ادبیات توهم واقعیت است


ادبیات توهم واقعیت است







گفتگو با محمد رضا کاتب نویسنده ی رمان" چشم هایم ابی بود" ورمان «وقت تقصیر» یکی از پنج رمان برتر دهه اخیر

 


 





 


چیزهایی که باید از نو اثبات شوند


پویا میر آخور لی



 

مصاحبه با محمدرضا کاتب را باید جزء مشاغل سخت حساب کرد. او با تلفن همراه بیگانه است و در برابر هرگونه مصاحبه دیداری و شفاهی به شدت مقاومت می‌کند. به گفته خودش، مصاحبه اگر یک خط هم باشد او باید بنویسد و مکتوب جواب دهد. من نیز از این قاعده مستثنا نبودم و سرآخر سوالات را برای او ایمیل کردم. نکته جالب دیگر، ایمیل او بود که با Mr. آغاز می‌شود که هم به نام کوچک او(محمدرضا) اشاره دارد و هم مستر(به معنای آقا) را به ذهن متبادر می‌کند. مشکل آخر هم این بود که فعال نبودن ایمیل‌های ایشان در منطقه‌ای که سکونت دارند ما را به وبلاگ و ترفندهای دیگر برای دستیابی به مصاحبه سوق داد. به بهانه یکی از پنج رمان برتر دهه اخیر، یعنی رمان «وقت تقصیر» گفت‌وگوی ایمیلی با او را می‌خوانید. این رمان درباره دو شخصیت اصلی به نام «ابرو» و «حیات» است که در دو جبهه مخالف یکدیگر می‌جنگند و در پس روایت‌های متعدد این رمان دلیل این رویارویی و رازی که میان آن دو است بر مخاطب مکشوف می‌شود. رمان آخر او به نام «چشم‌هایم آبی بود» ده سال در وزارت ارشاد منتظر مجوز بود و سرانجام امسال از سوی نشر نیلوفر منتشر شد.

از دیگر کتاب‌های کاتب می‌توان به«دوشنبه‌های آبی ماه»،«هیس»، «پستی»، «آفتاب‌پرست نازنین»، «رام کننده» و «بی‌ترسی» اشاره کرد. او که متولد 45 تهران است برای رمان «هیس» برنده جایزه انجمن منتقدان و مطبوعات در سال 78 شد و تجربه فیلمنامه نویسی نیز دارد.

آقای کاتب شما بیشتر از ده رمان دارید که «چشم‌هایم آبی بود » آخرین رمان است. در ادبیات داستانی معاصر، نویسندگان اندکی هستند که به این تعداد کتاب رسیده‌اند. علت دوام و پیوستگی شما در داستان نویسی چیست؟

راستش را بخواهید من همیشه با خودم فکر می‌کنم که حاشیه‌ها باعث شده خیلی وقتم تلف شود. متاسفانه در ادبیات ما حاشیه‌های فراوانی وجود دارد که انرژی و وقت نویسندگان را می‌گیرد و عمرشان را تلف می‌کند و شما هر چقدر هم خودتان را از حاشیه‌ها دور نگه دارید باز این حاشیه‌ها دست از سر شما بر نمی‌دارد و سایه به سایه‌تان می‌آید. از آن بدتر این است که بعضی از نویسندگان به دلایل مختلف خودشان با روی باز به سمت حاشیه‌ها می‌روند و نمی‌دانند در مقابل چیز‌های احتمالی‌ای که ممکن است به دست بیاورند چه چیز‌ها که از دست نمی‌دهند.

امروز شاهدیم که برخی از نویسندگان یا منتقدین ادبی و هنری به این نکته اشاره می‌کنند که ادبیات، سینما و تئاتر کارکرد و تاثیر گذشته خود را از دست داده است و همین حرف‌ها باعث یک‌جور نا امیدی و دل‌سردی در بسیاری از نویسندگان و هنرمندان شده است. شما این قضیه را چطور می‌بینید؟

نگاه این نویسندگان یا منتقدین، همان نگاه از بالا به پایین است. این آدم هنوز دنبال همان تاثیری است که یک‌قرن قبل یک رمان یا نمایش روی مخاطبش داشت و چه‌ها که نمی‌کرد. به همین دلیل وقتی می‌بیند مخاطبش برای پیام ثابتی که او در اثرش گذاشته دیگر اهمیتی قائل نیست به‌هم می‌ریزد و نمی‌فهمد چرا مخاطب مانند گذشته‌ها باز اندیشه خودش را کنار نمی‌گذارد، حرف او را نمی‌خرد و خودش و افکارش را زیر پای او قربانی نمی‌کند. این هنرمند دنبال معادلاتی است که دوره‌اش گذشته است. امروز دیگر نباید بپرسیم چرا مثل گذشته‌ها مخاطبین تسلیم حرف‌های هنر مندان نمی‌شوند بلکه باید بپرسیم که چرا مخاطبین باید افکارشان را که هم‌وزن و هم‌سطح افکار نویسنده و هنرمند است، کنار بگذارند و به تفسیر آن‌ها این‌طور تکیه کنند. این نگاه بازمانده از دوران کلاسیک است که هنرمند باید مانند پدری در جایگاه بالاتر بایستد و مخاطب کودکش را نصیحت کند و کودکش هم گوش کند. حالا امروز این کودک بالغ و عاقل شده است اما پدرش هنوز نمی‌خواهد این را باور کند. می‌خواهد باز نقش گذشته خودش را داشته باشد. زمانه این امکان را به این پسر داده است که هم‌قد پدرش شود حتی داناتر وآگاه‌تر از او. دیگر پدر نمی‌تواند نقش معلم را برایش داشته باشد چون نصیحت‌هایش تاریخ گذشته از کار در آمده‌اند. امروز ما با فریاد برخی از این نویسندگان و هنرمندان رو به‌رو هستیم که چون نمی‌توانند حرف‌هایشان را باز تو مغز دیگران جا بدهند احساس شکست می‌کنند. احساس می‌کنند هنرشان ماهیت و کارکرد سابقش را از دست داده است. در نهایت احساس می‌کنند فقط یک زنگ تفریح برای مخاطبین‌شان هستند که وظیفه‌شان صرفا سرگرم کردن اوست و بس. آن‌ها به مرور با این نگاه کنار می‌آیند که هنر و ادبیات هم یک کالاست که چون کاری انجام نمی‌دهد، علت وجودیش را از دست می‌دهد و تنها راه هم همین است که آن‌ها انتخاب می‌کنند و راه دیگری هم وجود ندارد. مشکل این دسته این است که نمی‌خواهند با زمانه وتغییراتش جلو بروند و فضای تازه را درک کنند چون خودشان را هنوز عقل کل و محور جهان می‌دانند. اگر این هنرمند بخواهد روی همان مواضعی که پدران هنریش داشته‌اند باز بایستد وتحکم‌آمیز واز بالا، باز حکم صادر کند صرفا خودش را از مواهب و روش‌های نوین تاثیرگذاری و امکاناتی که این عصر در اختیارش گذاشته دور می‌کند. بعد هم نا امید می‌شود و با انبوهی از توقعات فرو خورده برای رسیدن به جایگاهی که از خودش در ذهن دارد، پناه می‌برد به‌ اندیشه‌ها و ابزارهای از شکل افتاده پدرانش. توهم بر حق بودن همیشه باعث افراط و تفریط‌های عجیب وغریبی می‌شود که در نهایت، یااز این سمت بام می‌افتیم یا از آن سمت بام.

این‌که فاصله حسی و فکری بین هنرمندان ومخاطبین‌شان امروز کم شده یا حتی به هیچ رسیده دیگر برای همه موضوع جا افتاده‌ای است اما چطور می‌شود که در عمل بعضی از هنر‌مندان نمی‌توانند با این قضیه کنار بیایند؟

خوب این همان سوالی است که مخاطبین ادبیات و هنر از این عقل کل‌ها دارند. چرا باید یک فیلمساز یا نویسنده خودش را در مقامی بالاتر قرار بدهد و نگاه و تفسیر خودش را از مسائل دقیق‌تر ودرست‌تر بداند؟ چرا باید هنرمندی صرف روایت کردن چیزی، خودش را برحق ببیند؟ دست کم در این زمانه این نگاه کمی دور از منطق است. صرف روایت کردن چیزی، توسط کسی، او در جایگاه بالاتری قرار نمی‌گیرد. فرض کنید تصادفی در فضا بین دو یا چند سیاره رخ داده است، در این لحظه کسی با دوربینش توانسته این تصادف را فیلمبرداری کند. آیا او می‌تواند بهتر از بقیه مفهوم یا علت این تصادف را مشخص کند؟ و بگوید چون من از این تصادف عکس و فیلم گرفته‌ام یا در این صحنه حضور داشتم پس این حق من است که بگویم به چه دلیلی این سیاره‌ها با هم تصادف کرده‌اند. اما من فکر می‌کنم چون این هنرمند این تصویر را ثبت کرده، اجازه ندارد بگوید حرف من از حرف مثلا یک محقق یا دانشمند یا حتی یک مخاطب عادی درست‌تر است. این راوی اجازه ندارد بگوید توصیف و تفسیری که من برای این وقایع تاریخی و سیاسی پیدا کردم، تنها توصیف درست و کامل است. همان قدر علتی که این هنرمند برای تصادف این دو سیاره بیان می‌کند درست است که نظرات باقی کارشناسان و مخاطبانشان درست است. ممکن است واقعا علتی که این هنرمند انگشت رویش می‌گذارد درست‌تر باشد چون او تحقیق و مطالعه بیشتری کرده است یا در این زمینه تجربیات بیشتری داشته است. درست‌تر بودن نظر او در این‌جا جزئی از حق همیشگی و موروثی او نیست بلکه به این دلیل این حرف را باید شنید که او مسیری را طی کرده که ممکن است همه آن را طی نکرده باشند. یعنی درست‌تر بودن حرفش به این دلیل نیست که راوی این داستان و ثبت کننده این تصویر بوده است. اگر این آدم راوی و ثبت کننده این تصادف بین سیاره‌ای هم نبود، باز به خاطر دقت در زاویه تفکر وتحقیقش حرفش شنیدنی‌تر بود. اگر ده نفر از این قضیه فیلم گرفته باشند یا روایتش کرده باشند همه‌شان به یک اندازه برحق هستند. حق امروز تقسیم شده بین همه و هیچ جایگاهی خود به‌خود دارای حق بیشتری نیست.

بعد از رمان «هیس» و «پستی» منتقدان «وقت تقصیر» را یک جهش رو به جلو و یکی از برترین رمان‌های دهه گذشته می‌دانند. این میزان از تخیل در ادبیات ما نادر است در حالی که «وقت تقصیر» واقع‌گرا نیست اما یک واقعیت تاریخی را بیان می‌کند و روایت از جزء به‌ کل می‌رسد. ارتباط واقعیت و تخیل را شما چگونه می‌بینید؟

اگر از زاویه نگاه شخصیت‌های رمان‌هایم بخواهم به قضیه نگاه کنم باید بگویم برای آن‌ها دیگر مرزی دائمی بین واقعیت و خیال وجود ندارد و به سختی می‌شود فهمید چه چیز واقعی است و چه چیزی غیر واقعی. شاید آن‌ها حق دارند مرز بین واقعیت و خیال را گم کنند چون در دنیای پر آشوب و متغیر ما مرز واقعیت وخیال دائم در حال تغییر و تفسیر است و ملاک کلی و دائمی‌ای برای سنجش آن نمی‌شود پیدا کرد. شاید همین قضیه است که شخصیت‌های رمان‌هایم را به این نکته می‌رساند که چیزی به نام واقعیت صرف وجود ندارد و هرچه که ما به عنوان واقعیت قبول می‌کنیم به نوعی توهم واقعیت است  هم چنان که ادبیات توهم واقعیت است چون هر واقعیتی در بخش‌های مختلفی ساخته می‌شود وآن چه که ما واقعی می‌دانیم زاویه و سلسله امکانات و انتخاب‌های ذهنی‌ای است که به‌جای خاصی ختم می‌شود.

به نظر می‌آید بخشی از تخیل موجود در شخصیت‌های رمان «وقت تقصیر» یا «چشم‌هایم آبی بود» ریشه در نوعی متافیزیک دارد. متافیزیکی که نا به هنگام احضار می‌شود؟

شاید یکی از تفاوت‌های جهان امروز با دیروز در این است که آدم دیروز با عقل مسلط خودش، خیلی از چیزها را از دنیایش حذف کرد و نادیده گرفت و متری از جنس علم و عقل در دست گرفت تا همه چیز را قضاوت، معنا و متر کند. این‌گونه بود که جهان او روز به روز خالی‌تر شد. به نظر می‌آید متر علم امروز دیگر مثل سابق برنده نیست. خیلی از قواعدی که تا دیروز علم محض بودند امروز دیگر تبدیل به افسانه‌های علمی شده‌اند. این قواعد علمی اگر قدرت و کارکرد خودشان را به طور کامل از دست نداده باشند، دست کم می‌توانیم بگوییم تیغشان حسابی کند شده است. چون مقیاس و ابزارهای نوینی امروز برای سنجش پدید آمده است. بسیاری از قواعد و قانون‌های گذشته را ابزارهای نوین مورد شک قرار داده‌اند و خیلی از قوانین اثبات شده را دوباره تبدیل به فرضیه کرده‌اند. یعنی چیزهایی که باید از نو اثبات شوند. این شک‌ها و شکست‌ها، انسان امروز را متوجه تکه‌های حذف شده خودش کرده است، تکه‌هایی که مدرنیته حذف کرده و نادیده گرفته است. دست کم از چشم شخصیت‌های رمان «چشم‌هایم آبی بود» این‌گونه به نظر می‌آید که مدرنیته با بیان حداقلی‌اش از جهان و انسان سعی کرده ذهنیتش را پیروز کند یا پیروز نشان دهد. امروزه به سبب مختصات زمانمان همه چیز‌های کنار گذاشته شده از نو دوباره به میدان برگشته‌اند و از نو بازیابی می‌شوند تا هر چیزی که مختصات واقعی ما را داشته باشد به عرصه فهم ما برگردد و به رسمیت شناخته شود. به همین دلیل ما شاهد بازگشت چیزهای بسیاری هستیم که زمانی کنار گذاشته وجدی فرض نشده‌اند. زندگی انسان شامل بخش‌های گسترده‌ای است که اگر ما به هر دلیلی تکه‌ای از آن را نا دیده بگیریم در نهایت به تصویر ناقص و غیر واقعی‌ای از خودمان می‌رسیم. اگر هنر وادبیات در پی بازنمایی کامل انسان و جهان است، چاره‌ای ندارد جز آن که اجازه ورود، بروز و ظهور همه بخش‌ها را به ما بدهد.

نکته‌ای که در بر خورد با بهترین رمان شما یعنی «وقت تقصیر» و آخرین رمان شما، «چشم‌هایم آبی بود» به‌چشم می‌آید نگارش و ویرایش خاص آن‌هاست. چیز‌هایی مثل دو نقطه، ممیز، فضاهای خالی و... که می‌توان تعبیرهای گوناگونی از آن‌ها کرد اما می‌خواستم بدانم دلیل شما چیست؟

چه این موارد و چه موارد دیگر، همه بر آمده از یک نگاه کلی است. یعنی این شگردها شکل بیرونی و بروز یافته آن نگاه است تا اثر قابلیت بیشتری را برای برداشت‌های متفاوت پیدا کند وطیف مخاطبین امکان ساخت جهان‌های متفاوت خودشان را پیدا کنند. یکی از اثرات این نگاه و شگردهایش این است که داستان، فیلم و نمایش تبدیل می‌شود به اجزا و تکه پاره‌هایی پر از مفصل، یعنی اجزاء، عناصر و تکه‌های داستان یا فیلم مثل بدن انسان پر از مفصل‌هایی می‌شوند که بخش‌های مختلف را به هم متصل می‌کنند. کاری که مفصل‌ها در این نوع آثار انجام می‌دهند این است که شرایطی به وجود می‌آورند تا اثر از حالت بسته و منجمد خودش خارج شود و مخاطبین بتوانند با توجه به شرایط و مختصاتشان مسیر و معنایی را که می‌خواهند کشف و انتخاب کنند. و اثر نیز همچنان زیر این همه معنا و مسیر مختلف و متضاد از هم نپاشد و ساختار و شاکله‌اش حفظ شود. هر مفصل یک، دو یا چند راهی است که مخاطب با انتخاب‌هایش هر بازار جایی و چیزی سر در می‌آورد. همه این امکانات و شگردها برای این است که مخاطب بخشی از جهان خودش را لمس کند. اگرمفصل‌ها نباشند ما بی‌گمان با یک مسیر ثابت و بسته رو به‌رو می‌شویم. مسیری که از جایی خاص شروع می‌شود و به جایی خاص و متقن می‌رسد. مسیری که نمی‌تواند تمام جهان‌های متفاوت مخاطبین را پوشش بدهد. وجود مفصل‌ها در داستان و آثار سینمایی باعث به هم ریختگی چهره این آثار می‌شود حتی ممکن است بخشی از مخاطبین نتوانند با آن ارتباط برقرار کنند و در دراز مدت این دست آثار ممکن است با ریزش مخاطب رو به‌رو شوند.

شگردها و فرم‌های ادبی و هنری در هر دوره تفسیر و فرزند زمان خودشان هستند و ما برای نشان دادن خودمان چاره‌ای جز انتخاب آن‌ها نداریم یا باید از اسباب و ابزارهای ناکار آمد گذشته استفاده کنیم که در آن صورت با اصرارمان برای استفاده از آن‌ها در نهایت به بخشی‌هایی از گذشته می‌رسیم و یا مجبوریم دست به دامان روش‌هایی از جنس امروز بشویم و شاهد به هم ریختگی و مبهم شدن چهره آثارمان باشیم. البته نباید از یاد ببریم که حتی بعضی از قالب‌ها و فرم‌های ادبی و هنری‌ای که امروزه محبوب هستند در ابتدای امر توسط مخاطبین پس زده شده‌اند. یعنی مخاطبین این آثار هم نمی‌توانستند با آن روش نوظهور، ارتباط برقرار کنند و برایشان این نوع روایت و قصه‌گویی سخت و عذاب‌آور بوده است اما به مرور زمان می‌بینیم همان روش‌های سخت و بی‌مخاطب، امروز به چیز‌هایی بسیار عادی و پر‌مخاطب تبدیل شده‌اند که روز به‌روز هم به مخاطب آن افزوده می‌شود.
.

منبع - روزنامه صبا


 


ادامه مطلب /شرایط ناگوار اقتصادی و دست‌فروشان مترو/چهل داستان‌نویسِ منتخبِ جایزه‌ی بهرام صادقی/مقالات راه‌یافته به بخش نهایی دوازدهمین دوره جشنواره نقد کتاب/تازه‌های کتاب/پانصد داستانک راه یافته به مرحلۀ دوم مسابقۀ آخرین انار دنیا

ادامه نوشته

تحلیل گفتمانی رمان های اسماعیل فصیح ومحمد رضا کاتب

 

 


 


شهوداتِ شرقی سؤال‌مند


 


 

 


چشم‌هایم آبی بود

  


 

بهنام ناصری


 

پیدا کردن منظری مساعد برای گشودن زاویه‌ای رو به جهان محمدرضا کاتب و آثارش، امری سهل و ممتنع است. دست به کار نوشتن شرح‌حالی از حدود سه دهه نویسندگی‌اش باشی، یا مشغول نوشن مقاله‌ای در باب جهانی که او با هر رمان صورتی از آن را پیش رویت گذاشته در این سال‌ها، یا حتی در جریانِ ثبتِ یادداشتی اندر اختصارِ این‌همه؛ فرقی نمی‌کند. پرداختن به کاتب و آثارش در هر سطح و اتمسفری، همیشه برایت با نگرانی همراه است؛ از این‌که حق مطلب ادا نشود در باب آنچه دست‌گیرت شده از خواندن تقریباً همه آثارش تا به امروز؛ از غرق شدن در تکثرِ ایده‌های خودت پیرامون جهان او؛ از مغلوب شدن در برابر تنوع یادداشت‌هایی که در جریانِ خواندن هر رمان برداشته‌ای؛ از –به ناگزیر- انباشتن نوشته‌ات از ناگفته‌‌ها.

در مقام روزنامه‌نویسی که پیش‌تر هم گفت‌وگو با کاتب و هم نوشتن از جهان قصوی‌اش را تجربه کرده، برای برون‌رفت از این خودمحاکمه‌گری زودهنگام، کردوکار خودت را داری. حرجی هم نیست اگر نقبت به جهان این نویسنده به قاعده شرقی، جایی با آرای فلان و بهمان اندیشمندِ فرنگی تلاقی کند که «پیش‌بینی‌ها به خطا می‌روند و این از قطعیت‌های نادر هستی است». یا «وقتی وانمود به چیزی می‌کنی، نشانه‌هایی از آن چیز را در خودت تولید کرده‌ای». وقتی پل ریکور در باب «پیش‌بینی‌ناپذیر بودن هستی» گزاره صادر می‌کرد و زمانی که ژان بودریار از مفهوم ظاهراً به تثبیت‌رسیده‌ای چون «وانمود» قطعیت برمی‌داشت، هیچ کدام نمی‌دانستند زمانی در سوی دیگری از دنیا، صورتی شرقی دیگرگون از این مفاهیم در آثار نویسنده‌ای شناور خواهد بود که دست بر قضا اتکایی هم به آثارشان ندارد.

علی‌ایحال به دریافتی از «ناحتمیت» وانمود می‌کنی تا علائم بی‎باوری به قطعیت‌های بی‌کم‌وکاست را به بار بنشانی در خودت؛ تا برسی به این‌جا، همین‌جا؛ ‌که محمدرضا کاتب، نویسنده‌ ادبیات ژانر نیست و نوشتن از آثار رمان‌نویسی که مدام در پی عبور از تعاریف مستعمل و پذیرفته شده از ژانر رمان است، حتی در مدیوم روزنامه، عجیب نیست اگر متن متعارفی از کار درنیاید و بر فنون و قواعد تجویزی ژورنالیسم منطبق نباشد. راست می‌گفت انگار کورت وونه گات آمریکایی در رمان «شب مادر»ش؛ انگار «ما همان چیزی هستیم که به آن وانمود می‌کنیم. پس همیشه باید مواظب باشیم ببینیم به چه چیزی وانمود می‌کنیم»!

در مقاله مطولی که در چند فصل در باب آثار کاتب نوشته و بنا به ضرورت، تنها برشی چندصد کلمه‌ای از آن را چاپ کرده‌ای، به تفصیل آمده است که شخصیت‌های آثار او موجوداتی زجرکشیده‌اند و در جهان‌بینی‌اش حتی سعادت و کامیابی انسان‌ها هم از رهگذر این رنج می‌گذرد. آورده‌ای که آدم‌های او این فرایند دوزخ‌آسا را سپری می‌کنند تا به «گمشده بی‌نام»شان برسند؛ و کاتب از این رهگذر، برای نزدیک شدن به آن چیز بی‌نام و تعریف‌ناپذیر، رمان به رمان سودایی‌تر شده است. از این نوشته‌ای که غریزه مرگ دغدغه آشکار اوست و آدم‌های او بی‎آنکه بخواهند، مرگ خود را می‌جویند؛ و رسیده‌ای به پرسشی بنیادین از این قرار که راه رهایی و رسیدن به آن «گم‌شده بی‌نام» در آثار کاتب اخلاق‌گرای ادبیات ایران آیا همان مرگ است؟

هر کتابی که از او منتشر می‌شود، منتظر روایتی هستیم که در عین استقلال از کتاب‌های پیشین، باز برساندمان به انبوهی از پرسش‌های بی‌پاسخ در باب آن‌چه پیوسته پیرامون‌مان جاری است اما در گستره دید محدودمان نمی‌گنجد. روایتی که راه بگشایدمان به سکوتی ناشی خواستن و ندانستن. ناشی از عجزمان در برابر آنچه می‌خواهیم و نمی‌توانیم بدانیم؛ این به معنای متوسع کلمه، «خاصیت» محمدرضا کاتب است.                                                          منبع - روزنامه سینما


 


تحلیل گفتمانی رمان های اسماعیل فصیح ومحمد رضا کاتب


 


 

 

 
 

 


 


 


 


 

جنگ تحمیلی و دفاع مقدس، مهمترین رخدادی بود که پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران به وقوع پیوست. به تبع نگاه ها و دریافت های گوناگون و گاه متقابل از جنگ، در آثار مربوط به این حوزه داستان نویسان نیز با رویکردهایی متفاوت به این موضوع پرداختند. رویکردهای عمده را در این زمینه می توان به چهار دسته تقسیم کرد: رویکرد ارزش محور، رویکرد جامعه محور، رویکرد انتقاد محور و رویکرد انسان محور. از میان این رویکردها، دو رویکرد ارزش محور و انتقاد محور در تقابل با هم قرار دارند و در آثاری که با توجه به این دو رویکرد خلق شده هر یک خواسته اند به نحوی نگاه و رویکرد خویش را در داستان بپرورانند. در این پژوهش از میان آثار این نویسندگان، رمان دوشنبه های آبی ماه اثر       محمد رضا کاتب و رمان زمستان62 اسماعیل فصیح انتخاب شده اند. روش پژوهش توصیفی ـ تحلیلی است و بر مبنای چهارچوب نظری تحلیل گفتمان انتقادی به بررسی و تحلیل آثار پرداخته شده است.


 


نویسنده ای در میان عشق ونفرت


 


 

 


چشم‌هایم آبی بود





حاشیه‌ای‌ درباره‌ محمدرضا کاتب که مصداقِ ایده است در ادبیاتِ ایران


  مهدی یزدانی‌خُرّم


نوشتنِ چندصد کلمه درباره‌ محمدرضا کاتب همان‌قدر سخت است که خلاصه کردنِ ایده‌های رمان‌های‌اش در چند سطر. من کاتب را در اواخرِ دهه‌ هفتاد کمی قبلِ انتشار رمانِ «هیس، مائده، وصف، تجلی» شناختم. در جلساتی که بعدِ تعطیلی روزنامه‌ فتح در دفترِ آن برگزار می‌شد و خیلی‌ها می‌آمدند آن‌جا. از جمله کاتب و حسنِ بنی‌عامری نازنین. وقتی «هیس» منتشر شد عملاً فضای ادبیاتِ ایران شوکه شد. یک رمانِ خشن با روایتی عجیب. صحنه بیرون‌کشیدنِ قلبِ یکی از شخصیت‌ها از تنش تا پایانِ عمر از یادم نمی‌رود. بعدِ آن بود که کاتب خود را به ادبیاتِ ایران قبولاند. رمان‌های بعدی‌اش هم شگفت‌انگیز بودند؛ «وقتِ تقصیر» و «پستی» را می‌گویم. روندی که او در رمانِ «هیس» آغاز کرد (هرچند هیس اولین کار کاتب نیست) در آثارِ بعدی پخته‌تر شد. هراس‌انگیزتر و مهم‌تراز هر چیز مملو از ایده. هرچند کاتب بعدِ «وقت تقصیر» مانندِ بسیاری به الطافِ ملوکانه ارشادِ محمودی دچار شد اما باز توانست دو رمانِ مهم دیگر یعنی «آفتاب‌پرست نازنین» و «رام‌کننده» را چاپ کند. هرچند کاتب از این دوره برای من که دلبسته نگاه‌اش بودم کمی مغلق شد تا امروز. رمانِ «بی‌ترسی» را دوست نداشتم و «چشم‌هایم آبی بود» به نظرم آن قدر تغییر کرده که یک جاهایی‌اش با هم نمی‌خواند. همه می‌دانند وسواسِ او را در نوشتن و بازنویسی. در این نزدیک بیست سال این نویسنده کنار ما قد برافراشت. تنومند شد و راه‌اش را باز کرد. همیشه عجیبت‌ترین مصاحبه‌های دورانِ کاری‌ام را با او داشتم. عملاً از پاسخ‌دادن طفره می‌رود و کارِ خودش را می‌کند! در جغرافیای ذهنش دو سنتِ روایتِ کهنِ ایرانی- اسلامی و رمانِ فلسفی قرنِ نوزدهم اروپا در هم تنیده‌اند. طوری که در چند کارِ آخرش به شدت به انتزاع نزدیک شده و این چیزی است که به زعمِ من کاتب باید در آن تجدیدنظر کند که می‌دانم نمی‌کند چون بیشتر از این حرف‌ها به کارش معتقد است که بخواهد با حرفی شیوه‌اش را عوض کند! انبوهی از سرگردانی و هراس و دام در متن‌های او طراحی شده‌اند. اصولاً منطقِ خوانشی رمان‌های او به شدت متفاوت است و خواننده‌ای می‌تواند واردِ این جهان شود که قدرت تاویلِ بسیار بالایی داشته باشد. او فرزندِ ابن‌عربی است شاید. فرزندِ تبدیل واقعیت‌ها به انتزاعی عجیب که ناگهان جهانی دیگر را به رویت می‌گشاید. از نخستین سطرهای هر اثرش، حتی نامِ رمان‌اش مخاطب در حالِ فریب‌خوردن است. در حالِ فرورفتن در مردابی که او برای‌اش تدارک دیده. هرچه بیشتر مقاومت کند بیشتر فرو می‌رود و این دقیقاً هدفِ درون‌متنی کاتب است. غرق‌شدنِ مخاطب در یک خیالِ مرکب. خیالی که مدام در ذهنِ تاویل‌گر معنا می‌سازد، معنا را منهدم می‌کند و گاهی معنا را چنان دیریاب که عملا تمامِ پدیده‌ها ناشناخته می‌شوند. کاتب و آثارش یکی از نمونه‌هایی هستند که می‌شود در پاسخ به چند منتقدِ ملال‌آورِ آکادمیک نشان داد و گفت این ادبیات هنوز تهی نشده است. تجربه‌گرایی که کمتر در ساختا‌رهای درسی و غیرِ قابلِ انعطافِ ایشان می‌گنجد. هرچند باید اذعان کرد که آثارِ او یا خوانده می‌شوند یا مخاطب را به جنون رسانده و او را پس می‌زنند. و این ادبیاتی است که در وضعیتِ معمولی بودن نمی‌ماند. ادبیاتی نیست که همه‌گیر شود و «همه» بتوانند آن ر دوست داشته باشند و بخوانند و لذت ببرند. کاتب موافقان و مخالفانِ خودش را دارد و این چیزی است که همیشه برای من جذاب بوده. نویسنده‌ای در میانه عشق و نفرت. نویسنده‌ای که یاغی است و در عینِ‌حال پر کار و ناپیدا. اویی که مدام مسیرِ روایت‌اش را تغییر می‌دهد ولی از برخی عناصرِ کلیدی تکرارشونده سود می‌جوید که مولفه‌های اصلی او هستند. تکه‌هایی مثلِ خشونت، بی‌زمانی، بی‌اتفاقی، تنهایی و گذشته؛ و چنین است که او را می‌توان در دستگاهِ روایی ابن‌عربی خوانش کرد. حیف که این چند صد کلمه دارند به پایان می‌رسند. ادبیاتِ ایران یک محمدرضا کاتب دارد. این تک‌بودن هزینه‌های فراوانی برای نویسنده‌اش داشته و به همین دلیل است که جهانِ او منحصر به‌فرد است. این «یک»‌بودن ارزش‌گذاری نیست بر آثارِ او بلکه ترسیم موقعیتی است که او به کف آورده‌اش. کاتب همیشه لایه‌های پنهانی دارد که در این تک‌بودگی او را رستگار می‌کنند. لایه‌هایی که به خوبی می‌داند کجا آشکارشان کند و خواننده‌اش را مبهوت. یادم می‌آید بعدِ چاپِ «هیس» مشتی حسود می‌گفتند «رمانِ بالغی نیست، چند صحنه‌ اتفاقی دارد و قطعاً در کارِ بعدی‌اش به تکرار می‌افتد و ...». از آن حسودها گاهی خبرهایی می‌شنوم. یکی‌شان ستون‌های مضحکِ سیاسی- اجتماعی می‌نویسد، یکی دیگرشان هیچ کتابِ مهمی چاپ نکرده و دیگری روز به روز کتاب‌های‌اش ضعیف‌تر می‌شوند و چند تایی دیگرشان که اصلا هیچ... اما کاتب نوشت و جهان خودش را ساخت. جهانی که همیشه هنگامِ ورود به آن منتظر هر بلایی هستم!                                                           منبع - روزنامه سینما

 

 













 

 

تعلیق یا ابهام؟ مسئله این است


 


 


 

 


چشم‌هایم آبی بود

 

 









رضیه انصاری


 

محمدرضا کاتب فارغ‌التحصیل رشته کارگردانی از دانشکده صدا و سیماست. دستی بر فیلمسازی و فیلمنامه‌نویسی هم دارد اما اکثرا او را به عنوان نویسنده می‌شناسند. او که نوشتن را از نوجوانی و مجله کیهان بچه‌ها آغاز کرده بود، داستان‌های کوتاه مطرحی در نشریات دهه شصت به چاپ رساند که غالباً درون‌مایه طنز داشتند و عمدتاً به حوزه ادبیات جنگ و گروه سنی کودکان مربوط می‌شدند. با انتشار رمان هیس در سال 78 و با اختصاص یافتن  جایزه برترین رمان سال منتقدان و نویسندگان مطبوعات به این رمان، کاتب به عنوان نویسنده‌ای مطرح مورد توجه قرار گرفت. رمان آفتاب‌پرست نازنین هم در سال ۸۸ نامزد چهارمین دوره جایزه ادبی روزی روزگاری شد. از عمده آثار او می توان به  دوشنبه‌های آبی ماه(74)، هیس(78)، پستی(81)، وقت تقصیر (82)، آفتاب‌پرست نازنین (88)، رام کننده (90)، چشم‌هایم آبی بود (94)، فیلمنامه‌های سرخی سیب کال (84)و.... اشاره کرد.

کاتب نویسنده‌ای فرم گراست. او برای داستان‌گویی و پرداختن به ایده‌هایی که منحصر به فردند، فرمی را در نظر می‌گیرد که آن فرم هم از جنس خود اوست و البته با آن‌که در جهان داستان و به زبانِ در خورِ همان اثر قابل‌قبول می‌نماید، موافقین و مخالفینی دارد و گاهی حتی آنقدر بر محتوا غلبه می‌کند که خوانندگان حرفه‌ای را در میانه راه جا می‌گذارد. این نویسنده تجربه‌گرا که البته به ندرت تن به گفت‌وگو و مصاحبه می‌دهد،  جایی درباره فرم و تکنیک روایی‌اش و تفاوتش با برخی دیگر از فرمالیست‌ها می گوید: «این از من است كه كلمه‌ای درست می‌شود. كلمه به من خط نمی‌دهد كه چه كار كنم. این فرم‌گرایی باید در درون شما وجود داشته باشد وگرنه بعضی‌ها هستند كه ادای فرم را درمی‌‌آورند... شما چیزی را كه درون‌تان هست، نمی‌توانید جور دیگری بگویید... می‌خواهم عرض كنم كه فرم با تم خودش می‌آید، اما بعضی‌ها روی موج‌های زودگذر سوار می‌شوند و ادای فرم درمی‌آورند، چون خودشان به آن نرسیده‌اند.» (گفت‌وگو با احمد غلامی، آبان 90) با این حال خواندن آثارش خالی از تجربه‌های کشف و شهودی نیست به شرط آن که خواننده را خسته و ملال‌زده نکنند.

یکی از ویژگی‌های بارز آثار محمدرضا کاتب عدم قطعیت است. او همواره از به قطعیت رساندن رویدادهای داستانی و شخصیت‌هایش پرهیز می‌کند و البته به عنوان مولفی توانا و کاربلد، از شیوه‌های مرسوم  و روساختی و طرح پرسش‌های آشکار استفاده نمی‌کند؛ بلکه عدم قطعیت‌ها را در قالب تاریخ یا اتفاقی غیرقطعی یا در دل شخصیتی باورپذیر با ذهنیتی غیرقطعی تعبیه می‌کند و مثلاً هر روز واقعیت جدیدی سر راه زندگیش قرار می‌دهد که راست و دروغ هیچ کدام معلوم نیست. گاهی حتی محتوای ارائه شده در داستان نیز تغییر می‌کند و مولف آگاهانه تقابل‌هایی میان روایات درون متن و نتیجه گیری‌های ذهنی شخصیت‌ها، یا تضادهایی در پلات اصلی داستان می‌آفریند که موجب می‌شود خواننده همواره در تردید و ابهام بماند و از خط قصه هم سر در نیاورد.

«شاید واقعاً وقتی توی كوچه پس كوچه‌ها برای خودم می‌گشتم آدم‌هایی را كه می خواستم انتخاب می‌كردم بعد فكر می‌كردم كه تو قطار دیدم‌شان. كم كم یاد گرفتم چطوری خودم را با آنها سرگرم كنم. تو هر حالتی می‌دیدم‌شان تو همان حالت نگه‌شان می داشتم: مثل یك عكس و می‌نشستم قصه‌ای می‌ساختم كه به آن عكس بخورد و با آن سرگرم می‌شدم. وقتی به خودم می‌آمدم می‌دیدم ساعت‌ها با آن قصه آن جا بوده‌ام و نفهمیده‌ام زمان گذشته. بهترین چیز این قصه‌ها هم همین بود.» (پَستی، ص 19)

«نتوانستم بگویم این حرف‌ها راچون گاهی با خودم می‌گفتم شاید آفتاب‌پرست نازنین با سرهنگ ازدواج کرده تا او دست از سر بابا و من وعمه بردارد... شاید هم سرهنگ عاشق آفتاب پرست بود... از بابا طلاق گرفت و رفت پیش او تا دیگر کاری به بابا نداشته باشد. نمی دانم شاید این حرف‌ها بهانه‌اش بود برای رفتن... » (آفتاب‌پرست نازنین، ص 241)

«نمی‌دانم از دستم دلخور بود که آن طوری به خودم و کس‌وکارم فحش می‌داد، یا واقعاً داشت زندگی‌ام را تعریف می‌کرد... با آن‌که آن‌همه سوال از او می‌کردم اما هیچ‌وقت به جواب‌هایش با دقت گوش نمی‌کردم چون سوال‌هایم هیچ وقت سوال نبود.»(رام کننده، ص 15)

برخی از منتقدین، آثار محمدرضا کاتب را نظر به برخورداری از یکی‌دو مولفه پست‌مدرن، به غلط پست‌مدرن ارزیابی می‌کنند و سپس در نفی موفقیت این نویسنده در خلق یک اثر پست‌مدرن، قلم می‌زنند. حال آن‌که، آن‌چه در نظریه‌پردازی‌های پست‌مدرن ارائه می‌شود در خود داستان‌ها، آن‌طور که باید اتفاق نمی‌افتد. هر یک از آثار این مولف نسبت به کار قبلی متمایز و متفاوت است و تکنیک به کار رفته در آن بیشتر تقویت شده. به کار بستن چنین فنونی با آن‌که آگاهانه اعمال می‌شوند، نهایتاً در خدمت قصه‌نویسی مولفند و نه حتی خود قصه و قصه‌گویی. هرچه زمان می گذرد آثار کاتب از تکنیک‌های روایی منحصر به فردش اشباع می‌شوند و می توان ادعا کرد رمان‌ها به مرور از وجه داستانی خارج می‌شوند و تعلیق، جای خود را به ابهام می‌دهد. خوانندگان آن روزهای این قصه‌گوی کلاسیک، حالا میان خرده روایت‌های پراکنده و پیرنگ اصلی قصه و واقعیت داستانی جهان این نویسنده سردرگم می‌مانند و با آن‌همه تلاش وصبوری درخواندن متن و رسیدن به نشانه‌ها، به دلالت و معنایی دست نمی‌یابند ودلگیر می‌شوند. «من تله شده بودم و این را وقتی فهمیدم که دیگر دیر بود...»(رام کننده، ص 7)    

منبع -روزنامه سینما

 



 

 

رمانی که با هر خوانش نوشته می شود


 


وقت تقصیر









 
 












 
کتاب «وقت تقصیر» محمدرضا کاتب، کتاب چهارصد صفحه‌ایی بود که در طی چهار روز تمومش کردم. مدت‌ها بود که این مدلی کتاب نخونده بودم. یعنی پیش نیومده بود که کتاب دستم بگیرم، اونم یک کتاب حجیم و دلم نخواد که زمین بگذارمش. سیصد صفحه‌ی اول با سرعت و جذابیت تمام  پیش می‌رفت. اما خوندن صد صفحه‌ی آخر کند و زجرآور بود. نه به این خاطر که کتاب توی صد صفحه‌‌ی آخرش بد می‌شد. نه. سخت می‌شد. این کتاب چیز عجیبیه، که در توصیفش هیچ نمی‌تونم بگم، جز همین چند خطی که از خود کتاب انتخاب کردم. توی طول کتاب، از یه قضیه، روایت‌های محتلف داری، سیصد صفحه‌ی اول رو با ولع تمام و با حرص فهمیدن و بیشتر فهمیدن می‌خونی. هر قدر که پیش می‌ری، یه سری چیزهای جدید می‌فهمی که فکر می‌کنی یه قدم تو رو به دونستن حقیقت نزدیک‌تر کرده. هر چند چیزهایی که می‌فهمی گاه متناقض هستند و خیلی وقت‌ها راهی رو که اومدی، باید باز از اول شروع کنی و با یه نگاه جدید با تمام قضایا روبه‌‌رو بشی، اما همچنان امیدواری که یه چیزی قراره دستگیرت بشه. هر جمله‌ی جدید کتاب رو کلیدی می‌دونی برای حل معمای جمله‌های قبلی. ولی، با نزدیک شدن به صد صفحه‌ی آخر می‌بینی که هیچ نداری، هیچ نمی‌دونی! به این جای کتاب که می‌رسی، دیگه می‌دونی که نباید امیدی داشته باشی. فقط باید پیش بری. توی این کتاب، عبارتِ «بخونم، ببینم آخرش چی می‌شه» بی‌معنیه!!!

 خلاصه این که این کار رو خیلی دوست داشتم و توصیه می‌کنم بخونیدش. البته یه تذکر: بخش‌هایی از کتاب توصیف‌های خیلی خشنی داره (از شکنجه‌های که یه سری زندانی می‌کشن و مرگ‌های دلخراششون). اگر فکر می‌کنید که تحمل این‌ها رو ندارید، با یک کم احتیاط به این کتاب نزدیک بشید.

 کسی که کتاب رو می‌خونه و تموم می‌کنه، رسماً از توصیف کتابی که خونده عاجزه. درست مثل الانِ من! بهترین توصیفی که از اتفاقات کتاب می‌شه داد، همین گزیده‌ای هست که این زیر میارم. در همین‌جا جا داره که رسماً از نویسنده‌ی کتاب تشکر کنم که خودش زحمت کشیده و این تیکه رو توی کتابش آورده. :دی

 «عجب دورانی شده. هیچ چیزی دیگر قابل اطمینان نیست.» این زمانه، زمانه‌ی گندی است: یکهو می‌بینی همه چیز بی‌رنگ و رو می‌شود. بیچاره آن بدبخت‌هایی که حکایت ما را می‌شنوند. حتماً بدجور سردرگم می‌شوند.»
«خواستیم سردرگم بشوند. اگر نمی‌خواستیم نمی‌شدند.»
«بیچاره وقتی تمام وقایع، اعمال و حرف‌ها را کنار هم بگذارد به چیز عجیب و غریبی می‌رسد: به ابرو و حیاتی که معلوم نیست کی بودند و چه کار کردند و چرا؟ این از خاصیت مرگ و حیات زمان است که این‌طور ظهور می‌کند و آن بدبخت و همه‌ی آن کسانی که این اقرار را می‌شنوند مجبورند با هزار دوز و کلک آن‌ها را به هم بدوزند و به زور بچسبانند به هم تا ببینند چه به چه بوده.» قیافه‌ی کسانی که حکایت ما را برای دیگران تعریف می‌کنند خیلی دیدنی است. خیلی دیدنی است چون نمی‌داند با این حکایت ضد و نقیض چه کند. مجبور است هی بالا و پایین بپرد و پشتک و وارو بزند، هی دلیل‌های جورواجور و عجیب غریب برایشان بیاورد تا آن‌ها باور کنند همچین چیزی بوده. بنده‌ی خدا نمی‌داند مشکل کارش با این حرف‌ها بیشتر می‌شود. باید راستش را بگوید تا بتواند یک طوری سر و ته قضیه را سر هم بیاورد. بدبخت نه می‌تواند تکه‌های ناجور را نیاورد و سر هممان نکند و نه می‌تواند بیاورد. چون بیشتر هی ضدیت‌های خودش را نشان می‌دهد. و این باز بیشتر سر در گمش می‌کند. «خود آن طرف شاید یک جورهایی باید از جنس خود ما باشد تا بتواند این تکه پاره‌ها را این‌طوری پاره پاره از زبان خودش و قلم خودش و مکتوب و به نجوا و با خودش و با سکوت و با دست و با بدن و چشمهایش و ... برای خودش و برای بقیه نقل کند تا باور کند و آن‌ها هم باور کنند.»ادامه مطلب درhttp://fararaway.blogfa.com














رمانی که با هر خوانش نوشته می شود







یادداشتی در باره ی رمان «هیس»  

 




مصطفی سلیمی





 

 

 

 

 

 

نام کامل این رمان «هیس: مائده؟ وصف؟ تجلی؟» است. و با بن‌مایه‌های قصه روایت می‌شود. تکیه بر هزار و یک شب و بوف کور صادق هدایت.

 

رمان هیس به استقبال مرگ رفتن سه شخصیت را روایت می‌کند. شخصیت‌هایی که هر کدام به دلیلی ناچار به مردن هستند. پاسبانی که که تا انتهای رمان نامش گفته نمی‌شود. با کلمه ستوان یا لوطی خطاب قرار می‌گیرد. جهان شاه که متهم به قتل هفده دختر است. و مجید که جسدش با سر له شده کنار اتوبان افتاده.

 

رمان از با زاویه دید اول شخص روایت می‌شود. آغاز رمان: حکایت سفرو شبانه یکم، روایت شب آخر ستوان است. ایستاده بودم روی جدول جوی، گل‌های بغل پوتین راستم را می‌مالیدم به لبه جدول. سر شب تازه واکسشان زده بودم. دلم می‌خواست وقتی بالا سر جنازه‌ام می‌رسیدند ببینند تر و تمیز، مثل بچه آقاها مرده‌ام: با کفش‌هایی براق پیراهن و شلوار اتو خورده و موهایی با بوی صابون نخل داروگر: انگار داشتم می‌رفتم عروسی خواهرم: همیشه آرزو داشتم خواهری داشتم: سر بلند کردم سمت آسمان: برف داشت پا می‌گرفت دوباره (صفحه 5). شبی که ستوان می‌خواهد کارهای نا تمام زندگیش را انجام دهد. و برای انتقام به دفتر کار نعمان، مردی که در کودکی به او تجاوز کرده می‌رود. و روایت در همین جا ناتمام رها می‌شود و در پایان رمان ادامه روایت ستوان را داریم.

 

روایت دوم روایت جهان شاه است، که به جرم زدن رگ هفده دختر به اعدام محکوم شده.

 

روایت سوم روایت مجید است که مرده وارد داستان می‌شود. جسدی با سر له شده کنار اتوبان.

 

در کل رمان ابهام و عدم قطعیت در وقایع و اتفاقات دیده می‌شود. عدم قطعیت در نحوه مرگ شخصیت‌ها. در جایی مرگ مجید بر اثر تصادف عنوان می‌شود. در جایی بر اثر خودکشی. و در جایی مرگ بر اثر قتل عنوان می‌شود.

 

از علت مرگ ستوان هم چند روایت داریم. مرگ بر اثر اثابت گلوله در عملیات پلیس. مرگ در اثر تصادف، مثل مجید. و از طرفی در مورد شخصیت‌ها هم ابهام وجود دارد. ابهام در جرم و ماهیت جهان شاه. جهان شاه به جرم زدن رگ هفده دختر محکوم شده. که روایت‌هایی از خود جهان شاه درباره نحوه و انگیزه قتل‌ها عنوان می‌شود. روایت قصه وار زدن رگ‌ها روی سفره قلمکار جلوی آینه. ریختن خون زن‌ها در پیاله گل مرغی. تماشا ولذت بردن از چشمان خمار مقتولین در لحضات جان دادن. در جایی دیگر جهان شاه خود را سیاسی کاری معرفی می‌کند که برایش پاپوش دوخته‌اند. و خود را فدای حزب سیاسی‌اش می‌کند. ولی چیزی درباره اینکه چه جور دیدگاه سیاسی‌ای دارد و در چه حزبی است عنوان نمی‌شود. و در جایی جهان شاه صرفاً یک داستان نویس معرفی می‌شود. نویسندهای که اصطلاخاتی مثل جوی و خون و ایوان و آینه و... را برای بیان مقصودش استفاده می‌کند. و البته شخصیت، زبان، جهان بینی و استدلال‌های جهان شاه می‌رساند که جنایتکار نیست.

 

مجید هم در جایی سیاسی کار و در جایی نویسنده معرفی می‌شود.

 

به‌جز این سه روایت روایت‌های دیگری هم داریم. که تمام این روایت‌ها فاقد شبکه علی و معلولی و منطقی آشکار هستند. در هم تنیدگی روایت‌ها، تو در تو بودن اتفاق‌ها.

 

قصه حجله (بازرگان و آتش وش)

 

قصه بازرگان و آتش وش

 

قصه نمرود

 

بین شخصیت‌ها، روایت‌ها و قصه‌ها ارتباطی خاص احساس نمی‌شود. که تمام این روایت‌ها فاقد شبکه علی و معلولی و منطقی آشکار هستند. در هم تنیدگی روایت‌ها، تو در تو بودن اتفاق‌ها به ابعام متن می‌افزاید.

 

می‌ماند فقط ربط این واقعه و قصه‌های دیگر کتاب باید در برداشتتان این واقعه را یک جور ربط بدهید به پسر صمد و جهان شاه و هوس‌های ما و شب آخر من.

 

تنها وجه مشترک شخصیت ستوان، جهان شاه و مجید در مرگ است. در اینکه هر سه به استقبال مرگی نا خواسته می‌روند. چاره‌ای به‌جز مرگ ندارند. جهان شاه قاتلی است که باید اعدام شود. مجید سیاسی کاری که حکم تیرش صادر شده. و ستوان بیماری لا علاجی دارد. و هر سه شخصیت‌هایی درگیر با ذهنیات خود، مدام در حال تحلیل وقایع زندگی و گاهی در گیر با گذشته خود.

 

شخصیت‌هایی که نا‌خواسته در آن جایگاه قرار گرفته‌اند. با انتخاب نبوده. گفته بودم کاش یکی بود ازش می‌پرسیدم چرا اینجا هستم؟ گفته بودم: اگر از و اکرم و کریم و خیلی کسان دیگر هم بپرسی می‌بینی آن‌ها هم خودشان نمی‌دانند چرا اینجا هستند. و چرا این کارها را می‌کنند. و عاقبت کارشان به کجا می‌کشد.

 

باد و برف بد جوری بهم پیچیده بودند: بد هوایی بود: همیشه آرزویم بود توی سک روز بهاری توی یک پرورشگاه، وسط یک اتاق خالی تمام کنم. چه می‌شود کرد زندگی هیچ وقت با من سر سازگاری نداشت. حتی مردنم هم طوری نبود که دلم می‌خواست. (صفحه 256)

 

حتی اینکه ستوان در شب آخر به دفتر نعمان می‌رود به اختیار خودش نیست و از روی اجبار می‌رود.

 

از طرفی شخصیت‌ها در برابر اراده نویسنده مستقل هستند. خود مختاری و خطاب قرار دادن نویسنده. می دانم می‌خواهی چه کار کنی، می‌خواهی من را از زیر وصل کنی به بچگی خودت که اسمش را گذاشتی پسر صمد و در فصل بعدی آرام ما را ربط بدهی به مجید و بعد مجید را ربط بدهی باز به خودت (صفحه 28)

 

خواننده در هیچ جای داستان حدث نمی‌زند عاقبت کار به کجا می‌کشد وقایع و حوادث مدام از جایی به جایی کشیده می‌شوند. خواننده با یک روایت مأنوس می‌شود و مایل است بداند یر انجام چه رخ می‌دهد ولی در همان لحظه روایت عوض می‌شود و به سمت دیگر می‌رود.

 

استفاده از سر فصل‌های نامانوس وگنگ و گاهی بی ارتباط به ابهام متن افزوده است. مائده. زروان. خنجر و شمایل. تجلی. قدمگاه. خانه آرامش. سفر. ریواس. خشم. تابعه. فعل‌های معلوم و مجهول. لوح محفوظ.

 

استفاده زیاد از کلمه (شاید) عدم قطعیت وقایع را تقویت می‌کند. حتی در اینکه نویسنده این روایت‌ها کیست هم ابهام وجود دارد. خواننده ای که باید کنش داشته باشد.

 

در طول رمان بارها بصورت مستقیم و تلویحی از خواننده دعوت می‌شود تا در پیشبرد و وقایع داستان مشارکت کند. با پرانتزهای خالی، گذاشتن نقطه چین، جمله‌های نا تمام، صفحه‌های سفید، چندین بار از خواننده خواسته می‌شود تا قسمتی از رمان را حذف کند. در جایی از خواننده دعوت می‌شود در پرانتزهای خالی از جملات زیر استفاده کند. بعضی فصل‌ها با کلمات، می‌نویسم، می‌نویسد، می‌نویسید آغاز می‌شود. استفاده از همه این شگردها جایگاه خواننده را برجسته می‌کند.

 

از طرفی استفاده از افعال می‌نویسم. می‌نویسد. می‌نویسید و خواهد نوشت، این معنی را می‌رساند که وقایع در حال وقوع و نوشته شدن هستند. و زمان حال و آینده را برای نوشته شدن می‌رسانند. یا به بیان دیگر با هر خوانش وقایع در حال وقوع هستند.

 

شاید تمام این شگردها و دعوت چندین باره از خواننده برای مشارکت، دخالت و حذف متن دلالتی بر مرگ مؤلف داشته باشند.

 

استفاده از کلمه شاید هم تقویت کننده این دیدگاه است که وقایع معلوم نیستند و می‌توانند قطعی نباشند.

 

از طرفی در جایی از رمان محمد رضا کاتب مثل مجید در اتوبان می‌میرد. و به مرگ کاتب در پا ورقی اشاره می‌شود. و شخصی با امضای اکرم رمان را به پایان می‌برد. در صفحات 23 و 73 و 276 به وجود نویسنده زن اشاره شده است.

 

اصلن این ستوان از من دستور گرفته بود. یانه. اصلن این ستوان خود من بودم (صفحه 252)

 

رمان هیس یک تجربه تکرار نشدنی است. شیوه روایت منحصر به فرد و خاص. متنی قابل تأویل. نام گذاری خاص. و با گذشت بیش از یک دهه از نگارش این رمان هنوز تازگی و جذابیت فرم را دارا می‌باشد. و به نظر می‌رسد با هر بار خوانش از نو نوشته می‌شود.

منبع-  ماهنامه ادبیات داستانی چوک

 









چشم های نخفته در گور راوی (بخش دوم)

vv





چشم های نخفته در گور راوی (بخش دوم







 

 


چشم‌هایم آبی بود

 

 








 

میز گردی درباره رمان (( چشم هایم آبی بود )) نوشته محمد رضا کاتب - بخش دوم -

 

 


 

 

(آنچه در پی می‌آید گزیده ای ازمیزگردی است درباره آخرین رمان محمدرضا کاتب با حضور مجتبی گلستانی، منتقد ادبی و حسن محمودی، داستان‌نویس وهمراهی لادن نیکنام داستان نویس ومحسن حکیم معانی داستان نویس که هرکدام از منظری متفاوت به این کتاب نگاه کرده‌اند)


 

 


محمودی: اصلا در بخشی از کارمی گوید که اگر تدوین بلد باشی می فهمی که چطوران کاری را که می گویی انجام بدهی میگوید که مهارت من این است که می توانم در ضمن فیلمبرداری تدوین هم بکنم. در این کار هم کاتب به این خیالی است که همان طور که دارد می نویسد...

 


حکیم معانی: سوال اصلی من این است که ما با پاکتی مواجه هستیم به نام چشمهایم آبی بود که روایتهای متعددی را در آن ریخته اند و من الان فکر میکنم که آیا این روایتها مثل اگر شبی از شبهای زمستان مسافری ایتالو کالوینو، یک رمان را برای من می سازد؟ یا مثل تریسترام شندی با روایتها و قصه های متعددی مواجهم که برای همدیگر تعریف و ردوبدل می شوند؟ من هنوز هم معتقدم تریسترام شندی پدر این گونه اثار است ولی اگر دوبرابر یا نصف آن هم بود هیچ اتفاقی قرار نبود برایش بیفتد.

فکر میکنم اتفاقا رمان ان کاری را که می خواهد بکند انجام نمی دهد، یعنی تکیه کردن بر خرده روایتها به جای کلان روایت. به سمت یک روایت بسیار کلان میرود. یعنی فکر می کنم که این رمان اتفاقا تمرکزشدید و دقیقی دارد.

 


گلستانی: اول چند نکته بگویم. یکی از پیش فرضیهای استراتژی من این است که گفتمان نقد ادبی ما به شدت مولف محور است و از آن جهت خاستگاه الهیاتی دارد که نویسنده در جهان اثر همان جایگاهی را دارد که خدا در عالم هستی، پس هنگامی که اثباتا از مولف سخن گفته می شود، به یک معنا یک جهان بینی متافیزیکی - الهیاتی بازتولید می شود. دومین پیش فرضی من در مخالفت با تاویل گرایی است که عملا اجازه نقد نمی دهد و توجه را به جای تحلیل کارکرد یک متن در میان سایر متون، به سمت شرح نویسی منحرف می کند؛ شرح نویسی هایی که عملا شاید چیزی بیشتر از تکرار شرح نویسی هایی سابق نباشند.

در اینجا اشاره شد که گلستانی میخواهد با مولف محوری مقابله کند، اما باز از نام مولف استفاده می کند و مجموعه متونی را که نام کاتب روی آنهاست، پیش می کشد تا با این متن بسنجد. من با این موافقم، بزرگترین تناقضی است که من چند سالی است با ان درگیرم. اما دو نکته را یاداوری کنم. نخست این که من همه منابع استراتژیک و اقتصادی خود را (این عین عبارت درید است) از همان ساختاری می گیرم که آن را نقد یا واسازی می کنم. در مورد متون کاتب نیز می توان گفت که بیشترین فضای متافیزیکی را در همین متون می توان تشخیص داد، متونی که اتفاقا به نظر من بخش مهمی از انها نقد فرهنگ متافیزیکی-الهیاتی است.آقای محمودی گفتند که اینها همه به یاداوردنهای گلستانی است. اصلا من میخواهم بگویم که هرگز نمی توان، چه با مولف گرایی و چه با شرح نویسی، به کشف معنای اصیل و ثابتی در یک متن نائل شد. هر چیز هست، روایت است...

 


محمودی: سوالی مطرح شد که بحث خیلی مهم و جالبی است این که این خرده روایتها درهم حل می شوند یا مجزا هستند. فکر میکنم خیلی به این کتاب مربوط می شود و می توانیم در مورد آن صحبت کنیم. مثلا من یک جایی فکر کردم در همه این روایتها یک راوی خودش را شقه و تکه تکه کرده و درنهایت می فهمی که با یک نفر روبه رو هستی، وقتی من گفتم که همه ادامها یک جور می گویند منظورم این بود که این خرده روایتها - .همدیگر را قطع نمی کنند و ادامه همدیگر هستند

 


حکیم معانی: و به خاطر همین هم هست که من اتفاقا اینجا یک کلان روایت می بینم نه خرده روایت و دلایل دیگر هم دارم که...                                                                      


محمودی: گلستانی هم داشت به همین نکته اشاره می کرد...

 


نیکنام: به نظر من این کتاب مشخصا خرده روایتهای در هم تنیده شده است که لابیرنت وار و حلزونی به جلو می رود و هر دایره روایتی که تمام می شود در آن یک نفر را معرفی می کند و او را می گذارد اول دایره بعدی و دوباره حول آن روایت بعدی را شکل میدهد. تکرارهایی که به نظر من کاملا عمدی است دوباره تکه هایی از بدخش و میتی را با راوی و با آدمهای جدید می سازد و دوباره دایره را می بندد و می رود روی دایره بعدی این کلان روایتی که حکیم معانی می گوید نیست.                                                                    


  گلستانی:من هم معتقدم که چنین اتفاقی می افتتد.اما چه نتیجه ای  می خواهیم از آن بگیریم؟ آقای حکیم معانی می پرسند که آیا یک روایت کلان ساخته شده یا نشده؟ من معتقدم ساخته شده به دلیل مرکزیت داشتن، به دلیل گره گشایی آن

نیکنام: من هم می گویم ساخته شده..                                                         


   محمودی :منظورم این است که چشمهایم ابی بود کاملا برگشت کاتب به دوشنبه های آبی ماه است.

 


نیکنام: نگاه پخش شونده نیست. نگاه در نهایت همگرا می شود...                                    


محمودی، دقیقا یک نقطه اول دارد تا پایان و نمی توانی بگویی این پایان است. این ادامه آن است. دایره ای که شما می گویی نمی تواند دایره باشد.                                                 


نیکنام: ولی همان دایره ها تصویر ما را از بدخش و میتی کامل می کند. اینکه می گویید نویسنده اندیشه اش را تحمیل کرده من نظرم این است که می خواهد درونمایه را تمام مدت تذکر بدهد. و این تذکر را من مخل روایت نمیدانم یه جور کوندرا میبینم...                                                                                           


محمودی: کوندرا از اولی همان کار را می کند...                                                    


     نیکنام: این هم از اول شروع میکند دیگر، از صفحه چهل پنجاه موتور اعلام جهانبینی اش راه می افتد. گلستانی: چشمهایم ابی بود، مثل دیگر متون کاتب، برساخته از کلاژهاست، اما در نهایت چه اتفاقی می افتد؟ آیا این رمان در نهایت می تواند تکه تکه شدن جهان را بازنمایی کند؟                                                                                                   


نیکنام: بله، به نظرم تا حد زیادی موقعیت موزاییکی را دراورده.                                                                                               


گلستانی: اما به پایان بندی و استعاره سفر هم دقت کنید. سفری که پایان دارد                                                                                                         


نیکنام: ولی من فکر میکنم اگر ما به هندسه کار کاتب نزدیک بشویم می توانیم به ابعاد مختلف رمان بهتر بپردازیم.

 


گلستانی: خانم نیکنام به مجموعه ای از روایت ها اشاره کردند که دائم می چرخند و دست به دست می شوند و درهم شونده اند، اما جدا هستند و استقلال هم دارند. اینها را در اصطلاح روایتهای خرد یا خرده روایت نامیدند. پرسشی من دقیقا همین است که رمان کاتب توانسته است این کار را انجام بدهد یا نه؟ ایا توانسته قطعیت کلان روایت ها را بشکند؟ چون به هر حال در ایده روایت خرد، ایده کلان بودن روایت دیگر مستتر است و همین خصلت واکنشی برای من ازاردهنده است. همان طور که در ایده عدم قطعیت تثبیت قطعیت مستتر است.   من میخواهم کمی فراتر از این تقابل های دوتایی به قضیه نگاه کنم. ضمن این که نمیتوانم با استعاره هندسه و مهندسی هم به سادگی کنار بیایم.                                                                   


  محمودی: یا اصلا کاتب به دنبال این بوده؟                                                            


  گلستانی: من نمی دانم کاتب به دنبال چه بوده است. شاید پرسش جویس چیزی نبوده که لیوتار دریافت کرده است. من با دو چیز می سنجم اول با رمانهای قبلی کاتب و دوم با توجه به آنچه در این رمان اتفاق افتاده است، که من آنها را در سه مقوله خلاصه کردم. نخست استعاره سفر است.

 شخصیتهای اصلی رمان همه در سفرند، و نکته جالب توجه این که با قطار سفر میکنند، یعنی بر روی ریلهایی که حدود و ثغور سفر را مشخص و محدود میسازد. دوم ان جل خوری است که او را می جویند و عملا استعارهای است از یک من حقیقی و مرکزی به فعل گذشته و ضمیر ملکی متصل اول شخص در عنوان رمان چشمهایم ابی بود توجه کنید. راوی می خواهد بگوید که ان چشم ابی خود من هستم.

یا حتی مثل اقای محمودی می توان چنین تعبیر کرد که این جل خور به گونه ای  همه ماست! پیشتر هم گفتم که مساله تاویل نیست، بلکه این است که به هر روی فقدانی در این میان وجود دارد و حتی اگر این گستره ادامه پیدا می کرد و آن جسد و آن جسمیت پیدا نمیشد، همه کاراکترها همچنان تا انتها در جست وجوی آن فقدان بودند، همان فقدانی که به منزله مرکز هم عامل سفر است و هم انگیزه روایت راوی، و سوم و آخر هم مقوله پایان و پایان بندی است. اقای محمودی معتقد است که این سفر تمام نمی شود، اما.من معتقدم سفر تمام میشود و کاراکترها برمی گردند                                                                                    


حکیم معانی: ببخشید، رمان با این جمله شروع میشود که: «این آخرین سفر ما بود دیگر تمام شد رفت» آخرین جمله رمان هم دقیقا همین است.

گلستانی: بله، ضمن اینکه راوی همان جا اشاره می کند که« هیچ وقت از حرفهای بدخش که دیگر مادرم بود سر درنمی آوردم»؛ یعنی چیزی                                                                                            


     محمودی: در سفر فیزیکی شما می توانید بگویید که این دارد می رود. اول میگوید که سوار قطار شدیم رفتیم ترکیه دنبال یک نشانی، بعد از برگشت بدخش گفت که این او نبود. اخرش هم میگوید که این اخرین سفر ما بود به لحاظ روایت .

من می گویم که این رمان اصلا یک رمان خطی است .                                         


حکیم معانی: فقط درهم ریختگی دارد                                                                     


  محمودی :ان دایرهای که خانم نیکنام می گوید درست است. اتفاقا می خواهم بگویم که درهم ریختگی هم ندارد. در کار کالوینو که به آن اشاره کردید نویسنده روایت را قطع میکند. این بیشتر به شیوه هزارویک شبی نزدیک است                                                            


حکیم معانی: حتی ان هم نیست.

 


گلستانی: این روایتی است که در تاریکی اش همچنان فیل وجود دارد؛ حال آن که متن کالوینو از نبود فیلی صحبت می کند، از انچه لیوتار «ناممکن غیرقابل بازنمایی» می خواند. لیوتاراز اصطلاح امروالای کانتی استفاده می کند تا نتیجه بگیرد این امر والاست که ادبیات مدرنیستی و پست مدرنیستی، یعنی نوستالژی مدرنیستی و شادی و شعف پست مدرنیستی را می سازد

 اگر بخواهم از خود لیوتار وام بگیرم، در چشمهایم ابی بود ان شادی و.شعف سرخوشانه ی نبود مرکز وجود ندارد                                                                                    


حکیم معانی: من میخواهم به این برسیم که در نهایت در این رمان آن مرکز وجود دارد یا نه؟

 


گلستانی: در این رمان هست، همچون فقدان، به شیوهای مدرنیستی: نوستالژیک و از دست رفته گاهی به جسمانی ترین شکل، ان جسد                                                          


حکیم معانی: آیا فقط همان جسد است؟ چون من معتقدم که غیر از ان جسد مفاهیم دیگری هم هست .

 


گلستانی: بله، اتفاقا من سه عنصر را نام بردم: سفر، بازگشت، پایان بندی نظر لیوتار، فرم سنتی در جست وجوی زمان از دست رفته سرانجام ان را محدود می کند و رمان را به پایان رهنمون می شود و تنها برخی محتواهای مفقوده یا غایب رادر متن پدید می آورد؛ اما در رمانهای جویسی اتفاق دیگری میافتد. در چشمهایم آبی بود فرم سنتی رمان بازتولید شده است. به خاطر پایان بندی، به خاطر مقوله گره گشایی، این متن به سبب برخورداری از مرکز حقیقت محور شده است.

حتی معتقدم با این که روایتهای پراکنده  و خرد رمان ضدیت با پیرنگ راالقا می کنند، با کمی ممارست می توان در این متن پیرنگی پیدا کرد. بدین ترتیب، همه روایتهای خرد نیز به Sub-plot یا پیرنگ فرعی و تبعی تبدیل میشوند.

به همین دلیل بود که میلان کوندرا از بهترین نمونه های رمان فلسفی اند؛ نویسنده عملا در متن حضور دارد و در بسیاری از موارد نمی توان دریافت که آیا این راوی است که روایت و توصیف می کند یا خود کوندرا؟ چه می شود اگر به همه اینها به عنوان چیزهایی که راه را بر خوانش می بندند و مجموعه ای را از معناها و دلالتها به من تحمیل می کنند، تن ندهم؛ مثلا از شخصیت فتو که با ان بحثهای فلسفی اش دائم القای معنا می کند یا از شخصیت راوی که دائم در مورد دیدن و به یاد اوردن القای معنا می کند، چگونه میتوان گریخت؟

آنگاه دیگر آگاهی های تعبیه شده در متن، خوانش را تعیین نمی کنند. اگر پستی وهیس و وقت تقصیر دربردارنده مولفه های روایت کالوینویی یک ایده وجود دارد و آن هم ایده آگاهی است، اگاهی به هگلی ترین معنا یعنی آگاهی به عنوان یک امر رهایی بخش که در شصت هفتاد صفحه آخر رمان یافته و پیدا میشود. یعنی اینکه عاقبت جسمیتی یا جسدی را به عنوان جل خور می یابند یا دست کم تعریف می کنند و می پذیرند، و معلوم میشود که این سفرها برای چه بوده و این ...                                                                                        


  محمودی: الان توفهمیدی جلی خور کی و چی است؟

 


 گلستانی: مساله این نیست که جل خور کیست، مساله این است که کارکردش در روایت چیست. جسدی پیدا میشود و اینها ارام می گیرند...                                             


حکیم معانی: بله، مساله این است که اینها حداقل به مصداق جل خورمی رسند           


. گلستانی: بله، چه این جسد خود جل خور باشد و چه نباشد، مسافران در اخر می پذیرند و ان سفرها تمام می شود.

 گاهی وقتها دلم میخواهد این گونه داستانها را که نهایتا به یک آگاهی نهایی می رسند و گره گشایی می کنند، رمان پلیسی بنامم، زیرا حقیقتی مرکزی پشت خرده روایتها پنهان شده است و نهایتا یک روایت کلان را شکل می دهد، یک روایت برخوردار از اغاز و پایان مسلما چشمهایم ابی بود در ژانر پلیسی نیست، اما در نهایت قرار است چیزی را پیدا کند. مگر پلیسی و کاراگاه کاری جز یافتن حقیقت و گمشده و فقدان می کند؟                                       


   محمودی: کاتب تا دوشنبه های ابی ماه به شدت قصه گوست و ساختارکلاسیک قصه گویی را رعایت می کند. به قول حسن بنی عامری از هیسی می اید که خودش و تمام ساختارهای قبلی اش را بشکند و کاری متفاوت بنویسد و در همه کارها، دنبال خود شکستن و یک جور دیگر نوشتن است. در چشمهایم ابی بود نمی توانی مضمون و مفهوم خاص و برجستهای پیدا کنی و بگویی کاتب حرفش این بود.

 من احساس می کنم خود کاتب هم نگران این قضیه است که در اخرهای کتابش شروع می کند حرف زدن و خیلی از سطح داستانش فاصله می گیرد و می خواهد مفهومی را به تو حقنه کند. می خواهم بگویم من مخاطب وقتی رمان را تمام می کنم چیزی از مفهوم در ذهنم نیست. کوندرا را که مثال می زنید کلی پرسش در ذهن ایجاد می کند و خواننده به لحاظ محتوایی و مضمونی با متن چالش دارد.

در این کار آن چیزی که برای من برجسته است مثلا داستان است، قصه ای که می گوید و مثلا داستانهایی که در مورد ادمها می گوید برایم جالب می شود. منتها یک جای کار می لنگددر ساختار پلیسی که مجتبی اشاره کرد برگ به برگ کار میخواهی بدانی بعداً چه اتفاقی میا فتد ولی کاتب در این کار  دستش رو می شود                                                         


   گلستانی: البته من اصطلاح پلیسی را از آن جهت مطرح کردم که محور اصلی رمان پلیسی حقیقت است و نه در معنای ژانر...

 


محمودی: ساده ترین انتظاری که ما از یک رمان داریم این است که ما را غافلگیر و شگفت زده کند، ما را از این روزمرگی خارج کند و به جای اینکه وقتمان را بگذاریم برای یک کتاب دیگر یا دیدن فیلم یا قدم زدن، بچسبیم به کتاب و ببینیم که اخرش چه اتفاقی می افتد. این کتاب فاقد این قضیه است چون با ان سفر همراه نمی شویم.

مثلا نگاه کنید چقدر خوشش می آید و ذوق می کند که ما را ببرد مرده ها را نشان مان بدهد. نصف کتاب به این می گذرد که به ما جنازه نشان بدهد. مساله دیگری هم که برای من مهم است این است که ما زنی را داریم که نمی دانیم مشخصا متعلق به کدام طبقه است؟ جغرافیای خانه اش چیست؟ اولین قدم این است که در یک لوکیشن من شخصیت را باور کنم، اما ان لوکیشن ساخته نمی شود، همه ذهنی است، نویسنده همین طور دارد می گوید، نشان داده نمی شود تا ببینم این ادم از چه خانوادهای است؟ چطور است که الان قصد می کند برود قبرس و می رود؟

 می رود ترکیه، عراق، این طرف و ان طرف و نمی فهمیم با چه پولی می رود؟ از کجا و چطور می رود؟ دائم یک مینی بوس یا اتوبوس است و دو نفر هم دنبالشان هستند، کجا پیاده می شوند، کجا می خوابند.

وقتی شما می خواهی هستی و زندگی را به پرسش بگیری اول باید آن زندگی را برای من بسازی و من وارد زندگی این آدمها بشوم. من این زندگی را نمی بینم مگر بعضی جاها که راوی چیزهایی از آدمهای دیگر به یاد می آورد و تعریف می کند یا از خودش میسازد. مثلا ما پیازی را قشنگ می بینیم و میدانیم که در جنوب شهر در ان کوچه کجا میرود و چه کار می کند. میتی را وقتی که در ان خانه است می بینیم، یا مثلا آن سرهنگ را می بینیم و حتی موتورش را توصیف میکند ولی ما از خود این آدمها فقط کاریکاتور داریم.                


   حکیم معانی: اینها که می گویی با قسمت قبلی حرفهایت که گفتی ما شخصیت پردازیهای کاملی در این کار داریم، منافات ندارد؟

 


محمودی: شخصیت خود این هسته اصلی یعنی بدخش و خود راوی ساخته نمی شود چون نمی دانیم طبقه اینها کجاست. اما ادمهایی که راوی درباره شان حرف می زند، حتی شخصیتی مثل مهنازی را که کاتب در پارک می بیند کاملا می سازد ولی از خودشان حتی مثلا نمی دانیم چطور ناگهان تصمیم می گیرند بروند قبرس و پرواز می کنند و می روند یک جور سفر خضراوری دارد. جالب این است که تک تک ادمهای این کار دائم در سفرند.

 


گلستانی: اتفاقا اگر قرار باشد که برای رمان های کاتب نوعی ویژگی تعیین کنم، این است که ایده های پذیرفته شده و مالوف را درباره شخصیت، پیرنگ و خیلی چیزهایی که تکنیک های اصلی و متعارف داستان نویسی به شمار می روند، به بازی می گیرد. ضمن اینکه با معیاری مثل کشش داستانی هم نمی توان با این متون مواجه شد... محمودی: در این کار هم به چالش کشیده است؟

 


گلستانی: بله، متن همچنان مقاوم است تا راحت مصرف نشود؛ شما اسمش را بگذارید ایجاد ملال و خستگی در مخاطب                                                                         


محمودی: چه چیزی دستگیرت می شود بعد از این خستگی؟ این مهم است.

 


گلستانی: مهمترین نکته برای من این است که این متن به سادگی به مصرف شدن تن نمی دهد. و این در زمانه مصرف گرایی چیز کمی نیست.                                                        


محمودی: صرفا همین؟ مجتبی می گوید که مقاومت کرده و من می گویم که اتفاقا خیلی کار خوشخوانی است. ولی  تو انگیزه ای برای خواندنش نداری،  مجتبی می گوید من تاسیصد خواندم می پرسم آیا لذت بردی؟

 


گلستانی: مساله دقیقاً همان کلنجار است. وقتی که متن تو را وادار به کلنجار می کند...        


  محمودی: سخت خوانی ان به این دلیل نیست که متن سختی است.                                   


  گلستانی: متنی از نظر زبان این کار را می کند، متنی با ساختار ملال انگیزش این کار را می کند


محمودی:ملالی، سختخوانی نیست. تو وقتی ان ملالی را می پذیری که لذت می بری.

 


گلستانی: من هم بعد از پنجاه صفحه اول این متن میدانستم چه اتفاقی قرار است بیفتد. تازه می توانستم این شیوه را ربط بدهم به متون دیگرکاتب. بی ترسی را که می خواندم، از صفحه ده میدانستم قرار است چه شود.

من خواندن ان متن را با سختی و تقلا ادامه دادم. گفتمان مصرف گرا از من می خواهد که کتاب را به کناری پرتاب کنم. من چنین نکردم. این راحت الحلقوم نبودن بزرگترین ارزشی است که می توان در متون کاتب پیدا کرد.                                                                                                     


  محمودی: مقاومت هم شاید فردی باشد. شاید برای او مقاومت باشد ولی من خیلی راحت ورق زده و خوانده و رفته باشم.                                                                               


نیکنام: من خودم کتاب را دو روزه خواندم سی چهل صفحه اول سعی می کردم کتاب را کشف کنم و وقتی هندسه ان را کشف کردم، بر اساس انتظار من دایره ها همدیگر را کامل کردند و پیش رفتم.

من این را گفتم که به نظرم اگر ما این متن را یک دایره بزرگ فرض کنیم داخلی ان دایره  های متفاوتی کنار هم گذاشته می شوند که بدخش ومیتی وراوی شخصیتهای تکرارشونده اینها هستند و با خرده روایتهایی دایره های کوچک دیگر تکرار می شوند و هربار هم به پازل شخصیت میتی و بدخش وراوی تکه هایی اضافه می شود.

یک هویت موزاییکی هم در شخصیتها ساخته می شود و هم این رمان مدام در جغرافیا، اتفاقات و بافت ریزتر می شود تاآن کلان روایت بزرگ را در پایان بندی رمان بسازد. من جغرافیای این کار را فقط این طور نمیدیدم که فقط در مورد ایران و عراق و افغانستان صحبت می کند. احساسی می کردم کاتب هرچه به پایان رمان نزدیک تر می شود تلاش میکند که این جغرافیا را وسعت بدهد.با آن گفت وگوهایی که خودش از هستی، یاد، خاطره، زمان و... در دهان شخصیتهای داستانش می گذارد تلاش میکند که بگوید من از جغرافیای وسیعی صحبت می کنم، از یک زمان و مکان وسیع، از تاریخ و از انسان به مفهوم ازلی و ابدی اش صحبت می کنم و اینها را تمام مدت به ما یادآوری می کند.

حرف آقای محمودی به نظرم خیلی درست است. اوایل کتاب خیلی سعی می کرد که با ساخت و روایت اینها را بگوید و هرچه به پایان کتاب نزدیک تر می شود بیانیه ها بلندتر می شود و خیلی شجاعانه تر شروع می کند به بیانیه صادر کردن که اینها چیست...                           


حکیم معانی: و خرده هایش هم بیشتر میشود.

یعنی روایتهای کوتاه کوتاه آدمهای مختلف هم بیشتر می شود.


نیکنام: بله، یک چیز خوب داستان به نظرم این است که هر چیزی که فرض می کنی بیست صفحه بعد می فهمی اشتباه کرده ای، بعد دوباره قلاب را همان جا آویزان می کنی و می گویی پس این است ولی باز بیست سی صفحه بعد می بینی دوباره نقض کرده و این یک وضعیت طنزآلود و غیرقطعی را می سازد.

 


حکیم معانی: به نظر من این گونه نیست که خانم نیکنام می گوید. یعنی از یک جایی به بعد رمان که خیلی زود هم اتفاق می افتد اما با لحن میتی آشنا می شویم، میتی نسبت به شخصیتهای دیگر لحن مشخص تری دارد. جواب دادن ها، تکیه کلام هایی که میتی دارد، حاضر جوابی هایش و از یک جاهایی به بعد وقتی حرفی زده می شود می دانیم که دقیقا میتی چه جوابی می خواهد بدهد.

 


محمودی: من میخواهم سوالی بکنم، اصلا بحثم این است، شما وقتی یک کاری مثل جزء از کل را که هفتصد صفحه است می خوانی می بینی که نویسنده صفحه به صفحه آنقدر تمهید به کار می برد که تو داستان را پیش می بری انجا هم خیلی حرف می زند و فلسفه می گوید، مثلا می اید چند نویسنده مثل سلین و اینها را به سخره می گیرد و به چالش می کشد. و...

ولی شما به عنوان مخاطب داستان را تا اخر ادامه می دهی، من اصلا انتظاری که از این کتاب دارم انتظار فلسفی و اینها نیست. می خواهم داستان بخوانم. مثال دیگرش پیرمرد صد ساله ای که از پنجره پرید و ناپدید شد، وقتی آن را می خواندم خیلی جذاب بود ضمن اینکه نویسنده تاریخ صدساله جهان را پیش چشم ما می آورد. حالا کار ندارم که کجا تحریف می کند یا چه می کند.

مهم این است که کاتب از اول تا آخر قراری که با من می گذارد قرار چنین کتابی است که شما یک داستان می خوانی و من خرده داستانهای بسیار جذابی هم به تو می دهم. اما وقتی من تا صفحه سی چهل می رسم دیگر می برم. چون داستان های بعدی دیگر انگیزه ای برای دنبال کردن به من نمی دهد. یعنی ان خرده داستان من را به داستان بعدی ربط نمی دهد.

 


 حکیم معانی: این را عامدانه می دانی یا ناشی از ناتوانی نویسنده؟                                  


  محمودی: میخواهم بگویم عامدانه هم که باشد نقطه ضعفش است.

 


 نیکنام: با این حال من از خواندن کارکاتب هرچند که برایم قابل پیش بینی بود و می توانستم ادامه اش را حدس بزنم اما هیچ احساسی مبنی بر این نداشتم که نویسنده این را نوشته است که سخت خوانده شود. حسی می کردم که نویسنده موقع نوشتن این کتاب بسیار از نوشتن آن لذت برده و حتی در خلسه روایتهای خودش رفته است و من هم موقع خواندن لذت میبرم. حالا بعضی ها مثل مندنی پور به خلسه زبانی دچار می شوند و با کلمه ها بازی می کنند ولی این درگیر روایت خودش است و از چیزهایی که می نویسد لذت فراوان می برد و این لذت به من هم منتقل  شد/منبع- مجله سینما وادبیات/

چشم های نخفته در گور راوی- میز گردی درباره رمان (( چشم هایم آبی بود )) نوشته محمد رضا کاتب

 

 


چشم های نخفته در گور راوی ( بخش اول ) 


 


 

 


چشم‌هایم آبی بود








 

میز گردی درباره رمان (( چشم هایم آبی بود )) نوشته محمد رضا کاتب

 

 


چه رمان‌هایش را دوست داشته باشیم چه نداشته باشیم، محمدرضا کاتب در دو دهه اخیر داستان‌نویسی فارسی نقشی تاثیرگذار و ویژه داشته است. ویژه از این نظر که او نویسنده‌ای است که اغلب تن به گفتمان‌های معهود و مالوف ادبی و حتی هم‌عصر خود نداده و درست یا نادرست کار خودش را کرده است. و تاثیرگذار از آن روی که لااقل از هیس به این‌سو هرچه نوشته بازتاب‌های متفاوت و حتی گاه ضدونقیض فراوان داشته است. تازه‌ترین رمان کاتب، چشم‌هایم آبی بود نیز از این قاعده مستثنی نیست. رمانی که برای بعضی از خوانندگانش سخت داستان‌پرداز و خوشخوان است و برای بعضی دیگر کسل‌کننده و نامتعارف. و جالب اینجاست که این خوانندگان خود از اهالی قلم‌اند و با چندوچون نوشتن آشنا. در ادامه گزیده ای از این چالش را خواهید خواند


.

 

آنچه در پی می‌آید گزیده ای ازمیزگردی است درباره آخرین رمان محمدرضا کاتب با حضور مجتبی گلستانی، منتقد ادبی و حسن محمودی، داستان‌نویس وهمراهی لادن نیکنام داستان نویس ومحسن حکیم معانی داستان نویس که هرکدام از منظری متفاوت به این کتاب نگاه کرده‌اند.

***

 


محسن حکیم‌معانی: اجازه بدهید ابتدا ببینیم هرکدام از چه منظری قصد دارند به رمان نگاه بیندازند. از گلستانی شروع کنیم؟

 


مجتبی گلستانی: من می‌خواهم در مورد کارکرد چنین متونی و کارکرد نام مولف صحبت کنم. مهم‌ترین پرسش من این است که آیا اگر نویسنده‌ای تازه‌کار همین متن را ببرد پیش ناشر معتبری مثل نیلوفر، آیا آن نشر این متن را از او می‌پذیرد؟ آیا مجله‌ی سینما ادبیات درباره‌اش میزگرد می‌گذارد؟ آیا فقط به‌خاطر نام کاتب نیست که ما می‌نشینیم و مفاهیمی را برای این متن تعریف و به آن تحمیل می‌کنیم؟ پس من با دو استراتژی سخن خواهم گفت: مرگ مولف و مخالفت با تاویل و تاویل‌گرایی. معتقدم برای نقد اول باید از زیر بار این دو چیز فرار کنم و به آنها تن ندهم تا ببینم که این رمان در فرم نهایی -اگر تعبیر فرم نهایی درست باشد- چه کارکردی دارد؟ و بعد در نهایت دریابم که ربط این متن به دیگر متون کاتب و همچنین به فضای ادبیات چیست؟

 


- حکیم معانی: حسن محمودی نظرگاه توچیست؟

 


 حسن محمودی: نوع روایت محمدرضا کاتب در رمان چشمهایم ابی بود و نسبت ان با کارهای دیگرش برایم مهم است، و این که رمان جدید و جهان داستانی اش را تقویت کرده است و یا تکرار همان ایده های فکری و فلسفی اش در کارهای دیگر است؟ این دو هم از یکدیگر در کارهای محمدرضا کاتب قابل تفکیک نیست و نشات گرفته از همدیگرند. به عبارتی محمدرضا کاتب هم دغدغه زدن حرف تازهای را دارد و هم این که فرم کارش نیز فرق داشته باشد با کارهای دیگرش، اما خواننده مطلع و منتقد هوشمند این را به خوبی می تواند در کارهای کاتب رصد کند که او همچنان می خواهد جهان داستانی را که از رمان هیس به این طرف برایش جدی تر شده است، به کمال برساند. منتها در رمان چشمهایم ابی بود نویسنده، گوشه چشمی هم به مخاطبش دارد.این سه مولفه است که کاتب را در چشمهایم آبی بود به خطر می اندازد. هرجا که او تعمد دارد تا یکی از این سه مولفه را برجسته کند، نقد من نیز از همان جا به او شروع می شود. کاتب قصه گوی متبحری است، به خوبی قادر است با قصه ای که می سازد، مخاطبشی را مسحور کند، اما مشکلش از جایی شروع میشود که شیفته این مهارتش می شود و آن را کنترل نمی کند یا این که سعیمی کند علیه آن شورش کند. برای همین است که قصه گویی اش را به عمد فراموشی می کند و شروع به فلسفه بافی می کند. اینجاست که او نگران شده است مبادا حرفش را به مخاطبش تفهیم نکرده باشد. همین مساله را برای دغدغه او در ساخت وساز داستان نیز می توان مثال زد. می خواهم بگویم محمدرضا کاتب در همین سه مولفه هم به شدت پیشرو است و هم پسرو به جای این که جهان بینی مدنظرش را از خلال رفتار و اعمال شخصیت ها و زندگی شان درک کنیم، نویسنده مدام حرف توی دهان راوی و شخصیتهایش میگذارد.ساختار نیز دستخوش همین شیفتگی میشود و به کمال نمی رسد. برخلاف خیلی ها که گمان می کنند محمدرضا کاتب به صورت غریزی دست به این کار می زند و از همین بابت او را ستایش می کنند، من میخواهم بگویم که او به شدت اگاهانه مینویسد.                                                                       


حکیم معانی: دقیق تر بگو که مواجهات با این رمان چگونه است؟                                                                            


محمودی: ببینید نویسنده در رمانش ابتدا یک کلید می دهد به مخاطبش برای درک رمانش، اما آنقدر هوشمندانه رفتار نمی کند که اجازه بدهد مخاطب از دریافت این کد و کلید در سراسر متن لذت ببرد، بلکه نگران از این که مبادا مخاطب کد داده شده برای درک جهان معنایی را درنیافته باشد، مدام آن را توضیح می دهد . دقت کنید در کل متن چقدر هی از یادها و خاطرهها و ربط ها می گوید تا خواننده اش را شیرفهم کند. جای تاجای رمان می خواهد بگوید یاد و خاطره و هوش چیست؟ دائم راوی و آدمهای مختلف بیایند بگویند که تعریف آنها از یاد و خاطره چیست؟ خصوصا در دوسوم آخر میبینیم که مثلا ۱۰، ۱۵صفحه کاتب دارد بر سر همین قضیه توضیح میدهد. حتی شخصیت اش فتو را که عکاسی است و مثل خود کاتب از دانشکده صداوسیما آمده است و فیلمبردار بوده و تدوین خوانده است، وارد می کند. جایی کاتب می خواهد بگوید در یاد آدم ها یک واقعه، یک جریان و یک شخصیت چطور متجلی می شود و برای هر کسی این یاد فرق می کند و بعد موقع ربط دادن اینها می رسد به قضیه تدوین که در تدوین هم همین طور است و شیفته این مسائل می شود و از بستر داستان پردازی خارج میشود و شروع می کند این را مدام تکرار کردن و شخصیتهای متعدد رمان کاتب هم همه به نوعی دوباره همین حرف را می زنند و ما را می رسانند به این نقطه که آیا همه این شخصیتها همان جل خوری هستند که نویسنده می گوید یا فرق می کند.

 


 حکیم معانی: فکر میکنم ما اصلا از همین جا شروع کنیم. چون همه اینهایی که گفتی مایه هایی است که ساختار کار بر همین ها سوار است. درواقع کل داستان بازسازی و ازنوسازی اتفاق است. راوی اول شخصی این رمان در طول رمان هم مدام اشاره می کند که من نمی دانم این وقایع قبلا اتفاق افتاده یا من دارم اینها را می سازم.

 


محمودی: شروع رمان پایان آن است یعنی میتواند همان باشد. یک جست وجو است. جست وجویی که در ابتدا ما را با این سوال مواجه می کند که بدخش به دنبال کیست؟ راوی دارد این را توضیح میدهد و در این حلقه ما را با چیزهایی که به یاد می آورد و خودش هم در درست و نادرست بودنش تردید دارد، مواجه می کند. اینها را عوض می کند و شخصیتهای دیگری در این جست وجو وارد میشوند.کاتب اصولا داستان گوی بسیار غریزی و فوق العادهای است و در داستان سازی بسیار تبحر دارد. من بخش بخش کار را که می خواندم به دنبال این بودم که داستانی را که از نو شروع می کند، از دست ندهم ولی مشکلم با کار از آنجا شروع میشود که نویسنده در خلال این داستان ها حتما می خواهد حرف خودش را سوار کند و مثلا بگوید که نگاه من به هستی و جهان این است. مثلا در آن فصلی که میرزاعبدالله را می آورد و آن ساز را پیش می کشد و سراغ مولوی و مثنوی و اینها می رود، برای این که بگوید من در این رمان دارم یک حرفی را میزنم یک جایی می بینی که هرچیز به ذهنش رسیده و برایش جالب بوده سوار بر این کار کرده است.حالا جالب است که مخاطب هم برخورد تناقض آمیز دارد. عده ای از همین بخشها خوششان می اید و عده ای دیگر بی خیال خواندن کار محمدرضا کاتب شده اند. البته برخی هم همچنان امیدوارند که شاهکاری از این نویسنده بخوانند.                                                                          


حکیم معانی: اصلا فکر میکنم یکی از بخشهای مهم صحبت مان در مورد همین خواهد بود که ما باید با چشمهای ابی محمدرضا کاتب چه بکنیم؟                                                                                                        


گلستانی: من معتقدم که این رمان اصلادرباره چشمهای آبی محمدرضا کاتب نیست. یعنی اصلاچرا باید در مورد مولف حرف بزنیم؟ نام محمدرضا کاتب موجب میشود که ما پیشاپیش مجموعه ای از معناها را به یک متن تحمیل کنیم. مگر انچه می توان سنت ادبی یا نهاد ادبیات یا گفتمان نقد ادبی نامید، کاری جز این می کند؟ این به ما القا کرده که از هیس به این طرف و حتی قبل از آن هم که ...........

 


محمودی: قبل از هیس کارهای چاپ شده زیادی دارد. معروفترین اش هم همان دوشنبه های ابی ماه است. گلستانی: من احساس می کنم که از هیس، پستی، وقت تقصیر گرفته تا آفتاب پرست نازنین، رام کننده و بی ترسی برخی معناها، اصطلاحات و تعبیرها به صورت کلیشه در هنگام سخن گفتن درباره نوشته های محمدرضا کاتب باب شده است. همه در مورد متون کاتب یک جور صحبت می کنند. فکر می کنم شما هم با این موافق باشید که باید مقاومت کرد تا از جای دیگری مشخص و معین نشود.

 


حکیم معانی: اما با پیش فرضی که شما همان اول مطرح کردید...                                                                                                    


  مجتبی گلستانی: همه حرفم این است که چگونه می شود درباره متون کاتب جوری حرف بزنم که پیشتر برای من تعیین نشده باشد. در اینجا می خواهم مجموعهای از اصطلاحات را زیر سوال ببرم. یکی خرده روایت است و دیگری عدم قطعیت که من با این هر دو به دلایلی که خواهم گفت بسیار مشکلی دارم.پس استراتژی من مقاومت دربرابر دلالت هایی است که نام مولفی همچون محمدرضا کاتب برای من تعیین می کند و اجازه نمی دهد که من جور دیگری به متن او فکر کنم. اینها را هم شخصی نویسنده تعیین نکرده است. شرح هایی که بر متون او از هیس به این طرف نوشته اند تا متون کاتب را رمزگشایی کنند، باعث شده است که ما وقتی می خواهیم درباره متون کاتب سخن بگوییم، اصطلاحاتی چون عدم قطعیت، شک و ضد پیرنگ و نظیر اینها را به کار ببریم؛ اتفاقا در همه این شیوه های اندیشیدن و اصطلاحات، می توان به سادگی دید که انواع قطعیت ها و روایتهای کلان به عنوان پیش فرض پذیرفته شده و آن گاه در مقابل، تعبیرهایی چون عدم قطعیت و خرده روایت تعریف شده است. اساسا رمانهایی که شکل و پیام فلسفی دارند، همواره مخاطبان را به تاویل پیام خود فرامیخوانند.از نظر من، چنین رمانهایی که معناها یا دلالت هایی را به عنوان مساله و مضمون فلسفی به خوانندگان القا می کنند، پیشایش راه را بر نقد می بندند. چرا؟ چون ما را عملا به نوعی شرح نویسی وارد و وادار می کنند . مثلاً در رمان چشم هایم آبی بود قسمت های مربوط به هنرهای  تجسمی با محوریت کاراکتر فتو می تواند یک منتقد را در بررسی متن کاملامغلوب کند. در آن قسمت بسیاری از مضمونها، اطلاعات، معناها ودلالت ها تحت عنوان دلالت های درونی متن به من تحمیل می شود و من اگر حواسم نباشد در بهترین شرایط به تفسیر انها مشغول می شوم، به شرح نویسی، بهترین نمونه ای هم که در صدوپنجاه سال اخیر تاریخ ادبیات فارسی وجود دارد، بوف کور است.بوف کور متنی است که همیشه تفسیرش کرده اند و هیچ گاه در معنای مدرن نقد نشده است. پیشنهادم این است که وقتی متون کاتب را میخوانیم، طور دیگری خارج از این دلالت ها که گفتمان نقد ادبی طی دو دهه اخیر برای این مولف تعیین کرده است، با نوعی مقاومت بیندیشیم و سخن بگوییم. اگر بخواهیم بر مبنای آنها پیش برویم، چیز تازهای برای گفتن نداریم و به تکرار مکررات وادار می شویم. این استراتژی من است.                                                               


محمودی: تا این جایی که گفتی من متوجه استراتژی تو شدم.حالا پیشنهاد می کنم که برای مخاطب مجله سینما ادبیات مشخصی کنی که این کاردرقیاس با کارهای قبلی کاتب به چه صورت است                                                                                        


   گلستانی : این روزها مشغول نوشتن کتابی هستم که فصل آخر آن بررسی متون کاتب است و عنوان ان فصل «گفتمان مقاومت» است. پرسشم این است که ایا اصلا امکان دارد چیزی به نام مقاومت در برابر ان چیزی که در کتاب به عنوان گفتمان متافیزیکی-الهیاتی مطرح می کنم، شکل بگیرد یا نه؟ متون کاتب یکی از اشکال گفتمان مقاومت به شمار می اید.می توان باز هم مثل این متون پیدا کرد، از جمله متون محمدرضا صفدری که از مصداقهای مقاومت است، زیرا به زبان ادبی یا ایده هایی که مسلط و مرسوم است، تن نمی دهند. من هیس کاتب را همیشه این طور می فهمیده ام. این کتاب بسیاری از ویژگیهای فراداستانهای پست مدرن را دارد و به منزله یک روایت محلی یاIocaIاصطلاحی که ژان فرانسوا لیوتار در برابر روایتهای کلان استفاده می کند - کلان روایت بوف کور را و آنچه می توان جهان بینی بوف کوری نامیده به بازی می گیرد. باقی کارهای او را هم می توان همین طور بررسی کرد. مثلا در پستی مقوله خیانت در معنا و شکل متافیزیکی -الهیاتی و حقیقت محورانه، ان گونه که در فرهنگ الهیاتی یا متافیزیکی موج میزند، زیر سوال رفته است. پس متون محمدرضا کاتب در برابر آنچه از جانب گفتمان مسلط تحمیل میشود، مقاومت می ورزند، چیزهایی را افشا می کنند؛ این که مثلا سوژه، فرد، آزادی فرد و... چطور شکل میگیرد؟ یا این که چگونه ساختار متافیزیکی بر ما مسلط شده است؟ این نکته ها دررام کننده و بی ترسی بسیار مشهود است؛ این که چگونه بدن فرد به انقیاد پرسش که در فضای متافیزیکی یا حتی نوافلاطونی عرفانی که بر فرهنگ ما تسلط داشته است، چه اتفاقی می افتاده است؟ در چشمهایم ابی بود نیز برخی عناصر ثابت متافیزیکی - الهیاتی فرهنگ ما به پرسش کشیده شده است.من طنز و بازیگوشی متن را در امتداد مقاومت در برابر جدیت چنین فرهنگی می فهمم . عنوان کتاب مرا یادکارهای پراکسیِتس (Praxiteles)مجسمه ساز یونانی قرن چهارم پیش از میلاد می اندازد که برای اینکه مجسمه هایش جسمیت پیدا کنند و واقعی ترجلوه کنند، چشمهایشان را رنگ می کرد؛ سه کاراکتر اصلی داستان دقیقا به دنبال یک گمشده، یک فقدان یک جسم گمشده- می گردند که اتفاقا چشمهایش آبی است. رمان را که خواندم، با توجه به اصلی ترین استعاره ای که روایت را شکل میدهد، یعنی استعاره سفر، پرسشی مهم برایم پیش امد:ایا در این کار هم مثل باقی کارهای کاتب روایتهای گوناگون و بی پایانی را خوانده ام؟ مثلا ایا مثل پستی یک متن بی پایان را خوانده  ام یا دست کم مثل بی ترسی مجموعهای بی پایان از تکرارها و ملالیها را؟ در کتاب چشمهایم ابی بود اتفاقی افتاده است که در آفتاب پرست نازنین نیز افتاده بود. چشمهایم آبی بود هم آغاز دارد و هم پایان، ضمن این که این رمان یک مرکز دارد، یک فقدان یا یک گمشده که در سفرها جستوجو می شود. از آن گمشده میتوان تاویل های گوناگونی ارائه داد، اما مفهوم خود حقیقی یا من حقیقی بهترین تعبیری است که به کار نقد من می اید.پیدا شدن این من مرکزی -منظورم جنازه است- مرا به دو گونه تاویل رهنمون شد: جلاخور، خود راوی است و جلی خورمن همه این کاراکترهاست. مساله تاویل نیست، مساله این است که به هر روی مرکزی وجود دارد که در داستان جست وجو می شود و اتفاقا پیدا هم می شود. پس برخلاف پستی و هیس مرکززدایی رخ نمی دهد، بلکه در متن فقدانی وجود دارد که عملا در مقام مرکز تثبیت می شود. از این جهت، رمان چشمهایم ابی بود به جای نقد سنت یا فرهنگ متافیزیکی - الهیاتی، برخی از عناصر همان فرهنگ متافیزیکی-الهیاتی را بازتولید کرده است. راوی دائم اشاره می کند که اینها را به خودش می گوید، اینها خاطرها (و نه لزوماً خاطره ها ) و یادهای اوست و مدعی می شود که اصلاً نمی داند چنین چیزهایی در گذشته بوده یا نبوده است. پس راوی عملا اینگونه القا می کند که این روایتها برساخته خود اوست؛ اما در انتهای رمان روایتی کلان شکلی می گیرد، کلیت و مجموعهای برساخته از روایتهای خرد و منقطع راوی، پس چشمهایم آبی بودرمانی است که پایان و پایان بندی دارد و پایان آن بازگشتن و رسیدن به اول، یعنی به خانه و پیدا شدن ان جنازه است. و این یعنی چشمهایم ابی بود یک روایت کلان و کل گراست، روایتی است که به رغم روایتهای خرد بسیارش سرانجام بسته میشود. چنین چیزی را لیوتار در مقالهای با عنوان پاسخی به یک پرسشی:پست مدرنیسم چیست؟ که چند سال بعد از کتاب وضعیت پست مدرن نوشته است، درباره در جست وجوی زمان از دست رفته مارسل پروست مطرح می کند. در جست وجوی زمان از دست رفته نهایتا در همان فرم سنتی رمان باقی مانده است، پایان دارد و فقط مجموعه ای از محتواهای غایب از دست رفته و فقدان های محتوایی را روایت می کند. در مقابل، اگر نوشتار مارسل پروست مدرنیستی است، نوشتار جویس پست مدرنیستی است؛ چون نوشتار جویسی همه اسلوبهای رمان و داستان نویسی و روایت را به هم می ریزد. به نظر می اید که چنین تفاوتی در مورد نوشته های پیشین کاتب و این رمان وجود دارد. چشمهایم ابی بود از مولفه های مدرنیستی شکل گرفته است و من این نکته را با تکیه بر استعاره سفر، پیدا شدن ان من حقیقی و پایان بندی رمان مطرح می کنم که مرا یاد ان گزاره معروف هگلی می اندازد که در همان شش هفت صفحه اول پدیدارشناسی روح مینویسد: «حقیقی کلی است.» و از این جهت میخواهم بگویم که چشمهایم ابی بود یک کلان روایت مدرن هگلی نیزهست                                                              


  محمودی: من احساسی کردم گلستانی خلاف آنکه خیلی مواظب است در خوانش این کار در دام کاتب نیفتد، باز هم در دامش می افتد. در واقع او هم بعد از خواندن این کتاب دارد به یاد می آورد که چه خوانده است و برای ما تعریف می کند و من حس می کنم چیزهایی هم که تعریف می کند از ذهن گلستانی است. از ذهن رمان نیست. مطمئنا او ان چیزی را میگوید که از این فصل ها یادش می اید.

 دام دیگری که کاتب برای مخاطبش می اندازد، همین نکته است که او را درگیر کند .مثلا در همین رمان، ماجرای ربطها و یادها را پیش می آورد. تا جایی هم موجب ترغیب من مخاطب شده است تا بفهمم واقعا ربط این خرده روایتها چیست؟

بعد یک دفعه دست نویسنده برایم رو میشود. او میخواهد من مخاطب را بازی بدهد. خب امکان دارد بعضی از مخاطبان هم عاشق بازی نویسنده شوند و حتی خودشان را به آن راه بزنند تا در این بازی کلافه و خسته و عصبی شوند و دست آخر بگویند که از همین ها خوش شان می اید.خود من جایی در مقام مخاطب با این رمان مشکل پیدا می کنم که دست نویسنده برایم رو شده است و نمی خواهم در بازی او شریک شوم. چون به شدت فکر می کنم نویسنده بالای سرم ایستاده است و از این که دستم انداخته است، دارد بهم می خندد. شکست کاتب در این رمان از همین جا شروع می شود که من مخاطب سایه او را بالای سرم احساس میکنم. این اتفاق نمی افتد که من غرق این بازی شوم و نویسنده را فراموش کنم و این حسی بهم دست بدهد که در این جهان خلق شده دارم بازی می کنم. مثلا همین که نویسنده، مخاطبش را با شخصیتهایش گمراه می کند و من مخاطب مثلا شک می کنم که این میتی است یا کسی دیگر؟

 


حکیم معانی: اصلا معلوم نیست که میتی است که دارد تعریف می کند یا نه.      


محمودی: بله و یا می گوید اصلاً این بازی ای که چیده بودم و این روایت و قصه ای که گفتم اصلا وجود ندارد و ساخته خود بدخش است. مثلا بی بی خلوتی اصلا وجود نداشته است. بازی نویسنده در همان صفحات ابتدایی رو می شود و بعدش دیگر نویسنده به تکرار می افتد.

 


حکیم معانی: وقتی راوی میگوید تمام این وقایع بازسازی همان خاطر و یاد از زبان من است خب تمام اینها منتفی است.                                                                                                                            


   محمودی، بله اتفاقاً این استراتژی بازی ای است که کاتب می چیند تا شما این کار را چطور بخوانی، من معتقدم به تعداد آدمهایی که اینجا در همین جلسه نشسته اند چیزهایی از رمان چشمهایم ابی بود، به یاد می آورند و سعی می کنند ربط هایی در آن پیدا کنند. کاتب بازی را کمی فراتر می برد و می گوید حتی اگر شکلی مستند این وقایع باشد، باز هم جعلی است.حتی عکس هایی که فتو می گیرد و چیدمانی که شکل می دهد و فیلمهایی که می گذارد حتی انها هم جعل می شود. تو نمی توانی بگویی که آن هم قطعیت دارد                                            


حکیم معانی: بله، حتی جایی میگوید اینها که فتو باهاشان حالت گرفته و چیدمان تشکیل داده و عکس گرفته است اصلاً معلوم نیست که زنده یا مرده اند

 


محمودی: اصلا کل کاری که کاتب در رمان چشمهایم ابی بود با ما می کند، همین است. ولی سوالی که من اول مطرح کردم این بود که به هرحال ما با یک رمان روبه رو هستیم که بنا است ما را دعوت به خواندنش کند و ترغیبمان کند تا انتها بخوانیم خود من بسیار مجذوب این شیوه داستان پردازی هستم که به نظر می رسد وحشی و غریزی است. صحنه هایی خلق می کند که خواننده را در بحرش می برد و بعد می رود سراغ خرده روایتهای دیگر منتها مشکل من از جایی شروع می شود که او به عمد دست از داستان گفتن می کشد و می خواهد خودش این وصله ها را به هم ربط بدهد و نمی گذارد که من مخاطب آن استراتژی اول او و آن چیزی را که چیده است به هم ربط بدهم. نگران این است که من نفهمم می خواسته چه کار کند                                                                  


  لادن نیکنام: ببخشید فکر نمی کنید اینجا دارد از قواعد متن پست مدرنیستی تبعیت می کند که نویسنده در ذهن شخصیتها خودش را به متن تحمیل کند و بگوید من حضور دارم بعد گزاره خودش را یک مرتبه نقد کند؟ من همه این کار را دقیقا نوشته شده بر اساس قواعد پست مدرنی می بینم.                                 


محمودی: من زیاد موافق خوانش پست مدرنیستی این رمان نیستم.

 


حکیم معانی: من هم فکر میکنم اتفاقا در رمان کاتب این اتفاق نمی افتد...      


  مجتبی گلستانی: بله، رمان نهایتا به یک وحدت و انسجام می رسد.      


  محمودی: دقیقاً آن حرفی که کاتب می خواهد بزند و وصله کند به این کار، دردهان همه شخصیتها می گذارد. و ما می بینیم که همه شخصیتها مثل هم حرف میزنند.

 


حکیم معانی:کدام حرف؟                                                                  


 


  محمودی: همین حرف و بحث یادها و ربط ها امکان دارد شخصیتها را درست ساخته باشد و تفاوت داشته باشند ولی حرفی که همه آنها دارند می گویند حرفی است که نویسنده می خواهد بزند، یعنی همان وصله کردن و سوار این آدمها کردن، مثلا در صفحه36بدخش  دو سه صفحه حرف می زند. بعد که جلوتر می روید می بینید که فتو هم دارد همان حرفها را می زند با همان جمله بندی، همان بافت و همان لحن بعد جایی دیگر مثلا می بینید که مهناز هم در پارک دارد همین حرفها را با همان لحن میگوید. شخصیتها درآمده اند، با هم فرق دارند. اما انگار بهشان القا شده باشد باید همان طور که نویسنده می خواهد حرف بزنند. برای من مخاطب آنقدر امکانات فراهم نشده که این آدم هارا  خودم کنار هم بچینم و از داستانی که میخوانم نتیجه بگیرم. فکر میکنم که کار کاتب اینجا ضربه  می بیند

 


حکیم معانی: من هم میخواهم به این برسیم که آیا اصلا می توانیم به رمان چشمهایم ابی بود از منظر بعضی ویژگیهایی که گلستانی برشمرد یا محمودی جور دیگری توضیح داد، نگاه کنیم؟ یا انقدر این متن لغزنده و فرار است که نمی شود چنین پیش فرضیهایی را سوار بر ان کرد؟                                


  محمودی: در مورد شخصیت من فکر می کنم کاتب راه به راه و تکه به تکه شخصیت می سازد و به وجود می آورد. همان کاری که از یک رمان انتظار داریم. ولی همان شخصیتهایی را که ساخته است، از سر تعمد یا .ناخودآگاهانه متلاشی می کند


حکیم معانی: حداقل چهار پنج تا شخصیت دارد که اصلا این کار را با آنها نمی کند                                                                              


محمودی: اجازه بدهید. مثلا حتی کسی که حضور خیلی کمی در رمان دارد مثل قاتی خانم! شما نمی توانید بگویید که او از یادتان می رود. یکی از مهمترین ویژگیهای کاتب در این رمان همین از آب و گل درآوردن آدمهایی است که وارد داستانش می کند. مثلا مگر می شود سرهنگ شلنگ یا پیازی را فراموش کرد؟ بارمانی روبه رو هستیم پر از شخصیت و خرده روایت، وقتی هنوز کار را نخوانده بودم و از حکیم معانی پرسیدم، کار چطور است، گفت نقطه گذاری نکرده است و باید یک نفس بروی رمان این قابلیت را داشت که نویسنده هر کدام از داستانهایش را جدا فصل بندی می کرد.خوانش کتاب راحت تر میشد. اگر معتقدیم مخاطب باید از یک متن لذت ببرد و یک رمان برای این نوشته میشود که خوانده شود، و مشخص است که محمدرضا کاتب هم در این کار تعمد دارد که آنقدر روایتش جذاب باشد و خواننده اش را مسحور خودش کند تا بتواند حرف بزند، پس چراکاتب اینها را فصل بندی نکرده است؟ اتفاقا داستان ها را می سازد و من فکر می کنم که می خواهد داستانگو باشد. مثلاً داستان پیازی را مثال زدم که ده پانزده صفحه است و اصلاً داستانی جداست شما داستانی را میخوانی که حتی می تواند عنوانی مستقلی داشته باشد.....ادامه دارد                                                            منبع-مجله سینما وادبیات







نوع شناسی تطبیقی «رمان نو» در ادبیات فارسی و عربی ( با تکیه‌ بر دو رمان هیس (محمدرضا کاتب) و حارس ال


 












استاد راهنما: ابراهیم محمدی | دانشجو: صدیقه اخباری |
عنوان نشر: کارشناسی ارشد
سازمان (ها): دانشکده ادبیات و علوم انسانی -
رمان نو با ویژگی‌هایی چون عدم قطعیت، غیبت نویسنده و حضور خواننده در رمان، عنصر و جایگاه زمان، مکان و اشیاء، تکرار و گمراهی خواننده و همچنین گرایش‌های ادبیات پوچی و پست‌مدرن، رئالیسم جادویی و جریان سیال ذهن یکی از گونه‌های برجسته ادبی است که در سال‌های 1950-1960 به‌خصوص در فرانسه پدیدار شد. این گونه‌‌ی ادبی با مولفه‌های خود در مقابل رمان کلاسیک قرار گرفت و گونه‌ای متفاوت از رمان را به خواننده نشان داد. این‌گونه‌ی برجسته در ادبیات فارسی و عربی نیز (بافاصله زمانی) ظهور کرد و برخی از نویسندگان به خلق آثاری با شاخصه‌هایی در حد یا نزدیک به گونه‌های برجسته اروپایی رمان نو پرداختند.بنابراین لازم است برای درک بهتر این‌گونه آثار و قرار دادن آن‌ها در شاخه‌ی رمان نو، با مولفه‌های آن آشنا شد. پژوهش حاضر نوع شناسی تطبیقی رمان نو در فارسی و عربی با توصیف مولفه‌ها و تحلیل آن با تکیه‌بر دو رمان هیس اثر محمدرضا کاتب و رمان حارس المدینه الضائعه اثر ابراهیم نصرالله بوده. این دو نویسنده در آثار بررسی‌شده از بیشتر ویژگی‌های رمان نو بهره برده‌اند و می‌توان گرایش به جریان سیال ذهن را در کتاب هیس و رئالیسم جادویی را در رمان حارس المدینه الضائعه مشاهده کرد................................ ادامه مطلب











رمان بی‌ترسی





 

رمان بی‌ترسی

 




حمیدرضا عرفانی‌فر



 

«بی‌ترسی» رمانی از محمدرضا کاتب است که نشر ثالث در سال 1392 به چاپ رسانده‌است. از کاتب رمان‌های  « فقط به زمین نگاه کن»، « هیس»، « وقت تقصیر»، « آفتاب پرست نازنین»، «رام کننده» و چندین اثر دیگر چاپ شده‌است. هیس در سال 1378 برندة بهترین رمان سال جایزه منتقدان و نویسندگان مطبوعاتی شده‌است. محمدرضا کاتب پیش‌تر در یادداشتی در «همشهری داستان» رمان «بی‌ترسی» را کاری عمیق شمرده‌است که در آن به مسائل اصیل انسانی پرداخته و از سطح مخاطب عام و جهان ظاهری و تن دادن به فشارها و خواسته‌های مقطعی و زودگذر زمانه‌اش عبور کرده‌است.

کتاب با روایتی از زبان اول شخص آغاز می‌شود که گویی راوی نویسنده‌است که با مخاطب چگونگی شکل گیری داستان را در میان می‌گذارد. می‌گوید من کودکی بودم که پیرمردی «بی‌نام» خاطرات طولانی، پیچیده و چندگانة زندگی‌اش را برای من تعریف کرد. این‌کار برای انتخاب یک نام از سوی من برای پیرمرد صورت می‌گرفت. پیرمرد که من او را به طور موقت «زاد» صدا می‌کردم، داستان مفصلی داشت که تا سال‌ها تعریف کردن آن‌ها به طول انجامید و تا دورة پیری خودم ادامه یافت.

بعد از این یک پاورقی وجود دارد که در انتهای آن عنوان «ویراستار-فهیمه باقری» وجود دارد. این پاورقی ترفند نویسنده برای توضیح جنبه‌هایی از داستان سمبولیک خودش است و در واقع جزئی از داستان است. در این پاورقی اشاره شده که زندگی‌نامة «زاد» طولانی‌تر از این بوده و کوتاه شده‌است. قسمت‌هایی که در آن بحث‌های علمی و کلامی، زندگی‌نامة افراد فرعی و مطالب حشو و زاید بوده حذف شده‌است.

بعد از این با زاویة دید دانای کل زندگی «زاد» شرح داده می‌شود. زاد کودکی بی‌نام بوده که با آذوق و عایشه -که گمان می‌کرده پدر و مادر واقعی او هستند- در روستایی زیبا زندگی می‌کرده‌است. روزی غریبه‌ای که بعداً می‌فهمد نامش «ابن» است، او را از آذوق و عایشه گرفته و با خود به شهر می‌برد. در شهر در باغی که در آن شاگردان زیادی در سنین کودکی تا پیری وجود دارد شروع به آموزش علوم مختلف به زاد می‌کنند. زاد تمام وقت مجبور است بیاموزد و در این راه آزار و شکنجه‌های فراوان می‌بیند ولی علت این امر برایش ناشناخته‌است. بعد از سال‌ها که زاد دیگر دانشمندی سرآمد شده‌است، ابن علت آوردن او به این مکان را «بی‌نام»، گرفتار و دائماً محتاج کردن او ذکر می‌کند. در این باغ در ظاهر دارو می‌سازند امّا این داروها خود تبدیل به درد می‌شوند و دوباره دارو و دوباره درد و این همچنان ادامه دارد.

در واقع همة کارهای ابن به خاطر «بی‌نام» کردن زاد بود، امّا ابن همواره داستان‌های مختلفی را به دروغ به عنوان علّت آوردن زاد به باغِ بی‌نامی عنوان می‌کند. ابن، زاد را با خود به سفری برده و سه هدیه به او می‌دهد: اول کتابچة اسرار که تمام علوم در آن ضبط بود را نشانش می‌دهد و در آتش می‌سوزاند. دوم آزادی را به او می‌بخشد. و سوم پدر واقعی‌اش را به او معرفی می‌کند که خود ابن است و می‌گوید این مسأله را به خاطر محافظت زاد در برابر ارباب ها تا به حال پنهان کرده‌است.

ابن می‌میرد. وقتی «جانان» برای سپردن مسئولیت ابن به زاد پیش او می‌آید، زاد می‌فهمد که راهی جز گریختن برای او نیست. زاد تا می‌تواند دور می‌شود. در این سفر است که «خورشید» را می‌بیند و به او دل می‌بندد. «میکائیل» نامزد خورشید موجب افزودن درد و غم زاد می‌شود امّا او با صبر و عشقش بر میکائیل پیروز می‌شود. بی نام‌ها خورشید را از هویت اصلی زاد آگاه می‌کنند. خورشید به همراه میکائیل از دست زاد می‌گریزد، و وقتی زاد آن دو را پیدا می‌کند متوجه می‌شود که هردو را بی نام کرده‌اند. زاد به خاطر اینکه به خورشید دوای بیماری‌اش را بدهند خود را تسلیم «حیرت» می‌کند. حیرت دیوان اشعار زاد را گرفته و در آتش می‌سوزاند. زاد نیز به همراه خورشید به کوهستان زمان کودکی‌اش باز می‌گردد.

داستان بی‌ترسی داستانی سمبولیک و سورئال است که در آن به مفاهیمی چون انسان، زندگی، مرگ و به ویژه علم و آگاهی و معرفت پرداخته شده‌است. نویسنده سعی کرده‌است با خلق شخصیت‌ها، مکان‌ها و فعالیت‌های خیالی، دریافت‌های فلسفی خود از مسائل مربوط به اگزیستانس و وجود آدمی را در قالب داستانی بلند ارائه دهد.

علم و آگاهی در این داستان صورتی در ظاهر آزاردهنده و شکنجه‌گر پیدا می‌کند. مدرسه‌ای که در آن افراد مشغول آموختن مداوم و بی وقفه‌اند بیشتر شبیه زندانی ابدی است که هیچ راه گریزی از آن وجود ندارد. اگر در آموختن کوتاهی کنی، مجازات و شکنجه خواهی شد. اگر بیشتر و بیشتر بیاموزی گرفتار «بی‌نامی» زودتر و نابودی و مرگ خواهی شد. در این مدرسه همه خود را به نادانی می‌زنند در حالی که همه دانشمند و آگاهند.

نویسنده در داستانش از تعلیق در فضای کلّی داستان به خوبی بهره می‌برد. در طول داستان همواره پرسش‌هایی معلّق وجود دارند که به نحوه‌های مختلف توسط شخصیت‌های مختلف پاسخ داده می‌شوند و مخاطب را در اینکه کدام پاسخ درست است سرگردان می‌کند. پرسش‌هایی مانند این‌که «باغ بی‌نامی» برای چه تأسیس شده‌است، شاگردان و استادان چه هدفی از آموختن دارند، چرا علم آن‌ها همه‌اش عامل بدبختی‌شان است، آخر و عاقبت این مدرسه و این راه و روش چیست، زاد در نهایت از رنج‌هایش نجات می‌یابد یا نه.

روابط علّی و معلولی در «بی‌ترسی» صورت خاصی می‌یابند. قطعاً این روابط در دنیای رئال غیر قابل طرح هستند. امّا نکته این‌جاست که این روابط در فضایی که خود نویسنده نیز ترسیم می‌کند، دوگانه و گاه چندگانه‌اند. مثلاً دانستن موجب آگاهی و تنها راه نجات است، امّا نجات از مردن تنها به رنج بیشتر و مبتلای بیشتر می‌انجامد، افراد دیگر را مبتلا و رنجور می‌کند و این چرخه همچنان ادامه دارد... . مخاطب داستان در طول خواندن آن همواره به دنبال روابط مشخص علّی می‌گردد و سعی می‌کند خیر و شرّ را از هم تشخیص بدهد، امّا این امر بسیار به سختی قابل انجام است. به جرأت بتوان گفت مثلاً «حیرت» شخصیت کاملاً سیاه و «زاد» شخصیت کاملاً سپید داستان باشد. دربارة «ابن»، «آذوق»، «عایشه»، «خورشید»، «جانان» و... که فضایی کاملاً خاکستری همراه است که مخاطب را گاهی به خشم و نفرت و گاه به سرزنش و ترحّم می‌کشاند.

داستان بیشتر از آن‌که با حوادث و گره‌ها و گره‌گشایی‌ها پیش برود، شامل دیالوگ‌های بلند به ویژه بین زاد و ابن است. گاه این پر حرفی‌ها که در خیلی موارد تکرار پیش‌گفته‌هاست مخاطب را خسته و ملول می‌کند. البته نویسنده در پاورقی از زبان ویراستار در صفحة 11 یادآور می‌شود که خیلی این مباحث طولانی‌تر بوده‌اند و کوتاه شده‌اند. گمانم بر این است که کارکردی سمبولیک از این تکرارها مدّ نظر بوده‌است: تکرارها و اطناب‌ها در علوم مختلف در طی قرن‌ها. امّا به هر حال حتی با در نظر گرفتن این فرض، باز هم خوانش داستان به ویژه برای مخاطب عادی ملالت آور است.


رمان دارای دو نام «بی‌ترسی» و «بی‌ترس» است. دربارة این امر که خود تعریضی به بی‌نامی است -که محمل اصلی داستان را شکل می‌دهد-در پاورقی مذکور آمده که نام دوم انتخاب ویراستار است. مفهوم بی‌ترسی را از زبان زاد این‌گونه می‌فهمیم: «البته اسم این بی‌ترسی صدها چیز دیگر هم هست. بی‌ترسی اسم دیگر همة چیزهای خوبی است که ما داریم و می‌توانیم بهش دلگرم باشیم.»
منبع-کتابستان

 







هیس!… مرده‌ها معاشقه نمی‌کنند







 

حاشیه‌نویسی بر مرگی هوسناک، آلوده و عاشقانه تا حد یک خودکشی بی‏صدا در گشت‌وگذاری در پی مکان‌های رمان پرفروشِ اواخر دهه ۷۰ شمسی، «هیس» اثر محمدرضا کاتب




 

سعید برآبادی و آرش حسینی



هوس کرده‏اید که رازی را با کسی در میان بگذارید اما نمی‌توانید، می‌خواهید بمیرید و دوست دارید روش مرگ خودتان را انتخاب کنید ولی امکانش نیست، حتی آن‏قدر تنهایید که دوست دارید با هزارویک کلک دشمن‏تان را کنار خود داشته باشید تا دو کلمه حرف بزنید. راوی «هیس» برای خلاصی از این‏‌ها، سعی می‌کند داستانش را پیچ و تاب و ضد و نقیضش می‌کند، نام و نشان خودش را از حوادثش خط می‌زند تا آن راز، ماندگار‌تر در یاد دیگری بماند و او با پوتین‌های واکس‏زده‏اش، در ذهن شنونده داستان جاودانه‌تر شود. محمدرضا کاتب و روای رمانش و حتی شخصیت‌های متکثرش، وقتی می‌خواهند رازی را فاش کنند، پیش از هر چیز می‌گویند: «هیس!!!»

پاک‏‌کردن گلِ پوتین

«ایستاده بودم روی جدول جوی، گل پوتین راستم را می‌مالیدم به لبه جدول. سر شب تازه واکس‏شان زده بودم. دلم می‌خواست وقتی بالای سر جنازه‌ام می‌رسند، ببینند ‌تروتمیز، مثل بچه آقا‌ها مرده‌ام…» این آغاز روایت «هیس» از زبان راوی آن است، پلیسی که فهمیده، سرطان دارد، شب مرگش دست به انتقام از «نعمان» می‌شود و در مسیر این انتقام داستان جهان‏شاه را تعریف می‌کند که قاتلی زنجیره‏ای‌ست و داستان مجید را که یک خودکشته عشق است. رمان اما پر از حاشیه‌ها و تبصره‌ها و ملحقاتی است که‌گاه به جای کامل‏کردن داستان، نقیضه‏گویی آن را غلیظ‌تر می‌کند و در ‌‌نهایت آن‏چه باقی می‌ماند از رمان، یک شک بزرگ است؛ گویی کنار کسی نشسته‌ایم، داستان‏مان را برایش گفته‌ایم ولی او هنوز نفهمیده است چه می‌گوییم….
مائده؟
نباید از اسم «مائده؟» هم غفلت کرد که یکی از عنوان‌های فرعی رمان است؛ مائده هم به معنای سفره است و هم یادآور سوره پنجم قرآن با اشاراتی به «تثلیث مسیحیت»، «وفای به عهد»، «عدالت اجتماعی» و «قتل». عجیب این‏که خط روایی هیس هم بر مدار داستان‌هایی است با همین موضوعات: پلیسی که فهمیده سرطان در چند روز آینده از پا درش می‌آورد، به فکر انتقام‏گرفتن است نعمان افتاده و برای این کار پسری را همراه خود می‌کند که پدرش با حقه نعمان کشته شده. در ورای این خط کلی، خطوط نازک‌تر رمان، به موضوع مرگ‌خواهی و هوس می‌پردازند که باز به‏نوعی در این سوره و با بیان داستان هابیل و قابیل قرار دارند. اما بستر همه این رخ‏داد‌ها، باز‌‌ همان سفره (مائده) قلم‏کاری‏شده جهان‏شاه است که بر آن زنان بی‏گناه را یکی‏یکی از هم می‌درد. بنابراین بی‏دلیل نیست که بخش عمده‌ای از کتاب صرف توضیح نقش «خون» در پاک‏کردن انسان‌ها می‌شود: «کسی که با طناب بمیرد، نمرده، خفه شده فقط. باید خون تا قطره آخرش از بدن برود بیرون. تیرباران خوبی‏اش همین است، تا خون آدم نریزد بیرون، روح سبکه نمی‌شود، نمی‌رود بالا.» در ‌‌نهایت، آدم‌های «هیس» تنهایند و این را وقتی می‌فه‌مند که کسی را از دست می‌دهند: «هیچ وقت نفهمیده بودم تنهایی یعنی چه، نفهمیده بودم تن‌هایم. هیچ‌وقت مثل آن‏جا هوس نکرده بودم کسی را داشتم: زنی، بچه‌ای، چیزی. یکی که دلم فقط به بودنش خوش باشد.»
قتل‏گاه زنان ادبیات فارسی
«هیس»، صدای بغرنج ادبیاتی است که با فاصله ۵۰ساله از ادبیات داستانی مقدم بر خودش به نوشتن درآمده و هر چه می‌خواهد بگوید قبلا گفته شده بنابراین دست به یک امتحان بزرگ می‌زند؛ شخصیت‌های داستانی را که به دلایلی با هم در ارتباط هستند در یک داستان گرد هم می‌آورد. اگرچه «راوی»، «جهان‏شاه» و «مجید» شخصیت‌های اصلی «هیس» هستند اما در پس‏زمینه این شخصیت‌ها و دیگر شخصیت‌های رمان، چهره‌های شاخص ادبیات داستانی ایران حضور دارند. روای به دنبال زنی است که قصه بگوید، در تن جهان‏شاه، او خون‏خواری است شبیه سلطان هزارویک‏شب که در میان زنانی که می‌کشد دنبال شهرزادی می‌گردد تا بی‏خوابی و ملالش را با قصه‌های او پر کند. زنانی که جهان‏شاه می‌کشد، همگی زنان ادبیات کاغذی هستند؛ از لیلی تا شیرین، از لکاته و دختر اثیری تا عذرا و آتش‏وش. راوی به کمک سرتیزک جهان‏شاه، همه این زنان را می‌آزماید تا ببیند به درد درددل می‌خورند یا نه. آزمون تلخی است اما، زنان این رمان چه برنده آزمون باشند و چه بازنده‏اش، سینه‏شان دریده شده و باید بمیرند. چنین شخصیت‌های پراکنده‌ای از تاریخ ادبیات فارسی و جامعه‌ای که خشونت را در سطوح مختلف خود تجربه کرده با چند نخ تسبیح به همدیگر وصل می‌شوند؛ هم‏ترسی: «وقتی با کسی یک مدت ترسیدی و او ترست را نشاند، رابطه عجیبی بینتان به وجود می‌آید که او هر کاری کند باز تو دم نمی‌زنی چون محرم او هستی و دوستش داری.» و هوس: «وقتی آدم چیزی را دید، دیگر بیچاره است، چون دم‏به‏ساعت هوسش را می‌کند. بدن‌ها زنجیره‌هایی‏اند که هوس‌ها را به مقصد می‌رسانند. آن‏چه باعث پیوند زنجیره‌هاست، قدرت آن هوس است.»

 

خاطره عشقی که محکوم به فراموشی است
کاروان‏سرای حسین‏قلی‏خان
آدم‌های کاتب، عاشق شده‏اند، اما تجربه‏شان از عشق، تجربه‌ای شکست‏خورده و محکوم به فراموشی است؛ درست شبیه به سرنوشت مکان‌های جغرافیایی که در کتاب به کرات تکرار شده‏اند اما کسی نمی‌داند واقعا کجا هستند. کاروانسرای حسینقلی خان در بازار تهران نیست، حتی نزدیک به چهارراه سیروس هم نیست اما در این رمان می‌چسبد به چهارراه سیروس و می‌شود یکی از مهم‌ترین لوکیشن‌های وقوع داستان نعمان. این اتفاق شباهت زیادی به شخصیت خود نعمان هم دارد؛ مردی که عاشق اکرم می‌شود اما چون ترسوست از عشقش فاصله می‌گیرد و اکرم را هرجایی می‌کند تا جایی که نعمان از ترس آبرو، اسم و فامیلش را عوض می‌کند. چه‏قدر از مکان‌های تهران دچار همین تغییر نام اجباری شده‏اند تا آبروی داشته‌های‏شان حفظ شود اما در عوض خاطره‌های زیبای‏شان حذف شده؟

ترسو‌ها دیگران را خودکشی می‌کنند
بیمارستان ۵۰۷ ارتش
جهان‏شاه از طناب اعدام می‌ترسد، دوست دارد تیربارانش کنند تا خون از بدنش بیرون بزند و پاک شود. به کتلت که یک محکوم به اعدام است، می‌گوید که رگش را بزند و او می‌پذیرد چراکه آن‏قدر ترسو بوده که نمی‌تواند خودکشی کند: «چشم‌های کتلت داشت می‌خندید: انگار بهتش را بهش داده‏اند. آن‏قدر بدبخت بود که مرگ مرا، راحتی خودش می‌دانست. رگ‏زدن مرا، رگ‏زدن خودش حساب می‌کرد، جرات نداشت خودش را راحت کند، می‌خواست تا آخرین لحظه زنده بماند شاید عفو بخورد. ما که حتی جرات خودکشی هم نداریم، باید یک قابله همراه‏مان باشد تا کمک‏مان کند کم‏‌تر انتظار بکشیم.» کتلت، دوبار رگ‌های جهان‏شاه را می‌زند و هر دو بار او را در بیمارستان ۵۰۷ ارتش بستری می‌کنند، اگرچه که حتی بیمارستانی به این نام در تهران وجود ندارد! اگرچه این رگ‏زنی‌ها، جهان‏شاه را خلاص نمی‌کند، اما انگیزه‌ای برای کتلت می‌شود که یک شب کلک خودش را در زندان بکند و خلاص!

یادآوری خاطره خفاش شب
می‌دان اعدام
قرار است حکم جهان‏شاه را در میدان اعدام اجرا کنند، اما معلوم نیست در کدام شهر و غم‏انگیز این‏که ما در هر شهری، یک میدان اعدام داریم با خاطره‌ای از سال‌های دور و پیش از انقلاب تا روزهایی در همین نزدیکی‌ها. جهان‏شاه برای اولین‏بار در لحظه اعدامش مساله زمان و ترس را به هم گره می‌زند: «بعضی مرگ‌ها فقط توی زمان خودش مرگ تلخی است، شاید یک روز به عنوان خون‏آشامی ازم اسم ببرند که رگ گردن زن‌ها را می‌زده، سینه‏شان را می‌دریده تا خود زن‌ها کارکردن قلب‏شان را توی آینه ببینند و به‌شان گفته‌ام که زدن قلب آن‏‌ها از ترس من، مثل شماطه ساعت است از ترس زمان!» قصه جهان‏شاه دوسال بعد از اعدام خفاش شب نوشته می‌شود و جالب این‏جاست که این قاتل زنجیره‌ای هم شبیه جهان‏شاه، قربانیان زنش را با اصابت ضربه چاقو به سینه‏شان از پا در می‌آورده است.

زنده‌ای با مخ پاشیده روی آسفالت
اتوبان تهران‏ـ‏قم
نمی‌‏شود داستان هیس را خواند و از مجید به عنوان یکی از مهره‌های اصلی داستان اسم نبرد؛ پیش از آن‏که مجید به صورت موجودی واقعی وارد داستان شود، جنازه‌ای است با سری ترکیده در گوشه اتوبان تهران‏ـ‏قم: «مجید کنار می‌له‌های اتوبان با چشم‌های باز درازبه‏دراز افتاده بود روی زمین و زل زده بود به کف اتوبان. نگاهش جوری بود که انگار هنوز زنده است…» مجید اما زنده است، با‌‌ همان مخ پاشیده‏اش گویی راوی داستان است و به قول راوی درست مثل جهان‏شاه مشکلش فقط این بوده که نتوانسته داستانش را راحت تعریف کند: «چه‏قدر تلخ است آدم قصه خودش را نتواند برای کسی بگوید.» اگرچه مجید هم چون جهان‏شاه گناهکار بوده و با مرگ خودخواسته‏اش، مجازات می‌شود اما چهره‌ای که راوی با حکایت‌های متناقضش از او می‌سازد، چهره‌ای سیاسی است. مردی نویسنده و معترض که زنش ـ‏اکرم‏ـ را یک روز طلاق می‌دهد و عصر‌‌ همان روز به بهانه آغاز سفر از او جدا شده و خودکشی می‌کند؛ کجا؟ در حاشیه اتوبان تهران‏ـ‏قم.
چهار عنصر عجیب «هیس»
حمید رضا بیات
بازی: خواننده و نویسنده با شخصیت‌های داستان درگیر یک بازی هستند. نویسنده با دادن نشانه‌های عجیب ولی غلط سر خواننده را کلاه می‌گذارد و داستان را به مسیر دیگری منحرف می‌کند. جهان‏شاه و مجید نیز در حال بازی با خود و مقتولان هستند. این بازی‌ها وقتی وحشتناک‌تر خواهند شد که نتیجه همه آن‏‌ها به مرگ ختم شود.
هوس: انگیزه اعمال بیش‏‌تر آدم‌های داستان هوس است. میل به تجربه چیزهایی که خیلی ارزان نیست. مثل قتل و خودکشی و انتقام. جهان‏شاه هوس‏آلود‌ترین شخصیت رمان است که با مرگ خود هوس را به راوی منتقل می‌کند. هوس رگ‏زدن، هوس کشتن پرستاری که از جهان‏شاه مراقبت می‌کند و هوس اعدام‏شدن از وحشت‏بار‌ترین هوس‌های عالم است که جهان‏شاه در کمال سادگی و بی‏هیچ نگرانی به آن‏‌ها اشاره می‌کند و راوی را به هوس می‌اندازد تا قتل و مرگ را تجربه کند. او هوس می‌کند به جای مجید مغزش متلاشی یا به جای جهان‏شاه اعدام شده بود.
زن: در همه اتفاقات و ماجراهای مرموز رمان یک زن نقش دارد. نویسنده در ظاهر می‌کوشد علت قتل‌ها و خودکشی‌ها را زنانی معرفی کند که در ماجرا نقش داشته‏اند، ولی در حقیقت این یک بازی است تا خواننده را با این موضع‌گیری تحریک کند. راوی مجرد است و ارتباط عاشقانه خود را به درخت مو حیاط که نامش را زری گذاشته محدود کرده است. او با این‏که هیچ تمایلی به زن ندارد، دائما از دیگران درباره بدی‌های «زن‏گرفتن» می‌شنود.
سفر: جهان‏شاه خود را مسافری می‌داند که سفرش به تأخیر افتاده و می‌کوشد به مسیر کوتاه میدان اعدام بسنده کند و آن را سفری مهم بداند. مجید نیز در حال سفر خودکشی می‌کند، راوی نیز در انتظار کسی است که او را به سفر ببرد و میل دائمی به سفر و حرکت در تمام روایت او قابل رؤیت است. در همین سفرهاست که داستان شکل می‌گیرد و حادثه‌ها اتفاق می‌افتد و می‌تواند گسترش یابد. حلقه مفقود و ابهام در برخی از لحظات رمان عدم توجه به این نکته است که همه در حال سفر هستند. /منبع- دو هفته نامه روشن/








رام کُننده












حسین خسروجردی خسرو






رمان محمد رضا کاتب، مثل باقی رمان هایش، در وهله اول، یک تجربه است؛ تجربه ی عجیب و منحصر به فردی که می شود مطمئن بود که هیچکس، حتی خود نویسنده، بعدتر از این راه نمی رود. دقیقا برای همین است که داستانهای کاتب، شباهت چندانی به هم ندارد.هر داستان، در واقع، یک جور زورآزمایی ست در ادبیات. کاتب دوست دارد جوری بنویسد که شبیه هیچکس دیگری نباشد و دوست دارد هیچکدام از داستان هایش شبیه داستان های قبلی نباشند. اما رام کننده در مقایسه با رمان های قبلی کاتب(به خصوص هیس....، پستی، وقت تقصیر و آفتاب پرست نازنین) داستانی تر است؛ یعنی داستان نقش پر رنگ تری دارد و این داستان آن قدر جذاب است که نمی شود آن را کنار گذاشت. فکرش را بکنید؛ با آدمی طرفیم که فکر می کند دیگر وقت اش رسیده برای خودش برنامه ای بریزد و دست به کار مفیدی بزند، اما خبردار می شود که سال هاست او را تله کردند. حالا تله یعنی چی؟یعنی قرار است فقط دست به کاری بزند که برایش انتخاب شده. این یعنی با آدمی طرفیم که هیچ اختیاری ندارد. اسیر است. مجبور است. ظاهرا که این جور است. حالا تله دقیقا چه معنایی دارد؟ در چه صورتی می شود این تله را خنثی کرد؟کار آسانی نباید باشد؛ اگر اصلا ممکن باشد. شیوه ی منحصربفرد کاتب در رام کننده، پیوندی ست که بین داستانِ خودش و داستان های کلاسیک فارسی برقرار می کند. داستان نسب از داستان می برد و نسل هر داستانی، قاعدتا، می رسد به هزارو یک شب. این جوری ست که می شود فکر کرد هر آدمی برای زنده ماندن چاره ای ندارد غیر این که داستانی را برای دیگران روایت کند.
می خوانیم:
من تله شده بودم و این را وقتی فهمیدم که دیگر دیر بود:
جلو چشمهایم داشتم ذره ذره نابود می شدم وتنها کاری که از دستم بر می آمد تماشا کردن بود. چون فقط این طوری می شد چیزهای زیادی را ندیده بگیرم.شاید به خاطر همین وقتی آن روز صبح چشم باز کردم و پدر خوانده ام مرحبا را باز میان راهرو دیدم، دمغ شدم. هیچ پسر عاقلی وقتی آن طوری روی تخت افتاده، از دیدن مردی که فکر می کند پدر خوانده اش است ، خوشحال نمی شود. مرحبا هر چند مدت یک بار بهم سر می زد تا ببیند چیزی کم و کسر دارم یا نه. روزهایی که حدس می زدم می آید، احتیاط می کردم و یک چیزی می پوشیدم و می خوابیدم.روزِِ قبل آنجا بود، وگرنه آن طوری نمی توانست غافل گیرم کند. همیشه کله ی سحر می آمد. یک راست می رفت تو آشپزخانه. برای خودش چای دم می کرد و آن قدر آنجا می نشست تا بیدار شوم. و موقع رفتن تو کفش های بابایم، طوری که من نبینم ، پول می گذاشت. آن کفش های کهنه قهوه ای تنها چیزی بود که بابایم پیش مرحبا برای من گذاشته بود. مرحبا می گفت بابایم پول هایش را توی کفش هایش قایم می کرده. و یک مدت که با مرحبا هم خانه بوده، هرچه پول توی کفش هایش می گذاشته گم می شده. می گفت آن پول های که من حالا از تو کفش بابایم در می آوردم، همان پول هایی ست که او توی آن سالها گم کرده. فکرکنم مرحبا، یک جورهایی، به بابایم بدهکار بود، و حالا که دیگر او زنده نبود، برای من جبران می کرد. شاید پول های بابایم را هم صبح زود بلند می کرد.و الا چه دلیلی داشت صبحِ به آن زودی بیاید سراغم و آن طور دزدکی تو کفش هایی که بعد از آن همه سال هنوز بوی پا می دادند، پول بگذارد......ادامه در-داستانک
www.dastanak.ir



 

ادامه نوشته

"چشمهایم آبی بود"-محمد رضا کاتب








دربارۀ محمدرضا کاتب با بی‎ترسی چشمهای آبی‎اش


 


 

 


چشم‌هایم آبی بود












 

 

اول بار که اثری از کاتب خواندم، هیس‎اش بود. مدت‎ها بود که درباره‎‎ی قصه و قصه‎گویی ِ قوم ایرانی می‎اندیشیدم و به در و دیوار می‎زدم تا مفری برای رهایی ازش پیدا کنم. اما راه به جایی نمی‎بردم. امیدی هم نداشتم که از خلال رمان‎های منتشره چیزی دستم را بگیرد. هرچه بیشتر می‎خواندم، بیشتر به یقین می‎رسیدم. تا اینکه کاتب با صدای بلند هیسش جلویم سبز شد. صدا آن‎قدر بلند بود که ناگاه به خود آمدم و دیدم همزبانش شده‎ام و هیس را فریاد می‎زنم.

منظورم همذات پنداری با داستان نیست. نه، بیش از آن. منظورم هم‎سخنی با خود کاتب است. کاتب چیزی را درجانش یافته و درصدد بیان حرفی است که من نیز چندی است بدان رسیده‎ام. و چه سخت و دشوار است بیان سخنی که هنوز زمانه مجال گفتنش یا گوش شنیدنش را نداده است. اما ناله‎های کاتب در رنج فهم این حقیقت از میان رمان‎هایش چنان نوای هم‎آهنگی با زنجموره‎های من دارد که انسان را به یقین می‎رساند که هردو را یکم مار گزیده.

قومی که نتواند قصه بگوید یعنی تاریخی ندارد. و قوم بی‎تاریخ چیست؟ هیچ! درواقع مردمی که قصه ندارند و یا توان قصه گفتن ندارند (مگر این دو فرقی هم باهم دارند؟!) اصلا میان بود و نبودشان تفاوتی نیست. اشارات تاریخی را می‎گذارم و می‎گذرم تا هرکه خواست خودش به دنبال آنها برود. فقط سرنخ آن‎که هر ملتی در هر دوره‎ی تاریخی که توانست خودش را تثبیت کند، قصه‎های زیادی برای گفتن داشت، و همه‎ی آن‎ها را به نحو احسنت گفت. حتی در دوران جدید هم این‎طور است. میان اهل فلسفه معروف است که غرب را فلاسفه ساختند؛ اما روسیه و ژاپن که فیلسوفی نداشتند، پس به کدام وسیله در ساخت تمدن غرب شریک شدند؟! داستان گویان! کافی است با چشمانی باز به دیگر اقوام بنگرید تا ببیند هر قومی که از جای خود تکانی خورده، توانسته اول قصه‎ی خود را بگوید.

ما چه؟! ما دیربازی است که بی‎قصه‎ایم. مدت‎هاست که کلمات را گم کرده‎ایم و خیال‎مان رخت بربسته و به ناکجا رفته. اما کاتب در میان ما گنگ خواب دیده‎است. فهمیده که درچه وضعی به سر می‎بریم و مُدام در تلاش است قصه‎ی بی‎وضعی ما را بهمان بگوید. اما ما تمام کر!

درست همین‎جاست که من با کاتب احساس هم‎زبانی می‏‎کنم. این‎جاست که من نیز خودم را گنگ خواب دیده می‎بینم و از رنجی که او می‏‎برد آگاهم.

کاتب در چشم‎های آبی‎اش نیز که دراصل هم سن و سال هیسش باید باشد، فریاد گنگ برمی‎آورد و کم کسی هست که صدایش را فهم کند. در هیس پی ‎می‎زند و خون در مجمع می‎ریزد و به آینه می‎نگرد، در چشم‎های آبی‎اش حیران و ویلان دربه‎در جول‏‎خورش می‎شود و به هرکجا و ناکجا سرک می‎‎کشد.

گم گشته‎ی کاتب، گم شده‎ی قوم ایرانی است که در بی‎وضعی تام به سر می‎برد و هر روز به رقصی در می‎آید و خودش نیز نمی‎داند چه می‎خواهد. در یک کلام آنچه من فهمیده‎ام این است که کاتب سخن از درد جان می‎گوید.

