ادبیات روشنایی است
ادبیات روشنایی است
مصاحبه بامحمد رضا کاتب
کاتب آرام، بیادعا و بیحاشیه است و ترجیح میدهد به جای هر کاری مشغول نوشتن باشد. به گفتوگوی زنده و حضوری عقیدهای ندارد و به جای اینکه شفاهی به پرسشهای دیگران درباره آثارش پاسخ بدهد، به همین دلیل سوالهایم را مکتوب کردم و برای او فرستادم. . با این حال حسن این گفتوگو در آن است که از سندیت کامل برخوردار بوده و لحن و ویرایش مجله ی الف در آن دخالتی نداشته است.
نکته مهم اینکه قرار است در نمایشگاه کتاب امسال نشر نیلوفر آخرین اثر کاتب را با عنوان «چشمهایم آبی بود» در اختیار علاقهمندان قرار دهد. با این امید که این کتاب نیز همچون دیگر آثار کاتب خواندنی و خاص باشد!
الف.م
*اگر مسیر کاری شما را از رمان «هیس» دنبال کنیم، به رمان «پستی» و بعد «وقت تقصیر» میرسیم و در آخرین کار شما -آفتابپرست نازنین- چیزی که در همان مرحله اول به چشم میخورد چرخشها یا همان مسیرهای تازهای است که در کارتان وجود دارد. انگار شما عادت دارید دائم تغییر مسیر بدهید. چه چیزی شما را وادار به این همه تغییرات میکند؟
هنر و ادبیات لازمهاش جستوجو و تغییرات است. رفتن از جادههای هموار و طی شده جزء زمانهای مرده حساب میشود؛ هرچند به هدف هم برسی. گاهی این تغییرات و تغییر مسیرها به آرامی صورت میگیرد و این چرخشها شدت بیشتری به خود میگیرد. مهم این است که یک نویسنده یا هنرمند باید دائم در حرکت باشد چون ادبیات یک موجود زنده است. زندگی و جوامعی هم که مخاطب ادبیات و هنر آن هستند موجودی زنده است. موجودی که خواستههایش، نگاهش و همه چیزش در حال تغییر است و هنرمند باید این تغییرات را درک کند والا موجودیت خود را از دست میدهد. تمام تمها قبلا پرداخت شدهاند. جایی که برای نویسنده امروز میماند فاصله بین این تمها و زمانه اوست؛ یعنی مفر کوچکی هست که نویسنده باید آن را جستوجو کند و ابزارهای رسیدن به این مفر را پیدا کند. بارها و بارها شنیدهایم که رماننویسان یا هنرمندان بزرگ جهان اعلام کردهاند که دیگر به پایان رمان یا نمایش یا هنر رسیدهایم اما این طور نبوده چون دوباره مفری باز شده و جهانی تازه آغاز شده است.
*چیزی که هنگام خواندن رمان آفتابپرست نازنین با آن روبهرو میشویم شاید چیزی بیش از تغییر در مسائل فرمی و ادبی باشد و آن تغییر در نگاه شما به جهان است. مثلا در «هیس» و «پستی» و به خصوص در «وقت تقصیر» نگاه شما به جهان خیلی تلخ، گزنده و سیاه است. کسی که چنین کتابی را مینویسد باید خیلی تلخی دیده باشد. شما چنان دنیای تیره و تاری ترسیم میکنید که بعد از تمام شدن رمان آدم احساس فروریختگی میکند. در رمان آفتابپرست نازنین با اینکه تلخیهای زیادی هم در آن هست اما شما با شگردهای زیادی از جمله دیدن نورهای کوچک زندگی یا طنزی که ارائه میدهید، سعی میکنید به یک تعادل برسید. شما سالها بود که دیگر کار طنز نمیکردید و به کلی از طنز دور شده بودید. بازگشت مجدد شما به طنز بعد از این همه سال چه دلیلی میتواند داشته باشد. آیا از این منظر باید نگاه کنیم که پستمدرنها معتقدند یکی از مولفههای پستمدرن طنز است یا دلیل دیگری دارد؟
فکر میکنم درباره ادبیات تاریکی و ادبیات روشنایی خلط مبحث شده. یک خلط مبحث بزرگ و عجیب چون علت وجودی این نوع نگاه به سبب تغییرات در جایگاه مخاطب و نویسنده از بین رفته اما همچنان ما سعی در پافشاری کردن روی بعضی از مسائل داریم. متاسفانه امروز بین برخی از نویسندگان خوبمان هم این بدفهمی را میبینیم. ریشه ادبیات تاریکی به قرن گذشته بازمیگردد. ناکامیهای بزرگ، اندیشمندان، متفکران و هنرمندان را به مرور دچار خود کرده است. اندیشه و آمال یکی بعد از دیگری مقابل چشمها فروریخته. جنگهای طبقاتی و جنگی خاموش اجتماعی، فرو ریختن اهداف و تصورها و آرمانهای بزرگ و پر صدا و جنگهای بزرگ و خانمانسوز روز به روز متفکران را بیشتر ناامید میکند. تمام این فروریختنها باعث شده طی زمانی طولانی هنرمندان به ناچاری، ناامیدی و افسردگی بزرگ دچار شوند. این تلخیها و سیاهیها هنرمندان را ناخودآگاه به سمت تاریکی کلمات و هنر و جهان متمایل کرده است چون هنرمندان احساس میکردند تمام ایدئالهای بشری از دست رفته و آنها به انتهای یک راه رسیدهاند به پایان جهانی سیاه. تئوریها و مکتبهای زیادی در قرن گذشته پا به عرصه گذاشته و نوید جهان امن و زیبایی را دادهاند اما در عمل هیچ کدام از آنها نه تنها نتوانستهاند به بهبود وضع بشر کمک کنند بلکه جهان او را سیاهتر کردهاند. هنرمندان متوجه شدهاند که نجاتدهندهشان را دیگر نمیتوانند از غرق شدن نجات دهند چون به وسیله آنها به اهدافی که ترسیم کرده بودند دست پیدا نکردهاند بلکه خود آن نجاتدهندهها تبدیل به سدهای بزرگی در مقابل بشر شده و همچنین به حفرههای تاریکی بدل شدهاند برای بلعیدن انسان و به چیزی ضد خود رسیدهاند. بیدلیل نبود که هنرمندان این طور تحت تاثیر این ویرانیها و فروریختگیها قرار گرفتهاند. با گذشت زمان فشارهای سیاسی و اقتصادی و امواج ملتهب نه تنها کمتر نشده بلکه روز به روز بیشتر شده و این هنرمندان را به سیاهی این جهان بیشتر متمایل کرده است. نتیجه این بود که هنرمندان با بازتاب سیاهیها در یک سیکل بسته گرفتار شدند؛ یعنی آنها سیاهیها را بزرگتر از آنچه بود حس کردند و انعکاس دادند و از جهان سیاهی و تباهی بیشتری دریافت کرده و برتریشان روز به روز افزوده شد و ترسشان بر سیاهی جهانشان افزود؛ چون در پی هرچه باشی فقط در جهان آن را مییابی.
