جنگ ما تنها ماندگان







حسن بنی عامری






شرحی بر نقش سیمین دانشور و هوشنگ گلشیری مدرن در معرفی نویسندگان مدرن و پست مدرن آینده ی ایران


من و محمدرضا کاتب، بعد از موج آفرینی و بنیان حداقل سه رنسانس ادبی در «داستان مدرن و پست مدرن نوجوان»، در «داستان مدرن و پست مدرن ضد جنگ و همچنین در روایت مدرن مستند ضد جنگ»، و در «داستان مدرن و پست مدرن اجتماعی و فلسفی ایران معاصر»، تنها وارثان راستین و اصیل صادق هدایت و سیمین دانشور و هوشنگ گلشیری هستیم.

و با تجربه ی زیست خاص مان در چهار دهه ی ملتهب «شصت و هفتاد و هشتاد و نود» توانسته ایم داستان ناب ایرانی را به مرحله ی جدیدی از شکوفایی برسانیم که در امتداد مسیر بزرگان موج آفرین مان باشد و با احترام به تک تک شان فرزند خلف آن ها باشیم و از دوران و از داستان مدرنی که آن ها بانی و مالکش بودند، به سلامت و با افتخار گذر کنیم و بیاییم در کنار «داستان نویسان مدرن دیگرمان» تنها وارثان آن ها و تنها روایتگران انسان پست مدرن ایران معاصر مان باشیم.

از طرف «جنبش ادبی ما»

شرح مبسوط این متن و فیلم کاملش بزودی منتشر خواهد شد.

#صادق_هدایت

#سیمین_دانشور

#هوشنگ_گلشیری

#محمد_رضا_کاتب

#حسن_بنی_عامری















پرسش رمان، پرسش از جامعه‌ای است که تولیدش کرده است












بخشی ازگفتگوی‌ رضاعامری‌ با محمدرضاکاتب





محمدرضا کاتب: ناگاه با هجوم زیادی از مشکلات و فشارها روبه‌رو شدم. هم در

زمینه‌ی ادبیات مشکلات و سختی‌های زیادی برایم به وجود آورده بودند وهم در

زمینه‌ی کار و شغلم وهم در زمینه‌ی فیلم‌سازی و....یکهو دور تا دورم پر شده بود از موانع عجیب‌وغریب. بدجوری جاخورده بودم؛ چون مسئله برایم قابل‌فهم نبود. نمی‌دانستم اصلاً علت این‌همه فشار و آزار چیست و چرا باید این مسائل یکهو پاپیچ من بشوند. خب ابتدا باید می‌فهمیدم گره کار کجاست تا بعد فکری به حالش

می‌کردم. بدجوری درمانده شده بودم. چون همه چیز میان تاریکی گم‌وگور بود و روزبه‌روز هم به مشکلات و دردسرهایم اضافه می‌شد در نهایت کار به جایی کشید که دچار افسردگی شدم افسردگی‌ام باعث بیماری‌های جسمانی وبی علت زیادی شد. دیگر خوابم نمی‌برد. شاید در شبانه‌روز یکی دو ساعت بیشتر نمی‌توانستم بخوابم تا می‌خوابیدم حالت خفگی بهم دست می‌داد و از خواب می‌پریدم...

-رضا عامری: روند آثارت از ابتدا به ما نشان می‌دهد که تغییرات زیادی کرده‌ای. آیا این هراس را نداری که بگویند از واقعیت اجتماعی بریده‌ای؛ چون با آن کودکی وجوانی که در قلب ماجراها و حوادث تکوین‌یافته و ماجراجویی‌های زیادی که کرده‌ای و انسان جمعی مسلکی بوده‌ای اکنون این‌قدر منزوی به نظر

می‌رسی. آیا دلت برای شخصیت‌های گذشته‌ات تنگ نمی‌شود؟ آیا فکر می‌کنی این گذشته در آثارت حضور دارد؟ندارد؟

-محمدرضا کاتب: ما در هر حالی نتیجه و بازتابی از تجربه‌ها و گذشته‌مان هستیم و از آن گریزی نداریم. البته شکل بروز تجربه‌های ما در آثار می‌تواند متفاوت باشد. چون گاهی تکه‌های زندگی ما به‌صورت مستقیم به آثارمان راه پیدا می‌کنند. یعنی آن چیزی که ما تجربه و حس کرده‌ایم یا حادثه‌ای را که از سر گذرانده‌ایم به‌وسیله‌ی ابزار و شگردهای هنری و ادبی یک‌طوری جهت و سروشکل می‌دهیم تا قابل‌ارائه باشد. در این مسیر حتی دیگران هم می‌توانند رد تجربه‌ها و گذشته‌ی تورا در آثارت ببینند. چون حس و زیست تو به‌صورت مستقیم به آن اثر وارد شده است. شکل دیگر این قضیه این است که زیست ما به‌صورت غیرمستقیم در آثارمان بروز می‌کند و با آن که گذشته هنرمند را نمی‌شود در آن اثر ردیابی کرد؛ اما تمام تجربه‌ها و پیچ‌وخم‌های زندگی او در آن اثر حی‌وحاضر است. وبا کمک تخیل و تکیه به این بستر است که هنرمند می‌تواند آثاری متفاوت و خیالی خلق کند. آثاری که هیچ‌گونه ربطی به زیست او ندارد. تجربه‌های هنرمند در این نوع آثار قابل‌ردگیری نیست؛ اما این به معنای وجودنداشتن آنها نیست. در هر حالت، و شکلی زیست هنرمندان از آثار آنان سهم می‌برد چه این مسئله قابل‌ردگیری باشد و چه نباشد.