جناب کاتب، دست مریزاد. از تنهایی درمان آوردی...

 

+








چشمی بگشودم از پی بینایی


 


 

 


چشم‌هایم آبی بود





محمدرضا حیدرزاده





نگاهی به رمان «چشم هایم آبی بود» نوشته محمد رضا کاتب







 

رمان «چشم هایم آبی بود» نوشته محمد رضا کاتب آخرین رمان این نویسنده است که اخیرا از سوی انتشارات نیلوفر روانه بازار کتاب شده است.
محمد رضا کاتب در سال ۱۳۴۵ در تهران متولد شد، از نوجوانی به نوشتن قصه علاقه داشت اما از رشته کارگردانی تلویزیونی سر درآورد، فارغ التحصیل که شد به نوشتن فیلمنامه پرداخت که یکی از آنها فیلمنامه «ماه شب چهارده» بود که به کارگردانی محمد علی طالبی با نقش آفرینی داود رشیدی اکران شد.
داستان نویسی به صورت جدی را ازدهه شصت آغاز کرد و با رمان «هیس» در سال ۶۹ وارد جرگه داستان نویسان شد که جایزه‌ای هم برایش داشت، در سال ۷۳ با رمان «فقط به زمین نگاه کن»جایزه بهترین کتاب داستانی  را دریافت کرد و در سال ۸۴ برای رمان «آداب بی قراری» تندیس دوره چهارم جایزه ادبی یلدا را گرفت. او به پسر با استعداد ادبیات دهه هفتاد لقب یافت چرا که چندین رمان و مجموعه داستان نوشت از جمله همسایه مسیح، یک حرف قشنگ تربزن، دست ها پشت گردن، پری در آبگینه، جای شما خالی و ….
محمد رضا کاتب در باره رمان «چشم هایم  آبی بود»گفته که هنوز نوشتن آن را شروع نکرده بودم که به طور اتفاقی در یک کتاب قدیمی شعری از بوعلی دیدم که یک جورهایی شاید زبان حال و خلاصه زندگی او بود، به احترام زندگی سخت بوعلی و تمام سختی هایی
که در طول عمرش کشیده بود و هیچ حرفی از آن به کسی نگفته بود، آن شعر را در کتابم آوردم، با این مضمون:در خوابگه جهان من شیدایی چشمی بگشودم از پی بینایی دیدم که در افق نیست بیدار کسی من نیز به خواب رفتم از تنهایی…
رمان «چشم هایم آبی بود» دارای سه شخصیت محوری است که هر کدام یک گمشده دارند و به هر گوشه و کناری برای یافتن آن، سرک می کشند: راوی داستان، میترا که میتی صدایش می زنند و بدخش که خاله راوی است. آنها هر چه می گردند از گمشده خود بیشتر فاصله می گیرند و دورتر می شوند خصوصا بدخش که گمشده خود را «جل خور» می نامد و کم کم به این نتیجه می رسد که نکند مرده باشد در حالی که می توانست برایش کلید خوشبختی باشد…
این رمان، پس از عنوانی با مضمون «دهانم سبز است، پهلویم سرخ می شود، وقتی آه گریه های مرا فهمیدی» چنین آغاز می شود: این آخرین سفر ما بود دیگر، تمام شد رفت…
این را راوی داستان می گوید آن هم درون کوپه قطار به همراه میتی و بدخش.قطاری که به سوی سرنوشت می رود.خاله به بدبختی هایش فکر می کند و میتی دائم چادرش را روی صورتش می گیرد که مثلا خواب است و قطار هم ایستگاه به ایستگاه به مقصدش نزدیک تر می شود.
کف راهروی قطار جایی برای سوزن انداختن نیست، پیر و جوان کف آنجا را اشغال کرده اند. می خواستم از کوپه بیرون بروم اما نمی شد. داشتم قاطی می کردم. من عادت دارم هر وقت قاطی می کنم یکی از کمربندهای خوش رنگم را بردارم و بیاندازم دورن گردنم و تا جایی که میشه سفتش می کنم جوری که نفسم بند بیاید و نتوانم برای چند دقیقه نفس بکشم.وقتی که دیگر داشتم تمام می کردم کمر بند را شل می کردم و نفس می کشیدم .حال عجیبی به من دست می داد که گفتنی نبود. یک جور خودکشی موقت و پر کیف بود چون اصلا خودکشی نبود. شاید به همین دلیل بود که حال بدخش را می فهمم. او هم می خواست یک جوری حساب خودش را برسد اما چیزی هی می ترساندش. میتی هر وقت جای کمربند را روی گردنم می دید تا چند روز باهام حرف نمی زد یا رویش را می کرد آن طرف یا خودش را به خواب می زد. می دانست دست خودم نیست. چیزی مجبورم می کند سراغ نفس لازم بروم والا دیوانه که نبودم. همان طور که بدخش دیوانه نبود…
قطار به سمت ترکیه می رفت. در میان برف و بوران همچنان پیش می رفت. در ترکیه در یک هتل مستقر شدیم. بدخش دنبال کسی آمده بود که فکر می کرد در بیست و پنج یا سی و پنج سالگی گم کرده. رفت سراغ آدرسی که داشت. ما هم در هتل منتظرش ماندیم. وقتی آمد گفت که آن مرد «جل خورش» نیست برگردیم.به همین راحتی دوباره برگشتیم ایران. از سفرمان به ترکیه چیزی نگذشته بود که بدخش دوباره چمدانش را بست. معلوم نبود این بار به کجا می رویم و این شروع سفرهایمان بود. دائم بین راه و نیمه راه بودیم. از این شهر به آن شهر
می رفتیم. از اتوبوس به مینی بوس می‌رفتیم. از مینی بوس به قطار و لنج و کشتی. از این تاکسی به آن تاکسی . از این نشانی به آن نشانی…
بدخش همیشه خودش را مادرم می‌داند. سر در نمی آوردم اگر آن طور که می گوید پسرش هستم پس چرا افتاده دنبال پیدا کردن بچه اش. وقتی پدرم روزهای آخر زندگی را می گذراند بدخش به او گفته بود بچه ای دارد از مردی دیگر. بچه ای که از چشم او در تمام این سال ها قایم کرده چون نمی خواسته به او بگوید با مرد دیگری هم بوده چرا که دوستش داشته و می خواسته مردش فقط او باشد.پدرم زیر بار نمی رفت. به او گفته بود چطور می‌شود یک بچه داشته باشی و این همه سال چشم هایت این را از من قایم کرده بود.بدخش در جوابش گفته بود چطور تویک زن دیگر داشتی و چشم هایت توانستند این همه سال از من قایم کنند؟ چطور دوتا بچه از اون داشتی و چشم های تو بلد بودند قایم کنند آن وقت چشم های من نباید بلد باشند؟…
حالا بدخش پس از این همه سال می خواهدبرود دنبال آن بچه و پیدایش کند، من و میتی هم باید شهر به شهر و کشور به کشور بدنبالش برویم….....منبع-روزنامه اطلاعات

 

 




"چشمهایم آبی بود"


 


 

 


چشم‌هایم آبی بود









محمد رضا کاتب













ازدورقضیه این طوربه نظر می اید که دیگر انتخابی در کار نیست . وما در سایه ی یک جور اجباردایمی به این سو وان سو کشیده می شویم . وبرای ان که بتوانیم به عمق جهان نفوذ  وان را روایت کنیم، چاره ای نداریم جز ان که به روشی متوسل شویم که اینه وفرزند ان دوره است . زمان ومقتضیاتش در هر چیزی که داریم ،دایم خودش را به   ما  تحمیل می کند . برای ان که قدرت اجبارهای زمانه را لمس کنیم ، کافی است نگاهی بکنیم به دور وبرمان . حتی با یک نگاه سر سری هم می توانیم ببینیم چه بر سرحقیقت و... فرا روایت ها ی ما امده است . امروز دیگر حقیقت مثل دیروز کشف شدنی نیست، بلکه باید انرا یک جوری سر هم کنیم . وفرا روایت ها  هم دیگر قصه های بزرکی نیستند که بتوانند تکه های مختلف جهان مان را  پیوندی منطقی بدهند . زمانه ی ما کشتی فرا روایت ها را طوری به ساحل کوبیده که هر تکه اش جایی افتاده وبه ان تخته پاره کسی اویزان شده  ، تا این طور تر سناک غرق نشود . علامت واضح این تکه وپاره  شدن ها ،اشفتگی، تاری ومه عجیبی است که دور تا دور ما را گرفته . می شود گفت هر تغییربزرگی ابتدا از کوچک   ترین چیزها شروع می شود. وان قدر این تغییرات کوچک وفرا گیرکسترش پیدا می کند که شکل ورنگ غالب ان  دوره را نیزمعین می کند. همچنین می شود گفت که وقتی جهان ما تغییر کرد ودچار حا لت ورنگی تازه شد ، حالت ورنگ ریز ترین چیز های  ما هم خود به خود تغییر می کنند .   در هر صورت، به ناچاربا هر تغییری، سبک ،ابزار وزبان روایت این جهان هم خود به خود تغییر می کند. ورنگ غالب هر دوره ای  روی همه چیزان از جمله هنر وادبیات ان  سایه    می اندازد . البته این راهم باید گفت که شگست فرا روایت ها وتبدیل شدن حقیقت به حقایق به این معنا نیست که همه ی ادم ها درهمه جاو به یک نسبت تغییر کرده اند ودست از فرا روایت ها برداشته اند . بلکه  نفی فرا روایت ها به این معنی است که روایت کلی وهمه گیر وجهان شمولی که برای همه یا بخش عظمی ازانسانها - مانند گذشته - به یک اندازه دارای ارزش، قدرت واعتبار باشد، دیگر وجود ندارد . وقضیه بیشتر سنجش ، قدرت جذب وعمومی بودن  مرکزها ست . به نظر، این دوران با هر جور فرا شدن و کلیتی سر نا سازگاری دارد . و هر اثر ونگاهی را که در ان حقیقت چیزی واحد فرض شود ،متعلق به گذشته می داند. شاید به همین دلیل است که فرشته ی نجاتی که ما دنبالش هستیم ازدور اینقدر شبیه هیولاهاست . وقتی کشتی عظیم حقیقت وفرا روایت های ما این طور خودش را تکه وپاره کرد، دیگر نمی شودامید داشت که چیزی از این خرد شدن درامان بماند . واین جاست که نا گهان ما به خودمان می اییم ومی بینیم دور واطراف مان پر شده از رمان ها وفیلم ها ونمایش هاو... دیگراثارهنر ی که بدون روایت، بدون شخصیت ... وبدون محور های  اصلی ومر سوم است . ودر عوض این اثار پراز خرده روایت ...وپر ازخرده محور های اصلی و مر سوم   است . تمام عناصر ی که در گذشته می توانستند نقش محوری داشته باشند واثار راسر پا نگه  دارند، امروز زیر چرخ  دند ه های دوران مان در حال خردشدن بیشترو بیشتر است . تا جایی که حتی گاهی ما نمی توانیم تکه پاره های هرچیزی را دیگر به جا بیاوریم وبفهمیم که این تکه ها مال چه وکجا بوده اند وقبلا چه کار کرد هایی داشته اند . ذهن انسان ،مقابل هر چیزی که نشناسد وبرایش سابقه نداشته باشد دچاردلشوره و سر درگمی می شود . برای همین ذهن دوست دارد خیلی زود همه چیز را ساده کند و سر وسامان بدهد تا خیالش راحت بشود . وبعد بتواند به خودش بگوید این قضیه راهم فهمیده . وچون ان را می شناسد حالا دیگر حریفش است ونباید از ان بترسد . در این میان ممکن است برای برخی این اشتباه پیش بیاید که  ابزارها وروش ها - چون  مثل گذشته ازان ها  استفاده نمی کنیم - پس دیگر کار کرد ندارند. می شود گفت که در این دوران ،ابزارها وشگر دها و...هم مانند خود فرا روایت ها،خرد وتبدیل می شوند به تکه هایی کوچک تر و باز کوچک  تر . پس پرداختن به خرد شده ها - یعنی خرده روایت وخر ده حقیقت وخرده شخصیت وخر ده داستان ومعنا و  خر د ه های هم وزن وهم سطح دیگر - به معنای کسترش وپرداخت روایت وشخصیت وداستان ...اصلی وکلی است . همان ابزار است که شکل بیرونی  وباز تابش فقط فرق  کرده .  پس وقتی ما روی این خر دشده ها - که حالا جانشینی برای کلیت شان هستند - کار می کنیم دراصل داریم روی همان کلیت و وسایل و ابزارهای کلی وقدیمی کار می کنیم . چون خرد شده ها وقتی کنار هم یا در امتداد هم قرار می گیرند تبدیل به اصل کلان خودشان یا به چیز ی کلان تر از ان خرده ها   می شوند . بر خلاف ان چه که گاهی گفته می شود این یک بازی فرمی یا شگرد ی برای تر دستی های ادبی وهنری نیست . انتقال تجربه ی زیستی  امروزمان ،وقتی ممکن می شودکه امکان بروز ان جهان با ان ابزار وروش خاصش اصلا ممکن باشد. نمی شود جهان ها ی امروز را حتی به زور در اثار وجهان ثابت وغیر قابل تغییر گذشته جا بدهیم . اگر این امکان وجود داشت این همه مکتب وسبک ادبی وهنری تازه نباید نو به نو خلق می شد. دنیای دیروز ما تحمل دنیا های بی شمار امروزمان را ندارد . وخرد شده ها   امکا ن تحرک وثبت ودرک جهان های بیشری را ایجاد می کنند. این طوری هم شاید بشود گفت که اثاری که  روایت وشخصیت ومعنا وداستان های...خرد وفراوانی را در خودشان جا می دهند، در حقیقت می خواهند به این وسیله، نوع خاصی از فرا روایت را که متعلق به امروز است در خودشان جا بدهند. البته استفاده از خرد شده ها اثار رادچار حالت هایی خاص از جمله بی نظمی وسرگشتگی وابهام و...می کند . چون هر کدام از این تکه ها به سمت وسویی خاص می روند واین جهت ها ومعناهای متضاد با هم نمی خوانند. وبه همین دلیل هم در نهایت به  فرا روایت تازه ای نیاز پیدا می کنند که متکی به  جهان های بی شمار است. فرا روایتی که مانند گذشته ثابت، از قبل تعین شده  و.. نیست . بلکه این فرا روایت در یک تغییر وتحول دایمی وبی انتها در حال پیداشدن ،  شدن وپدید امدن وگم شدن است.این فرا روایت تازه که فرزند این زمان است ،دریک جور بی شکلی ونا متصور بودن است که صر فا خلق می شود .  شاید این طوری هم بشود گفت که فرا روایت ها نمی میرند، بلکه در طی زمان دایم تغییر شکل می دهند وهر روز به رنگ غالب زمان شان در می ایند. واین گونه است که امروز این تکثروبی نظمی وجهان های مختلف وبی شکل،شکلی ازفرا روایت عصر ما می شود،یا   می خواهد بشود.  و خرد شده ها - ازجمله حقایق وروایت های کلان  خردشده و...-   وسیله ای هستند که اثا روجهان اندیشه را مفصلی می کنند . چون این مفصل هاهستند که اجازه می دهند اثر در جهت های مختلف تکثیر شودوحرکت کند وپیش برود . وجهان ها ومعناهای بی شماری را در خودش جابدهد . جهان ها وروایت هایی که در اثار غیر مفصلی امکان تولد پیدا نمی کنند .  خرد شده ها کار کرد های فراوانی دارند ونقش های زیادی را می توانند برای ما بازی کنند . وبه همین دلیل هم این قدر مهم هستند. یکی از کار کردهای خرد شد ه ها ،دورشدن اثار  از تکراراست . همه داستان ها وپیام ها ،امروز به حد اشباع گفته شده اند .ازبس تم ها وداستان ها  وفرم ها تکرار شده اند  با اشاره ای کوچک، حالا دیگرمخاطب خودش تا ته قضیه را می خواند ومی داند. به همین دلیل است که مخاطب دیگر کمتر سر ذوق می اید وهیجان زده می شود . وهمه چیز به سمت نوعی ملال وتکرار بزرگ واز پیش تعین شدگی دارد پیش می رود . یکی از بزرگترین چالش های هنر مندان عصر سرعت وهجوم اطلاعات ،دور شدن از این تکرار وکهنگی است. به همین علت  هم هست که امروزه به جای خلق وابداع ،هنرمندان تمام رشته ها  به روش های گوناگون از جمله خرد شده ها به سوی نوعی کولاژدر حرکت  هستند. وما با انواع واقسام کولاژسبک ها، ژانرها ،ابزار ها وجهان هاو...رو به رو هستیم. تاشاید این طوری بتوانیم از دست این تکرار وملال فرار کنیم . یکی از کار کرد های دیگر خرد شده ها این است که به  وسیله ان ها می شود بستر مناسبی برای ساخت وساز مخاطبین فراهم کرد. در میان این فراوانی ، مخاطب می تواند تکه های مورد نظرش راان طور که هست، سر هم کند وبه شکل  ،داستان ومعنایی برسد که مختص خودش است . اگر هر اثر هنری وادبی کلاسیک راقطاری فرض کنیم که در یک ریل خاص از ابتدا تا انتها حرکت   می کند ودر نهایت به مقصد خاصی ما را می رساند، می توانیم بگوییم هر اثری  امروز مثل قطاری می ماند که مقابل صدها ریل موازی وهم وزن وهم سطح قرار گرفته . وحالا این قطار برای دوری از تکرار وساخت معنا وساخت وساز های مختلف دیگر،دایم از این ریل به ان ریل می رود وجا عوض می کند. وبه جای استفاده از یک ریل طولانی وممتد از ده هایا صد ها ریل کوچک وخردشده وکوچک استفاده می کند . وقتی این راه هاو ریل های خرد در ذهن مخاطب کنار هم جمع می شوند اوبا یک راه و ریل کلی وممتد وشخصی روبرو می شود ومسیرکاملی رامی تواند طی کند. مسیری که خود اوست . خرد شده ها به مخاطبین چنین اثاری امکان این ساخت وساز ها رامی دهند . وبه او کمک می کنند تا از چنگ  صدا های غالب بتوانند بگریزند . وقتی شما دایم از این ریل به ان ریل رفتید ووبرش های خاصی از جهان ومناظر ان راانتخاب کردید ،بی انکه بخواهید در دنیایی پا می گذاریدکه  تازه است . وبیشترین شبا هت را به خود شما دارد. چون مشابهت وهمجواری تصاویر وبرش ها، باعث می شود که شما به جهان ومعنای  تازه وخاص خودتان برسید . این طوری است که  این قطار دایم پیش می رود اما به مقصد خاص وثابتی هیچ وقت نمی رسد . وفقط یک سره جلو می رود . چون مقصد ان صرفا  حرکت است . یکی از کار کرد های دیگر خرد شده ها این است که از غیر واقعی و کاریکاتورشدن اثار جلو گیری می کند. یک اثر کلاسیک وتک ساحتی ،تاب این همه تغییر وتحول وکشیدگی را ندارد . یک شخصیت یا داستان ... ثابت وکلی تااندازه ی خاصی  می تواند متحرک باشد وشخصت وداستان های های جور واجور یا متضاد را در خودش جا  بدهد . واز جایی به بعد تبدیل به کاریکاتوری نا واضح وغیر قابل قبول از خودش می شود. واین باعث می شود داستان از پایه فرو بریزد . این اثاروقتی موفق اند که بتوانند برای همه مخاطبین ، شرایطی برابر، برای ساخت وساز ومعناهای شخصی ایجاد کنند، بدون انکه ازشکل بیفتند واین طور غیر واقعی جلوه کنند. بدون  این خرد شده ها، اثارمخاطبین مختلف، چنان روی بستر اولیه فشار می اورند که در نهایت چاره ای جز فرو ریختن برای اثر باقی نمی ماند. وکار ان چنان  غیر واقعی وسر هم بندی شده جلوه می کند که هیچ جوری دیکر نمی تواند خودش را سر پا نگاه دارد وجهان متضاد وگسترده اش  را توجیه کند . به وسیله خرد شد ه ها بدون ترس می شودبه همه پشنهادات ممکن ومتضادامکان زیستی برابر داد . بی انکه اثر این   فرا وانی راپس بزندویا بی تحملی  کند . با توجه به ساختار متفاوت اثار هنری وادبی  ، خرد شده ها نقش های  فراوانی برای ما می توانند بازی کنند . نقش هایی که باتوجه به ماهیت شان ،طو ری متکثر هستند  که انگاردیگر انتهایی برای بازی های اشکار ونهان شان  نمی شود متصوربود.                                                                                                --*.منبع-مجله سینما وادبیات



ادامه مطلب /مأخذشناسی جنگ ایران و عراق




ادامه نوشته

یك مشت جاده و یك خانه ته اش-یادداشتی درباره رمان «چشمهایم آبی بودِ» محمدرضا كاتب

 






عكس های فتو یا كلید سانچو


 


 

 


چشم‌هایم آبی بود

 










مواجهه داستان نویسی وهنرهای تجسمی در "چشمهایم ابی بود"محمد رضا کاتب








نویسنده: پویا رفویی









فارغ از اینکه «چشم هایم آبی بود» - رمان اخیر محمدرضا کاتب- را بپسندیم یا نپسندیم، از این بابت که بخش های درخور تاملی از آن به مقوله پسند یا به تعبیری فنی تر «ذوق» زندگی معاصر ما می پردازد، بخت خواندنش غنیمت است. حتی در عرصه نقد ادبی و استتیک هم، چنین گزارش و طرح مسئله ای درباره ذوق و سلیقه پردازی به چشم نمی خورد. به عبارتی کاتب، رمانی درباره ذوق هنری و ساحت زندگی حسی ما تقریر کرده است. پس بی مناسبت نیست اگر از ارائه خلاصه و طرح اجمالی رمان صرف نظر کنیم و بی مقدمه به سر وقت اصل مطلب برویم. در «چشم هایم آبی بود»، سه شخصیت محوری که هرکدام گمشده ای دارند به گوشه و کنار جنبه ها و لحظه های حاد و تحمل ناپذیر زندگی معاصر سرک می کشند و نایافته مقصود تغییر مکان می دهند و به جای دیگری می روند. این سه مدام در حرکت اند. راوی، میترا (میتی) و بدخش هرکدام به فراخور خود زندگی را نه بر مبنای آنچه هست، بلکه بر حسب غیاب های خود تجربه می کنند و به چارچوب رمان شکل می دهند. هرچند در راس ماجراهای رمان، تقدم روایت حول جست وجوی بدخش برای یافتن موجودی موسوم به «جل خور» است که حتی خود وی هم دقیقا نمی داند چه کسی است. «جل خور» در صحنه های مختلف رمان پیوسته جا عوض می کند و نقش های مختلفی پیدا می کند. شخصیت های فرعی رمان هم هرکدام جذابیت ها و شگفتی های خاص خود را دارند. یکی از اینها که در این مطلب مدنظر قرار می گیرد، هنرمندی است به اسم «فتو». پای او وقتی به ماجراهای رمان باز می شود که بدخش به این نتیجه می رسد که چه بسا باید به نصیحت اطرافیان خود توجه کند و بپذیرد که «جل خور»ش مرده است. فراموش نکنیم که بدخش از پیش نمی داند «جل خور» دقیقا چه کسی است. راوی، میتی و بدخش هر سه در پی رد و نشانی هستند که آنها را از مرگ «جل خور» مطمئن کند. در این مسیر چاره ای ندارند جز اینکه به مراکز و نهادهای مربوطه مراجعه کنند. در این حال وهوا است که سروکله «فتو» پیدا می شود.
     فتو نسخه ایرانی «روبامپر» بالزاک است. چنین که برمی آید در بدو امر سودای هنرمندشدن در سر داشته و می کوشیده تا خلاقیت های خود را بروز دهد. ولی در کشاکش محیط های هنری و به خصوص بازار هنر، به عکاسی و هنر چیدمان رو آورده است. به قول خودش «چیدمانی» شده است. عکس ها و چیدمان هایی که فتو به راوی و بدخش نشان می دهد، از سبک عجیب و طنزآلود او پرده برمی دارد. فتو که به دلیل امرار معاش به کنترات پزشکی قانونی درآمده است؛ وظیفه دارد از مرده ها عکاسی کند. آن طور که در رمان می خوانیم مسئولان مربوطه به قصد کاهش هزینه ها یا شاید «خصوصی سازی» از استخدام عکاس ویژه صرف نظر کرده اند و به شکل پاره وقت و قراردادی کار به فتو سپرده اند. اما چنان که در رمان می خوانیم، فتو عکس های خود را جداگانه بایگانی می کند و آنها را دستمایه خلق هنری خود قرار می دهد. هر از گاهی نمایشگاهی به راه می اندازد و با عکس مردگان سروصدایی به پا می کند. گاه با مرده ها عکس یادگاری می گیرد. اوج شگرد هنری فتو زمانی است که مرده ها را از سردخانه می دزدد و به گالری می برد. جالب اینجا است که فتو هم طرفدار دارد و هم خریدار. از آدم ها پول می گیرد تا آنها با دیدن مرده های مجهول الهویه، شاید گمشده های خود را پیدا کنند. در پاسخ به این سوال که خریداران با آثار او چه می کنند، فتو بر این نظر است که بعضی ها عکس های او را در اتاق خوابشان نصب می کنند. به اقتضای طنز گروتسک کاتب، زوایای زندگی فتو با جزئیات بیشتری بسط و تفصیل پیدا می کند. از این رو هیچ نیازی به آن نیست تا از چارچوب رمان بیرون بیاییم و از بدیل های فتو در فضای هنری- فرهنگی سال های اخیر نام ببریم.
     به بیان ساده تر، کاتب با تاکید و تمرکز بر دو مفهوم حافظه و غیاب، هنرهای تجسمی به خصوص هنر مفهومی و هنر چیدمان را به اشکالی از ابژه های مرده پرستی (نکروفیلیا) تعبیر می کند. «این را می بینی روی دوش من است، بهترین دوستم بود. چون این یکی از بهترین چیدمان های من است. چند تا جایزه تا به حال برده» (ص١١١) در این جملات که نقل قولی از فتو است، به روشنی می بینیم که علت و معلول جا عوض کرده است. آن طور که از لحن فتو برمی آید، میت از این رو بهترین دوستش بوده است که بعدتر تصویرش به بهترین چیدمانش تبدیل شده است. به عبارتی فتو نه با آدمی زنده، بلکه با میت و حتی شاید با تصویر میت رفاقت به هم زده است. مسئله بدخش و میتی، رهایی از حافظه ای است که از صحت و سقم مضامین آن مطمئن نیستند. در مقابل، برای فتو غیاب فاقد هر معنایی است. جنازه ها و اجساد، ابزارهایی هستند تا آدم ها از شر حافظه شان خلاص شوند. «این تصویرها را می بینی، خانواده هایشان برای هرکدام از اینها هر چقدر بگویی می دهند. چون می خواهند مطمئن شوند طرفشان مرده و تکلیف خودشان را بدانند. و ویلان و سرگردان نباشند. بدترین چیز دنیا سرگردانی است به خدا». (ص١١٦) در ادامه یک صفحه بعد فتو تعریف تازه ای از هنر مفهومی ارائه می کند: «این جنازه های لت وپار را می بینی، خانواده هایشان برای هرکدام از اینها هر چقدر بگویی می دهند. چون مطمئن می شوند بچه شان یا شوهرشان توی سقوط هواپیما مرده و خیالشان راحت می شود. این خودش معنای واقعی هنر مفهومی است. «(ص١١٧) فتو، در این هر دو نقل قول آخر دو مفهوم «اطمینان» و «پول» را تکرار می کند. می توان دامنه بحث را وسعت داد و از تضادی سخن گفت که پول و اطمینان را در برابر یکدیگر قرار می دهد و نسبت های تازه ای بین آنها ایجاد می کند.
     راوی و میتی در برابر آثار هنری فتو هیچ حرفی ندارند و سکوت می کنند. جالب اینجا است که فتو برای اثبات اهمیت هنر خود به پرگویی می افتد. طنز وضعیت به اوج خودش می رسد. هنر تجسمی که ظاهرا و بنابر سنت دیرینه حاکم بر آن، در برابر کلام سکوت پیشه می کرده است، حالاچاره ای جز پرحرفی و توضیح واضحات ندارد. اما به رغم همه این پرحرفی ها و توسل افراط گونه به کلام، با ادبیات تفاوت چشمگیری دارد. در آرایش ذهنی حاکم بر «چشم هایم آبی بود»، روایت با غیاب و حافظه بدن ها سروکار دارد، اما در هنر تجسمی آقای فتو با بدن های مردگانی سروکار داریم که مشتریان او را به رهایی از شر حافظه شان دعوت می کنند. بی تردید رمان کاتب از مصداق های اخیر «اکفراسیس» در زبان فارسی است. اکفراسیس که در ساده ترین کاربست معنایی آن به تلقی ادبیات از هنرهای تجسمی می پردازد، معمولاورت بندی های متفاوت و تاریخمند هنرهای زبانی و غیرزبانی را برجسته می کند. در «چشم هایم آبی بود»، صورت بندی بین ادبیات و هنرهای تجسمی حول محور مفهوم «جان» شکل گرفته است. ادبیات در پی صاحبان گمشده و ناپیدای حافظه هایی است که در هیچ تنی آرام و قرار ندارند. در مقابل، هنرهای تجسمی به بازنمایی صرف جنازه ها رضایت داده است. لازم به توضیح است که نه رمان کاتب و نه این نوشته درصدد استیضاح از هنرهای تجسمی نیستند. بیرون از این تمایز، شخصیت های رمان با هنری مسئله دارند که صرفا به «نشان دادن» بسنده کرده است و با غیاب های تاریخی و زندگی دریغ شده و هدر وداع کرده است. مسئله بر سر هنری است که در مقام پاسخ به چنین انتقادهایی یک پاسخ اقناع کننده بیشتر در آستین ندارد: سلیقه. بی شک بعضی ها دوست دارند در اتاق خوابشان تصاویر مرده ها را نصب کنند. سلیقه، کلمه مناسکی همه پرستش گران وضعیت موجود است. در فضای هنری ایران، این اصطلاح استتیک بیرون از بافت مفهومی اش چنان با شدت و حدت به کار می رود که گویی حقیقت همواره مسلم همه اعصار بوده است. نخست اینکه سلیقه ورزی حتی در عرصه هنر دوران مدرنیته نیز مخالفان و موافقان خود را داشته است. نفس ارجاع به تطابق اثری هنری با سلیقه ای از آدم ها دلیلی بر اهمیت یا عظمت آن اثر مفروض نیست. دوم اینکه سلیقه مفهومی ثابت و تغییرناپذیر نیست. ذوق هنری، بر حسب متغیرهای بسیاری بین آدم های مختلف در زمان و مکان های متفاوت دگرگونی می یابد. هیوم که خود یکی از منادیان مفهوم سلیقه است، در مقاله کلاسیک خود، «در باب معیار ذوق» به تفصیل شرح می دهد که ذوق به منزله مفهوم، با مراتب و موانعی خاص مواجه است. اما از همه اینها مهم تر، نسبت ذوق با اغراض زمانمند و درعین حال میزان اشراف و مهارت مخاطبان آثار هنری است. مثلاهیوم در همین مقاله می کوشد توضیح بدهد از چه رو ذوق ورزی به آثار هنری باستانی راحت تر و اطمینان بخش تر از آثار معاصران است. برخلاف انگاره های حاکم بر فرایند فرهنگی سازی ذوق و سلیقه مقولاتی مربوط به آثار معاصر هنری نیست. زیرا به زعم هیوم، آثار هنری معاصر همواره در معرض غرض ورزی مخاطبان هستند.
     در ایران سال های اخیر به برکت تعابیری مثل کار فرهنگی و فرهنگ سازی، هنر و به خصوص ادبیات محمل هیچ تاملی نیست. نه غالب اهل فکر تمایلی به اندیشیدن درباره آثار هنری دارند و نه اهل هنر به جز سلیقه و حدیث نفس دورنمای دیگری مدنظرشان است. نتیجه آنکه حتی وقتی با انتقادات و ایرادات ترجمه اثری روبه رو می شویم، چند لحظه بعد در فضای مجازی، عده ای پاسخ می دهند که «چه اشکالی دارد، عده ای همین ترجمه را خوانده اند و لذت برده اند». طرح این مسئله در دل وقایع «چشم هایم آبی بود» از این منظر اهمیت پیدا می کند که کاتب، افقی را در زمان باز کرده است که محملی برای سلیقه ورزی نیست. علاوه بر این، نویسنده درصدد طرح فکر و ایده از قبل معلومی هم نیست. بیشتر از هر چیز با تکانه هایی سروکار داریم که برانگیزاننده تفکر است. در این رمان، راوی به حافظه اش مشکوک است و مدام اعلام می کند که نمی داند آنچه بازگو می کند به شخصیت های پیرامونش مربوط است یا نه. به عبارتی، یادهای راوی چنان آشفته اند که خاطره های یکی در دیگری مستحیل شده است. از طرف دیگر، شخصیت دیگر رمان در توازی با روحیه راوی فقط می داند که کسی را گم کرده است، ولی نمی داند چه کسی. گاه گمشده بدخش مردی است که در غبار زمان ناپدید شده است و گاه دختری است که او را از مادرش جدا کرده اند. بعضی وقت ها هم بدخش به دنبال برادر یا خواهر دوقلوی هم -شکم خود درد سرگردانی را به جان می خرد و هرچه بیشتر می گردد، کمتر می یابد. چنین رویکردی مبناهای تجربه حسی ما را دست کاری می کند و بازنمایی را به حد ناممکنش سوق می دهد. پس کاتب نمی تواند به شیوه مالوف در داستان نویسی ایران پناه ببرد. بر اثر همین ناتوانی است که راوی، میتی و بدخش در برابر نظریات هنری فتو سکوت می کنند.
     برمی گردیم به مقاله «در باب معیار ذوق» هیوم. در این مقاله هیوم برای اثبات و تحکیم نظرگاه خود از آثار هنری متفاوتی شاهد مثال می آورد. ولی در ذیل مثال های او هیچ اشاره ای به رمان نمی شود. آیا رمان نویسی در نظر هیوم، هنری پست و ناچیز به حساب می آمده است؟ و آیا رمان در چارچوب تلقی هیوم از ذوق، از آزمون تاریخ مردود بیرون آمده است؟ این پرسش ها در عرصه نظری همچنان با پاسخ های متفاوتی محل بحث است. اما قدر مسلم آنکه هیوم، به یک رمان در همین اثر خود اشاره کرده است: «دن کیشوت». اما این رمان مصداقی برای داوری ذوق نیست، بلکه «منبع نه چندان عمیقی» برای فلسفه ورزی است. هیوم با رجوع به این منبع نه چندان عمیق، بخش دوم از فصل دوازدهم کتاب سروانتس را تحلیل کرده است. در این فصل که حدودا ١٠ صفحه بیشتر نیست سانچو به مهارت خود در شناسایی نوشیدنی ها اشاره می کند و ماجرایی را نقل می کند از پیشینه استعداد موروثی خاندانش در شناسایی نوشابه ها. قرار بر این بوده تا دو تن نوشابه ای را امتحان کنند و درباره کیفیتش نظر بدهند. اولی به محض اینکه جرعه ای را فرو می دهد، کیفیت مرغوب نوشیدنی را تصدیق می کند. ولی مدعی آن است که بوی آهن می دهد. به همین منوال دومی هم به کیفیت مرغوب رای می دهد اما چنین حس می کند که نوشیدنی طعم چرم بز می دهد. خبرگان خانواده سانچو این دو تن را مسخره می کنند و به حرفشان وقعی نمی نهند تا این که خمره خالی می شود و کاشف به عمل می آید که ته آن کلیدی وصل به تسمه ای چرمی افتاده است. منبع نه چندان عمیق هیوم، رمانی است که در ظرف سلیقه نمی گنجد، از این گذشته در مفهوم سلیقه، ذوق و ذائقه اخلال می کند. رمان نویس نمی تواند به سلیقه معدودی از مخاطبان اکتفا کند. اتفاقا تجربه رمان در بریتانیای قرون هجدهم و نوزدهم، محملی بود برای دست کاری و بازنگری در مفهوم ذوق مخاطبان اثر.
     همان طور که در «چشم هایم آبی بود» می خوانیم، هم اینک مفهوم سلیقه و ذوق هنری صرفا سرپوشی است برای توجیه منطق بازار یا همان طور که در توصیف فتو می بینیم پلی است بین پول و اطمینان. در طرف دیگر، این نامعادله غیاب و حافظه همه موازین این ذوق ورزی موذیانه را افشا می کند. «فکر می کنی برای پول دارم این کار را می کنم؟ پول بهانه است، می خواهم طرفم بفهمد که چه چیز خوبی دستش می دهم. اگر مفتی دستش بدهم قدرش را نمی فهمد. این یک نوع کار اصیل هنری است. کار هنری ارزش مادی ندارد. مفهوم پرستی به روزترین هنر است». (ص١١٩) گفتن ندارد آن چیز خوبی که فتو دست طرفش می دهد عکس مردگانی است که تشخیص هویت نشده اند. هنرمند تلاش زیادی می کند تا با مانیفست های شفاهی اش عظمت کارهایش را به رخ مخاطبانش بکشد. ولی مخاطبان ساکت اند و حرفی نمی زنند. آنها موجوداتی هستند که نه شکل گمشده خود را می شناسند و نه در حیطه سلیقه ورزان بازار هنر می گنجند. کاتب هم در این منبع نه چندان عمیق- «چشم هایم آبی بود»- بیشتر از آنکه بر سلیقه مخاطبان اکنونی اش تکیه کند، معیارهای هنری او را به سکوت برگزار می کند. باید صبوری کنیم و روی دیگر هنر چیدمانی را ببینیم که بعد از سقوط هواپیمایی با بدن های تکه پاره، عده ای می کوشند در زیرزمین بیمارستانی قطعات لت وپار را به هم بچسبانند و اثری را به مخاطبان منتظر تقدیم کنند. راوی می گوید این جسدها انتظار بازماندگان را از بین می برند. اهمیتی ندارد جسد چه شکلی است و به نام چه کسی تحویل داده می شود. مهم تر از همه اینها، «تارشدن» انتظار آدم ها است. بی تردید این رمان کاتب هم مثل مابقی آثار او به مذاق عده ای از مخاطبان فعلی داستان نویسی فارسی خوش نمی آید و بدیهی است که کسانی هم از خواندنش لذت ببرند. اما مشخصا در این اثر کاتب، نه ذائقه خبرگان داستان و نه طعم نوشیدنی تقدیر اثر را مشخص نخواهد کرد. مهم تر از همه کلیدی است همراه با تسمه چرمی که ته خمره افتاده است و تا ته اش درنیاید بامداد خمار ادیبان یاپی فرا نمی رسد. تا آن زمان، فرصت برای خواندن «این منبع نه چندان عمیق» باقی است.
   
منبع -  روزنامه شرق













خوابگه جهان


 


 

 


چشم‌هایم آبی بود














محمد رضا کاتب





 رمان چشمهایم ابی بود  10 سال در ارشاد ماند تا توانست مجوز نشر بگیرد . زمانی که این رمان را می نوشتم ، فکر کنم چیزی حدود 33یا34 سال داشتم . وحالا13 ، 14  سالی از ان روز ها گذشته است . یک عمراست  خودش که بی سر وصدا گذشت . فکر می کنم در کل من ادم سر به هوایی هستم چون الان هر چه فکر می کنم چیز زیادی از  روزهایی که این رمان را می نوشتم یادم نمی اید . بعد از کلی فکر کردن فقط یادم امد که همان روزها ، خیلی اتفاقی در یک کتاب قدیمی شعری از بوعلی دیدم که یک جورهایی شاید زبان حال وخلاصه  ی زندگی  او بود . به احترام زندکی سخت بوعلی وتمام سختی هایی که در تمام عمرش کشیده بود وهیچی از ان همه سختی به کسی نگفته  بود ، ان شعررا در رمان آوردم . زندگی وشعر بو علی این بود : در خوابگه جهان من شیدایی /چشمی بگشودم از پی  بینایی/ دیدم که در افاق نیست بیدار کسی/  من نیز به خواب رفتم از تنهایی/

نام  کتاب: چشمهایم آبی بود
ویراستار :  فهیمه باقری

تاریخ نشر:بهار 94



















یك مشت جاده و یك خانه ته اش


 


 

 


چشم‌هایم آبی بود
















یادداشتی درباره رمان «چشمهایم آبی بودِ» محمدرضا كاتب



نویسنده: دریا ارجمند



«فتو به میتی گفته بود: می دانی فرق آثار من با بقیه در چیست؟ در این است که در آثار من فرق مرده ها، زنده ها، اشیا، رنگ ها، تیرگی، روشنایی و موسیقی و سکوت معلوم نیست. معلوم نیست این کجا شروع می شود، و آن تمام می شود. چون اصلااینها با هم فرقی ندارند. همه شان یکی اند. هیچ متوجه این شده بودی؟» این جملات از زبان یکی از شخصیت های «چشمهایم آبی بود» محمدرضا کاتب، در مورد طرز نویسندگی و سبک پردازی وی نیز مصداق دارد.
     کاتب، برخلاف شیوه متعارف داستان نویسی در سال های اخیر، شخصیت ها را معرفی نمی کند. ماجراها هم پیوند بی واسطه ای با تجربه های از قبل معلوم مخاطب ندارد. در این رمان، با آمیزه ای از خشونت خانگی، هنر، تجربه های دردبار تن رو به رو هستیم. راوی به هیچ روی ذهنیت هیچ یک از شخصیت ها را قبول نمی کند. اما نمی توان ادعا کرد که راوی با نگاهی عینی صحنه را توصیف می کند. آدم های رمان های کاتب نامتعارف اند. آن هم نه تک تک شان. چنین نیست که به طور منفرد، برای هرکدام از آنها هیچ بدیلی وجود نداشته باشد. مثلادر همین رمان تازه کاتب، هم لمپن ها بدیل بیرونی دارند و هم اهالی محترم هنر یا جماعت روشنفکر. کار ویژه کاتب که او را از بازنمایی روابط بیرونی معاف می دارد، چینش های تازه از صحنه های زندگی است. آدم ها در وضعیت هایی قرار می گیرند که جز در بافت رمان مواجهه آنها با هم امکان پذیر نیست. مثلادر قطاری آدم های نابجایی یکدیگر را ملاقات می کنند. یا میان دو نفر که هیچ تجانسی با هم ندارند رابطه ای عاشقانه برقرار می شود. سیر روایت مملو از این لحظه ها است. مثلادختری خاطره ای را نقل می کند از حضورش سر جلسه امتحان. در این اتفاق هیچ موقعیت استثنایی و حادی وجود ندارد. خیلی ها یر جلسه امتحان حضور یافته اند و به اضطراب دچار آمده اند یا از کجا که تقلب کرده اند. از روی دست کسی دیگر نوشته اند. اما شخصیت رمان، هر وضعیتی را تا حد نهایی آن طی می کند. به بیان ساده تر، سبک ویژه کاتب، رساندن وضعیت ها به حد نهایی آنها است.در «چشمهایم آبی بود»، دختر برگه امتحانی اش را که تحویل می دهد، خودش پیش دستی می کند و یک صفر را پای ورقه می گذارد. همین کار او خشم معلم را برمی انگیزد. این وضعیت، نمونه مناسبی برای رفتار کاتب با داستان است. او هر وضعیتی را چنان حاد می کند که چینش نقش ها و احتمالات رخدادها کاملاتغییر می کنند. کسی که برگه اش را سفید تحویل می دهد، علاوه بر اینکه شاگرد ضعیف و تنبلی است، می تواند در امر تصحیح برگه جای معلم را نیز تصاحب کند. برای صفردادن به برگه سفید دلیلی ندارد که آدم حتما معلم باشد. اما به سادگی می تواند در اوج ضعف جایگاه قوی تر را ازآن خود کند. اهمیت کاتب در عرصه داستان نویسی ایران ایجاد و خلق چنین وضعیت هایی است.
    «چشمهایم آبی بود» از جنبه دیگری هم درخور تامل است. در سال های اخیر توجه به لمپن ها و تقلید از زبان آنها بسیار رواج یافته است. در بدو امر هم توانایی نویسنده در بازنمایی ذهن و زبان این بخش از جامعه مورد تحسین و شگفتی مخاطبان واقع می شود. ولی با این رویکرد و زبان ورزی اتفاق خاصی در روایت رخ نمی دهد. به عبارت دیگر، ادبیات هیچ کارکردی ندارد. در اینکه وجه غالب نویسندگان ما ظرف دو دهه اخیر ادبیات را نه هنر، بلکه رسانه در نظر گرفته اند، بیش از اینها جای بحث است.
     اما کاتب، در مصاف با لمپن ها هم به همان فرمول ثابت خود پایبند است. لمپن ها را در موقعیتی قرار می دهد که دیگر نمی توانند لمپن باشند. مثلابین فیلم برداری از مجالس و محافل و هنر سینما یا عکس چه نسبتی برقرار است. کسی که سینما یا عکاسی را صرفا به منزله ثبت تصاویر می بیند، در تجربه ای عاشقانه، دیگر نمی تواند همان کسی باشد که هست. در صحنه شگفت انگیزی از رمان با اجسادی از معاودین عراقی در جنگ روبه رو می شویم که با آنکه سال ها است مرده اند، جسد آنها بنا به وصیتشان دفن نشده است. آنها خواسته اند آنقدر در کانتیتر یخچال دار بمانند تا شرایطی فراهم شود که بتوانند به کشور خودشان برگردند.
     اما بعد از سقوط صدام خانواده های آنها تمایلی به انتقال آنها ندارند. در نتیجه تصمیم بر آن شده تا آنها را در شهرهای مختلف جداگانه دفن کنند. اما این نگرانی هست که مبادا به آنها اهانت شود. این معاودین به امید آزادی کشورشان همدوش سربازان ایرانی جنگیده اند. اما آزادی عجیب وغریب عراق با مداخله آمریکایی نه خواست آنها بوده و نه مایه افتخار برای خانواده هایشان. پس چاره ای نیست جز اینکه بعد از سال ها، آنها را در ایران دفن کنند. همان طور که پیش تر اشاره کردیم، کاتب وضعیت بغرنج را تا حد ممکن آن قدر امتداد می دهد که دست آخر، وضعیت تغییر جهت می دهد. «چشمهایم آبی بود»، مملو از حالاتی است که بدن بدون اراده و آگاهی، وجود و حضور خود را اعلام می کند. بدن رمان کاتب، بدنی نیست که بازنمایی شود و یا با نیت قبلی، خود را بیان کند بلکه این بدن، در وضعیت بغرنج مثل بی خوابی یا بی هوشی یا کتک خوردگی حضور متفاوتی را جلوه گر می کند. رابطه با اشیا نیز از همین قاعده تبعیت می کند. سیگار هاوانا و رفتار آدم های مختلف با سیگار نیز در این رمان به نحوی طرح شده است که شیئی از حالت مالوف خود فاصله می گیرد و به چیز دیگری مبدل می شود. فرمول کاتب در داستان نویسی که بی شک یکی از اوج های آن رمان «چشمهایم آبی بود» است، همه حدها را در هم می شکند به جز دو حد؛ یکی اینکه هیچ یک از شخصیت ها به کین توزی دچار نمی آیند. آدم های کاتب در چنبره اتفاقاتی گیر می افتاده اند که نمی توان تحمل کرد. و البته آنها هم تن به تحمل نمی دهند. جنون را به کین توزی ترجیح می دهند. به همین دلیل است که در لایه های روایت سر از ناکجا درمی آورند.
    حد دوم حاکی از غلبه تصوری از آدمی است که هیچ گاه به عذاب وجدان مبتلانمی شود. تا ته خط می رود. و هر نتیجه ای را مثل اتفاقی عادی و عادت شده می پذیرد. دو شخصیت فتو و میتی در این رمان تحت این قاعده با هم برخورد می کنند. همان طور که در نقل آغاز دیدیم، هیچ دو چیزی با هم فرق نمی کنند. اما هر چیزی در وضعیت حاد خود تفاوت خود را رقم می زند. هر چیزی فقط با خودش متفاوت است. در فقره محمدرضا کاتب، یک روحیه شگفت دیگر هم تحسین برانگیز است. هربار که به دلایلی لازم است در رمان خود دستی ببرد و آن را متناسب با شرایط انتشار تغییر بدهد. چند صباحی ناپدید می شود و بعد با رمان تازه ای برمی گردد. اغلب اوقات هم رمان تازه اش را بازنویسی نسخه قبلی می داند. و درست مثل نقل قول فتو خطاب به میتی، این دو رمان به جز آنکه دو رمان اند هیچ فرق دیگری با هم ندارند!
    
    
منبع - روزنامه شرق




















محاکمه تاریخ سیاسی شرق

 

 







محاکمه تاریخ سیاسی شرق







رضا عامری







 

 

 

 

    ادبیات ما که همواره خود در برابر هستی و توصیف پدیده های آن نا توان می دید ‚‌ و به گفته نیما « سوبژکتیو » بود و  جز در استثناهایی نتوا نسته بود پاسخ « وجود » و « هستی » را بدهد . با گسستی که در دهه شصت  نصیب آن شد یا به دوباره خوانی آثار دهه چهل و پنجاه همت گماشت یا همان حال و هوای بی بارقه را باز آفرینی کرد . و از این گسست کمتر نصیبی برد تا « گلشیری »  تحولاتی در آن بوجود آورد و سپس رضا براهنی با رمان « ازاده خانم » گامی به پیش گذاشت . اما همچنان ادبیات ما به جای تقسیم به ادبیات رئالیستی ( واقع گرا ) و ادبیات تخیلی .. فقط تخیلی شده است . آیا ادبیات ما می خواهد این تعریف بورخسی را بپذیرد ‚ که  « ادبیات از شعر آغاز می شود و شعر هیچگاه معاصر نیست ‚ بدون تردید کسی بر این باور نیست که هومر شاهد جنگ تروا بوده است . »‌ . سی گفتگو با بورخس – ویدا فرهودی – هرمس – ص ۴۶٫آیا این شاعرانگی بو طیقای ما برای رمان است ؟‌

 

      به هر تقدیر  تنه اصلی ادبیات ما به سوی نوعی تخیل (‌ادبی یا مذهبی ) حرکت می کند که واقعگرایی در آن دستخوش  تقلید و تقلیل است  .  واز همین منظر در دو سه دهه اخیر   دو جریان غالب در آن بوجود آمده است  :  «  رئلیسم جادوئی » که اوج خود را با کار هایی چون  « طوبی و معنای شب » و « زنان بدون مردان » پارسی پور  و « اهل غرق » و « کولی کنار آتش » منیرو روانی پور و با اندکی تسا مح « سمفونی مردگان »عباس معروفی در ایران تجربه می کند . و سپس جریانی که می توانیم آن را  موسوم به « ادبیات بورخسی » بدانیم  ‚  انسانی که همه انسانهاست و  و مکان و زمانی همه مکانزمانی ؟ « پستی » و « و  « وقت تقصیر » محمد رضا کاتب ‚‌ « اسفار کا تبان » و « رود راوی » ابو تراب خسروی و « من ببر نیستم .. » محمد رضا صفدری و…  ؟ «  وقت تقصیر » چه زمانی است  و رمان فارسی به جرم کدامین عقوبت باید دچار این پیو ستگی و استحاله مدام آدمها و تکثیر آنها  باشد ؟‌ آیا بدین و سیله رمان فارسی می تواند  گسست های تاریخی  خود را پُر کند ‚ یا برعکس با عث تولد شخصیت هایی « ایزوله  » و « تجریدی » و  بی اصل و نسب خواهیم شد   ؟ آیا زمان محاکمه و محاسبه گناه و تقصیر فرارسیده است ؟‌ آیا ما باید به این زمان – همه زمانی -  اندیشه کنیم ‚ تا بتوانیم به اعماق و به ریشه های خود برسیم و‌به آسیب شناسی  دردی که هزاران سا ل با ماست بیا ندیشیم ؟‌ آیا می تونیم از اکنون به عنوان جا یگاه « معاصریت » مان به جهان اندیشه کنیم ؟‌

‌ و این شاعرانگی در مقابل »« روایتیت » ‚ با توجه به ریشه های کهن زیست شعر در ما ‚ به کجا خواهد رفت ؟ و نخستین کسی که در قرون معاصر ما ‚ مقابل این دایره می ایستد ‚ نیما است . و نیما است که سعی می کند ‚ مارا از درون این دوران بیرون بیاورد ‚ و به نوعی روایت خطی برساند . و « افسانه » او نخستین روایت ما و نخستین اثر دراماتیزه شده ما بعد از استثنا هایی چون فردوسی  است . نیما شعر را به سوی « روایت » می برد . یا به سوی روایت شاهنامه ای بر می گرداند . و به این تفکر امروز پیوند می زند که « که تاریخ هر ملتی ‚ روایت آن ملت است » . نیما بر علیه سوژه ذهنی ما و به نفع ابژه ها حرکت می کند ‚ به سوی جهانی که ابژه ها واقعیت هایش هستند .  و به طرف تفکر فیلسو فانی چون جان لاک ‚‌هیوم و دکارت و اسپینوزا گام بر می دارد . تفکر های حسی و عقل گرا که در اندیشه های ما مدتها غایب بوده است .

 

  از سوی دیگر و در راستای « روایت » و زمان معاصر ‚ یکی از مهم ترین قصه نو یسان ما « گلستان » است ‚ که سعی می کند با نقب  به سوی این ادبیات و شعر گذشته ‚ به نوعی رابطه ای تازه به نفع روایت را در قصه های خود به کار گیرد . رابطه ای که روابط بنیادین زبانی آن از « شعر » فارسی سر چشمه گرفته است . و در این راستا کتاب « مد و مه » او یکی از مهم ترین کتاب های معاصر ما در قصه نو یسی ای معطوف به بو طیقای قصه نو یسی فارسی  است .  

                                             

« و اذ قال ربک للملائکه انی جاعل فی الارض خلیفة قالوا اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک قال انی اعلم ما لا تعلمون » قرآن

« .. آن دوست گفت تو آن بازی که در دامی و صید می کنی » عقل سرخ – شیخ اشراق

« صَعَد :‌ صخره ای صاف ‚ که کافران را مکلف به صعود از آن می کنند . کافر از جلو به و سیله زنجیرهایی کشیده می شود و از پشت با سر نیزه ها . تا به بالای آن صخره رسد چهل سال طول کشد . و وقتی رسید ‚ به پائین پرتاب می شود ‚ و دوباره مکلف به بالا رفتن می شود . و این سر نوشت ابدی اوست . » « التفسیر الکبیر للرازی » { سارهقه صعوداً – المدثر : ۱۷} 

 

: نگاه کنید به « کتیبه » اخوان ثا لث

« شاید من هم بی آنکه مرده باشم در برزخ هستم . می شنوم ‚‌می بینم ‚ بی آنکه ببینم و بشنوم » ص ۱۵۹

وقت تقصیر

« به خودش می گوید من که هستم ‚ چرا نیستم . چرا این قدر تکه پاره هستم .» ص ۲۵۷همان

 

«‌وقتی که تو آب افتادی به غریزه دست و پا می زدی . همه زندگی ات تا بحال روی همین قاعده گذشته . مثل آدمی که تو گرداب افتاده ‚ بی آنکه بفهمی یا بخواهی دست و پا می زنی و زمان را می گذرانی . » ص ۴۱۴

همان

«‌تا میا نشان هستم و جود دارم  ووقتی بیرون از آن دایره بروم کارم تمام است » ص ۴۱۵همان

«  اگر یک نگاه بیندازی اطرافت همه گذشته ها و آینده هایت را اطرافت می بینی که در یک لباس دیگر زندگی می کنند . اگر بتوانی بشنا سی اشان و عبرت بگیری میان بًر زدی و الا بازنده ای چون فقط تکرارشان کرده ای … ما پخش هستیم تو افعال و زمانها چون هر آدمی می تواند همه آن چیزهایی باشد که فکر می کند ‚ همه آن شاید ها باشد در آنِِ واحد و در زمان و مکان واحد . هر آدمی آدمهای زیادی است با گذشته های مختلف که همه شان در عالم واقع وجود دارند و نفس می کشند »  ص۱۹۹ همان

 

{« ۹ تا قاطر تو طویله ات هست . گذاشتند جلو چشمت باشد تا بفهمی چند تکه باید بشوی و اگر حواست را جمع نکنی عاقبتت چیست .» اگر امروز حیات را از خانه ات راضی  نفرستی بیرون تکه هایت را شبانه بار ۹ تا قاطر می کنند که نشان بدهند چه بلایی سرت آمده . « دستهایت را بار یک قاطر می کنند . روی یک قاطر پایین تنه ات را می گذارند . روی یک قاطر هم پاهایت را از دو طرف طوری آویزان می کنند که انگار دو تا پا بی اذن صا حبش ‚ تنهایی آمدند سواری . شکمبه و دل و جگرت را هم بار یک قاطر می کنند . می آیند پشت خانه ات تکه هایت را می ریزند روی زمین و می روند … » } ص ۱۴همان .

 

 « گذشته و همه چیز تو بر نظم عقل بوده . و گذشته رفیقت بر اساس اشراق . شما دو نیروی ضد هم بودید که همدیگر را مدتها زجر دادید تا بتوانید سفرتان را با هم و از خودتان شروع کنید » . ص 414۴۱۴

                            

    وقت تقصیر را که می خوانم نمی دانم به عقوبت کدامین گناه باید قیافه های انتحاری و تکه تکه شده در شرق را مرور کنم . از خاورمیانه تا خاور دور . از عراق تا و یتنام و تا ژاپن . از حلاج تا « میشیما » این رمان نویس بزرگ ژاپنی را  .

 «  میشیما  با عده ای از دو ستانش به یکی از  مراکز نظامی  در قلب تو کیو حمله می کنند و فرمانده آنجار ا به گرو گان می گیرند و سپس او به جا یگاه فرماندهی  در روبروی میدان مشق نظامی می رود و با عصبیت تمام ده دقیقه برای سر بازان صحبت می کند .. و سربازان را به عدم پیروی از دستور « صلح آمیز » ی که آمریکائیها در سال ۱۹۴۵ بر ژاپن تحمیل کرده بودند ‚‌دعوت می کند ‚‌همچنا نکه آنها را به بازگشت به سنت ژاپنی و ارزش های قومی و تاریخی  فرا می خواند ..و بعد شمشیرش را بیرون می آورد و در عملیاتی انتحاری  آن را در شکم خود فرو می کند ‚ به همان شیوه سامورائی های قدیم و به همان شکلی که آن را ( هارا- گیری )‌می نامند ‚ و سپس یکی از دو ستانش پیش می رود و گردنش را می برد و سرش را از تنش جدا می کند ..»   خلاصه ای از« زندگی و مرگ میشیما » به قلم هنری اسکات 

      خشو نت و عطوفت ‚  نماینده ساختاری ثنویتی در درون فرهنگ شرق می باشد ‚ چه فرهنگ سیاسی و چه فرهنگ مذهبی  . این ثنویت همانقدر که در حرکات و جایگاه  سیاسی معاصر ما نقش دارد ‚    به همان اندازه هم از میتولوژی پنهان در گروههای قبیله ای و طایفه ای و … نیز سر چشمه گرفته است . یعنی این خشو نت سیاسی در درون میتو  لوژی های ما نهادینه شده است . « کاتب » دارد از تاریخ به میتولوژی نقب می زند ‚ واین تقدیر ماست … همچنا نکه کاتبِ شاهنامه ‚  در اساطیر واقعی تر می شود و تاریخ نو یسان ما هم همواره شهادت خود را از تحولات تاریخی به سوی حوادث اسطوره ای / قدسی برده اند …

   کاتب برای این مهم فلسفی – روایی ناچار بوده ‚ که به سوی نوعی متن روایی دایره ای حرکت کند و روایت خود را در الگویی غزل واره  متجلی سازد . غزلی عاشقانه تا  کلبی مسلک . چون که  ما در این « دایره سرگردانیم » و هم باید دوست بداریم و هم بتوانیم بکُشیم .   همین است که آدمها این گونه با خوی حیوانی با هم نزاع می کنند و می کشند و تکه تکه می کنند و می شوند و حتی عشق هایشان  هم عشقهایی کلبی مسلکی است . « هیچ چیز غیر از شکار آن دختر عطش او را نمی توانست بنشاند ‚ حتی خوابیدن با او . اگر تیر و کمانش همراهش بود هر چه تیر داشت تو تن بلورین او خالی می کرد و دنبالش می رفت تا جایی که از پا بیفتد » ص ۲۲۲  یعنی که ما را از این نو شتار گذشته و از این « فرم » های دایره ای  خلاصی نیست . و هستی شناسی ما هم درون همین « فرم » ها رقم می خورد . فرم هایی دورانی و دایره ای و هزار تویی  . و ما درون همین دوایر و به طور غیر خطی حرکت کرده ایم . در دایره ای بی آغاز و بی انجام ؟‌ دایره ای بدون تکامل و تکراری . دایره تناسخ و تکرار . 

 

    کاتب در نظرگاهی امروزی هم  بیان روایی خود را بر اساس  پیشنهاد منظوری واقعی برای بیان طبیعت شخصیتها اقامه می کند ‚ و شخصیتهایش دارای یک بعد یکه نیستند . در اثر او خیانت کار و قدیس از هم جدایی ندارند ‚ بلکه شخصیتهایی مرکبند ‚ که در درون خود تنا قضات خود را و تنا قضات واقع بیرونی خود را حمل می کنند ‚ و رغبت شان به سوی استناد به نوعی نمونه های مثلی و متعالی است . و همّ روایت بر طرح تاریخی انسانی است که شهادت و رنج شخصیت ها را در لحظه فرو پاشی جهان ‚ به نوعی آگاهی پیوند زند ‚ آگاهی ای که در آن ذات و موضوع ( سوژه و ابژه )  یکی می شوند .  

                                       

   از این قالب دایره ای در روایت استفاده کردن را ما در کار مهم هو شنگ گلشیری « معصوم پنجم » که  یکی از مهم ترین رمان های زبان فارسی است می بینیم . اما آرمان گرایی گلشیری به یک پایان بندی لامحاله ابتر منتهی می شود و « این مضمون اساطیری و نجات دهنده به ویژه در پایان بندی داستان تحت تاثیر شرایط سیاسی و اجتماعی سال ۵۷ که بنا به اقتضای زمانه اغلب نو یسندگان آن برهه را زیر فشار قید و بند تعهدات سیاسی و ایدئولوژیک قرار داده بود – قرار می گیرد و نگرش موعودی به پایان داستان لطمه می زند » . نقشبندان قصه ایرانی – رضا عامری – ترجمان اندیشه – سال ۱۳۸۲- ص ۱۷۶ . هر چند نگارنده را در آن سالها عقیده بر تعهدات سیاسی بوده ‚ اما امروز متوجه می شوم که این دایره گوئیا ناگزیر باید به این شکل دایره ای بسته می شد . و این فرم را از این پایانه گریزی نبوده است . و در حقیقت در معصوم پنجم همان خشونت و بیدادی که بر کاتب در آغاز کار روا می شود در آخر هم با همین بیداد تمام می شود و با انتظاری و نگرشی موعودی که امید  این مباد .

  و در « وقت تقصیر »  هم کاتب از آغازه ای که « غار » است ‚ می انجامد و روایت خود را دررفتن دوباره به  « غار » به سر انجام می برد . آغازه ها که مشخص اند ‚ و مساله امروز ما پایان هاست .  و حس می کنی دیگر این پایانه ها .. پایان جهان امروز نیستند ‚‌واگر آغازی واحد و سفر پیدایشی واحد بوده است ‚ باید بیاموزیم برای این جهان پایانه های متفاوتی داشته باشیم … یا بگوئیم پایان نداشته باشیم .. در حقیقت سفر خروج به صفر خروج می رسد .. یا به نا خروجی و نا پایانی …گیلگمشی که بعد از سفری جا نکاه و تحلیل کننده ‚  ناکام بر می گردد.  یعنی پایان دیدار مرگ می توانست .. پایان گیلگمش شود . با « ابرو »  یی که هزاران بار مرگ را تجربه کرده  است . 

 

        آیا کاتب از مساله دار بودن   « مرگ » به عنوان « تم » اصلی  در کتابهای گذشته اش عدول کرده است  ؟ و اگر شخصیت -  راوی اصلی کاتب در کتاب «  هیس  » خود به شخصه قاتل زن است و اکنون روایت خود را از آن کابوس مروز می کند  ‚‌ویا در «پستی »  انسان تکه تکه شده ای در زیر قطار است که روایت خود را تکه تکه می گوید ‚‌ در « وقت تقصیر »  تمهیدی برای روایت مرگ  وجود ندارد ؟  هر چندبا « مساله مندی » مرگ ‚ که پرسش همیشگی کاتب است روایت به پیش می رود ‚‌ اما نهایت داستان رو به « پایانی » دارد ‚‌که مرگ را مساوی زندگی می کند ‚‌ و به یک ثنویت عرفانی می رسد ‚‌ که نهایتش دورانی مشخص و بسته است . و  تا رمان شدن و تا یک متن گشوده بودن ‚‌مشکلات زیادی دارد . و ای کاش کاتب رمان را به شکلی معهود و کلاسیک نمی بست …. ابرو و حیات از غار در می آیند و در آخر هم به سوی غار می روند ! و معلوم نیست که به قول «  گوته »  می خواهند خدا را میهمان کنند یا شیطان را ؟ 

                                                   ****

  « حیات و ابرو » دو شخصیت محوری رمان کاتب ‚ شاید تازه از خواب بیدار شده اند . و این سیصد ساله عصر نهضت را در خواب بوده اند . که رمان این گونه به پایان می رسد : « انتظار چیز دیگری را می گفت . چون این حاال تکه ای از فردا بود . از خودش پرسید چند ساعت در این غار بوده . یک روز تمام ‚ یا نصف روز . بیشتر به نظر می آمد . انگار خستگی خواب ۳۰۰ ساله بود » . ص ۴۲۷

    وقت تقصیر تاریخ استبداد ‚‌تاریخ خون و دمار و گسست ها ونخبه کشی ها ست  . سرنوشت آدمیانی  که مدام گرفتار زندان و فشار و شکنجه بود ه اند و مدام « تجارت » شده اند  . تاریخ گسست ها و نخبه کشی ها یی که انگار با سوداگری در آمیخته اند .  روایتی که با تکیه بر « گسست » روایت خود را به پیش می برد تا تاریخ دمار و خون و نزاعی را که در این چند سده دامن ما را گرفته است  ‚ نشان دهد .. تاریخی که بیشتر آن را در خواب و زندان بوده ایم . و به این علت به سوی راه حل رمز و پناه آوردن به تاریخ رویکرد دارد ‚ زیرا که تاریخ خود نوعی رمز است .. و وقتی به سوی تاریخ می رود ناگزیر است که اندیشه و نگاه تاریخی دوران را بگوید تا دردهای درونی آن را نشان دهد . بدون شک این نگاه به سوی نوعی احیای اندیشه عرفانی در برخورد با جهان حرکت می کند . کاتب می داند که نمی تواند نسبت به این اندیشه ها بی تفاوت باشد ‚‌اندیشه های که دیوان شعر فارسی و ادبیات کهن ما را در بر گرفته است . او به سوی تاریخ می رود تا هویت ما را نشان دهد ! او تاریخ ادبی و  « شاهنامه » ما را که بزرگترین منظومه و سند ادبی و دیوان بزرگ شعر ماست دوباره می نو یسد . 

   او  زخم پسر کشی را و استبداد پدر سالار را به مثابه   زخمی آنترو پولوژیک ناشی از تصادم مدرن وسنت  که از میانه آن عصر نهضت ما متولد شده است ‚ نگاه می کند   - عصری که خواه نا خواه با همان حواله به عصر نهضت اروپایی هم ۳۰۰- ۴۰۰ سالی فاصله دارد  و گسست خو د را با عصر انحطاط فقط از طریق نوعی وکالت و فشار خارجی به سر انجامی رسانیده – نهضتی که  بر عکس عصر نهضت اروپا قطعیتی ذاتی با دوران قرون و سطی خود نداشته است . و ناگزیر زخمی و جراحتی همچنان گذشتگانی است . و ما نا چاریم برای شناخت آن به گذشته نقب بزنیم ‚ گذشته ای ۳۰۰- ۴۰۰ سال پیش که تازه « ابرو و حیلات » از خواب بیدار شده اند و در غار . 

 

 

    و اگر در محاکمه { ک} کافکا از خواب بر می خیزد و حکم محکو میتش را بی هیچ سببی می دهند . یا در مسخ گریگور سامسا از خواب بر می خیزد و به سوسکی تبدیل شده است . یا مساح قصر  به جای اینکه به قصر برسد تن به کارهای پست می دهد و به قصر نمی رسد   . کاتب از این گذشته آغاز می کند ‚ اما نقطه ضعفش این است که می داند به کجا می خواهد برود ‚ پس  همه چیز را به غار می کشاند . تا به منبع الهامات نزدیک شود  . و به نوعی کشف و شهود . و اگر کافکا  با ایجاد رابطه ای که با انسانها و اشیاء  و با خود پدیده هادارد‚ به نظرگاهی امروزی می رسد  ‚ ظاهراً کاتب راه دیگری  می رود و فلسفه و تفکری آماده را وا می دارد تا  بر این اشیاء پیروز شود   . ( سوژه ای مشخص در مقابل ابژه ها ) .   و با همین سوژه می خواهد به  محاکمه تاریخ سیاسی شرق  دست زند .

 « محاکمه»  هم ماند « وقت تقصیر » کتابی است حول گناه و جرم و آزادی . ناگزیری جرم برای انسان در این جهان و آزادی انسان در این که به این گناه و مسئولیت گناه خود تن بدهد . و هردو گناه و آزادی چنان به هم بافته شده اند ‚ که انفصالی میان آنها نیست . و آزادی از نظر کا فکا این است که انسان آزاد است تا گناه خود را بپذیرد . و چیزی به اسم برائت وجود ندارد . ما آنجا بر حسب ازادی انسان به تن دادن به گناه می رسیم ‚ یا به حالت حیوانی محکوم می شویم برای آنکه نمی توانیم به سطح ادراک و آگاهی برسیم – یااگر برسیم مسئولیت و حقیقت گناه را نمی پذیریم .   در اینجا هرچند تناقضات ظاهری کافکا ‚  از منطق عادی فرا روی می کند ‚‌اما به جای خود معضل جوزف ( ک ) را هم تفسیر می کند . او گنا هکار است از همان لحظه ای که اجباراً حس می کند متهم است . و گناهش هم این است که اصرار می کند که ظلمی به او وارد شده است . اما این عبارت دلالت مهم دیگری هم دارد : خلاصی انسان در همان لحظه ای صورت می گیرد که مسئولیت گناه خود را می پذیرد ‚ و با این آگاهی به گناه است که خود را مستحق قرار گرفتن در و ضعیت « مراقبت و زندان » می بیند .

     اما مراقبت و زندان ما از نوع دیگری است . چون وقت تقصیر ما ظاهراً گذشتگانی است . پس ابرو «  وقت تقصیر »‌ فاقد  این آزادی است و  می کوشد به جای آن ‚ گناه خود را منکر شود و آن را به سوی جهان بیرونی پرتاب و فرافکنی کند . اصلاً او در « تقدیر » خود گرفتار است . « دنیای دیروز تمام شده ولی هنوز توی آن دنیا باید زندگی کنیم و مثل سگ له له بزنیم . و هر چه فرار کنیم باز و سطش باشیم » ص ۴۱۳ . 

  ابرو انسانی است ‚ در تعلیق ‚ او از طریق سلسله ای از فرافکنی بر روی دیگری گناه خود را به جهان اطرافش فرافکنی می کند تا از مسئولیت خلاصی یابد . آیا کاتب دچار این توهم نشده است که به آدمها بپردازد و لی ساختار سلطه را نادیده بگیرد ؟ فردیت مهم ترین مساله ماست ‚ اما به شرطی که بتوانبم رابطه آن را با ساختار سلطه نشان بدهیم . ساختاری که آن را در این رمان گاه  به صورت  وهمی می بینیم  .

 

   این ثنویت و این توازی همان اندیشه ای است که رواداری و اخلاق را به شکنجه گر و به فضای پلیسی هدیه می کند ‚ و بزرگترین امکان پرسش را که اتفاقاً پرسشی پلیسی و ضد ملیتا ریستی است ‚‌از رمان می گیرد  !

 

حرکت تاریخ ما بر اساسی مشارکتی مردمی – دمو کراتیک بنا نشده ‚‌بلکه همواره  به خضوع در مقابل سلطه فردی تن داده است  ‚ و این فرد قدرتمند و دستگاهای سر کوب اش همانا رنگ و بوی استبداد شرقی را می سازد و نظام پدر سالارانه و پسر کشی شرق را بنیاد می نهد . هر چند که نگاه کاتب نظرگاهی سیاسی و مستقیم نمی گیرد و این از محسنات او ست ‚ اما در عین حال غیاب این سلطه فردی و نماد استبداد شرقی و پدر سالار ‚ آن سوی سکه « چشم راست اسفندیار » اوست !  

  یا شاید کاتب نگاه وحشتنا کتری را در جلوی خود می بیند ‚‌ و اینکه پسر در حالی که پدر را می کشد ‚ در همان حال به قول فروید رویای پدر شدن را و مثل او شدن را هم در سر می پروراند  . و از همین سویه است که پدر و پسر( ابرو و حیات )  یکی می شوند ‚‌ و عید آنها هما نا روزی است ‚ که فرزندان توتم – پدر را می کشند و ولیمه او را  می خورند . تا سیر نظام فرهنگی سیاسی دست نخورده باقی بماند !

  آیا با این نگاه آن فضای کابوسی – کا فکایی -  قربانی نمی شود ‚  فضایی که ملازم زیست شرقی است ؟ . کاتب مراقبت و زندان را ‌دروضعیتی  غریب و گروتسک وار ( grotesque) و در بیشتر مواردبا نمایه ای از  سخریه و عذاب و وحشت پیش می برد ‚  تا هیستریای جمعی را نشان بدهد . اما در نهایت خود همین  مفهوم را قربانی می کند . و جشن پایان رمان خود را می گیرد ،‌چون نمی تواند بیرون از دایره ثنویت و بیرون از این دایره تغزل عرفانی ‚‌حرکت کند ‚‌ او نمی تواند نظم اشیاء را به  هم بریزد  ‚ چون همه چیز ناچار است که  به وحدت عرفانی  خود  متصل می شود . 

   جهان وحشتی که به صورت عادی ای عرضه می شود و روایت را در بیشتر اوقات ضمیر اول شخص پیش می برد (‌ابرو و حیات ) و اگر راوی ای به ضمیر سوم شخص (‌غایب ) یا  دانای کلی داشته باشیم با شخصیت اول رمان هم ماهیت می شود – به شیوه کا فکا – و تقریباً اختلافی میان وجهه نظر شخصیت رمان و وجهه نظر این راوی نمی بینیم . « همه این روان شدنها قسمتی از آن نقشه ی بزرگی بود که آن دو سالها بی آن که یک کلمه در باره اش فکر کنند و حرف بزنند فکرکرده بودند و حرف زده بودند » ص ۳۸۸

 

  و در این جهان فانتزی و خیال ‚‌نو یسنده چون  در فضایی دایره ای حرکت کند ‚ ناچار است به  نمونه های متضاد اهمیت دهد  . ماهم حیات را می بینیم و همه نمونه اعلای حیات یعنی ابرو یا (‌مُثل اعلی ) ‚ هم واقع را می بینیم هم مطلق را و رمان در نهایت فانتزیایی زیبا شناسانه از نوع عرفانی می ماند تا اخلاقی یا سیاسی . و همه چیز به مجرد مجردیاتی عرفانی تبدیل می شود و دو متضاد حیات و ابرو در نهایت یکی می شوند . نهایتی که به نحوی « وحدت وجودی » هم هست . یعنی با این نگاه ناچاریم همه چیز را به یک « صلح » مصلحتی بر سانیم .

 

 

                                                  *******

  

  « هویت » ناگزیر به تاریخ رویکرد دارد و به ریشه ها و اعماق ‚ پس کاتب به سوی تاریخ می رود تا این ریشه ها و اعماق را بشکا فد ‚ اما چون مقابل او  انسانهایی هستند  که رویکرد تاریخی را به هیچ گرفته اند ‚ پس حتی اگر شده با رویکردی گروتسک وار باید این گذشته را دوباره ساخت ‚ برای ساختن این گذشته به مرزهای خیال قدم می نهد ‚ در حقیقت برای او نه معلول ها که علت ها مهم اند و همین است که این بار مغول ها از داخل مرزها می آیند ‚ نه از بیرون . او علت ها را در درون می بیند ‚‌و دچار فراموشی بیرون می شود .

 

  

   در این استحاله شدن ها و به دیگری واصل گشتن ‚ در نهایت ابرو و حیات در غاری آرام می گیرند ‚ در زهدان نخستین پیدایش ‚‌ تا پدر و پسر وحدت یابند ‚ و دین پدر ابتدایی به صورت  دین نخستینی او در می اید .‌  « ما تو عصر تمدن هستیم . دنیای دیروز تمام شده ولی هنوز توی آن دنیا باید زندگی کنیم و مثل سگ له له بزنیم . و هر چه فرار کنیم باز وسطش باشیم . » .

 

       آیا همین نشانه ها و کد های هستی شناسی بدوی است ‚‌که داستان را از  واقعیت دور می کند ؟‌ و ‌نمی تواند پاسخ امروز جهان ما را بدهد . یا پارادوکسی طنازانه در آن حضور دارد ‚ یعنی  تا مادامی که اندیشه در جامعه ما  رویکردی مجرمانه تلقی می شود ‚ و ما اندیشه را به عنوان گناه می بینیم ‚ ناگزیریم تن به همین قلب و شهود بدهیم  ؟ 

 

  

   یا اینجا  با پرسشی تازه در قبال این جهان مواجهه می شویم ‚ که از نوعی دیگر است و شنا خت شناسی مدرنیته ای مساله است ؟‌ و با امروز به آن باید پاسخ گفت ‌‚ پاسخی که نمی تواند :‌ با گذر از رود و تن شستن   به سوی تکوین عقلانی دست پیدا کند ؟ و تاز مانی که معبر ما و گذرگاه ما همان « مراد » گذشته ای است ‚ نمی تواند پاسخگوی هستی شنا سی امروز ما باشد . واقعیت این است ‚ که عرفان امروز  به تنهایی به سان اندیشه ای مجرد و بدون توجه به عرفان سیاسی و شهادت های حلاج و سهروردی و عین  القضاة و .. نمی تواند پاسخ جهان امروز را بدهد !

 و گمان می کنم ‚ این گونه شخصیت ها که همه شخصیتی و بگوئیم همه زمان – مکانی  هستند ‚‌ نوعی در میان روایت و شعرمدور ایستادن  ‚ نوعی  بن بست است ‚‌همینطور که آن بخش عرفان فلسفی را گرفتن ‚‌و تمیز و منزه کردن آدمها و به خلوص رساندن بدون توجه به زیست انسان معاصر نوعی « ایزوله » کردن و به « تجرید»  کشاندن انسان معاصر است . حتی اگر بپذیریم که نو یسنده با یک جهانبینی عرفانی به سوی مساله رفته است ‚‌ باز هم در دایره همان تقابلها ی دو گانه است ‚‌ و به جای اینکه یک مقوله را توضیح و تفسیر کند و زوایای نا شکافته عرفان را از  زاویه سیاسی و مردم شناسی نگاه کند ‚ بر آن است که آن را مقابل کلیت های دیگری قرار دهد ‚ تا جهان الگو های دوتایی خود را بسازد   . و به این سبب   نمی تواند ‚‌به تاریخ گرایی نسبی که برای رمان امروز لازم است برسد . حتی الگوی عرفانی بدون آنکه شالوده شکنی شود و بدون آنکه در آن تغییراتی بوجود آوریم و درحقیقت آن را « معاصر » کنیم ، قابل استفاده نیست . ‌هر چند باز به نظرم به کوه و کمر کشاندن و به غار ‚که به نوعی یاد آور فرقه هایی چون « حسن صباح » است ‚وهم رفتن درون غار که نوعی بازگشت به زمین – مادر و زهدان آغازین است ‚‌ ‌امکانات بسیار خوبی برای این نوع روا یت و اندیشه در رمان فراهم آورده است  . که در پیکره زبانی و بیانی و هستی شنا سانه کاتب به یغما رفته است . وهر چند که فارغ از این هیا هو ها  شاید کاتب فقط در جا یگاه معبر خوابی چون « ابن سیرین » ایستاده باشد که یکی از آثار مهم ادبی را مانند « تفسیر کبیر » نو شته است . « ابن سیرین گفته بود : اگر در خواب ببیند از بهر مردم قصه می گفت دلیل که از ترس ستمکاران ایمن گردد » ص ۴۲۶ . آیا رمان فارسی در رویای  خواب « ابن سیرین » نشسته است  ؟  یا کاتب مانند کافکا می خواهد به نوعی « وقت تقصیر » را محصول  خواب « ابرو و حیات » بداند  ‚‌همچنانکه کا فکا سعی می کند محاکمه را خواب ژوزف ( ک ) قلمداد کند  ؟‌

 

 

 


 


 


 


 


 


 


 

 

 

نقد و بررسی کتاب پستی








 

 

نقد و بررسی رمان پستی با حضور صفدر تقی زاده ،حسین پاینده ، بلقیس سلیمانی، محمود معتقدی و محمدرضا کاتب .

 

بلقیس سلیمانی،گفت کتاب پستی به نوعی دنباله هیس است. کسانی که این دو اثر را خوانده باشند، هم درونمایه های این دو اثر را مشترک می بینند و هم خواهند دید که از لحاظ فرم در امتداد هم قرار دارند.

من این اقبال را داشته ام که آثار کاتب را از سالهای دور دنبال کنم. همان سالها فکر می کردم یکی از نویسندگان جوانی است که نسبت به هم سن و سالهای خودش دلمشغولیهای عمیق تری دارد. یکی از داستانهایی که کاتب در آن سالها نوشت من اخیراً دیدم به صورت کاری برای کودکان با شکل و شمایل کودکانه درآمده کتاب بچه ها از دور شبیه هم هستند بود. این داستان روایت دو سرباز عراقی است از بچه هایی که در جنگ کشته می شدند و حس و حال آنها را نسبت به این بچه ها بیان کرده است. البته این کار بعدها تغییر کرد. شاید این یکی از کارهای خوب کاتب بود و جالب این است که درونمایه شباهت در این کتاب درونمایه محوری و مرکزی بود این درونمایه در پستی نیز تکرار می شود.

به هر حال پستی ادامه و دنباله منطقی آثار دیگر کاتب است. ارائه کردن خلاصه ای از رمان پستی نه تنها دشوار بلکه غیر ممکن است. این کار اصلاً داستان و طرح مشخصی ندارد. این اثر دارای لایه های مختلف داستانی است به این دلیل ارائه خلاصه ای از داستان در اینجا دشوار است.

اما فکر می کنم خود کتاب دو فرامتن دارد که این دو فرامتن به فهم متن کمک بسیاری می کنند؛ یکی در صفحه اول کتاب که فقط یک جمله است: «چیزهایی هست که مزه می دهد مثل …» این یکی از نکته های کلیدی فهم این کتاب است که جزء ضمایم کتاب هم آمده است. دیگری «جمع خانه» است. به نظرم تفسیر کل اثر در همین «جمع خانه» آمده، یعنی به نوعی خود نویسنده این کار را تفسیر کرده است.

چند نکته اساسی در این فرامتن هست؛ یکی آنکه آنچه روایت می شود، معلوم نیست که لزوماً روایت زنده ها باشد؛ می تواند روایت مرده ها باشد. دوم اینکه آنچه گفته می شود واقعیت نیست. مرز خیال، تصور، و هم و کابوس و روایتها مشخص نیست. سوم یکی شدن، تبدیل شدن و شباهت داشتن شخصیتها به یکدیگر است. من با نگاهی به رمان هیس که به نظرم کتاب برجسته کاتب بوده و هست سعی می کنم تفسیری از این کتاب ارائه کنم. البته فکر نمی کنم برداشت من لزوماً برداشت صحیحی باشد و شاید هم چندان با متن همخوانی نداشته باشد و پیشداوریهایی هم که داشته ام در آن دخالت دارد. من با بر شمردن درونمایه ها یا مفاهیمی که در این اثر مرکزیت دارند، بحث را شروع می کنم.

یکی از مفاهیمی که در این اثر و در هیس مرکزیت دارد، مسئله مرگ است. اگر قرار باشد یک کانون مرکزی و یک مفهوم مرکزی برای اثر قائل شویم، مفهوم مرگ است. البته در آثار کاتب این دلمشغولی همواره وجود داشته است.

در آثاری که درباره جنگ نوشته نیز مفهوم مرگ از اهمیت ویژه ای برخوردار است. نگاهی که کاتب به مرگ دارد، نگاهی دقیق، موشکافانه و گاه مطایبه آمیز، شوخناک و طنزآمیز است.

در فصل اول کتاب پستی وقتی گروتسک وار به توصیف جسد راوی که زیر قطار رفته است، می پردازد، نگاه طنزآمیز و در عین حال دقیق او را به مرگ می توان دید. مفهوم مرگ مفهوم مرکزی رمانهای هیس و پستی است، اما مفاهیم دیگری نیز در هر دو اثر وجود دارد که به نوعی با مفهوم مرکزی یعنی مرگ مرتبط هستند. مفهوم خاطره، فراموشی و سرگرم کنندگی از جمله این مفاهیم است. شاید آن سه گانه ای که پل ریکور درباره خاطره، فراموشی و تاریخ می گفت اینجا به خاطره، فراموشسی و روایت یا داستان تبدیل می شود و به نظرم این سه گانه، دغدغه اصلی آقای کاتب در دو اثر اخیرش به شمار می روند. هیس و پستی خاطرات مهم هستند، به این دلیل که شخصیتها در خاطره ها زندگی می کنند یا می خواهند در خاطره ها ادامه حیات بدهند یا می خواهند با نقل روایت به شکلی خاطره هخا را زنده نگاه دارند. جالب اینکه مرگ همواره با زندگی است. مرز این دو هم خیلی برایش مشخص نیست که کجا مرگ شروع می شود، کجا زندگی پایان می یابد.

یکی دیگر از مفاهیم مرتبط با مفهوم مرگ، روایت است. کسانی که کتاب هیس را خوانده اند، می دانند که داستان هیس دست کم این خوبی را داشت که ارائه خلاصه ای از آن ممکن بود. جهانشاه قهرمان اصلی هیس، هفده زن را می کشد، به این دلیل که این هفده زن، نمی توانند شهرزاد شبهایش باشند و نمی توانند او را سرگرم کنند. نمی توانند قصه ای بسازند و زنده بمانند، به اصطلاح نمی توانند مثل شهرزاد مرگ را به تعویق بیندازند. در پستی هم یکی از مفاهیمی که خیلی به آن اهمیت می دهد و از مفاهیمی است که جزء ویژگیهای آثار پست مدرن نیز محسوب می شود، خود مفهوم داستان، قصه گویی و روایت است که با مفهوم سرگرم کنندگی، در ارتباط است. در پایان هر قصه و روایتی که در پستی آورده می شود راوی اذعان می کند که نمی داند آنچه گفته واقعیت است یا بر ساخته ذهنش برای سرگرم شدن. خودش اسم این تکه ها را قصه های «کوپه ای» می گذارد. به این معنا که راوی سر یک پیچ می ایستد، کوپه های در حال حرکت قطار را می بیند. در هر کوپه آدمهایی حضور دارند. راوی برای گذراندن وقت و سرگرم شدن، شروع به ساختن قصه زندگی آدمهای هر کوپه می کند. در یک کوپه زنی با مردی تنها هستند. در کوپه دیگر یک خانواده دیده می شوند. پیرمرد تنهایی در غذاخوری است. در کوپه دیگر زنی با یک جوان تازه بالغ دیده می شوند. هر یک از این آدمها قصه خاص خود را دارند، در ضمنی که شخصیتها می توانند به هم تبدیل شوند و با هم مرتبط باشند. به هر حال مهم این است که راوی برای کنار آمدن با زمان (او منتظر است تا صاحبخانه که شب کار است از خانه خارج شود تا او وارد خانه شود) و فراموش کردن و سرگرم شدن شروع به ساختن داستانهایی کوپه ای می کند. من فکر می کنم مفهوم داستان در هر دو اثر اخیر کاتب پیوند تنگاتنگی با مفهوم مرگ دارد. در قسمت اول کتاب پستی که به نظرم برآیند قسمتهای دیگر کتاب است مرگ حضوری نمایان و برجسته دارد. مرگی که با زندگی همراه است و معلوم نیست مرز آن دو کجاست.

یکی دیگر از مفاهیمی که باز با مفهوم مرکزی کتاب یعنی «مرگ» در ارتباط است و خود از کلیدهای رمزگشایی متن است، مفهوم خضر و آب حیات و زندگی جاوید است. در سراسر اثر، خضر گاه و بیگاه، در متن حضور پیدا می کند تا با مرگ به چالش برخیزد.

زیر گلوی همه شخصیتهای مرد پستی علامت بریدگی، پوست پوست شدن یا زخم است و روی آرنج آنها موهای سفیدی روییده که بعضی از این شخصیتها نسبت به این موها حساس اند. تمام شخصیتها اعم از پیر و جوان این علامت را دارند. یکی از شخصیتها می گوید که مادرش گفته که این علامت «قدمگاه خضر» است. در ادبیات و فرهنگ ما خضر مظهر آب حیات و جاودانگی است، عمر طولانی دارد و به هر کس آب حیات بدهد، او هم عمر جاویدان می یابد. هر جای کتاب که راوی به خضر اشاره می کند، مسئله ادامه حیات است. اینکه چطور شخصیت، مرگ را به تعویق بیندازد یا چطور از مرگ بگریزد و زندگی مجددی را آغاز کند. به نظر می رسد بیشتر شخصیتهایش در برزخ هستند. حتی وقتی فصل اول تمام می شود، راوی می گوید نمی دانم آنچه من می گویم داستانهایی است که در برزخ ساختم یا نه. به هر حال مفهوم داستان، انتظار و ادامه حیات و به خصوص مفهوم کلیدی خضر نشانه هایی هستند که به هم مرتبط اند و با مفهوم مرکزی مرگ ارتباط دارند.

تکرار و شباهت یکی دیگر از مفاهیم و درونمایه های پستی است. یکی از شخصیتها از قول کس دیگری می گوید هر وقت کسی را دیدی که خیلی شبیه تو است، بدان که خضر است. جالب اینکه اینجا باز هم خضر پیدا می شود. احتمالاً دکتر پاینده توضیح خواهند داد که چرا در ادبیات پست مدرن یکی شدن شخصیتها این قدر مورد توجه قرار گرفته و چرا تمام شخصیتهای کاتب در نهایت یکی می شوند. هیچ نشانه ای دال بر استقلال آنها و اینکه هیوتهای مستقلی دارند، وجود ندارد. خودش هم بارها از مرز می پرسد؟ این پیرمرد آلوخوار با آن جوانی که بطری جمع می کند کجا از هم جدا می شوند. جز اینکه این پیرمرد، آینده آن جوان است و آن جوان گذشته آن پیرمرد، آن پسرک، کودکی جوان است که بطری جمع می کند. خودش بارها این را در کتاب توضیح می دهد و می گوید تفاوت همه اینها در این است که وقایع در زمانها، مکانها و حالات مختلفی، بر آنها عارض شده است، و گر نه هیچ تفاوتی با هم ندارند. باید بررسی شود که این گم شدن هویت، این وا پس زدن هویت و مرزها به چه معناست؟ چرا در ادبیات پست مدرن بر یکی شدن این قدر تکیه می شود و چرا شخصیتهای کاتب در نهایت یکی می شوند؟

نکته قابل تأمل این است که کاتب سعی نکرده بگوید زنها یا مردها یکی هستند. مرزهایشان را کمی مشخص کرده، نمی دانم در این کار تعمدی داشته یا نه. اما به هر حال، زنها نشانه های خاصی دارند که مردها ندارند. زنها نسبت به انگور، داربست و هم خوابگی حساسیتهای خاصی دارند. زنها در حمام گریه می کنند، موهایشان را پشت پنجره شانه می کنند. همه زنهای پستی این کار را می کنند، چه آن پیرزن رو به موت، چه صاحبخانه، چه پیرزن کور، چه آن زن جوانی که برای کاری نزد آن پیرزن رفته، همه به هم شبیه هستند و در نهایت همه یکی هستند، اما به نظر می رسد که با مردها یکی نمی شوند. به نظر می رسد جنسیت همچنان تعیین کننده است. به هر حال این یکی شدن از آن نکات اساسی است که می شود بر آن تأکید کرد.

نکته دیگری که در اینجا می خواهم به آن اشاره کنم، فرامتن اول و آخر کتاب است و آن همان جمله «چیزهایی هست که مزه می دهد مثل …» است، در سراسر کتاب این نکته تکرار می شود. چیزهایی هست که مزه می دهد مثل مادر شدن، بچه دار شدن، در مقام معشوق قرار گرفتن … این یکی از درونمایه های کتاب است. دختری وقتی رابطه پدرش را با مادرش می بیند، می گوید من هم دلم می خواست با نامزدم همین رابطه را داشتم و این مزه می داد. ترکیب «مزه دادن» را زیاد به کار می برد. در هیس به نکته ای توجه نموده و کل قصه اش را بر آن بنا کرده بود، و آن مسئله «هوس» بود. یک نکته ظریف و کوچک، ما وقتی چیزی را می بینیم هوس انجام دادن آن را می کنیم. جهانشاه برای اولین بار وقتی تپیدن قلب گوسفندی را سر حوض می بیند، هوس آدم کشی به سرش می زند. این هوس در او ماندگار می شود. جالب است که جهانشاه در تمام کتاب هیس، قصه اش را تعریف می کند و می گوید وقتی من قصه ام را تعریف می کنم، می خواهم یک طوری شما این را ادامه حیات بدهید. یعنی به نوعی این هوس را در دل مخاطبش ایجاد می کند. از طرفی یکی از شخصیتهای آن کتاب به اسم کتلت که با گوشت دخترانش کتلت درست کرده بود، او هم همین حرف را می زند و می گوید که مبادا آدمی هوس چیزی در سرش بیفتد، تا انجامش ندهد، دست بردار نیست. خودکشی هم همین طور است، آنجا که یکی از شخصیتهایش در بزرگراه خودکشی می کند یا خود نویسنده خودکشی می کند می گوید هوس خودکشی را تا آدم به اجرا درنیاورد، دست از سرش بر نمی دارد.

مزه دادن هم همین است. همان مضمون «هوس» اینجا تبدیل به مضمون «مزه دادن» شده است. می گوید خودکشی هم «مزه» می دهد و آدم در پی چیزهایی است که به او «مزه» بدهد، مثل رابطه ها. این نگاه عجیبی به پدیده ها است. شگفتی این نگاه در این است که نویسنده از یک عمل و فعل کاملاً معمولی و پیش پا افتاده، مفهومی فلسفی می آفریند، و در پناه این مفهوم نگاه خاصی به جهان و هستی می افکند.

داستانهایی که کاتب در این کتاب آورده، داستانهایی لایه لایه هستند. لایه به معنی روایتی در روایت دیگر، همان مفهوم هزار و یک شبی که بعضی می گویند. برای نمونه در بخش اول، ابتدای داستان راوی می آید، در دل داستان راوی، داستان بنکه می آید، در دل داستان بنکه، داستان دکتر الکلی می آید، در دل داستان الکلی، داستان دکتر مقدونی می آید، در دل داستان دکتر مقدونی، داستان دختر و پسری که بیرون از شهر آنها را گرفته اند و به طور فجیعی به قتل رسانده اند می آید. بعد داستان غیرت جان و بعد هم داستان صاحبخانه. بعد هم داستان مردی که از فشاری آب بر می دارد می آید و همه اینها در دل خودشان داستانهایی دارند. می خواهم بگویم که این شیوه را مدام تکرار می کند، در همه کارهایش همین طور است. به خصوص در بخش اول داستانش که به نظرم برآیند همه بخشهای دیگر است. این مرتب تکرار می شود. این داستان در داستان آوردن با درونمایه های یکسان در کارهای پست مدرنیستی فراوان دیده می شود. شاید بتوان گفت این درونمایه های تکرار شونده در داستانها و لایه های مختلف است که عامل پیوند بخشهای مختلف می شود.

چیزی که درباره روایت اهمیت دارد این است که روایتها هیچ کدام قطعی نیستند. کاتب جمله زیبایی در کتابش دارد که می گوید: «توی هر پیچ، توی هر شاید، حکایت پسری بود که خود من بودم.» شاید در هر صفحه این کتاب 40 تا «شاید» آمده باشد. هر روایتی که می سازد، به مجرد ساختن، آن را ویران می کند. روایت هیچ جا پایان نمی یابد. تمام روایتها، روایتهای تردید آمیز هستند. کتاب، کتاب تردید است. داستان، داستان تردید است. به نظرم همینجاست که به یک اثر فلسفی و اندیشمندانه نزدیکش می کند. روایتها غیر شفاف، نامطمئن، تردید آمیز و غیر قطعی هستند. جالب این است که خودش گاهی به اشکال مختلف اینها را توصیف می کند.

می گوید که این روایتی که من ارائه نمی کنم نمی دانم خواب است یا واقعیت. حتی جایی می گوید که قصه های ما، خوابهایمان هستند. ما در خوابهایمان قصه می بینیم. یا بعضی اوقات می گوید: نمی دانم اینها ناشی از قوه وهم من هستند، اینها کابوسهای من هستند یا اینها در ذهن من شکل گرفته اند، اصلاً روایت ویران کننده است و هیچ جا به طرف شکل گرفتن پیش نمی رود. هر جا می خواهد شکل بگیرد بلافاصله ویرانش می کند، اما به نظرم همه جا موفق نیست. مخصوصاً در روایتی که در بخش مربوط به پیرزن نابینا می آورد، روایت کمی یک دست است و این قطعیت را ندارد. در بخش اول این تردید خودش را بسیار نشان می دهد، اما در بعضی بخشها این قدر نمایان نیست. یعنی روایت همین طور به شکل خطی جلو می رود و راوی سعی نمی کند که آن را بشکند و ویران کند.

چند نکته است که شاید برای اهل نقد مفید نباشد، زیرا نکات پیش پا افتاده ای است، ولی برای نمونه چند مورد را بیان می کنم: در صفحه 46 می گوید: «یک دسته کلید بگیر، کلید تک زود گم می شود». گذشته از اینکه این نکته بار معنایی خاصی را دارد، اما معمولا می گوییم یک جاکلیدی بگیر.

در صفحه 121 می گوید: «پسرک تا پا می گذاشت توی پشت بام». به نظرم می رسد باید می گفت روی پشت بام. صفحه 159 آمده است: «وقتی که راوی اکرم را می برد که برایش کار کند، اولین بار به او می گوید که کاشی خانه ات کاشی 40 است. بعد وقتی می رسند، می گوید که کاشی یک است، کاشی یک شانس می آورد». باز این خیلی برایم قابل درک نبود. نمی دانم چرا آنجا کاشی 40 آمده بود. یعنی وقتی آدرس می دهد می گوید کاشی خانه من کاشی 40 است، اما وقتی به در خانه می رسند، می گوید پلاک است. یک جای دیگر می گوید: «اول مثل تو پوست پوست و زخم زخم می شود بعد دله می بندد» باز ما می گوییم دلمه می بندد. البته اینها همان طور که گفتم مسائل پیش پا افتاده ای است که نسبت به کاری که نکات قابل توجه زیادی دارد اهمیت چندانی ندارد.

حسین پاینده گفت . آن عده از ما که این رمان را خوانده ایم، می دانیم خانم سلیمانی حق دارند که می گویند ارائه خلاصه ای از این رمان دشوار است. من می خواهم درباره همین موضوع صحبت کنم که چرا ارائه خلاصه این رمان دشوار است و چرا خواننده ممکن است تصور کند که با متنی دشوار و غامض رو به رو است. برای پرداختن به این مفهوم، یک جنبه از رمان را انتخاب کرده ام و آن عنصر «طرح» است که در زبان فارسی با معادلهای مختلف به آن اشاره شده است. بعضیها گفته اند «پیرنگ»، اما من بنا بر عادت اصطلاح «طرح» را (معادل plot) به کار می برم.

هدف من در جلسه امروز این است که با پرداختن به عنصر طرح، درباره این رمان به طور غیر مستقیم و نظری صحبت کنم. به این منظور، ابتدا تعریفی از طرح ارائه می دهم و این تعریف را بر رمانهای قرن هجدهم و نوزدهم و نیز قرن بیستم اعمال می کنم و در قرن بیستم هم تمایز می گذارم بین رمان مدرن و رمان پسامدرن. این تعریف قرار نیست جامع باشد، بلکه فقط برای ره یافتن به یک بحث نظری درباره رمان است و بنابراین، می تواند تکمیل بشود.

طرح را می شود «تلفیق زمانی عناصر داستان» معرفی کرد. عناصر داستان، عوامل سازنده اش هستند، از قبیل شخصیت، زمان و مکان، کشمکش، فضای عاطفی و … تلفیق زمانی این عناصر با همدیگر می تواند موجد طرح باشد. از این تعریف دو نکته بر می آید: اولاً طرح یک قاعده سامان دهنده است؛ به عبارت دیگر، وحدت می بخشد و باعث انسجام می شود و نتیجتاً خواننده موقع قرائت متن این استنباط را دارد که با متنی یکپارچه رو به رو است. ثانیاً، طرح به واسطه زمان عمل می کند. بدین ترتیب، زمان مهم می شود، به عبارتی طرح سامان دهی قرائت رمان در زمان است. به منظور اینکه وقایع رمان در زمان سامان بیابند و به عبارتی رمان یک کلیت دلالت دار باشد، نویسنده باید سه شرط را به هر نحو رعایت کند: یکی اینکه رمان باید آغازی داشته باشد و نیز فرجامی، در غیر این صورت معلوم نیست حوادث آن از کجا شروع می شوند، چگونه ادامه می یابند و چه موقع تمام می شوند و خواننده هم انسجامی در متن نمی بیند.

دوم اینکه پیشرفت وقایع باید از ضرورت ناشی بشود. یعنی هر واقعه ای باید از وقایع قبلی خودش منتج شود و سرچشمه بگیرد و وقایع بعدی هم، ناشی از آن واقعه باشند. یک رابطه علت و معلول و یک زنجیره علت و معلولی باید در کار باشد. در غیر این صورت، وقایع به انحاء مختلفی پیش می روند و نتیجتاً فقدان انسجام توجه ما را به خودش جلب می کند.

سوم اینکه وقایع در مجموع باید یک دنیای واحد یا یک برداشت واحد از واقعیت را به ذهن خواننده القاء کنند. طرح رمان پیامد تعاملهای تصادفی بین اشخاص نیست، بی هدف نیست، فاقد ارتباط متقابل نیست، بلکه هم پیوسته است. این هم پیوندی درونی در قرون مختلف، شکلهایی متفاوت داشته است. اگر تولد رمان را به آن شکلی که ما امروز می شناسیم در قرن هجدهم بدانیم، آنگاه باید گفت این هم پیوندی در قرن هجدهم با شکل امروزین آن کاملاً متفاوت بوده، کما اینکه در قرن نوزدهم هم شکل دیگری داشته است. در قرن هجدهم آن شرط اول رعایت می شود، یعنی اینکه آغازی در کار است و فرجامی و آن فرجام، لزوماً قطعی است. تمام رمانهای سنخی قرن هجدهم لزوماً با پایان قطعی و بدون ابهام تمام می شوند و از نقطه آغاز تمام هدف نویسنده این است که خواننده را با علاقه مند کردن به وقایع، به سمت فرجام مورد نظرش سوق بدهد، فرجامی که البته «طبیعی» به نظر می آید، یعنی خواننده نمی تواند مناقشه کند که زندگی واقعی آن گونه نیست.

در قرن نوزدهم شرط دوم مهم می شود، یعنی علت و معلولی بودن وقایع. نمونه اش رمانهای دیکنز است. در این رمانها، فرجام دیگر کانون اصلی توجه نیست، بلکه بصیرتی که خواننده در مورد تأثیرگذاری این وقایع علت و معلولی و تأثیرپذیری انسان از این وقایع به دست می آورد، کانون توجه است.

اما در قرن یستم قضیه به کلی عوض می شود و آن شرط سوم (یعنی ایجاد یک دنیای واحد یا برداشتی واحد از واقعیت) مهم می شود. در قرن بیستم فرض اکثر نویسندگان، به حق این است که دنیای بریون دنیایی نامنسجم است و البته هر کسی که با تاریخ قرن بیستم آشنا باشد، بر این فرض صحه می گذارد. اگر فرض یاد شده را درست بدانیم، آنگاه در مقابل دنیای نامنسجم بیرون، رمان بدلیل انسجام است. منتها انسجام به شکلی زیبایی شناختی و به شکلی خود ویژه.

دنیای بیرون، متشتت است، بدون سامان است، جنگهایی که رخ می دهند حیرت آورند، روابط انسانی به جای وحدت یابنده، فرو پاشنده هستند و به طور کلی به نظر می رسد آن شعر معروف شاعر ایرلندی بیتس که می گوید: «مرکز دیگر نمی تواند همه چیز را نگه دارد» و به عبارتی اگر بخواهیم ترجمه اش کنیم «خانه دیگر پای بستش ویران شده»، کاملاً مصداق دارد. رمان نویس مدرن در مقابل فقدان انسجام در دنیای بیرون، انسجام را به شکل خاص خودش ایجاد می کند، به این ترتیب که در رمان مدرن به ظاهر، وقایع طرح به هم نامربوط اند ولی این فقط ظاهر است و وقتی که شما به کنه واقعیت پی می برید، ناگهان از این کلاف سردرگم یک ساختار مرتبط کشف می شود.

این حرکت از ظاهر واقعیت به باطن واقعیت، تمام هدف رمان نویس مدرن است. به دست دادن کلیتی زیبایی شناختی، هدف اصلی رمان نویس مدرن است. به عبارتی هدف رمان مدرن، وارونه کردن دیدگاهها و ارزیابیهای خواننده یا متعجب کردن خواننده است. به همین سبب قهرمان رمان مدرن اغلب یک ضد قهرمان است و ویژگیهای قهرمانی را که از رمانهای قرن هجده یا نوزده سراغ داریم در این رمان نمی توان پیدا کرد. زندگی شخصیت اصلی رمان مدرن، دو بعدی است: یک بعد آشکار دارد و یک بعد ناپیدا و در واقع تناقض بین این دو است که باعث تناقض در تعاملهای او با سایر اشخاص می شود و بالطبع وقایع رمان را هم قطعه قطعه و نامنسجم می کند. نیز دقیقاً به همین سبب است که خواندن رمان مدرن برای بسیاری از خوانندگان، کاری دشوار است. خواندن رمان اولیس جیمز جویس البته کار دشواری است. خواندن رمانهای فاکنر البته کار دشواری است. اما در پس این دشواری، کشف آن ساختار منسجم باعث لذت می شود و آن بدیلی است برای تحمل کردن واقعیت، و به این عبارت است که بسیاری از نویسندگان مدرن، امکان تحمل واقعیت، را برای ما فراهم می آورند. یعنی اگر واقعیت بیرونی را نمی شود تحمل کرد، کشف انسجام در این آثار خودش قدری التیام آور است. پس می توان نتیجه گرفت که رمان مدرن، بدعت گذارانه و متفاوت و یا به عبارتی شوکه کننده است. بر خلاف رمانهای قرن نوزدهم، علت رخ دادن زنجیره وقایع از ابتدای رمان برای خواننده روشن نمی شود. طرح رمان به نحوی است که خواننده به تدریج متوجه رخدادها می شود و همزمان بصیرتی هم درباره علت آن رخدادها کسب می کند.

بنابراین بحث، می خواهم نتیجه بگیرم که رمان نویس مدرن، تعمداً و برای دشوار کردن کار خواننده نیست که غامض می نویسد. کار رمان نویس مدرن، این نیست که یک پازل یا «جورچین» به خواننده ارائه کند تا خواننده از راه نشانه های بسیار دشوار در متن و کنار هم گذاشتن آن نشانه ها به یک معنا برسد، بلکه در واقع می خواهد کشف حقیقت را به خواننده واگذار کند. این کاری است که راوی رمان دیکنز مجال انجام دادن آن را به خواننده نمی دهد. راوی رمان دیکنز خودش حقیقت را می داند و به صراحت به خواننده می گوید. کما اینکه در رمانهای ریچاردسن، دفو، جین آستین، جرج الیوت و اکثر قریب به اتفاق رمان نویسان پیشامدرن دقیقاً همین طور است. فضایی برای تنفس خواننده باقی نمی ماند؛ خواننده مصرف کننده متن است. حال آنکه در قرن بیستم، اتفاقاً خواننده تولید کننده متن است.

این بحث طرح رمان را به خاطر داشته باشید.

در اینجا می خواهم به دو موضوع اشاره کنم، یکی فرمالیسم روسی و دیگری سوررئالیسم. ممکن است بپرسید ارتباط این دو چیست؟ اولین نمایشگاهی که سوررئالیستها از تابلوهایشان در پاریس برگزار کردند، نمایشگاهی حیرت آور بود، زیرا از سقفش گونیهای زغال آویزان کرده بودند و کسانی که به تزئین گالریهای هنری به این طرز عادت نداشتند، متحیر شدند که منظور چیست. البته این یگانه شوکی نبود که به بینندگان داده می شد؛ یک امر دیگر هم این بود که تابلوهای بسیار کوچک را در کنار تابلوهای بسیار بزرگ گذاشته بودند و این فقدان تناسب هم حیرت آور بود. نورپردازی نیز به گونه ای بود که بیننده نمی توانست تابلو را به وضوح ببیند و برای دیدن تابلو باید جلوتر می رفت و دقت می کرد.

این استراتژی شوک برای چه بود؟ پاسخهای متفاوتی داده شده و شاید این پرسشها را بتوان مشابه آن پرسشهایی دانست که نوعاً درباره رمان پسامدرنیستی مطرح می شوند؛ چرا ساختارش به ظاهر این قدر متشتت است، چرا وقایعش به هم مرتبط نمی شوند و چرا ارائه کردن خلاصه ای از وقایعش دشوار است. پاسخ فرمالیستهای روس این بود که اساساً کار هنر همین است که خواننده را شوکه کند، آشنایی زدایی بکند و به شکلهای غریب با خواننده ارتباط برقرار کند. بنابراین در یکی از داستانهای داستایوسکی یک اسب راوی داستان است. ما انتظار نداریم که یک اسب، داستانی را برایمان بگوید و طبیعتاً وقتی یک اسب دنیای انسانها را توصیف می کند، آن توصیف برای ما فوق العاده حیرت آور است، چون هیچ وقت دنیا را از چشم یک اسب ندیده ایم. این استراتژی شوک باعث می شود که خواننده با تأمل و با تفکر بیشتر درباره متن فکر کند و بنابراین، هنر شوک آور، هنر اصالت دار است و ترکیبهای زبانی غریب در شعر یا به طریق اولی وقایع از هم گسیخته در داستان که پیدا کردن ربط و بسطشان برای خواننده دشوار است، یک نوع کارکرد آشنایی زدایانه دارند.

اما این پرسش را به گونه ای دیگر هم می شود پاسخ بدهیم و من اینجا می خواهم مدد بگیرم از اصطلاحی، موسوم به واکنش خواننده که یکی از نظریه پردازان نقد یعنی یاوس گفته است. اصطلاح «افق توقعات» را یاوس برای این منظور به کاربرد که بگوید هر متن ادبی مثلاً همین رمانی که امروز موضوع بحث ما است توسط خوانندگان در پس زمینه ای از توقعات خوانده می شود، توقعاتی که فرهنگ به وجود می آورد. به اعتقاد یاوس، زندگی کردن ما در این برهه زمانی و در این فرهنگ به این معناست که در مجموع قرائتهایمان در چارچوبی واحد قرار می گیرد و چندان از هم فاصله ندارد. صرفاً هنگامی قرائت ما از متن به طور ریشه ای متفاوت می شود که به علت رخدادهای تاریخی و تحولات فرهنگی و … آن افق توقات نیز دگرگون شود.

یکی از دلایل اینکه چرا سوررئالیستها نمایشگاه اولشان را به آن شکل حیرت آور برگزار کردند، یکی از دلایل اینکه چرا رمان نویسان پسامدرن به اشکال حیرته آور رمان می نویسند، این است که می خواهند افق توقعات را عوض کنند. این دخالت ادبیات در فرهنگ است و به عبارتی تعامل ادبیات با فرهنگ یا تأثیرگذاری ادبیات در فرهنگ است. کما اینکه ادبیات هم از فرهنگ تأثیر می گیرد.

به این ترتیب می بینیم که شوک فی نفسه امر مثبت و خوبی نیست و غامض نویسی فی نفسه یک ارزش نیست. قرار هم نیست که ارتباط خواننده با متن قطع شود. اگر به تعاریفی که از دیرباز درباره ادبیات بوده، بازگردیم، می بینیم که یک عنصر در همه این تعاریف وجود دارد. مثلاً تعریف هوراس را در نظر بگیرید. هوراس 65 سال پیش از میلاد مسیح به دنیا آمد. به عبارت دیگر، ما درباره نظریه پردازی صحبت می کنیم که بیش از دو هزار سال از زمانش می گذرد. هوراس اشاره می کند که متن ادبی باید «دلنشین و کاربرددار» باشد. مقصودش از دلنشین این نیست که حوادث لزوماً برای خواننده لذت آور باشند، بلکه منظورش این است که خواننده باید به متن علاقه مند باشد و متن را دنبال کند. متن نباید کسالت آور باشد.

عین همین عنصر را در تعاریف فلاسفه مختلف پیش و پس از میلاد مسیح و نظریه پردازان مختلف در دوره های گذشته و در دوره جدید می بینیم. هر نویسنده ای که قلم در دست می گیرد، حرفی برای گفتن دارد. امکان ندارد نویسنده ای مدعی شود که من این متن را نوشتم و منظورم این بود که هیچ کس آن را نخواند. طبعاً پیدا کردن مخاطب یکی از اهداف اساسی هر نویسنده ای است. اگر فرآیند ارتباط خواننده با متن قطع شود، آنجا دیگر مراوده ای بین متن و خواننده وجود ندارد و نویسنده ناموفق بوده است. اگر نویسندگان پسامدرن با استفاده از تکنیکهایی مثل متشتت کردن متن، به ظاهر زیاده روی می کنند، این فقط به ظاهر است. کما اینکه کسانی که رمان مدرن را می خوانند، ممکن است تصور کنند که این هم انسجام ندارد. حال آنکه طبق توضیح من این طور نیست، بلکه بدیلی است در مقابل فقدان انسجام.

به این ترتیب می خواهم نتیجه بگیرم که رمان پست مدرن به دنبال پیدا کردن مخاطب است. اتفاقاً در آن فرهنگهایی که رمان پسامدرن به طور طبیعی پدید آمده است، وقتی یک رمان جدید منتشر می شود، افراد زیادی هم آن را می خوانند. به بیان دیگر، قرار نیست که فقط استادان دانشگاه و دانشجویان به سراغ رمان بروند. رمان حرفی برای گفتن درباره فرهنگ زمانه و تعامل بسیار بسیار تنگاتنگی با آن دارد. همواره چنین بوده است، کما اینکه رمان رئالیستی به شدت از اختراع دوربین عکاسی تأثیر پذیرفت. امکان ثبت یک لحظه از واقعیت به طور دائمی و به طور فوق العاده دقیق، همان هدهف غایی رمان رئالیستی قرن نوزدهم است و به طریق اولی در ابتدای قرن بیستم نظریه هایی که فلاسفه درباره زمان پروراندند و تئوریهایی که در فیزیک درباره زمان و مکان مطرح شد، تأثیر بلافصل و مستقیمی روی رمان داشت و معمولاً گفته می شود اگر می خواهید فیزیک قرن بیستم را بفهمید، رمانهای جویس را بخوانید، چون او دقیقاً همان نظریات را متبلور می کند و به نمایش می گذارد. پس رمان موظف است که تعاملی با فرهنگ زمانه خودش داشته باشد. هر گونه انقطاع فرهنگی به منظور بها دادن به تکنیک منجر به نقض مراوده خواننده با متن و ناکام ماندن خواننده در فهمه متن خواهد شد.

محمود معتقدی گفت: در مورد عنوان کتاب به گمان من اگر آقای کاتب با تأمل بیشتری می نوشتند، حتماً «سقوط» را انتخاب می کردند، چون ظاهراً بیشتر به سقوط نزدیک است و در جای جای این کتاب گاه می بینیم که کلمات و جملات قصاری می آید، از فضاهای فلسفی گرفته تا فضاهای عرفانی مثل اینکه نویسنده یا راوی ناگزیر است که هر چند گاه به عنوان وجدان مخاطب به او بگوید که برای زندگی کردن و دوست داشتن باید این طوری رفتار کرد. این نکات در جای جای کتاب به عنوان پیام هست.

من فکر می کنم پیام اصلی کتاب، خودزنی و خودکشی است. البته در سالهای اخیر خیلی از دوستان سعی کردند از بوف کور کرته برداری بکنند و بعضیها هم کمابیش موفق شدند. اما من احساس می کنم در این رمان کم و بیش صدای بوف کور حضور دارد، بی آنکه قصد تقلیدی وجود داشته باشد؛ نگرش و مرگ اندیشی ای که در فضای این کار وجود دارد به گمان من یادآور بخشهای بسیاری از بوف کور هدایت است.

نکته دیگر تداخل شخصیتهاست که همان طور که خانم سلیمانی اشاره کردند در هم پیچیدگی لایه ها آن قدر وجود دارد که مخاطب گاه اصلاً متوجه نمی شود که چه کسی حرف می زند. فقط می تواند به خودش نوید بدهد و بگوید همه این شخصیتها یک آدم است. منتها از لایه ها و زاویه های مختلف از زبان نویسنده مطرح می شوند. مثلاً دانشجوی پزشکی که عاشق زیبا است با آن جوانی که زیر قطار رفته و مرده ای که سرگذشت خودش را واگویه می کند، در تمام اینها آدم احساس می کند که یک آدم است. گویا آنجا راوی یا نویسنده ناکامیهای خودش را می گوید و اینجا که در فضای دنیای پزشکی و دوست داشتن است فضای موفقیت آمیزش را می گوید. همین طور اگر لایه های داستانی را نگاه کنید، می بینید که این اتفاقات به اشکال مختلف بدون هیچ زمان بندی، هیچ مکان و بدون هیچ اسمی که باید کسی در این داستان داشته باشد، به کرات دیده می شوند.

به گمان من عنصر زن در این کتاب بسیار جدی مطرح شده. اگر نگاهها و تمنیات فردی را که زیر قطار رفته کم و بیش با جدیت و از زوایای مختلف بخوانید، می بینید که از چه عناصری صحبت می کند و سرزنشها و تمایلاتش را چگونه بررسی می کند و واژه سخت بودن چقدر در جای جای این رمان از زبان این آدم مطرح می شود. انگار که یک اتفاق ذهنی در این شخص به وجود آمده است. به نظرم قطار پروسه ای از زندگی است و فردی که در پای قطار بطریها را جمع می کند، گویا زندگی را تورق می کند یا اینکه واقعیت به ما می گوید که او نمی تواند همه این موضوعات را با سرعت حرکت قطار بازگو کند. من فکر می کنم این تمثیلی است که نویسنده خواسته از این رهگذر توالی زندگی را مطرح بکند و هر کس را در جایگاه خودش نشان بدهد. زن، مرد، دوست داشتن، اتفاقاتی که کم و بیش در فضای قطار پیش می آید. به این ترتیب کوپه قطار و ریل در واقع همان ایجاد این فضاهاست و به روایت کمک می کند.

نکته دیگر مرگ و ناکامی است که به نوعی در لا به لای لایه های این داستان خودش را بروز می دهد و این نشان می دهد که نویسنده در واقع آن فضای خودکشی و خودزنی را به نوعی در داستان ایجاد کرده که گاهی با یک تعلیق همراه است، ولی هیچ وقت شما پاسخ جدی درباره همه این چیزها نمی یابید. می بینید که خیلی چیزها با یک گسستی که در داستان به وجود می آید فراموش و رها می شود. آیا این امر تعمدی است یا واقعاً فضای داستان طلب می کند که چنین اتفاقی بیفتد؟ ما به هیچ پاسخی در این رمان نمی رسیم. بلکه همه چیز خود به خود اتفاق می افتد و همه لایه ها درواقع مکمل یک نوع زندگی هستند که بخشی در پای قطار با بطری جمع کردن اتفاق می افتد، بخشی در پایان بندی داستان که آن گاریچی می آید و می خواهد او را بکشد و … همه اینها نوعی واگویی به این زندگی است و با اینکه بعضی فضاها پیچیده و کش دار استف اما به گمانم نویسنده در فضای دیالوگ و ایجاد چهره هایی که از زندگی صحبت می کنند، بسیار موفق است.

به طور کلی کسی که در آن فضا حرف می زند، انگار دارد با سایه اش حرف می زند و این فضاها کم و بیش در پایان و اواسط کار به شدت احساس می شوند. .منبع - مجله ادبیات وفلسفه








نقش نشانه­ مقدر





روایت و جاودانگی







مشیت علائی








آقای محمدرضا کاتب طی مصاحبه ­ای با استناد به قولی از تئاتتوس – در رساله­ای به همین نام از افلاطون – بر ماهیت نامتعین واقعیت، و استوار بودن تمیز آن از وهم تأکید گذاشته است. موافق این نگرش، از آنجا که رؤیا نیز گونه­ ای از واقعیت است و از آنجا که انسان­های متفاوت از یک پدیده واحد تلقی­های متفاوت دارند، می­توان چنین نتیجه گرفت که حقیقت همان پندارست. نظرگاه های مختلف، آنگاه که از مواضع گوناگون به واقعیت واحد اعمال شوند، بازتاب­های ناهمسان و بل متعارف پدید می­آورند، به گونه­ ای که ملاک تشخیص صحت و سقم آنها دشوار و حتی ناممکن است. بر ای پایه و به زعم این نگرش، هر گزینشی از سوی هنرمند بلامعارض است و میان موقعیت ­ها یا مضامین هنری نباید و نمی­توان فرق نهاد، حوادث داستان، واجد ارزش نیستند بلکه نگاه نویسنده – و بعد خواننده – است که به آنها معنا می­ بخشد. تفسیر یا تأویل مخاطب از فلان رویدادست – و همچنین بازیابی خود در آن موقعیت یا حادثه – که به آن اعتبار می­ بخشد. در جهانی که بر پدیده­ه ای آن عدم تعین حاکم است لاجرم نمی­توان از مفاهیم یا رویدادها یا وضعیت ­های «بهتر» یا متقن تر دم زد.

این «عدم قطعیت» فیزیکی – داستانی – فرهنگی، البته از افاضه ­های پست مدرنیسم است که در آن دموکراسی لیبرالی از منظری دیگر و در قالبی دیگر خود را عرضه می­دارد. داستان نویس پست مردن که علی الظاهر به اشاعه و تبلیغ عقاید باور ندارد خواننده را از لا به لای مه واقعیت و خیال و رؤیا همراهی می­ کند اما به خود اجازه نمی ­دهد به شعور خواننده ­اش توهین کرده، به او راه نشان دهد، چون اصلاً راه را از بیراهه نمی­توان بازشناخت. شاید آنچه راه می­ نماید کژراهه باشد و بالعکس. خواننده خود باید دست به گزینش بزند و راهش را – اگر چنین چیزی باشد – انتخاب کند، قالب­ های روایی پیشین بر اثر کثرت استعمال، دچار تصلب شده و ساختارهایی که زمانی انقلابی جلوه می­ کردند اکنون به تحجر گراییده ­اند. در گفته­ های آقای کاتب اشاره­ای به ناب بودن اثر و خود – بسندگی آن و دور نگه داشتن لذت حاصل از تجربه هنری از شائبه ­های اغراض و هدف­ های شخصی نیست و این خود یکی دیگر از قائمه­ های پست مدرن را می­ سازد. هرچند تصریح ایشان به عدم امکان بازنمایی واقعیت عینی جهان در هنر از آموزه­ های مدرنیسم و محل ایراد پست مدرنیسم است. استقلال هنر، مرده ریگ فلسفی کانت، و به تبع آن جدایی هنر از جهان که یکی دیگر از محورهای اندیشگی مدرنیسم است محل اختلاف متفکرین پست مردن است و این خود یعنی بازگشت به مقوله ارتباط هنر و واقعیت. تلقی خلوص هنری جای خود را به پیچیدگی می­دهد و جای یکپارچگی سبک شناختی و ساختاری مورد نظر مدرنیسم را کثرت و چندگونگی بیان می­ گیرد. تمایل به پیچیدگی پستم مدرنیستی را نویسنده رمان مورد بحث در عنوان بندی­های آن اعمال کرده است:

عنوان خود رمان، هیس: مائده؟ - وصف؟ تجلی؟، تقابل یک واژه عامیانه و به اصطلاح خودمانی، در برابر عنوان فرعی که مرکب از سه واژه رسمی است، با فحوایی بسیار جدی و ثقیل و بعد عنوان بندی­های فصول کتاب، که چیزی در حد تفنن و بلکه کم تر از آن است مثل «حکایت سفر و شبانه سوم: سفر و شبانه سوم: تابعه: فعل­ های معلوم فعل­ های مجهول: لوح محفوظ:ریواس:»، که عنوان یکی از فصل­ های این رمان است. همچنین گنجاندن فصلی از یک کتاب، کاری که پیش از این هرمز شهدادی در رمان شب هول انجام داده بود: یا درج صفحات نقطه چین و صفحاتی از یک کتاب فیزیک درسی، ظاهراً از ترفندهایی به شمار می­روند که به تصور نویسنده در «پیچیدگی عمدی»، و به دور از انداموارگی رمان مؤثرند.

عدول از معیارهای کلاسیک و حتی مدرنیستی داستان نویس در زبان داستان بیشترین نمود خود را پیدا می­ کند. نثر سنگین، مطمئن و شاعرانه با جملاتی ترکیبی و طولانی آمیخته به آرایه­ های ادبی در رمان هیس جای خود را به زبان ساده و گزارش گونه داده است. محمدرضا کاتب در مصاحبه یاد شده ، تفاوت این دو نوع نثر را به منبعث از دو ساختار اجتماعی متفاوت می­داند. به عقیده او تا چند دهه پیش از این که هنوز تا این حد در معرض هجوم انبوه اطلاعات قرار نداشتیم. و ضرباهنگ حیات چنین سرعتی نیافته بود، نثر «سنگین و ترکیبی» مطلوب واقع می­شد. اما امروز پیچیدگی درونی به جای پیچیدگی ظاهری نثر نشسته است، به عبارت دیگر، پیچیدگی مضمون دشواری ساختار را طلب می­کند، نه دشواری زبان را. این تلقی، البته یکی دیگر از مؤلفه­ های نگرش پست مدرن است. در تقابل با مدرنیسم که ملاک­های زیباشناسی را فقط در حوزه فرهنگ معتبر می ­دانست، دیدگاه پست مدرن با عدول از شکل و تأکید بر محتوا که بارزترین نمود آن را می­توان «هنر مفهومی» دید – زیباشناسی را به همه عرصه­ های زندگی تعمیم پذیر می­ داند. به بیان دانیال بل در کتاب تضادهای فرهنگی سرمایه داری «استقلال فرهنگ» که [پیش از این مدرنیسم] در قالب هنر تحقق یافته بود اکنون تدریجاً به قلمرو زندگی می­ پیوندد، روحیه پست مدرنیسم ایجاب می­کند آنچه قبلاً در حوزه تخیل ظهور می­یافت اکنون در زندگی نیز متجلی شود. دیگر تمایزی میان زندگی و هنیر نیست. هر آنچه در هنر مجاز شمرده می­شود در زندگی هم پذیرفتنی است.»

کثرت و در واقع تضارب دیدگاه های رواتی که در رمانهای پست مدرن دیده می­شود شاخصه دیگر رمان هیس است اما کثرت سبک که حاصل تضارب روایت­ های متعدد است در رمان کاتب دیده نمی­ شود یعنی زبان نوشتار در مه حال زبان راوی است. روایت خطی یا «فرا – روایت» که ابزار ادبیات داستانی مدرن است جایش را به تعدد روایات گوناگون داده است و این از جمله ویژگی­ هایی است که لیوتار در وضعیت پست مدرن به لحاظ می­آورد. احتمالاً گریز نویسنده از مقوله «پیچیدگی ظاهری زبان» او را واداشته است تا ملاحظات سبک شناختی را هم نادیده بگیرد.

تا آنجا که به کاربرد شگردهای داستانی مربوط است نویسنده الگو یا موتیف دورانی را ملاک کار خود قرار داده است تا از این طریق از روایت خطی حوادث اجتناب کرده باشد. تکرار موقعیت ­ها، گفته­ ها و شباهت میان حوادث و انسان­ها او را در راستای مقصودش بسیار کمک کرده است: راوی و جهان شاه و نصرت کتلت و نعمان (رضا) و مجید و پسر صمد بسیار شبیه هم­ اند، به گونه­ ای که می­توان آنها را یکی پنداشت. راوی اگر او را با درجه دار یا افسری که به تازگی به گروه ضربت پیوسته است همانند بدانیم قرار است در جریان انهدام یک شبکه قاچاق شرکت کند و پیشاپیش نظر به خطرناک بودن عملیات مرگ خود را محقق می­داند .به علاوه به سرطان پیش رفته ­ای هم مبتلاست. در جایی از داستان راوی آشکارا می­گوید، «پسر صمد بچگی من یا مجید یا جهان شاه بود.» جهان شاه هم با علم به اینکه اعدامی است حکایت پردازی می­ کند، «یارویی» که حمل مواد قاچاق را به گردن می­ گیرد هم با علم به داشتن سرطان مجازات اعدام را می­ پذیرد، همچنان که مجید آگاهانه و به قصد خودکشی از بزرگ راه می­ گذرد، از سوی دیگر پاسبانی که به صمد تیراندازی می­ کند و او را می­ کشد همان قدر در بی خبری است که خود صمد این پاسبان در جایی دیگر با ستوانی همانندسازی می­ شود – و حتی با خود راوی – که چند ماهی پیش از مرگش – مرگی که وی به آن آگاه است – صمد را با تیر کشته است. زن­­هایی که جهان شاه به خانه می ­آورد در وجود آتش وش و اکرم تکرار می­ شوند، میل مقاومت ناپذیر به رگ زدن در جهان شاه همان قدر قوی است که در نصرت کتلت. راوی هم غضنفر، پسر مشهدی حسینعلی، را تهدید به سر بریدن می­ کند، فکر کندن اسمش روی تنه زری (درخت مو) ذهن راوی را به خود مشغول داشته است بینی شکسته پسر صمد در نعمان مکرر می­شود. این فرایند تکرر حتا به اشیاء هم سرایت کرده است: آبکشی که اولین بار شاه جهان دل تپنده گوسفندی را در آن می­ بیند، در حیاط خانه راوی – برای گذاشتن انگور – دیده می­ شود. نیز چاقوی جهان شاه و نصرت کتلت در چاقوی پیش نهادی راوی برای انگور چینی و در پایان در خنجری که در سینه جهان شاه فرو رفته است همچنان که کاسه گل مرغی که جهان شاه برای گرفتن خون قربانیان ­اش به کار می ­گرفت بار دیگر در خیال راوی ظاهر می ­شود – این بار نیز در تداعی مرگ، پوتین­های گلی راوی، که او قبل از مرگ به پا دارد لیت موتیف دیگر رمان خواری چشم است که نویسنده استادانه آن را به مضمون مرگ که مضمون غالب داستان است ربط می­دهد.

جهان شاه حکایت می­ کند که دوست داشته است بنشیند و پس از زدن رگ گردن قربانی­اش خمار شدن چشم­ های او را تماشا کند. این حالت در چشم ­های جهان شاه هنگام مرگ (ص 111)، و چشم­ های مجید (ص 125) تکرار می ­شود. چیزی از یک هنرمند در جهان شاه است: مراسم آماده سازی قربانی و وسواسی که در برگزاری آن مراسم نشان می­دهد همچنین لذتی که از مشاهده این مناسک به او دست می­دهد وضعیت او را تا حد زیاد به وضعیت هنرمندی شبیه سازی می­ کند که سخت و صادقانه درگیر آفرینش یک کار هنری است. دست کم اشتیاق و مهارت او در داستان گویی را نمی ­توان نادیده گرفت. خود او هم در بیان ارتباط میان خماری چشم و مرگ اندیشی مسلط بر هنرمندان تصریح دارد: «تازه داشتم می ­فهمیدم چرا بیشتر شعرا و نقاش­ها از چشم خمار زن­ها خوششان می­آید. شاید به این خاطر که یک چیزی شبیه به نفس مرگ توی این خماری است.» (ص 52). جهان شاه می ­داند که هنرمندان حتی بیش از فیلسوفان به مرگ اندیشی توجه داشته­ اند، و راوی از زبان او توضیح روان شناختی بدیع هرچند قابل بحثی را از این موضوع ارائه می­دهد.

آینه­ای که جهان شاه در برابر قربانی خود می­ گذارد تا مرگ خود را در آن تماشا کند. در واقع شگرد محوری داستان محمدرضا کاتب نیز هست. او نیز از شگرد روایی داستان – در – داستان به منزله آینه­ هایی مقابل استفاده می­ کند تا اشخاص و حوادث در همدیگر انعکاس یابند و یکدیگر را بازتاب دهند. همانگونه که راوی از رویارویی خود با مجید به زبان آینه سخن می­ گوید و بعدها نیز بار دیگر در برابر آینه فالگیری می­ نشیند. این صناعت داستانگویی، البته سابقه­ ای دراز دارد و در دوران باستان به تناسخات اوید و در سده­ های میانه به دکامرون بوکاچو، افسانه­ های کانتربری و مخصوصاً به داستان­های هزار و یک شب باز می­ گردد و همان است که در مصطلحات نقد ادبی آلمان به Rahmenezahlung و در زبان انگلیسی به Frame – tale شهرت دارد. دَین نویسنده به ویژه در بورخس و هزار و یک شب کاملاً پیداست. حتا نام جهان شاه اسم شهریار (شاه – جهان) را تداعی می­ کند، همچنان که درون مایه بی وفایی زنان که انگیزه اصلی شاه جهان در کشتن همسران اوست در وجود اکرم تجلی یافته است.

آنچه در هزار و یک شب شهرزاد را نجات می­دهد توان داستان پردازی اوست، به عبارت دیگر افسون شهرزاد در افسانه­ های اوست. افسانه­ هایی که او در آنها با بهره گیری از شگرد تعلیق مرگ خود را به تعویق می اندازد تا آنکه شهریار پس از سپری هزار و یک شب از عهدی که با خود بسته بود عدول می­ کند خاصّه که در این مدت از شهرزاد صاحب سه پسر شده است، پس از تعلق داستان تعلیق مرگ است و در معنی کنایی یا نمادین آن هنر، شیوه مقابله با مرگ را تعلیم می­دهد. ادبیات و هنر از این منظر آداب مرگ را می­ آموزند. آداب مردن تمهیدات انسان برای مواجهه با مرگ است و اکنون تنها کاری که برای شخصیت ­ها مانده روایت کردن است بی آنکه امیدی به پایان خوش داشته باشند.

در هزار و یک شب روایت شیوه رهاننده شهرزاد از مرگ و حصول خوش بختی برای اوست. برای شخصیت­ های رمان هیس، اما، که آدم­های زمان ما هستند حکایت پردازی عامل نجات بخش نیست، حتا مگر محتوم را به تعویق هم نمی­ اندازد، روایت در این جا معنا بخشیدن به زندگی است. ابزار وقوف انسان بر سرنوشت اوست: راهی است که از طریق آن انسان به آشفتگی­ های درون و بیرون خود سامان می­ بخشد. راوی در جایی از داستان می­ گوید، «مجبور بودم هی قصه­ های جورواجور سر هم کنم و بگردم ببینم چه چیز تو همه­ شان هی تکرار می­شود ... شاید همه چیز را با این قصه­ ها به هم می­ریختم تا به هم ریختگی خودم بینشان گم شود» (ص 245)؛ آن نکته که نویسنده در مصاحبه ­اش ناظر به مخدوش بودن مرز واقعیت و خیال عنوان کرده است در همان جا از زبان راوی داستان طرح می­شود – و این خود گونه­ ای بوطیقای داستان است: حال که مرز میان واقعیت و حقیقت، ذهنیت و عینیت ناپیداست می­ توان با داستان پردازی جبران مافات کرد اما طرفه آنکه این شیوه روایت نیز برگرفتنی از همان متداخل بودن عین و ذهن است. اکنون ما با یک پرسش مهم شناخت شناسی رو به روییم، پرسشی از همان سنخ که به آشفتگی معرفتی افلاطون دامن زد: آیا با افزودن به مجهولات می­توان به معلوم پی برد؟ اگر هنرمند یا متفکری دغدغه بازنشاخت خیال و واقعیت از یکدیگر و تمیز عین و ذهن را دارد آیا با بازنمایی آنها در ادبیات و گمانه پردازی­های فلسفی، یعنی تعدد و تکثر آنها به مقصود خود دست می­یابد؟

راوی در جایی دیگر از داستان سعی می­کند پاسخی روان شناختی به این پرسش بدهد، «همانطور که جهان شاه با تعریف زندگی­ اش می­خواست تو ذهن من بماند من هم می­خواستم با تعریف قصه ­هایی که ساخته بودم بمانم» (ص 254) و این قصه ­ها را ساخته بودم که برای همیشه تو ذهن پسر صمد، نعمان و هر کسی که قصه ­ام را می­خواند زنده باشم و نتوانند فراموشم کنند» (ص 254)

از خلال روایت دورانی بورخسی و ساختار هزار و یک شبی داستان – در – داستان و با تأثیر پذیری از روان کاوی یونگی، دنیایی که به روایت محمدرضا کاتب در رمان هیس تصویر می ­شود به غایت غمبار و هول ناک است. آدم­ها، چه آنها که مثل جهان شاه و راوی بر پایان کار خود وقوف دارند و چه آن گروه که مثل صمد و پاسبان قاتل او از آنچه بر آنها می­رود بی خبرند، دستخوش بی نظمی جهانی یکسره خشونت و مرگ ­اند، دستخوش بی نظمی جهان یکسره خشونت و مرگ ­اند. ایماژهای چاقو و خون در سراسر داستان گسترده­ اند. همچنان که سرما و شب. دنیای کاتب اگر به لحاظ تداخل مرزهای وهم و واقعیت دچار عدم تعین است نظر به وجهی دیگر کاملاً از ابهام به دور است و آن مرگ زدگی آن است. آدمهای این دنیا همه دشمن خو، پرخاش طلب، دگرآزار و خودآزارند. سائقه آدم کشی و التذاذ حاصل از مشاهده درد و شکنجه منحصر به جهان شاه و نصرت کتلت نیست. پسر جوان صمد هم بعد از دیدن خون سر حال می­ آید. دیدن خون و زجر دادن فقط برای جهان شاه تشفی بخش نیست. جمعیت کثیری که ساعت­ها انتظار حلق آویز شدن او را می­ کشند و پیش از اجرای حکم خود به نحوی کار او را یکسره می­ کنند از درجه بالاتری از عطش خون ریزی برخوردارند اگر انگیزه زجر دادن و کشتن در آن یک به نوعی وجه هنری یافته است در جماعت بی چهره اشتیاق خون ریزی کاملاً ناب و بدوی است، بهیمیت رفتار این گروه در خون خواهی که از اعماق تاریک روانی جمعی برمی ­خیزد. به مرتب از انگیزه و کنش شنیع اما هنرمندان آن یک هراس آورترست. هر دو معتقد به اجرای مراسم آئینی ­اند. در فرد آمیخته به نزاکت و سامان یافته در جمع نابسمان و بدوی. از این منظر تلخ و ناتورالیستی، سرنمون یا آرکتیپ­ هایی در تاریخ انسان همواره تکرار شده اند و انسانها صرف نظر از درجه تمدن یا توحش به آن سرنمون­ها تحقق و فعلیت بخشیده ­اند. بخش­های نقطه چین کتاب که به بیان مومیایی کردن فلسفه آن پرداخته تدیید همین نکته است: خصلت­های حیوان گونه انسان حفظ ابقا و انتقال داده شده ­اند. قطعات دیگری هم که نویسنده از آثار دیگران اقتباس و در متن نقطه چین گنجانده نظر به شکل و محتوا هر دو در راستای کار اویند، چه داستان نمرود و گزارش مربوط به سنت مومیایی کردن به همان الگوهای کهن و تکرار شونده­ ای مرتبط اند که ساختار و مضمون رمان هیس حول آن بنا شده است: استمرار ظلمت درون و فعلیت آن در اشکال آیینی در طی اعصار، طنز گزنده و تلخ کاتب آنجا بیشتر نمود پیدا می­کند که تشکیلاتی منظم و گسترده نیز پاسدار این مناسک­اند. (صحنه محافظت سازمان یافته نیروهای انتظامی از جان جهان شاه طی برپایی مراسم اعدام.) مضمون دیرین جاودانگی در چنین وضعیتی نمود بیشتری می­ یابد.

در وضعیتی که انسان به حتمیت هیچ چیز جز مرگ باور ندارد و در آن خون و چاقو و بیماری موج می­زند «درد جاودانگی» - به تعبیر فیلسوف اسپانیایی اونامونو – تجلی می­ کند. هنر یکی از ابزارهای تشفی این درد است، شیوه مقابله با این جهان - طبیعی یا اجتماعی – که همواره انسان را دشمن داشته توسل به هنر است: در نقش و نگارهای اسلیمی معماری­ها، در تصنیف قطعه ­های موسیقی و اینجا در روایت. روایت بازدارنده وقوع مرگ نیست، اما دست کم بیان حضور انسان است.

پانوشت­ها:

مصاحبه بامحمدرضا کاتب، «یافتن مرز بین واقعیت و رؤیا دشوار است.»







 






نقش نشانه­ مقدر

 







 

عنایت سمیعی






چگونه نوشتن، عنصر ساختاری متن است که در فرایند آن عناصر به هم بافته داستان شکل می­ گیرد، بنابراین پیکربندی متن از موضوع آن قابل تفکیک نیست مگر اینکه متن موضوع ساده و سر راستی را در شکل و شگردی ناهم خوان بتاباند که قابل واسازی است. ساختار پیچیده از منظری مه آلود سرچشمه می­گیرد که تعین اشیاء و اعیان آن نامتمایز نیست بلکه ناتمام است.

از این منظر، عناصر داستان در طرح پیشین و چارچوب مقدر نمی­ گنجد و اگر طرحی فراهم آمده باشد مدام برحسب ذات ناپایدار امور و اشخاص دگرگون می­شود. این وضعیت شناور به خواننده رخصت می­دهد که در امور داستان مشارکت کند و به سواد و بیاض متن از منظر خود بنگرد. مشارکت یا فعالیت ذهنی خواننده در امور داستان به مثابه وجه تمایز آن با قصه است. قصه شنیدنی است و شنونده آن منفعل. اما داستان خواندنی است و خواننده آن فعال. داستان هیس از ساختار پیچیده و منتظر مه آلود نشئت می­گیرد. عمده دلایل پیچیدگی و ابهام داستان از این قرار است:

1- ساختار روایی

شیوه بیان داستان هیس غیرخطی است. داستان از پایان آغاز می­شود، در تقابل با اشخاص، منشعب می­گردد، انشعاب­ها باریک­تر می­شوند و سرانجام داستان به آغاز خود برمی­گردد و یا ظاهراً پایان می­گیرد. این شیوه تو در تو که داستانی پایان یافته را به مثابه ماجراهایی در حال وقوع زنده می­کند و باز به سر جای خود برمی­گرداند، تعقیب خط پیچ واپیچ داستان را به خواننده وا می­گذارد.

2- ترکیب قصه و داستان

بن مایه­ های رمان هیس، قصه است. قصه بازرگان و آتش وش، قصه جهان شاه، قصه مجید، قصه نمرود، این قصه­­ها، همچون هر قصه دیگر شنیدنی ­اند و همزمان دو کار می­ کنند:

الف: ابهام آفرینی

جهان شاه متهم است که هفده زن را به قتل رسانده ولی خود او مدعی است:

«خودت هم خوب می­دانی این چیزها تو واقعیت نبوده، این حرف­ها را آنها برایم درآورده ­اند. فرض کن من هم مجبور لباس مثال تنشان کردم تا حرف­هایم را بزنم. هیچ کس هم نداند تو می ­دانی من کسی را نکشته­ ام. می­دانی من یک آدم سیاسی هستم .... (ص 56)

اما او قصه­ های خود را به جد تعریف می­کند و در بافت قصه­ ها نیز رگه­ هایی از واقعیت وجود دارد که شخصیت شاه جهان را دچار ابهام می­ کند. این ابهام البته ضعف تألیفی نیز دارد که ریشه­ ای است و به آن باز خواهم گشت.

از طرف دیگر شنونده قصه­ های جهان شاه یا مأمور روایتگر داستان، قصه­ های او را باور می­کند و گاهی در صورت ناباوری شک و شبهه می­ افکند:

«کم کم داشت باور می­شد سیاسی است. نه به خاطر حرف­هایی که می­زد. دستگیری ­اش هم مشکوک بود. (ص 59)

این شبهه افکنی که لاجرم به خواننده نیز سرایت می­کند از جانب جهان شاه نیز متقابلاً روایت مأمور روایتگر را شامل می­شود:

جهان شاه گفت:

«می­دانم می­خواهی چه کار کنی؛ می­خواهی من را از زیر وصل کنی به بچگی خودت که اسمش را گذاشتی پسر صمد و تو فصل بعد ما را آرام ربط بدهی به مجید و بعد مجید را ربط بدهی باز به خودت و نعمان و اکرم و عاقبت بگویی حکایت این آدم دو پا چی است.» (ص 28)

اما ابهام داستان صرفاً منبعث از ترکیب قصه و داستان نیست بلکه در پاره­ای از واقعیت­ های آن نیز مشهود است. محض نمونه، آیا واقعاً بر اثر آزمایش معلوم شده که دوقلوها دخترهای کتلت نیستند؟ یا چنانکه او می­گوید: این حرف­ها را زنش از خودش درآورده. (ص 81)

اگرچه خودکشی او که محکوم به اعدام است به شایعه مزبور لعاب حقیقت می­زند فرایند آن مبهم است.

ب: تعلیق معنا

رمان به یک تعبیر چیزی نیست جز پهنا و ژرفا بخشیدن به زندگی که در ذات خود بی معنی یا متضمن دوری باطل است. از این منظر تعلیق معنا تقابلی با مرگ ندارد یا اگر به هم رساند، فاصله­ اش بعید است. نوعی دیگر از تعلیق معنا از تقابل مرگ و زندگی نشئت می­ گیرد. رمان هیس از این دست است.