*برخی از نویسندگان جهان که شاید خیلیهایشان امروز زنده هم نباشند اصرار و پافشاری زیادی بر سیاهنمایی این جهان دارند؛ یعنی قضیه به تاثیر آنها از جهان ربطی ندارد. یک جور اصرار در کار آنها دیده میشود؛ به این معنا که حتی در آثار خود کوچکترین نورها و رنگها را هم به عمد خفه کرده و نمیگذارند جلوه کنند. این نوع نگاه به نظر شما طبیعی به نظر میرسد؟
این اصرار و پافشاریای که شما میگویید دو وجه دارد؛ برخی اصرار بر نیمه خالی لیوان دارند و برخی اصرار بر نیمه پر آن و در هر دو نگاه اغراق و افراط بسیاری دیده میشود. این افراطکاریها دلایل بسیاری دارد. برخی از کسانی که مروج ادبیات تاریکی و ندیدن کوچکترین رنگهای زندگی و تاریک کردن جهان بودند یکی از دلیلهایشان این بود که سرمایهداری و حکومتها به وسیله تخدیر تودهها و رواج شادی، نشاط و زندگی سرخوشانه و ابلهانه وسیلهای از ادبیات میسازند برای تسلط بیشتر بر جوامع؛ یعنی هنر و ادبیات روشنایی را افیون میدانند؛ افیونی که قدرتمندان به وسیله آن میتوانند قدرت و تسلط سرمایهداری با حکومتهای کمونیستی و دیکتاتوری را بر جامعه حاکم کنند. آنها میترسیدند هنر و ادبیات وسیلهای در چنگ حاکمان باشد که بتوانند جامعه را به آن راهی ببرند که قصد دارند. اینها برای آنکه ابزار دست قدرتمندان و حکمرانانشان نشوند جهان را یکسره تیره و تار کردند تا خواب مخاطب را برآشوبند و قدرتمندان را در رسیدن به اهداف خود ناتوان کنند و مخاطب را به فکر راه چاره بیندازند؛ به فکر جنگیدن با کانونهای استبداد و قدرت. آنها قصد داشتند با توسل به موجهای هر جامعه بتواند جامعه را دچار تحول سیاسی، اجتماعی، طبقاتی و... کنند؛ یک نوع روشنگری که لازمه روشنفکری و تعهد روشنفکرانه بود. این هنرمندان تا آنجا که توان داشتند آسمان این جهان را تیره کردند تا نه تنها ابزار دست قدرتمندان نشوند، که با این حرکت بجنگند. این حرکت به مرور به آنجا کشید که این هنرمندان حتی واقعیت اصیل زندگی را نیز در آثارشان نادیده گرفتند چون میخواستند به هر وسیلهای بود بازی را به نفع خود پایان بخشند. از آن سو هنرمندان دیگر به دلایل زیادی با اغراق در سپیدنمایی جهان سعی کردند دنیایی آرام، خوب و مطهر را به نمایش بگذارند. آنها هم از آن سو شروع به افراط کردند و کار را به جایی رساندند که چشم به روی تیرگی و تباهیهای زندگی و جهان یکسره میبستند، به سادگی آنها را نادیده میگرفتند و جهانی شاد، سرخوش و... میساختند و مروج امیدهای واهی و آیندهای زیبا و غیرمحتمل بودند. امروز از آن سالها مدتها گذشته است و این نوع نگاههای اغراق شده علت وجودی خود را دیگر از دست دادهاند چون جایگاه نویسنده و مخاطب و میزان فهم و تاثیر پیام هم عوض شده و قواعد به هم ریخته است اما هنوز برخی از هنرمندان مثل گذشته به همان راه دیروز میروند بیآنکه به این پرسش پاسخ دهند که آیا نسبت پیام و مخاطب و نویسنده مثل گذشته است یا نه؟ یا اینکه تغییری اساسی کرده و دیگر کاربرد خیلی از چیزها تغییر یافته. ما هنوز که هنوز است بین این دو گروه افراطکار گیر کردهایم و تازه در کشور ما خلط مبحثهای بیشتری وجود دارد. هم در شناخت و ماهیت و هم علت وجودی این قضایا و اینها دست به دست هم داده و الان طوری شده است که در نگاه نویسندگان جوانتر، نشانه یک اثر خوب چه در سینما، چه تئاتر و چه ادبیات و... این است که جهانش باید یکسره در تاریکی، ناامیدی و تباهی غرق باشد و هنرمند باید کوچکترین رنگهای واقعی را نادیده بگیرد و کوچکترین نورهای واقعی را در اثرش خاموش کند. در غیر این صورت آنها نویسنده را واقعبین نمیدانند.
امروز در ادبیات ایران به خاطر گذشتهای که داشته و به خاطر تاثیری که ادبیات دیگر کشورها - به خصوص ادبیات غرب – بر آن گذاشته، شما تقلید بیعلت یا در بهترین حالتش شیفتگی به تیرگی ادبیات تاریکی را میتوانید به راحتی ببینید. برای اکثر نویسندگان جوانتر گذر از این جهان تیره یک نوع تابو است. خیلیها سعی میکنند مثل آثار بزرگ دهههای قبل که گفته شد چرا به ادبیات تاریکی تمایل پیدا کرده و چه هدفی داشتهاند، صرفا تیرگی را ببینند و این باعث شده جهان داستان و ذهنشان یکسره تیره شود و واقعا جهان چیزی جز تیرگی نباشد و نبیند. اگر شما سعی کنید صرفا رنگ خاصی را ببینید، هرچه باشد همان را خواهید دید و همان را از جهان دریافت خواهید کرد. این تقلید بیعلت، ادبیات ما را به ادبیات انفعال و تسلیم و شکست تبدیل کرده؛ ادبیاتی بیهیچ کورسویی و شمعی و چراغی و حتی رنگی. اولین کسی که در این راه قربانی میشود خود نویسنده است چون دانسته یا نادانسته چنان تیرگیای را بر جهانش حاکم میکند که گاه این تیرگی برای همیشه زندگی واقعی او را میبلعد و شاید نتواند هیچگاه از دست این اغراق بزرگ رها شود.
*آقای کاتب! شما میگویید ادبیات یکسره تاریک علت وجودی خودش را از دست داده، چگونه این اتفاق در نسبتها رخ داده؟
وقتی شالودهها میشکنند قدرت خود نویسنده هم میشکند. امروز تئوریهای زیادی در زمینه مرگ مولف و مخاطب مولف و... پدید آمده است. مخاطب آثار امروز دیگر مثل مخاطب دیروز نیست که چشم و گوش بسته به دهان نویسنده یا هنرمندی نگاه کند و هرچه را او میگوید تایید کند و سر تعظیم فرود آورد. واقعا این طور نیست. به همین دلیل است که میگویم ادبیات یکسره تاریکی علت وجودیاش را از دست داده است. متاسفانه ما در ایران کمتر وقت میکنیم که به این مسائل بیندیشیم و از خود بپرسیم این ابزار در زمان خود برای چه هدفی به وجود آمده است. چه کار باید میکرده و حالا آیا باز میتوانیم مثل گذشته به آن نگاه کرده و همان استفادهها را بکنیم.