-رضا عامری: در مسیری که تا امروز طی کرده‌ای دچار تغییرات فراوانی شده‌ای. از داستان طنز شروع کرده‌ای و امروز به داستان‌هایی خشونت‌بار و تلخ رسیده‌ای. حتی زبان داستان‌هایت در آثار اولیه‌ات ذخیره‌ای از زبان عامیانه بود؛ اما حا لا رمان‌هایت در جاهای خلوت و پرت وجهانی تنها می‌گذرد. علت این‌همه تغییر را چه می‌دانی؟

محمدرضا کاتب: تجربه‌هایی که ما از سر می‌گذرانیم چه بخواهیم و چه نخواهیم ما را از درون جابه‌جا

می کنندوبه معنا وزندگی ما جهت می‌دهند. زیست ما چهره‌ی ما را عوض می‌کند بدون آن که حتی خودمان خبردار شویم. حوادثی که از سر می‌گذرانیم چیزهای زیادی را به ما تحمیل می‌کنند. به خودت می‌آیی و

می‌بینی آن قدر تغییر کرده‌ای که چهره‌ات دیگر برای خودت هم قابل‌شناخت نیست و درمی‌مانی چرا از آن جا سر درآورده‌ای و چرا... بخش زیادی از تغییراتی که می‌کنیم خواست ما نیست و ما ناگزیر به پذیرش آن هستیم. موج حوادث وزندگی تورا با خودش می‌برد به جایی که حتی از وجودش بی خبربودی وتویک نفر دیگر هستی در یک مکان ناشناس و باید کلی زمان بگذرد تا تو بفهمی با چه کسی جابه‌جا شده‌ای.گریزی از این تغییرات ناخواسته نیست. واگر تو بخواهی از دست خودت فرار کنی و این تغییرات را ندیده بگیری باز این جابه‌جایی طور دیگری از تو و ناخودآگاهت بیرون می‌زند و این بار خودش را در لباس دیگری مخفی می‌کند و حضورش را به رخت می‌کشاند. طوری که تو نتوانی دیگر تکه‌های واقعی خودت را به جا بیاوری و انکارش کنی. هر چقدر تو باهوش باشی ناخودآگاهت از تو باهوش‌تر است و چون می‌تواند خودش را به شکل‌های عجیب‌وغریبی در بیاورد می‌تواند برای همه‌ی عمر از چشم تو مخفی بماند. گذر ما از میان حوادث و مسائل باعث درک مستقیم وغیر مستقیم ما می‌شود. مثالی بزنم. سال‌ها پیش من رمانی نوشته بودم در مورد آدم تنها ونا امیدی که از همه‌کس و همه چیز دورافتاده بود و انگار خودش آخرین نفری بود که این دورافتادگی، انتظار و پوچی را می‌فهمید. یک روز او میان‌روز مرگی‌هایش با حادثه‌ای به خودش می‌آمد و می‌دید زندگی را درک نکرده است... و آن همه تنهایی و دلهره و گسیختگی بی‌دلیل نیست . وقتی رمان تمام شد احساس کردم هنوز تمام نشده است و پایان باز رمان و معناهای مختلفی که بار آن می‌شد باز نمی‌توانست کمکی به این آدم و داستانش بکند و مشکل را حل کند. هر چه‌کار را بازنویسی کردم باز فایده نداشت. می‌لنگید. بخش‌هایی به آن اضافه کردم تا به بعضی از مسیرها و

جریان‌های سر عت داده باشم تا این آدم بتواند خودش گذشته‌اش را تو جیه کند؛ اما باز فایده نداشت . خب آن دوران من یک پسر بسیار پر انرژی، شوخ‌طبع و بسیار رفیق‌باز بودم: با دوستان بسیار زیاد و ارتباط‌های فراوان و صمیمی. در آن دنیای شلوغ، پر تحرک وگرم من از درک بعضی از چیزها دور بودم. برای همین هم از یک جایی به بعد من نمی‌توانستم به آن آدم نزدیک شوم .می شد با آن آدم ورمانش کارهای زیادی کرد؛ اما هرچه می‌کردی باز آن مشکل وجود داشت و آن مشکل ربط به عبور من از میان سختی‌ها، کلمات و مفاهیم داشت. روی هر آدمی حوادث و مسائل تا ثیر خاص خودش را دارد. این‌طوری است که ممکن است عده‌ای از یک حادثه گذر کرده باشند؛ اما هر کدامشان به تجربه‌ی خاصی دست پیدا کرده باشند. رمان را کنار گذاشتم تا ازش کمی دور شوم و بفهمم مشکل کجاست.

رضا عامری : مشکل توهمان مشکل انسان با سوژه خودش بود ؟

محمد رضا کاتب : دقیقاً .زمان گذشت تا آن که چند سال بعد نا گاه با هجوم زیادی از مشکلات وفشارها

رو به رو شدم .هم در زمینه ی ادبیات مشکلات وسختی های زیادی برایم به وجود آورده بودند وهم در زمینه ی کار وشغلم وهم در زمینه ی فیلم سازی و....یکهو دور تا دورم پر شده بود از موانع عجیب وغریب . بدجوری جا خورده بودم چون مسئله برایم قابل فهم نبود. نمی دانستم اصلا علت این همه فشار وآزار چیست وچرا باید این مسایل یکهو پا پیچ من بشوند.خب ابتدا باید می فهمیدم گره کار کجاست تا بعد فکری به حالش می کردم . بد جوری در مانده شده بودم .چون همه چیز میان تاریکی گم وگور بود و روز به روز هم به مشکلات و دردسرهایم اضافه می شد .ودر نهایت کار به جایی کشید که دچار افسردگی شدم .وافسردگی ام باعث بیماری های جسمانی وبی علت زیادی شد. دیگر خوابم نمی برد. شاید در شبانه روز یکی دو ساعت بیشتر نمی توانستم بخوابم ... تا می خوابیدم حالت خفگی بهم دست می داد و از خواب می پریدم .دیگر نمی توانستم دراز بکشم و بخوابم . نشسته چرتی می زدم وبا کابوسی تکراری از خواب می پریدم . تمام شب، همین طور نشسته بودم وزل زده بودم به دیواری جایی وفکر می کردم به چیز هایی که نمی دانستم چه بودند .چون مشکلات قصد کم شدن نداشتندوحال من هم روز به روز بد تر می شد .دیگر دست هایم هم به رعشه افتاده بودند وحتی یک لیوان چای را نمی توانستم در دست بگیرم . لیوان چای راباید سر خالی یا نصفه پر می کردم تا بتوانم از این جا به آن جا ببرم وروی زمین نریزد .لرزش ورعشه دستهایم به مرور چنان شد که دیگر نمی شد هیچ جوری مخفی اش کرد. روز به روز اوضاع بدترمی شد . دیگر جایی نمی رفتم .چون خجالت می کشیدم با آن حال وروز وچشم های گود رفته و بی خواب و...جایی بروم یا کسی مرا ببیند .ودر نهایت این مشکلات ، خانه نشین و دور افتاده شدم چون مشکلات هم چنان ادامه داشت وحال من بدتر می شد و ....چند سالی از این ماجرا و ماجراها، مشکلات و مسئله های دیگری که برایم پیش آورده بودند گذشت .تا آن که یک روز خیلی اتفاقی رفتم سراغ رمان آن مرد دور افتاده و تنها .وقتی رمان را این بار خواندم تازه فهمیدم که او چه مشکلی دارد. آن مرد به شیوه ی عموم و دیگران تنها وناامید شده بود .به شیوه ی مرسوم داشت دست وپا می زد تا غرق نشود. به شیوه ی مرسوم زندگی خالی وپر در د ومعناهایش را داشت روایت می کر د. و به شیوه ی منحصر به فرد خودش این کار را نمی کرد .همه چیز آن جا از زاویه ی شیوه های مرسوم، قانع کننده و توجیه پذیر بود . امابه جای آن که روایت او طبیعی و واقعی یا واقع نما باشد روایتش عادی وعرف بود .و مشکل کار هم همین بود . زندگی آن مرد، زندگی ای که فقط مختص او بود نبود .خبری از زاویه ای که مختص من واین آدم بود نبود .آن آدم از زاویه ی جهان مختص من وخودش روایت نشده بود. شاید بخش زیادی از اصالت یک اثر درآن است که همه چیز ش به شخصی ترین شیوه ها ی تو واثر باشد .یک اثر زمانی به نقطه ی تکامل خوش می رسد که در ترکیب وصورت و معنا به منحصر ترین روش ها ی خودش بیان شود. در غیر آ ن صورت آن اثر در بهترین حالتش یک تقلید و باز تاب صرف است .در هنگام نوشتن ما دایم باید به این مسئله توجه کنیم که چگونه می توانیم زوایایمنحصر به فردهر ابزار وشیوه و عنصر را پیدا کنیم .

