گفتگو با عبدالعلی دستغیب در باره رمان«آفتاب‌پرست نازنین»






آرش خوزستانی:






 

 

*یکی از انتقاداتی که شما به رمان ایرانی وارد می‌دانید، مساله تقلید و کپی‌برداری از آثار غربی است. از این منظر آفتاب‌پرست نازنین و دیگر آثار کاتب را چطور می‌بینید؟

متاسفانه بسیاری از رمان‌های ما تقلیدهای موفق یا ناشیانه یا دست چندمی از رمان‌های غربی‌اند؛ رمان‌هایی که اتفاقا خوانندگان و مدافعان سرسختی هم دارند. ما هنوز در رمان فارسی موفق، ساختن پلات نشده‌ایم و طرح اصلی و ستون فقرات رمان‌های نویسندگان بزرگمان بیشتر کپی‌برداری است. برای مثال رمان «کلیدر» دولت‌آبادی چه در طرح اولیه و چه در شیوه شخصیت‌پردازی به شدت تحت تاثیر «دن آرام» شولوخوف است. یا «سمفونی مردگان» کپی «خشم و هیاهوی» فاکنر است یا «رازهای سرزمین من» تقلیدی است مضحک از «وقتی که جان می‌سپارم» فاکنر، «ثریا در اغما» هم نسخه‌برداری‌ای از «خورشید همچنان می‌دمد» همینگوی است و... . از این نمونه‌ها فراوان است.

اما درباره کاتب موضوع کمی فرق دارد. او یا از روی دست کسی نگاه نمی‌کند یا اگر نگاه می‌کند و تاثیر می‌پذیرد، این تاثیرپذیری را توی خودش حل می‌کند؛ به طوری که نمی‌توان گفت کارهای او تقلید کار فلان نویسنده‌اند و این اولین قدم برای تبدیل شدن به نویسنده‌ای مستقل و حرفه‌ای است. البته بنده آدم سختگیری هستم و به آسانی به کسی نمره نمی‌دهم و همان‌طور که گفتم بسیاری از رمان‌های فارسی را از آنجا که تقلیدی‌اند نمی‌پسندم و نمی‌پذیرم.

برای مثال وقتی «همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها» را خواندم، دیدم در این کتاب نه چیزی درباره ما روایت شده و نه چیزی درباره نویسنده که علایق ما را برانگیزد. البته این کتاب جوایزی هم برده و من آن را با دقت خوانده‌ام ولی واقعیت این است که وقتی آن را می‌خواندم احساس کردم در محیط زبان فارسی نیستم. اما کار کاتب فرق دارد. ما در جریان داستان‌نویسی‌مان، بعد از رمان‌های تاریخی و رسیدن به آثار رئالیستی دچار معضلی شدیم که ما را از تفکر و اندیشیدن به فرم بازداشت. درگیری‌های سیاسی و مشکلات اجتماعی‌ای که به ویژه بعد از شهریور 1320 گریبانگیر ما شد چنان نویسندگان ما را درگیر کرد که فراموش کردند به خود رمان و شکل آن توجه کنند. نتیجه این شد که رمان‌های ما- البته جز چند مورد انگشت‌شمار- بیش از آنکه رمان باشند ترجمانی باشند از نارضایتی و عصیان مردم در برابر وضعیت سیاسی و اجتماعی‌ای که در آن دوره بر کشور حاکم بود. برای مثال «نفرین زمین» آل‌احمد رمان نیست بلکه یک رساله است و البته اوج چنین کارهایی به کلیدر دولت‌آبادی ختم می‌شود که حجم آن بسیار زیاد است و شاید به جای 3000 صفحه باید در 300صفحه نوشته می‌شد و به لحاظ اسلوب هم اشکالات بسیاری دارد.

متاسفانه در آن دوران ناقدان ادبی، از جمله خود من قصه‌هایی را می‌پذیرفتیم که در آنها حمله و هجوم و افترا پررنگ‌تر باشد و اگر چنین نمی‌بود، یک اثر را نمی‌پذیرفتیم. آن وقت‌ها به نظر ما مارسل پروست، کافکا یا جویس نویسندگانی منحط بودند در حالی که اینها بزرگ‌ترین نویسندگان مدرن دنیا هستند. گرایش شدید به مضامین اجتماعی و سیاسی مانع از آن شد که نویسندگان ما به پی‌ریزی رمان ایرانی و خلاقیت در طرح آن فکر کنند و البته همان مضامین را هم در بیشتر موارد از بیرون وام می‌گرفتند؛ مضامینی چون مارکسیسم و... . به طور کلی طرح مباحث نظری در ایران از قدیم به شیوه‌ای غلط شکل گرفته؛ در نتیجه ما در شعر و رمان و البته دیگر هنرها اهل تامل و تفکر نیستیم و باید این بیماری را علاج کنیم.

*محمدرضا کاتب نویسنده‌ای است که در مسیر کاری‌اش دچار نوعی جهش شده و ناگهان به تفاوت و فاصله‌ای از کارهای قبلی‌اش رسیده است که گاهی عجیب و باورنکردنی به نظر می‌رسد. البته در دو دهه اخیر علاوه بر ایشان نویسندگان تازه نفس و متفاوتی وارد عرصه داستان‌نویسی شده‌اند که پیرو و ادامه دهنده مسیر داستان‌نویسان قبلی ما نیستند. فکر می‌کنید علت پیدایی این موج جدید متفاوت‌نویسی در ادبیات داستانی ما و گرایش به پست‌مدرنیسم چیست؛ آن هم وقتی که می‌فرمایید در زمانی که باید مدرنیسم را در ادبیات داستانی‌مان درمی‌یافتیم، این اتفاق نیفتاده است.