و حالا که همه چیز و همه نسبتها و تعریفها به هم ریخته و تغییر کرده، باز هم این راه و شگرد مثل گذشته کارکرد قبلی خود را دارد یا نه. واقعا شوخی غریبی است. مخاطب امروز ادبیات خود را در جریان انواع و اقسام افکار قرار میدهد و تازه خودش با زندگی به طور مستقیم ارتباط دارد و زندگی را بیواسطه درک میکند. این مخاطب باهوش و پیچیده هیچ وقت نمیآید به حرف یک نویسنده بسنده کند و جهان را آنطور که او توصیف کرده دربست قبول کند. نسبتها تغییر کرده؛ یعنی مخاطب خود را نه تنها پایینتر از نویسنده، که گاه بالاتر از او میداند. چنین کسی نمیآید صرف یک اثر هنری افکار و تجربههای خود را نادیده بگیرد و بگوید هرچه این آقا نشانم میدهد وحی است؛ نه، امروز او خود را در حد نویسنده میداند. قضیه این میشود که هنرمند حرف خودش را خواهد زد و مخاطب - که خود را اگرنه بالاتر که در حد او میبیند - راهش را از او سوا میکند چون فهمیده او افراطکار است و میخواهد با اغراق چیزی را در مغز او به هر وسیلهای شده، حتی به دروغ فرو کند و او را به راهی خاص بکشاند که در نظر دارد. مخاطب خودش با زندگی و جهان و افکار درگیر است. او میخواهد خودش به نتیجه برسد و خودش تعیین کند. نمیخواهد هنرمندی با صدای بلند و با دروغگویی و اغراق با او حرف بزند و جهان را آن طور که او میخواهد برایش به نمایش بگذارد بلکه میخواهد به روش خودش درک بهتری از جهان و هستی داشته باشد؛ درکی واقعی، نه درکی اغراق شده و تکراری. این کشف و شهودی که میگویند همینجاست. پس نتیجه آن میشود که او حرف هنرمندی را که با افراط و اغراق که یک نوع صدای بلند و قطعیت حساب میشود، به یک سو مینهد و راه خود را میرود.امروز به دلیل تغییر در جایگاهها و شالودهشکنیها، مخاطب خود را همعرض و هماندازه نویسنده میداند. پس دوست ندارد که با قطعیت و اغراق به زور به جایی برود بلکه میخواهد همراهی شود. او که خود نورهای کوچک و رنگهای زندگی را لمس میکند، میداند که پشت این قضیه نگاه سرد نویسنده چه افراطی صورت گرفته است. وقتی نویسندهای با افراط، اغراق و قطعیت تمام بخواهد حرفش را بزند لحنش مثل نویسندگان صد سال قبل میشود که با تحکم میخواستند چیزی را به مخاطب حالی کنند و به او بگویند که او نمیفهمد و در حد آن نیست که خودش تصمیم بگیرد و خودش بفهمد. پس لازم است کسی به او چیزی را حتی با افراط حالی کند و این صدای اغراقآمیز و قطعی را مخاطب امروز نمیپذیرد و از این لحن خوشش نمیآید. منطق امروز این اجازه را به هنرمند امروز نمیدهد که با صدای بلند مثل گذشتهها حرفی را بزند. چند صدایی، تکثر آرا و این مباحث چرا این طور روی آثار سایه انداختهاند. یعنی نویسنده فهمیده باید همه جوانب را ببیند و با صدای بلند و اغراقآمیز مثل نویسندگان دوران کلاسیک یا حتی عصر مدرن حرفی را نزند و به آرامی و با صدای کوتاه سخن بگوید. تردید و شک و حیا و این طور سیاه کردن جهان یا سفید کردنهای ابلهانه ریشه در نگاه سنتی به ادبیات و جایگاه مخاطب و نویسنده و ابزارهای داستانی دارند. مخاطب پیچیده امروز خود قاضی این دادگاه است. حرفهایی را که میشنود تجزیه و تحلیل میکند. او قبول نمیکند کسی به دروغ یا برای رساندن او به هدفی خاص بگوید جهان یکسره تاریکی و تباهی است. قبول نمیکند کسی به او بگوید جهان یکسره سفیدی، امید، شادی و خوشبختی است چون میداند که نیست. دستکم وقتی از سالن سینما بیرون آمد یا وقتی کتاب را بست این را به رخ خودش میآورد و میگوید که این نویسنده و هنرمند چقدر سادهلوح یا چقدر بدبین است و تمام تلاشهای او را نقش بر آب میکند. بحثها و تئوریهای تازه نشان میدهد که این عصر، عصر نوعی تعادل در نگاه است؛ تعادل در جاهایی که قبلا افراط شده؛ تعادل در سطح سیاهی و سفیدی بیش از حد جهان؛ تعادل در استفاده از ابزارها، منطقها و علتها و... اگر هنرمند میخواهد مخاطبان حرفش را بشنوند و با او همراه شوند و او را ابله یا بدذهن و بیمنطق فرض نکنند، باید نسبتها را رعایت کند. نسبت سیاهی و سفیدی یکی از آن نسبتهاست. اینکه شما میبینید در کمتر نمایش یا رمانی شخصیتهایی مثل سابق یکسره سفید یا یکسره سیاه هستند به همین علت است. دیگر این قضیه جا افتاده که شخصیت مثلا باید متعادل یا خاکستری باشد. شاید واقعا هنرمندی به این قضیه باور قلبی نداشته باشد اما مجبور است به خاطر تغییر در نسبتها این کار را کرده و نسبتهای تازه را رعایت کند والا حرفش شنیده نمیشود.