ادامه دارد......





رهایی بیکران











روایتی ناب از بنیان سه رنسانس ادبی در سه دهه ی گذشته، با موج آفرینی محمدرضا کاتب و حسن بنی عامری





روایتی ناب از بنیان سه رنسانس ادبی در سه دهه ی گذشته، با موج آفرینی محمدرضا کاتب و حسن بنی عامری







من سپانلو را از نزدیک یک بار بیش تر ندیدم. سال ۷۹. در مراسمِ اولین دوره ی جایزه ی مهرگان ادب. رمانِ «هیسِ» محمد رضا کاتب یکی از کاندیداهایِ نهایی و اصلیِ آن دوره بود. من و محمد داشتیم یک گوشه ی سالنِ انتظار، مثل همیشه، برای هم آسمان ریسمان می بافتیم و به مزه پرانی های هم می خندیدیم، که یک صدایِ رسایِ مردانه آمد خطاب به محمد گفت «شما...آقای کاتب هستین؟»

آن قدِ بلند و آن صدایِ رسا و آن خوشپوشی و آن لبخند و آن نگاه رندانه را اولین بار بود از نزدیک می دیدم. قبلنا او را در سینما زیاد دیده بودم. در فیلم های ناصر تقوایی و علی حاتمی و محمدرضا اعلامی و امیر قویدل. نوشته هاش را هم دنبال می کردم. با شعرهاش ارتباط چندانی نمی توانستم برقرار کنم. اما نقد و نظرهاش راجع به داستان ایرانی و انتخاب هاش در ترجمه ی رمان های خارجی، درخشان و قابل تأمل بودند و قابل یادگیری و به هیچ وجه نمی شد به سادگی فراموش شان کرد.

آن روز آمد دست محمد را گرفت بردش گوشه ی دنجی و، با آن چشم هایِ روشنِ شادِ هیجان زده اش، چیزهایی به محمد گفت که من نمی شنیدم شان.

پیش خودم گفتم «سپانلو و اون همه غرور و پیشدستی در رفاقت؟ اون هم این جا؟ اون هم با این هیجان؟ اون هم جلو چشم همه؟ یعنی چی کارش می تونه داشته باشه؟»

سپانلو آن سال یکی از دست اندرکارانِ اولین دوره ی جایزه ی مهرگان ادب بود و از رمان «هیس» محمد خیلی خوشش آمده بود. تا آن جا که به اش گفته بود «حق رمان شماست که این جایزه رو ببره.»

این حرف سپانلو را من و محمد یک تعارفِ رندانه ی مودبانه قلمداد کردیم. چون هر دومان مطمئن بودیم چنین اتفاقی نمی افتد برای داستان نویسی که شاگرد هیچ نویسنده ی مشهور یا عضو هیچ باند مافیایی ادبی شناخته شده یی نیست. دلایلش الان زیاد مهم نیستند. مهم تعارف عجیب تری بود که سپانلو بعد از تعارف اول کرده بود.

محمد گفت «دعوتم کرد برم خونه ش. گفت گوشه ی صفحه های کتابش برداشته حاشیه نوشته، می خواد حضوری به م بگه چرا از هیس خوشش اومده.»

من در خانه ی سپانلو نبودم بدانم او چی به محمد گفته و محمد چی شنیده. یعنی راستش نه آن روزهایِ پر از سوء تفاهم و نه این روزهای پر از سوء ظن اجازه ی اعتماد را به هیچ کس نمی دادند و نمی دهند. منتها نکته ی مهمی را که نه من نه محمد هیچ وقت نتوانستیم فراموشش کنیم این بود که «می تونست هیچی نگه. می تونست سکوت کنه. همون کاری که خیلی از آشناهایی کردن و می کنن که ادعایِ رفاقتِ چندین و چند ساله باهامون داشتن و دارن. ولی سپانلو این کار رو نکرد. اگه این کار رو نکرده، اگه شجاعتِ گفتنش رو در اون ملاءِ خیلی عام داشته، پس یه طلای ناب توی وجودش بوده که توی وجود خیلی های دیگه نبوده و...»

همین تفاوتش بود که برای من و محمد محترم ترش می کرد.