ما جامعه‌ای سنتی و قبیله‌ای بودیم که ناگهان با جهان مدرن و ابزارش آشنا شدیم. تقابل مدرنیته با سنت‌های موجود در جامعه ایرانی باعث شد ما هم به جنبش پسامدرن بپیوندیم. پس از پایان جنگ تحمیلی و فاصله گرفتن از فضای سیاسی، رمان‌ فارسی رشد خوبی داشت و گرایش به رئالیسم نو و رئالیسم جادویی پدید آمد. نویسندگانی مثل بهرام صادقی، گلشیری و پس از آنها شهریار مندنی‌پور و ابوتراب خسروی نوعی رمان را به وجود آوردند که از نظر کمّی و کیفی بسیار بهتر از محصولات پس از شهریور 20 است. در دهه 70 به تبع جنبش پسامدرن موج جدیدی به وجود آمد که زمینه آن پیش‌تر فراهم شده بود. چند تن از شاعران و نویسندگان ما پست‌مدرنیسم را خوب فهمیده و به خوبی هم اجرا کرده‌اند که یکی از آنها محمدرضا کاتب است. ما امروز از داستان توقع دیگری داریم. لااقل من دیگر توقعاتی که قبل از این از داستان داشته‌ام ندارم. دیگر قرار نیست داستان از وضعیت جامعه اطلاع‌رسانی کند و تاریخ بگوید و تبلیغ کند. من که دیگر حاضر نیستم – حتی اگر چوبم بزنند- برگردم به گذشته و داستان‌هایی را که به طرزی مبالغه‌آمیز و تنها به قصد اطلاع‌رسانی نوشته می‌شوند، بخوانم. آثاری از جنس مثلا «تنگسیر» اگر امتیازی داشته باشند این است که در همان برهه تاریخی‌ای که نوشته شده‌اند قابل بررسی‌اند و امروز این شیوه روایت منسوخ شده است.

* این اتفاق ممکن است برای کتابی مثل آفتاب‌پرست نازنین هم بیفتد و مثلا 50 سال دیگر خواندنش لطفی نداشته باشد.

باید دید دوره‌ای که در آن هستیم چقدر طول می‌کشد؛ 100سال، 200سال، بیشتر یا کمتر یا حتی شاید هزار سال! البته قصد بنده در اینجا بیشتر متوجه شیوه روایت است و بسیاری از نویسندگان موفق ما در کارنامه‌شان کارهای متفاوتی دارند که هر یک در جای خود باید بررسی شود. امروز دیگر نمی‌توانیم مانند گذشته به آثار کافکا نگاه کنیم. بوف کور الان بیش از آنکه ناامیدکننده و تراژیک باشد، به نظرم کمیک است. دنیا حالا دیگر تصویر دوجبهه متخاصم نیست. در دهه 50 به مسائل و اتفاقات از دیدگاه‌های گوناگون نمی‌پرداختیم. اما الان قصد اصلی ما این است که رمان خوب داشته باشیم؛ رمانی که البته فقط نویسنده‌اش نگوید خوب است بلکه مستمع هم داشته باشد.

*آقای دستغیب شما با اینکه متعلق به نسلی دیگر از پژوهشگران و منتقدان ادبی هستید، انگار چندان مخالفتی با تغییر و نوآوری ندارید!

وقتی دنیا دائم در حال نو شدن است چه دلیلی دارد که ما این را نپذیریم. بسیاری از نویسندگان و منتقدان ما فکر می‌کنند آب توی همان جوی قدیمی روان است و در مواجهه با آثار جدید ادبی به انکار دست می‌زنند و می‌گویند این شعر نیست، رمان نیست و... . من وقتی «هیس» را خواندم که تازه داشتم پست مدرنیسم را می‌شناختم و شاید اگر قبل از آن هیس را می‌خواندم خوشم نمی‌آمد و من هم انکارش می‌کردم.

*در آفتاب‌پرست نازنین، کاتب تا حدودی از کارهای قبلی‌اش فاصله گرفته. این کتاب در مقایسه با هیس، کمتر مخاطب را دچار سردرگمی و گیجی می‌کند.

کاتب روایت کلان را ویران می‌کند و اگرچه در این کتاب یک روایت کلان وجود دارد اما خرده روایت‌هایی که در ضمن این روایت کلان آمده‌اند، کار را از حالت کاملا مدرن یا پست‌مدرن خارج می‌کنند. در این کتاب برخلاف هیس گرایش به مدرنیسم دیده می‌شود و روایت آغاز و انجامی دارد. در هیس روایت مدور است و وقتی کتاب تمام می‌شود ما به اول کتاب برمی‌گردیم. اما اینجا روایت همان‌طور که گفتید تا حدودی ساده‌تر است. شاید بتوان گفت آفتاب‌پرست نازنین آمیزه‌ای از مدرن و پست‌مدرن است. شاید کاتب هم مثل من که پیر شده‌ام دارد پیر می‌شود و از رادیکالیزه کردن قضایا پرهیز دارد. او در هیس هیچ اغماضی نداشت ولی در این رمان یک مقداری اغماض دیده می‌شود اما به هر حال خواندن این کتاب هم چندان آسان نیست.

* یکی از مشکلات آثاری از این دست این است که توجه مخاطبانی محدود را جلب می‌کنند و حتی بسیاری از کسانی که خود اهل نوشتن‌ هستند نمی‌توانند به آسانی آثار کاتب را بخوانند.

مخاطب اگر خواننده حرفه‌ای و متخصص باشد و دیگر خواندن آثاری مثل «کلیدر» و «درخت انجیر معابد» و... راضی‌اش نکند،‌ آن وقت از این کتاب استقبال خواهد کرد و از خواندن آن لذت خواهد برد.

 

*جناب دستغیب قرار است من مخاطب از ویرانی روایت کلان، عدم قطعیت و ایجاد تردید و دودلی‌ای که در کتاب آفتاب‌پرست به شدت به چشم می‌خورد چه نتیجه‌ای بگیرم؟

اساسا فلسفه پست‌مدرن فلسفه دوره بحران است و یک فلسفه یقینی نیست برخلاف فلسفه کسانی چون دکارت. تمام علوم و مکاتب فلسفی براساس یک پیش‌فرض آغاز می‌شوند اما امروز چنین نیست. امروز ساختمان سیستم فلسفی مطرح است. مثلا سیستم فلسفی نیچه روایی است؛ یعنی نوعی پوئتیک داستانی است یا سیستم فلسفی لایب نیتس سمفونیک است چون از منظر او مونادها در عالم هستی شروع به رقصیدن می‌کنند و سیستمی موسیقایی دارند. اما فلسفه پست‌مدرن، شورش در برابر هر نوع نظام‌سازی و مطلق‌انگاری و گرایش به تکثرگرایی و پرسپکتیویسم است. وقتی یک اثر در چنین فضایی متولد شد به طور طبیعی می‌رسد به تکثر روایت‌ها و عدم قطعیت و در این صورت نباید به دنبال نتیجه‌ای قطعی از چنین اثری بود. البته از آنجا که در این اثر تمایلاتی به مدرنیسم هم وجود دارد شاید بتوان از آن به نتایجی هم رسید. از جمله اینکه کاتب راه‌حلی عرفانی در این اثر ارائه می‌دهد و از همین‌جا نقبی می‌زند به مدرنیسم.