*وقتی اولین بار کلمه آفتابپرست را توی کتاب دیدم به آن قسمت و ماجرا دقیق شدم. دنبال آن بودم چون فکر میکردم معنی آفتابپرست به نوعی تلویحی اشاره به تم اصلی رمان دارد اما وقتی جلوتر رفتم، دیدم باز آفتابپرست دارد جور دیگری معنی میشود و هر بار معنی این آفتابپرست با توجه به بریدهها و قصهای که دارد اتفاق میافتد تغییر میکند. حتی گاهی شما در قصهای به این کلمه اشاره هم نمیکنید اما معلوم است که قضیه همان آفتابپرست است و طی کار معنی آفتابپرست بارها و بارها تغییر میکند؛ مثل خود آفتابپرست که تغییر شکل میدهد و معنیاش در حال گذر و تغییرات است و مخاطب عاقبت نمیفهمد این آفتابپرست که هی از آن حرف میزنید چیست و کیست؟ انگار یک جور بازی با معنیهای مختلف است یا یک چیز گمشده و بزرگ که در همه آدمها هست. حتی در جایی از رمان میگویید که هر کسی یک آفتابپرست دارد. این آفتابپرست واقعا چیست؟
هرکس بر اساس ذهنیت و دنیای شخصی و دنیای حاکم بر خودش با چیزی در حال نبرد و چالش است و دنبال چیزهایی میگردد و بر چیزی پیروز میشود و از چیزی شکست میخورد و به چیزی تسلیم میشود. در رمان، بریدهها و قصههای بسیاری دیده میشود که در هر کدام از آنها حضور این آفتابپرست را متوجه میشویم؛ یعنی هرکدام از این قصهها یک جور دارند این آفتابپرست را معنی میکنند و یک وجه این موجود را نشان میدهند و از یک زاویه مختلف این گمشده را بررسی میکنند. در برخی از شخصیتهای داستان یا قصههای کوچک که تکهای از آنها آفتابپرست هستند، ما اندوهها و دردهای بشری را میبینیم. در برخی از آفتابپرستها هم درگیریهای فلسفی انسان معاصر را مشاهده میکنیم. در گروهی از آفتابپرستها نیز مسائل اجتماعی و مسائل اخلاقی را میبینیم. اینها همه برشهایی از انسان هستند؛ یعنی هر برش را ما به کسی، ماجرایی و قصهای دادیم تا بتوانیم از همه جهت این انسان را بررسی کنیم و در کل بتوانیم از همه زاویهها آن را ببینیم تا نگاهمان به این قصه کامل باشد. در واقع بخشی از تم لغزان رمان که به قول شما مثل آفتابپرست در حال رنگ عوض کردن است در دست شخصیت و ماجرایی است و کلیت تم خرد و تقسیم شده و هرکسی مقداری از این تم و بار را بر دوش میکشد.
*چرا همه اینها را در یک شخصیت و ماجرای واحد جمع نکردید و این طور هر تکه تم را به یک شخصیتی و ماجرایی دادید؟
چون از لحاظ منطق و اسلوب واقعگرایی این کار شدنی نبود که همه این ماجراها و خردههای این تم را مثلا در یک شخصیت جمع کنیم. اغراقی به وجود میآمد که پذیرش داستان و تم را دچار مشکل میکرد؛ یعنی مخاطب باور نمیکرد این شخصیت این همه تلورانس داشته و قابل باور باشد.
همزمان کردن یک مساله فلسفی، اجتماعی و اخلاقی و میکس اینها با هم در یک نفر نشدنی است چون جهتهای هر کدام از آنها متفاوت هستند و هر کدام به یک سو میروند. به خاطر همین هم تم را به قسمتهای بسیار کوچک و لغزان تقسیم کرده و هر تکه را روی دوش شخصیتی، قصهای، بعدی، اتمسفری و مکانی گذاشتهام و این شده که سطح داستان پر از شخصیت است؛ شخصیتهایی که بیش از آنکه شخصیت باشند بخشی از تم ما هستند؛ شخصیتهایی کوچک و بزرگ که در نهایت با توجه به ارزش دراماتیکیای که هر شخصیت دارد، مقداری از تم بر او سوار شده است و جمع این تمهای کوچک و این برشهای ناپیوسته ما را به تم بزرگ میرساند و تم اصلی و بزرگ ما این است که این قصه تم اصلی و مشخص و بزرگی ندارد. شاید شخصیت مخاطبی این طور باشد که در زندگی با مسائل اخلاقی بیشتر درگیر باشد.
وقتی او با این کار برخورد میکند، فکر میکند تم اصلی این رمان رسیدن به یک تم اخلاقی است که در سطح اثر هم به خوبی دیده میشود؛ در صورتی که این مساله درد یکی از واحدهای اصلی داستان است و باقی زمینهها و واحدها راه خود را میروند. یا اگر مخاطبی در پی مسائل اجتماعی و جامعهشناسی و موضوعات مربوط به آن است، آن وقت فکر میکند که رمان یک جامعه فرضی را در یک ناکجاآباد واقعی و کولاژ شده رسم میکند که جامعه خود را از منظرهای متفاوت نقد و بررسی کند؛ تا ما در این برهه جامعه خودمان و به تبع آن جامعه جهان را درک کنیم. اگر هم مخاطب در پی مسائل فلسفی است، نکته فلسفی را در پس این داستان و جهان و زندگی به ظاهر ساده آدمهای اثر میبیند. یعنی شما هر دغدغهای که دارید، میتوانید با توجه به راههای مختلف و زمینههایی متفاوتی که در اثر وجود دارد، نمود یا بازخورد دغدغههای خود را بیابید و با توجه به امکانات مطرح شده در اثر و شخصیتها و برخوردهای متفاوت، مخاطب میتواند بر هر برهه و زمینه چیزی را سوار کند. زمینههای مختلفی در این رمان وجود دارد تا مخاطب بتواند چیزهایی از جنس دغدغههای خود بیابد. این پتانسیل وجود دارد که مخاطب بتواند داستان خود را روی بدنه این آدمها و وقایع و اتمسفر سوار کند چون خطوط مختلف برای اجرای این کار در لابهلای اثر تنیده شده است.منبع-مجله ی الف-
جایزهی گلشیری
پونه ابدالی
بنیاد هوشنگ گلشیری با تشکر از کمیتهی جایزه، ارزیابها مرحلهی اول و داورهای نهایی و تبریک به برگزیدههای این دوره، خواهد کوشید تا در بهار سال آینده در مراسمی جوایز را به برندگان اهدا و از محمود دولتآبادی ـ داستاننویس معاصر ـ تجلیل کند.
در بخش مجموعهی داستان منتشرشده در سالهای ۸۸ و ۸۹ (از نویسندههایی که پیشتر مجموعهی داستان منتشر کردهاند) با داوری خانم لیلی گلستان، آقایان کیومرث پوراحمد، خسرو دوامی و محمدآصف سلطانزاده از میان نامزدهای این بخش: «ابر صورتی» علیرضا محمودی ایرانمهر (چشمه)، «آدمها» احمد غلامی (ثالث)، «برو ولگردی کن رفیق» مهدی ربی (چشمه)، «بماند» بهناز علیپور گسکری (چشمه)، «تو هیچ گپ نزن» محمدحسین محمدی (چشمه) و «کتاب ویران» ابوتراب خسروی (چشمه)، دو اثر با آرای مساوی برگزیده شدند: «آدمها» نوشتهی احمد غلامی و «کتاب ویران» نوشتهی ابوتراب خسروی.
در بخش مجموعهی داستان اول منتشرشده در سالهای ۸۸ و ۸۹ (از نویسندههایی که پیشتر مجموعهی داستان منتشر نکردهاند) با داوری کامران بزرگنیا، مجتبی پورمحسن، علی خدایی و امیرحسین خورشیدفر از میان نامزدهای این بخش: «آستینهای رنگی» تایماز افسری (نی)، «پرترهی مرد ناتمام» امیرحسین یزدانبد (چشمه)، «خواب با چشمان باز» ندا کاووسیفر (چشمه)، «خویشخانه» آیت دولتشاه (افکار)، «در ماهی میمیریم» سعید شریفی (افراز)، «شکار حیوانات اهلی» علی شروقی (چشمه) و «حالا عصر است» طیبه گوهری (ثالث)، دو اثر با آرای مساوی برگزیده شدند: «پرترهی مرد ناتمام»، نوشتهی امیرحسین یزدانبد و «خواب با چشمان باز، نوشتهی» ندا کاووسیفر.