در آن روزهایی که مرزبندی هایِ ادبی با متر و معیارِ سیاستِ «با من باش یا بر من باش» سنجیده می شد، این سنت شکنیِ سپانلو برای من و محمد یک اتفاق فرخنده بود. چون تمام زندگی مان را گذاشته بودیم برای این جور سنت شکنی هایی که واجب می دانستیم شان توی داستان هامان و، توی فضای «حیدری نعمتیِ ادبیات» و، حتا توی روابط اجتماعی مان و، داشتیم در کمال تعجب می دیدیم که این «سنت شکنی و استقلال خواهی و آزادگی» فقط دغدغه ی ما نیست و انگار بزرگ ترهامان هم از این جور شجاعت ها و استقلال خواهی ها و رهایی ها بهره مندند و هیچ به ظاهر ماجرا فکر نمی کنند و فقط به «ادبیت متن» بها می دهند، نه به جوان و تجربه گرا بودن یا «همنسل نبودن با هر نویسنده ی مجربِ جوانِ آینده داری».

و اصلن نقطه ی طلایی این «ارتباطِ عجیب و پیچیده ی واجب» همین جاست. این که فاصله ی سپانلو و کاتب، از تفاوت نسلی، از زمین تا آسمان هفتم بود، اما «ادبیتِ محضِ رمانِ کاتب» باعث شد تمامِ معادلاتِ پذیرفته شده ی مرسوم از هم بپاشند و «یک هنرمندِ پیشکسوتِ مستقلِ مجرب» پیشدستی کند در ارتباط برقرار کردن با «یک هنرمندِ جوانِ مستقلِ تجربه گرا» و، به هیچ وجه از علنی شدنِ این «ارتباط علنیِ سوء تفاهم برانگیز» محتاط و نگران و حسابگر نباشد. انگار بخواهد یقین پیدا کند که «دستاورد و میراث غنی ادبی خودش و همنسلانش و پیشینیانش» دارد به کسی می رسد که لیاقت و صلاحیتِ تصاحبِ این ارثِ گرانبهای چند صد ساله را دارد...

اما آیا تمامِ داستان نویسانِ ایرانی، با هر منش و عقیده و رفتاری، به این کردارِ والایِ انسانی پایبندند؟

به جرأت می توانم بگویم نه. که اگر بودیم، الان همه مان، با هر طرز تفکر و سلیقه یی که داشتنش حق مان است، از آن «جزیره هایِ تک افتاده ی آسیب پذیر» تبدیل می شدیم به «مجمع الجزایرِ مستحکمی» که هیچ مهاجم مغرض دسیسه گری نمی توانست به سادگی تصاحب یا نابودمان کند.

آیا در فضای ادبی امروزمان یک جور «داعش ادبی» حکمفرماست؟

جالب این جاست که این «مهاجمانِ...ادیب نمایِ...مثلن خیرخواهِ همیشگی» نه تنها تا وقتی زنده هستیم از دشمنی دست برنمی دارند، بلکه بعد از مرگ هم دست از تاراج و تخریب اندیشه و منش و آثار ماندگار داستان نویس هامان برنمی دارند. هدایت و چوبک و ساعدی و گلشیری و دانشور و محمود و که و که، بعد از مردن شان، هنوز زنده و هنوز مزاحم و هنوز آسیب زننده هستند و، هنوز هستند کسانی که معتقدند باید یک بار دیگر خودشان و اندیشه هاشان را با هم سوزاند. یعنی یک جور داعش ادبی اند.

دور نیفتیم از حرف اصلی مان.

من و محمد رضا کاتب به جز محمد علی سپانلو از بزرگانی چون سیمین دانشور، ابراهیم گلستان، احمد محمود، هوشنگ گلشیری، اکبر رادی، ابراهیم یونسی، سیمین بهبهانی، شهرنوش پارسی پور، رضا سید حسینی، صفدر تقی زاده، سروش حبیبی، محمد علی حق شناس، صالح حسینی، عبدالله کوثری، جلال ستاری، قاسم روبین، جلال بایرام، عنایت سمیعی، مشیت علایی، مسعود احمدی، عباس پژمان، مدیا کاشیگر، و عده ی بی شماری از داستان نویسان و شاعران و مترجمان معاصرمان خاطره هایِ شیرینِ این چنینیِ نوشتنی زیاد داریم.

دلیل این که مصلحت اندیشیِ رایجِ آن روزها هرگز نتوانست در این " ارتباطِ قلبیِ دو طرفه " نقشِ مخربی ایفا کند، این بود که من و محمد، هر کدام مان به شیوه ی خودمان و، با اصرار بر سبک و نگاه شخصی خودمان و، گاهی در دو مسیرِ روایی و سبکیِ متفاوت، تمام زندگی مان را گذاشته بودیم برای رسیدن به داستان نابی که مُهرِ شخصیِ خودمان را داشته باشد. و در این مسیر به یک عقیده ی مشترک رسیده بودیم که «باید تمومِ تلاش مون رو بکنیم که داستان هامون رو ناشرهای خصوصی چاپ کنن. چون ناشران دولتی نه «خودِ مستقل و غیر قابل کنترل و تجربه گرای یاغی مون» رو می تونستن تحمل کنن، و نه «کتاب های مستقل و ساختارشکن و متفاوت مون» رو.»

آن روزها معتقد بودیم ناشران دولتی در آن روزگار - و حتا در حال حاضر - دارند «باخت در تفکرِ القایی و حذفی» و «باخت در ارتباط با مخاطب» را تجربه و تکرار می کنند و «کار کردن با آن بازندگانِ همیشگی» یک باخت تمام عیار و تباه کننده است.

بعد هم این که به شدت معتقد بودیم عملکردِ نشر خصوصی و «توزیعِ همه جانبه و غیرجانبدارانه ی آثارش در سراسر ایران» می تواند بهترین فرصت را برایِ «ارتباطِ بی واسطه و منتقدانه با مخاطبِ حرفه یی و غیر حرفه یی» به ما بدهد. گرچه الان اعتقادمان را به این اصل از دست داده ایم و باور کامل داریم که بعضی از ناشران معتبر خصوصی، آگاهانه یا ناآگاهانه، شده اند ابزار و مجری بی چون و چرای فرامین ممیزهای مرسوم برای «سانسور موجه تفکر» و برای «به بردگی کشاندن نویسندگان مستعد» و برای ترویج نوشتن «رمان ژانری» که ذاتش «نویسنده کُش» است و ادبیات ناب هر سرزمینی را می برد به نابودی کامل می کشاند.

