور داستاني که چيزي جز زايش احتمالي از درون احتمال ديگر نيست. آغاز «بي ترسي» روايتي است از بازي راوي با پيرمردي بي نام که از او که پسربچه اي است مي خواهد هر بار بر او نامي بگذارد. حکايت بي نام شده ها، بي نام کننده ها و باغ بي نامي در «بي ترسي»، حکايت سرحدي تاس ريزي نام ها است، اما دوم اينکه، «بي ترسي» و «رام کننده» بازتابي روايي از يکديگر نيز هستند. گويي به طرزي آيينه وار نوشته شده اند. هر کدام روايتي، جهان ممکني از يک مساله اند. در هر دو آدم هايي هستند که به دست آدم هايي ديگر «تله» و «بي نام» شده اند، يعني بيمار و آلوده شده اند و نوشداروي بهبودي آن ها در دست اين ها است. اين ها هرچه بخواهند و بگويند، آن ها مي کنند. آن ها و اين ها کي اند، چرا چنين مي کنند؟ کاتب هر بار سکه اي ضرب مي کند و هر بار داستاني از نو مي گويد که هرچه را از پيش گفته ابطال مي کند. «بي ترسي» روي ديگري، روايت ديگري از «رام کننده» است. اين بار به جاي آدم ها و چيزها و روايت ها، اين خود رمان ها هستند که بدل به يک پرتاب تاس شده اند. به سوي طرح ريزي رمان ها به مثابه گونه اي از تاس ريزي. «بي ترسي» اجرا، ويراست و وارياسيون ديگري از «رام کننده» است. اقتباس نويسنده است از خود نويسنده. اما «رام کننده» چيز بيشتري از «بي ترسي» در خود دارد. اين سومين چيزي است که « رام کننده» و «بي ترسي» و به ويژه در اينجا «رام کننده» را بدل به گرانيگاهي بسيار مهم در نقادي کارهاي کاتب مي کند. در «رام کننده»، کاتب از شبيه بودن تله ها و قواعد احتمالات سخن مي گويد و اين براي ما که قصه گويي او را به مثابه تاس ريزي و بازي با قواعد احتمالات درک و دريافت مي کنيم به معناي آن است که بوطيقاي قصه نويسي او مي تواند گونه اي از «بوطيقاي تله» نيز باشد. «قواعد تله ها به قواعد احتمالات خيلي نزديک است. براي همين گاهي اين قدر به هم شبيه مي شوند. چون هر احتمالي ممکن است با کوچک ترين چيزها تبديل به تله اي بشود و هر تله اي تبديل به احتمالي بشود»،٢ رمان هاي کاتب هزارتوهايي هستند که به بيرون راهي ندارند و مدام در خود پيچ مي خورند. رمان هايي ره آورد يک زمان چرخه اي و بوطيقاي مدور که در آن ها پيش روي ناممکن است. هزارتوي احتمالات. بر روي اين شبکه هاي احتمالات، چهره اي تاب مي خورد و گاه گاه در رمان هاي او ظاهر مي شود که کارويژه اش پيش بيني آينده و تهي کردن آن از هر امر پيش بيني نشده است، فالگيرِ رمان «پستي»، و معبرِ رمان «وقت تقصير». پيشگويي به مثابه فلج سازي آينده. رمان هاي کاتب خالي از رخداد هستند. در اين رمان ها چيزي رخ نمي دهد، چيزي رخ نخواهد داد، هيچ پيش روي وجود ندارد، در اين رمان ها همه چيز به احتمال فروکاسته شده است. يک جهان حاد احتمالي که در آن تنها و تنها احتمال ها پي درپي از نو ضرب مي شوند، درهم ضرب مي شوند و گسترش مي يابند، بدون آنکه هيچ يک از اين احتمال ها بدل به يک رويداد شوند. ارزش احتمال ها وابسته به نيروي بالقوه آن ها براي بدل شدن به رويداد است و احتمال هاي محال، صرفا حاد احتمال هايي هستند که غياب هرگونه احتمالي را پوشش مي دهند و پنهان مي کنند. پايان ذخاير احتمال. به سبب فروريزي تاس روي صفحه، پهن شدن تمام جوانب تاس روي صفحه، تاس ريزي بدل به امري محال شده است. بر نوشتارشناسي کاتب مي توان نامي ديگر هم نهاد: به سوي يک ادبيات غيرآلترناتيو. يا حتي دقيق تر، ادبيات امتناع. يا امتناع ادبيات به مثابه ترس از رويارويي با احتمال هاي به انديشه درنيامده، احتمالات نينديشيده، سرشار از کميابي ذخيره احتمال. ذخيره احتمال چونان ستاره اي راهنما در يک جغرافياي ادبي بي رويداد.