در بخش رمان اول منتشرشده در سال ۸۹ (از نویسندههایی که پیشتر رمان منتشر نکردهاند) با داوری فرشته احمدی، رهاد توحیدی و فرهاد کشوری از میان نامزدهای این بخش: «بهار برایم کاموا بیاور» مریم حسینیان (کتابسرای تندیس)، «پنجره زودتر میمیرد» پوریا عالمی (علم)، «زیر آفتاب خوشخیال عصر» جیران گاهان (چشمه)، «شبیه عطری در نسیم» رضیه انصاری (آگه) و «یکشنبه» آراز بارسقیان (چشمه)، رمان «زیر آفتاب خوشخیال عصر» نوشتهی جیران گاهان رمان اول برگزیدهی یازدهمین دوره اعلام شد.
در بخش رمان منتشرشده در سال ۱۳۸۹ (از نویسندههایی که پیشتر رمان منتشر کردهاند) با داوری هلن اولیایینیا، امیر احمدی آریان و محمود فلکی فاصلهی زیاد آرای سه داور سبب شد تعیین برگزیدهی این بخش از میان نامزدهای زیر برای کمیتهی جایزه امکانپذیر نباشد و بنابراین جایزهی گلشیری در این بخش برندهای اعلام نکرد.
نامزدهای این بخش به این شرح بودند: «خندهی شغال» وحید پاکطینت (چشمه)، «رامکننده» محمدرضا کاتب (چشمه)، «لب بر تیغ» حسین سناپور (چشمه) و «ماه کامل میشود» فریبا وفی (مرکز).
در بخش مجموعهداستان منتشرشده در سالهای 88 و 89 با داوری لیلی گلستان، کیومرث پوراحمد، خسرو دوامی و محمدآصف سلطانزاده از میان نامزدهای این بخش دو اثر با آرای مساوی برگزیده شدند: «آدمها» نوشتهی احمد غلامی و «کتاب ویران» نوشتهی ابوتراب خسروی.
در میان نامزدهای این بخش مجموعهداستانهای «ابر صورتی» نوشتهی علیرضا محمودی ایرانمهر، «برو ولگردی کن رفیق» نوشتهی مهدی ربی، «بماند...» نوشتهی بهناز علیپور گسکری و «تو هیچ گپ نزن» نوشتهی محمدحسین محمدی حضور داشتند که در بخش «جهان تازهی داستان» نشرچشمه منتشر شدهاند.
در بخش مجموعهداستان اول منتشرشده در سالهای 88 و 89 با داوری کامران بزرگنیا، مجتبی پورمحسن، علی خدایی، و امیرحسین خورشیدفر از میان نامزدهای این بخش دو اثر با آرای مساوی برگزیده شدند: «پرترهی مرد ناتمام» نوشتهی امیرحسین یزدانبد و «خواب با چشمان باز» نوشتهی ندا کاووسیفر.
در بخش مجموعهداستان اول بهجز دو مجموعهداستان برنده، اولین مجموعهداستان علی شروقی با عنوان «شکار حیوانات اهلی» هم از مجموعهی «جهان تازهی داستان» نشرچشمه میان نامزدهای نهایی این بخش حضور داشت.
در بخش رمان اول منتشرشده در سال 1389 (از نویسندگانی که پیشتر رمان منتشر نکردهاند) با داوری فرشته احمدی، فرهاد توحیدی، و فرهاد کشوری از میان نامزدهای این بخش رمان «زیر آفتاب خوشخیال عصر» نوشتهی جیران گاهان رمان اول برگزیدهی یازدهمین دوره اعلام شد.
در این بخش هم جز رمان برنده، اولین رمان آراز بارسقیان با عنوان «یکشنبه» از مجموعهی «کتابهای قفسهی آبی» نشرچشمه در میان نامزدها حضور داشت.
در بخش رمان منتشرشده در سال 1389 با داوری هلن اولیایینیا، امیر احمدی آریان و محمود فلکی فاصلهی زیاد آرای سه داور سبب شد که تعیین برگزیدهی این بخش از میان نامزدها برای کمیتهی جایزه امکانپذیر نباشد و بنابراین جایزهی گلشیری در این بخش برندهای اعلام نکرد.
در این بخش سه رمان «خندهی شغال» نوشتهی وحید پاکطینت، «رامکننده» نوشتهی محمدرضا کاتب و «لب بر تیغ» نوشتهی حسین سناپور که هر سه از سوی نشرچشمه منتشر شدهاند به لیست نامزدهای نهایی راه یافته بودند
دورخیز برای جهش ناممكن
نویسنده: شیما بهره مند
«با رمان، ادبیات دیگر هیچ نفسی را بازگو نمی كند، بلكه مدل های ساختارناپذیری از میل ارایه می دهد. یعنی دیگر میل به صحنه هایی از تاریخ شخصیت قابل تقلیل نیست...» لئو برسانی در پروژه مطرح خود؛ تئوری «انهدام نفس»، من- نفس بودن را در تقابل با سوژه بودن قرار می دهد. همان طور كه ویژگی منحصر به فرد دوران مدرن، متلاشی شدن نفس ها به نیت سوژگی است، روایت مدرن نیز با از هم پاشیدن بدن ها و ارگان های موجود، سوژه را شكل می دهد. برسانی، «رمان» را دستور عمل انهدام نفس به نیت سوژگی می داند. یعنی نویسنده همان نفسی است كه متلاشی می شود تا سوژه خلق شود.