برای اولین بار فقط من و محمدرضا کاتب بودیم که بعد از انقلاب، بعد از تبعیدِ عباس معروفیِ آتیه دارِ شورشیِ روشنفکری که کتاب هاش را خودش در نشر گردون خودش چاپ می کرد، بعد از درگذشتِ بزرگانی چون هوشنگِ گلشیریِ ساختارگرایِ سنت شکنِ شاگرد پرور، بعد از خلاء حضورِ نویسندگانِ تأثیرگذاری چون رضا براهنی و همین گلشیری خودمان، بعد از نیاز نشر خصوصی به «قلم و آثارِ نویسندگانِ تجربه گرایِ جوانِ ساختارشکنِ صاحب سبک»، آمدیم برای رهایی از قید و بندهایِ رایجِ فرهنگیِ آن دوران، و برای مستقل شدن و مستقل ماندن روح و قلم مان، رفتیم «بی پروا و از جان گذشته و تجربه گر» از راه سنگلاخ و مین گذاری شده ی «چاپ کتاب در نشر خصوصی» گذر کردیم، آن هم بدون تلمذ در حضور بزرگان داستان، بدونِ مُهرِ تأییدِ هیچ نویسنده ی پیشکسوتِ مشهور، و بدون ترس از تهمت و افترا و طرد شدگی از جانب مدیران فرهنگی و ناشران دولتی و نویسندگانِ پرواریِ سفارشی نویسی که در آن سال ها ارتباط با «ناشران خصوصی» و «همنشینی با نویسندگان مستقل روشنفکر» را گناه کبیره و نوعی «کفر کامل و اِلحاد مطلق» می دانستند. و با چاپ داستان هامان در انتشاراتی های خصوصی «نیلوفر و چشمه و ققنوس»، و با اقبال و اعتنای روز افزونِ شجاعانه و بی چشمداشتِ بزرگانِ پیشکسوتِ ادبیاتِ مستقل مان به ما و به داستان هامان، «حکم مخفی ارتداد ما دو نفر» را صادر کردند و به خیال خام خودشان و با دسیسه یی همگانی برداشتند هر کدام مان را تا امروز به طریقی از تمام مواهب و اعتناهای مرسوم همیشگی شان، که من و محمد پشیزی برای آن ها ارزش قائل نبودیم و استقلال فکری مان را با «چشمپوشی آگاهانه ی کامل از آن ها» پسندیده می دانستیم، (مثل چاپ های بی شمار آثار، برندگی در جایزه های ادبی دولتی و خصولتی و خصوصی ایرانی و خارجی، ترجمه ی آثار، سفرهای گزینشی خارجی برای تبلیغ نویسندگان گزینشی خودی، اقتباس سینمایی، قراردادهای طاق و جفت چند صد میلیونی و این روزها میلیاردی برای رمان های چند جلدی، پست های مدیریتی چند گانه با حقوق های مکفی، و چه و چه و چه)، ما را سه دهه محروم نگه داشتند و در خفا به آن بالیدند و... حالا... امروز... با اجماعی عجیب و همگانی و با حضوری آشکارتر و گسترده تر و با اهدافی مشخص تر و با چینش و جاگذاری و تحمیلِ عمدیِ «نویسنده های سوپر انقلابیِ ضد روشنفکرِ دیروز و سوپر روشنفکرنمایِ امروزشان» در همین نشرهای خصوصیِ شاید بی خبر از همه جا، دارند کتاب های اَبترِ قدیمی و جدیدِ سفارشیِ چاپ شده و نشده ی خودشان و دست پرورده هاشان را در همین نشرهای خصوصی یی چاپ می کنند، که چاپ کتاب های من و محمد در آن ها، در اواخر دهه ی هفتاد و در دهه ی درخشان هشتاد، «کفر مطلق» حساب می شد و ما را در ذهن هاشان و در رفتار و کردار حذف کننده شان «مطرود کامل» اعلام کرده بودند و مستوجب مجازات هایی که تمام شان را با موفقیت کامل یک به یک به اجرا رساندند.

و به چه گناهی؟

که اگر آن سال ها چاپ کتاب در «نشر خصوصیِ روشنفکری» یک جور گناه کبیره ی نابخشودنی بود، چرا الان برداشته اند حلال اعلامش کرده اند برای آن ضد روشنفکرهای انقلابیِ همیشه مُحِق شان، که دهه ها از این مواهب حذر داده شده بودند؟ آیا ناشران خصوصی آمده اند در خفا تطمیع و مطیع شده اند و دیگر روشنفکر نیستند؟ یا نویسندگان ضد روشنفکر دیروز، بنا به مصلحت های سیاسی و التهاباتِ اجتماعیِ افشاگرانه ی امروز، باید بیایند تن به سفیدشویی بدهند و خودشان را روشنفکر جا بزنند؟ اگر هر دو اتفاق با هم افتاده باشد، اگر هر دو طیفِ «ناشر روشنفکر دیروز» و «نویسنده ی ضد روشنفکر دیروز»، برای بقا به هر بهایی، با همدیگر «تبانی منفعت طلبانه ی انگل وار» کرده باشند، آن وقت باید چه اعتراضی را چه طور و با چه زبانی و با چه فریادی و به کدام شان روا دانست؟

این اگرها و صدها اگر شبیه این ها سوال هایی هستند که سال هاست من و محمد از خودمان و از خیلی از «رفیق نماهایِ ضد روشنفکر دیروز و روشنفکر نمای امروز» داریم و هنوزاهنوز هیچ جوابی براشان نیافته ایم.

آن روزها من و محمد، در نیمه ی دوم دهه ی هفتاد، در آستانه ی پختگی سی سالگی، هر دومان از آب و گلِ داستان نویسیِ حرفه یی آن زمانه در آمده بودیم. و کتاب های انبوه گذشته مان و «نگاه های متفاوت مان به داستان نویسیِ خلاقِ ساختارشکنِ زبان ورزمان» برداشته بودند جای خودشان را در محافل جدی ادبیِ آن دوران باز کرده بودند و «حالا با این تصمیمِ آگاهانه ی مخاطره آمیزِ آینده کُشِ بی صِلِه های مرحمتیِ دولتی و با این تفکرِ نوینِ خودشکنانه و سنت گریزمان» باید هر دومان ناچار می رفتیم «باز از صفر شروع می کردیم.»