کاتب بيش از هر نويسنده ديگري درگير مساله «چيدمان» در رمان بوده است. از بخش هايي در رمان «هيس» که با نقطه چين از باقي بخش ها جدا شده اند، بخش هايي که به خواننده يادآوري مي شود، مي تواند آن ها را نخواند، تا بخش هايي در «وقت تقصير» که به مثابه «حاشيه نويسي» در کناره هاي صفحه هاي اصلي، در بخش هاي مياني رمان، در نزديک به هفتاد صفحه نوشته شده اند. اما بعد، تاس، پل. در اينجا تاس، امکان گذر ما از يک بردار به بردار ديگر را فراهم مي کند. از بردار «احتمال، هزارتو و تله» به برداري که از پيوند دوربين ها، پنجره ها، فيلم ها و نوارها و صدف ها به دست مي آيد. در پاره اي از «رام کننده» که پيش تر هم به آن اشاره شد، تاس ريزي با فيلم- نوارها، صدا- تصوير و ديدن-شنيدن چفت مي شود و ما را به سوي برداري که در آن دوربين ها و صدف ها قرار دارند، پرتاب مي کند.
«وقتي روي پرده پيرمرد در حال ويلن زدن بود، صداي دريا و امواج مي آمد... نمي دانم چرا پدر يک کم به خودش زحمت نمي داد تا صداي آن فيلم را پيدا کند و روي خودش بگذارد. اين قدرها سخت نبود. حتا نمي کرد دستگاه پخش صدا و نمايش فيلم را با هم تو يک زمان روشن کند که لااقل به نظر بياد آن صدا مال آن فيلم است. وسط فيلم، ريل صدا را عوض مي کرد و وسط صدا، فيلمي تازه مي گذاشت. به نوشته هاي روي جعبه هاي صدا و قوطي هاي فيلم اطمينان نداشت. حتما يک مدت ريل هاي صدا را جا به جا تو جعبه هايشان گذاشته بود ...زني روي تاب نشسته بود و تاب مي خورد و صدايش، صداي نفس نفس زدن هاي گرازي، چيزي بود در حال دويدن»،٣ اين پاره از «ابطال انطباق» سخن مي گويد، فيلم ها و نوارها، تصويرها و صداها و امر ديدني و امر شنيدني بر يکديگر منطبق نيستند، هماهنگي ندارند. اين پاره دربردارنده گونه اي از تمرين و گونه اي از آزمايش براي «تغيير فرکانس» است. براي آنکه صداي چيزهايي را که مي بينيم، بشنويم، نياز داريم گوش خود را براي يک شنيدن ديگر آماده کنيم. بايد يک پرده بالاتر يا يک پرده پايين تر بشنويم. نخست بايد ياد بگيريم پيوند صداها را با تصويرها قطع کنيم. براي شنيدن آنچه تصويرها يا جامعه نمايش نمي گويند، به يک راديوتلسکوپ نياز داريم. شايد هم به چيزي خيلي کمتر، مثلابه يک «صدف». در رمان هاي کاتب امر ديدني و امر شنيدني از توزيع ويژه اي برخوردارند؛ همچنين ابزارهاي ديدن و ابزارهاي شنيدن. دوربين حيات در «وقت تقصير»، دوربين «زاد» در «بي ترسي»، فيلم ها و نوارها در «رام کننده»، پنجره کوپه هاي قطار در «پستي» که راوي ساعت ها در کنار ريل آهن مي نشيند و به آن ها نگاه مي کند، تلويزيوني که به مثابه پنجره در ديوار کار گذاشته شده و راوي در « آفتاب پرست نازنين» از پشت لامپ تصوير آن به بيرون نگاه مي کند، نوارها و فيلم ها در «آفتاب پرست نازنين» و سرانجام صدفي که ابرو در «وقت تقصير» به گوش هايش مي چسباند و با «گيسو» به صداي آن گوش مي دهند. مساله در گوش سپاري به صدف، آماده سازي گوش ها است. «ابرو» و «گيسو» در اوج نااميدي، در موقعيتي متصلب و اکيدا بن بست، از درون صدف صداي آدم هايي از جهان ديگري را مي شنوند که گويي آن ها را صدا مي کنند، صداهايي هرچند دور، اما بسيار نزديک. امر ديدني و امر شنيدني که در کارهاي کاتب توزيعي پراکنده دارند، در اين پاره گرد مي آيند، جمع مي شوند تا بي پيوندي آن ها به رخ کشيده شود. امر ديدني و امر شنيدني در اين پاره با شدت به هم برخورد مي کنند، متلاشي مي شوند و از درون آن يک صدف خيلي کوچک بيرون مي افتد. مساله اين است، پيداکردن فرکانسي که روي آن صداهايي که شنيده نمي شوند، به گوش رسند. تاس ريزي به مثابه آزمايش پيش آمدها در کارهاي کاتب سرشتي دوگانه دارد: يا بدل به «تله» مي شود، يا بدل به راهي براي فراگيري تغيير فرکانس است. بوطيقاي سياسي رمان هاي او روي اين گوي مي لغزد . اما ما هنوز از بردار «اتوبان تهران- قم، خط آهن و سکونتگاه هاي موقت» در کارهاي کاتب چيزي نگفته ايم از برداري که به مثابه يک خط گريز، به مثابه حاشيه روي از خط انقياد، به مثابه نيرويي سرشار در نوشته هاي او مي درخشد.
پي نوشت ها:
١. آفتاب پرست نازنين، محمدرضا کاتب، انتشارات هيلا، ص ٢٠٠
٢. رام کننده، محمدرضا کاتب، نشر چشمه، ١٣٩١، ص ٣٢
٣. رام کننده، ص ١٤١
□

mr.kateb@yahoo.com تلفن:09188810209 /تلفن:09188810209