محمدرضا كاتب، نویسنده این روزهای ما، با تمام اعتقادات و باورهای اخلاقی اش مصداق این فرآیند است. كاتب نویسنده ای اخلاق گرا است كه همواره از اخلاق و مرگ و باورهایی می گوید كه به مثابه قانون برتر، گویی خدشه ناپذیرند. از این رو داستان های كاتب را می توان مازاد كاتب دانست. آنچه از كاتبِ نویسنده چیزی بیش از خودش و فراتر از خودش را به تصویر می كشد. مانند همان خشونتی كه به شكلی در تمام آثار كاتب وجود دارد. درست همان طور كه كافكا روزها در جایگاه یك وكیل با متن نمادین و به ظاهر خدشه ناپذیر، همان قانون، سروكار داشت و شب ها با احساس گناه، قسمی تفسیر از قانون می ساخت كه برخلاف گفتمان غالب ناكارآمدی و سلیقه ای بودنش را نشان می داد. در حالی كه «رمان» به عنوان دستاورد مهم انسان مدرن، برسازنده تقدیر انسان و بیانی جمعی از خاطره آدمی است و همان حقیقتی است كه برخلاف كلیشه ها، هیچ نسبتی با سلیقه (به هر مفهوم آن) ندارد. كاتب، راوی خودش؛ خاطره ها و روزمره اش نیست. او از دغدغه ها و اندیشه ها و ترس هایش می نویسد. او جهان داستانی خاص خود را ورای تجربه زیسته اش می سازد. همان طور كه ژیل دلوز معتقد است: «نویسنده با خاطره هایش نمی نویسد مگر اینكه از آنها منشاء و تقدیر انسان را بسازد... و اگر نویسنده ای به بازگویی خاطره اش بپردازد، به طوری كه در تجربه هر انسان واحدی بتوان از آن سراغ گرفت، ادبیاتی را خلق می كند كه به منزله بیانی جمعی برای انسانی اقلیتی یا انسان های اقلیت شده است. یعنی كسانی كه بیان خود را از طریق نویسنده پیدا می كنند... ادبیات همواره به تك بودها ارجاع می دهد. با این حال سرهم ساختی جمعی از بیان است.»نویسنده بودن با احساس گناه آغاز می شود، با آگاهی از گناهكار بودن. این است كه در هر لحظه از تاریخ نوشتن با كار كردن در تقابل است. هنگام نوشتن باید در جناح شیطان بود. باید با عذاب وجدان نوشت. محمدرضا كاتب، از معدود نویسندگان معاصر ما است كه در تقابل با جریان غالب ادبیات امروز با احساس گناه و از گناه می نویسد. نه به این معنا كه گناه، در قامت پرونده یا اعتراف، داستانی شود بلكه كنش روایتش گناهكارانه است. یعنی با احساس گناه می نویسد، در جایگاه گفتنی كه نفس روایت كردن و نوشتن گناه است. پس كاتب همان نفس متلاشی شده ای است كه در رمان هایش آدمی گناهكار و شكست خورده را تصویر می كند. این دست نویسندگان نوشتن را به مثابه كاركردن نمی دانند. كاتب به تمثیل می گوید در بازار روی دست كار می كند. هر وقت چیزی برای فروش دارد عرضه می كند و این طور هیچ اجباری به نوشتن و چاپ كردن ندارد. كاتب ادبیات را دكان نكرده و در فكر مقبولیت در نهادهای ادبی نیست. گرچه نوشته های او همواره خود را به این نهادها تحمیل كرده اند. برخلاف «نویسندگان هویت گرا» یی كه از ادبیات دكان ساخته اند و به جای نوشتن و خلق ادبی بساط ادبیات بازی به راه انداخته اند و جز رو كردن دست خالی روزمره از طریق بازنمایی آن كاری از پیش نمی برند. اما كاتب نویسنده ای است كه در برابر ادبیات غالب كارگاهی، تولید انبوه و یكسان سازی ادبیات و خاستگاه هایی كه به آن تحمیل می شود، مقاومت می كند. این است كه آثار كاتب قابل تقلید نیست و ادبیاتی است كه در مقابل توده ای و خصوصی شدن، از فردیتش دفاع می كند. محمدرضا كاتب، نویسنده نامریی دوران ماست كه هر چه از فضای ادبی و صحنه دوری می كند، ادبیاتش بیشتر مریی می شود. درست برعكس نویسندگان جریان غالب كه در غیاب «ادبیات» خودشان جای متن شان را گرفته اند.
روزنامه شرق
روایت تله شدن
نكاتی چند درباره رمان «رام كننده» نامزد جایزه بنیاد گلشیری
نویسنده: هلن اولیایی نیا
پس از خواندن رمان رام كننده اثر محمدرضا كاتب، خواننده احساس می كند ذهن نویسنده خودآگاه یا ناخودآگاه انباشته از ژانر های ادبی بوده است، كه در هنر داستان نویسی غربی نضج و تكامل یافته و به طور خودجوش متجلی شده است. همین امر برای خواننده ای كه این سنت های ادبی را تجربه كرده است، خوانش رمان را جذاب می كند. گاه این احساس سبب می شود خواننده نیز خود را یكی از تله شدگان در شبكه پیچیده و تودرتوی رمان ببیند.
داستان به گونه ای آغاز می شود كه حس تعلیق و كنجكاوی را در خواننده برانگیخته و او را جذب ماجرای تله و تله شدن راوی می كند. با حضور مرحبا و فلسفه بافی او در مورد تله شدن، خود را با یك داستان علمی-تخیلی روبه رو می بینیم كه بعد ها با داستان انسان ها به عنوان مكاشفات علمی قوت می یابد. از آن پس ساختار داستان-در-داستان به شیوه داستان های هزار و یكشب و اشارات مستقیم به شهرزاد و داستان هایش، ما را به ژانر قصه-در-قصه قرون وسطایی رهنمون می كند. داستان عشق مرحبا و زمان به خورشید، نامی كه خود به خود با زمان پیوند دارد نیز یادآور رمانس های قرون وسطایی است. روند این داستان عاشقانه حتی به سوی داستان های پریان در صفحات 44 تا 46 میل می كند. سپس سنت ادبی گوتیك ظاهر می شود در جایی كه راوی به باغ «پدر» می رود و در می یابد كه روح مادر در آنجا محبوس است. وی علاوه بر رنج حصر، از ارتباط نزدیك با دیگران و حتی فرزندش منع شده است: «پدر» نقش خون آشام یا دراكولایی پیدا می كند كه مطایبه شكنجه سادیستی از شدت عشق را در داستان به پیش می برد. واكنش های راوی به تمام این ماجرا های شگفت انگیز سكوت و انفعالی كافكایی را به ذهن متبادر می كند: راوی به ندرت در مورد تله شدن خود و وضعیت تحمیلی خود كلامی به زبان می آورد و در مقابل تقاضا های دیگران جهت پرسش سوال فقط سكوت اختیار می كند مانند شخصیت های رمان محاكمه و یا داستان مسخ كافكا. با آغاز ماجرای سرداب و فیلم ها و ویدیو هایی كه به نمایش درمی آیند و «پدر»، كه خود صدایش را از دست داده، با مونتاژ و كولاژ صحنه ها و جابه جا كردن صدا هایی كه با متن مستند ها ارتباطی ندارند، به حال وهوا و فضای فرانوآوری و یا پست مدرنیستی و تاثیر وسایل صوتی و تصویری بر زندگی امروزی وارد می شویم.