«اون هم با بهترین داستان هایی که اون ها رو با تموم توانایی و با تموم دانایی و با تموم سنت ستیزیِ ساختارشکنانه مون از «علم روایت نوین» نوشته بودیم و به شدت مطمئن بودیم حق شون فقط خونده شدن و دیده شدنه.»

و البته با ادیبِ مشهورِ پشتیبانی که «در هیچ کدوم از ناشران خصوصی آن روزگار...به هیچ وجه نداشتیم.»

آن روزها چاپ کتاب در نشرِ خصوصی گذر از هفت خوان رستم بود. و برای مایی که داستان نویس حرفه یی بودیم و ناشناخته در نشر خصوصی، تأیید یک داستان نویس آشنا می توانست خیلی کارگشا و شهرت آور باشد. اما ما این آشناها را نداشتیم. و البته غرور و شخصیت داشتیم. بلد نبودیم مثل بعضی ها برای هر هدفی برویم به هر خفتی تن بدهیم. معتقد بودیم باید خود داستان هامان بهترین معرف مان باشند. و همین هم شد. البته نه به این سادگی ها که من می گویم و شما می شنوید.

ماجراهاش را بعدها در کتابی چند صد صفحه یی خواهم نوشت. فقط تا همین حد بدانید که من و محمد، با دست خالی و بدون پشتوانه و پشتیبان هایِ مرسوم آن روزها و این روزها، بهترین داستان های دوره ی جدید کاری مان را، با تحمل رنج ها و تهمت ها و افتراها و طردشدگی ها و از کار بی کار شدن های فراوان، بردیم در بهترین و حرفه یی ترین نشرهای خصوصی آن زمان چاپ کردیم. یعنی نشر نیلوفر و چشمه و ققنوس.

نشر ققنوس که سال ها پیش در دوره ی اول کاری اش برداشته بود فقط «شازده احتجاب گلشیری» را چاپ کرده بود، اصلن دوره ی جدیدِ کار حرفه یی اش را در اواخر دهه ی هفتاد (سال ۷۸) با چاپ کتاب های «ساختار شکنِ پُست مدرن و مدرنِ من و محمد» شروع کرد. این را می توانید به سادگی بروید در بروشورهایی که آن سال ها چاپ می کرد و به آن می بالید ردیابی کنید.

اولین داستان نشر ققنوس در آن بروشورها رمانِ خیلی عامه پسند و بازاریِ «دالان بهشت» بود. که اگر من و محمد و کتاب هامان نبودیم، ققنوس حتم باید با همین فرمانِ چاپِ «رمان خیلی عامه پسند بازاری» پیش می رفت. دومینش «هیسِ» محمدرضا کاتب بود، در سال ۷۸. و سومینش مجموعه داستانِ «لالاییِ لیلی» من، در بهار ۸۰. که هنوز بعد از بیست و چهار سال، بدون هیچ توضیحی از نهادهای رسمی یا از تشکیلات خود ققنوس، در چاپ یک نگه داشته شده.

به زودی شرح ماوقعِ این «حصر کتاب های بیست ساله در نشر نیلوفر و ققنوس و چشمه» را خواهم نوشت.

خواهم نوشت که چه طور من و محمد، با خرج خودمان، هر سه کتاب مان را _ «هیس» و «لالایی لیلی» و «دلقک به دلقک نمی خندد» را _ با چه مکافاتی بردیم به دست تمام نویسندگان مستقل و پیشکسوت مان رساندیم. خصوص آن ها که در ایران نبودند. مثل ابراهیم گلستان در انگلستان، سروش حبیبی در فرانسه، صفدر تقی زاده در آمریکا، و مهم تر از همه شان برای نشر ققنوس، عباس معروفی در آلمان. اگر عباس معروفی «هیس» و «لالایی لیلی» را نخوانده بود، یا اگر فقط «دالان بهشت» را خوانده بود، آیا می آمد غرفه ی نشر ققنوس را در نمایشگاه کتاب فرانکفورت آلمان پیدا کند، بردارد حق چاپ تمام کتاب هاش را به این نشر بسپارد؟...یا نویسندگان و مترجمان و شاعران خوشنام و نویسندگان جوان خوش آتیه یی که بعد از ما آمدند در نشر ققنوس کتاب چاپ کردند، آیا با خواندن «دالان بهشت» می آمدند اعتبارشان را کنار یک رمان عامه پسند بازاری خرج کنند؟ آیا بعد از بیست و پنج سال سکوت چشمپوشانه و عارفانه ی من و محمد، انصاف است خودمان را بزنیم به آن راه، ندانیم «کی به کی مدیون است؟»...و البته سوال های مهم تر دیگر هم هست... که بماند برای بعدی که خیلی نزدیک است.

انتشارات نیلوفر هم، یکی دو ماه قبل از نشر ققنوس، در زمستان ۷۹، مجموعه داستانِ «دلقک به دلقک نمی خندد» مرا چاپ کرد. که آن هم مثل «لالایی لیلی»، با وجود اعتناها و نقدهای مثبت در نشریاتِ مستقلِ آن روزگار و با وجود «کاندید شدنش در بخش های نهایی جوایز خصوصی ادبی» و حتا «برنده شدن و در لحظه ی آخر کنار گذاشته شدنش»، همچنان بعد از بیست و پنج سال در چاپ یک باقی مانده و ناشر یا نهادهای پاسخگو یا هیچ کس دیگر هیچ توضیحی نداده که... که شرحِ طولانیِ ماوقع این یکی هم بماند برای زمانی دیگر.

از نشر ققنوس زنگ زدند گفتند مجموعه داستان «لالایی لیلی» در دومین دوره ی جایزه ی گلشیری اول شده. اما در لحظه ی آخر اسم زن بهروز افخمی از کوزه در آمد. حالا دیگر همه می دانیم چرا.

از نشر ققنوس زنگ زدند گفتند مجموعه داستان «لالایی لیلی» در دومین دوره ی جایزه ی گلشیری اول شده. اما در لحظه ی آخر اسم زن بهروز افخمی از کوزه در آمد. حالا دیگر همه می دانیم چرا.