* متوجه منظورتان از راه‌حل عرفانی نمی‌شوم.

کاتب راه‌حلی انسانی و عرفانی ارائه می‌دهد و آن اینکه باید همه تلاش‌های بی‌ثمر و غیرانسانی را کنار بگذاریم. البته نویسنده می‌تواند چنین چیزی را رد کند یا آن را یکی از امکان‌های مطرح شده در کتابش بداند. بنده برداشت خودم را می‌گویم. به نظر من با مطالبی که درباره خوب و بد می‌گوید در صفحات 128 یا 122 و بعضی دیگر از صفحات به دنبال دست‌یافتن به یک روایت کلی است. با این نتیجه که اگر انسان به دنبال انتقام‌جویی و آزار دیگری نباشد، جامعه‌ای آسوده و مطمئن فراهم می‌شود. تلاش شوکا در اواخر رمان برای برقراری نوعی رابطه عاطفی با مادرش باز هم نشانه‌ای است از گرایش به عرفان مدرنی که عرض کردم. یا شخصیت گل و حرف‌هایی که در جایی از کتاب به اکسیر می‌زند درباره اینکه قاعده دنیا روی بده‌بستان است و هرچه بدهید همان را دنیا به شما برمی‌گرداند. البته علاوه بر این، مساله تبدیل شدن به سنگ هم مطرح است.

شاید بهترین و خلاقانه‌ترین نکته این کتاب بخش‌هایی است که به موضوع سنگ شدن و پیکرهای سنگی پرداخته است. حدس می‌زنم در این بخش‌ها از داستان امیرارسلان تاثیر پذیرفته اما طبعا بسیار هنرمندانه‌تر به این مساله پرداخته است. تصویری که کاتب از پیکره‌های سنگی حیوانات ارائه داده مرا می‌ترساند. این کتاب به نظر من در مجموعه داستان سنگ‌شدن است و نشان می‌دهد که چطور آدم‌ها در شرایطی قرار می‌گیرند که سرزندگی و نیروی حیاتی‌شان را از دست می‌دهند، کارهاشان تکراری می‌شود و مثل هم، مثل همه زندگی می‌کنند؛ پر از تکرار و بی‌هیچ ابتکاری و به نوعی سنگ می‌شوند. شوکا به عنوان نماینده آدم‌هایی که به لحاظ تاریخی، سیاسی، جغرافیایی و... در بستری پرتلاطم به سر می‌برند، در کارگاه سنگ‌بری و مجسمه‌سازی کار می‌کند و مدام با سنگ‌ها سر و کار دارد. این مساله اصلی‌ترین و مهم‌ترین عنصر کتاب است و بقیه اتفاقات و ماجراها حاشیه این اصلند. زیرلایة اصلی کتاب را باید در روایت شوکا پیدا کنیم؛ شوکای سنگ‌بر، در کنار کارگران سنگ‌بر در کارگاه سنگ‌بری. آیا همه ما کارگرهای سنگ‌تراشی «دنیای ستایش‌انگیز جدید» - یا دنیای قشنگ نو آن طور که هاکسلی می‌گوید- نیستیم؟ این کتاب چنین پرسشی را در من پدید آورد؛ اگرچه نمی‌دانم کاتب چنین قصدی داشته یا نه. جا برای تفاسیر گوناگون درباره این کتاب باز است.

 

*شخصیت‌های این رمان به نظر شما تا چه حد باورکردنی‌اند؛ مخصوصا با آن اسم‌های عجیب‌وغریبی که دارند، معلوم نیست کاتب با چه انگیزه‌ای برای شخصیت‌هایش این نام‌ها را برگزیده است.

وقتی ما وارد زندگی شوکا می‌شویم می‌بینیم دختری است حرّاف و مدام با خودش در حال وراجی است. سر به هواست و حتی در مواردی بی‌عاطفه است. او در خرابه‌ای زندگی می‌کند اما در تصور خودش تلویزیون دارد و ساعت‌ها روبه‌روی آن می‌نشیند و نوارهای ویدئویی‌ای را که مادرش برایش فرستاده تماشا می‌کند. اگرچه راوی اصلی شوکاست ما نمی‌توانیم درباره گذشته او چیز زیادی بدانیم. می‌بینیم که کار می‌کند و در عالم خصوصی‌اش دلبستگی‌های خاص خودش را دارد. او حتی هیچ علاقه‌ و حرارتی نسبت به مادرش ندارد و حتی اگر به نهر و هانیه کمک می‌کند بیشتر از روی کنجکاوی است تا محبت یا حتی ترحم. شخصیت‌های دیگر این داستان عموما با جانمایه اصلی کتاب مرتبطند و در میان آنها فقط باور نوه کوچک اکسیر سخت است که دختربچه‌ای است به شدت بیمار و در حال مرگ؛ اینکه کودکی بیمار را در آن شرایط سخت و در سرما و برف از این طرف به آن طرف ببرند منطقی نیست. بعضی از شخصیت‌های فرعی کتاب هم بیش از آنکه شوخ و شنگ باشند، مشنگند و بلاهت دارند. اما درباره اسم‌ها و نامتعارف بودنشان باید بگویم در موقعیتی که کاتب ساخته به طور طبیعی باید اسم‌های نامانوس بشنویم؛ مل، گل، فام، اکسیر، احلی، نهر و... اینها آدم‌هایی هستند که هر کدام از گوشه و کناری در مکان داستان جمع شده‌اند؛ یکی افغانی است، دیگری کرد، یکی عراق و طبیعی است که اسم‌های مختلف داشته باشند. شاید هم کاتب به دلایلی از اینکه اسم‌های این شخصیت‌ها شباهتی به اسامی شخصیت‌های آثار دیگران داشته باشند، پرهیز کرده است.