سه شخص اصلی این داستان نویسنده­ اند و این هر سه به نوعی با مرگ در ستیز، روایت گر اصلی ستوان یا مأمور به بیماری لاعلاجی دچار است است و پزشک نیز جوابش کرده است. جهان شاه محکوم به اعدام است و مجید سیاسی مستحق حکم تیر. پس رویکرد به داستان نویسی برای آنان امری حیاتی و در حکم واداشتن مرگ به عقب نشینی است. به عبارت دیگر تعلیق معنا در داستان هیس بیش از آن که وامدار زندگی باشد بدهکار مرگ است.

3- فقدان پیشینه

هویت آدم­ها برحسب تجربه­ های زیسته و آموخته­ های ذخیره شده شکل می­گیرد و در رمان تنش تجربه ­های اشخاص داستان و خواننده است که به آن شکل می­دهد. اگر در داستان چنین تنش و چالشی به وقوع نپیوندد، داستان به شکل نمی ­رسد یا شکل نهایی خود را به دست نمی­ آورد. تجربه زیسته اشخاص داستان گرایی است که خواننده را فرو می­ بلعد و او عمدتاً یا جزئی از خود را در آن تجربه می­ یابد یا با نادیده­ های خود دیدار می­کند و در همه حال از دامی که متن گسترده فارغ نیست. تجربه زیسته جهان شاه و مجید در داستان هیس ناقص است.

زبان، بیان و شیوه تحلیل جهان شاه می­رساند که او جنایتکار نیست. ولی اینکه او اگر سیاسی است چه مشی و مرامی دارد از چه آرمانی دفاع می­کند یا به چه معترض است چیزی از داستان افاده نمی­شود. وضعیت مجید نیز به از او نیست. و این همه ناشی از فقدان پیشینه آنان در داستان است.

این که بگوییم شاه جهان یا ستوان در پی حقیقت ­اند و چیزی ورای امور را پی می­گیرند، فلسفه بافی است. ادبیات بستر ساز فلسفه است و فلاسفه از افلاطون تا هایدگر بدهکار ادبیات­ اند ولی ادبیات خود فلسفه نیست.

[جهان شاه] گفت:

«من هم درست مثل تو از همین جا شروع کردم: فقط می­خواستم از بعضی چیزها سر دربیاورم و وقتی سر درآوردم هوسش آمد سراغم. جای هوس توی دل آدم است. وقتی می­ توانی حالم را بفهمی که خودت هم یک جوری همان گیرها را داشته باشی، یک جوری همان چیزها را چشیده باشی. یک عمر لنگ این جوابم که دلیل کارهایم چی بوده. تو سرّش ماندم. (ص 101)

بسیار خوب! اما کدام هوس؟ کدام گیر؟ کدام کار؟ چگونه می­توان با این کلیات از جهان ذهنی جهان شاه سردرآورد؟

قصه­ هایی که جهان شاه تعریف می­کند، چنان که خود معترف است استعماری و تمثیلی­ اند:

وقتی من صحبت از سر تیزک و زدن رگ و دریدن سینه­ ای می­کنم معنی آن واقعاً آن نیست که من کسی را با سر تیزک کشته ­ام و نشسته ­ام به تماشای جان دادنش، نه، بل که منظورم از آن کار و جسم چیز دیگری است. همچنین وقتی اشاره می­کنم به جوی، آینه، باغ، سفره قلمکار، حوض، پیاله، پنج دری، خون، ایوان، مرگ، چشم­های خمار و ... قصد دیگری از آن دارم و معنای ظاهر مد نظرم نیست.

و آن افعال، اجسام و آدم­ها فقط مثال­ها .... و نشانه ­هایی اند تا من راحت افکار و احساساتم را به شما نشان دهم. (ص 42)

عناصر و اشیایی که در قصه جهان شاه رقم خورده نه ما بازای داستانی دارد و نه زیر خاکی منضم به داستان است که بر اثر آن اشیایی برجسته شوند تا پژوهش یا تأویلی تازه به دست آید. این عناصر در وجه نقیضه گویی ممکن است عوالم مثالی را دست بیاندازد ولی عناصر مثالی مادام که به ابژه­ های داستانی تبدیل نشوند نفی و تأییدشان تفاوتی با یکدیگر ندارد.

این قصه ­ها یاریگر ابهام آفرینی معنایند ولی خود در جهت معناسازی داستان عمل نمی­ کنند، چنانکه اعتراف جهان شاه به این که او آدمی سیاسی است به اندازه همان قصه­ هایی که سر هم می­کند فاقد مابازای داستانی است.

آیا اعمال این شگرد به ذات مبهم اشخاص و امور برنمی­گردد؟

دست کم درباره شاه جهان، نه. ابهام ناشی از انباشت مناسبات عناصر داستانی است که در فرآیندی دیالکتیکی به وضعیتی مه آلود منجر می­شود. در حالی که مورد شاه جهان گره کور غیرقابل تأویل است.

اینکه اشخاص اصلی داستان متأثر و بلکه شیفته متن­ اند و حقیقت زندگی را در متن می­ جویند. این که متن­ها محرک زندگی عملی اشخاص داستانند.

و این که شهرزاد همان آینمای قصه ­نویس­های داستان است که از آن هوس می ­زاید و پیامدی خونین دارد، مخرج مشترک قصه ­هاست که صبغه اسطوره­ای دارد. اسطوره­ای است از این حیث که فرایند داستان بر اساس پیشینه اشخاص یا به طور مشخص براساس پیشینه جهان شاه و مجید شکل نمی­ گیرد بلکه مکاشفه­ هایی کلی یا کلیاتی مکاشفه گونه بر فرآیند داستان تحمیل می­شود به عبارت دیگر این شیوه­ های زندگی جهان شاه و مجید نیست که به پایان خونین ختم می­شود بلکه آن پایان ناشی از مکاشفه ­ای درونی یا بصیرتی کلی است که هوس نام می­گیرد.

داستان تا آن زمان که جزئیات امور، عناصر و اشخاص آن به نمایش در نیاید قصه است. روایت حبس و اعدام جهان شاه که این، یکی از بهترین صحنه­ های داستان نیز هست، نیز کشف جسد مجید داستانی است چراکه به نمایش درمی­ آیند.

زندگی ستوان نیز چنین است. از قضا ابهام آفرینی و تعلیق معنا در روایت ستوان برخاسته از خاستگاهی طبیعی است. ستوان در بچگی مورد تعدی و تجاوز نعمان قرار گرفته بود و نمی­تواند ساده و سرراست از آن ایام یاد کند:

دیگر داشتم کفری می­شدم. این همه قصه ساخته بودم برای گفتن حرفی که جرئت گفتنش را نداشتم. دلم می­خواست بی ترس همه چیز را بگویم:

نعمان کاری در حقم کرده بود که جرئت نمی­کردم حتی توی قصه­ هایی که با او می­سازم از آن حرف بزنم ....

(ص 243)

روایت ستوان در داستان روایتی مستقل است با روایت جهان شاه و مجید جز در همان مخرج­های مشترک کلی، هوس و خون، پیوندی به هم نمی­رساند مگر در این حد که بگوییم او با جهان شاه احساس همدردی می­کند و نسبت به مجید توهمی همذات پندارانه دارد. این توهم باعث انشعابی در داستان می­شود که پر طول و تفصیل است و اُس اساس آن مرگ اندیشی لاعلاج کسی است که تحقق مرگ را در آینده­ای نزدیک حتی الوقوع می­ بیند. اما روایت ستوان با روایت جهان شاه و مجید در هم تنیده نمی­ شود. به عبارت دیگر آن روایت­ها چیز چندانی جز در حدی که گفته آمد از خفایای شخصیت ستوان بروز نمی­دهند و رموز روایت ستوان در آن روایت­ ها باز نمی­ شود. انشعاب متن از متن یا برقراری روابط بین متنی مستلزم در هم تنیدگی امور و کنش­های عینی و ذهنی اشخاص است که با مفروضات کلی و اسطوره­ای تحقق نمی­ یابد. عناصر تکرار شونده در روایت­ ها نیز، همچون، هوس، خون، اعداد رمزی و اشیاء تمثیلی کلی تر از آنند که چفت و بست آنها را محکم و درونی کنند. به این ترتیب مؤلف از طرفی با اتخاذ شیوه ­های روزآمد، همچون اعمال شیوه متن در متن، بیان روایت­های مختلف از رویدادی واحد و ابهام آفرینی می­ کوشد که متنی سیال و قابل تأویل بیافریند و از طرف دیگر با عطف این شیوه­ها به مبانی اسطوره­ای مانع گشودگی متن می­ شود.

شاید بشود گفت همه شخصیت ­ها (در عین منفرد بودن) یک شخصیت اصلی (یک من واحد) بیشتر نیستند. یعنی هر کدام از ما تکه­ ای از این آدم بزرگ هستیم: جهان (قسمت مرئی) و قسمت ارتباط دیوانه ­وار و بی حد و حصر انسان با طبیعت (زن یا مرد!!) است. (ص 284)

این اندیشه ورزی­های کلی گرایانه ریشه در بینشی اسطوره­ای دارد که به موجب آن انسان و جهان کلی یکپارچه­ اند که تفکیک و تمایزشان از یکدیگر صوری است ولی در جهان مدرن استخراج و تمایز اجزاء و فردیت بیانگر ذات ناپایدار امور و اشخاص ­اند. جهان اسطوره خود بسنده است و با خود محک می­خورد و جهان مدرن با دیگری. داستان هیس بین این دو جهان در نوسان است.

و همین شکاف و شقاق ذهنی منجر به پاره پارگی متن شده است.

روایت ستوان از زندگی خود روایتی مستقل است که روایت شاه جهان و مجید ندارد. در این روایت­ها ستوان صرفاً ناظر و ناقل امور و حوادث است و نسبت حوادث با وی بیرونی است. محض نمونه، او به جای همدردی با جسد مجید ممکن است با هر جسدی شبیه به او احساس همدردی کند و خواندن دفتر یا قصه او نیز بی رابطه با روایت ستوان است.

پایه تأسیس داستان هیس متضمن نشانه­ هایی دوگانه است: داستانی و اسطوره­ای. این که نشانه­ های مزبور از روایتی به روایت دیگر متفاوت عمل می­کنند به جنبه داستانی­ شان بر می­ گردد و اما اتصال این روایت­­ها به یکدیگر بر حسب مخرج­ های مشترک به کلی غیرداستانی است.

منبع مجله ی- فرهنگ توسعه








نگاهی به آثار چند نویسنده‌ی مستقل






 

حسین نوش‌آذر






 

محمد رضا کاتب و وقت تقصیر


در دو رمان محمد رضا کاتب، «پستی» و «وقت تقصیر» حتی یک گلوله شلیک نمی‌شود. با این حال در آثار محمد رضا کاتب ذهنیت جنگ‌زده‌ی ایرانی به‌خوبی بازتاب پیدا می‌کند. زندگی انسان در آثار این نویسنده تکه تکه شده و مثل این است که هر تکه در زندگی و مرگ انسان دیگری جریان دارد. آثار این نویسنده بیان عاطفی جانبازانی‌ست که عضوی از خودشان را در جبهه‌های جنگ جا گذاشتند. به بریده‌ای از رمان پستی توجه کنید:

« سرم را بالاخره پیدا کردند و پارچه‌ای رویش انداختند. پارچه بوی بیمارستان می‌داد. بیمارستان ساکت بود. گاهی صدای جیر جیر در اتاقی می‌آمد که باز و بسته می‌شد: پرستارها می‌رفتند تو اتاقش و می‌آمدند. بدجوری جزغاله شده بود. تنها باری بود که این قدر دلم به حالش می‌سوخت. مخصوصاً وقتی که پوست‌های نیم‌سوخته و اضافه صورتش را با لیف زبری می‌کندند. یا پوتین‌هایش را با گوشتی که بهش چسبیده بود از پایش جدا می‌کردند. شاید جرمش این بود که نمی‌خواست همه چیز از اول تکرار شود. شاید بار چندمی بود که خودش را می‌کشت. دیگر تحمل مردن را نداشت».

صدای انسان زخم‌خورده

به اعتبار چنین سطرهایی‌ست که می‌گوییم کاتب نویسنده‌ی دوران جنگ است. اگر در ادبیات دولتی صدای انسانی را می‌شنویم که به قدرت تکیه داده است، در ادبیات مستقل صدای انسان زخم‌خورده و شکست‌خورده و متلاشی‌شده به گوش می‌رسد. در آثار کاتب صدای انسان ایرانی از جنگ‌برگشته را می‌شنویم. انسانی که با «پدر» و با «زن» مشکل دارد. به این جملات توجه کنید:

«فکر زن و خودکشی ممکن است موقتی دست از سر آدم بردارد اما باز برمی‌گردد. چون به جای این که آدم سالی یک بار با غم و درد بمیرد، بهتر است یک بار کلک خودش را بکند. زندگی دو تکه است. یا یکی تو آغوش خودش آرامت می‌کند یا از خودت یک روز خسته می‌شوی و حساب خودت را می‌رسی».

آلودگی جسم و وحشت از پدر

در نظر کاتب جسم آدمی آلوده است. در داستان‌های او وقایع به گونه‌ای اتفاق می‌افتد که جسم انسان سرانجام تطهیر شود. شخصیت‌های کاتب از آّ‌ب‌ گذشته‌اند، یا آب از سرشان گذشته و پاک شده‌اند.

در روایت کاتب از جنگ، آرزوی رزمندهی مسلمان ایرانی برای رسیدن به لقاءالله، و بیزاری او از یک زندگی روزانه و متعارف بیان عاطفی و ادبی پیدا می‌کند. شخصیت‌های تکه پاره و آسیب‌دیده‌ی محمد رضا کاتب از پدر و سلطه‌ی‌ او وحشت دارند، از نزدیکی با زن می‌ترسند، عشق در نظر آنها یک عشق افلاطونی‌ و برتر از نزدیکی دو جسم با هم است. در آثار او زمان و مکان نامعلوم است و خیر و شر با هم در یک جدال دائمی به سرمی‌برند.

در آثار کاتب کتاب جسمیت پیدا می‌کند. ما در واقع دو داستان می‌خوانیم: یکی داستان تکه تکه شدن انسان، نیاز او به عشق و ناتوانی‌اش از عشق‌ورزیدن و تلاش او برای پیدا کردن تکه‌هایش و داستان دوم که هم‌زمان اتفاق می‌افتد، داستان جسمیت پیدا کردن کتاب است.

در داستان‌های کاتب سرنوشت شخصیت‌های داستان با سرنوشت کتاب یکی‌ست. نویسنده در این میان تنها یک وظیفه دارد: به این جسم مثله شده، جسمیت بدهد. تحلیل روانشناختی این تلاش این است که نویسنده انگار می‌خواهد آب از جوی رفته را به جوی برگرداند. به دیگر سخن مثل این است که می‌خواهد تمام آن فجایع را که اتفاق افتاد، بی‌اثر کند و به همه‌ی‌ جانبازان تکه‌هایی از جسم‌شان را که در جبهه‌ها جا گذاشتند برگرداند.

این تلاش البته معصومانه است، اما از نظر روانشناختی نشان‌دهنده‌ی ترس است. این ترس همراه با آن ذهن مرگ‌کام و درگیری با پدر از مهم‌ترین مؤلفه‌های ذهنیت جنگ‌زده‌ی انسان ایرانی‌ست که در آثار محمد رضا کاتب بیان می‌شود. شاید به همین دلیل خواندن آثار کاتب نه تنها لذت‌بخش نیست، بلکه برای خواننده توأم با رنج و زحمت است.این نویسنده به خاطر «وقت تقصیر» جایزه‌ی یلدا را از آن خود کرد.                                                                                /منبع -رادیو زمانه/



 





در نهایت همه چیز توجیه می شود






نویسنده: نادر شهریوری (صدقی)






آیا چیزی مهم تر از زندگی وجود دارد؟ هملت می گوید آری دو چیز است که از خود زندگی مهم تر است. یکی روایت زندگی است و دوم نامی که از خود به جای می گذاریم. این پاسخ هملت البته مربوط به گذشته است اما اگر در این زمانه از هملت این سوال پرسیده شود چه؟ او چه پاسخی خواهد داد؟ ممکن است این بار هملت همگام با مقتضیات زمانه و در هیات فی المثل روشنفکری پست مدرن بگوید: نه دو چیز بلکه تنها یک چیز است که از زندگی نیز مهم تر است و آن روایت است زیرا «نامی» هم که بالاخره از آدمی باقی می ماند در نهایت نشات گرفته از یک روایت و یا یک تفسیر است. در این میانه محمدرضا کاتب به کمک این موضع فرضی هملت می شتابد و موضوع را با مثالی ساده روشن تر می کند و می گوید: «فرض کنید داستان ما داستان قاتلی است. در جایی عنوان می کنیم که قاتلی در حال انجام عمل خاصی است و در جایی دیگر می گوییم که مقتول داشته این عمل را انجام می داده نه قاتل... به عبارت دیگر به دلیل لغزنده بودن زاویه ها و حالت هایی که می تواند این نوع داستان به خود بگیرد شما در نهایت با داشتن فقط یک داستان لغزنده ده ها داستان را تعریف می کنید.»1
و بالاخره با لغزندگی زوایه ها و چشم انداز ها متعاقب آن روایت های متعدد داستان حتی می تواند شکلی دیگر به خود بگیرد تا بدان جا که «قاتل جای مقتول و مقتول جای قاتل را بگیرد.»2 این عدم تعین که کاتب خود بر آن صحه می گذارد در رمان های او نقشی اساسی دارد مثل رمان «هیس» که به شکل غیرخطی و تودرتو بیان می شود. در این رمان ما با روایت های مختلفی روبه رو هستیم که همه آنها توسط یک افسر پلیس که به گروه ضربت پیوسته بیان می شود. راوی یا همان افسر پلیس بر اثر آگاهی از مرگ قریب الوقوعش به علت بیماری سرطان به سراغ سوژه های روزمره کارش می رود و آنها را در قالب تعدد روایت های مختلف بیان می کند اما در نهایت همه این روایت ها به یک نقطه به یک راوی یعنی همان نقطه آغاز خود باز می گردند. کاتب با این شگرد گیرا خواننده را به تعقیب ماجرا با خود تا به آخر همراه می کند اما او با این تودرتویی در عین حال می خواهد که تعدد زوایه دید را بیشتر کند، به واقعیت بعد و حجم بدهد تا آن را مستعد تفسیر و تعبیر بیشتری کند.
شخصیت های رمان «هیس» هریک موقعیتی متفاوت دارند علاوه بر راوی که نمونه تیپیک افسر ضربت است، «جهان شاه» شخصیت داستانی قتل 17زن را در پرونده دارد و همین طور قاتلی به نام «نصرت کتلت» که هر دو به انتظار اعدام هستند، مجید که عنصری سیاسی است و پسر صمد که دزدی خرده پاست و... اما همه این شخصیت ها باوجود موقعیت های متفاوتی که دارند بسیار شبیه به هم هستند به گونه ای که می توان درنهایت آنها را یکی فرض کرد. به نظر راوی رمان «هیس» که آدم باتجربه ای است و به دلیل شغل خود با متهمان بی شمار و گاه خطرناکی روبه رو است، می توان درنهایت همه چیز را توجیه کرد. اما این توجیه چگونه امکان می یابد؟ پاسخ نویسنده که در قالب راوی به کرات بیان می شود کاملاروشن است به کمک تفسیر. با تفسیر می توان بر ابهام واقعه افزود و آن را به سمت توجیه موقعیت خود سوق داد مثلاجهان شاه که متهم به کشتن 17 زن است موقعیت خود را اینگونه توجیه می کند: «خودت هم خوب می دانی که این چیزها تو واقعیت نبوده، این حرف ها را آنها برایم درآورده اند. فرض کن من هم مجبوری لباس مثال تنشان کردم تا حرف هایم را بزنم هیچ کس هم نداند تو می دانی که من کسی را نکشته ام می دانی من یک آدم سیاسی هستم... می خواهند با این حرف ها کاری کنند که هیچ وقت دیگر نتوانم روی پایم بایستم. می خواهند همه چیز را ازم بگیرند بفرستندم بالای دار... که دیگر هیچ کس جرات نکند تا هزارسال دیگر اسم مرا ببرد جایی»3
در این میانه که با ارایه تفسیر و توجیهات متعاقب آن بر ابهام ماجرا افزوده می شود اصل ماجرا بالطبع گم می شود تا به آنجا که به نظر کاتب می توان جای قاتل و مقتول را نیز عوض کرد. در ابهام میان واقعیت و رویا این دیگر افسانه پردازی است که جبران مافات می کند و راوی که مستعد این کار است میداندار ماجرا می شود. او خود را دایما در موقعیت سوژه های داستانی قرار می دهد تا به آن حد که از موقعیت خود دور و به آنها نزدیک می شود و حتی گاه خود را با آنها یکی می بیند «شاید به دلیل آن بود که پسر صمد بچگی من و شاید مجید وجهان شاه بود.»4 اینکه به طور کلی آدمی و در اینجا راوی در یک بی تعینی کامل خود را دایما در موقعیت های متفاوت قرار دهد صرف نظر از - کمدی یا تراژیک بودن ماجرا – در نهایت زندگی را به داستانی با نمایشی پرکشش و پرهیجان بدل می کند: « زندگی به مثانه تئاتری با چاشنی نسبی گرایی تمام عیار، در صحنه ای که آدمی نمی داند بخندد یا گریه کند، بنشیند یا بایستد و یا راه برود و سفر کند سفری که هیچ چیزش دست تو نیست و آدم نمی داند چرا دارد این فکر را می کند و چرا باید آن عمل را بکند چرا باید بایستد و چرا باید مثل کاه روی آب حرکت کند. شاید هم همه چیز بهانه ای برای یک دروغ بود و من در دنیایی زندگی می کردم که واقعیت نداشت.»5
بن مایه رمان خواندنی «هیس» قصه است. از قصه پردازی گریزی نیست، قصه ها به زندگی استمرار می بخشند و مرگ را به تعویق می اندازند درست مثل قصه هایی که شهرزاد قصه گو برای شهریار می گفت تا زندگی خود را استمرار ببخشد، زندگی ای که خود را در قالب سه فرزندی که بعد از هزارویک شب قصه پردازی، از شهریار به دنیا آورده بود. اهمیت شهرزاد قصه گو در آن بود که هیچ موقعیت خود را فراموش نمی کرد، شهرزاد تعین داشت و بر «اقلیت بودن» خود تاکید می کرد، دلوز در ادبیات خود از واژه ای به نام مینور استفاده می کند. مینور نتی در موسیقی است که همواره در موقعیت خود قرار دارد و هرگز بنا نیست که به نت غالب و یا ماژور تبدیل شود، درست مانند شهرزاد قصه گو که بر مینور بودن یا همان اقلیت بودن خود پافشاری می کرد، در این صورت به نظر می رسد دنیا واقعی تر جلوه کند./منبع-شرق/





موجوداتی که هنرمند احضارشان می کند

 


 


 


 


رام كردن مخاطب سركش







نوشته ی رضا عامری





- تفسیری بر رمان «رام كننده» 

محمد رضا كاتب در «رام كننده» میان «من» گذشته و من «امروز» مسافت هایی اقیانوسی مشاهده می كند كه حفره و گودالی عمیق به وجود آورده اند و دردل چنین گسست و ظلماتی جهان نوشتاری خود را بر پای می دارد، چون فكر می كند كه دیگر مشاهده و نمایه ها و دیدن، برای نوشتن رمان كافی نیست. چون وقتی در مقابل جهان سكوت می كند با وضعیت جدیدی در نوشتار رویارو می شود كه مجهولاتش به مغاك ها و پرتگاه ها راه می برند و به نوشتاری متلاشی و ویرانگر می رسند. به این معنا او به عنوان سوژه ای متفكر و جست وجو گر از پرسپكتیوی تازه به جهان نگاه كرده تا فیگور حقیقت را به شكل تازه ای عیان كند یا محو سازد.
در این مسیر پای در سفری می گذارد میان «من» و «دیگری» و به پدر و اجداد و انسان های نخستین و فضا های هزار تویی می رسد كه غیرقابل فهم به نظر می آیند. رمان از نظر او مجرد پرسش هایی نیست كه می توانند حقیقت را در زمین رمان توضیح دهند، بلكه چیزی است كه از دل زبان بیرون می آید. پس در جایی مستقر می شود كه زبان و روایت نیروی خود را از رویارویی با مخاطره ها و خطرها كسب می كند و در نهایت سوالش همان سوال چیستی وجود و سكونت در این جهان است. رمان همان زبان ( زمین) شخصی است كه معروض برخورد و گفت وگو است. در چنین زمینی مفهوم رمان و رمانی شدن گوش سپردن به متعدد، ناقص و متلاشی و مجهول است. پرسش هایی كه مدام مدار پرسش ها را متوسع می كنند تا اشیا و چیزها، پرسش زای سفری دور و دراز شوند و تا بی نهایت انسان را تشنه كام نگاه دارند.
در چنین نگاه خیره ای است كه كوری و سرگشتگی شكل می گیرند تا به صورتی غیرمتوقع اشباح نمایان و مسافت هایی از عزلت و سكوت را بسازند و نوشتن به كنشی ماجراجویانه تبدیل شود. به این معنا رمان حتی از گم گشتگی لوكاچی هم فراتر می رود. دیگر نوشتار گم گشتگی انسان نیست بلكه نوشتار محو و پدیداری است. جایی كه با دیدن كوری ها، گوش سپاری اولویت می گیرد و چشمان خیره به متلاشی شده ها گوش می سپرند، تا متنی متلاشی به وجود آورند، متن متعددی كه فضای دیدنی تازه را همواركند. پیری كه از یك سو جهان با دست های او شكل گرفته و كودكی كه در آغازه های راه است. پیرو كودك با هم تلاقی می كنند و از هم دور می شوند تا به هم برسند و نرسند. پس چنین رمانی را دیگر پروای تغییر عالم نیست، چون دوران سعادت ها و پیروزی ها گذشته است و مساله پاسخ پرسش آنچه برایمان از این سفر مانده نیست، چون پرسشگر را توقفی و نهایتی در برابر چنین سفری متصور نیست و باید همچنان پرومته وار پیش برود، بالابرود و سقوط كند تا دوباره و هر بار «یك دو سه حالا... كسی راز مرا داند كه از این رو به آن رویم بگرداند... و دوباره» (1). انسانی كه باید كوه را بالابرود و سنگ كلمات بر دوش كشد تا جزای آتش افروزی خود را در این جهان بدهد. هنرمندی كه همچنان كه شاهد دوران خود است.

محمد رضا كاتب نویسنده ای جدی است كه در سویه فردی شكوفا شده اما شكست های اجتماعی ما را جدی نمی گیرد، در حالی كه رمان با همین پیروزی و شكست هاست كه تعریف می شود. این پیروزی و شكست جزو هویت ماست. هویتی كه به قول پل ریكور «هر روایتی سازنده هویت ماست.» پل ریكور مفهوم هویت روایی را برای اجتناب از نگاه به هویت به سان تجرید ذهنی متافیزیكی استفاده می كند. به این معنا انسان و جامعه ذاتیت خود را از روایت حوادث می گیرند، خواه این روایت حقیقی باشد خواه وهمی و میتولوژیك. در چنین صورتی است كه فرد یا جماعت دارای تاریخ قابل استنادی خواهند بود، تاریخی كه همان نمطی از حیات میان زندگی و مرگ است. كاتب به سوی تعریف این هویت ( روایی) حركت كرده و می خواهد تجربه نویسنده از خودروایی و تجربه رام كردن كلمات و روایت را بگوید و اهتمامش به جای نوشتن این تجربه در مقاله ای، نوشتن آن درشاكله ای رمانی است. این نوع نگاه به جایگاه و تجربه نویسنده در نوشتن هر چند امروزه جزو ذات نوشتن شده و برای مثال در رمانی چون «آینه های دردار» گلشیری هم به سوی توضیح این تجربه نوشتاری خیز برداشته شده بود یا آل احمد در «سنگی بر گوری» اما در رام كننده به تجربه ای بی بدیل بدل شده كه كمتر زیر سایه رمان فارسی است. برای توضیح این تجربه نویسنده روایت را با نوعی افسانه و داستان های هزار و یك شبی آغاز می كند و با گذر از مسیر هایی به شكل های متكامل تر آن در امروز می رسد، مسیری كه طی آن تجربه روایی شكل می گیرد و به نحوی یاد آور همان بحث هگلی است كه هدف در مسیر عبور شكل می گرد، یعنی به عوض رسیدن به جایی، خود رسیدن به آنجا هدف می شود. «باید خودت بروی و برسی به آن. طوری پیدایش كنی كه شكوهش را بفهمی... . باید تجربه كنی و با گوشت و پوست خودت گرما و سرما را بفهمی. با گفتن، چیزی را هیچ وقت نمی فهمیم... فقط رفتن و فهمیدن توست. راه دیگری نداریم» ص 179
یا بگوییم نوعی تجربه لكانی از میل درپس ذهن نویسنده حضور دارد «مساله میل بی نهایت همان بی نهایت شدن میل است» و خواست نیستی همان خواست فراتر رفتن از لذت است و با منطق رانه یا منطق مرگ و زندگی پیوند می خورد. باید همین طور دور یك خلابچرخیم تا خود را در یك ساختار صوری نشان بدهیم: «باید جای خوبی پیدا كنی كه همه رنگ ها توی آن رنگین كمان باشد. چون بر خلاف رنگین كمان آسمانی، رنگ های این رنگین كمان دست خودمان و اطرافمان بود. تازه می فهمیدم چرخنده ها دنبال چه می گشتند توی آن چرخ ها. آنها هم دنبال آن هیچ یا بگو چیز بودند» ص 231
این «هیچ» یا «چیز» هم همان تلاش شكست خورده برای رسیدن به هویت است یا برای رسیدن به هویتی مشخص و تو پُر، كه محقق نمی شود و نویسنده را به سوی نوعی پوچی و نیهلیسم می كشاند به سمت «هیچ ها و چیزها». یعنی فرض گرفتن وجود این مجموعه تهی همان «هیچ» است و این یعنی تعریف هویت امری ناممكن و خواست نیستی نشان دادن همین ترك و شكاف می شود. به این معنا نیهلیسم نیچه ای را از طریق میل لاكانی خوانش می كند.
یا بگوییم نیهلیسم و نیست گرایی نیمه دیگری است كه با هستی مقابله می كند بی آنكه بتوان عدم را از هستی منفصل كرد. مولف در این رمان می كوشد كه با این نیروها به طرف شناخت تاریخ هستی و روایت حركت كند. بر اساس اراده قدرت و «شدن» و صیرورت و اختلاف درون ذات اشیا و هویت. زبان هم به این معنا خانه هستی است ( به تعبیر هایدگری) و به این منظور فكر را حقیقتی بلاغی می داند كه از دل اختلاف و تفاوت بیرون می آید و همین طور از دل عدم به مثابه مقومی از مقومات هستی. (هرچند سعی زیادی برای واسازی زبان نمی بینیم و این خود نشانه ای بر عدم توفیق زبان در رمان یا نقد زبان شناسانه در ایران هم هست) پس در دل این اختلاف هویت هم درگیر با دیگری است و ذات یكه ای ندارد. هم با «اگو» و هم با «سوپراگو» درگیر است و هم با «دیگری بزرگ» و نویسنده سعی می كند اینها را در شخصیت های «مرحبا» و «پدر» و «مادر» بسازد و در نهایت به جای «حقیقتی عام» با «حقیقتی ضد زندگی» روبه رو می شود. در این حقیقت چیزهایی است كه نمادین نمی شوند و ما تنها از طریق بالقوگی منفی می توانیم آنها را بشناسیم. به این معنا توانایی شخصیت نویسنده در شنیدن سكوت است كه می تواند او را وارد عرصه زبان كند، در تاریكی است كه می تواند با خود حرف بزند (ص 112) یا چون تاریكی را می بیند می تواند روشنایی را ببیند. این بالقوگی منفی نقش زیادی در حوادث رمان دارد. در حقیقت روز و شب و تاریك و روشنا و لذت و نیروی بازدارنده آن و... دو روی یك سكه اند. یا همان حضور و غیابی كه بر سر تا سر رمان سایه انداخته است.
اگر تاریكی درون و بیرون ما می گذاشتند همه آن چیزهای ترسناك خودش را به ما نشان بدهد، آن وقت قدر او را بیشتر می شناختیم و به آن اسم ناجور صدایش نمی كردیم. می گشتیم و بهترین اسم های دنیا را رویش می گذاشتیم. مثلاصدایش می كردیم صبح، آرام، بوسه و... ص 87
پس مساله تاریكی و روشنایی نیست و هست، مساله اسم گذاری روی اشیاست و كاتب در این رمان بیش از آنكه نویسنده باشد، «خواننده» است و خواندن هم همانطور كه بارت می گوید، كنشی زبانی است. «بخوان» یعنی ایجاد معنی و ایجاد معانی هم یعنی اسم گذاری. اما این معنی ها هم به نوبه خود به سوی معانی دیگری می رود و اسم ها دگرگون می شوند و جمع می شوند و اجتماع شان نام گذاری تازه ای را می طلبد و این گونه است كه متن، نام گذاری در صیرورت و شدن می شود. ( تجربه ای كه كاتب آن را در آفتاب پرست نازنین هم تجربه كرده بود) به این معنا رمان «رام كننده» خواندنی ترین رمان فارسی است، همچنان كه ناخواندنی ترین هم هست.

با این منظور رام كننده نوعی زندگینامه نویسی تمثیلی است كه بیشتر دغدغه جا های «تهی» و «چیزها» را دارد تا در ثنویتی از حضور و غیاب بنویسد تا تاكیدی داشته باشد بر این گذشته تاریخ اندیشه ثنویتی ما. این داده ها نشان می دهد كاتب اگر به اضطرار نمی خواست رمان بنویسد، می توانست نقش یك اندیشه ورز یا متفكر را بازی كند چون ما بیشتر نه با رمان كه با مقوله ای اندیشه ورزانه روبه رو هستیم. با نویسنده ای كه می خواهد شكلی روایی را برای تعبیری از آرای و اندیشه های خود به كار بگیرد و شاهدی باشد بر چگونگی عذاب رمان نوشتن و تجربیات تكنیكی و هنری خود.
بر این مبنا سعی می كند تجربه روایی خود را با تمهیدی از تاریخ قصه گویی ما شروع كند و تمهیدات روایی برای كار خود هم فراهم می سازد و این تمهید قصه گانی از سوی دیگر با تمهیدی از اندیشه های فلسفی جدید همسو می شود. جایی كه ذات با موضوع یكی می شود و هویت انسان جدا از جهان معنایی ندارد. «چرخك گفته بود كه تا وقتی جز چرخ نشوی رنگین كمان خودت را نمی توانی ببینی»ص 230
روایت سعی می كند تا این روابط را درون یك منظومه مشخص و دیالكتیكی توضیح دهد و از عصر افسانه ها و حماسه ها می آغازد تا به دوره عكاسی و سینما و امكانات جدید روایی نقب بزند، این امكانات نه با گفتن كه با عمل و ممارست شكل می گیرند. هر آنچه اتفاق می افتد در حقیقت امكان و فرصتی است همان قدر كه مشكل و تحدید هم هست به این معنا كه چیز آماده و حاضری نیست، بلكه چیزی است كه آفریده یا ساخته می شود و در پروسه ای پیچیده از عمل خلق و تولید اتفاق می افتد. هر كدام از این آفرینش گری ها مقابل انسان گستره و آفاق جدیدی را قرار می دهد در عین حالی كه در همان زمان هم مشكلات فكری و اقتصادی و اجتماعی تازه آفریده می شود و انسان راهی ندارد جز اینكه خود را با این زیست متغیر و رنگین كمانی همساز سازد. چون جزیی از این منظومه كهكشانی به نام هستی است. از همین رو است كه پرسش «هویت» و «زمان» سوال مركزی و مدار محوری رمان می شود و به این معنا ثنویت هویت و زمان سازنده تعارض هایی می شوند كه متداول شده اند، چون ثنویت سنت و مدرنیسم، اصالت و معاصریت، بومی و جهانی و هر دوره ای و عصری ویژگی های خاص خود و آفرینش و اختراعات خاص خود را دارد. و این چنین است كه ما اكنون برابر جهانی هستیم كه با آنچه تاكنون بوده، متفاوت است، یعنی از عصر مادر سالاری و كشاورزی و صنعتی كه همه چیز بر اساس تعاطی با واقع ساخته ها و ابزارها مادی شكل می گرفت یا از روی آثار و تولیدات ذهنی مانند افسانه ها و عقاید و امثال آن ساخته می شد، فراتر رفته ایم. اكنون با وارد شدن به عصر كامپیوتر وارد جهان دیگری شده ایم، جهانی كه دارای ماهیتی اثیری است، عصر سایبری كه به مثابه نظام در اندیشه و فكر و كنش و بنا و اداره كلمات و اشیا و حتی تغییر بازی هستی و روابط تازه میان انسان ها نقش دارد. این روابط به انسان ها این امكان را داده كه به جای آنكه وصی و وكیل یكدیگر باشند، چونان واسطی با همدیگر تعامل داشته باشند.
كاتب با رام كننده به نحوی تاریخ روایت و انسان را می نویسد و پروسه تبدیلات آن را مرور می كند. پس مساله اش آنچنان كه در روایت گذشته بوده صدق و كذب نیست. بلكه حضور و غیاب یا بگوییم واقع و تخیل است. كه دوسویه گفتمان او را تشكیل می دهند و در چنین گفتمانی می خواهد هویت را به پرسش كشاند. به این معنا هستی متن «رام كننده» وجود مبهمی مانند خواب است و هستی اش تنها با وجود خواننده محقق می شود. این اهمیت خوانش را به مثابه كنش اساسی در ادبیات تبیین می كند و از همین زاویه است كه مولف حتی بر «مرگ مولف» بارت صحه می گذارد تا تاكید كند: «بر خلاف آنچه نوشته اند، شهرزاد با آخرین قصه اش و میان قصه هایش مرده بود. همین طور كه روی آن تخت كنار ملك دراز كشیده بود تمام كرده بود. می خواست برای همیشه به آن شكل میان قصه هایش باقی بماند. میان خواب و بیداری و قصه و تله رویا و آرزو های دور و دراز كه شكل افسانه شده بودند. مرگ غبطه بر انگیز و زیبایی است» ص 63. پس با خواننده است كه هستی متن متحقق می شود و در همان است كه هویتش شناخته شده و ابهام كنار می رود. در همان حالی كه «متن» باعث می شود تا انگیزه های وجود خواننده كشف شوند، انگیزه هایی كه موثرات فرهنگی در ناخود آگاهش ذخیره كرده و او را به سوی تاكید تمیز خود از دیگری و آگاهی از ذات فردی می كشاند. همین پروبلماتیك است كه «هویت» را به مثابه تم اصلی رام كننده نارام می سازد، یعنی هویتی كه باید بر اساس شیوه معینی از روایت و حكایت زیست ما رقم بخورد، بیشتر به یك هویت تجریدی بدل شده است و قادر نیست فهم مان را از مدرنیته به قصه ای ریشه ای در باره خودمان – از زاویه تاریخی و تجربی – بدل كند.
كاتب در «رام كننده» نمی تواند رمان خود را با رمزهای فرهنگی اینجایی، آنگونه كه در «وقت تقصیر» از این رمزها استفاده كرده بود، بسازد. رمزهایی كه در عین حال به نوعی كنایه تبدیل می شدند. یعنی اگر در وقت تقصیر این حكایت ها به زمان اسطوره ای می رسد و قدرت این را دارد تا پایه های فرهنگی را نقد كند. در این اثر بیشتر به سوی تجرید می روند، درگیر تجریدی در رابطه با «زمان» و «هویت» اند، مقولاتی كه نه مربوط به دوران كهن بلكه مدرنیته ای هستند و این مقولات مهم ترین چالش های او را در این رمان می سازند ولی قادر نیستند، نگاه خاصی را پیشنهاد دهند. كاتب در گفتمانی شبه اگزیستانسیالیستی سعی می كند تا رابطه انسان را با قدرت كشف كند، پرسش اصلی اش در رابطه با ماهیت قوایی است كه مالك اشیا هستند و بر انسان سیطره دارند، او را به آنجا می كشانند كه اراده معرفت اراده قدرت است اما در نهایت نمی تواند ارزش هایی را كه در او غرس شده اند و او را از آزادی محروم كرده اند، نفی كند. چون در نگاه او همه معنا ها نسبی هستند و به نگاهی متافیزیكی حوالت داده می شوند كه می چرخد تا به یك منظومه عارفانه در حال چرخش تبدیل شود. «همه چرخ ها و چرخدنده های عالم در حال چرخیدن بودند و جهان قرن ها داشت یك نفس می چرخید و تمام سیاره ها در حال چرخیدن بودند و تمام. .» ص 232
یا بگوییم توجه به هویت به معنای وجود شناختی و فرهنگی و به معنای «ما» ی «دیگری بزرگ» بسیار كمرنگ جلوه می كند. در حقیقت می توان گفت كه متن از یك «زمینه» مشخص جدا می شود و به متنی كلی و بی در كجا تبدیل می شود - كه هرچند در ترجمه رمان اهمیت داشته باشد – اما بومیت آن را محدود می كند. به زبان دیگر می توان گفت اگر «هر تصور زبانی به شكل معینی از تصور ما از ذات وابسته است» (2). باید پرسید این فلسفه ای كه بر سراسر كتاب سایه انداخته تا چه حد با «عقل ایرانی» در تعاطی بوده و اینكه اساسا آیا ما «فلسفه» ای خاص داشته ایم كه بتواند رمانی فلسفی را تولید كند یا نه؟ پاسخ مثبت این پرسش می تواند نفی روادید حضور در جامعه برای نوشتن یك «رمان فلسفی» هم باشد.
پی نوشت:
(1) – سطری از شعر«كتیبه» اخوان ثالث
(2) - «هر تصور زبانی تابعی از تصور معینی درباره ذات است» ژولیا كریستوا


روزنامه شرق


 







ادبیات، گفت و گوی انسان با جهان






گفت و گو با محمدرضا کاتب






 

مجتبا پورمحسن


 قرار بود گفت و گوی من و کاتب درباره رمان «رام‌کننده» باشد، امابه یکباره از جای دیگری شروع شد، نگاه او به کارکرد ادبیات. بعد سعی کردم همین موضوع را به رمان جدیدش بکشانم. کاتب، یکی از نویسندگان حرفه‌ای روزگار ماست که سالی یک رمان نسبتاً حجیم می‌نویسد، اگرچه رمان‌هایش سالی یک بار نمی‌توانند مجوز نشر بگیرند! کاتب در سال ۷۸ به خاطر رمان «هیس» برنده جایزه منتقدان و نویسندگان مطبوعات شد. گفت و گو با او را بخوانید.

یکی از راه‌هایی که می‌شود به وسیله آن آثار یک نویسنده را فهمید رجوع کردن به نگاه کلی او به مقوله هنر و ادبیات است. شما به ادبیات و هنر چگونه نگاه می‌کنید؟ چون برخی از منتقدان و نویسندگان امروز از کم شدن قدرت ادبیات و هنر صحبت می‌کنند و می‌گویند ادبیات و هنر کم تاثیر شده است. و مثل سابق روی جامعه و مخاطبان تاثیر ندارد.
شرایط و فضای تازه جوامع امروز همه چیز را دستخوش تغییری بزرگ کرده است. معنی ادبیات و هنر هم از این منظر تغییر کرده است. حتی معنی تاثیر هم عوض شده است. کسانی که هنر و ادبیات در تمام شکل‌های موجودش را کم‌تاثیر ارزیابی می‌کنند به نظر من نگاه‌شان از تاثیر همان نگاه قرن نوزده‌ای است. یعنی با آن متد قدیمی می‌خواهند‌ این شکل و شرایط تازه را متر کنند و مطمئناً حساب و کتاب‌شان با هم جور درنمی‌آید. برخی هنوز به این نکته تاکید دارند که مثلاً هنر و ادبیات مثل قرون گذشته باید باعث حرکت‌هایی عظیم و ناغافل و سریع در جوامع شود. به همین دلیل شاید تا تخم گیاهی را می‌کارند، پای آن می‌نشینند و منتظر میوه‌اش می‌شوند. تاثیر هنر و ادبیات امروز خاموش، نادیدنی و بسیار مختلف است. و می‌شود گفت بخش عظیمی از فرهنگ و گذشته و حتی شخصیت انسان امروز را به دوش می‌کشد. تاثیر هنر و ادبیات را برخی برابر می‌دانند با واژه خود فرهنگ. چون قوی‌ترین بازتاب فرهنگ می‌شمرند و اعتقاد دارند موثرترین راه برای ساخت فرهنگ همان هنر و ادبیات است.

کسانی که هنر و ادبیات را امروز کم‌تاثیر می‌دانند دلایلی برای خودشان دارند، مثلاً می‌گویند از یک رمان یا فیلم یا نمایش امروزه در جوامع مختلف چه کاری برمی‌آید؟
انسان امروز آن‌قدر پیچیده شده است که دیگر به سادگی تحت تاثیر یک فیلم یا یک کتاب یا یک شخص - در هر مقامی که باشد- قرار نمی‌گیرد. این مال دوران گذشته بود. بله یک اثر راه به جایی نمی‌برد، چون امروز جمع فیلم‌ها و نمایش‌ها و آثار هنری است که جوامع را به هر سویی که می‌خواهند می‌برند. و فرهنگ مسلط خود را از آن سوی دنیا به هر جا که می‌خواهد انتقال می‌دهند. طوری که در مقابل‌شان کاری از دست هیچ‌کسی بر نمی‌آید. جوامع و انسان‌ها و خود ما امروز بی‌آن‌که بدانیم داریم از سویی به سویی دیگر می‌رویم بی‌آن‌که بخواهیم یا بدانیم چرا. شما جامعه خود ما را نگاه کنید. ناگاه اتفاق‌هایی رخ می‌دهد که قابل فهم برای خودمان نیست. و برای آن‌که بگوییم خودمان را می‌شناسیم متوسل می‌شویم به این جمله که جامعه ما غیرقابل پیش‌بینی است و از این حرف‌ها. و خیال خودمان را راحت می‌کنیم و کسی هم دیگر دنبال دلیل و جواب نمی‌گردد. یکی از مهم‌ترین چیزهایی که در جوامع مختلف امروز حکمرانی می‌کند هنر و ادبیات با تمام وسایل و امکاناتش است. هنر و ادبیات حامل فرهنگ و ارزشگذاری‌های کوچک و بزرگ و مختلف است. و این ارزش‌گذاری‌های زندگی و جوامع ما را می‌سازد. و دستخوش تغییرات بنیادی می‌کند. و گاه این تاثیرها حتی قابل ردیابی هم نیستند. و این ارزش‌ها و ارزش‌گذاری‌هایی که نسبت‌ها و مبنای بودن‌ها هستند که جوامع مختلف را برخلاف گفتمان و برداشت مسلط شکل می‌دهند. بله با نوشتن یک رمان با ساخت یک فیلم یا نمایش شما نمی‌توانید مثلاً یک جامعه را یک شبه به آن راهی که میل کرده‌اید ببرید. و اگر این اتفاق بیفتد برای آن جامعه باید گریه کرد. چون آن‌قدر آن جامعه عقب مانده و لاغر و کم‌دانش است که با یک فیلم یا یک کتاب این‌چنین تحرکاتی را می‌پذیرد. عدم تاثیرپذیری آن هم به این صورت به نظر من نشانه بلوغ جوامع است. این جامعه آثار هنری و فکری و ادبی زیادی را در خود هضم کرده و در نتیجه عاقلانه‌ترین روش‌ها را انتخاب کرده و به آن متوسل می‌شود. اگر می‌بینید در قرون گذشته یک رمان مثلاً یک‌شبه باعث اتفاق‌های زیادی شده است، این شاید برگردد به خلا‌هایی که در آن جامعه بوده، خلا‌های فکری، خبری و عاطفی و این تحرکات عظیم بیشتر نشانه‌ یک بیماری بوده است تا نشانه‌ای برای سلامتی آن جامعه. امروزه دستگاه‌های ارتباط جمعی و مدیوم‌های مختلف وجود دارند که دایم در کار هستند. و آثار هنری را از کارهای خلق‌الساعه و تاریخ مصرف‌دار دور می‌کنند. این‌گونه است که تحولات امروز باعث می‌شود که معنای هنر و ادبیات تغییر کند. و معنای تاثیر دادن و تاثیر گرفتن نیز تغییر کند. دوران آدم‌های ساده‌لوح و تغییرات بنیادی خلق‌الساعه تمام شده است. فقط در جوامع عقب‌مانده ممکن است چنین اتفاق‌هایی باز رخ دهد‌ که صرف یک حرف، یک سخنرانی، یک رمان یا فیلم ما با تغییرات عظیمی روبه‌رو شویم و عده‌ای زیادی زندگی‌شان را تغییر دهند. انسان مدرن، مختصاتی تازه پیدا کرده است. حالا افکار جمعی و ناخودگاه جمعی و روح جمعی است که در آثار هنری و ادبی حلول می‌کند و جوامع را راه می‌برد. و به هر کجا که بخواهد جوامع و آدم‌هایش را می‌برد. چون باعث آن افکار، جمع انسان‌ها هستند و ادبیات و هنر نمود این جمع است. پس بسیار کارآمدتر از قبل هستند. دوران تغییرات آبکی و تحولات خلق‌الساعه تمام شده است. نمی‌شود آن حدودی را که تاثیر ادبیات و هنر مثلاً در دو قرن گذشته داشته‌اند امروز توقع داشته باشیم. تاثیر و نفوذ ادبیات و هنر کم نشده است، بلکه روش این تاثیرگذاری تغییر کرده است و زمان‌بر شده است. من فکر می‌کنم این خود بزرگ‌بینی برخی از هنرمندان است که چنین توقعی را از جامعه‌شان دارند. چون آن‌ها فکر می‌کنند که خیلی بالاتر از دیگران هستند و جامعه باید مقابل آن‌ها به زانو بیفتد و حرف‌های آنان را اجرا کند و تحولات عظیمی به سرعت آن‌طور که آن هنرمند می‌خواهد اتفاق بیفتد. این نگاه یک هنرمند کلاسیک به جامعه‌اش است. چون خود را در مقامی بالا ترمی‌داند و دیگران را پست و ناآگاه حساب می‌کند. به همین دلیل به جامعه‌اش می‌گوید به حرف من گوش کنید و در پی اهداف من بروید. هنرمند امروز می‌داند جایگاهش کجاست و حدود تاثیر را هم به خوبی می‌شناسد و می‌داند جهان هنر و ادبیات جهان ریزه‌کاری‌ها و تاثیرات جمعی است. جمع این تاثیرها نظام‌های ارزش‌گذاری است که انسان امروز و جامعه امروز و جهان امروز را می‌سازد.
نمی‌دانم شاید توقع تاثیرپذیری خلق‌الساعه از رمان و فیلم‌های ایدئولوژیکی پدید آمده است که مثلاً کسی با کلمه‌ای یا کتابی یک‌شبه متحول شود و کس دیگری بشود. ممکن است نمود ظاهری یک تغییر در انسانی این‌طور باشد. اما مطمئناً دلیل آن قضیه نیست. حوادث گوناگون و آثار گوناگون باید آرام آرام توسط این آدم لمس شود و این آدم را ذره ذره از داخل تکان دهند. و تازه خیلی از آن حوادثی که دارد اتفاق می‌افتد، زیر سایه هنر و ادبیات مسلط است. چون این آثار روش زندگی را مشخص می‌کنند و حوادث جامعه را به آرامی رقم می‌زنند.

با توجه به نگاهی که گفتید به ادبیات دارید بزرگ‌ترین و اصلی‌ترین حرف ادبیات امروز را که آثار پست‌مدرن هم جزئی از آن به حساب می‌آید چه می‌دانید؟ می‌خواهیم از این سوال به این نکته برسیم کمه تاکید شما در رمان‌هایتان یا در همین رمان «رام‌کننده» بیشتر روی چیست. چون ما در کارهای شما به‌خصوص رمان «رام‌کننده» با فلسفه علیت هی‌دایم روبه‌رو هستیم و شما پی‌درپی به رابطه علت و معلول چیزها اشاره دارید. تا جایی که علت‌های مختلف در نهایت دیگر دیده نمی‌شوند‌.
ابعاد مختلف ادبیات و آثار امروز بسیار گسترده و متغیر می‌تواند باشد. اما شاید یکی از مهم‌ترین دستاوردهای ادبیات امروز را می‌توانیم گفت‌وگو بدانیم. گفت‌وگوی انسان با جهان با چیزهای کوچکی که قبلاً جدی گرفته نمی‌شدند. چیزهایی که کنارمان بوده‌اند و به دلیل کم‌ارزش بودن دیده نمی‌شدند. گفت‌وگوی جهان و انسان با متافیزیک باچیزهایی که علم جدی‌اش نمی‌گرفت و به زور دفنش کرده بود. چون متافیزیک قابل لمس و امتحان و تجزیه و ترکیب نبود. گفت‌وگوی جوامع درجه اول با جوامع درجه چندم و... چیزی که حاصل این گفت‌وگوی عظیم است جایگاه اصیل گفت‌وگو است. یعنی در این عصر و آثار این عصر چیزی به نام عرصه گفت‌وگو به‌وجود آمد و انسان راحت‌تر از قبل توانست با خودش با جهان و با هرچه که هست و نیست و با واقعیت‌ها و حقیقت‌ها یک گفت‌وگوی واقعی و اصیل کند.

این گفت‌وگویی که شما می‌گویید برقرار شده باید ظاهر و قرائن و شواهدی داشته باشد. نمود خارجی این گفت‌وگو چیست؟
گفت‌وگو در تمام جنبه‌های این نوع ادبیات و جهانی که این ادبیات به‌وجود می‌آورد جاری است. ساختمان این نوع رمان یا فیلم و آثار بر مبنای گفت‌وگو است. برخلاف آن‌چه ادبیات کلاسیک و حتی مدرن ارائه می‌کرد، برخلاف آن‌چه نتیجه آن نوع ادبیات شد این گفت‌وگو چیزی چسباندنی یا دوختنی یا آویزان از این نوع نگاه و آثار نیست. بلکه خود این گفت‌وگو است که ساختمان و سبک و فرم روایی و ادبی این نوع را می‌سازد و اصلاً خود خود این ساختمان است.
این جریان دوسویه هیچ‌وقت تا این اندازه وسیع نبوده. این نگاه خاص امروز جایگاه نویسنده را می‌سازد و جایگاه مخاطب را مشخص می‌کند و در حد اعلای خود ادبیات امروز را می‌سازد .جایگاه نویسنده امروز تغییر کرده است چون شالوده‌شکنی و تردید اولین جایی که خودش را نشان داد در جایگاه نویسنده بود. نویسنده‌ای که سعی می‌کند شالوده همه چیز را بشکند خودش مثل آن خیاط در کوزه می‌افتد. برای همین آثار متعلق به امروز باید دارای فصل‌هایی امروزین باشند. در پس ابزارهای امروزین هنر و ادبیات شما می‌توانید هنرمند و ادیب را ببینید که دیگر با صدای بلند چیزی را فریاد نمی‌زند و موضع نمی‌گیرد و چیزی را بیان نمی‌کند. چون اگر پای فریاد زدن و اصرار کردن هنرمند به میان آید، دیگر آن ارتباط، گفت‌وگو نیست و مجادله است. و مجادله کمتر راه به جایی می‌برد، به‌خصوص در این زمان. چون در مجادله هر دو سوی بحث حاضر نیستند از جایگاه خود پایین بیایند و حرف درست دیگری را صحه بگذارند. بلکه در پی تایید خودشان و افکارشان هستند. فرق گفت‌وگو با مجادله زیاد است. در جدل شما قرار نیست از حرف خودتان کوتاه بیایید و با یک پیش‌فرض جلو می‌آیید. اگرچه پیش‌فرضتان هم اشتباه باشد. ا‌ما یک گفت‌وگوی واقعی اولین اصلش این است که با درهای باز با طرف مقابل که بخشی از شما می‌تواند باشد روبه‌رو می‌شوید و هیچ‌کس در پی خاک کردن و به زمین افکندن دیگری نیست. جامعه مدرن به‌خاطر ساختاری که داشت آن فرم روایی و ادبی را هم لازم داشت. یعنی آن جامعه با آن مختصات آن فرم روایی و درونی را می‌طلبید. چون طور دیگری نمی‌توانست بیان شود و خودش را بیان کند.

در دوره‌های پیش جای خالی این گفت‌وگو را چه چیزی پر می‌کرد که این خلاء خودش را نشان نمی‌داد؟
جای این گفت‌وگو قبلاً مونولوگ بوده. تک‌گویی بوده. یک جریان یک‌طرفه بوده از سوی هنرمندان به سوی مخاطبان. یا یک جریان یک‌طرفه بوده از سوی کشورهای درجه اول به کشورهای مثلاً جهان‌سومی و درجه چندم؛ به هر حال منطق مونولوگ بوده، یعنی از یک‌سو حجم زیادی از اطلاعات و حرف‌های آ‌مده به سوی دیگر و جریان یک طرفه‌ای د‌ایم برقرار بوده. و همیشه نقش یکی منبع پیام بوده و نقش دیگری هم گیرندگی پیام. به همین دلیل رابطه خاص بین این دو سطح برقرار می‌شده. یکی دائم معلم بوده و یکی دانش‌آموز همیشگی. و متاسفانه ما همیشه در گذشته‌ و حتی حالا، دانش‌آموز همیشگی بوده‌ایم.

وقتی رمان‌های شما مثل هیس، پستی، وقت تقصیر، آفتاب‌پرست نازنین یا همین رام‌کننده را می‌خوانیم در ابتدا چیزهایی را از زندگی و گذشته آدم‌ها می‌فهمیم. اما هرچه جلو می‌رویم داشته‌هایمان هم از جنگمان در می‌روند. حتی در انتهای رمان «رام‌کننده» خودتان به این قضیه پرداخته‌اید و روای رمان به طنز به این قضیه اشاره می‌کند که من آمدم به باغ زمان و مدتی هم بودم و چیزهای زیادی هم شنیدم و دیدم اما حالا که از این‌جا می‌روم می‌بینم هیچ چیزی نفهمیدم. هیچ چیزی بیشتر از روز اول نفهمیده‌ام. حتی موقع خروج از باغ راوی برای لحظه‌ای زمان، مکان و جایگاه خودش را فراموش می‌کند و می‌گوید نکند همان روزی است که می‌خواسته وارد باغ شود. چون هیچ چیز تازه‌ای از خودش و از سوالاتش دستگیرش نشده! شاید به همین دلیل باشد که می‌شود گفت قواعد خواب به زندگی واقعی آدم‌های رمان‌تان جاری هستند. و آن‌ها با قواعد خواب‌ها زندگی می‌کنند بیشتر تا با قواعد بیداری‌شان؟
اگر به این قضیه مثلاً از زاویه دید ورود و خروج خودمان به جهان یا برخی حوادث مهم زندگی‌مان بخواهیم نگاه کنیم به این سوال‌ها می‌رسیم که وقتی ما به دنیا آمدیم چه می‌دانستیم؟ و وقتی می‌رویم از دنیا چقدر می‌دانیم؟ واقعاً چقدر می‌فهمیم؟ آیا سوال‌های ما در طی زندگی پاسخ خود را پیدا می‌کنند؟ آیا موقع رفتن، جواب‌ها را می‌دانیم؟ آن‌قدر که در طی زندگی سوال‌ها و زندگی‌مان را گم می‌کنیم نمی‌توانیم چیزی را پیدا کنیم. سوال‌هایی که هزار سال پیش کرده‌ایم از خودمان هنوز جواب نداده‌ایم. سوال‌های اصلی همه سر جایشان هستند. و بی‌پاسخ مانده‌اند. رمان آینه‌ای تمام‌نما از جهان و سوالات ماست. اگر در جهان واقعی توانسته‌ایم به وضوح خودمان و هویت واقعی انسان دست پیدا کنیم پس در عالم هنر و ادبیات هم می‌توانیم این کار را بکنیم. قرن‌ها گذشته و هزاران متفکر بزرگ آمده‌اند و رفته‌اند و هنوز سوالات ما بی‌جواب مانده است. و گاهی آن‌قدر به سوالات‌مان جواب‌های جورواجور و کوچک و بزرگ داده‌ایم و قانع هم نشده‌ایم که به کلی قضیه را رها کرده‌ایم، طوری که انگار جواب هر چیزی را به‌دست آورده‌ایم. ما قرن‌هاست همین‌طور میان مه‌ای که تمامی ندارد می‌رویم و فکر می‌کنیم که می‌رویم به سمت جلو. و اصلاً معلوم نیست به جلو می‌رویم یا سوی دیگر. و اصلاً معلوم نیست می‌رویم یا نه. مقصد واقعاً کجاست؟ و از کجا رفته‌ایم که حالا از این جا سردرآورده‌ایم؟ هدف‌مان چه بوده که به این جا رسیده‌ایم؟ بازتاب سفر طولانی انسان گمشده را در آثار این عصر می‌توانیم ببینیم. چون جهان امروز به ما فهمانده واقعاً نمی‌دانیم و بدجوری هم گم شده‌ایم. آن‌قدر گم شده‌ایم که دیگر نمی‌دانیم گم‌ شده‌ایم. زیاد دور نشده‌ایم از آن زمان که وقتی بشر به یک دستاورد فکری و فلسفی و یا علمی می‌رسید فکر می‌کرد که تمام شد و به ته علم و فهم و جهان رسید و بعد از مدتی کوتاه می‌فهمید هر آن‌چه دارد در مقابل آن‌چه ندارد قطره‌ای بیش نیست. در ابتدای رمان رام‌کننده هم راوی فکر می‌کند چیزهایی درباره خودش و گذشته‌اش می‌داند. و بعد او هم مثل ما دچار آن سوال‌ها و راه‌های متعدد و بی‌انتها می‌شود. و مه‌ای رقیق کم‌کم فضای جلو چشم او را می‌پوشاند. و او می‌فهمد چیز زیادی درباره خودش حتی نمی‌داند چه برسد به جهان و کائنات. و او باز متوجه می‌شود که اگر به خودش گفته چیزی را می‌داند برای آن بوده است که ارتباطش را با خودش فقط حفظ کند و خودش را دیگر از دست ندهد و از هم نپاشد. ریشه‌های این درخت را او نمی‌تواند ببیند. به همین دلیل شاخه‌های فراوان این درخت او را به دردسر می‌اندازد، چون از هر شاخه ده‌ها شاخه دیگری بیرون زده و این قضیه تا انتهای رمان که در حقیقت ذهن مخاطب است ادامه دارد و پایان هم نمی‌گیرد.

رمان رام‌کننده پر از این شاخه‌های متعدد است که هرچه جلوتر می‌رود شاخه‌ها و برگ‌ها هم زیادتر می‌شود. این راه‌های فراوان در رمان‌های دیگر شما مثل هیس، پستی، وقت تقصیر، آفتاب‌پرست نازنین هم وجود دارد. چرا برای شما آن‌ها این قدر مهم هستند؟
این شاخه‌های متعدد مهم هستند چون داستان امروز قرار است توسط مخاطبان مختلف با سلیقه‌های مختلف ساخته شود و درک شود. این موجودی که تولید می‌شود برای آدم‌های مختلف باید بتواند حرکات مختلفی بکند و خود را با شرایط ذهن‌های مختلف هماهنگ کند تا به حرکت خود ادامه دهد و اگر بخواهد چنین موجودی همه‌جور حرکتی بکند، باید بدنش پر از مفصل باشد. مثل یک انسان که بدنش پر از مفصل است. چون هر تکه از این بدن کاری را انجام می‌دهد. و حرکت رمان را این مفصل‌های داستانی در ذهن مخاطب امکان‌پذیر می‌کنند. همان‌طور که در بدن انسان مفاصل باعث وجود حرکات زیبا و رقص‌های مختلف اجزای بدن می‌شوند. در کلیه آثار هنری و ادبی هم این اتفاق به‌دست مفصل‌های هر نوع می‌افتد. در نظر بگیرید انسانی بدون مفصل است. خب این آدم حرکت زیادی نمی‌تواند بکند. و یا اصلاً حرکت نمی‌تواند بکند. نکته مهم درباره این حرکات این است که خود این حرکات، اصل نیستند. بلکه این حرکات وسیله‌ای برای بیان بهتر درون هنرمند و مخاطب هستند. یعنی این حرکات وسیله‌ای برای بیان تفکر و احساسات شما می‌شوند و آنچه که درون شما می‌گذرد به‌وسیله حرکات بدن‌ نتان فقط بیان می‌شود. مثل یک بازیگر که به وسیله حرکاتش و بدنش احساساتش را بیان می‌کند. این مفاصل چه در رمان و نمایش و سینما و چه در آثار ادبی و هنری دیگر می‌توانند آثار ما را به بیان کامل هر ژانر و اثری نزدیک‌تر کنند. بدن آثار ادبی و هنری امروز ما پوشیده از این مفاصل است که هر کدام می‌توانند به سمت و سویی که مخاطب نیاز دارد او را ببرند. و بیان‌کننده شرایط حسی و حالی و درونیات او و زمانه او باشند.

برخی از آثار هنری و ادبی که دارای مفصل هستند، مشکل‌شان این است که با مخاطب گاهی ارتباط برقرار نمی‌کنند. یعنی مخاطب قادر به ادامه‌دادن آن فیلم یا رمان یا نمایش نیست. مشکل وجود این مفاصل است یا طرز استفاده از آن‌ها؟
این مفصل‌ها مهم هستند چون می‌گذارند ساختار اصلی این نوع فکر شکل بگیرد. چون مفصل‌ها اجازه می‌دهند که آثار انعطاف‌پذیر شوند و گسترش پیدا کنند و مسیرهای مختلف و حرکت‌های مختلف مخاطب در دل اثر قابل اجرا باشد. و این طوری است که داستان و نمایش و... با توجه به خواست مخاطب شکل می‌گیرد و ساخته می‌شود. اگر این مفصل‌های داستانی کارآیی نداشته باشند و در بزنگاه‌های خاصی نتوانند حرکت کنند یا در جای مناسبی قرار داده نشوند...بدن رمان و به تبع آن روح رمان بی‌حرکت می‌شود و ناقص می‌ماند و یا این بدن یک شکل ثابت پیدا می‌کند که کارآیی اصلی و مختص خودش را دیگر از دست می‌دهد. گاهی مشکل برخی از آثار و نویسندگان ما هم همین است. مفاصل داستانی را جای مناسب قرار نمی‌دهند. و یا دقت کافی نمی‌کنند که این مفصل کارآیی دارد یا کارهای احتمالی خود را می‌تواند انجام دهد یا نه. صرف وجود مفصل که قضیه حل نمی‌شود. کارآیی‌های احتمالی هر مفصل با توجه به دیگر مفصل‌ها و ابزارهای هر اثر را باید در نظر گرفت. چون اگر این مفصل کار نکند، بخشی از این بدن بی‌حرکت می‌شود و این روی باقی بخش‌ها تاثیر می‌گذارد. تا جایی که ممکن است مثلا بدن رمان یا نمایش را از کار بیندازد. یا بدن این آثار دچار حرکت‌های عجیب و غریب و غیرقابل پیش‌بینی بشود و به همین دلیل ممکن است مخاطب گاهی فکر کند با آن که دارد یک رمان امروزی را می‌خواند یا نمایش خیلی امروزی را می‌بیند اما در کل با یک اثر که متعلق به گذشته‌هاست و طبق فرمول‌های گذشته نوشته شده روبه‌روست.
برخی از نویسندگان نمی‌دانند عدم دقت در مفصل‌گذاری چقدر می‌تواند مشکل‌ساز باشد. اگر نویسنده تمام بدن این اثر یا موجود را مفصل بگذارد، کارش به مشکل برمی‌خورد. یعنی این اثر دیگر بدنی ندارد. بلکه یک مشت چندراهی و شالوده‌شکنی و عدم قطعیت و تردید و فرم تزلزل و خرده‌روایت و خرده قصه و... و در یک جمله مفصل است. اینجاست که این بدن نمی‌تواند حرکت کند. گاهی نویسندگان این آثار فکر می‌کنند اگر بدن این موجود را بیشتر مفصل‌دار کنند کارشان جلوه بیشتری می‌کند. اما جواب عکس می‌گیرند. چون مخاطب نمی‌تواند با این همه مفصل کنار بیاید و این بدن را در ذهنش راه ببرد. شما تجسم کنید آدمی تمام بدنش لرزان و مفصل است و اصلا بدنش دیده نمی‌شود چون یک مشت مفصل فقط دیده می‌شود. چطور چنین موجودی می‌تواند راه برود؟ مفصل بسیار باعث می‌شود که کار از مخاطب دور شود و ارتباط قطع شود.
باید آنقدر از مفصل‌ها استفاده کرد که باعث ریزش و افتادن اثر نشود. پیداکردن مرز درست این حدود دقت کافی می‌طلبد. این‌که تا چه حد این رمان به مفاصل مختلف احتیاج دارد و چقدر باید به آن جا داد. گاهی با حذف چند مفصل رمان زنده و ارتباط مخاطب با اثر باز برقرار می‌شود. و اگر باز مفصل‌های بیشتری از اثر کم کنیم این موجود ناگاه بی‌حرکت می‌شود و دیگر قادر به تکان‌خوردن نیست. و باز ارتباط او با مخاطبش قطع می‌شود. چون مواظب نبوده‌ایم و اثر قابلیت‌های خودش را دوباره از دست داده است.
منبع- روز نامه ی فرهیختگا ن








موجوداتی که هنرمند احضارشان می کند








 محمد رضا کاتب







گاهی شخصیت هایی از آثار هنری و ادبی جدا می شوند و پا به دنیای واقعی (دیگر) می گذارند و به زندگی خود ادامه می دهند. همان چیزی که باعث می شود این شخصیت ها بتوانند از جهان ادبیات و هنر جدا شوند و نفوذ و زندگی مستقلی را پیدا کنند، همان نیز باعث می شود آنها بتوانند به مرور تبدیل به یک ابر شخصیت بشوند. به شخصیتی قوی تر و بامعناتر از آنچه بودند.

چیزهای زیادی باید دست به دست هم بدهند تا چنین ابرشخصیت هایی بتوانند خلق شوند و کنار ما در جهانی که ساخته و پرداخته و حاصل افکار و ذهن های آدم های بی شماری است زندگی کنند. این جهان جمعی، مثل مه ای بزرگ پیوسته کنار جوامع حضور دارد. یک جهان ویژه که بازتاب فکرها و اندیشه ها و در یک کلمه انسان هر دوره است. محل تولد تمام ابر شخصیت ها که بازتولید آرزوها و افکار و ترس های ما هستند، آنجاست. همیشه هنرمندان و نویسندگان تیزهوشی وجود دارند که دست خود را دراز می کنند و از میان جهان بین اذهان که دورتا دور جوامع شان را گرفته، این ابر شخصیت ها را شکار می کنند و بیرون می کشند، و به جهان ادبیات و هنر می آورند. و با آثارشان این ابر شخصیت ها را واضح، توصیف و تکثیر می کنند. توصیفی که ازاین شخصیت ها در آثار ادبی صورت می گیرد، دارای حدود مختلف است. گاهی هنرمندان به وسیله آثارشان عکسی تمام قد از این ابرشخصیت که حاصل بین اذهان است می اندازند. و گاهی هم هنرمندان درصدد برمی آیند که نقشی از خیال بین اذهان و ابرشخصیت ها گرفته شود .نقش هایی که از آنها کشیده می شود، در اندازه وابستگی این ابرشخصیت ها به واقعیت و جهان بین اذهان است. عکس هایی که از ابرشخصیت ها انداخته می شود کمتر قابل دستکاری است. چون ماهیت و فرم شان اجازه دستکاری زیاد را به هنرمندان نمی دهد. اما نقش هایی که از این ابرشخصیت ها کشیده می شود، به خاطر ابعاد و قالبی که این بازیافت دارد قابلیت تغییر بیشتری دارد. یعنی این نوع آثار جای بیشتری به هنرمند می دهند تا واقعیت بیرونی و اصل در اینجا هنرمند و جهان اوست نه واقعیت یا جهان بین اذهان و چیزهایی که در اینجا قابل ارجاع است. در این نوع آثار ذهن، تخیل و جهان هنرمند در خلق این ابر شخصیت ها سهم بیشتری دارد و نقش هنرمند هم بیشتر است. و درنتیجه به واقعیت ها و جهان بین اذهان (برخلاف نوع اول که عکاسی مستقیم بود) این نوع آثار کمتر بها می دهند.

نسبت ابرشخصیت ها و واقعیت و جهان بین اذهان و چیزهایی که قابل ارجاع هستند، وقتی از حدخاصی بگذرد به عرصه بازیافت وارد می شود. یعنی ابتدای این راه عکس گرفتن از جهان بین اذهان است و بعد تصویر اعوجاج یافته این جهان قرار می گیرد .و در نهایت هم بازیافت کلی نقش های جهان بین اذهان قرار دارد. عوامل زیادی وجود دارد که عکس ها و بازیافت های ذهنی جامعه ای بتوانند در اثری هنری و ادبی تجسم پیدا کنند. و بعد ابرشخصیتی قادر باشد از میان این آثار پا به جهان ما بگذارد و مقابل چشم های مخاطبان جان بگیرد و رشد کند. یکی از دلایلی که باعث خلق این ابر شخصیت ها می شود شاید این باشد که ابرشخصیت ها، مجسمه، نمود و بازیافت افکار جوامع است. یعنی اگر این ابرشخصیت ها را بشکافی، به آرزوها، خیال ها و ناخودآگاه و... این جامعه و مردمش می توانی برسی. و بخش عظیمی از افکار افراد جامعه را بدون هر آرایش و نقابی ببینی.

ابرشخصیت ها عمری بسیار طولانی دارند و می توانند از سد زمان و مکان بگذرند و در تاریخ سفر کنند، ابرشخصیت ها به دلیل گستردگی معنایی که دارند می توانند به سایر جوامع و زمان ها هم تعمیم پیدا کنند. یعنی در این ابر شخصیت، فکر، آرزو و چیزی هست که نه تنها آن جامعه خاص را که دیگر جوامع و دیگر زمان ها را هم در برمی گیرد. و آدم های جوامع مختلف می توانند دراین ابرشخصیت خیال ها، حالات و افکار خودشان را یا بازیافت خودشان را پیدا کنند. و این طوری است که این ابر شخصیت قابلیت انطباق با دیگر جوامع را پیدا می کند و دیگر محدود به جامعه ای خاص نمی ماند. و در عین آنکه متعلق به آن جامعه اولیه خودش است، متعلق به جوامع و زمان ها و مکان های دیگر هم هست. چون عکس واقعی یا نقش اعوجاج یافته از انسان به معنای کلی اش هستند. یا توصیفی کلی و اساسی از انسان در یک بزنگاه خاص هستند. و این توصیف از انسان در زمان های دیگر هم کاربرد دارد. به همین دلیل این ابرشخصیت، می تواند قسمتی از افکار و امیال جوامع را در همه زمان ها در خودش جمع کندو به ناگاه تبدیل به نماد دورانی یا قشری شود. وقتی شما به حرکات این ابرشخصیت ها دقت می کنید، می بینید به وسیله آنها افکار، آرزوها و خایل های بشری قابل لمس است. یعنی آنها به کمک ابرشخصیت می توانند قسمتی از خودشان را لمس کنند و ببینند. و با لمس معناهای مختلفی که در زمان های مختلف بار این شخصیت می شود ما می توانیم هسته واقعی هر دوره را ببینیم و بفهمیم در هر دوره ای اساسی ترین تکه های انسان چه بوده؟ بزرگی و تأثیر برخی از ابرشخصیت ها گاهی باعث می شود که بعضی نقش کمتری برای خالقین این ابر شخصیت ها قائل شوند. و دلیل بیاورند که ایده، فکر و شاکله اصلی این ابرشخصیت ها قبل از خلق آنها توسط نویسندگان در اذهان جمعی و جامعه وجود داشته. و کلیت قضیه در پس زمینه جوامع بوده و نویسنده با خالق این ابرشخصیت تنها کاری که کرده این بوده که این ابرشخصیت را در اثری خاص مجسم کرده و این ابر شخصیت انداخته است. و این تصویر را روی کاغذ عکاسی ظهور کرده است .و آن شخصیت را در آن شکل و سر و وضع نشان مان داده. و این بوده که کاری کند که ابرشخصیت حلول پیدا کند در چیزی مادی که قابل لمس و حس باشد. چیزی مثل یک رمان یا فیلم یا نمایش یا عکس یا نقاشی. و آنچه از یک شخصیت عادی در یک کتاب توانسته یک ابرشخصیت بسازد بازیافتی بدیع از این ابرشخصیت توسط جامعه است، نه خود شخصیت. و چون این شخصیت ساخته و پرداخته ذهن ها و اجتماع یا دوره ای خاص است، به همین دلیل از سوی مخاطبان این طور مقبول واقع می شود و مقبولیت و بزرگی و نفوذ بیش از حد این ابرشخصیت به خاطر رویای جمعی خود را می تواند به وسیله اثری تماشا کند. پس امتیازبیشتر این کار را نباید به نویسنده این رمان و اثر هنری داد. در حقیقت آنها خلق ابرشخصیت را نتیجه غیرمستقیم کار جوامع می دانند. به همین دلیل بیان می شود که هنرمند صرفاً باعث حلول ناخودآگاه روح جامعه دراین جسم ( که اثر هنری باشد) شده است. و خلق این ابرشخصیت ها توسط اذهان چندین نسل مختلف یا ناخودآگاه جمعی افراد در زمانی خاص یا در زمان هایی خاص صورت گرفته است. و هنرمندان صرفاً آن شخصیت را احضار کرده اند به این اثر، و این کارشان احضار است نه خلق. خلق یعنی چیزی از پایه توسط کسی تولید شود. و احضار یعنی چیزی در جایی وجود دارد و تو آن را به وسیله ای صدا می کنی و آن موجود یا روح می آید سمت تو و تو با دوربین ات شکارش می کنی. یا در کتابی یا نمایشی آن را حبس می کنی و می گذاری مخاطبان بیایند این موجود را که صاحبش هستند تماشا کنند و فرزند خودشان را ببینند، ولذت ببرند یا هول کنند از جهانی که ساخته اند یا دنبالش هستند. ممکن است این موجود که هنرمند احضارش کرده یک روح سرگردان باشد یا یک موجود عجیب الخلقه یا بخشی از یک بهشت گمشده فرقی ندارد. در هر صورت هنرمند توانسته ساخته اذهان جمعی را صرفاً بازتاب دهد. مثل یک آینه که تصویری را بازتاب می دهد. یعنی نقش اساسی با خود جوامع است. و خود جوامع سهم بیشتری دارند تا آینه ای که صرفاً عکسی را بازتاب داده. چون یکی از ازعلت های حرکت ابرشخصیت ها در دل جوامع و تاریخ این است که ابرشخصیت ها تغییرهای زیادی را می توانند تحمل کنند و در زمان های مختلف معناهای مختلفی بگیرند و با جوامع مختلف ارتباط برقرار کنند. به همین دلیل نیز می شود گفت که در زمان های مختلف توسط جوانع مختلف ابرشخصیت ها پیوسته در بازیافت و باز تولید خود هستند و الا یک جایی که بازتولید نشوند کار آن ابرشخصیت تمام است. یعنی اگر این بازتولید در دوران های مختلف توسط جوامع مختلف صورت نگیرد، این ابرشخصیت نابود میشود وخود شخصیت یا ابرشخصیت آنقدرها هم مهم نیست، بلکه بازتولید آن توسط جوامع مختلف در زمان های مختلف اصل است. چون به وسیله بازتولید، این ابرشخصیت دارای بارمعنایی تازه می شود و می تواند همچنان نفوذ و قدرت داشته باشد و به حیات خود ادامه دهد. پس نقش نویسنده و خودابرشخصیت اندک می شود. چون هم مبدا و تولید این ابرشخصیت به دست جوامع و اذهان چندنسل است و هم مقصد و بازتولیدش (که حیات مجددی برای آن است) به دست جوامع و خیل مخاطبان صورت میگیرد

پس فرستنده پیام و دریافت کننده پیام خود جوامع حساب می شوند و هنرمندان صرفاً وسیله ای برای رساندن این پیام از مبدأ به مقصد هستند. و علت بی مرگی و قدرت چنین ابرشخصیت هایی شاید همین نکته باشد که جوامع بخشی از خود را به وسیله این ابرشخصیت که دائم در حال تغییر چهره است بیرون از خودش می تواند ببیند و با آن ارتباط برقرار کند. چون این ابر شخصیت هرچند متعلق به زمان و مکانی دیگر باشد پیوسته به وسیله بازتولید تکه ای از تفسیرهای هر دوره، بار جوامع را باز می تواند بردوش بکشد. هرچه این ابرشخصیت ها توان بیشتری داشته باشند که بارمعنایی بیشتری را بردوش بکشند عمرشان نیز درازتر می شود. شاید به همین دلیل باشد که برخی از ابرشخصیت ها به مرور محو می شوند و دیگر خبری از آنها نیست. و گاه در وقتی دیگر از نو سر و کله شان پیدا می شود، با معنایی تازه و دگرگون و حتی معنایی متضاد با آنچه قبلاً داشته اند؛ در هیبت و لباسی نو و لبخندی که نشان از هوش آدم های آن دوره است به کسانی که به آنها معنایی تازه داده اند تا بتوانند از قدرت آنها برای رساندن و نشان دادن بخشی از خودشان و مفاهیم جاری زمان شان کمک بگیرند.             منبع -مجله ی سینماو ادبیات


 

 








جامعه شناسی رمان ایرانی با نگاهی به آثار دهه 80






 

 

رضا عامری







شکل گیری رمان فارسی در دهه هفتاد خورشیدی مصادف با تلاشی روایت‌های بزرگ و فرو پاشی شوروی سوسیالیستی وهمچنین سقوط دیوار برلن است. سقوط و فرو پاشی‌ای که خلاء و حفره بزرگی در منطقه به وجود آورده و باعث ایجاد مسافت‌های اقیانوسی مابین «من» دهه‌های چهل و پنجاه و «من» در دهه‌های شصت و هفتاد شد. این شکاف با توجه به ماهیت انقلاب 57 که ماهیتی مدرن داشت، ناچار بود به صبغه‌های مابعد مدرن مسلح شود. گرایشی که تحت تاثیر گذشته روایی ما یعنی نزدیک به صد سال ادبیات متعهد از نوع رئالیستی و اگزیستانسیالیستی از نوع سارتری‌اش خیلی سریع به مثابه نوعی واکنش، توانست انرژی اجتماعی در ایران را به غلیان درآورد و باعث استحاله رابطه موجود میان متن و مرجع بیرونی و من و دیگری شود .
این مقوله تازه به میدان آمده هر چند بیشتر «پست مدرنیسم سطحی و ژورنالیستی» ارزیابی می‌‌شد تا یک اندیشه عمقی و آوانگارد، ولی در زمانی اندک عرصه گسترش آن به نحوی غیرمتوقعانه به روزنامه‌ها و نقدهای ژورنالیستی این دوران نیز کشیده شد و توانست با آنچه که در عمل می‌توان آن را ایجاد تکانه در بافت اجتماعی و تشکیل نهادهای جدید دانست همسو شده و به ایجاد «ذائقه جدید» منتهی شود. جریانی که تقریبا کمتر نویسنده، شاعر و یا موسیقی‌دان و سینماگر و هنرمندی در ایران از موج تاثیر آن بر کنار ماند. هرچند نخستین رمان‌های این مرحله یعنی «آزاده خانم و نویسنده اش» براهنی، «‌آینه‌های دردار» گلشیری و سپس «سلوک»‌ دولت آبادی توانستند با حفظ خط فاصلی نسبت به رمان‌های دهه‌های چهل و پنجاه انعکاس دهنده واقع بیرونی ما هم باشند اما رمان‌های بعد از این مرحله با مرجع بیرونی کمتر صله‌ای داشتند و بیشتر یا به مسائل تاریخی پرداختند یا به تجریدات ذهنی و فلسفی و یا به رمان‌های معروف به «‌آشپزخانه‌ای و آپارتمانی». یعنی از یک‌‌سو جریان نخبه‌گرای روشنفکری و از سوی دیگر جریان شبه پوپولیستی بر رمان فارسی حاکم شد. اگر چه در دهه هشتاد، دغدغه‌های ترجمه نسبت به بخش سطحی و ژورنالیستی قضیه پست‌مدرنیسم کمتر شد و مترجمان بیشترهمّ خود را معطوف و مصروف فلسفه چپ نو اروپایی کردند اما پروبلم همچنان باقی مانده بود. آیا درچنین وضعیتی ما باید منتظر شرایطی می‌ماندیم تا عصرپایان نیافته روشنگری و مدرنیته نقش محوری را بازی کند و آیا -چنان که لیوتار می‌گفت- پست‌مدرنیته و مدرنیته، درگیری اساسی جامعه ما شده بود؟ به هر روی «‌هویت» ما از دل چنین شرایطی بیرون آمده بود و خیل عظیم ترجمه کتب فلسفی دراین دهه، شاهدی بر این مدعا بود که «‌نظریه‌های غربی»‌ بدون توجه به شرایط «‌بومی» مهم ترین فاکتور نقد ادبیات ما بوده است. اما منحصر به فردترین رمان‌های دهه هشتاد که به مثابه گسستی از آثار پیش از خود تعریف می‌شوند عبارتند از: «‌اسفار کاتبان» و «رود راوی» ابوتراب خسروی؛ آثاری که نشان می دادند مولف به نحوی درگیر تاریخی ماجراهاست و هرچند بر نظریه قدرت «فوکو»یی تمرکز می‌کند اما تاریخش در این نگاه مابعدمدرن، روایت است؛ روایت متخیلی که رابطه اش با مرجع‌ها و متون دیگر هم رابطه‌ای متخیلانه و ذهنی است. محمد رضا صفدری هم «‌در من ببر نیستم...» با نگاهی شبه‌نهیلیستی و بکتی به تمرکززدایی از روایت اعظم نگاه می‌کند و سوژه‌هایش سراسر حامل انشقاقات مابعدمدرنی‌اند. محمدرضا کاتب هم با رمان‌های «‌وقت تقصیر» و «رام کننده»، هرچه بیشتر عرصه رمان فارسی را به دوری از مرجع بیرونی خود و به سوی نوعی ذهنی کردن و تجرید سوق می‌دهد. از سوی دیگر نویسندگانی چون شهریار مندنی‌پور با رمان «دل دل دادگی» و عباس معروفی با «پیکر فرهاد»،... و محمد محمدعلی با «‌برهنه در باد» و ... نشان دادند که ‌هم چنان به گذشته روایی ما چشم دارند و برابر تغییرات جدید ایستاده اند. «رضا قاسمی» هم با رمان «همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها» با اندکی اغماض در این طیف جای می‌گیرد. نویسندگان زن هم با جریانی منسوب به «زنانه نویسی» وارد میدان شدند: «شیوا ارسطویی» و «‌مهسا محب علی» و...‌ در طیف ما بعد مدرن و فمنیستی و «فریبا وفی» و «زویا پیرزاد» و ... هم در طیف بعدی یا جریان مدرنیته‌ای قرار می‌گیرند. اکنون و در پایان دهه هشتاد می توان گفت این دو جریان دو روی یک سکه را تشکیل می‌دهند. اما آنچه مهم به نظر می‌رسد، جدایی هر دو جریان از «‌مرجع بیرونی» زنده و در حال تغییر و نبض تپنده جامعه است و فضای انتزاعی‌شان باعث شده تا نقد فارسی هم برابر با الگوی غربی آن و نیز فضای رمان تعریف شود و بیشتر نگاهی فلسفی و ذهنی برآن حاکم باشد بی آن که سیاق این تجربه صدساله رمان و نقد رمان را در افق خود داشته باشد. این نقد هم به تبع رمان‌ها بیشتر به مفاهیم از زاویه مابعد مدرن نگاه می‌کند و طبعا با مفاهیمی درگیر است که تولیدکنند گان آن کمتر نگاهی به شرایط زیستی و اجتماعی و حوادث ما داشته‌اند. در این نگاه حاکمیت با همان دیدگاه بودریایی است که «واقع تنها از طریق زبان و بلاغت تولید می‌شود». این نگاه همان درکی است که در آخرین رمان کاتب «رام کننده» به تجریدی‌ترین شکل خود را نشان می‌دهد .
انگارهمه چیز به نوعی کنش زبانی تبدیل شده است و این‌همه نتیجه «زبانیت»ی است که می‌گفت: «حقیقت» به همان معنای قائم بر تاویل تحول یافته و بر نسبیت صرف گشوده است. پس هیچ مرجع بیرونی را نباید به چشم اعتبار نگریست و در مقابل لاعقلانیت و تخیل تنها حقیقتی است که معنا دارد. هر معنایی، هر چند که با واقع معیشتی و حقیقتش یا با هرآنچه که تاریخ و شاهد عیان شاهدش بودند در تناقض باشد. آن روی سکه یعنی رمان‌های «‌عامه پسند»‌ هم در ایران کاملا واقعیت‌گریز بودند. به این معنا نه نقد و نه رمان نتوانسته‌اند معنای عمیقی برای اندیشه ادبیات درباره خود و انسان ایرانی یا درباره جهان تولید کنند و این فقدان اندیشه و فلسفه بر این دلالت دارد که رمان و نقد در ایران این دو دهه، گسست واحدی را بر عرصه روایت و نقادی تحمیل کرده‌اند . با این همه باید به افق آینده رمان فارسی امیدوار بود؛ هرچند که این ذهنیت تجریدی و یا پوپولیستی حاکم بلامنازع رمان فارسی بوده. اما امروز فضای جدیدی به وجود آمده که می تواند حامل «سنتز» جدیدی به نام ادبیات خاورمیانه باشد. خاورمیانه‌ای که روز به روز نقش محوری‌‌اش را بیشتر ایفا می‌کند. به نظر می‌رسد آینده رمان فارسی با حوادث جدید خاورمیانه از نگاه به محدوده‌های خاص خود به مثابه من قومی و آئینی گذر کرده و به من خاورمیانه‌ای و من جهانی متحول خواهد شد و روایت اهمیت مجدد خود را به دست خواهد آورد. چون این قدر «روایت»ها زیاد شده اند که دیگر نمی‌توان آنها را عین «لاروایت » دانست. یا «واقعه»ها آن‌قدرند که‌ با «ناواقعه» تفاوت دارند. بله؛ واقعه تازه‌ای اتفاق افتاده که نمی توان آن را به نسبیت صرف احاله داد یا واقعیتش را تنها روی صفحه مانیتورها به تماشا نشست. از دل این بحران خاورمیانه‌ای، سیاست ادبیات جدیدی متولد خواهد شد که آبستن رمان‌های جدید خواهد بود.






 

 


 


 


 


 

گفتگو با عبدالعلی دستغیب در باره رمان«آفتاب‌پرست نازنین»

 






گفتگو با عبدالعلی دستغیب در باره رمان«آفتاب‌پرست نازنین»






آرش خوزستانی:






 

 

*یکی از انتقاداتی که شما به رمان ایرانی وارد می‌دانید، مساله تقلید و کپی‌برداری از آثار غربی است. از این منظر آفتاب‌پرست نازنین و دیگر آثار کاتب را چطور می‌بینید؟

متاسفانه بسیاری از رمان‌های ما تقلیدهای موفق یا ناشیانه یا دست چندمی از رمان‌های غربی‌اند؛ رمان‌هایی که اتفاقا خوانندگان و مدافعان سرسختی هم دارند. ما هنوز در رمان فارسی موفق، ساختن پلات نشده‌ایم و طرح اصلی و ستون فقرات رمان‌های نویسندگان بزرگمان بیشتر کپی‌برداری است. برای مثال رمان «کلیدر» دولت‌آبادی چه در طرح اولیه و چه در شیوه شخصیت‌پردازی به شدت تحت تاثیر «دن آرام» شولوخوف است. یا «سمفونی مردگان» کپی «خشم و هیاهوی» فاکنر است یا «رازهای سرزمین من» تقلیدی است مضحک از «وقتی که جان می‌سپارم» فاکنر، «ثریا در اغما» هم نسخه‌برداری‌ای از «خورشید همچنان می‌دمد» همینگوی است و... . از این نمونه‌ها فراوان است.

اما درباره کاتب موضوع کمی فرق دارد. او یا از روی دست کسی نگاه نمی‌کند یا اگر نگاه می‌کند و تاثیر می‌پذیرد، این تاثیرپذیری را توی خودش حل می‌کند؛ به طوری که نمی‌توان گفت کارهای او تقلید کار فلان نویسنده‌اند و این اولین قدم برای تبدیل شدن به نویسنده‌ای مستقل و حرفه‌ای است. البته بنده آدم سختگیری هستم و به آسانی به کسی نمره نمی‌دهم و همان‌طور که گفتم بسیاری از رمان‌های فارسی را از آنجا که تقلیدی‌اند نمی‌پسندم و نمی‌پذیرم.

برای مثال وقتی «همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها» را خواندم، دیدم در این کتاب نه چیزی درباره ما روایت شده و نه چیزی درباره نویسنده که علایق ما را برانگیزد. البته این کتاب جوایزی هم برده و من آن را با دقت خوانده‌ام ولی واقعیت این است که وقتی آن را می‌خواندم احساس کردم در محیط زبان فارسی نیستم. اما کار کاتب فرق دارد. ما در جریان داستان‌نویسی‌مان، بعد از رمان‌های تاریخی و رسیدن به آثار رئالیستی دچار معضلی شدیم که ما را از تفکر و اندیشیدن به فرم بازداشت. درگیری‌های سیاسی و مشکلات اجتماعی‌ای که به ویژه بعد از شهریور 1320 گریبانگیر ما شد چنان نویسندگان ما را درگیر کرد که فراموش کردند به خود رمان و شکل آن توجه کنند. نتیجه این شد که رمان‌های ما- البته جز چند مورد انگشت‌شمار- بیش از آنکه رمان باشند ترجمانی باشند از نارضایتی و عصیان مردم در برابر وضعیت سیاسی و اجتماعی‌ای که در آن دوره بر کشور حاکم بود. برای مثال «نفرین زمین» آل‌احمد رمان نیست بلکه یک رساله است و البته اوج چنین کارهایی به کلیدر دولت‌آبادی ختم می‌شود که حجم آن بسیار زیاد است و شاید به جای 3000 صفحه باید در 300صفحه نوشته می‌شد و به لحاظ اسلوب هم اشکالات بسیاری دارد.

متاسفانه در آن دوران ناقدان ادبی، از جمله خود من قصه‌هایی را می‌پذیرفتیم که در آنها حمله و هجوم و افترا پررنگ‌تر باشد و اگر چنین نمی‌بود، یک اثر را نمی‌پذیرفتیم. آن وقت‌ها به نظر ما مارسل پروست، کافکا یا جویس نویسندگانی منحط بودند در حالی که اینها بزرگ‌ترین نویسندگان مدرن دنیا هستند. گرایش شدید به مضامین اجتماعی و سیاسی مانع از آن شد که نویسندگان ما به پی‌ریزی رمان ایرانی و خلاقیت در طرح آن فکر کنند و البته همان مضامین را هم در بیشتر موارد از بیرون وام می‌گرفتند؛ مضامینی چون مارکسیسم و... . به طور کلی طرح مباحث نظری در ایران از قدیم به شیوه‌ای غلط شکل گرفته؛ در نتیجه ما در شعر و رمان و البته دیگر هنرها اهل تامل و تفکر نیستیم و باید این بیماری را علاج کنیم.

*محمدرضا کاتب نویسنده‌ای است که در مسیر کاری‌اش دچار نوعی جهش شده و ناگهان به تفاوت و فاصله‌ای از کارهای قبلی‌اش رسیده است که گاهی عجیب و باورنکردنی به نظر می‌رسد. البته در دو دهه اخیر علاوه بر ایشان نویسندگان تازه نفس و متفاوتی وارد عرصه داستان‌نویسی شده‌اند که پیرو و ادامه دهنده مسیر داستان‌نویسان قبلی ما نیستند. فکر می‌کنید علت پیدایی این موج جدید متفاوت‌نویسی در ادبیات داستانی ما و گرایش به پست‌مدرنیسم چیست؛ آن هم وقتی که می‌فرمایید در زمانی که باید مدرنیسم را در ادبیات داستانی‌مان درمی‌یافتیم، این اتفاق نیفتاده است.

ما جامعه‌ای سنتی و قبیله‌ای بودیم که ناگهان با جهان مدرن و ابزارش آشنا شدیم. تقابل مدرنیته با سنت‌های موجود در جامعه ایرانی باعث شد ما هم به جنبش پسامدرن بپیوندیم. پس از پایان جنگ تحمیلی و فاصله گرفتن از فضای سیاسی، رمان‌ فارسی رشد خوبی داشت و گرایش به رئالیسم نو و رئالیسم جادویی پدید آمد. نویسندگانی مثل بهرام صادقی، گلشیری و پس از آنها شهریار مندنی‌پور و ابوتراب خسروی نوعی رمان را به وجود آوردند که از نظر کمّی و کیفی بسیار بهتر از محصولات پس از شهریور 20 است. در دهه 70 به تبع جنبش پسامدرن موج جدیدی به وجود آمد که زمینه آن پیش‌تر فراهم شده بود. چند تن از شاعران و نویسندگان ما پست‌مدرنیسم را خوب فهمیده و به خوبی هم اجرا کرده‌اند که یکی از آنها محمدرضا کاتب است. ما امروز از داستان توقع دیگری داریم. لااقل من دیگر توقعاتی که قبل از این از داستان داشته‌ام ندارم. دیگر قرار نیست داستان از وضعیت جامعه اطلاع‌رسانی کند و تاریخ بگوید و تبلیغ کند. من که دیگر حاضر نیستم – حتی اگر چوبم بزنند- برگردم به گذشته و داستان‌هایی را که به طرزی مبالغه‌آمیز و تنها به قصد اطلاع‌رسانی نوشته می‌شوند، بخوانم. آثاری از جنس مثلا «تنگسیر» اگر امتیازی داشته باشند این است که در همان برهه تاریخی‌ای که نوشته شده‌اند قابل بررسی‌اند و امروز این شیوه روایت منسوخ شده است.

* این اتفاق ممکن است برای کتابی مثل آفتاب‌پرست نازنین هم بیفتد و مثلا 50 سال دیگر خواندنش لطفی نداشته باشد.

باید دید دوره‌ای که در آن هستیم چقدر طول می‌کشد؛ 100سال، 200سال، بیشتر یا کمتر یا حتی شاید هزار سال! البته قصد بنده در اینجا بیشتر متوجه شیوه روایت است و بسیاری از نویسندگان موفق ما در کارنامه‌شان کارهای متفاوتی دارند که هر یک در جای خود باید بررسی شود. امروز دیگر نمی‌توانیم مانند گذشته به آثار کافکا نگاه کنیم. بوف کور الان بیش از آنکه ناامیدکننده و تراژیک باشد، به نظرم کمیک است. دنیا حالا دیگر تصویر دوجبهه متخاصم نیست. در دهه 50 به مسائل و اتفاقات از دیدگاه‌های گوناگون نمی‌پرداختیم. اما الان قصد اصلی ما این است که رمان خوب داشته باشیم؛ رمانی که البته فقط نویسنده‌اش نگوید خوب است بلکه مستمع هم داشته باشد.

*آقای دستغیب شما با اینکه متعلق به نسلی دیگر از پژوهشگران و منتقدان ادبی هستید، انگار چندان مخالفتی با تغییر و نوآوری ندارید!

وقتی دنیا دائم در حال نو شدن است چه دلیلی دارد که ما این را نپذیریم. بسیاری از نویسندگان و منتقدان ما فکر می‌کنند آب توی همان جوی قدیمی روان است و در مواجهه با آثار جدید ادبی به انکار دست می‌زنند و می‌گویند این شعر نیست، رمان نیست و... . من وقتی «هیس» را خواندم که تازه داشتم پست مدرنیسم را می‌شناختم و شاید اگر قبل از آن هیس را می‌خواندم خوشم نمی‌آمد و من هم انکارش می‌کردم.

*در آفتاب‌پرست نازنین، کاتب تا حدودی از کارهای قبلی‌اش فاصله گرفته. این کتاب در مقایسه با هیس، کمتر مخاطب را دچار سردرگمی و گیجی می‌کند.

کاتب روایت کلان را ویران می‌کند و اگرچه در این کتاب یک روایت کلان وجود دارد اما خرده روایت‌هایی که در ضمن این روایت کلان آمده‌اند، کار را از حالت کاملا مدرن یا پست‌مدرن خارج می‌کنند. در این کتاب برخلاف هیس گرایش به مدرنیسم دیده می‌شود و روایت آغاز و انجامی دارد. در هیس روایت مدور است و وقتی کتاب تمام می‌شود ما به اول کتاب برمی‌گردیم. اما اینجا روایت همان‌طور که گفتید تا حدودی ساده‌تر است. شاید بتوان گفت آفتاب‌پرست نازنین آمیزه‌ای از مدرن و پست‌مدرن است. شاید کاتب هم مثل من که پیر شده‌ام دارد پیر می‌شود و از رادیکالیزه کردن قضایا پرهیز دارد. او در هیس هیچ اغماضی نداشت ولی در این رمان یک مقداری اغماض دیده می‌شود اما به هر حال خواندن این کتاب هم چندان آسان نیست.

* یکی از مشکلات آثاری از این دست این است که توجه مخاطبانی محدود را جلب می‌کنند و حتی بسیاری از کسانی که خود اهل نوشتن‌ هستند نمی‌توانند به آسانی آثار کاتب را بخوانند.

مخاطب اگر خواننده حرفه‌ای و متخصص باشد و دیگر خواندن آثاری مثل «کلیدر» و «درخت انجیر معابد» و... راضی‌اش نکند،‌ آن وقت از این کتاب استقبال خواهد کرد و از خواندن آن لذت خواهد برد.

 

*جناب دستغیب قرار است من مخاطب از ویرانی روایت کلان، عدم قطعیت و ایجاد تردید و دودلی‌ای که در کتاب آفتاب‌پرست به شدت به چشم می‌خورد چه نتیجه‌ای بگیرم؟

اساسا فلسفه پست‌مدرن فلسفه دوره بحران است و یک فلسفه یقینی نیست برخلاف فلسفه کسانی چون دکارت. تمام علوم و مکاتب فلسفی براساس یک پیش‌فرض آغاز می‌شوند اما امروز چنین نیست. امروز ساختمان سیستم فلسفی مطرح است. مثلا سیستم فلسفی نیچه روایی است؛ یعنی نوعی پوئتیک داستانی است یا سیستم فلسفی لایب نیتس سمفونیک است چون از منظر او مونادها در عالم هستی شروع به رقصیدن می‌کنند و سیستمی موسیقایی دارند. اما فلسفه پست‌مدرن، شورش در برابر هر نوع نظام‌سازی و مطلق‌انگاری و گرایش به تکثرگرایی و پرسپکتیویسم است. وقتی یک اثر در چنین فضایی متولد شد به طور طبیعی می‌رسد به تکثر روایت‌ها و عدم قطعیت و در این صورت نباید به دنبال نتیجه‌ای قطعی از چنین اثری بود. البته از آنجا که در این اثر تمایلاتی به مدرنیسم هم وجود دارد شاید بتوان از آن به نتایجی هم رسید. از جمله اینکه کاتب راه‌حلی عرفانی در این اثر ارائه می‌دهد و از همین‌جا نقبی می‌زند به مدرنیسم.

* متوجه منظورتان از راه‌حل عرفانی نمی‌شوم.

کاتب راه‌حلی انسانی و عرفانی ارائه می‌دهد و آن اینکه باید همه تلاش‌های بی‌ثمر و غیرانسانی را کنار بگذاریم. البته نویسنده می‌تواند چنین چیزی را رد کند یا آن را یکی از امکان‌های مطرح شده در کتابش بداند. بنده برداشت خودم را می‌گویم. به نظر من با مطالبی که درباره خوب و بد می‌گوید در صفحات 128 یا 122 و بعضی دیگر از صفحات به دنبال دست‌یافتن به یک روایت کلی است. با این نتیجه که اگر انسان به دنبال انتقام‌جویی و آزار دیگری نباشد، جامعه‌ای آسوده و مطمئن فراهم می‌شود. تلاش شوکا در اواخر رمان برای برقراری نوعی رابطه عاطفی با مادرش باز هم نشانه‌ای است از گرایش به عرفان مدرنی که عرض کردم. یا شخصیت گل و حرف‌هایی که در جایی از کتاب به اکسیر می‌زند درباره اینکه قاعده دنیا روی بده‌بستان است و هرچه بدهید همان را دنیا به شما برمی‌گرداند. البته علاوه بر این، مساله تبدیل شدن به سنگ هم مطرح است.

شاید بهترین و خلاقانه‌ترین نکته این کتاب بخش‌هایی است که به موضوع سنگ شدن و پیکرهای سنگی پرداخته است. حدس می‌زنم در این بخش‌ها از داستان امیرارسلان تاثیر پذیرفته اما طبعا بسیار هنرمندانه‌تر به این مساله پرداخته است. تصویری که کاتب از پیکره‌های سنگی حیوانات ارائه داده مرا می‌ترساند. این کتاب به نظر من در مجموعه داستان سنگ‌شدن است و نشان می‌دهد که چطور آدم‌ها در شرایطی قرار می‌گیرند که سرزندگی و نیروی حیاتی‌شان را از دست می‌دهند، کارهاشان تکراری می‌شود و مثل هم، مثل همه زندگی می‌کنند؛ پر از تکرار و بی‌هیچ ابتکاری و به نوعی سنگ می‌شوند. شوکا به عنوان نماینده آدم‌هایی که به لحاظ تاریخی، سیاسی، جغرافیایی و... در بستری پرتلاطم به سر می‌برند، در کارگاه سنگ‌بری و مجسمه‌سازی کار می‌کند و مدام با سنگ‌ها سر و کار دارد. این مساله اصلی‌ترین و مهم‌ترین عنصر کتاب است و بقیه اتفاقات و ماجراها حاشیه این اصلند. زیرلایة اصلی کتاب را باید در روایت شوکا پیدا کنیم؛ شوکای سنگ‌بر، در کنار کارگران سنگ‌بر در کارگاه سنگ‌بری. آیا همه ما کارگرهای سنگ‌تراشی «دنیای ستایش‌انگیز جدید» - یا دنیای قشنگ نو آن طور که هاکسلی می‌گوید- نیستیم؟ این کتاب چنین پرسشی را در من پدید آورد؛ اگرچه نمی‌دانم کاتب چنین قصدی داشته یا نه. جا برای تفاسیر گوناگون درباره این کتاب باز است.

 

*شخصیت‌های این رمان به نظر شما تا چه حد باورکردنی‌اند؛ مخصوصا با آن اسم‌های عجیب‌وغریبی که دارند، معلوم نیست کاتب با چه انگیزه‌ای برای شخصیت‌هایش این نام‌ها را برگزیده است.

وقتی ما وارد زندگی شوکا می‌شویم می‌بینیم دختری است حرّاف و مدام با خودش در حال وراجی است. سر به هواست و حتی در مواردی بی‌عاطفه است. او در خرابه‌ای زندگی می‌کند اما در تصور خودش تلویزیون دارد و ساعت‌ها روبه‌روی آن می‌نشیند و نوارهای ویدئویی‌ای را که مادرش برایش فرستاده تماشا می‌کند. اگرچه راوی اصلی شوکاست ما نمی‌توانیم درباره گذشته او چیز زیادی بدانیم. می‌بینیم که کار می‌کند و در عالم خصوصی‌اش دلبستگی‌های خاص خودش را دارد. او حتی هیچ علاقه‌ و حرارتی نسبت به مادرش ندارد و حتی اگر به نهر و هانیه کمک می‌کند بیشتر از روی کنجکاوی است تا محبت یا حتی ترحم. شخصیت‌های دیگر این داستان عموما با جانمایه اصلی کتاب مرتبطند و در میان آنها فقط باور نوه کوچک اکسیر سخت است که دختربچه‌ای است به شدت بیمار و در حال مرگ؛ اینکه کودکی بیمار را در آن شرایط سخت و در سرما و برف از این طرف به آن طرف ببرند منطقی نیست. بعضی از شخصیت‌های فرعی کتاب هم بیش از آنکه شوخ و شنگ باشند، مشنگند و بلاهت دارند. اما درباره اسم‌ها و نامتعارف بودنشان باید بگویم در موقعیتی که کاتب ساخته به طور طبیعی باید اسم‌های نامانوس بشنویم؛ مل، گل، فام، اکسیر، احلی، نهر و... اینها آدم‌هایی هستند که هر کدام از گوشه و کناری در مکان داستان جمع شده‌اند؛ یکی افغانی است، دیگری کرد، یکی عراق و طبیعی است که اسم‌های مختلف داشته باشند. شاید هم کاتب به دلایلی از اینکه اسم‌های این شخصیت‌ها شباهتی به اسامی شخصیت‌های آثار دیگران داشته باشند، پرهیز کرده است.

*شما در نقدهایی که بر هیس نوشته بودید، به «خون» در رمان هیس اشاره کرده و درباره خشونت و خونریزی در این کتاب توضیحاتی داده بودید. نظرتان درباره خونسردی کاتب در توصیف خشونت در آثارش چیست؟

اگرچه در آفتاب‌پرست نازنین، پلیس حضور ندارد اما به هر حال این اثر یک رمان پلیسی است. به خاطر تعقیب و گریزی که در آن روی می‌دهد و قتلی که اتفاق می‌افتد و اتفاقا در دیگر آثار کاتب هم این تعقیب و گریز هست. مطالبی در ذهن کاتب هست که گویا برایش اهمیت خاصی دارند؛ مثل دوشنبه که در جایی درباره‌اش از او پرسیدم و جوابی نداد یا جوابی نداد که من بفهمم. چنین عناصری در کار کاتب وجود دارند که باید رمزگشایی شوند. مساله خشونت در آفتاب‌پرست نازنین مثل این است که تیغه چاقویی را در دست داشته باشید و غلاف نازکی روی آن بکشید. در این صورت اگر با این چاقو بخواهید سیبی را به دو نیم کنید این کار به آسانی انجام نخواهد گرفت؛ چراکه آن غشاء مانع می‌شود. در هیس این غلاف وجود ندارد. روایت کاتب از قتل‌های جهانشاه که با سرتیزک رگ گردن زن‌ها را می‌زند واقعا تکان‌دهنده است. اما در این کتاب با اینکه مریم و دخترش را شکنجه می‌دهند، توصیفات چنان صریح و سنگدلانه نیست. نکته مهم دیگر این است که نقش پررنگ طنز و عناصر گروتسک و مفرح در این کتاب بسیار بیشتر از دیگر آثار کاتب است و همین از بار خشونت اتفاقات تلخ رمان می‌کاهد. در جاهایی بار طنز آن‌قدر سنگین می‌شود که آدم یاد عبید زاکانی می‌افتد. اساسا یکی از کارهایی که کاتب به ویژه در این رمان به خوبی از عهده‌اش برآمده تقلید استهزایی روایت‌های دیگران است.

گروتسک در این کتاب نقشی تعیین‌کننده دارد و مثال‌های زیادی برای آن می‌توان آورد؛ مثل مسابقه فلفل‌خوری یا جایی که شوکا می‌خواهد پنهانی برای نهر و هانیه خورش قیمه ببرد و آن را توی پلاستیک می‌ریزد و زیر لباس پنهان می‌کند و پلاستیک پاره می‌شد و... یا عمه شوکا که با مرد سبیل قیطانی ازدواج کرده و... البته نباید فراموش کرد پشت همه این عناصر مفرح با یک تراژدی مواجهیم و آن همان مساله سنگ شدن است که درباره‌اش گفتم.






«آفتاب‌پرست نازنین»






حمیدرضا امیدی‌سرور







 

«آفتاب‌پرست نازنین»، «مارمولکی که ماه را بلعید»، «گنجشک‌ها بهشت را می‌فهمند»، «مارمولک‌ها هم غصه می‌خورند» و...

چند سالی است که سروکله این جور نامگذاری‌های عجیب‌وغریب در ادبیات داستانی ما پیدا شده است؛ نام‌هایی که نه‌تنها عجیب به نظر می‌رسند؛ بلکه گاه در نظر مخاطب ربطی هم به خود متن ندارند و گویی صرفا برای جلب توجه مخاطب و برانگیختن حس کنجاوی آنها انتخاب شده‌اند. این را تا همین جا داشته باشید و اجازه بدهید به یک نکته‌ای درباره نامگذاری یک فیلم در سینما اشاره کنیم که چندان هم بی‌ربط به بحث ما نیست. مسعود کیمیایی فیلمی معروف دارد به نام «گوزن‌ها» که احتمالا همه آن را دیده باشیم؛ فیلمی که از قضا نه ربطی به گوزن دارد و نه حتی اسمی از آن برده می‌شود یا حتی عکس آن در جایی از فیلم نشان داده می‌شود. به همین خاطر شاید این اسم به نظر ما عجیب و بی‌ربط به نظر برسد. جالب آنکه تا مدت‌ها بسیاری تصور می‌کردند نام فیلم ربطی به آن حیوان چهارپا با شاخ‌های زیبایش ندارد بلکه گوزن‌ها است و بر این مساله پافشاری هم می‌کردند! اما مسعود کیمیایی همان سال‌ها در توضیح این نامگذاری می‌گوید که گوزن‌ پاهایی زشت و شاخ‌هایی زیبا دارد. در هنگام خطر پاهای زشت او کمک می‌کند تا خود را نجات دهد اما شاخ‌های زیبایش که در شاخ و برگ درختان گیر می‌کند موجب گرفتاری‌اش می‌شود و این حکایت آدم‌های فیلم است.

خب حالا جریان فرق می‌کند؛ دیگر این نامگذاری عجیب و بی‌ربط به نظر نمی‌رسد، شاید هوشمندانه و زیبا هم به حساب بیاید. این نام‌هایی که در ابتدا به آنها اشاره شد، تنها تا زمانی عجیب و بی‌ربط به نظر می‌رسند که مخاطب نتواند دلیل استفاده از آنها را پیدا کند. گاه خواندن متن برای این منظور کفایت می‌کند اما گاه این نامگذاری‌ها چنان پیچیده و متضمن شرح و تفسیرهای شخصی است که حتی خواندن متن هم برای درک آن کافی به نظر نمی‌رسد و تا توضیحی از جانب نویسنده مطرح نشود دلایل انتخاب آن روشن نمی‌شود. حالا مساله این است که آیا نامگذاری یک اثر باید به شکلی باشد که تا خود نویسنده پادرمیانی نکند، دلایل آن روشن نشود؟

شاید موافق این مساله باشیم یا نباشیم؛ اما اگر نام هر اثر را جزئی از متن به حساب بیاوریم. (که این‌گونه هم هست)، چه بهتر که چنین شرایطی حاکم باشد.

برگردیم به ابتدای بحث؛ نام‌های طولانی و عجیب. انگار استفاده از این نام‌ها چند سالی است به مد بدل شده و قرار است نشان بدهند بعضی نویسندگان ما از تغییر و تحولات دنیای ادبیات عقب نمانده‌اند. این‌گونه نامگذاری‌ها خاص ادبیات ایران نیست و منشأ آن را می‌توان در آن سوی مرزها ردیابی کرد، هر چند این بار هم ایرانی جماعت وقتی به کشف و شهودی نائل می‌شود جامه افراط و تفریط پوشیده و آش را شورتر از آنچه هست نشان می‌دهد. به نظر می‌رسد روزگار استفاده از نام‌های یکی دو کلمه‌ای که به شکل مستقیم بر مفاهیمی کلی تاکید می‌کنند، سپری شده است، نام‌هایی مثل «بینوایان»، «بربادرفته»، «آرزوهای بزرگ»، «جنایت و مکافات»، «جنگ و صلح» و...

امروز سال‌هاست که دوران مدرنیته به سر آمده و روزگار پست‌مدرنیته در رسیده و مثل همیشه هنر این دیار هم بدون آنکه تغییر و تحولات را در ظرف زمانی خود درک و تجربه کرده باشد، از یک دوره به دوره بعدی پریده (یا پرت شده) و هنرمند این روزگار هم برای اینکه پیشرو باشد و از زمانه عقب نماند، ناگزیر از این تاثیرپذیری‌های آنی و لحظه‌ای است و شاید به همین دلیل است که تجربه‌های نو در عرصه‌های مختلف هنری در ایران اغلب جا نمی‌افتد، تحمیلی به نظر رسیده و گاه به ادا و اطواری فریبنده شباهت پیدا می‌کنند.

آثار محمدرضا کاتب به‌ویژه در دوره دوم فعالیت او که اغلب آثار متفاوت و فرم‌گرایی بوده‌اند، متاثر از همین فرم‌گرایی و توجهی است که نویسنده برای ارائه آثاری متفاوت داشته است، در نگاه نخست هم می‌تواند عجیب باشد همانند «آفتاب‌پرست نازنین» و هم بی‌ربط مانند «هیس». اما وقتی پای خود متن‌ها به میان می‌آید، استفاده از عنوان آفتاب‌پرست نازنین یک انتخاب هوشمندانه برای جلب کنجکاوی مخاطب به نظر می‌رسد؛ هرچند که گفته می‌شود این نام به پیشنهاد یکی از دوستان کاتب برای این کتاب در نظر گرفته شده و انتخاب خود کاتب همان «نحرسنگ‌ها» بوده که به عنوان اسم دوم کتاب در نظر گرفته شده است.

و باز اگر پای تاویل در میان باشد، همین «نحرسنگ‌ها» که ترکیبی نامانوس به نظر می‌رسد با توجه به آنچه در رمان مطرح شده معنا می‌یابد. همین‌طور خود «هیس» که در متن این رمان هیچ خبری از خود هیس نیست اما چه کسی می‌داند شاید، وقتی جهانشاه با خونسردی زنی را به قربانگاه می‌برده تا به قتل برساند؛ در لحظه قتل انگشت سبابه به روی لب‌ها گذاشته و گفته باشد: هیس! اما اگر این فرض را بپذیریم تکلیف ادامه عنوان کتاب هیس یعنی «مائده، وصف و تجلی» چه می‌شود؟ شاید اگر حوصله داشته باشیم با زیروروکردن کتاب به نتیجه‌‌ای برسیم و شاید کار راحت‌تر هم این باشد که به طریقی خود نویسنده را پیدا کنیم و از او درباره این بپرسیم!

دو اسمی بودن بعضی کتاب‌های کاتب هم خود حکایت جالبی است که این روزها زیاد هم باب شده است و از قضا کار چندان نویی هم به حساب نمی‌آید. مگر اینکه علاقه و اصرار روی این موضوع را به حساب این بگذاریم که نویسنده هر بار گزینه‌های مختلفی برای عنوان رمان خود داشته است و از هیچ‌یک نتوانسته صرف‌نظر کند. حرف آخر اینکه اسم مناسب و متفاوت گذاشتن برای هر اثری بسیار خوب است اما وقتی این همه اصرار روی اسم عجیب‌وغریب وجود داشته باشد، مخاطب به شک می‌افتد که خب یعنی چه؟ اگر خود رمان اثر شاخصی باشد نیازی به اسم‌های عجیب‌وغریب ندارد. مگر خانم دالووی اسم پیچیده‌ای دارد یا اولیس و... اما وقتی رمان اثر شاخصی نباشد با بهترین اسم‌های دنیا و با پیچیده‌ترین و هوشمندانه‌ترین‌های آنها هم جایی در میان ادبیات جدی برای خود پیدا نمی‌کند.


 


 


 


 


تب انتقام: عفو و ببخش یا انتقام







 نگاهی به رمان " آفتاب پرست نازنین "






فرحناز علیزاده







"آفتاب پرست نازنین " کتاب جدید محمد رضا کاتب ، نویسنده رمان مطرح " هیس " است که به تازگی توسط نشر هیلا به بازار کتاب عرضه شده است .رمان شامل یازده قسمت است. داستان در ده بخش با دو زاویه دید من راوی گذشته نگر (شوکا) و دانای کل به صورت یک در میان و متناوب بیان می شود. در بخش پایانی نویسنده از ترکیب این دو دیدگاه در متن استفاده می کند.آفتاب پرست نازنین با ژانر واقع گرای مدرن از زیر مجموعه رمان های جنگ ، به تبعات جنگ می پردازد. رمان در بخش ابتدایی با تعلیقی مناسب آغاز می شود؛مرگ مریم و بدن غرق به خونش در بغل شوکا ، تعقیب مریم در کوه توسط اکسیر و نوه هایش و سپس دستگیری آنان، تعلیق مناسبی ایجاد می کند که بانی جذب خواننده به متن می شود. تعلیقی که متاسفانه در طی متن به علت اطناب و زیاده گویی من راوی و هم چنین کتمان گری دانای کل در انتهای داستان از بین می رود . شخصیت اصلی دختری به نام شوکا است که دلیل مرگ پدر و بدبختی هایش را در مادری می بیند که به او لقب آفتاب پرست داده است. شوکا بر خلاف اصرار های فراوان مادر، نزد عمه اش زندگی می کند . او ناخواسته وارد ماجرای دستگیری و شکنجه مریم و هانیه توسط اکسیر و نوه هایش می شود. اکسیر پیر مردی است که پسرش ( خلود)به علت خیانت یکی از عراقی ها کشته شده است. پیر مرد به همراه نوه ها به ایران می آید تا از قاتل پسرش انتقام بگیرد. مریم که گویا زن قاتل خلود است بعد از دستگیری از جواب دادن سر باز می زند و هر بار روایتی جدید ارائه می کند.شوکا شاهد شکنجه های مریم و دختر، شبی آن دو را نجات می دهد و به ساختمان نگهبانی می برد. فام نوه ارشد اکسیر که در تب انتقام می سوزد و متوجه مخفی گاه مریم می شود بعد از مرگ خواهر کوچکش و فهمیدن این حقیقت تلخ از سوی اکسیر شبانه به مخفی گاه رفته و مریم را به قتل می رساند. مرگ مریم باعث تحول فکری در شوکا می شود . او در پایان می فهمد که گذشت بهتر از انتقام است؛ به همین دلیل با مادر آشتی می کند،اما مادر به دلیل بیماری می میرد و او باز تنها می ماند. همانطور که گفته شد رمان با دو دیدگاه من راوی گذشته نگر و دانای کل بیان می شود. من راوی که گاه وارد ذهنیت دیگران می شود « تو گذشته هایش یک چیزی بود که دوستش داشت و خودش هم نمی دانست آن چیست. برای همین مجبور بود ...گذشته هایش را شخم بزند.» (ص41) گاه آنچنان عاقل است که حساب و کتاب انبار به گردنش است ، از آلزایمر و کابو های امریکایی اطلاعات دارد و سخنان حکیمانه می گوید.« همیشه همین طوری است کسانی که کمتر می دانند فکر می کنند بیش تر می دانند.»(ص158) یا « فکر و ذهن آدم بزرگ ترین تله دنیا است چون خودت مقابل خودت هستی و هیچ راه فراری نداری.»(ص208) من راوی که رئیس اش او را دختری خل و چل می خواند و اطرافیانش باور دارند که به اندازه یک نخود هم عقل درست و حسابی ندارد؛ شاید به همین دلیل است که شوکا، جایی که نباید بخندد نیشش تا بنا گوش باز می شود.« یکی از اخلاق های پسندیده ی من این بود که وقتی نباید می خندیدم چنان نیشم بازمی شد.»(ص111) و زاویه دید دانای کلی که در جای جای متن راحت ارکان جمله را بهم می ریزد و جای فعل را پس و پیش بیان می کند، شگردی که البته بیشتر در من راوی رایج و قابل قبول است تا دانای کل .« فام رفته بود از عمارت بیرون»(ص79) حال باید پرسید به راستی انتخاب این دو دیدگاه در بیان روایت از چه رو است. به راستی شوکا چه مطلب جالب و ناگفته ای می تواند، روایت کند که دانای کل قادر به گفتن آن نیست؟ اگر هدف از روایت باز شدن گره اکسیر و نوه ها (یافتن قاتل ) بدانیم و ایده داستان را در این جمله خلاصه کنیم " چه می شد اگر پیر مرد عراقی موفق به یافتن قاتل پسرش می شد؟ " بیان رخ داد ها از سوی دانای کل به تنهایی پذیرفتنی تر از روایت همراه با اطناب شوکا است؛ ولی اگر غایت روایت را بیان تحول شخصیتی شوکا و درونمایه داستان از زبان او در نظر بگیریم، در آن صورت وجود من راوی که بانی حس پذیری، باور پذیری و واقع نمایی متنی می شود و برای نشان دادن تحولات درونی بهترین دیدگاه در نظر گرفته می شود ،قابل توجیه است .تحول شخصیت و بیان دغدغه های درونی برای رسیدن به تشرف از زبان خود شخص ملموس تر از دانای کل است.البته ناگفته نماند، در این اثر باید این خرده را به نویسنده گرفت که چرا این تشرف فکری خیلی سریع و در انتهای متن ( ص 278-277) بروز می کند ؟ در حالی که نویسنده می توانست با دادن پیش زمینه های لازم ذهنی از سوی شوکا در جای جای داستان به باور پذیر ی این تحول کمک کند. هم چنین می توان پرسید من راوی گذشته نگر (شوکا) بر اساس چه منبع و اطلاعاتی تا این حد دقیق از گذشته ها یاد می کند . مگر نه اینکه روایت او تنها بازسازی ذهنی از گذشته ها است؟ آیا بهتر نبود نوار ها و عکس هایی در اختیار شوکای کمی خل قرار می دادیم تا به استناد از آن ها روایت از گذشته ها را آغاز کند؟ نکته قابل تعمق دیگر در خصوص ساختار رمان است.در فصل اول با مرگ و قتل ، در فصل دوم با تعقیب و گریز روبه رو هستیم. روایتهایی که هریک ماجرا محور است و خواننده را تشویق به خواندن برای یافتن سوال " بعد چه می شود؟" آیا اکسیر موفق به یافتن قاتل پسر می شود یا نه؟؛ ترغیب می کند..ولی این روایت جذاب در فصل سوم به روایتی کلاسیک می رسد. شوکا از گذشته خود ، مکانی که در آن زندگی می کند و شخصیت های پیرامونش صحبت می کند و تنها در صفحه 64 بعد از کلی از در و بی در گفتن از مریمی نام می برد که خواننده مشتاق زنده ماندن او است. در واقع می توان گفت به غیر از فصل اول که ادامه دهنده صفحه264 کتاب است و می توانست حالت دوار گونه اثر شود ،بقیه روایت زمان خطی را دنبال می کند. حالا جا دارد سوال کنیم، داستانی با ژانر واقع گرای مدرن که به افراد منزوی و تک افتاده ی بعد از جنگ توجه دارد از چه رو می بایست روایت کلاسیک ( شرح گذشته – مکان – موقعیت و...) و خط توالی زمان را سر لوحه کار قرار دهد.آیا می توان این عمل نویسنده را به نوع آوری او نسبت داد. نوع آوری که گاه خواننده را به یاد داستانهای تقلیدی پست مدرنی می اندازد که تنها طنز راوی، بیان عدم واقعیت مطلق، تکثر روایت و حاشیه نویسی را مطرح می کند.آیا نویسنده می خواهد با دروغین بودن تمامی حالت ها و رخ داد ها، به وجود واقعیت های متکثری برسد که از دید هر فرد تنها باز تولید می شود.« گذشته آن چیزیی شده بود که ما فکر و باور می کردیم و ساخته بودیمش براش.»(ص100) در آن صورت چرا پایان بسته ای به متن داده و با مرگ مل، مریم مادر و اکسیر ، در به دری فام و تنهایی شوکا متن پایان می یابد؟ اما در کنار این معایب باید از محاسن اثر یاد کرد. کاتب نویسنده ای است که به اعتقاد نگارنده توانسته از درون مایه ای تکراری در بافتی جدید سود ببرد. درونمایه ای که بارها از زبان استاد گل، گل و مریم و در انتها شوکا بیان می شود.« اگر انسان سختی دیگری را عفو نکند، اگر از سختی خودش و او دوری نکند، خودش تبدیل به همان سختی می شود.»(ص136» یا « وقتی در حق طرفت که آدم گندی هم هست بد می کنی تو هم می شوی لنگه او .گور پدر او هم کرده ولش کن برود به درک.»( 241) درون مایه ای که از تقابل اصلی انتقام – عفو و بخشش سود می برد.حرفی تکراری که این بار نویسنده با کمک طنز چه آشکار و چه پنهان رنگی تازه به آن بخشیده است. چه آن جا که از طنز موقعیتی خودکشی دختر بارداری می گوید که به دلیل خنده بی موقع شوکا دست از عمل خودکشی بر می دارد و به جان شوکا می افتد و چه آنجا که مردانی را به تصویر می کشد که لنگه کفش ها را به عنوان جایزه به گردن دارند«انگار تو مسابقه هوش مصنوعی برنده شده اند و مدالشان را انداخته اند گردنشان »(ص107) طنز کلامی که "دهن لقی " را تنها "در دل کردن " بیان و نگاه طنز گونه ای به ازدواج مطرح می کند.« خب تا کی باید آدم راحت ، آزاد و خوش باشد؟ باید رفت خانه ی شوهر هی حرص خورد..دندان قروچه کرد. هی رخت و لباس شست و هی ..فحش شوهر شنید و کتک خورد و خفقان گرفت.»(ص29) طنز های من راوی که باعث سرعت بخشیدن روایت می شود. از سوی دیگر باید گفت،گرچه در روایت های شوکا با خرده داستان هایی مواجه می شویم که گاه اطناب را به همراه دارد _ مثلا روایت ماجرای قاطر میترا، ابابیل، اورنگ و یا قصه قشون و عمارتی که بعد ها تبدیل به زندان می شود و... _ ولی روایت شوکا سرشار از بیان باور ها ، سنت ها و اعتقادات مردمی است که به لحاظ مطالعات فرهنگی که نشان دهنده ی فرهنگ یک قوم است بسیار ارزشمند محسوب می شود. راوی به نوعی همه باورها و خرافات ها را دست می اندازد.« بهش گفته بودند اگر 77 تا کار انجام بدهند که تو همه اش شماره هفت باشد یک خبر خوش بهش می رسد. برای همین ، 7 نفر را همین طوری اعدام کرده بودند.» (ص70)می دانیم که عدد هفت، عدد مقدس و اسطوره ای است و خواننده را به یاد هفت مرتبه عشق یا هفت آسمان می اندازد. حضور "شمایل گردان یا بچه گردان " های جور واجور که اهالی میان زمین ها یا بالای سر جنازه ی بچه ای که تازه مرده خاک می کردند تا از دست " خاک و خلی " « که یک چیزی شبیه مرگ یا تقدیر بود»( ص101) نجات پیدا کنند.اهالی که معتقد هستند « اگر کسی شمایل کسی را بردارد درد تیزی و تندی به جان صاحب آن می افتد.»(ص103) راوی به باور هایی اشاره می کند و از بلاگردان هایی نام می برد که مردم در آن پا فشاری می کنند .باور هایی که گاه از غلط بودن آن آگاه هستند.استفاده از پرنده های " بلا گردان " بالای سر مریض و رهاکردن آن که شاید جوری از قربانی کردن باشد .باوری که اکسیر و فام آن را با سختی و مکافات در بیمارستان به انجام می رسانند در حالی که می دانند، « اکسیر برای فام از پرنده فروشی گفته بود که پرنده هایش جلدش بودند. پرنده ها را او می فروخت به کس و کار بیماران و آنان می بردند تو بیمارستان و دور سر مریض شان می گرداندند و بعد پرنده را آزاد می کردند. پرنده در آسمان چرخی می زد و می آمد پیش صاحبش و صاحبش باز آن را به کس دیگری می فروخت...شاید علت خوب نشدن مریض ها همین بود»(ص245) از دیگر محاسن اثر باید به خلق فضای داستانی که همسو با شرایط و روحیات شخصیت های رمان است اشاره ی کوتاهی داشت. برفی که مدام می بارد ، سرما ،بادی که سوز شدیدی با خود به همراه دارد. گزنده گی هوایی که با سردی روابط بین شخصیت های تک افتاده و منزوی انسان های بعد از جنگ هماهنگ است نشان از فضا سازی موفق نویسنده رمان دارد. رمان رامی توان به جهت نگاه غالب مرد سالانه دوران خاص از زمان و یا موقعیت مکانی نیز بررسی کرد . رمان از زنان منفعل می گوید که یا در انتظار یافتن شوهر هستند و یا بعد از ازدواج شرایط سخت زندگی زناشویی را تحمل می کنند. چه این زن ، عمه ی شوکا باشد که از دست شوهر معتادش مدام کتک می خورد؛ چه زن اورنگ که جوان تر از پیرمرد است ولی به اجبار شوهر ،چکمه پلاستیکی مردانه به پا می کند و کل کار ها را انجام می دهد؛ چه مریم که شاید بی گناه بوده و تنها چون زن قاتل محسوب می شود باید بار گناهان مرد را به دوش بکشد. به هر روی متن به جامعه و دورانی اشاره می کند که مردان هرچند که خود در جایگاه قدرت نیستند ولی به زنان شان زور می گویند. به امید کار های بعدی کاتب که معتقد است « ته ته هر داستانی یک شروع تازه خوابیده. یک شروع هر ...» منبع: کاتب، محمد رضا؛ آفتاب پرست نازنین( نحر سنگ ها ) ، تهران : انتشارات هیلا 1388

منبع - مجله گلستانه







راه رفتن در تاریكی:






فرشته نوبخت








محمدرضا كاتب با رمانِ «هیس» و پس از آن با «وقتِ تقصیر» نشان داد كه داستان‌نویسی است كه صرف‌نظر از توانایی شگرفش در روایت، دغدغه‌های دیگری دارد كه همان نگرشِ چندسویه در معنا و فرم است؛ نگرشی كه به لحاظِ نحوه برخورد با مفاهیمِ استعاری و رئالیستی در رمانِ تازه او -«آفتاب پرست نازنین»- تجلی یافته است. باید گفت كه آفتاب‌پرست نازنین، داستان عجیبی دارد؛ عجیب نه از منظر داستان‌‌های غریب، شگفت، سوررئال و آبستره یا تكنیكی كه با سوژه و فرم درگیرند. بلكه از این نظر كه یك قصه چهار خطی دارد در 258 صفحه روایت به همراه خرده‌روایت‌های بی‌شمار و همراستا با داستان، بی‌هیچ اطنابی كه وقتی شروع می‌كنیم به خواندنش دلمان نمی‌خواهد زمینش بگذاریم. شاید دلیل آن تصاویرِ روشنی باشد كه از واقعیت‌های عریانِ زندگی همراه توصیفاتِ دست‌یافتنی در داستان به دست می‌آوریم؛ چیزی كه به رغمِ ذهن‌گرا بودنِ راوی اول شخص و خیال‌وارگی جاری در اثر، داستان را سفت و سخت روی مرزهای واقع‌گرایی حفظ كرده است و شاید هم دلیل آن تحلیل‌های فلسفی و روانشناختی تنیده در روایت باشد كه ضمن عمیق كردنِ مفاهیمِ داستانی، ذهن را درگیر و گرفتار می‌كند. «...و بالاخره بعد از آن همه تاریكی و سكوت ساعت به دادم می‌رسد و زنگ می‌زند و حالا یك شوكای دیگر باید می‌شدم چون آن شوكا تمام شده بود یا باید تمام می‌شد. زورم به خواب‌هایم نمی‌رسید، به بیداری‌ام كه باید می‌رسید. دیگر نمی‌خواستم آن‌طوری مثل یك تكه سنگ بیفتم یك گوشه؛ سخت بود اما می‌خواستم نور تند روز را ببینم كه از میان پنجره‌ها ریخته تو اتاق و همه‌جا را برداشته و...» ص 285 اما بی‌گمان چیزی كه داستان را با اهمیت‌تر می‌كند تنها شكل برخورد اثر به لحاظ فنی با زبان، شخصیت، جغرافیای داستانی و حتی قصه نیست؛ بلكه برخورد اثر با پنهانی‌ترین زوایای شخصیتی آدمی‌ است وقتی در میانِ اجتماعِ انسانی گم می‌شود و وقتی جدا از لباسی كه با عنوانِ هویتِ ظاهری به تن دارد، چیزی در درونش هست كه نام و مكان و بهانه‌ای برنمی‌تابد. برای همین است كه شخصیت‌های رمان گاهی چند نام یا شخصیتی چند وجهی دارند و وقتی ردِپایشان را در روایت دنبال می‌كنیم و پی می‌گیریم تعلقی مطلق به هیچ جغرافیا یا فضای خاصی ندارند. آن‌قدر كه گاه انتهای سرِنخ‌ها را گم می‌كنیم؛ بازی‌ای كه با تكرارش پی به عامدانه بودنش می‌بریم. «پدر بزرگم ایرانی بود و مادربزرگم جزء مسلمان‌های باكو. پدرم و عمه‌ام در عراق به دنیا آمده بودند و بزرگ شده آنجا بودند. پدرم با مادرم كه عرب بود همان‌جا آشنا شده بود و ازدواج كرده بودند و من بعد از اخراج آنها از عراق تو تركیه به دنیا آمده بودم و تو ایران بزرگ شده بودم. یك چیز بین‌المللی بودم. شاید فقط این‌طوری فكر می‌كردم چون دلم این‌طوری می‌خواست.» ص34 و باز بی‌گمان به همین دلیل است كه نامگذاری فصل‌ها به نحوِ معناداری با دو عنوانِ «بی‌دهان حرف می‌زنم» و «این‌طوری هم می‌شود گفت»، یك در میان مدام تكرار می‌شوند. انگار عنصر تكرار به عنوانِ سمبلی تقدیری به كار گرفته شده است تا بی‌هیچ اصرار و پافشاری‌ای مفهومِ عدم قطعیت یا همان شكاكیت ذاتی در صدور احكامِ مطلق هستی را القا كند. از این نظر آفتاب‌پرست نازنین را می‌توان یك رمانِ تحلیل‌گرایانه از منظر روانشناختی با دیدگاهی فلسفی به حساب آورد كه در آن شخصیت‌هایی كه نه اسمِ واحدی دارند، نه خلق و خوی مشخصی و نه حتی زبانِ یكدستی، درسته پوست كنده می‌شوند، تحلیل می‌شوند و عریان پیش نظر قرار می‌گیرند. به همین دلیل است كه رمان دو راوی دارد و از دو منظر روایت می‌شود: 1- (راوی اول شخص): شوكا و 2- (دانای كل)ی كه در حقیقت خدای آفریننده اثر است؛ اما از نوعِ منحصر‌به‌فرد آن. و این راوی خدای خالقی است كه مطلق نیست و گاهی دلش می‌خواهد روایت را آن‌طور كه خودش دوست می‌دارد و دلش می‌خواهد پیش ببرد؛ حتی اگر شده بی‌آنكه ذهن را درگیرِ توالی زمان یا انحصار مكان بكند؛ و طوری هم این كار را می‌كند كه گویی در داستان هم حضور دارد و هم ندارد و همین خداست كه در لایه‌های پنهانی اثر از طریقِ راوی اول شخص به ما می‌گوید كه آفتاب‌پرست نه آن زنِ عصیانگری ا‌ست كه وقتی همه راه‌ها را به روی خودش بسته می‌بیند، بانادیده گرفتنِ فرزند و همسرش تصمیم به فرار می‌گیرد. چراكه آفتاب‌پرست به تعبیری نمادی است از روی دیگرِ سكه نهادِ آدمی كه همیشه پر است از آرزوها و خواسته‌های مدفون شده در ارواحِ اسرارآمیزِ بشری كه میل به تغییر، فرار و در نهایت تحول دارد؛ تحولی كه خود مفری برای رهایی ا‌ست. به این ترتیب وقتی رمان پایان می‌پذیرد خیال می‌كنیم آفتاب‌پرست در درون ما خانه كرده و حضور دارد؛ آن هم درست وقتی كه می‌خواهیم گذشته‌ها را فراموش كنیم و بی‌آنكه به قولِ راوی آفتاب‌پرست نازنین: «تو تلخی‌ كارهای دیگران گیر بكنیم و زندگی‌مان مثلِ راه رفتن تو تاریكی یا خوابی طولانی بشود» ص 235، بی‌خیال و سرخوش راه خود را در زندگی پی ‌بگیریم و باز شبیه راوی به خودمان بگوییم: «وقتی نمی‌توانی چیزی را عوض یا بهتر كنی، باید حداقل تحملش كنی...» ص229







نقدی به رمان هیس






نقدی به رمان هیس






- نوشته شهر نوش پارسی پور






برنامه‌ای به روایت
شهرنوش پارسی‌پور


 محمدرضا کاتب، نویسنده‌ی داستان بلند «هیس» نشان می‌دهد که نویسنده‌ی با استعداد و صاحب سبکی است. هرچند که در آغاز داستانش مرا خشمگین کرده بود. بر این پندار بودم که شرح ماجرای مردی که هفده زن را به وضعی فجیع کشته است، و یا آن دیگری که دو بچه را کشته، تکه‌تکه کرده و از گوشت‌شان خوراک درست کرده چه دردی از جامعه دوا می‌کند؟ و آیا بهتر نیست که کار نوشتن در این بارگان را به محققان و روان‌شناسان واگذار کنیم؟

 

چنین به نظرم می‌رسید که او دارد چشم‌بندی می‌کند. بعد گره‌های داستان که باز شد هرچیز در سر جای خود قرار گرفت و یک رمان خوش‌ساخت از درون آنها بیرون آمد.

راوی داستان یک پاسبان است که گویا بچه‌ی سر راهی بوده. او دچار سرطان است و به‌زودی خواهد مرد. اکنون همانند هر انسانی پیش از مرگ آرزو دارد حرف بزند. او می‌خواهد کاری کند تا در خاطره‌ی چند نفر باقی بماند. شرح‌های نخستین شامل مشاهدات او در زندان جانیان است و بعد کم‌کم داستان مستقل می‌شود و ما با پاسبان و زندگی او رودررو می‌شویم. پاسبانی که به مرحله‌ی نوعی کشف و شهود فلسفی رسیده اما توان بیان آن را ندارد.

آغاز داستان همان پایان داستان است. پاسبان جد کرده تا پسر صمد را به نان و نوایی برساند. پدرش، صمد، ناجوانمردانه کشته شده است. در درازای این داستان ما دائم در محله‌های قدیمی و فقیرنشین تهران چرخ می‌زنیم. پاسبان می‌توانسته یک دزد باشد، اما تمام کوشش خود را برآن قرار داده که در حد توان خودش از جان و مال مردم محافظت کند.

فصل نخست که با عنوان «حکایت سفر و شبانه یکم» ویژگی یافته حامل چهار حالت: «حکایت سفر:»، «تجلی:»، «قدمگاه:» و «خانه‌ی آرامش:» است. این طبقه‌بندی‌های مبهم معنای ویژه‌ای ندارند. شاید این طبقه‌بندی‌ها نمایشگر حال قال پاسبان باشند که دارد با مرگ درمی‌آمیزد. او چنین آغاز می‌کند:
«ایستاده بودم روی جدول جوی، گل‌های بغل پوتین راستم را می‌مالیدم به لبه جدول. سر شب تازه واکسشان زده بودم. دلم می‌خواست وقت بالای سر جنازه‌ام می‌رسند ببینند تر و تمیز، مثل بچه آقاها مرده‌ام: باکفش‌هایی براق، پیراهن و شلواری اتو خورده و موهایی با بوی صابون نخل داروگر: انگار داشتم می‌رفتم عروسی خواهرم: همیشه آرزویم بود خواهری داشتم: سر بلند کردم سمت آسمان: برف داشت پا می‌گرفت دوباره: دانه‌هایش حسابی درشت شده بود. گفتم:
"دزدی است؟"
پسر صمد به لرزه افتاده بود: شاید از سرما بود، شاید هم از ترس. گفت:
"از گونی کفنی‌ها برداشتم سرکار."
از گوشه چشم نگاهش می کردم. سرش پایین بود. گفتم:
"پرسیدم دزدی است؟"
پسر صمد نگاه می کرد به چراغ‌های وسط اتوبان که می‌رفت به شهر. تا شهر خیلی چراغ بود. گفت:
"بله سرکار."
می‌دانستم از بارهای جو، گندم، خرما و هرچه دستش برسد بلند می‌کند می‌برد بی‌قیمت می‌فروشد به طویله‌دارها. پای راستم را آوردم بالا و بغل‌های پوتین را نگاه کردم: بیش‌تر از این دیگر تمیز نمی‌شد. رفتم سراغ آن یکی لنگه. نمی‌دانم شاید واقعا برای آن که با کفش‌های گلی نمیرم این قدر تمیزشان می‌کردم. شاید هم این پاک کردن‌ها بهانه بود، می‌خواستم به کفش‌هایم که برق مرگ داشتند بی‌ترس نگاه کنم. پسر صمد گفت:
"سرکار، به خدا دیگر بلند نمی‌کنیم، این دفعه را شما."
گفتم:
"اگر پیراهنت راه راه نبود آن گونی گندم را روی گاری‌ات ندیده می‌گرفتم و می‌گذاشتم بروی، ولی حالا دیگر نمی‌توانم."»
راوی داستان هرچند پاسبان است، اما همدردی شدیدی نسبت به افرادی دارد که جنایت مرتکب می‌شوند. او در عوالم خودش می‌کوشد دلیل رفتارهای آنها را پیدا کند. اغلب در حالتی گنگ به تحلیل‌هایی می‌رسد که دلیل رفتاری این گروه است. هرچند من به عنوان خواننده نمی‌توانم مردی را که از گوشت تن دو بچه کتلت درست می‌کند توجیه کنم، جز آن که بگویم او از اختلالات ژنتیکی رنج می‌برد، اما این پاسبان در آستانه‌ی مرگ است.
محمدرضا کاتب در بررسی شخصیت او بسیار موفق است. پاسبان به شدت از مرگ دلخراش مجید که سرش متلاشی شده رنج می‌برد. واکنش‌های او و عزاداری‌اش بعد دیگری از فاجعه‌ای به نام شهر تهران را باز می‌کند. او نیازمند یک رابطه‌ی سالم است. دوستی‌های خودجوش و عشقی که به‌طور خود به خودی سرریز کند. پاسبان در جهت رسیدن به این احوالات تلاش خارق‌العاده‌ای می‌کند. صحنه‌ی خیرات خرما در کنار بزرگراه بسیار تاثربرانگیز است. اینک اما زنی در داستان وارد می‌شود که پی‌رنگ داستان در محور شخصیت او شکل می‌گیرد.
بر این گمانم که محمدرضا کاتب به خودش گفته من داستانی خواهم نوشت که حتی یک کلمه‌اش سانسور نشود. چنین است که کل داستان در ابهام دست و پا می‌زند. در هنگام خواندن داستان اغلب به یاد مردی در زندان می‌افتادم که شاهد سخنرانی‌اش بودم. او نیز از مقوله‌ی زندانیانی بود که باید در راهروی زندان، و از طریق سیستم مداربسته اعتراف به گناه می‌کرد.
به خوبی به‌یاد می‌آورم که او ازساعت هشت بامداد تا دوی بعد از ظهر، و از ساعت سه تا هشت شب حرف زد، بی آن که دقیقاً روشن شود چه دارد می‌گوید. در میانه‌ی حرف‌های او بود که متوجه می‌شدم با نابغه‌ای طرف هستم.
در محمدرضا کاتب نیز می‌توان طرح آشفته‌ای از یک فرد بسیار هشیار را یافت که به عمد خود را الکن نشان می‌دهد. بدون شک او در به دست دادن حالت‌های یک پاسبان، که در عین حال پسربچه‌ای سرراهی بوده است، که در عین حال دارد آن به آن به مرگ نزدیک‌تر می شود، بسیار موفق است.
به بخش دیگری از کتاب توجه کنید:
«دلم می‌خواهد از بهادر و حرف‌های آخر او با شاگردش در انبار بگویم (می‌توانید رد آن حرف‌ها را روی حرف‌های پاسبان و نعمان پیدا کنید). چون وقت کم است و نمی‌خواهم کتاب طولانی شود (می‌ترسم نتوانم تمامش کنم)، چیزی که از آن واقعه می‌دانم این است:
علت قتل: شاگرد بهادر می‌خواسته از بهادر به خطر بلاهایی که در بچگی (و بعد از آن) سرش آورده انتقام بگیرد: (رجوع کنید به قصه‌هایی که از نعمان ساخته‌ام: بعضی از صفات بهادر را داده‌ام به نعمان).
فرجام کار: هفده ضربه چاقو و خفه‌شدن با کمربندی که بهادر با آن شاگردهایش را همیشه می زده. (جای قلاب درشت کمربند روی گلوی بهادر به خوبی دیده می‌شود.)
آغاز، فرجام و دلایل این کار همه مشخص است، می‌ماند فقط ربط این واقعه به قصه‌های دیگر کتاب: (باید در برداشتتان این واقعه را یک جوری ربط بدهید به پسر صمد و جهان شاه و هوس‌های ما و شب آخر من).»