من و محمد، بعد از سال ها خون دل خوردن و تحملِ سختی هایِ فراوان، با دو سه ماه فاصله، صاحب سه کتاب «ساختارگرایِ سنت شکنِ زبان ورز» شده بودیم و، ناگهان داستان هامان بین نویسندگان مستقلِ حرفه ییِ آن زمان و، در مجامعِ ادبی خصوصی روشنفکری و حتا در دولتی هایِ همان دوره و، در جایزه هایِ تازه راه اندازی شده ی داستانی دهه ی هشتاد، مثل توپ صدا کردند.

دو دهه و نیم منتظر شدم کسی بیاید این وقایع و حقایق را بگوید و نگفت و حالا ناچارم خودم با صدای رسا بگویم که «من و محمدرضا کاتب «اولین داستان نویسانِ تجربه گرایِ جوانِ مستقلِ بی پشتیبان و بی پشتوانه یی» بودیم که داستان هامان در اواخر دهه ی هفتاد و در نیمه ی اول دهه ی هشتاد فقط با پشتوانه ی «ادبیتِ متنِ آثارمان» و بدون تایید هیچ نویسنده ی پشتیبانِ پیشکسوتی چاپ شدند و، مثل نیمه ی دوم دهه ی شصت که با نوشتن داستان هایِ متفاوتِ ساختارگرایِ پست مدرن و داستان های تکنیکیِ زبان وَرزِ فوق مدرن مان بانی رنسانسی نوین شدیم در ادبیات سنت گرای نوجوانِ آن زمان، یا مثل نیمه ی دوم دهه ی هفتاد که با تجمیعِ نویسندگانِ نوقلمِ ناشناخته ی بی پشت و پناهی که «تازه از جنگ برگشته بودند» (کسانی چون احمد دهقان، مجید قیصری، فرهاد حسن زاده، محسن مومنی، کاوه بهمن، جمشید خانیان، احمد غلامی و دیگران و دیگرتران)، و امکان چاپ آثار متفاوت شان در نشری خاص (که هیچ کس هیچ وقت توقع کاری چنین سترگ و ادیبانه و خاص از آن نداشت)، رنسانسی ادبی و همچنان زنده و جنجالی در داستان کلاسیک و مدرن و پست مدرن ضد جنگ پدید آوردیم و آگاهانه و امیدوار آغازگرِ راهی شدیم که داستان نویسانِ تجربه گرایِ بعدی، بعد از ما، آمدند از جاده ی هموار آن به راحتی گذشتند. یعنی ناشران خصوصی و سختگیر آن دوران، بعد از آن زمان، به داستان نویسان جوان اعتماد بیش تر کردند و آثار آن ها را با سهولت و با سرعت بیش تری به چاپ سپردند، به واسطه ی موفقیت هایی که فقط با «استقلال اندیشگی من و محمد»، بدون هیچ حامی پیشکسوتی، با چاپ آثار تازه مان در نشر خصوصی کسب کردیم.»

حاصلش هم شد ظهور و حضور جنجال برانگیزِ نویسندگانِ جوانِ نوقلمِ ناشناخته یی که بعد از من و محمد در دهه ی هشتاد و نود آمدند نویسنده ی حرفه یی شدند و با چاپ کتاب های ما دو نفر در انتشاراتی هایِ سختگیرِ روشنفکرِ خصوصیِ «چشمه و نیلوفر و ققنوس»، یک به یک آمدند با سهولتی که حاصل خط شکنی و هموار سازی و جانفشانی های من و محمد بود، کتاب های داستانی شان را در این سه نشر و در نشرهای خصوصی معتبر دیگر و در نشرهای تازه پای خصوصی و خصولتی جدید چاپ کردند و در محافل رسمی و غیر رسمی ادبی آن روزگار و حتا اکنون از سرآمدان داستان ایرانی شناخته شدند.

اگر مصطفی مستور، یعقوب یادعلی، محمدحسن شهسواری، مهدی یزدانی خرم، بلقیس سلیمانی، مجید قیصری، محمدرضا بایرامی، احمد دهقان، فرهاد حسن زاده، احمد غلامی و خیل عظیم نویسندگان جوان ناشناخته یی که در دهه ی هشتاد و نود و اکنون آمدند کتاب های داستانی شان را در نشرهای خصوصی یی چاپ کردند که پیش از این فقط آثار ستارگان پر فروغ ادبیات ایران یعنی هوشنگ گلشیری، محمود دولت آبادی، احمد محمود، علی اشرف درویشیان، جعفر مدرس صادقی و زویا پیرزاد و دیگران را چاپ می کردند، هیچ کدام شان نباید فراموش کنند از جاده ی سنگلاخ و مین گذاری شده یی با سهولت و آرامش رد شده اند که خنثا شدن مین هاش و هموار شدن راه اش را مدیون همین حسن بنی عامری و محمدرضا کاتبی هستند که هنوزاهنوز دارند تاوان این خط شکنی ها و هموار سازی ها و موج آفرینی های رنسانسیِ این سه دهه را در «ادبیات نوجوان» و در «ادبیات ضد جنگ» و در «ادبیات مستقل روشنفکرانه ی آینده نگرِ ضد ژانر» می پردازند با بایکوت ها و حذف شدگی ها و با «در چاپِ یک و دو نگه داشتنِ همین کتاب هایی که در همین ناشران خصوصی روشنفکری چاپش کردند».

آیا هنوز نقطه ی تاریک و سوال جدیدی وجود دارد که کسی بخواهد بداند چرا من با صراحت و با صدای بلند و با دانایی کامل اعلام کردم و باز اعلام می کنم که «دیگر کتاب هام را در هیج نشر خصوصی مشکوکی در ایران چاپ نخواهم کرد»؟

خب این حرف ها از آن حرف هایی بود که جزییاتش را فقط من و محمد می دانستیم و، اگر نمی گفتمش، در قلب مان می ماند و با خودمان دفن می شد. بهانه اش هم یادآوریِ لطفِ مهربانانه یی بود که سپانلو و دیگر بزرگانِ آن روزگار، بی هیچ چشمداشت و در کمالِ شجاعت و صراحت و جوانمردی و خلوص شان، در حق وارثانِ به حق و واقعی میراث ادبی شان، «من و محمد رضا کاتب» روا داشتند.