*شما در نقدهایی که بر هیس نوشته بودید، به «خون» در رمان هیس اشاره کرده و درباره خشونت و خونریزی در این کتاب توضیحاتی داده بودید. نظرتان درباره خونسردی کاتب در توصیف خشونت در آثارش چیست؟

اگرچه در آفتاب‌پرست نازنین، پلیس حضور ندارد اما به هر حال این اثر یک رمان پلیسی است. به خاطر تعقیب و گریزی که در آن روی می‌دهد و قتلی که اتفاق می‌افتد و اتفاقا در دیگر آثار کاتب هم این تعقیب و گریز هست. مطالبی در ذهن کاتب هست که گویا برایش اهمیت خاصی دارند؛ مثل دوشنبه که در جایی درباره‌اش از او پرسیدم و جوابی نداد یا جوابی نداد که من بفهمم. چنین عناصری در کار کاتب وجود دارند که باید رمزگشایی شوند. مساله خشونت در آفتاب‌پرست نازنین مثل این است که تیغه چاقویی را در دست داشته باشید و غلاف نازکی روی آن بکشید. در این صورت اگر با این چاقو بخواهید سیبی را به دو نیم کنید این کار به آسانی انجام نخواهد گرفت؛ چراکه آن غشاء مانع می‌شود. در هیس این غلاف وجود ندارد. روایت کاتب از قتل‌های جهانشاه که با سرتیزک رگ گردن زن‌ها را می‌زند واقعا تکان‌دهنده است. اما در این کتاب با اینکه مریم و دخترش را شکنجه می‌دهند، توصیفات چنان صریح و سنگدلانه نیست. نکته مهم دیگر این است که نقش پررنگ طنز و عناصر گروتسک و مفرح در این کتاب بسیار بیشتر از دیگر آثار کاتب است و همین از بار خشونت اتفاقات تلخ رمان می‌کاهد. در جاهایی بار طنز آن‌قدر سنگین می‌شود که آدم یاد عبید زاکانی می‌افتد. اساسا یکی از کارهایی که کاتب به ویژه در این رمان به خوبی از عهده‌اش برآمده تقلید استهزایی روایت‌های دیگران است.

گروتسک در این کتاب نقشی تعیین‌کننده دارد و مثال‌های زیادی برای آن می‌توان آورد؛ مثل مسابقه فلفل‌خوری یا جایی که شوکا می‌خواهد پنهانی برای نهر و هانیه خورش قیمه ببرد و آن را توی پلاستیک می‌ریزد و زیر لباس پنهان می‌کند و پلاستیک پاره می‌شد و... یا عمه شوکا که با مرد سبیل قیطانی ازدواج کرده و... البته نباید فراموش کرد پشت همه این عناصر مفرح با یک تراژدی مواجهیم و آن همان مساله سنگ شدن است که درباره‌اش گفتم.






«آفتاب‌پرست نازنین»






حمیدرضا امیدی‌سرور







 

«آفتاب‌پرست نازنین»، «مارمولکی که ماه را بلعید»، «گنجشک‌ها بهشت را می‌فهمند»، «مارمولک‌ها هم غصه می‌خورند» و...

چند سالی است که سروکله این جور نامگذاری‌های عجیب‌وغریب در ادبیات داستانی ما پیدا شده است؛ نام‌هایی که نه‌تنها عجیب به نظر می‌رسند؛ بلکه گاه در نظر مخاطب ربطی هم به خود متن ندارند و گویی صرفا برای جلب توجه مخاطب و برانگیختن حس کنجاوی آنها انتخاب شده‌اند. این را تا همین جا داشته باشید و اجازه بدهید به یک نکته‌ای درباره نامگذاری یک فیلم در سینما اشاره کنیم که چندان هم بی‌ربط به بحث ما نیست. مسعود کیمیایی فیلمی معروف دارد به نام «گوزن‌ها» که احتمالا همه آن را دیده باشیم؛ فیلمی که از قضا نه ربطی به گوزن دارد و نه حتی اسمی از آن برده می‌شود یا حتی عکس آن در جایی از فیلم نشان داده می‌شود. به همین خاطر شاید این اسم به نظر ما عجیب و بی‌ربط به نظر برسد. جالب آنکه تا مدت‌ها بسیاری تصور می‌کردند نام فیلم ربطی به آن حیوان چهارپا با شاخ‌های زیبایش ندارد بلکه گوزن‌ها است و بر این مساله پافشاری هم می‌کردند! اما مسعود کیمیایی همان سال‌ها در توضیح این نامگذاری می‌گوید که گوزن‌ پاهایی زشت و شاخ‌هایی زیبا دارد. در هنگام خطر پاهای زشت او کمک می‌کند تا خود را نجات دهد اما شاخ‌های زیبایش که در شاخ و برگ درختان گیر می‌کند موجب گرفتاری‌اش می‌شود و این حکایت آدم‌های فیلم است.

خب حالا جریان فرق می‌کند؛ دیگر این نامگذاری عجیب و بی‌ربط به نظر نمی‌رسد، شاید هوشمندانه و زیبا هم به حساب بیاید. این نام‌هایی که در ابتدا به آنها اشاره شد، تنها تا زمانی عجیب و بی‌ربط به نظر می‌رسند که مخاطب نتواند دلیل استفاده از آنها را پیدا کند. گاه خواندن متن برای این منظور کفایت می‌کند اما گاه این نامگذاری‌ها چنان پیچیده و متضمن شرح و تفسیرهای شخصی است که حتی خواندن متن هم برای درک آن کافی به نظر نمی‌رسد و تا توضیحی از جانب نویسنده مطرح نشود دلایل انتخاب آن روشن نمی‌شود. حالا مساله این است که آیا نامگذاری یک اثر باید به شکلی باشد که تا خود نویسنده پادرمیانی نکند، دلایل آن روشن نشود؟

شاید موافق این مساله باشیم یا نباشیم؛ اما اگر نام هر اثر را جزئی از متن به حساب بیاوریم. (که این‌گونه هم هست)، چه بهتر که چنین شرایطی حاکم باشد.

برگردیم به ابتدای بحث؛ نام‌های طولانی و عجیب. انگار استفاده از این نام‌ها چند سالی است به مد بدل شده و قرار است نشان بدهند بعضی نویسندگان ما از تغییر و تحولات دنیای ادبیات عقب نمانده‌اند. این‌گونه نامگذاری‌ها خاص ادبیات ایران نیست و منشأ آن را می‌توان در آن سوی مرزها ردیابی کرد، هر چند این بار هم ایرانی جماعت وقتی به کشف و شهودی نائل می‌شود جامه افراط و تفریط پوشیده و آش را شورتر از آنچه هست نشان می‌دهد. به نظر می‌رسد روزگار استفاده از نام‌های یکی دو کلمه‌ای که به شکل مستقیم بر مفاهیمی کلی تاکید می‌کنند، سپری شده است، نام‌هایی مثل «بینوایان»، «بربادرفته»، «آرزوهای بزرگ»، «جنایت و مکافات»، «جنگ و صلح» و...

