جامعه شناسی رمان ایرانی با نگاهی به آثار دهه هشتاد -

رضا عامری
       شکل گیری رمان فارسی در دهه هفتاد خورشیدی مصادف با تلاشی روایت‌های بزرگ  و فرو پاشی شوروی سوسیالیستی وهمچنین سقوط  دیوار برلن است. سقوط و فرو پاشی‌ای که خلاء و حفره بزرگی در منطقه به وجود آورده و باعث ایجاد مسافت‌های اقیانوسی مابین «من» دهه‌های چهل و پنجاه و «من» در دهه‌های شصت و هفتاد شد. این شکاف با توجه به ماهیت انقلاب 57 که ماهیتی مدرن داشت، ناچار بود به صبغه‌های مابعد مدرن مسلح شود. گرایشی که تحت تاثیر گذشته روایی ما یعنی نزدیک به صد سال ادبیات متعهد از نوع رئالیستی و اگزیستانسیالیستی از نوع سارتری‌اش خیلی سریع به مثابه نوعی واکنش، توانست  انرژی اجتماعی  در ایران را به غلیان درآورد و باعث استحاله رابطه موجود میان متن و مرجع بیرونی و من و دیگری شود  .
این مقوله تازه به میدان آمده هر چند بیشتر «پست مدرنیسم سطحی و ژورنالیستی» ارزیابی می‌‌شد تا یک اندیشه عمقی و آوانگارد، ولی در زمانی اندک عرصه گسترش آن به نحوی غیرمتوقعانه به روزنامه‌ها و نقدهای ژورنالیستی این دوران نیز کشیده شد و توانست با آنچه که در عمل می‌توان آن را ایجاد تکانه در بافت اجتماعی  و تشکیل نهادهای جدید دانست همسو شده و به ایجاد «ذائقه جدید» منتهی شود. جریانی  که تقریبا کمتر نویسنده، شاعر و یا موسیقی‌دان و سینماگر و هنرمندی در ایران از موج تاثیر آن بر کنار ماند. هرچند نخستین رمان‌های این مرحله یعنی «آزاده خانم و نویسنده اش» براهنی، «‌آینه‌های دردار» گلشیری و سپس «سلوک»‌ دولت آبادی توانستند با حفظ خط فاصلی نسبت به رمان‌های دهه‌های چهل و پنجاه انعکاس دهنده واقع بیرونی ما هم باشند اما رمان‌های بعد از این مرحله با مرجع بیرونی کمتر صله‌ای داشتند و بیشتر یا به مسائل تاریخی پرداختند یا به تجریدات ذهنی و فلسفی و یا به رمان‌های معروف به «‌آشپزخانه‌ای و آپارتمانی». یعنی از یک‌‌سو جریان نخبه‌گرای روشنفکری و از سوی دیگر جریان شبه پوپولیستی بر رمان فارسی حاکم شد. اگر چه در دهه هشتاد، دغدغه‌های ترجمه  نسبت به بخش سطحی و ژورنالیستی قضیه پست‌مدرنیسم کمتر شد و مترجمان بیشترهمّ خود را معطوف و مصروف فلسفه چپ نو اروپایی کردند اما پروبلم همچنان باقی مانده بود. آیا درچنین وضعیتی ما باید منتظر شرایطی می‌ماندیم تا عصرپایان نیافته روشنگری و مدرنیته نقش محوری را بازی کند و آیا -چنان که لیوتار می‌گفت- پست‌مدرنیته و مدرنیته، درگیری اساسی جامعه ما شده بود؟ به هر روی «‌هویت» ما از دل چنین شرایطی بیرون آمده بود و خیل عظیم ترجمه کتب فلسفی دراین  دهه، شاهدی بر این مدعا بود که «‌نظریه‌های غربی»‌ بدون توجه به شرایط «‌بومی» مهم ترین فاکتور نقد ادبیات ما بوده است.  اما منحصر به فردترین رمان‌های دهه هشتاد که به مثابه گسستی از آثار پیش از خود تعریف می‌شوند عبارتند از: «‌اسفار کاتبان» و «رود راوی» ابوتراب خسروی؛ آثاری که نشان می دادند مولف به نحوی درگیر تاریخی ماجراهاست و هرچند بر نظریه قدرت «فوکو»یی تمرکز می‌کند اما تاریخش در این نگاه مابعدمدرن، روایت است؛ روایت متخیلی که رابطه اش با مرجع‌ها و متون دیگر هم رابطه‌ای متخیلانه و ذهنی است. محمد رضا صفدری هم «‌در من ببر نیستم...» با نگاهی شبه‌نهیلیستی و بکتی به تمرکززدایی از روایت اعظم نگاه می‌کند و سوژه‌هایش سراسر حامل انشقاقات مابعدمدرنی‌اند. محمدرضا کاتب هم با رمان‌های «‌وقت تقصیر» و «رام کننده»، هرچه بیشتر عرصه رمان فارسی را به دوری از مرجع بیرونی خود و به سوی