محمدرضا کاتب در سال ١٣٤٥ متولد شده است. در زمینه‌ی سینما تحصیل کرده و کارنامه‌ی درخشانی از آثار ادبی را برای کودکان به‌وجود آورده است. در زمینه‌ی کار سینما فیلمنامه‌هایی نوشته است. در نوشتن «وقتی لاک‌پشت‌ها پرواز می‌کنند» با بهمن قبادی همکاری داشته.

رمان «هیس» در سال ١٣٧٨ منتشر شده است و جایزه‌هایی را از آن خود کرده. گفته می‌شود که کاتب شخصیتی خجول و گوشه‌گیراست. می‌توان او را نویسنده‌ای پست مدرن دانست. بدون شک او از آن دسته نویسندگانی است که در آینده از اهمیت بیشتری برخوردار خواهند شد. برای آشنایی بیشتر با او به ویکی پدیا مراجعه کنید. کاتب مقیم ایران است و به نظر می‌رسد توانسته باشد میان خود و اوضاع جاری در مملکت موازنه‌ای برقرار کند.
خواندن این رمان را به علاقه‌مندان ادبیات توصیه می‌کنم. بدون شک وقت شما تلف نخواهد شد.                              منبع- رادیو زمانه








جلوتر كجاست؟






محمدرضا کاتب






واقعاجلوتر كجاست؟ چرا آدم دائم به سمتش در حركت است و هیچ وقت هم به آن نمی رسد. شاید در بهترین حالتش یك افسانه است كه ما برای خودمان درست كردیم تا به بهانه اش بتوانیم یك قدم دیگر جلو برویم. خب اگر آدم به خودش بگوید تا مقصد هزاران كیلومتر راه نرفته دارد دیگر نمی تواند قدم از قدم بردارد، باز از زرنگی آدم است كه به خودش می گوید سهمش از دنیا یك قدم است و با آن فقط یك لحظه فاصله دارد. و همین یك قدم، یك قدم ها بوده كه حالاتمام آن راهی شده كه بشر تا امروز طی كرده .و رسیدیم به اینجا كه فهمیدیم آن جلوتر كه دائم حرفش را می زنیم اصلامكانی نیست كه وجود داشته باشد بلكه مكانی است كه باید ساخته شود. خب یادمان دادند كه مقصد چیز مشخص و ثابتی است كه آن دورها نشسته و منتظر ما است تا برویم سمتش و پیدایش كنیم یا در بهترین حالت آن را كشف كنیم اما خب زمانه سعی دارد یك جوری به ما حالی كند كه معنا و مقصدمان هم دچار ما و جهان سایه های ما شده. اگر بایستیم سایه هایمان هم می ایستند و اگر راه برویم، بترسیم یا بدویم سایه هایمان هم راه می روند، می ترسند و می دوند. دور نیست زمانی كه هنرمند و اثرش اصل بود و مخاطب فرع لازم .و چون هنرمندان فكر می كردند كه معلمان مخاطبین شان هستند خودشان را ملزم می دیدند كه همه چیز را واضح و مشخص بیان كنند.
یك خرده دیگر كه جلوتر آمدیم زمانه نقش اصلی را به مخاطب داد و هنرمند هم به ناچار نقش فرعی لازم را گرفت. چون دیگر ساخت جهان و حتی اثر هنری و ادبی به دوش مخاطب بود و همه چیز آن طور كه او می خواست ساخته می شد. چون همه چیز باید از ذهن مخاطب بیرون می آمد و این طوری بود كه دیگر مخاطب نباید در اثر معنایی را كشف می كرد بلكه معنا دیگر در اثر نبود. معنا در خود انسان بود .و انسان دیگر خود معنا بود .اگر ما امروز نتوانیم خودمان را آن طور كه هستیم ببینیم نمی توانیم یك قدمی را كه سهم مان است جلو برویم.
شاید برای برخی سوال باشد كه منطق رمان هایی مثل «بی ترسی» یا آثاری از این دست چیست؟ و چرا این آثار مثل بچه آدم حرف نمی زنند و این همه به هم ریختگی و مه در آنها چه كار می كند ...و چرا این آثار دنیا را منظره یی تار و تكه و پاره و سرهم شده می بینند؟ و چرا در این نوع آثار وجود یك جهان یكدست و ثابت را می شود مثل آب خوردن نفی كرد و این جهان پرسوال و غریب حاصل چه جور نگاه، مرزبندی و فكر است...
و در نهایت اینكه این طور آثار دنبال چه هستند و جلوتر از چشم آنها كجاست و آنها چطور و با چه روشی می خواهند این یك قدمی را كه سهم شان است، بردارند. شاید یكی از دلایل نفی جهان و معناهای ثابت این است كه هرچه وجود دارد و ما می بینیم از صافی ذهن ما دارد رد می شود. و نیازها، انگیزه ها و غرایز و دردهایمان روی قضاوت، دید و فهم ما اثر دارد. روی جهانی كه ما می سازیم و چیزی كه می فهمیم اثر دارد. اصلاما چیزها را آن طور می فهمیم و می بینیم كه خودمان هستیم و وجود داریم. نگاه كنیم مثلابه حیوانی كه حافظه بلندمدت ندارد و حداكثر حافظه اش چند ثانیه قبل است. این حیوان جهان را طور دیگری می فهمد و می بیند یا حیوانی كه جهان را فقط سیاه و سفید می بیند. یعنی این حیوان اصلاچیزی را رنگی نمی تواند ببیند.پس همه چیز را بر همین مبنا درك و قضاوت می كند. انسان هم باتوجه به امكانات و داشته هایش جهان را می فهمد و آن طور كه می خواهد می سازد. امروز حتی در علوم مختلف هم این قضیه دارد خودش را نشان می دهد كه انسان است كه دارد واقعیت علمی را آن طور كه می خواهد می بیند و معنی می كند و اسم چیزی را قاعده، قانون و واقعیت می گذارد و اسم چیزی را خیال، مساله و سوال. این ذهن ما است كه تعیین می كند در این شرایط خاص چه واقعی و حقیقی است و چه غیرواقعی و...
اگر به گذشته نگاه كنیم می بینیم چیزهای زیادی در تاریخ وجود داشتند كه حالامعنی و نقش شان به كلی عوض شده. زمانی چیزهایی خیالی دور و افسانه بودند و امروز می بینیم به واقعیت مسلم تبدیل شده اند و هركسی آنها را انكار كند خودش و عقلش را انكار كرده. به همین دلیل است كه می بینیم این روزها علم هم به سرگیجه افتاده. در حقیقت این امكان وجود ندارد كه ما چیزها را آن طور كه هستند ببینیم بلكه همه چیز را آن طور كه شرایط مختلف و انسانی مان اجازه می دهد می فهمیم و می بینیم.و وقتی به همان صورت همه چیز را در آثارمان بازتاب می دهیم، می بینیم نتیجه كارمان آثاری تكه پاره، پر از سایه و مه می شود.
حواس، ذهن و همه داشته های انسانی باعث می شود كه آدم های مختلف بتوانند یك مساله ثابت را طوری ببینند كه باعث بهت بقیه بشود.
ادبیات و هنر بازتاب این انسان و تفاوت نگاهش است اگر كسی از ادبیات و هنر صرفا استفاده یی تجاری بكند یا هنر را وسیله یی صرفا برای سرگرمی یا دست گرمی بداند این خب به آن آدم و نگاهش برمی گردد.برای دیدن انسان به صورت كامل ما چاره یی جز قبول همه شرایط این آدم و جهانش نداریم و راهی كه آثار این دوره انتخاب می كنند راهی سخت و پرپیچ و خم است. یك راه تعریف شده و مشخص و معین نیست یك سفر بی انتهاست كه معلوم نیست در نهایت می توانی به كوره راهی، جایی برسی یا سر از بیابان برهوت و سراب در می آوری.شاید به همین دلیل است كه امروز بعضی از شعرها، رمان ها، فیلم ها، نمایش ها و آثار دیگر هنری و ادبی نمی توانند و نمی خواهند به آن معنایی كه ما از آنها در ذهن داریم پایبند باشند.
این آثار می خواهند بدون هیچ قید و بندی حركت كنند و به سمتی بروند كه روی هیچ نقشه یی وجود ندارند چیزی كه فقط معلوم است این است كه برخی آثار از آن مفهوم قدیمی و آن تصور و تصویری كه ما از آنها در ذهن داریم دوری می كنند. خب برای بازتاباندن این آدم و جهان غریبش چاره دیگری هم نمانده... این طوری است كه فقط هنر و ادبیات هر دوره یی می تواند توصیفی از انسان و سوال هایش باشد. و حالااگر ما هم بخواهیم آثاری از جنس امروز داشته باشیم چاره یی جز انعكاس وضعیت و شرایط مان در آثارمان نداریم. اگرچه این باعث می شود كه آثارمان ظاهری عجیب و غریب به خودشان بگیرند. زمانی هست كه شما قدرت انتخاب دارید كه از این راه بروید یا آن راه. از این راهكار استفاده كنید یا از آن راهكار . اما زمانی هست كه شما مجبورید برای رسیدن به خودتان از تنها راهی كه زمانه پیش رویتان گذاشته بروید. مشخص است كه این راه سنگلاخ و پرمانع و سخت باعث می شود عكس هایی كه ما طی راه برمی داریم واضح و عادی نباشد. سوال ها و مشكلات امروز ما چنان موجودات پیچیده و عجیب الخلقه یی از كار درآمدند كه برای شناختن شان ما راهی نداریم جز آنكه تكیه كنیم به همه پشتوانه ها و داشته ها و تمام تجربه هایی كه انسان تا امروز به دست آورده. دیگر مثل گذشته یك برش، بخش یا رشته از تجربه و علوم بشری نمی تواند همه گره های ما را بهمان نشان بدهد .و بازتاب و پاسخگوی مشكلات پیچیده ما باشد . گاهی شنیده می شود كه مرز هنر، ادبیات، فلسفه، جامعه شناسی، روانشناسی و تاریخ و سایر رشته ها و علوم مختلف كجاست.
كجا ادبیات، فیزیك، نجوم و... سایر رشته ها شروع و كجا تمام می شوند. در حقیقت باید گفت كه پاسخ زمانه ما این است كه دیگر امروز مرزی بین ادبیات، هنر، تاریخ، نجوم و... علوم و رشته ها و بخش های نظری و فكری ما وجود ندارد. حالادیگر ما فقط با یك بخش و مساله بزرگ روبه رو هستیم كه آن انسان است . و در این انسان هم، همه رشته ها و علوم و كلی خرده ریز دیگر پیدا می شود . و همه این بخش ها و معرفت ها هر كدام تكه یی جدانشدنی از این آدم هستند و این برش ها و تجربه های مختلف كه ما اسم های جورواجوری برایشان گذاشتیم امروز طوری دیگر در انسان و همدیگر حل شدند كه جزیی جدایی ناپذیر از بدن او شدند . طوری كه مثل دانه های شن به سادگی دیگر قابل جدا شدن از آب این رود نیستند. بلكه مثل دانه های نمك در آب حل شدند. امروز تصویر، معنا، زبان اندیشه و... چنان درهمدیگر و در انسان حل شده اند كه دیگر نمی شود مثل سابق به سادگی چیزها را دسته بندی، شناسایی و از هم جدا كنیم . طوری این آدم در تجربه هایش حل شده كه دیگر مرزی بین رشته ها دانش ها و معرفت های او نمی توانیم قایل شویم. به همین دلیل هم هست كه برای فهمیدن این آدم و معضلاتش به تمام داشته های او نیاز است دیگر یك علم یا یك نوع تجربه و دانش نمی تواند كاری از پیش ببرد.
اگر ما بخواهیم این آدم را تمام قد و كامل ببینیم باید هیچ كدام از تكه های او را از قلم نیندازیم. چون او در تمام بخش های خودش جاری است. پس زمانی او كامل ظاهر، فهیمده و دیده می شود كه همه بخش های مختلف و متضاد او مقابل چشم های ما حاضر باشند. و به همین دلیل است كه ادبیات و هنر امروز كه بازتاب عبور ما از مرزهای مختلف است این طور وحشی و غریب به نظر می آید.
گاهی اوقات می بینیم برخی هنوز پافشاری می كنند روی خط كشی بین برخی علوم و تجربه های انسان ...مگر نه اینكه تمام مرزبندی ها، اعتبارهایی بودند كه خود ما زمانی خاص به دلایلی خاص برای فهمیدن علوم و معرفت های مختلف مان قایل شدیم. پس چرا امروز می ترسیم كه از مرزهایی كه خودمان برای خودمان درست كردیم بگذریم. این ما بودیم كه این اعتبارها را به دلیل بهتر فهمیدن مسائل به بخش های جهان مان دادیم و امروز نه تنها این اعتبارها دیگر كار نمی كنند بلكه جلوی خیلی از تلاش های ما را هم می گیرند. اصلابیایم بگوییم كه همه چیز امروز مثل گذشته ها قابل مرزبندی است و ما می توانیم ادبیات را از تجربه ها و سایر دانش ها به راحتی جدا كنیم.
خوب حالاباید ببینیم چرا باید این كار را بكنیم و چه نتیجه یی این عمل برای ما دارد. اگر این مرزبندی بی دلیل باعث شود معضلات و خودمان را بهتر ببینیم خب عیب ندارد. اما ما قرن هاست كه به همین روش برای علوم و معرفت هایمان مرزبندی و با دقت هر چیز را در قفسه خودش بایگانی كردیم و مواظب بودیم چیزی از این قفسه در آن یكی نرود . و بین همه قفسه ها با دقت خط و ربط كشیدیم چون می خواستیم همه چیز را با دقت و كامل ببینیم. و حالارسیدیم به اینجا كه امروز دیگر نه تنها این خط كشی كاربرد ندارند بلكه دست و پای ما را برای فهم خودمان می بندد . چرا نباید ما برای دیدن خودمان از تمام داشته هایمان استفاده كنیم. این نكته در حقیقت همان پیشنهاد اصلی ای است كه زمانه و آثارش برای نشان دادن تمام قد انسان امروز به ما می دهد.
این نوع ادبیات و هنر عقیده دارد از تمام بخش ها و علوم و... باید فراتر رفت تا بتوانیم كامل و در ظاهر از دور و در حقیقت از نزدیك ترین جا این دوره و آدمش را ببینیم. فرا رفتن از این مرزها به كامل شدن نگاه ما كمك می كند. به چندوجهی شدن دید ما كمك می كند و باعث می شود ما به یك مشكل و سوال و حتی جواب از زاویه های مختلف نگاه كنیم و نتیجه یی كه می گیریم تك بعدی نباشد.
نتیجه اگر كامل ترین نتیجه نباشد لااقل در این زمان با توجه به شرایط مان میتواند یكی از نزدیك ترین نتیجه ها به عقل و تجربه مان باشد. تغییر دائمی جایگاه و زاویه نگاه ما باعث می شود ما به چشم اندازی چندوجهی برسیم و از اشتباه و خطا اگر شده یك قدم دورتر باشیم. وقتی می توانیم از زاویه های مختلف به خودمان نگاه كنیم چرا باید این شانس را از خودمان بگیریم. گذشتن از مرزهای متعارف و معرفت ها باعث می شود از نو بتوانیم تمام گذشته را بازنگری كنیم و بفهمیم چه در كوله باری كه به دوش می كشیم داریم و نداریم. ما راه دیگری جز این نداریم .چون واقعیت ها و حقیقت های متضاد و موازی ای كه جهان امروزمان را پر كرده اند به هرحال ما را روزی مجبور می كنند كه همه چیز را از نو ارزیابی كنیم و چیزهای ناكارآمد را كنار و ابزارها و وسایل بهتر را دم دست بگذاریم . پس چه بهتر این كار را با یك نگاه چندوجهی و همه جانبه و كاملی انجام بدهیم تا از خطا و نقص تا آنجا كه می توانیم دور باشیم و روش های تازه یی برای اندیشیدن خلق كنیم.
پیشنهاد آثار این زمان كه در اصل پیشنهاد زمانه ماست این است كه فرا رفتن از همه مرزها و تجربه ها فقط یك شروع می تواند باشد چون برای دیدن سوال ها و معضلات و فهم انسان امروز نه تنها باید از علوم و معرفت های مختلف گذشته استفاده كنیم بلكه محكوم هستیم كه علوم، دانش ها و روش های تازه یی برای اندیشیدن خلق كنیم تا آن معرفت ها و دانش های تازه بتوانند جنبه های تازه یی از ما و جهان را برایمان وصف كنند.





گزارشات کالبدشکافی






 

 

زندگی
محمدرضا کاتب (زاده ۱۳۴۵، تهران) در رشته کارگردانی تلویزیونی فارغ التحصیل شد . رمان «هیس-۱۳۶۹» باعث مطرح شدن او در جامعه نویسندگان ایران شد که البته این رمان به عنوان کتاب سال منتقدان وروزنامه نگاران نیز برگزیده شد. کاتب قبل از انتشار رمان هیس هم جوایزی را برای برخی از آثارش که عمدتا مربوط به داستان نوجوانان بود، دریافت کرده‌است.

فعالیت ها

وی نویسندگی را از نوجوانی آغاز کرد و آثاز اولیه خودرا درمجله های مخصوص کو دکان ونوجوانان و...چاپ می‌کرد.. کتاب‌های ابتدایی او نیز درون مایه طنز داشته‌است. بعد از آن در دانشکده صدا و سیما مشغول به تحصیل شد. از نویسندگان هم سن و سالش پرکارتر و نه کتاب «اولین قدم»، ، «ختم ارباب والا»، «جای شما خالی»، «بلاهای زمینی»، «عبور از پیراهن» و «پری در آبگینه» را تنها در دهه ۶۰ به چاپ رسانیده‌است. درون مایه کتاب‌های ابتدایی وی، عمدتامخصوص گروه سنی کودکان ونوجوانان است.

ادامه فعالیت ها
همسایه مسیح، دست‌ها پشت گردن، فقط به زمین نگاه کنید ، یک حرف قشنگ تر بزن و دوشنبه‌های آبی ماه، و...کتاب‌های بعدی او هستند. پس از آن بود که رمان مطرح هیس را در سال ۷۸ به چاپ رسانید که جایزه برترین رمان سال منقدان و نویسندگان مطبوعات را برد. پس از آن «پستی»، «وقت تقصیر» و در سال ۱۳۸۸، رمان «آفتاب‌پرست نازنین»و پس از آن رام کننده وبی ترسی را منتشر کرد.او در این سالها جایز های ادبی خصو صیی فراوانی در یاقت کرده است.

فعالیت‌های دیگر
وی گاهی فیلم نامه نیز می‌نویسد. از جمله کارهای او، همکاری وی با بهمن قبادی است که در نگارش فیلم نامه لاک پشت‌ها پرواز می‌کنند,...و کرده‌است. کار دیگر او همکاری وی با محمدعلی طالبی درفیلم نامه فیلم سرخی سیب کال است که در جشنواره فیلم کودک سال ۸۴ از آن تقدیر شد.و .....

خصوصیات رمان‌های او

مهم ترین خصوصیت داستان‌های او عدم قطعیت است. نتیجه گیری قطعی در مورد وقایع و شخصیت‌های وی قبل از به پایان بردن داستان امکان پذیر نیست و شاید نتیجه گیری‌های زودهنگام، در ادامه داستان با چالش روبرو شوند. شخصیت‌ها در رمان‌های او گسترش نمی‌یابند و شاید سرانجامی نداشته باشند، این موضوع‌ها باعث شده‌است وی را از نویسندگانی که به پست مدرنیسم گرایش دارند به حساب آوریم. رمان «هیس» از این نظر بسیار برجسته‌است. اگر چه این خصوصیت در رمان «آفتاب پرست نازنین»که رمان، ابتدا و انتهایی دارد، تا حدودی فرق کرده و رمان گرایشی به مدرنیسم را نشان می‌دهد. بارزترین و آشکارترین خصوصیت کتاب‌های کاتب، پاورقی‌های زیادی است که کاتب در آن‌ها به دنبال کردن داستان و به گونه‌ای تکمیل داستان خود می‌پردازد. گفت و گوی گهگاه طولانی و چند صفحه‌ای این شخصیت‌ها از خصوصیات مهم دیگر رمان‌های اوست. این گفت و گوها هم شامل گفتگوی شخصیت‌ها با یکدیگر و هم شامل گفت و گوی درونی شخصیت‌ها می‌شود. این دو نوع گفت و گو در بعضی اوقات به هم گره خورده و تشخیص نوع آن برای خواننده دشوار می‌گردد.عنصر دیگر تشکیل دهنده بیشتر رمان‌ها و داستان‌های او خشونت است. در واقع رمان وقت تقصیر موضوعی جز خشونت ندارد. خشونتی که بر بدن‌ها اعمال می‌شود. در حقیقت عنصر دیگر تشکیل دهندهٔ رمان‌های کاتب بدن است. حتی بعضی رمان او تا حدودی به گزارش کالبدشکافی شباهت دارد. در رمان «پستی» پیش برندهٔ داستان، بدنی است که بر اثر برخورد با قطار از هم پاشیده‌است، در «آفتاب پرست نازنین» بدن شخصیتی به نام مریم که به گروگان گرفته شده‌است، موضوع قرار گرفته‌است و در رمان «وقت تقصیر» باز بدن‌ها هستند که عنصر اصلی هستند. در حقیقت در رمان «وقت تقصیر» که داستان بدن‌هایی است که شکنجه می‌شوند و در این رمان از روش‌های شکنجه‌ای که در قدیم مرسوم بوده‌است، بسیار صحبت شده‌است. این شباهت رمان‌های او به گزارشات کالبدشکافی سبب شده‌است تا بعضی رمان‌های او، همچون آفتاب پرست نازنین، به رمان‌های پلیسی نیز شباهت داشته باشد.بنابراین کاتب برای خوانندگانی که از کتاب آرامش بخواهند، نویسنده مطلوبی نخواهد بود. از این رو طنزی که کاتب از ابتدای نویسندگی خود از آن استفاده می‌کرده‌است، تحت تاثیر این خشونت قرار گرفته و رفته رفته به طنز سیاه و تلخ تبدیل شده‌است.به دنبال این خشونت، مرگ نیز تمام آثار کاتب را تحت تاثیر قرار داده‌است. در تمام رمان‌های وی، یک یا چند شخصیت با مرگ مواجه می‌شوند و این مرگ‌ها، نقاط عطف داستان‌های او نیز هستند. از این نظر که وی داستان نویسی است که توجه بسیاری به مرگ نشان می‌دهد. حتی اغلب شخصیت‌های وی که به مرگ دچار نمی‌شوند نیز بین مرز حیات و مرگ قرار دارند و زندگی بیهوده و بی هدفی را دنبال می‌کنند.
ایستادن بر مرز زندگی و مرگ یا به عبارتی بی دلیل بودن شخصیت‌های ابداعی کاتب برای ادامه زندگی، کاتب را از نویسندگان معاصر او که اغلب، زندگی پربار را موضوع خود قرار داده‌اند، متمایز ساخته‌است. او را می توان نویسنده‌ای مستقل محسوب کرد. . شخصیت ویراستاری به نام ف. باقری پای ثابت رمان‌های او است. در کتاب «هیس» حتی با فونت‌ها هم بازی شده‌است.
خصوصیات اخلاقی
کاتب به ندرت تن به مصاحبه و سخنرانی می‌دهد و به عبارتی اهالی مطبوعات وی را گوشه گیر قلمداد می‌کنند و اغلب در پاسخ به خبرنگاران «مشغول به چکش کاری رمان جدید هستم» را تکرار می‌کند، حتی وی بعد از دریافت جایزه یلدا برای کتاب «وقت تقصیر» فقط به تشکر کردن بسنده کرده‌است و... عده‌ای از دوستانش علت آن را خجالتی بودن او قلمداد می‌کنند. علی رغم آنکه وی در داستان‌های جدید خود به خشونت پرداخته‌است، اما عمدتا شوخ طبع و لبخند به لب است. منبع - سایت ایرانیان

 


 


 


 


چگونه می­توانیم گاهی به خودمان سر بزنیم


 


 


 


محمد رضا کاتب


 

چشم که باز کردم، خیلی اتفاقی توی آینه مقابلم کسی را دیدم که نمی­­دانستم کیست و چرا آنطور زُل زده است به من. چشم ازم برنمی­داشت چون ازش چشم برنمی ­داشتم. شبیه من بود اما من شبیه او نبودم چون نمی­ دانستم ازم چه می­خواهد. شاید به مرور و آرامی بی آنکه بفهمم با کسی که حتی نمی­دانستم کی هست عوض شده بودم. نمی­دانم، شاید چهره­ام از دور شبیه صورت آدم­هایی بدون صورت داستان­هایم شده بود. مدتی می­ شد که شخصیت­ های داستان هایم صورتشان را گم می­کردند و نمی­توانستند حال خودشان را بفهمند. چون دچار انگیزه­ها، اعمال و افکار هم عرض و متضادی شده بودند. یک شخصیت بی چهره، بی اعتماد و گنگ در میان ویرانه­ای از تناقض ­ها، تردیدها و تکثرهای هم سطح. چنین آدم­ هایی دیگر قادر به فهمیدن دنیای دور و برشان و خودشان هم نیستند. چون نمی­توانند مثل گذشته امور مختلف را در یک جهت و مسیر مشخص و یک شکل واحد ببینند و آن را درک کنند. این آدم تازه با نسبت تازه­ای که با خودش و دنیا پیدا کرده بود، طوری به هم ریخته بود که در طی داستان زندگی ­اش تو نه تنها او و دنیایش را پیدا نمی­ کردی که بدتر او را گم می­ کردی. و هر چه بیشتر درباره­اش می­دانستی انگار کمتر می­دانستی. و هرچه بیشتر بهش نزدیک می­شدی بیشتر ازش دور می­شدی. و بیشتر گمش می­ کردی. انگار که او مقابل چشم­های تو دائم در حال محو شدن بود. مانده بودم چرا آدم­های داستانهایم زیر بار معنا شدن دیگر نمی­ روند. نه تنها آدم­ها که انگار هیچ چیز دیگری هم زیر بار معنای خودش نمی­خواست برود و همه تکه ­های جهان به این فکر افتاده بودند که باید معنی و مفهوم خودشان را عوض کنند و یک شکل تازه برای خودشان دست و پا کنند. شاید بی خود نبود که از دور این طور جهان و آدم­هایش هیچ و پوچ و بی معنی به نظر می­ رسیدند. خب این خیلی دردآور بود. این آدم که خود ما و من بود، می ­آمد به جهان، زندگی می­کرد کلی درد می­کشید و می­رفت. اما انگار نه انگار که هیچ وقت آمده یا رفته. پس این همه رنجی که در طی زندگی می­برد برای چه بود که چه بشود. شاید بی معنایی بزرگترین مشکل این آدم و آدم­های هم عصر او بود. چون بی معنایی بزرگترین مشکل من بود چیزی که خیلی زود فهمیدم این بود که در انتهای سرنوشت پرتناقض این آدم، معناباختگی منتظرش نبود. چراکه مسیرها، افکار و معناهای متضاد، موازی و مساوی در یک داستان و یک انسان باعث بی معنایی او نمی­شد. برخلاف آنچه که با تندی زیاد سال­ها به من می­گفتند، این داستان­ها و آدمهایش بدون معنا نبودند. بلکه هر داستان و آدمی سرشار از معناهای مختلف بود. و این به اشتباه معناباختگی و بی معنا بودن تفسیر می­ شد.

 

اگر آدمی یا اثری چندین مسیر و معبر هم عرض و هم سنگ را در خودش جای بدهد به جای پوچی یا معنای ثابت و همیشگی ­اش به چندین داستان و معنای مختلف هم سطح می­ رسد که هیچ کدام بر دیگری برتری ندارد و این بی معنایی نیست. درست است این آدم از قید و بندهایی که تاریخ برایش معین کرده سرباز می­زند و نمی­گذارد آنطور که قیود می­خواهند او معنی شود. اما این به معنای پوچی او نبود، بلکه به معنای دستیابی به امکانی تازه برای رسیدن به روح عصر و خودش بود. البته تناقض، تکثر و نادیده گرفتن روایت های کلان طوری این آدم را از شکل می­ انداخت که دیگر خودش هم خودش را نمی ­شناخت و دیگران هم نمی­توانستند به او آشنایی بدهند و بشناسندش.

 

قبل تر هم در برخی از آثار ادبی، سینمایی، یا نمایشها ما با چنین آدمهایی روبه رو شده بودیم. اما زمان و تغییراتش باعث شده بوداین آدم فرعی که در حاشیه ادبیات و هنر گذشته زندگی می­کرد حالا به مرکز و اصل جهان تبدیل شود. نمی­دانم چه بر سر ما آمده بود که ناگهان همه سر از چنین جایی درآورده بودیم. هر چه بود داستانهایم به دنیای این آدم که از دور شبیه من بود دچار شده بودند و به چیزهایی ناقص و بدون سر و ته تبدیل شده بودند. دنبال راه فراری می­ گشتم تا از این وضعیت خلاص شوم چون برای این نوع داستان و آدم از شکل افتاده ­اش نه اسمی داشتم و نه توضیحی و نه حتی توصیفی. حیف به جز زل زدن بهشان کاری از دستم برنمی ­آمد. تا قبل از آن من آدم پر شور و شر و پر انرژی ­ای بودم که به جلسات داستان خوانی و نقد داستان زیاد رفت و آمد داشتم و .... و حالا با این داستانهای بی ابتدا و انتها و از شکل افتاده معلوم نبود کجای این دنیا ایستاده ­ام. خب تو جمع­ ها این طور داستانها بازخورد خوبی ندارد. اهل درگیری هم نبودم.

 

چاره­ای نداشتم جز آنکه دست و پایم را به مرور جمع کنم و کمتر به جمع های ادبی و هنری و جلسات قصه خوانی و ... بروم. چون بعد از خواندن هر داستانی در جمع ­ها سیل نظرات و نقدهای تند و تیز و آتشین بود که به سویم روانه می­شد و من در عرض چند دقیقه زیر بار آن همه حرف و نقد و نظر چنان دفن می­شدم که گاهی تا روزها، هفته­ ها و ماهها نمی­توانستم خودم را از دست آن همه سنگینی و بار خلاص کنم و خلاص شوم. کم کم پایم از جلسات نقدهای عمومی و حتی خصوصی داستان نویسی و جمع بریده شده بود. چون می­ دانستم جنگ اگر 10 قسمت باشد 9 قسمت آن فرار است. خب چرا باید آدم جایی بایستد که دست همه به او برسد به خصوص که هیچ وقت هیچ سپری نداشتم که پشتم قایم شوم.

 

اگر می­خواستم بدون سپر وسط معرکه که همین طور بایستم دیگر حتی نمی­توانستم ادامه بدهم و قدم از قدم بردارم. به خودم که آمدم دیدم چنان از جمع وحشت در دلم افتاده که سابقه نداشت. از جمع­ ها می­ترسیدم و روز به روز ارتباطم با داستان نویسان و منتقدان کم و کمتر می­شدم. از شانسم خیلی از کسانی که تندترین نقدها و نظرات را به کارهایم داشتند بهترین دوستانم بودند و نیتشان خیر بود. دلشان برایم می­سوخت.می­ گفتند حیف است این پسر خودش را این طوری حرام کند. شاید بیشتر به خاطر دوستی­هایمان بود که می­خواستند سر عقل بیایم. گاهی که به آن روزها نگاه می­کنم می­بینم از دور خیلی شجاع، قوی و آهنین به نظر می ­آمدم. طوری با غرور و تمام قد ایستاده بودم که انگار هیچ چیزی نمی­ توانست موجب کوچکترین نگرانی و ترس در من باشد و هر کاری که دیگران با من بکنند باز این آدم آهنی خم به ابرو نمی­آورد. اما راتستش این نبود. اگر آنطور ایستاده بودم برای آن بود که جانی دیگر برای فرار نداشتم. می­ گفتم هرچه می­خواهد بگذار بشود. دیگر بدتر از این که قرار نیست سرم بیاید. اما بدتر از آن هم بود. به مرور احساس می­ کردم یک وصله ناهمرنگ شده­ ام. به همین دلیل به آرامی نه تنها از لحاظ فیزیکی بلکه از درون هم با دیگران و جمع­ ها فاصله می­گرفتم و این باعث شد بیشتر و بیشتر در خودم فرو بروم. برای بعضی از دوستانم هنوز سوال است چه شد آن پسر شلوغ و خندان و طنز نویس به یک چنین جایی رسیده که کتابهایش پر از خشونت، درد و مسئله است.

 

هر وقت به گذشته رجوع می­کنم اولین چیزی که حس می­کنم سنگینی آن است. انگار توی یک تونل در دل زمین گیر افتادی و همه منفذها بسته شده و هوا کم است و تو به سختی نفس می­ کشی و خیس عرق شدی و امده­ای چه کار کنی و منتظر چیزی هست. زمان به همین سختی و سنگینی می­گذشت تا آن که در مجله­ ای، مقاله­ ای درباره پست مدرنیسم خواندم. برای اولین بار بود که مثل خیلی­ ها نام این واژه را می­شنیدم. دوباره مقاله را خواندم. احساس عجیبی پیدا کرده بودم. حالم شبیه وقتی بود که پشت در بسته دبیرستانمان ایستاده بودم و به دور و اطرافم هی سرک می­ کشیدم. عادت داشتم شب­ها دیر می­خوابیدم و صبح­ها به زور بیدار می­شدم. دبیرستانم از خانه ما دور بود و من پیاده باید تا دبیرستان می ­رفتم و بیشتر روزها به در بسته دبیرستان برمی­خوردم. اکثر اوقات وقتی به دبیرستان می ­رسیدم که زنگ خورده بود و همه یا سر صف بودند یا سر کلاس. هر وقت وارد کوچه دبیرستان می­شدم اولین کارم این بود که سرک بکشم ببینم در دبیرستان بسته است یا نه. که همیشه خدا هم بسته بود. و بعد حتماً سرک می­کشیدم که ببینم بین درختهای پیاده رو جلو دبیرستان کسی هست یا نه. می­خواستم ببینم کس دیگری هم دیر رسیده یا فقط من دیر رسیدم. وقتی بین درختها کس دیگری را می­دیدم که او هم دیر آمده خیالم راحت می­شد. حتی دیگر نمی­دویدم. دیگر عجله­ ای هم در کار نبود. فکر می­کنم یک لبخند کوچک هم ناخودآگاه می­ آمد گوشه لبم می­نشست. دیگر تنها نبودم و همدردی داشتم و تنها شاگرد نامنظم این مدرسه نبودم. تنها آدمی که دیر رسیده و به قول ناظم­مان عشقی است و عشقی به مدرسه می­ آید و نمی­خواهد خودش را با بقیه وفق بدهد نبودم.

 

ناظم ­مان مرد خوبی بود. می­گفت اگر الان تنبیه نشوی همه زندگی ­ات را باید پشت درهای بسته بگذرانی. باید یاد بگیری هر چیزی قاعده­ای دارد و اگر کسی به قواعد عمل نکند باید تاوان بدهد. نمی­دانم شاید به ناظم ­مان هم الهام شده بود که باید همه عمر پشت درهای بسته بمانم و او می­خواست جلوی این کار را بگیرد.

 

حیف موفق نشد. چون باز من بودم و کوچه خالی و خلوت و سرک کشیدن­ های بی پایان من برای دیدن کسی میان درختهای مقابل مدرسه. نه تنها آن روزها که بعدها هم بارها و بارها دچار حس و حالی شبیه آن روزها شدم و مثل همان روزها هر بار که به درِ بسته ­ای می­خوردم آن حس به سراغم می­ آمد و بی آنکه بخواهم زود سرک می­ کشیدم ببینم آن دور و اطراف کس دیگری هم مثل من پشت آن در بسته مانده یا نه؟

 

برایم مهم نبود آنهایی که پشت آن در بسته مانده ­اند کدام رشته هستند، سینما، تئاتر یا ادبیات و یا .... مهم نبود سال چندمی هستند. سال اولی یا سال آخری. مهم این بود که ما هم یکجورهایی پشت آن در بسته مانده­ ایم و هی نگاه می­ کنیم به همدیگر و حتی بی آنکه یک کلمه با هم حرف بزنیم با نگاهمان به هم کلی حرف می­زدیم و با نگاهمان رفیق می­ شویم.

 

راستش من آن زمانها فکر می­ کردم به مرور که آثار تازه از راه برسند کار ما هاهم آسان تر می­شود. اما این طوری نشد. انگار در خوابی گیر افتاده­ای و هر چه جلو می­روی باز از جایت نمی­توانی تکان بخوری و تو همیشه اول این جاده سنگلاخ هستی. جاده­ ای مه آلود که تا بی نهایت ادامه دارد و قابل پیش بینی نیست. شاید ذات ادبیات و هنر و ... همین باشد. رفتن از جاده­ های هموار شده و تمام عمر تو هستی و یک جاده سنگلاخ و پرپیچ و خم و خطرناک و پربرف و پرمه و پرگردنه و پر از هزار تا چیز ناجور و دردآور. بارها پیش آمده که خواسته ­ام یک طوری این جاده سخت و دردناک را دور بزنم و از میانبری چیزی بروم تا به این همه موانع و سختی برنخورم و صدمه کمتری ببینم. اما خب نمی­شود موانع را دور زد. چون ادبیات، سینما و ... جایی برای میانبر زدن ندارد. باید تمام و کمال راه بروی و عادت کنی به اخلاق این جاده و باید عادت کنی به حکم­ هایی که دیگران می­کنند.

 

ادبیات و هنر و حتی خود زندگی، یکجورهایی شبیه بازی شاه و وزیر است. و در هر قرعه چیزی به نامت می­ افتد. در این دست بازی تو شاهی و در دست بعد وزیر و دست بعدی هم دزد و یا جلاد. کسی چه می­ داند تو قرعه بعدی چه به آدم می ­افتد. آدم وقتی وارد بازی می­شود باید طاقت و جنبه حکمی را که برایش تعیین می­کنند داشته باشد و جا نزند.و بایستد و حکمش را تحمل کند. گاهی شاه حکم می­ کند برایت سبیل آتشین بگذارند و گاهی هم دلش برایت می­سوزد و می­گوید برایت سبیل پنبه­ ای بگذارند تا بدانی بد بازی کردی و محکومی. سکوت، تحمل و صبر جزیی از بازی دنیاست. این اخلاق کسی است که می­خواهد از مسیر خودش دنبال خودش بگردد. پس بهتر است عادت کنیم به سختی­ ها. عادت کنیم که با خودمان بیشتر از قواعد و قید و بندهای دیگران و خودمان رفیق باشیم و خودمان را گیر قاعده ­ها نیندازیم. آدم عاقل نمی ­آید خودش را زندانی چیزی و کسی کند. حالا بگو این زندان اسم دهان پرکنی هم داشته باشد و یک آجرش از طلا باشد و یک آجرش از نقره. هیچ چیز به این اندازه اهمیت ندارد که تو رها باشی، آزاد باشی و آن وقت سر صبر بگردی دنبال تکه­ های خودت. و خرده ریزهای خودت را از اینجا و آنجا پیدا کنی و بنشینی یک گوشه و خودت را دوباره از نو سر هم کنی.

 

دیگر چه اهمیتی دارد که تکه­ های تو چه باشد یا نباشد. آدم که از خودش نمی­تواند فرار کند. هرچه هست همین است. امتیازی که این عصر به ما داده این است که می­توانیم تمام قواعد و هست ها و گذشته­ ها را سیر تماشا کنیم تا از طریق آن هست­ ها به جاهای خالی و نیست ­ها برسیم. پس دیگر لازم نیست هی بگویی این جهان یا این ادبیات یا این سینما و نمایش و .... چه هست؟ بلکه باید بگوییم این من و این جهان و ادبیات و هنر چه نیست. یعنی این من و هنرش دربرگیرنده همه چیز دیگر هست. و دست­ها باز است برای هر انتخابی. برای رسیدن به روح این عصر یا باید تکیه کنیم صرفاً به راههای رفته و امکاناتی که دیگران در آن سوی دنیا مدتها قبل به دستش آوردند و یا اینکه خودمان را رها کنیم و بگذاریم جزیی محو از زمان و مکان و راههای تازه آن بشویم. آن وقت با توصیف ساده خودمان می­توانیم روح عصرمان را به بدیع­ترین و پیشروترین شکل و سبک وصف کنیم. اگر صرفاً دنباله رو دیگران باشیم که همیشه از ما جلوتر بودند بیشتر از ان که به خودمان برسیم به گذشته آنها می­رسیم. هر فرهنگ، جامعه و انسانی از مسیر درست خودش فقط به خودش می­رسد. چون در این عصر دیگر همه راهها به رم ختم نمی­ شود. با تکیه به نقشه فرهنگ دیگری نمی­توانیم در جاده ­ها و کوره راههای ایران سفر کنیم. هر کشور و شهر و جاده ­ای نقشه ی خودش را دارد. آدم نمی­تواند اسم پدرش را از شناسنامه ­اش پاک کند و اسم کس دیگری را در آن بنویسد. اگرچه این پدر تازه آدم بزرگی هم باشد باز جایی تفاخر نیست. روح این عصر کمکمان می­کند تمام قید و بندهایی را که بی دلیل به دست و پایمان بسته ­ایم باز کنیم. روح این عصر کمک مان می­کند تمام قاعده­هایی را که روی دوشمان بی دلیل حمل می­­کنیم و بدجوری هم سنگینی می­کند به زمین بیندازیم و با سبک باری بیشتری به راهمان ادامه بدهیم.

 

ما نباید قواعد تازه ­ای را که برای آزادی­مان ساخته­ایم تبدیل به کند و زنجیری تازه کنیم و با آنها خودمان را دوباره به بند بکشیم. و در این عصر باز برای خودمان کتاب مقدس تازه­ای پر از قواعد و قوانین آهنین درست کنیم. گاهی عده­ ای از قواعد آزادی و رهایی از قید و بندها زنجیری تازه درست می­ کنند و خودشان را دوباره به بند می­ کشند. این کند و زنجیرها در اصل نشانه ی ذهنیت کهنه ماست و ربطی به روح زمان یا حتی فرهنگ کهن ما ندارد. ادبیات، سینما، تئاتر و ... امروز در برگیرنده این نکته است که هیچ چیزی ساکن، صامت و ثابت نیست. این به معنای حرکتی دائمی و فراگیر در همه محدوده­ هاست. تا وقتی نایستی و در حرکتی باشی می­توانی خودت را در سفر و مسافر بدانی. وقتی ایستادی دیگر سفرت تمام شده و حالا تو در مقصدی نه در سفر. و ادبیات و هنر یعنی بدون ترس، دائم و در سفر بودن *

 

 


 


تعلیق بین واقعیت و فرا واقعیت

 


 


مریم ادیبی

 


 

نگاهی به کتاب «هیس: مائده‌؟ ـ وصف‌؟ ـ تجلی‌؟» اثر محمدرضا کاتب

 


 

«هیس» داستان لابیرنتی که در سه فصل "مائده"، "وصف" و "تجلی" به واکاوی سه شخصیتی می‌پردازد که در حقیقت، گذشته، حال و آینده راوی هستند. راوی داستان که به‌صورت اول‌شخص به بیان گسسته وقایع می‌پردازد، (سرکار) مامور نیروی انتظامی است. آدم تنهایی که آخرین روزهای زندگی خود را سپری می‌کند. راوی در مسیر زندگی خود با چند شخصیت اصلی روبه‌رو می‌شود. «جهان‌شاه» متهم به قتل 17 زن، «پسر صمد» دله‌دزدی که با کش‌رفتن بار گندم مردم زندگی می‌کند و «مجید» که به‌خاطر جدا شدن از زنش (عشقش) خودکشی می‌کند.

 

نویسنده از زبان راوی به مرگ، اندیشه‌های مرگ و جزئیات مرگ می‌پردازد و گاه آنچنان در بیان جزئیات دقیق عمل می‌کند که مخاطب سرگردان می‌شود؛ گاه «جهان‌شاه» را تبرئه می‌کند و او را یک فعال سیاسی جلوه می‌دهد که برایش «پاپوش» درست کرده‌اند و اصلاً قتلی مرتکب نشده و گاه قتل را بهانه‌ای برای دیدن آخرین لحظه خلسه‌آور و زیبای مرگ می‌داند. «پسر صمد» - گذشته سرکار (راوی)- شاگرد نعمان، طماع معتادی که از شاگردانش سوءاستفاده می‌کند و سرکار در آخرین روزهای زندگی خود با «پسر صمد»سراغ نعمان می‌رود و او را مجبور می‌کند هر روز مبلغی پول بابت همه‌ی بدی‌هایی که به سرکار و مادرش (که زمانی از دست نعمان خودش را آتش زده و خودکشی کرده) کرده است، بدهد و «مجید» که بخشی از گذشته‌ی سرکار و آینده‌ی اوست؛ مجبور می‌شود از زنش جدا شود. زنش – اکرم- به عقد نعمان درمی‌آید ولی نعمان او را رها می‌کند و...

 

داستان «هیس» دارای روایتی عجیب، درهم‌تنیده و گاه گمراه‌کننده است. گاه نویسنده یک داستان را رها می‌کند تا داستان دیگری را روایت کند و گاه پس از پایان یک داستان به بیان داستان عرفانی‌ای می‌پردازد و به ما تذکر می‌دهد که منظور «جهان‌شاه» از کشتن واقعاً کشتن نبوده و معنی باطنی آن را دریافت کنید! استفاده از تمثیل نیز در داستان وی به جذابیت بیشتر اثر هنرمندانه و خلسه‌آور وی کمک کرده است. محمدرضا کاتب از داستان «شهرزاد قصه‌گوی»، «آتش نمرود»، «زروان» و... بسیار بجا در تفهیم اثرش یاری جسته و به‌خوبی مخاطب را هدایت می‌کند. مخاطبی که به اندازه پس‌‌انداز ادبی خود از داستان وی لذت می‌برد.

 

«هیس» از معدود داستان‌هایی است که به‌نظر نگارنده، مانند یک اثر سینمایی خوب دارای روایت موازی از چند شخصیت و گاه موزاییکی و درهم‌تنیده است که در یک‌جا یا توسط یک شخص به‌هم مربوط می‌شوند (البته با توجه به تحصیلات سینمایی «محمدرضا کاتب» می‌توان این مورد را در کل داستان و حتی جزئیات آن پیدا کرد). کل داستان سه شخصیت را به‌واسطه سرکار (راوی) به‌هم مربوط می‌کند ولی این سه شخصیت لزوماً در یک زمان به‌سر نمی‌برند. گاهی از فلش‌فوروارد (رفتن به آینده) نیز استفاده کرده است. مثلا ابتدای داستان به شرح بخشی از زندگی «پسر صمد» می‌پردازد و داستان را نیمه‌کاره رها می‌کند تا در خواننده حس تعلیق (معادل سوسپانس سینمایی) به‌وجود آورد؛ سپس در پایان و پس از بیان سرگذشت جهان‌شاه و مجید، داستان «پسر صمد» را تکمیل می‌کند.

 

جایی از داستان سرکار (راوی) توی پله‌های مطب دکتر خون بالا می‌آورد (عق می‌زند) ولی در ادامه، داستان به جای پایین آمدن از پله‌های مطب، پائین آمدن از پله‌های مغازه‌ی نعمان را توضیح می‌دهد. یعنی به‌طور ماهرانه‌ای پایین آمدن از پله‌های مطب به پله‌های مغازه نعمان «کات» می‌خورد. از دیگر مشخصات داستان معلق بودن بین واقعیت و فراواقعیت (سوررئال) است. خواننده در بعضی مواقع از واقعی بودن یا نبودن داستان مطمئن نیست و این از ویژگی‌های تخیل خلاق نویسنده است.

 

چگونه می­توانیم آثاری ماندگار خلق کنیم؟





در نهایت همه چیز توجیه می شود







نویسنده: نادر شهریوری (صدقی)








آیا چیزی مهم تر از زندگی وجود دارد؟ هملت می گوید آری دو چیز است که از خود زندگی مهم تر است. یکی روایت زندگی است و دوم نامی که از خود به جای می گذاریم. این پاسخ هملت البته مربوط به گذشته است اما اگر در این زمانه از هملت این سوال پرسیده شود چه؟ او چه پاسخی خواهد داد؟ ممکن است این بار هملت همگام با مقتضیات زمانه و در هیات فی المثل روشنفکری پست مدرن بگوید: نه دو چیز بلکه تنها یک چیز است که از زندگی نیز مهم تر است و آن روایت است زیرا «نامی» هم که بالاخره از آدمی باقی می ماند در نهایت نشات گرفته از یک روایت و یا یک تفسیر است. در این میانه محمدرضا کاتب به کمک این موضع فرضی هملت می شتابد و موضوع را با مثالی ساده روشن تر می کند و می گوید: «فرض کنید داستان ما داستان قاتلی است. در جایی عنوان می کنیم که قاتلی در حال انجام عمل خاصی است و در جایی دیگر می گوییم که مقتول داشته این عمل را انجام می داده نه قاتل... به عبارت دیگر به دلیل لغزنده بودن زاویه ها و حالت هایی که می تواند این نوع داستان به خود بگیرد شما در نهایت با داشتن فقط یک داستان لغزنده ده ها داستان را تعریف می کنید.»1
و بالاخره با لغزندگی زوایه ها و چشم انداز ها متعاقب آن روایت های متعدد داستان حتی می تواند شکلی دیگر به خود بگیرد تا بدان جا که «قاتل جای مقتول و مقتول جای قاتل را بگیرد.»2 این عدم تعین که کاتب خود بر آن صحه می گذارد در رمان های او نقشی اساسی دارد مثل رمان «هیس» که به شکل غیرخطی و تودرتو بیان می شود. در این رمان ما با روایت های مختلفی روبه رو هستیم که همه آنها توسط یک افسر پلیس که به گروه ضربت پیوسته بیان می شود. راوی یا همان افسر پلیس بر اثر آگاهی از مرگ قریب الوقوعش به علت بیماری سرطان به سراغ سوژه های روزمره کارش می رود و آنها را در قالب تعدد روایت های مختلف بیان می کند اما در نهایت همه این روایت ها به یک نقطه به یک راوی یعنی همان نقطه آغاز خود باز می گردند. کاتب با این شگرد گیرا خواننده را به تعقیب ماجرا با خود تا به آخر همراه می کند اما او با این تودرتویی در عین حال می خواهد که تعدد زوایه دید را بیشتر کند، به واقعیت بعد و حجم بدهد تا آن را مستعد تفسیر و تعبیر بیشتری کند.
شخصیت های رمان «هیس» هریک موقعیتی متفاوت دارند علاوه بر راوی که نمونه تیپیک افسر ضربت است، «جهان شاه» شخصیت داستانی قتل 17زن را در پرونده دارد و همین طور قاتلی به نام «نصرت کتلت» که هر دو به انتظار اعدام هستند، مجید که عنصری سیاسی است و پسر صمد که دزدی خرده پاست و... اما همه این شخصیت ها باوجود موقعیت های متفاوتی که دارند بسیار شبیه به هم هستند به گونه ای که می توان درنهایت آنها را یکی فرض کرد. به نظر راوی رمان «هیس» که آدم باتجربه ای است و به دلیل شغل خود با متهمان بی شمار و گاه خطرناکی روبه رو است، می توان درنهایت همه چیز را توجیه کرد. اما این توجیه چگونه امکان می یابد؟ پاسخ نویسنده که در قالب راوی به کرات بیان می شود کاملاروشن است به کمک تفسیر. با تفسیر می توان بر ابهام واقعه افزود و آن را به سمت توجیه موقعیت خود سوق داد مثلاجهان شاه که متهم به کشتن 17 زن است موقعیت خود را اینگونه توجیه می کند: «خودت هم خوب می دانی که این چیزها تو واقعیت نبوده، این حرف ها را آنها برایم درآورده اند. فرض کن من هم مجبوری لباس مثال تنشان کردم تا حرف هایم را بزنم هیچ کس هم نداند تو می دانی که من کسی را نکشته ام می دانی من یک آدم سیاسی هستم... می خواهند با این حرف ها کاری کنند که هیچ وقت دیگر نتوانم روی پایم بایستم. می خواهند همه چیز را ازم بگیرند بفرستندم بالای دار... که دیگر هیچ کس جرات نکند تا هزارسال دیگر اسم مرا ببرد جایی»3
در این میانه که با ارایه تفسیر و توجیهات متعاقب آن بر ابهام ماجرا افزوده می شود اصل ماجرا بالطبع گم می شود تا به آنجا که به نظر کاتب می توان جای قاتل و مقتول را نیز عوض کرد. در ابهام میان واقعیت و رویا این دیگر افسانه پردازی است که جبران مافات می کند و راوی که مستعد این کار است میداندار ماجرا می شود. او خود را دایما در موقعیت سوژه های داستانی قرار می دهد تا به آن حد که از موقعیت خود دور و به آنها نزدیک می شود و حتی گاه خود را با آنها یکی می بیند «شاید به دلیل آن بود که پسر صمد بچگی من و شاید مجید وجهان شاه بود.»4 اینکه به طور کلی آدمی و در اینجا راوی در یک بی تعینی کامل خود را دایما در موقعیت های متفاوت قرار دهد صرف نظر از - کمدی یا تراژیک بودن ماجرا – در نهایت زندگی را به داستانی با نمایشی پرکشش و پرهیجان بدل می کند: « زندگی به مثانه تئاتری با چاشنی نسبی گرایی تمام عیار، در صحنه ای که آدمی نمی داند بخندد یا گریه کند، بنشیند یا بایستد و یا راه برود و سفر کند سفری که هیچ چیزش دست تو نیست و آدم نمی داند چرا دارد این فکر را می کند و چرا باید آن عمل را بکند چرا باید بایستد و چرا باید مثل کاه روی آب حرکت کند. شاید هم همه چیز بهانه ای برای یک دروغ بود و من در دنیایی زندگی می کردم که واقعیت نداشت.»5
بن مایه رمان خواندنی «هیس» قصه است. از قصه پردازی گریزی نیست، قصه ها به زندگی استمرار می بخشند و مرگ را به تعویق می اندازند درست مثل قصه هایی که شهرزاد قصه گو برای شهریار می گفت تا زندگی خود را استمرار ببخشد، زندگی ای که خود را در قالب سه فرزندی که بعد از هزارویک شب قصه پردازی، از شهریار به دنیا آورده بود. اهمیت شهرزاد قصه گو در آن بود که هیچ موقعیت خود را فراموش نمی کرد، شهرزاد تعین داشت و بر «اقلیت بودن» خود تاکید می کرد، دلوز در ادبیات خود از واژه ای به نام مینور استفاده می کند. مینور نتی در موسیقی است که همواره در موقعیت خود قرار دارد و هرگز بنا نیست که به نت غالب و یا ماژور تبدیل شود، درست مانند شهرزاد قصه گو که بر مینور بودن یا همان اقلیت بودن خود پافشاری می کرد، در این صورت به نظر می رسد دنیا واقعی تر جلوه کند.

پی نوشت ها:
1و2- نافه شماره 10-9، مصاحبه با محمدرضا کاتب
3،4و5 - هیس، محمدرضا کاتب ص 56، 253 و








ایده هایی درباره «بی ترسی» محمدرضا کاتب






شیما بهره‌مند





 

نقد کتاب رمانبی‌ترسی






 

 

رمان «بی ترسی» روایت زندگی بی نام هاست: «آدم های بزرگ و بخصوصی که برای انجام کارهای عجیبی انتخاب می شدند. کارهایی که تجربه، علم و هنری خاص لازم داشت. و باید تو آن رشته جزو بهترین ها می بودند.» بی نام هایی که به مرور توامان بی نام کننده می شوند و بعدتر هم شاید یک نام دهنده. راوی رمان به مبتلا یا مرض «بی نامی» دچار شده است: «... همه عمر بی نام بودم: سال ها در آرزوی داشتن یک نام جنگیده بودم. و وقتی به آن نام دیگر احتیاجی نداشتم، یک روز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم توی آیینه نام کننده بزرگی مقابلم ایستاده. نام کننده ای که خودش هنوز نامی نداشت، و فقط زادِ پدرش بود.» روایت بی نام ها با یک بازی آغاز می شود: «بازی پیرمرد از اینجا شاید شروع شده باشد که گفته بود هیچ وقت اسمی نداشته و حالا هم نمی تواند اسمی روی خودش بگذارد.

و از من خواست یک اسمی برایش انتخاب کنم.» پیرمرد یا همان بی نام کننده بزرگ، سعی کرده بود کمکش کند. گفته بود تکه هایی از زندگی اش را تعریف می کند تا بهتر بتواند برایش نامی انتخاب کند. پیرمرد هنگام تعریف گذشته اش برخی کلمات را طوری با تاکید تکرار می کرد که همان به عنوان نامش انتخاب شود: «یکی از آن کلمات زاد بود.» کلمه ای که نشان از هیچ چیزی نبود، جز آنکه فقط هست. و زاد به بهانه پیدا کردن نام برایش گفته بود که چطور در طی این سال ها آدم هایی را که می خواستند بی نام کنند به بیماری ها و دردهای عجیب جسمی و روحی دچار می کرده و این طور آن ها برای همیشه برده و محتاج او و دارویش می شدند.

راوی از این پس زندگی زاد را در قالب زندگی نامه ای سه جلدی می نویسد که ویراستار بی ترسی آن را خلاصه کرده و با عنوان دومِ «بی ترس» بازنویسی می کند: «آن پیرمرد برای کسانی دیگر هم زندگی اش را تعریف کرده بود. و هر کدام از آن ها به روش خودشان زندگی او را نوشته و چاپ کرده بودند. وجود چندین کتاب درباره بی نامی (آن هم با اسامی و شکل های مختلف) شاید به همین دلیل باشد.» پس تا اینجا، بخش اول کتاب، در واقع موخره رمان «بی ترسی» است. و از اینجا روایتِ بی نام کننده ها با عنوان «بی ترس» آغاز می شود. روایتی که به گفته راوی تکه تکه، عقب و جلو، در ابهام و در بخش هایی ناگفته است و در ذهن راوی چنین نظم و ترتیبی پیدا کرده: «قصه زندگی او به مرور قصه زندگی من شده بود. و یکجوری با هم جابه جا شده بودیم.» این جابه جایی و ساختار متن در متن رمان در همین پانویس نیز جلوه می کند. علاوه بر این، پانویس، به آثار دیگری اشاره دارد که به نوعی روایت دیگری از بی نام هاست. نویسنده آگاهانه و عامدانه «بی ترسی» را یک «روایتِ دیگر» می خواند. روایتِ دیگری از رمان قبلی نویسنده: «رام کننده». با این تغییر جزیی و بنیادین که در رمان اخیر، «بی نام ها» با «تله شده ها» جابه جا شده اند تا نسخه دیگری از روایت هبوط بسازند. «رام کننده» از منظرتاویل گرایانه شاید بازسازی روایتی از هبوط انسان و طرد شدنش از بهشت باشد یا همان ایده دوزخِ آگوستینی که در آن تنها اندکی از افراد به رغم گناهکار بودن رستگار خواهند شد و بقیه (اینجا بی نام های بی نام کننده) به خاطر سرشت گناهکارانه تا ابد در دوزخ خواهند ماند. «بی ترسی» نیز چنین روایتی است، بی نام شدن امکانی است که صحنه رمان را به فرمی زبانی احاله می دهد.

در واقع «بی ترسی» آنچه بیشتر و فراتر از نسخه قبلی اش دارد، همین ساحت زبان است که در مرض بی نامی جلوه می کند. زبان انسان پیش از هبوط همان زبان نام هاست. در اسطوره عهد عتیق، آدم کاشف نام حقیقی چیزهاست و موجودات را نامگذاری می کند. بنابراین «نام در مقام میراث زبان بشری گواه این واقعیت است که زبان در کل همان وجود معنوی انسان است؛ که می تواند بدون هیچ پسمانده ای همرسانی شود. انسان همان نامگذار است، از این روست که آدمی ارباب طبیعت است و می تواند نام نهد. و فقط از طریق وجود زبانی چیزهاست که او می تواند از خود فراتر رود و به معرفت از آن ها دست یابد یعنی در نام.» بی نام شده ها در تمام عمر زجر بیمار بودن و مبتلا کردن را تاب می آوردند تا روزی به کیمیای بزرگ یا اکسیر دست یابند و نام دهنده و رها شوند. آن ها ظاهرا در سرداب های باغِ سلامت (همان باغ بی نامی) در حال ساختن درمان و می صحت برای بیماری های نوظهور و لاعلاج بودند اما زاد (بزرگ ترین نام کننده داستان) می دانست که این کنایه و ظاهر شغل آن هاست. آن ها در حال ساختن مبتلا و دردهایی کشنده اند. و داروها و درمان هایشان هرچند در ابتدا تاثیری بر امراض داشتند اما خیلی زود خود به دردهایی تازه بدل می شوند. اما ابن، استاد یا ارباب زاد که بیشتر رمان نیز در خلال گفتگوها یا بیشتر مونولوگ های ابن و تک سوالات زاد شکل می گیرد، به نوعی او را قانع می کند که «هر چیز را باید نسبت به منفعتی که دارد سنجید: بهترین کار آن است که بیشترین منفعت را برای بیشترین آدم ها داشته باشد. این یعنی عدالت.» ابن در ادامه به زاد می گوید که بی نام ها مستبدان و دیوانه هایی جنگ افروزند و باید نابود شوند. «مدینه آرزوها را که فلاسفه بزرگ قصد داشتند در جهان کلمات بناکنند ما می خواهیم در جهان واقعی بنا کنیم.» ابن به دنبال کیمیای سعادت است، نوش دارویی که هر درد و مبتلایی را بتواند نابود کند.

تا هیچ بی نام کننده ای نتواند عالِمی را با دردهایش حبس کند و «تمام ترس هایمان به وسیله این کیمیا از دلمان رفته و سفر کند به دل ارباب ها و بی نام کننده هایمان.» زاد خود را در وضعیتی می بیند که در بدترین شرایط می شود به آن دچار شد. پس دیگر ترسی نیست همان طور که ابن گفته «کمترین چیزی که به دست می آوریم این است که دیگر از چیزی نمی ترسیم و به بی ترسی می رسیم.» اما هرچه آزادی و پایان بی نامی زاد نزدیک تر می شود تردیدها و ترس هایش نیز بیشتر سر بر می کند: «این همه سال منتظر ساعت بی ترسی بودی و حالا نمی دانی این دودلی از کجا و چرا بیرون زده... هر راهی بروی باز در نهایت از اینجا سر در می آوری. سرنوشتت همین است که هست. هیچ راه فراری نیست.» ابن با سپردن دست نوشته ها و یافته های تمام عمرش به زاد، او را از زندانی که کلیدش در دست دیگران بود آزاد کرد و به زندان بزرگ تری تبعید می کرد که کلیددارش خود زاد بود. حالا زاد می دید که «تقدیرش هر بار در لباس کسی و چیزی به سراغش می آمد.» و تقدیرش او را به باغ بی نامی (یا باغ تله ها) برگرداند، درست همان طورکه در حکمت اسطوره ای آمده: «نامِ هر انسان سرنوشت اوست.»

آگامبن نیز در شرح تفکر بنیامین می نویسد، تا زمانی که انسان ها نتوانند به خاستگاه زبان دست یابند، انتقال و دست به دست شدن نام ها ادامه خواهد داشت و تا آن وقت که انتقال نام ها وجود دارد تاریخ و تقدیر نیز در کار خواهد بود.

رمان «بی ترسی» حاصل تقابل افسانه و تاریخ است. شاید باغ بی نامی، «تاریخ» است که روایت «فاتحان» آن را می سازد: بی نام ها و بی نام کننده های باغ که در سرداب ها در کار ساختن مبتلاها و درمان هایش هستند، همان روشنفکران یا دانشمندان در خدمت سیاست. و کسانی چون ابن و زاد که در پی اکسیر حیات، این معادله را به هم می زنند و در نهایت با ساختن «افسانه» که روایت شکست خوردگان است، به کیمیا رسیدند. کاتب با خوانشی دیگر از تاریخ می کوشد تا از طریق «ابن=زاد» تکرار شکست های گذشته را متوقف کند و گذشته سرشار از شکست را نجات دهد و از راه ساختن افسانه بر ترس ها فایق آمده و شعر را به زندگی بیاورد.

نقشه ابن برای رسیدن به آن کیمیا همین بود: ابن توانست از زاد افسانه ای بزرگ بسازد اما این افسانه در تقابل با تاریخ باید بتواند کیمیایی بسازد که «برای همه به یک اندازه کیمیا باشد.» تقدیر اما چنین است که با بزرگ تر شدن افسانه، ترس های زاد نیز بزرگ تر می شوند. دردها و مبتلاها میان ترس های بی نام ها متولد می شوند. حالا بی نام ها تکه ای از افسانه می شوند و مقابل ترس هایشان می ایستند. با بی ترسی، تمام دردها دیر یا زود از کار می افتند اما ترس سرریزشده بی نام ها باید در چیزی یا کسی به زندگی ادامه دهد. پس همه چیز، دیگر زاد را می ترساند. اما «زیاد دور نیست روزی که بی نامی و نام دهندگی کلماتی دور و ناآشنا و بی معنی بشوند.» و زاد پس از شنیدن تقدیرش تنها گفته بود: «فکر می کنم هیچ چیز بیشتر از بی ترسی نمی تواند یک زندانی را قانع کند که برگردد به جایی که حبس بوده... البته بی ترسی اسم دیگر همه آن چیزهای خوبی است که ما داریم.»

  روزنامه ی شرق


 


 

آخرین رام کننده







رضا آشنا






تله ای كه رام مان می كند!


همه چیز با یك تله شروع می شود، درست مثل زندگی كه در نگاه خیلی ها، به نوع تله است. به رسم صحنه اول بوف كور، پدرخوانده ای به خانه پسر می آید و برای او، راز بزرگی را فاش می كند، رازی كه زندگی پسر را عوض می كند، به هم می ریزد و شاید دوباره می سازد! باورش سخت است ولی این راز، یك تله است. مرحبا-كسی كه معلوم نیست پدرخوانده راوی است یا نه- به راوی می گوید كه تله ای برای او طراحی شده و او در این تله خواهد ماند تا روزی كه بمیرد و یا این كه بتواند پادزهر تله را كشف كند و نجات پیدا كند. اما مگر نجاتی هست؟ پاسخ به این سوال را نه در لابه لای صفحات آخرین رمان محمدرضا كاتب، بلكه در پشت داستانی كه به روایتش نشسته ایم در خواهیم یافت. راوی در مراحل تعریف داستانش، خانواده ای را به تصویر می كشد كه عملا از هم پاشیده اند: «یك پدر دیوانه و فرزندش، یك مادر بیمار و پسر بدبختی و... .خانوادگی یك سیرك میتوانستیم راه بیندازیم!» شاید روایت «رام كننده» هم به نوعی یك سیرك باشد، سیركی از حركات عجیب و غریب، دیالوگ های طولانی و مونولوگ هایی كه هیچ وقت تمام نمی شود. انگار كه راوی و دیگر بازیگران این سیرك تا وقتی زنده اند كه حرف می زنند و این خود شبیه به زندگی است؛ درست عین یك تله!

آخرین رمان محمدرضا كاتب، همچنان شبیه به دیگر رمان هایش یك كتاب متفاوت است؛ متفاوت از این نظر كه برخلاف سلیقه های جاری و مدهای عجیب و قریبی كه در نوشتن نویسنده های این دوره راه افتاده، متكی بر متن و تفكر است. داستان، حكایت خطی و سر راستی است از یك موضوع ساده؛ مردی می فهمد كه زندگی اش در تله ای طراحی شده، گرفتار شده و باید خودش را قبل از مرگ نجات دهد. داستانی كه شاید بارها و بارها نمونه های خارجی آن را خوانده باشیم اما نمونه ایرانی آن، اولین بار است كه به این سبك و سیاق و با این ظرافت و دقت نوشته شده. رام كننده رمانی است كه نشان می دهد، محمدرضا كاتب در چهارمین دهه زندگی اش همچنان با دید متفاوتی كه به دنیا و ساختار زمان و زبان دارد، كشف می كند و می نویسد!
درباره رمان
رام كننده مخاطب ایرانی
اصلی ترین گره های تاریخی مخاطبان ایرانی درباره زمان و سنت است و این موضوع را سال ها پیش داریوش شایگان با اصطلاح «هویت چهل تكه» گوشزد كرد. كاتب در تمامی رمان هایش به این موضوع پرداخته و سعی كرده جدال با مفهوم سنت و زمان را در پیچیده ترین حالت ها به تصویر بكشد. اوج موفقیت در این راه را می شود در هیس و وقت تقصیر سراغ گرفت اما در رام كننده این موضوع با تاویل های روانشناختی خاص كاتب به اجرا درآمده است. آن چنان كه حتی یكی از اصلی ترین شخصیت های این رمان، نامش «زمان» شده است. درگیری راوی با موضوع زمان نه به خاطر عقده گشایی نویسنده بلكه به خاطر نیازی است كه «یك در تله افتاده» به «نجات» دارد، این موضوع به حدی جدی است كه پدر روای در جایی می گوید: «بشر عجول ترین و در ضمن ناآگاه ترین شیئی است كه جهان تا به حال به خودش دیده... جادو، سحر و قسمت نامرئی و شر روح و جهان، اصل تله ها هستند.» با این همه شاید مخاطب ایرانی از كش دار بودن مفاهیم مطرح شده در این رمان خسته شود، مخصوصا كه قرار نیست داستان خواصی را بخواند، بلكه قرار است مجموعه ای از دیالوگ ها را در دو قسمت جدا از هم بخواند و خودش دریابد كه رهایی از تله چطور اتفاق می افتد! كاتب حتی انتهای رمانش را باز می گذارد و اعتراف می كند كه « این افسانه هنوز تمام نشده بود»، افسانه ای كه در آن همه چرخ دنده های عالم در حال چرخش بودند تا مخاطب بیش از هر چیز با مفهوم رونده و سرگیجه آور زمان درگیر شود.
محتوای رمان چگونه است؟
فضاهای ناآشنا
كاتب متفاوت می نویسد، انتخاب اسم هایش متفاوت است، انتخاب مكان های وقوع قصه اش متفاوت است و اصلی ترین ویژگی داستان هایی كه می نویسد به همین است كه از همه این تفاوت ها، چیزی آشنا به خواننده تحویل می دهد. با این همه همیشه فاصله قابل ملاحظه ای بین داستان هایش و مخاطب وجود دارد، فاصله ای كه پر كردنش گاهی اوقات از عهده نویسنده خارج بوده و همینباعث می شود كه مخاطب همواره خودش را در كشف معماهای آثار او تنها احساس كند. او در «هیس» كه هنوز مهمترین كتابش به شمار می رود و همین طور در «پستی»، خلق این فضا را در مكانی آشنا برای مخاطب ایرانی رقم زد اما در «آفتاب پرست نازنین» و «وقت تقصیر» دیگر فضای داستان آشنا نبود و همین دوری، مخاطب عام را از رمان های بلند و پیچیده كاتب دلسرد كرد اما «رام كننده» دوباره به فضاهای آشنا بازگشته است. بازگشته است تا یكی از قدیمی ترین داستان های مدرن ایرانی را كه سال ها قبل، هدایت از دریچه ای آن را روایت كرد، امروز و در این زمان از دریچه ای تازه و معاصر روایت كند. اینجاست كه خیلی از منتقدان اعتراف می كنند كه كاتب نویسنده ای معاصر است.

نویسنده كیست؟
كاتب به مثابه سالینجر!
محمدرضا كاتب 45 ساله تا به حال حداقل 7 رمان به چاپ رسانده اما به همین تعداد مصاحبه نداشته است. ساكت است و معمولا در جمع های هنری حاضر نمی شود و كسی نمی داند كه چرا. آیا گوشه گیر است؟ آیا ترجیح می دهد در رمان هایش نویسنده باشد و در بیرون آن ها، مردی دارای همسر و فرزند و كارمند یكی از ادارات دولتی؟ هیچ چیز روشن نیست، دوستان و آشنایانش می گویند كه اصلی ترین تفریح او، ماندن در كنار فرزندان و همسرش است، حتی بارها او را در پارك های بازی دیده اند وقتی كه دارد با بچه هایش بازی می كند. با این همه هیچ چیز درباره شخصیت او مشخص نیست، سال ها قبل كه او با رمان هیس كلی سر و صدا به پا كرد، خبرنگارهای زیادی برای مصاحبه سراغ كاتب را گرفتند اما او تنها به یك مصاحبه تن داد. بعد درخواست كرد كه سوال های مصاحبه را برایش بفرستند تا او كتبی به آن ها جواب دهد. نتیجه این شد كه بسیاری از سوال ها بی پاسخ بود و سوال هایی هم كه كاتب به آن ها جواب داده بود، جواب ها آنقدر كلی و علمی بودند كه از قالب یك مصاحبه بیرون رفته بودند و شكل و شمایل مقاله ای گفتمانی داشتند! اما نگاهی به سیر داستان نویسی او نشان می دهد كه هر چه از اولین رمان چاپ شده او فاصله می گیریم، شخصیت های رمان هایش بیشتر از شخصیت او دور می شوند و این نشان از پختگی آقای نویسنده دارد. شاید با این اوصاف باید كاتب را هم در كنار سالینجر گذاشت، نویسنده آمریكایی كم حرفی كه هیچ گاه روی خوش به مطبوعاتی ها نشان نداد و در تنهایی و بیرون از فضاهای خبری، 30 سال داستان نوشت!

 


منبع- مردمک






 چگونه می­توانیم آثاری ماندگار خلق کنیم؟

 







محمدرضا كاتب







از دغدغه­ های همیشگی هنرمندان و نویسندگان در همه زمانها خلق آثار جاودانه است. آثاری که از گزنده زمان در امان باشند و نابود نشوند. شاید تمایل هنرمند به جاودانگی اثرش بی ربط به تمایل شدید انسان به جاودانگی نباشد. وجود این همه افسانه و اسطوره بی دلیل نیست و نشان از تمایل شدید انسان به جاودانگی است. تا جایی که خیلی از تغییرات اساسی و حوادث بزرگ تاریخی را می­توان از پس ان تفسیر و ترجمه کرد. شخصیتهای بزرگ حادثه­ های بزرگی به وجود آورده ­اند تا به این نیازشان پاسخ داده باشند. در هر خط و گره، نقش و نگار و هر آنچه زیبایی است رد پای جاودانگی دیده می­شود. در هر چه نمودی از زیبایی، ذوق و خلاقیت انسان دارد می­شود تلاش آدمهای زیادی را دید که می­خواهند بعد از خودشان بمانند و با تمسک به این زیبایی در زمان سفر کنند.

این چنین است که نویسنده و هنرمند هم به وسیله اثرش می­ماند و به آینده سفر می­کند. او در این راه باید بر مشکلات فراوانی پیروز بشود.که یکی از انهافشا رهای بیرونی است. هنرمندان و نویسندگان در هر برهه با فشار امواج اجتماعی، سیاسی، روانی، فلسفی، ادبی، هنری و ... زیادی روبه­ رو هستند. گاهی این فشارهای بیرونی برحسب اتفاق با انگیزه­های درونی هنرمند برای خلق اثر یکسان می­ شوند و این کار هنرمند را بسیار سخت می­کند چون او از درونش گریزی ندارد و همان چیزی که موجب خلق اثر می­شود آن را جوان مرگ هم می­کند. اگر هنرمند بخواهد انگیزه­هایش را (که بر پایه همان موجها و فشارهای زودگذر، مقطعی هستند) بکشد و به آنها تن ندهند در حقیقت اثر خود را کشته است.

این موجهای زودگذر زمانه، هنرمندان و نویسندگان را مثل پر کاهی به این سو و آن سو می­برند. این موجها و فشارهای مقطعی گاه تعیین کننده نیازها و دغدغه­ های مخاطبین یک جامعه هستند و نشان میدهند این جامعه در این مقطع زمانی خاط چه افکار و آرزوهایی دارد و چه سفارشی به هنرمندانش میدهد. سفارشهای هر دوره در بیشتر اوقات مشخص و معین است و بازآفرینی و شکل دهنده این سفارشها هنرمندان موج سوار آن دوره هستند.

سفارشها، فشارها و موجها جای کمی برای هنرمندان باقی میگذارند. چون اهداف تعیین شده دست و پای هنرمند را میبندد و او در نهایت باید شرح و بسط دهنده چیزی باشد که جامعه نیاز دارد.

نشانه و ماهیت سفارشها و فشارها و موجها، زودگذر بودن آنهاست. به گذشته که نگاه کنیم، ردپا و تأثیر جنبشها و مکتبهای سیاسی، فکری و فلسفی، اجتماعی و ... را در آثار ادبی و هنری فراوانی میبینیم. آثاری که امروز بسیار مهجورند و دیگر نامی از آنها نیست. در حالی که اکثر آنها در عصر خود مخاطبین زیادی داشته ­اند چون فریاد و زبان و نیاز توده­ هایشان بوده ­اند یا نیاز و فریادی بوده­ اند که کسانی در دهان توده ­ها جا داده ­اند. این گونه آثار در مقطعی کوتاه مخاطبان را به شدت با خود درگیر میکنند و با افول موجی که باعث تولیدشان شده خود آثار هم افول میکنند. گاه حتی این موجهای ناخواسته خود نویسنده و هنرمند را هم در برمی ­گرفت و او را به دام فشارها و سفارشهای بیرونی می­انداخت و حتی تصور بعضی از ایشان این بود که نگاه و درد خود را بازگو میکنند و صدایشان ناخواسته و اتفاقی با صدای عوام با بخشی از جامعه همراه شده است. افتادن هنرمند در ورطه عوام گرایی از دلایل این نوع نگاه است که ناخواسته و دائم خودشان به خودشان سفارش میدهند، سفارشهایی که سوار بر امواج و فشارهای جامعه است.

بخشی دیگر که به موجها و فشارهای بیرونی تن میدهند هنرمندان خودباخته ای هستند که چون خود را کوچک میبینند در مقابل فشارها به سرعت کوتاه می­آیند و تبدیل به مرغ مقلد میشوند. نه خود ریشه ا ی دارند و نه به تبع انهااثرشان .مثل تکه­ ا ی چوب به هر موج تن میدهند و رهسپار میشوند تا موجی دیگر پیدا شود و بر آن سوار شوند. بعضی­هایشان این اقبال را داشته­ اند که با موج تازه هم خود را به سرعت همراه کنند و باز جلوی چشمها بمانند.

از مختصات عصر ما حجم زیاد اطلاعات و تقسیم (یا دایگی تقسیم) عادلانه و یکسان اطلاعات است. هم چنین این عصر، عصر تنوع و تکثر، سرعت و ولع بی پایان است. خصلتهایی که همه به ضرر نویسندگان موج سوار است. مختصا تی که به ما می­فهماند هر روز موج و فشار سیاسی، فلسفی، هنری و اجتماعی و ... تازه­ ای در راه است و مخاطب، دنبال هنرمند موج سوار خود میگردد، هنرمندی که به بیشترین خواسته­ های او بهترین پاسخها را بدهد و بازتاب نیازها و اغراضشان باشد.

جهان، جهان لذت، تنوع و سرعت و گذر است که مخاطب به سعت از هر چیزی روی گردان میشود. او مدام دنبال قهرمانهای تازه­ ای است که به نیازهای روزافزونش پاسخ بهتر و تازه تری بدهند.

در عصری زندگی میکنیم که انگار داریم فیلمی از خودمان، زندگی و جهانمان با دور تند میبینیم. حوادث همه به سرعت اتفاق می افتند حوادثی که صد سال قبل باید بیست سال طول میکشید تا اتفاق بیفتندامروز در مدت کوتاهی رخ میدهند.

دیگر حتی این سرعت زیاد موجب شگفتی یا وحشت کسی هم نمیشود. انگار عادی است و همه قبول کرده­ اند که دور زندگی تند شده است. طبیعی است در چنین جهانی، سرعت امواج و فشار هم بیشتر میشود زود طلوع میکنند و زودتر غروب میکنند و دوام کمتری هم دارند. گاهی قبل از سوار شدن بر موجی تازه باید از آن پیاده شد چون افول کرده و دیگر تمام شده است.

شاید به دلیل این شتاب و سرعت روز افزون است که میانگین عمر آثار هنری به مرور کم میشود و کمتر هم خواهد شد. وقتی عمر آثار ادبی به دلیل ویژگیهای خاص دوره ما اینطور کوتاه میشود و آثار هنری دچار زودمرگی میشوند سوار شدن بر امواج و فشارهای زودگذر و سطحی جامعه و گرفتن سفارش از جامع ه­ای اینطور لغزنده و تنوع طلب، بدترین کار است. چون با انتخاب این راه نویسنده خود خواسته عمر اثر ش را کوتاه تر از انچکه باید می کند. به همین دلیل این روزها میبینیم که گاهی اثری پیش از تولد می میرد و هنرمند کم شانس حتی نمیتواند جایزه ­اش را از سفارش دهنده بگیرد.

هنرمند و نویسنده روز به روز بیشتر به این فکر می افتد که چطور میشود از دست این امواج متلاطم و فشارهای فرعی و مقطعی و خواست های زودگذر جامعه که او ومخاطب او و جهان اطراف را در برگر فته فرار کند؟ چگونه از این همه هیاهوی سرعت و طلوع و افول جان سالم در ببرد و اثرش را ماندگارتر کند؟ اینها سوالاتی است که هر هنرمند و نویسنده ­ای روزی به آن برمی­خورد و باید برایش پاسخی پیدا کند یا دست کم تکلیف خود را در این میان روشن کند وبداند کجا میرود و چه قرار است بر سرش بیاید.

ماندن در سطح مخاطب و جهان ظاهری او تن دادن به فشارها و خواسته ­های مقطعی و زودگذر زمانه­اش، پرداختن به سطوح فرعی­ ای که در پوسته ی ظاهری زندگی با آن درگیر است سطحی که به راحتی قابل لمس است تنهای یکی از راههای ارتباط با مخاطب است. راه دیگر شناخت ودرک عمیق و برقرار کردن ارتباط درونی با اوست .برای بیان دردهای اصیل میتوان از راهی وارد شد که به نیازهای اساسی و اصلی و همیشگی یک انسان منتهی میشود. امکان گفت و گو با هر انسان هم به وسیله ی سطح بیرونی و مقطعی و پوسته او و هم به وسیله درون و ریشه و تنه اصلی اش میسر است. از هر دو راه میتوان به دغدغه ­های انسانی رسید.

هنرمندان و نویسندگان بزرگ همیشه سعی میکنند از راههای صعب العبور، سخت تر و عمیق تر به درون انسان نفوذ کنند و از اصلی ترین نیازهای همیشگی او بگویند. اگر کل بشریت را به مثابه انسانی واحد فرض کنیم، با شناخت اصول و ریشه­ های دائمی انسان میتوانیم با مخاطبان مختلف در هر جای زمان و مکان ارتباط برقرار کنیم، کاری که نویسندگان و هنرمندان بزرگ انجام داده ­اند. آنها از نیازهایی چنان اصیل حرف میزنند که مخاطب با رجوع به درون خود آنها را پیدا میکند. گاهی فشارها و موجها روی انسان امروز را طوری میپوشانند که هنرمند نیاز به اشتباه می­افتد چون سطح و نیازهای فرعی انسان با عمق و نیازهای اصلی ­اش یکی به نظر می­رسد.

انسان امروز به درختی عظیم میماند که لایه­ های درونش را میوه ­ها و برگهای زیادی پواشنده­ اند. برگها و میوه­ ها (سفارشهای زودگذر و فشارهای مقطعی جامعه) در بهار و تابستان، چنان این درخت را میپوشانند که دیگر تنه اصلی آن قابل دیدن نیست . و خود درخت، پشت برگها و میوه­هایش گم شده و با برگهایش اشتباه گرفته میشود. برگها و میوه­ها با موج گرما و سرما می­آیند و میروند اما تنه و ریشه­ های درخت همچنان پابرجا هستند. هرچند نیازها و چارچوبهای اصیل و واقعی و همیشگی انسان هم مثل تنه و ریشه­ های اصلی درخت تغییر میکنند اما همیشه وجود دارند و در همه فصلها در برابرمان هستند. خواسته ­ها و نیازهای اصلی انسان همه گیر و نامحدود است گرچه از شکلی به شکل دیگر در حرکت است اما محو نمیشود.

نوسنده یا هنرمند شاخ و برگ و میوه این درخت را کنار میزند و به دیدن آن بسنده نمیکند. ممکن است هنرمندان از برگ و میوهها ی این درخت برای رسیدن به هدفشان استفاده کنند .چون انهاپس از کنار زدن برگها و پوسته ظاهری دنبال ریشه و تنه اصلی درخت میگردند هنرمند اصیل به ریشه­ ها اتکا میکند. معنی و مفهوم ادبیات و هنر برای او یافتن راهی است برای عبور از لایه رویی و سطحی برای رسیدن به ریشه و چهره واقعی و اصیل آن انسان نمونه به تبع آن انسان امروز.

آثاری که به اصالت انسانی پرداخته ­اند توانسته ­اند در زمانهای مختلف دچار دگرگونی در معنا شوند. این آثار حتی گاهی بازتاب امواج زمان خود نیز بوده ­اند .یعنی از اتفاقات مقطعی و فرعی زمان خود دور نبوده ­اند. با آنکه این آثار انسان را در بزنگاه خاصی از تاریخ، تشریح و توصیف میکنند اما به دلیل اصالتشان، میتوانند در زمانهای مختلف، کارکردی بسیاری بیشتر از آثار موج سوار داشته باشند. شاید به همین دلیل باشد که امروز سبک و شیوه کار خیلی از نوسندگان و هنرمندان دوره کهن و کلاسیک را سوررئالیستی با مدرن و حتی پسامدرن میداننند .چون آنها از دردها، نیازها و مسائلی که همیشگی و اصیل بوده حرف زده ­اند.

انسان خواسته ­ها، نیازها و در یک کلام ابعادی همیشگی دارد که حذف شدنی نیست. شاید شکل بروز و ظهور این ابعاد و نیازها در زمانهای مختلف تغییر کند اما این به معنای حذف آن ابعاد و مختصات نیست .اگر این مشخصه ­ها حذف شود ماهیت انسان او نیزتغییر میکند. زمان و مکان و موجهای کوتاه مدت و فشارهای فراوان چهره امروز ادبیات ما را تغییر داده است. به گذشته که نگاه کنیم رد این امواج را میبینیم .می­بینیم که چگونه امور فرعی و فشارهای گذرا و مقطعی، خلاقیت نویسندگان و هنرمندانمان را به بازی گرفته است. گاهی حتی نمیخواهیم گذشته را ببینیم و یا به روی خودمان بیاوریم چون اکنونمان را ادامه همان گذشته­ ها میبینیم .که اگراز آن درس نگیریم مجبوریم بار دیگر آن را تکرار کنیم. تمام گذشته حی و حاضر و در یک قدمی ماست. کافی است بخواهیم دیگر تکرارش نکنیم. شاید وقت آن باشد که شاخ و برگ، میوه­ ها و خاک پای این درخت را کنار بزنیم و برای ریشه و تنه اصلی و واقعی و همیشگی آن – انسان – در آثارمان جای وسیع تری باز کنیم. بدانیک که هرچه بیشتر به موجهای فرعی و گذرا اهمیت بدهیم جای کمتری برای اصالت باقی میماند.

مرز میان کارهای سطحی و عمیق هم همینجاست. بحث مخاطب عام و خاص و داستان عامه پسند و خاص و همه این تقسیم بندی ها هم اینجا میتواند به پایان برسد. چون به خودی خود داشتن مخاطب، یک اثر را بی ارزش یا باارزش نمیکند. به خودی خود فرار مخاطب از آثار عمیق یا آثاری که ظاهری عمیق دارند آن کار راباارزش یا بی ارزش نمیکند. بلکه پرداختن به موجها، فشارها و سفارشهای زمانه و ندیدن تنه و ریشه­ های اصیل انسانی است که مشخص میکند یک کار در چه حدی ظاهر شده است و این میزان کاملی برای سنجش آثار همه دوره ها به ما میدهد، تنه و ریشه­ های اصیل و اصلی انسان همان چیزی است که میشود به آن اعتماد کرد و به وسیله آن از دست امواج و فشارهای لرزان و مقطعی و سطحی گریخت. هرچند که این گریختن فقط جایی برای شروع باشد. منبع همشهری داستان







وقت تقصیر







 

 

 

وقت تقصیر کتابی است که به محض در دست گرفتن و خواندن نهایتاً دو صفحه اول به هنجار شکنی نویسنده پی می­برید.

رمانی سراسر ساختار شکن از ساختار شکنی موفق رمان­های لاسیک در فضای رئال گرفته تا در هم پیچیدن قواعد رئالیسم جادویی و حتی در هم ریختن زیبای قواعد ادبیات مدرن که خاص کارهای «آقای کاتب» است. زمانها به هم ریخته­اند، (در بدو امر تاریخی به نظر می­رسد اما هر چه می­گذرد یافتن آن تاریخ و زمان خاص بعیدتر می­نماید) خط داستانی بارها جابه­ جا می­شود، دیالوگ­ها گاه عینی و گاه ذهنی و انتزاعی هستند، راوی گهگاه تغییر می­کند و گاه خواننده باید چند صفحه عقبگرد کند تا بفهمد راوی کیست و اینها همه از ذوق سرشار و توانایی نویسنده در پدید آوردن این همه تودرتو و سرانجام خروج موفقیت آمیز از آن است. در بعضی قسمتها خواننده به یاد «بوف کور» می­افتد و فکر می­کند داستان دارد فضای صوررئال دنبال می­شود اما هنوز چند صفحه ای نگذشته که به اشتباه خود پی می­برد و باز دوباره و چند باره و چندین باره تیزهوشی نویسنده را می­ستاید و اینکه چگونه به فضا و زمان تحرک می­بخشد.

وقت تقصیر یک داستان کاملاً ایرانی است و روایتش هم یک نوع روایت ایرانی است، ایرانی ناب، اما خشونتی که از سراپای داستان می­بارد و خونی که از صفحه به صفحه داستان می­چکد گاه روایتگر ستم­هایی است که بر ایران ویران و مردم همیشه مظلومش رفته است. اگر این رمان را قبل­تر از 22 خرداد خوانده بودم شاید باور اینهمه شقاوت و قساوت برایم سخت بود. اما گمانم امروز هر خواننده ­ای که آن را بخواند باور شخصیت «امیراچه» چندان برایش دشوار نباشد. نه تنها بانویی نازک­دل نیستم که از خواندن روشهای شکنجه، ناآرام شوم بلکه طاقت دیدن تصاویر زنده آدم کشی را هم داشته­ ام، با این همه باید اعتراف کنم گذراندن صفحاتی که تام و تمام روشهای کشتن آدم­ها به دردناک­ترین شکل ممکن و بند بند بریدن ستون فقرات است، چندان آسان نبود و بیشتر از آن این سوال برایم ماند که این همه خشونت از کدام تجربه جناب آقای کاتب مایه گرفته است؟ آقای کاتبی که می­گویند خوش­رو و خوش­خو است چه میزان تخیل به کار گرفته برای آفریدن این صحنه­ های بی بدیل. نویسنده محجوبی که وقتی روی سن می­رود تا هدیه ­اش را دریافت کند پس از گشتن جیب­هایش و پیدا کردن یک کاغذ که حکایت از سخنرانی طولانی­ ای دارد، فقط یک کلمه می­گوید: «متشکرم» چگونه این همه قسی القلب می­تواند باشد هنگام نگارش؟ (توصیف چگونگی برگزاری مراسم از وبلاگ خوابگرد متعلق به سیدرضا شکراللهی – نقل به مضمون – ذکر شده است.)

راستی گفتم امیراچه یادم آمد شخصیت پردازی داستان هم خوب است. اگرچه به قوت دیگران ارکان داستان نیست و گاه در مقایسه با پاورقی­های چند صفحه­ ای که نوشته می­شود و باز حکایت از نوآوری نویسنده دارد کم مایه می­نماید اما حداقل شخصیتهای اصلی داستان خوش ساخته و پرداخته شده ­اند و ابداً هیچ کدام از آنها به تیپ نمی­مانند. (البته این نوع شخصیت پردازی پادرهوا هم خاص برخی سبکهای مدرن است اما چندان به مابقی فضای داستان نمی­خورد.)

اما چیزی که رمان آقای کاتب را خواندنی­ تر می­کند خط داستانی آن، زبان یا حتی ساختارش نیست بلکه مکان و جغرافیای حاکم بر اثر است که در رمان ایرانی کمتر باعث فضاسازی خاص و به یادماندنی شده است. با اینکه در نگاه اول و با توجه به اصول ساده و اولیه چینش عناصر در داستان، «مکان» نقش و جایگاهی معادل نامش دارد اما در عمل نقش­اش به فضایی تکراری و دکوری برای حضور بازیگران داستان تقلیل پیدا کرده است.

می­گویند «عیبش را گفتی، حسنش هم بگو». کار ما برعکس است. حسن­ها را گفتیم عیبش را هم بی نصیب نگذاریم:

در یک جمله با تمام تبحر و تلاشی که نویسنده به خرج داده تا صحنه­ های هیجان آور و خاص خلق کند و ریتم داستان را حفظ کند که الحق در آفرینش آنها هم موفق بوده اما مترصد آن نیستی که ببینی بعدش چه می­شود. قبل از به پایان رسیدن کتاب وقتی کتاب را می­ بندی و به کنار می­ نهی تب و تاب برگشتن سراغش را نداری، شاید علت این است که آنقدر فضاها را دور از خود می­یابی که هیچ همذات پنداری­ای با آن نداری یا شاید آنقدر دیالوگها طولانی است که رشته کلام از دستت در می­رود یا شاید توصیفات خیلی زیاد است. حتی آقای دولت آبادی هم همه چیز را این همه توصیف نمی­کند کمی از جذابیت و کشش داستانی­ اش کم شده است که شاید به عنوان بزرگترین نقطه ضعف رمان بتوان به آن اشاره کرد.

منبع- متن مکتوب


 






در این برهوت سکوت








شهودی‌نویسی - نگاهی به رمان رام کننده







بلقیس سلیمانی







 

  متفاوت‌نویسی اصطلاحی است که این سال‌ها زیاد می‌شنویم. یکی از این متفاوت‌نویس‌ها نویسنده خوب کشورمان جناب آقای محمدرضا کاتب است. من این بخت و اقبال را داشته‌ام که تمامی آثار کاتب را بخوانم و به نوعی شاهد رشد و تحول او باشم.

آخرین اثر آقای کاتب به نام رام‌کننده. همان ویژگی‌های دیگر آثار او را دارد. تقریبا لوکیشن اکثر آثار کاتب حومه و حاشیه شهرهاست. در این حومه داستانی، خشونت، قساوت و همراه با آن اندیشه‌ورزی و طنز دو روی یک سکه هستند. البته یادمان باشد خشونت و قساوتی که در آثار کاتب وجود دارد از جنس آثار گنگستری و پلیسی و جنایی نیست. این خشونت تقریبا غیرمتعارف، درونی و گاهی بیانگر موقعیت‌های اگزیستانسیالیستی شخصیت‌های داستان است. یکی دیگر از ویژگی‌های آثار کاتب بومی‌نبودن آثار اوست. انسان او ایرانی نیست؛ اگرچه اسم ایرانی دارد. شهر او حومه شهر تهران نیست اگرچه نشانه‌هایی از تهران را با خود دارد. جامعه‌ای که او توصیف می‌کند بستر تاریخی ندارند. تاریخ و مناسبات اجتماعی در آثار کاتب غایب‌های بزرگ هستند، اما تا بخواهی در این آثار اندیشه وجود دارد و این همان پاشنه آشیل آثار اوست. رام‌کننده داستان جوانکی در شکل و شمایل گاسپرهاوزر است کسی که به وسیله کس دیگری محبوس مناسباتی شده است که چندان هم از آنها سر در نمی‌آوریم. حالا در آستانه جوانی دعوت به کشف جهان خود و دیگران می‌‌شود. او از محبس خود بیرون می‌آید تا زندگی خود را که تله شده است نجات دهد. این جوان از محبس رهاشده چندان هم هوشمند نیست اما نگاهی طنزآلود و طربناک به جهان دارد. او نه اسم دارد و نه رسم. می‌توان گفت نقش براخفش را در مقابل فلسفه‌پردازی‌های مرحبا که مباشر کسی به اسم زمان است و خود زمان که بعدا تبدیل به پدر می‌شود بازی می‌‌کند. تقریبا هیچ دیالوگی بین این جوان بی‌نام با تله‌کنندگانش صورت نمی‌گیرد. اما تا بخواهید قصه و فلسفه می‌شنود و دم نمی‌زند.
به نظرم او اشتیاق چندانی برای فهم جهان بیرون از محبس و تلاشی برای آزادی ندارد. اگرچه ده‌ها سوال در ذهن دارد اما آنها را نه با ما در میان می‌گذارد نه با زندان‌بانانش. ولی از حق نباید گذشت. زبان طنزآلود او اگر نبود ممکن بود خواننده زیر بار انبوه اندیشه‌های فلسفی نه‌چندان روشن اثر از پای در بیاید.
ایده اصلی داستان مفهومی به اسم تله‌شدگی است. راوی بی‌نام اثر تله شده است. خواننده در وهله اول از خودش و متن می‌پرسد تله‌شدن دیگر چه‌جور موقعیتی است. معلوم است که نویسنده هیچ‌وقت به‌طور واضح و روشن به ما نمی‌گوید تله‌شدگی چیست ولی سعی می‌کند با ایما و اشاره با استعاره و کنایه با تمثیل و فلسفه دور و بر این مفهوم بگردد. به نظر می‌رسد تله‌شدن یک استعاره است. که می‌توان برای آن معانی مختلفی دست و پا کرد. مثلا من به‌عنوان خواننده درنهایت فکر کردم نکند تله‌شدگی یعنی انباشت روح و روان از باور‌هایی که مسیر زندگی ما را تعیین می‌کند. یا همان تقدیر و سرنوشتی است که مثل آن مرد سنگی که سنگی بر پشت خود حمل می‌کند ما آن را بر شانه‌های خود حمل می‌کنیم. یا مثلا همان بت‌های ذهنی فرانتس بیکن هستند که برای رهایی باید تبر عقل آنها را بشکنیم و دور بیندازیم. هرچه هست.
راوی در طلب رهایی به باغی می‌رسد که همان جهان پر رمز و راز، پوسیده و غیرمتعارف آثار دیگر کاتب است و در این باغ ما اسیر فلسفه‌بافی‌های پدر یا زمان می‌شویم که البته چیزی نه به داستان و روایت اضافه می‌کنند و نه به ما مفهوم روشنی از جهان و ساز و کار آن ارائه می‌کنند.
به نظرم باید اسم این فلسفه‌بافی‌های غیرضرور و مبهم را برداشت‌های شهودی از جهان دانست که به واسطه خصلت شهودی‌بودن‌شان واضح و روشن نیستند. راستش می‌خواهم بگویم کل پیکره، ایده، ساختار و اندیشه‌ورزی‌های آثار کاتب و مخصوصا رام‌کننده شهودی هستند. همه ما جهان را یا پاره‌هایی از جهان را شهودی درک و فهم می‌کنیم. شما ممکن است با دیدن یک پنبه‌زن، ناگهان جهان را عرصه پنبه‌زنی ببینید. یا این فعل شما را متوجه انگاره پوچی جهان یا بالعکس حضور خدا در جهان بکند و یا حتی نامفهوتر از اینها شما دچار یک بیهودگی رفتاری بشوید بدون اینکه رابطه علی و معلولی درستی بین وقایع ببینید، چیزی شما را تکان داده و شما سعی می‌کنید آن را بفهمید. به نظرم کاتب کسی است که دریافت‌های شهودی خودش را که مطابق طبیعت شهودیشان گاه ناپخته، خام و مبهم هستند را تبدیل به رمان و فلسفه می‌کند. البته یادمان باشد تجربه‌های شهودی عقلانی به واسطه سه ویژگی تجربی شهودی و عقلانی‌بودن در عرصه رمان یا هرگونه‌ای از سخن جذاب هستند.
با این وجود به نظرم این ویژگی در شعر که یکی از ویژگی‌هایش ایهام و ابهام است کاربرد بیشتری دارد تا در رمان که عرصه زندگی تجربی است.
این را گفتم تا بگویم گفتارهای طولانی پدر و یا مرحبا در رمان رام‌کننده می‌توانند به راحتی از کل پیکره رمان جدا بشوند، حیات مستقلی بیابند و به‌عنوان ادراکات شهودی در قالبی دیگر مخاطب خود را بیابند و می‌توان تمامی آنها را از ساختار روایی حذف کرد بدون اینکه هیچ آسیبی به اثر وارد شود. و این همان پاشنه آشیل رام‌کننده است.
بسیاری از منتقدان آثار کاتب را آثار فلسفی و اندیشه‌ورز می‌دانند. من به‌شخصه هنوز نمی‌دانم با اثری که انباشته از ایده‌ها، سوال‌ها و مفاهیم فلسفی است چگونه برخورد کنم.
گاهی از خودم سوال می‌کنم پیاده کردن یک ایده فلسفی مثل جهان پوچ است از چه طریقی امکان‌پذیر است. به عبارتی آیا این ایده یا مثلا ایده جهان سازوکاری عقلانی دارد را باید با کنش شخصیت‌ها و ایجاد یک جهان داستانی تبدیل به روایت کرد و یا یک ساختار وازده پراکنده و بیخ برافکن یا بالعکس یک فرم مستحکم، مرتب و منظم می‌تواند همراه با دیگر عناصر این ایده‌ها را تبدیل به داستان و روایت بکند.
البته ما همه می‌دانیم نویسنده‌ای مثل میلان کوندرا با عرضه یک ساختار چندضلعی اندیشه‌های فلسفی را هم علاوه‌بر ساختار و کنش شخصیت‌ها و ماجراهای دراماتیک در یک یا چند ضلع اثر بیان می‌کند. البته این بیان دل‌زدگی ایجاد نمی‌کند با این وجود من ترجیح می‌دهم داستان تردید انسان روسی و ایده رنج پالایش‌دهنده را در جنایات و مکافات داستایفسکی فارغ از سخنرانی‌های آتشین شخصیت‌ها بخوانم. کاتب داستان‌نویسی اندیشه‌ورز است اما به نظرم این اندیشه‌ها در آثار او قوام نمی‌یابند و در کل پیکره داستان ساری و جاری نمی‌‌شوند. باید منتظر روزی بود که ادراکات شهودی نویسنده تبدیل به ایده‌های اسطقسدار فلسفی بشوند و جهان داستانی او را در تمام سطوح فلسفی بکنند. منبع- روزنامه ی فرهیختگان


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------







چگونه داستان‌های ما خود به خود تبدیل به شعر می‌شوند؟








محمد رضا کاتب







یکی از تاثیرهای آنچه رام کننده وضعیت تازه ماست و به ناچار پست‌مدرن خوانده می‌شود، این است که فاصله بین شعر و داستان و حتی شعر و سینما و نمایش بسیار کم شده است. این وضعیت داستان را به بالاترین حد خود نزدیک کرده است؛ یعنی بستری به‌وجود آورده که داستان و سینما و نمایش و سایر هنرها بتوانند به بالاترین حدودی که برای خود قائل بودند برسند و این چیز کمی نیست. شاید حقیقت این باشد که نباید همه این دستاورد بزرگ را به پای یک مکتب ادبی و وضعیت و کلمه خاص گذاشت، چون وضعیت یک چیز عارضی است. وضعیت پست‌مدرن و پیامدهای آن، وضعیتی نبوده که مثلا عده‌ای از سر آگاهی بنشینند و انتخاب کنند و بگویند ما این را می‌خواهیم و به سویش حرکت کنیم و بعد بگویند حالا چرا انتخاب کرده‌ایم و برویم چیزی دیگر انتخاب کنیم. شما میان دریا ایستاده‌اید. یک موج بزرگ آمده و ناغافل شما را دربرگرفته است و با خود می‌برد. نه‌اینکه انسان در آن دخیل نباشد بلکه چیزهای زیادی در دوره‌های مختلف دست به دست هم داده‌اند تا ما الان میان این موج باشیم.

ابزارها و راهکارهای پست‌مدرن، رمان و سینما و حتی سایر هنرها را بیشتر از همیشه به شعر و بلوغ خود نزدیک کرده که این کم چیزی نیست. این یکی از دغدغه‌های اصلی هنرمندان در تمام زمان‌ها بوده. گاهی می‌گویند فلان داستان یا فیلم شاعرانه است و منظورشان این است که به حد اعلای خود نزدیک شده. ابتدا باید ببینیم چه چیز باعث شعر شدن یک شعر می‌شود؛ یعنی قدرت شعر در چیست که برای امتیاز دادن به بقیه هنرها از آن استفاده می‌شود. نقطه‌مرکزی شعر امروز در کجاست؟

دو نگاه کلی به شعر وجود دارد:‌ یکی نگاه ایستا و سنتی است و یکی هم نگاه مدرن. تمام تحول و تغییراتی که مثلا در دهه‌های اخیر در ایران پیش آمده؛ مثل شعر نو، شعر سپید، شعر حجم و سایر برداشت‌هایی که شاعران مطرح می‌کنند، به بخش مدرن این قضیه برمی‌گردد، چون مدرن چیزی ایستا نیست، موجودی در حرکت است\ یک حرکت دائمی\ و برخلاف آن بخش سنتی خیلی ایستاست و ایستا هم عمل می‌کند و ایستا معنی می‌شود و همان‌طور دست‌نخورده مثل قدیم خود باقی مانده. امروز تمام تغییرات در بخش مدرن شعر اتفاق می‌افتد.

می‌گویند فرق شعر و نثر مثل فرق جمله خبری و جمله کتابی و چندمنظوره است؛ یعنی با نثر یک چیز را می‌گویند و از نثر صرفا یک چیز می‌شود برداشت کرد؛ چیزی در حد خبر روزنامه‌ها. اما شعر؛ کنایی، چند پهلو و چند معناست. در حقیقت آنچه امروز از شعر مدنظر است، یک مفهوم چندپهلو و چندوجهی و سیال است که برای رسیدن به آن از انواع کولاژهای حسی، فکری، تجسمی و... استفاده می‌شود؛ یعنی چیزهای مختلف و گاه متضاد به نوعی کنار هم قرار می‌گیرند که مخاطب را به یک هارمونی می‌رسانند.دررمان رام کننده به صورت کاملی به این قضیه پرداخته ام.........

آن نقطه مرکزی که باعث شده برخی شعر را بالاتر از آثار داستانی و مثلا نمایش بدانند، قضیه تأویل‌های متعدد و معناهای متکثر و زیادشونده است، چون شعر قابل تأویل و با معناهای زیاد است، رقص کلمه نام گرفته و نثر را که در اختیار خبر و معنی مطلق است، راه رفتن نامیده‌اند اما اتفاقی که امروز در شکل شعر افتاده، این است که شعر به سوی نوعی نثر حرکت می‌کند، به سوی نوعی محاوره عامیانه حرکت می‌کند. بعضی از شاعران امروز، شعرهایی می‌گویند که تا چند سال پیش اگر کسی آن را می‌گفت حتی به آن نثر ادبی هم نمی‌گفتند....

با این تقسیم‌بندی خیلی از شعرهای دیروز و امروزمان خود به خود تبدیل به نثر می‌‌شوند و خیلی از نثرهای ما تبدیل به شعر می‌شوند. به همین دلیل است که می‌شود گفت ابزارها و وضعیت پست‌مدرن به سینما و ادبیات داستانی و نمایشی و حتی سایر هنرها بیشترین کمک را کرده است که به بلوغ خودشان دست پیدا کنند، چون بهترین و گسترده‌ترین بستر را برای به شعر رسیدن هر کدام از این نمونه‌ها ایجاد کرده است. امروز ما به سبب مختصات زمانه و وضعیتی که در آن به سر می‌بریم می‌بینیم فارغ از قالب‌های مختلف، تأویل و تکثر معناها در آثار داستانی و نمایشی و سینمایی به طور وسیعی راه پیدا کرده؛ یعنی چند‌معنایی و برداشت‌های زیاد از یک جمله، از یک مفهوم و از یک شیء؛ یعنی آنچه به پست‌مدرنیسم معروف شده، کمک کرده است که داستان و اجزای آن در حد یک خبر (یعنی همان چیزی که در گذشته‌اش بود) نماند و داستان در حد راه رفتن کلمه نماند و به رقص معنی و کنایه تبدیل شود؛ امکانی که ادبیات کلاسیک یا حتی مدرن برای نویسندگان خود نتوانسته بودند پدید بیاورند. به سبب این تحولات است که می‌گویم داستان نمایشی و سینما به عرصه تازه‌ای وارد شده‌اند.........

به این صورت هم می‌توان گفت داستان دارد با استفاده از ابزارهای نوین، به حدود نهایی کلمه نزدیک‌تر می‌شود و ارزش بیشتری از قبل پیدا می‌کند؛ یعنی وضعیت تازه و شگردهای امروزین دست و پای نویسنده را چنان باز گذارده است که او می‌تواند به جایگاهی برسد که داستان کلاسیک و حتی داستان مدرن در خواب هم نمی‌توانستند ببینند. حالا هم شعر و هم داستان هر دو با امکاناتی برابر در پی یک چیز هستند. شاید تنها چیزی که هنوز می‌ماند قضیه حجم این کنایه‌ها و تأویل‌هاست؛ یعنی در شعر فشردگی زیاد معنایی وجود دارد که به ساختمان و گذشته و توهم و نگاه ما از آن برمی‌گردد و در آثار داستانی حجم این کنایه‌ها و مضمون‌ها به نظر کمتر است؛ هرچند که در همه‌جا این قضیه به یک صورت نیست و در اشعار و آثار مختلف حد و اندازه آن نیز تغییر می‌کند و نمی‌شود آن را یک چیز ثابت فرض کرد...---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------هیچ




و چیزها






تمام روزها در فکر این بودم که هیچ ( تهی ) و چیز چیست؟ همانطور که فرزندم میخواهد بزرگ شود و بمیرد تا از خدا بپرسد بی نهایت چه عددی است که شبیه هشت انگلیسی است که خوابش برده ...

من چیز و تهی را از چرخک بودای کاتب آموختم و برایت تعریفش می کنم، تا وقتی جزء چرخ نشوی رنگین کمان خودت را نمی توانی ببینی ، باید جای خوبی پیدا کنی که همه رنگ ها توی آن رنگین کمان باشد. چون بر خلاف رنگین کمان آسمانی، رنگهای این رنگین کمان دست خودمان و اطرافمان می باشد. تازه می فهمیدم چرخندهها دنبال چه می گشتند توی آن چرخ ها. آنها هم دنبال آن هیچ یا بگو چیز بودند ،وقتی می چرخی همه رنگ ها و طرحها در هم فرو می رود که چیزها در آنجا جمعند و به سوی هیچ می روند .

و اما عدد بی نهایت، من نمی خواهم بدانم چرا که تشنه گی همواره را دوست ندارم. همین که فهمیدم میل بی نهایت همان بی نهایت شدن به میل است فعلا" برای این روزهایم کافی است . آذر-خرداد ۱۳۹۰

ــــ

پی نوشت : قرار بود تسلیم نامه ای تنظیم کنم برایتان اما تبدیل شد به نامه ای از سوی یک چرخنده ...

 

 

دیده ام دوستانی را که از خواندن کتاب طفره می روند به این جهت که معتقدند کتاب مسیر زندگی عادی آنها را تغییر می دهد یا در بهترین حالت آنها را واله شیدا می کند ، اما انسان مدرن ، انسانی است که می داند عقب مانده گی و لاغری و کم‌دانشی است که با یک فیلم یا یک کتاب این‌چنین تحرکاتی را می‌پذیرد.

کاتب ، نویسنده ای است دوسویه که در داستانهایش با ما گفت و گو می کند . علت و معلولها را بررسی می کند و در کتاب هایش به ناگاه علت ها حذف می شوند و معلولها می مانند ،برداشت من از علت و معلول ، رابطه ای است قوی و ضعیف ، دنیا علت و جزء جزء دنیا علی الخصوص انسانها معلولهایش هستند . شالوده شکنی در کتاب های کاتب جایی ندارد . در پایان کتاب هایش نتیجه ای نمی گیرد چرا که او فیلسوف باهوشی است و می داند تمامی سوالهای بشر در قرنهای متمادی بی جواب مانده اند ، در قسمتی از کتابش می نویسد : " باید به تمام چیزهای متضاد فقط لبخند بزنیم ؛ این یعنی هوش و علم به هوش . "

و اما رام کننده گی هنری است که برای محبوس کردن تله ها باید آموخت چرا که دردی بی درمان میشود و همه گیر اگر تله ای از دست رام کننده ای گریخته باشد .

صاحبان تله می توانند یک نفر باشند یا یا یک ملت ، یا یک آرزوی خفته و یا ...

کاتب معتقد است احتمالات و قواعد مهمند ، بزرگترین اختراعات را حاصل یک احتمال می داند و قواعد را تعیین کننده برای کمتر درد کشیدن ...

---منبع-اخرین پله






 





در این برهوت سکوت



بهنام ناصری





گفت‌وگو با «محمدرضا کاتب» به بهانه انتشار رمان «بی‌ترسی»




بهنام ناصری- گفت‌وگو بارمان‌نویسی که مدام درپی عبور ازتعاریف مستعمل وپذیرفته شده از ژانررمان است،عجیب نیست اگرگفت‌وگوی متعارفی ازآب درنیایدوبرقواعدتجویزشده فن مصاحبه‌گری منطبق نباشد.چندان که نه سوالات بنابه پیش‌فرض مصاحبه‌های ژورنالسیتی،لزوماًموجزوخوش‌خوان باشندونه مقدمه مشمول قواعد -به اصطلاح- «لید»نویسی.یک شکل کارشاید می‌توانست این باشدکه نگارنده باتفویض مسئولیت گفت‌وگوبه فردی دیگر،خودرا به دست سودای نوشتن مقاله‌ای بسپارم که محصول خو‌اندن تقریباً همه آثار«کاتب»درنزدیک به یک‌ونیم دهه گذشته است که چنین امکانی،به هردلیلی،دست نداد.چه گفت‌وگوی من با محمدرضا کاتب درشرایط ویژه‌ای انجام شدکه توصیف آن در این مجال نه میسر است ونه ضرور.شکل دیگرش هم می‌توانست اینی بشودکه حالا شده وبه نظرم خالی از جذابیت هم ازآب درنیامده.محمدرضا کاتب،نویسنده‌ای متفاوت است و این،ازمعدود قطعیت‌هایی است که می‌توانیم با صراحت در مورد او بگوییم.تجربه‌های متفاوت او از رمان «هیس»آغاز می‌شود.تجربه‌هایی که به لحاظ حدذهن‌گرایی وحرکت به سوی فضاهای تجریدی وحتی منتزع از عالم واقع،در کتاب‌های بعدی‌اش اوج بیشتری هم می‌گیرد.آثار کاتب اگرچه گاهی تعریض‌هایی نمادین هم به تاریخ دارندوبا ارجاعاتی -هر چند نسبی-به وقایع تاریخی همراه می‌شونداماپرپیداست که شرط لازم برای برقراری ارتباط با آثار او،برخورداری مخاطب ازنگاهی تاویلی است.نگاهی که ازفروپاشیدن مرزمیان رئالیته وامرذهنی درآثارکاتب نهراسد و به دنبال رابطه‌ای قطعی ویک به یکی میان متن وعالم واقع نباشد.نگاهی که بتواند درفرآیندخوانش و تاویل، خود نسبت‌هایی میان ذهن وعین ترسیم کند؛وگرنه برای ذهنی که تنها با آثار متداول داستانی الفت داشته باشد،کنار آمدن با -مثلاً- فضاها و وقایع غریبی مثل آن باغ بی‌درکجا، آن بی‌نام‌شده‌ها و بی‌نام‌کنندگان و نسبت‌های سراسر ذهنی آنها با هم در«بی‌ترسی»که عمدتاً به جای عینیت‌های جهان پیرامون به ذهنیت‌هایی متعلق به یک ذهن بزرگ‌تر ارجاع‌مان می‌دهندواین رابطه ذهن به ذهن رادرقلمرو متن مدام بازتولیدمی‌کنندودرافقی لایتناهی می‌گسترانند، ابداً کار راحتی نیست.حد عبور کاتب از قواعد مالوف رمان،تنها مشمول فروپاشی«مکان» به معنای متداول کلمه نیست بلکه عنصر«زمان»را هم دربرمی‌گیرد.به عبارتی همان‌طورکه مادررمان‌های اوبا«لامکان»‌هایی منتزع از عینیات عالم واقع روبه‌روییم،زمان داستانی به معنای زمانی مبتنی برمبداء ومقصد هم دررمان‌هایش دستخوش دگردیسی است وبااستنادبه همین آخرین کتابش،«بی‌ترسی»،می‌توان گفت دیگرکارکردواعتبارش را در آثار کاتب از دست داده است. علی ایحال تنها باپذیرفتن جهان روایی کاتب وورودبه دروازه‌های این جهان انتزاعی است که می‌توانیم مجوز طرح سوالی را برای خودصادرکنیم ازاین قرارکه آیامحمدرضا کاتب بارمان به معنای ژانری که با عینیات سروکار دارد و روایت درآن مبتنی برمبداء ومقصدوناظربرتوالی رویدادهاست،وداع کرده است؟سوالی که گفت‌وگوی حاضر تقریباًحول محورآن می‌چرخد.
محمدرضا کاتب،دست‌کم ازرمان «پستی»به بعد،نویسنده‌ای است که بیش ازاینکه اثرش رابانوعی پیش فرض یاقیدوبند پیش ببرد،این اثر است که اوراپیش می‌برد.چه در«پستی»وچه در«وقت تقصیر» و«رام کننده»واین آخری«بی‌ترسی»،به نوعی امرنوشتن برخودآگاهی نویسنده چیره است.این وسط البته رمان«آفتاب پرست نازنین»هم هست که ازاین قاعده،دست کم ازحیث وفاداری نسبی به عناصر داستان، مستثنی است.به غیراز«آفتاب‌پرست…»در سایر آثاری که نام بردم، سیالیست به قدری حاد است که خواننده -به معنای متعارف کلمه- از فقدان عناصری که ذهنش باآن‌ها دریک اثرداستانی خو گرفته دچار سوء‌تفاهم می‌شود.انگاردیگربا رمان به معنای ژانری متعلق به ادبیات قصوی روبه‌رو نیستیم. از این منظر «بی‌ترسی» یک نمونه آشکار است.این طور نیست؟
این که چه چیزی امروز رمان،ادبیات وهنر هست یانیست،برمی‌گرددبه درک ما از زمان،جهان وواقعیتی که برای خودمان فرض کرده‌ایم.قضاوت ما باید براساس دریافت درست ازچهره خودمان و وضعیت‌مان باشد.هنرمندان و منتقدان درزمان‌های مختلف،دریافت‌های مختلفی را اصل قرار می‌دهندوبا توجه به آن مبناها آثار ادبی وهنری دوره خودشان و یاحتی قبل ازخودشان راقضاوت ونقد می‌کنند.این که ما مثلاً می‌بینیم اثری صدسال قبل چیز ضعیف و بی‌ارزشی بوده و یک قرن بعد تبدیل به چیز باارزش و بااهمیتی می‌شودبه همین خاطراست؛چون مبنای قضاوت در آن دوران چیزی بوده وامروز مبنا چیزدیگری است.شایدبه همین علت نویسندگان پیشرو همیشه دل خوش به این قضیه هستند که آیندگانی بیایندوکار آن‌ها را بفهمند.این فهمیدن یعنی اثربرمبنای تازه‌ای قضاوت بشود.
اگر بخواهیم بحث رابانگاهی ناظربر وضعیت ادبیات کنونی ایران پیش ببریم،این مترومعیاریابه تعبیر شما«مبنا»درادبیات داستانی وبه ویژه رمان فارسی دراین سال‌ها چه می‌تواند باشد؟
شایدیکی ازمشکلاتی که ما همیشه در ایران چه در زمینه هنروادبیات و چه حتی در سایر زمینه‌ها داشته‌ایم به این قضیه برمی‌گردد که مبنای دقیقی برای قضاوت و نقد نداریم.یکی ازنتایج انتخاب مبنای درست برای قضاوت رمان می‌تواند این باشدکه بفهمیم گوهرواقعی ادبیات وهنردراین عصر چه هست وچه نیست وقوت‌هاوضعف‌های واقعی ما کدام‌اند.وقتی ما ضعفی را قوت خود بدانیم ودرجهت آن بکوشیم،درنهایت به اشتباه مطلق می‌رسیم وتازه آخر کار است که حیران می‌مانیم که چرا این‌طور شدو چرا آن‌طور نشد!آنچه که امروز مقابل ماست وما آن را واقعیت می‌دانیم درحقیقت نسبت‌هایی است که سر هم کرده‌ایم یابرایمان سر هم کرده‌اندوحالا این نسبت‌هابه اسم واقعیت یا حقیقت خودشان را به ما تحمیل می‌کنند.ما مثل آدمی هستیم که ازیک تکه سنگ یا چوب مجسمه‌ای عظیم ساخته است وبعدخودش راازآن می‌ترساند.یاواقعاً ازعظمت این مجسمه ترسیده ودرنهایت به پای مخلوق خودش می‌افتد و آن را می‌پرستد.شاید هم پرستیدنش صرفاً از روی ترس نباشد.گاهی ما چیزی را خلق می‌کنیم و به خاطر آن که ساخته‌ ماست و از ماست، بهش وابسته می‌شویم و هیچ جورنمی‌توانیم خودمان را ازدستش خلاص کنیم.ماچیزهایی را که خلق کردیم دوست داریم چون خودمان رادوست داریم وخودمان را به بهانه چیزی که ساختیم می‌پرستیم. در مورد ادبیات و هنر هم این قضیه صدق می‌کند.فرض‌هایی راکه طی سالیان درازبه وجود آمده‌اند، واقعیت‌هایی مطلق و بی‌چون‌وچرا محسوب می‌کنیم وبعد،خودمان رابه این واقعیت‌ها زنجیرمی‌کنیم.بعدهم به مرور آن‌قدر آن فرض‌ها بزرگ وبزرگ‌تر می‌شوندکه دیگر کسی جرات نمی‌کندبگویداین‌هافقط نوعی تأویل ونگرش بوده‌اند. شایددردوره‌ای این نگرش‌ها کار می‌کرده اما امروز دیگر کار نمی‌کند.پس چه دلیلی داردباز این طور به آن وابسته باشیم. اگرچه این قضیه فقط مختص ما و جامعه ایرانی نیست ولی این دلیلی بر بی‌گناهی ما نمی‌تواند باشد.چون حتی همه‌گیر شدن یک خطا هم چیزی از خطا بودن آن نمی‌کاهد.
می‌خواهید بگوییدروندصعودی فراروی‌هایتان ازعناصر مالوف ادبیات داستانی،پیرو تحولاتی درادراک شماازجهان پیرامون و ضرورت زمانه‌ای است که درآن زندگی می‌کنید؟
اگر به گذشته وتاریخ به طور کلی به تاریخ ادبیات وهنر به طورخاص نگاه کنیم،به راحتی می‌بینیم که دربسترهاو زمان‌های مختلف معنای هنروادبیات دایم تغییر می‌کندودرهردوره‌ای براساس آنچه که آدم‌ها درک کرده‌اند،نسبتی درست کرده‌اندوبا آن نسبت همه چیز را قضاوت کرده‌اندو آن قضاوت‌ها سلیقه‌شان راحتی درکوچک‌ترین موارد تغییر داده و این طوری بوده که معنای زیبایی،هنر،داستان و…هم تغییر کرده. وقتی آدمی درک تازه‌ای ازحقیقت پیدا می‌کند،نمی‌تواند فکر واثرش راهمچنان مثل دیروزخلق کند.چون درک تازه اوسایه می‌اندازدروی همه چیزش. تغییردرسبک‌هاومکتب‌های ادبی و روش پرداخت آثار،صرفاً یک تغییر ادبی وهنری نیست.جهان آدم باید تغییر کندتامبنای قضاوت او و به دنبال آن، روش پرداخت آثارش هم تغییر کند.
این مسئله البته درادبیات این سال‌های مابه شکل‌ها وبیان‌های مختلف مطرح شده.شما درمقام یک رمان‌نویس جدی،فکر می‌کنیدمهم‌ترین ویژگی اثری که می‌خواهد ازعادات ذهنی مخاطبش عبور واورا با تجربه‌های تازه خود همراه کند،چیست؟
ببینید،آدم صدسال قبل برداشتی ازحقیقت وزمان خودش داشته که نتیجه‌اش هم آن نوع هنر،ادبیات و روش پرداخت بوده.خب ما الان در جایی دیگر هستیم؛چرا باید مانند دیگرانی که درگذشته بودند،حرف بزنیم وفکر کنیم و رمان بنویسیم؟آیا چون مخاطب امروز مابه آن مبنا وروش عادت کرده،حالا من باید قبول کنم که برداشت ماهم از انسان باید همان چیزی باشدکه پدران‌مان گفته‌اندومن هم امروز باید خودم رادرشرایط دیروز آن آدم فرض کنم وبه همان سبک وسیاقی که عادت‌مان شده،همه چیزرانقدکنم وقضاوت شوم.برداشت امروزمااست که واقعیت امروز ما را می‌سازد.واقعیتی که شایدفرداهم به دردما نخورد.چون فردا یک روزدیگراست.درک ما ازحقیقت،مرکزاین پرگار است واین پرگار حداقل وحداکثرتأویل،زندگی وهنرمارا مشخص می‌کند.اینکه تاکجاها می‌شودرفت وتاکجا نمی‌شود رفت.اگرمرکزاین پرگار باز عوض شود،همه چیزدوباره تغییر می‌کند.دنیا همیشه آن طوری به نظرمان می‌آید که فکر می‌کنیم هست ویابایدباشد.مبناهای دیروز که منجر به آن نوع ادبیات وآدم می‌شد،امروزدیگربرای ماکارنمی‌کند.چون آن نوع برداشت دیگرنمی‌تواندوسیله‌ای برای شناخت امروز ما محسوب شود.چون نمی‌شود با آن، مسائل و جهان امروز را فهمید.درون قالب‌هایی که برخی به آن دل داده یا عادت کرده‌اند،همه امروز ما جا نمی‌گیرد.دست وپای امروز ما دائم از این قالب می‌زند بیرون. چرا باید به زورآدم این عصر را درون آن قالب قدیمی جا بدهیم.خب آدم امروز قد بلندتری دارد و دیگر درون این جعبه جا نمی‌شودواگر هم به زور او را جابدهی،تکه‌های زیادی ازاوبیرون می‌ماند.اگر دیروزمامی‌توانست بارامروزمان رابه دوش بکشد،دیگردلیلی نبود این همه دست وپا بزنیم.وقتی نیازی به چیزی نباشد، جست‌وجویی هم درکار نیست.این نیازتازه ماست که جهانی تازه ووسیله‌ای تازه برای قضاوت ما و هنرمان می‌سازد. اگر برخی ازمانیازی نمی‌بینیم برای انتقال چهره و مفاهیم امروزمان تغییر و یا حرکتی بکنیم وهنوز دل در گرو عادت‌هایمان داریم،دلیلش این است که هنوز درگذشته مانده‌ایم.خب آنجا جای آرام و بی‌مشکلی است.چرا آدم بایددنبال دردسربگردد.امروزبه دلیل تحولات عظیمی که دردرک انسان وجهان فکری‌اش رخ داده،برای هرپرگاروآدمی دست‌کم یک مرکز به وجود آمده وآن پرگار، امکان این را داردکه مختصات خودش را پیدا کند.حالااگرکسی نمی‌خواهد معناومرکز خودش راپیدا کند،دیگر ازدست کسی کاری برنمی‌آید.
عنصر و اساساً مفهوم«زبان»،مسئله دائم آثار شما است واین مسئله‌دار بودن بازبان در«بی‌ترسی» به شکل آشکاری مشهود است.شخصیت‌های«بی‌ترسی»حتی نمی‌توانند ازمجموعه زبانی که به آن تکلم می‌کنند نامی برای خود استخراج کنند که بیانگر حقیقت شخصیت آن‌ها باشند.انگار حقیقت در جایی ورای نام‌ها قرار دارد.حتی حقیقت مفاهیم این است که نام‌های نامتعارف جای نام‌های معمول و قراردادی را می‌گیرند. چه برای آدم‌ها مثل «ابرو»،«حیات»،«زاد»،«ابن» و… وچه برای مفاهیم مانند «بی‌نام‌کردن»، «بی‌نام‌شدن»،«بی‌ترسی»،«رام شدگی»،«رام کنندگی» و …انگار به نقل از کتاب «بی‌ترسی اسم دیگر همه آن چیزهای خوبی است که ما داریم ومی‌توانیم بهش دلگرم باشیم.»انگار آدم‌ها با این بی‌نام شدن به طرف صورت ازلی وابدی خودحرکت می‌کنندومفاهیم راازشکل مستعمل خود خارج کرده،به حرکت درمی‌آورندومدام تولیدوباز تولید می‌کنندواین فرآیند آن قدر تکرار می‌شودتا محو ‌شوند.بازبه نقل ازکتاب«معنی‌ها تنهاچیزهایی هستندکه ماداریم.چون آن‌ها فرزندان و وارثین خود ما هستند.»این بی‌باوری به هر قطعیت کلامی اعم ازاسامی آدم‌ها ومفاهیم،آیاحرکت به سوی بی‌کلامی ورسیدن به سکوت محض نیست؟
بی‌سطح بودن یکی از نشانه‌های بارز آثار امروز است.آثاری که دربهترین حالت فقط نقش یک بستر را بازی می‌کنندو اجازه می‌دهندمخاطبین مختلف رمان هرکدام رمان‌های خودشان رابراساس آن بهتربسازندوبه سامان برسانند.در صورتی این رمان موفق است که اجزای رمان همه دریک سطح واحد باشند.چون اگرصداوسطحی ازرمان،بالاتراز بقیه اجزا قرار بگیرد، مخاطبین نمی‌توانندرمان‌های خود را خلق کنندوتمام زحمات به هدر می‌رود.هم‌سطح وهم‌شأن شدن همه صداهای موجوددررمان در نهایت آن راتبدیل به رمان سکوت می‌کند.این خاموشی یک شگرداست تا مخاطب صدای خودش رابتواندخلق کند.باهم‌سطح کردن تمام راه‌ها یاوسیله‌ها،ما همه چیزرامی‌توانیم مقابل چشم‌ها محو کنیم.باآن که همه چیزحسی وحاضری جلوی ماست امابازدیده نمی‌شود.این هم‌سطحی وسکوت به دلیل خالی بودن رمان نیست.این هم‌سطحی به دلیل فراوانی بیش ازحداطلاعات،مفاهیم ومسیرهای مختلف است. یعنی آن‌قدر سطح‌های مختلف اماهم‌اندازه و هم‌شأن زیاد است،که مخاطب حس می‌کندمقابل یک سطح صاف، یکدست ویک نوع سکوت ایستاده وحالا می‌تواند دراین برهوت وسکوت مطلق،صدای خودش رابسازد.یعنی قرار نیست او معنا و صدایی راکه دوست دارد،کشف یا انتخاب کندبلکه بهترین حالتش این است که صدای خودش را روی این سطح صاف بناکند.پس این هم‌سطحی وسکوت ظاهری اجزای مختلف رمان،نقطه پایانی برای رمان نیست بلکه نقطه آغازاست تا مخاطب بتواندخودش راپیدا کند.فرق رمانی که درآن معنایی وجود نداردبارمانی که ازمعنا خالی امادرپی معنا است ومعناها می‌تواننددرآن رشدکنندوشکوفاشوند،همین جاست.اگراین سکوت ویکدستی به درستی دراثرلحاظ نشودمخاطب نمی‌تواندسطح وصدای خودش رابسازدورمان کامل نمی‌شودوهمان‌طوربی‌معناباقی می‌ماند.دربهترین حالت رمان مخاطب،ازیک بسترخاموش،به هم ریخته و هم‌سطح شروع می‌شودودرنهایت به شکل سامان یا نوعی ازمعناوشالوده به پایان می‌رسد.فرق این رمان بطعی با یک رمان کلاسیک قطعی این است که پیام و قطعیت رمان کلاسیک توسط نویسنده ایجادشده است امادراین نوع کار،شالوده ومعنامتعلق به مخاطب است.به همین دلیل هم هست که گاهی مخاطب وقتی معنای خودش راساخت به باقی معناهااجازه بروزوظهور نمی‌دهدوهمان کاری را می‌کندکه نویسندگان کلاسیک درآثارشان می‌کردند.
عبور شماازقراردادها،دامنه‌اش به مهم‌ترین عنصر ادبیات داستانی یعنی «زمان»هم می‌رسد.بعضی از منتقدان به عنوان یک ویژگی به تکه‌تکه بودن آثارشما اشاره می‌کنند.آیاشما هم آن را ویژگی سبکی کارتان می‌دانید؟آیابایدگفت محمدرضا کاتب بااین تمایل رادیکالیستی به نوشتن آثاری بی‌آغاز،بی‌پایان و بی‌مکان،عطای تعاریف مرسوم رمان‌نویسی رابه لقای آن بخشیده؟
استفاده ازکولاژهای مختلف حسی،فرمی ومفهومی فقط یکی ازنمودهاوابزارهای فراوانی است که مابه وسیله آن می‌توانیم بخشی ازهستی انسان امروز راتوصیف کنیم.مابایدبدون ترس وتردیدازتمام وسایل ادبیات وحتی سایر هنرها و علوم مختلف برای رسیدن به مفهوم درست زمان‌مان استفاده کنیم.چون ابزارهای ادبیات مرسوم وگذشته دیگر امروزنمی‌توانندمارایاری کنند.گاهی استفاده زیاد ازاین ابزارها باعث شده که آن‌ها کارکردواقعی‌شان را از دست بدهند وحتی به چیزی ضد خودشان تبدیل شوند.ما چاره‌ای نداریم به جز آنکه دائم میان هنرها،علوم مختلف وچیزهای تازه دوروبرمان بگردیم وازهرچیزی که می‌تواندکمک‌مان کنداستفاده کنیم.تابهترچهره‌ خودمان رادرآثارلمس کنیم.البته استفاده از کولاژهای مختلف فرمی ومعنایی،آثارما راصاحب شکل‌هایی تازه وعجیب می‌کنداما این نیزخود یکی ازبازتاب‌های زمان درآثارمان می‌تواندباشد.آدم هردوره‌ای برداشت خاصی ازخودش داردکه بازتاب این نگاه را بایددرآثار آن دوره ببینیم.
یعنی این کولاژ واین تکه‌تکه بودن هم به نوعی اقتضای این عصر است.
بله،امروزنیزاین آدم تکه وپاره که شامل چیزهای مختلف،متناقض ومتضاد است،نمودش می‌شودآثاری که مبنایشان نوعی بی‌نظمی وکولاژ است واین‌طوری است که هنروادبیات وتمام چیزهای دوروبر ماهم به ناچاردچار شرایط تازه ما می‌شوند.درآثاردوره‌های گذشته،همیشه چیزهای زیادی وجودداشت که باعث می‌شدکارازهم نپاشدوبرپا بماند.چیزهایی مانندپیام،ماجراها،حوادث تاریخی واجتماعی،شخصیت‌ها،فرم روایی،روایت و…هر کدام ازاین اجزاء می‌توانست به تنهایی باعث شودکه کارازهم نپاشدوامروز که شکل رمان به کلی تغییر کرده وآثاربه دلیل ماهیت این دوران تکه وپاره شده‌اند،دیگر این اجزاء نمی‌توانندمثل گذشته ازگسست آثارجلوگیری کنند.چون درآثارامروزدیگرنه راوی واتمسفروفرم ومعنای ثابت وقدرتمندی وجود داردونه ماجرا و شخصیت و…ثابتی که قسمت‌های مختلف آثار ادبی و هنری رامانندگذشته به هم پیوندبدهدوکارراهمچنان سرپا نگه دارد.
پس جای خالی نویسنده وحلقه‌هایی مثل راوی وتم و شخصیت واجد راچه بایدپرکند که اثرازهم نپاشد؟
فرم کولاژگونه این نوع رمان،نمایش وفیلم که بیانگربرداشت ماازدوران‌مان است به مخاطب اجازه می‌دهدکه سکان کشتی راخودش دردست بگیردتاخودراآن‌طور که هست بدون واسطه لمس کند.این طوری است که درنهایت برداشت‌های این آدم ازجهان وخودش وهنر وادبیات تکه وپاره‌اش درآثارش برهم منطبق می‌شوندومخاطب دربستر این رمان،نه تنهاتکه وپاره‌های رمان بلکه خودش راازنوسرهم می‌کند.حالامخاطب مثل نخ تسبیحی است که بایددانه‌های این تسبیح بی‌انتهارایکی‌یکی انتخاب کندوهمه دانه‌ها راحول محورخودش جمع کندوهمه چیزرا سامان بدهد.بدون شک مخاطبین مختلف اثرروایت‌های مختلفی را ارائه می‌کنندچون هر روایت درنهایت فقط یک تأویل و توصیف از شخصیت راوی است.یعنی هرکسی تسبیح خودش را آن‌طور که دریافت‌هایش اجازه می‌دهدسرهم می‌کندواین به اصل واقعیت ربط چندانی ندارد.دراین نوع آثارمخاطب چیزی پیدانمی‌کندمگرآنچه که هست ویاخودش به خودش نسبت داده است.این طوری است که هرکسی نام خودش را آن‌طورکه فکر می‌کندازمیان نام‌های جورواجوری که دوروبرش است انتخاب می‌کندوبرای همیشه یا به‌طور موقت خودش رامهمان برداشتی می‌کند.
منبع روزنامه ی قانون
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------








خطوطِ پر رنگِ درد و ترس








نویسنده: سینا حشمدار









دستمایه قرار دادن دنیای خیال و جدال با واقعیت و همچنین روایت داستانی که جدای از قصه پردازی در تناظری مستقیم با مفاهیم کلان و انواع پرسش های هستی شناسانه قرار دارد دو شاخصه اصلی و مهم در دو رمان اخیر محمدرضا کاتب با نام های «رام کننده» و «بی ترسی» به حساب می آیند. اما این دو خصیصه ، تنها شباهت های این دو کتاب نیستند. محمدرضا کاتب در آخرین اثر منتشر شده خود با نام «بی ترسی» که در سال ۱۳۹۲ از سوی نشر ثالث منتشر شده به گونه یی داستان رمان قبلی خود، «رام کننده» را از منظری دیگری و با استفاده از تخیلی افسارگسیخته و رام نشدنی روایت می کند: به همین دلیل، صحبت درباره «بی ترسی» بدون توجه به رمان «رام کننده» قدری ناممکن و بی شک ناکامل است.
داستان از این قرار است که در ظاهر کتابی
قطور – سه جلد و ۹۴۷صفحه- با عنوان «بی ترسی» به دست ویراستاری به نام فهیمه باقری –که پیش تر در شناسنامه کتاب «رام کننده» از او به عنوان ویراستار اثر یاد شده بود!- افتاده و او با حذف قسمت های زیادی از داستان و تغییرات زیاد آن را در قالب رمانی به نام «بی ترس» منتشر کرده است. پیرمردی که همه عمر دچار «بی نامی» بوده قصد دارد با کمک گرفتن از راوی داستان، نامی برای خود پیدا کند. راوی سعی می کند از میان صحبت های پیرمرد نامی به او پیشنهاد دهد و به طور موقت او را «زاد» می نامد. پیرمرد به بهانه پیدا کردن نامی مناسب، شروع به تعریف داستان زندگی خود می کند. در اینجای داستان ویراستار در پانویس تذکر می دهد که بی شک پیرمرد داستان زندگی خود را برای افراد دیگری هم تعریف کرده و علت وجود کتاب هایی با اسم های متفاوت ولی شبیه به هم درباره این موضوع همین است. به نظر می رسد نویسنده قصد داشته با این تکنیک، علتی بامعنا برای توجیه انتخاب خود و شباهت های دو کتاب «رام کننده» و «بی ترسی» دست و پا کند.
زاد، یک روز به اجبار از پیش زن و شوهری که تا آن موقع گمان می کرده پدر و مادر واقعی اش هستند جدا می شود و به باغ بی نامی برده می شود. «ابن» بی نام کننده بزرگ در باغ انتظار او را می کشد و او را برای ماموریتی بزرگ انتخاب کرده. زاد در باغ در کنار افراد بی نام شده زیادی شروع به یادگیری علم و دانش می کند. ابن، با سخت ترین تنبیه ها و بیشترین فشارها او را به یادگیری هر چه بیشتر و تلاش مضاعف شبانه روزی مجبور می کند. ابن به عنوان مراد و استاد همه چیزدان به تناوب، به پرسش های زاد پاسخ می گوید و دیالوگ های مابین این دو، بیشترین حجم از کل داستان را در برگفته است. ابن درباره مرض «بی نامی» می گوید و درباره بی نام شده ها، بی نام کننده ها و اربابان به او توضیحاتی عموما متناقض ارائه می دهد. اما هیچ کدام از این پاسخ ها هیچگاه پاسخ نهایی نیستند.
در حقیقت به نظر می رسد نویسنده با قدرت تخیل خود، به سوال های مکرر زاد که دیگر سوال های مخاطب نیز هستند، نه تنها پاسخ مشخصی نمی دهد، بلکه که او را وارد چرخه یی می کند که در آن هر پرسش به پرسشی دیگر ختم می شود و هر پاسخ، ناقض پاسخ قبلی است. در این بین و باوجود اتفاقات فراوان، زاد همچنان برایش سوال است که علت واقعی بی نامی اش چیست؟ او برای چه به باغ آمده؟ بی نام شده ها پس از بی نامی و درگیری با انواع و اقسام مرض ها چه طور باید به زندگی خود ادامه دهند؟ آن اکسیر جادویی که ابن از آن صحبت می کند چه طور به دست می آید؟ رابطه ابن با او، با جانان و دیگران چیست و سوال های بسیاری از این قبیل. در طول داستان تمامی این گفت وگوها، جنبه یی فرامتنی به خود می گیرند. این پرسش ها و پاسخ ها که نمونه آن را در «رام کننده» نیز دیده بودیم، درگیر با اخلاق گرایی و هستی شناسی ای شده اند که دارای ذاتی عرفانی است و بی شباهت به انگارهای بودایی و انواع و اقسام نگرش های صوفیانه نیستند. «بی ترسی» داستانی است که جدای آنکه تخیل و واقعیت را به بازی می گیرد، در آن ترس و درد دو مفهوم کلیدی به شمار می آیند. اینکه درد به هر طریقی ایجاد ترس می کند و مرز این ترسیدن می تواند تا کجا پیش برود. در حقیقت نویسنده علت وجودی این درد را با ترسِ زیاد توجیه می کند. ترسی که آنقدر پیش می رود تا شخص را به نقطه «بی ترسی» برساند. جایی که برای فرد «بی نام» شده یک نقطه اتکا و آغازِ مسیر او برای نیل به «اکسیر» حیات است. /روزنامه اعتماد/






پنج جستار در باب رمان «بی ترسی»


 


 



نویسنده: پریا رحیمی



۱- تازه ترین اثر محمدرضا کاتب، با سه سال تاخیر وارد بازار کتاب شده است. «بی ترسی» داستانی است موازی با «رام کننده» اثر پیشین نویسنده، تله کننده و تله شونده، این بار شده اند بی نام کننده و بی نام شده. نویسنده در پانوشت صفحه۱۱ از زبان ویراستار خیالی اش فهیمه باقری (که شاید آنیمای کاتب است) می نویسد: «پیرمرد (زاد) برای کسانی دیگر هم زندگی اش را تعریف کرده بود… هرکدام از آنها به روش خودشان زندگی او را نوشته و چاپ کرده اند. وجود چندین کتاب درباره بی نامی (آن هم با اسامی و اشکال مختلف) شاید به همین دلیل باشد». بی ترسی و رام کننده دو نسخه از داستان پیرمرد هستند. به نظر می رسد کاتب به دنبال آن تئوری است که پیش تر در مقاله «بی ترسی» شرحش داده است، وی بی ترس از نظر منتقدان و سفارش های زودگذر جامعه، صرفا داستان پرداز ریشه های اصیل انسانی است، این مقاله و دو کتاب اخیرش همه می کوشند تا به نگره کاتب در باب داستان نویسی جامه عمل بپوشانند.
۲- بی ترسی در گذشته نامعلوم می گذرد.اثر از حیث بی نامی، بی مکانی و بی زمانی به رمان های مدرن می ماند. تنها نشانی هایی چون زندگی سیف الملک خانزاده قاجار و نقاشی های قجری روی جلد کتاب زمان داستان را لو می دهند. حتی خود کتاب نیز بی نام است، روی جلد «بی ترسی» نام گرفته و در نخستین صفحه «بی ترس». این عدم قطعیت در جای جای کتاب به چشم می خورد، اساسا تکنیک داستانگویی کاتب چنین است. زمانی را تصور کنید که برای کودکی داستان می گوید، او سوالی می پرسد و شما داستان را در پاسخ پیچیده تر می کنید، آنقدر آسمون و ریسمون می بافید تا سرانجام خوابش ببرد، این دقیقا همان تکنیکی است که کاتب دنبال می کند (فنی کم و بیش مشابه قصه گویی شهرزاد)، برای آنکه مشتش باز نشود، تا پایان داستان تن به پیرنگی مشخص نمی دهد. محمدرضا کاتب همان ابن است، پیرمرد قصه گوی حیله گر داستان، دروغی از پس راستی و راستی از پس دروغی می بافد و هرگز مرز راست و دروغ پیچیده گویی هایش را درنخواهی یافت.
۳- بی ترسی در اصل مانیفست کاتب برای زندگی است که اتمسفر، شخصیت ها و خرده روایت های داستانی سوارش شده اند. تک گویی های بلند داستان، درددل نویسنده است با خوانندگانش که ناگزیر به چاشنی قصه گویی آمیخته شده است. مثلث عشقی خورشید و میکاییل و زاد، زندگی سیف الملک و میخالکوف به مرز قصه نزدیک می شوند.
نویسنده بی ترسی، رهنمودهای سیاسی، اجتماعی و پندآمیز خود را در قالب نمادهایی چون بی نام کردن، جابه جا شدن، بی نام شدن، مبتلاو… بیان می دارد. دردهای بی ترسی بیشتر از آنکه حاصل بیماری های جسمی باشند، ستوهی روانی اند که بشر را دربند خود می کنند. کمی پا را فراتر می گذارم، ما هیچ علایمی از بیماری های ابن و زاد و حیرت و… نمی بینیم مگر دستانی از شکل افتاده که آن را هم می توان به حساب سال ها نوشتن در سرداب های نمور نوشت. کیمیای بی ترسی همان خو کردن با دردها و بدبختی هاست، پذیرش آنکه هر مسیر نو در سرنوشت ما تنها یک زندان تازه است. کوشش خستگی ناپذیر و سازش با سرنوشت، کیمیایی است که ابن/کاتب سعی در تفهیمش دارد: «عجیب است، گاهی خوشبختی آدمی بیشتر شبیه بدبختی اش است…»
کاتب گاه نمادپردازی را کنار گذاشته و حرفش را رک می زند: «آرزوی خیلی از بزرگان تاریخ است که در صدر کشوری، حکمت، علم و دانش حکومت کند.
«بهترین کار آن است که بیشترین منفعت را برای بیشترین آدم ها داشته باشد. این یعنی عدالت» و…
تک گویی های پندآمیز که رمان را بیشتر شبیه آثار حکمت آموز قرن هفتم هجری کرده و عدم توصیف و شخصیت پردازی، گهگاه خواننده بازیگوش را پی جزییات از عالم کتاب جدا می کند. تنها اندکی توضیح و توصیف می توانست رمان را ضمن دلچسب تر کردن، برای مخاطب گویاتر کند چون پاسخ به پرسش هایی نظیر: مبتلاها چه اند؟ علائم بیماری چگونه اند؟ شاگردان باغ چه می کنند؟ زاد در سفرهایش به چه کار مشغول است؟ و…
۴-شخصیت های بی نام شده داستان نام دارند: ابن، فتاح، زاد و…، اما نام و نشان ندارند! اهمیت آنها در بودگی شان است نه در «که» بودن شان، ابن جایگزین عربی واژه زاد است گویی ابن همان زاد است و راوی داستان که زندگی زاد را نگاشته همان زاد/ ابن، کاتب جابه جای کتاب از جابه جایی می گوید، واپسین جابه جایی قرار است جابه جایی راوی با خواننده باشد. زاد با ابن، با حیرت وجانان، با خودش جنگید و جنگ آخرش با خواننده است، کیمیا باید در کنه خواننده بنشیند. این همان رویکردی است که در گفتمان نشانه شناسی یا تبادل معنی (در علم ارتباطات) مورد توجه قرار گرفته است: ارتباط فرآیندی دوسویه است که افراد اندیشه های خود را بازگو می کنند و هرکس به فراخور زمینه ذهنی، فرهنگی و شناختی خود پیام های دریافتی را رمزگشایی می کند. در این فراگرد بحث بر سر تکمیل آگاهی هاست. من (ابن، زاد و…) با اندوخته اطلاعاتی خود دیگری را تکمیل می کنم و این فرآیند ادامه می یابد. آنچه مهم است نه فرستنده (چه کسی بودن) بلکه پیام است.
۵- بی ترسی سرشار است از موتیف های کاتب، شکنجه، بدن، تک گویی های کشدار، عدم نتیجه گیری قطعی و کوهستان. داستان چنین پایان می یابد: «می رفتند سمت جاده سنگلاخ که به دل کوه ها می رفت. و خیلی زود میان جاده یی که مه و باران تارش کرده بود گم شده بودند.» به قول جورجیو آگامبن: انسان معاصر کسی است که بتواند فراتر از روشنی برود تا سایه را به دام اندازد…

/روزنامه اعتماد/


 


 

زندگی ها






زندگی ها






میزگرد بررسی رمان آفتاب پرست نازنین با حضواستاد علی اصغر شیر زادی , اسدالله امرایی وامیراحمدی آریان




- منظر كلی محمدرضا كاتب را در میان جهان داستانی ما در چه مرتبه‌ای می‌بینید و چه امتیازی به آثار او می‌دهید؟


شیرزادی: درباره آثار كاتب اولین نكته‌ای كه می‌خواهم بگویم این است كه نمی‌توان ادعا كرد كاتب از كار شهیر فلان یا بهمان نویسنده سلف تبعیت كرده است. یا نمی‌توان گفت دو اثرش در مقایسه با هم طوری است كه انگار آنها را دو نویسنده نوشته‌اند. اگر كمی عمیق شویم می‌بینیم اثر انگشت كاتب در همه آثارش هست و به ویژه با توجه به تشخصی كه در رفتار با زبان دارد، كم و بیش مشخص است كه یك كار، كار كاتب است. علاوه بر این جهان‌نگری او و نوع نگاهی كه به معنای هنری یا به معنای اندیشگی به دنیا دارد، از دیگر عوامل تشخص یافتن آثار اوست. گویی خطی نهانی و پنهانی این آثار را به هم ربط می‌دهد. می‌توان به این نتیجه رسید كه كاتب نویسنده‌ای است با سپهری مشخص كه در جهان داستانی مربوط به خودش حركت می‌كند و البته این كم اتفاق می‌افتد. آخرین كتابش - آفتاب‌پرست نازنین - هم شاهدی است برای نكته‌ای كه عرض كردم و دال است بر امتداد و استمرار مسیر داستانی او. به هر حال بهتر است خودمان را ملزم به ذكر جزئیات كنیم چون كلی گویی در سرزمین ما قهرمانان زیادی دارد. هیچ‌كس در آن به جایی نمی‌رسد و البته نه كسی از كلی‌گویی سود می‌برد و نه دیگری زیان می‌بیند. با ارجاع به آنچه كاتب تاكنون نوشته از نخستین كتاب تا آخرین، اگر با تامل برخورد كنیم می‌بینیم این نویسنده یك جهان‌نگری منسجم و متعلق به خودش دارد و در این عرصه سرگشته نیست. البته منظورم این نیست كه خیلی از پیش تعیین شده حركت می‌كند بلكه عرضم این است كه دچار سرگشتگی برای تصمیم‌گیری نیست و امیدوارم هر چه بیشتر و بهتر و موفق‌تر در سویه‌های تلاشش بتواند این جهان داستانی را گسترش دهد. مخاطب آگاه در برخورد با داستان‌نویسی به نام محمدرضا كاتب اگر منصف باشد و بتواند پیش‌زمینه‌های ذهنی‌ای را كه مشكل ایجاد می‌كنند، كنار بگذارد، متوجه می‌شود كه یك داستان‌نویس متفاوت وارد عرصه كار ما شده است و می‌شود گفت كه كمابیش در اندازه خودش با توجه به مجموعه تجربه‌هایش به عنوان یك داستان‌نویس و به عنوان یك شهروند داستان‌نویس كه در معرض تجربه‌های متنوع و گوناگون زندگی در برهه‌های مختلف قرار گرفته، دارای به اصطلاح نوعی وقار ذهنی است و به سادگی در كره معنایی و معانی منفعل نمی‌شود. گرچه در مواجهه با اتفاقات، بحران‌ها و مسائل شخصی، سیاسی و اجتماعی تردیدی نیست كه نویسنده زودتر از هر كسی تاثیر می‌پذیرد اما فكر می‌كنم داستان‌نویسی مثل كاتب وقتی در معرض این تاثیر قرار می‌گیرد، نه منفعلانه عمل می‌كند و نه آن را نادیده می‌گیرد. این نكته را عرض می‌كنم و فرصت را در اختیار دیگر دوستان قرار می‌دهم و اگر لازم بود در دور بعدی صحبت، بیشتر در این باره حرف می‌زنم. آثار بهترین نویسندگان صدساله ما و چهره‌های شاخص با وجود تفاوت دیدگاه‌ها و متفاوت بودن بارز سبك و سیاق و كار و شیوه آنها و همچنین یكسره متفاوت بودن پسندهای ادبیاتی، سیاسی و فرهنگی‌اش و فاصله‌های زمانی كه داشته‌اند، به طرزی معنادار گویی با یك خط نهانی به هم پیونده خورده‌اند. این نكته از یك جهت به ما كمك می‌كند كه ادبیات داستانی‌مان را ارزیابی كنیم و اصالت آنها را كه نویسنده حقیقی‌اند محك بزنیم و از طرف دیگر نشان می‌دهد بعضی از سلسله جنبان‌های دردانگیز و رنج‌بار تاریخ ما یكسان بوده؛ مثلا استبداد آسیایی یا استبداد شرقی در این سرزمین جلوه‌های خود را به صورت‌های مختلف نشان داده. این استبداد، آثار و تبعاتی دارد و از دیرباز بوده تا اكنون كه استمرار پیدا كرده. این مساله خواه ناخواه در آثار نویسنده‌ای كه با همه توان به اعماق وجود خودش، به هستی انسانی معاصرش توجه دارد، بازتاب پیدا می‌كند. از نخستین نویسنده‌های مطرح دیروز بگیرید تا امروز ما این نمود و بروز را در كارهای آنها به شكل‌های مختلف می‌بینیم؛ یعنی در دنیای آنها اتفاق می‌افتد، نه اینكه عین هم باشند بلكه هر كدام به گونه‌ای شاید خیلی طبیعی یا ناخواسته به آن پاسخ داده‌اند، به شیوه و شگردهای خودشان. با تاملی كه بر آفتاب‌پرست نازنین داشتم، چراغی در ذهنم روشن شد و دیدم این اثر هم به گونه‌ای پیوند دارد با آن سلسله ولی بسیاری از نویسندگان جوان امروز ما چنین پیوندی ندارند و البته آسیب‌شناسی آن وظیفه ما نیست. آنها اعتبار خود را دارند. من از ارزش صحبت نمی‌كنم؛ از اعتبار حرف می‌زنم. نكته‌ای كه الان می‌خواهم عرض كنم ظاهرا زیاد به موضوع این نشست ربط ندارد و شاید اولین بار است كه مطرح می‌شود و آن اینكه كل ادبیات داستانی دنیا را از یك منظر می‌توان به دو دسته تقسیم كرد؛ بعضی داستان‌ها قصه دارند و كم و بیش حماسی‌اند. منظورم از حماسی لزوما جنگ و جدال نیست. منظور این است كه اثر ریتم و قصه دارد و سر راست حركت می‌كند. جاذبه‌های «بعد چه خواهد شد» هم در آن غنی است؛ ضمن اینكه سنگین است، متانت دارد، قوت و قوام دارد و پرسش‌‌برانگیز و تفكر برانگیز است. این شكل از زمان با «دن‌كیشوت» سروانتس شروع شده كه تا الان هم ادامه دارد. گروه دوم با «تریسترام شندی» لارنس استرن انگلیسی شروع شد. كارهایی از جنس تریسترام شندی سرشار از خرده روایتند و شخصیت‌های متفاوت دارند. این طور نیست كه یك شخصیت قدر باشد و دیگری هیچ. گونه‌ای از طنز و شوخی واقعی دارند و انگار می‌خواهند زندگی را به بازی و شوخی بگیرند. خیلی از موارد جا افتاده و پذیرفته شده را دست می‌اندازند و در عین حال به طرزی بارز به فرم و ساختار توجه دارند كه می‌شود گفت این فرم و ساختار به جذابیت رمان كمك می‌كند؛ به این معنا كه رمان اگر دارای شاخه‌های مختلف، تكه‌ها و خرده‌های روایتی باشد، ممكن است معماگونه جلوه كند و این شیوه روایت (توجه به فرم) به رمان كمك می‌كند كه جاذبه پیدا كند؛ یعنی جاذبه‌اش این نیست كه «بعد چی شد» بلكه هر بخش آن جاذبه دارد و هر بخش آن تپش خود را دارد. گویی مقدر بوده كه در ادبیات داستانی این تقسیم‌بندی شكل بگیرد و تا الان در همه جا ادامه پیدا كند؛ حتی در ایران. برای اینكه این تقسیم‌بندی را آسان كنیم می‌گویم كه مثلا دولت‌آبادی، احمد محمود و نویسندگانی از این دست در ایران ادامه دهنده راه دن كیشوتند و آن جور قصه‌گویی را ادامه می‌دهند؛ ولی برای مثال بخشی از آثار هدایت، بهرام صادقی و به ویژه تقی مدرسی و تعداد دیگری از نویسنده‌ها شكل دوم را ادامه می‌دهند؛ حتی ممكن است خودشان ندانند و این را نخواهند. انگار در رده‌ای می‌گنجند كه سلف آنها در ادبیات داستانی جهان لارن استرن است. كار كاتب به جنس كار استرن نزدیك است. انگار تریسترام شندی ناآگاهانه و در درازمدت الگوی ذهنی‌اش بوده یا نویسنده‌هایی كه بعدها به شیوه استرن كار كرده‌اند برای او بیشتر مورد پسند و پذیرش بوده‌اند. امرایی: خوشبختانه تریسترام شندی یك حسن دارد و آن اینكه یك مترجم خوب آن را ترجمه كرده؛ آقای یونسی كه به هر حال توانسته حق مطلب را ادا كند. متاسفانه خیلی از آثاری كه ترجمه شده به دلیل ترجمه غلط، خودشان را نشان نداده‌اند. مثلا همینگوی رمانی دارد به نام «آن سوی رودخانه، میان درختان» كه به اسم «به راه خرابات در چوب تاك» ترجمه شده. كتاب 45 فصل دارد ولی در 35 فصل به فارسی منتشر شده. احتمالا مترجم تشخیص داده كه ده فصل دیگر را نویسنده بیخود نوشته و…


*جناب امرایی! برگردیم به كاتب و آفتاب‌پرست نازنین چون ممكن است…                                                               


--   امرایی: بله. این نكته را از آن جهت گفتم كه آقای شیرزادی به كتابی اشاره كردند كه اگر آن كتاب خوب ترجمه نمی‌شد، سوءتفاهم‌های بسیاری را در پی می‌داشت. اما كاتب؛ او دو ویژگی دارد كه به نظرم برای یك نویسنده ضروری است؛ اینكه خیلی می‌خواند و دیگر اینكه گوش خوبی برای شنیدن دارد. تصورم این است كه این دو ویژگی خیلی به نویسنده كمك می‌كند. كاتب ادبیات كهن را هم می‌شناسد و سعی می‌كند اگر به سراغ آن می‌رود، بجا از آن استفاده كند. در بخشی از كتاب جایی كه اكسیر و گل‌محمد با هم حرف می‌زنند، می‌گوید سعدی حكایتی دارد كه سگی پای مردی را گاز می‌گیرد، دختر مرد به‌اش می‌گوید خب پدر شما هم پای آن سگ را گاز می‌گرفتید، چرا گذاشتید فرار كند و… اما پدر در جواب می‌گوید آدم نباید پای سگ را گاز بگیرد. ما آدم هستیم و اگر كار حیوان را بكنیم هر دو می‌شویم حیوان. بعد حرف اكسیر را می‌آورد كه با شنیدن این حكایت سری تكان می‌دهد و می‌گوید پسر سعدی شما را هم جلوی چشمش تكه تكه كرده بودند. آیا سعدی شما مرگ زنش را دیده بود. بال و پر زدن‌های نوه‌اش را دیده بود؟ اگر اینها را دیده بود باز می‌توانست این قصه‌ها را سر هم كند و… كاتب با آوردن این حكایت هم حرف خودش را می‌زند و هم می‌گوید آقا من سعدی را هم خوانده‌ام. در آفتاب‌پرست نازنین به نظرم كاتب یك مرحله از كارهای قبلی‌اش جلوتر آمده، به ویژه در شیوه استفاده از طنز كه باز هم درباره‌اش حرف خواهم زد. كاتب تمام وقت و انرژی‌اش را گذاشته سر كارش، چهار تا رمان مفصل نوشته؛ رمان‌هایی كه واقعا رمانند و هر كدام آنها جداگانه قابل بحث هستند. اینكه كاتب خودش را به تولید كتاب در فواصل زمانی مشخص موظف می‌داند، از جمله اخلاق‌های یك نویسنده حرفه‌ای است. اما آثار كاتب به لحاظ محتوایی چند ویژگی مشخص دارند؛ یكی مساله قساوت و بی‌رحمی است كه با خشونت متفاوت است و به این دلیل كه در بیشتر كارهای كاتب دولت نقش اصلی را ایفا نمی‌كند و منشأ خشونت یك منشأ دولتی نیست یا منشأ اعمال خشونت، سیاست نیست برای همین بهتر است این را بی‌رحمی یا قساوت بنامیم تا خشونت كه معمولا صبغه سیاسی – جامعه‌شناختی دارد. ویژگی دیگر آثارش «مرگ» یا بهتر بگویم درگیری كاتب با مرگ است. از هر كدام از رمان‌های او حداقل چهار – پنج تا مرگ مفصل از شخصیت‌های اصلی رمان روایت می‌شود؛ در «وقت تقصیر» و «پستی» كه اصلا راوی آن مرده است. در «هیس» همین‌طور. در اینجا صرفا اتفاق افتادن مرگ مهم نیست بلكه اساسا محوریت رمان درگیری با مساله مرگ شخصیت‌هاست. صفحات مفصلی در كارهای كاتب وجود دارد در پروسه گذر از آستانه مرگ و ورود به جهان مردگان. در پستی، راوی بعد از مرگش تازه شروع می‌كند به روایت كردن و مرگ باعث زبان باز كردن او می‌شود. كسانی هم كه در رمان زنده می‌مانند، كاتب آنها را در درجه صفر زندگی نگه می‌دارد؛ آدم‌هایی كه چیزی برای از دست دادن ندارند. در همین آفتاب‌پرست نازنین تمام شخصیت‌ها در درجه صفر زندگی هستند و هیچ‌كدام از آنها نه از مرگ هراس خاصی دارد و نه برای زنده بودن یا كسب شأن اجتماعی یا حفظ داشته‌هایش تلاش می‌كند. مساله قساوت و مرگ، صحنه‌های شكنجه و مثله شدن جسدها و … خواندن آثار كاتب را برای كسانی كه مشكل قلبی دارند، سخت و آزاردهنده می‌كند.