امروز سال‌هاست که دوران مدرنیته به سر آمده و روزگار پست‌مدرنیته در رسیده و مثل همیشه هنر این دیار هم بدون آنکه تغییر و تحولات را در ظرف زمانی خود درک و تجربه کرده باشد، از یک دوره به دوره بعدی پریده (یا پرت شده) و هنرمند این روزگار هم برای اینکه پیشرو باشد و از زمانه عقب نماند، ناگزیر از این تاثیرپذیری‌های آنی و لحظه‌ای است و شاید به همین دلیل است که تجربه‌های نو در عرصه‌های مختلف هنری در ایران اغلب جا نمی‌افتد، تحمیلی به نظر رسیده و گاه به ادا و اطواری فریبنده شباهت پیدا می‌کنند.

آثار محمدرضا کاتب به‌ویژه در دوره دوم فعالیت او که اغلب آثار متفاوت و فرم‌گرایی بوده‌اند، متاثر از همین فرم‌گرایی و توجهی است که نویسنده برای ارائه آثاری متفاوت داشته است، در نگاه نخست هم می‌تواند عجیب باشد همانند «آفتاب‌پرست نازنین» و هم بی‌ربط مانند «هیس». اما وقتی پای خود متن‌ها به میان می‌آید، استفاده از عنوان آفتاب‌پرست نازنین یک انتخاب هوشمندانه برای جلب کنجکاوی مخاطب به نظر می‌رسد؛ هرچند که گفته می‌شود این نام به پیشنهاد یکی از دوستان کاتب برای این کتاب در نظر گرفته شده و انتخاب خود کاتب همان «نحرسنگ‌ها» بوده که به عنوان اسم دوم کتاب در نظر گرفته شده است.

و باز اگر پای تاویل در میان باشد، همین «نحرسنگ‌ها» که ترکیبی نامانوس به نظر می‌رسد با توجه به آنچه در رمان مطرح شده معنا می‌یابد. همین‌طور خود «هیس» که در متن این رمان هیچ خبری از خود هیس نیست اما چه کسی می‌داند شاید، وقتی جهانشاه با خونسردی زنی را به قربانگاه می‌برده تا به قتل برساند؛ در لحظه قتل انگشت سبابه به روی لب‌ها گذاشته و گفته باشد: هیس! اما اگر این فرض را بپذیریم تکلیف ادامه عنوان کتاب هیس یعنی «مائده، وصف و تجلی» چه می‌شود؟ شاید اگر حوصله داشته باشیم با زیروروکردن کتاب به نتیجه‌‌ای برسیم و شاید کار راحت‌تر هم این باشد که به طریقی خود نویسنده را پیدا کنیم و از او درباره این بپرسیم!

دو اسمی بودن بعضی کتاب‌های کاتب هم خود حکایت جالبی است که این روزها زیاد هم باب شده است و از قضا کار چندان نویی هم به حساب نمی‌آید. مگر اینکه علاقه و اصرار روی این موضوع را به حساب این بگذاریم که نویسنده هر بار گزینه‌های مختلفی برای عنوان رمان خود داشته است و از هیچ‌یک نتوانسته صرف‌نظر کند. حرف آخر اینکه اسم مناسب و متفاوت گذاشتن برای هر اثری بسیار خوب است اما وقتی این همه اصرار روی اسم عجیب‌وغریب وجود داشته باشد، مخاطب به شک می‌افتد که خب یعنی چه؟ اگر خود رمان اثر شاخصی باشد نیازی به اسم‌های عجیب‌وغریب ندارد. مگر خانم دالووی اسم پیچیده‌ای دارد یا اولیس و... اما وقتی رمان اثر شاخصی نباشد با بهترین اسم‌های دنیا و با پیچیده‌ترین و هوشمندانه‌ترین‌های آنها هم جایی در میان ادبیات جدی برای خود پیدا نمی‌کند.


 


 


 


 


تب انتقام: عفو و ببخش یا انتقام







 نگاهی به رمان " آفتاب پرست نازنین "