به همان شیوه نویسنده از صنایع و تمهیداتی بهره برده است كه بعضا در عصر ما مهجور واقع شده است. شاخص ترین شگرد، به كار گیری تمثیل است كه در رمان احیا شده است. نام های تمثیلی «مرحبا» به عنوان ماهر ترین تله كنندگان و یا «تله كننده بزرگ»، «اجل»، نام باز مرحبا كه با نقش خود مرحبا به مثابه اجل سایرین پیوند می یابد، «زمان»، كه در اصل با نام «پدر» ظاهر می شود— ابرانسانی كه تاكنون همه را به اسارت خود درآورده همان گونه كه زمان سبب نابودی انسان هاست—نام «حلزون»، برای مردی صد ساله كه هم حركتش كند است و هم زمان برایش كند گذشته و «تله» و انواع آنكه نمایانگر حوادثی ا ست كه منجر به نابودی بشر می شوند و سرانجام قصه های متعددی كه هر كدام تمثیلی ا ست از موقعیت فلسفی، سیاسی و اجتماعی انسان ها (همچون داستان خاركن، قصه شهرزاد و سفر به مصر و غیره). شگرد دیگری كه در داستان جلب توجه می كند، فاصله گذاری و بحث های انحرافی نامرتبط با روند معمول داستان و یادآور حقه های داستانی لارنس استرن در رمان تریسترام شندی در قرن هیجدهم است. مباحث اغلب مانیفست های فلسفی، اخلاقی، هنری و اجتماعی راوی را كه می توان وی را سخنگوی نویسنده انگاشت، بیان می كنند. این سخن های انحرافی خواننده را از روند داستان دور می كند ولی راوی مجددا او را به مسیر اصلی باز می گرداند. چون این تكنیك باید هدفمند باشد، شاید نویسنده قصد دارد خواننده را از درگیری بیش از حد در ماجرا های داستان دور كند و خطی میان داستان و واقعیت بكشد و به خواننده این فرصت را بدهد تا در مورد آنچه می خواند داوری كند. افزون بر آن استفاده از كهن الگوی مضمونی «سفر» و «جست وجو» كه راوی در طول آن بناست به خودیابی برسد ساختار داستان را در بر می گیرد. مضامین بسیاری در بافت داستان تنیده شده كه با ماهیت متناقض نمای حیات انسانی گره می خورد. شروع داستان با سخن مرحبا كه من آن كسی كه تو فكر می كنی نیستم، یك نفر دیگر هستم. خب عیب ندارد، تو هم آن كسی كه هستی نیستی، چون می توانی چند نفر دیگر هم باشی. برای دانستن هر چیزی در این عالم، آدم باید تاوان بدهد. مجموعه این پارادوكس ها در این عبارت نشان از حیات متناقض نمای انسان دارد. این واقعیت كه در داستان مرحبا و زمان و خورشید و راوی، شخصیت های در گیر در ماجرا، برای محافظت خود یا دیگران، خود و آنان را دچار عذاب روحی و جسمی می كنند، این مضمون كه عقل و منطق انسان تاوانی گزاف می طلبد و برای كسب معرفت باید رنج و عذاب كشید یا عشق به بروز نفرت و شكنجه می انجامد، شك و تردید و بی اعتمادی راوی كه با نزدیك شدن به حقایق شدت می گیرد و راوی برای یافتن هویت خویش دچار بی هویتی می شود و «اودیپ» وار بلاتكلیف می ماند كه ارتباطش با مرحبا و «پدر» و خورشید چیست، همگی پارادوكس هایی هستند كه در بافت داستان تنیده شده است. در راستای مضامین مبتلابه امروزی انسان، به خطر ابتلای مادر یا خورشید به بیماری لاعلاجی برمی خوریم كه ظاهرا باید همان «ایدز» باشد. ابتلای قربانیان دیگر به این بلاكه با وجود قدرت و ثروت بی حد بیمار از معالجه آن ناتوان است. توصیف فضای زیبای باغ و اطراف قصر «پدر» كه آن را به بهشت مانند كرده است، در تضاد با دوزخی است كه راوی با ورود به آن تجربه می كند و روح و روان وی را متلاطم و معذب می كند.
ولی با وجود این همه نعمت ادبی كه اثر را به فرهنگ ادبی كوچكی مبدل كرده كه از هر ژانر و مقوله ای نشانی دارد، در به كار گیری این شگرد ها گاه عنان از دست خارج شده و سبب آزار خواننده می شود.
استفاده از تمثیل به عنوان نشانه ای در داستان، بناست خود ببوید نه عطار بگوید. در داستان این تمثیل ها خود به اندازه كافی گویا هستند، ولی در موارد متعددی نویسنده از زبان راوی سعی دارد به توضیح و تاكید بیش از حد آنها بپردازد تا مطمئن شود خواننده منظور را گرفته است. این نقیصه نوعی نقض غرض است. اگر تكنیكی در داستان به كار می رود این با خواننده است كه آن را دنبال كرده و خوانش خود را داشته باشد. همین سبب می شود كه قصه های تمثیلی رمان بیش از حد طولانی و در نتیجه ملال آور شده و به موعظه نزدیك شوند. گاه خواننده به این نتیجه می رسد كه اگر صفحاتی چند را هم نخواند و از آنها گذر كند، چیزی از دست نمی دهد و خدشه ای به روند داستان وارد نمی آمد.
این مشكل منجر به فدا شدن داستان به نفع نظرات و مانیفست های فلسفی، اجتماعی، اخلاقی، روانشناختی و هنری نویسنده می شود كه چنان در داستان سنگینی می كند كه جاذبه های ادبی آن را به شدت تحت تاثیر قرار می دهد و خواننده احساس می كند تئوری و نظریه می خواند تا داستان و این امر سبب خنثی شدن اثر روایت های فرعی كه بناست برای تقویت روایت اصلی به كار رود، می شود. توصیف نواری كه راننده می گذارد (ص 75) چه ارتباطی با اصل روایت دارد؟ یا توضیح طولانی مزایای تاریكی در صفحات 86و 87؟ راوی خود پس از گوش دادن به حرف های مرحبا و یا «پدر»، آنها را «خزعبلات» و «چرندیات» و مواردی از این دست می خواند و اظهار می دارد كه حوصله اش از این حرف های طولانی سر رفته، چرا خواننده هم باید دچار این مشكل شود؟ داستان بوكسور و وحشتی كه در «پدر» ایجاد كرده با نظریه های هنری، شعری، نویسندگی و غیره هم ارزش هنری را كه تله كننده ای چون «پدر» از آن داد سخن سر می دهد زیر سوال می برد، هم جایگاه چندانی ندارد.
همچنین روند داستان به این گونه پیش می رود كه راوی معمایی را كه برای خودش هم مرموز است بیان می كند و خواننده را نیز با خود به همراه می كشد ولی بلافاصله چند صفحه بعد، با همان اصرار نسبت به توضیح در مورد تمثیل ها، خود به طور مبسوطی به گره گشایی می پردازد به طوری كه خواننده گاه در گیر توضیحات در مورد رازی می شود كه دیگر راز نیست. این به معنی زیر سوال بردن درك و فهم خواننده تحلیلگر است كه ترجیح می دهد با استفاده از سرنخ هایی كه در داستان كم نیست به اكتشاف حقایق بپردازد. آیا نویسنده احساس می كند هر چه اندیشیده و تجربه كرده همگی باید در این رمان گنجانده شود و دیگر فرصتی برای بیان این همه نظر ندارد؟ این همان چیزی است كه در طول خوانش داستان آزار دهنده است و جاذبه های داستانی را تحت الشعاع قرار می دهد. شخصیت پردازی ها نیز قابل بحث است كه در این مجال كوتاه نمی گنجد. سكوت راوی و واكنش های سرد وی به موقعیت اش، انگیزش همدلی و همدردی توسط نویسنده با «پدر» و مسوولیتی كه او نسبت به قربانیان خود احساس می كند، یكی از چند سوالی است كه در ذهن خواننده لاینحل باقی می ماند.