شیرزادی: یكی از دوستان كه كتاب را بیش از یك بار خوانده لطف كند و خلاصه داستان آن را بگوید.


*با یك بار خواندن هم می‌شود خلاصه آفتاب‌پرست نازنین را گفت. اتفاقا یكی از تفاوت‌های اساسی این كار با مثلا رمان هیس این است كه قصه آن را می‌توان تعریف كرد. اگرچه شاید این كار را نتوان به آسانی انجام داد و اگرچه قصه خطوط روشنی ندارد؛ ولی می‌توان آن را گفت.


شیرزادی: پس قصه دارد و می‌شود خلاصه این قصه را گفت.                                                                                                                                        


--احمدی آریان: كاتب چند مشخصه اصلی دارد كه آقای شیرزادی به درستی به بعضی از آنها اشاره كردند. یكی از این ویژگی‌ها بی‌توجهی به جریان اصلی ادبیات ایران است؛ به خصوص جریان اصلی این 12-10 سال اخیر كه از برندگان جوایز خصوصی و... كاملا مشخص است به چه نوع رمان‌هایی توجه می‌شود؛ توجه زیاد به ادبیات زنانه، رمان‌های آشپزخانه‌ای، رمان‌هایی كه موضوع آنها مشكلات داخلی خانواده‌هاست و آثاری كه در آنها روابط طبیعی و عاطفی حاكم است و افراد با هم رابطه خونی دارند. در دهه اخیر فضای ایده‌ای و مضمونی رمان‌هایمان به نوعی محدود بوده و شاید كمی دور خودمان چرخیده‌ایم ولی كاتب به هیچ‌وجه درگیر این فضا نشده. او جهان داستانی خود را دارد و این جهان داستانی جهانی غنی و پربار است؛ جهانی است كه كاتب می‌تواند ایده‌های زیادی برای كار خودش از آن بیرون بكشد و این همان نكته‌ای است كه او را متمایز می‌كند و خیلی به ما اجازه نمی‌دهد او را در دسته‌بندی‌های رایج ادبیات معاصرمان بگنجانیم. نكته دیگر استمرار او در كار است. شاید ظاهر امر این باشد كه نباید كمی و كیلویی به این قضیه نگاه كنیم ولی واقعیت این است كه استمرار كاتب در نوشتن، مساله مهمی است؛ به خصوص برای ما كه نویسنده‌هایمان چندان استمرار كاری ندارند.


*بله و اصلا به نظر می‌آید كاتب اگر چه شیوه پرداختش همچنان متفاوت است، انگار قصد داشته خودش را به سلیقه و پسند مخاطب ایرانی – كه قصه دوست دارد – نزدیك كند.                                                                                                                                                                                                         


--  احمدی آریان: جناب شیرزادی! تعریف كردن خلاصه قصه شاید خیلی وجهی نداشته باشد چون حركت از A به B نیست. تقسیم‌بندی كلی شما هم درباره داستان جای بحث دارد ولی اگر علی‌الحساب آن را بپذیریم، آثار كاتب در روال سنت دن‌كیشوتی نیست. این رمان مرا یاد «نخل‌های وحشی» ویلیام فالكنر انداخت و به منطق روایت «نخل‌های وحشی» خیلی نزدیك است. در آفتاب‌پرست نازنین، نویسنده دو روایت موازی را خرد كرده كه دو روایت حالت كنترپوآن دارند به قول اهالی موسیقی؛ یعنی نقطه مقابل هم هستند و در عین حال تداخل مضمونی با هم دارند، دو روایت موازی را كاتب با هم جلو برده كه شخصیت این دو را به هم گره می‌زند یعنی مریم. در این رمان دو روایت موازی داریم كه هیچ كدام از آنها را به راحتی نمی‌شود تعریف كرد. تعریف كردن قصه شاید برای این رمان خیلی معنی نداشته باشد. گفتن منطق روایت جای گفتن خلاصه قصه هم كار می‌كند و وظیفه آن را انجام می‌دهد. ما از یك طرف زاویه دید شوكا را داریم كه تك‌گویی‌های مفصلی دارد و به نظرم بخش‌های ضعیف رمان هم بخش تك‌گویی‌های شوكاست كه خیلی وراجی‌اش زیاد می‌شود و از آن ایجاز و ریتم مناسب روایت كه در فصل پیرمرد و نوه‌هایش هست، خبری نیست. منطق روایت همان كنترپوآن است كه عرض كردم؛ دو تا داستان موازی متقابل كه یك نقطه مشترك دارند و از طریق این نقطه مشترك ساختار رمان شكل می‌گیرد.                                                                                                                                   


-- شیرزادی: گفتن خلاصه داستان در بعضی كارگاه‌های نقد یك شگرد بود؛ به این معنا كه اساسا از این طریق می‌فهمیدیم یك داستان خلاصه دارد یا خلاصه‌ای كه ما از آن ارائه می‌دهیم با خلاصه‌ای كه دیگری از آن ارائه می‌دهد یكی است و این خلاصه‌ها چه وجوه افتراق و اشتراكی با هم دارند و همین بهانه‌ای می‌شد برای تحلیل داستان. اما شما اشاره‌ای به اطناب داشتید كه فكر می‌كنم حق با شماست چون در جاهایی تك‌گویی‌های شوكا خیلی زیاد است، هی حاشیه می‌رود و خیلی دیر برمی گردد به عقب و خواننده كمی دچار خستگی می‌شود. در برخی كارها این شگرد اجرا می‌شود اما باید دید با برگشت به عقب چه اتفاقی می‌افتد. گاهی یك برگشت باید جرقه ای روشن كند؛ به طوری كه خواننده به این نتیجه برسد در آن حاشیه‌ها چیزی هست كه مثلا در 20 صفحه‌ای كه خوانده ندیده است؛ یعنی خواننده از آن حاشیه چیزی درمی‌یابد كه به تمام قصه نور می‌پاشد و موضوع را روشن می‌كند؛ در حالی كه در این رمان همه جا این اتفاق نیفتاده است. نكته دیگر اینكه یكی از اشكالات آفتاب‌پرست نازنین یكنواختی زبان است. تقریبا همه آدم‌های این كتاب مثل هم حرف می‌زنند. نكته دیگر این است كه بعید به نظر می‌رسد آدم‌هایی كه چنین تار و مار شده‌اند، در كلامشان خشونت نداشته باشند در حالی كه در خشونت زندگی می‌كنند و مناسباتشان بسیار خشن است، نوعی رعایت ملایمت در گفتار به چشم می‌خورد، یك‌جور ساییده شدن واژه‌ها در گفتار؛ یعنی كلمات انگار پیش از آنكه بیان شوند و از دهان شلیك شوند، لیسیده شده‌اند تا تیزی‌های آنها گرفته شود. این اتفاق اگر عمدی است باید محملش در كتاب فراهم شده باشد. ما باید بدانیم فلان شخصیت به چه دلیل كاری را انجام می‌دهد و چرا دیگران مثل او رفتار نمی‌كنند. در یك سربازخانه وقتی به سربازان فرمان داده می‌شود كه همه به صف شوند ظاهرا همه آنها یك كار را انجام می‌دهند اما اگر از آنها فیلم‌برداری شود و بعد حركت آهسته این فیلم به دقت بررسی شود می‌بینیم كه حركات سربازان با هم تفاوت دارد. وقتی در چنین شرایطی (حركت سربازان) تفاوت وجود دارد، چطور می‌شود بین رفتار و گفتار شخصیت‌های یك رمان تفاوتی وجود نداشته باشد. مساله دیگر این است كه در این كتاب استمراری شدن خشونت یا ساختاری شدن آن به جایی رسیده كه انگار امری عادی است. انگار با هم یك رفتار جا افتاده طبیعی انجام می‌دهند. در حالی كه نباید این‌طور باشد یا اینكه منطق كتاب پاسخگوی چنین چیزی باشد و نویسنده ما را قانع كند كه چنین چیزی بدیهی است و ما را به تفكر وادارد كه چرا این‌طور است. نكته دیگر اسم عوض كردن بعضی شخصیت‌هاست كه مدام اسمشان تغییر می‌كند. نمی‌دانم این اتفاق به تاسی از اسم ض كتاب افتاده یا علت دیگری دارد.


*كاتب قصد داشته اسم كتاب را «نحر سنگ‌ها» بگذارد. اما از قرار معلوم با این فر كه این اسم ممكن است مخاطب را پس بزند، به عنوان اسم دوم كتاب و در صفحه اول آمده است.


-- شیرزادی: كاتب از این كارها می‌كند. این یك شگرد است. تریسترام شندی هم همین ویژگی‌ها را دارد. وقتی اولین‌بار كتاب را گرفتیم، ورق زدیم و گفتیم آقا اینكه پنج صفحه ندارد و سفید است، نگو كه اصل كتاب این‌طوری است و خود نویسنده این كار را كرده است. اساسا ادبیات یك بازی است و نویسنده می‌تواند از این دست كارها بكند مثلا می‌تواند روی جلد آفتاب‌پرست نازنین بیاورد و توی كتاب نحر سنگ‌ها و بعد در شناسنامه بنویسد برای گروه سنی 12 سال تا فلان و... . اما اگر درباره مواردی از این دست این سوال مطرح شود كه ارجاع این حركت و مفهومش چیست و كجا را هدف می‌گیرد و ناظر بر چه كاری است، باید پاسخی قانع‌كننده برای آن وجود داشته باشد. همه می‌دانیم وقتی عنوان كتابی انتخاب شد، جزء ساخت كتاب می‌شود و نمی‌توان آن را از اثر جدا دانست. یكی از ویژگی‌های ابتدایی یك اثر ساختارگرا این است كه نه سطری می‌توان به آن افزود و نه خطی می‌توان از آن كم كرد. كار كه تمام شد، تمام شده. همه كلمه‌ها و عناصر در مدرن‌ترین و پسامدرن‌ترین داستان‌ها یك‌جوری به هم ربط دارند. همه چیز در این آثار سر جای خودش است. نمی‌شود همین‌طور دیمی واژه‌ها را ریخت توی كار. حتی اگر برای مثال دیمی ریخته شوند تا چیزی مثل جریان سیال ذهن را رو كنند، آن هم ما به ازای جریان سیال ذهن است؛ یعنی عین خودش نیست. مثلا در رمان «ابلوموف» ایوان گنجاروف می‌خواهد ملال و كسالت یك موجود تن‌آسا و تنبل را كه آدم نسبتا خوش‌قلبی هم هست روایت كند. یك جاهایی به شدت كار را كش می‌دهد؛ یعنی این ملال را از طریق طولانی نوشتن و جزئی‌پردازی‌های بی‌سود و فایده در خدمت مفروض پیش می‌برد و این ملال به آدم مستولی می‌شود. این ملال، آن ملالی نیست كه ما به ازای هنری‌اش را دریابیم چون آن ملال را باید از طریق نوعی فاصله‌گذاری كه روشنی بدهد دریابیم. ما می‌خوانیم كه یك لذت متعالی ببریم نه اینكه كسل شویم. موضوع دیگر درباره آفتاب‌پرست و دیگر آثار كاتب كه اتفاقا بسیار تحسین‌برانگیز است این است كه او – اگرچه هیچ اعتقادی ندارم كه اثر در خلأ به وجود می‌آید و هیچ اثری در خلأبه وجود نمی‌آید – طوری كار می‌كند كه انگار بنیان‌ها و المان‌های كارش را از خلأ می‌گیرد و تخیل خودش را به اقتضای جهان ذهنی خود،‌تربیت خود به عنوان شهروند و آموزش خود در داستان‌نویسی به كار می‌گیرد و خیلی رها و آزاد برخورد می‌كند. در كنار چنین ویژگی‌های مثبتی، آفتاب‌پرست این مشكل را همان‌طور كه اشاره كردم دارد كه مثلا شخصیت‌هایش همه مثل هم حرف می‌زنند. این مثل هم حرف زدن شخصیت‌ها ایراد است نه فقط برای این رمان كه برای هر كسی كه بخواهد این كار را بكند. آدم‌ها هیچ وقت مثل هم حرف نمی‌زنند و این اصل باید رعایت شود. با سنجیدگی و حساسیت و به كار گرفتن شگردهایی می‌توان این كار را كرد؛ البته نه با تكیه كلام دادن به شخصیت‌ها.


امرایی: آقای آریان بحث جالبی را مطرح كرد و فكر می‌كنم حتما باید به آن توجه شود؛ بحث قساوت و خشونت.


شیرزادی: ما همه‌اش داریم از محتوا حرف می‌زنیم. درباره ساختار هم باید حرف بزنیم.


امرایی: بله. البته اصل ماجرا این است كه اول باید بفهمیم با یك رمان طرف هستیم یا نه. دو اینكه آیا این رمان قصه دارد یا نه؛ آیا به این قصه و قصه‌هایی كه دارد خوب پرداخته شده یا نه و در هر كدام هم می‌توانیم از یك زاویه وارد داستان شویم كه به آن علاقه داریم. اما اینكه من سعی می‌كنم بیشتر به محتوا بپردازیم به این دلیل است كه برای خود نویسنده محتوا مهم‌تر از شكل است. به همین دلیل است كه شما در همه جای متن می‌بینید كه اندیشیده شده نوشته است. البته بخشی از اشكالاتی كه آقای شیرزادی می‌گوید به متن وارد است. مثل اینكه همه یك‌جور حرف می‌زنند، این یكی از اشكالات نویسنده است. او همه را در كانال خود می‌آورد، نمی‌گذارد شخصیت حرف بزند، شخصیت را می‌آورد درون خودش و بعد خودش از زبان شخصیت حرف می‌زند. اشكال از همین‌جا پیدا می‌شود؛ به جای اینكه شخصیت را رها كند كه خودش حرف بزند، خودش وكیل شخصیت می‌شود،‌خودش می‌شود زبان شخصیت و چون نمی‌تواند به دو یا چند شكل متفاوت حرف بزند، ناچار لحن و زبان شخصیت‌ها شبیه هم می‌شوند. اما برمی‌گردم به نكته‌ای كه آریان هم به خوبی به آن اشاره كرد؛ مساله خشونت و قساوت كه درواقع دو تا بخش جدا هستند؛ چون منشأ آنها متفاوت است. البته هر دو منشأ انسانی دارند، هر دو هم نتیجه‌شان یكی است؛ منتهی خشونت بدتر است، برای اینكه سازمان‌یافته است و بر مبنای منافع خاصی شكل می‌گیرد درحالی‌كه قساوت ممكن است در دفاع از زندگی، در دفاع از خانواده و ناموس و... شكل بگیرد. به نظرم خط فارق خوبی است و خودش را نشان می‌دهد و یك علتش این است كه درواقع كاتب خودش را از جریان‌های مسلط كنار كشیده و از روی هوا نمی‌نویسد اما خیلی چیزهایی كه می‌نویسد شاید به زمان و مكانی كه خودش در آن زندگی می‌كند ربط نداشته باشند یا نتیجه‌ای كه می‌خواهد بگیرد، نتیجه‌ای است كه به زمان و مكانش ربط ندارد و این ممكن است به نوعی هنر برای هنر را تداعی كند.


آریان: من این را بیشتر ربط می‌دهم به همان حضور درجه صفر شخصیت‌ها در زندگی. مثلا اسم‌های بی‌معنی گذاشتن برای كاراكترها یكی از جلوه‌های این ماجراست. كاتب می‌خواهد شخصیت‌ها را به جایی برساند كه مطلقا هیچ ارتباطی به عرصه نمادین نداشته باشند و فقط حیات بیولوژیك داشته باشند. او با شخصیت‌هایش مثل موش آزمایشگاهی و با قساوت و بی‌رحمی برخورد می‌كند. به نظرم این ایراد تكثر صداها اتفاقا در كار كاتب وارد نیست و این ضرورت هر رمانی نیست كه در آن همه كاراكترها متفاوت از یكدیگر با هم حرف بزنند.


شیرزادی: ربطی به تكثر صدا ندارد. تكثر صدا بسیار چیز خوبی است. اگر صداها مثل هم باشند خوب نهایتا كر اجرا می‌كنند. صداهای متفاوت نیست.


آریان: منظورم تفاوت لحن است. آقای امرایی می‌گویند كاتب كاراكترها را از فیلتر خود می‌گذراند و همه را با صدای خود پخش می‌كند و نمی‌گذارد در رمان حركت كنند. این اتفاقا یكی از شیوه‌های رمان‌نویسی اوست و برای نویسنده‌هایی كه زبان در كارشان مهم است وجود دارد. مثلا گلشیری هم همین كار را می‌كند. بعضی نویسنده‌ها علاقه دارند كه كاراكتر توی مشت‌شان باشد و هر جور دلشان می‌خواهد با او بازی می‌كنند. بیضایی هم در دیالوگ‌نویسی همین‌جوری است. كاملا بی‌رحمانه با شخصیت برخورد می‌كند و جمله معروف ناباكوف است كه می‌گوید من نسبت به شخصیت‌های رمان‌هایم رابطه سادیستی دارم؛ یعنی دوست دارم آنها را آزار بدهم و شكنجه كنم. در كار كاتب هم این قضیه هست                                                                                 .                                                  


-- شیرزادی: خب وقتی می‌خواهد شكنجه‌شان كند، یك بحث است ولی بازنمود آن در اثر مورد بحث ماست. اگر به طور عادی شخصیت‌های متفاوت همین كه شروع به حركت می‌كنند، فیزیك آنها متفاوت است حالا حتی اگر شده به اندازه‌ای ناچیز، قاعدتا حرف زدن آنها هم متفاوت است.


آریان: این در صورتی است كه ما رمان را عینا بازنمود واقعیت تلقی كنیم.


شیرزادی: نه، آن بازآفرینی است. بازتولید هم نیست. من به یك نكته بنیانی اشاره می‌كنم، ما داریم رمان را می‌خوانیم و پیش می‌رویم. آیا شما می‌گویید نباید متوجه شویم در میان شخصیت‌ها كی به كی هست.


آریان: این فی‌نفسه عیب نیست. به نظرم در كار كاتب این قضیه توجیه دارد.                                                                                                  


--  شیرزادی: خوب در این صورت همان كاری را كرده كه در مورد اسم كاراكترها كرده؛ مثل كافكا كه اسم را تقلیل می‌دهد به الف و ب. چون آن شخصیت برایش مفهومی ندارد. البته كافكا نه سادیست است و نه مریض. او موقعیت و امكانش را درمی‌یابد. موقعیتی تمامیت‌خواه كه سلطه دارد بر تمام كار. آدم‌ها هویت ندارند، كافكا از اول می‌گوید الف و ب و شروع می‌كند به كار و كار او زیاد روی دیالوگ نیست. مثلا در محاكمه آنهایی كه محكوم هستند جنس ادبیاتشان فرق می‌كند و كاملا حیرت‌زده و مبهوتند. بگذریم. آفتاب‌پرست یك جاهایی انفجارهای لرزه‌آوری دارد از وحشت مستمر و گنگ و نامعلوم، نه جادویی و خرافی. آدم‌ها نمی‌دانند ریشه‌های این وحشت از كجاست ولی به دلیل استمرار می‌بینیم كه در طول اثر دوام می‌آورند. گاهی برای آنها عادی شده، زیر این سرپوش وحشت، گاه به طنز می‌زنند، گاه به هر حال می‌خواهند زنده باشند، گاه به آن حداقل انسان بودنشان می‌چسبند و گاهی همان حداقل را هم از دست می‌دهند. حرف من این است كه یك ‌سری فرمول به این كار نمی‌خورد و اصلا با یك پیش‌زمینه ذهنی نمی‌توان سراغش رفت. برای همین معتقدم این كتاب باید بیش از دو یا سه بار با دقت خوانده شود تا ما خارج از هر نظریه‌ای بیاییم نقد خلاق بكنیم و اگر لازم شد بگوییم یك جاهایی كارهایی شبیه به این انجام شده، نه اینك عینا شبیه به این، یا تاثیر فعال داشته از فلان نویسنده یا حتی فلسفه خوانده و آن نگاه فلسفی بر كارش تاثیر داشته است.                                                                                                --


آریان: اگر فرض كنیم كاتب مثلا به پشتوانه یك علم رمان می‌نویسد، به نظرم اسم آن زیست‌شناسی است. زیست‌شناسی كار ندارد به اینكه من چه جوری عاشق می‌شوم یا چه جوری ناراحت می‌شوم. من برای او فقط یك ارگانیسم زنده‌ام؛ مجموعه‌ای از سلول‌ها، اعصاب، رگ و... كه با هم تعاملی دارند كه حیات را در من نگه می‌دارد. ریشه بیولوژی كه زیست‌شناسی ترجمه شده است، «بایوس» لاتین است به معنای «حیات عریان»؛ حیات محض. بیولوژی یعنی «علم شناخت حیات محض». فكر می‌كنم پشتوانه علمی كاتب برای نوشتن، زیست‌شناسی است. كاتب همه چیز شخصیت‌هایش را از آنها می‌گیرد و به جایی می‌رساندشان كه بدل می‌شوند به یك مشت ارگانیسم زنده كه هیچ تعلقی به جهان مادی و معنوی و عرصه نمادین ندارند و بعد تازه از اینجا وارد فضای رمان می‌شود. در همه رمان‌هایش هم این قضیه هست؛ به خصوص در «وقت تقصیر». اگر این را بپذیریم كه این كاراكترها در كار كاتب تقلیل پیدا می‌كنند به حیات‌های عریان یا زندگی‌های برهنه هم در چنین شرایطی توجیه دارد كه زبان متفاوت از هم نداشته باشند چون چیزی از خود ندارند و تعلقی به عرصه نمادین ندارند كه بخواهند صاحب زبان باشند. شیرزادی: یعنی شما فكر می‌كنید عمدا این كار را كرده. آریان: بله! *این آدم‌هایی كه در آفتاب‌پرست نازنین جمع شده‌اند هیچ‌كدام به مكان رمان كه هیچ وقت مطمئن نمی‌شویم كجاست، متعلق نیستند. اكسیر و نوه‌هایش از عراق آمده‌اند، شخصیت اصلی كتاب آن‌طور كه می‌گوید چند ملیتی است و خانواده‌اش هر كدام از یك سرزمین هستند، یك جا به دنیا آمده‌اند، یك‌جا زندگی كرده‌اند و خودش الان جایی است كه معلوم نیست چرا آنجاست. طبیعی است وقتی این آدم‌ها در جایی قرار گرفته‌اند كه آنجا سرزمین هیچ‌كدامشان نیست، همه به یك زبان حرف بزنند و آن هم زبان راوی است.


امرایی: صحنه جالبی در این كتاب هست راجع به مسابقه فلفل‌خوری و این برمی‌گردد به همان بحث صفر بودن و بیهودگی. طبعا هر مسابقه‌ای باید جایزه‌ای داشته باشد؛ به‌ویژه چنین مسابقه شكنجه‌آوری كه فلفل را بریزند توی كاسه و هر كس بیشتر از همه بخورد، برنده شود. اما كاتب نتیجه دیگری از این موقعیت طنزآمیز و مسابقه عجیب می‌گیرد كه بله: «این مسابقه جایزه ندارد، به گمان من آن كشاورزهای فلفل‌كار، این مسابقه را راه انداخته‌اند كه بتوانند فلفل‌هایشان را بفروشند».


شیرزادی: اگر توی كار پیچیده‌ترین مضامین و موضوع‌ها را مطرح كنیم اما در اجرا نتوانیم به طور كامل از پس آن برآییم آن مضامین عظمت خود را از دست نمی‌دهند؛ بلكه كار ما ضعیف می‌ماند. علاوه بر این داستان اساسا به نوعی خود بنیان است و نیازی به هیچ چیز ندارد؛ یعنی نیاز به این ندارد كه مثلا تكیه‌گاهش فلسفه باشد یا دانش‌پراكنی كند. این حرف به این معنی نیست كه نویسنده نباید دنبال دانش باشد ولی وظیفه داستان‌نویس، دانشمند شدن نیست. البته هر چه فرزانه‌تر باشد مثل تولستوی، نتیجه كار بهتر خواهد بود. به هر حال داستان یك كارآفرینش‌گرانه است و كیفیت خلق آن هم رازآمیز و پیچیده و خیلی شبیه به كیفیت شعر است. اما اگر قرار است مخاطب را به ترمز واداریم و وادارش كنیم هی بچرخد به دنبال یك سرنخ، حتما باید بدانیم چرا این كار را می‌كنیم. اگر ندانیم كارمان دست كم بیهوده است. حتی اگر با زیبایی و صحنه‌سازی كارمان را درخشان جلوه بدهیم. كار ما كه زبان‌آوری و بیست و آوردن و مچ‌اندازی نیست، شعبده كه نمی‌كنیم و فیل نمی‌خواهیم هوا كنیم، می‌خواهیم داستان بنویسیم.


احمدی آریان: به نظر من تاثیر فالكنر بر كاتب خیلی زیاد است. آفتاب‌پرست مرا یاد «نخل‌های وحشی» انداخت. كارهای فاكنرها سرشار است از كاراكترهای موقعیت صفری. مساله قساوت هم در كارهای فالكنر كه استاد روایت است، نقشی قابل توجه دارد. حتی طنز كاتب كه البته چندان رو نیست خیلی جاها آدم را یاد فاكنر می‌اندازد اما مهم‌ترین مشكل كاتب این است كه نقاط قوت فالكنر را ندارد از جمله ایجاز!


شیرزادی: این حرفش را می‌زند و آن جسمانیت به آن می‌دهد؛ تجسد می‌بخشد!


*كتاب آفتاب‌پرست را آدم وقتی می‌خواند و تمام می‌شود، انگار از خواب بیدار شده.                                                               


--شیرزادی: اتفاقا می‌خواستم بگویم یك‌جور كابوس مهربان است؛ یعنی انگار شك دارد این كابوس را وحشتناك كند یا نه.                                                                                                                                               


-- امرایی: علت مهربانی این كابوس این است كه به قساوت منجر می‌شود نه به خشونت. شما در خشونت وقتی از كابوس بیدار می‌شوی، عرق می‌كنی، می‌ترسی و...                                                                                                                                                                                                                                      


-- شیرزادی: جایی كه می‌گوید قطعاتی از بدن مجسمه از دیوار بیرون زده قشنگ است. یا ساعت شوكا كه هر وقت خودش دلش بخواهد زنگ می‌زند، اشاره ظریف و خوبی است.


احمدی آریان: تكه‌های خوب خیلی زیاد دارد ولی به نظر من كاتب اگر در مسیر نزدیك‌تر شدن به فالكنر حركت كند موفق‌تر خواهد بود 


-- شیرزادی: آن وقت اسمش را می‌شود گذاشت كاتنر!


*چرا كسی در مورد نثر كاتب در این كتاب حرفی نزد. فارسی‌نویسی‌اش را چطور دیدید؟


امرایی: شسته‌رفته است. شیرزادی: تا حدی می‌شود گفت شاخص است نه اینكه خیلی ولی شسته‌رفته است و قر در كمرش نمی‌اندازد، زبان‌آوری نمی‌كند. همین كار را كه نمی‌كند خوب است چون آن‌قدر بعضی‌ها در نثر بلاتكلیفند كه آدم وقتی كارشان را می‌خواهند ذهنش آزار می‌بیند. كاتب زبان هموار و خوبی دارد، زبانش دست‌انداز ندارد و راحت پیش می‌رود. به هر حال این اثر كتاب خوبی است و مبارك باشد برای خودش و خوانندگانش. به نظرم به میزان بالایی موفق است؛ به ویژه در این اوضاع و احوال و شرایط كه كار داستان‌نویسی به قول بچه‌های جبهه كپ كرده./منبع مجله خرد نامه/


 


 

این رمان نیست، آقای كاتب!






این رمان نیست، آقای كاتب!


 


پویا رفویی








 

«بی ترسی» محمدرضا کاتب، بعد از «خوف» شیوا ارسطویی، دومین رمانی است که با مضمون ترس به انتشار درمی آید. هر نوع نتیجه گیری کلی بر مبنای صرفا انتشار دو کتاب، علی الاصول کار سنجیده ای نیست. اما دست کم می توان تحول مضمون شناسی داستان نویسی را بر مبنای مخرج مشترکی به نام «ترس» مدنظر قرار داد. گرچه هر دو اثر در خوانش اولیه، به جز همین مضمون، از هیچ مشابهت دیگری برخوردار نیستند. بر این نکته باید تاکید گذاشت که «خوف» و «بی ترسی» داستان هایی درباره ترس اند و نه کتاب هایی ترسناک. مطلب دیگری که درخور تامل است، جایگزین شدن مضمونی انتزاعی به نام «ترس» در حداقل دو اثر ادبی منتشر شده در سال 92 است. انگار به سبب واقعه ای، ترس از هیات مفهومی انتزاعی قلب ماهیت پیدا کرده است و حالابه شکل تجربه ای زیسته در تخیل و شیوه روایت پردازی نویسنده، عرض اندام می کند. در قیاس با مضمون شناسی سال های گذشته ادبیات داستانی ایران که عمدتا با وجه اشتراکات مکان مند سرو کار داشتیم، حالامفهوم کلاسیک «طبع» دوباره پایش به ادبیات باز می شود. نه با فضای مشترک کافی شاپ، آپارتمان، و مرکز مواجهیم، و نه با شخصیت هایی که در ماجراهایشان محاط در بازنمایی زندگی روزمره هستند.
به محض آنکه جلد را ورق بزنیم، عنوان کتاب تغییر می کند. در صفحه نخست به جای «بی ترسی» -عنوان روی جلد- کلمه«بی ترس» را حک کرده اند. در ظاهر امر، چنین به ذهن متبادر می شود که اشتباهی چاپی، سهل انگاری نویسنده و ویراستار، یا اهمال کاری عوامل نشر دلیل این اتفاق است. ولی اینطور نیست. در صفحات 11 و 12 کتاب، در پانویس مفصلی دلیل دو اسمی بودن کتاب را درمی یابیم. ساختار کتاب، متن در متن است. آنچه از آن به «بی ترسی» مراد می شود، کتاب سه جلدی مفصلی است که ما، خلاصه و نسخه حک و اصلاح شده آن را در اختیار داریم. در ادامه متوجه می شویم که فصل اول کتاب که در واقع موخره نسخه اصلی است، «بی ترسی» نام دارد و ادامه روایت «بی ترس» است. دست به نقد تا همین جا می توانیم بگوییم، رمان تازه محمدرضا کاتب، دو عنوان دارد. یکی در نقش حاصل مصدر و دیگری در نقش صفت فاعلی. در روی جلد مضمون، وجه غالب است. به محض ورود به فحوای کتاب شخصیت نقش اصلی را عهده دار است. به عبارت دیگر، میان نقش حاصل مصدر که فاقد شخص دستوری و زمان است و صفت فاعلی که هردو را در خود مستتر دارد، درنوسانیم. «بی ترسی» ماحصل این نوسان است.
«همه عمر «بی نام» بودم: سال ها در آرزوی داشتن یک نام جنگیده بودم.» این جمله آغازین «بی ترسی» است. شخص راوی در وضعیتی گرفتار آمده که به دلیل بیماری مرموز اپیدمیکی، آدم ها بی نام می شوند. کم وبیش همه شخصیت های رمان به مرض بی نامی مبتلاهستند. اما در کنار شیوع مرض، همان طور که از جمله نخست مستفاد می شود، «جنگی» نیز در بین است. در این جنگ، با سلاح بی نامی، بی نام کننده ها و نام دهنده ها به مصاف یکدیگر می روند و هریک با مرض بی نامی دیگری را مسموم می کنند. بی نامی، درست مثل زهری است که به اشکال مختلف به بدن ها نفوذ می کند. از این رو، اسم شخصیت ها قراردادی و موقتی است. «زاد»، «ابن»، «جانان»، «عایشه» و... نام هایی به جای نام های اصلی شان دارند. آنها همگی مبتلابه بی نامی اند. این حکم در مورد خود کتاب «بی ترسی» نیز مصداق دارد. همان طور که پیش تر اشاره کردیم، رمان دارای دو اسم است. کتاب به دلایلی که با سیر روایت گره خورده است به مرض بی نامی مبتلاست. و دقیقا به همین دلیل از دو اسم برخوردار است. کار به همین جا ختم نمی شود. «بی ترسی» از منظر دیگری، بازنویسی «رام کننده»، رمان قبلی محمدرضا کاتب است. به راحتی می توان دو کتاب را دو اجرا از یک روایت تلقی کرد. در آنجا شخصیت های کتاب یکدیگر را تله می کردند و روایت با تله کننده ها و تله شونده ها پیش می رفت، و در «بی ترسی» همین وقایع با فرازونشیب هایی متفاوت مجددا در روابط میان بی نام کننده ها و بی نام شونده ها بازتعریف می شود.
محمدرضا کاتب معادله داستان نویس را معکوس کرده است. اگر مطابق با کنایه مصطلح، این گزاره درست باشد که هر نویسنده ای در معرض خطر تکرارکردن خود قرار دارد؛ در این صورت می توان چنین نتیجه گرفت که کاتب با بی ترسی خود به پیشواز این خطر می رود. اگر نویسنده هایی هستند که به نام نوآوری، خود را تکرار می کنند، کاتب با سعه صدر کوشیده است تا با تکرار، به مفهوم «امر نو» نزدیک شود. این تمایل به تکرار به هیچ روی اتفاقی نیست و راوی با اشراف کامل بدان واقف است. «ما همه آن بی نام شده ها و تله کنندگانی هستیم که در آرزوی پیدا کردن درمان و دارو، شب را به صبح رسانده اند و در خیال تو را در آغوش آن کیمیا دیدند.» (صفحه 81) «زاد حال روزی را داشت که همراه جانان به باغ تله ها آمده بود.» (صفحه 84) کلمات بی نامی و تله با یکدیگر جا عوض می کنند تا به مخاطب آشنا با جهان داستانی کاتب یادآوری کنند که در واقع با دو نسخه از یک کتاب مواجه است.
«تله» و «بی نامی» چه تفاوت هایی با هم دارند؟ چرا «تله» سه سال پیش در «رام کننده» حالابه «بی نامی» رمان «بی ترسی» مبدل شده است؟ این پرسش را می توان فشرده کرد و به طرح این سوال پرداخت که از تکرار «رام کننده» در «بی ترسی» چه «امر نو» یی سر برکرده است؟
در نگاه نخست «بی ترسی» در قیاس با «رام کننده» روایت انتزاعی تری به نظر می آید. تقریبا دوسوم کتاب، به مباحثه های طولانی زاد و ابن اختصاص دارد. در رام کننده اگر رابطه پدر- فرزندی مدنظر بود، در «بی ترسی» رابطه مرید- مرادی برجسته تر است. حتی می توان پا را فراتر گذاشت و «بی ترسی» را صورت ضد رمان «رام کننده» قلمداد کرد. زبان روایت تا حد ممکن انتزاعی و تمثیلی است. ذایقه مخاطب خو کرده با داستان نویسی جریان غالب ایران، در رمان بودن «بی ترسی» شک می کند. سوال ها از همین حالادر حنجره ها آماده است: «آقای کاتب بهتر نبود، به جای این چیزها مقاله می نوشتید؟» یا شاید صریح اللهجه هایی باشند که مطابق با هنجارهای رایج به جای سوال حکم صادر کنند: «این رمان نیست، آقای کاتب!» می توان لحظاتی را به شنیدن اظهارات این مخاطب فرضی و چارچوب نظری اش صرف کرد: «شخصیت پردازی بسیار بسیار ضعیف است. نه! حتی ضعیف هم نیست. حرفم را پس می گیرم. اصلاشخصیت پردازی ندارد. هیچ کدام از مکان ها توصیف نمی شوند. شما به همین بسنده کرده اید که باغ بی نامی، چندین سرداب دارد که شاگردان بی وقفه در آنجا مطالعه و پژوهش می کنند. امراض تازه درست می کنند. حتی به خودتان زحمت نداده اید که با تغییر لحن و زبان روایت زمان داستان را مشخص کنید. به جز نقاشی مکتب فرنگی سازی و لباس های دوران قاجار روی جلد کتاب، فقط یک بار زمان روایت را معلوم می کنید و آن هم وقتی است که ماجرای سیف الملک را بازگو می کنید. کافی نیست. کتاب شما مملو از اصطلاحات و تعبیرات عرفانی است. یک دیالوگ کشدار میان معلم و شاگرد است که صد نمونه بهترش را در متون کهن سراغ داریم. من یکی که ترجیح می دهم به جای «بی ترسی» شما «رساله قشیریه» یا «لوایح» را بخوانم...» اتفاقا کاتب، مخاطب خود را برای ایراد چنین خطابه ای تحریک می کند تا به این شیوه او را هم «تله کند» و هم کشان کشان به «باغ بی نامی» ببردش. غرض اصلی او همین است. چارچوب داستان نویسی ایران به سمتی میل کرده است که بسیاری از متون استعداد و جواز ورود به رمان را ندارند. در رمان ظاهرا همه چیز عینی است به جز خود رمان که تماما منطبق با منطق بازار و سلیقه جعلی نهادهای ادبی تا خرخره غرق در انگاره های انتزاعی است. در نظر کاتب اگر امر انتزاعی مجددا انتزاعی شود، آن وقت راه برای روایتی متناسب با رمان باز است.
اگر «رام کننده» منحصرا به رابطه بدن و قدرت ارجاع پیدا می کرد، در «بی ترسی» ضلع سومی به نام زبان اضافه شده است. در آنجا قدرت مستقیما از طریق زهر به بدن آدم ها ورود پیدا می کرد و ماجرا تداوم می یافت. اما در «بی ترسی»، زهر به صورت بی نامی علامت تاثیر خود را به مبتلانشان می دهد. به عبارتی، «رام کننده»، نسبت قدرت و بدن را بر حسب نظام علت و معلولی تشریح می کرد، حال آنکه در «بی ترسی» با سمپتوم ها روبه رو هستیم. دایره تامل رمان نویسانه کاتب در باب قدرت تنگ تر و همزمانی تر شده است: «...رجوع کن به تمام آنها: بیشتر این صلح ها و قراردادها در سایه مبتلاها و بی نامی ها بودند. اگر تمامی تاریخ را زیرورو کنی، جای پای این مبتلاها و بی نامی ها و بی نام کنندگان را به خوبی می بینی. شاید این جابه جایی از دید مردم عادی مخفی باشد، اما به راحتی می توانیم آنچه پشت پرده اتفاق افتاده را ببینیم.» (صفحه65) از این نقل قول و تعابیر دیگر کتاب چنین برمی آید که مرض در کلیت خود حکایتی نامریی است. آنچه مدار قدرت را به سمتی سوق می دهد که حکومت دانایان را بر باقی مردم ممکن کند، خود حکایتی است که از فرط تکرار به شکل دیگری درآمده است. جلوه های بروز این حکایت، در «بی ترسی» میان دو مفهوم سیاسی فرمان و قانون در نوسان است. راوی می کوشد تا قانون و فرمان، این دو صورت زبان مند سیاست را به شکل روایت دربیاورد. طبیعی است که رمان تا حد ممکن خود را به تمثیل نزدیک می کند. اما تمثیل ها هر کدام مجددا تمثیلی می شوند. همان طور که امر انتزاعی دوباره در فرآیند انتزاع قرار می گیرد. از طرف دیگر، رمان از بدو پیدایش خود از همه وجوه ژنریک مصون مانده است. متن رمان و متن غیررمان تمایز جوهری ندارند. همه نوشته ها می توانند بخشی از یک رمان باشند. مارکی دوساد در مقاله مشهور خود با عنوان «ایده هایی در باب رمان» این ویژگی را دلیل وجودی رمان ذکر می کند. رمان به زعم ساد زمانی به میدان آمد که فلاسفه دیگر نمی توانستند «همه اش» را بگویند. «همه اش» را گفتن ویژگی منحصربه فرد رمان است. از این بابت برخلاف روال جاری «بی ترسی» شاید کتابی با مختصات فعلی رمان به شمار نیاید، اما «همه اش» را می خواهد بگوید.
بخش چشمگیری از«بی ترسی» هم مثل «خوف» در باغ می گذرد. باغی که ظاهرا قرار بوده تا تمثیلی از بهشت باشد، به دلایلی که در هر یک از این دو کتاب صورت بندی خاص خود را دارد نه به دوزخ، که به محل برخورد قدرت، زبان و بدن تبدیل شده است. یا شاید از آغاز نیز چنین مکانی بوده است؛ اما رمانی وجود نداشته تا «همه اش» را بگوید. باغ آنطور که در لابه لای گفت وگوهای شخصیت ها درمی یابیم، شعری است که می خواهد به شکل زندگی دربیاید. این فعل و انفعال در نثر رمان به صورت مرض «بی نامی» بروز می کند.
در «رام کننده» برخلاف دو حرکت مریی قدرت، یعنی حرکت عمودی نظام های سلسله مراتبی و حرکت افقی تله کننده ها و تله شده ها، حرکت دورانی و چرخ چرخ خوردن به شیوه ای از رهایی تعبیر شده است. در «بی ترسی» این حرکت از بی نامی مبرا می ماند و به صورت بی ترسی خود را عرضه می کند. ظاهرا همه بی نام کننده ها و بی نام شده ها در پی اکسیر حیات یا همان کیمیای سعادت هستند، اما راوی به گزاره مهمی در پایان روایت دست می یابد: «یک کیمیا باید برای همه به یک اندازه کیمیا باشد.» حال آنکه کیمیای بی نام کننده ها برای بی نام شده ها در حکم زهری مهلک است. «زاد» که خود توامان هم بی نام شده است و هم بی نام کننده، اکسیر و علاج نهایی را برای رهایی می خواهد. هر بار که از یافتن کیمیا ناامید می شود، با بی ترسی مسیر رفته را دوباره ادامه می دهد. اما در پایان به محض اینکه کیمیا را پیدا می کند خود را دوباره در حصر ترس هایش قرار می دهد. «فکر می کنم هیچ چیز بیشتر از بی ترسی نمی تواند یک زندانی را قانع کند که برگردد به جایی که حبس بوده.» به نظر می رسد کاتب تا حد زیادی در «همه اش» را گفتن توفیق داشته است، «باغ تله ها» به «باغ بی نامی» مبدل خواهد شد.

تكه ای از رمان «بی ترسی»
«... همه عمر «بی نام» بودم: سال ها در آرزوی داشتن یک نام جنگیده بودم و وقتی به آن نام دیگر احتیاجی نداشتم، یک روز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم توی آیینه «نام کننده» بزرگی مقابلم ایستاده. نام کننده ای که خودش هنوز نامی نداشت، و فقط زادِ پدرش بود. نام کننده بی نامی که نامش چنان وحشتی تو دل ها می انداخت که قابل باور حتی برای خودش نبود.» بازی پیرمرد از اینجا شاید شروع شده بود که گفته بود هیچ وقت اسمی نداشته و حالاهم نمی تواند اسمی روی خودش بگذارد. و از من خواست یک اسمی برایش انتخاب کنم. خب آن موقع ها من یک پسر کم سال و بازیگوش بودم، و فکر می کردم این یکجور بازی تازه است. خیلی خوشم آمده بود. چون تو عرض چند روز کلی اسم برایش پیدا کرده بودم: هر اسمی را می گفتم پیرمرد تو فکر می رفت و بعد می گفت با آن اسم یکجوری واضح می شود. من نمی دانستم واضح شدن یعنی چه، فقط می دانستم از آن اسم خوش اش نیامده. خب اگر خوش اش می آمد دیگر آن طوری سرگرم نبودیم: و من نمی توانستم تمام روز دنبال اسم های جورواجور باشم. نمی فهمیدم کی روز می شود و کی شب. و این طوری بود که خیلی زود اسم هایم تکراری شده بودند.
زاد یک بار گفته بود: «همه عمر پی مقصر بی نامی ام بودم: پی کیمیایی بزرگ: آن کیمیا چنان سایه می انداخت روی من و تمام اعمالم که دیگر هیچ چیزی نمی توانست آزارم بدهد. حتی چیزهای کم اهمیتی مثل کشتن و زجر دیگران یا خودم دیگر برایم اهمیتی نداشت. دسته دسته آدم زیر پاهایم جان می دادند و من میان حدقه های بیرون زده چشم هایشان فقط آن کیمیا را می دیدم. در ظاهر همه این کارها برای آن انجام می گرفت که بتوانم یک نام دهنده بشوم، اما دلیل و سر اصلی من این نبود.»-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------







جلوتر کجاست؟







 


محمدرضاکاتب




واقعاجلوتر کجاست؟ چرا آدم دائم به سمتش در حرکت است و هیچ وقت هم به آن نمی رسد. شاید در بهترین حالتش یک افسانه است که ما برای خودمان درست کردیم تا به بهانه اش بتوانیم یک قدم دیگر جلو برویم. خب اگر آدم به خودش بگوید تا مقصد هزاران کیلومتر راه نرفته دارد دیگر نمی تواند قدم از قدم بردارد، باز از زرنگی آدم است که به خودش می گوید سهمش از دنیا یک قدم است و با آن فقط یک لحظه فاصله دارد. و همین یک قدم، یک قدم ها بوده که حالاتمام آن راهی شده که بشر تا امروز طی کرده .و رسیدیم به اینجا که فهمیدیم آن جلوتر که دائم حرفش را می زنیم اصلامکانی نیست که وجود داشته باشد بلکه مکانی است که باید ساخته شود. خب یادمان دادند که مقصد چیز مشخص و ثابتی است که آن دورها نشسته و منتظر ما است تا برویم سمتش و پیدایش کنیم یا در بهترین حالت آن را کشف کنیم اما خب زمانه سعی دارد یک جوری به ما حالی کند که معنا و مقصدمان هم دچار ما و جهان سایه های ما شده. اگر بایستیم سایه هایمان هم می ایستند و اگر راه برویم، بترسیم یا بدویم سایه هایمان هم راه می روند، می ترسند و می دوند. دور نیست زمانی که هنرمند و اثرش اصل بود و مخاطب فرع لازم .و چون هنرمندان فکر می کردند که معلمان مخاطبین شان هستند خودشان را ملزم می دیدند که همه چیز را واضح و مشخص بیان کنند.
یک خرده دیگر که جلوتر آمدیم زمانه نقش اصلی را به مخاطب داد و هنرمند هم به ناچار نقش فرعی لازم را گرفت. چون دیگر ساخت جهان و حتی اثر هنری و ادبی به دوش مخاطب بود و همه چیز آن طور که او می خواست ساخته می شد. چون همه چیز باید از ذهن مخاطب بیرون می آمد و این طوری بود که دیگر مخاطب نباید در اثر معنایی را کشف می کرد بلکه معنا دیگر در اثر نبود. معنا در خود انسان بود .و انسان دیگر خود معنا بود .اگر ما امروز نتوانیم خودمان را آن طور که هستیم ببینیم نمی توانیم یک قدمی را که سهم مان است جلو برویم.
شاید برای برخی سوال باشد که منطق رمان هایی مثل «بی ترسی» یا آثاری از این دست چیست؟ و چرا این آثار مثل بچه آدم حرف نمی زنند و این همه به هم ریختگی و مه در آنها چه کار می کند ...و چرا این آثار دنیا را منظره یی تار و تکه و پاره و سرهم شده می بینند؟ و چرا در این نوع آثار وجود یک جهان یکدست و ثابت را می شود مثل آب خوردن نفی کرد و این جهان پرسوال و غریب حاصل چه جور نگاه، مرزبندی و فکر است...
و در نهایت اینکه این طور آثار دنبال چه هستند و جلوتر از چشم آنها کجاست و آنها چطور و با چه روشی می خواهند این یک قدمی را که سهم شان است، بردارند. شاید یکی از دلایل نفی جهان و معناهای ثابت این است که هرچه وجود دارد و ما می بینیم از صافی ذهن ما دارد رد می شود. و نیازها، انگیزه ها و غرایز و دردهایمان روی قضاوت، دید و فهم ما اثر دارد. روی جهانی که ما می سازیم و چیزی که می فهمیم اثر دارد. اصلاما چیزها را آن طور می فهمیم و می بینیم که خودمان هستیم و وجود داریم. نگاه کنیم مثلابه حیوانی که حافظه بلندمدت ندارد و حداکثر حافظه اش چند ثانیه قبل است. این حیوان جهان را طور دیگری می فهمد و می بیند یا حیوانی که جهان را فقط سیاه و سفید می بیند. یعنی این حیوان اصلاچیزی را رنگی نمی تواند ببیند.پس همه چیز را بر همین مبنا درک و قضاوت می کند. انسان هم باتوجه به امکانات و داشته هایش جهان را می فهمد و آن طور که می خواهد می سازد. امروز حتی در علوم مختلف هم این قضیه دارد خودش را نشان می دهد که انسان است که دارد واقعیت علمی را آن طور که می خواهد می بیند و معنی می کند و اسم چیزی را قاعده، قانون و واقعیت می گذارد و اسم چیزی را خیال، مساله و سوال. این ذهن ما است که تعیین می کند در این شرایط خاص چه واقعی و حقیقی است و چه غیرواقعی و...
اگر به گذشته نگاه کنیم می بینیم چیزهای زیادی در تاریخ وجود داشتند که حالامعنی و نقش شان به کلی عوض شده. زمانی چیزهایی خیالی دور و افسانه بودند و امروز می بینیم به واقعیت مسلم تبدیل شده اند و هرکسی آنها را انکار کند خودش و عقلش را انکار کرده. به همین دلیل است که می بینیم این روزها علم هم به سرگیجه افتاده. در حقیقت این امکان وجود ندارد که ما چیزها را آن طور که هستند ببینیم بلکه همه چیز را آن طور که شرایط مختلف و انسانی مان اجازه می دهد می فهمیم و می بینیم.و وقتی به همان صورت همه چیز را در آثارمان بازتاب می دهیم، می بینیم نتیجه کارمان آثاری تکه پاره، پر از سایه و مه می شود.
حواس، ذهن و همه داشته های انسانی باعث می شود که آدم های مختلف بتوانند یک مساله ثابت را طوری ببینند که باعث بهت بقیه بشود.
ادبیات و هنر بازتاب این انسان و تفاوت نگاهش است اگر کسی از ادبیات و هنر صرفا استفاده یی تجاری بکند یا هنر را وسیله یی صرفا برای سرگرمی یا دست گرمی بداند این خب به آن آدم و نگاهش برمی گردد.برای دیدن انسان به صورت کامل ما چاره یی جز قبول همه شرایط این آدم و جهانش نداریم و راهی که آثار این دوره انتخاب می کنند راهی سخت و پرپیچ و خم است. یک راه تعریف شده و مشخص و معین نیست یک سفر بی انتهاست که معلوم نیست در نهایت می توانی به کوره راهی، جایی برسی یا سر از بیابان برهوت و سراب در می آوری.شاید به همین دلیل است که امروز بعضی از شعرها، رمان ها، فیلم ها، نمایش ها و آثار دیگر هنری و ادبی نمی توانند و نمی خواهند به آن معنایی که ما از آنها در ذهن داریم پایبند باشند.
این آثار می خواهند بدون هیچ قید و بندی حرکت کنند و به سمتی بروند که روی هیچ نقشه یی وجود ندارند چیزی که فقط معلوم است این است که برخی آثار از آن مفهوم قدیمی و آن تصور و تصویری که ما از آنها در ذهن داریم دوری می کنند. خب برای بازتاباندن این آدم و جهان غریبش چاره دیگری هم نمانده... این طوری است که فقط هنر و ادبیات هر دوره یی می تواند توصیفی از انسان و سوال هایش باشد. و حالااگر ما هم بخواهیم آثاری از جنس امروز داشته باشیم چاره یی جز انعکاس وضعیت و شرایط مان در آثارمان نداریم. اگرچه این باعث می شود که آثارمان ظاهری عجیب و غریب به خودشان بگیرند. زمانی هست که شما قدرت انتخاب دارید که از این راه بروید یا آن راه. از این راهکار استفاده کنید یا از آن راهکار . اما زمانی هست که شما مجبورید برای رسیدن به خودتان از تنها راهی که زمانه پیش رویتان گذاشته بروید. مشخص است که این راه سنگلاخ و پرمانع و سخت باعث می شود عکس هایی که ما طی راه برمی داریم واضح و عادی نباشد. سوال ها و مشکلات امروز ما چنان موجودات پیچیده و عجیب الخلقه یی از کار درآمدند که برای شناختن شان ما راهی نداریم جز آنکه تکیه کنیم به همه پشتوانه ها و داشته ها و تمام تجربه هایی که انسان تا امروز به دست آورده. دیگر مثل گذشته یک برش، بخش یا رشته از تجربه و علوم بشری نمی تواند همه گره های ما را بهمان نشان بدهد .و بازتاب و پاسخگوی مشکلات پیچیده ما باشد . گاهی شنیده می شود که مرز هنر، ادبیات، فلسفه، جامعه شناسی، روانشناسی و تاریخ و سایر رشته ها و علوم مختلف کجاست.
کجا ادبیات، فیزیک، نجوم و... سایر رشته ها شروع و کجا تمام می شوند. در حقیقت باید گفت که پاسخ زمانه ما این است که دیگر امروز مرزی بین ادبیات، هنر، تاریخ، نجوم و... علوم و رشته ها و بخش های نظری و فکری ما وجود ندارد. حالادیگر ما فقط با یک بخش و مساله بزرگ روبه رو هستیم که آن انسان است . و در این انسان هم، همه رشته ها و علوم و کلی خرده ریز دیگر پیدا می شود . و همه این بخش ها و معرفت ها هر کدام تکه یی جدانشدنی از این آدم هستند و این برش ها و تجربه های مختلف که ما اسم های جورواجوری برایشان گذاشتیم امروز طوری دیگر در انسان و همدیگر حل شدند که جزیی جدایی ناپذیر از بدن او شدند . طوری که مثل دانه های شن به سادگی دیگر قابل جدا شدن از آب این رود نیستند. بلکه مثل دانه های نمک در آب حل شدند. امروز تصویر، معنا، زبان اندیشه و... چنان درهمدیگر و در انسان حل شده اند که دیگر نمی شود مثل سابق به سادگی چیزها را دسته بندی، شناسایی و از هم جدا کنیم . طوری این آدم در تجربه هایش حل شده که دیگر مرزی بین رشته ها دانش ها و معرفت های او نمی توانیم قایل شویم. به همین دلیل هم هست که برای فهمیدن این آدم و معضلاتش به تمام داشته های او نیاز است دیگر یک علم یا یک نوع تجربه و دانش نمی تواند کاری از پیش ببرد.
اگر ما بخواهیم این آدم را تمام قد و کامل ببینیم باید هیچ کدام از تکه های او را از قلم نیندازیم. چون او در تمام بخش های خودش جاری است. پس زمانی او کامل ظاهر، فهیمده و دیده می شود که همه بخش های مختلف و متضاد او مقابل چشم های ما حاضر باشند. و به همین دلیل است که ادبیات و هنر امروز که بازتاب عبور ما از مرزهای مختلف است این طور وحشی و غریب به نظر می آید.
گاهی اوقات می بینیم برخی هنوز پافشاری می کنند روی خط کشی بین برخی علوم و تجربه های انسان ...مگر نه اینکه تمام مرزبندی ها، اعتبارهایی بودند که خود ما زمانی خاص به دلایلی خاص برای فهمیدن علوم و معرفت های مختلف مان قایل شدیم. پس چرا امروز می ترسیم که از مرزهایی که خودمان برای خودمان درست کردیم بگذریم. این ما بودیم که این اعتبارها را به دلیل بهتر فهمیدن مسائل به بخش های جهان مان دادیم و امروز نه تنها این اعتبارها دیگر کار نمی کنند بلکه جلوی خیلی از تلاش های ما را هم می گیرند. اصلابیایم بگوییم که همه چیز امروز مثل گذشته ها قابل مرزبندی است و ما می توانیم ادبیات را از تجربه ها و سایر دانش ها به راحتی جدا کنیم.
خوب حالاباید ببینیم چرا باید این کار را بکنیم و چه نتیجه یی این عمل برای ما دارد. اگر این مرزبندی بی دلیل باعث شود معضلات و خودمان را بهتر ببینیم خب عیب ندارد. اما ما قرن هاست که به همین روش برای علوم و معرفت هایمان مرزبندی و با دقت هر چیز را در قفسه خودش بایگانی کردیم و مواظب بودیم چیزی از این قفسه در آن یکی نرود . و بین همه قفسه ها با دقت خط و ربط کشیدیم چون می خواستیم همه چیز را با دقت و کامل ببینیم. و حالارسیدیم به اینجا که امروز دیگر نه تنها این خط کشی کاربرد ندارند بلکه دست و پای ما را برای فهم خودمان می بندد . چرا نباید ما برای دیدن خودمان از تمام داشته هایمان استفاده کنیم. این نکته در حقیقت همان پیشنهاد اصلی ای است که زمانه و آثارش برای نشان دادن تمام قد انسان امروز به ما می دهد.
این نوع ادبیات و هنر عقیده دارد از تمام بخش ها و علوم و... باید فراتر رفت تا بتوانیم کامل و در ظاهر از دور و در حقیقت از نزدیک ترین جا این دوره و آدمش را ببینیم. فرا رفتن از این مرزها به کامل شدن نگاه ما کمک می کند. به چندوجهی شدن دید ما کمک می کند و باعث می شود ما به یک مشکل و سوال و حتی جواب از زاویه های مختلف نگاه کنیم و نتیجه یی که می گیریم تک بعدی نباشد.
نتیجه اگر کامل ترین نتیجه نباشد لااقل در این زمان با توجه به شرایط مان میتواند یکی از نزدیک ترین نتیجه ها به عقل و تجربه مان باشد. تغییر دائمی جایگاه و زاویه نگاه ما باعث می شود ما به چشم اندازی چندوجهی برسیم و از اشتباه و خطا اگر شده یک قدم دورتر باشیم. وقتی می توانیم از زاویه های مختلف به خودمان نگاه کنیم چرا باید این شانس را از خودمان بگیریم. گذشتن از مرزهای متعارف و معرفت ها باعث می شود از نو بتوانیم تمام گذشته را بازنگری کنیم و بفهمیم چه در کوله باری که به دوش می کشیم داریم و نداریم. ما راه دیگری جز این نداریم .چون واقعیت ها و حقیقت های متضاد و موازی ای که جهان امروزمان را پر کرده اند به هرحال ما را روزی مجبور می کنند که همه چیز را از نو ارزیابی کنیم و چیزهای ناکارآمد را کنار و ابزارها و وسایل بهتر را دم دست بگذاریم . پس چه بهتر این کار را با یک نگاه چندوجهی و همه جانبه و کاملی انجام بدهیم تا از خطا و نقص تا آنجا که می توانیم دور باشیم و روش های تازه یی برای اندیشیدن خلق کنیم.
پیشنهاد آثار این زمان که در اصل پیشنهاد زمانه ماست این است که فرا رفتن از همه مرزها و تجربه ها فقط یک شروع می تواند باشد چون برای دیدن سوال ها و معضلات و فهم انسان امروز نه تنها باید از علوم و معرفت های مختلف گذشته استفاده کنیم بلکه محکوم هستیم که علوم، دانش ها و روش های تازه یی برای اندیشیدن خلق کنیم تا آن معرفت ها و دانش های تازه بتوانند جنبه های تازه یی از ما و جهان را برایمان وصف کنند.

 

 

روزنامه شرق



چرخش تمثیل ­ها







رها فتاحی







نگاهی به رمان بی ترسی


محمدرضا کاتب در سال­های اخیر با انتشار آثارش نشان داده که تمایل دارد از آن چه روال مرسوم رمان نویسی در دو دهه اخیر است فاصله بگیرد. آنچه می­توان به عنوان وجه مشترک بسیاری از رمان­های چاپ شده در این سال­­ها دانست بی تردید محدود بودن فضا پردازی، محدود بودن شخصیت پردازی­ها به شخصیت ­های پیرامونی است. کاتب، از «هیس» تا «بی ترسی» همواره بر این مسیر گام برداشته که از این ویژگی­ ها فاصله بگیرد. چه فضایی که داستان­هایش در آن می­ گذرد، چه دغدغه شخصیت­ ها و چه خود شخصیت­ ها، همواره از آنچه ادبیات غالب این روزهاست فاصله دارد.

در نخستین برخورد با بی ترسی و بعد از پایان بخشی نخست اثر که در واقع موخره ­ای است که در ابتدای کار آمده، همین نکته به چشم می ­خورد که با رمانی تا حدود زیاد متفاوت با غالب رمان­های روز مواجه هستیم. همین به تنهایی کافی است تا یک مخاطب جدی ادبیات را به خواندن رمان تا پایان راغب کند. اما پرسشی که پس از پایان کار به ذهن همان مخاطب جدی خواهد رسید بی شک این است که: «آیا همین متفاوت بودن برای خلق یک اثر کافی است؟»

پاسخِ کاملِ این پرسش شاید در این مجال کوتاه میسر نباشد اما می­توان با پرداختن به چند جنبه از اثر تا حدودی ذهن پرسشگر را روشن کرد:

1. رمان «بی ترسی» تا حدود زیادی بازنویسی «رام کننده» رمان قبلی نویسنده است. به راحتی می­توان دو کتاب را دو اجرا از یک روایت تلقی کرد. وقایع رمان «رام کننده» تا حدودی با تغییر تله کننده ­ها به بی نام کننده­ ها در «بی ترسی» نیز تکرار می­ شود اما این تکرار صرفاً به آن معنا نیست که نویسنده در حال تکرار شدن است، یا به نوعی سوژه­ هایش ته کشیده و دیگر به نقطه­ ای رسیده که خودش و داستان­هایش را تکرار می­کند. تکراری که کاتب به آن دست زده آگاهانه و خودخواسته است و شاهد این موضوع، خود متن است. هم در پانویسی که در پایان بخش نخست آمده می­ توان این موضوع را دید که نویسنده به عمد به این انتخاب دست زده است و هم در صفحات بعد و در دل داستان جایی که تله کننده و بی­­نامی در متن تکرار می­ شوند. این انتخاب کاتب ورای آن که عجالتاً درباره موفقیت یا عدم موفقیتش قضاوت کنیم انتخابی شجاعانه است، انتخابی که با نگاه به فرم «بی ترسی» می­توان آن را پذیرفت.

2. تمثیل پر رنگ ترین عنصری است که در «بی ترسی» به چشم می­خورد. از همان خط نخست داستان گرفته که به بی نامی شخصیت می­ پردازد تا انتخاب نام­ هایی چون «زاد»، «ابن»، «حیرت» و ... تا حوادث و داستان­هایی که از زبان ابن روایت می­ شود، همه و همه غرق در تمثیل است، تمثیل­ هایی که گاه خود بدل به تمثیلی دیگر می­ شوند. این چرخش و تکرار در تمام اثر مشخص است. بی نام­ ها که خود اسیر بی نام کننده­ ها هستند، در چرخه­ای به بی نام کننده تبدیل می­شوند، مبتلا، خود مبتلا کننده است و حتی وقتی در پایان بندی رمان می­رسیم می­بینیم که آزادی و دربند بودن، همچون چرخه­ای معیوب در هم تنیده­ اند و زاد می­فهمد که آزادی خود می­ تواند زندانی برای شخصِ رها از بند باشد: «فکر می­کنم که هیچ چیز بیشتر از بی ترسی نمی­تواند یک زندانی را قانع کند که برگردد به جایی که حبس بوده.» (ص 178) زاد، با رسیدن به بی ترسی خود را رها می­ کند و بعد در دلِ همین بی ترسی اسیر می­شود و به دامن ترس­ هایش برمی­گردد. درست کمی بعد از این کشف، از زبان حیرت می­شنود که: «... بی ترسی اسم دیگر همه آن چیزهای خوبی است که ما داریم و می­توانیم بهش دلگرم باشیم.» (ص 178)

3. بینامتنیت، یکی از علایق کاتب است. این موضوع با خواندن یکی دو اثر از او کاملاً بر مخاطب مشخص می­ شود. در «بی ترسی» نیز تا حدود زیادی لااقل در فرم از بینامتنیت بهره گرفته شده و ابن برای نگفتن همه حقیقت به زاد، از انچه شهرزاد بهره می­برد و قصه­ اش را در دل قصه ­ای دیگر برای او روایت می­کند تا هم حقیقت را گفته باشد و هم نگفته باشد. این موضوع در اواسط اثر به جایی می­رسد که دو دیالوگ بلند و چند صفحه­ ای از ابن به دو قصه مجزا می­­ پردازد.

4. گریختن نویسنده از قید و بند زبان با محتوای اثر که بر پایه بی نامی شخصیت­ ها استوار است هم سو شده. قید و بندی که در پانویس بخش نخست اثر به ظاهر گردن ویراستار افتاده و او بنا به دلایلی که مطرح می­کند این تکنیک را به کار برده است. اگر زبان را بستر شکل گیری زندگی بشر بدانیم بی شک «نام»، در رأس این بستر قرار دارد و حال ما با شخصیت­ هایی مواجه هستیم که بی نام شده­ اند. شاید این توجیه قابل قبولی برای آن پانویس باشد.

5. تاریخ اگرچه ظاهراً به عمد از اثر حذف شده است اما تا حدود زیادی بستر حقیقتی شکل گیری این رمان است. جایی که ابن به زاد از چرایی بی نام کردن آدم­ها می­ گوید، از نجات بشر، جلوگیری از خونریزی­ها و جنگ­ها و امضای صلح نامه­ ها، همه و همه تاریخ را گواه می­ گیرد، تاریخی که سرشار است از بی نام­ هایی که همانا روشنفکران، سیاست مداران و علمایی هستند که تا توانستند به وقوع آنچه در اثر به عنوان «بهترین کار» نام برده می­شود کمک کرده ­اند: «بهترین کار آن است که بیشترین منفعت را برای بیشترین آدم­ها داشته باشد.» با این همه نکت ه­ای که باز به فرمِ اثر برمی­ گردد این است که این بی نام کننده ­ها، خود بی نام ­هایی هستند که توسط بی نام کننده­ای دیگر بی نام شده­اند و خود حالا ستمگرانی چون «سیف الملک» را بی نام کرده­اند. آیا خود نیز نمی­توانند در اوج بزرگی، ستمگر باشند؟

با نگاهی به آنچه در بالا آمده می­توان رمان «بی ترسی» را پذیرفت اگر چه نتوان رمان را اثری شاخص دانست. شاید دلیل این موضوع سخت خوانی اثر باشد. «بی ترسی» همان قدر که برای خواند ایجاد می­کند، همان قدر سد ایجاد می­کند تا کتاب را پیش از پایان ببندد. با این همه شاید برای رعایت عدالت بتوان جمله ­ای از خود کتاب را شاهد گرفت تا بتوان با وجدانی آسوده «بی ترسی» را رمانی خوب اما نه شاخص دانست: «یک کیمیا باید برای همه به یک اندازه کیمیا باشد. منبع -روزنامه قانون
.-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 









رمز و رازهای یک بینام کننده جذاب








نوروز اگرچه برای ایرانی‌ها بیشتر با سفر و دیدوبازدید همراه است اما رفتار پسندیده مطالعه در کنار «عیدی کتاب» نیز از زمان‌های دور در میان ما رواج داشته است.

به گزارش خبرآنلاین، آخرین رمان محمدرضا کاتب با عنوان «بی ترسی» از این دست کتاب هاست. این رمان ادامه قابل اعتنایی در مکتب رمان نویسی کاتب است. مکتبی که می شود آن را رمان رئالیزم جادویی از نوع ایرانی اش دانست. داستانی که نسبت فرا واقعیت در آن بسیار بیشتر از واقعیت است و به سبک معمول کاتب قرار نیست که این واقعیت ها شسته و رفته به دست مخاطب برسد. بی ترسی روایتی است ساده از سفر به درون انسان که ابزار خاص خودش را می طلبد. رمانی که می شود روی هر صفحه و سطرش مدتها ایستاد و فکر کرد.

داستان بی‌ترسی با شرح زندگی فردی شروع می‌شود که در سطور اول رمان اذعان دارد هیچگاه نتوانسته در زندگی برای خود نامی داشته باشد. او یک روز صبح در مقابل آئینه با یک «بی‌نام کننده» مواجه می‌شود. فردی که با شروع بیان قصه زندگی‌اش برای او مشخص می‌شود که در تمام عمرش با گرفتن نام افراد از آنها و گرفتار کردنشان به مصائب و بیماری‌هایی آنها را به انواع خودآزاری‌ و دیگرآزاری‌ها دچار می‌کرده است.

داستان کاتب در این رمان با بیان شرح زندگی این «بی‌نام‌کننده» شروع می‌شود و این شرح به سبک بیشتر داستان‌های کاتب، رمان را به فضاهایی سوررئال وارد می‌کند.


رمان با این جملات آغاز میشود:

«... همه عمر «بی نام» بودم: سال ها در آرزوی داشتن یک نام جنگیده بودم و وقتی به آن نام دیگر احتیاجی نداشتم، یک روز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم توی آیینه «نام کننده» بزرگی مقابلم ایستاده. نام کننده ای که خودش هنوز نامی نداشت، و فقط زادِ پدرش بود. نام کننده بی نامی که نامش چنان وحشتی تو دل ها می انداخت که قابل باور حتی برای خودش نبود.»

بازی پیرمرد از اینجا شاید شروع شده بود که گفته بود هیچ وقت اسمی نداشته و حالاهم نمی تواند اسمی روی خودش بگذارد. و از من خواست یک اسمی برایش انتخاب کنم. خب آن موقع ها من یک پسر کم سال و بازیگوش بودم، و فکر می کردم این یکجور بازی تازه است. خیلی خوشم آمده بود. چون تو عرض چند روز کلی اسم برایش پیدا کرده بودم: هر اسمی را می گفتم پیرمرد تو فکر می رفت و بعد می گفت با آن اسم یکجوری واضح می شود. من نمی دانستم واضح شدن یعنی چه، فقط می دانستم از آن اسم خوش اش نیامده. خب اگر خوش اش می آمد دیگر آن طوری سرگرم نبودیم: و من نمی توانستم تمام روز دنبال اسم های جورواجور باشم. نمی فهمیدم کی روز می شود و کی شب. و این طوری بود که خیلی زود اسم هایم تکراری شده بودند.
زاد یک بار گفته بود: «همه عمر پی مقصر بی نامی ام بودم: پی کیمیایی بزرگ: آن کیمیا چنان سایه می انداخت روی من و تمام اعمالم که دیگر هیچ چیزی نمی توانست آزارم بدهد. حتی چیزهای کم اهمیتی مثل کشتن و زجر دیگران یا خودم دیگر برایم اهمیتی نداشت. دسته دسته آدم زیر پاهایم جان می دادند و من میان حدقه های بیرون زده چشم هایشان فقط آن کیمیا را می دیدم. در ظاهر همه این کارها برای آن انجام می گرفت که بتوانم یک نام دهنده بشوم، اما دلیل و سر اصلی من این نبود.»

*

همچنین در بخشی از این رمان میخوانیم: «...همه چیزهای متضاد جهان جزیی از یک چیزِ واحد هستند... دانشمندان زیادی تا به حال این نکته را کشف کرده اند که علم و فهم، باری بسیار سنگین بر دوش صاحبش است. این هم رمز و معنی است و هم حقیقت و واقعیت. نمی شود این ها را از هم جدا کرد. وقتی وزن سئوال های بسیار و درد نادانی و بی پاسخی، روی شانه های آدمی می افتد، آن آدم زیر آن بار نمی تواند طاقت بیاورد. به زمین می خورد و زیر آن بار تمام استخوان هایش خرد می شود. بار علم و معرفت و هنر بدباری است. چون فقط سودش برای دیگران است. و برای خود عالم جز یک بارِ سنگین و بی اندازه زجرآور چیزی نیست. اینکه چرا چنین آدم های باهوشی به دام آن می افتند، قصه ای جداگانه دارد. به گمانم چیزی از جنس عشق و دیوانگی است...این خواسته و آرزوی خیلی از بزرگان تاریخ است که در صدر کشوری، حکمت، علم و دانش حکومت کند. به جای حکومت چند نفر احمقِ دغل باز و کودن و بی رحم، علم و دانش به مردم و کشورها حکومت کند. دیگر احمق های خون ریز، صرف آنکه پدرشان پادشاه بوده، با کمک عده ای کاسه لیس خودبین، دیگر نمی توانند تاج بر سر بگذارند و جان و روح ملتی را بازیچه نفرت و خودخواهی خودشان قرار بدهند. حکومت بر مردم چیزی نیست که عده ای ثروتمند به خاطر ثروتی که دارند بتوانند آن طور که می خواهند کشور را سر انگشتانشان بچرخانند. و هر چه منافع آن هاست، منافع همه ملت هم باشد. باید آن کسی حکومت را به دست بیاورد که لیاقتش را داشته باشد. به وسیله کیمیای سعادت ما سرکشان را بی نام می کنیم و ارمغانمان برای مردم، آبادانی و عدالت و شادکامی است.»

منبع-خبر انلاین



پسابوف کوریِ بوف کوری


پسابوف کوریِ بوف کوری






 

علیرضا سیف الدینی






پیش از هر چیز باید بر این نکته تأکید کرد که هیس گامی است قابل اعتنا؛ به دلیل این که نگاه آن به «جزء» معطوف است. گویی حرکتی است به قصد بازنمایی «جزء». رمان درصدد آن است تا در خصوص «جزء» حقایقی را اگرچه در جامعه­ ای سیاه، با ما در میان بگذارد و تبعات حضور و ظهور آن را تا آنجا که برایش مقدور است نمایش دهد. اما این «جزء» چیست؟ «نمرود را تضرع زیادت گشت ... جثه حقیق که در سر او مأوا کرده بود آوا در می­داد و جنبش آغاز می­کرد آن سان که نمرود را به جنون راه می­رسید ...» (ص 140). اما ما ماجرای این «جثه حقیر» پس از ماجرای ستوان و سرگذشت جهان شاه بازگو می­شود. براساس آنچه رمان به ما می­گوید، ما با چهارنفر سروکار داریم:

ستوان، جهان شاه، مجید و «فاعل گفت کرد». این چهار نفر اشخاص اصلی این رمان به شمار می­روند. در بخش نخست یا شبانه یکم، ماجرای ستوان را می­خوانیم و بیماری او را. در این بخش «فاعل گفت کرد» عناصری را تعبیه کرده است که در واقع جنس و نوع نوشته را مشخص و عرضه می­کند:

1- آگاه بودن از مرگِ خویش

2- پیراهنِ راه راه

3- خاطره سرِ له شده مجید

4- رقم نُه

5- بو

6- هفت پله

7- بیماری راوی.

ذهن خواننده برای دست یابی به معنای مکنون، ناگزیر از آن است تا به تلفیق و ترکیب عناصر فوق بکوشد. او به چنین کاری اقدام می­کند، اما تنها یک عنصر در این میان از بین عناصر دیگر به نتیجه ­ای روشن دست نمی­یابد. به عبارت دیگر، این عنصر به خودی خود حکم کلیدی را دارد که قفل دریچه خاطرات ستوان را می­ گشاید. از همین روست که ادامه این بخش آن هم پس از بازگویی سرگذشت جهان شاه و مجید، به فرمِ خاطر می­ماند، فرمی که به بریده­ای از طرفی همین خاطره به واسطه حضور «پسر صمد» هم زمان یادآور تکنیک بازگشت به گذشته است که تصویر صحنه­ای است کامل. راوی – ستوان – پسر صمد را با خود به دفتر نعمان می­برد تا او با کشیده­ای که قرار است به نعمان بزند چهره رقت انگیز و مظلوم گذشته­ اش را بازسازی و از این طریق جبران کند:

«انگار زمان تکان نخورده بود و من پسر بچه آن سال­ها بودم و زنگ مدت­ها پیش خورده بود و من پشت درِ کلاس پا به پا می­کردم و می­ترسیدم بروم توی کلاس [...] شاید این همه راه آمده بودم، این همه سال زندگی کرده بودم که آن هفت تا پله را بتوانم آنجا ببینم ...» (ص 15). و این به جبران مافات شباهت دارد. با این تفاوت که سراسر این بخش از رمان از ص 187 تا ص 266 – نوع سفر ذهنی به سوی آینده است: بازسازی گذشته. به همین خاطر استقرار این بخش در این نقطه از رمان، به قصدر فاعل گفت کرد برمی­گردد. این او است که چنین ترتیبی را و تدبیری را اندیشیده است، محصول ذهن «فاعل گفته» نیست. از این حیث، ساختار شکلی رمان «سمفونی مردگان» ساختاری است پذیرفتنی. گذشته از این، سراسر رمان سمفونی مردگان حاصلِ ذهنِ راوی در «گفتار آزاد نامستقیم» است. یعنی روایت میان سوم شخص و اول شخص در حرکت است. حال آنکه در «هیس» ما با روایت و روایت­هایی سروکار داریم که راوی در بخش­هایی از آن در آنِ واحد هم فاعل گفته و هم فاعل گفت کرد به شمار می­رود: «خودم را دیدم: ایستاده بودم روی جدول جوی، [...]» (ص 187)

«مثلاً آن ستوان از من دستور گرفته بود، یا نه، اصلاً آن ستوان خودم بودم و ...» (ص 252).

«هیس» در پایان حرکت خود به فاعل گفت کرد (نویسنده) مرده می­ رسد، در حالی که «سمفونی مردگان» با خود نویسنده فاصله دارد. از این حیث می­توان «هیس» را ارجح دانست. این قاعده­ای است که نادیده گرفتن آن امکان پذیر نیست: نویسنده­ای که به عنصری از عناصر متن تبدیل می­شود. مقصود نویسنده از انجام چنین عملی، در اصل ورود به جهانس است که در آن نویسنده – قصه نویس – شأن و منزلت پیشین خود را از دست داده است: پسامدرنیسم.

با وجود این چنین به نظر می­رسد که در رمان «هیس» تنها «اول شخص» ستوان بر «اول شخص»های دیگر برتری دارد. «من» ستوان، «من» محوری است و در عین حال تا حدودی شفاهی. به این معنی که میان «من» ستوان و «من»های دیگر فاصله گذاری شده است.

با این حال به جرئت می­توان گفت که «من» محوری «هیس» به اندازه سایر رمان­های به نگارش درآمده در زاویه دید اول شخص، شفاهی نیست. اگرچه اکثریت قریب به اتفاق منتقدان بر این باورند که در زاویه دید اول شخص، خواننده با متن احساس صمیمیت و با شخصیت آن فرافکنی می­ کند اما این احساس معطوف به خواننده است نه نویسنده، به دلیل اینکه نویسنده برای نگارش قصه در زاویه دید اول شخص باید همان کوششی را که در زاویه دید سوم شخص به نمایش می­گذارد از خود نشان دهد: فاصله گذاری. شاید از همین روست که جهان شاه و مجید با وجود روایت­ های مستقل از سرگذشتشان، آن هم از زاویه دید اول شخص، همواره در نقطه­ ای دورتر از ستوان به نظر می­ آیند، یعنی در روایتی با زاویه دید سوم شخص. هیم فاصله گذاری «من» راوی را به نوشتار مبدل می­ سازد.

در رمان «هیس» به این دلیل که از یک طرف بخش­هایی از آن با افعالی نظیر می­نویسم، می­نویسد و ... شروع می­شود و از طرف دیگر بخشی از آن از زبان ستوان بازگو می­گردد، احساسی به وجود می ­آید که خواننده در نتیجه آن، آن بخش از رمان را به عنوان نوشته یا اثر مکتوب می ­پذیرد.

با وجود این، ما کماکان در جستجوی معنای مکنون پیش می­رویم. برای مثال، هرچند در بخش نخست آن هفت عنصر را با هم ترکیب کردیم تا به مفهومی از آن تصویر دست یابیم، اما واژه­ها و کلمات دیگری نیز در کنار این عناصر وجود دارد که باید در فهم آنها نیز بکوشیم: حکایت سفر، تجلی، قدمگاه و خانه آرامش. گویی این خودِ فاعل گفت کرد است که از خواننده درخواست می­کند تا خواندن را ادامه دهد. تنها این کنش به مثابه مرموز ساختن متن به قصد خوانده شدن متن است. آیا چنین کنشی به معنای تحمیل معنی به متن نیست؟ آیا این کلمات و واژه­ها معنای اصلی خود را از متن می­گیرد یا نه. به خودی خود متضمن شکلی فراخ­تر از شکلی است که در حال شکل گیری است؟ به نظر می­رسد کوششی در جریان است تا آن «جزء» دراماتیزه شود. اما آیا با دراماتیزه کردن آن «جزء»، «جزء» به عنصری از عناصر رمان بدل می­گردد؟ پاسخ امیدوار کننده نیست. ما در جستجوی معنای مکنون به معنای دیگری می­رسیم که قادر است با حضور خود، معنای مورد نظر فاعل گفت کرد را به راحتی بی رنگ سازد. گویی معنایی است معلق و در عین حال مسلط بین کلمات (عناوین و عناصر) شکل گرفته در خارج از حوزه رمان و تصاویر داخل آن. در اصل وجود آن کلمات «تصویر» بودن بخش­ها را دو چندان می­سازد، اما این حسن کار نیست. به دلیل این که تصویر آن جزء را به درون خود راه نمی­دهد. «جزء» در کنار تصویر می­ نشیند تا نشستن تصویر را معنادار سازد. تصویر چه طور می­تواند بدون معنی به راه خود ادامه دهد. در اینجا همان طور که گفته شد، واژه­ایی وجود دارند ه به واسطه آنها تصاویر حرکت می­کند. برای مثال در بخش نخست ما با دو نوع «تجلی» سر و کار پیدا می­کنیم:

الف: آگاه شدن از مرگ خویش

ب: پیراهن راه راه.

ما از عنوانِ «تجلی» به این دو نکته می­رسیم. حال اگر میان این دو دست به یک مقایسه بزنیم، خواهیم دید که «ب» پذیرفتنی است. یا اگر چنانچه «الف» را نه در حوزه­های معنایی دیگر که در حوزه­ای نظیر حوزه معنایی «ب» تصویر کنیم به این نتیجه خواهیم رسید که شخص یا قصد خودکشی دارد و یا به دلیل ارتکاب جرمی سنگین به مرگ محکوم شده است. در عین حال ما با عنصر دیگری نیز مواجه می­ شویم که به اندازه دو مورد قبلی، پذیرفتنی است: بیماری. برای همین است که به نظر می­رسد قصد و نیت فاعل گفت کرد راز آمیز کردن فضا است؛ رازی که علت وجودی آن شباهت قریبی به علت وجودی خود عنوان تجلی دارد و باید برای آن جامه­ای دوخت: «با گفتن مستقیم یک راز نمی­شود آن را فهماند. شاید به جا به جایی، تناقض، انفصال و ... بشود یک کاری کرد [...] بدی اسرار در این است که خیلی از آنها را اگر همین طور صاف بگویی مطلب از دست می­رود. فقط باید به آن اشاره کرد و رفت ....» (ص 286) شاید برای همین است که ارقام نیز شکل حروفی ندارد. این نیز جزو چند شگرد به کار رفته جهتِ رمزآلود ساختن متن است. اما آیا آن مفهومی که دنبال می­شود، شکل خود را مدیون شکل رمان است؟ تا چه اندازه ساختار رمان توانسته عناصری از این دست را از آن خود سازد؟ این­ها را تکرار کردیم تا بگوییم جهان شاه نیز به لحاظ نقشی که به عهده دارد برای دست یابی به مفهوم اعمال و افعال خویش به ابزاری از حوزه دیگر متوسل می­شود:

می­خواستیم این نکته را در انتهای داستان بگویم. ترسیدم داستان را تا انتها نخوانید و بروید و با این فکر بمانید که من واقعاً با سر تیزک (که چیزی است میان خنجر و دشنه و بسیار کمیاب است) سینه 17 دختر را شکافته­ ام [...] منظورم از آن کار و جسم چیزی دیگری است. همچنین وقتی اشاره می­کنم به جوی، آینه، باغ، سفره قلمکار، حوض، پیاله، پنج دری، خون، ایوان، رگ، چشم­های خمار و ... [...] در صورت فهم این مثال­ها و ... استعارات است که می­توانید مرا ربط دهید به مجید، پسر صمد و آن کسی که خودش را همه کار می­ داند [...]

هم چنان که مادر شعر شاعران بزرگ با مثال­ها .... و توصیف­های زیادی چون: ابرو، پیاله، تیغ، باغ، جوی، چشم و ... رو به رو هستیم و هیچ گاه به سطح آن چیزها بسنده نمی­کنیم و در پی معنای دیگر هستیم [...]

(صص 42 و 43)

جهان شاه در این بخش از رمان، فرم اعتراف را کنار می­گذارد و به قصه قصه ... قصه فرم اعتراف می­ پردازد، قصه ­ا ی که همزمان فرم خاطره را نیز حمل می­کند. او می­گوید: «به سطح چیزها بسنده نمی­کنیم و در پی معنای دیگر هستیم.» اما آن چیزها که قرار است معنی یا معناهایی از آنها استخراج گردد، خود ابزار حوزه­هایی است که به تنهایی واجد شکل خاص و مستقلی است. حتی خود جهان شاه، هستی خود را در این فرم و در این نقش مدیون فرم دیگری است. الگوهای او چنان آشکار و مبرهن است که جهان شاه، برای آنکه به جهان شاه بدل گردد، بایستی در درون رمان به استقلال برسد.

این به معنای دست یابی به شکلی منحصر به فرد است. اما جهان شاه «هیس» به واسطه نه یک فرد و نه یک خیال و تصور که توسط جریانی تاریخی بی رنگ می­شود، با عامل مسلط بر ترکیب عناصر ذهنی و عینی جهانی که در آن به سر می­بریم. از همین رو است که کار برای دیگران، جهت آفرینشی از جنس دیگر دشوارتر می­گردد. بیگانه گردانی: افزودن بر طول مدت ادراک. «فاعل گفت کرد» می­بایست جهان شاهی می­آفرید که نگاه خواننده بر آن متوقف شود و از آن عبور نکند. این یعنی درک جهان شاه پیشین اولاً، شناختن و گذشتن از او ثانیاً و خلق جهان شاه خود ثالثاً. حال آن که همین جهان شاه ما را به یاد حکایات هزار و یک شب از یک طرف و پیرمرد خنزر پنزری بوف کور و سیف القلم سنگ صبور می­اندازد از طرف دیگر. شدت و غلظت حضور و ظهور اینان تصویر جهان شاه را مخدوش می­سازد. در این جا این پرسش مطرح می­شود که با وجود همین ساختار آشنا، جهان شاه چه نقشی در ترکیب این رمان ایفاء می­کند؟ جهان شاه مجسمه هوس است: [«همه یک نوع هوس نمی­گیرند هر کسی با توجه به زمینه فکری، ذهنی، عاطفی و ... به نوعی هوس مبتلا می­شود»] (ص 279). «هوس (گناه، لذت، انتقام، عشق، تنهایی، ماندگاری، جهنم و ...)» (ص281)] پس جهان شاه نیز جامه سیاهی برای «جثه حقیر» دیگری است: «هوس». این وضعیت بی شباهت به جایگاه و طرز استقرار مدرنیسم و پسامدرنیسم نیست. به یک تعبیر «پسامدرنیسم از یک طرف نوعی ویروس دیونیزوسی و از طرف دیگر رازی در دل مدرنیسم است». اما به هر طریق باز فاعل گفت کرد که این جا به جای یک نفر دو نفر است (ص 42) بخشی را در قالب توضیح در رمان تعبیه کرده است. اما اگر قرار است همه چیز را پیش روی خواننده قرار دهیم و در واقع همه چیز را لو دهیم، چرا چیزهای دیگر را لو نمی­دهیم. رمانِ هیس که به دلیل آشفتگی ­اش سخت قابل احترام است، صرفاً به او دادن بخشی از خود می­پردازد و به همین حد اکتفا می­کند، بی آنکه جریان آن روایت کلان یا فرا روایت را مخدوش کند و آن را به روایت­های خرد بدل سازد، نه صرفاً تصویر ظاهری خود را. اساساً همین بخش­های توضیحی است که زاویه ­ای با خارج از رمان ایجاد می­کند تا تصاویر را به معنای اصلی رهنمون گردد. اما معنای مکون که ارتباط تنگاتنگی با صورت یا صورت­های مشابه آن جثه حقیر دارد همزمان با رسیدن به معنی به جای بازگشت به تصاویر رمان، به سوی صورت­ها و ساختارهای دیگر و بازتاب آنها به راه می­افتد. و این جثه حقیر فقط یکی از صورتهای متحقق ساختارهای خارج از حوزه­های رمان است:

برای اینکه نمی­توانی قصه­ ای سر هم کنی که هزار شب زنده باشی.

............................................

........................

گفت:

«مگر زن تو هم بهت خیانت کرده که می­خوای هزار شب قصه بشنوی؟» (ص 50)

بخشاینده­ای که تار عنکبوت را سد عصمت دوستان کرد. جباری که نیش پیشه را تیغ قهر دشمنان گردانید. (ص 138)

بنابراین تا زمانی که فعل جدیدی نیافریده­ ایم، «جثه حقیر» را از آن خود نساخته ­ایم، یا صورت و معنای آن را به نفع ساختار شکلی و محتوای قصه خود به کار نبسته ­ایم، هر حرکتی جز صورتی از صفت سازی نخواهد بود و این به معنای استقرار در حوزه پدیده­ ها و مصالح فرا ادبی است. از همین رو می­توان گفت که تصاویر ستوان و جهان شاه موجودیت خود را مدیون جثه حقیر مألوف و عناصر مشابه دیگر است. یعنی شماهده جهان با چشم معتقد به فرا روایت با چشمی که خود چشم انداز روایت است: «زن اثیری» بوف کور، «زنان» سیف القلم سنگ صبور. راوی می­ هراسد: «توصیف­ها ممکن است قصه­ ها را به هم شبیه کنند ...» (ص 96)

حرکت رمان – پیش تر گفتیم توجه به جزء است – به سوی جزء است و در عین حال بازنمایی جزء و نه ساختن و پروراندن آن. تصویری پیش کشیده می­شود، این تصویر به تصویر بعدی می­رسد، تصویر بعدی به لحاظ وجود عنصر مرگ با تصویر نخست پیوند می­خورد (شبانه دوم، مائده، زروان، خنجر و شمایل) اما هنوز از تصاویر عرضه شده و هم چنین عنصر مرگ به عنوان شکلی نو خبری نیست. پیراهن راه راه (صص 6 و 190) چنان که باید و شاید قادر به عمق بخشیدن به تصاویر نیست. در همین بخش، ستوان با پسر صمد به سمت دفتر نعمان راه می­افتد و همان جا به حال خود رها می­شود. چنین به نظر می­رسد که شبانه یکم ص 187 نمی­تواند ادامه عینی بخش نخست به حساب بیاید. زیرا که در همان صفحه 6 می­خوانیم: «... خود خودش بود، اشتباه نکرده بودم ...» و در صفحه 28 از زبان جهان شاه چنین می­خوانیم: «می­دانم می­خواهی چه کار کنی: می­خواهی من را از زیر وصل کنی به بچگی خودت که اسمش را گذاشتی پسر صمد و تو فصل بعد ما را آرام ربط بدهی به مجید و بعد مجید را ربط بدهی باز به خودت و نعمان و اکرم و عاقبت بگویی حکایت این آدم دو پا چی است.»

اینها به تمامی از یک طرف و پیش کشیدن افعال گزارشی صفحه 197 از طرف دیگر، این تصور را پدید می­آورد که آن بخش از کتاب که مربوط به ستوان و ماجرای رفتن او به دفتر نعمان است، ادامه ذهنی بخش نخست کتاب است یعنی ادامه­ای که به واسطه آن بیماری و افعال گزارشی ص 197 و پیراهن راه راه در ذهن راوی (فاعل گفته و فاعل گفت کرد) تکمیل می­گردد. در این جا به این نتیجه می­رسیم که به جزء فصل نخست تمامی قطعه­ها بر روی خطی راست پیش می­رود، خطی که با نی شکل گیری آن نه ستوان و جهان شاه و مجید که خود فاعل گفت کرد است یعنی همان «کسی که خودش را همه کاره می­داند» (ص 42) از این نظر ما آن را با سمفونی مردگان مقایسه می­کنیم و می­گوییم ساختار سمفونی مردگان منطقی تر است.

آن چه این حرکت فی نفسه زیبا را مخدوش می­سازد شیوه ابداع آن است. یعنی ترکیب و «به هم پیوستن عناصری که به طور عادی پیوندی با هم ندارد» این مفهوم دیگری از تخیل است ... تخیلی که هر چند فاعل گفت کرد در پایان می­میرد اما همین ترتیب را خود او است که به وجود می­آورد نه راوی­های دیگر.

گذشته از این به طور کلی هیس تصویر را نمی­ سازد تا حس را بسازد. همان طور که پیش تر گفتیم این دو در هم ادغام نمی­ شوند، ادغامی از این دست می­تواند مفهوم دیگر و با اهمیت تر تخیل باشد: جثه حقیر دیگر و جدیدتر و این در حکم ساختن مجدد است. نویسنده ناگزیر از آن است که تا آن مرحله­ای پیش رود که جثه حقیر شکل کهنه و قدیمی خود را از دست می­دهد و از از آن اثری در حال آفرینش می­شود در چنین وضعیتی وارد جهانی می­شود که در اصل جهانی است متفاوت با جهان­های دیگر. فاعل گفت کرد جهان خاص خود را می­آفریند با شکل و زبان خاص خود حال آنکه عناصری که در هیس می­یابیم، عناصری نیست که آن دیوار را فرو ریزد و یا قصد فرو ریختن آن را داشته باشد.

نکته مهم دیگر وجود افعالی نظیر (می­نویسم، می­نویسد، می­نویسید و خواهد نوشت) که با به کار گرفتن این افعال سه کار کرد مطرح می­شود: الف: ماندن متن در زمان حال ب: تأکید بر مکتوب بودن قطعات ج: تفکیک راوی­ها

الف: ماندنِ متن در زمانِ حال:

متنی که در آن جهان شاه هم فاعل گفته و هم فاعل گفت کرد به شمار می­آید، برخوردار از زمان است که به لحاظ نوشته یا متن بودن، پس از بخش مربوط به ستوان ظاهر می­شود. به عبارت دیگر متن از این زاویه دارای زمان حال است. حال آنکه ماجرای ستوان نقطه آغاز و مدخل رمان را تشکیل می­دهد. مکتوب بودن این قطعات از یک طرف رمان را برای دست یافتن به بخشی از مقاصد و اهدافش یاری می­دهد و از طرف دیگر حرکت آن را – به بخشی از مقاصد و اهدافش یاری می­دهد و از طرف دیگری حرکت آن را – شاید ناخواسته – مخدودش می­سازد. به این معنی که مقصود نویسنده از «تکه تکه نوشتن­ها» سوق دادن رمان به سمت تلاشی و آشفتگی و در همان حال دور ساختن آن از عادت­ها و در نهایت استقرار در تجدد است. با وجود این قطعات متضمن افعال متعلق به زمان حال در مکانی استقرار می­یابند که مکانی است استمراری. به این معنی که ما به عنوان مثال فعل را در جمله در جای اصلی­اش قرار دهیم. حال آن که در جهان قصوری چنین نیست: اتوماتیزه شدن.

ب: تأکید بر مکتوب بودنِ قطعات:

از این حیث، قطعه­ ها پشت سر هم قرار می­گیرند و این به مثابه حرکت به مسیری خطی است. به عبارت دیگر، نویسنده از طریق به سکون کشیدن با کند وبطی کردن حرکت زمان، آن قطعات را به یکدیگر وصل می­کند. اگرچه زمان درون قطعات، حوزه وسیعی را شامل می­شود، اما افعال (می­نویسیم و ...) وسعت و گستردگی آن را به واسطه همین اشاره اندک به زمان حال، همانند توری در خود می­گیرد و آن را محدود می­سازد. این جا است که به رغم تلاش برای فرار از اعتیادات و نظم زمانی در چنگال آن گرفتار می­گردد و این قصد که با «تکه تکه نوشتن­ها» رمان را با نظمی فضایی شکل دهد، نظم فضایی آن در سطح می­ماند و در صورت خلاصه می­شود.

ج: تفکیک راوی­ها:

همین افعال حکم سکوهای کوچکی را دارند که از طریق و به یاری آنها خواننده پا به جهانی دیگر می­ گذارد. جهان دیگری که در اصل روایتی است از زبان شخص دیگر. و این روایت باید قرائتی نو از آن «جثه حقیر» باشد.
از همین روست که به نظر چنین می­رسد که همه اشخاص می­نویسند. گویی همه نویسنده­اند. اما در اصل همان فاعل گفت کرد است که گاه نقش فاعل گفته را بازی می­کند و گاهی نقش فاعل گفت کرد را. و این مورد خاص، شباهت دوری با شیوه گفتار آزاد نامستقیم دارد با این تفاوت که در هیس همه راوی­ها در زاویه اول شخص به بازگویی سرگذشت «من» و «دیگری» می­پردازند و با افعالی نظیر آنچه در بالا ذکر شد، زمینه را برای ورود به روایت­های دیگر فراهم می­سازند. در واقع علت اصلی استفاد از دو اصطلاح فاعل گفته و فاعل گفت کرد نیز به همین مسئله برمی­گردد؛ به دلیل این که لفظ نویسنده به عنوان شخصی که خود وارد جریان نوشتار می­شود در اینجا نارسا به نظر می­رسد. نویسنده تنها نویسنده نیست. او جزو چهار نفر از آدم­های اصلی رمان است و بایستی همان طور که تکلیف ستوان و جهان شاه و مجید را روشن کرده، تکلیف خود را نیز روشن کند. برای ان کار لازم است نویسنده یا نویسنده­های دیگری وجود داشته باشند تا پایان فاعل گفت کرد را اعلام کنند. این بار پایان ماجرا یا ماجراهای فاعل گفت کرد مرگ است. او به سرنوشت مجید دچار می­شود: «آن هوس خالص می­خواهد هر کاری را که با شخص اول کرده حالا با نفر بعدی هم بکند و بعد از مرگ او باز به تن دیگری برود». (ص 279) و گویی قرار است همین مرگ توسط یک زن اعلام شود: «فکر می­کنم آن را یک زن نوشته بود». (ص 33) و «از من بپرسی می­گویم [...] آن چیزها را یک زن نوشته ....» (ص 173) و «اکرم شریف» (ص 276)

اما رمان در نقطه­ای به پایان می­رسد – حرکت فاعل گفت کرد – که می­توانست آغاز آن حرکت باشد که گفتیم منجر به فروپاشی دیوار مقابل آن جهان نوین می­گردد. این نقطه آغاز گاه آن مرحله­ای است که در صفحه 278 کتاب آمده است:

«وقتی چیزی را که می­خواهد پیدا نمی­کند مجبور می­شود آن را خودش بسازد». حتی از اختیار در عبارت موج می­زند. در آن جهان دیگر – نوشتار «او مجبور است آن را خودش بسازد» حتی در چنین جهانی فاعل گفت کرد نمی­تواند در نقطه­ای بمیرد که روال معمول رمان­های خطی است. شاید برای همین است که بخش توضیح (ضمیمه­ها) پس از آن گنجانده می­شود تا پایانی دیگرگون ایجاد کند.

بابراین «هیس» به رغم آنکه خواندنی است و به رغم آنکه بر «جزء» متمرکز می­گردد، تماماً خود را از سلطه قصه­های پیش از خود همچون بوف کور و سنگ صبور رها نمی­سازد. به همین دلیل آن را به لحاظ صورت آشفته­ای که دارد پسابوف کوری و به لحاظ توسل به روایت شکل گرفته و در عین حال عناصر مألوف بوف کوری می­نامیم./زمستان 79/

 

پانوشت­ها:

2 و 1: برطبق مثالی از تو دوروف در «او می­دود»، یک «او» داریم که فاعل گفته است و یک «من» داریم که فاعل گفت کرد است و در «من می­دوم» یک فاعل گفت کرد گفته شده [...] رخدادها هیچگاه نمی­توانند «خود به زبان درآیند» و کنش زبانی کردن آنها غیرقابل تقلیل است. در غیر این صورت «من» با فاعل حقیقی گفت کرد که کتاب را روایت می­کند، اشتباه گرفته می­شود. به محض اینکه فاعل گفت کرد به فاعل گفته بدل شود، دیگر او همان فاعلی نیست که گفت کرد را اجرا کرده است. از خود سخن گفتن به معنای آن است که دیگر خود همان «خود» نیست ....

(بوطیقای ساختارگرا، تزوتان تودوروف، محمد نبوی، آگاه، چاپ اول 1379)

3 – تعبیری از استیون کالور .

منبع-مجله فرهنگ توسعه

 





ماجرای تقابل عشق و كینه





نوشته مهدی پروین






آفتاب‌پرست نازنین عنوان رمان جدید محمدرضا كاتب است كه نشر هیلا منتشر كرده است. جلد را كه باز می‌كنی صفحه اول، نام كتاب را نوشته نحر سنگ‌ها. كتاب از فصل‌هایی تشكیل شده كه تحت دو عنوان بسیار زیبا و همخوان، یكی در میان نامگذاری شده‌اند: «بی‌دهان حرف می‌زنم» كه فصل آغاز كتاب است و دیگری «این‌طوری هم می‌شود گفت». اگر از كاتب چیزی خوانده باشید ولی خودتان را خوره كارهای او ندانید، شاید كتاب را سخت به ‌دست بگیرید، زیرا نگاه او به روایتگری داستان با آنچه اذهان عموم ما به آن عادت كرده، تفاوت‌هایی دارد كه ممكن است متن‌های او را كمی سخت‌خوان یا سخت‌فهم كند، اما در خصوص این كتاب با خیال راحت‌تری شروع كنید. به راحتی ماجرا را درك خواهید كرد و به‌زودی از آن لذت می‌برید، البته باید چند صفحه‌ای صبر و تحمل داشته باشید. «بی‌دهان حرف می‌زنم»ها گفتگوی درونی‌ است؛ از زبان دختری كه سومین هفت سال عمرش را می‌گذراند و به ظاهر شیرین‌عقل است، اما این شیرین‌عقلی گاهی مواقع با حرف‌های او جور درنمی‌آید. البته این، سهو و خطای نویسنده نیست، هوشمندی اوست برای بیان این‌كه دختر شیرین‌‌عقل نیست و فقط كم آورده. برای مواجهه با همه سختی‌هایی كه با آن‌ها رو‌در‌روست، برای گذشتن از مسائلی كه سینه به سینة او ایستاده‌اند و برای هضم همه آنچه خارج از اراده بر سرش خراب شده... و این‌ها همه باعث شده تا او در پی مهلتی برای ترمیم ظرفیت‌های سرریز شده تحمل خود بگردد. اما كاتب ماجرا را از زاویه دیگری هم دیده است. «این‌طوری هم می‌شود گفت»ها، دقیقاً مثل عنوانش قصه را جور دیگری تعریف كرده، از دید دانای كل. این‌گونه دیگرانی كه از جهاتی دیگر درگیر ماجرا هستند، داستان را پیش می‌برند و بسط و توسعه می‌دهند. ماجرای كتاب در مورد چند خانواده نیمه ایرانی‌ـ نیمه عراقی است كه با الطاف صدام، مشمول قانون معاودین شده‌اند. یعنی به جرم این‌كه اجدادشان همگی عرب نیستند و در بین آن‌ها تعدادی ایرانی هم دیده می‌شود از كشور خود اخراج شده‌اند. هر كدام كه توانسته‌اند به ایران آمده‌اند یا پس از این‌كه بخت خود را در كشورهای دیگر آزموده‌اند، سرنوشتشان به ایران گره خورده تا بتوانند زندگی خود را ادامه دهند. در این بین خانواده‌هایی هم بوده‌اند كه مجبور به جدایی شده‌اند و حالا دختر قصه، تك و تنها مجبور است در كارخانه سنگبری زندگی و كار كند تا بتواند با آنچه بر او گذشته كنار بیاید. برای این‌كه با داستان راحت‌تر كنار بیایید و زودتر حرف آن را بفهمید، دقیقاً همین كار را بكنید! یعنی با داستان راحت كنار بیایید. خودتان را درگیر قضاوت كردن در خصوص خوبی و بدی آن نكنید. به همین سادگی. كتاب را به دست گرفته‌اید و زمان خود را صرف آن می‌كنید؛ پس تنها كاری كه باید انجام دهید این است كه كتاب را بخوانید و در آن شناور شوید. اگر بخواهید به جمله جملة آن با دقت فكر كنید كه آیا با منطق عقلانی شما جور درمی‌آید یا نه، اولین اشتباه خود را مرتكب شده‌اید و پایتان در بندهایی گیر خواهد كرد كه البته جواب مناسبی برای سؤالات شما خواهند داشت، ولی این جواب‌ها به قیمت دور شدن از لذت ماجرا برایتان تمام خواهد شد. اگر برای خواندن كتاب به خودتان سخت نگیرید، عمق داستان خودش را به شما می‌رساند و آن‌وقت می‌توانید به راحتی از جملات نابی لذت ببرید كه جایی تجربه‌اش نكرده‌اید و كاتب با استادی تمام سخت‌ترین آن‌ها را با كلمات عیان كرده است. آفتاب‌پرست نازنین، ساده‌تر از آنچه گفتم است. ماجرای تقابل عشق و كینه است؛ كینه‌ای كه سال‌ها از خشم صاحبدلان، آب ‌خورده و آن‌قدر تنومند شده كه قلب را به آهن بدل كرده و حالا دیگر برای صاحبش چاره‌ای نگذاشته مگر نابودی انسانیتش و البته از سوی دیگر قلب‌هایی هم هست كه از این دام رها می‌شود و از چشمه محبت می‌نوشد و كینه را تكه‌تكه از خود بیرون می‌كند. به این جملات دقت كنید: «استادم می‌گفت خداوند خوب‌ها را به اندازه بدها گاه عمر می‌دهد، اما چون خوب‌ها با رفتنشان دلمان را غمگین می‌كنند و ما دوست داریم سال‌ها با آن‌ها بمانیم، فكر می‌كنیم آن‌ها را خداوند زودتر می‌برد... انسان دلش برای اعمال خوب آدم‌های دیگر است كه تنگ می‌شود نه برای خود آن آدم‌ها.» یا «آدم گاهی راهی را بلد است، اما جرئت نمی‌كند ازش برود. وقتی دیگران می‌روند او هم كیف می‌كند. این ذات آدم لامذهب است.» از ارنست همینگوی نقل شده كه می‌گوید داستان‌های خوب یك ویژگی مشترك دارند و آن این‌كه همه آن‌ها واقعی‌تر از آن هستند كه بتوانند اتفاق بیفتند. شاید شما هم پس از خواندن این كتاب كمی به این جمله فكر كنید.

 

منبع - مجله نسیم بیداری







افتاب پرست نازنین






  لیلاجلینی






“چشم که باز کردم همه چیز تاریک و تو هم بود .” با همین جمله ی آغازین مخاطب پرت می شود به فضایی تاریک و وهم آلود .و توصیفات راوی اول (من راوی ) که با پرت و پلا گویی اطلاعاتی اولیه اما گنگ می دهد تا زمینه سازی کند برای ادامه ی داستان. هنوز مخاطب سر در گم است که در بخش دوم مواجه می شود با راوی دوم(دانای کل ) که داستان دیگری را آغاز میکند و در ایجاد تعلیق و توهم با بخش اول همراستا ست وهمین شگرد،مخاطب را ملزم می کند تا سر از ماجرا در بیاورد(به قول گفتنی نتواندکتاب را زمین بگذارد.)بی شک داستان در ساختار ،زبان و فضاسازی قوی ست و از تمام عناصر در خلق روایتی چند پهلو که لااقل مخاطب مورد نظرش (۱۴-۲۱) را میخکوب کند بهره می گیرد.

ساختار بر پایه ی روایتی موازی بنا می شود ،هم در داستان مریم و شوکا (که در ابتدای داستان مخاطب را دچار گمانه زنی می کند) و هم داستان آفتاب پرست نازنین.در واقع با تغییر راوی یک بخش در میان با دو زاویه ی دید و زبان متفاوت بر تعلیق و تهییج داستان( که مشخصه ی داستان نوجوان است) دامن می زند :

ـ دانای کل با زبانی رسمی و زاویه ی دیدی کلی شبیه لانگ شات .

ـ راوی اول شخص (شوکا) با زبانی عامیانه همراه با چاشنی های فراوان اصطلاحات خیابانی و جوان پسند( و شاید همه پسند) و زاویه ای شبیه دوربینی با نمای کلوز آپ که بعضا با شیطنت هایش تبدیل به دوربین مخفی می شود ومخاطب را به دنبال می کشد. این هم سویی به گونه ای ست که این دو راوی در پیشبرد داستان مکمل هم هستند .یکی مقدمه چینی می کند ،دیگری دیگری به متن می پردازد و بالعکس.

پس زمینه ی داستان غالبا فضاها و موقعیت های خاص و نا آشنا ست. کارخانه های سنگ بری در دل کوه، کارخانه های مجسمه سازی و انبارهای مملو از مجسمه های عجیب و غریب ،اتاق شوکا با آن طراحی سوررئال ،اتاقک های پله،عمارت سنگی و… .در واقع نویسنده با زیرکی بار جذابیت داستان را بین تمام عناصر (طرح،شخصیت،پس زمینه)به یک اندازه تقسیم می کند. تنها وقتی به ورطه ی دیالوگ های بلند می افتد با پرگویی و دیالوگ های شعاری(حرف های گِل رو با اکسیر ) این توانایی کمرنگ می شود. در بخش هایی که گل رو و مریم (در بخش های آخر) سکان داستان را به دست می گیرند (به لحاظ دیالوگ) ریتم داستان کند شده و جذابیت های روایت از دست می رود.

شوکا راوی ِ نوجوان و جذاب که ناقص العقل تلقی می شود ،یا خودش را اینگونه می پندارد یا معرفی می کند ،بیشتر ازاین منطق ساده ی ریاضی پیروی می کند.( درست = درست… نادرست و درست= نادرست… نادرست ) .او با ارائه ی فرضیات نادرست و نتیجه گیری های درست یا غلط ، گزاره ای درست ارائه می دهد وبا پرداختن چند جانبه به یک موضوع ساده مخاطبش را به بازنگری در واقعیات اطرافش وادار می کند :این که درست و نادرست بودن نسبی است (همان قصه ی فلسفی فیل در اتاقی تاریک).اینجاست که نویسنده با توانایی، مخاطب (نوجوان) را غیر مستقیم با شیوه ی تفکر چند بعدی آشنا می سازد.”واقعا اگر شیر دادن به بچه ای دلیل مادر شدن کسی باشد پس ستاره خدا بیامرز مادر اصلی من بود. چون بعد از اینکه مادرم تو ۴ ماهگی مرا به امان خدا ول کرد و رفت تا ۲ سالگی فقط شیر ستاره،گاو سید قاسم صنوبری را می خوردم.خدا رحمتش کند.”ص۹۵………این مثال واضحی از ساختار و زبان داستان می باشد. دو راوی در ابتدا کدی می دهند (اسم ،موقعیت،حادثه) و بعد در چند سطر یا صفحه ی بعد از آن کد رمز گشایی می کنند. و در فصل هایی که شوکا راوی ست این رمز گشایی با بررسی های چندگانه اش ،حال و هوایی خاص به داستان می دهد.نکته ی دیگر اینکه: نویسنده در کتاب سوالاتی مطرح می کند که تا پایان داستان ذهن مخاطب را درگیر کرده اما پاسخی نمی دهد. مثلا چرا شوکا نام مادرش را آفتاب پرست گذاشته؟(این سوال در خود متن هم مستقیم پرسیده می شود).به نظر می رسد قرار است خواننده با تعریفات جا به جا و نا به جای شوکا به این جواب برسد. اما از این راوی متفکر و ریز بین که با منطق خودش برای تمام وقایع توضیحی دارد بعید بود که به این موضوع مهم نپردازد، ولو غیر مستقیم.
شوکا در بیشتر توصیفاتش “مستراح” به کار می برد. هیچ پیش زمینه ای برای کاربرد این واژه در داستان نیست. کما این که می توان این گونه برداشت کرد که زندگی نکبتی و تنهایی ش موید این تشبیه است. اما استفاده از این تشبیه خاص که در بیشتر بخش ها تکرار می شود می بایست ریشه ای در گوشه ای از زندگی این شخصیت داشته باشد تا مانند سایر توصیفاتش که ریشه در گذشته و حال او دارند ،این امر را باور پذیر ( و نه تصنعی و صرف جذاب ساختن )سازد


 

هیچ چیز غیر قابل تغییری وجود ندارد

 


 


یا بچر خ یا بمیر







نویسنده: پویا رفویی






فارغ از اینكه رمان های محمدرضا كاتب سلیقه مخاطب معاصر را ارضا كند یا نه و یا به شیوه متعارف رمان نویسی پایبند باشد یا نه؛ مواجهه با آثارش محتاج به جدیت در كنشگری است. توسل به تفسیر به این معنی كه شخصیت رمان در خلال روایت خودش را علنی كند، در مورد كارهای كاتب كمتر مصداق دارد. در این مجال، «رام كننده»، آخرین رمان كاتب را مبنا قرار می دهیم تا نكاتی كه طرح می شود وجه ملموس تری پیدا كند. كاتب در شیوه روایت پردازی همواره به ساختار دیالوگ میان پدران و فرزندان پایبند بوده. «رام كننده» نیز از این قاعده مستثنا نیست. با این حال شكاف نسلی یا مساله قدیم و جدید و به دنبال آن انبوهی از كلیشه های مستعمل مكررا گفته شده، در نوشته او جایی ندارد. گفتار پدر و فرزند، تمهیدی است برای چشم پوشی از بیان نفس. شخصیت های كاتب، مثل راوی رام كننده، از هیچ گونه تاریخ فردی برخوردار نیستند. مدل ها و وضعیت های مختلف به میل سركش و ویرانگری كه در ساده ترین حركات و سكنات زبانه می كشد، پاسخ نمی دهد؛ به عبارتی میل، با داستان واقعیت های چندگانه ای می سازد كه مبدا آنها خوابگردی خستگی ناپذیری برای احیای لذت هاست.
رام كننده از همان سطر اول، جهانی را برمی سازد كه در عین خونسردی راوی، مناسبات آن عادی و پذیرفته نیست: «من تله شده بودم و این را وقتی فهمیدم كه دیگر دیر شده بود.» ما با تعبیرات آشنایی مثل توی تله افتاده یا به تله انداختن روبه رو نیستیم. آدم های رام كننده، هركدام دیگری را تله می كنند و توامان تله نیز می شوند. در پایان رمان نیز چرخك، امكان پذیری دیگری است كه مابه ازایی در فضای خارج از رمان ندارد. چرخك به جلوه فرآیندی است كه در نهایت آدم ها را به كشف رنگین كمان خودشان نایل می كند. ولی همان طور كه گفتیم تلاش برای تفسیرپذیر كردن رمان های كاتب، ناخواسته به دور شدن از بافت روایت می انجامد. كم و بیش همه نوشته های او را می توان نسخه هایی از روایت اودیپ ایرانی در نظر گرفت. كاتب، جهان را به نمونه ای از صحنه های بروز میل و قدرت مبدل می كند. نفس در تصادم با آگاهی به مجموعه ای از اشیا دگردیسی می یابد. تله، تله شده ها، تله كننده ها و زهر و مادری مجهول الهویه و... در كنار تفرد و استقلال داستانی، هركدام تكه هایی متلاشی شده از میل هستند. اگر تفسیر را به معنای دلوزی كلمه، حاصل هجوم جهان به فانتزی ها در نظر بگیریم، امرنو هنرمند و داستان بر مبنای تساوی فانتزی و جهان شكل می گیرد. وقتی فانتزی ها، وهم ها و كابوس ها هم ارز با جهان باشند، در این صورت تفاوت بر اثر رجحان یكی نسبت به دیگری شكل نمی گیرد و به بیان بهتر پیروزی فانتزی حاصل از میل بر میل تعبیه شده در فانتزی غلبه می كند.
بنابراین مساله بر سر این نیست كه برای رام كننده چه تاویلی بتراشیم تا ابعاد و زوایای بیشتری از كتاب تحت الشعاع نقد قرار بگیرد. بلكه برعكس، این جهان بیرون است كه باید آنقدر مورد تفسیر و بازنگری و دستكاری شدن قرار گیرد كه با رام كننده جفت و جور شود. فروید، برخلاف تصور رایج، رویاها را بازنمایی ناخودآگاه نمی دانست. رویاها از منظر او پدیده هایی كاملاخودآگاه بودند. خودآگاهی هرگاه از حالت فكر به صحنه تغییر ماهیت دهد، آنگاه رویا در حال شكل گیری است. تفسیر رویا نیز به همین منوال تاویل یا به عقب بازگرداندن رویا نیست، بلكه به جلو هل دادن آن و كوشش برای تبدیل آگاهی صحنه وار به آگاهی شكل گرفته در فرم زبانی است. از این رو زبان، مركز ثقل ناخودآگاهی و كانون فرم شدن صحنه هاست. رام كننده شاید از منظری تاویل گرایانه، بازسازی و روایت دوباره هبوط و طرد شدن از بهشت باشد و یا حتی اینكه چطور بهشت با تله ها و تله شده ها به دوزخی تمام عیار تبدیل می شود، اما «تله شدن» امكانی است كه صحنه فانتزی را به فرمی زبانی احاله می دهد. كاتب كم و بیش در همه آثارش فرم را در خدمت هذیان های ناشی از قدرت مشروعیت یافته ای قرار می دهد كه در عمل از عهده بسیاری از منویات ادراكی آدم ها برنمی آید. از این رو، كاتب شرط معاصر بودن را نه رسیدن به خوانشی كه تفسیر نوشته باشد، بلكه نوشتن در نفس خود تفسیر پیشین خوانده های ما می شود. در مورد كاتب این پارادوكس به قوت خود باقی است. رمان را قبل از نوشته شدن خوانده اند. رام كننده با واگویه های نوجوانی شروع می شود كه یك روز صبح از خواب بیدار می شود و همه تصوراتش از زندگی درهم می ریزد. از یك توهم به توهمی دیگر می غلتد. به سرش می زند تا مادر گمشده اش را پیدا كند، هرچه می كوشد قضیه پیچیده و مبهم تر می شود. دست آخر به سرش می زند تا از باغ پدری بیرون بزند. كسی كه تله شد، همین كه از قربانی شدن دست می كشد، تله كننده را در تله خود گیر می اندازد. حركت مستقیم الخط ترسناكی كه منطق تله را می سازد با چرخ زدن و یادگیری شگردهای چرخنده ها -حركت دورانی- منتفی می شود. با این همه بازگشت معادل رهایی نیست. به جز رام كننده، كاتب در باقی آثارش نیز پروژه ر هایی را در تقابل با رجعت قرار می دهد. ولی رجعت رو به عقب نیست و در عین حال رهایی نیز حركتی رو به جلو محسوب نمی شود. رجعت در مسیری مستقیم، معنادار می شود. ولی رهایی در حركتی دورانی، در گریز از مركز صورت بندی می شود.
منبع -روزنا مه ی شرق





داستانی در جمع «ترین­ها»!

 


محسن غلامی


 

«آفتاب پرست نازنین» رمانی است به قلم محمدرضا کاتب که با انتشارش توانست مخاطب بسیاری را نیر به خود جذب کند. چنانکه پیش از این توانسته لقب یکی از محبوب ترین کتابهای منتشره در سالهای اخیر را به خود اختصاص دهد. کتاب دارای ده بخش با دو زاویه دیدگاه متفاوت است که روایت نقطه جغرافیایی در نزدیکی مرز ایران و عراق را نقطه ثقل داستانی قرار میدهد و این چنین دو روایت موازی با هم را رویکرد داستانی خود گماشته است. اولی روایت دختری ایرانی – عراقی است که وسط زمستان تنها در انباری یک کارگاه مجسمه سای زندگی میکند و یک بند فکرهای عجیب و غریب در سرش می­پروراند. دومی هم روایت یک پیرمرد عراقی با پسر و نوه­هایش که برای انتقام خون یکی از اعضای خانوادشان، دنبال یک سرهنگ عراقی هستند که به ایران گریخته است. زمان روایت داستان سالها پس از جنگ تحمیلی عراق علیه ایران است که با ایماء و اشاره­های نویسنده میتوان از آن مطلع شد. در عین حال میتوان رمان را از زیرمجموعه رمانهای جنگ دانست که به تبعات جنگ و حواشی آن وارد میشود. آغاز آفتاب پرست نازنین با این جملات همراه میشود:

«چشم که باز کردم همه چیز تاریک و توهم بود. حتماً جایی افتاده بودم روی زمین، چون چیزهایی تاریک از بین تاریکی­های بالای سرم میگذشتند. شاید هر کدام از آنها کسی، چیزی و اتفاقی بودند. بیخود نبود شبها آنطوری که از خواب میپریدم و بی آن که بخوهم آن همه وقت زل میزدم به روبه­رویم که تاریکی بود و فکر میکردم به چیزهایی که دور و برم با پولکهای براق روی زمین میخزیدند و توهم میرفتند و گاهی یکی­شان که چشمهای سرخ ترسناکی داشت می­ایستاد و سر برمیگرداند و زل میزد بهم. شاید به خاطر تاریک بودن و صدای نفس نفسهای آنهاست که میترسم ازشان و به خودم میگویم وقتی از خواب بلند شوم، اگر خواب بودم همه چیز را باید برای شوکا و مریم تعریف کنم ...».