فرحناز علیزاده







"آفتاب پرست نازنین " کتاب جدید محمد رضا کاتب ، نویسنده رمان مطرح " هیس " است که به تازگی توسط نشر هیلا به بازار کتاب عرضه شده است .رمان شامل یازده قسمت است. داستان در ده بخش با دو زاویه دید من راوی گذشته نگر (شوکا) و دانای کل به صورت یک در میان و متناوب بیان می شود. در بخش پایانی نویسنده از ترکیب این دو دیدگاه در متن استفاده می کند.آفتاب پرست نازنین با ژانر واقع گرای مدرن از زیر مجموعه رمان های جنگ ، به تبعات جنگ می پردازد. رمان در بخش ابتدایی با تعلیقی مناسب آغاز می شود؛مرگ مریم و بدن غرق به خونش در بغل شوکا ، تعقیب مریم در کوه توسط اکسیر و نوه هایش و سپس دستگیری آنان، تعلیق مناسبی ایجاد می کند که بانی جذب خواننده به متن می شود. تعلیقی که متاسفانه در طی متن به علت اطناب و زیاده گویی من راوی و هم چنین کتمان گری دانای کل در انتهای داستان از بین می رود . شخصیت اصلی دختری به نام شوکا است که دلیل مرگ پدر و بدبختی هایش را در مادری می بیند که به او لقب آفتاب پرست داده است. شوکا بر خلاف اصرار های فراوان مادر، نزد عمه اش زندگی می کند . او ناخواسته وارد ماجرای دستگیری و شکنجه مریم و هانیه توسط اکسیر و نوه هایش می شود. اکسیر پیر مردی است که پسرش ( خلود)به علت خیانت یکی از عراقی ها کشته شده است. پیر مرد به همراه نوه ها به ایران می آید تا از قاتل پسرش انتقام بگیرد. مریم که گویا زن قاتل خلود است بعد از دستگیری از جواب دادن سر باز می زند و هر بار روایتی جدید ارائه می کند.شوکا شاهد شکنجه های مریم و دختر، شبی آن دو را نجات می دهد و به ساختمان نگهبانی می برد. فام نوه ارشد اکسیر که در تب انتقام می سوزد و متوجه مخفی گاه مریم می شود بعد از مرگ خواهر کوچکش و فهمیدن این حقیقت تلخ از سوی اکسیر شبانه به مخفی گاه رفته و مریم را به قتل می رساند. مرگ مریم باعث تحول فکری در شوکا می شود . او در پایان می فهمد که گذشت بهتر از انتقام است؛ به همین دلیل با مادر آشتی می کند،اما مادر به دلیل بیماری می میرد و او باز تنها می ماند. همانطور که گفته شد رمان با دو دیدگاه من راوی گذشته نگر و دانای کل بیان می شود. من راوی که گاه وارد ذهنیت دیگران می شود « تو گذشته هایش یک چیزی بود که دوستش داشت و خودش هم نمی دانست آن چیست. برای همین مجبور بود ...گذشته هایش را شخم بزند.» (ص41) گاه آنچنان عاقل است که حساب و کتاب انبار به گردنش است ، از آلزایمر و کابو های امریکایی اطلاعات دارد و سخنان حکیمانه می گوید.« همیشه همین طوری است کسانی که کمتر می دانند فکر می کنند بیش تر می دانند.»(ص158) یا « فکر و ذهن آدم بزرگ ترین تله دنیا است چون خودت مقابل خودت هستی و هیچ راه فراری نداری.»(ص208) من راوی که رئیس اش او را دختری خل و چل می خواند و اطرافیانش باور دارند که به اندازه یک نخود هم عقل درست و حسابی ندارد؛ شاید به همین دلیل است که شوکا، جایی که نباید بخندد نیشش تا بنا گوش باز می شود.« یکی از اخلاق های پسندیده ی من این بود که وقتی نباید می خندیدم چنان نیشم بازمی شد.»(ص111) و زاویه دید دانای کلی که در جای جای متن راحت ارکان جمله را بهم می ریزد و جای فعل را پس و پیش بیان می کند، شگردی که البته بیشتر در من راوی رایج و قابل قبول است تا دانای کل .« فام رفته بود از عمارت بیرون»(ص79) حال باید پرسید به راستی انتخاب این دو دیدگاه در بیان روایت از چه رو است. به راستی شوکا چه مطلب جالب و ناگفته ای می تواند، روایت کند که دانای کل قادر به گفتن آن نیست؟ اگر هدف از روایت باز شدن گره اکسیر و نوه ها (یافتن قاتل ) بدانیم و ایده داستان را در این جمله خلاصه کنیم " چه می شد اگر پیر مرد عراقی موفق به یافتن قاتل پسرش می شد؟ " بیان رخ داد ها از سوی دانای کل به تنهایی پذیرفتنی تر از روایت همراه با اطناب شوکا است؛ ولی اگر غایت روایت را بیان تحول شخصیتی شوکا و درونمایه داستان از زبان او در نظر بگیریم، در آن صورت وجود من راوی که بانی حس پذیری، باور پذیری و واقع نمایی متنی می شود و برای نشان دادن تحولات درونی بهترین دیدگاه در نظر گرفته می شود ،قابل توجیه است .تحول شخصیت و بیان دغدغه های درونی برای رسیدن به تشرف از زبان خود شخص ملموس تر از دانای کل است.البته ناگفته نماند، در این اثر باید این خرده را به نویسنده گرفت که چرا این تشرف فکری خیلی سریع و در انتهای متن ( ص 278-277) بروز می کند ؟ در حالی که نویسنده می توانست با دادن پیش زمینه های لازم ذهنی از سوی شوکا در جای جای داستان به باور پذیر ی این تحول کمک کند. هم چنین می توان پرسید من راوی گذشته نگر (شوکا) بر اساس چه منبع و اطلاعاتی تا این حد دقیق از گذشته ها یاد می کند . مگر نه اینکه روایت او تنها بازسازی ذهنی از گذشته ها است؟ آیا بهتر نبود نوار ها و عکس هایی در اختیار شوکای کمی خل قرار می دادیم تا به استناد از آن ها روایت از گذشته ها را آغاز کند؟ نکته قابل تعمق دیگر در خصوص ساختار رمان است.در فصل اول با مرگ و قتل ، در فصل دوم با تعقیب و گریز روبه رو هستیم. روایتهایی که هریک ماجرا محور است و خواننده را تشویق به خواندن برای یافتن سوال " بعد چه می شود؟" آیا اکسیر موفق به یافتن قاتل پسر می شود یا نه؟؛ ترغیب می کند..ولی این روایت جذاب در فصل سوم به روایتی کلاسیک می رسد. شوکا از گذشته خود ، مکانی که در آن زندگی می کند و شخصیت های پیرامونش صحبت می کند و تنها در صفحه 64 بعد از کلی از در و بی در گفتن از مریمی نام می برد که خواننده مشتاق زنده ماندن او است. در واقع می توان گفت به غیر از فصل اول که ادامه دهنده صفحه264 کتاب است و می توانست حالت دوار گونه اثر شود ،بقیه روایت زمان خطی را دنبال می کند. حالا جا دارد سوال کنیم، داستانی با ژانر واقع گرای مدرن که به افراد منزوی و تک افتاده ی بعد از جنگ توجه دارد از چه رو می بایست روایت کلاسیک ( شرح گذشته – مکان – موقعیت و...) و خط توالی زمان را سر لوحه کار قرار دهد.