سخن كوتاه كه با رعایت اصول داستان نویسی، این همه ترفند های داستانی در رمان رام كننده به طور موثر تری بر مخاطب تاثیر می نهاد. با این وجود به زعم نگارنده، با توجه به اینكه رمان های دیگر از این لغزش ها به دور نیستند، نویسنده محترم، رمانی قابل اعتنا خلق كرده است كه می تواند راهگشای آثار آتی ایشان باشد.
منبع روزنامه شرق
تکه هایی ازرام كننده
نكته جالبش این بود كه هر چه بیشتر كتاب های خودشناسی می خواندم٬ بیشتر خودم را گم می كردم. " ص13 "
تله شده ها بعد از شنیدن خبر تله شدن شان دیگر مزه ی هیچ چیز را درست و حسابی نمی فهمند.فكر و ذكرشان می شود آن تله لعنتی. حتا متوجه تلخی و شیرینی حوادث دیگر نمی شوند.این دانستن از آن دانستن های احمقانه است.عجیب آن است كه همه مان تشنه اش هستیم.بهتر است آدم لذت ببرد تا این كه از چیزی سر دربیاورد. " ص17 "
اگر خوب نگاه كنی٬ می بینی حماقت٬ نادانی و كلی چیزهایی كه اسم شان بد رفته٬ همه جزء حسن های آدم هستند. " ص18 "
می دانم به چه داری فكر می كنی... تنها راه این است كه سعی كنی با چشم یك زن دنیا را تماشا كنی.آن وقت می بینی كارها چه راحت پیش می رود. " ص29 "
او با سمی كه فقط در ذهنش بود گزیده شده بودو در عالم واقعی همین باعث مرگش شده بود. " ص32 "
كسانی كه قواعد احتمالات را نادیده می گیرند زودتر از آن چه كه باید نابود می شوند. " ص32 "
كاری كه آدم در تمام عمرش ازش دست برنمی دارد فرار است." ص34 "
تاریخ چیزی نیست جز فرار و رام كردن تله ها و تله شده ها. "ص46 "
اگر كسی در خیالش نتواند كاری را بكند در دنیای واقعی هم نمی تواند. " ص53 "
لذت انجام كار٬ بهترین لذتی است كه یك مرد با آن می تواند جای خالی عشق را پر كند." ص53 " *۱
بهترین كاری كه تله ها بلدند بكنند به هم ریختن آدم هاست. " ص67 "
غم٬ تنهایی و سختی هركدام می تواند یك آدم را از درون جابه جا كند و اصلش را نابود كند." ص67 "
حیف٬ آدم بعضی چیزها را وقتی می فهمد كه دیگر فهمیدن یا نفهمیدنش فرقی به حالش ندارد. " ص76 "
مربای بهار نارنج " ص77 " *۲
راست می گویند بار سبك از بهشت آمده ." ص77 "
تاثیر برخورد اول یك مرد با یك زن٬ هیچ وقت از یاد زن نمی رود. و همیشه آن برخورد میزانی برای سنجش اوست. " ص83 "
هرآدمی ساخته شده تا یك كار را تمام و كمال بكند و هیچ كسی بهتر از خودش نمی داند آن كار چیست. " ص102 "
گاهی با این كه دیر شده٬ اما هنوز دیر نیست٬ می شود باز از نو شروع كرد. " ص116 "
آدمیزاد در كل٬ دنبال چیزهای خاص است. " ص124 "
شاید یكی از سخت ترین كارهای دنیا این باشد كه آدم بخواهد انتخاب كند از او چه بماند و چه نماند. " ص128 "
كم نیستند مردان بزرگی كه برای به دست آوردن یك زن٬ یك شهر٬ یا حتا یك چیز ساده٬ خون ها ریختند. آن فكر٬ آن لمس و نگاه٬ آن قدرتی كه پس آن شی است٬ كاری می كند كه تا آخر عمر تحت سلطه ی آن موهوم باشند. در صورتی كه شاید روی كس دیگری هیچ تاثیری نداشته باشند. " ص134 "
فرق رام شده ها و بقیه ی مردم عادی در این انتظاری است كه آن ها می كشند و می فهمندش٬ و بقیه نمی كشند یا نمی فهمند." ص135 "
این شماره های معكوسی كه ابتدای فیلم ها می آیند بزرگترین معنی یی هستند كه بشر تا به حال نمونه اش را توانسته بسازد. چون زندگی مان را در كوتاه ترین زمان و به كامل ترین صورت بیان می كنند. " ص135 "
تله ها مثل عشق می مانند٬ جایی در قلب مخفی می شوند. " ص140 "
همه ی عمر دنبال یك چیزهایی می گردیم كه ظاهرا اسمش زندگی است و اسم واقعی اش تله است. " ص145 "
نجات هر كسی میان تله اش خوابیده٬ فقط باید دست دراز كند و بردارد. " ص145 "
نشانه های تله ها نشانه های خود ما و زندگی ما هستند. بی خود نباید دنبال شان بگردیم. چیزی برای گفتن نیست. گاهی كسانی آدم های زیادی را بی آن كه حتا بفهمند تله می كنند. چون باعث می شوندهمه چیز یا چیزهایی در چشم آن آدم بی ارزش یا بیش از حد با ارزش جلوه كند. طوری سایه اش روی همه چیز بیفتد. از آن به بعد آن ها آدم های خطرناكی می شوند٬ چون چیزهایی یا چیزی مهمی را دیگر جدی نمی گیرند٬ یا چیزهایی را بیش از جد عظیم و جدی فرض می كنند. اگر به اطرافمان خوب نگاه كنیم می بینیم خیلی ها تله شده اندو حتا حال ندارند دنبال پادزهرشان بگردند. همین طوری میان تله شان دست و پا می زنند بی آن كه بفهمند دارند تمام می شوند. " ص174 "
بعضی آدم ها چنان هاله و انرژی خوبی از خودشان در اشیاء ٬زمان ها و مكان های خاص به جا می گذارند كه باعث می شود سال ها بعد از مرگ شان آن ها را با آن مكان٬ زمان و یا شی دوباره به یاد بیاوریم. و آن ها اینطوری به هم منطبق می شوند. " ص184 "
عالم مثال بزرگتر و واقعی تر از عالم واقعی است. تله كنندگان فقط می توانند این عالم را كشف كنند و تله شده ها فقط می توانند آن را وصف كنند." ص199 "
حیف آدم وقتی چیزی را درك می كند كه كار از كار گذشته. وقتی آخر یك جاده هستی٬ دیگر چه اهمیتی دارد میان جاده چه نشانه ای برای تو بوده كه راهت كوتاه تر و بهتر بشود. " ص210 "
آدم ها آخرین موجودی هستند كه رنگین كمان خودشان را كشف كردند. " ص231 "منبع -nadiasun
mr.kateb@yahoo.com تلفن:09188810209 /تلفن:09188810209