بدین شکل آفتاب پرست نازنین در پیشبرد داستانی خود سعی دارد داستان زندگی دختری به نام شوکا را به تصویر بکشد که خود درگیر مشکلات و سختی­های فراوانی است و تلاش او برای رهایی و نجات از دست این مشکلات زندگی بی نتیجه مانده است. در واقع در این داستان نویسنده ماجرایی را توصیف میکند که در آن راوی درگیر کابوسهایی است که میخواهد از آنها فرار کند. او میخواهد بیدار شود و به شوکا و مریم بگوید که چه خوابی دیده است. این چنین فضای داستانی رمان با بهره گیری از تخیل نویسنده و در ابتدا از زبان راوی اول شخص روایت شده که با توصیفی از زمان تولد و فضای تاریک آن آغاز میشود. به نحوی که اولین صحنه داستان شرحی از توصیف فضایی تاریک است و بنابراین رمان با توهم و کابوس و شرح حال آشفته راوی به پیش میرود. در گوشه­ای از متن این رمان آمده است:

«صدفی تند لیوانهای چای را پر میکرد و من باید میبردم سر سفره­ها. دور تا دور سفره کارگرها مینشستند و از دور با صدایی که شبیه داد زدن بود به ترکی، عربی، کردی، لری، پشتو و ... با هم حرف میزدند. نمیکردند اقلاً بنشینند یک ذره نزدیک تر با هم حرف بزنند و چاق سلامتی کنند. حداقل حرفهای خصوصیشان را میگذاشتند بعداً می­زدند... »

راوی و یکی از شخصیتهای اصلی داستان که دخترکی بیش نیست عامل مشکلات همیشگی­اش و حتی مرگ پدر خود را مادر در حال مرگ خود میداند و بدین سبب هرگز نمیخواهد او را ببخشد ... که در نهایت نیز داستان با روایت زندگی همان دخترک آغازین خاتمه می­یابد. نام رمان هم برگرفته از نگاهی است که دخترک به مادر خود دارد. این چنین رمان مذکور ماهیت جنگ را نامطلوب معرفی میکند که زندگی اجتماعی، اخلاقی و حتی عاطفی آدم­ها را تحت تأثیر قرار داده است. با این حال شرح روایت داستان گرچه به موضوعی تازه میپردازد اما به لحاظ زبان و فرم ادبی به گونه­ای میتوان را ادامه رو آثار قبلی نویسنده دانست. آفتاب پرست نازنین به قلم محمدرضا کاتب از سوی انتشارات هیلا در 285 صحفه و با قیمت 5500 تومان در بازار نشر عرضه شده است. محمدرضا کاتب پیش از رمان آفتاب نازنین کتابهای گوناگونی را به نگارش درآورده اما بیشترین تأثیر او بر ادبیات را به گونه­ای میتوان به نگارش رمان هیس مربوط دانست. اثری که از سوی جایزه ادبی نویسندگان و منتقدان مطبوعات نیز به عنوان کتاب سال برگزیده شد.
منبع-روزنامه ی عصر ایرانیان

 






ادبیات بدن ها






 

نویسنده: امیر احمدی آریان







در نوشته های كاتب، علی الخصوص چهار رمانی كه بهترین نوشته های او تا امروزند (هیس، پستی، وقت تقصیر، آفتاب پرست نازنین) همیشه چیزی آزاردهنده وجود دارد. به خصوص خواننده ای كه عادت نداشته باشد به تحمل صحنه ها و عباراتی كه بوی خشونت و بی رحمی می دهند، آثار كاتب را مطلوب نخواهد یافت. كاتب برای آن كس كه دنبال آرامش باشد، چیز خاصی برای گفتن ندارد و همین او را بدل به نویسنده ای جدی می كند. رمان های كاتب همواره حاوی عناصر نامطبوع اند، اما مساله ای مهم در میان است: این آزاردهندگی محصول نحوه ارایه روایت، یا محصول توصیف و توضیح صحنه های اعصاب خردكن نیست، كه اگر چنین بود چیز چندان مهمی نبود؛ هر كس كه هر فاجعه ای، جنگ مثلا، را تجربه كرده باشد، انبانش پر است از این دست قصه ها كه مو بر تن شنونده سیخ می كند. اما آزاری كه خواننده از خواندن آثار كاتب می برد، محصول انتخاب موضوع است. موضوع تمام رمان های كاتب یك چیز است: بدن.
اما مضمون رمان های او بدن نیست؛ تقریبا در هیچ كتابی بدن عنصر اصلی تشكیل دهنده محتوا را شكل نمی دهد و همین جاست كه باید تفاوت موضوع و مضمون را به دقت لحاظ كنیم، تفاوت «ابژه»را.
object و «تم» theme كاتب معمولابی واسطه و مستقیم درباره بدن ها نمی نویسد؛ محتوای كارش را بدن ها تشكیل نمی دهند، آن گونه كه مثلادر رمان های جنسی می بینیم، یا رمان های سادیستی كه به تقلید از ماركی دو ساد نوشته می شوند و با كار عظیم خود ساد فرسنگ ها فاصله دارند. در آن شكل از ادبیات سادیستی و جنسی، بدن ها محتوای رمان را پر می كنند، مثل رمان های استوار بر روابط جنسی. در این دست رمان ها بدن ها نقش اول را بر عهده دارند، بدن ها خط سیر روایت را تعیین می كنند و بر شخصیت ها افسار می زنند. بدن ها فراتر از صاحبان شان حركت می كنند و داستان را به پیش می برند.
اما در كار كاتب، بدن ها موضوع (ابژه ) روایت اند، نه مضمون آن. بدن ها آن مواد خام، آن «چیز»هایی (به مفهوم فرویدی كلمه) هستند كه نویسنده را به فكر فرو می برند، آن ماده اولیه ای هستند كه روایت به جانش می افتد و در نتیجه، رمان با فكر كردن به آنها، از طریق تكه تكه كردن و به هم ریختن شان، به پیش می رود. در «پستی»، بدنی كه در برخورد با قطار متلاشی شده روایت را به پیش می راند، یا بهتر است بگوییم روایت در واكنش به چنین بدنی پیش می رود. در «آفتاب پرست نازنین»، بدن مریم موضوع (ابژه) داستان پیرمرد و نوه هایش است. بازجویی ای در كار نیست، كسی ذهن مریم را به بازی نمی گیرد تا محل اختفای افسر عراقی را از زیر زبانش بیرون بكشد، یا اگر سوال و جوابی هم شود، بسیار ناپخته و از پیش شكست خورده است، امید گروگانگیران به بدن گروگان است. فقط بدن او قرار است گروگانگیران را به سرهنگ برساند. اما برجسته تر از باقی كتاب ها، «وقت تقصیر» است كه می توان بهترین چیزی دانست كه كاتب تا امروز منتشر كرده است. «وقت تقصیر» به وضوح و مشخصا قصه بدن هاست؛ بدن هایی كه مرگ شان، توان زجر كشیدن شان، میزان تحمل رنج شان، معامله می شود، اولیای محكوم پول می دهند تا شكنجه را كم كنند و شاكیان پول می دهند تا میرغضب زجر بیشتری به پیكر قربانی بدهد. كاتب هر جا به بدن ها بیشتر فكر می كند موفق تر است.
ادبیات كاتب به اتاق تشریح می ماند: جسدی روی میز است و فردی كه متخصص كالبدشكافی است، با آن ور می رود. در آثار كاتب همین جسد است كه همه چیز را تعیین می كند و رمان او عملادر حكم گزارشی است كه كالبدشكاف از مواجهه اش با یك بدن ارایه می كند؛ گزارشی كه به داستان و خیال آمیخته است. بی جهت نیست كه یكی از بهترین صحنه هایی كه او نوشته، صحنه مواجهه صاحبخانه با جسد راوی در سردخانه بیمارستان، در بخش اول «پستی» است.
به رمان های جنسی بازگردیم. در این دست رمان ها، مازاد بدن است كه روایت را به پیش می برد.
رمان های جنسی با همین مازاد سر و كار دارند. آنها عملابه خود بدن نمی پردازند، هرچند كه علی الظاهر سر و كارشان با بدن است. برخورد آنان با بدن برخوردی ایدئولوژیك است؛ بدن را جایگزین روح كرده اند. همین است كه می گوییم بدن، مضمون آنهاست نه ابژه شان. این رمان ها با مازادی سر و كار دارند كه محصول كنار هم نشستن عناصر سازنده یك بدن است. نویسنده با وصف ظاهر شخصیت، نه به دنبال معرفی تن او، كه به دنبال معرفی مازاد تنش است. او بنا بر عرف جامعه، بنا بر برداشت عام از امر زیبا، شخصیت ها را معرفی می كند و كنار هم می چیند و روایتش را بر اساس تنش بین این مازادها طی می كند: تنش زشت و زیبا، تنش جذاب و بدتركیب، تنش غیرتی و پاانداز. مسیر كاتب عكس این است.
كاتب با بدن به عنوان ارگانیسم طبیعی سر و كار دارد، یا تلاش می كند سر و كار داشته باشد. او مازاد بدن را از بین می برد و رمان های او در آن لحظاتی موفق اند كه انسان ها را نه به عنوان زیبا، زشت، صاحب چهره مهربان یا خشن، بلكه به عنوان بدن در عریان ترین شكل كلمه روایت می كنند. او با همان مجموعه گوشت و استخوان و رگ و پی سر و كار دارد. او این مجموعه را متلاشی می كند و به هم پیوند می زند، بر این مجموعه است كه فكر می كند و می ایستد و می نگرد.
روز نامه ی شرق





هیچ چیز غیر قابل تغییری وجود ندارد






حسن همایون





منتظرم تا برسد تلفن را جواب دهد ، سلام می‌دهم و مصاحبه‌‌ام با محمدرضا کاتب از همان‌جا شکل می‌گیرد توضیح می‌دهد که تا کنون تن به گفت‌و‌گوی شفاهی نداده است ، توضیح می‌دهم که می‌شود خلاف آمد عادت رفتار کرد بعد از یک چانه زنی مفصل سر آخر من هستم که کوتاه می‌آیم و به انتخاب نویسنده‌ی رمان «رام کننده» رای می‌دهم سوال ها را مکتوب پاسخ می‌گیرم با این توضیح که در مصاحبه‌ی درباره‌ی رمان کاتب از طرح مصدایق برآمده از «رام کننده» در گذشتیم سعی کردیم به قواعد کلی که در «طرز» نویسندگی محمدرضا کاتب هست بپردازیم ؛ کاتب خوش ندارد با سوال‌هایی که از«زاویه ی دید»،«شخصیت‌پردازی»،«فضا سازی» و... می شود؛رمانی را كه مخاطب با خوانش اش ساخته است در هم بریزد،آقای نویسنده در جواب این که چرا برای این سیاقی که می‌نویسد این همه ارزش قائل است پاسخ می‌دهد برای تغییر است هیچ‌چیز غیرقابل تغییر نیست

پیش‌تر در یکی از «مقاله‌های» شما دیدم به هم‌زیستی بین اجزاء آثارتان اشاره کرده‌اید وقتی رمان‌های«هیس»،«پستی»،«وقت تقصیر»،«آفتاب‌پرست نازنین» به ویژه «رام کننده» که اخیرا منتشر شده است ، بررسی می‌کنیم می بینیم که نویسنده از بریده‌ی سبک ها و ژانرهای مختلف و گاه متضاد استفاده می‌کند تا روایت‌ها را به انجام بر ساند این چیزهای متفاوت چگونه کنار هم باید قرار گیرند تا هم‌سطح شوند ؟

- در زمینه‌ی پیونده‌هایی که آثار را می‌سازند با دو نوع رویکرد کلی روبروهستیم. گاهی با کُلاژ سبک‌ها ، ژانرها و قواعد روبرو می‌شویم ؛ یعنی بُرش صورت می‌گیرد. سبک ، قاعده‌ای یا تکه‌ای از ژانری ایجاد می‌شود و در کنار تکه‌ای از قاعده و ژانری دیگر قرار می‌گیرد. چیزهای مختلف و بریده بریده‌ها سطح و عمق اثر را در بر می‌گیرند . هنگامی این بریده‌ها در محیط تازه که همان بستر رمان یا دیگر آثار قرار می‌گیرند از آن‌ها استفاده ای دیگرگونه می‌شود. یا دست‌کم دیگر آن استفاده‌ای که قبلا داشته‌اند حالا دیگر ندارند.چون این بریده‌ها هر کدام تکه‌ای از یک ژانر و قاعده و ابزار هستند و هیچ کدام‌شان کامل نیستند و هر کدام‌شان مانند حروف الفبا می‌مانند که با حروف دیگر باید ترکیب شوند و کلمه ای ،و در نهایت جمله‌ای را بسازند.این قواعد و ژانرهای خرد شده و بریده بریده شده وقتی کنار هم قرار می‌گیرند ما را به یک شکل و سبک خاص روایی می‌رسانند. چیزی که این جا تعیین کننده‌ی حضور یا غیبت چیزی است و باعث هم‌سطح شدن تکه‌ها می شود ، هارمونی کلی اثر است. یعنی هر چه که خارج بزند حذف و کوتاه خواهد شد ، هر چه در جهت اتسمفر و هارمونی کلی اثر باشد نگه داشته می‌شود. یعنی متر ما برای اندازه‌گیری, آن تاثیر و هارمونی کلی است.در این روش قاعده‌ی کلی بودن یا حذف است .یا چیزی وجود دارد یا به طور کلی حذف می‌شود. اما رویکرد دوم پیونده‌های مختلف میکس قواعد و ژانرها و سبک‌های مختلف با هم است برای رسیدن به نقطه‌ی مورد نظر نویسنده از تمام امکانات و ابزارها استفاده می‌کند.یعنی تمام و کلیت سبک ، ژانر و قواعد را شما در طی رمان و در بستر اثر می‌توانید ببیند و مثل رویکرد اول تکه و بریده‌ای از آن را نمی‌بیند بلکه آن ژانر و سبک کامل را در رمان می‌‌توانید دنبال کنید

خُب وجود این ژانرها ، سبک‌ها و قواعد مختلف و متوازی آن هم به صورت کامل در یک اثر موجب تشتت ذهن مخاطب می‌شود.

- اگر کلیت و تمام قسمت‌های یک سبک و ژانر به صورت موازی و کامل مورد استفاده قرار گیرد کار دچار تشتت می‌شود و مخاطب درگیر چیزهایی می‌شود که شیرازه‌ی کار ممکن است از دستش برود و ارتباطش قطع شود .به همین دلیل است که در این نوع رویکرد ، نویسنده سعی می‌کند از قواعد میکس استفاده کند تا بتواند چیزهایی را بزرگ و چیزهایی را که لازم است ، کوچک کند تا هم‌چنان کنترل اثر را در دست داشته باشد. یعنی در جای جای رمان شما صدای تک تک ژانرها ، قاعده‌ها و ابزارهای پیوند را می‌توانید بشنوید اما در برخی جاها صدای برخی بالاست و صدای برخی از آن‌ها بسیار پایین است .و فقط در لحظه‌ای خاص چیزی را که لازم دارید می‌توانید دوباره بشنوید و باز هم صدا کم رنگ می‌شود. به این وسیله شما در هر لحظه یا بخش کار فقط یک صدای قوی را می شنوید و باقی صداها در حد زیر صدا وحجم دهنده‌ی صدای اصلی به گوش مخاطب می رسد. و به این ترتیب مخاطب حرکت و مسیر اصلی خود را با توجه به جهان شخصی‌اش می‌تواند دنبال کند.اگر مسیر اصلی مخاطبی با مخاطبی دیگر نخواند ، صدای زیر یا حجم دهند ممکن است برای دیگری صدای اصلی شود و سایر صداها نقش فرعی را برایش بازی کنند. این‌طوری است که هارمونی توسط مخاطب با توجه به بستر موجود حفظ می شود و امتداد پیدا می‌کند.البته گاهی این صداها هم عرض هم و موازی هم در یک حدو حدود حرکت می‌کنند که باز مخاطب با توجه به انتخاب‌هایی که دارد مسیر و صدای اصلی را انتخاب می‌کند و جلو می‌رود. در نهایت مخاطب به یک میکس ، میکس هم به یک هارمونی دست پیدا می‌کند. به حدی که فکر می‌کند رساترین حد برای شنیدن ملودی خودش است .در این‌جا بر خلاف رویکرد اول چیزی بریده و حذف نمی‌شود. همه‌ی سازها با هم کار می‌کنند و فقط حد برخی صداها کم و زیاد می‌شود .و گاه صدای سازی آن‌قدر پایین می‌آید که شما فکر می‌کنید وجود ندارد.

- ببیند ظاهر این رمان‌ها و آثار را میکس و کُلاژ به طور کلی تغییر می‌دهند و می‌سازند، همه چیز زیر سایه‌ی این تکه تکه شدن‌ها قرار می‌گیرد چرای برای این نوع نوشتن این همه ارزش قائل هستید و در آثارتان به آن دامن می‌زنید ؟

خُب مخاطب امروز با ساختمان داستان‌های مختلف روبرو بوده است و بسیاری از انهادیگر کهنه شده است. این‌جوری می‌شود آشنای‌زدایی در اثر انجام داد و این‌گونه می‌توانیم یک ساختمان تازه‌ای را بنا کنیم که نو جلوه کند و از دلزدگی مخاطب هم جلوگیری کند.زیرا او با چیزی کمی نوتر روبرو شده است.دیگر این که شما می‌توانید به وسیله‌ی ترکیب رنگ‌های مختلف تصویرهای تازه دوران خود ر ا با راحتی بیشتری ارائه دهید. ببیند علت اصلی ساخت های نو در تاریخ ادبیات و هنر این بوده است که دیگر آن ژانرها و قالب‌های قدیمی قادر به انتقال پیام‌ها و نوع نگاه آدم‌های ان دوره نبوده‌اند.با ساخت قالب‌های تازه هنرمندان دیگر نیاز نیست حرف و تفکرشان را در حد یک ژانر سبک یا قالب خاص کوچک کنند.قالب های تازه این قابلیت را دارند که گسترش پیدا کنند و به شکل‌های متعدد در بیایند.یعنی این اثر شما است که اصل است و این قواعد ، ژانرها و قالب‌ها هستند که در دست ما صرفا انجام وظیفه می‌کنند و فرم دیگر مساله‌ی ما نیست .چون اصل نیست و هیچ چیز مقدس و غیر قابل تغییر ی وجود ندارد. هیچ تابوئی وجود ندارد، هر چه بخواهیم تغییر می‌کند تا اثر ما کامل‌ترین شکل‌اش را پیدا کند.این قضیه مختص رمان امروز نیست در سینما ، تئاتر ، نقاشی و هنرهای دیگر امروز هم وجود دارد.همه‌ی هنرها نیز از این نوع ساخت و سازها بر اساس قابلیت‌هایی که دارند استفاده می‌کنند. ما امروز می‌توانیم از قواعد ، ژانرها و پیوندهای مختلف با تمام ترکیب‌های احتمالی‌اش استفاده کنیم و نگذاریم که قافیه تنگ آید و دست و پای ما راببندد.هنرمندان امروز دیگر صبر نمی‌کنند که مثلا زمان خاصی بگذرد و براساس خواسته‌های درونی ، بیرونی و مخاطب به یک سبک یا ژانر دست پیدا کنند. بلکه امروز هر اثری می‌تواند ساختمان منحصر به فرد و تازه پیدا کند.شاید از پس این ساخت‌ها و سازها باشد که مخاطب می‌تواند با توجه به حس و حال و نگاه‌اش همچنین با دست باز آن چه را که می‌خواهد بر اساس نیازش از دل این آثار بیرون بکشد ،و به هم پیوند زند.

در پس تغییراتی كه این نوع كلاژها به وجود می‌‌آورند ، رمان شكلی مرسومی را كه داشته از دست می‌دهد یك جورها‌یی این‌گونه رمان انگار از معنی شدن و به چنگ آمدن فرار می‌كند؛ نسبت رمانی كه تالیف می‌كنید و باید آینه‌ی انسان امروز باشد ، با وضعیت انسان معاصر چیست ؟

برخی از منتقدان آثار امروز را موجوداتی تغییر شكل داده شده یا اعوجاج یافته ارزیابی می‌كنند و در اعتراض می‌گویند كه این همه اعوجاج بی‌دلیل و تغییر از كجا وارد آثار این دوره شده است ؟ آثار امروز بازیافتی از گذشته‌ها و تركیب آن با امروز انسان هستند.

شاید در مرحله‌ی اول با دیدن این همه اعوجاج در این نوع رمان كه نمود آدم این دوره است تعجب كنیم ، اما خُب این بازتاب واقعیت است .انسان امروز از دور و نزدیك موجودی هولناك مثل «فرانكشتن» از كار در آمده است ؛ موجودی كه از تركیب چندین نوع آدم مختلف و تكه‌ شده و از یك كارگاه وحشتناك یبرون آمده است.درست است كه این آدم عجیب و ناقص‌الخلقه راه می‌رود ، حرف می‌زند اما پر از اعوجاج است و شقه شقه شده است .این واقعیت وجود دارد ، چون این موجود ، زنده است وجود دارد. ما می‌توانیم این موجود را به رسمیت بشناسیم تا بتوانیم احساسات عجیب و‌غریبش را از نزدیك حس كنیم زیرا این موجود خود ما هستیم.همه یك‌جورهایی كم وبیش فكر می‌كنیم همان آدم هستیم ، چیزی سر‌هم‌بندی شده , آن هم با عجله و شاید بدون تفكر كافی و تحت تاثیر چیز‌های بسیار متضاد هستیم.موجودی كه گاه وبی‌گاه تكه‌ها ، حس‌ها و فكرهایش ، با هم نمی‌خواند و اسباب دردسر ما هم شده است، نمونه‌اش تضادهای پیدا و پنهانی كه دور ما را احاطه كرده است و نمی‌دانیم چه باید بكنیم. و حاصل ونتیجه‌ی این موجود چه می‌شود. نمونه‌اش تردید‌ها ، شك‌ها و شكست‌هایی كه همه‌ی ما به نوعی به آن دچاریم.نمونه‌ی دیگرش راه‌ها و جواب‌های هم عرض است كه به یك اندازه درست و به یك اندازه غلط هستند. وجود و نقش خاكستری رنگی كه زندگی ما را پر كرده است و سیاهی مطلق ، سفیدی مطلق و هر چیز مطلقی را از زندگی ما حذف كرده است یا دست كم كم‌رنگ كرده است.من از این منظر است كه می‌بینم و می نویسم. به سبب همین ناهماهنگی‌ها و عدم تقارن‌ بخش‌های مختلف ما است كه تحولات عجیب و خاصی در جوامع رخ ‌می‌دهند كه قابل درك هم نیستند.به همین دلیل است كه این موجود عجیب و اعوجاج‌یافته سرش را پایین می‌اندازد و می‌‌‌آید در آثار این دوره راه پیدا می‌‌كند و همراه خودش همه‌ی تناقض‌ها و اعوجاج‌ها را هم می‌آورد و كسی نمی‌تواند دم بزند.شما باید این آدم را همان‌طور كه هست ببیند دركش كنید و به آثار راهش بدهید ؟ یا باید چهره‌ای ایده آل از آن چهره‌ی خشن و زشت ارائه كنیم و به خودتان بقبولانید آن چهره‌ی ایداه‌آل شاید چهره‌‌ی زیبایی باشد؟ اما خب دیگر آن آدم مقابل شما نیست. وقتی قرار است هنر و ادبیات صرفا پنجره‌ای برای دیدن ما باشد و هنگامی كه این آدم عجیب و غریب با آن شكل وارد آثار ما می‌شود آیا می توانیم به سبك گذشته با همان روش‌های تعریف شده و قالب‌های قدیمی او را وصف كنیم و مجسم كنیم ؟ برای این آدم اعوجاج‌یافته و سرهم‌بندی شده باید روش‌هایی تازه پیدا كنیم و الا هر چه كنیم باز تكه‌ای از او و آثار ما باز هم بیرون می‌ماند. گاهی فقط تكه‌ای كوچكی از او در آثار ما جا می‌شود. این آدم از كولاژ‌های مختلف حسی ، روانی ، و فرهنگی پدید آمده است ؛ به همین دلیل نه تنها هنر و ادبیات, بلكه علوم مختلف را دست‌خوش تغییرات زیاد‌تری خواهد كرد.چون تعاریف علم هم برای آدم آن دوران بوده است و حالا هم باید تعریف‌های تازه بر اساس آن‌چه كه مقبولش است ارائه شود ، تا این اعوجاج و تكه‌پارگی را نشان دهد.چون انسان امروز موجودی دیگر گونه و ناهماهنگ با خودش ، طیبعت و جهان است, تمام فرزندانش در تمام رشته‌ها و علوم نیز پرداز‌ش‌ها متضاد و عجیب خواهند داشت .و این آدم‌ همه چیز را به مرور دست‌خوش تغییر می‌كند و در رمان «رام كننده» بی‌هراس به به این قضیه پرداخته‌ا م

برخی از منتقدان به رمان‌های امروز و این نوع آثار خرده می‌گیرند و می‌گویند ریشه‌ی این نوع نگاه و این رمان از آن سوی دنیا می‌ِآید و این‌جایی نیست ؛ پس نگاه انسان ایرانی ندارد و نمی‌تواند ما را نشان خودمان دهد نمی‌شود به این رمان دلبست و به سوی آن رفت.

پیشنهاد بیشتر این منتقدان ادبیات كلاسیك جهان است یا در بالاترین حدش ادبیات مدرن را برای جامعه تجویز نمی‌كنند ، اما خُب ابتدا بیاید ببینیم اصول رمان‌های كلاسیك و مدرن كه مورد نظر آنها است و ترویج‌اش می‌كنند از كجا آمده است كه آن‌ها این‌طور دلبسته‌ی آن شده‌اند ، مگر نه این كه تمام اصول هنری و ادبی كلاسیك و مدرن از آن سوی دنیا آمده و نویسندگان ما آن را تكرار كرده‌اند. پس قضیه چیست؟ شاید مشكل به جایی دیگر بر می‌گردد، شاید مشكل آنها از این جاست كه تئوری مدرن این كار‌ها از جایی دیگر است ، شاید آنها دلیل بیاورند كه این نوع آثار بازتاب دهنده‌ی وضعیت آدم‌های این‌جا نیست چون ما چند ده سال از دنیا عقب‌ هستیم ، ضرورت دارد ادبیاتی منطبق بر وضعیت خود انتخاب كنیم, و روش بیان و درك مخاطبان شما بایدبه آثار‌ما بخورد. اما من معتقدم كه با ساده كردن قضیه راه به جایی نمی بریم.رد پای بررسی‌كنندگان را در بررسی‌ها همواره می‌بینیم ، علاقه‌های آنها را می‌بینیم و همه چیز هم حول‌ محور آن‌ها و علاقه‌شان می‌گردد.آن‌ها ، خویش را محور و نماد جامعه‌ می‌دانند و افكار خودشان را به جامعه تعمیم می‌دهند. این قضیه در ادبیات ما ریشه‌ی طولانی دارد.این حرف‌ها هم در درگیری مدرن‌ها و كلاسیك‌ها بر سر زبا‌ن‌ها افتاد. طرفدارن آثار كلاسیك خطاب به مدرن‌ها تاكید داشتند كه جامعه‌ی ما مدرن نشده است و به چنین فهمی نرسیده كه آثاری از این دست برایش نوشت یا ترجمه كرد.وضرب‌المثلی را هم باب كرده بودند كه مثلا در انگلیس باران می‌آید در ایران عده‌ای چتر به دست می‌گیرند و مدرن‌ها را مقلدانی احمق می‌دانستند.زیرا معتقد بودند كه جامعه‌‌ی ما در آثار مدرن نمی‌تواند خودش را نشان دهد. حالا هم بخشی از آن گروه این بحث را پیش می‌كشند كه مثلا جامعه‌ی ما نمی‌تواند در آثار پست مدرن صورت خود را ببیند. می‌آیند با مقایسه‌ی جامعه‌ی ایرانی با دیگر جوامع به این نتیجه می‌رسند كه هنوز برای این كار زود است و آن تئوری‌ها به درد همان جوامع می‌خورد.البته این بحث‌ دیگر كارایی ندارد .اصلا رابطه‌ی ادبیات كلاسیك و مدرن قابل مقایسه با وضعیت ادبیات مدرن و پست مدرن نیست.این هم به خاطر ساختمان كلی و فكری این نوع آثار و ادبیات امروز است كه بخشی از آن با نام پست مدرن شناخته می‌شود.شاید هیچ وقت تا به امروز این همه ارجاع ادبیات به فرهنگ‌های حاشیه‌ای وجود نداشته است. این دیدگاه بر خلاف آن‌چیزی است كه كلاسیك‌ها و مدرن‌ها ارائه می‌كردند كه بله تئوری‌های حاكم بر هر جامعه باید با توجه به بستر هر جامعه شكل بگیرد.این درست خلاف آن چیزی است كه ادبیات كلاسیك و مدرن تا امروز ارائه كرده‌اند. یعنی بر خلاف گذشته نقطه‌ی مركزی و فكر اصلی این‌گونه آثار, جامعه مورد ارجاع و جامعه‌‌ای بیرونی نیست.نقطه‌ی ارجاع و تصمیم ‌گیرنده برای ما جایی نیست كه مثلا تئوری این نگاه در آن پدید آمده است.حالا هر جامعه با توجه به سطح فرهنگ و داشته‌هایش نقطه‌های ارجاع خودش را پیدا می‌كند یا آن را می‌سازد.حتا مقایسه ‌ی جوامع هم دیگر جواب نمی‌دهد. چون آن چیزی كه مثلا نشانه‌های ادبیات پست مدرن یك كشور است در كشور دیگریشاید نشانه‌ی آن نباشد.در برخی از نقد‌ها می‌گویند كه چون رمان ما به تغییرات خاص جهانی نمی پردازد پس پست مدرن نیست و چون فلان نویسنده جهانی به این قضیه پرداخته است پس یكی از رویكردهای پست مدرنیسم حتما همین است. این حرف‌ها هم نشان از ادامه‌ی همان قضایایی است كه گفتم. ممكن است كه آن طرف دنیا كسی درباره‌ی رمان امروز حرفی زده باشد خوب این كه برای ما حجت نیست كه ببینیم او چه می‌گوید و آن را چشم و گوش بسته انجام دهیم. چه كسی بهتر از ما حدود فرهنگ ما را می‌شناسد ؟ دردها و سر‌گشتگی‌هایمان را میداند.

شاكله‌ی آثار تازه‌ی ما این نوید را می‌دهد كه اگر چیزی هم از جنس تو نبود یا از بستری دیگر آمده بود وحی نیست و تو نباید چشم و گوش بسته آن را بپذیری و قبول كنی و این‌طوری هم نیست، باید خودت را تبدیل به تئوری ادبیات ، زمانه و مقتضیات آن كنی ,نه آن كه تئوری تو را بسازد.چون آن آدم بزرگ و قابل ارجاع كه تو نبودی و دیگران نشانت داده بودند، امروز محو شده و جای آن آدم ، امروز آدم‌های معمولی بی‌شمار اینجایی با فرهنگ این‌جایی نشسته‌اند.

این گفت وگو در شماره‌ی نخست مجله‌ی تجربه دور جدید چاپ شده است

 

نوشته شده توسط حسن همایون -مه







عبور از دیکتاتوری






محمد رضا کاتب





تک صدایی همیشه ریشه آثار فراوانی بوده است. در این نوع آثار نگاه و معنایی خاص از سوی هنرمند و نویسنده به سوی مخاطب در مسیر یک طرفه ای در جریان است. و به دلیل همین یکسویه بودن و انعطاف نداشتن پیام است که برخی آن را مثل انواع و اقسام تبلیغات نوعی هجوم به عرصه شخصی افراد به حساب می­آورند. وقتی ما با یک بیلبورد تبلیغاتی در شهر روبه ­رو می­شویم ناخواسته مورد هجوم قرار می­گیریم. هجومی که می­تواند دلایل و اغراض مختلفی مثل اصلاح مخاطبان ریشه اش باشد. تک صدایی یکی از مشخصه­ های اصلی آثار دوران گذشته ماست که به دلایل فراوانی توانسته به امروز هم راه پیدا کند و تأثیرهای فراوانی روی شخصیت و آثار دوره ما نیز بگذارد. تأثیرهای پیدا و پنهان تک صدایی در انسان امروز منشأ تعصب های کورکورانه و اصطکاک ها و تبعات فراوان و ... است .و تأثیر آن در ادبیات، سینما و تئاتر ناکامی هنرمندان و نویسندگان برای رسیدن به آثار جامع و کامل، آینه وار و ... است. در آثار فراوانی ما امروز شاهد نقصها و مشکلات فراوانی هستیم. دلیل این دسته از نقص­ها و اعوجاج­ها را باید در جای دیگر بجوییم. چون صرفاً این مشکلات که در پرداخت آثار و وجود نقصها خود را نشان میدهند ریشه­ ا ش در جایی دیگر است. وقتی به گذشته نگاه می­کنیم می­ بینیم تک صدایی تمام حجم آثار گذشته را در بر گرفته است و هر چه به سوی امروز می­آییم حجم و تأثیر آن کمتر می­شود. کمرنگ شدن تک صدایی در آثار امروز نشان از اتفاقهای مهمی است که در انسان و جوامع امروز و رابطه ­ا ش با فهم و درک هستی و خودش افتاده است. رجوع به سمت تکثر صرفاً یک دستاورد ادبی و هنری یا چیزی در این حدود نیست. یعنی این تأثیر رابطه معینی با تغییراتی دارد که در انسان رخ داده است و دیگر هنرمندان و نویسندگان از بازتاب آن گریزی ندارند. چندصدایی در جهان تفکر و به تبع آن در آثار ادبی و هنری بیش از هر چیزی نشانه بلوغ فکری و عاطفی و تکه ­ای از شخصیت واقعی انسان امروز است. یعنی این آدم امروز به آن درجه از فکر و اندیشه رسیده که برخلاف گذشته خودش می تواند مسیر و آینده خودش را از بین راههای مختلف انتخاب کند و برای سرنوشتش تصمیم بگیرد. در دوران گذشته و به تبع آن آثار دوران گذشته همیشه کسانی بوده­ اند که برای دیگران تصمیم گرفته ­اند و جای آنها فکر کرده ­اند و از آن مهمتر دیگران در مقابل آنها تسلیم شده­اند و سر فرود آورده­ اند. دیکتاتوری در عرصه­ های مختلف سکه رایج بوده است .و آدمهای آن دوران حتی گاهی با آرامش خاطر اطاعت کرده ­ا ند. شاید به همین دلیل تک صدایی در آثار دوران کلاسیک به راحتی مورد پذیرش مخاطبان زمانش بود و امروز این تک گویی­ ها دیگر کاربرد ندارد یا دست کم دیگر مثل دیروز تأثیر و کاربرد ندارد و آثار این دوران را بیش از پیش ناقص می­کند. چون آثار تک صدا نمی­توانند بازتاب و آینه واقعی انسان باشند. چراکه بازتاب انسان در دورانهای گذشته او هستند. این آثار قرار است تو را در امروز نشان دهند و از تو برای تو بگویند. اما این آثار تک گو دارند درباره کس دیگری که در گذشته پیدا یا گم شده حرف می­زنند. و به بهانه گفتن از تو از او برای تو می­گویند و تو نمی­توانی نشانی­ ها، حس­ها و نگاه امروزت را در او پیدا کنی. پس تو نمی­توانی خودت و جهان پیرامونت را در آن آدم تاریخ گذشته ببینی و شرایط خودت را بی واسطه لمس کنی. این نتیجه واقعی آثار تک صدا و غیرمتکثر است که آینگی و حضور در زمان را از دست می­دهند. یعنی آثار تک صدا همیشه درباره جهان و کسی حرف می­زنند که مرده است و وجود ندارد. به دلایل فراوان برخی از نویسندگان و هنرمندان امروز نیز می­خواهند مانند گذشته دیکتاتوری و تک گویی خودشان را بر آثار حاکم کنند. این دسته از هنرمندان دوست ندارند صدای مخالف خودشان را بشنوند .و صدایی که اندیشه و وجود آنها را بخواهد یا بتواند ندیده بگیرد به راحتی حذف می­کنند. این نوع نویسندگان متعصب هنوز در کشورهایی که فرهنگ دیکتاتوری بر آنها حاکم است، جایگاه گذشته خود را دارند. چون در این جوامع با آدمهایش مثل یک کودک یا آدم عقب افتاده رفتار می­شود و به اهالی آن اجتماع اجازه داده نمی­شود خودشان برای خودشان تصمیم بگیرند. و این دیکتاتوری درونی می­شود و به خانواده، روابط آدمها و دیگر حوزه­ های آنان نیز رسوخ می­ کند و تبدیل به فرهنگ غالب می­شود .و این فرهنگ غا لب است که تمایل این جامعه به آثار ادبی و هنری تک صدا رازیاد میکندچون در اثار تک صدا هم همه تصمیم ها توسط نویسنده و هنرمند گرفته میشود .و مخاطبان که آدمهایی کودک صفت فرض شده ا ند باید تسلیم صداهای قاطع شوند. نویسندگان آثار تک صدا حاضر نیستند به چیزی مخالف خودشان اجازه بروز بدهند. چون خودشان و افکارشان را کامل، صحیح و جامع می­دانند. در دورانی که عصر انفجار اطلاعات و معنا و مفهوم است تکیه کردن بر خود آن هم تا این حد و اندازه اگر نشان از بی خبری و بی دانشی نباشد نشان از خود بزرگ بینی و تعصب بیش از حد و ساده لوحانه این نویسندگان و هنرمندان است.

نویسندگان آثار تک صدا به اولین کسی که لطمه می­زنند خودشان است. چون قالبهای ذهنی­شان اجازه نمیدهد جهان رنگارنگ فکر و اندیشه را ببینند. افکار و راههای متعدد دیگر را ببینند و بهترین گزینه ­ها را انتخاب کنند. آنها اجازه فکر کردن به مسیرهای تازه را به خودشان نمی­دهند.

آنها فقط اجازه بروز و ظهور واقعی را از شخصیت های آثارشان نمیگیرند بلکه جلوی بروز واقعی خودشان و مخاطبان آثارشان را میگیرند. آنها به خاطر محور قرار دادن خودشان زندگی جامع و کامل را از خودشان بیش از همه دریغ می­کنند. چون حاضر نیستند فکر کنند که ممکن است روش و راه آنها اشتباه باشد. آنها حاضرند اشتباه کنند و مخاطب را به راه اشتباه بکشانند اما باز قدرت در دست آنها باشد. این نوع هنرمندان با آن که برخی ­شان از آزادی فکر و اندیشه در ظاهر دفاع می­کنند اما بهترین نماد برای نشان دادن دیکتاتوری در عرصه اندیشه هستند. زیرا امکان به خطا بودن خودشان را مخفی می­کنند و با پافشاری روی درست بودن آنچه که هستند و فکر می­کنند ومخاطب را به تعصب و جمود و راههای اشتباه دعوت میکنند و چون جهان را دیگر گونه برای مخاطبان به نمایش میگذارند از تصمیم گیری­های غلط آنها سهم میبرند. این هنرمندان متعصب برخلاف آنچه ابراز میکنند قابل اطمینان نیستند. چون برای حفظ قدرت و حرمت و عظمت فکری و منیت شان حاضرند سالها میان جاده های خطا حرکت و زندگی کنند و دیگران را هم به آنچه که هستند دعوت و توصیه کنند و جلوی بروز واقعی خودشان را بگیرند. طرفداران تک صدایی فکر میکنند حقیقت صرفاً در دست آنهاست و پیش انها باید همه چیز را جست و جو کرد و هیچ تردیدی هم به خود راه نمی­دهند. و با تو هم قدرت و خیرخواهی روزگار می­گذرانند. شاید چندصدایی، تکثر و تکیه بر آرای جمعی زمانی راهی انتخابی بود اما امروز لازمه ی اندیشه ورزی و تفکر است. و آثار امروز باید آن را بازتاب دهند. تأثیرات فراوانی که تکثر یا تک صدایی روی جوامع و اندیشه و فرهنگ و آثار ادبی و هنری دوران ما می­گذارد بسیار گسترده است. برای مثال میشود به تأثیر تک صدایی و تکثر روی یکی از محوری ترین عنصرها در ادبیات، سینما و تأتر اشاره کرد. یعنی به شخصیت و شخصیت پردازی در آثار امروز. آثار تک صدا واقعیت را به کلی دیگر گونه و غیرواقعی نشان میدهند. شخصیت های آثار تک صدا نمیتوانند آینه صفت و جامع و کامل باشند. چون نویسنده این آثار به دلیل نگاه قاطعی که دارد مجبور است صداهای مختلف را از آثار و شخصیت های آثارش بگیرد تا بتواند همچنان به ذهن و صدای مسلط خودش تکیه کند و این باعث میشود شخصیت های آثار او ناقص شوند. نویسنده شخصیت هایش را آنطور برش میدهد و ناقص میکند تا بیشتر شبیه او بشوند و صدای او را داشته باشند. در آثار تک صدا هر کدام از شخصیت ها بار بخشی از فکر یکسویه یه هنرمند را به دوش میکشند. و چون هنرمند میخواهد تفکر حاکم بر کارش هارمونی داشته باشد هر چیزی را که به این هارمونی لطمه بزند حذف میکند .و در نتیجه این حذفهاست که او هارمونی را ایجاد میکند .و در نتیجه این حذفهاست که شخصیت های اثرش از شکل واقعی و امروزی­شان دور میشوند و گفت و گوها و اعمال و رفتار و عکس العملهای شخصیت هایش نیز غیرواقعی و تخیلی جلوه میکند. چون همه شخصیتهای یک اثر یا حتی همه آثار این نویسنده دارند بار یک تکه از آن فکر حاکم و اصلی و ثابت را به دوش می کشند و مخاطب باید بتواند در اثر یا آثار او مسیر خاص و ثابتی را طی کند و به هدف خاصی که وجود دارد برسد. و اینجاست که مشکلات و نقص های اثر خودشان را یکی یکی نشان میدهند. و نویسندگان برای پوشاندن نقص کارشان مجبور میشوند به وسیله توهم تفاوت، شخصیت ها را متفاوت از همدیگر نشان بدهند. شاید مخاطب گمراه شود و نتواند مشکل را بفهمد اما وجود آن را میتواند حس کند. او می بیند اعمال و گفتگوهای شخصیتهای اثر با هم فرق دارند و هیچ کدام از شخصیتها شبیه دیگری حرف نمیزنند و عمل نمیکنند اما باز او نمیتواند تفاوتی کلی و واقعی بین آنها قائل شود. انگار همه شخصیتهای این اثر یک رنگ و یا ته رنگ خاص دارند و هر چه نویسنده سعی کرده رنگی تازه به آنها بدهد باز فایده­ ای نداشته است. چون مخاطب این تفاوتها را در دیالوگها و اعمال شخصیت نتوانسته لمس کند چرا که نویسنده این اثر تفکر غالب خودش را خرد کرده و هر تکه را به شخصیتی واگذار کرده و همه را در یک مسیر ثابت به حرکت واداشته. و این طوری است که وقتی همه شخصیتهای این اثر یا آثار نویسنده کنار هم به صف میشوند شما می بینید جهت کلی و رنگ غالب همه آنهای یکی است و همه شخصیتها به یک سوی خاص در حرکت اند. جهتی که خود نویسنده در انتهای آن حضور دارد. بهترین صورتی که این نوع آثار میتوانند داشته باشند حرکت شخصیتها به صورت ایستگاهی است. در این نوع آثار نگ شخصیتهای اثر با یکدیگر و در ظاهر فرق دارد و شما تفاوتی خاص را بین آنها حس میکنید. اما وقتی از اثر دور میشوید می بینید این شخصیتها با این ته رنگهای متفاوت مخاطب را به صورت ایستگاهی یا پله پله جلو میبرند و به هدف نهایی و ثابت در انتهای اثر میرسانند. و آن چیزی که شما تفاوت عمده و صدای متفاوت این شخصیت با شخصیتهای دیگر میدانید ربط به آن توهم و باری دارد که این شخصیت باید به دوش بکشد و مخاطب را به ایستگاه بعدی برساند. یعنی شما باز با یک اثر تک صدا رو به رو هستید که سعی شده این توهم را برای شما به وجود بیاورد که شخصیتها هر کدام صدایی ویژه خودشان دارند. در این نوع آثار گاه شخصیتها به نظر میرسد صدای متفاوتی دارند یا در جهت مخالف نویسنده حرکت می کنند .اما این نکته صرفا یک بازی است برای آنکه شما باز به جاده اصلی برگردید و نویسنده به وسیله نابود کردن این صدا به نتیجه دلخواه برسد. این نوع شخصیت پردازی نوعی نمایش چندصدایی است .نوعی بازی با چندصدایی است. چون حتی شخصیتهای متضاد و متفاوت اثر هم در اصل هر کدام تکه ­ای از حرف اصلی نویسنده را طوری میزنند که کامل کنند چرخه ی فکری غالب باشد و در نهایت مخاطب را به جهان تک صدای نویسنده برساند و آنجا حبسش کند. در این نوع آثار شخصیتهایی که صدایی متفاوت با نویسنده دارند در اصل نمایشی راه می­اندازند تا مخاطب مجاب شود که راه درست همان فکر غالبی است که نویسنده ارائه کرده این آثار ادای دموکراسی و عبور از دیکتاتوری را درمی­آورند. به همین دلیل وقتی همه شخصیتهای این اثر کنار هم قرار میگیرند گفت و گوها و اعمال و عکس العملهایشان در یک هارمونی و بستر کلی (که همان صدای واحد است) به راحتی جا میگرند. در آثار تک صدایی که امروزه نوشته میشود نویسندگان سعی فراوانی میکنند که تو هم تفاوت شخصیتها و صداهای مختلف را با رنگهایی که به سطح این اثر و شخصیتهایش میزنند ایجاد کنند. مثلاً روی اعمال و گفتگوهای شخصیتهای اثر به شدت کار میشود و سعی میشود شخصیتهای مختلف با فرهنگ و نگاه و جهانی متفاوت با دیگران ارائه شود تا صدای حاکم بر اثر کم رنگ جلوه کند تا نقطه ضعفشان کمتر به چشم آید. اما وقتی همه شخصیتهای یک اثر در یک کهکشان فکری ثابت و از پیش تعیین شده زندگی میکنند با ایجاد توهم چندصدایی باز کاری از پیش نمیرود. نمیشود به وسیله سطوحی مثل گفت و گوها و اعمال و ... به اثر صداهای مختلف بخشید و در شخصیتها تفاوتی واقعی ایجاد کرد. چون در نهایت همه این شخصیتها به صورت خطی یا ایستگاهی یا پلکانی یا .... در یک جهت حرکت میکنند. با رنگین کردن سطح این آدم عمق او را نمیشود عوض کرد. اگر نویسنده­ای تکثر را باور داشته باشد احتیاجی دیگر به ایجاد توهم چندصدایی و تفاوت شخصیتها از طریق دیالوگ و ... نیست. چون خودبه خود شخصیتها از ریشه با یکدیگر تفاوت دارند و این روی گفت و گوها و اعمال و .... تأثیر مستقیم دارد. و گفت و گوها و عمل متفاوت آنها صدا و درون متفاوتشان را نشان میدهد.
یکی از علتهای مهم ضعف در شخصیت پردازی و دیالوگ نویسی برخی از نویسندگان به همین قضیه برمیگردد. این نویسندگان در نوشتن دیالوگها یا ساخت شخصیت ضعیف نبوده­ اند، بلکه صرفاً شخصیتهای اثرشان همه از یک صدای محدود و خاص تغذیه می­شده ­اند. و هر چه خالقین آنها کرده ­اند شخصیتهای اثرشان صداهای متفاوتی ایجاد کنند در عمل موفق نبودهاند. وقتی شخصیتهای یک اثر صداهای متفاوتی ندارند و موجوداتی متفاوت نیستند چگونه صرفاً با دیالوگ و سطح اثر میشود آنها را رنگی تازه داد. ما نباید این را صرفاً به حساب ضعف در دیالوگ نویسی یا ضعف در استفاده درست از تکنیکها و ابزارهای دراماتیک بگذاریم. این نویسنده شاید از تمامی امکانات و ابزارهای موجود استفاده کرده است و اگر نتوانسته به هدف برسد به دلیل آن بوده که تک صدایی سایه روی اثرش انداخته است و او هرچه روی دیالوگها و اعمال و عکس العملهای آنها دقت و کار کرده باز به نتیجه دلخواه نرسیده او چاره ای ندارد به جز آنکه به صداهای مختلف بها بدهد و شخصیت را از درون متحول و متفاوت کند. آنگاه این مشکل هم به خودی خود حل خواهد شد. شاید در گذشته میشد توهم شخصیتهای متفاوت با صداهای متفاوت را با سطوح مختلف ایجاد کنیم و مخاطب را مجاب کنیم اما به دلیل تأثیر دوره خاصی که ما در آن هستیم امروز این کار با مشکلی کلی رو به روست .و مخاطبان ما متوجه میشوند با آنکه شخصیتهای این اثر سطحی متفاوت از همدیگر دارند اما همه شان به یک نقطه مرکزی وصل هستند و این نقطه مرکزی ثابت نمیتواند در برگیرنده جهان واقعی و پیرامون آنها باشد. مخاطبان امروز دارای نگاههای مختلفی هستند که در آثار تک مرکز برآورده نمیشود و آنها جایی برای خود این نوع آثار نمی بینند. تکثر جزیی واقعی از زندگی و انسان امروز است. و به دلیل غایب بودن تکثر در این نوع از آثار است که مخاطبان از این نوع داستان و فیلم و نمایش دور میشوند و این آثار صرفاً وسیله ای برای تفریح و وقت گذرانی عنوان میشود. آثاری که آنقدر تقلیل پیدا کرده اند و کوچک شده اند که دیگر نمیشود نام هنر و ادب را رویشان گذاشت. -مجله ی سینما و ادبیات-


 


 


 

عبور از دیکتاتوری








اوهام و آرزوها








«اوهام و آرزوها ترس‌های آدم را پشت چیزهای مرئی و نامرئی قایم می‌كنند تا ما همه‌اش دنبال گم شده‌ای باشیم. همه‌مان همه‌ی عمر دنبال یك چیزهایی می‌گردیم كه ظاهرا اسمش زندگی است و اسم واقعی‌اش تله.»
این بخشی از اثر محمدرضا کاتب است کاتب که پیش از این آثاری مانند: "هیس"، "وقت تقصیر" و "پستی" را راهی ویترین کتاب‌فروشی‌ها کرده بود، در سال 1388 تندیس بهترین رمان سال را به خاطر نگارش کتاب "آفتاب‌پرست نازنین" از آن خود کرد.
كاتب نویسنده‌ای كم حاشیه و از معدود داستان‌نویسانی است كه طی سال‌های فعالیتش سبكی خاص و منحصر به فرد را دنبال كرده و همچنان دنبال می‌كند.
داستان «رام كننده» درباره پسری بی‌نام است. او یك روز صبح كه از خواب بیدار می‌شود پس از رو به رو شدن با پدر خوانده‌اش، "مرحبا" متوجه می‌شود كه "تله" شده است! و باید هر چه زودتر برای تهیه‌ی پادزهر نزد تله كننده‌اش «زمان» یا همان پدرش برود.
كاتب نویسنده‌ای كم حاشیه و از معدود داستان‌نویسانی است كه طی سال‌های فعالیتش سبكی خاص و منحصر به فرد را دنبال كرده و همچنان دنبال می‌كند

او در این میان از رازهای خانواده‌اش آگاه شده و متوجه "تله" شدن پدر، مادر و پدرخوانده‌اش به دست زمان می‌شود. «واقعا چه خانواده غبطه‌برانگیزی بودیم: یك پدر دیوانه و فرزند‌ش، یك مادر بیمار و پسر بدبختی‌(...)خانوادگی یك سیرك می‌توانستیم راه بیندازیم.»
رمان فرم روایتی خطی و ساده‌ای دارد و در عین حال با روایت‌های تو در تو و چندگانه پیچیدگی‌های معنایی نیز پدید آورده است. انتخاب نام كاراكترها (زمان - خورشید) و بازی‌های زبانی و محتوایی كه نویسنده در طول رمان با آن‌ها كرده، به پیچیدگی و چند‌لایه شدن مفاهیم داستان كمك می‌كند.
نام‌ها در داستان علاوه بر این خصلت، گاه خصلتی سمبلیك و نمادین دارند. مانند: «زمان پول زیادی خرج كرد تا توانست رد خورشید را در اصفهان بزند... نیمه‌های شب از دیوار خانه‌اش بالا رفت... اتاق‌ها را گشت تا خورشید را پیدا كند.»
انتخاب نام كاراكترها (زمان - خورشید) و بازی‌های زبانی و محتوایی كه نویسنده در طول رمان با آن‌ها كرده، به پیچیدگی و چند‌لایه شدن مفاهیم داستان كمك می‌كند

رمان در دو فصل بلند نوشته شده و سرشار از دیالوگ‌های چند صفحه‌ای میان اشخاص و گاه مونولوگ یا گفتارهای ذهنی طولانی است كه البته همین ویژگی كاملا آگاهانه و دقیق در خدمت فضاسازی داستان است چندان كه سنگینی فضای روایتی داستان (كاراكترها و لوكیشن‌های محدود) به خوبی بر دوش مخاطب حس می‌شود.
در سراسر رمان قساوتی شدید در جریان است كه به شكل‌های گوناگون خود را به مخاطب تحمیل می‌كند. به‌ویژه در فصل «لمس» كه فضاهای مرموز و عجیبش یادآور داستان‌های ادگارآلن‌پو و ادبیات گوتیك است. كاركترهای رمان مدام از زجر حرف می‌زنند. «هر كدام‌مان به تنهایی آنقدر زجر كشیده بودیم كه یك سگ را می‌توانست وادار به خودكشی كند... باید هر طور هست همه مان زنده بمانیم و از زجر هم لذت ببریم».
با وجود چنین فضای سنگین و مرموزی كه بر داستان حكم فرماست گاه با هجو و طنزی سیاه هم روبه‌رو می‌شویم كه این امر نشان دهنده نزدیكی داستان به ادبیات پست مدرن است.
رمان در دو فصل بلند نوشته شده و سرشار از دیالوگ‌های چند صفحه‌ای میان اشخاص و گاه مونولوگ یا گفتارهای ذهنی طولانی است كه البته همین ویژگی كاملا آگاهانه و دقیق در خدمت فضاسازی داستان است

كاتب در مقاله‌ای كه پیش از چاپ «رام كننده» در همشهری داستان آذر 89 منتشر كرده بود به نزدیكی هنرها در وضعیت پست مدرن اشاره كرده بود. او از داستان به عنوان قالبی یاد كرده كه بیشترین سود را از این نزدیكی می‌برد و به حد اعلای خود نزدیك‌تر می‌شود.
او در همان مقاله گفته بودكه در رمان جدیدش «رام كننده» به این موضوع خواهد پرداخت. به نظر می‌رسد در این رمان سینما و به شكل كلی‌تر، تصویر بیشترین سهم را در نشان دادن نزدیكی میان ادبیات و دیگر هنرها دارد كه شاید به پیشینه سینمایی نویسنده مربوط باشد.
برای مثال یكی از درخشان ترین بخش‌های داستان بخشی است كه پدر تصویر و صدای افراد تله شده را پیش از مرگ‌شان به پسر نشان می‌دهد. در اینجا می‌توان آشكارا تاثیر و نزدیكی مدیوم سینما به داستان را همان‌گونه كه كاتب وعده داده بود مشاهده كرد. این بخش یادآور صحنه‌ای از فیلم «تخم مار» اثر اینگمار برگمان است.
كاتب با «رام كننده» مخاطبانش را تله كرده اما پادزهرش را پنهان می‌كند و آنان را در زجری تاریخی رها می‌سازد، زجری كه در تمام سطور رمان حضور دارد

صحنه‌ای كه قهرمان فیلم پی‌می‌برد كه در تمام مدت چه داروها و محرك‌های غیر انسانی بر رویش آزمایش شده است و به توجیهات پزشك نازی گوش می‌دهد كه به توجیهات پدر در «رام كننده» شباهت دارد. «تمام آدم‌های بزرگ تاریخ توسط تله‌كنندگان‌شان راهنمایی و اداره می‌شدند و وقایع بزرگ تاریخ حاصل كار تله هاست! اما انسانها به خاطر اثبات قدرت‌شان همیشه آنها را انكار می‌كنند.»
در «رام كننده» با اثری فلسفی روبه روایم كه مسائل و دغدغه‌های فلسفی و روان‌شناختی نویسنده، درون روایت داستان و از زبان كاركترها بیان می‌شود. در حالی‌كه مولف حضوری غالب در این بحث‌ها و مسائل ندارد و همین نقطه قوت رمان به عنوان یك رمان فلسفی به شمار می‌رود. ژانری از رمان كه در ادبیات ایران كمتر حضور داشته و دارد و شاید بهترین نمونه آن «ملكوت» بهرام صادقی باشد.
مخاطب هر چه بیشتر با داستان همراه شود و هر چه بیشتر به لایه‌های آن نفوذ كند، سطور و كلمات كتاب را همچون تله‌ای می‌یابد كه هر لحظه در حال كشیده شدن در آن است. كاتب با «رام كننده» مخاطبانش را تله كرده اما پادزهرش را پنهان می‌كند و آنان را در زجری تاریخی رها می‌سازد، زجری كه در تمام سطور رمان حضور دارد.







عبور از دیکتاتوری








محمد رضا کاتب







تک صدایی همیشه ریشه آثار فراوانی بوده است. در این نوع آثار نگاه و معنایی خاص از سوی هنرمند و نویسنده به سوی مخاطب در مسیر یک طرفه ای در جریان است. و به دلیل همین یکسویه بودن و انعطاف نداشتن پیام است که برخی آن را مثل انواع و اقسام تبلیغات نوعی هجوم به عرصه شخصی افراد به حساب می­آورند. وقتی ما با یک بیلبورد تبلیغاتی در شهر روبه ­رو می­شویم ناخواسته مورد هجوم قرار می­گیریم. هجومی که می­تواند دلایل و اغراض مختلفی مثل اصلاح مخاطبان ریشه اش باشد. تک صدایی یکی از مشخصه­ های اصلی آثار دوران گذشته ماست که به دلایل فراوانی توانسته به امروز هم راه پیدا کند و تأثیرهای فراوانی روی شخصیت و آثار دوره ما نیز بگذارد. تأثیرهای پیدا و پنهان تک صدایی در انسان امروز منشأ تعصب های کورکورانه و اصطکاک ها و تبعات فراوان و ... است .و تأثیر آن در ادبیات، سینما و تئاتر ناکامی هنرمندان و نویسندگان برای رسیدن به آثار جامع و کامل، آینه وار و ... است. در آثار فراوانی ما امروز شاهد نقصها و مشکلات فراوانی هستیم. دلیل این دسته از نقص­ها و اعوجاج­ها را باید در جای دیگر بجوییم. چون صرفاً این مشکلات که در پرداخت آثار و وجود نقصها خود را نشان میدهند ریشه­ ا ش در جایی دیگر است. وقتی به گذشته نگاه می­کنیم می­ بینیم تک صدایی تمام حجم آثار گذشته را در بر گرفته است و هر چه به سوی امروز می­آییم حجم و تأثیر آن کمتر می­شود. کمرنگ شدن تک صدایی در آثار امروز نشان از اتفاقهای مهمی است که در انسان و جوامع امروز و رابطه ­ا ش با فهم و درک هستی و خودش افتاده است. رجوع به سمت تکثر صرفاً یک دستاورد ادبی و هنری یا چیزی در این حدود نیست. یعنی این تأثیر رابطه معینی با تغییراتی دارد که در انسان رخ داده است و دیگر هنرمندان و نویسندگان از بازتاب آن گریزی ندارند. چندصدایی در جهان تفکر و به تبع آن در آثار ادبی و هنری بیش از هر چیزی نشانه بلوغ فکری و عاطفی و تکه ­ای از شخصیت واقعی انسان امروز است. یعنی این آدم امروز به آن درجه از فکر و اندیشه رسیده که برخلاف گذشته خودش می تواند مسیر و آینده خودش را از بین راههای مختلف انتخاب کند و برای سرنوشتش تصمیم بگیرد. در دوران گذشته و به تبع آن آثار دوران گذشته همیشه کسانی بوده­ اند که برای دیگران تصمیم گرفته ­اند و جای آنها فکر کرده ­اند و از آن مهمتر دیگران در مقابل آنها تسلیم شده­اند و سر فرود آورده­ اند. دیکتاتوری در عرصه­ های مختلف سکه رایج بوده است .و آدمهای آن دوران حتی گاهی با آرامش خاطر اطاعت کرده ­ا ند. شاید به همین دلیل تک صدایی در آثار دوران کلاسیک به راحتی مورد پذیرش مخاطبان زمانش بود و امروز این تک گویی­ ها دیگر کاربرد ندارد یا دست کم دیگر مثل دیروز تأثیر و کاربرد ندارد و آثار این دوران را بیش از پیش ناقص می­کند. چون آثار تک صدا نمی­توانند بازتاب و آینه واقعی انسان باشند. چراکه بازتاب انسان در دورانهای گذشته او هستند. این آثار قرار است تو را در امروز نشان دهند و از تو برای تو بگویند. اما این آثار تک گو دارند درباره کس دیگری که در گذشته پیدا یا گم شده حرف می­زنند. و به بهانه گفتن از تو از او برای تو می­گویند و تو نمی­توانی نشانی­ ها، حس­ها و نگاه امروزت را در او پیدا کنی. پس تو نمی­توانی خودت و جهان پیرامونت را در آن آدم تاریخ گذشته ببینی و شرایط خودت را بی واسطه لمس کنی. این نتیجه واقعی آثار تک صدا و غیرمتکثر است که آینگی و حضور در زمان را از دست می­دهند. یعنی آثار تک صدا همیشه درباره جهان و کسی حرف می­زنند که مرده است و وجود ندارد. به دلایل فراوان برخی از نویسندگان و هنرمندان امروز نیز می­خواهند مانند گذشته دیکتاتوری و تک گویی خودشان را بر آثار حاکم کنند. این دسته از هنرمندان دوست ندارند صدای مخالف خودشان را بشنوند .و صدایی که اندیشه و وجود آنها را بخواهد یا بتواند ندیده بگیرد به راحتی حذف می­کنند. این نوع نویسندگان متعصب هنوز در کشورهایی که فرهنگ دیکتاتوری بر آنها حاکم است، جایگاه گذشته خود را دارند. چون در این جوامع با آدمهایش مثل یک کودک یا آدم عقب افتاده رفتار می­شود و به اهالی آن اجتماع اجازه داده نمی­شود خودشان برای خودشان تصمیم بگیرند. و این دیکتاتوری درونی می­شود و به خانواده، روابط آدمها و دیگر حوزه­ های آنان نیز رسوخ می­ کند و تبدیل به فرهنگ غالب می­شود .و این فرهنگ غا لب است که تمایل این جامعه به آثار ادبی و هنری تک صدا رازیاد میکندچون در اثار تک صدا هم همه تصمیم ها توسط نویسنده و هنرمند گرفته میشود .و مخاطبان که آدمهایی کودک صفت فرض شده ا ند باید تسلیم صداهای قاطع شوند. نویسندگان آثار تک صدا حاضر نیستند به چیزی مخالف خودشان اجازه بروز بدهند. چون خودشان و افکارشان را کامل، صحیح و جامع می­دانند. در دورانی که عصر انفجار اطلاعات و معنا و مفهوم است تکیه کردن بر خود آن هم تا این حد و اندازه اگر نشان از بی خبری و بی دانشی نباشد نشان از خود بزرگ بینی و تعصب بیش از حد و ساده لوحانه این نویسندگان و هنرمندان است.

نویسندگان آثار تک صدا به اولین کسی که لطمه می­زنند خودشان است. چون قالبهای ذهنی­شان اجازه نمیدهد جهان رنگارنگ فکر و اندیشه را ببینند. افکار و راههای متعدد دیگر را ببینند و بهترین گزینه ­ها را انتخاب کنند. آنها اجازه فکر کردن به مسیرهای تازه را به خودشان نمی­دهند.

آنها فقط اجازه بروز و ظهور واقعی را از شخصیت های آثارشان نمیگیرند بلکه جلوی بروز واقعی خودشان و مخاطبان آثارشان را میگیرند. آنها به خاطر محور قرار دادن خودشان زندگی جامع و کامل را از خودشان بیش از همه دریغ می­کنند. چون حاضر نیستند فکر کنند که ممکن است روش و راه آنها اشتباه باشد. آنها حاضرند اشتباه کنند و مخاطب را به راه اشتباه بکشانند اما باز قدرت در دست آنها باشد. این نوع هنرمندان با آن که برخی ­شان از آزادی فکر و اندیشه در ظاهر دفاع می­کنند اما بهترین نماد برای نشان دادن دیکتاتوری در عرصه اندیشه هستند. زیرا امکان به خطا بودن خودشان را مخفی می­کنند و با پافشاری روی درست بودن آنچه که هستند و فکر می­کنند ومخاطب را به تعصب و جمود و راههای اشتباه دعوت میکنند و چون جهان را دیگر گونه برای مخاطبان به نمایش میگذارند از تصمیم گیری­های غلط آنها سهم میبرند. این هنرمندان متعصب برخلاف آنچه ابراز میکنند قابل اطمینان نیستند. چون برای حفظ قدرت و حرمت و عظمت فکری و منیت شان حاضرند سالها میان جاده های خطا حرکت و زندگی کنند و دیگران را هم به آنچه که هستند دعوت و توصیه کنند و جلوی بروز واقعی خودشان را بگیرند. طرفداران تک صدایی فکر میکنند حقیقت صرفاً در دست آنهاست و پیش انها باید همه چیز را جست و جو کرد و هیچ تردیدی هم به خود راه نمی­دهند. و با تو هم قدرت و خیرخواهی روزگار می­گذرانند. شاید چندصدایی، تکثر و تکیه بر آرای جمعی زمانی راهی انتخابی بود اما امروز لازمه ی اندیشه ورزی و تفکر است. و آثار امروز باید آن را بازتاب دهند. تأثیرات فراوانی که تکثر یا تک صدایی روی جوامع و اندیشه و فرهنگ و آثار ادبی و هنری دوران ما می­گذارد بسیار گسترده است. برای مثال میشود به تأثیر تک صدایی و تکثر روی یکی از محوری ترین عنصرها در ادبیات، سینما و تأتر اشاره کرد. یعنی به شخصیت و شخصیت پردازی در آثار امروز. آثار تک صدا واقعیت را به کلی دیگر گونه و غیرواقعی نشان میدهند. شخصیت های آثار تک صدا نمیتوانند آینه صفت و جامع و کامل باشند. چون نویسنده این آثار به دلیل نگاه قاطعی که دارد مجبور است صداهای مختلف را از آثار و شخصیت های آثارش بگیرد تا بتواند همچنان به ذهن و صدای مسلط خودش تکیه کند و این باعث میشود شخصیت های آثار او ناقص شوند. نویسنده شخصیت هایش را آنطور برش میدهد و ناقص میکند تا بیشتر شبیه او بشوند و صدای او را داشته باشند. در آثار تک صدا هر کدام از شخصیت ها بار بخشی از فکر یکسویه یه هنرمند را به دوش میکشند. و چون هنرمند میخواهد تفکر حاکم بر کارش هارمونی داشته باشد هر چیزی را که به این هارمونی لطمه بزند حذف میکند .و در نتیجه این حذفهاست که او هارمونی را ایجاد میکند .و در نتیجه این حذفهاست که شخصیت های اثرش از شکل واقعی و امروزی­شان دور میشوند و گفت و گوها و اعمال و رفتار و عکس العملهای شخصیت هایش نیز غیرواقعی و تخیلی جلوه میکند. چون همه شخصیتهای یک اثر یا حتی همه آثار این نویسنده دارند بار یک تکه از آن فکر حاکم و اصلی و ثابت را به دوش می کشند و مخاطب باید بتواند در اثر یا آثار او مسیر خاص و ثابتی را طی کند و به هدف خاصی که وجود دارد برسد. و اینجاست که مشکلات و نقص های اثر خودشان را یکی یکی نشان میدهند. و نویسندگان برای پوشاندن نقص کارشان مجبور میشوند به وسیله توهم تفاوت، شخصیت ها را متفاوت از همدیگر نشان بدهند. شاید مخاطب گمراه شود و نتواند مشکل را بفهمد اما وجود آن را میتواند حس کند. او می بیند اعمال و گفتگوهای شخصیتهای اثر با هم فرق دارند و هیچ کدام از شخصیتها شبیه دیگری حرف نمیزنند و عمل نمیکنند اما باز او نمیتواند تفاوتی کلی و واقعی بین آنها قائل شود. انگار همه شخصیتهای این اثر یک رنگ و یا ته رنگ خاص دارند و هر چه نویسنده سعی کرده رنگی تازه به آنها بدهد باز فایده­ ای نداشته است. چون مخاطب این تفاوتها را در دیالوگها و اعمال شخصیت نتوانسته لمس کند چرا که نویسنده این اثر تفکر غالب خودش را خرد کرده و هر تکه را به شخصیتی واگذار کرده و همه را در یک مسیر ثابت به حرکت واداشته. و این طوری است که وقتی همه شخصیتهای این اثر یا آثار نویسنده کنار هم به صف میشوند شما می بینید جهت کلی و رنگ غالب همه آنهای یکی است و همه شخصیتها به یک سوی خاص در حرکت اند. جهتی که خود نویسنده در انتهای آن حضور دارد. بهترین صورتی که این نوع آثار میتوانند داشته باشند حرکت شخصیتها به صورت ایستگاهی است. در این نوع آثار نگ شخصیتهای اثر با یکدیگر و در ظاهر فرق دارد و شما تفاوتی خاص را بین آنها حس میکنید. اما وقتی از اثر دور میشوید می بینید این شخصیتها با این ته رنگهای متفاوت مخاطب را به صورت ایستگاهی یا پله پله جلو میبرند و به هدف نهایی و ثابت در انتهای اثر میرسانند. و آن چیزی که شما تفاوت عمده و صدای متفاوت این شخصیت با شخصیتهای دیگر میدانید ربط به آن توهم و باری دارد که این شخصیت باید به دوش بکشد و مخاطب را به ایستگاه بعدی برساند. یعنی شما باز با یک اثر تک صدا رو به رو هستید که سعی شده این توهم را برای شما به وجود بیاورد که شخصیتها هر کدام صدایی ویژه خودشان دارند. در این نوع آثار گاه شخصیتها به نظر میرسد صدای متفاوتی دارند یا در جهت مخالف نویسنده حرکت می کنند .اما این نکته صرفا یک بازی است برای آنکه شما باز به جاده اصلی برگردید و نویسنده به وسیله نابود کردن این صدا به نتیجه دلخواه برسد. این نوع شخصیت پردازی نوعی نمایش چندصدایی است .نوعی بازی با چندصدایی است. چون حتی شخصیتهای متضاد و متفاوت اثر هم در اصل هر کدام تکه ­ای از حرف اصلی نویسنده را طوری میزنند که کامل کنند چرخه ی فکری غالب باشد و در نهایت مخاطب را به جهان تک صدای نویسنده برساند و آنجا حبسش کند. در این نوع آثار شخصیتهایی که صدایی متفاوت با نویسنده دارند در اصل نمایشی راه می­اندازند تا مخاطب مجاب شود که راه درست همان فکر غالبی است که نویسنده ارائه کرده این آثار ادای دموکراسی و عبور از دیکتاتوری را درمی­آورند. به همین دلیل وقتی همه شخصیتهای این اثر کنار هم قرار میگیرند گفت و گوها و اعمال و عکس العملهایشان در یک هارمونی و بستر کلی (که همان صدای واحد است) به راحتی جا میگرند. در آثار تک صدایی که امروزه نوشته میشود نویسندگان سعی فراوانی میکنند که تو هم تفاوت شخصیتها و صداهای مختلف را با رنگهایی که به سطح این اثر و شخصیتهایش میزنند ایجاد کنند. مثلاً روی اعمال و گفتگوهای شخصیتهای اثر به شدت کار میشود و سعی میشود شخصیتهای مختلف با فرهنگ و نگاه و جهانی متفاوت با دیگران ارائه شود تا صدای حاکم بر اثر کم رنگ جلوه کند تا نقطه ضعفشان کمتر به چشم آید. اما وقتی همه شخصیتهای یک اثر در یک کهکشان فکری ثابت و از پیش تعیین شده زندگی میکنند با ایجاد توهم چندصدایی باز کاری از پیش نمیرود. نمیشود به وسیله سطوحی مثل گفت و گوها و اعمال و ... به اثر صداهای مختلف بخشید و در شخصیتها تفاوتی واقعی ایجاد کرد. چون در نهایت همه این شخصیتها به صورت خطی یا ایستگاهی یا پلکانی یا .... در یک جهت حرکت میکنند. با رنگین کردن سطح این آدم عمق او را نمیشود عوض کرد. اگر نویسنده­ای تکثر را باور داشته باشد احتیاجی دیگر به ایجاد توهم چندصدایی و تفاوت شخصیتها از طریق دیالوگ و ... نیست. چون خودبه خود شخصیتها از ریشه با یکدیگر تفاوت دارند و این روی گفت و گوها و اعمال و .... تأثیر مستقیم دارد. و گفت و گوها و عمل متفاوت آنها صدا و درون متفاوتشان را نشان میدهد.
یکی از علتهای مهم ضعف در شخصیت پردازی و دیالوگ نویسی برخی از نویسندگان به همین قضیه برمیگردد. این نویسندگان در نوشتن دیالوگها یا ساخت شخصیت ضعیف نبوده­ اند، بلکه صرفاً شخصیتهای اثرشان همه از یک صدای محدود و خاص تغذیه می­شده ­اند. و هر چه خالقین آنها کرده ­اند شخصیتهای اثرشان صداهای متفاوتی ایجاد کنند در عمل موفق نبودهاند. وقتی شخصیتهای یک اثر صداهای متفاوتی ندارند و موجوداتی متفاوت نیستند چگونه صرفاً با دیالوگ و سطح اثر میشود آنها را رنگی تازه داد. ما نباید این را صرفاً به حساب ضعف در دیالوگ نویسی یا ضعف در استفاده درست از تکنیکها و ابزارهای دراماتیک بگذاریم. این نویسنده شاید از تمامی امکانات و ابزارهای موجود استفاده کرده است و اگر نتوانسته به هدف برسد به دلیل آن بوده که تک صدایی سایه روی اثرش انداخته است و او هرچه روی دیالوگها و اعمال و عکس العملهای آنها دقت و کار کرده باز به نتیجه دلخواه نرسیده او چاره ای ندارد به جز آنکه به صداهای مختلف بها بدهد و شخصیت را از درون متحول و متفاوت کند. آنگاه این مشکل هم به خودی خود حل خواهد شد. شاید در گذشته میشد توهم شخصیتهای متفاوت با صداهای متفاوت را با سطوح مختلف ایجاد کنیم و مخاطب را مجاب کنیم اما به دلیل تأثیر دوره خاصی که ما در آن هستیم امروز این کار با مشکلی کلی رو به روست .و مخاطبان ما متوجه میشوند با آنکه شخصیتهای این اثر سطحی متفاوت از همدیگر دارند اما همه شان به یک نقطه مرکزی وصل هستند و این نقطه مرکزی ثابت نمیتواند در برگیرنده جهان واقعی و پیرامون آنها باشد. مخاطبان امروز دارای نگاههای مختلفی هستند که در آثار تک مرکز برآورده نمیشود و آنها جایی برای خود این نوع آثار نمی بینند. تکثر جزیی واقعی از زندگی و انسان امروز است. و به دلیل غایب بودن تکثر در این نوع از آثار است که مخاطبان از این نوع داستان و فیلم و نمایش دور میشوند و این آثار صرفاً وسیله ای برای تفریح و وقت گذرانی عنوان میشود. آثاری که آنقدر تقلیل پیدا کرده اند و کوچک شده اند که دیگر نمیشود نام هنر و ادب را رویشان گذاشت. -مجله ی سینما و ادبیات-

 

 


 

 

لحظه های همیشگی


 


محمد رضا کاتب

 


 

درزندگی لحظه های گذرایی وجود دارد که به نظر همیشگی اند. شاید دلیل همیشگی بودنشان این باشد که ان لحظه ها انقدردرطول زندگی مان تگرارمی شوند که ما دیگرگذرا بودنشان راازیاد می بریم . وفکرمی کنیم بازمانی ممتدوهمیشگی روبروهستیم. زمانی که همیشه باماست وخواهد بود. هرادمی درطی زندگیش به مقتضای شرایطش ، کم یازیاد ،دانسته یاندانسته بااین لحظه ها روبرومی شود.و در نهایت مجبور می شود تصمیم اش رابگیرد . شایدیکی ازبرخوردهای من با این لحظه ، زمانی بود که کم سن وسال بودم واولین کتابم می خواست چاپ شود. قصه های ان مجموعه داستان قبلادرمجله های مخصوص به نوجوانان چاپ شده بود. وحالاقراربود دستچینی ازانهادران کتاب چاپ شود. ناشر می خواست قصه هارابفرستدبرای حروف چینی . نمی دانم چه شد به سرم زد حالاکه قراراست ان قصه ها درکتابی چاپ شوند، باید یک بار دیگرهمه راازنوبازنویسی کنم . نزدیک عید نوروز بود. وناشرتاپایان تعطیلات به من وقت دادتااین کاررابکنم. ان زمان من هم کار می کردم وهم دردبیرستان درس می خواندم . وشبهادیگرجان وحال زیادی نداشتم . گفتم تعطیلات عید وقت خوبی است . می چسبم به کار وتمامش می کنم .عید شد . ومن همان روز اول عید بعدازسال تحویل بازنویسی داستانها راشروع کردم . دو سه روزی گذشت تافهمیدم کارکردن توی تعطیلات عیدسخت ترازباقی وقت هاست . ان زمان تلویزیو ن 2 کانا ل بیشتر نداشت . ودر هفته شاید یکی دوتا فیلم سینمایی وسریال بیشتر نشان نمی داد . وحالاعید بودوتلویزیون صبح تا شب فیلم وکارتون وسریال نشان می داد. ومن عاشق فیلم وکارتون بودم . واز ان سمت دایم یا مهمان داشتیم یا دسته جمعی همه به مهمانی می رفتند... ومن باید گوشه اتاق ، روبروی تلویزون سیاه وسفید کوچکمان که خاموش بود،می نشستم وزول می زدم به صفحه های داستانهایم . نه دلم می امد کار را رها کنم ونه می توانستم ازخیر فیلم هاو مهمانی ها ومهمان ها بگذرم . یابایدبه ان داستان ها رضایت می دادم . یا ازخیر عید ولذت هایش می گذشتم . اگرتعطلات عید تمام می شد، دوباره کاربود ودرس ودویدن و....وقت به این خوبی دیگر گیر نمی اوردم . بد جوری حرص می خوردم . تصمیم گرفتن در ان شرایط وبه خصوص سن وسال کم برایم سخت بود . عاقبت از خیر عید وخوشی هایش گذشتم ویک دله شدم . وچسبیدم به کار . هر وقت صدای فیلمی کمدی یا مهمانی دوست داشتنی از اتاق کناری به گوشم می خورد یا هوسی به سراغم می امد به خودم امید واری می دادم که عیب ندارد همین یک بار است . وبار بعدی وجود ندارد . دیر فهمیدم که اشتباه کر دم. واین کشمکش ولحظه های گذرا بر خلاف اسمشان همیشگی هستند . وهر ادمی در طول زندگییش مجبور است بار ها وبارها با این لحظه ها روبرو شود. وجان بدر بر دن از دست این لحظه های مثلا گذراخیلی سخت است .کسی که در زندگی دنبال هدفی است، چاره ای ندارد جز ان که از زندگی ولذت هایش بگذردوفقط هدفش راببیند . وگاهی هم حرص بخورد که زندگی دارد بی صدا از کنا رش می گذرد . وزمان رادارد از دست می دهد . وبچه هایش بی صدا دارند بزرگ می شوند ودیگر مثل گذ شته ها انها دوست ندارند با او وقت بگذرانند . وهمسرش ودوستانش بی صدا دارند پیر وبی حوصله می شوند و...وخودش هم مثل گذشته حوصله ی خیلی از شیرین کاری ها را ندارد ...رسیدن به هدف یک جور از خود گذشتگی می خواهد . وکسانی می توانند به مقصد بر سند که تاوان انرا بپر دازند . شاید به همین علت است که اهل اندیشه وهنر وعلم ان چنان که لیا قتشان است از مواهب مادی دنیا وزندگی بر خوردار نمی شوند . ادمهای زیادی دور وبر ما هستند که اعتقاد دارند ادمها خریدنی هستند وفقط قیمت ها شان فرق دارد . ودر نهایت انها هم خودشان راخیلی ارزانتر ازان چه که باید می فروشند . واز ان سو کسانی که دیوانه وار در پی اهدافشان هستند تمام عمرباسختی افسوس ودرد های جور واجور زندگی می کنند واز شادی ها و لذت ها نصیب زیادی نمی بر ند . ووقتی پیر می شوند تازه به خودشان می ایند وهی گذشته هایشان را زیر ورو می کنند . وزندگی شان راسبک وسنگین می کنند . وزندگیشان را با بقیه می سنجند تا بفهمند تا به حال چه چیز هایی را از دست دادندودر عوض چه چیز هایی را به دست اور دند . گاهی در حر فهای این عده دیده می شود که با خودشان چانه می زنند تا دست کم به خودشان یا خانواده و اطرافیانشان حالی کنند که در قبال چیزی که از دست داده اند ،چیز های زیادی را به دست اور دند . خب قاعده ی دنیااین است که نمی شود هر دو سمت این معادله راباهم داشته باشیم . یا باید در کنار زندگی هدفی هم داشته باشی . ویادر کنار هدفت باید زندکی هم بکنی. به هر حال یکی را باید مهمتر ازان یکی بدانی . این کشمکش دست از سر هیچ کسی بر نمی دارد. حتی انهایی که مسیر خودشان رادر زندگی پیدا کرده اند وادم های موفقی هم هستند. چون انها هم حتی می خواهند بدانند راه را درست امده اند یا نه، عمرشان را بی خود برای به دست اوردن چنین جایگاهی طلف کردند . نمی دانم شاید قرار نیست هیچوقت دو راهی انشای علم بهتر است یا ثروت دست از سر ما بر دارد . ودایم در لباسی نو مقابلمان ظاهر می شود وما رابه جنگی دوباره فرا می خواند .حیف مثل بچگی هامان دیگر نمی توانیم براحتی بگوییم چه بهتر وچه بد تراست . تردیدی که امروز تو چشمها خانه کرده به ما می گویدان طور که ما فکر می کردیم گذشتن از این لحظه ها ساده وبی ترس نیست . چون این لحظه های همیشگیی گذرا ،خیلی زشت و زیبا ومهر بان وسنگدل وشجاع وترسو وغمناک وشادی اور و... هستند ./منبع -مجله ی اندیشه پویا -

 


 


 

احتمال، هزارتو و تله

 


 

تحشیه ای بر رمان «بی ترسی» نوشته محمدرضا كاتب

 


 


 

نویسنده: خلیل درمنكی

 

 


 

« سنگ های خردشده قبرها را توی گونی می کردم و می آوردم جلو خانه، کنار ساحل می ریختم روی هم... بعد که حسابی جمع شان می کردم حالانمی دانستم چکار باید باهاشان کنم. یک بار چشمم به چندتا سنگ خورد که اتفاقی کنار هم افتاده بودند روی زمین، کلمات خرده شده روی قبرها زور می زدند جمله ای درست کنند. جمله ای هر چند بامزه یا بی معنی. نشستم و تکه سنگ ها را جا به جا کردم تا جمله اش بامزه تر شود... با جابه جاکردن سنگ ها یک آدم مسخره دیگر درست می شد که قصدش از مردن خنداندن بود فقط. با تکه سنگ ها حالاقبرهای تازه ای می ساختم از آدم هایی تازه که سنگ قبرشان می گفت همه مرده اند اما هنوز به دنیا نیامده بودند و هر کدامشان بیست تا پدر و مادر و اسم داشتند و تنها چیزی که شکی درش نبود شناسنامه سنگی مسخره شان بود»،١
چگونه می توان در هنگام خواندن اثر ادبی یک ستاره راهنما یا دقیق تر یک نقطه درخشان پیدا کرد. اگر بتوانیم در کار یک نویسنده نقطه هایی پیدا کنیم و سپس این نقطه ها را با یک خط به هم وصل کنیم، یک بردار خواهیم داشت و هرگاه این بردار نقطه یا نقطه هایی را در فلسفه، نظریه ادبی، یک رمان دیگر و یا یک شعر دیگر قطع کند، ما یک نقطه درخشان خواهیم داشت. یک ستاره راهنما. اگر یک بردار داستانی، نقطه ای را همزمان در شعر و در فلسفه قطع کند، این نقطه بسیار سوزان خواهد بود. یک ستاره راهنمای بسیار درخشان. یک ستاره قطبی در سپهر ادبیات دوران. منوچهر آتشی در «گندم و گیلاس» می گوید: «می خوانم و هشدار می دهم/ تمام شکوفه های برنیامده را / که برنیایند و / ذخیره احتمال بمانند». چگونه می توان معنای پنهان «ذخیره احتمال» را آشکار کرد و آن را به صدا در آورد. نخست به نظر می رسد ذخیره احتمال همبسته کاهش احتمال است. اما کاهش احتمال به هیچ روی ره آورد کمبود احتمال نیست. دقیقا برعکس. کاهش احتمال ره آورد انباشت احتمال ها است و مساله بر سر خود احتمال است. هرچه احتمال های بیشتری پیش چشم باشد، رویداد های بیشتری ممکن است روی دهند اما امکان دستیابی به یک احتمال نو، نامحتمل، احتمالی که تاکنون به چشم نیامده است، کمتر می شود. مساله بر سر فراوانی رویدادهای ناشی از احتمال ها نیست، مساله بر سر فراوانی احتمال ها است. بنابراین سخنگویی شاعر از ذخیره احتمال، همبسته موقعیتی است که در آن احتمال ها بسیار انباشته شده، بسیار نگریسته شده و بسیار در پیش چشم آورده شده و پیش بینی شده اند. موقعیتی که در آن امکان سخن گفتن از یک احتمال نو بسیار سخت خواهد بود. یکی از بردارهایی که از درون رمان های کاتب می گذرد، بردار «احتمال، هزارتو و تله» است که با کردوکار تاس ریزی در نوشته های او همبسته است. بردار احتمال، هزارتو و تله، نقطه ذخیره احتمال را در شعر آتشی قطع می کند و سبب درخشش یک ستاره راهنما در سپهر ادبیات داستانی ما می شود. بردارهای دیگری هم هستند که نقطه های دیگری از نوشته های کاتب را به هم وصل می کنند. یکی از مهم ترین این بردارها، برداری است که از پیوند دوربین ها، پنجره ها، فیلم ها و نوارها و صدف ها به دست می آید. احتمال چه پیوندی با تاس ریزی دارد؟ قصه نوشتن برای محمدرضا کاتب گونه ای از تاس ریزی است. پرتاب کردن پی در پی آدم ها، چیزها و روایت ها به موقعیت های گوناگون. در پاره ای که در آغاز از رمان «آفتاب پرست نازنین» نقل شد، او به طور همزمان در کار تاس ریزی چیزها و تاس ریزی نام ها است. تاس ریزی سنگ قبرها و نام هایی که روی سنگ قبرها حک شده اند. در کار آزمایش پیش آمدها. این پاره به همراه پاره ای دیگر در «رام کننده که در آن پدر راوی در سردابی انباشته از صدها فیلم (تصویر) و نوار (صدا) پیوسته فیلم ها و نوارها را روی هم سوار می کند و هر بار هر تصویر را با صدایی تازه تر و گاه بی ارتباط با آن پخش می کند؛ این دو پاره، از درخشان ترین دقیقه ها در سراسر کارهای کاتب هستند، اگر از زاویه تاس ریزی به آن ها نگاه کنیم، از زاویه آزمایش پیش آمدها. اما تاس ریزی با نوشتار آزمایشگاهی چه پیوندی دارد. پرسش این است: کاتب چگونه رمان آزمایشگاهی می نویسد، از راه تایید ابطال پذیری. او در تاس ریزی روایت ها هم کم چیره دست نیست. پیوسته روایت های گوناگون را از دیدگاه های گوناگون می آزماید و هر بار آن ها را از دیدگاهی تازه و نو به نو تفسیر و تعبیر می کند و پی در پی روایت های تازه اش روایت های پیشین را ابطال می کنند. حکایت های او همه باطل اباطیل است. هیچ روایت محتملی از کف نمی رود. روایت، روایت احتمال ها است. تاس ریزی بی پایان روایت ها. بیش و پیش از آنکه در «بی ترسی»، دانشمندان در «باغ بی نامی» در کار آزمایش و ساخت دردها و داروی دردها باشند، بیش و پیش از آنکه «باغ بی نامی» و سردابه هایش یک آزمایشگاه باشند، این رمان های کاتب هستند که بدل به آزمایشگاه شده اند. از خیلی پیش تر دست کم از زمان نوشته شدن «وقت تقصیر» به این سو. کاتب هیچ گاه پی آمدها را پیگیری نمی کند، او شیفته پیش آمدها است، شیفته احتمال ها. او می خواهد بداند یک روایت چه حالت های گوناگونی می تواند داشته باشد. کار او «آزمایش» این حالت هاست. دقیق تر: در کارهای او ما با پیمایش های روایی رو به رو نیستیم، سر و کار ما پیوسته با آزمایش های روایی است. ابطال پذیری روایت ها برای او یک اصل است. از دیدگاه او همه روایت ها باطل اند. تایید ابطال پذیری روایت ها، تلاش برای آزمایش روایت ها، تلاش برای بررسی تمام احتمال های روایی، شیوه رمان نویسی کاتب را بدل به شیوه ای آزمایشگاهی کرده است. اما اگر خواست نهایی هر آزمایشی یک انقلاب علمی باشد، باید گفت هیچ دقیقه انقلابی ای در کارهای کاتب وجود ندارد، چون پیوند بین احتمال و رخداد در روایت های کاتب قطع شده است. اما باید طومار افسانه دیگری را هم درهم پیچید. کاتب، فلسفی مشرب و ژرف نمی نویسد. روش روایی او، روشی استقرایی نیست. او با روشی قیاسی می نویسد. از راه قیاس پی در پی احتمال های گوناگون روایی با هم. از راه کنار هم قراردادن بی پایان روایت های مجانب و زاویه هایی که آن ها با هم می سازند. مساله صرفا فلسفی مشرب نویسی نیست، مساله چالش نوشتار با شیوه های ریاضی، هندسی و تاس ریزی و قیاس است. کاتب در «سطح» می نویسد. او نوشتار را به سطح می آورد و ایده نوشتن «از ژرفا» و «در ژرفا» را به نقد می کشد. مساله در کارهای کاتب دستیابی به یک عمق نیست. مساله، مساله جانب ها است، مساله کنارها یا زاویه ها. مساله پهن کردن تمام جوانب تاس روی یک صفحه. مساله در کارهای کاتب تاس ریزی نیست. مساله فروریزی تاس روی یک صفحه است. پهن شدن تاس، باز شدن تمام جوانب تاس روی یک صفحه. مساله بدل کردن ضرورت به احتمال است، بدل شدن رویدادها به پیشامد و احتمال. در کارهای او هیچ گاه تاس روی یکی از جانب های خود نخواهد نشست. تاس پیشاپیش با تمام جانب هایش روی صفحه فروریخته و تاس ریزی بدل به امری محال شده است. رخدادی روی نخواهد داد. محمدرضا صفدری و محمدرضا کاتب دو نویسنده ای هستند که ایده «ژرفا» را نقد می کنند و نوشتار را به سطح می آورند. اما این کار را به دو روش گوناگون انجام می دهند. نوشتن برای صفدری به مثابه آری گویی پی در پی به مجال نوشتن است. او هیچ گاه در پی ابطال و حتی تایید روایت هایی که پیش تر نقل کرده، نیست. نوشتن برای صفدری تنها و تنها انباشتن روایت بر روی روایت است. عدم پاراگراف بندی، یا فصل بندی و کنارگذاری طرح داستانی، همه و همه گونه ای از آری گویی بی پایان به شور نوشتن است. صفدری در یک فلات می نویسد. سرگیجه خواندن رمان ها و داستان های صفدری، سرگیجه رهایی است. اما کاتب بنیان روایت های خود را بر ابطال پذیری روایت های پیشین نهاده است. نیروی پیش برنده روایت های او، نفی است. یک نه گویی بی پایان به هر احتمال در راه، چون همواره احتمال دیگری هم هست که از گرد راه خواهد رسید. کاتب در آزمایشگاه می نویسد. در یک هزارتو. با خواندن رمان های کاتب سرگیجه نمی گیریم، اما دچاراستیصال می شویم. نوشتار کاتب، نوشتار هزارتو و تله است. اما چگونه می توان فلات را با آزمایشگاه پیوند زد، یا امر آزمایشگاهی را از سردابه بیرون آورد. می گویند، «رام کننده» و «بی ترسی» کم فروغ ترین رمان های کاتب هستند. قول غالب این است. کم فروغ شاید، اما مهمترین نوشته های او در راه نقادی رمان هایش هستند. آخرین رمان های کاتب دست کم از سه دیدگاه او را در سرحد آوردگاه های نوشتنش قرار می دهند. اول اینکه « بی ترسی»، سرحد تجربه نویسنده در تاس ریزی نام ها است. در رمان های او همواره در پشت چهره آدم ها چهره ای دیگر هم هست، رویی دیگر و آدم ها نام های گوناگون دارند. مریم- نهر و حلیمه- هانیه، در «آفتاب پرست نازنین»، حیات- میراب- ناظرالاحکام- قناره و ابرو- رخ در «وقت تقصیر»، مرحبا- آقاخان در «رام کننده» و جواهر-جانان و جواهر- ابن در « بی ترسی». دو اسمی ها و چنداسمی ها. جهان حالت های گوناگون و احتمال ها. در « بی ترسی»، زاد نامی ندارد. آذوق و عایشه در کلبه ای که با زاد زندگی می کنند، با های، هوی و ایما و اشاره و تغییر آهنگ صدا و لحن، او را خطاب می کنند. زاد صرفا یعنی کسی که هست، کسی که زاده شده اما نامی ندارد . زاد بیشتر از آنکه یک نام باشد، اسم دیگری برای احتمال است. ابن نیز در « بی ترسی» بیش و پیش از آنکه یک نام باشد، یک احتمال است، یک پرتاب محض. اگر صرفا به یکی از احتمالات روایی و به یکی از جهان های ممکن در «بی ترسی» نگاه دار باشیم و آن را از بین دیگر روایت ها برگزینیم، اگر زاد به راستی پسر ابن باشد، باید گفت او بیش و پیش از آنکه «زاد ابن ابن» باشد، «احتمال ابن احتمال» است. شخصیتی درخور داستانی که چیزی جز زایش احتمالی از درون احتمال دیگر نیست. آغاز «بی ترسی» روایتی است از بازی راوی با پیرمردی بی نام که از او که پسربچه ای است می خواهد هر بار بر او نامی بگذارد. حکایت بی نام شده ها، بی نام کننده ها و باغ بی نامی در «بی ترسی»، حکایت سرحدی تاس ریزی نام ها است، اما دوم اینکه، «بی ترسی» و «رام کننده» بازتابی روایی از یکدیگر نیز هستند. گویی به طرزی آیینه وار نوشته شده اند. هر کدام روایتی، جهان ممکنی از یک مساله اند. در هر دو آدم هایی هستند که به دست آدم هایی دیگر «تله» و «بی نام» شده اند، یعنی بیمار و آلوده شده اند و نوشداروی بهبودی آن ها در دست این ها است. این ها هرچه بخواهند و بگویند، آن ها می کنند. آن ها و این ها کی اند، چرا چنین می کنند؟ کاتب هر بار سکه ای ضرب می کند و هر بار داستانی از نو می گوید که هرچه را از پیش گفته ابطال می کند. «بی ترسی» روی دیگری، روایت دیگری از «رام کننده» است. این بار به جای آدم ها و چیزها و روایت ها، این خود رمان ها هستند که بدل به یک پرتاب تاس شده اند. به سوی طرح ریزی رمان ها به مثابه گونه ای از تاس ریزی. «بی ترسی» اجرا، ویراست و واریاسیون دیگری از «رام کننده» است. اقتباس نویسنده است از خود نویسنده. اما «رام کننده» چیز بیشتری از «بی ترسی» در خود دارد. این سومین چیزی است که « رام کننده» و «بی ترسی» و به ویژه در اینجا «رام کننده» را بدل به گرانیگاهی بسیار مهم در نقادی کارهای کاتب می کند. در «رام کننده»، کاتب از شبیه بودن تله ها و قواعد احتمالات سخن می گوید و این برای ما که قصه گویی او را به مثابه تاس ریزی و بازی با قواعد احتمالات درک و دریافت می کنیم به معنای آن است که بوطیقای قصه نویسی او می تواند گونه ای از «بوطیقای تله» نیز باشد. «قواعد تله ها به قواعد احتمالات خیلی نزدیک است. برای همین گاهی این قدر به هم شبیه می شوند. چون هر احتمالی ممکن است با کوچک ترین چیزها تبدیل به تله ای بشود و هر تله ای تبدیل به احتمالی بشود»،٢ رمان های کاتب هزارتوهایی هستند که به بیرون راهی ندارند و مدام در خود پیچ می خورند. رمان هایی ره آورد یک زمان چرخه ای و بوطیقای مدور که در آن ها پیش روی ناممکن است. هزارتوی احتمالات. بر روی این شبکه های احتمالات، چهره ای تاب می خورد و گاه گاه در رمان های او ظاهر می شود که کارویژه اش پیش بینی آینده و تهی کردن آن از هر امر پیش بینی نشده است، فالگیرِ رمان «پستی»، و معبرِ رمان «وقت تقصیر». پیشگویی به مثابه فلج سازی آینده. رمان های کاتب خالی از رخداد هستند. در این رمان ها چیزی رخ نمی دهد، چیزی رخ نخواهد داد، هیچ پیش روی وجود ندارد، در این رمان ها همه چیز به احتمال فروکاسته شده است. یک جهان حاد احتمالی که در آن تنها و تنها احتمال ها پی درپی از نو ضرب می شوند، درهم ضرب می شوند و گسترش می یابند، بدون آنکه هیچ یک از این احتمال ها بدل به یک رویداد شوند. ارزش احتمال ها وابسته به نیروی بالقوه آن ها برای بدل شدن به رویداد است و احتمال های محال، صرفا حاد احتمال هایی هستند که غیاب هرگونه احتمالی را پوشش می دهند و پنهان می کنند. پایان ذخایر احتمال. به سبب فروریزی تاس روی صفحه، پهن شدن تمام جوانب تاس روی صفحه، تاس ریزی بدل به امری محال شده است. بر نوشتارشناسی کاتب می توان نامی دیگر هم نهاد: به سوی یک ادبیات غیرآلترناتیو. یا حتی دقیق تر، ادبیات امتناع. یا امتناع ادبیات به مثابه ترس از رویارویی با احتمال های به اندیشه درنیامده، احتمالات نیندیشیده، سرشار از کمیابی ذخیره احتمال. ذخیره احتمال چونان ستاره ای راهنما در یک جغرافیای ادبی بی رویداد.
کاتب بیش از هر نویسنده دیگری درگیر مساله «چیدمان» در رمان بوده است. از بخش هایی در رمان «هیس» که با نقطه چین از باقی بخش ها جدا شده اند، بخش هایی که به خواننده یادآوری می شود، می تواند آن ها را نخواند، تا بخش هایی در «وقت تقصیر» که به مثابه «حاشیه نویسی» در کناره های صفحه های اصلی، در بخش های میانی رمان، در نزدیک به هفتاد صفحه نوشته شده اند. اما بعد، تاس، پل. در اینجا تاس، امکان گذر ما از یک بردار به بردار دیگر را فراهم می کند. از بردار «احتمال، هزارتو و تله» به برداری که از پیوند دوربین ها، پنجره ها، فیلم ها و نوارها و صدف ها به دست می آید. در پاره ای از «رام کننده» که پیش تر هم به آن اشاره شد، تاس ریزی با فیلم- نوارها، صدا- تصویر و دیدن-شنیدن چفت می شود و ما را به سوی برداری که در آن دوربین ها و صدف ها قرار دارند، پرتاب می کند.
«وقتی روی پرده پیرمرد در حال ویلن زدن بود، صدای دریا و امواج می آمد... نمی دانم چرا پدر یک کم به خودش زحمت نمی داد تا صدای آن فیلم را پیدا کند و روی خودش بگذارد. این قدرها سخت نبود. حتا نمی کرد دستگاه پخش صدا و نمایش فیلم را با هم تو یک زمان روشن کند که لااقل به نظر بیاد آن صدا مال آن فیلم است. وسط فیلم، ریل صدا را عوض می کرد و وسط صدا، فیلمی تازه می گذاشت. به نوشته های روی جعبه های صدا و قوطی های فیلم اطمینان نداشت. حتما یک مدت ریل های صدا را جا به جا تو جعبه هایشان گذاشته بود ...زنی روی تاب نشسته بود و تاب می خورد و صدایش، صدای نفس نفس زدن های گرازی، چیزی بود در حال دویدن»،٣ این پاره از «ابطال انطباق» سخن می گوید، فیلم ها و نوارها، تصویرها و صداها و امر دیدنی و امر شنیدنی بر یکدیگر منطبق نیستند، هماهنگی ندارند. این پاره دربردارنده گونه ای از تمرین و گونه ای از آزمایش برای «تغییر فرکانس» است. برای آنکه صدای چیزهایی را که می بینیم، بشنویم، نیاز داریم گوش خود را برای یک شنیدن دیگر آماده کنیم. باید یک پرده بالاتر یا یک پرده پایین تر بشنویم. نخست باید یاد بگیریم پیوند صداها را با تصویرها قطع کنیم. برای شنیدن آنچه تصویرها یا جامعه نمایش نمی گویند، به یک رادیوتلسکوپ نیاز داریم. شاید هم به چیزی خیلی کمتر، مثلابه یک «صدف». در رمان های کاتب امر دیدنی و امر شنیدنی از توزیع ویژه ای برخوردارند؛ همچنین ابزارهای دیدن و ابزارهای شنیدن. دوربین حیات در «وقت تقصیر»، دوربین «زاد» در «بی ترسی»، فیلم ها و نوارها در «رام کننده»، پنجره کوپه های قطار در «پستی» که راوی ساعت ها در کنار ریل آهن می نشیند و به آن ها نگاه می کند، تلویزیونی که به مثابه پنجره در دیوار کار گذاشته شده و راوی در « آفتاب پرست نازنین» از پشت لامپ تصویر آن به بیرون نگاه می کند، نوارها و فیلم ها در «آفتاب پرست نازنین» و سرانجام صدفی که ابرو در «وقت تقصیر» به گوش هایش می چسباند و با «گیسو» به صدای آن گوش می دهند. مساله در گوش سپاری به صدف، آماده سازی گوش ها است. «ابرو» و «گیسو» در اوج ناامیدی، در موقعیتی متصلب و اکیدا بن بست، از درون صدف صدای آدم هایی از جهان دیگری را می شنوند که گویی آن ها را صدا می کنند، صداهایی هرچند دور، اما بسیار نزدیک. امر دیدنی و امر شنیدنی که در کارهای کاتب توزیعی پراکنده دارند، در این پاره گرد می آیند، جمع می شوند تا بی پیوندی آن ها به رخ کشیده شود. امر دیدنی و امر شنیدنی در این پاره با شدت به هم برخورد می کنند، متلاشی می شوند و از درون آن یک صدف خیلی کوچک بیرون می افتد. مساله این است، پیداکردن فرکانسی که روی آن صداهایی که شنیده نمی شوند، به گوش رسند. تاس ریزی به مثابه آزمایش پیش آمدها در کارهای کاتب سرشتی دوگانه دارد: یا بدل به «تله» می شود، یا بدل به راهی برای فراگیری تغییر فرکانس است. بوطیقای سیاسی رمان های او روی این گوی می لغزد . اما ما هنوز از بردار «اتوبان تهران- قم، خط آهن و سکونتگاه های موقت» در کارهای کاتب چیزی نگفته ایم از برداری که به مثابه یک خط گریز، به مثابه حاشیه روی از خط انقیاد، به مثابه نیرویی سرشار در نوشته های او می درخشد./روزنامه شرق/

 


 

ادبیات روشنایی است

 










ادبیات روشنایی است











مصاحبه بامحمد رضا کاتب


کاتب آرام، بی‌ادعا و بی‌حاشیه است و ترجیح می‌دهد به جای هر کاری مشغول نوشتن باشد. به گفت‌وگوی زنده و حضوری عقیده‌ای ندارد و به جای اینکه شفاهی به پرسش‌های دیگران درباره آثارش پاسخ بدهد، به همین دلیل سوال‌هایم را مکتوب کردم و برای او فرستادم. . با این حال حسن این گفت‌وگو در آن است که از سندیت کامل برخوردار بوده و لحن و ویرایش مجله ی الف در آن دخالتی نداشته است.

نکته مهم اینکه قرار است در نمایشگاه کتاب امسال نشر نیلوفر آخرین اثر کاتب را با عنوان «چشم‌هایم آبی بود» در اختیار علاقه‌مندان قرار دهد. با این امید که این کتاب نیز همچون دیگر آثار کاتب خواندنی و خاص باشد!

الف.م

*اگر مسیر کاری شما را از رمان «هیس» دنبال کنیم، به رمان «پستی» و بعد «وقت تقصیر» می‌رسیم و در آخرین کار شما -آفتاب‌پرست نازنین- چیزی که در همان مرحله اول به چشم می‌خورد چرخش‌ها یا همان مسیرهای تازه‌ای است که در کارتان وجود دارد. انگار شما عادت دارید دائم تغییر مسیر بدهید. چه چیزی شما را وادار به این همه تغییرات می‌کند؟

هنر و ادبیات لازمه‌اش جست‌وجو و تغییرات است. رفتن از جاده‌های هموار و طی شده جزء زمان‌های مرده حساب می‌شود؛ هرچند به هدف هم برسی. گاهی این تغییرات و تغییر مسیرها به آرامی صورت می‌گیرد و این چرخش‌ها شدت بیشتری به خود می‌گیرد. مهم این است که یک نویسنده یا هنرمند باید دائم در حرکت باشد چون ادبیات یک موجود زنده است. زندگی و جوامعی هم که مخاطب ادبیات و هنر آن هستند موجودی زنده است. موجودی که خواسته‌هایش، نگاهش و همه چیزش در حال تغییر است و هنرمند باید این تغییرات را درک کند والا موجودیت خود را از دست می‌دهد. تمام تم‌ها قبلا پرداخت شده‌اند. جایی که برای نویسنده امروز می‌ماند فاصله بین این تم‌ها و زمانه اوست؛ یعنی مفر کوچکی هست که نویسنده باید آن را جست‌وجو کند و ابزارهای رسیدن به این مفر را پیدا کند. بارها و بارها شنیده‌ایم که رمان‌نویسان یا هنرمندان بزرگ جهان اعلام کرده‌اند که دیگر به پایان رمان یا نمایش یا هنر رسیده‌ایم اما این طور نبوده چون دوباره مفری باز شده و جهانی تازه آغاز شده است.

*چیزی که هنگام خواندن رمان آفتاب‌پرست نازنین با آن روبه‌رو می‌شویم شاید چیزی بیش از تغییر در مسائل فرمی و ادبی باشد و آن تغییر در نگاه شما به جهان است. مثلا در «هیس» و «پستی» و به خصوص در «وقت تقصیر» نگاه شما به جهان خیلی تلخ، گزنده و سیاه است. کسی که چنین کتابی را می‌نویسد باید خیلی تلخی دیده باشد. شما چنان دنیای تیره و تاری ترسیم می‌کنید که بعد از تمام شدن رمان آدم احساس فروریختگی می‌کند. در رمان آفتاب‌پرست نازنین با اینکه تلخی‌های زیادی هم در آن هست اما شما با شگردهای زیادی از جمله دیدن نورهای کوچک زندگی یا طنزی که ارائه می‌دهید، سعی می‌کنید به یک تعادل برسید. شما سال‌ها بود که دیگر کار طنز نمی‌کردید و به کلی از طنز دور شده بودید. بازگشت مجدد شما به طنز بعد از این همه سال چه دلیلی می‌تواند داشته باشد. آیا از این منظر باید نگاه کنیم که پست‌مدرن‌ها معتقدند یکی از مولفه‌های پست‌مدرن طنز است یا دلیل دیگری دارد؟

فکر می‌کنم درباره ادبیات تاریکی و ادبیات روشنایی خلط مبحث شده. یک خلط مبحث بزرگ و عجیب چون علت وجودی این نوع نگاه به سبب تغییرات در جایگاه مخاطب و نویسنده از بین رفته اما همچنان ما سعی در پافشاری کردن روی بعضی از مسائل داریم. متاسفانه امروز بین برخی از نویسندگان خوبمان هم این بدفهمی را می‌بینیم. ریشه ادبیات تاریکی به قرن‌ گذشته بازمی‌گردد. ناکامی‌های بزرگ، اندیشمندان، متفکران و هنرمندان را به مرور دچار خود کرده است. اندیشه و آمال‌ یکی بعد از دیگری مقابل چشم‌ها فروریخته. جنگ‌های طبقاتی و جنگی خاموش اجتماعی، فرو ریختن اهداف و تصورها و آرمان‌های بزرگ و پر صدا و جنگ‌های بزرگ و خانمان‌سوز روز به روز متفکران را بیشتر ناامید می‌کند. تمام این فروریختن‌ها باعث شده طی زمانی طولانی هنرمندان به ناچاری، ناامیدی و افسردگی بزرگ دچار شوند. این تلخی‌ها و سیاهی‌ها هنرمندان را ناخودآگاه به سمت تاریکی کلمات و هنر و جهان متمایل کرده است چون هنرمندان احساس می‌کردند تمام ایدئال‌های بشری از دست رفته و آنها به انتهای یک راه رسیده‌اند به پایان جهانی سیاه. تئوری‌ها و مکتب‌های زیادی در قرن گذشته پا به عرصه گذاشته و نوید جهان امن و زیبایی را داده‌اند اما در عمل هیچ کدام از آنها نه تنها نتوانسته‌اند به بهبود وضع بشر کمک کنند بلکه جهان او را سیاه‌تر کرده‌اند. هنرمندان متوجه شده‌اند که نجات‌دهنده‌شان را دیگر نمی‌توانند از غرق شدن نجات دهند چون به وسیله آنها به اهدافی که ترسیم کرده بودند دست پیدا نکرده‌اند بلکه خود آن نجات‌دهنده‌ها تبدیل به سدهای بزرگی در مقابل بشر شده و همچنین به حفره‌های تاریکی بدل شده‌اند برای بلعیدن انسان و به چیزی ضد خود رسیده‌اند. بی‌دلیل نبود که هنرمندان این طور تحت تاثیر این ویرانی‌ها و فروریختگی‌ها قرار گرفته‌اند. با گذشت زمان فشارهای سیاسی و اقتصادی و امواج ملتهب نه تنها کمتر نشده بلکه روز به روز بیشتر شده و این هنرمندان را به سیاهی این جهان بیشتر متمایل کرده است. نتیجه این بود که هنرمندان با بازتاب سیاهی‌ها در یک سیکل بسته گرفتار شدند؛ یعنی آنها سیاهی‌ها را بزرگ‌تر از آنچه بود حس کردند و انعکاس دادند و از جهان سیاهی و تباهی بیشتری دریافت کرده و برتری‌شان روز به روز افزوده ‌شد و ترسشان بر سیاهی جهانشان ‌افزود؛ چون در پی هرچه باشی فقط در جهان آن را می‌یابی.

*برخی از نویسندگان جهان که شاید خیلی‌هایشان امروز زنده هم نباشند اصرار و پافشاری زیادی بر سیاه‌نمایی‌ این جهان دارند؛ یعنی قضیه به تاثیر آنها از جهان ربطی ندارد. یک جور اصرار در کار آنها دیده می‌شود؛ به این معنا که حتی در آثار خود کوچک‌ترین نورها و رنگ‌ها را هم به عمد خفه کرده و نمی‌گذارند جلوه کنند. این نوع نگاه به نظر شما طبیعی به نظر می‌رسد؟

این اصرار و پافشاری‌ای که شما می‌گویید دو وجه دارد؛ برخی اصرار بر نیمه خالی لیوان دارند و برخی اصرار بر نیمه پر آن و در هر دو نگاه اغراق و افراط بسیاری دیده می‌شود. این افراط‌کاری‌ها دلایل بسیاری دارد. برخی از کسانی که مروج ادبیات تاریکی و ندیدن کوچک‌ترین رنگ‌های زندگی و تاریک کردن جهان بودند یکی از دلیل‌هایشان این بود که سرمایه‌داری و حکومت‌ها به وسیله تخدیر توده‌ها و رواج شادی، نشاط و زندگی سرخوشانه و ابلهانه وسیله‌ای از ادبیات می‌سازند برای تسلط بیشتر بر جوامع؛ یعنی هنر و ادبیات روشنایی را افیون می‌دانند؛ افیونی که قدرتمندان به وسیله آن می‌توانند قدرت و تسلط سرمایه‌داری با حکومت‌های کمونیستی و دیکتاتوری را بر جامعه‌ حاکم کنند. آنها می‌ترسیدند هنر و ادبیات وسیله‌ای در چنگ حاکمان باشد که بتوانند جامعه را به آن راهی ببرند که قصد دارند. اینها برای آنکه ابزار دست قدرتمندان و حکمرانانشان نشوند جهان را یکسره تیره و تار کردند تا خواب مخاطب را برآشوبند و قدرتمندان را در رسیدن به اهداف خود ناتوان کنند و مخاطب را به فکر راه چاره بیندازند؛ به فکر جنگیدن با کانون‌های استبداد و قدرت. آنها قصد داشتند با توسل به موج‌های هر جامعه بتواند جامعه را دچار تحول سیاسی، اجتماعی، طبقاتی و... کنند؛ یک نوع روشنگری که لازمه روشنفکری و تعهد روشنفکرانه بود. این هنرمندان تا آنجا که توان داشتند آسمان این جهان را تیره کردند تا نه تنها ابزار دست قدرتمندان نشوند، که با این حرکت بجنگند. این حرکت به مرور به آنجا کشید که این هنرمندان حتی واقعیت اصیل زندگی را نیز در آثارشان نادیده گرفتند چون می‌خواستند به هر وسیله‌ای بود بازی را به نفع خود پایان بخشند. از آن سو هنرمندان دیگر به دلایل زیادی با اغراق در سپیدنمایی جهان سعی کردند دنیایی آرام، خوب و مطهر را به نمایش بگذارند. آنها هم از آن سو شروع به افراط کردند و کار را به جایی رساندند که چشم به روی تیرگی و تباهی‌های زندگی و جهان یکسره می‌بستند، به سادگی آنها را نادیده می‌گرفتند و جهانی شاد، سرخوش و... می‌ساختند و مروج امیدهای واهی و آینده‌ای زیبا و غیرمحتمل بودند. امروز از آن سال‌ها مدت‌ها گذشته است و این نوع نگاه‌های اغراق شده علت وجودی خود را دیگر از دست داده‌اند چون جایگاه نویسنده و مخاطب و میزان فهم و تاثیر پیام هم عوض شده و قواعد به هم ریخته است اما هنوز برخی از هنرمندان مثل گذشته به همان راه دیروز می‌روند بی‌آنکه به این پرسش پاسخ دهند که آیا نسبت پیام و مخاطب و نویسنده مثل گذشته است یا نه؟ یا اینکه تغییری اساسی کرده و دیگر کاربرد خیلی از چیزها تغییر یافته. ما هنوز که هنوز است بین این دو گروه افراط‌کار گیر کرده‌ایم و تازه در کشور ما خلط مبحث‌های بیشتری وجود دارد. هم در شناخت و ماهیت و هم علت وجودی این قضایا و اینها دست به دست هم داده و الان طوری شده است که در نگاه نویسندگان جوان‌تر، نشانه یک اثر خوب چه در سینما، چه تئاتر و چه ادبیات و... این است که جهانش باید یکسره در تاریکی، ناامیدی و تباهی غرق باشد و هنرمند باید کوچک‌ترین رنگ‌های واقعی را نادیده بگیرد و کوچک‌ترین نورهای واقعی را در اثرش خاموش کند. در غیر این صورت آنها نویسنده را واقع‌بین نمی‌دانند.

امروز در ادبیات ایران به خاطر گذشته‌ای که داشته و به خاطر تاثیری که ادبیات دیگر کشورها - به خصوص ادبیات غرب – بر آن گذاشته، شما تقلید بی‌علت یا در بهترین حالتش شیفتگی به تیرگی ادبیات تاریکی را می‌توانید به راحتی ببینید. برای اکثر نویسندگان جوان‌تر گذر از این جهان تیره یک نوع تابو است. خیلی‌ها سعی می‌کنند مثل آثار بزرگ دهه‌های قبل که گفته شد چرا به ادبیات تاریکی تمایل پیدا کرده‌ و چه هدفی داشته‌اند، صرفا تیرگی را ببینند و این باعث شده جهان داستان و ذهنشان یکسره تیره شود و واقعا جهان چیزی جز تیرگی نباشد و نبیند. اگر شما سعی کنید صرفا رنگ خاصی را ببینید، هرچه باشد همان را خواهید دید و همان را از جهان دریافت خواهید کرد. این تقلید بی‌علت، ادبیات ما را به ادبیات انفعال و تسلیم و شکست تبدیل کرده؛ ادبیاتی بی‌هیچ کورسویی و شمعی و چراغی و حتی رنگی. اولین کسی که در این راه قربانی می‌شود خود نویسنده است چون دانسته یا نادانسته چنان تیرگی‌ای را بر جهانش حاکم می‌کند که گاه این تیرگی برای همیشه زندگی واقعی او را می‌بلعد و شاید نتواند هیچ‌گاه از دست این اغراق بزرگ رها شود.

*آقای کاتب! شما می‌گویید ادبیات یکسره تاریک علت وجودی خودش را از دست داده، چگونه این اتفاق در نسبت‌ها رخ داده؟

وقتی شالوده‌ها می‌شکنند قدرت خود نویسنده هم می‌شکند. امروز تئوری‌های زیادی در زمینه مرگ مولف و مخاطب مولف و... پدید آمده است. مخاطب آثار امروز دیگر مثل مخاطب دیروز نیست که چشم و گوش بسته به دهان نویسنده یا هنرمندی نگاه کند و هرچه را او می‌گوید تایید کند و سر تعظیم فرود آورد. واقعا این طور نیست. به همین دلیل است که می‌گویم ادبیات یکسره تاریکی علت وجودی‌اش را از دست داده است. متاسفانه ما در ایران کمتر وقت می‌کنیم که به این مسائل بیندیشیم و از خود بپرسیم این ابزار در زمان خود برای چه هدفی به وجود آمده است. چه کار باید می‌کرده و حالا آیا باز می‌توانیم مثل گذشته به آن نگاه کرده و همان استفاده‌ها را بکنیم.

و حالا که همه چیز و همه نسبت‌ها و تعریف‌ها به هم ریخته و تغییر کرده، باز هم این راه و شگرد مثل گذشته کارکرد قبلی خود را دارد یا نه. واقعا شوخی غریبی است. مخاطب امروز ادبیات خود را در جریان انواع و اقسام افکار قرار می‌دهد و تازه خودش با زندگی به طور مستقیم ارتباط دارد و زندگی را بی‌واسطه درک می‌کند. این مخاطب باهوش و پیچیده هیچ وقت نمی‌آید به حرف یک نویسنده بسنده کند و جهان را آن‌طور که او توصیف کرده دربست قبول کند. نسبت‌ها تغییر کرده؛ یعنی مخاطب خود را نه تنها پایین‌تر از نویسنده، که گاه بالاتر از او می‌داند. چنین کسی نمی‌آید صرف یک اثر هنری افکار و تجربه‌های خود را نادیده بگیرد و بگوید هرچه این آقا نشانم می‌دهد وحی است؛ نه، امروز او خود را در حد نویسنده می‌داند. قضیه این می‌شود که هنرمند حرف خودش را خواهد زد و مخاطب - که خود را اگرنه بالاتر که در حد او می‌بیند - راهش را از او سوا می‌کند چون فهمیده او افراط‌کار است و می‌خواهد با اغراق چیزی را در مغز او به هر وسیله‌ای شده، حتی به دروغ فرو کند و او را به راهی خاص بکشاند که در نظر دارد. مخاطب خودش با زندگی و جهان و افکار درگیر است. او می‌خواهد خودش به نتیجه برسد و خودش تعیین کند. نمی‌خواهد هنرمندی با صدای بلند و با دروغگویی و اغراق با او حرف بزند و جهان را آن طور که او می‌خواهد برایش به نمایش بگذارد بلکه می‌خواهد به روش خودش درک بهتری از جهان و هستی داشته باشد؛ درکی واقعی، نه درکی اغراق شده و تکراری. این کشف و شهودی که می‌گویند همین‌جاست. پس نتیجه آن می‌شود که او حرف هنرمندی را که با افراط و اغراق که یک نوع صدای بلند و قطعیت حساب می‌شود، به یک سو می‌نهد و راه خود را می‌رود.امروز به دلیل تغییر در جایگاه‌ها و شالوده‌شکنی‌ها، مخاطب خود را هم‌عرض و هم‌اندازه نویسنده می‌داند. پس دوست ندارد که با قطعیت و اغراق به زور به جایی برود بلکه می‌خواهد همراهی شود. او که خود نورهای کوچک و رنگ‌های زندگی را لمس می‌کند، می‌داند که پشت این قضیه نگاه سرد نویسنده چه افراطی صورت گرفته است. وقتی نویسنده‌ای با افراط، اغراق و قطعیت تمام بخواهد حرفش را بزند لحنش مثل نویسندگان صد سال قبل می‌شود که با تحکم می‌خواستند چیزی را به مخاطب حالی کنند و به او بگویند که او نمی‌فهمد و در حد آن نیست که خودش تصمیم بگیرد و خودش بفهمد. پس لازم است کسی به او چیزی را حتی با افراط حالی کند و این صدای اغراق‌آمیز و قطعی را مخاطب امروز نمی‌پذیرد و از این لحن خوشش نمی‌آید. منطق امروز این اجازه را به هنرمند امروز نمی‌دهد که با صدای بلند مثل گذشته‌ها حرفی را بزند. چند صدایی، تکثر آرا و این مباحث چرا این طور روی آثار سایه انداخته‌اند. یعنی نویسنده فهمیده باید همه جوانب را ببیند و با صدای بلند و اغراق‌آمیز مثل نویسندگان دوران کلاسیک یا حتی عصر مدرن حرفی را نزند و به آرامی و با صدای کوتاه سخن بگوید. تردید و شک و حیا و این طور سیاه کردن جهان یا سفید کردن‌های ابلهانه ریشه در نگاه سنتی به ادبیات و جایگاه مخاطب و نویسنده و ابزارهای داستانی دارند. مخاطب پیچیده امروز خود قاضی این دادگاه است. حرف‌هایی را که می‌شنود تجزیه و تحلیل می‌کند. او قبول نمی‌کند کسی به دروغ یا برای رساندن او به هدفی خاص بگوید جهان یکسره تاریکی و تباهی است. قبول نمی‌کند کسی به او بگوید جهان یکسره سفیدی، امید، شادی و خوشبختی است چون می‌داند که نیست. دست‌کم وقتی از سالن سینما بیرون آمد یا وقتی کتاب را بست این را به رخ خودش می‌آورد و می‌گوید که این نویسنده و هنرمند چقدر ساده‌لوح یا چقدر بدبین است و تمام تلاش‌های او را نقش بر آب می‌کند. بحث‌ها و تئوری‌های تازه نشان می‌دهد که این عصر، عصر نوعی تعادل در نگاه است؛ تعادل در جاهایی که قبلا افراط شده؛ تعادل در سطح سیاهی و سفیدی بیش از حد جهان؛ تعادل در استفاده از ابزارها، منطق‌ها و علت‌ها و... اگر هنرمند می‌خواهد مخاطبان حرفش را بشنوند و با او همراه شوند و او را ابله یا بدذهن و بی‌منطق فرض نکنند، باید نسبت‌ها را رعایت کند. نسبت سیاهی و سفیدی یکی از آن نسبت‌هاست. اینکه شما می‌بینید در کمتر نمایش یا رمانی شخصیت‌هایی مثل سابق یکسره سفید یا یکسره سیاه هستند به همین علت است. دیگر این قضیه جا افتاده که شخصیت مثلا باید متعادل یا خاکستری باشد. شاید واقعا هنرمندی به این قضیه باور قلبی نداشته باشد اما مجبور است به خاطر تغییر در نسبت‌ها این کار را کرده و نسبت‌های تازه را رعایت کند والا حرفش شنیده نمی‌شود.

*وقتی اولین بار کلمه آفتاب‌پرست را توی کتاب دیدم به آن قسمت و ماجرا دقیق شدم. دنبال آن بودم چون فکر می‌کردم معنی آفتاب‌پرست به نوعی تلویحی اشاره به تم اصلی رمان دارد اما وقتی جلوتر رفتم، دیدم باز آفتاب‌پرست دارد جور دیگری معنی می‌شود و هر بار معنی این آفتاب‌پرست با توجه به بریده‌ها و قصه‌ای که دارد اتفاق می‌افتد تغییر می‌کند. حتی گاهی شما در قصه‌ای به این کلمه اشاره هم نمی‌کنید اما معلوم است که قضیه همان آفتاب‌پرست است و طی کار معنی آفتاب‌پرست بارها و بارها تغییر می‌کند؛ مثل خود آفتاب‌پرست که تغییر شکل می‌دهد و معنی‌اش در حال گذر و تغییرات است و مخاطب عاقبت نمی‌فهمد این آفتاب‌پرست که هی از آن حرف می‌زنید چیست و کیست؟ انگار یک جور بازی با معنی‌های مختلف است یا یک چیز گمشده و بزرگ که در همه آدم‌ها هست. حتی در جایی از رمان می‌گویید که هر کسی یک آفتاب‌پرست دارد. این آفتاب‌پرست واقعا چیست؟

هرکس بر اساس ذهنیت و دنیای شخصی و دنیای حاکم بر خودش با چیزی در حال نبرد و چالش است و دنبال چیزهایی می‌گردد و بر چیزی پیروز می‌شود و از چیزی شکست می‌خورد و به چیزی تسلیم می‌شود. در رمان، بریده‌ها و قصه‌های بسیاری دیده می‌شود که در هر کدام از آنها حضور این آفتاب‌پرست را متوجه می‌شویم؛ یعنی هرکدام از این قصه‌ها یک جور دارند این آفتاب‌پرست را معنی می‌کنند و یک وجه این موجود را نشان می‌دهند و از یک زاویه مختلف این گمشده را بررسی می‌کنند. در برخی از شخصیت‌های داستان یا قصه‌های کوچک که تکه‌ای از آنها آفتاب‌پرست هستند، ما اندوه‌ها و دردهای بشری را می‌بینیم. در برخی از آفتاب‌پرست‌ها هم درگیری‌های فلسفی انسان معاصر را مشاهده می‌کنیم. در گروهی از آفتاب‌پرست‌ها نیز مسائل اجتماعی و مسائل اخلاقی را می‌بینیم. اینها همه برش‌هایی از انسان هستند؛ یعنی هر برش را ما به کسی، ماجرایی و قصه‌ای دادیم تا بتوانیم از همه جهت این انسان را بررسی کنیم و در کل بتوانیم از همه زاویه‌ها آن را ببینیم تا نگاهمان به این قصه کامل باشد. در واقع بخشی از تم لغزان رمان که به قول شما مثل آفتاب‌پرست در حال رنگ عوض کردن است در دست شخصیت و ماجرایی است و کلیت تم خرد و تقسیم شده و هرکسی مقداری از این تم و بار را بر دوش می‌کشد.

*چرا همه اینها را در یک شخصیت و ماجرای واحد جمع نکردید و این طور هر تکه تم را به یک شخصیتی و ماجرایی دادید؟

چون از لحاظ منطق و اسلوب واقع‌گرایی این کار شدنی نبود که همه این ماجرا‌ها و خرده‌های این تم را مثلا در یک شخصیت جمع کنیم. اغراقی به وجود می‌آمد که پذیرش داستان و تم را دچار مشکل می‌کرد؛ یعنی مخاطب باور نمی‌کرد این شخصیت این همه تلورانس داشته و قابل باور باشد.

همزمان کردن یک مساله فلسفی، اجتماعی و اخلاقی و میکس اینها با هم در یک نفر نشدنی است چون جهت‌های هر کدام از آنها متفاوت هستند و هر کدام به یک سو می‌روند. به خاطر همین هم تم را به قسمت‌های بسیار کوچک و لغزان تقسیم کرده‌ و هر تکه را روی دوش شخصیتی، قصه‌ای، بعدی، اتمسفری و مکانی گذاشته‌ام و این شده که سطح داستان پر از شخصیت است؛ شخصیت‌هایی که بیش از آنکه شخصیت باشند بخشی از تم ما هستند؛ شخصیت‌هایی کوچک و بزرگ که در نهایت با توجه به ارزش دراماتیکی‌ای که هر شخصیت دارد، مقداری از تم بر او سوار شده است و جمع این تم‌های کوچک و این برش‌های ناپیوسته ما را به تم بزرگ می‌رساند و تم اصلی و بزرگ ما این است که این قصه تم اصلی و مشخص و بزرگی ندارد. شاید شخصیت مخاطبی این طور باشد که در زندگی با مسائل اخلاقی بیشتر درگیر باشد.
وقتی او با این کار برخورد می‌کند، فکر می‌کند تم اصلی این رمان رسیدن به یک تم اخلاقی است که در سطح اثر هم به خوبی دیده می‌شود؛ در صورتی که این مساله درد یکی از واحدهای اصلی داستان است و باقی زمینه‌ها و واحدها راه خود را می‌روند. یا اگر مخاطبی در پی مسائل اجتماعی و جامعه‌شناسی و موضوعات مربوط به آن است، آن وقت فکر می‌کند که رمان یک جامعه فرضی را در یک ناکجاآباد واقعی و کولاژ شده رسم می‌کند که جامعه خود را از منظرهای متفاوت نقد و بررسی کند؛ تا ما در این برهه جامعه خودمان و به تبع آن جامعه جهان را درک کنیم. اگر هم مخاطب در پی مسائل فلسفی است، نکته فلسفی را در پس این داستان و جهان و زندگی به ظاهر ساده آدم‌های اثر می‌بیند. یعنی شما هر دغدغه‌ای که دارید، می‌توانید با توجه به راه‌های مختلف و زمینه‌هایی متفاوتی که در اثر وجود دارد، نمود یا بازخورد دغدغه‌های خود را بیابید و با توجه به امکانات مطرح شده در اثر و شخصیت‌ها و برخوردهای متفاوت، مخاطب می‌تواند بر هر برهه و زمینه چیزی را سوار کند. زمینه‌های مختلفی در این رمان وجود دارد تا مخاطب بتواند چیزهایی از جنس دغدغه‌های خود بیابد. این پتانسیل وجود دارد که مخاطب بتواند داستان خود را روی بدنه این آدم‌ها و وقایع و اتمسفر سوار کند چون خطوط مختلف برای اجرای این کار در لابه‌لای اثر تنیده شده است.منبع-مجله ی الف-






جایزه‌ی گلشیری








پونه ابدالی






 

بنیاد هوشنگ گلشیری با تشکر از کمیته‌ی جایزه، ارزیاب‌ها مرحله‌ی‌ اول و داورهای نهایی و تبریک به برگزیده‌های این دوره، خواهد کوشید تا در بهار سال آینده در مراسمی جوایز را به برندگان اهدا و از محمود دولت‌آبادی ـ داستان‌نویس معاصر ـ تجلیل کند.

در بخش مجموعه‌ی داستان منتشرشده در سال‌های ۸۸ و ۸۹ (از نویسنده‌هایی که پیش‌تر مجموعه‌ی داستان منتشر کرده‌اند) با داوری خانم لی‌لی گلستان، آقایان کیومرث پوراحمد، خسرو دوامی و محمدآصف سلطان‌زاده از میان نامزدهای این بخش: «ابر صورتی» علی‌رضا محمودی ایرانمهر (چشمه)، «آدم‌ها» احمد غلامی (ثالث)، «برو ولگردی کن رفیق» مهدی ربی (چشمه)، «بماند» بهناز علی‌پور گسکری (چشمه)، «تو هیچ گپ نزن» محمدحسین محمدی (چشمه) و «کتاب ویران» ابوتراب خسروی (چشمه)، دو اثر با آرای مساوی برگزیده شدند: «آدم‌ها» نوشته‌ی احمد غلامی و «کتاب ویران» نوشته‌ی ابوتراب خسروی.

در بخش مجموعه‌ی داستان اول منتشرشده در سال‌های ۸۸ و ۸۹ (از نویسنده‌هایی که پیش‌تر مجموعه‌ی داستان منتشر نکرده‌اند) با داوری کامران بزرگ‌نیا، مجتبی پورمحسن، علی خدایی و امیرحسین خورشیدفر از میان نامزدهای این بخش: «آستین‌های رنگی» تایماز افسری (نی)، «پرتره‌ی مرد ناتمام» امیرحسین یزدان‌بد (چشمه)، «خواب با چشمان باز» ندا کاووسی‌فر (چشمه)، «خویش‌خانه» آیت دولتشاه (افکار)، «در ماهی می‌میریم» سعید شریفی (افراز)، «شکار حیوانات اهلی» علی شروقی (چشمه) و «حالا عصر است» طیبه گوهری (ثالث)، دو اثر با آرای مساوی برگزیده شدند: «پرتر‌ه‌ی مرد ناتمام»، نوشته‌ی امیرحسین یزدان‌بد و «خواب با چشمان باز، نوشته‌ی» ندا کاووسی‌فر.

در بخش رمان اول منتشرشده در سال ۸۹ (از نویسنده‌هایی که پیش‌تر رمان منتشر نکرده‌اند) با داوری فرشته احمدی، رهاد توحیدی و فرهاد کشوری از میان نامزدهای این بخش: «بهار برایم کاموا بیاور» مریم حسینیان (کتابسرای تندیس)، «پنجره‌ زودتر می‌میرد» پوریا عالمی (علم)، «زیر آفتاب خوش‌خیال عصر» جیران گاهان (چشمه)، «شبیه عطری در نسیم» رضیه انصاری (آگه) و «یکشنبه» آراز بارسقیان (چشمه)، رمان «زیر آفتاب خوش‌خیال عصر» نوشته‌ی جیران گاهان رمان اول برگزیده‌ی یازدهمین دوره اعلام شد.

در بخش رمان منتشرشده در سال ۱۳۸۹ (از نویسنده‌هایی که پیش‌تر رمان منتشر کرده‌اند) با داوری هلن اولیایی‌نیا، امیر احمدی آریان و محمود فلکی فاصله‌ی زیاد آرای سه داور سبب شد تعیین برگزیده‌ی این بخش از میان نامزدهای زیر برای کمیته‌ی جایزه امکان‌پذیر نباشد و بنابراین جایزه‌ی گلشیری در این بخش برنده‌ای اعلام نکرد.

 

نامزدهای این بخش به این شرح بودند: «خنده‌ی شغال» وحید پاک‌طینت (چشمه)، «رام‌کننده» محمدرضا کاتب (چشمه)، «لب بر تیغ» حسین سناپور (چشمه) و «ماه کامل می‌شود» فریبا وفی (مرکز).

 

در بخش مجموعه‌‌‌داستان منتشرشده در سال‌های 88 و 89 با داوری لی‌لی گلستان، کیومرث پوراحمد، خسرو دوامی و محمدآصف سلطان‌زاده از میان نامزدهای این بخش دو اثر با آرای مساوی برگزیده شدند: «آدم‌ها» نوشته‌ی احمد غلامی و «کتاب ویران» نوشته‌ی ابوتراب خسروی.

در میان نامزدهای این بخش مجموعه‌داستان‌های «ابر صورتی» نوشته‌ی علیرضا محمودی ایرانمهر، «برو ولگردی کن رفیق» نوشته‌ی مهدی ربی، «بماند...» نوشته‌ی بهناز علی‌پور گسکری و «تو هیچ گپ نزن» نوشته‌ی محمدحسین محمدی حضور داشتند که در بخش «جهان تازه‌ی داستان» نشرچشمه منتشر شده‌اند.

 

در بخش مجموعه‌داستان اول منتشرشده در سال‌های 88 و 89 با داوری کامران بزرگ‌نیا، مجتبی پورمحسن، علی خدایی، و امیرحسین خورشیدفر از میان نامزدهای این بخش دو اثر با آرای مساوی برگزیده شدند: «پرتره‌ی مرد ناتمام» نوشته‌ی امیرحسین یزدان‌بد و «خواب با چشمان باز» نوشته‌ی ندا کاووسی‌فر.

در بخش مجموعه‌داستان اول به‌جز دو مجموعه‌داستان برنده، اولین مجموعه‌داستان علی شروقی با عنوان «شکار حیوانات اهلی» هم از مجموعه‌ی «جهان تازه‌ی داستان» نشرچشمه میان نامزدهای نهایی این بخش حضور داشت.

 

در بخش رمان اول منتشرشده در سال 1389 (از نویسندگانی که پیش‌تر رمان منتشر نکرده‌اند) با داوری فرشته احمدی، فرهاد توحیدی، و فرهاد کشوری از میان نامزدهای این بخش رمان «زیر آفتاب خوش‌خیال عصر» نوشته‌ی جیران گاهان رمان اول برگزیده‌ی یازدهمین دوره اعلام شد.

در این بخش هم جز رمان برنده، اولین رمان آراز بارسقیان با عنوان «یکشنبه» از مجموعه‌ی «کتاب‌های قفسه‌ی آبی» نشرچشمه در میان نامزدها حضور داشت.

 

در بخش رمان منتشرشده در سال 1389 با داوری هلن اولیایی‌نیا، امیر احمدی آریان و محمود فلکی فاصله‌ی زیاد آرای سه داور سبب شد که تعیین برگزیده‌ی این بخش از میان نامزدها برای کمیته‌ی جایزه امکان‌پذیر نباشد و بنابراین جایزه‌ی گلشیری در این بخش برنده‌ای اعلام نکرد.
در این بخش سه رمان «خنده‌ی شغال» نوشته‌ی وحید پاک‌طینت، «رام‌کننده» نوشته‌ی محمدرضا کاتب و «لب بر تیغ» نوشته‌ی حسین سناپور که هر سه از سوی نشرچشمه منتشر شده‌اند به لیست نامزدهای نهایی راه یافته بودند








دورخیز برای جهش ناممكن








نویسنده: شیما بهره مند








«با رمان، ادبیات دیگر هیچ نفسی را بازگو نمی كند، بلكه مدل های ساختارناپذیری از میل ارایه می دهد. یعنی دیگر میل به صحنه هایی از تاریخ شخصیت قابل تقلیل نیست...» لئو برسانی در پروژه مطرح خود؛ تئوری «انهدام نفس»، من- نفس بودن را در تقابل با سوژه بودن قرار می دهد. همان طور كه ویژگی منحصر به فرد دوران مدرن، متلاشی شدن نفس ها به نیت سوژگی است، روایت مدرن نیز با از هم پاشیدن بدن ها و ارگان های موجود، سوژه را شكل می دهد. برسانی، «رمان» را دستور عمل انهدام نفس به نیت سوژگی می داند. یعنی نویسنده همان نفسی است كه متلاشی می شود تا سوژه خلق شود.
محمدرضا كاتب، نویسنده این روزهای ما، با تمام اعتقادات و باورهای اخلاقی اش مصداق این فرآیند است. كاتب نویسنده ای اخلاق گرا است كه همواره از اخلاق و مرگ و باورهایی می گوید كه به مثابه قانون برتر، گویی خدشه ناپذیرند. از این رو داستان های كاتب را می توان مازاد كاتب دانست. آنچه از كاتبِ نویسنده چیزی بیش از خودش و فراتر از خودش را به تصویر می كشد. مانند همان خشونتی كه به شكلی در تمام آثار كاتب وجود دارد. درست همان طور كه كافكا روزها در جایگاه یك وكیل با متن نمادین و به ظاهر خدشه ناپذیر، همان قانون، سروكار داشت و شب ها با احساس گناه، قسمی تفسیر از قانون می ساخت كه برخلاف گفتمان غالب ناكارآمدی و سلیقه ای بودنش را نشان می داد. در حالی كه «رمان» به عنوان دستاورد مهم انسان مدرن، برسازنده تقدیر انسان و بیانی جمعی از خاطره آدمی است و همان حقیقتی است كه برخلاف كلیشه ها، هیچ نسبتی با سلیقه (به هر مفهوم آن) ندارد. كاتب، راوی خودش؛ خاطره ها و روزمره اش نیست. او از دغدغه ها و اندیشه ها و ترس هایش می نویسد. او جهان داستانی خاص خود را ورای تجربه زیسته اش می سازد. همان طور كه ژیل دلوز معتقد است: «نویسنده با خاطره هایش نمی نویسد مگر اینكه از آنها منشاء و تقدیر انسان را بسازد... و اگر نویسنده ای به بازگویی خاطره اش بپردازد، به طوری كه در تجربه هر انسان واحدی بتوان از آن سراغ گرفت، ادبیاتی را خلق می كند كه به منزله بیانی جمعی برای انسانی اقلیتی یا انسان های اقلیت شده است. یعنی كسانی كه بیان خود را از طریق نویسنده پیدا می كنند... ادبیات همواره به تك بودها ارجاع می دهد. با این حال سرهم ساختی جمعی از بیان است.»نویسنده بودن با احساس گناه آغاز می شود، با آگاهی از گناهكار بودن. این است كه در هر لحظه از تاریخ نوشتن با كار كردن در تقابل است. هنگام نوشتن باید در جناح شیطان بود. باید با عذاب وجدان نوشت. محمدرضا كاتب، از معدود نویسندگان معاصر ما است كه در تقابل با جریان غالب ادبیات امروز با احساس گناه و از گناه می نویسد. نه به این معنا كه گناه، در قامت پرونده یا اعتراف، داستانی شود بلكه كنش روایتش گناهكارانه است. یعنی با احساس گناه می نویسد، در جایگاه گفتنی كه نفس روایت كردن و نوشتن گناه است. پس كاتب همان نفس متلاشی شده ای است كه در رمان هایش آدمی گناهكار و شكست خورده را تصویر می كند. این دست نویسندگان نوشتن را به مثابه كاركردن نمی دانند. كاتب به تمثیل می گوید در بازار روی دست كار می كند. هر وقت چیزی برای فروش دارد عرضه می كند و این طور هیچ اجباری به نوشتن و چاپ كردن ندارد. كاتب ادبیات را دكان نكرده و در فكر مقبولیت در نهادهای ادبی نیست. گرچه نوشته های او همواره خود را به این نهادها تحمیل كرده اند. برخلاف «نویسندگان هویت گرا» یی كه از ادبیات دكان ساخته اند و به جای نوشتن و خلق ادبی بساط ادبیات بازی به راه انداخته اند و جز رو كردن دست خالی روزمره از طریق بازنمایی آن كاری از پیش نمی برند. اما كاتب نویسنده ای است كه در برابر ادبیات غالب كارگاهی، تولید انبوه و یكسان سازی ادبیات و خاستگاه هایی كه به آن تحمیل می شود، مقاومت می كند. این است كه آثار كاتب قابل تقلید نیست و ادبیاتی است كه در مقابل توده ای و خصوصی شدن، از فردیتش دفاع می كند. محمدرضا كاتب، نویسنده نامریی دوران ماست كه هر چه از فضای ادبی و صحنه دوری می كند، ادبیاتش بیشتر مریی می شود. درست برعكس نویسندگان جریان غالب كه در غیاب «ادبیات» خودشان جای متن شان را گرفته اند.


روزنامه شرق








روایت تله شدن








نكاتی چند درباره رمان «رام كننده» نامزد جایزه بنیاد گلشیری



نویسنده: هلن اولیایی نیا








پس از خواندن رمان رام كننده اثر محمدرضا كاتب، خواننده احساس می كند ذهن نویسنده خودآگاه یا ناخودآگاه انباشته از ژانر های ادبی بوده است، كه در هنر داستان نویسی غربی نضج و تكامل یافته و به طور خودجوش متجلی شده است. همین امر برای خواننده ای كه این سنت های ادبی را تجربه كرده است، خوانش رمان را جذاب می كند. گاه این احساس سبب می شود خواننده نیز خود را یكی از تله شدگان در شبكه پیچیده و تودرتوی رمان ببیند.
داستان به گونه ای آغاز می شود كه حس تعلیق و كنجكاوی را در خواننده برانگیخته و او را جذب ماجرای تله و تله شدن راوی می كند. با حضور مرحبا و فلسفه بافی او در مورد تله شدن، خود را با یك داستان علمی-تخیلی روبه رو می بینیم كه بعد ها با داستان انسان ها به عنوان مكاشفات علمی قوت می یابد. از آن پس ساختار داستان-در-داستان به شیوه داستان های هزار و یكشب و اشارات مستقیم به شهرزاد و داستان هایش، ما را به ژانر قصه-در-قصه قرون وسطایی رهنمون می كند. داستان عشق مرحبا و زمان به خورشید، نامی كه خود به خود با زمان پیوند دارد نیز یادآور رمانس های قرون وسطایی است. روند این داستان عاشقانه حتی به سوی داستان های پریان در صفحات 44 تا 46 میل می كند. سپس سنت ادبی گوتیك ظاهر می شود در جایی كه راوی به باغ «پدر» می رود و در می یابد كه روح مادر در آنجا محبوس است. وی علاوه بر رنج حصر، از ارتباط نزدیك با دیگران و حتی فرزندش منع شده است: «پدر» نقش خون آشام یا دراكولایی پیدا می كند كه مطایبه شكنجه سادیستی از شدت عشق را در داستان به پیش می برد. واكنش های راوی به تمام این ماجرا های شگفت انگیز سكوت و انفعالی كافكایی را به ذهن متبادر می كند: راوی به ندرت در مورد تله شدن خود و وضعیت تحمیلی خود كلامی به زبان می آورد و در مقابل تقاضا های دیگران جهت پرسش سوال فقط سكوت اختیار می كند مانند شخصیت های رمان محاكمه و یا داستان مسخ كافكا. با آغاز ماجرای سرداب و فیلم ها و ویدیو هایی كه به نمایش درمی آیند و «پدر»، كه خود صدایش را از دست داده، با مونتاژ و كولاژ صحنه ها و جابه جا كردن صدا هایی كه با متن مستند ها ارتباطی ندارند، به حال وهوا و فضای فرانوآوری و یا پست مدرنیستی و تاثیر وسایل صوتی و تصویری بر زندگی امروزی وارد می شویم.
به همان شیوه نویسنده از صنایع و تمهیداتی بهره برده است كه بعضا در عصر ما مهجور واقع شده است. شاخص ترین شگرد، به كار گیری تمثیل است كه در رمان احیا شده است. نام های تمثیلی «مرحبا» به عنوان ماهر ترین تله كنندگان و یا «تله كننده بزرگ»، «اجل»، نام باز مرحبا كه با نقش خود مرحبا به مثابه اجل سایرین پیوند می یابد، «زمان»، كه در اصل با نام «پدر» ظاهر می شود— ابرانسانی كه تاكنون همه را به اسارت خود درآورده همان گونه كه زمان سبب نابودی انسان هاست—نام «حلزون»، برای مردی صد ساله كه هم حركتش كند است و هم زمان برایش كند گذشته و «تله» و انواع آنكه نمایانگر حوادثی ا ست كه منجر به نابودی بشر می شوند و سرانجام قصه های متعددی كه هر كدام تمثیلی ا ست از موقعیت فلسفی، سیاسی و اجتماعی انسان ها (همچون داستان خاركن، قصه شهرزاد و سفر به مصر و غیره). شگرد دیگری كه در داستان جلب توجه می كند، فاصله گذاری و بحث های انحرافی نامرتبط با روند معمول داستان و یادآور حقه های داستانی لارنس استرن در رمان تریسترام شندی در قرن هیجدهم است. مباحث اغلب مانیفست های فلسفی، اخلاقی، هنری و اجتماعی راوی را كه می توان وی را سخنگوی نویسنده انگاشت، بیان می كنند. این سخن های انحرافی خواننده را از روند داستان دور می كند ولی راوی مجددا او را به مسیر اصلی باز می گرداند. چون این تكنیك باید هدفمند باشد، شاید نویسنده قصد دارد خواننده را از درگیری بیش از حد در ماجرا های داستان دور كند و خطی میان داستان و واقعیت بكشد و به خواننده این فرصت را بدهد تا در مورد آنچه می خواند داوری كند. افزون بر آن استفاده از كهن الگوی مضمونی «سفر» و «جست وجو» كه راوی در طول آن بناست به خودیابی برسد ساختار داستان را در بر می گیرد. مضامین بسیاری در بافت داستان تنیده شده كه با ماهیت متناقض نمای حیات انسانی گره می خورد. شروع داستان با سخن مرحبا كه من آن كسی كه تو فكر می كنی نیستم، یك نفر دیگر هستم. خب عیب ندارد، تو هم آن كسی كه هستی نیستی، چون می توانی چند نفر دیگر هم باشی. برای دانستن هر چیزی در این عالم، آدم باید تاوان بدهد. مجموعه این پارادوكس ها در این عبارت نشان از حیات متناقض نمای انسان دارد. این واقعیت كه در داستان مرحبا و زمان و خورشید و راوی، شخصیت های در گیر در ماجرا، برای محافظت خود یا دیگران، خود و آنان را دچار عذاب روحی و جسمی می كنند، این مضمون كه عقل و منطق انسان تاوانی گزاف می طلبد و برای كسب معرفت باید رنج و عذاب كشید یا عشق به بروز نفرت و شكنجه می انجامد، شك و تردید و بی اعتمادی راوی كه با نزدیك شدن به حقایق شدت می گیرد و راوی برای یافتن هویت خویش دچار بی هویتی می شود و «اودیپ» وار بلاتكلیف می ماند كه ارتباطش با مرحبا و «پدر» و خورشید چیست، همگی پارادوكس هایی هستند كه در بافت داستان تنیده شده است. در راستای مضامین مبتلابه امروزی انسان، به خطر ابتلای مادر یا خورشید به بیماری لاعلاجی برمی خوریم كه ظاهرا باید همان «ایدز» باشد. ابتلای قربانیان دیگر به این بلاكه با وجود قدرت و ثروت بی حد بیمار از معالجه آن ناتوان است. توصیف فضای زیبای باغ و اطراف قصر «پدر» كه آن را به بهشت مانند كرده است، در تضاد با دوزخی است كه راوی با ورود به آن تجربه می كند و روح و روان وی را متلاطم و معذب می كند.
ولی با وجود این همه نعمت ادبی كه اثر را به فرهنگ ادبی كوچكی مبدل كرده كه از هر ژانر و مقوله ای نشانی دارد، در به كار گیری این شگرد ها گاه عنان از دست خارج شده و سبب آزار خواننده می شود.
استفاده از تمثیل به عنوان نشانه ای در داستان، بناست خود ببوید نه عطار بگوید. در داستان این تمثیل ها خود به اندازه كافی گویا هستند، ولی در موارد متعددی نویسنده از زبان راوی سعی دارد به توضیح و تاكید بیش از حد آنها بپردازد تا مطمئن شود خواننده منظور را گرفته است. این نقیصه نوعی نقض غرض است. اگر تكنیكی در داستان به كار می رود این با خواننده است كه آن را دنبال كرده و خوانش خود را داشته باشد. همین سبب می شود كه قصه های تمثیلی رمان بیش از حد طولانی و در نتیجه ملال آور شده و به موعظه نزدیك شوند. گاه خواننده به این نتیجه می رسد كه اگر صفحاتی چند را هم نخواند و از آنها گذر كند، چیزی از دست نمی دهد و خدشه ای به روند داستان وارد نمی آمد.
این مشكل منجر به فدا شدن داستان به نفع نظرات و مانیفست های فلسفی، اجتماعی، اخلاقی، روانشناختی و هنری نویسنده می شود كه چنان در داستان سنگینی می كند كه جاذبه های ادبی آن را به شدت تحت تاثیر قرار می دهد و خواننده احساس می كند تئوری و نظریه می خواند تا داستان و این امر سبب خنثی شدن اثر روایت های فرعی كه بناست برای تقویت روایت اصلی به كار رود، می شود. توصیف نواری كه راننده می گذارد (ص 75) چه ارتباطی با اصل روایت دارد؟ یا توضیح طولانی مزایای تاریكی در صفحات 86و 87؟ راوی خود پس از گوش دادن به حرف های مرحبا و یا «پدر»، آنها را «خزعبلات» و «چرندیات» و مواردی از این دست می خواند و اظهار می دارد كه حوصله اش از این حرف های طولانی سر رفته، چرا خواننده هم باید دچار این مشكل شود؟ داستان بوكسور و وحشتی كه در «پدر» ایجاد كرده با نظریه های هنری، شعری، نویسندگی و غیره هم ارزش هنری را كه تله كننده ای چون «پدر» از آن داد سخن سر می دهد زیر سوال می برد، هم جایگاه چندانی ندارد.
همچنین روند داستان به این گونه پیش می رود كه راوی معمایی را كه برای خودش هم مرموز است بیان می كند و خواننده را نیز با خود به همراه می كشد ولی بلافاصله چند صفحه بعد، با همان اصرار نسبت به توضیح در مورد تمثیل ها، خود به طور مبسوطی به گره گشایی می پردازد به طوری كه خواننده گاه در گیر توضیحات در مورد رازی می شود كه دیگر راز نیست. این به معنی زیر سوال بردن درك و فهم خواننده تحلیلگر است كه ترجیح می دهد با استفاده از سرنخ هایی كه در داستان كم نیست به اكتشاف حقایق بپردازد. آیا نویسنده احساس می كند هر چه اندیشیده و تجربه كرده همگی باید در این رمان گنجانده شود و دیگر فرصتی برای بیان این همه نظر ندارد؟ این همان چیزی است كه در طول خوانش داستان آزار دهنده است و جاذبه های داستانی را تحت الشعاع قرار می دهد. شخصیت پردازی ها نیز قابل بحث است كه در این مجال كوتاه نمی گنجد. سكوت راوی و واكنش های سرد وی به موقعیت اش، انگیزش همدلی و همدردی توسط نویسنده با «پدر» و مسوولیتی كه او نسبت به قربانیان خود احساس می كند، یكی از چند سوالی است كه در ذهن خواننده لاینحل باقی می ماند.
سخن كوتاه كه با رعایت اصول داستان نویسی، این همه ترفند های داستانی در رمان رام كننده به طور موثر تری بر مخاطب تاثیر می نهاد. با این وجود به زعم نگارنده، با توجه به اینكه رمان های دیگر از این لغزش ها به دور نیستند، نویسنده محترم، رمانی قابل اعتنا خلق كرده است كه می تواند راهگشای آثار آتی ایشان باشد.