آیا می توان این عمل نویسنده را به نوع آوری او نسبت داد. نوع آوری که گاه خواننده را به یاد داستانهای تقلیدی پست مدرنی می اندازد که تنها طنز راوی، بیان عدم واقعیت مطلق، تکثر روایت و حاشیه نویسی را مطرح می کند.آیا نویسنده می خواهد با دروغین بودن تمامی حالت ها و رخ داد ها، به وجود واقعیت های متکثری برسد که از دید هر فرد تنها باز تولید می شود.« گذشته آن چیزیی شده بود که ما فکر و باور می کردیم و ساخته بودیمش براش.»(ص100) در آن صورت چرا پایان بسته ای به متن داده و با مرگ مل، مریم مادر و اکسیر ، در به دری فام و تنهایی شوکا متن پایان می یابد؟ اما در کنار این معایب باید از محاسن اثر یاد کرد. کاتب نویسنده ای است که به اعتقاد نگارنده توانسته از درون مایه ای تکراری در بافتی جدید سود ببرد. درونمایه ای که بارها از زبان استاد گل، گل و مریم و در انتها شوکا بیان می شود.« اگر انسان سختی دیگری را عفو نکند، اگر از سختی خودش و او دوری نکند، خودش تبدیل به همان سختی می شود.»(ص136» یا « وقتی در حق طرفت که آدم گندی هم هست بد می کنی تو هم می شوی لنگه او .گور پدر او هم کرده ولش کن برود به درک.»( 241) درون مایه ای که از تقابل اصلی انتقام – عفو و بخشش سود می برد.حرفی تکراری که این بار نویسنده با کمک طنز چه آشکار و چه پنهان رنگی تازه به آن بخشیده است. چه آن جا که از طنز موقعیتی خودکشی دختر بارداری می گوید که به دلیل خنده بی موقع شوکا دست از عمل خودکشی بر می دارد و به جان شوکا می افتد و چه آنجا که مردانی را به تصویر می کشد که لنگه کفش ها را به عنوان جایزه به گردن دارند«انگار تو مسابقه هوش مصنوعی برنده شده اند و مدالشان را انداخته اند گردنشان »(ص107) طنز کلامی که "دهن لقی " را تنها "در دل کردن " بیان و نگاه طنز گونه ای به ازدواج مطرح می کند.« خب تا کی باید آدم راحت ، آزاد و خوش باشد؟ باید رفت خانه ی شوهر هی حرص خورد..دندان قروچه کرد. هی رخت و لباس شست و هی ..فحش شوهر شنید و کتک خورد و خفقان گرفت.»(ص29) طنز های من راوی که باعث سرعت بخشیدن روایت می شود. از سوی دیگر باید گفت،گرچه در روایت های شوکا با خرده داستان هایی مواجه می شویم که گاه اطناب را به همراه دارد _ مثلا روایت ماجرای قاطر میترا، ابابیل، اورنگ و یا قصه قشون و عمارتی که بعد ها تبدیل به زندان می شود و... _ ولی روایت شوکا سرشار از بیان باور ها ، سنت ها و اعتقادات مردمی است که به لحاظ مطالعات فرهنگی که نشان دهنده ی فرهنگ یک قوم است بسیار ارزشمند محسوب می شود. راوی به نوعی همه باورها و خرافات ها را دست می اندازد.« بهش گفته بودند اگر 77 تا کار انجام بدهند که تو همه اش شماره هفت باشد یک خبر خوش بهش می رسد. برای همین ، 7 نفر را همین طوری اعدام کرده بودند.» (ص70)می دانیم که عدد هفت، عدد مقدس و اسطوره ای است و خواننده را به یاد هفت مرتبه عشق یا هفت آسمان می اندازد. حضور "شمایل گردان یا بچه گردان " های جور واجور که اهالی میان زمین ها یا بالای سر جنازه ی بچه ای که تازه مرده خاک می کردند تا از دست " خاک و خلی " « که یک چیزی شبیه مرگ یا تقدیر بود»( ص101) نجات پیدا کنند.اهالی که معتقد هستند « اگر کسی شمایل کسی را بردارد درد تیزی و تندی به جان صاحب آن می افتد.»(ص103) راوی به باور هایی اشاره می کند و از بلاگردان هایی نام می برد که مردم در آن پا فشاری می کنند .باور هایی که گاه از غلط بودن آن آگاه هستند.استفاده از پرنده های " بلا گردان " بالای سر مریض و رهاکردن آن که شاید جوری از قربانی کردن باشد .باوری که اکسیر و فام آن را با سختی و مکافات در بیمارستان به انجام می رسانند در حالی که می دانند، « اکسیر برای فام از پرنده فروشی گفته بود که پرنده هایش جلدش بودند. پرنده ها را او می فروخت به کس و کار بیماران و آنان می بردند تو بیمارستان و دور سر مریض شان می گرداندند و بعد پرنده را آزاد می کردند. پرنده در آسمان چرخی می زد و می آمد پیش صاحبش و صاحبش باز آن را به کس دیگری می فروخت...شاید علت خوب نشدن مریض ها همین بود»(ص245) از دیگر محاسن اثر باید به خلق فضای داستانی که همسو با شرایط و روحیات شخصیت های رمان است اشاره ی کوتاهی داشت. برفی که مدام می بارد ، سرما ،بادی که سوز شدیدی با خود به همراه دارد. گزنده گی هوایی که با سردی روابط بین شخصیت های تک افتاده و منزوی انسان های بعد از جنگ هماهنگ است نشان از فضا سازی موفق نویسنده رمان دارد. رمان رامی توان به جهت نگاه غالب مرد سالانه دوران خاص از زمان و یا موقعیت مکانی نیز بررسی کرد . رمان از زنان منفعل می گوید که یا در انتظار یافتن شوهر هستند و یا بعد از ازدواج شرایط سخت زندگی زناشویی را تحمل می کنند. چه این زن ، عمه ی شوکا باشد که از دست شوهر معتادش مدام کتک می خورد؛ چه زن اورنگ که جوان تر از پیرمرد است ولی به اجبار شوهر ،چکمه پلاستیکی مردانه به پا می کند و کل کار ها را انجام می دهد؛ چه مریم که شاید بی گناه بوده و تنها چون زن قاتل محسوب می شود باید بار گناهان مرد را به دوش بکشد. به هر روی متن به جامعه و دورانی اشاره می کند که مردان هرچند که خود در جایگاه قدرت نیستند ولی به زنان شان زور می گویند. به امید کار های بعدی کاتب که معتقد است « ته ته هر داستانی یک شروع تازه خوابیده. یک شروع هر ...» منبع: کاتب، محمد رضا؛ آفتاب پرست نازنین( نحر سنگ ها ) ، تهران : انتشارات هیلا 1388