نوعی ذهنی کردن و تجرید سوق می‌دهد. از سوی دیگر نویسندگانی چون شهریار مندنی‌پور با رمان «دل دل دادگی» و عباس معروفی با «پیکر فرهاد»،... و محمد محمدعلی با  «‌برهنه در باد» و ... نشان دادند که ‌هم چنان به گذشته روایی ما چشم دارند و برابر تغییرات جدید ایستاده اند. «رضا قاسمی» هم با رمان «همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها» با اندکی اغماض در این طیف جای می‌گیرد. نویسندگان زن هم با جریانی منسوب به «زنانه نویسی» وارد میدان شدند: «شیوا ارسطویی» و «‌مهسا محب علی» و...‌ در طیف ما بعد مدرن و فمنیستی و «فریبا وفی» و «زویا پیرزاد» و ... هم در طیف بعدی یا جریان مدرنیته‌ای قرار می‌گیرند. اکنون و در پایان دهه هشتاد می توان گفت این دو جریان دو روی یک سکه را تشکیل می‌دهند. اما آنچه مهم به نظر می‌رسد، جدایی هر دو جریان از «‌مرجع بیرونی» زنده و در حال تغییر و نبض تپنده جامعه است و فضای انتزاعی‌شان باعث شده تا نقد فارسی هم برابر با الگوی غربی آن و نیز فضای رمان تعریف شود و بیشتر نگاهی فلسفی و ذهنی برآن حاکم باشد بی آن که سیاق این تجربه صدساله رمان و نقد رمان را در افق خود داشته باشد. این نقد هم به تبع رمان‌ها بیشتر به مفاهیم از زاویه مابعد مدرن نگاه می‌کند و طبعا با مفاهیمی درگیر است که تولیدکنند گان آن کمتر نگاهی به شرایط زیستی و اجتماعی و حوادث ما داشته‌اند. در این نگاه حاکمیت با همان دیدگاه بودریایی است که «واقع تنها از طریق زبان و بلاغت تولید می‌شود». این نگاه همان درکی است که در آخرین رمان کاتب «رام کننده» به تجریدی‌ترین شکل خود را نشان می‌دهد .
  انگارهمه چیز به  نوعی کنش زبانی تبدیل شده است و این‌همه  نتیجه «زبانیت»ی است که می‌گفت: «حقیقت» به همان معنای قائم بر تاویل تحول یافته و بر نسبیت صرف گشوده است. پس هیچ مرجع بیرونی را نباید  به چشم اعتبار نگریست و در مقابل لاعقلانیت و تخیل تنها حقیقتی است که معنا دارد. هر معنایی، هر چند که با واقع معیشتی و حقیقتش یا با هرآنچه که تاریخ و شاهد عیان شاهدش بودند در تناقض باشد. آن روی سکه  یعنی رمان‌های «‌عامه پسند»‌ هم در ایران کاملا واقعیت‌گریز بودند. به این معنا نه نقد و نه رمان نتوانسته‌اند معنای عمیقی برای اندیشه ادبیات درباره خود و انسان ایرانی یا درباره جهان تولید کنند و این فقدان اندیشه و فلسفه بر این دلالت دارد که رمان و نقد در ایران این دو دهه، گسست واحدی را بر عرصه روایت و نقادی تحمیل کرده‌اند . با این همه باید به افق آینده رمان فارسی امیدوار بود؛ هرچند که این ذهنیت تجریدی و یا پوپولیستی حاکم بلامنازع رمان فارسی بوده. اما امروز فضای جدیدی به وجود آمده که می تواند حامل «سنتز» جدیدی  به نام ادبیات خاورمیانه باشد. خاورمیانه‌ای که روز به روز نقش محوری‌‌اش را بیشتر ایفا می‌کند. به نظر می‌رسد آینده رمان فارسی با حوادث جدید خاورمیانه از نگاه به محدوده‌های خاص خود به مثابه من قومی و آئینی گذر کرده و به من خاورمیانه‌ای و من جهانی متحول خواهد شد و روایت اهمیت مجدد خود را به دست خواهد آورد. چون این قدر «روایت»ها زیاد شده اند که دیگر نمی‌توان آنها را عین «لاروایت » دانست. یا «واقعه»ها آن‌قدرند که‌ با «ناواقعه» تفاوت دارند. بله؛ واقعه  تازه‌ای اتفاق افتاده که نمی توان آن را  به نسبیت صرف احاله داد یا واقعیتش را تنها روی صفحه مانیتورها به تماشا نشست. از دل این بحران خاورمیانه‌ای، سیاست ادبیات جدیدی متولد خواهد شد که آبستن رمان‌های جدید خواهد بود.


عدو با دکمه های باز