منبع روزنامه شرق

 

 


 

 


تکه هایی ازرام كننده

 


 

نكته جالبش این بود كه هر چه بیشتر كتاب های خودشناسی می خواندم٬ بیشتر خودم را گم می كردم. " ص13 "

 

تله شده ها بعد از شنیدن خبر تله شدن شان دیگر مزه ی هیچ چیز را درست و حسابی نمی فهمند.فكر و ذكرشان می شود آن تله لعنتی. حتا متوجه تلخی و شیرینی حوادث دیگر نمی شوند.این دانستن از آن دانستن های احمقانه است.عجیب آن است كه همه مان تشنه اش هستیم.بهتر است آدم لذت ببرد تا این كه از چیزی سر دربیاورد. " ص17 "

 

اگر خوب نگاه كنی٬ می بینی حماقت٬ نادانی و كلی چیزهایی كه اسم شان بد رفته٬ همه جزء حسن های آدم هستند. " ص18 "

 

می دانم به چه داری فكر می كنی... تنها راه این است كه سعی كنی با چشم یك زن دنیا را تماشا كنی.آن وقت می بینی كارها چه راحت پیش می رود. " ص29 "

 

او با سمی كه فقط در ذهنش بود گزیده شده بودو در عالم واقعی همین باعث مرگش شده بود. " ص32 "

 

كسانی كه قواعد احتمالات را نادیده می گیرند زودتر از آن چه كه باید نابود می شوند. " ص32 "

 

كاری كه آدم در تمام عمرش ازش دست برنمی دارد فرار است." ص34 "

 

تاریخ چیزی نیست جز فرار و رام كردن تله ها و تله شده ها. "ص46 "

 

اگر كسی در خیالش نتواند كاری را بكند در دنیای واقعی هم نمی تواند. " ص53 "

 

لذت انجام كار٬ بهترین لذتی است كه یك مرد با آن می تواند جای خالی عشق را پر كند." ص53 " *۱

 

بهترین كاری كه تله ها بلدند بكنند به هم ریختن آدم هاست. " ص67 "

 

غم٬ تنهایی و سختی هركدام می تواند یك آدم را از درون جابه جا كند و اصلش را نابود كند." ص67 "

 

حیف٬ آدم بعضی چیزها را وقتی می فهمد كه دیگر فهمیدن یا نفهمیدنش فرقی به حالش ندارد. " ص76 "

 

مربای بهار نارنج " ص77 " *۲

 

راست می گویند بار سبك از بهشت آمده ." ص77 "

 

تاثیر برخورد اول یك مرد با یك زن٬ هیچ وقت از یاد زن نمی رود. و همیشه آن برخورد میزانی برای سنجش اوست. " ص83 "

 

هرآدمی ساخته شده تا یك كار را تمام و كمال بكند و هیچ كسی بهتر از خودش نمی داند آن كار چیست. " ص102 "

 

گاهی با این كه دیر شده٬ اما هنوز دیر نیست٬ می شود باز از نو شروع كرد. " ص116 "

 

آدمیزاد در كل٬ دنبال چیزهای خاص است. " ص124 "

 

شاید یكی از سخت ترین كارهای دنیا این باشد كه آدم بخواهد انتخاب كند از او چه بماند و چه نماند. " ص128 "

 

كم نیستند مردان بزرگی كه برای به دست آوردن یك زن٬ یك شهر٬ یا حتا یك چیز ساده٬ خون ها ریختند. آن فكر٬ آن لمس و نگاه٬ آن قدرتی كه پس آن شی است٬ كاری می كند كه تا آخر عمر تحت سلطه ی آن موهوم باشند. در صورتی كه شاید روی كس دیگری هیچ تاثیری نداشته باشند. " ص134 "

 

فرق رام شده ها و بقیه ی مردم عادی در این انتظاری است كه آن ها می كشند و می فهمندش٬ و بقیه نمی كشند یا نمی فهمند." ص135 "

 

این شماره های معكوسی كه ابتدای فیلم ها می آیند بزرگترین معنی یی هستند كه بشر تا به حال نمونه اش را توانسته بسازد. چون زندگی مان را در كوتاه ترین زمان و به كامل ترین صورت بیان می كنند. " ص135 "

 

تله ها مثل عشق می مانند٬ جایی در قلب مخفی می شوند. " ص140 "

 

همه ی عمر دنبال یك چیزهایی می گردیم كه ظاهرا اسمش زندگی است و اسم واقعی اش تله است. " ص145 "

 

نجات هر كسی میان تله اش خوابیده٬ فقط باید دست دراز كند و بردارد. " ص145 "

 

نشانه های تله ها نشانه های خود ما و زندگی ما هستند. بی خود نباید دنبال شان بگردیم. چیزی برای گفتن نیست. گاهی كسانی آدم های زیادی را بی آن كه حتا بفهمند تله می كنند. چون باعث می شوندهمه چیز یا چیزهایی در چشم آن آدم بی ارزش یا بیش از حد با ارزش جلوه كند. طوری سایه اش روی همه چیز بیفتد. از آن به بعد آن ها آدم های خطرناكی می شوند٬ چون چیزهایی یا چیزی مهمی را دیگر جدی نمی گیرند٬ یا چیزهایی را بیش از جد عظیم و جدی فرض می كنند. اگر به اطرافمان خوب نگاه كنیم می بینیم خیلی ها تله شده اندو حتا حال ندارند دنبال پادزهرشان بگردند. همین طوری میان تله شان دست و پا می زنند بی آن كه بفهمند دارند تمام می شوند. " ص174 "

 

بعضی آدم ها چنان هاله و انرژی خوبی از خودشان در اشیاء ٬زمان ها و مكان های خاص به جا می گذارند كه باعث می شود سال ها بعد از مرگ شان آن ها را با آن مكان٬ زمان و یا شی دوباره به یاد بیاوریم. و آن ها اینطوری به هم منطبق می شوند. " ص184 "

 

عالم مثال بزرگتر و واقعی تر از عالم واقعی است. تله كنندگان فقط می توانند این عالم را كشف كنند و تله شده ها فقط می توانند آن را وصف كنند." ص199 "

 

حیف آدم وقتی چیزی را درك می كند كه كار از كار گذشته. وقتی آخر یك جاده هستی٬ دیگر چه اهمیتی دارد میان جاده چه نشانه ای برای تو بوده كه راهت كوتاه تر و بهتر بشود. " ص210 "

 

آدم ها آخرین موجودی هستند كه رنگین كمان خودشان را كشف كردند. " ص231 "منبع -nadiasun

 

 



كتاب صلح دنیا


 


 


كشته ام كه روایت كنم


گفت وگو با محمدرضا كاتب







مهدى یزدانى خرم







گفت وگو با محمدرضا كاتب قواعد خودش را دارد. معمولاً تن به مصاحبه نمى دهد و اگر این كار را بكند باید به صورت كتبى باشد. سئوال ها را براى او مى فرستم و كاتب بلافاصله پاسخ هاى آن را براى ما مى فرستد. كاتب نویسنده گوشه گیرى است او آنچنان در محافل و جمع هاى ادبى دیده نمى شود. هر زمانى كه با او صحبت كنى، یك جمله را تكرار مى كند: «مشغول چكش كارى رمان جدیدى هستم.» این روند كارى باعث شده تا محمدرضا كاتب به نویسنده اى حرفه اى تبدیل شود كه فارغ از جو موجود جامعه ادبى به نوشتن و انتشار آثارش مشغول است. كاتب چندى پیش رمان «وقت تقصیر» را از سوى انتشارات نیلوفر به بازار فرستاده است. او با این رمان تریلوژى خود كه قبلاً در رمان «هیس» و «پستى» آن را خوانده ایم كامل كرده است. محمدرضا كاتب نویسنده اى جوان از نسلى تجربه گرا است كه مى كوشد روایت تاریخى خود را از فضا و ذهنیت انسان ایرانى به تصویر بكشد. وقت تقصیر رمانى این گونه است.
•••
•در سه گانه آخرتان كه با «هیس» آغاز مى شود و با «پستى» و آخرین رمانتان «وقت تقصیر» ادامه مى یابد شاهد روایت آدم هایى هستیم كه با تردید، تزلزل، یأس و ناامیدى مرگبارى روبه رو هستند. مشخصاً آنها ما به ازایى از انسان نامتعادل امروز فرض شده اند. چه چیزى در این آدم ها وجود دارد كه با این همه تلخى، سیاهى، ناامیدى و آینده تاریك كه خود یك جور بى آیندگى است باز بدون پشتوانه ادامه مى دهند. آن چیزى كه باعث مى شود این آدم هاى بى پشتوانه این همه سختى را بتوانند تحمل كنند چه مى دانید؟ بى شك انسان امروز را نوعى خستگى درمان ناپذیر، كسالت، فرسودگى و تجاهل فراگرفته است و روزبه روز این عدم تعادل بیشتر خود را به رخ او مى كشد. مفرى كه باعث تحمل این دردهاى طاقت فرسا است آلوده شدن همه چیز ما به نوعى كرختى و سرخوشى و گذران است. مثل آدم دردمندى كه براى فرار از درد به مستى و كرختى موقتى و یا موضعى رو مى كند. این كرختى باعث مى شود كه بتواند لختى بیاساید و باز ادامه دهد. این كرختى حتى باعث مى شود آنچه كه انسان مى خواهد نبیند و آنچه كه مى خواهد نشنود. در پس این ندیدن و نشنیدن ها است كه او مى تواند آدمى بدون دغدغه شود و از سر هر چیزى كه اراده مى كند بگذرد. از بزرگترین مقوله ها گرفته تا كوچكترین چیزهایى كه ممكن است براى او سئوال و مسئولیت ایجاد كند. انسان امروز به هوش ابزارى و دقتى خاص رسیده و فهمیده نباید مقابل ناامیدى، عدم تعادل و تلخى جهان امروز بایستد و بجنگد و مطمئن شده كه نمى تواند نظر خود به جهان را تحمیل كند و دلیل مى آورد اگر انسان مى توانست كارى كند تا به امروز حتماً گذشتگان آن كار را به سرانجام رسانده بودند. عدم تعادل و به هم ریختگى عاقبت او را به این نكته مى رساند كه آن مقام والایى كه انسان براى خودش درگذشته فرض كرده وهمى بیش نیست و باید دنیا را همان طور كه هست دربست قبول كرد. چون در پس تغییرات نفع زیادى براى او نیست. هر چه باشد مى توان با آن سر كرد. چرا باید عوض كرد. او به همین دلیل با همه چیز كنار مى آید تا راحت تر و بدون دردسر زندگى كند و بدون دردسر و با هزینه و مصرف انرژى كمتر لذت بیشترى ببرد. اینكه مى گویند آدم امروز از فلسفه و از هر چه پیچیدگى است روى گردان است، از هر چه او را به فكر وادار كند و باعث انگیزش هاى ضد این تخدیر باشد گریزان است. شاید به همین دلیل است كه او زحمت فراوان كشیده تا مست و نیمه هوشیار شود. یعنى تا حدى خود را گم كند كه بتواند گذران روزگار كند. او نمى خواهد مسئول این عالم و حوادث آن باشد و رنج دیگرى را به دوش بكشد. نمى خواهد جانشین كسى در زمین باشد. مى خواهد در گوشه اى خلوت میان تمام تلخى ها كه راه را بر او سد كرده اند میان خلأیى از مستى آلوده به تجاهل زندگى كند و از آنچه كه هست لذت ببرد. غیر از لذت چه چیزى مى تواند او را در این دست تنگى و بى یاورى حفظ كند و باعث شود باز بماند. و غیر از مستى و كرختى چه چیز كمك او است تا بتواند لذت ببرد از بودن. و در این بزنگاه است كه ما متوجه مى شویم ایده آل هاى آدم یكى یكى فرو مى ریزد و فروریخته. محكوم است براى ادامه به خود تلقین كند شاد و سرخوش است. زیرا مستى و تخدیر نمى گذارد درد زیادى حس كند. و دردهاى دیگران را ببیند. بدن او به آن اندازه كرخت است كه بتواند فقط زندگى فیزیولوژى داشته باشد و بتواند لذتى وافر و بى حد را بچشد.
•عقل ابزارى كه انسان امروز در جهت لذت جویى به كار گرفته و كم كم همه حیطه هاى زندگى او را مانند سیاست، اقتصاد، هنر و... در برمى گیرد و هر چه دارد و ندارد مى جود انتهایش چیست و كجاست؟ تا كجا قرار است ادامه پیدا كند؟
تا آنجا كه لذت اصل، اساس، هدف، نتیجه و نقطه ثقل و همه چیز این آدم و جهان شود. تا آنجا كه كلمه من محور جهان و معنا و انسانیت شود. لذت جویى ابتدا تبدیل به شهوت لذت مى شود. یعنى خواستى بى حد و حصر پیدا مى كند. زیرا هرچه این آدم لذت مى برد سیراب نمى شود. و این شاید به ماهیت انسان و نسبتش با لذت برگردد. این آدم با آنكه هر روز لذت بیشترى مى برد ولى باز روز به روز كمتر ارضا مى شود. براى آنكه اغراضش ارضا و نیازهایش برطرف شود خواهان كسب لذت بیشترى است. دیگر او جلوى خود را نمى تواند بگیرد. چون هدف از آمدن و رفتن و بودن خلاصه شده است فقط و فقط در لذت طلبى و دورى از درد. این بى حدوحصر بودن لذت كار را به آنجا مى كشاند كه او ارضا نشده و سرخورده از لذتى كه نمى برد در آستانه دردى بزرگتر و اندوهى بیشتر قرار مى گیرد. چون لذت دیروز در چشمش حالا اندك شده و او را دیگر ارضا نمى كند و لذت بیشترى هم نمى تواند كسب كند. براى آنكه امكان آن حاصل نیست. به همین دلیل او سرخورده و تشنه تر از قبل مى ماند كه چه كند و در اینجا است كه او مجبور مى شود براى آنكه درد عدم ارضاى شهوتش را كم كند دست به دامن كرختى، ناهوشیارى، تجاهل و مستى شود. چون چیزى دیگر براى خود نگاه نداشته، همه چیز را پشت سر خود ویران كرده و یا از خود دور. او به آسمان نگاه مى كند، كمكى نمى یابد، به زمین نگاه مى كند كسى را نمى بیند. او مى ماند و دردش.
•نمودهایى را كه شما در اثرتان نشان مى دهید نمودهایى از جنس امروز هستند. با توجه به این قضیه مى خواستم بپرسم نسبت پست مدرن با جامعه و قبول این معنا را شما چگونه ارزیابى مى كنید. امروز ما شاهدیم برخى از هنرمندان كه تعلق خاطر به بخشى از ادبیات و هنر كلاسیك دارند موضع گیرى هاى تندى نسبت به این قضیه اتخاذ مى كنند.
فكر مى كنم نوعى خلط مبحث دارد در این بحث ها صورت مى گیرد. چند نكته را ما درباره این مقوله نباید از نظر دور كنیم. اول آنكه بحث روى كلمات و اسامى بحثى اساسى نیست. برخى به جریان جارى در جهان هنر امروز پست مدرن مى گویند و برخى پساپست مدرن مى گویند، برخى هم به دنبال نام هایى تازه هستند و برخى دیگر دنبال اسامى محورهاى اصلى این زمان مى روند. محورهایى كه گاه جزء صفات پست مدرنیته نیز برشمرده شده. یعنى نام جزیى را گرفته و بر این دوران مى نهند. مهم نیست ما چه نامى به زمانمان مى دهیم. مهم این است كه تغییرات بنیادى و مختصات زمان را در روابط انسان و جهان و هنر و هنرمند ببینیم. هر چند كه براى خود معناى پست مدرنیته نیز به دلیل ساختار درونى، معنایى قاطع و متقن فرض نشده. معناى آن چنان وسیع است كه فقط در كلیت به ثبت رسیده. حتى برخى نظر دارند كه همه كلیات نیز مورد قبول همه نیست و این باعث مى شود فكرهاى مختلف روز را در خود بتواند جاى دهد و مشمول نظرات متضاد باشد.
نكته بعدى این است كه برخى از منتقدین پست مدرن كه نظرات تندى هم ابراز مى دارند متاسفانه دقت كافى مبذول نمى كنند و میان پست مدرنیسم و پست مدرنیته فرقى قائل نمى شوند. نكته اى كه در این میان خلط شده است این است كه پست مدرنیته زمان و وضعیت حاكم بر زندگى انسان امروز است یعنى چارچوب حسى، فرهنگى، سیاسى، علمى و... كه ما در آن نفس مى كشیم در صورتى كه پست مدرنیسم نگاه و زاویه و تعابیرى از جنبش هایى است كه وضعیت ما را ایجاد كرده و یا نشان مى دهد و توصیف مى كند. مثالى ساده بزنم، فرض كنید آدمى بیمارى اى گرفته، این بیمارى وضعیت یا همان پست مدرنیته است. و بعد مى فهمیم این بیمارى مثلاً نامش چیزى است یا علت بیمارى را كسى چیزى مى داند و براساس علت بیمارى كه حدس زده شده و ظاهر بیمارى اسمى براى آن انتخاب مى شود. نشانه ها و علت هایى كه ما براى این بیمارى بیان مى كنیم و دلایلى كه براى توجیه اش و توصیفش مى آوریم این همان پست مدرنیسم است. ممكن است امروز این مریضى نامش چیزى باشد و فردا علت و یا توصیف آن را چیزى دیگر بدانیم. و چیزى دیگر براى آن تجویز كنیم. و روز دیگر همه آن حرف ها بیهوده باشد. چون متوجه شده ایم این آدم مرضى دیگر دارد. ممكن است اصلاً متوجه شویم این بیمارى امروز و در زمان ما این گونه بروز و ظهور مى كند و فردا روز به خاطر زاویه دید ما و یا به خاطر پیشرفت آن طور دیگرى دیده شود و یا ظهور و بروز كند. اینها همه در حیطه پست مدرنیسم است. با گذاشتن نام اشتباه به روى یك بیمارى نمى توان وجود آن را انكار كرد. تردید، تزلزل، شك، عدم قطعیت، شالوده شكنى و... در كنار ما است و دلیل بر وجود این وضعیت است.
نكته بعدى این است گاه یك حالت و یا بیمارى در بسترهاى مختلف بسیار متفاوت عمل كرده و ظهور مى كند. برخى از منتقدین به پست مدرن ابراز مى كنند كه چون نمودهاى پست مدرن به آن صورت كه در كشورهاى دیگر اتفاق نیفتاده و ظهور نكرده پس بودن آن قابل شك است. آنها اعتقاد دارند كه این مقوله در تمام كشورها به یك سبك و روش و اندازه باید خود را نشان دهد و تبلور یابد و تغییرشكل دادن این مقوله با توجه به بك گراندهاى مختلف را ندیده مى گیرند. و رنگ به رنگ شدن یك عنصر را در زمان ها و مكان هاى مختلف به رسمیت نمى شناسند. براى تردید به این مقوله باز خلط مبحثى اینجا صورت گرفته است. هر بحرانى امروز نه تنها در هر منطقه از جهان حتى در كشورى یك نوع بروز مى كند، یك نوع ظهور مى كند و روش نمود آن با باقى مناطق فرق دارد. حتى یك عنصر در دو شهر از یك كشور ممكن است متفاوت عمل كند. چون وضعیت مناطق مختلف اجازه بروزهاى مختلف را مى دهد. نشانه ها و دلایل و ابعاد عوض مى شود، چون جزء اصلى مختصات این زمان است كه در هر جامعه و در هر بك گراند با توجه به مقتضیات و محورهاى ثابت و متحرك آن جامعه عمل كند. و نشانه و چارچوبى از جنس خود را براى افراد آن جامعه مشخص كند. یعنى این چیزى كه در سایر كشورها در حال اتفاق است و تبلور پیدا كرده، نباید با آن چیزى كه در اینجا اتفاق افتاده مقایسه شود و هى گفته شود در فلان جا ریشه این بوده و ساقه آن. چرا اینجا این گونه ما نمى بینیم. فرهنگ و مقتضیات غالب هر جامعه باعث تغییر حالت عناصر مى شوند البته درونیات آن با توجه به آن بستر حفظ مى شود. در هر كشورى موج هاى بزرگ جورى خاص متولد و متبلور مى شوند و طورى خاص حتى معنى مى شوند. شاید علت آن باشد كه این موج ها مثل ما زنده هستند، نفس مى كشند و انگار هوش انسانى دارند و هر بار به لباسى درمى آیند خاص شما. و حتى ظاهر و نام قوانین خود را عوض مى كنند.
نكته قابل اشاره دیگر آن است كه اگر مختصات جهان امروز را نویسنده امروز در كارش رعایت نكند او متعلق به دیروز است و براى دیروز مى نویسد و نویسنده امروز نیست. و اگر او از امروز و مختصات و محورها و دردهاى امروز بنویسد و انسان و جهان امروز را در اثر خود لحاظ كند به نوعى دارد از وضعیت امروز (كه حالا نامش مهم نیست پست مدرنیته باشد یا چیزى دیگر) مى نویسد. یعنى در پس خلق اثر امروزین او متعلق به این دنیا است چه خود قبول بكند چه نكند. نكته قابل اشاره دیگر این است كه برخى فكر مى كنند پست مدرنیته دینى تازه آورده و حرف هاى نوظهور مى زند. هیچ چیز در این عالم كهنه، نو نیست. فقط نسبت تداخل و میزان درهم آمیختگى است كه در هر عصر متفاوت است. بدین معنا كه حكومت فراروایت ها، چند صدایى، شالوده شكنى و در یك جمله پروژه «شكست» چیزى مختص امروز نیست. همه اینها در گذشته هاى دور هم بوده و امروز رنگ غالب تفكر و انسان و جهان بینى او شده. فرض كنید در دوران قبل رنگى قسمتى از زندگى و منطق و عقل و احساس آدمى را در برگرفته است و حالا این رنگ رنگ غالب شده و قسمت اعظم این آدم و جهانش را فراگرفته. و او را به رنگ تازه اى درآورده. یعنى یك جور بزرگ نمایى بخش هایى از گذشته است. هر رنگ، بزرگى بیش از حد یافته است چنان كه این آدم طور دیگرى دیده مى شود براى همین نامى دیگر بر آن گذاشته شده. شاید ذات رنگ امروز كه آن را پست مدرنیته مى نامند آن است كه بیشتر آن را امرى ذهنى مى دانند تا بیرونى. یعنى درون این آدم اتفاق هایى افتاده كه نمى تواند آن را ندیده بگیرد.

•بستر رمان «وقت تقصیر» تاریخ فرض شده است. تاریخ مختصات و ارزش هاى خاص خود را دارد و نتیجه گیرى هاى خاصى هم از آن مى شود. هرچه ما در رمان جلوتر مى رویم بیشتر متوجه مى شویم كه شخصیت ها بدون زمان و مكان و حتى فعلیتى خاص هستند. در یك جمله آنها بدون گذشته هستند و گم شده اند و بى تاریخ شده اند. انگار تاریخ اصل وجودى خودش را از دست داده است. در پس بستر تاریخى رمان و آدم هاى بى تاریخ به چه چیزى مى خواسته اید اشاره كنید؟
باید ببینیم ارزشمندى تاریخ و نتیجه گیرى كه قرن ها است از آن مى شود چیست؟ مقصد تاریخ حقیقت و درك واقعیات است. توصیف گذشته است به صورتى كه بوده در چارچوب مشاهدات عینى و واقعى براى كسب و درك امرى مسلم. فرض همیشه بر این بوده كه فهم ابعاد تاریخ ما را به درك كامل تر و بالاترى از مقصد رهنمون مى كند و مقصد در هر عصرى با توجه به ابعاد و ویژگى هاى آن عصر چیزى فرض شده یعنى مى گفتند وقتى انسان فهمید در كجا واقع است و به كجا مى خواهد برود خطى راهنما لازم دارد كه خود را با آن وفق دهد و كجى خود را از خود دور كند و این گونه است كه آن آدم تاریخ را بسترى مى دید جهت یك نوع آینده بینى و ساخت آینده و باز از پس همین نگاه بود كه در برخى از فصول تاریخى، تاریخ تبدیل شد به وسیله اى براى آموزش، پرورش، عبرت و تعیین حدود خطا و سعادت بشرى و فهم گذشته براى رسیدن به آینده مورد نظر یعنى گذشته و حوادث و درس هاى آن مانند خط راهنما عمل مى كرد كه در فصل فصل تاریخ انسان باید خود را با آن مقایسه مى كرد و اعمال خود را تصحیح مى كرد و این تصحیح آدم را به اعتدال و مقصد رهنمون مى كرد. به همین جهت جمله هر كسى دیروز احاطه دارد بر فردا نیز احاطه خواهد داشت، مثالى شد براى قبول این مسئله. بزرگان پیشین قصد داشتند با تعبیر حوادث به روشى كه مدنظر گروه عصر و ایدئولوژى شان و... بود كارى كنند حوادث و اعمالى كه مى خواهند تكرار شود و اعمال حوادثى كه نمى خواهند دیگر تكرار نشود. تاریخ در دست این گروه مانند یك كتاب یا افسانه و یك داستان با پیام اخلاقى بود. بدها در نهایت سرنوشت شوم داشتند و خوب ها كامیاب مى شدند. و این گونه بود كه سیاهى و سپیدى معنا مى یافت و در اجتماع و افكار تجسم پیدا مى كرد. تولد پیدا مى كرد. تاریخ در دست بشر چراغى بود براى تصحیح فردا. سودمندى و آموزنده بودن ركن اصلى این برهه بود و رهنمونى عملى و واقعى با پسماند زمانى طولانى و تضمین عینى در مقابل نسل ها. تاریخ نمایش عظیم و پرشكوه با ظاهرى واقعى براى تعیین حدود در همه عصر شده بود. این نگاه بعد كلى تر شد و فلسفى گشت اما محور سودمندى و آموزش و پرورش و... تعلیم و تربیت باز نقشى اصلى را ایفا مى كرد.
•محور تاریخ نگرى كهن به چه چیزهایى استوار بود كه مى توانست اینچنین با قدرت قرن ها حكمرانى كند و ملت ها را وادار كند به درس هایش گوش فرا دهند و تغییرى را كه مد نظر دارد همه گیر كند و معناى سیاه و سپیدى كه مى خواهد به آنها القا كند. آیا این تاریخ زندگى مطرح در رمان شما وابسته به این امر است؟
ذهنیت شان گذشته تاریخ را یك نظام كلى و قانونمند مى دانست مثل سایر علوم و قوانین محكم. و براى آن چارچوب هاى مشخص و محكمى فرض كرده بود. یعنى دو فرض را كه باید پیشنهاد مى كرد قانون نشان داده بود و به عنوان قانون فرض هاى خود را جا انداخته بود و از این قوانین كه در اصل فرضیاتى بودند براى محكم كردن خود، بسیار سود مى برد.اولین فرضیه اى كه در گذشته قانون معنا مى شد آن بود كه روایت تاریخى داراى سندیت است. یعنى مى گفت تاریخ و روایت آن توسط تاریخ نگاران مانند آینه اى از واقعیت است و راویان و تاریخ نگاران صرفاً واقعیت را ثبت كرده اند بدون آنكه عقاید و درونیات و دلبستگى ها و پیوستگى هاى خود را در آن دخالت دهند. اعتقاد بر این بود كه تاریخ نگاران روایات را بدون هیچ خللى پرتوافكنى كرده اند و به ثبت رسانده اند و همه چیز در راستاى حقیقت و راستى است. به مرور عدم دخالت راوى در روایت با شك و تردید روبه رو شد. چون نقل هر حادثه اى در مستندترین شكل خود باز با گزینش و زاویه دید و انگیزه هاى درونى، اجتماعى، سیاسى راوى روبه رو است. وقتى یك تاریخ نگار قطعه اى از تاریخ زمان خود را كنار قطعه اى دیگر مى گذارد، در این انتخاب بى شك درونیات خود یا بخشى از جامعه اش و ایدئولوژى خود یا جمعى را شریك كرده چون هر گزینشى مطمئناً داراى بار مفهومى خاص است. راویان هرچه مى كردند نمى توانستند آنچه كه ثبت و ضبط مى كنند از زیر بار فشارهاى روانى و... اجتماعى دور كنند. به هرحال هر نوع روایت در پى القا و رساندن معنایى است و آلوده به محتویات هر عصر و راوى. چون هر نوع روایت نوعى دستچین كردن است و از گزند «من» روایتگر هیچ وقت دور نیست. و من روایتگر از گزند زمان و مسائل پیرامونش نمى تواند دور باشد.
از آن سو هر نوع انتخاب و گزینش و تصمیم گیرى و هر نوع فهم روایتگر و فهم مخاطب باعث مى شود ما چیزهایى را ندیده بگیریم و چیزهایى را ببینیم و اصل فرض كنیم. چیزهایى را به بك راند بفرستیم و چیزهایى را جلو كادر زمان قرار دهیم. یعنى وقتى قطعه اى تاریخى توسط آدمى روایت مى شود هزاران قطعه و حوادث و چیزهاى دیگر حذف شده است. چون این قسمت و قطعه انتخاب شده. و این اتفاق در سراسر تاریخ و فهم ما در هر دوره افتاده است. وقتى شما چیزى را درك مى كنید چیزهاى دیگر را پس درك نمى كنید. و از دست مى دهید. یا باید صفر را انتخاب كنید یا یك را. پس ما در سراسر زندگى مان پیوسته در حال از دست دادن مفاهیم هستیم و به دست آوردن مفاهیمى دیگر. چیزهایى را به دست مى آوریم كه بدان متعلقیم. چیزى كه باعث مى شود ما یك مقطع یك انتخاب كنیم و بر دیگرى برگزینیم و اسمش را فهم و معنا و گزینش یا هر چیزى دیگر بگذاریم كه ما در آن سهیم هستیم. مفهوم گزینش استناد را زیر سئوال مى برد. شك به راویان باعث شد استناد تاریخى كه یكى از پایه هاى تاریخ بود به شدت لطمه وارد كند و قانونى كه قانون دیده مى شد به مرور باز تبدیل به فرضیه شد. یعنى باید ثابت مى شد استناد تاریخ.
فرضیه دومى كه باز قانون فرض شده بود برداشت یكسان و فهم همه گیر و یكسان همه آدم ها در همه زمان ها از مقطع هاى خاص تاریخى و مسائل موجود در آن بود. فرضیه دوم آن بود كه همه فقط مى توانند یك چیز كلى یا بخشى از یك چیز را از تاریخ برداشت كنند چون حقیقت و واقعیت ملاك است تمام مخاطبان در برخورد با این آیینه یك چیز متقن و ثابت را خواهند دید. و یا حداكثر اگر یك چیز خاصى دیده نشود باز به یك میدان فهمى خاص با درجات مختلف مى رسد. میدانى كه فهم زمان آدم هاى آن جامعه و سطح علوم و دانش آن عصر حدود آن را تعیین مى كند. یعنى كلیت یكى است بلكه عمق كم و زیاد مى شود. عده اى به عمق بیشترى راه مى یابند و عده اى در همان لایه هاى اولیه باقى مى مانند. این نكته هم به مرور دچار شك و شبهه شد. امروز دیگر بحث هاى فراوانى بر سر هرمنوتیك و چند معنایى درگرفته و مشخص شده هر چیزى داراى بار مفهومى فراوانى است. امروز دیگر مثل گذشته نیست. ده نفر از یك راه مى روند و به ده مقصد مى رسند و تمام مقاصد و نتیجه به یك اندازه قابل اعتماد است. پس اینكه كدام برداشت، كدام معنا درست و كدام نادرست است بى مفهوم شده است. چون آن چیزى كه هر فرد دركش مى كند بیشتر از آنكه درباره سوژه باشد درباره راوى و نقطه دید راوى است. چون هر كسى از نگاه خود چیزها را مى بیند و در هر چیزى فقط خود را و تكه اى از خود را مى بیند.
ما امروز دچار این نكته شده ایم كه از یك مقطع تاریخى و ثابت مى توانیم ده ها نتیجه مختلف و ضد هم را بگیریم. پس با این روش هر كسى با هر نوع تفكرى كه دارد مى تواند هرچه كه دلش خواسته از تاریخ براى تایید خود و تكذیب دیگرى بیرون بكشد و استناد كند به هرچه در تاریخ است. یعنى مى توانیم بگوییم از یك حادثه خاص تاریخى هم گروه سپید و هم گروه سیاه خود را اثبات كنند و مهر تاییدى بر خود بزنند. وقتى چنین تضاد آشكارى را در یك حادثه و یك مقطع تاریخى بتوانیم ببینیم پس چگونه مى توانیم درس و معنایى همه گیر جهت آموزش و پرورش و تعلیم و تربیت و سعادت انسان هاى یك دوران بیابیم. در این تكثر ما نمى توانیم محور و درس و هدفى ثابت در مقاطع تاریخى پیدا كنیم. این بى معنا شدن تاریخ كار را به آنجا مى كشاند كه هیچكس نمى تواند بگوید به مفهوم و معنى اصلى مقاطع تاریخى دست پیدا كرده و به درس آن رسیده. در این بحبوحه و هرج و مرج دیگر نمى شود معنایى ثابت بر چیزى اطلاق كرد. و همین برداشت هاى مجزا و مختلف آدم ها، قانون دوم پایه تاریخ را به فرضیه تبدیل كرد. و این دو قانونى كه به مرور فرضیه حساب مى شدند علت وجودى تاریخ را از بین بردند. در پس نگاه انسان شكاك امروز و برداشت هاى متضاد آرا است كه تاریخ از بین مى رود و دیگر چیزى به نام تاریخ به آن مفهوم كه بود وجود ندارد. چون پایه هاى آن فرو ریخته و نتیجه اى كه خواهانش هستیم به دست نمى آید. یكى از چیزهایى كه سعى شده در پس آدم هاى رمان به آن اشاره شود مرگ تاریخ است و بى ارزش شدن آن. زنگ پایان تاریخ خیلى وقت است كه زده شده است و تاریخ تبدیل به قصه و افسانه اى طولانى شده است. مرگ تاریخ و قوانین فرهنگ و حدودى كه تاریخ بر انسان دیروز قرن ها حاكم كرده بود شاید كمى دردناك باشد. این همان دردى است كه آدم بعد از خوردن گندم كه تمثیلى از فهمیدن او بود به آن دچار شده و به زمین فرستاده شد. مرگ تاریخ از این لحاظ مهم است كه نشانى از آن است كه بعد از این دوره كمتر چیزى دیگر سالم باقى خواهد ماند یا مانده. مرگ تاریخ نشانه توفانى عظیم است كه برخى جوامع را دربرگرفته و برخى جوامع را در شرف است كه دربربگیرد. مطمئناً وقتى توفان بیاید اتفاقات بزرگ، عجیب و ویرانگرى را مشاهده خواهیم كرد.



 

معناگریزی






در آغاز باید این نكته را یاد آور شویم كه چون ما هنوز در دوران مورد بررسی هستیم و از آن هیچ فاصله ای نگرفته ایم بررسی و قضاوت درباره ی داستان این دوره كاری سخت و شاید خام باشد. مسلما باید مدتی از زمان حاضر بگذرد و وضعیت تثبیت شود و پس از گذر زمان كافی ابعاد تاریك و نا پیدای داستان نویسی این دوره بر ما آشكار شود. زمان حال كه برای كسی كه در آن زندگی می كند كاملا شفاف نیست و باید این حال به گذشته تبدیل شود تا بتوانیم نگاهی جامع بر آن بیفكنیم. وضعیت ما نسبت به موضوع درست شبیه ماهی در درون آب است كه نمی تواند از آب بیرون بیاید و از بالا به آن نگاه كند.پس آنچه بسیار مختصر از داستان نویسی كنونی ایران می گوییم برای كامل كردن بررسی تاریخی ادبیات داستانی است و حتما در آینده علاقمندان به قضاوتی كاملتر خواهند پرداخت .در دهه ی 1370 و 1380 ها.ش ترجمه ی آثار فراوانی از زبان های دیگر و آشنایی نویسندگان به خصوص جوان ترها با داستان نویسان جهان و آشنایی با شیوه ی مدرن داستان نویسی تمایل بسیاری در بین نویسندگان ایجاد می شود تا به تكنیك ها و فنون جدید توجه ویژه داشته باشند .و تحت تأثیر نویسندگان بزرگ و صاحب سبك خارجی به نوشتن می پردازند كه البته چندان هم موفق عمل نمی كنند. چون بدون زمینه ی قبلی و با كنده شدن از ریشه ها می خواهند شیوه ای نو كه معّلق در آسمان و زمین است و چه بسا هیچ پیوند محكمی با پیشینه ی ادبیات ما ندارد، ایجادكنند. در بین گروهی آرمان گریزی دیده می شود آنها تجربه دهه ی شصت را به كار می گیرند و سعی می كنند داستان هایی با فرم نو بنویسند. این نویسندگان در آثار خود گریزی می پردازند.گروهی دیگر با توجه به حسرت گذشته و نوستالژی موجود به ارائه مفاهیم اجتماعی در آثار خود به معناگریزی می پردازند. نظیر محمد رضا كاتب، كوروش اسدی، حسن بنی عامری، ناتاشا امیری، مهسا محب علی، محمد شهسواری و حسن محمودی.

گروه دیگر عده ای هستند كه بدون آگاهی به تقلید از پست مدرنیسم می پردازند كه موفق به خلق آثاری ارزشمند نمی شوند زیرا در این زمان هنوز درك درستی از پست مدرنیسم در ایران وجود ندارد. بعد ها كم كم با ترجمه ی آثار نویسندگانی نظیر ایتالو، كورت و نه گات، پل استر و كارینو آگاهی نسبی به ویژگی های این شیوه پیدا می شود. گروه دیگر نویسندگان واقع گرا هستند كه بر جسته ترین آنها محمود دولت آبادی و احمد محمود هستند.

در این دوره نویسندگان رئالیست در واكنش به پاورقی نویسی كه داستان هایی سطحی و صرفا سرگرم كننده اند مسائل اجتماعی و مضامین نو را در آثارشان بازتاب می دهند. كسانی نظیر حسین سناپور، گلی ترقی، فریبا وفی، پرویز دوایی و زویا پیرزاد.

گروه دیگری مطابق آرمان ها و اعتقادات دینی خود همانند نویسندگانی كه در موج مذهبی نویسی دهه ی 70 می نوشتند، در این دوره به نوشتن داستا نهایی با مضامین دینی می پردازند و مسائل جنگ را نیز موضوع كار خود قرار می دهند مثل اكبر صحرایی در مجموعه ی«كانال مهتاب» (انتتشار در سال 1378 ها.ش) و «خمپاره ی خواب آلود» (‌انتشار در سال 1382 ها.ش) ،سعید عاكف در «خاك های نرم كوشك» (انتشار در سال 1378 ها.ش)، كامران سحر خیز در رمان «راه خانه ات را به من نشان بده» (انتشار درسال 1380 ها.ش) و مجموعه داستان «پیدا شدن در بعد از ظهر لیمویی» (انتشار در سال 1382 ها.ش) و علی اكبر والایی در «مشق خاكی» (انتشار در سال 1372 ها.ش)، «رسته ی سنگ اندازان» (انتشار در سال 1379 ها.ش) و . . .

منبع /مجله ادبیات داستانی






ژانرها، كلیشه هستند






گفت وگو با محمدرضا كاتب







فرشاد شیرزادی






محمدرضا كاتب بیش از هفده جلد اثر داستانی در كارنامه ادبی او دیده می‌شود. اگر بخواهیم بر درخشان‌ترین آثارش تكیه كنیم، بی‌شك باید بر كتاب‌های «هیس»، «دوشنبه‌های آبی ماه»، و «پستی» ورام کننده تأكید كنیم. اغلب مواقع كه با كاتب صحبت می‌كنیم می‌گوید مشغول چكش‌كاری روی كتابم هستم.
گفت‌وگوی ما با این نویسنده درباره رمان «رام كننده» آغاز شد.

- در رمان «رام‌كننده» شما خلاف جهت ژانرها و سبك‌های مرسوم حتی ادبیات پست‌مدرن حركت كرده‌اید. به خاطر سمبلیك بودن رمان این كار را كرده‌اید یا دلیل دیگری داشته؟

: می‌شود گفت ژانرها، سبك‌ها و حتی قاب‌ها، كلیشه هستند. تیپ هستند، البته اگر تیپ را مقابل شخصیت فرض كنیم، یعنی بگوییم شخصیت ابعاد تعیین نشده و غیرقطعی و متضاد دارد و تیپ ابعادی تعیین شده و حدود خاصی دارد، ژانرها و سبك‌ها، قاعده‌ها و چارچوب‌هایی هستند كه مخاطب می‌تواند فضایش را بفهمد و با آن احساس آرامش بكند چون آن را می‌فهمد و با آن ارتباط برقرار می‌كند. این گونه است كه كار نویسنده با سهولت بیشتری جلو می‌رود و ارتباط مخاطب و اثر با سرعت بیشتری انجام می‌گیرد. به همین دلیل این تیپ‌ها و قاعده‌های مشخص و چارچوب‌های استفاده شده باعث پیوند مخاطب و اثر می‌شوند و به همین دلیل هم نقطه ضعف دارند. نقطه ضعف آنها همان چیزی است كه حسن آنهاست. یعنی یك تیپ و ژانر و قاعده به دلیل آنكه بهتر فهمیده می‌شود و مشخص است مورد استفاده قرار می‌گیرد و همین نكته باعث می‌شود مخاطب بتواند دست نویسنده را بخواند. یكی از راه‌هایی كه می‌شود مخاطب دست نویسنده را نخواند، استفاده از ژانرها و قاعده‌های برش خورده و مختلف است كه توضیح مفصل دارد. یكی دیگر از راه‌هایی كه می‌شود از آن استفاده كرد خلاف جریان ژانر و قاعده رفتن است. یعنی وقتی داستان كارآگاهی شد، مخاطب حدس می‌زند كه الان كارآگاه باید دست به كار شود و دنبال سرنخ باشد و... و شما برای آنكه به مخاطب بگویید یك قدم از او جلوتر هستید، می‌توانید ضد جریان آن ژانر حركت كنید و كارآگاه شما آن كار را انجام ندهد و كار دیگری بكند كه در این ژانر رسم نیست و مثلا در ژانر دیگری رسم است و یا... و اینطوری داستان را به مرحله دیگری پرتاب كنید.

- چرخش‌های نیمه تمام در ذهن و زندگی اشخاص غالباً به جان آمده در برزخ مرگ و زندگی شاید به تعبیری یكی از محورهای شخصیت پردازی در رمان های شما است. این تنها یك تلقی است. خودتان در این باره و ضرورت این نگاه خاص چه حس و بیان مشخصی دارید؟
: هر زمان و موقعیتی ایجاب می‌كند كه براساس داده‌های موجود شخصیتی در خور زمان ارائه شود. زمانی فقط میسر بود كه از دور و به صورت كلی به شخصیت نگریسته شود. به طوری كه به راحتی یك فرد را تعمیم می‌دادند به یك گروه عظیم از آدمهای یك جامعه. این تعمیم از آنجا ریشه می‌گرفت كه به آن آدم نزدیك نمی‌شدند و او را در نمای باز بررسی می‌كردند و برای همین این آدم كوچك ممكن بود شبیه كل طبقه اجتماعی‌اش باشد. امروز با همان چشمی به این زاویه نگریسته می‌شود كه به تیپ ها نگاه می‌شود. شاید تیپ ها زمانی كاركرد فراوانی داشتند ولی امروز دیگر كمتر به كار گرفته می‌شوند. چون تیپ ها و نمونه سازی‌هایی از این دست نگاه به آدمهایی است كه در نمای باز ایستاده‌اند و ما برای بهتر دیدن به آنها نزدیك نشده‌ایم. امروز ما به شخصیت ها آنچنان نزدیك شده‌ایم كه نه تنها رگ و پی هر شخصیت را بررسی می كنیم، بلكه به داخل سلول های بدن این آدم هم می‌توانیم وارد شویم و اینجاست كه گفته می‌شود هر شخص صرفاً قابل قیاس با خودش است، زیرا نمونه هر شخص فقط می‌تواند خودش باشد. این نوع نزدیك شدن به شخصیت ها و زوم كردن به كوچكترین واحدهای سازنده آنها دیگر به ما اجازه نمی‌دهد به همان راه گذشته برویم و از شگردهای خطی شخصیت پردازی استفاده كنیم.
- چرا؟

: چون نزدیك شدن بیش از حد به این آدم در نوع نگاه ما به ساخت این آدم اثر می‌گذارد. ما در گذشته چیزی به نام یك دستی شخصیت‌پردازی داشتیم كه امروز كمتر مورد توجه است. یعنی تأكید داشتیم شخصیت باید یك دست باشد و از دور و نزدیك (در آنالیز) یك تكه دیده شود. یك دستی شخصیت‌پردازی نوع خاصی از تجربه و نقطه مثبتی در كار ادبی بود، چون فرض بر این بود هر چه شخصیت یك دست‌تر باشد كار از استحكام و انسجام بیشتری برخوردار است. چون در پس این یك دستی ما راحت‌تر به مفاهیم مطلقی كه در پس این آدم و زندگی و نگاهش بود می‌رسیدیم. شاید آگراندیسمان این یك دستی و پوسته ظاهری همان تیپ های معمول بود كه در ادبیات و به ویژه سینما سر در آورده بود. وقتی شما تیپ می‌سازید دیگر لازم نیست شخصیت را آرام آرام و با طراحی دقیق این آدم را بنا كنید،چون این شخصیت قبلاً ساخته شده است و شما آن را در اثرتان وام می‌گیرید و صرفاً استفاده كننده آن هستید. یعنی بخشی از كار را گذشته این تیپ انجام داده است.
- منظورتان از گذشته تیپ كدام گذشته است؟
: گذشته‌ای كه توسط نویسندگان دیگر تا مقدار زیادی ساخته شده. برخی از تیپ ها گاه در ابتدا شخصیت بوده‌اند ولی به مرور به خاطر استفاده زیاد از آن كلیشه شده‌اند و به تیپ بدل گشته‌اند. با تیپ سازی شما می‌توانید آدم‌های زیادی را داخل یك فایل دسته‌بندی كنید و سرسری از روی آن بگذرید. این تیپ‌سازی‌ها شاید به نوعی اغراق شده شخصیت‌های خطی هستند كه ما آنها را در نمای باز می‌بینیم. دلیل استفاده از این نوع، سهولت ارائه توسط نویسنده و سهولت دریافت توسط مخاطب است. یعنی سهولت عامل گستردگی آن می‌شود و درست نقطه مقابل این سهولت ساخت شخصیت‌های تكه‌تكه است كه هم دریافت آن توسط مخاطب و هم پرداخت به آن توسط نویسنده به سادگی میسر نیست.

- علت استفاده نویسندگان گذشته مان از این نوع شخصیت ‌پردازی‌ها چه بود؟ : علت این نوع شخصیت‌پردازی و در نمای باز دیدن آدم ها نامسلح بودن چشم آنان است، چون آنان امكانات لازم را نداشتند كه نكات ریز و سلول های این آدم را ببینند.
شخصیت پردازی مانند تمام علوم و... شگردهای دیگر ادبی امروز آنچنان پیشرفت كرده كه نمی‌توان به زبان گذشته وضعیت امروز را بیان كرد. این پیشرفت ریشه در پیشرفت ذهنی مخاطب و تمام ابعاد جهان ما دارد. این آدمی كه دیروز چون كودكی زودباور همه چیز را در سطح می‌پذیرفت و حرف تو را قبول می‌كرد، امروز در سن بزرگسالی است و به راحتی با هر چه می‌گویی كنار نمی‌آید و راضی نمی‌شود و حرف ها و اعمال شخصیت تو را اگر سطحی باشد ابلهانه توصیف می‌كند و شك می‌كند و طعنه می زند. انسان دارای ابعاد، حس ها و اندیشه‌های بسیار مختلف و حتی متضادی است. انسان امروز این را می‌داند و از تو این آدم پرتناقض را كه خود اوست می‌طلبد. این آدم متناقض شكلی متضاد و غیرخطی و نامفهوم دارد و بس. شخصیتی مورد قبول اوست كه مانند خود او باشد. این آدم متضاد را نمی‌شود با یك خط مستقیم و ساده و بزرگ نشان داد. بلكه باید از چندین پاره خط، یك دایره كامل را پدید آورد كه هر پاره خط باز خود زیر مجموعه‌ای دارد و ممكن است از خط ها و نیم دایره‌های دیگر تشكیل شده باشد. جمع این پاره‌خط‌های متناقض و نیم دایره‌های متضاد كامل نشده می‌تواند دایره‌ای مختلف با قطرهای متفاوتی بوجود آورد به نام انسان امروز. یعنی آدمی كه هر تكه‌اش یك رنگ است و صرفاً سیاه یا سفید نیست. بلكه جمعی از انواع رنگها با تونالیته‌های مختلف است.
- چه كارهایی در دست انتشار دارید؟
: دو رمان با نام‌های«چشمهایم آبی بود»و «بی‌ترسی» .







كتاب صلح دنیا






درباره " آفتاب پرست نازنین " اثر محمد رضا كاتب



رمان تقدیر شده محمد رضا كاتب را می توان به عنوان توصیف فرآیند تبدیل " آفتاب پرست " به " آفتاب پرست نازنین " خواند. همین كه نام كتاب " آفتاب پرست نازنین " است و بیشتر در خود متن صفت نازنین حذف شده و با تعبیر " آفتاب پرست" رو به رو هستیم، می تواند اثبات كننده این ادعا باشد.

فرآیند تبدیل " آفتاب پرست " به " آفتاب پرست نازنین " البته فرآیند پیچیده ای است و دستمایه قرار دادن آن برای یك اثر داستانی می تواند خود به خود نوعی موفقیت تلقی شود. نویسنده " آفتاب پرست نازنین " با این كار توانسته یك دیدگاه نظری كمابیش عمیق را مورد ارزیابی قرار دهد و با داستانی كه بی هیچ برو و برگردی داستان شخصیت ها و نه داستان تیپ ها است، لایه های متعدد معنایی ایجاد كند. از این منظر كاتب اثری ارزشمند بر جا گذاشته و تقدیر از " آفتاب پرست نازنین " تقدیر از هنر و ادبیات ارزشمند است.افتاب پرست نازنین

اگر قرار باشد دست به شكل شكنی از " آفتاب پرست نازنین " بزنیم این داستان را باید داستان شوكا – دختر " دو ور خاش خاش " به معنای داشتن اصل و نسبی ایرانی، عراقی و ترك یا به قول خودش " یك چیز بین المللی " – تلقی كنیم. شوكا به همان اندازه كه اصل و نسب و ملیتی شكننده دارد، زندگی شكننده ای نیز دارد. او در جوانی دختر تنهایی است كه در بیغوله ای در یك كارخانه مجسمه سازی كار می كند. با این وجود، بیش از آنكه شرایط اكنونش اهمیت داشته باشد، گذشته اش مهم است. مادرش سال ها پیش او و پدرش را رها كرده و به عراق رفته تا همسر یك افسر عراقی شود. او مادرش را آفتاب پرست می نامد؛ مادری كه حالا پیغام از پس پیغام می دهد و به او التماس می كند بیاید با او زندگی كند. پدرش كه سال ها با رژیم بعث مبارزه كرده مرده است و عمه اش كه او را بزرگ كرده حالا ازدواج كرده و به شهری دیگر رفته است. شوكا نوعی درگیری ذهنی با این افراد دارد آنها را بازخواست می كند و این بازخواست كردن به دیگران، به همه آدم ها، تسری پیدا می كند. او می گوید: " انگار همه آدم های دنیا یك جور هایی گیر افتاده بودند. و كره زمین مستراح بزرگی بود كه بلد بود فقط آدم ها را گیر بیندازد." ( كاتب، محمد رضا. آفتاب پرست نازنین. تهران: انتشارات هیلا. 1389. ص 90) یا " شاید از هیچ چیزی تو دنیا به اندازه كار های خوبی كه نتیجه بدی می دهند بدم نمی آید. چون آن قدر كه توی دنیا این كار های عاقلانه علامت های دیوانگی ما هست هیچ جای دیگری نیست." ( همان. ص 91) اگر این حرف ها را در كنار دیگر حرف ها و رفتار هایی كه شوكا درباره آدم ها دارد بگذاریم و قائل به نوعی سفید خوانی نیز باشیم، منش بازخواست كردن دیگران درباره او اثبات می شود. شوكا زاده خشونت و همبستر آن است و می تواند ادعا كند: " یكی از اخلاق های خوب من این است كه حتا وقتی دارم از درد می میرم لبخند را فراموش نمی كنم. برای همین هر وقت زیادی به كسی لبخند می زنم می ترسم از خودم چون می دانم خواب بدی برایش دیده ام و كمترین لطفی كه در حقش قرار است بكنم این است كه سرش را ببرم و بگذارم روی سینه اش. و بعد 44 بار شقه اش كنم. برای همین هر وقت خیلی خیلی خوشحال و شنگول هستم و طوری رفتار می كنم كه انگار همین الان از عروسی مادرم آمده ام، حداقل 77 تا خنجر تا دسته فرو رفته تو كمرم و این خنده ها و شادی ها بابت آن خنجر هاست." ( همان. صص 169 و 170)

می توان ادعا كرد این ویژگی شوكا كمابیش در همه آدم های جهان داستانی " آفتاب پرست نازنین " وجود دارد و به این اعتبار " آفتاب پرست نازنین " داستان خشونت آدم ها و انزوای خطرناك آنها است. آدم های " آفتاب پرست نازنین " هر كدام نقطه ثقل و مركز جهان هستند. آنها آنچه خود می گویند و خود انجام می دهند را درست می پندارند و همواره نسبت به دیگران سوء ظن دارند. آنها هر كدام قصه خودشان را دارند و احیانا بر این عقیده اند كه " بهترین قصه ای كه هر كس باور می كند قصه خودش است." ( همان. ص 197) خشونت جهان داستانی " آفتاب پرست نازنین " از اینجا زاده می شود ؛همانطور كه خشونت جهان نیز از اینجا به وجود می آید.

بر این اساس می توان از دوگانه جنگ و صلح حرف زد و بار دیگر تكرار كرد رمان تقدیر شده محمد رضا كاتب را می توان به عنوان توصیف فرآیند تبدیل " آفتاب پرست " به " آفتاب پرست نازنین " خواند. اضافه شدن صفت " نازنین" به آفتاب پرست كاركردی جز دادن بار مثبت به این تعبیر ندارد. به این اعتبار " آفتاب پرست نازنین " رمان خوش بینانه ای است. این كتاب همان " كتاب صلح دنیا " است كه پدر شوكا می خواسته بنویسد؛ " بابا حرف هایی شنیده بود تو این سال ها كه دیوانه اش كرده بود. شاید می خواست جواب آنها را بدهد توی آن نوشته اش و از صلح حرف بزند و بزرگترین كتاب صلح دنیا را بنویسد. نمی دانستم تو كتابش چه می خواهد بنویسد. چون هر چه زور زدم نفهمیدم قضیه آن حرف ها چه هست و حالا چرا باید درباره اش حرف زد. حالا جای او در كتاب صلحش كه 285 صفحه بود من حرف های خودم را می نوشتم. منی كه حتا یك عراقی كامل نبودم تا بتوانم یك خاطره كامل از قادسیه داشته باشم. چون نصفی عراقی بودم، عدالت می گفت نصفی بیشتر خاطره نباید داشته باشم. ( همان . ص 60)

نویسنده " آفتاب پرست نازنین " راوی خشونت آدم ها، آدم هایی كه ما هستیم و همسایگانمان هستند، است و در نهایت می تواند همه را به صلح دعوت كند. صلح و هنر گفت و گو یا پذیرفتن دیگری در " آفتاب پرست نازنین " این همانی شده است. به این اعتبار اگر شوكا با مادرش یا همان آفتاب پرست صلح كرده باشد و اگر همه شوكا ها با آفتاب پرست ها صلح و قصه آنها را باور كنند، جهان حتما جای بهتری برای زندگی كردن است.

.منبع-palangenabavar.cafeserial





 

فكرم را با چیز معامله نمی‌كنم


 


 


فكرم را با چیز معامله نمی‌كنم







گفت‌و‌گوی با محمدرضا كاتب درباره رمان «رام‌كننده»




اگر مسیر كارهای شما را مرور كنیم می‌بینیم چه در رمان «هیس» و «وقت تقصیر» و «پستی» و چه رمان «آفتاب‌پرست نازنین» و آخرین رمان‌تان «رام‌كننده» كه به تازگی به چاپ رسیده مسیر خاصی را نسبت به مخاطبان انتخاب كرده‌اید. در رمان‌های آخرتان یعنی آفتاب‌پرست نازنین و بخصوص رمان‌ رام‌كننده مشخص است كه به سمت مخاطب كشش پیدا كرده‌اید. یعنی می‌خواهید رمان، مخاطبان بیشتری را درگیر كند و سعی خودتان را هم كرده‌اید. اینكه به سوی طنز آمده‌اید یا سعی كرده‌اید مخاطب رمان در سطح داستان گیر نكند و روایت رمان، روایت سرراستی باشد و… اینها دلایلی برای همین قضیه است كه مخاطب برای شما مهم شده است اما برخی عقیده دارند كه این نوع رمان یا بهتر بگویم رمان پست‌مدرن كاملا در پی مخاطب گسترده مثل رمان‌های عامه‌پسند و رمان‌های كلاسیك پراقبال نیست؟

این نوع رمان برخلاف آنچه كه گفته می‌شود رمانی نیست كه پشت به مخاطب كرده باشد. رمان امروز به‌خاطر مختصاتی كه دارد و به همان علتی كه به وجود آمده رمان مخاطب است. این رمان در پی مخاطب است، یا سعی می‌كند در پی مخاطب هم باشد. یا دست‌كم فراری دادن مخاطب را هنر خود نمی‌داند. بلكه این نوع آثار چه در سینما و چه در ادبیات در پی جذب حداكثری مخاطبان خودشان هستند، نه جذب حداقلی. زمانی بود كه نویسندگان مدرن به خاطر استفاده از فرم‌های جدید و استفاده اغراق‌گونه از برخی از شگردها و ابزارهای روایی تازه، كاملا پشت به ادبیات گذشته خود كرده بودند و استفاده از ابزارها و راهكارهای گذشته و ادبیات گذشته و همه آنچه كه قبلا امتحان شده بود یكجور كفرگویی بود. اگر رمان‌نویس یا نمایش‌نامه‌نویس به ابزارها، سبك‌ها، شگردها و راهكاری كلاسیك نزدیك می‌شد او را طرد می‌كردند و انگ تاریخ گذشته به او می‌زدند و اینطوری بود كه برای رسیدن به فردیت خاص، نویسندگان از هرچه كه پشت سرشان بود فراری شدند. نویسنده مدرن برای آنكه صدای خودش و فردیتش را پیدا كند و از تكرار دیگران و گذشته دور بماند چاره‌ای نداشت جز آنكه شخصی‌تر و به سبب آن پیچیده‌تر بنویسد چون اگر نویسنده مدرن به شخصی‌ترین روش‌ها و پیچیده‌ترین راهكارها متوسل نمی‌شد، صدایش شبیه دیگران می‌شد. یا تكرار كننده كار دیگران می‌شد و ارزشی كه یك كار اورجینال داشت كار او پیدا نمی‌كرد و این‌چنین بود كه خیل مخاطبان به مرور به خاطر راهكاری پیچیده روایی، فنی، ادبی و بسیار شخصی نویسنده از او دور و دورتر شدند چون حالا حرفی زده می‌شد بسیار شخصی و با ابزارهای پیچیده و شخصی بیان می‌شد و همین اغراق‌ها در نوع نگاه به ادبیات و ابزارها و فردزدگی و پیچیدگی زیاد بود كه در نهایت كار را به آنجا كشاند كه خیل مخاطبان از این نوع كارها فاصله گرفتند. در دهه‌های اخیر حوادث و شرایط به كلی وضعیت را تغییر دادند و به سبب آن رمان امروز هم تغییر كرده. آنچنان كه رمان امروز برمی‌گردد به حاشیه‌ها و گذشته‌ها توجه می‌كند و به آنچه كه پشت سرش وجود دارد توجه می‌كند و به آنچه كه در حاشیه‌ها چه حاشیه‌ جهانی و چه حاشیه فلسفی و چه حاشیه ادبی است توجه می‌كند و هرچه كه لازم باشد از هر كجا كه باشد و متعلق به هر مكتب و سبك هنری و ادبی‌ای كه باشد برمی‌دارد و استفاده می كند. خارج شدن از شالوده اصلی جهان و توجه به حاشیه‌ها و گذشته‌ها شاید از این منظر قابل توجیه باشد.

پیش از اینها نویسنده مدرن خود را مركز زمین می‌‌دانست. خود را نقطه ارجاع تمام تفكرات می‌دانست و روی خودش زیاد حساب می‌كرد و خود را دارای شأن و مقام بسیار بالا می‌دانست و از زاویه بالا به مخاطب نگاه می‌كرد. او به مخاطب می‌گفت دنبالم بیا و اثرم را بخوان و بفهم و حرفم را بشنو و از مقتضیات آن زمان بود كه فقط مخاطب هم او را بزرگ می‌دانست و قبول می‌كرد كه دنبالش باید برود و می‌رفت و حرفش را گوش می‌كرد.

بازخورد نویسنده مدرن و زمانه و مخاطب آن دوره و جامعه‌اش آن نوع نگاه و اثر بود اما نویسنده امروز می‌داند كه كسی نیست چون شرایط جوامع تغییر كرده. مقتضیات تغییر كرده به همین دلیل نویسنده این دوران می‌داند چیزی نیست. منطق رمان این نوع نویسنده، برابری مخاطب و نویسنده است. منطق این رمان می‌گوید همه به یك اندازه می‌توانند بفهمند و این بالادستی و پایین‌دستی معنا ندارد. نویسنده این دوره كسی نیست كه حالا بترسد بزرگی، قدرت و اعتبارش را از دست بدهد. اصلا قدرتی نیست دیگر و اگر قدرتی هست در همه یكسان است و قدرت تقسیم شده. نویسنده دوران ما به دلیل جایگاهی كه برای خود قائل است و جایگاهی كه زمان برای او قائل است به خود اجازه می‌دهد سبك‌ها و ابزارها و ژانرهای گذشته را دوباره از نو بررسی كند و كاركردش را بسنجد و ببیند برای امروز آیا آن ابزار، كاركرد دارند یا نه؟ واقعا تمام شده‌اند. چه این نویسنده بخواهد و چه نخواهد به خاطر ارجاعش به گذشته (و آن كوله‌باری كه جوامع ادبی به دوش دارند) و گفتن از چیزهای آشنا و قدیمی باعث تسهیل روابط بین مخاطب و این نوع داستان می‌شود چون مخاطب چیزهایی را در این نوع رمان پیدا می‌كند كه با آن كاملا آشناست. می‌شود گفت یكجورهایی این مسیر در ظاهر خلاف جریان آشنایی‌زدایی دوران مدرن حركت می‌كند.

این رمان در ظاهر عنوان می‌كند كه دوباره آمده سراغ چیزهای آشنا و قدیمی. در صورتی كه این سطح قضیه است چون این اتفاق فقط در سطح اثر افتاده است نه در عمق آن و اینجاست كه این حركت ضد آشنایی‌زدایی، خود تبدیل می‌شود به نوعی دیگر از آشنایی‌زدایی. یعنی با آنكه شما فكر می‌كنید دارید ضد جریان آشنایی‌زدایی حركت می‌كنید اما در واقع همان حركت را به نوع دیگری دارید ادامه می‌دهید و چون سطح اثر پر می‌شود از چیزهایی كه به چشم مخاطبان آشنا هستند، مخاطبان احساس می‌كنند كه با همان چیزهای آشنا كه شناخته و بارها و بارها لمسش كرده روبه‌روست و همین آشناپنداری باعث می‌شود مخاطب به این نوع آثار احساس نزدیكی كند، یعنی مخاطب فكر می‌كند باز با یك اثر كلاسیك روبه‌رو شده و قرار است روند، همان روند همیشه باشد و گاهی حتی تغییرات را تا انتهای كار نمی‌فهمد. تسهیل در رابطه مخاطب و این آثار به دلیل رجوع به گذشته و آشنایی با سطح اثر ممكن است اینگونه توضیح داده شود كه این رمان صرفا در پی گذشته است. اینجا ما با 2 دسته نویسنده روبه‌رو می‌شویم. دسته اول كسانی هستند كه شگردشان این است كه می‌خواهند به مخاطبان بگویند كه منطق آنها هم برابری است و خود را در حد مخاطب می‌دانند و دسته دوم كسانی هستند كه به این قضیه ایمان دارند و این را باور دارند و ادا در نمی‌آورند كه نمی‌دانند و هیچ چیزی نیستند.

چیزی كه دسته اول را وادار می‌كند كه شكل برابری نویسنده و مخاطب و مقتضیات زمان را قبول كند، این است كه این نویسنده می‌خواهد حرفش شنیده شود و او می‌داند مخاطب امروز حوصله آدم‌هایی كه از بالا نگاهش می‌كنند و دماغ‌شان را بالا می‌گیرند ندارد. مخاطب امروز تا با چنین كسی برخورد كند اگر نگوید برو پی كارت، دست‌كم راهش را كج می‌كند و می‌رود خودش پی كارش و ارتباط قطع می‌شود و اینطوری است كه نویسنده امروز دیگر نمی‌ترسد كه هو شود كه كهنه است و از چیزهای آشنا و كهنه استفاده می‌كند چون اثر او شامل كهنه‌‌ترین‌ها و نوترین‌هاست در كنار هم.

با این تعبیر دغدغه اصلی این نوع رمان چیست كه نویسنده را وادار می‌كند شكلی آشنا به رمانش بدهد و یكجوری كوتاه بیاید مقابل زمان؟

دغدغه اصلی نویسنده امروز بیشتر فكری و فلسفی و نرم‌افزاری است. اگر بخواهیم این قضیه را كمی اغراق‌آلود كنیم، می‌توانیم بگوییم نویسنده امروز حاضر به معامله روی سطح اثر و شكل خارجی كارش می‌شود اما هیچ معامله‌ای بر سر منطق، جهان‌بینی و فلسفه‌اش نمی‌كند. یعنی این نویسنده از مدل كاری‌اش عقب‌نشینی می‌كند. كوتاه می‌آید اما از حرف‌های روشنگرانه و تفكراتش دست برنمی‌دارد و این یكی از تفاوت‌های این نوع رمان با سایر گونه‌هاست.

نویسنده امروز همه این كارها را می‌كند كه حرفی از جنس روشنایی و امروز بزند. او میان كهنه‌ترین‌ها در سبك، ابزار، ژانر و نوترین‌ها در سبك و ابزار و بخصوص در تفكر ارتباط منطقی ایجاد می‌كند و به یك هارمونی میان سطح كهنه و نوی اثر و عمق به‌شدت نوی اثر می‌رسد. یعنی یكجوری در كالبد كهنه جهان و كالبد كهنه زندگی حرفی روح‌نواز و تفكری نو می‌دمد. دست‌چین كردن از گذشته و امروز چه در ارتباط با تفكر و چه ابزارهای داستانی به همین دلیل صورت می‌گیرد. همین‌جا باید گفت كه گاهی ما می‌بینیم در برخی از كارهای نو، ما نه تنها با ابزارها كه با برخی از تفكرات دوران گذشته روبه‌رو می‌شویم و این باز همان برگشت به گذشته است و با چشم باز انتخاب كردن است. نویسنده برمی‌گردد به سراغ گذشته و كوله‌باری كه برایش پیشینیان به ارث گذاشتند و تفكری را برمی‌دارد كه برای امروزمان هم كارساز است. او از زیر خاك‌هایی كه زمان آوار كرده روی تفكرات گذشته، چیزهایی را فقط درمی‌آورد كه امروز هم پر قیمت هستند. استفاده از نقاط روشن و كارآمد گذشته در همه زمینه‌ها و ترك شجاعانه چیزهایی كه كارآمد نیستند از نشانه‌های این زمان و رمانش است. هرچه كاركرد نداشته باشد، اگرچه به نظر مهم و اساسی هم بیاید باید كنار گذاشته بشود.

فكر می‌كنم به همین دلیل باشد كه وقتی رمان « رام‌كننده» را مخاطب می‌خواند با حس‌ها و برش‌های مختلفی روبه‌رو می‌شود. یعنی درست وارد حال و هوای طنز نشده‌ایم كه ناگاه خودمان را میان فضایی گوتیك‌وار می‌بینیم و بعد یك مرتبه زیر پایمان خالی می‌شود و می‌افتیم میان فضایی وهمی. حتی برخی جاها، رمان رام‌كننده به رمان‌های ترسناك نزدیك می‌شود. حتی آنجا كه راوی متوجه می‌شود كه موجود عجیب و وحشتناكی ته باغ وجود دارد كه می‌خواهد راوی را پاره پاره كند، یك‌مرتبه خودمان را میان یك رمان هیولایی می‌بینیم. البته كاملا مشخص است كه همه چیز سمبلیك است و هر چیزی كه در رمان وجود دارد، چه شخصیت‌ها و مكان‌ها و چه اشیا همه دارای معنی‌های زیادی هستند و این سمبلیك بودن روی لحظه لحظه رمان سایه‌ای قوی انداخته اما می‌خواهم بدانم در این تغییرات و كولاژ دنبال چه بودید؟

مخاطب امروز، مخاطبی است كه انواع و اقسام سبك‌ها و ژانرها و قاب‌ها را دیده و خوانده و زیاد هم دیده و خوانده. به همین دلیل حالا از فیلم‌ها و رمان‌ها خیلی زود خسته می‌شود، خیلی زود دلزده می‌شود چون قواعد هر ژانر و سبك و قاب را به خوبی می‌داند و می‌تواند دست نویسنده را جلوجلو بخواند و جلوتر از نویسنده حتی حركت كند و همین باعث دلزدگی بیشتر او می‌شود. خب وقتی مخاطب حدود انتهای داستان را می‌داند، چه انگیزه‌ای برای دنبال كردن ماجرا برایش دیگر می‌ماند؟ برای آنكه نویسنده بتواند حرف خودش را بزند راه‌های مختلفی پیش‌رو دارد و یكی از آن راه‌ها این است كه رمان را نویسنده سوار بر ژانرها و مدل‌ها و سبك‌های موجود یا قدیمی بكند و اثر مخاطب خودش را به جلو ببرد. نویسنده می‌تواند یك رمان را یكسره مثلا ترسناك بنویسد. یا یك رمان را كلا طنز بنویسد. یا صرفا یك رمان هیولایی بنویسد و مخاطب از ابتدا تا انتهای كتاب با یك نوع ژانر و سبك و قاب روبه‌رو شود اما این كار نقاط قوت و ضعف زیادی دارد. مخاطب امروز قواعد ژانرها و سبك‌ها و قاب‌‌ها را می‌داند و یكی از علت‌هایی كه باعث تسهیل روابط بین مخاطب و آثار می‌شود وجود ژانر و قواعد آن و قاب‌هاست. یعنی مخاطب همان ابتدا می‌فهمد با چه رودرروست. با كارآگاهی كه دنبال پیدا كردن قاتل است و باید حالا سرنخ‌هایی را پیدا كند كه قاتل را گیر بیندازد و ... هجوم آثار فراوان سینمایی، داستانی و ... باعث شده قواعد ژانرها و سبك‌ها و قاب‌ها به خوبی مشخص شود و این دست نویسنده امروز را می‌بندد چون توی یك قاب و محل كوچك نویسنده گیر می‌افتد و هی باید دست و پا بزند تا یكجوری مخاطب دست او را نخواند و جلوجلو داستانش لو نرود. شاید یكی از راه‌هایی كه می‌شود به آن متوسل شد این است كه در یك اثر، از ژانرها و قاب‌های مختلف از برش‌های متفاوت و سبك‌های جورواجور استفاده كرد و به صورت ایستگاهی مخاطب را جلو برد. گام به گام مخاطب را جلو برد و در هر گام او را با صحنه و پرده‌های رنگین مختلفی روبه‌رو كرد. این باعث می‌شود مخاطب نتواند دست نویسنده را بخواند و از نویسنده همیشه یك گام عقب‌تر باشد و همین زمان كم برای نویسنده كافی است تا او كار را تا انتها برود و نفهمد در صحنه بعد قرار است چه اتفاقی بیفتد. ایستگاه‌های مختلفی كه شما در رام‌كننده می‌بینید، به همین علت است. رنگ‌های مختلف صحنه‌ها باعث می‌شود مخاطب درگیر صحنه شود و تا می‌آید بفهمد كجاست و حدس بزند شما به عنوان نویسنده قرار است او را كجا ببرید، شما رنگ تازه‌ای را روبه‌روی او می‌گذارید و او را می‌كشانید به صحنه‌ای دیگر و باز او تا بیاید دست شما را بخواند، شما او را به جایی دیگر می‌برید و مشغولش می‌كنید و تا او چشم باز كند و بفهمد كجا بوده، رمان تمام شده است. هر ایستگاه فقط تا آنجایی كشش و قدرت دارد كه مخاطب هنوز مسلط به كار نشده باشد چون مخاطب نمی‌داند الان در صحنه‌ بعد چه چیزی انتظارش را می‌كشد. مجبور می‌شود كمی جلوتر بیاید تا فرصت پیدا كند و دست نویسنده را بخواند و وقتی كه او فكر می‌كند دست او را خوانده، به خودش می‌آید و می‌بیند در جایی دیگر است.

برخی جاها در رمان رام‌كننده شما خلاف جهت ژانرها و سبك‌های مرسوم حتی ادبیات پست‌مدرن حركت كرده‌اید. به خاطر سمبلیك بودن رمان این كار را كرده‌اید یا دلیل دیگری داشته؟

می‌شود گفت ژانرها، سبك‌ها و حتی قاب‌ها، یكجور كلیشه هستند. یكجور تیپ هستند. البته اگر تیپ را مقابل شخصیت فرض كنیم، یعنی بگوییم شخصیت ابعاد تعیین نشده و غیرقطعی و متضاد دارد و تیپ ابعادی تعیین شده و حدود خاصی دارد ژانرها و سبك‌ها، قاعده‌ها و چارچوب‌هایی هستند كه مخاطب می‌تواند فضایش را بفهمد و با آن احساس آرامش بكند چون آن را می‌فهمد و با آن ارتباط برقرار می‌كند و اینطوری است كه كار نویسنده با سهولت بیشتری جلو می‌رود و ارتباط مخاطب و اثر با سرعت بیشتری انجام می‌گیرد. به همین دلیل این تیپ‌ها و قاعده‌های مشخص و چارچوب‌های استفاده شده باعث پیوند مخاطب و اثر می‌شوند و به همین دلیل هم نقطه ضعف دارند. نقطه ضعف آنها همان چیزی است كه حسن آنهاست. یعنی یك تیپ و ژانر و قاعده به دلیل آنكه بهتر فهمیده می‌شود و مشخص است مورد استفاده قرار می‌گیرد و همین نكته باعث می‌شود مخاطب بتواند دست نویسنده را بخواند. یكی از راه‌هایی كه می‌شود مخاطب دست نویسنده را نخواند، استفاده از ژانرها و قاعده‌های برش خورده و مختلف بود كه توضیح دادم. یكی دیگر از راه‌هایی كه می‌شود از آن استفاده كرد خلاف جریان ژانر و قاعده رفتن است. یعنی وقتی داستان كارآگاهی شد، مخاطب حدس می‌زند كه الان كارآگاه باید دست به كار شود و دنبال سرنخ باشد و ... و شما برای آنكه به مخاطب بگویید یك قدم از او جلوتر هستید، می‌توانید ضد جریان آن ژانر حركت كنید و كارآگاه شما آن كار را انجام ندهد و كار دیگری بكند كه در این ژانر رسم نیست و مثلا در ژانر دیگری رسم است و یا ... و اینطوری داستان را به مرحله دیگری پرتاب كنید. وقتی مخاطب حدس زده است كه اتفاق الف یا ب و یا ث می‌افتد و شما ضد جریان ژانر و قاعده های مرسوم حركت كنید، مخاطب نمی‌تواند بخواند قدم بعدی نویسنده چیست. در حقیقت شما با این شگرد تیپ را تبدیل به شخصیت می‌كنید. قاعده‌های مشخص و منظم را می‌شكنید و قاعده‌ای تازه و بی‌انتها جای آن یك قاعده می‌گذارید و این باز باعث می‌شود مخاطب نداند در صحنه یا صفحه بعد چه چیزی منتظر اوست. یعنی جایی شما با رعایت كردن قوانین ژانر و احترام به تیپ‌ها به هدف می‌رسید و گاهی با خراب كردن و ضد جریان حركت كردن. استفاده از تیپ‌ها و قواعد باید طوری باشد كه نه‌تنها به لایه سمبلیك كار كه به لایه‌های دیگر هم آسیب وارد نكند. یعنی شما دائم باید چشمتان به همه چیز باشد و بدانید كجا از چه استفاده باید بكنید و كجا نباید استفاده كنید و از خیرش بگذرید. وقتی شما روی قاعده و ژانر و تیپ حركت می‌كنید، در زیر آن لایه دارید منطق معنایی را می‌سازید و روایت می‌كنید و وقتی ضد جریان و ضد قاعده آن حركت می‌كنید باید بدانید باز دارید به روش دیگر همان كار را ادامه می‌دهید و باید بدانید این قضیه چه تاثیرهایی روی خط معنایی اثر می‌گذارد.

در رمان رام‌كننده، روی خیلی از مسائل و حوادث به صورت بسیار مختصر و اشاره‌ای آمده و از روی آن گذشته‌اید. آیا این نكات را فكر می‌كنید همه مخاطبان متوجه می‌شوند؟

نكته اول آن است كه در این نوع رمان همه اطلاعات و فرض‌های موجود برای همه مخاطبان نیست. بلكه هر كسی با توجه به ظرفیت‌ ذهنی‌اش می‌تواند چیزهایی را برداشت كند تا رمان و مضمون رمان خود را بسازد و چون راه‌ها و طرح‌ها و رمان‌های متعدد می‌تواند روی بستر این رمان شكل بگیرد شما نمی‌توانید روی همه موارد به صورت گسترده مانور بدهید و همه چیز را به صورت كامل پرداخت كنید چون حجم كار بیش از حد می‌شود و منجر به روشن نمودن راه‌هایی خاص می‌شود و این منجر به كور شدن بعضی از طرح‌ها و رمان‌های احتمالی مخاطب می‌شود. یعنی در حقیقت این قدرت را از مخاطب می‌گیرد كه بتواند رمان خودش را بسازد. چون با حجم دادن به برخی چیزها برخی راه‌ها را مسدود كرده‌اید و مخاطب دیگر نمی‌تواند به مسیر خود ادامه بدهد. نكته بعدی این است كه وقتی شما درگیر با مسئله‌ای خاص باشید با اشاره‌ای به اندازه و كوتاه می‌توانید مطلب خود را دریافت كنید و راه خود را پی بگیرید و اگر دغدغه آن مسئله را نداشته باشید، اگرچه به آن نكته حجم زیادی هم داده شود باز شما درگیر آن نمی‌شوید. مثالی از صحنه تئاتر بزنم. در یك صحنه تئاتر چندین بازیگر در حال بازی هستند و شما ناخودآگاه بیشتر روی آن بازیگری فوكوس می‌كنید كه شما را به نوعی درگیر می‌كند یعنی ممكن است شما درگیر با شخص الف شوید و كسی درگیر با شخصیت ب شود. شما اشاره‌ها و حرف‌های شخصیت الف را بهتر می‌بینید و می‌فهمید. چون شخصیت مورد نظر شما اوست. كوچك‌ترین اشاره های آن شخصیت از چشم شما مخفی نمی‌ماند و در عوض ممكن است دیالوگ‌ها و كارهای واضح شخصیت ب را متوجه نشوید و نبینید و نكته مهم‌تر شاید این باشد كه فقط و فقط حجم دادن به شخصیت‌ها و ماجراها نیست كه داستان و فضاها را بعد می‌دهد و می‌سازد. بخصوص در این نوع رمان كه تم‌ها و رمان‌های فراوان برای مخاطب قابل ساخت است. شاید در اینجا چیزی كه برای نویسنده این نوع رمان كاركرد بیشتری دارد، اصول بیان و پرداخت است كه نوعی بزرگنمایی است. اصول بیان و پرداخت و بزرگنمایی با حجم دادن به شخصیت و ماجرا و ... ربطی كاملا مستقیم ندارد. یعنی شما با استفاده از این اصول می‌توانید چیزی را حجم بدهید، بعد بدهید و واضح كنید و مشخص كنید بدون آنكه حجم داده باشید یا به قول معروف مفصلا پرداخت كرده باشید. در انواع رمان‌ها و نمایش‌ها اندازه استفاده از این اصول فرق می‌كند اما مطمئنا از آن به صورت‌های مختلف همه نویسندگان استفاده می‌كنند. شایددر این نوع رمان به دلیل آنكه رمان‌های مختلف روی بدنه رمان اصلی قابل ساخت است و ما نمی‌توانیم همه اطلاعات و طرح‌ها و راه‌ها را پرداخت كامل كنیم، از اصول پرداخت و بزرگنمایی استفاده بیشتری می‌شود چون نمی‌خواهیم حجم كار زیاد شود. شاید مفهوم‌ها و معنی‌های متعددی كه این نوع رمان دارد، نتیجه استفاده بیش از حد از این اصول است. با استفاده از این اصول ما به ماجراها و شخصیت‌ها و فضا حجم می‌دهیم و آنها را بزرگ می‌كنیم تا حجم بیرونی كمتر بطلبد. در حقیقت تاثیر یك حجم كوچك را نویسنده با كارهایی كه انجام می‌دهد می‌تواند چند برابر كند و اینطوری مثلا باعث امتداد شخصیت و حس خاصی در اثر باشید. ما زیاد در داستان‌ها یا نمایش‌ها و فیلم‌ها به حوادث یا شخصیت‌های كوچك برمی‌خوریم كه تاثیرهای شگرفی روی ما گذاشته‌اند. شخصیت و ماجرا یا فضایی كه حجم بسیار كمی در آن فیلم یا رمان داشته اما تاثیرش روی كل فیلم و رمان دیده می‌شود و حتی ممكن است آن فیلم را فراموش كنیم، حوادث رمان از یادمان برود اما شخصیت همچنان پابرجا بماند. به جز مسئله همذات‌پنداری، یكی از چیزهایی كه باعث می‌شود آن شخصیت و ماجرا حجمی زیاد پیدا كند (بدون آنكه حجم خارجی زیادی داشته باشد) مسئله استفاده از اصول بزرگنمایی است. یعنی اگر نویسنده این شخصیت كوچك را كه در بزنگاهی خاص و روی موج این اصول سوار نمی‌كرد، این شخصیت نمی‌توانست اینطور بزرگ‌تر از حجمش به نظر بیاید. حتی می‌شود گفت با آن شخصیت داستانی ما همذات‌پنداری می‌كنیم، چون نویسنده او را روی اصول بزرگنمایی سوار كرده است. یعنی اصول بزرگنمایی باعث شده ما با آن احساس همذات‌پنداری كنیم چون حجم آن شخصیت یا ماجرا بسیار كم است و ما چیز زیادی از آن نمی‌دانیم. پس وقتی ما چیز زیادی از آن شخصیت داستانی نمی‌دانیم، قضیه همذات‌پنداری كجا شكل می‌گیرد. پس مسئله همذات‌پنداری در اینجا با آن همذات‌پنداری‌ای كه مثلا خودمان را در قالب شخصی در مسیر حوادث و ماجراها می‌بینیم زیاد همخوان نیست.

قواعد بزرگنمایی یكجور برجسته‌كردن برخی از صحنه‌ها، حوادث و حس‌ها و افكار و ... به روش غیر مستقیم است. شاید دم‌دست‌ترین كار برای درشت كردن مثلا شخصیت یا ماجرایی این است كه شما باید حجم كار را هم به تیغ آن بالا ببرید. قواعد بزرگنمایی كه نوعی بیان است، یكجور لحن و سبك به كار هر نویسنده می‌دهد و شما با استفاده خاصی از این اصول به بیان خاصی از واقعیت، تفكر و انسان می‌رسید و صرفا این قضیه خلاصه نمی‌شود در حجم كم آثارتان چون شما دارید به روش خاصی چیزها را در مقابل چشم‌ها احضار می‌كنید. به روش خاصی جهان را توصیف و بیان می‌كنید. به روش خاصی فكر می‌كنید. این اصول یكجور نهان و آشكار كردن و عمق دادن به چیزهاست. یعنی به غیر مستقیم‌ترین راه‌ها متوسل می‌شوید تا تاثیرهای هر ابزار و شگرد و اصولی را چند برابر كنید و ضربه‌هایی خاص به ذهن مخاطب بزنید. هر نویسنده‌ای به مرور یاد می‌گیرد كه از چه چیزهایی باید استفاده كند كه تاثیر غیرمستقیم و ندیدنی و غیرقابل لمس روی مخاطب بگذارد. شاید یكی از فرق‌های مهم رمان‌های عامه‌پسند و رمان‌های خاص در نوع استفاده یا استفاده كردن و نكردن از این اصول باشد. در رمان عامه‌پسند از ترس آنكه مخاطب گریزان شود و رمان را رها كند، همه چیز در حجم سطحی‌اش باقی می‌ماند و در رمان‌های خاصی، حجم‌ها كم و زیاد می‌شود و ارزش چیزها دیگر به حجمی كه دارند نیست. یك مثال تصویری بسیار ساده بزنم. در یك صحنه صد فلش قرمزرنگ به سمت پایین هستند. هر كدام از این فلش‌ها یك اندازه تاثیر روی ذهن مخاطب می‌گذارند و یك اندازه ارزش دارند اما اگر ما یك فلش را برخلاف جهت فلش‌‌های دیگر قرار بدهیم، این فلش تاثیری چند برابر خودش پیدا می‌كند و اصلا به باقی فلش‌ها حركت می‌دهد. انگار همه فلش‌ها دارند به سمت پایین می‌آیند و این فلش دارد خلاف جهت بقیه به سمت بالا می‌رود و حالا تصویر برای هر مخاطبی حس خاصی، معنی‌ای خاص و فضایی خاص ایجاد می‌كند. یكهو می‌بینید فلش‌ها دیگر فلش نیستند. سمبل و نشانه‌ای از انسان می‌شوند و حركت‌شان نوعی خاص معنی می‌دهد كه مثلا انسان موجودی اجتماعی است و ارزش او برخلاف جهت بودنش است و ... شما می‌بینید با یك فلش كه خلاف جهت می‌رود یا یك فلش كه رنگش با بقیه فرق دارد موجی از مفاهیم را به كار تزریق می‌كنید و اصلا داستان شكل می‌گیرد. این فلش كه می‌تواند كوچك‌تر از باقی فلش‌ها هم باشد و حجمش بسیار كم است، برخلاف حجم كمش چند برابر خودش دارای بار و معنی و حركت و ارزش است.

هر نویسنده‌ای سبكی خاص در استفاده از این اصول دارد كه به شخصیت او برمی‌گردد. چون با توجه به سلیقه و ذهنش از آن اصول استفاده می‌كند. در رمان رام‌كننده من هم از زبان معنایی و اصول بزرگنمایی خاصی استفاده كرده‌ام تا مخاطبان مختلف بتوانند داستان و مفهوم خودشان را بسازند بی‌آنكه حضور نویسنده لازم و ضروری باشد./امیرحسین عقیقی/

 




تمرین هنر قساوت:






درباره رمان‌های محمدرضا كاتب






امیر احمدی آریان





 


بدن‌ها در نوشته‌های كاتب، علی‌الخصوص چهار رمانی كه دوره متاخر كار او را تشكیل می‌دهند (هیس، پستی، وقت تقصیر، آفتاب‌پرست نازنین) همیشه چیزی آزاردهنده وجود دارد؛ به خصوص خواننده‌ای كه ذهنی پاك و پرورش‌یافته در ناز و نوازش روحی داشته باشد و عادت به تحمل صحنه‌ها و عباراتی كه بوی خشونت و بی‌رحمی از آنها به مشام می‌رسد نداشته باشد، آثار كاتب را مطلوب و جذاب نخواهد یافت. كاتب برای آن‌كس كه دنبال آرامش باشد، چیز خاصی برای گفتن ندارد و همین او را بدل به نویسنده‌ای جدی می‌كند. رمان‌های كاتب همواره حاوی عناصر نامطبوع‌‌اند اما مساله‌ای مهم در میان است؛ این آزاردهندگی محصول نحوه ارائه روایت یا محصول توصیف و توضیح صحنه‌های اعصاب‌خردكن نیست، كه اگر چنین بود چیز چندان مهمی نبود، هر كس كه جنگی را تجربه كرده باشد، انبانش پر است از این دست قصه‌ها كه مو بر تن شنونده سیخ می‌كند. اما آزاری كه خواننده از خواندن آثار كاتب می‌برد، محصول انتخاب موضوع است. موضوع تمام رمان‌های كاتب یك چیز است: بدن. مضمون رمان‌های او اما بدن نیست، تقریبا در هیچ كتابی بدن، عنصر اصلی تشكیل دهنده محتوا را شكل نمی‌دهد و همین‌جاست كه باید تفاوت موضوع و مضمون را به دقت لحاظ كنیم، تفاوت «ابژه» object و «تم» theme را. كاتب معمولا بی‌واسطه و مستقیم درباره بدن‌ها نمی‌نویسد، محتوای كارش را بدن‌ها تشكیل نمی‌دهند، آن‌گونه كه مثلا در رمان‌های جنسی می‌بینیم یا رمان‌های سادیستی كه به تقلید از ماركی دو ساد نوشته می‌شوند و با كار عظیم خود ساد فرسنگ‌ها فاصله دارند. در آن شكل از ادبیات سادیستی و جنسی، بدن‌ها محتوای رمان را پر می‌كنند. بدن افراد، علی‌الخصوص زن‌ها، در شهر به راه می‌افتد و با عشوه‌گری یا اعمال خشونت، در زندگی دیگر شخصیت‌ها ایجاد اعوجاج و تغییر می‌كنند. در این دست‌ رمان‌ها بدن‌ها نقش اول را بر عهده دارند، بدن‌ها خط سیر روایت را تعیین می‌كنند و بر شخصیت‌ها افسار می‌زنند. بدن‌ها فراتر از صاحبان‌شان حركت می‌كنند و داستان را به پیش می‌برند. بدن‌ها هستند كه تعیین می‌كنند. اما در كار كاتب، بدن‌ها موضوع (ابژه‌) روایت‌اند، نه مضمون آن. بدن‌ها آن مواد خام، آن «چیز»هایی (بیشتر به مفهوم فرویدی كلمه) هستند كه نویسنده را به فكر فرو می‌برند، آن ماده اولیه‌ای هستند كه روایت به جانش می‌افتد و در نتیجه، رمان با فكر كردن به آنها، از طریق تكه‌تكه كردن‌ و به هم ریختن‌شان، به پیش می‌رود. در «پستی»، بدنی كه در برخورد با قطار متلاشی شده روایت را به پیش می‌راند، یا بهتر است بگوییم روایت در واكنش به چنین بدنی پیش می‌رود. در «آفتاب‌پرست نازنین»، بدن مریم موضوع (ابژه) داستان پیرمرد و نوه‌هایش است، آنان بدن مریم را با خود این طرف و آن طرف می‌برند و هر بار به ترفندی جدید برای بیرون كشیدن اعتراف از او می‌اندیشند. بازجویی‌ای در كار نیست، كسی ذهن مریم را به بازی نمی‌گیرد تا محل اختفای افسر عراقی را از زیر زبانش بیرون بكشد، یا اگر سؤال و جوابی هم می‌شود، بسیار ناپخته و از پیش شكست‌خورده است. امید گروگان‌گیران به بدن گروگان است. فقط بدن او قرار است گروگان‌گیران را به سرهنگ برساند. اما برجسته‌تر از باقی كتاب‌ها، «وقت تقصیر» است كه به زعم من می‌توان آن را بهترین چیزی دانست كه كاتب تا امروز منتشر كرده است. وقت تقصیر به وضوح و مشخصا قصه بدن‌هاست و بعید نیست اگر خواننده را به یاد «سرزمین محكومین» كافكا بیندازد. بدن‌هایی كه مرگشان، توان زجر كشیدن‌شان، میزان تحمل رنجشان، معامله می‌شود، اولیاء محكوم پول می‌دهند تا شكنجه را كم كنند و شاكیان پول می‌دهند تا میرغضب زجر بیشتری به پیكر قربانی بدهد. كاتب هرجا به بدن‌ها فكر می‌كند موفق‌تر است، و بنا بر این قاعده «وقت تقصیر» را باید مهم‌ترین و موفق‌ترین كار او دانست. ادبیات كاتب به اتاق تشریح می‌ماند: جسدی روی میز است و فردی كه متخصص كالبدشكافی است، با آن‌ور می‌رود. در آثار كاتب همین جسد است كه همه‌چیز را تعیین می‌كند و رمان او عملا در حكم گزارشی است كه كالبدشكاف از مواجهه‌اش با یك بدن ارائه می‌كند، گزارشی كه به داستان و خیال آمیخته شده است. بی‌جهت نیست كه یكی از بهترین صحنه‌هایی كه او نوشته، صحنه مواجهه صاحبخانه با جسد راوی در سردخانه بیمارستان، در بخش اول «پستی» است. در مجموع، باید گفت برخورد كاتب با «بدن» شخصیت‌هایش برخوردی خاص است، به یك دلیل مشخص: بدن‌ شخصیت‌ها در آثار كاتب، مازاد ندارد. این حرف یعنی چه؟ به رمان‌های جنسی بازگردیم. در این دست رمان‌ها، مازاد بدن است كه روایت را به پیش می‌برد. یك زن، فارغ از مازادش، چیست؟ مشتی استخوان و ماهیچه، چند متر پوست، مشتی مو، تعدادی رگ و عصب، دو كلیه، یك معده و... . یك زن زیبا از همان چیزهایی تشكیل شده كه یك زن زشت یا حتی یك مرد زشت. پس چه‌چیز او را زیبا می‌كند؟ چه‌چیز موجب می‌گردد او از دیگر هم‌نوعانش جذاب‌تر باشد، بتواند فتنه‌انگیزی كند و عده‌ای را به خاك سیاه بنشاند؟ آنچه موجب زیبایی او می‌گردد، نحوه كنار هم نشستن و تركیب همین مجموعه پوست و استخوان و رگ و عصب است. در زن زیبا، اینها به شكل خاصی در هم ادغام می‌گردند و با هم تركیب می‌شوند كه با دیگر انسان‌ها تفاوت دارد و همین موجب می‌شود كه او «مازاد»ی بر بدن خویش داشته باشد كه جذابش می‌كند، چیزی بیشتر از مجموعه اندام‌هایش، چیزی كه مادی نیست و به چنگ نیامدنی است و هرقدر توضیحش دهیم بیشتر از درك دور می‌شود. این چیز كه «زیبایی» یا «زشتی» یا «جذبه» نام دارد، به هیچ وجه بخشی ارگانیك از بدن او نیست، یكی از اعضای او یا مجموعه‌ای از اعضا (مثل دستگاه گوارش) نیست، مازاد بر بدن اوست. رمان‌های جنسی با همین مازاد سر و كار دارند. آنها عملا به خود بدن نمی‌پردازند، هر چند كه علی‌الظاهر سر و كارشان با بدن است. همین است كه می‌گوییم بدن، مضمون آنهاست، نه ابژه‌شان. این رمان‌ها با مازادی سر و كار دارند كه محصول كنار هم نشستن عناصر سازنده یك بدن است. نویسنده با وصف ظاهر شخصیت، نه به دنبال معرفی تن او، كه به دنبال معرفی مازاد تنش است. او بنا بر عرف جامعه، بنا بر برداشت عام از امر زیبا، شخصیت‌ها را معرفی می‌كند و كنار هم می‌چیند و روایتش را بر اساس تنش بین این مازادها طی می‌كند: تنش زشت و زیبا، تنش جذاب و بدتركیب، تنش غیرتی و پاانداز مسیر كاتب عكس این است. كاتب با بدن به عنوان ارگانیسم طبیعی سر و كار دارد یا تلاش می‌كند سر و كار داشته باشد. او مازاد بدن را از بین می‌برد و رمان‌های او در آن لحظاتی موفق‌اند كه انسان‌ها را نه به عنوان زیبا، زشت، صاحب چهره مهربان یا خشن، بلكه به عنوان بدن در عریان‌ترین شكل كلمه روایت می‌كنند. او با همان مجموعه گوشت واستخوان و رگ و پی سر و كار دارد. او این مجموعه را متلاشی می‌كند و به هم پیوند می‌زند، بر این مجموعه است كه فكر می‌كند و می‌ایستد و می‌نگرد. اگر هر نویسنده‌ای را وابسته به شاخه‌ای از علوم تصور كنیم، علمی كه كاتب به پشتوانه آن می‌نویسد زیست‌شناسی است. واژه زیست‌شناسی یا بیولوژی biology، به معنای علم شناخت زیست یا bios است و bios در زبان‌های لاتین دلالتی ضمنی دارد كه به فارسی می‌توان «حیات عریان» ترجمه‌اش كرد، حیات «زیستی» یعنی حیات منفك از عواطف و مازادها، حیات «محض»، حیاتی كه به نحوه عملكرد ارگانیسم زنده می‌پردازد. علم زیست‌شناسی علمی است خشن و نامطبوع؛ علمی است كه اندام‌ها را می‌درد و وحدت ارگانیك تن را به هم می‌ریزد، به خصوص آنجا كه موضوع مطالعه‌اش انسان است. گفتیم كه در رمان‌های كاتب چیزی آزاردهنده وجود دارد كه خواننده نازك‌نارنجی را پس می‌زند. منشأ این آزار، همانا نوشتن به پشتوانه زیست‌شناسی است، تصور انسان به مثابه ارگانیسمی درون‌ماندگار است كه حیاتی عریان را تجربه می‌كند. این گرایش به ادبیات، كه می‌توان رویكرد «درون‌ماندگار» به شخصیت‌ها نامش نهاد، در ادبیات معاصر سابقه‌ای ندارد و از این جهت، می‌توان محمدرضا كاتب را از استثناهای ادبیات ما دانست. چنین رویكردی در ادبیات غرب خالی از سابقه نیست، می‌توان نشان داد ویلیام فالكنر، نویسنده‌ای كه كاتب از او بهره بسیار برده، در چنین مسیری گام نهاده است. در فلسفه هم سنت تفكر درون‌ماندگار غربی، كه نقطه اوجش را در نیچه تجربه كرد و میشل فوكو و ژیل دلوز مهم‌ترین نمایندگان آن در قرن بیستم هستند، نوعی فلسفه مبتنی بر «زیست» پیش كشیده‌ شده كه بسیار غنی و پر از ایده‌های درخشان است. كاتب از این منظر نویسنده‌ای است بسیار مهم، از معدود كسانی است كه تن به جریان غالب رمان معاصر، كه جریانی است سطحی و شاید حتی مبتذل، تن نداده است. او از معدود نویسندگان زنده ماست كه نزد آیندگان حرفی برای گفتن دارد. مرگ‌ها سایه مرگ بر تمام آثار كاتب بسیار سنگین است. در تمام رمان‌های او مرگ یك یا چند شخصیت اتفاق می‌افتد و همه این مرگ‌ها تعیین‌كننده‌ترین لحظات رمان‌اند. كاتب انرژی و حجم قابل توجهی از كارهایش را صرف مرگ می‌كند و تنوع مردن‌ها یا كشته شدن‌ها در آثار او تامل‌برانگیز است. حتی آنان كه زنده‌اند و زنده می‌مانند، اغلب شخصیت‌هایی هستند در آستانه مرگ، در حوالی مرگ، كسانی‌كه به زور زنده‌اند و دلیلی برای زنده ماندن ندارند. اغلب شخصیت‌های كاتب تعلق مادی و معنوی اندكی به جهان دارند، بیشترشان در نقطه صفر مرزی مرگ و زندگی به سر می‌برند و فشار كوچك دستی، تنه ساده‌ای كافی است تا به صف مردگان بلغزند. نقاط عطف تقریبا تمام آثار او را نه عاشق شدن یا زندانی شدن یا شكست خوردن یا توفیق شخصیت‌ها، كه مرگ آنان می‌سازد. كاتب نویسنده‌ای است مرگ‌اندیش. او در مرگ بسیار تامل می‌كند و وقتی درباره او می‌نویسیم حتما باید چند سطری را به مساله مرگ اختصاص دهیم. رابطه ادبیات و مرگ چیست؟ ادبیات چگونه به مرگ می‌اندیشد؟ از موریس بلانشو آموخته‌ایم كه ادبیات جز مرگ موضوع دیگری ندارد (ادبیات و مرگ، موریس بلانشو، لیلا كوچك‌منش، گام نو). از بلانشو آموخته‌ایم كه زبان ذاتا متجاوز است. زبان با جهان چه می‌كند؟ زبان جهان را می‌كشد. جهان مجموعه‌ای از اشیاء و چیزهای خام است، چیزهایی كه طبیعی‌اند و بیرون از درك ما انسان‌ها به عنوان تنها موجودات زمین كه از قدرت درك بهره‌مندیم. ما انسان‌ها آمده‌ایم تا زمین را تصرف كنیم، تا بر محیط خام و دور از دسترس خویش چنگ بیندازیم و آن را به دست بیاوریم. پس ما به واسطه‌ای نیاز داریم كه فاصله ما و این واقعیت وحشی و فارغ از تمدن را پر كند، واسطه‌ای كه چیزی نیست جز سند قدرت ما و اثبات اقتدار ما بر كره خاك. این واسطه، زبان است. برای به چنگ آوردن اشیا چه می‌كنیم؟ آنان را می‌نامیم. ما از طریق نام نهادن بر چیزها به ساحت آنها تجاوز می‌كنیم، وحدت ارگانیك‌شان را از هم می‌دریم و تاریخ و فرهنگی را به آنان نسبت می‌دهیم كه هیچ نوع رابطه درونی با خود چیزها ندارد. وقتی تكه فلز زردرنگی را «طلا» نام می‌نهیم، به ماده‌ای كه بماهو ماده هیچ تفاوتی با دیگر مواد جهان ندارد، چیزهایی را نسبت می‌دهیم كه هیچ ربط درونی‌ای با فلز زرد ندارند. ما این چیز را طلا می‌نامیم و از این طریق ارزشی بسیار بیشتر از دیگر مواد طبیعت به آن می‌بخشیم، برایش تاریخ می‌سازیم و حتی آن را مسؤول مرگ و آوارگی هزاران تن در اعصار گوناگون تاریخ بشر می‌دانیم، گویی كه در ذات این فلز چیزی هست كه جویندگان طلا را آواره كرده. طلا ذاتا هیچ تفاوتی با سنگ و چوب و خاك ندارد، همگی موادی بی‌جان‌اند. آن چه طلا را به این مرتبه از ارزش می‌رساند، تمدن، یا بهتر است بگوییم زبان است. ادبیات كجای زبان ایستاده است؟ بلانشو، ادبیات را «وجدان معذب» زبان می‌داند، آن بخش از زبان كه علیه خوی تجاوزگر زبان قیام كرده است و به این سبك و سیاق تجاوز به حریم چیزها معترض است. ادبیات آن سویه‌ای از زبان است كه به حوزه چیزهای پیشازبانی، چیزها قبل از آنكه زبان نام‌گذاری‌شان كند و تاریخ و فرهنگ برایشان بتراشد، علاقه‌مند است. ادبیات در پی درك آن است كه پیش از تجاوز زبان چیزها چگونه بوده‌اند، پیش از نامگذاری، پیش از آنكه انسان به واسطه زبان دانش بیافریند و به وسیله دانش به كل جهان چنگ بیندازد، جهان چه‌چیز بوده است. این پروژه اصلی ادبیات است. ادبیات به دنبال حفره‌های زبان است، به دنبال شكاف‌هایی كه در این واسطه وجود دارد و از طریق آنها، گاه به گاه می‌شود چیزها را بی‌این حجاب مولد سلطه نگریست. اما ناگفته پیداست كه این پروژه پیشاپیش شكست‌خورده است، به این دلیل روشن كه ادبیات خود جز زبان، چیزی دیگر نیست. بنابراین، ادبیات راستین ادبیات شكست است، ادبیاتی است كه در راه دست‌یافتن به حقیقت مدام شكست می‌خورد. ادبیات یك راه است، راهی به مقصد حقیقت كه هرگز تمام نمی‌شود، راهی كه در آن بسیاری از گام‌هایی كه به جلو برداشته می‌شوند، به دو گام به عقب ختم خواهند شد. ادبیات مدام بین دو سطح زبانی در حركت است؛ یكی سطح زبان معیار، كه همان زبان واسطه‌گر است كه وحدت ارگانیك اشیاء را از هم می‌درد و دومی سطح شكاف‌های زبانی، كه می‌كوشد به حقیقت چیزها دست یابد. ادبیات لغزشی دائم بین این دو سطح است و هر گونه ادعای تصاحب یكی از این سطوح، دروغی ابلهانه بیش نیست. اما همه اینها به محمدرضا كاتب چه ربطی دارد؟ رمان‌های كاتب، گواهی هستند بر دغدغه او در راه رسیدن به نوعی وضعیت پیشازبانی و كاتب این كار را از طریق درگیری مستقیم با مفهوم مرگ و پرسه‌زدن در حوالی آن، انجام می‌دهد. او شخصیت‌هایی می‌آفریند كه همگی نزدیك به نقطه صفر وضعیت بشری به سر می‌برند: شوكا و مریم در «آفتاب‌پرست نازنین»، تقریبا تمام شخصیت‌های هیس و «وقت تقصیر»، به خصوص در «وقت تقصیر»، كه جلادان و اعدامیان شخصیت‌های اصلی‌‌اش هستند. آن‌كس كه زندگی پرباری داشته باشد نام‌های بیشتری برای مصرف كردن دارد، پس هر چه زندگی را تهی‌تر و توخالی‌تر به تصویر بكشیم عرصه نام‌ها حقیرتر و فقیرتر می‌شود. بنابراین، شخصیت‌هایی كه زندگی‌شان به بن‌بست رسیده، شخصیت‌هایی كه مرگ و زندگی خیلی براشان تفاوت ندارد چون چیزی برای از دست دادن ندارند، عملا بسیار بیشتر از آدم‌های عادی خود را از ساحت زبان كنده‌اند و از شر نام‌ها خلاص شده‌اند. در این زمینه هم تاثیر ویلیام فالكنر بر كارهای كاتب مشهود است. وضعیت آستانگی مرگ به كاتب اجازه می‌دهد نه فقط از زندگی‌های پربار و بی‌مزه، كه موضوع اصلی كار رمان‌نویسان معاصر اوست، دل بكند و به زندگی‌های خالی شده و اضطراب‌آور روی آورد، بلكه او به این واسطه می‌تواند تاملی جدی در مفهوم زبان و دانش و ارتباط این دو خلق كند، اتفاقی كه هنوز در آثار كاتب رخ نداده است و جای خالی‌اش را به وضوح می‌توان حس كرد. زوائد تقریبا تمام آثار كاتب یك مشكل جدی دارند و آن زیاده‌گویی و بی‌توجهی به ایجاز است. فرم روایت كاتب به‌هرحال تا حدی چنین وضعیتی را می‌طلبد. كاتب از آن دست نویسندگانی است كه هنگام نوشتن دست خود را باز می‌گذارند، با خیال راحت به جاهای مختلف سرك می‌كشند و به خرده‌روایت‌های گاه حتی بی‌منطق علاقه دارند. كاتب علاقه بسیار دارد به راه انداختن بازی در رمان، ساختن شخصیتی مثل ف.باقری به عنوان ویراستار در همه رمان‌هایش، تغییر نام شخصیت‌ها در «آفتاب‌پرست نازنین»، استفاده گیج‌كننده از علامت گیومه در نقل‌قول‌های «وقت تقصیر»، شلنگ‌تخته‌های روایی بسیار و بازی‌های مختلف با فونت‌ها در رمان «هیس» كه از همان نام كتاب آغاز می‌شوند، همگی گواه‌اند بر طبع بازی‌طلب و تا حدی سرخوش و علاقه‌مند به طنز نویسنده. از این منظر، هر چند كه كاتب به ابزارهای ادبیات روز مجهز است و به لحاظ تكنیك‌های داستان‌نویسی كم از معاصران خویش ندارد اما اتفاقا خواننده آشنا با تاریخ رمان را به یاد قرن 18 می‌اندازد: تام جونز، تریسترام شندی، برادرزاده رامو، ژاك قضا و قدری و اربابش. رمان‌های كاتب با این جنس از روایت سنخیت بیشتری دارند تا با غول‌های قرن نوزدهمی نظیر بالزاك و داستایفسكی و فلوبر وتالستوی و در قرن نوزدهم شاید او به دیكنز نزدیك‌تر از دیگران باشد. چنین ارجاعی به آن شكل از ادبیات بازیگوش و احیاء قابلیت‌های آن كاری است در آن واحد باارزش و بسیار خطرناك، به این دلیل كه ادبیات فیلدینگ و لارنس استرن برای هر نویسنده‌ای وسوسه‌ای گول‌زننده است، اگر تمركز روایی كافی در كار وجود نداشته باشد كنترل رمان از دست نویسنده خارج می‌شود. در مورد محمدرضا كاتب این اتفاق می‌افتد؛ به خصوص در دو رمان آخر او، «وقت تقصیر» و آفتاب‌پرست نازنین، كه یك سر و گردن از آثار قبلی‌اش بالاترند، اطناب و زیاده‌گویی به وضوح آزارنده است: در «آفتاب‌پرست نازنین» تك‌گویی‌های شوكا در بسیاری از موارد بیهوده‌اند و خسته‌كننده و در راه ساختن شخصیت او هم كمك چندانی به نویسنده نمی‌كنند و در «وقت تقصیر» هم سیل شخصیت‌هایی كه كاتب به رمان سرازیر می‌كند، بیشتر در حكم سنگ‌هایی هستند كه به پای روایت او بسته می‌شوند و هر كدام سكته و وقفه‌ای طولانی را در بدنه اصلی روایت موجب می‌شوند. اما در مقام قیاس، چنان‌كه پیش‌تر هم چند بار گفتیم، شاید بتوان ادبیات محمدرضا كاتب را به ویلیام فالكنر نزدیك‌تر از دیگران دانست. فضای داستان‌های او، كه اغلب نقاطی پرت و زمان‌هایی نامعین‌اند، اغلب شهرهای كوچك و آدم‌های محدود در فضاهای تنگ و باریك‌اند، بعید نیست آدم را به یاد «یوكناپاتافا»، ایالت ساخته و پرداخته ذهن ویلیام فالكنر بیندازد. وفور قساوت و صحنه‌های طولانی شكنجه و برخورد مستقیم با تن شخصیت‌ها، جسدهای تكه پاره و توصیف خون‌سردانه از قتل و جنایت، بسیار شبیه به آثار فالكنر، مثلا «گور به گور» و «ناخوانده در غبار» و به خصوص «حریم» است. به خصوص اینكه فالكنر در باب قساوت می‌نویسد نه خشونت، در باب آن رفتار بی‌رحمانه‌ای می‌نویسد كه منشأ آن افراد هستند نه دولت‌ها و معمولا سازمان‌یافته و عقلانی نیست. كاتب هم به این قسم از كنش بی‌رحمانه، كنش مبتنی بر قساوت نه خشونت، علاقه بیشتری دارد و از این نظر هم به فالكنر نزدیك‌تر است تا نویسنده‌ای مثل ماریو بارگاس یوسا، كه استاد روایت خشونت سازمان‌یافته است. شخصیت‌های مستقر در درجه صفر انسان بودن، شخصیت‌هایی كه چیز خاصی برای از دست دادن ندارند، طردشدگان عرصه نمادین كه زندگی و مرگ برایشان علی السویه است، در آثار فالكنر به وفور یافت می‌شوند، چه بسا اصلی‌ترین شخصیت‌های او باشند، مثل خیل آدم‌های درب و داغانی كه در «گور به گور» به راه می‌افتند تا جنازه‌ای را به خاك بسپارند. اما تفاوت‌ها هم كم نیستند و همین تفاوت‌ها هستند كه كماكان فاصله‌ای بسیار زیاد را بین این دو نویسنده حفظ می‌كنند. فالكنر به رمان حجم می‌دهد و روایت را سه‌بعدی، چه بسا چندبعدی می‌كند. روایت كاتب تخت است. آنچه فالكنر را بدل به نویسنده‌ای دست نیافتنی می‌كند، نبوغ و استادی اوست در تحرك بخشیدن به فضاها و شخصیت‌ها، ایجاز و روایت بسیار دقیق او از كنش‌ها و واكنش‌هاست، كه موجب می‌شود اسكلت اصلی داستان‌هایش از ذهن خواننده پاك نشود. كاتب كلمات را راحت خرج می‌كند، در نوشتن ولخرج است. ترجیح می‌دهد هر واقعه، هر صحنه را با كلمات بیشتر توضیح دهد تا جا بیفتد، به جای اینكه با مصالح اندك بكوشد آن را بسازد و از این طریق تاثیرگذاری‌اش را چند برابر كند. كاتب، به خصوص در مورد جزئیات اصراف‌كار است و هر رمانش را اگر یك بار پیاده و سوار كنی، تعداد زیادی پیچ و مهره زاید از آن می‌ماند. این امر به خصوص در مورد تك‌گویی‌های شوكا در «آفتاب‌پرست نازنین» صدق می‌كند. در هر حال، كاتب هنوز بهترین رمانش را ننوشته است. سیر تكامل تدریجی كار او واضح است و امیدبخش. ادبیات كاتب بیش از هرچیز به كنترل روایت نیاز دارد، به بیشتر ساختن و حجم دادن به روایت به جای گفتن و حاشیه رفتن. آینده معیار نویسنده بزرگ نه فروش فراوان است و نه تعدد نوچه‌ها و شاگردان رنگارنگ و پرشمار. نویسنده بزرگ آن كسی است كه آیندگان، علی‌الخصوص نویسندگان آینده، برای نوشتن چاره‌ای جز خواندن او نداشته باشند. همان‌گونه كه نویسنده امروز ادبیات فارسی گریزی از خواندن هدایت و چوبك و ساعدی و صادقی و گلشیری ندارد، نویسنده بزرگ عصر ما هم كسی است كه آیندگان برای داستان نوشتن به فارسی مجبور به خواندن او و تعیین تكلیف با او باشند. علی‌الحساب، محمدرضا كاتب مهم‌ترین نماینده كسب چنین جایگاهی در عصر ماست.منبع - مجله الف

ادبیات پستی و تردید







نگاهی به رمان «پستی »، نوشته محمدرضا كاتب


ادبیات پستی و تردید






نویسنده: مجتبی پورمحسن







پستی رمان تردید است ، رمان پستی و بلندی . اثری درباره اینكه درباره چیزی نمی شود چیزی نوشت كه درباره اش باشد و اگر نویسنده فكر كند كه درباره چیزی نوشته است فقط فكر كرده است .
...« گذشته و آینده ما دوروبر ما هستند. فقط باید بتوانیم تشخیصشان بدهیم و بشناسیم شان . اگر یك نگاه بیندازی اطرافت ، همه گذشته ها و آینده هایت را اطرافت می بینی كه در یك لباس دیگر زندگی می كنند. » (صفحه 199) «پستی » رمانی است متشكل از چند داستان به هم پیوسته كه همان قدر كه می توان در پیوستگی این داستان ها شك كرد، می شود گفت كه به هم پیوسته اند.
تمام دویست و پنجاه و شش صفحه كتاب براساس شك نوشته شده است . بسامد كلمه «شاید» شاید در كل كتاب از بسامد حروف اضافه هم بیشتر باشد.
داستان نمایش فرم تردید نیست . شخصیت ها در عین ورز آمدن بسیار به مویی بندند و تا می آیی باورشان كنی واقعیت دیگری از زندگی شان پیش چشم ات می آید.
رمان ، زاویه دید ثابتی ندارد. تغییر زاویه های روایت در متن تنها تكنیكی برای ایجاد زرق وبرق داستان نیستند و در تاروپود شخصیت ها در جریان است . هیچ واقعیتی از شخصیت ها قطعیت نمی یابد. در صفحات ابتدایی رمان كه برای ایجاد فاصله بین او و پسر، «صاحبخانه » نام گرفته است ، در بخشی از رمان «صاحبخانه » است و در جایی دیگر زنی كه به او خیانت شده و البته شاید هم به خودش خیانت كرده است . اگر چه پسری كه سرش زیر قطار له شده هم فقط یكی از شخصیت های داستان است اما می توان چنین تصور كرد كه رمان از ذهن او روایت می شود.
«شاید واقعا وقتی توی كوچه پس كوچه ها برای خودم می گشتم آدم هایی را كه می خواستم انتخاب می كردم بعد فكر می كردم كه تو قطار دیدم شان . كم كم یاد گرفتم چطوری خودم را با آنها سرگرم كنم . تو هر حالتی می دیدم شان تو همان حالت نگه شان می داشتم : مثل یك عكس و می نشستم قصه یی می ساختم كه به آن عكس بخورد و با آن سرگرم می شدم .
وقتی به خودم می آمدم می دیدم ساعت ها با آن قصه آنجا بوده ام و نفهمیده ام زمان گذشته . بهترین چیز این قصه ها هم همین بود.» (صفحه 19)
در رمان هیچ شخصیت مثبتی وجود ندارد. همه شخصیت ها وجود دارند. در مقابل هیچ كدام از اعمالی كه تحت عنوان «خیانت » از آنها سر می زند، منفی نیست . همه زندگی شان نتیجه جبری است كه بوده ، خیانتی كه خیانت آورده . بعضی ها با زیاد حرف زدن سعی می كنند در حرف هایشان ، زندگی را تحلیل كنند و احیانا توجیه گر زندگی اطرافشان باشند. پدر پسر در داستان دوم آدمی است كه زندگی را برای پسرش می كاود و می كوشد به او لذت بردن را بیاموزد: مهوش هم همینطور است . او آنقدر درباره آرزوهایش حرف زده ، آن قدر زندگی را از نظر زیبا و گل پسر تعریف می كند كه نمی داند كدام یك از واقعیت هایی را كه در ذهن اش دارد واقعا زندگی كند و حتی نمی داند كدام زندگی را ترجیح دهد. پیرزنی كه می خواهد زن را به تعریفی قطعی از زندگی اش برساند هم نمی داند كه اگر امیدی در ذهن زن باقی مانده بسته به شكی است كه به كرده ها و نكرده هایش دارد.
اما برخی شخصیت ها نیز از ذهن شان نوشته می شوند. پسر صاحبخانه در صفحات ابتدایی رمان چقدر حرف می زند؟ همین طور ماه وش كه در پاراگراف های متعدد جلوی پنجره نشسته است و نهایتا یك بار نسیم موهای ماه وش را كنار می زند و بار دیگر ماه وش پرده را كنار می زند. اینها حرفی نمی زنند یا كمتر حرف می زنند. ماه وش درگیر خیانتی است كه مرتكب اش نشده بلكه به آن فكر كرده است . شخصیت های اینچنینی رمان درگیر شاید و اگر و مگر هستند و برای اندیشه های آغشته به خیانت عذاب می كشند.
كاتب در رمان پستی آدم ها را به مخاطب ارایه نمی كند. او همراه با مخاطب ، داستانش را می نویسد. این تصور آن قدر تقویت می شود كه مخاطب در جاهایی از رمان گمان می كند كه شاید نویسنده هم نمی داند كه آیا این شخصیت ها به هم ربط دارند یا نه و آیا قرار است چه اتفاقی برایشان بیفتد. پیرمرد داستان پستی كه سال ها میل «دمپایی صورتی »اش سركوب شده است شاید سرانجام تمام آدم هایی است كه با ترس از خیانت زندگی می كنند.
او گمان می كند كه یك روز كسی قرار است بلایی سرش بیاورد. نمی گوید به چه دلیل اما می شود حدس زد بخاطر ترسی كه در وجودش نهفته است . در پایان رمان هم شخصیتی كه خیانت اش را باور كرده است كشته می شود. او می خواهد لذت باور خیانت اش را با كشته شدن در هم بیامیزد. نویسنده رمان پستی ، اثر پیچیده یی خلق كرده است . با این حال تكنیك ها از متن او بیرون نمی زنند. شاید هم مضمون متن درون تكنیك ها آفریده شده باشد. هر چه هست تمام این سردرگمی ها جزیی از ذات شخصیت ها است . «پستی » سرشار از سحر «شبكی » است كه كالوینو اعتقاد دارد از میان قصه های عامیانه بیرون می زند. نویسنده از به قطعیت رسیدن اتفاقات و شخصیت هایش جلوگیری می كند. او این كار را با حضور بی موقع و زننده نویسنده در متن انجام نمی دهد بلكه شخصیت هایی می آفریند كه اتفاقات غیرقطعی برایشان رخ می دهد. همچنین تقابل های بزرگ در متن اثر با نتیجه گیری های ظاهرا متفاوت كه غالبا به كلیشه تبدیل شده اند به پرسش كشیده نمی شود. نویسنده این پرسش را در داستان خلق می كند. عشق یك بار در كنار زن و خودكشی ، بار دیگر در كنار دلبری و مادری و در جایی دیگر همدم ترس و مرگ قرار داده می شود. در هیچ یك از ای
ن موارد نیز كنش های متقابل نتیجه یی قطعی نمی دهد. داستان ماه وش ، پیرمرد، اكرم ، مهوش ، زیبا، احمد و... روایت این كنش ها است یا به تعبیری بهتر، یك روایت از چندین روایت ممكن از تقابل هایشان .
در متن رمان شخصیت ها مثل خودشان حرف می زنند. بین آدم های داستان و دیالوگ هایشان رابطه یی یك به یكی برقرار است . چنان كه انگار شخصیت ها بایسته شده اند و سپس این دیالوگ ها را زندگی می كنند نه اینكه وجودشان را مرهون دیالوگ ها باشند. در حالی كه واقعیت داستانی بر این مساله تاكید می كند كه دیالوگ ها نقش بسزایی در شكل دهی شخصیت ها دارند و چه بسا كه این نقش در رمان پستی بسیار هم پررنگ باشد اما به دلیل قوت داستان ، اصطلاحا بیرون نمی زند.
نكته دیگر فضای كاملا بومی داستان است . بومی بودن داستان تنها محدود به حضور عناصر مكانی داستان نیست بلكه مختصاتش روانشناسی دارد. كاتب در راه ایجاد فضای بومی برای داستان ، روش كاملا متفاوتی را انتخاب كرده است و به جای آنكه از اسامی و اشیای كلیشه یی بومی استفاده كند الگوریتم رفتاری شخصیت هایش را به نحوی طراحی كرده است كه كاملا بومی به نظر بیایند.
بررسی مفهوم خیانت در ذهن رمان نشان می دهد كه تلقی شخصیت های داستان از روانشناسی محیط و كنش های متقابل قویا ایرانی است . آیا «پستی » رمانی درباره خیانت است ؟ آیا «پستی » رمانی درباره پستی و بلندی های زندگی است ؟ نه محمد كاتب ، نویسنده رمان و نه مخاطب این كتاب به فكرش نیست كه به سوالاتی از این دست پاسخ دهد. شاید كاتب تصمیم دارد كه در كنار مخاطب اش داستانی خلق كند كه امكان وجودی این پرسش ها را نفی كند.






گپی با محمدرضا كاتب به خاطر انتشار رمان پستی


 

 رمان پستی


 


 


 


مهدی یزدانی خرم

 


به سامان نرسیدن شخصیت نه یك نكته منفی كه یكی از خصوصیات شخصیت پردازی در داستان امروز است و می بینیم كه شخصیت ها دیگر مایل نیستند به انسجامی كه در گذشته برایشان قایل بودند برسند و سعی در ابهام دارند. ریشه این ابهام در پرداختن به آن فاصله ای است كه از برداشت های متفاوت ایجاد می گردد. این حدفاصل به دلیل گستردگی كه دارد می تواند نظام های فكری را زیر سوال ببرد. اساس این فاصله همان اطلاعات ضدونقیضی است كه برای بعد بخشیدن به یك شخصیت واحد در یك بستر جمع شده است.
بستر آن نوع سامان و انسجام شخصیت، نوع داستان دیگری است. شخصیت مطلق رمان مطلق، برآمده از بستری تك بعدی و مطلق است و دیگر امروز قرار نیست شخصیت ها به آن انسجامی كه در داستان كلاسیك می رسیدند برسند چون ما در محیط و زمانی متفاوت با دیروز هستیم و آن انسجام فقط برای آن بستر مناسب بوده و اینجا ناكارآمد است. مطمئنا تعابیر مختلف و متفاوت بعدهای انسانی باعث می شود شخصیت شكل مطلقی به خود نگیرد و ابعاد ثابتی برایش قابل فرض نباشد و این با آن چیزی كه در رمان كلاسیك فرض شده بود كاملا متفاوت است. در فصلی ما با جوانی روبه رو هستیم كه برخی ممكن است او را در هیبت یك پیرمرد ببینند یعنی او خود را جوان می داند، جوان می بیند اما برداشت برخی از مخاطبین از آن شخصیت ممكن است چیزی غیر از این باشد. حركات، حرف ها و عكس العمل های او. . . گاه درصدد رد این قضیه است و گاه در جهت تایید آن. وقتی آرام آرام این دو قطب شكل گرفتند آن فاصله رخ نشان می دهد. هر چه پیش می رویم به جای آنكه فاصله كمتر شود عمیق تر می شود تا جایی كه باید تصمیمان را بگیریم.
• كاربرد این شخصیت پردازی و شخصیت هایی كه ابعاد متناقضی دارند در داستان امروز چه می تواند باشد؟ آیا صرفا یك نوع فرم یا یك نوع روش تازه برای پرداخت شخصیت های داستانی است و همین جا همه چیز تمام می شود؟
این نوع شخصیت نامنسجم كه دارای ابعادی غیرمتناسب و متضاد است، هدفش ساخت وساز فرمی نیست، بلكه این شخصیت پرتناقض امروز است كه ما را وادار می كند فرمی این گونه بنا كنیم. چون این نوع شخصیت پردازی ریشه در مختصات انسان امروز دارد. این نوع برداشت، برداشت خود ما از خود ماست. انسانی كه مملو از ضدونقیض است، انسانی كه برخی فلاسفه او را جمع اضداد می دانند و بقای جهان و انسان را در این كشمكش و تناقض. مطمئنا داستان این انسان نیز به سرنوشت او دچار می شود. ریشه ادبیات و هنر به اجتماع بازمی گردد و داستان آینه ای تمام نما از زمانه می شود و نویسنده محققی می شود كه با برداشتی آزاد از آدم های جامعه اش به تحقیق از جامعه می پردازد. او چهره ها را محو می كند تا نشانمان دهد. آدم ها را در بین روایت های متفاوت گم می كند تا این گونه را بیابیم. برای نشان دادن ابعاد انسانی، هر بعد تبدیل به واحد كوچكی می شود و این واحدها با رنگ های متفاوت مشخص می شوند و وقتی كنار هم قرار می گیرند جمعی پرتناقض می سازند، جمعی كه باید نمایشگر آنچه كه درون ماست باشند و این همان چیزی است كه مقابل ماست و برخی سعی دارند آن را به روش های گوناگون زیر سوال ببرند. شاید بیش از آنكه بخواهند این نوع شخصیت و شخصیت پردازی و این نوع نگاه را زیر سوال ببرند، شاید می خواهند منكر آدم پرتناقض امروز شوند. دوران آن انسان تك بعدی و مطلقی كه ادبیات كلاسیك برای ما ترسیم می كرد به پایان رسیده. امروز هدف ادبیات ساختن است نه توصیف. زمانی كه مطلق انگاران فهمیدند، دارند حتی به خودشان دروغ می گویند، همان روز پایان زندگی آنان بود. نمی شود دیگر به بهانه های مختلف همان دروغ ها را به خود بگوییم و سعی كنیم باور كنیم. بافهم این مطلب بود كه رمان ها هجومی شدندبه تصور مطلق و هویت ثابت، و به تصورات مطلق از واقعیات ثابت. تكیه گاه این رمان بستر خودش است. شاید تفاوت شخصیت پردازی در داستان كلاسیك و داستان امروز این باشد كه نویسنده دوران كلاسیك از هیچ و از ابهام، شخصیتی قابل لمس و فهم می سازد، یعنی از ابهام به تشخص و حقیقت و واقعیت می رسد. از به هم ریختگی و بی نظمی به نظم و انسجام و چیزی به نام مطلق می رسد و برخلاف دیروز نویسنده امروز از هماهنگی و فرضیات محكم و همه چیز آغاز می كند و به شكست و ناهماهنگی و بی نظمی می رسد. یعنی ما از پایه های محكم و عوامل ثابت در نهایت به چیزی غیر قطعی و لرزان و غیرثابت می رسیم. نكته جالب اینجاست كه ما هر روز كرانه های بیشتری از علم، صنعت و. . . را فتح می كنیم، بیشتر از گذشته پیشرفت می كنیم و به جای آنكه به درك قاطع تر و محكم تری از مسائل برسیم، بیشتر گم می شویم، بیشتر از پیش خودمان را گم می كنیم و روز به روز از درك جهانی كه بسیار ساده و قابل فهم بود قاصرتر می شویم. انگار داریم به گذشته می رویم به جای آنكه به آینده برویم و شخصیت های داستانی ما نیز دچار همان اوهام، دردها و گم گشتگی هایی می شوند كه انسان امروز با آن دست و پنجه نرم می كند. ما با پیشرفت های سریع و هجوم اطلاعات هر روز به جای آنكه به ساحل امن نزدیك تر شویم نقاط اتكای خود را بیش از پیش از دست می دهیم و تردید و یاس بر ما غلبه بیشتری پیدا می كند. شاید برای همین است كه امروز عده ای از نویسندگان و شعرا برای آن دوران دلتنگی می كنند. شاید این یك نوع فرار است از آنچه كه مقابل ماست و پناه بردن به مخدری به نام گذشته.
در دوران گذشته در جواب سوال واحدمان یا پاسخی را نداشتیم و یا پاسخمان بسیار محدود بود و امروز در جواب هر سوالی بی اندازه جواب داریم تا جایی كه به هر چه سرعت و ریزش اطلاعات و هر چه دستاورد بشر امروز است نفرین می كنیم و نمی دانیم كه از دست این سرگیجه و گم گشتگی و ناشناسی چگونه فرار كنیم. چه بخواهیم و چه نخواهیم به دلیل آنكه در این بستر زندگی می كنیم آدم ها و تفكر غالب و حوادث داستانی دستخوش این تردید و سرگیجه و تهوع می شوند و در نهایت قاصر بودن خود را با تناقض ها و شك ها فریاد می زنند. آیا ما باز می توانیم به مانند نویسندگان كلاسیك همان حرف ها را با همان لحن و روش گذشته تكرار كنیم و ایراد بگیریم از دیگران كه چرا؟

• این شكل از داستان كه آدم هایش پر از تضاد و تناقض هستند به آنجا می انجامد كه شخصیت ها چهره ای نامعقول و غیرواقعی می یابند. یعنی حداقل دچار یك فاگی می شوند كه در دنیای خارج وجود ندارد.

مطمئنا این شخصیت پاره پاره و متضاد و كش آمده در بهترین شكل خود دچار آن فاگی كه گفتید می شود و در معمولی ترین شكلش دارای ابعادی غیرمعمول می شود. مسئله اینجاست كه باور این قضیه و ربط دادن آن شخصیت به خودمان برایمان سخت است. اما سوال این است كه این شخصیت ریشه در كدام خاك دارد و در كجا رشد و نمو كرده است. مگر انسان امروز چهره معقولی دارد و ابعاد وجودی اش منظم است وقتی شما این چهره زشت و بی قاعده را می بینید همان را هم رسم می كنید. مگر نه اینكه ادبیات و هنر آبشخورش جامعه بشری و در یك كلمه حضور انسان در بستر زمان است. این شخصیت كج و معوج نتیجه آن چیزی است كه خود ما هستیم. ایراد به این نوع شخصیت ها وارد نیست، به خود ما وارد است. این عكس كه در اینجا از این آدم برداشته شده همان چیزی است كه مقابل ما وجود دارد. چهره ای با ابعاد نامتناسب و گذران و لرزان كه پی در پی دستخوش تغییر می شود و شخصیت های ما نیز چون آنان در تغییر و تردید و گذر هستند. گذر از خود و رسیدن به خود دیگر در زمان دیگر، مثل خود ما. شاید ما مایل به دیدن این چهره از خودمان نباشیم و گاه بخواهیم آن را كتمان كنیم كه چهره نامتعادل امروز بشر را و خودمان را كتمان كرده باشیم. شاید در ذهنمان چهره دیگری از خودمان ترسیم كرده ایم و حالا كه با چهره دیگری روبه رو شده ایم، می خواهیم صورت مسئله را پاك كنیم. این از ابتلائاتی است كه ما ممكن است دچار آن شویم چون بستر، كار ساخت این چهره های متغیر و متضاد را به ما (یعنی به نویسنده و مخاطب) واگذار كرده است و ما پیش از آنكه چهره شخصیت داستان را به تصویر درآورده باشیم چهره خودمان را در این آینه ساخته ایم و مشكل همین جا است. قبول این قضیه سخت است. آدم خودبزرگ بین گاه ممكن است خود را آدم متواضعی بداند چون تصوری این گونه از خود برای خود آفریده و به هیچ وجه به خود اجازه نمی دهد كه كسی و حتی خودش این تصویر را بشكند زیرا با شكسته شدن این تصویر دنیای درونی او نیز فرو می ریزد.
• رمان پستی شامل فصل هایی مجزا است كه این فصل ها گاه ما را به درون و گاه بیرون از متن و فصل دیگر ارجاع می دهند. می خواستم از چگونگی رابطه فصل ها با همدیگر و حالت های قرار گرفتن آنها بگویید.
رابطه فصل ها با همدیگر یك رابطه ثابت و ایستا نیست بلكه حالت هایی است كه در نتیجه خوانش توسط مخاطب به وجود می آید. ممكن است مخاطبی با داستان های كلاسیك و نوع پرداخت آنها بیشتر خو كرده باشد كه در آن صورت امكان دارد با مشكل ارتباط روبه رو شود. و بالعكس مخاطبی ممكن است از نویسنده پیشی بگیرد و بیان نماید كه چرا نویسنده ارجاعات را این قدر پررنگ قرار داده تا به سادگی قابل فهم باشد و اگر كم رنگ تر بود بهتر بود. هر متنی بین این دو قطب در حركت است كه در نهایت نیز جایگاهی نسبی برای خود تعیین می كند. گاه ممكن است مخاطب رابطه های منطقی بین دو فصل و یا تمام فصول را كشف كند. مطمئنا فهم این رابطه در چگونگی درك كلیت رمان نقش به سزایی دارد. گاه ممكن است ارجاعاتی به دیگر فصل ها و قسمت های دیگر رمان داده شده باشد و پس از ارجاع ببینیم این دو بخش با هم متضاد هستند یعنی هر یك از بخش ها به تنهایی ساز خود را می زند و راه خود را می رود. گاه ممكن است اطلاعات باهم همراه و هم جهت باشد كه در آن صورت همه چیز به امتداد طرح داستانی می انجامد. چون فصل ها به یكدیگر كمك می كنند تا خط كاملی را تشكیل دهند. گاه ممكن است اطلاعات مختلف و متفاوت در كنار یكدیگر قرار گیرند و به هارمونی خاصی دست پیدا كنند، یعنی می توان چند صدای مختلف و متضاد را چنان در كنار هم قرار داد كه یك صدای قوی و كشیده با زیر و بم فراوان شنید. در این جا باید صداهای متفاوت با هم آن چنان ادغام گردند و در هم فرو روند كه یك صدا به نظر برسند. این در صورتی است كه صداهای غالب بلندتر از دیگر صداها به گوش رسد و باقی صداهای كوچك را زیر خود مخفی كند. گاهی صداهای غالب نمی توانند صداهای دیگر را در زیرسایه خودجا دهند كه در آن صورت صداهای كوچك تر و متضاد بیرون می زنند و تعادل كلی را به هم می زنند. هر فصل علاوه بر گفت وگو با فصل دیگر با مخاطب نیز در حال گفت وگو است.
و اینگونه است كه ما می توانیم نظام های مختلف ارتباطی را به نوعی بنا نهیم كه گاه در پی هم و گاه مقابل هم صف بندی كنند. هر فصل به روی دیگر فصل ها تاثیر مستقیم و یا غیرمستقیم دارد. این تاثیر گاه با یك واسطه است و گاه با چندین واسطه. برخی از صورت های ارتباطی را اگر مخاطب دریافت نكند، بخشی از طراحی انجام شده را از دست می دهد و دیگر قادر به ادامه دادن نیست و گاه برخی ارتباطات چنان است كه اگر مخاطب آن را نفهمد می تواند با وجود خلاءهای فراوان باز ادامه دهد. هر چند كه ممكن است بخش هایی از فهم مطلب را از دست بدهد. براساس همین دریافت است كه شدت این تاثیر كم و زیاد می شود. مخاطبی كه همه فصل ها را یكپارچه می بیند خود باید همه خلاءها را پر نماید و اگر راوی اصلی (كه همان مخاطب است) علاقه ای به ربط دادن فصل ها نداشته باشد هر چند حوادث و اجسام در حال جذب و تكمیل یكدیگر باشند باز ذهن او در مقابل این تركیب مقاومت می كند.
دریافت واقعی و اصیل از وقایع و فصل های كتاب صورت نمی گیرد بلكه از خلاءها و نقاط خالی بین فصل ها است كه صورت می گیرد. یعنی بخش عمده ای از فهم مطلب و حوادث در بین فصل ها است كه اتفاق می افتد. شاید این نگاه باز ریشه در مركز گریزی ادبیات امروز داشته باشد. در داستان كلاسیك هدف رسیدن به صورتی واضح از شخصیت و حوادث و. . . بود و راه مستقیم به دل شخصیت ها و حوادث می رفت و از آن سو مفاهیم مستقیم از دل حوادث و شخصیت ها بیرون می آمدند. اما در داستان امروز همه چیز راه خود را كج كرده و از بی راهه به سمت هدف می رود. چه مفهوم، چه حوادث و چه دیگر ابزارهای داستانی به نوعی این راه را بگزیده اند. دیگر هیچ كدام از این ابزارها از راه مستقیم به سوی منزل حركت نمی كنند. گاه حتی بی میلی خود به منزلگاه را به رخ مخاطب می كشند، در صورتی كه در جست وجوی راهی بهتر برای رسیدن به منزلگاه هستند. برای مهم كردن منزلگاه گاه نویسنده دست به چنین شگردهایی می زند. یعنی نخواستن در اوج خواستن حاشیه روی و پرداخت حواشی عناصر داستانی یكی دیگر از بعدهای داستان امروز است. زیرا متن ها، حوادث و مفاهیم تكه تكه نه برای مصرف است كه برای تولید خلاقانه دیگری است. یعنی ادامه اثر و ساخت وساز بیشتر. اگر ارتباط فصل ها بیش از حد باشد كار تولید نهایی و پر كردن خلاءهای میان داستانی با سختی فراوان انجام می شود و تولید نهایی به خطر می افتد.

 

 








مرگ دیگری...







محمدآرمان







 محمدرضا کاتب نویسنده قابل توجهی است. دلایل این ادعا نه زیادند و نه چندان ملموس. ولی برای خواننده خاص و سودایی او آشنایند و کافی.

نوشته های کاتب دنیا و «آن»ی با خود به همراه دارد که سیطره ای جانانه برای خواننده به همراه می آورد.

دنیایی که کاتب می آفریند منتج به خلسه ای از جنس روان و ادبیات پ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ست مدرن است که تداعی های سیال روایی را در بستر مفاهیم سیال ذهن به روح و روان انسان امروز میامیزد.

- هیس:

- مائده؟

- وصف؟

- تجلی؟

این اسم كامل رمان «محمد رضا كاتب» است. خواندن هیس كار سختی است. هیس هم «روایت»ی است از زبان اول شخص. روایت زندگی راوی از زبان راوی.

راوی افسر پلیسی است كه تا آخر رمان اسمش را نمی فهمیم. مثل استاد جوان شبهای روشن. دیگران بعضی «سركار» صدایش می كنند. راوی، بیماری لاعلاجی دارد و تسلیم مرگ شده اما نه مرگی بی صدا و بی خاصیت گوشه بیمارستانی. مرگی با همه مخلفاتش.

با انجام همه كارهای نكرده. خالی كردن همه عقده­های قدیمی. سبك شدن و رهایی روح. راوی البته تنها خودش را روایت نمی كند. در كنار راوی در این رمان، دو اسم دیگر هم هستند. جهان­شاه و مجید.

اولی قاتلی محكوم به اعدام و دومی جنازه­ای وسط اتوبان! حلقه وصل این سه نفر چیست؟ فكر میكنم مرگ. نه آن مرگی كه ما میشناسیم. آن مرگی كه راوی روایت میكند. مرگی با همه مخلفاتش. جهان­شاه قاتل زنان جوانی است كه یك یك آنها را پای یك سفره با تیزك میكشد تا از جان دادنشان لذت ببرد.

اما لذتی كه خود جهان­شاه از كشتن آخرین زن برای راوی بیان میكند یكی از صحنه­های باشكوه داستان است. مجید اما از ابتدای ورود به داستان جنازه ای است كه كنار میله­های اتوبان افتاده. مرگی فجیع و دلخراش.

راوی در چهره مجید آشنایی محو و ناشناسی میبیند. اما این آشنایی نه ریشه در گذشته دارد نه در دوستان و اقوامش. همان حلقه وصل است كه مجید را با راوی پیوند میزند. مرگ!

در تمام داستان هیس صحنه­هایی هستند كه به شكل ناگهانی ذهنیت خواننده را دچار اشفتگی و تحیر میكنند. اتفاقاتی كه شاید خواننده در انتظار آن نیست یا اصلا فكرش را هم نمیكرده.

مثل صحنه زدن رگ، میان جهان­شاه و زندانی اعدامی دیگر به اسم كتلت. یا ماجرای گروهبانی كه صمد را كشته یا رابطه راوی و نعمان و ... .

شكل روایت كاتب در این رمان نیز منحصر به فرد است. مانند نشانه­گذاریها و علامتها و به كار بردن افعال و یا طرز روایت. مانند قسمتهای زیادی كه راوی بیان میكند: «.... دلم میخواست نعمان بگوید: ....»

و بعد از این عبارت جمله كامل و جواب آن را طوری بیان میكند كه گویی واقعا چنین جمله­ای گفته شده. گویی نویسنده رخ دادن این دیالوگ یا رخ ندادن آن میان شخصیتها را به عهده خواننده میگذارد.

نمونه دیگر توضیحی است كه نویسنده در باب معنی حقیقی كلماتی مثل تیزك و زدن رگ و دریدن سینه و ... اارئه میدهد.

البته در «هیس» رگه­هایی از پست مدرنیسم نیز وجود دارد. مثلا نویسنده قسمتهایی از رمان را با نقطه چین مشخص كرده كه خواننده میتواند آنها را از رمان جدا كند. و یا ضمیمه­های در انتهای رمان كه در ظاهر امر بی ربط به اصل داستان است.