منبع - مجله گلستانه







راه رفتن در تاریكی:






فرشته نوبخت








محمدرضا كاتب با رمانِ «هیس» و پس از آن با «وقتِ تقصیر» نشان داد كه داستان‌نویسی است كه صرف‌نظر از توانایی شگرفش در روایت، دغدغه‌های دیگری دارد كه همان نگرشِ چندسویه در معنا و فرم است؛ نگرشی كه به لحاظِ نحوه برخورد با مفاهیمِ استعاری و رئالیستی در رمانِ تازه او -«آفتاب پرست نازنین»- تجلی یافته است. باید گفت كه آفتاب‌پرست نازنین، داستان عجیبی دارد؛ عجیب نه از منظر داستان‌‌های غریب، شگفت، سوررئال و آبستره یا تكنیكی كه با سوژه و فرم درگیرند. بلكه از این نظر كه یك قصه چهار خطی دارد در 258 صفحه روایت به همراه خرده‌روایت‌های بی‌شمار و همراستا با داستان، بی‌هیچ اطنابی كه وقتی شروع می‌كنیم به خواندنش دلمان نمی‌خواهد زمینش بگذاریم. شاید دلیل آن تصاویرِ روشنی باشد كه از واقعیت‌های عریانِ زندگی همراه توصیفاتِ دست‌یافتنی در داستان به دست می‌آوریم؛ چیزی كه به رغمِ ذهن‌گرا بودنِ راوی اول شخص و خیال‌وارگی جاری در اثر، داستان را سفت و سخت روی مرزهای واقع‌گرایی حفظ كرده است و شاید هم دلیل آن تحلیل‌های فلسفی و روانشناختی تنیده در روایت باشد كه ضمن عمیق كردنِ مفاهیمِ داستانی، ذهن را درگیر و گرفتار می‌كند. «...و بالاخره بعد از آن همه تاریكی و سكوت ساعت به دادم می‌رسد و زنگ می‌زند و حالا یك شوكای دیگر باید می‌شدم چون آن شوكا تمام شده بود یا باید تمام می‌شد. زورم به خواب‌هایم نمی‌رسید، به بیداری‌ام كه باید می‌رسید. دیگر نمی‌خواستم آن‌طوری مثل یك تكه سنگ بیفتم یك گوشه؛ سخت بود اما می‌خواستم نور تند روز را ببینم كه از میان پنجره‌ها ریخته تو اتاق و همه‌جا را برداشته و...» ص 285 اما بی‌گمان چیزی كه داستان را با اهمیت‌تر می‌كند تنها شكل برخورد اثر به لحاظ فنی با زبان، شخصیت، جغرافیای داستانی و حتی قصه نیست؛ بلكه برخورد اثر با پنهانی‌ترین زوایای شخصیتی آدمی‌ است وقتی در میانِ اجتماعِ انسانی گم می‌شود و وقتی جدا از لباسی كه با عنوانِ هویتِ ظاهری به تن دارد، چیزی در درونش هست كه نام و مكان و بهانه‌ای برنمی‌تابد. برای همین است كه شخصیت‌های رمان گاهی چند نام یا شخصیتی چند وجهی دارند و وقتی ردِپایشان را در روایت دنبال می‌كنیم و پی می‌گیریم تعلقی مطلق به هیچ جغرافیا یا فضای خاصی ندارند. آن‌قدر كه گاه انتهای سرِنخ‌ها را گم می‌كنیم؛ بازی‌ای كه با تكرارش پی به عامدانه بودنش می‌بریم. «پدر بزرگم ایرانی بود و مادربزرگم جزء مسلمان‌های باكو. پدرم و عمه‌ام در عراق به دنیا آمده بودند و بزرگ شده آنجا بودند. پدرم با مادرم كه عرب بود همان‌جا آشنا شده بود و ازدواج كرده بودند و من بعد از اخراج آنها از عراق تو تركیه به دنیا آمده بودم و تو ایران بزرگ شده بودم. یك چیز بین‌المللی بودم. شاید فقط این‌طوری فكر می‌كردم چون دلم این‌طوری می‌خواست.» ص34 و باز بی‌گمان به همین دلیل است كه نامگذاری فصل‌ها به نحوِ معناداری با دو عنوانِ «بی‌دهان حرف می‌زنم» و «این‌طوری هم می‌شود گفت»، یك در میان مدام تكرار می‌شوند. انگار عنصر تكرار به عنوانِ سمبلی تقدیری به كار گرفته شده است تا بی‌هیچ اصرار و پافشاری‌ای مفهومِ عدم قطعیت یا همان شكاكیت ذاتی در صدور احكامِ مطلق هستی را القا كند. از این نظر آفتاب‌پرست نازنین را می‌توان یك رمانِ تحلیل‌گرایانه از منظر روانشناختی با دیدگاهی فلسفی به حساب آورد كه در آن شخصیت‌هایی كه نه اسمِ واحدی دارند، نه خلق و خوی مشخصی و نه حتی زبانِ یكدستی، درسته پوست كنده می‌شوند، تحلیل می‌شوند و عریان پیش نظر قرار می‌گیرند. به همین دلیل است كه رمان دو راوی دارد و از دو منظر روایت می‌شود: 1- (راوی اول شخص): شوكا و 2- (دانای كل)ی كه در حقیقت خدای آفریننده اثر است؛ اما از نوعِ منحصر‌به‌فرد آن. و این راوی خدای خالقی است كه مطلق نیست و گاهی دلش می‌خواهد روایت را آن‌طور كه خودش دوست می‌دارد و دلش می‌خواهد پیش ببرد؛ حتی اگر شده بی‌آنكه ذهن را درگیرِ توالی زمان یا انحصار مكان بكند؛ و طوری هم این كار را می‌كند كه گویی در داستان هم حضور دارد و هم ندارد و همین خداست كه در لایه‌های پنهانی اثر از طریقِ راوی اول شخص به ما می‌گوید كه آفتاب‌پرست نه آن زنِ عصیانگری ا‌ست كه وقتی همه راه‌ها را به روی خودش بسته می‌بیند، بانادیده گرفتنِ فرزند و همسرش تصمیم به فرار می‌گیرد. چراكه آفتاب‌پرست به تعبیری نمادی است از روی دیگرِ سكه نهادِ آدمی كه همیشه پر است از آرزوها و خواسته‌های مدفون شده در ارواحِ اسرارآمیزِ بشری كه میل به تغییر، فرار و در نهایت تحول دارد؛ تحولی كه خود مفری برای رهایی ا‌ست. به این ترتیب وقتی رمان پایان می‌پذیرد خیال می‌كنیم آفتاب‌پرست در درون ما خانه كرده و حضور دارد؛ آن هم درست وقتی كه می‌خواهیم گذشته‌ها را فراموش كنیم و بی‌آنكه به قولِ راوی آفتاب‌پرست نازنین: «تو تلخی‌ كارهای دیگران گیر بكنیم و زندگی‌مان مثلِ راه رفتن تو تاریكی یا خوابی طولانی بشود» ص 235، بی‌خیال و سرخوش راه خود را در زندگی پی ‌بگیریم و باز شبیه راوی به خودمان بگوییم: «وقتی نمی‌توانی چیزی را عوض یا بهتر كنی، باید حداقل تحملش كنی...» ص229