سپانلو هر که بود و هر چه بود، هر چه گفت و هر چه نگفت، یک حسِ جاودانه ی شیرین در قلب من و محمد به یادگار گذاشته که اگر تمام دنیا هم جمع شوند و خلافش را ثابت کنند، ما از او و از تمام آن ها که ما را وارثان واقعی میراث ادبی شان دانستند، تا دنیا دنیاست ، به نیکی یاد خواهیم کرد.

روحت شاد، آقایِ قدبلندِ...چشم رنگیِ...ِخوشپوشِ...تر و فرزِ...همیشه خندانی که خیلی خوب بلد بودی قلبت را با ما تقسیم کنی و، یک یادگاریِ جاودانه برامان باقی بگذاری.

هر جا هستی، سپانلوی نازنین، بدان که ما دو نفر مهربانی های بی شیله پیله ات را هرگز فراموش نخواهیم کرد.

و همین طور لطف بی منت و سپردنِ میراثِ گرانبهایِ آن بزرگوارانِ پیشکسوتِ ادیبِ دیگر را.

دوشنبه، ۱۲ آبان ۱۴۰۴










نقد جامعه شناختی داستان پست مدرن «هیس» محمدرضا کاتب با رویکرد ساخت گرایی تکوینی لوسین گلدمن











نویسنده: دکترشیرزاد طایفی* ؛پریسا نصیری


چکیده:
نقد جامعه شناختی یکی از رویکردهای مطرح در حوزه ی نظریه و نقد ادبی است که به بررسی پیوند میان متون ادبی و جامعه و نیز نقش کلیدی عوامل اجتماعی در خلق آثار ادبی می پردازد. ادبیات داستانی پست مدرن به دلیل ارتباط دیالکتیکی که با جامعه و وضعیت سیاسی و اجتماعی موجود در آن دارد، گزینه ی مناسبی برای خوانش با رویکردهای جامعه شناختی است. محمدرضا کاتب یکی از نویسندگان پست مدرن است که با خلق رمان هیس در دهه ی هفتاد، بسیاری از دغدغه های اجتماعی، تجددگرایی و از خودبیگانگی انسان ها را در اثر خویش بیان کرده است. در پژوهش حاضر برآنیم به شیوه ی تحلیل کیفی و کمی به بررسی رمان هیس براساس نقد جامعه شناختی لوسین گلدمن بپردازیم تا نشان دهیم تحلیل جامعه شناختی این اثر به عنوان یک داستان پست مدرن چه ظرفیت هایی دارد و چه دستاوردهایی را پیش روی ما می-نهد. یافته های پژوهش نشان می دهد مطابق با نظریه ی گلدمن با دو روش توصیف و تشریح، کاتب جهان بینی جامعه ی پست مدرن و پیامدهای آن را در اثرش بازتاب داده و با بهره گیری از شخصیت های نمادین و تکرار پیرنگ مرگ در داستان، عدم قطعیت، تناقض ، پوچ گرایی و تنهایی مردم در دهه ی هفتاد از تاریخ ایران را انعکاس داده است.
زبان:
فارسی
انتشار در:
نشریه پژوهش های میان رشته ای زبان و ادبیات فارسی، سال چهارم شماره 1 (پیاپی 7، بهار و تابستان 1404)

دکتر شیرزاد طایفی
دانشیار زبان و ادبیات فارسی گروه زبان و ادبیات فارسی دانشکده ادبیات فارسی و زبان های خارجی، دانشگاه علامه طباطبائی، تهران، ایران
گرایش‌های تخصصی:
زبان و ادبیات فارسی

ادامه مطلب در:
لینک کوتاه:https://www.magiran.com/p2922373





ترکیب تکه های شاعرانه





چرا امید ما را فراموش نمی‌کند؟/ عصیانگران خسته اما تسلیم‌ناپذیر







محمدرضا کاتب، در رمان لمس بیش از هر چیز، جلوه‌ای از بلوغ فکری و صداقت فلسفیِ یک نویسندهٔ صاحب‌قلم را نشان می‌دهد. چیزی که بیش از همه در این کتاب می‌درخشد،کنش‌گرایی اندیشه کاتب است که نه تنها چارچوب فکری رمانِ «لمس» را شکل می‌دهد، بلکه شالودهٔ فهم ما از شخصیت‌های «بی‌صورت»رمان را نیز به روشنی تصویر می‌کند. تعبیرهای اوازناامیدی و امید، وزندگی ومرگ،خواننده را دعوت می‌کند تا در لایه‌های پنهانِ خویشتن،آن امید نا امید کننده و آن مرگ پر از زندگی را جست‌وجو کند.

کاتب در این کتاب نشان می‌دهد که ادبیات برای او نه سرگرمی که دستگاهی برای کشفِ خود وآزمودنِ جهانِ تکه‌تکهٔ وگسترده ماست؛ ترکیبِ تکه های شاعرانه و مفهومی، رمانِ او را از سطح روایتِ صرف بیرون می‌کشد و به متنی تبدیل می‌کند که مخاطبِ اندیشمند را به بازاندیشی، کنش و مواجهه با تناقض‌های درونی فرا می‌خواند. نثرِ کاتب، موجز و در عین حال بارور است؛ او مفاهیمِ سنگین را با استعاره‌هایی ملموس پیوند می‌زند و دایرهٔ تأمل را گسترش می‌دهد.

نکته‌ای که به وزنِ گفتار اومی‌افزاید، ارجاعِ مؤثر به تجربهٔ زیستهٔ اوست؛ کاتب یکی از نويسندگاني است که هراثرش تجربه‌ای تازه برای ادبیات منحط امروزماست.واو دور از این اجتماع خشمگین در سختی و مرارت؛ با انواع آزارهاورنج ها وحذف ها از سوی مدیران نالایق فرهنگی روبه رو بوده است. و همین امر به اعتبار اخلاقی و تاریخیِ آثارش شاخ و برگ می‌دهد و خواندنِ «لمس» را واجدِ وزنی فراتر می‌کند. اگر بخواهیم منصف باشیم در مجموع رمان لمس تصویری دلگرم‌کننده از یک نویسندهٔ ریشه‌دار و فلسفی ارائه می‌دهد که امید را در ذهن و متنِ خود زنده نگاه می‌دارد و محمدرضا کاتب را به نویسنده‌ای ضروری در ادبیات معاصر بدل می‌کند.

/ منبع/https://www.instagram.com/reel/DP-jiVyiHNE/?igsh=MTJlcXpzbHpyYmU2ZQ==