محمدرضا کاتب برای آثارش نامهای متنبه و خلاف آمد عادت و جذاب و تکان دهنده ای انتخاب میکند. چیزی مثل هیس.../






عصر نام­های بسیار







لادن نیکنام







بخش اول خواندن رمان محمد رضا کاتب تجربه منحصر به فردی بود، یعنی هست و هنوز لحظه ­های این روایت در هر ذهنی که خواننده­ اش باشد جریان دارد. روایتهای این رمان متنوعند و از منظرهای متفاوتی به نمایش گذاشته میشوند. اما سوای خواندن رمانی که برای من بیش از هر اتفاقی از درد نشئت گرفته و رنجهای انسانی را به تصویر میکشد. نوع گفت و گویی بود که با نویسنده انجام دادم. هر اندازه من باخالق اثر گفت و گو کردم او نیز با من وارد مکالمه شد. بارها بر فکر کردن و فکر کردن دائمی خودش تکیه کرد و اینکه میداند من چگونه فکر میکنم. راستش عادت نداشتم هنگام گفت و گو با یک نویسنده با آنالیز او از خودم مواجه شوم. تجربه­ای است باز هم منحصر به فرد. شیوه­ای که شاید امروز با محمدرضا کاتب انجام پذیرد و فردا با دیگران. اگر با چشمهای کاتب به فردا نگاه کنیم دور از انتظار نیست. او رمانی به نام چشمهایی آبی بود آماده انتشار دارد که در نمایشگاه کتاب توزیع خواهد شد. اینکه نگاه نویسنده چه رنگی داشته یا دارد بیش از هر ماجرایی مهم است که در میان سطرهای گفت و گو دیده میشود.
***
اگر رمانهای هیس، پستی، وقت تقصیر و آفتاب پرست نازنین و.. را بررسی کنیم می­بینیم در تمام آنها سعی شده تجربه­ های متفاوتی صورت بگیرد، تجربه­ هایی که هر چند مختلفند اما از یک ریشه و دیدگاه برآمده­اند. اگر بخواهیم کلیدی بیابیم تا حرکات، انتخابها و شگردهای مختلف شما یا حتی برخی از نویسندگان پست مردن جهان را در پس آن راحت ارزیابی و درک کنیم شما به چه چیزی اشاره می­کنید؟
آنچه ما امروز به عنوان کلید اصلی می­توانیم بشناسیم در حقیقت مقدار زیاد و بی اندازه­ای از کلیدهای جورواجور میتواند باشد. یک دسته کلید بی اندازه بزرگ، متنوع و مختلف و قابل تغییر و در حال تحول و ادغام شدن. شاید یکی از فرق های گذشته با امروز در این نکته است که دیروز ما میتوانستیم مسائل مختلف را در یک محدوده خاص و راهکارهای خاص قرار بدهیم و امروز به دلایل مختلف مسائل و راهکارها و تیترها قابل جمع شدن و محو شدن در یک دسته نیست و خود این قضیه باعث تغییرات بنیادین در نگاه ما به ادبیات، هنر و فرهنگ و حتی علوم مختلف در جوامع شده است. بازتاب این نگاه در نهایت ما را به راههای مختلف، شکلهای بزرگ و بی اعتبار کردن اعتبارها میرساند. به همین دلیل است که ما وقتی تیتری یا شاه کلیدی برای ورود به منطق زمانمان در نظر میگیریم باید دقت کنیم که در پس آن تمام تحولات و تغییرات را بتوانیم بازشناسی کنیم و درک کنیم و سایر بخشها هم قابل توضیح و تفسیر باشد یعنی در سایه این منظر نباید به بخشی از زمان خودمان دست پیدا کنیم و بخشی دیگر نتواند زیر چتر آن جا بگیرد. باید هر عصری را به نامی بنامیم که هسته مرکزی تحولات و تغییرات نه تنها در عرصه هنر و ادبیات و فرهنگ که در عرصه­ های دیگر مثل اقتصاد، فلسفه، روانشناسی و دیگر علوم هم باشد نه آنکه صرفاً یکی از شاخه­ ها را در بربگیرد. و اگر دقت کافی نکنیم و کلید و تیتر نادرستی را برای این عصر انتخاب کنیم دچار بدفهمی بزرگی میشویم. یعنی با توجه به آن منظر نمیتوانیم بسترهای مختلف را بررسی کنیم. آنوقت خواهیم دید خیلی مسائلمان را نمیتوانیم در سایه آن منظر که مشخص کرده­ایم درک کنیم یا توضیح بدهیم یا حتی توجیه کنیم. اما اگر بتوانیم منظر درست تری پیدا کنیم که بر همه زمینه­ ها قابل اطلاق باشد تغییرات فراوان در همه عرصه­ های هنری، فرهنگی، اجتماعی و فلسفی مبتلا به جوامع را بهتر درک خواهیم کرد.
برخی این عصر را عصر سرعت نام گذاشته­ اند یعنی میخواهند با توجه به این تیتر در پس این منظر و کلید همه تغییرات را در این زمان و در آثار هنری تفسیر کنند. یعنی این سرعت بود که همه چیز را اینطور دستخوش تغییر کرده است و …. و برخی نامهای دیگر بر این عصر گذاشته ­اند. شما به چه منطقی و کلید واژه­ای معتقد هستید که بروزش در آثارتان به این شکل است؟ چون این منطق شماست که باعث میشود چیزهایی را انتخاب کنید و ببینید و راههایی را انتخاب نکنید و از ابزارهای خاصی در آثارتان استفاده کنید.
من فکر میکنم این عصر، عصر نوع خاصی از تجزیه و ترکیب بی انتها و سیال است و این مطلب است که فرم، محتوا و شکل آثار هنری و ادبی جهان امروز را مشخص میکند و میسازد. شاید بشود به وسیله این ترکیب بندی سیال آثار هنری، زمان خودمان یا حتی بعدتر را راحت تر برای خودمان ترجمه و تفسیر کنیم و بفهمیم چرا هنرمندان و نویسندگان از ابزارهای خاص امروز استفاده میکنند و در پی چه هستند و چرا از چیزهای خاصی با شدت زیاد پرهیز میکنند.
خودشان را در چه اتمسفری میبینند که حاصل تفکر و کارشان آن چیزی است که امروز مقابل ماست. این یک اتمسفر جهانی است یعنی هم نویسندگان ایرانی و هم سایر نویسندگان دنیا در این اتمسفر در حال تنفس هستند. چه بخواهند قبول کنند و چه نخواهند. چه آن را ببینند و درک کنند و چه نخواهند با آن همسو شوند.
در این میان حاصل قضایا یا به قول شما اتمسفر جهانی چه تاثیری بر نویسندگان میگذارد؟
البته بازخورد کار هر نویسنده و هر هنرمند و نتیجه کار هر کس مطمئناً با دیگران فرق دارد یعنی میخواهم عرض کنم که یک قضیه جهانی و بزرگ است و هر کسی با توجه به نوع نگاه و فلسفه شخصی و فرهنگ عمومی حاکم بر جامعه­ اش نتیجه کارش فرق میکند. اینکه برخی از منتقدان ما فکر میکنند حاصل اجرا و کار ما و دیگران باید یکی باشد حتماً و در غیر این صورت ما داریم اشتباه میکنیم، یک بدفهمی است. اینطور سنجش کردن، دورانش تمام شده … شاید به همین دلیل باشد که بر این عصر نام­ های بسیار مختلفی مثل عصر سرعت یا عصر ارتباطات با عصر معنویت یا عصر بازگشت یا … داده­اند. فکر میکنم بازخورد ترکیبهای سیال و زمان و جوامع و بسترهای مختلف هنری، اجتماعی، فلسفی و علمی است که ما را به تیترهایی مثل سرعت، برگشت، ارتباطات، معنویت و سایر اسمها میرساند. یعنی این ترکیبهای سیال خود را به وسیله سرعت و ارتباطات و بازگشت و … نشان میدهد و همه را به نوعی در برمیگیرد و حتی شکل میدهد و در ضمن تأثیر هم میگیرد. یعنی شکل بیرونی ترکیبهای سیال است که خود را اینگونه به وسیله این تیترها به ما نشان میدهد و شاید بشود گفت حتی شکل بیرونی این قضیه است که باعث شده اسمهای مختلفی روی این عصر بگذارند. کتاب «بی‌ترسی» نوشته محمدرضا کاتب
اسمهای مختلف شاید باعث سردرگمی و گیجی شوند. این اسمها نماینده چه وضعیتی هستند؟ همان استحاله­ های مدام و عدم قطعیت و …
چون ترکیبهای سیال دائم در تغییر و تحول است. ایستا نیست که بشود یک اسم خاص را روی آن گذاشت. هر بار بخشی از آن هم دیده میشود، همه نامهای مختلف این عصر شاید ریشه در نام اصلی او داشته باشد یعنی تمامی تیترها و کلیدواژه­ ها و نمودهای آن را اگر خلاصه کنیم میبینیم به سرشت پدید آورنده او بازمیگردد. در اصل هم این ترکیبهای سیال از شکل خارجی خود تاثیر میگیرد و هم آنها را میسازد. یک رابطه دوجانبه است. هم به وسیله آن ساخته و شناخته میشوند و هم آن فرزند را میسازند. این ترکیب های سیال هم فرزند زمان خود هستند و هم زمانه خود، ادب، هنر، فرهنگ و فلسفه و … را میسازند و شکل میدهند. نکته دیگر آنکه این ترکیبهای سیال با هر بستری که برخورد میکنند به نوعی خاص متبلور شده و شکل بیرونی خود را حتی تغییر میدهند و به شکل تازه­ای درمی­آیند. یا به شکل تازه­ای دیده میشوند. به همین دلیل است که اسم های زیادی روی آن گذاشته میشود. اینطوری است که باقی نامهایی که روی ترکیبهای سیال نهاده میشود هم علت و در عین حال معلول این سرشت هستند اگر بر فرض ما بگوییم عصر ارتباط یا سرعت یا برگشت یا … هست باید این نام آنقدر وسیع باشد که همه تحولات را در بربگیرد. ترکیب های سیال در حالی که پدر یک عامل است معلول و فرزند آن هم هست.
ترکیبهای سیال به چه روندی کمک میکند؟
و این سیال بودن کمک میکند به حرکت راحت تر و گسترده تر آن. چیزی که شاید کمتر عامل های دیگر و نامهای دیگر دارا باشند. چیزی که آثار نویسندگان و هنرمندان امروز را شکل میدهد و دچار تغییر و تحول بنیادین میکند. همین ترکیبهای سیال است. در اینکه برخی از منتقدان ناآگاه، از نویسندگان ما ایراد میگیرند که چرا شبیه دیگران نمی نویسید و مثل آنها رفتار ادبی ندارید کمی ساده لوحی است.
چه چیز باعث شده این ترکیبهای سیالی که میگویید این طور سیطره بیندازد روی آثار ادبی و هنری و حتی فلسفه و فرهنگ جوامع؟
انبات تاریخ پر است از تجربه­ های فراوان بشر. پر است از راهها و پاسخهای کوتاه و بلند. تجربه­ های شکست خورده و تاریخ مصرف دار و تجربه­ های بی نتیجه و تجربه­هایی که زمانی کوتاه یا بلند درخشیده ­اند و بعد محو شده­اند. این نه تنها در مورد مسائل ادبی و هنری و رشته های پیوسته به آن وجود دارد که در مورد سایر مسائل هم دیده میشود. در مورد مسائل فلسفی، اقتصادی و … همه این راههای رفته و حتی نیمه رفته و کامل و ناکامل امروز مقابل ما وجود دارد. نیازهای بشر امروز هم مقابل ماست. این آدم حالا با توجه به آنچه پشت سرگذاشته است امروز در این برهه ایستاده و همین گذشته پیش چشمش. اینجاست که او دست به ترکیب میزند یعنی دست دراز میکند و از هر برهه­ ای چیزی انتخاب میکند و برمیدارد چیزی که زمانی جواب داده است، چیزی که به نظرش خوب آمده است. او بی ترس و وحشت از اینکه بگویند به گذشته نظر داشته و در گذشته مانده است، هرچه بخواهد برمیدارد. امروز این آدم به شعوری دست پیدا کرده که اثری از ترسهای گذشته دیگر در او نیست. و این فهم است که باعث شده دیگر نترسد. اینکه برخی میگویند این قرن، قرن بازگشت به گذشته­هاست به همین دلیل است. اما این نکته را آنها از نظر دور میکنند که صرف بازگشت هیچ اتفاقی نمی­افتد. صرف بازگشت ما فقط به گذشته میرسیم و آن تجربه را ما داریم. حالا چیزی بیشتر لازم است.
انسان به معرفت رسیده و تجربه­ های بسیار کسب کرده است. اینکه بیشتر چیزی می­طلبد دلیلش چیست؟
چون تمام گذشته پیش چشم ماست. چیزی نبوده است که دور باشد. از نظر ما و حالا بخواهیم دوباره امتحانش کنیم. چیزی که امروز را از دیروز جدا کرده است. این است که این انسان ایستاده در این گذرگاه تاریخی دست به گزینش از دیروز میزند. و در پی دیروز نیست. نمیخواهد به وسیله این بازگشت به دیروز برسد. میخواهد به وسیله این بازگشت و دیروز به امروز و دردها و آرزوهای امروز برسد و معادله­ های فردا را پاسخ دهد. این بازگشت برای رسیدن به چیزی چند وجهی و کامل تر است. به تمام دستاوردهای بشری که در طول قرنها شکل گرفته و مورد غفلت واقع شده. صرف بازگشت به گذشته ما صرفاً میتوانیم در زمانهای محدود و بسترهایی محدودتر برسیم و گیر بیافتیم و خلاصی نداشته باشیم. اما امروز منظور از بازگشتهای فراوان انتخابهای فراوان از گذشته است. این گذشته باید از فیلترهای بسیاری که امروز وجود دارد بگذرند و تسویه شوند. با امروز سنجیده شوند. ناخالصی آن گرفته شود. بریده شوند. دوباره از نو اجزای هر مسئله و پاسخ تجزیه شوند و بعد ترکیب مجدد شوند و منظور نهایی آن دوباره خوانی شود. علت وجودی آن بررسی شود. و از پس این فیلترهای است که این ترکیب سیال و بی حد شکل میگیرد. ترکیبی که ممکن است بار بعد در دست هنرمند یا دانشمند دیگری به صورت شکلی دیگر خود را نشان دهد. اینها باید از عقلی که در دوره مدرن به رسمیت شناخته شده رد شوند. این عقل اغراق آمیز نتیجه یک اغراق بود. اما امروز عقلی کامل مد نظر است. و فقط فیلتری است که این ترکیب را میسازد. اگر این عقل نباشد، اگر سایر فیلترهای دیگر که بر اثر اغراقهای دیگر به وجود آمده­اند و امروز فقط یک فیلتر هستند نباشند رفتن به گذشته و بازگشت چیز خطرناکی میتواند باشد. چون میتواند شما را حبس کند در گذشته و باعث نوعی انحراف شود. پس گذشته به تنهایی کاری برای ما نمیکند.
پس سرانجام تکلیف انسان در بستر زمان چیست؟ انسان چه موضوعی در برابر این زمان که ظاهراً شخصیت مؤثر روزگار ماست میتواند داشته باشد؟
بلکه ترکیب گذشته­ ها و امروز و نیاز فردا در بسترهای تازه است که میتواند مشکلات را حل کند. یعنی از گذشته­ مان به عنوان ماده خام تجربه استفاده میکنیم و در آن تغییرات وسیعی به وجود می­ آوریم و بعد در کنار سایر چیزها قرار میدهیم تا به یک هارمونی دست پیدا کنیم، تا بتواند ما را به هدف برساند. شاید ده سال قبل ما نمیتوانستیم در چنین جایگاهی بایستیم و اینطور دست به تجزیه، بازخوانی و ترکیب بزنیم. زیرا بشر دچار افراط و اغراقهای زیادی بوده است گذشته و تاریخ بشر پر است از این افراط کاری ها و اغراق های فصلی. زمانی عقل را انکار کردند و زمانی چنان به آن اهمیت دادند که سایر چیزها را منکر شدند. حتی منکر هر چیز غیرمادی شدند. و مکتبهای مادی را پدید آوردند و هر نوع معنویت را زیر سوال بردند. حتی اسطوره­­های جمعی را تار و مار کردند. هرچه قابل لمس کردن و دیدن نبود دیگر وجود نداشت و جهل بود همه چیز باید زیر ذره بین ها دیده میشد. هرچه جنبه غیرمادی داشت یکسان پنداشته شد و شروع به حذف آن کردند. یعنی خرافات و معنویت و مافوق طبیعیت و مافوق حس و …. همه یکی شد. و بعد از مدتی دیدند دیگر چیزی برایشان نمانده و خیلی دست خالی شده­اند. برگشت انسان امروز به سوی نوعی خاص از معنویت به همین دلیل است. معنویتش که شاید دستچینی از همه چیزهای معنوی بشر است. از بودا بگیر تا مکتبهای متأخر و … . گزینش این رویکرد به دلیل انکار و اصراری بود که در دوره­ای شده بود. یعنی با این بازگشت میخواستند جامعه را به نوعی از تعادل برسانند. در مورد مسائل ادبی و هنری هم همینطور است. افراط و اغراق در برخی از دیدگاهها و ابزارهای داستانی و هنری باعث شد باز امروز رجوع کنند به آن عصرهای قدیمی. و حالا با چشم باز قرار است تکه­ای از سر رویکرد، منظر و اصلی که مناسب باشد برداشته شود و کنار دیگر برشها قرار داده شود و ما را به آن نتیجه برساند که مد نظر امروزمان است. بلوغ فکری، دسترسی به تاریخ و گذشته و نترسیدن از انتخابها باعث شده بشر امروزی محلی برای تاخت و تاز ترکیبهای نوظهور و گاه حتی عجیب قرار بگیرد و سیال بودن این ترکیب بندی کمک کرده روز به روز گسترش بیشتری بیابد. چون برای خلق یک چیز زمانی کافی نیاز است. اما برای ترکیب بندی با توجه به شرایط موجود زمان کمتری نیاز است.
چرا این دو فرایند را از هم تفکیک میکنند؟ به گمانم هر دو آنها بسته به نویسنده یا خالق به زمان خالص خود نیاز دارد؟
چون آنچه مواد خام اسم گذاشته میشود به وفور در دسترس است. نتیجه آن میشود که در آثار ادبی یا انواع هنرها شما با این قضیه روبرو هستید که نام خاصی روی سبکهای نوظهور نمیتوانید بگذارید. چون هر سبک ترکیب شده از دهها نوع و سبک. سبکها و انواعی که قبلاً امتحان شده­اند امتحانش را پس داده و اینها همه بی هیچ ترسی کنار چیزهایی قرار میگیرند که بسیار محجور یا نوظهور هستند و این کار گاهی شمایل ناهمرنگی مقابل ما قرار میدهد. استفاده از ابزارها، شگردهای قدیمی، و رجوع به آثار دوره­ های پیشین توجیه گر. این نوع نگاه است که یک نوع ترکیب بندی بزرگ و وسیعی دائم در حال شکل گیری است. هر تکیه از این ترکیب خود ترکیب دهها قطعه دیگر است و هر کدام از قطعه­ ها خود از دهها ترکیب دیگر ساخته شده­اند و همه اینها در حال حرکت و تغییر هستند. حرکتی دائمی و مستمر که هر روز شکل تازه­ای میسازند و چیز تازه را نشان میدهند. یک ترکیب بندی عظیم و جهانی در تمام برهه­ ها و علوم و بسترها شکل میگیرد، تغییر میکند و به شکلی دیگر درمی­آید. این ترکیب بندی شاید نشانه و الگوی درون آدم این عصر است. آدمی که خود ما هستیم و در حال شکل گیری هستیم. این ترکیب بندی، بشر امروز را به خوبی نشانمان میدهد. با همه مشخصات، با همه خوبی­ها و بدی­ها بی شکل و سیال هنرش نیز مانند خودش دچار همان حوادث میشود. شاید بازگشت به گذشته یکی از دلایلش این باشد که این آدم میخواهد در امروز با شرایط امروز باشد. اما یک دستی، آرامش و نگاه بشر دیروز را بفهمد و از آن تا میتواند چیزهایی وام بگیرد. یعنی میخواهد از زاویه ­ای درگیر با مطلب شود که او را به قصدی که دارد رهنمون کند. هنر و ادبیات و علوم مختلف این آدم نیز دستخوش همان سیال بودن میشود که خود او دچار است. گاه این حرکات نرم استو گاه تند و تیز و بریده و بریده. این بازتولید گذشته و استفاده برای فردا برای آن است که از بهترین دستاوردهای بشری در هر برهه و زمانی که بوده استفاده شود. و همه امکانات کنار گذاشته شده مورد بررسی دوباره و استفاده مجدد قرار بگیرد. فهم این قضیه به ما کمک میکند در سایه این ترکیبهای سیال ابزارهای نوین داستان نویسی و هنر امروز جهان را بهتر و راحت تر ببینیم و درک کنیم. دیگر حالا ما آماده هر نوع ترکیب تازه در ادبیات، هنر، فرهنگ و فلسفه نیز هستیم. دیگر حالا جا نمیخوریم که این یعنی چه؟ و چرا این ترکیبها در این رشته و هنر آمده؟
چرا؟ چه ضمانتی وجود دارد دارد؟ مگر برای احساسات بشری میتوان قاعده کلی صادر کرد؟
چون میدانیم همه چیز به سرعت در حال تغییر شکل است، به صورتی که نمیشود شکل خاصی را مجسم داشت و ما هر بار به نوعی با آنها برخورد پیدا میکنیم. این ترکیبهای سیال باعث شده هر بخش و هر علم به سایر علوم نیز سرکشی کند، به سایر بخشها سرکشی کند و چیزهایی برای خود به دست بیاورد. و روز به روز بیشتر شاهد این امتزاج خواهیم بود و خواهیم دید که مثلاً علوم مختلف با یکدیگر ترکیب میشوند، فنون و هنرها با هم ترکیب میشوند و ابزارهایی به هم قرض میدهند و … و هنرهای مختلف با علوم مختلف ترکیب میشوند.
علومی پدید می­آیند که بسنده به یک علم نمیکنند و هر کدام چیزی بین علوم مختلف هستند و از چند منظر و علم و جایگاه متفاوت استفاده میکنند. تا به هدف برسند. خود علوم به تنهایی دیگر پاسخگوی مشکلات و دردهای خود نیستند و با بررسی پیشینه ­ها و بازگشت به پیشینه­ هاست که میشود به جوابهایی رسید. جوابهایی که اگر برای همیشه هم مناسب نیستند لااقل برای مدت کوتاهی کارساز هستند.
* نکته: شاید یکی از فرق های گذشته با امروز در این نکته است که در دیروز ما میتوانستیم مسائل مختلف را در یک محدوده خاص و راهکارهای خاص قرار بدهیم و امروز به دلایل مختلف مسائل و راهکارها و تیترها قابل جمع شدن و محور شدن در یک دسته نیست و خود این قضیه باعث تغییرات بنیادین در نگاه ما به ادبیات، هنر و فرهنگ و حتی علوم مختلف در جوامع شده است. بازتاب این نگاه در نهایت ما را به راههای مختلف، شکلهای بزرگ و بی اعتبار کردن اعتبارها میرساند







انتخاب­ های متعدد

 






فرار و انکار در برابر کشف حقیقت







راضیه ولدبیگی







 

این رمان طرح پیچیده و مبهمی دارد. و لحنی مأیوسانه و دلهره آور و تا حدی وهمناک. داستان به سبک داستانهای رئالیسم جادویی است و پر از نماد و کنایه. نویسنده در فضا سازی و بخصوص دیالوگها تردستی نشان داده است اما فضاسازی، موضوع و پرداخت جذاب داستان فقط نهایتاً تا 40 صفحه ابتدای داستان دوام می آورد و اطناب آزار دهنده ای که از نیمه های کتاب آغاز می شود کار نویسنده را خراب می کند. داستان، ماجرای یک عشق مثلثی است که آمیخته با نفرت هم هست میان «زمان» برادرش «مرحبا» و «خورشید». و عاقبت زمان از رقیبش مرحبا شکست می خورد و خورشید همسر مرحبا می شود اما تنها خورشید می داند که پسری که به دنیا آورده متعلق به کدامیک است. مرحبا یا زمان؟ و این راز را تا آخر رمان فاش نمی کند. زمان و مرحبا آدمهای عجیبی هستند و قدرت ناشناخته ای دارند به نام تله کردن افراد.آنها به عبارتی تله کننده و رام کننده افراد بشر هستند. در هیچ کجای رمان حرفی و دلیلی برای اثبات این قدرت مرحبا زده نمی شود و تنها ادعایی است از سوی زمان. خواننده در تمام طول داستان غرض نویسنده از تله را در نمی یابد و گویی معنای آن به خود خواننده واگذار می شود. جایی از تله با نام بیماری یاد می شود. جایی تله، معنای پادزهر و نوشدارو را می دهد و در جایی هم معنای سحر و جادو از آن فهمیده می شود.« جادو سحر و قسمت نامرئی و شر روح و جهان، اصل تله ها هستند... صفحه 137»

زمان در جایی از رمان در توضیح شغلش می گوید:«هیچ کسی جز من متوجه حریف بازی های پیچیده تله ها نیست. من نمی خواستم وارد این کار شوم. با تمام جانم از این کار نفرت داشتم اما چاره چه بود. برای حبس کردن بیماری ها باید روز و شب به سختی کار می کردم تا بتوانم جلو امراض و آفت های فراوانشان می ایستادم. سالها زحمت کشیدم و جان و عمر روی این کار گذاشتم. نگذاشتم بیماری ها و دردها از حصاری که برای شان معین کردم بیرون بیایند و کاری خلاف میلم بکنند...آن وقت ببین پاداش زحماتم را چه طوری دارند می دهند. هر جا می روی حرف یک تله گذار خبیث و بی قلب است. یک دیو بد هیبت که همه را تله می کند آن هم به خاطر پول. صفحات 45 و46»

شخصیت اصلی رمان یعنی همان پسر خورشید(که در تمام طول رمان بی نام باقی می ماند) تنها زندگی می کند گاهی مرحبا به او سر می زند و گاهی حرفهایی برایش می زند مثل داستانی که برای راوی(شخصیت اصلی) تعریف می کند که خارکنی به هشدار کسی که گفته بود یک بوته سمی خار سر راهش است توجهی نمی کند و اتفاقاً گرفتار سم همان خار می شود و می میرد و در توضیح این تمثیل در صفحه 32 می گوید:«آدم های باهوش و خوش شانس کسانی هستند که احتمالات را می بینند و بهش احترام می گذارند... کسی که احتمالات را می فهمد به ارزش زندگی و خودش پی برده قواعد تله ها به قواعد احتمالات خیلی نزدیک است...» از این نگاه نویسنده که تا آخر داستان حفظ می شود می توان این برداشت را کرد که چیزهایی در زندگی وجود دارند که جدی گرفته نشده اند و باور نشده اند مثل همین ماجرای عجیب و غریب تله ها که نویسنده شرح می دهد که بعضی از افراد- و معلوم نیست چطوری و یا با چه قصد و نیتی-برخی از افراد دیگر را تله می کنند اما حقیقت آن چیزی است که خود انسان به آن برسد نه آنکه دیگران بگویند چون در همین مثال خارکن در واقع خار سمی وجود نداشت و خارکن بر اثر «گفته دیگری» و در اثر تلقین مُرد و بر این نکته در چند جای رمان تاکید شده و سوالی که اینجا به ذهن می رسد این است که پس تکلیف احکام دینی که همه افراد وقت و توان بررسی و کشف جزئیات آن را ندارند چه می شود و آیا نمی شود از دیگری آنرا شنید و فهمید؟ و بعد مرحبا به دلیلی نامعلوم از راوی می خواهد به باغ زمان برود و از نیمه کتاب، راوی از زمان با نام« پدر» یاد می کند.

تا نیمه کتاب، نویسنده به شرح دقیق ماجرای سفر راوی به باغ پدر می پردازد و نکته خاصی در این قسمت رمان وجود ندارد جز نقدی که راوی نسبت به موسیقی دارد. آنجایی که سوار بر ماشینی همراه با راننده ای که مأمور است او را به باغ ببرد، موسیقی ضبط ماشین را می شنود و به زیبایی، موسیقی های مبتذل با محتوای سخیف را نقد می کند:« خواننده با آن صدای داشی وارش از عشق و شیفتگی و زیبایی بی حد معشوقش که دختر همسایه شان بود، می گفت. دختری که من از حرفهای او پیش خودم مجسم کردم، دختر ناقص الخلقه ای بود که همه جایش مثل بادکنک زده بود بیرون... هیچ وقت نمی شد فهمید منظور این عاشق الکی خوش از عشقی که می گوید چیست چون تو هر شعری یک چیزی می گفت... سراسر نوار جفنگ هایی درباره آن عاشق و معشوق زنجیری سر هم می کرد که حالت را از زندگی بهم می زد» صفحه 74 و 75

راوی به باغ پدرمی رسد.زمان یا همان مردی که از نیمه کتاب از او به عنوان پدر یاد می شود فردی است که به تریبون نویسنده تبدیل می شود برای بیان نگاه و جهان بینی نویسنده. او مردی است ظاهراً متفکر و فیلسوف مآب که به دنبال معنا می گردد هر چند گمشده او به روشنی از سوی نویسنده تعریف نمی شود و نهایتاً زمان به «هیچ» و «تهی» می رسد. از جمله در صفحه 102 می گوید:«... این هیچ آنقدر پر معنی است که بی معنی به نظر می رسد...» و در صفحه 107 می گوید:« مدت های طولانی است که فکر من را «هیچ» گرفته ازش وحشت دارم چون می خواهم دیگر نبینمش و همین ندیدن است که باعث شده بیشتر ببینمش او قوی تر از من است چون علت من است...» از این قسمت رمان به بعد، داستان بسیار کسالت آور و ملال انگیز می شود؛ چراکه هیچ کسی کاری نمی کند و پدر و راوی ساعت ها تنها به هم خیره می شوند :« بیشتر اوقات که اینطوری بود. برای همین زل می زد به زمین یا جایی که من نبودم و با سکوتش به صورتم خیره می شد...» صفحه 195

بعد از مدتی پدر، راوی را به سردابی می برد و در آنجا با هم به تماشای فیلم هایی می نشینند که پدر از تله شده ها قبل از مرگشان گرفته و از آنها خواسته زندگی خود را خلاصه وار شرح دهند. در جایی فیلمی را می بینند که شخصی از روی موانعی می پرد:« می توانست راهش را کج کند و از کنار آن مانع آرام رد شود، چه کاری بود حالا! اما خب همه کیفش به پریدن از روی مانع ها و احساس غروری که می کردبود...» صفحه 169

اشاره به اینکه انسان تنها با تراشیدن مشکلات و حل آنها سر خود را گرم کرده و نه در حال زندگی که در حال بازی است. خودش مشکل می تراشد و خودش حلش می کند.و تنها از این راه است که حس مفید بودن را به دست می آورد. یکجا از اختیاردر زندگی انسان حرف می زند: « تله ها در یک زمان واحد می توانند هم باعث فراموشی درد و خوب شدن زخم ها شوند و مُسکن و داروی ما باشند، و هم می توانند زندگی را نابود کنند و نقش زهر را برای مان بازی کنند. بستگی به خود ما دارد بیشتر...»ص 169

جایی هم اشاره به رنج و سختی زندگی انسان و انتظار ملال آور او برای رسیدن به مرگ سخن می گوید. وتمثیلی را می آورد به نام مرد سنگی که ماجرای مردی است که تخته سنگ بزرگی را چهل سال بر پشتش حمل می کند تا عاقبت می میرد و تخته سنگ، سنگ قبر او می شود. و اینجاست که وجه وجود جبر در زندگی انسان پررنگ تر می شود. و یا مثال شیشه عمر را می زند که پدر شیشه عمر افرادی را به راوی نشان می دهد. و پدر هر آن می تواند شیشه ها را بشکند... و یا همین قضیه تله ها که انسان ها را –خارج از اراده فردی شان- مجبور به انجام اعمالی می کند و اساساً وجودشان هم خارج ازاختیارانسان هاست. و یا دفتری را که پدر به راوی نشان می دهد: « پس همه چیز آن جا از قبل طراحی شده بود. و هیچ چیز پرت و بی خودی وجود نداشت: به جلد دفترچه نگاه می کردم. رویش به خطی خوش نوشته شده بود: «کتاب تسلیم» صفحه 177.

همگی دلالت بر نگاه جبر گرایانه نویسنده دارد. و پدر که مدعی است به دنبال معنا یا حقیقت می گردد –هرچند نویسنده اساساً مشخص نمی کند پدر به دنبال چیست و از چه راهی وارد می شود و عاقبت به کجامی رسد- اصرار دارد که هر کس خودش باید به دنبال حقیقت مخصوص به خودش باشد، گویی حقیقت امری نسبی است مثل آن جایی که زمان به راوی می گوید:« باید قدم به قدم، جاده به جاده بروی تا چیزهایی را بفهمی و ایمان بیاوری بهشان... در غیر این صورت اگر آنها را به تو بگویند، یک گوشه ای پرتشان می کنی و نمی شنوی چون یک حرف ساده و احمقانه به نظر می آید که ارزش وقت تلف کردن را ندارد. راز اگر جلو دستت باشد فکر می کنی برای گول زدنت آن را آنجا گذاشته اند و بعد دیگر نمی فهمی اش. باید تجربه کنی و با گوشت و پوست خودت گرما و سرما را بفهمی. با گفتن، چیزی را هیچ وقت نمی فهمیم»صفحه 179و همچنین :«با گفتن از یک چیز یا داشتن نقشه راه یا دانستن در مورد چیزی، آدم به فهم آن نمی رسد، به هدف نمی رسد. اگر با گفتن چیزی بقیه می فهمیدندش، همه دنیا الان افلاطون و ارسطو و بقراط بودند، چون تجربه تمام آنها مقابل ماست. اما باز از ابتدا همه چیز را دانه به دانه باید لمس کنیم تا بشناسیم» صفحه 209 و210

درون مایه داستان ترویج نسبی بودن حقیقت و نبودن راهی برای رسیدن به حقیقت و اساساً نفی حقیقت است، مجموع داستان از پراکندگی و تشویش قابل ملاحظه و قابل لمسی رنج می برد و فضایی است مبتنی بر تفکراتی که همسو با تعالیم اسلامی نیست مثل نگاه و نظری که نویسنده نسبت به تضاد ها دارد:« یکی از بازی هایی که همیشه تو تنهایی حسابی سرگرمم می کرد همین بود: چیزهای متضاد را کنار هم می گذاشتم و بعد ساعتها با آنها خودم را مشغول می کردم. این کار احمقانه بدجوری آرامم می کرد، چون بهم می فهماند قائده ی همه چیزها همین است و اگر جایی گیر یک چیز متضاد می افتم، نباید بترسم یا دست و پایم را گم کنم. چون این یک جور بازی ذهنی است فقط که حتی معلوم نیست بین کی و کی است تو دنیا. اگر نمی توانستم طور دیگری به آنها نگاه کنم، حتماً یک کاری تا حالا دست خودم داده بودم»

هرچند دنیا پر از تضاد است اما این تناقضات در حقیقت تکه های یک پازل بزرگ و کامل اند به نام حقیقت، اما راوی نمی تواند تضادها رادرک کند و پدر هم باتأکید بر این ترس، این نکته را گوشزد می کند و باور دارد که راهی برای دانایی وکشف اسرار، وجود ندارد:« آدم بهتر است زیاد کنجکاوی نکند، چون هر چه بیشتر اسرار را بداند کنجکاوتر می شود و بیشتر داشته هایش را از دست می دهد...» صفحه 199

نکته بعدی، نگاه نویسنده نسبت به زن است.که نگاهی تحقیر آمیزو فاقد خوش بینی و اعتماد است و زن ها نقش فریب دهندگان پر لذت را دارند واساساً نه به دنبال معنا هستند ونه می توانند حقیقتی را درک کنند. دو زن در این رمان وجود دارند که یکی هرزه است(خورشید مادر راوی) و یکی در تعریف زندگی اش اعمالی را جلوی دوربین انجام می دهد که اینگونه توصیف می شود: «زن هنوز روی پرده بود و کارهایش خیس عرق کرده بود مرا. اگر فیلسوف بود از آن فیلسوف های مُرده از راه به در کن بود. شاید روان شناس جنسی بود، چون می دانست چه چیزهایی می تواند مردها را دیوانه کند» صفحه 137

و این زن چه زیرکانه فیلسوف نامیده می شود! و شخصیت زن یا زندگی اش و یا عشق، فقط در حد رابطه جنسی معنا می شود. راوی میان ترس و ابهام وبیماری دست و پا می زند: «دیگر علاقه ای به فهمیدن مسائل نداشتم، چون چیزی برای فهمیدن نمانده بود. و اگر هم نکته ای بود من نمی فهمیدم» صفحه 196 .و همین طور « از این همه معنی بی سر و ته دیگر خسته شده بودم. هیچ جای محکمی نبود که آدم پایش را بتواند بگذارد. دائم زیر پایت خالی می شد و می رفتی پایین. معنی چیزها دائم عوض می شد و تو باز گیج تر می شدی. تنها چیزی که تو آن مدت نصیبم شده بود ترس و گیجی دائم بود. پدر هر چه بیشتر می گفت بیشتر می ترسیدم و کمتر می فهمیدم دیگر حتی نمی توانستم فکرم را روی چیزی ثابت نگه دارم. همه چیز برایم بی معنی شده بود...» صفحه 197
و دائم خود نیز از این وضعیت شاکی است و تا آخر داستان نه او و نه خواننده –و شاید حتی نویسنده- نمی دانند پدر دنبال چیست. اساساً چرا راوی را به باغ دعوت کرده و سعی دارد چه معنایی از زندگی را به راوی نشان دهد: «نمی شد فهمید چقدر حرفهایش راست است و چقدر معنی. همان بهتر که من تو سر او نبودم تا آن هزار تا دلیل اصلی و بی ربطش را بدانم. چون حالم از اینی که بود بدتر می شد. می دانستم حالا حالا ها اسیر قصه هایش هستم ...» صفحه 204 و یا در صفحه 211 نیز می گوید:« تقریباً تمام عادتهای پدر از این دست بودند. هیچ وقت نمی توانستی بفهمی چه تو سرش است. چون واقعاً نمی شد از حرفهایش چیزی فهمید. همیشه حرفی را می زد و منظورش چیزی غیر از آن بود...» و در جای دیگر می گوید: «...میان دستهای او هر آدم عاقلی تبدیل به یک مالیخولیایی می شد...» صفحه 212

بعد راوی از باغ فرارمی کند و وقتی به باغ بر می گردد می بیند که همه چیز سوخته و از بین رفته انگار اصلاً کسی آنجا نبوده. راوی در آخر داستان بیرون باغ شروع می کند به چرخیدن دور خود تا به قول پدر، یک «چرخنده» باشد: «می گفت چرخنده ها کسانی هستند که نذر می کنند تا وقتی بیدارند در حرکت باشند...چیزی شبیه یک سنگ...و آن قدر می چرخند تا در نظر دیگران بمیرند» صفحه 229 و230

و بعد راوی به همه چیز شک می کند: «کاش می فهمیدم آنها کی من بودند واقعاً، و آیا من تله شده ام یا نه همه چیز دروغ بوده، و اگر تله شده ام پس... حیف من نمی توانستم همه شان را بفهمم، به یاد هم نمی آوردم» صفحه آخر.

و شاید این چرخش انتهای داستان کنایه ای باشد از ادامه دار بودن بهت و حیرت و جهل انسان در جهان هستی.
و اما در میانه این داستان که می توان گفت پیچیده، راز آلود و پر از تمثیل وکنایه بود، بخشی توسط نویسنده گنجانده شده که خیلی صریح و واضح بیانگر نظرات ودیدگاه نویسنده است. در صفحه 150 ناگهان داستان انگار که برشی بخورد به بخش جدیدی وارد می شود، بخشی به نام «لمس». که گویی شرح حال نویسنده است در دفاع از خود و آثارش. یک بخشی ازهمان فیلم هایی که پدر و راوی در سرداب می بینند. نویسنده رمان ماجرای کسی راپیش می کشد که نویسنده است و کسی از رمان هایش انتقاد می کند که چرا پر از سیاهی و زشتی است و آن نویسنده –که همین نویسنده رمان یعنی آقای کاتب است- از خود ونظریاتش دفاع می کند و تفکرات کسانی را که دنیا را زیبا می بینند نقد می کند. از جمله در صفحه 151:

«عصبانی شدند که چرا من این قدر از کثافت و تیرگی این دنیای لعنتی می نویسم؟ می خواهند جهان زیبا را پر از گل و بلبل ببینم؟.. این همه زیبایی که می گویی کجاست که خودم خبر ندارم؟.. خب این نسبی است.» « زیبایی خوبی و شادی و آرامش و همه چیزهایی که تحت نام روشنایی می شناسیم، قرارداد هایی هستند که ما برای سرگرم کردن خودمان و ندیدن زشتی ها می گذاریم...» صفحه 153

نویسنده در این بخش از رمان خیلی صریح و واضح و به طرزکاملاً ملموس و حتی می توان گفت خشمگین ازجهان بینی خود دفاع می کند که همان جهان بینی پوچ گرایانه است. او از زیبایی های دنیا خبر ندارد و درحقیقت قبولش ندارد و زیبایی را نسبی می داند« چه کسی باید برای من تعیین کند چه چیزی زیباست و چه چیزی زشت؟» صفحه 152.

و زیبایی ها را قراردادهایی ذهنی می نامد برای ندیدن زشتی ها. نویسنده محترم به این اصل بدیهی و روشن عقلی توجه ندارند که درک زیبایی ها و زشتیها بدون حضور دیگری امکان پذیر نیست. اگر زشتی در دنیا می بینیم بعد از درک زیبایی های دنیا است. اسلام نیز منکر وجود زشتی در دنیا نیست و اساساً دنیا را دار تزاحم معرفی می کند، جای تغییر، جایی که چیزی ثابت نمی ماند و پر از تضاد هاست، پر از دور اهی ها، پر از زشتی ها و زیبایی ها. هدف و هنر انسان ( برای تعالی و تکامل) هم همین است که با درک زیبایی و زشتی سعی در تقویت زیبایی در درون خود و اطرافیان خود داشته باشد و مقابله کند با زشتی و پلیدی و ناپاکی. نویسنده با ناکافی و سست خواندن مثال ماهی و آب، دلخور از دلایل ضعیف ثبوت زیبایی، خطاب به کسانی که مدعی وجود زیبایی در دنیا (که عموما متدینین و مذهبی ها هستند) میگوید این بازی را تمام کنید و مرا گول نزنید «فکر کرده من کی هستم؟یه شاگرد مدرسه ای؟ یه دانشجوی ترم اولی؟ آره؟» صفحه 153

و کسانی که معتقد به وجود زیبایی در دنیا هستند را احمق می خواند:« حتماً یک آدم بدبخت مادر زاد بودکه یک کورسوی امید را برای خودش با زحمت نگه داشته بود.. عجب احمقی بود زورش به خودش و سیاهی زندگی اش نمی رسید به من که می رسید...»صفحه 155

باز هم تأکید می کنم هیچ کس منکر وجود زشتی ها و ناپاکی ها نیست. هنر و اثر مفیدی که هر فرد می تواند از خود در این دنیای فانی جا بگذارد نه مخالفت با زیبایی ها و دمیدن در شیپور وجود اشرار و پلشتی ها و در نتیجه پوچ و تهی خواندن زندگی، بلکه پرورش زیبایی ها و مقابله و گاهی صبر بر زشتی ها است.هر چند در نگاه متعالی اسلامی ودرافق عاشقانه ای که اسلام برای انسان مهجور و تنها ترسیم می کند گاهی این شرور و ناپاکی ها عین زیبایی و جمال است و درک آن منوط به روح زیبا طلب آدمی است و شرح این عشق از حوصله این متن و دانش نگارنده خارج است. آنجایی که نویسنده می گوید «چرا یقه مرا می گیرد؟[که زشتی هارا نشان داده ام] یقه آن کسی را بگیرد که باید بگیرد.»


منظور ازآن کس کیست؟ به عبارتی نویسنده محترم می فرمایند نباید ازکسی که واقعیت زشت را نشان می دهد گله مند باشیم باید از کسی که این واقعیت زشت را ساخته(!) شاکی باشیم.آیا جز خدا و پیغمبر و اهل بیت به ما فرمودند دنیا زیبایی هایی هم دارد؟ و آیا جز خدا آفریننده جهان است؟ آیا انسان این اندازه ضعیف و منفعل و بیچاره است و کاری جز کشیدن فریادی ناتوان در برابر زشتی های دنیا نمی تواند انجام دهد؟ آیاانسان –مانند تمام شخصیت های این رمان- این اندازه منفعل، ضعیف، ترسو، زبون و دربند است؟ و آیا هیچ راهی برای رسیدن به زیبایی، حقیقت و نور وجود ندارد جز چرخیدن انسان به دور خود؟ (تنها راه حلی که در این رمان برای رسیدن به معنا پیشنهاد می شود). تنها راه حل، چرخیدن-یعنی انفعال و تسلیم- است؟ برای فرار از دردها ورنج ها. یعنی تنها باید فرار کرد؟ و غوطه خورد در اوهام؟

/ منبع - رجا نیوز/






تحلیل ساختار روایت در رمان آفتاب پرست نازنین







نویسنده(گان):
محمود بشیری*، زهرا هرمزی،

چکیده پژوهش:
روایت شناسی شاخه ای از مطالعات ادبی است كه ریشه در ساختارگرایی دارد و در پی یافتن یك دستور زبان جهانی واحد برای متون روایی مختلف است. هر یك از روایت شناسان به برخی از الگوهای تكرار شونده در متون روایی اشاره كرده اند. ژرار ژنت هم یكی از روایت شناسان مطرح ساختار گراست كه طرح جامع و كاملی برای بررسی متون روایی پیشنهاد می دهد. او در نظریات خود به بررسی سه جنبه از سخن روایی، یعنی زمان، وجه یا حالت و لحن می پردازد. این سه جنبه با بررسی ساختار زمان، كانون های روایت، فاصله روایت با بیان راوی و انواع دیدگاه به كار رفته در یك اثر روایی مشخص می شوند و با بررسی و تحلیل این سطوح، می توان به تحلیل دقیق و منسجم از یك متن روایی دست یافت و توانایی داستان پردازی نویسنده را در شكل دادن به نظام و ساختار روایی یك اثر داستانی سنجید. در این پژوهش با استفاده از نظریات ژنت سطوح مختلف گفتار روایی و روابط متقابل این سطوح در رمان آفتاب پرست نازنین بررسی و تحلیل می شود. نویسنده این رمان یعنی محمدرضا كاتب از نویسندگان مطرح ادبیات معاصر ایران است و طی سال های اخیر به نوعی به سبك و مخاطب های خاص خود دست یافته است؛ سبكی همراه با پیچیدگی، تعلیق، بازی های زبانی و گرایشی به پُست مدرنیسم. اما در آفتاب پرست نازنین این خصوصیات سبكی اندكی تعدیل شده است و آغاز و انجام مشخصی وجود دارد و تلاش شده است تا توجه طیف بیشتری از مخاطبان جلب شود. این مقاله به بررسی تكنیك های روایی مختلفی می پردازد كه نویسنده جهت روایت داستان آفتاب پرست نازنین از آنها استفاده كرده است. هدفپژوهش: : محمدرضا کاتب یکی از نویسندگان مطرح این روزهای ادبیات فارسی است و رمان آفتاب‌پرست نازنین هم رمان نسبتا جدید و موفقی از اوست.بنابراین ضروری است تحلیل دقیقی از این رمان ارائه شود .هدف این تحقیق، نگاهی دقیق و تحلیلی به این رمان است با استفاده از نظریات سه روایت‌شناس مطرح یعنی ژنت،گریماس و برمون.آفتابپرست نازنین رمانی است از محمدرضا کاتب یکی از نویسندگان پرکار و مطرح ادبیات ایران پس از انقلاب.این رمان همچون بسیاری دیگر از آثار کاتب رمان موفقی به شمار میرود و جوایزی را نیز از آن خود کرده است .در این تحقیق رمان آفتاب پرست نازنین با استفاده از نظریات روایتشناسی تحلیل شده است .روایتشناسی شاخهای از مطالعات ادبی است که ریشه در ساختار گرایی دارد و به دنبال یافتن یک دستور زبان جهانی واحد برای متون روایی مختلف میگردد.هر یک از روایتشناسان در نظریات خود به برخی از الگوهای تکرار شونده در متون روایی اشاره کردهاند.در این تحقیق آرایشهای زمانی،تیپهای روایتی و کانونهای روایت با استفاده از نظریات ژنت،نقشهای شخصیتی و تضادها و تناقضهای داستان با استفاده از نظریات گریماس و خط سیر کلی روایت با استفاده از الگوی برمون تحلیل شد
ادامه مطلب در.... فصلنامه متن پژوهی ادبی ، شماره59







چگونه می­توانیم آثاری ماندگار خلق کنیم؟



محمدرضا كاتب





از دغدغه­ های همیشگی هنرمندان و نویسندگان در همه زمانها خلق آثار جاودانه است. آثاری که از گزنده زمان در امان باشند و نابود نشوند. شاید تمایل هنرمند به جاودانگی اثرش بی ربط به تمایل شدید انسان به جاودانگی نباشد. وجود این همه افسانه و اسطوره بی دلیل نیست و نشان از تمایل شدید انسان به جاودانگی است. تا جایی که خیلی از تغییرات اساسی و حوادث بزرگ تاریخی را می­توان از پس ان تفسیر و ترجمه کرد. شخصیتهای بزرگ حادثه­ های بزرگی به وجود آورده ­اند تا به این نیازشان پاسخ داده باشند. در هر خط و گره، نقش و نگار و هر آنچه زیبایی است رد پای جاودانگی دیده می­شود. در هر چه نمودی از زیبایی، ذوق و خلاقیت انسان دارد می­شود تلاش آدمهای زیادی را دید که می­خواهند بعد از خودشان بمانند و با تمسک به این زیبایی در زمان سفر کنند.

این چنین است که نویسنده و هنرمند هم به وسیله اثرش می­ماند و به آینده سفر می­کند. او در این راه باید بر مشکلات فراوانی پیروز بشود.که یکی از انهافشا رهای بیرونی است. هنرمندان و نویسندگان در هر برهه با فشار امواج اجتماعی، سیاسی، روانی، فلسفی، ادبی، هنری و ... زیادی روبه­ رو هستند. گاهی این فشارهای بیرونی برحسب اتفاق با انگیزه­های درونی هنرمند برای خلق اثر یکسان می­ شوند و این کار هنرمند را بسیار سخت می­کند چون او از درونش گریزی ندارد و همان چیزی که موجب خلق اثر می­شود آن را جوان مرگ هم می­کند. اگر هنرمند بخواهد انگیزه­هایش را (که بر پایه همان موجها و فشارهای زودگذر، مقطعی هستند) بکشد و به آنها تن ندهند در حقیقت اثر خود را کشته است.

این موجهای زودگذر زمانه، هنرمندان و نویسندگان را مثل پر کاهی به این سو و آن سو می­برند. این موجها و فشارهای مقطعی گاه تعیین کننده نیازها و دغدغه­ های مخاطبین یک جامعه هستند و نشان میدهند این جامعه در این مقطع زمانی خاط چه افکار و آرزوهایی دارد و چه سفارشی به هنرمندانش میدهد. سفارشهای هر دوره در بیشتر اوقات مشخص و معین است و بازآفرینی و شکل دهنده این سفارشها هنرمندان موج سوار آن دوره هستند.

سفارشها، فشارها و موجها جای کمی برای هنرمندان باقی میگذارند. چون اهداف تعیین شده دست و پای هنرمند را میبندد و او در نهایت باید شرح و بسط دهنده چیزی باشد که جامعه نیاز دارد.

نشانه و ماهیت سفارشها و فشارها و موجها، زودگذر بودن آنهاست. به گذشته که نگاه کنیم، ردپا و تأثیر جنبشها و مکتبهای سیاسی، فکری و فلسفی، اجتماعی و ... را در آثار ادبی و هنری فراوانی میبینیم. آثاری که امروز بسیار مهجورند و دیگر نامی از آنها نیست. در حالی که اکثر آنها در عصر خود مخاطبین زیادی داشته ­اند چون فریاد و زبان و نیاز توده­ هایشان بوده ­اند یا نیاز و فریادی بوده­ اند که کسانی در دهان توده ­ها جا داده ­اند. این گونه آثار در مقطعی کوتاه مخاطبان را به شدت با خود درگیر میکنند و با افول موجی که باعث تولیدشان شده خود آثار هم افول میکنند. گاه حتی این موجهای ناخواسته خود نویسنده و هنرمند را هم در برمی ­گرفت و او را به دام فشارها و سفارشهای بیرونی می­انداخت و حتی تصور بعضی از ایشان این بود که نگاه و درد خود را بازگو میکنند و صدایشان ناخواسته و اتفاقی با صدای عوام با بخشی از جامعه همراه شده است. افتادن هنرمند در ورطه عوام گرایی از دلایل این نوع نگاه است که ناخواسته و دائم خودشان به خودشان سفارش میدهند، سفارشهایی که سوار بر امواج و فشارهای جامعه است.

بخشی دیگر که به موجها و فشارهای بیرونی تن میدهند هنرمندان خودباخته ای هستند که چون خود را کوچک میبینند در مقابل فشارها به سرعت کوتاه می­آیند و تبدیل به مرغ مقلد میشوند. نه خود ریشه ا ی دارند و نه به تبع انهااثرشان .مثل تکه­ ا ی چوب به هر موج تن میدهند و رهسپار میشوند تا موجی دیگر پیدا شود و بر آن سوار شوند. بعضی­هایشان این اقبال را داشته­ اند که با موج تازه هم خود را به سرعت همراه کنند و باز جلوی چشمها بمانند.

از مختصات عصر ما حجم زیاد اطلاعات و تقسیم (یا دایگی تقسیم) عادلانه و یکسان اطلاعات است. هم چنین این عصر، عصر تنوع و تکثر، سرعت و ولع بی پایان است. خصلتهایی که همه به ضرر نویسندگان موج سوار است. مختصا تی که به ما می­فهماند هر روز موج و فشار سیاسی، فلسفی، هنری و اجتماعی و ... تازه­ ای در راه است و مخاطب، دنبال هنرمند موج سوار خود میگردد، هنرمندی که به بیشترین خواسته­ های او بهترین پاسخها را بدهد و بازتاب نیازها و اغراضشان باشد.

جهان، جهان لذت، تنوع و سرعت و گذر است که مخاطب به سعت از هر چیزی روی گردان میشود. او مدام دنبال قهرمانهای تازه­ ای است که به نیازهای روزافزونش پاسخ بهتر و تازه تری بدهند.

در عصری زندگی میکنیم که انگار داریم فیلمی از خودمان، زندگی و جهانمان با دور تند میبینیم. حوادث همه به سرعت اتفاق می افتند حوادثی که صد سال قبل باید بیست سال طول میکشید تا اتفاق بیفتندامروز در مدت کوتاهی رخ میدهند.

دیگر حتی این سرعت زیاد موجب شگفتی یا وحشت کسی هم نمیشود. انگار عادی است و همه قبول کرده­ اند که دور زندگی تند شده است. طبیعی است در چنین جهانی، سرعت امواج و فشار هم بیشتر میشود زود طلوع میکنند و زودتر غروب میکنند و دوام کمتری هم دارند. گاهی قبل از سوار شدن بر موجی تازه باید از آن پیاده شد چون افول کرده و دیگر تمام شده است.

شاید به دلیل این شتاب و سرعت روز افزون است که میانگین عمر آثار هنری به مرور کم میشود و کمتر هم خواهد شد. وقتی عمر آثار ادبی به دلیل ویژگیهای خاص دوره ما اینطور کوتاه میشود و آثار هنری دچار زودمرگی میشوند سوار شدن بر امواج و فشارهای زودگذر و سطحی جامعه و گرفتن سفارش از جامع ه­ای اینطور لغزنده و تنوع طلب، بدترین کار است. چون با انتخاب این راه نویسنده خود خواسته عمر اثر ش را کوتاه تر از انچکه باید می کند. به همین دلیل این روزها میبینیم که گاهی اثری پیش از تولد می میرد و هنرمند کم شانس حتی نمیتواند جایزه ­اش را از سفارش دهنده بگیرد.

هنرمند و نویسنده روز به روز بیشتر به این فکر می افتد که چطور میشود از دست این امواج متلاطم و فشارهای فرعی و مقطعی و خواست های زودگذر جامعه که او ومخاطب او و جهان اطراف را در برگر فته فرار کند؟ چگونه از این همه هیاهوی سرعت و طلوع و افول جان سالم در ببرد و اثرش را ماندگارتر کند؟ اینها سوالاتی است که هر هنرمند و نویسنده ­ای روزی به آن برمی­خورد و باید برایش پاسخی پیدا کند یا دست کم تکلیف خود را در این میان روشن کند وبداند کجا میرود و چه قرار است بر سرش بیاید.

ماندن در سطح مخاطب و جهان ظاهری او تن دادن به فشارها و خواسته ­های مقطعی و زودگذر زمانه­اش، پرداختن به سطوح فرعی­ ای که در پوسته ی ظاهری زندگی با آن درگیر است سطحی که به راحتی قابل لمس است تنهای یکی از راههای ارتباط با مخاطب است. راه دیگر شناخت ودرک عمیق و برقرار کردن ارتباط درونی با اوست .برای بیان دردهای اصیل میتوان از راهی وارد شد که به نیازهای اساسی و اصلی و همیشگی یک انسان منتهی میشود. امکان گفت و گو با هر انسان هم به وسیله ی سطح بیرونی و مقطعی و پوسته او و هم به وسیله درون و ریشه و تنه اصلی اش میسر است. از هر دو راه میتوان به دغدغه ­های انسانی رسید.

هنرمندان و نویسندگان بزرگ همیشه سعی میکنند از راههای صعب العبور، سخت تر و عمیق تر به درون انسان نفوذ کنند و از اصلی ترین نیازهای همیشگی او بگویند. اگر کل بشریت را به مثابه انسانی واحد فرض کنیم، با شناخت اصول و ریشه­ های دائمی انسان میتوانیم با مخاطبان مختلف در هر جای زمان و مکان ارتباط برقرار کنیم، کاری که نویسندگان و هنرمندان بزرگ انجام داده ­اند. آنها از نیازهایی چنان اصیل حرف میزنند که مخاطب با رجوع به درون خود آنها را پیدا میکند. گاهی فشارها و موجها روی انسان امروز را طوری میپوشانند که هنرمند نیاز به اشتباه می­افتد چون سطح و نیازهای فرعی انسان با عمق و نیازهای اصلی ­اش یکی به نظر می­رسد.

انسان امروز به درختی عظیم میماند که لایه­ های درونش را میوه ­ها و برگهای زیادی پواشنده­ اند. برگها و میوه­ ها (سفارشهای زودگذر و فشارهای مقطعی جامعه) در بهار و تابستان، چنان این درخت را میپوشانند که دیگر تنه اصلی آن قابل دیدن نیست . و خود درخت، پشت برگها و میوه­هایش گم شده و با برگهایش اشتباه گرفته میشود. برگها و میوه­ها با موج گرما و سرما می­آیند و میروند اما تنه و ریشه­ های درخت همچنان پابرجا هستند. هرچند نیازها و چارچوبهای اصیل و واقعی و همیشگی انسان هم مثل تنه و ریشه­ های اصلی درخت تغییر میکنند اما همیشه وجود دارند و در همه فصلها در برابرمان هستند. خواسته ­ها و نیازهای اصلی انسان همه گیر و نامحدود است گرچه از شکلی به شکل دیگر در حرکت است اما محو نمیشود.

نوسنده یا هنرمند شاخ و برگ و میوه این درخت را کنار میزند و به دیدن آن بسنده نمیکند. ممکن است هنرمندان از برگ و میوهها ی این درخت برای رسیدن به هدفشان استفاده کنند .چون انهاپس از کنار زدن برگها و پوسته ظاهری دنبال ریشه و تنه اصلی درخت میگردند هنرمند اصیل به ریشه­ ها اتکا میکند. معنی و مفهوم ادبیات و هنر برای او یافتن راهی است برای عبور از لایه رویی و سطحی برای رسیدن به ریشه و چهره واقعی و اصیل آن انسان نمونه به تبع آن انسان امروز.

آثاری که به اصالت انسانی پرداخته ­اند توانسته ­اند در زمانهای مختلف دچار دگرگونی در معنا شوند. این آثار حتی گاهی بازتاب امواج زمان خود نیز بوده ­اند .یعنی از اتفاقات مقطعی و فرعی زمان خود دور نبوده ­اند. با آنکه این آثار انسان را در بزنگاه خاصی از تاریخ، تشریح و توصیف میکنند اما به دلیل اصالتشان، میتوانند در زمانهای مختلف، کارکردی بسیاری بیشتر از آثار موج سوار داشته باشند. شاید به همین دلیل باشد که امروز سبک و شیوه کار خیلی از نوسندگان و هنرمندان دوره کهن و کلاسیک را سوررئالیستی با مدرن و حتی پسامدرن میداننند .چون آنها از دردها، نیازها و مسائلی که همیشگی و اصیل بوده حرف زده ­اند.

انسان خواسته ­ها، نیازها و در یک کلام ابعادی همیشگی دارد که حذف شدنی نیست. شاید شکل بروز و ظهور این ابعاد و نیازها در زمانهای مختلف تغییر کند اما این به معنای حذف آن ابعاد و مختصات نیست .اگر این مشخصه ­ها حذف شود ماهیت انسان او نیزتغییر میکند. زمان و مکان و موجهای کوتاه مدت و فشارهای فراوان چهره امروز ادبیات ما را تغییر داده است. به گذشته که نگاه کنیم رد این امواج را میبینیم .می­بینیم که چگونه امور فرعی و فشارهای گذرا و مقطعی، خلاقیت نویسندگان و هنرمندانمان را به بازی گرفته است. گاهی حتی نمیخواهیم گذشته را ببینیم و یا به روی خودمان بیاوریم چون اکنونمان را ادامه همان گذشته­ ها میبینیم .که اگراز آن درس نگیریم مجبوریم بار دیگر آن را تکرار کنیم. تمام گذشته حی و حاضر و در یک قدمی ماست. کافی است بخواهیم دیگر تکرارش نکنیم. شاید وقت آن باشد که شاخ و برگ، میوه­ ها و خاک پای این درخت را کنار بزنیم و برای ریشه و تنه اصلی و واقعی و همیشگی آن – انسان – در آثارمان جای وسیع تری باز کنیم. بدانیک که هرچه بیشتر به موجهای فرعی و گذرا اهمیت بدهیم جای کمتری برای اصالت باقی میماند.

مرز میان کارهای سطحی و عمیق هم همینجاست. بحث مخاطب عام و خاص و داستان عامه پسند و خاص و همه این تقسیم بندی ها هم اینجا میتواند به پایان برسد. چون به خودی خود داشتن مخاطب، یک اثر را بی ارزش یا باارزش نمیکند. به خودی خود فرار مخاطب از آثار عمیق یا آثاری که ظاهری عمیق دارند آن کار راباارزش یا بی ارزش نمیکند. بلکه پرداختن به موجها، فشارها و سفارشهای زمانه و ندیدن تنه و ریشه­ های اصیل انسانی است که مشخص میکند یک کار در چه حدی ظاهر شده است و این میزان کاملی برای سنجش آثار همه دوره ها به ما میدهد، تنه و ریشه­ های اصیل و اصلی انسان همان چیزی است که میشود به آن اعتماد کرد و به وسیله آن از دست امواج و فشارهای لرزان و مقطعی و سطحی گریخت. هرچند که این گریختن فقط جایی برای شروع باشد. / منبع همشهری داستان/


 


 

رام کننده

 


 


 

هادی معصوم دوست

 



اول از همه باید بگویم که این متن کاملا نظر شخصی من است و به سلیقه‌ی ادبی‌ام مربوط می‌شود. ممکن است خیلی‌ها رمان رام‌کننده را طور دیگری دیده باشند و دلایل قابل قبولی برای رد نظراتم داشته باشند. بنابراین به رسم همه‌ی آدم‌هایی که سعی می کنند نقدپذیر باشند باید بگویم: نظرات مخالف برایم قابل احترام است!

 

راستش خیلی وقتها فکر می‌کنم کسی که می‌نویسد باید به اندازه کافی جرات داشته باشد. جرات داشته باشد که موقعیت بیافریند. در حاشیه نوشتن کار چندان سختی نیست برای کسی که می‌نویسد. اینکه همه چیز توی ذهن شخصیت بگذرد و بخش عمده‌ای از رمان تک گویی درونی باشد اگرچه تکنیکی شناخته شده است ولی نباید در استفاده اش زیاده روی کرد. چون شخصیتش را از دست می‌دهد. البته بعضی وقتها این تک‌گویی می‌تواند درونی نباشد. بیرونی باشد. بلند بلند شخصیت شروع کند به حرف زدن و ارائه‌ی نظراتش. تک گویی درونی و بیرونی وقتی خیلی کش و قوس‌دار و طولانی باشد ریتم را کند می‌کند. اگر نسبت طولانی بودنشان با پیشرفت داستان خیلی فاصله داشته باشند و یک حرف مشخص را بارها و بارها با عبارات مختلف تکرار کنند اولین پیامدش این است: خسته‌مان می‌کند.

 

طرح سوال کردن و بی پاسخ گذاشتنش هم که دیگر مد این روزها شده. تا حرف بزنی پای ایهام را می‌کشند وسط. ولی ایهام هم اندازه دارد و اگر زیادی شود یک نقطه‌اش می‌افتد به نفع کلمه‌ی دیگری که به نظرم بدترین چیزی است که می‌تواند در یک کار ادبی وجود داشته باشد: ابهام.

 

اگر سوالهای اصلی نویسنده بی‌پاسخ بماند مخاطب دچار سردرگمی می‌شود ولی بدتر این است که رمان سؤال جدی‌ای را مطرح نکند که توانایی پیشبرد یک رمان را داشته باشد. بعضی وقت ها حس میکردم که آدمهای رمان دارند بیش از حد فلسفه بافی می کنند. فلسفه‌هایی که تکرارشان امان آدم را می برد. حالا اگر این فلسفه ها در دل موقعیت ها آفریده می شدند شاید آنوقت طور دیگری ازش یاد می کردم. ولی برایم آزاردهنده این بود که شخصیتها یک جا نشسته بودند و فقط حرف می زدند. دیالوگهایی طولانی و سرسام آور...

 

چیزی که من از پایان رمان ‌فهمیدم این بود که او از این تله رهایی پیدا نمی‌کند. ولی این را از همان اواسط رمان که نویسنده منظورش را با مثالهای بی پایانش توضیح داد فهمیدیم که هیچ وقت آدم از تله‌اش نمی‌تواند فرار کند. شاید برای همین بود که هیچ انگیزه ای در دنبال کردن داستان نداشتم. نویسنده نه جذابیتی ایجاد می کرد و نه موقعیت در خوری می آفرید که مخاطب بخواهد به خواندن ادامه بدهد. یعنی در پایان رمان ما همانجایی ایستاده بودیم که درمیانه ها آن را دریافته بودیم. ولی اگر یک مخاطب بخت برگشته ای جرات کند و بپرسد «خب آخرش چی شد؟»، نویسنده شاید جواب بدهد که هر طور شما دوست دارید پایانش را تصور کنید.(آخ که چقدر از این حرف بدم می آید وقتی که به جا استفاده نشود)

 

یک عده هستند که می‌گویند ما هیچ وقت به معنا نمی‌رسیم. (اینجوری سفسطه می‌کنند) و بعدش هم ارجاع می‌دهند به دریدا و آن مفهوم به تعویق افتادن معنا. یعنی هر مدلولی خودش دالی است بر یک مدلول دیگر . بنابراین ما چیزی به عنوان مدلول نداریم و هر چه هست دال است و ما هیچ وقت به معنا یا همان مدلول نمی‌رسیم...این اتفاق بدی نیست. این یعنی همان ایهام. ولی باز هم می‌گویم که فاصله‌ی ایهام تا ابهام فقط یک نقطه است.

 

راستش به نظرم رام کننده اگر چه تم زیبایی دارد که آن را خوب فهمیدم و حتی ازش لذت بردم ولی از نظر من این تم زیبا برایش داستان خوبی تراشیده نشده. حداقل من را زیاد خوش نیامد. بی‌پرده گویی و بی‌دلیل حرف زدن بی‌آنکه موقعیتی هم وزن آن دیالوگ‌های طولانی و کشدار بوجود بیاید برای مخاطب سوالی به وجود می‌آورد: چرا باید به خواندن ادامه بدهم؟

 

بعنوان یک مخاطب دلم می‌خواست نویسنده حرفش را (به نظرم همه‌اش را می‌توان خلاصه کرد در ماجرای همان پیرمردی که همه‌ی عمر سنگی را روی کولش حمل می‌کند) توی دل ماجراها برایم بگوید. ماجراهایی که یکی از دل دیگری بیرون بیایند. ولی ما اینجا فقط پسری داریم که در ملاقات با شخصی که شاید پدرش باشد یا نباشد با انبوهی از حرف‌های فلسفه‌بافانه ی او مواجه می‌شود. و از قضا حرف‌های پدر را اگر از این رمان حذف کنیم چیزی ازش نمی‌ماند ولی اگر حرف‌های پدر را کنار هم بگذاریم شاید یک مقاله‌ی فلسفی باحال ‌شود که من یکی هر وقت دلم بخواهد یک نفر بی‌واسطه نگرشش را نسبت به زندگی برایم بگوید به سراغش می‌روم و حتما از خواندش لذت می‌برم.

 


 


 

انتخاب­ های متعدد


 


 

 

حسین جاوید: محمدرضا کاتب با همان اولین کار شاخصش، رمان «هیس» راهش را از بقیه جدا کرد و نشان داد نویسنده­ای است که بیش از هر چیز به خلق جهان­های داستانی خاص و نامتعارف علاقه ­مند است. آثار او خود را با سلیقه خواننده هماهنگ نمی­ کنند، بلکه او را به چالش می­­ کشند و با تجربه­ های تازه مواجه می­کنند.
«بی ترسی» در ادامه مسیری است که کاتب در این سال­ها پیموده است، رمانی با فضاهای انتزاعی و بی اعتنا به تکنیک­ های متداول و جریان داستان نویسی این سالها. سراغ محمدرضا کاتب رفتیم و با او درباره این رمان صحبت کردیم.

 

- منتقدانی که تا کنون درباره «بی ترسی» سخن گفته­ اند بر درون مایه هستی شناسانه و فلسفی آن تمرکز کرده ­اند اما من گمان می­­کنم تمثیل­ های «بی ترسی» تم­ های سیاسی شاخصی را هم مدنظر دارند و «بی ترسی» به نوعی به محاکمه تاریخ می­پردازد. نگاه خودتان به این موضوع چطور است؟
در رمان «بی­ ترسی» بخش­های مختلفی از تاریخ کنار هم قرار گرفته ­اند. کنار هم قرار گرفتن این سطح­ های مختلف خود به خود مخاطب را به انتخاب­ هایی می­رساند که یکی از نتیجه­ هایش شاید همان محاکمه تاریخ یا ارزش گذاری توسط مخاطب است. اما برای آنکه این فرایند شکل بگیرد نویسنده باید صرفاً ناظری بی طرف باشد یعنی صرفاً تکه­ هایی از تاریخ را مرور کند آن هم با دور تند. من سعی کرده ­ام، به هیچ وجه چیزی با ارزش یا بی ارزش نشان ندهم تا مخاطب بتواند خودآگاه یا ناخودآگاه بخش­هایی را که به او نزدیک تر است انتخاب کند و آن طور که می­خواهد همه چیز را تفسیر یا معنی کند.
نویسنده قصد محاکمه کسی و چیزی را ندارد چون هیچ چیزی به خودی خود بار منفی یا مثبت ندارد و اگر محاکمه ای دارد صورت می­گیرد، محاکمه ­ای شخصی است یعنی دادگاه تک نفره است که مخاطب در مقام شاکی، متهم و قاضی قرار داد و بخش­هایی از خودش، افکارش و اعمالش را محاکمه می­ کند و به تکه­ هایی از خودش امتیاز می­دهد و بخش­های دیگری از خودش را زیر سؤال می­ برد. این درگیری، درگیری مخاطب با خودش است و بهانه ­اش صرفاً تاریخ یا رمان است. اگر ادبیات را به دو بخش ادبیات اثبات و ادبیات نفی تقسیم کنیم رمان «بی ­ترسی» در قسمت ادبیات نفی جای می­گیرد. ادبیات و هنر در بخش­ هایی از تاریخ ادبیات اثبات بوده است. اما ادبیات امروز بیشتر می­خواهد به وسیله نفی و انکار حرف خودش را بزند. حتی چارچوب هنر و ادبیات به وسیله این نفی ­ها و انکارها تعریف و تعیین می­شود، چیزهایی مثل انکار شخصیت و انکار تم واحد و نفی ارائه دنیای واقعی و حقیقت واحد و ... «بی­ ترسی» را می­توان در این حیطه دید، چون در پی اثبات هیچ چیزی و حتی محاکمه تاریخ و ... نیست.
- اصولاً فکر می­ کنید مرز بین رمان و متن فلسفی کجاست؟ یعنی نویسنده تا چه حد حق دارد عناصر داستان را حذف کند و به خلق تمثیل مورد نظرش بپردازد؟ به نظر می­رسد در «بی­ ترسی» تا حدودی مستقیم به دغدغه ­ها و مضامینی پرداخته ­اید که در آثار قبلی­ تان آنها را در لفافه بیان می­ کردید.
آثار هر دوره تاریخی نمی­توانند ردی از آن دوره را بر خودشان نداشته باشند. تغییراتی که شکل و درون مایه آثار دوره ما را در برمی­ گیرد چیزهایی از جنس اجبار یا ضرورت است. اگر بدبینانه نگاه کنیم، می­توانیم بگوییم ما امروز میان شاهراهی گیر افتاده­ ایم و مجبوریم به شرایط و زمان و مکان تن بدهیم و اگر بخواهیم خوش بین باشیم، می­توانیم بگوییم امروز ما میان شاهراهی هستیم و امکاناتی داریم که هیچ وقت زمان و مکان آنها را در اختیار هیچ کس نگذاشته است. ما الان سرپیچی از تاریخ هستیم که در آن حد و حصرهای زیادی از بین رفته است. حالا می­توانیم بدون نگرانی ­هایی که پدرانمان داشتند به گذشته­ مان نگاه کنیم و هرچه را لازم داریم بی هیچ نگرانی و ترسی برداریم و هرجور که می­خواهیم به آن شکل بدهیم و از آن استفاده کنیم. کجای تاریخ ما اینگونه آزاد و رها بوده­ ایم؟ همیشه، حتی در متمدن­ترین جوامع، قید و بندهایی به دست و پای انسان بوده است. این قید و بندهای اضافی نمی­ گذاشتند او راحت حرکت کند. الان دیگر آن مرزها رنگ باخته و برخی از خطوط قرمزی که پایه بر جزمیت آدم داشته تبدیل به طنز شده ­اند. شاید برگشت طنز و هجو به ادبیات امروز بخشی از تأثیر این نگاه باشد .این آدم چیزهای زیادی دارد که به ریشخند بگیرد و به این وسیله خودش را بازسای و نقد کند و زنجیرهایی را که به دست و پایش بسته باز کند. این پیچ خاص تاریخی که از بخت خوب یا بدمان نصب ما شده کمک­مان می­کند تمام گذشته­ ها و خودمان را زیر و رو کنیم و هرچه را می­خواهیم به ریشخند بگیریم و کنار بگذاریم و هر چه را کنار گذاشته شده و به ریشخند گرفته شده دوباره انتخاب کنیم و به هرچه می­خواهیم برسیم. وقتی شما سرپیچی چنین خطرناک و مهم قرار می­گیرید، دیگر نمی­توانید با همان روش­های قدیمی و کهنه حرف بزنید. مطمئناً نه تنها شکل و ابزارهای داستان که درونیات رمان هم دچار تغییرات زیادی می­شود و کارکرد همه بخش­ها و ابزارها عوض می­شود. آن وقت است که شما می­توانید هرچه را می­خواهید به این نوع رمان وارد کنید و هرچه را نمی­ خواهید از این داستان بیرون بکشید و حذف کنید، چون دیگر چاره­ای ندارید و قالب­ها و چارچوب­های قدیمی نمی­ توانند امروز را در خودشان جا بدهند. یک رمان یا یک اثر هنری شامل اندازه ما و نسبت­های فراوانی از چیزهای مختلف ابزارهای هنری و ادبی و مختصات لغزان و قابل تغییر است. هر هنرمندی با توجه به ذهنیت و تجربه­ اش سعی می­کند توازن بین این نسبت­های لغزان و متفاوت را در اثرش حفظ کند و به یک نوع هارمونی دست پیدا کند. شاید این هارمونی با آن چیزی که ما در گذشته به نام هارمونی در ذهن داشتیم متفاوت باشد، اما چون سویه ­ای خاص دارد باز می­شود گفت به یک نوع هارمونی است که معنا و شکلش با توجه به شرایط زمان عوض شده. ما می ­توانیم مختصات و نسبت­ هایی را که آثارمان را می­ سازند تغییر دهیم تا به چیزی از جنس امروز برسیم.
- اصلی ­ترین کارکردی که برای این تغییرات و این جابه­ جایی نسبت­ ها و اندازه­ ها در رمان در نظر گرفته می­شود چیست؟ یعنی اگر نسبت به این تغییرات بی تفاوت باشیم چه چیز را از دست می­دهیم؟
دیده­ ایم که بارها اعلام شده که مثلاً ادبیات دیگر مرده یا این رمان آخرین رمان جهان است و دیگر نباید امید داشته باشیم رمان تازه­ای خلق شود و از این حرف­ها. برخی زود احساساتی می­ شوند و نسخه می­ نویسند که مثلاً هنر و ادبیات تمام شده و رسیدیم به آخر خط. اما زمان به آنها می­ فهماند زود قضاوت کرده­ اند و ادبیات و هنر به ته نرسیده، چون ناگهان چیز تاز ه­ ای رخ داده که همه معادله­ ها را به هم ریخته. هنر و ادبیات تا امروز نمرده است چون موجودی زنده است که دایم خودش را با شرایط تازه وفق می­دهد و هر روز به شکلی نو باز به دنیا می ­ا ید و بزرگ می­ شود و پیر می­شود و ناگاه سرپیچی تاریخی این موجود دوباره کودک می­شود و به راه می­افتد. این تولد و پیری و تولد دوباره دلیل این است که این موجود همیشه در تغییر و تحول است و خودش را با هر شرایطی وفق می­دهد و هر روز به شکلی نو باز به دنیا می­ آید و بزرگ می­ شود و پیر می­ شود و همسفر آدم­ها و زمان می ­شود و با آدم ­های تازه مسیر تازه ­اش را طی می­ کند و دلخوش به آنچه بوده نیست. اگر این موجود در هر شرایطی ثابت بماند و درجا بزند، کارش تمام است. ادبیات گذشته امتحانش را پس داده و خوب هم از کار درآمده. گاهی آدم ممکن است با خودش بگویید چرا باید از یک راه پرخطر و ناشناخته و ترسناک برود و خودش را به دردسر بیندازد. بهتر نیست مثل بچه آدم سرش را بیندازد پایین و از جاده­ هایی برود که خطر کمتری دارند؟ خوب، البته این جور منطق و زندگی است و غلط هم نیست.
روشی است که خیلی ها آن را انتخاب می­کنند. اما روش دیگر این است که تو سعی کنی از مسیری بروی که به تو ذهنیت و عصرت نزدیک­تر باشد، اگرچه پر از مانع و خطر و ترس و اضطراب باشد. این هم یک نوع دیگر زندگی و تفکر است. رفتن از راههای تازه صرفاً ماجراجویی و تزریق هیجان به زندگی ­مان نیست، بلکه یک جور الزام و اجبار است.
همین اجبار است که سؤال ما را عوض می­کند. به جای آنکه بگوییم چرا باید برای رسیدن به دل عصرمان از این راه پرخطر برویم، باید بپرسیم چرا نباید از این راه پرخطر برویم، چون ما مجبوریم به روش زمان خودمان حرف مان را بزنیم و سفر کنیم به خودمان و عصرمان نه اینکه در این عصر پرهیاهو و غریب بخواهیم به وسیله ابزارها و مفاهیم گذشته به قرون گذشته برسیم. تمام گذشته الان حی و حاضر مقابل ماست. اگر از همان روش­ها و همان اهداف استفاده کنید خیلی زود متوجه می­ شوید دیگر آن ابزارها کارکرد خودشان را دست داده­ اند.
- به نظرم در «بی ترسی» اصرار دارید از تکنیک­ هایی بهره بگیرید که در کارهای قبلی ­تان به وفور از آنها استفاده کرده­ اید. انگار دارید تلاش می­کنید سبک ویژه ­ای خلق کنید که مختص خودتان باشد.
این جزئی از ذات آدم است که می­ خواهد در جایی که مختص خودش است بنشیند. این چیز بدی نیست. یکی از انرژی­هایی که هنرمند و عالم را به حرکت وامی­دارد همین است. در «بی ترسی» هم به این قضیه اشاره شده که چطور آدم­ هایی پیدا می­شوند که جان و زندگی­شان را روی این قضیه می­ گذارند و می­ خواهند جای خودشان را در تاریخ پیدا کنند.
شاید اگر این من نبود خیلی از اتفاق­ های جهان نمی­ افتاد و ما الان اینجا نبودیم. امروز به سبب شرایط زمانه اندازه این من روز به روز کوچک­تر می­شود. این همه آثار بزرگ و باارزش پشت سر ماست و این کار نویسندگان و هنرمندان این زمان را سخت می­کند.
انگار گذشتگان دیگر حرفی برای گفتن باقی نگذاشته­ اند و هرچیزی را به دهها و صدها روش مختلف گفته­ اند. تم­ های اصلی هم که محدود هستند. برخی از آدم­های رمان «بی­ ترسی» هم نگران این قضیه هستند که در آینده از آنها چه می­ ماند. یکی از دغدغه­ های همیشگی آدم­ها و به خصوص نویسندگان و هنرمندان شاید همین است، پیدا کردن جایگاهی همیشگی برای خودشان. جهانی سازی و تکنولوژی چنان آدم­ها را شبیه هم می­کند که حالا رسیدن به فردیتی مشخص کاری کارستان است. تمام این مسائل باعث شده زاویه و جایگاهی که می ­ماند چنان کوچک شود که پیدا کردن یک روزنه منحصر به فرد برای نگاه کردن به این جهان کاری نشدنی به نظر بیاید. به هر چه نگاه می­کنی می­بینی کهنه است و قبلاً گفته شده و جایی برای تو نیست. نویسندگان و هنرمندان در برخورد با این قضیه به دو دسته تقسیم می­ شوند. کسانی ناامیدانه تسلیم گذشته و شرایط می­ شوند و به تولید آثاری با چرخه اقتصادی روی می­ اورند، یعنی از ادبیات و هنر ناب به سوی هنر اقتصادی و ادبیات اقتصادی که بر پایه مصرف بیشتر است حرکت می­کنند. در واقع، هنر و ادبیات به کالا تبدیل می­ شوند. کالا شدن هنر، ادبیات و فکر و اندیشه باعث می­شود ارزش­ها و اعتقادات به کلی از بین بروند، چون تنها اعتقاد همه گیر این می­شود که ارزشی باید بماند که فروش بیشتر دارد. فروش بیشتر تبلیغات بیشتر می­خواهد و همه چرخ­ ها باید در راستای اهداف سرمایه داری مدرن و اقتصاد جهانی بچرخد. به هنر و ادبیات و سینما مانند کارخانه نی­شکر و قهوه و فولاد نگاه می­ کنند. با تبلیغات نیاز را در مخاطب به وجود می­ آورند، نیازی که در سطح است و بعد تولید را بالا می­برند و همه چیز بر مبنای سود و زمان برگشت سرمایه و مصرف بیشتر محاسبه می­ شود. سرمایه داری مدرن به کمک علم و هنر و تکنولوژی روز به روز گسترش می یابد کسترش ادبیات عامه پسند در ایران و جهان هم شاید از این منظر قابل توجیه و فهم باشد.
- بخش عمده ­ای از ادبیات جهان همین ادبیات عامه پسند و مخاطب پسند یا به قول شما ادبیات بر پایه سرمایه و سود است. وقتی به کارهای شما مثل «پستی»، «وقت تقصیر»، «رام کننده» و همین «بی ترسی» نگاه می­ کنیم می ­بینیم شما همچنان اصرار دارید خلاف جهت آب شنا کنید و کارهایتان هم از لحاظ فرمی و هم از لحاظ محتوایی کارهایی دیریاب و سخت خوان هستند. آیا فقط مخاطب نخبه را مدنظر دارید؟
ببینید، وقتی نویسنده­­ای به گذشته رجوع می­کند و دنبال چیزهایی است که امتحانشان را پس داده ­اند، در نهایت با آنها به جایی می­رسد که دیروز است. اما وقتی شما ابزاری را انتخاب می­ کنید که متعلق به گذشته است و از مسیری قدیمی می­ روید خیلی باید احتیاط کنید که به جای امروز به گذشته که تمام شده و رفته نروید. اگر نگاه شما به گذشته خلاقانه و نو نباشد، اثرتان متعلق به امروز نیست. هزاران هزار اثر از گذشته وجود دارد که همان حرف را خیلی بهتر و کامل ­تر زده است. چه احتیاجی است ما هم همان را تکرار کنیم، آن هم به همان روش و سبک؟ این شاید یکی از علتهای بی رغبتی مخاطبان ایرانی به آثار وطنی باشد. مخاطب می­ گوید چرا من باید رمان ایرانی بخوانم رمانی که صدتا مثل آن را قبلاً نوشته­ اند و کپی کارهای قبلی است. وقتی شما در نسبت ­ها و اندازه­ ها و محتویات رمان و آثار هنری تغییراتی می ­دهید و چیزهایی را حذف یا کوچک و بزرگ می­ کنید، طوری که قبلاً رسم نبوده، این باعث تغییر شکل اثر و جا خوردن مخاطب می­شود. چون او قبلاً با چنین چیزی روبه­ رو نشده و ممکن است با احتیاط به آن نزدیک شود. ما واقعاً جز این راه و چاره ­ای نداریم. به سبب تغییرات عمده ­ای که در عصر ما در فرهنگ­ها و جوامع پیش آمده دیگر نمی­توانیم آدم این دوران را موجودی ساده، آنطور که نویسندگان گذشته فرض می­ کردند، فرض کنیم و برایش باهمان سبک و سیاق و روش کهنه حرف بزنیم. زمانی که شما از چیزهای مختلف تنها یک تعریف دارید، به یک هدف واحد می­رسید. داستان دیروزیک تعریف از یک آدم را قبول دارد. اما تعریف ما از آدم این دوران و جهانش متفاوت است. دیگر حتی نمی ­توانیم بگوییم کدام تعریف از انسان وهنرش درست است و کدام اشتباه. کدام نوع ازداستان وداستان نویسی برتر است وکدام نوع ازداستا نها ارزش کمتری دارند . چه کسی امروز می تواند بگوید حرف من مهمتر وبهتر از باقی حرفها ونگاه هاست . دلیل این مهم بودن وبالاتر بودن این حرف چیست . این که کسی در هر مقامی حر ف اول واخر رابزند دیگر یک افسانه ی فراموش شده است . جهان امروز اجازه چنین کاری را حتی به بز گترین فلاسفه واندیشمندان نمی دهد. ما می توانیم همان تعریفها ی گذشته از انسان وهنر وادبیا تش را انتخاب کنیم و به دیروز برویم .ویا با خلاقیت به تکه­ های زنده گذشته اتکا کنیم و به امروز برسیم. هر کسی با توجه به خودش و امکاناتش وجهانش باید انتخاب کند. این دوران دوران انتخاب­ های متعدد نه تنها برای مخاطبان که برای هنرمندان و نویسندگان است.
- «بی­ ترسی» با توجه به ظرف زمانی و محتوایی ­اش نیازمند زبانی خاص و آرکائیک بوده است. آیا اینکه پای ویراستار خیالی همیشگی ­تان را به میان کشیده­ اید و از اصطلاحاتی که او در متن ایجاد کرده سخن گفته ­اید به این دلیل بوده که قصد داشته ­اید تا حدودی از دشواری­های بازآفرینی زبان آرکائیک رها شوید و تمرکزتان را روی تم رمان بگذارید؟ به نظر می­رسد حتی زبان نسبتاً ساده هم نتوانسته است از پیچیدگی­ و سخت خوانی «بی ترسی» بکاهد.

 

راستش را بخواهید تا آنجا که بشود، به خصوص در بازنویسی­ ها که کار جایگاه خودش را پیدا کرده، سعی می­کنم زبان را ساده کنم و صحنه­ ها و دیالوگ­ها را کم کنم و حجم کار را پایین بیاورم تا ریتم کار تندتر شود. سعی می­کنم به ساده­ترین روش حرف­ها را بزنم. طرح اصلی را تا آنجا که می­شود سرراست می­­کنم تا بی­خود و بی­ جهت مخاطب گم و گور نکنم. تمام تلاشم را می­کنم اما خب، از یک جایی به بعد دیگر این حذف­ها و ... به جای آنکه ریتم را تندتر کند و کار خوشخوان ­تر شود، به کار ضربه می­زند، ریتم خیلی تند هم ضربه زننده است و مخاطب را دچار سردرگمی می­کند. از افراط و تفریط بی ­دلیل باید دوری کرد. من فکر می­ کنم مشکل رمان­هایی مثل «بی ترسی» که بر مبنای فهم مخاطب بنا شده­ اند این نیست که حرفی را سخت می­ گویند، بخشی از مشکل این است که مسئله بیان شده در این آثار حرفی سخت را می­ گویند. بخشی از مشکل این است که مسئله بیان شده در این آثار حرفی سخت و چند وجهی و لغزان و بی­ شالوده است. گاهی شما می­ خواهید مسئله ساده­ ای را بی­ جهت پیچیده کنید تا به رخ خودتان و مخاطب تان بکشید که مثلاً خیلی می­ فهمید یا آدم آگاه و دانا و همه فن حریفی هستید. در این نوع آثار وقتی مخاطب به انتهای رمان می­رسد و می­ فهمد حرفتان چیست و چقدر ساده بوده و چقدر بی خود شما آن را پیچیده کرده­ اید احساس می­کند که گول خورده است. این به ضرر شما تمام می­شود. اما گاهی شما با یک معادله چند مجهولی یا بی انتها و با انتخاب­های متعدد و لغزان و بی­ شالوده مواجه هستید. هر قدر هم قضیه را ساده و سرراست تعریف کنید باز اصل مسئله ساده نمی­ شود، به خصوص که در رمان­های امروز مبنای درک، فهم و ساخت همه چیز خود مخاطب است. بخش دیگری از این سختی و پیچیدگی به این دلیل است که مخاطب باید با سفری به نام رمان و نمایش و فیلم به بخشی از خودش برسد. رمان «بی ترسی» از دید من شاید یک داستان ساده و سرراست باشد، یک جاده کوتاه و ساده اما چون در این مسیر شما باید بخشی از خودتان و احساسات و افکارتان را درک کنید کار به نظر سخت می­آید. مخاطب در بستر رمان مجبور می­شود به سؤال­ های اساسی خودش پاسخ بدهد و وقتی پاسخ ­ها به سراغش نمی ­آیند سردرگم می ­شود. بله، پیچیدگی در این نوع آثار وجود دارد، اما این پیچیدگی در نبرد مخاطب برای فهم جهان خودش است.

 

/منبع-مجله تجربه /


 


 

 

موجودات







نیاز به ترس







ادبیات:
اما قصۀ ادبیات عامه پسند در ایران، خود ماجرای پرسوز و گدازی است که مثنوی هفت من کاغذ می طلبد. در حوزۀ ادبیات دیگر مسئله فقط ادبیات ترسناک نیست، بلکه اساساً ادبیات عامه پسند چندان مطلوبیتی در میان اهالی ادبیات کشور ما ندارد. حتی در برخی از مقاطع تاریخ ادبیات معاصر ما، کار به جایی رسیده است که پر فروش بودن یک اثر، نشانه ای از سطحی بودن آن تلقی شده و عملاً از حوزۀ بحث جدی ادبی دور مانده اند. از جمله دربارۀ آثاری مثل مجموعه آثار فهیمه رحیمی که بارها و بارها تجدید چاپ شده و در مقیاسی وسیع با بدنۀ اجتماع تماس برقرار کرده اند، هیچ گاه به صورت جدی بحثی صورت نگرفته و عملاً از حوزۀ ادبیات بیرون گذاشته شده اند.
اما بخش چندانی از همین مجموعه آثاری که به آنها کم مهری شده نیز، به ادبیات هراس اختصاص نیافته است، یا اگر بخواهیم دقیق تر بگوییم، سهم ادبیات هراس از مجموعۀ آثار ادبی معاصر، نزدیک به صفر است. تقریباً نمی توان اثری تألیفی در ادبیات معاصر ما سراغ گرفت که به ژانر هراس تعلق داشته باشد و جزء آثار پرفروش تلقی شود، البته شاید بتوان کتاب های روشنفکری و متعلق به قشر نخبه ای مثل جن نامه اثر هوشنگ گلشیری، یا اسفار کاتبان تالیف ابوتراب خسروی، و پستی نوشتۀ محمدرضا کاتب را متعلق به این ژانر دانست. کمابیش در دایرۀ کوچک خوانندگان ادبی نیز این کتاب ها با استقبال خوبی مواجه شده اند، اما فروش این آثار را نمی توان با فروش آثاری از قبیل کتاب های فهیمه رحیمی، ر. اعتمادی یا پائولو کوئیلو، مقایسه کرد.
البته بازهم در میان آثار ترجمه شدۀ متعلق به ادبیات هراس، می توان نمونه های پرفروشی را مشاهده کرد. مجموعه آثار ادگار آلن پو، مجموعۀ چند جلدی دارن شان و کتاب هایی مثل شبح اپرایا هانیبال، همه نمونه هایی هستند که نشان می دهد در این بازار هم، آثار تولید خارج از کشور، با استقبال بهتری نسبت به آثار تولید داخل و فرهنگ خودی، روبه رو می شوند.
پس در ادبیات هم ما باز با همان حکایت روبه روییم. تولید هراس و ارائۀ کالاهای فرهنگی با محور هراس، در میان ادبیاتی ها و بازار کتاب ایران نیز طرف دار چندانی ندارد.
4ــ مطبوعات:
اما در حوزۀ مطبوعات اوضاع کمی بهتر می نماید. هرچه باشد به صورت سنتی، صفحۀ حوادث هر روزنامه، یکی از صفحه های پرخوانندۀ روزنامه های ایرانی است و نیز ماجراهایی که در این صفحه ها منتشر می شود، به سرعت در سطح جامعه پخش، و به یکی از عناصر فرهنگی جامعه تبدیل می شود. اما نکتۀ مهم در این است که هنوز هم با وجود اقبال نسبی ای که به صفحۀ حوادث می شود، ما شاهد تداوم انتشار یک نشریۀ مستقل در زمینۀ حوادث نیستیم، چه رسد به آنکه مثل بسیاری از کشورهای خارجی، با انتشار نشریه هایی مواجه باشیم که به صورت نظام مند اخبار مربوط به صنایع مختلف تولید هیجان و ترس را بیان می کند و به صورت ویژه برای علاقه مندان به شهربازی ، در تجلی های مختلف خود، از سینما گرفته تا ادبیات، تولید می شوند.
نکتۀ مهم دیگر اینکه، خبرنگاری و روزنامه نگاری حوادث را نمی توان بخشی از صنعت تولید ترس، برای تخلیۀ روانی دانست؛ زیرا این حوزه، بیشتر واقعیت ها را منعکس می کند و بنابراین دیگر چندان ویژگی تسلا بخشی یا کاتارسیس ندارد. به عبارت دیگر نمی توان و نباید با خواندن خبر قتلی که به راستی رخ داده است، مخاطب دچار کاتارسیس و تخلیه شود. بنابراین شاید بتوان اقبال مردم به روزنامه ها را در عنوان دیگری، به مانند چیزی شبیه به زندگی به مثابۀ شهربازی بررسی کرد.
نتیجه:
براساس بررسی کوتاهی که داشتیم به این نتیجه می رسیم که شهروند ایرانی، نیاز خود به ترس و هیجان را، که عموماً در جهان از طریق تولید مصنوعی آن در شهرهای بازی، فیلم های سینمایی و ادبیات هراس، تخلیه می شود، در این حوزه ها تخلیه نمی کند. ما این یافته را از طریق نگاه کوتاهی که به بعضی از آثار پرفروش و پراستقبال فرهنگی داشتیم، و مقایسۀ آنها با جایگاه نازل کالاهای هراس در بازار فرهنگی ایران دریافتیم.
پس این انرژی در کجا تخلیه می شود؟ چرا آثار تولید فرهنگ های بیگانه، از این قاعده مستثنا هستند؟ نیاز به ترس در کجای زندگی شهروند ایرانی مرتفع می گردد؟ و آیا این وضعیت، وضعیت مطلوب و مناسبی است؟ پرسش نخست را باید جامعه شناسان پاسخ گویند، آنچه ما در این فرصت تلاش کردیم نشان دهیم، اصل مسئله و معضل بود، درباب پیامدهای آن سخن گفتن، هم مستلزم بررسی های مفصل تر است و هم نیازمند اشراف بر سنت تاریخی ایران و فرهنگ ایرانی................

منبع: ماهنامه زمانه








موجودات








 


محمدرضا کاتب







 

گاهی شخصیت هایی از آثار هنری و ادبی جدا می شوند و پا به دنیای واقعی (دیگر) می گذارند و به زندگی خود ادامه می دهند. همان چیزی که باعث می شود این شخصیت ها بتوانند از جهان ادبیات و هنر جدا شوند و نفوذ و زندگی مستقلی را پیدا کنند، همان نیز باعث می شود آنها بتوانند به مرور تبدیل به یک ابر شخصیت بشوند. به شخصیتی قوی تر و بامعناتر از آنچه بودند.

چیزهای زیادی باید دست به دست هم بدهند تا چنین ابرشخصیت هایی بتوانند خلق شوند و کنار ما در جهانی که ساخته و پرداخته و حاصل افکار و ذهن های آدم های بی شماری است زندگی کنند. این جهان جمعی، مثل مهمی بزرگ پیوسته کنار جوامع حضور دارد. یک جهان ویژه که بازتاب فکرها و اندیشه ها و در یک کلمه انسان هر دوره است. محل تولد تمام ابر شخصیت ها که بازتولید آرزوها و افکار و ترس های ما هستند، آنجاست. همیشه هنرمندان و نویسندگان تیزهوشی وجود دارند که دست خود را دراز می کنند و از میان جهان بین اذهان که دورتا دور جوامع شان را گرفته، این ابر شخصیت ها را شکار می کنند و بیرون می کشند، و به جهان ادبیات و هنر می آورند. و با آثارشان این ابر شخصیت ها را واضح، توصیف و تکثیر می کنند. توصیفی که ازاین شخصیت ها در آثار ادبی صورت می گیرد، دارای حدود مختلف است. گاهی هنرمندان به وسیله آثارشان عکسی تمام قد از این ابرشخصیت که حاصل بین اذهان است می اندازند. و گاهی هم هنرمندان درصدد برمی آیند که نقشی از خیال بین اذهان و ابرشخصیت ها گرفته می شود و نقش هایی که از آنها کشیده می شود، در اندازه وابستگی این ابرشخصیت ها به واقعیت و جهان بین اذهان است. عکس هایی که از ابرشخصیت ها انداخته می شود کمتر قابل دستکاری است. چون ماهیت و فرم شان اجازه دستکاری زیاد را به هنرمندان نمی دهد. اما نقش هایی که از این ابرشخصیت ها کشیده می شود، به خاطر ابعاد و قالبی که این بازیافت دارد قابلیت تغییر بیشتری دارد. یعنی این نوع آثار جای بیشتری به هنرمند می دهند تا واقعیت بیرونی و اصل در اینجا هنرمند و جهان اوست نه واقعیت یا جهان بین اذهان و چیزهایی که در اینجا قابل ارجاع است. در این نوع آثار ذهن، تخیل و جهان هنرمند در خلق این ابر شخصیت ها سهم بیشتری دارد و نقش هنرمند هم بیشتر است. و درنتیجه به واقعیت ها و جهان بین اذهان (برخلاف نوع اول که عکاسی مستقیم بود) این نوع آثار کمتر بها می دهند.

نسبت ابرشخصیت ها و واقعیت و جهان بین اذهان و چیزهایی که قابل ارجاع هستند، وقتی از حدخاصی بگذرد به عرصه بازیافت وارد می شود. یعنی ابتدای این راه عکس گرفتن از جهان بین اذهان است و بعد تصویر اعوجاج یافته این جهان قرار می گیرد و در نهایت هم بازیافت کلی نقش های جهان بین اذهان قرار دارد. عوامل زیادی وجود دارد که عکس ها و بازیافت های ذهنی جامعه ای بتوانند در اثری هنری و ادبی تجسم پیدا کنند. و بعد ابرشخصیتی قادر باشد از میان این آثار پا به جهان ما بگذارد و مقابل چشم های مخاطبان جان بگیرد و رشد کند. یکی از دلایلی که باعث خلق این ابر شخصیت ها می شود شاید این باشد که ابرشخصیت ها، مجسمه، نمود و بازیافت افکار جوامع است. یعنی اگر این ابرشخصیت ها را بشکافی، به آرزوها، خیال ها و ناخودآگاه و... این جامعه و مردمش می توانی برسی. و بخش عظیمی از افکار افراد جامعه را بدون هر آرایش و نقابی ببینی.

ابرشخصیت ها عمری بسیار طولانی دارند و می تواند از سد زمان و مکان بگذرند و در تاریخ سفر کنند، ابرشخصیت ها به دلیل گستردگی معنایی که دارند می توانند به سایر جوامع و زمان ها هم تعمیم پیدا کنند. یعنی در این ابر شخصیت، فکر، آرزو و چیزی هست که نه تنها آن جامعه خاص را که دیگر جوامع و دیگر زمان ها را هم در برمی گیرد. و آدم های جوامع مختلف می توانند دراین ابرشخصیت خیال ها، حالات و افکار خودشان را یا بازیافت خودشان را پیدا کنند. و این طوری است که این ابر شخصیت قابلیت انطباق با دیگر جوامع را پیدا می کند و دیگر محدود به جامعه ای خاص نمی ماند. و در عین آنکه متعلق به آن جامعه اولیه خودش است، متعلق به جوامع و زمان ها و مکان های دیگر هم هست. چون عکس واقعی یا نقش اعوجاج یافته از انسان به معنای کلی اش هستند. یا توصیفی کلی و اساسی از انسان در یک بزنگاه خاص هستند. و این توصیف از انسان در زمان های دیگر هم کاربرد دارد. به همین دلیل این ابرشخصیت، می تواند قسمتی از افکار و امیال جوامع را در همه زمان ها در خودش جمع کندو به ناگاه تبدیل به نماد دورانی یا قشری شود. وقتی شما به حرکات این ابرشخصیت ها دقت می کنید، می بینید به وسیله آنها افکار، آرزوها و خایل های بشری قابل لمس است. یعنی آنها به کمک ابرشخصیت می توانند قسمتی از خودشان را لمس کنند و ببینند. و با لمس معناهای مختلفی که در زمان های مختلف بار این شخصیت می شود ما می توانیم هسته واقعی هر دوره را ببینیم و بفهمیم در هر دوره ای اساسی ترین تکه های انسان چه بوده؟ بزرگی و تأثیر برخی از ابرشخصیت ها گاهی باعث می شود که بعضی نقش کمتری برای خالقین این ابر شخصیت ها قائل شوند. و دلیل بیاورند که ایده، فکر و شاکله اصلی این ابرشخصیت ها قبل از خلق آنها توسط نویسندگان در اذهان جمعی و جامعه وجود داشته. و کلیت قضیه در پس زمینه جوامع بوده و نویسنده با خالق این ابرشخصیت تنها کاری که کرده این بوده که این ابرشخصیت را در اثری خاص مجسم کرده و این ابر شخصیت انداخته است. و این تصویر را روی کاغذ عکاسی ظهور کرده است .و آن شخصیت را در آن شکل و سر و وضع نشان مان داده. و این بوده که کاری کند که ابرشخصیت حلول پیدا کند در چیزی مادی که قابل لمس و حس باشد. چیزی مثل یک رمان یا فیلم یا نمایش یا عکس یا نقاشی. و آنچه از یک شخصیت عادی در یک کتاب توانسته یک ابرشخصیت بسازد بازیافتی بدیع از این ابرشخصیت توسط جامعه است، نه خود شخصیت. و چون این شخصیت ساخته و پرداخته ذهن ها و اجتماع یا دوره ای خاص است، به همین دلیل از سوی مخاطبان این طور مقبول واقع می شود و مقبولیت و بزرگی و نفوذ بیش از حد این ابرشخصیت به خاطر رویای جمعی خود را می تواند به وسیله اثری تماشا کند. پس امتیازبیشتر این کار را نباید به نویسنده این رمان و اثر هنری داد. در حقیقت آنها خلق ابرشخصیت را نتیجه غیرمستقیم کار جوامع می دانند. به همین دلیل بیان می شود که هنرمند صرفاً باعث حلول ناخودآگاه روح جامعه دراین جسم ( که اثر هنری باشد) شده است. و خلق این ابرشخصیت ها توسط اذهان چندین نسل مختلف یا ناخودآگاه جمعی افراد در زمانی خاص یا در زمان هایی خاص صورت گرفته است. و هنرمندان صرفاً آن شخصیت را احضار کرده اند به این اثر، و این کارشان احضار است نه خلق. خلق یعنی چیزی از پایه توسط کسی تولید شود. و احضار یعنی چیزی در جایی وجود دارد و تو آن را به وسیله ای صدا می کنی و آن موجود یا روح می آید سمت تو و تو با دوربین ات شکارش می کنی. یا در کتابی یا نمایشی آن را حبس می کنی و می گذاری مخاطبان بیایند این موجود را که صاحبش هستند تماشا کنند و فرزند خودشان را ببینند، ولذت ببرند یا هول کنند از جهانی که ساخته اند یا دنبالش هستند. ممکن است این موجود که هنرمند احضارش کرده یک روح سرگردان باشد یا یک موجود عجیب الخلقه یا بخشی از یک بهشت گمشده فرقی ندارد. در هر صورت هنرمند توانسته ساخته اذهان جمعی را صرفاً بازتاب دهد. مثل یک آینه که تصویری را بازتاب می دهد. یعنی نقش اساسی با خود جوامع است. و خود جوامع سهم بیشتری دارند تا آینه ای که صرفاً عکسی را بازتاب داده. چون یکی از ازعلت های حرکت ابرشخصیت ها در دل جوامع و تاریخ این است که ابرشخصیت ها تغییرهای زیادی را می توانند تحمل کنند و در زمان های مختلف معناهای مختلفی بگیرند و با جوامع مختلف ارتباط برقرار کنند. به همین دلیل نیز می شود گفت که در زمان های مختلف توسط جوانع مختلف ابرشخصیت ها پیوسته در بازیافت و باز تولید خود هستند و الا یک جایی که بازتولید نشوند کار آن ابرشخصیت تمام است. یعنی اگر این بازتولید در دوران های مختلف توسط جوامع مختلف صورت نگیرد، این ابرشخصیت یک شخصیت یا ابرشخصیت آنقدرها هم مهم نیست، بلکه بازتولید آن توسط جوامع مختلف در زمان های مختلف اصل است. چون به وسیله بازتولید، این ابرشخصیت دارای بارمعنایی تازه می شود و می تواند همچنان نفوذ و قدرت داشته باشد و به حیات خود ادامه دهد. پس نقش نویسنده و خودابرشخصیت اندک می شود. چون هم مبدا و تولید این ابرشخصیت به دست جوامع و اذهان چندنسل است و هم مقصد و بازتولیدش (که حیات مجددی برای آن است) به دست جوامع و خیل مخاطبان صورت می گیرد.

پس فرستنده پیام و دریافت کننده پیام خود جوامع حساب می شوند و هنرمندان صرفاً وسیله ای برای رساندن این پیام از مبدأ به مقصد هستند. و علت بی مرگی و قدرت چنین ابرشخصیت هایی شاید همین نکته باشد که جوامع بخشی از خود را به وسیله این ابرشخصیت که دائم در حال تغییر چهره است بیرون از خودش می تواند ببیند و با آن ارتباط برقرار کند. چون این ابر شخصیت هرچند متعلق به زمان و مکانی دیگر باشد پیوسته به وسیله بازتولید تکه ای از تفسیرهای هر دوره، بار جوامع را باز می تواند بردوش بکشد. هرچه این ابرشخصیت ها توان بیشتری داشته باشند که بارمعنایی بیشتری را بردوش بکشند عمرشان نیز درازتر می شود. شاید به همین دلیل باشد که برخی از ابرشخصیت ها به مرور محو می شوند و دیگر خبری از آنها نیست. و گاه در وقتی دیگر از نو سر و کله شان پیدا می شود، با معنایی تازه و دگرگون و حتی معنایی متضاد با آنچه قبلاً داشته اند؛ در هیبت و لباسی نو و لبخندی که نشان از هوش آدم های آن دوره است به کسانی که به آنها معنایی تازه داده اند تا بتوانند از قدرت آنها برای رساندن و نشان دادن بخشی از خودشان و مفاهیم جاری زمان شان کمک بگیرند./ منبع مجله ی سینما وادبیات/

 

 


 


جلال و گلشیری کی به کوچه آشتی‌کنان رسیدند؟!

 


 

راستش با سخنانی که دبیر علمی هفتمین جایزه ادبی جلال آل احمد در پاسخ به منتقدان این دوره از جایزه بیان فرمود و منتقدان این جایزه را افرادی بی‌تقوا که باید به دهان خود افسار بزنند نامید، آدم دست و دلش می‌لرزد دیگر حرفی بزند و انتقادی بکند! اما راستش وقتی به جلال فکر می‌کنیم دلمان نمی‌آید حالا که دستش از دنیا کوتاه شده است، عده‌ای به زور دست او را در دست روشنفکری چون گلشیری بگذارند. آنهم وقتی که جلال کسی بوده است با آن کارنامه و آن مواضع نسبت به روشنفکرانی گلشیری یکی از آنهاست.
با اعلام نامزدهای جایزه جلال در دو بخش داستان کوتاه و رمان، یکی از چیزهایی که به چشم می‌آید این است که تعداد قابل توجهی از نویسندگان این کتابها کسانی هستند که یا داور جایزه گلشیری بوده‌اند و یا در این جایزه برگزیده شده‌اند و حتی گاهاً خودشان هم با او سر و سری داشته‌اند. برای مثال محمدرضا صفدری که با کتاب سنگ و سایه نامزد جایزه جلال شده بود، از سال ۱۳۶۳ تا ۱۳۶۷ در جلسه‌های داستان‌خوانی پنج‌شنبه‌ها که در خانهٔ هوشنگ گلشیری و با حضور چند نویسنده جوان تشکیل می‌شد شرکت می‌کرد. همچنین کتابی مشترک با عنوان «۸ داستان از نویسندگان جدید ایران» با مقدمه هوشنگ گلشیری از دیگر آثار وی به شمار می رود. ابوتراب خسروی نیز که با ملکان عذاب در فهرست نامزدها جای گرفت و نهایتاً بعنوان یکی از دو برنده مقام اول در بخش رمان معرفی شد،، برنده چهارمین دوره جایزه گلشیری است. محسن عباسی نویسنده کتاب در هوای گرگ و میش نیز یکی از نامزدها بود که در کارنامه‌اش برگزیده شدن در سیزدهمین دوره جایزه ادبی هوشنگ گلشیری به چشم می‌خورد. فرشته احمدی نیز که با گرمازدگی نامزد جایزه جلال شد، در فعالیت ادبی خود هم سابقه داوری در جایزه گلشیری را دارد و هم داوری در این جایزه را. محمدرضا کاتب هم که کتاب بی‌ترسی او جزو نامزدها بود، سابقه اینکه کتابهاش جزو برگزیده‌های جایزه گلشیری باشد را در کارنامه دارد. اگر چند تن از نامزدها را نیز که کتاب اولی هستند و اساساً فرصتی برای اینکه جزو برگزیدگان جایزه گلشیری باشند، نداشته‌اند کنار بگذاریم، متوجه می‌شویم که انصافاً سهم برگزیدگان این جایزه در بین نامزدهای جایزه جلال بالاست.
حال که اختتامیه این جایزه هم برگزار شده است و برگزیدگان آن معرفی شده‌اند، بد نیست مسئولان برگزاری جایزه جلال به این فکر کنند که آیا نقطه اشتراکی بین اهداف و اساسنامه جایزه جلال با اهداف و جایزه گلشیری پیدا کرده‌اند که حاصل تمرکز بر این نقطه اشتراک، بگزیدن کتابهایی شده است که نویسندگانشان مورد تایید جایزه معلوم الحال گلشیری هستند؟ جایزه گلشیری مروج و ضریب دهنده به یک جریان ادبی شناخته شده است که مختصات و شاخصه‌هایی مشخص دارد و نویسندگانی که در طول سیزده دوره آن برگزیده شده‌اند، همگی از اندیشه‌ها و عقایدی مشخص برخوردارند و در واقع مورد اعتماد برگزارکنندگان گلشیری بوده‌اند. حال اینکه خروجی جایزه جلال هم به همین افراد اختصاص دارد قابل تامل است.
در پایان توجه به این نکته نیز لازم است که منظور از انچه گفته شد تنظیم ساز و کاری برای اینکه مثلا کتابهای برگزیده جایزه گلشیری در جایزه جلال برگزیده نشوند نیست، وجود این ساز و کار یا هر چیزی شبیه به این انقدر خنده‌دار و غیر واقعی است که قطعا نمی‌تواند منظور نگارنده این سطور هم باشد. بلکه حرف از نوعی جهت گیری و اعمال مدیریت توسط مدیران فرهنگی ماست که خروجی آنها هیچ فرقی با خروجی جایزه گلشیری نمی‌کند. حرف از آسیب شناسی نوعی مدیریت فرهنگی است که حتی در سال حمایت از جناح فرهنگی مومن هم ظرفیت تبلیغی و پاداش اقتصادی خود را نصیب کسانی می‌کند که پیش از این در جایزه گلشیری خط و جهت فکری خود را نشان داده‌اند. اتفاقاً وقت فکر کردن به این مهم همین روزهاست که جایزه جلال کار خود را پایان داده است و مسئولان برگزاری آن فارق از درگیری‌های اجرایی می‌توانند به این مسئله فکر کنند. منبع-هفته نامه 9 دی

 


 


 

از آرمانگرایان محکوم به فنا تا گرفتاری انسان مدرن در دام‌ «علم‌زدگی»

 


 


 

خبرگزاری فارس،گروه کتاب و ادبیات: فردا دوشنبه 3 آذر مراسم اختتامیه هفتمین دوره جایزه جلال برگزار خواهد شد. پبیشتر در گزارشی مجموعه داستان‌های کوتاه نامزد شده در این جایزه را بررسی کردیم (بیشتر بخوانید) و اینک بخش رمان را نگاهی گذار خواهیم کرد.

 

 

 

فهرست نامزدها به ترتیب حروف الفبا بر اساس نام کتاب به این شرح است:

 

آه با شین اثر محمدکاظم مزینانی محصول انتشارات سورهٔ مهر

 

بی‌ترسی نوشتهٔ محمدرضا کاتب محصول نشر ثالث

 

روز حلزون اثر زهرا عبدی محصول نشر گیسا

 

سنگ و سایه نوشته محمدرضا صفدری محصول نشر ققنوس

 

ملکان عذاب اثر ابوتراب خسروی از نشر ثالث

 

در این مطلب چهار رمان بی ترسی، روز حلزون، سنگ و سایه و ملکان عذاب مورد نقد قرار گرفته‌اند.

 

*«ملکان عذاب» آرمانگرایانِ محکوم به فنا

 

 

 

آخرین اثر ابوتراب خسروی که بعد از چند سال در محاق بودن، عاقبت در سال 92 مجال نشر پیدا کرد را باید نوعی نقد دنیای آرمانی از دریچه یک ذهن مدرنیست توصیف کرد. ذهنی که البته به تاریخ و فرهنگ خود نیز ‌نگاهی دارد اما با قداست و اشراق نه. امری که از جانب نویسنده نیز پنهان نشده است. خسروی در مصاحبه با یکی از روزنامه‌ها می‌گوید: «این سه رمان، موضوع‌های پیوسته و واحد را دنبال می‌کند. سه موضوعی که تاریخ فرهنگی‌ ما همیشه درگیرش بوده است: تولید قداست و فرقه‌گرایی و خرافه... همه پیشرفت‌های بشر و رسیدن به دوران حاضر حاصل درک و استنباط انسان از پدیده‌هاست. علم یعنی آگاهی و اگر غیر از این بود آن مفاهمه جمعی که در واقع سمت و سوی رمان است، شاید شکل نمی‌گرفت.»

 

خسروی در «ملکان عذاب» دنیای آرمانگرایان را دنیایی فناتیک، دور از واقعیت و عقل و منطق و چون چرا و دگم معرفی می‌کند. نمایندگان جهانِ وهم‌آلودِ آرمانی، یکی در قامت یکی از اقطاب صوفیه به تصویر کشیده شده با سابقه بدنامی و زورگویی و ستم‌پیشگی دیگری در قالب یکی از افسران ارتش شاهنشاهی که سرسپرده آرمان‌های حزب توده است و در نهایت دستگیر می‌شود. تا پای اعدام می‌رود اما زنده می‌ماند عاقبت اما کشته و دریده شدنش توسط عمال نامرئی اولی است. در نهایت نیز با کشته شدن دومی و به معراج صعود کردن اولی سستی بنیادِ جهان هر دو گروه به تصویر کشیده می‌کشد.

 

بخصوص دنیای اولی که مبتنی بر فریب و تحمیق انبوده توده‌هاست و این فریب در صحنه عروج مرادِ آنها در نماز صبح به اوج خود می‌رسد، صحنه‌ای ساختگی و فریب‌کارانه که قرار است قُدسیت مراد این جماعت را به تصویر کشد و این امر از مسیر جهالت و نادانی آنها می‌گذرد تا حکومت بر خانقاه و صوفیان در قالب جسم پسر شیخ احمد سفلی که روح پدر در بدن او حلول کرده تداوم یابد اما پسر عاقبت متوجه ساختگی بودن صحنه عروج پدر پیر خود شده و خرقه در آورده و عطای آن جامعه تاریک و پر از ضلالت را بر لقایش بخشیده و خانقاه را رها کرده و به دنیای خود باز می‌گردد.

 

یک‌سوم نخست کتاب با زبانی روان و گویا آغاز می‌شود و بیشتر شامل توصیفاتی مردم‌نگارانه از زندگی و احوال شخصی شخصیت‌ها و کاراکترها و فضاهای مختلف رمان است. پدبرزرگ و پسر و پدر سه کاراکتر اصلی ماجرا هستند. سایر شخصیت‌ها و داستان‌های فرعی در نسبت میان این سه نفر تعریف می‌شوند و هندسه «ملکان عذاب» را می‌سازند. مخاطب قرار است دائم بین این سه نسل در رفت و آمد باشد از این رو گاه به گاه راوی تغییر می‌کند وزبان و زمان و لحن و گفتمان‌ نیز به تبع آن عوض می‌شوند. چند قصه فرعی نیز در حاشیه، نقش تعلیق‌ها و کششش‌ها را بر عهده دارند. هرچند بود و نبود برخی از آنها تفاوت چندانی در ماجرای اصلی ندارد.

 

چینش خرده روایت‌ها در کنار یکدیگر قابل قبول از آب درآمده است. همچنین زبان اثر نیز به فراخور تغییر زمان و تغییر راوی واقعی می‌نماید. با این حال نمی‌توان چند نکته را نادیده گرفت. نخست استفاده از شخصیت‌ها و کاراکترهایی است که در عالم واقعی وجودِ خارجی ندارند اما فضاسازی بخشی از روابط علت و معلولی ماجرا را بر عهده دارند. اینکه آیا چنین تکنیکی نوعی رئالیسم جادوییِ وطنی به شمار می‌رود یا نه جای سوال است اما آنچه مهم است آنکه این تکه‌ها در حکم تکه‌هایی است که در بافت کلی اثر نمیگنجاند و شاید بتوان آن را وصله و پینه‌هایی دانست که به شدت بیرون از متن بوده و این بیرون و باورنپذیر بودن هم به شدت توی چشم مخاطب است.

 

به نظر می‌رسد بخش مهمی از رمان که مبتنی منطق فوق است، بنای محکمی برای وقایع بعدی در ذهن مخاطب ایجاد نکرده و به تدریج او را از انگیزه و اشتهای ابتدایی دور می‌کند. کسالت‌بار بودن بخش‌های میانی نیز به این کار کمک شایانی می‌کند. گویی در این بخش‌ها نویسنده تعمدا قصد داشته با افراط در وهم‌آلودگی و تصویر کشیدن جمهوری حمقاء جامعه صوفیان، مخاطب را تا مرز تهوع ذهنی پیش ببرد تا وقایع بعدی و فرار یکی از شخصیت‌های اصلی رمان(پسر شیخ سفلی) از خانقاه را باورپذیر نشان دهد. این افراط و تعمد احتمالی باعث کسالت‌آور شدن اثر و انداختن آن از کشش و تعلیقات ابتدایی شده است. خط سیر ماجرا نیز به همین علت بخصوص از بخش‌های میانی به شدت افت می‌کند. گویی مشت نویسنده تا حدی باز شده و مخاطب دیگر متوجه شده که نویسنده چه سازی کوک کرده و قرار است شرح مصیبت چه امری را برای او به تصویر بکشد.

 

 

 

 

 

*«سنگ و سایه» و روایت‌های ناتمام و چندپهلو

 

 

 

«سنگ و سایه» گونه ‌ای یارکشی پیش از بازی بود که از هر بازی ای زیباتر می ‌نمود و کودک می‌ خواست که بازی هرگز آغاز نشود؛ همچنان ایستاده باشند به مهتاب، چشم به سایه ‌ها که بر زمین افتاده بودند. چنین نمی‌ شد. سردسته‌ها سنگ به سایه دلخواه خود می‌ انداختند و یارگیری آغاز می ‌شد. گاه پیش می آمد سنگی بر سایه کودک می‌ ماند اما او از جا تکان نمی‌ خورد. دلش می‌ کشید سنگ پیوسته در راه باشد و سایه در خنکای خاک مهتاب گرفته، بماند.

 

جملات بالا نخستین بخش از مقدمه ی نسبتاً طولانی ایست که محمدرضا صفدری در ابتدای کتاب «سنگ و سایه» آورده است؛ مقدمه ای که چندان در ذهن مخاطب ماندگار نیست و شاید بود و نبودش فرق چندانی به حال او نداشته باشد. سنگ و سایه رمانی است کوتاه از محمدرضا صفدری که توسط انتشارات ققنوس به چاپ رسیده و تاکنون برنده جایزه ادبی کرمانشاه و نامزد جایزه جلال آل احمد شده است.

 

صفدری در سنگ و سایه (این نام برگرفته از یکی از بازی‌های جنوب است)، شهری کاملاً خیالی و بومی و البته با تمام جزییات ساخته است. او برای وجب به وجب این شهر که در اقلیم جنوب است تعریف دارد؛ این شهر هم وهم دارد و هم خوشی، هم رازآلود است و هم دست یافتنی. با این حال راوی در سنگ و سایه پیوسته در کار مکان‌ زدایی از تمام مکان‌هاست. توصیف مبهم مکان‌ها، انباشت داده‌های ناکارآمد درباره مکان‌ها، روایت‌های ناتمام و چندپهلو از پیوند مکان‌ها و اشخاص و همچنین دامن ‌زدن به تشویش ذهنی خواننده درباره مکان از راه زیاده‌ گویی درباره مکان، سبب می‌شود، مکان بدل به‌ گونه‌ای از «شبح مکان» شود.

 

از آنجا که صفدری ادبیات نمایشی خوانده، رمان سنگ و سایه کاملاً بر مبنای دیالوگ پیش می‌رود. دیالوگ‌هایی که بین زوزو و شولو و شخصیت هایی چون زن بچّه گم کرده و سرباز دژ قدیمی رد و بدل می شود. دیالوگ هایی که هر کدام به اتفاقات مختلف و تاریخ شهر و افسانه های بومی اشاره ای دارند اما هیچ یک اشاره مستقیم و کاملی نیستند. سنگ و سایه به دلیل دارا بودن وجه های مختلف و تعدد شخصیت ها از جمله کارهای بومی و مدرن به حساب می آید.

 

صفدری را می توان به دلایل گوناگون پایه گذار یکی از سبک های داستان نویسی با عنوان «داستان‌هایی از عدم قطعیت» به حساب آورد زیرا تقریباً در هیچ یک از کارهایش چیزی به نام پایان وجود ندارد. نکته دیگر در کارهای صفدری عدم فصل بندی است. این عدم فصل بندی گاه باعث می شود که خواننده امکان خروج از بخشی از روایت و ورود به بخش دیگر را از دست بدهد

 

 

 

*«روز حلزون» یا مدینه فاضله‌ام کجاست؟

 


«روز حلزون» اثری از «زهرا عابدی» است که نشر گیسا در سال 1392منتشر کرده است. از زهرا عابدی پیش از این مجموعة شعر «تو با خرس سنگین‌تر از کوه رقصیده‌ای» توسط نشر قو در سال 1387 به چاپ رسیده‌است. «روز حلزون» اولین اثر داستانی این نویسنده است.

 

«روز حلزون» را دو راوی که هر دو زن هستند، یعنی شیرین و افسون، به تناوب روایت می‌کنند. شیرین آوخ دختری سی ساله، درس‌خوانده، علاقمند به سینما، خصوصاً هالیوود است که با مادر سخت‌گیر و سنتی‌اش زندگی می‌کند. شیرین برادری به نام خسرو داشته‌است که در سال‌های آخر جنگ در سن 19 سالگی مفقودالاثر شده‌است. مادر خسرو هر شب به اتاق خسرو که دست‌نخورده نگهش داشته می‌رود و نامه‌های عاشقانة او به دختری به نام افسون را می‌خواند و اشک می‌ریزد.

 

افسون رفعت روانشناسی چهل و چند ساله و بسیار موفق است که هم در دانشگاه تدریس می‌کند و هم در برنامة تلویزیونی خانواده به عنوان کارشناس حضور دارد. او با همسرش وحید که استاد تاریخ است، و بدون بچه، زندگی می‌کند. افسون هنوز نتوانسته خسرو را فراموش کند و دائماً خاطرات عشق دوران کودکی و نوجوانی‌اش در ذهنش مرور می‌شود.

 

شیرین در پی کشف علت بی‌قراری‌های مادرش بعد از این‌همه سال است و می‌خواهد به او در فائق آمدن به این رنج کمک کند. بعد از کلی زیر نظر گرفتن و جاسوسی از رفتارهای مادر خصوصاً زمانی که به اتاق خسرو می‌رود، کلید معما را در نامه‌های عاشقانة افسون و خسرو می‌یابد و این فرضیه را می‌سازد که ممکن است مادر به خاطر جلوگیری از برقراری ارتباط بین آن‌ها دچار عذاب وجدان شده‌است. از این رو تصمیم به ملاقات با افسون می‌گیرد که این ملاقات توسط نویسنده به طرز ناشیانه‌ای تا آخر داستان به تعویق می‌افتد. شیرین کپی نامه‌های خسرو را به دست افسون می‌رساند.

 

برادر شیرین، فرهاد مترصد کوبیدن خانة قدیمی و ساختن آپارتمان جدید است که همیشه با مخالفت‌های مادر روبرو می‌شد. امّا بعد از این‌که شیرین با مادر صحبت می‌کند و نگرانی‌اش را دربارة ناراحتی مادر افشا می‌کند، مادر نیز رضایت به کوبیدن خانه می‌دهد. با خراب شدن خانه، اتاق خسرو و به همراه آن خاطرات قدیمی آزار دهنده از بین خواهند رفت.

 

آن‌چه تا اینجا آمد پیرنگ اصلی داستان را تشکیل می‌دهد که به صورت خطی و یکپارچه بیان شد، در حالی که در داستان این پیرنگ پیچیده‌تر آمده‌است. اصل قصه، قصه‌ای بدیع و خلاقانه نیست و نویسنده تمام خلاقیت خود را در پیرنگ‌های فرعی و نحوة روایت داستان خرج کرده‌است.

 

همسر افسون، وحید مدیرگروه تاریخ دانشگاه است که با فریب‌کاری و زد و بند به ریاست دانشگاه می‌رسد. او مقاله‌های دانشجویان را به نام خود در ژورنال‌های علمی-پژوهشی چاپ می‌کند و از همسرش می‌خواهد که از رقیب خود دکتر سرابی که در دانشگاه با او هم اتاق است، جاسوسی کند. نحوة سلوک و اخلاق وحید اصلاً مورد پسند افسون نیست و افسون همواره درگیر این مسأله است که با لو دادن همسرش از به ناحق به ریاست رسیدن او جلوگیری کند.

 

شیرین نیز با جوانی سی‌دی فروش به نام فرید آشنا می‌شود و به او دل می‌بندد و در فیسبوک ارتباط برقرار می‌کنند. امّا از یک طرف جرأت مطرح کردن این قضیه با مادرش را ندارد و از طرف دیگر با دیدن فرید که پای بساط سی‌دی فروشی‌اش برای دو دختر سیگار روشن می‌کند، از او سلب اعتماد می‌کند.

 

نویسنده پیرنگ اصلی و این خرده‌پیرنگ‌ها را در لفافة یادایادهای پیوستة افسون از روزهای خوشش با خسرو و درونیات آشفتة شیرین که دم به دم با فیلم‌های سینمایی تطابق داده می‌شود پر کرده‌است.

 

زهرا عابدی قلم خوبی دارد که این امر می‌تواند امید به موفقیت او در آینده را برجسته کند. امّا اثر فعلی فاقد بسیاری از ارکان اصلی داستان‌نویسی است. پیرنگ اصلی قصّه خوب شکل نگرفته است. داستان دارای چند پرسش نسبتاً خوب است، اما حول این پرسش‌ها هیچ گونه گره افکنی و گره گشایی دیده نمی‌شود. این‌که علّت رنج روحی مادر خسرو سوگواری است یا عذاب وجدان؟ این‌که شیرین می‌تواند به مادرش در این مسأله یاری برساند یا نه؟ این که آیا شیرین پاسخ پرسش‌هایش را در دیدار با افسون می‌یابد یا نه؟ یا حتی سرنوشت خسرو. همة این پرسش‌ها در داستان وجود دارند، امّا هیچ کدام تکاپوی جدی‌ای برای انگیزش مخاطب ایجاد نمی‌کنند. تعلیقی در داستان نیست که خواننده را پای اثر بنشاند. صرفاً واگویه‌های پرکشش و جذاب شخصیت‌های داستان است که داستان را پیش می‌برد، اگر مخاطب بتواند با استفاده از طنز و ملاحت متن بر خستگی خود از عدم بروز اتفاقات داستانی در طول متن غلبه کند. پایان بندی اثر نیز سرسری و کم تأثیر صورت گرفته‌است و پرسش‌ها بی‌جواب می‌مانند. نویسنده ترجیح می‌دهد با کوبیدن خانة خاطره‌ها، همه چیز را تمام کند.

 

از تیپ‌های مادر سنتی و شوهر پول دوستی که همسرش را درک نمی‌کند که بگذریم، کاراکترهای اصلی داستان، شیرین و افسون تا حدودی خوب شخصیت پردازی شده‌اند و این‌کار هم به مدد گفتمان‌های روانکاوانة اثر صورت‌گرفته‌است. البته مغفول نماند که در لحن یکسان دو راوی نقض این شخصیت‌پردازی توی ذوق می‌زند، زیرا که اختلاف شیرین و افسون در لحن آن‌ها نمود پیدا نمی‌کند، و فقط در انتخاب موضوعات فکری از هم مجزّا می‌شوند. به طوری که تفکیک جهان‌بینی آن دو فقط از لحن، تشبیهات، کنایه‌ها، استعاره‌ها و... بسیار سخت می‌شود.

 

«روز حلزون» جریان سیال ذهن و واگویه‌های درونی پلی‌فونیک دو راوی است، که به شکل موازی روایت می‌شود، اگر بتوان آن‌را توازی نامید! روایت‌های موازی تکنیکی نه چندان جدید در ادبیات ایران‌است که قبلاً از آن استفاده‌های به جایی شده‌است. امّا علت این‌که استفادة عابدی را از این تکنیک به‌جا نمی‌دانم این است که در روایت‌های موازی، دو یا چند راوی یک اتفاق داستانی را از زاویة دید خود شرح می‌دهند و مخاطب با کنار هم گذاشتن روایت‌ها تکه‌های پازل را به هم می‌چسباند و خود در نقش یک دانای فراتر از راوی‌ها وارد جریان تکمیل قصّه می‌شود. امری که در «روز حلزون» این تکنیک را بی اثر می‌کند نبود این اتفاق داستانی مشترک است. راوی‌ها هر کدام مشغول روایت زندگی خود هستند و تلاقی آن‌ها فقط در نقطه‌ای به نام فقدان خسرو صورت می‌گیرد که برای این تکنیک شدیداً کمرنگ و غیرقابل بهره‌برداری است و اثر را به یک مونتاژ سرسری شبیه کرده‌است.

 

نکتة دیگری که در «روز حلزون» خودنمایی می‌کند، و حتی این خودنمایی‌اش به مرز خودمسخرگی رسیده‌است، پرش‌های پی در پی شیرین به خیالات سینمایی خودش است. نویسنده به جای اشارات و تلمیحات، مستقیماً اسامی فیلم‌ها و کارگردان‌ها و بازیگران را که اکثر آن‌ها را سینمای هالیوود آن‌هم از نوع پرفروشش به داستان چسبانده‌است، آورده‌است. گهگاه نیز کتاب‌ها و نویسنده‌هایشان را. بدون یک استقرای تام، بیش از 80 نام خاص _در 160 صفحه رمان!_(واکثرا مربوط به گفتمان رایج طیفی خاص) ارجاعات برون متنی و استفاده از تکنیک‌های بینامتنی، وقتی غیر هنرمندانه صورت بگیرد نشان از فهم ناشیانة آن ابزارها توسط نویسنده دارد، اگر خوش‌بینانه نگاه کنیم و نخواهیم آن‌را صرفاً یک پز روشنفکرانة از مد افتاده قلمداد کنیم.

 

عابدی از تکنیک وجود همزاد استفاده می‌کند. شیرین همواره با موجودی ریزنقش و طناز صحبت می‌کند که او را پسرک صدا می‌زند. البته در جایی به اشتباه شیرین او را به طعنه آنیموس خود می‌داند. امّا آنیما و آنیموس ویژگی‌هایی دارند که در پسرک شیرین دیده نمی‌شود. طنز موجود در داستان هم طنز موقعیت است و هم طنز کلام. شخصیت شیرین و به خصوص دوستش لیلا طناز هستند. مسألة طنز در جای‌جای کتاب وجود دارد امّا در صحنة پنهان شدن شیرین و لیلا در اتاق خسرو به اوج می‌رسد. (صفحات 104 تا 112)

 

 

 

*«بی ترسی» و گرفتاری انسان مدرن در دام‌ «علم‌زدگی» و خوش‌بینی‌های علمی

 

 

 

«بی‌ترسی» رمان محمدرضا کاتب است که نشر ثالث در سال 1392 منتشر کرده است. از کاتب رمان‌های «شب چراغی در دست»، « فقط به زمین نگاه کن»، « هیس»، « وقت تقصیر»، « آفتاب پرست نازنین»، «رام کننده» و چندین اثر دیگر چاپ شده‌است. نویسنده پیش‌تر در یادداشتی در «همشهری داستان» رمان «بی‌ترسی» را کاری عمیق شمرده‌است که در آن به مسائل اصیل انسانی پرداخته و از سطح مخاطب عام و جهان ظاهری و تن دادن به فشارها و خواسته‌های مقطعی و زودگذر زمانه‌اش عبور کرده‌است.

 

کتاب با روایتی از زبان اول شخص آغاز می‌شود که گویی راوی نویسنده‌است که با مخاطب چگونگی شکل گیری داستان را در میان می‌گذارد. می‌گوید من کودکی بودم که پیرمردی «بی‌نام» خاطرات طولانی، پیچیده و چندگانة زندگی‌اش را برای من تعریف کرد. این‌کار برای انتخاب یک نام از سوی من برای پیرمرد صورت می‌گرفت. پیرمرد که من او را به طور موقت «زاد» صدا می‌کردم، داستان مفصلی داشت که تا سال‌ها تعریف کردن آن‌ها به طول انجامید و تا دورة پیری خودم ادامه یافت.

 

بعد از این یک پاورقی وجود دارد که در انتهای آن عنوان «ویراستار-فهیمه باقری» وجود دارد. این پاورقی ترفند نویسنده برای توضیح جنبه‌هایی از داستان سمبولیک خودش است و در واقع جزئی از داستان است. در این پاورقی اشاره شده که زندگی‌نامة «زاد» طولانی‌تر از این بوده و کوتاه شده‌است. قسمت‌هایی که در آن بحث‌های علمی و کلامی، زندگی‌نامة افراد فرعی و مطالب حشو و زاید بوده حذف شده‌است.

 

بعد از این با زاویة دید دانای کل زندگی «زاد» شرح داده می‌شود. زاد کودکی بی‌نام بوده که با آذوق و عایشه -که گمان می‌کرده پدر و مادر واقعی او هستند- در روستایی زیبا زندگی می‌کرده‌است. روزی غریبه‌ای که بعداً می‌فهمد نامش «ابن» است، او را از آذوق و عایشه گرفته و با خود به شهر می‌برد. در شهر در باغی که در آن شاگردان زیادی در سنین کودکی تا پیری وجود دارد شروع به آموزش علوم مختلف به زاد می‌کنند. زاد تمام وقت مجبور است بیاموزد و در این راه آزار و شکنجه‌های فراوان می‌بیند ولی علت این امر برایش ناشناخته‌است. بعد از سال‌ها که زاد دیگر دانشمندی سرآمد شده‌است، ابن علت آوردن او به این مکان را «بی‌نام»، گرفتار و دائماً محتاج کردن او ذکر می‌کند. در این باغ در ظاهر دارو می‌سازند امّا این داروها خود تبدیل به درد می‌شوند و دوباره دارو و دوباره درد و این همچنان ادامه دارد.

 

در واقع همة کارهای ابن به خاطر «بی‌نام» کردن زاد بود، امّا ابن همواره داستان‌های مختلفی را به دروغ به عنوان علّت آوردن زاد به باغِ بی‌نامی عنوان می‌کند. ابن، زاد را با خود به سفری برده و سه هدیه به او می‌دهد: اول کتابچة اسرار که تمام علوم در آن ضبط بود را نشانش می‌دهد و در آتش می‌سوزاند. دوم آزادی را به او می‌بخشد. و سوم پدر واقعی‌اش را به او معرفی می‌کند که خود ابن است و می‌گوید این مسأله را به خاطر محافظت زاد در برابر ارباب ها تا به حال پنهان کرده‌است.

 

ابن می‌میرد. وقتی «جانان» برای سپردن مسئولیت ابن به زاد پیش او می‌آید، زاد می‌فهمد که راهی جز گریختن برای او نیست. زاد تا می‌تواند دور می‌شود. در این سفر است که «خورشید» را می‌بیند و به او دل می‌بندد. «میکائیل» نامزد خورشید موجب افزودن درد و غم زاد می‌شود امّا او با صبر و عشقش بر میکائیل پیروز می‌شود. بی نام‌ها خورشید را از هویت اصلی زاد آگاه می‌کنند. خورشید به همراه میکائیل از دست زاد می‌گریزد، و وقتی زاد آن دو را پیدا می‌کند متوجه می‌شود که هردو را بی نام کرده‌اند. زاد به خاطر اینکه به خورشید دوای بیماری‌اش را بدهند خود را تسلیم «حیرت» می‌کند. حیرت دیوان اشعار زاد را گرفته و در آتش می‌سوزاند. زاد نیز به همراه خورشید به کوهستان زمان کودکی‌اش باز می‌گردد.

 

«بی‌ترسی» داستانی سمبولیک و سورئال است که در آن به مفاهیمی چون انسان، زندگی، مرگ و به ویژه علم و آگاهی و معرفت پرداخته شده‌است. نویسنده سعی کرده‌است با خلق شخصیت‌ها، مکان‌ها و فعالیت‌های خیالی، دریافت‌های فلسفی خود از مسائل مربوط به اگزیستانس و وجود آدمی را در قالب داستانی بلند ارائه دهد.

 

علم و آگاهی در این داستان صورتی در ظاهر آزاردهنده و شکنجه‌گر پیدا می‌کند. مدرسه‌ای که در آن افراد مشغول آموختن مداوم و بی وقفه‌اند بیشتر شبیه زندانی ابدی است که هیچ راه گریزی از آن وجود ندارد. اگر در آموختن کوتاهی کنی، مجازات و شکنجه خواهی شد. اگر بیشتر و بیشتر بیاموزی گرفتار «بی‌نامی» زودتر و نابودی و مرگ خواهی شد. در این مدرسه همه خود را به نادانی می‌زنند در حالی که همه دانشمند و آگاهند.

 

نویسنده در داستانش از تعلیق در فضای کلّی داستان به خوبی بهره می‌برد. در طول داستان همواره پرسش‌هایی معلّق وجود دارند که به نحوه‌های مختلف توسط شخصیت‌های مختلف پاسخ داده می‌شوند و مخاطب را در اینکه کدام پاسخ درست است سرگردان می‌کند. پرسش‌هایی مانند این‌که «باغ بی‌نامی» برای چه تأسیس شده‌است، شاگردان و استادان چه هدفی از آموختن دارند، چرا علم آن‌ها همه‌اش عامل بدبختی‌شان است، آخر و عاقبت این مدرسه و این راه و روش چیست، زاد در نهایت از رنج‌هایش نجات می‌یابد یا نه.

 

روابط علّی و معلولی در «بی‌ترسی» صورت خاصی می‌یابند. قطعاً این روابط در دنیای رئال غیر قابل طرح هستند. امّا نکته این‌جاست که این روابط در فضایی که خود نویسنده نیز ترسیم می‌کند، دوگانه و گاه چندگانه‌اند. مثلاً دانستن موجب آگاهی و تنها راه نجات است، امّا نجات از مردن تنها به رنج بیشتر و مبتلای بیشتر می‌انجامد، افراد دیگر را مبتلا و رنجور می‌کند و این چرخه همچنان ادامه دارد... . مخاطب داستان در طول خواندن آن همواره به دنبال روابط مشخص علّی می‌گردد و سعی می‌کند خیر و شرّ را از هم تشخیص بدهد، امّا این امر بسیار به سختی قابل انجام است. به جرأت بتوان گفت مثلاً «حیرت» شخصیت کاملاً سیاه و «زاد» شخصیت کاملاً سپید داستان باشد. دربارة «ابن»، «آذوق»، «عایشه»، «خورشید»، «جانان» و... که فضایی کاملاً خاکستری همراه است که مخاطب را گاهی به خشم و نفرت و گاه به سرزنش و ترحّم می‌کشاند.

 

داستان بیشتر از آن‌که با حوادث و گره‌ها و گره‌گشایی‌ها پیش برود، شامل دیالوگ‌های بلند به ویژه بین زاد و ابن است. گاه این پر حرفی‌ها که در خیلی موارد تکرار پیش‌گفته‌هاست مخاطب را خسته و ملول می‌کند. البته نویسنده در پاورقی از زبان ویراستار در صفحة 11 یادآور می‌شود که خیلی این مباحث طولانی‌تر بوده‌اند و کوتاه شده‌اند. گمانم بر این است که کارکردی سمبولیک از این تکرارها مدّ نظر بوده‌است: تکرارها و اطناب‌ها در علوم مختلف در طی قرن‌ها. امّا به هر حال حتی با در نظر گرفتن این فرض، باز هم خوانش داستان به ویژه برای مخاطب عادی ملالت آور است.

 

در «بی‌ترسی» می‌توان ایده‌ای را یافت که مبتنی بر اصالت نفع جمهور مردم در مبحث عدالت است. حتی در جایی نویسنده اصل اساسی مکتب اصالت نفع - جرمی بنتام و جان استوارت میل- را به عینه می‌آورد: «هر چیز را باید نسبت به منفعتی که دارد سنجید: بهترین کار کاری است که بیشترین منفعت را برای بیشترین آدم‌ها داشته باشد. این یعنی عدالت.» (صفحة 54) همچنین در جای دیگری تئوری حاکم حکیم افلاطون را از زبان زاد تبیین می‌کند: «این خواسته و آرزوی خیلی از بزرگان تاریخ است که در صدر کشوری، حکمت، علم و دانش حکومت کند.»(صفحة 73) البته نویسنده داستان را از نظر مکانی محدود به جغرافیای خاصی نکرده‌است چون زاد در طی داستان در مناطق مختلف شرق جهان ( اصفهان، لاهور، مصر، قندهار، آذربایجان و...) زیست می‌کند.

 

می‌توان وضعیت افراد گرفتار «علم» در داستان «بی‌ترسی» را تفسیری سمبولیک از گرفتاری انسان مدرن در دام‌ «علم‌زدگی» و خوش‌بینی‌های علمی دانست. انسان مدرن قرن نوزده و بیست گمان می‌کرد با پیشرفت‌های سریع و بدون وقفة علمی به رؤیای دیرین خود که همان تسلط به دنیا و طبیعت است دست خواهد یافت. امّا هرچه در این مسیر بیشتر پیش رفت، بیشتر متوجّه باطل بودن تفکّر خود شد. جنگ‌ها، بی‌عدالتی‌ها، بمب‌ها و تسلیحات، سؤ استفاده‌های رسانه و قدرت و... همه از بیماری‌های جدید دنیای مدرن برای آدمی بودند. « قبول دارم آلوده کردن دیگران به علم و فهمیدن، دچار کردن آن‌ها به دام و دردی بزرگ است. یک نوع مرض و مبتلا که به خاطر دشمنی یا دوستی می‌شود به جان کسی انداخت.»(صفحة 34)

 

ترس و فرار همیشگی آن‌هم در جایی که همه می‌دانند از سرنوشت خودشان گریزی ندارند، القای نوعی حس بی اعتمادی به مخاطب می‌کند. امّا نویسنده در دام نیهیلیسم نمی‌غلتد و این کار را با تلاش «زاد» برای نجات انسان‌های بی‌گناه و عشق او به «خورشید» انجام می‌دهد. «دانسته‌های انسان برای جنگ با جهلش هیچ وقت کافی نیستند. و تنها عشق است که نقص‌های زیاد ما را جبران می‌کند، تا بتوانیم دردها را حبس و خوابشان کنیم و در نهایت نابودشان کنیم. آن کیمیا باید پر از عشق باشد تا دانایی یا هر چیز دیگر، تا بتواند حریف آن همه درد و شهوت و ترسِ معلّق در جهان بشود.»(صفحة 82)

 

رمان «بی‌ترسی» به اثر پیشین کاتب «رام کننده» شباهت‌های محتوایی و روایی دارد. همچنین از برخی جهات می‌توان آن‌را به رمان «کیمیاگر» کوئلیو که در آن شخصیت اصلی در سفری سمبولیک در پی کیمیای رهایی و رستگاری است شبیه دانست. همچنین از جهت بدبینی به علم و تنگناهای زندگی مدرن به آثار ادبیات مدرن همچون «هیولای هاوکلاین» براتیگان شباهت پیدا می‌کند. هرچند کاتب از قلم نویسندگان بزرگی چون فاکنر، مارکز و دیگران بهره برده‌است، امّا داستان بی ترسی رونوشت هیچ کدام نیست.

 





بالزنها



داستانها





نسیم خاکسار : از نسل خودم و پیش از خودم به کنار، من از کتاب داستانهائی که در این دوره ده پانزده ساله در ایران منتشر شده و این نسل تازه نوشته اند هروقت کتابی به دستم رسیده خوانده ام. و بد نیست بگویم که دردوره پنجم هم من باز جزو داوران جایزه بنیاد گلشیری بودم. در آن وقت به ضرورت هم که شده بود یازده رمان از یازده نویسنده را خواندم. اینها را گفتم که بگویم تا حدودی کارهای ادبی در ایران را دنبال می‌کنم. و اگر در این حیطه اتفاقاتی هم رویداده یا نداده باید در همین کارها و پیرامون همین کارها جستجوشان کرد. برای مثال در دو رمانی که از زویا پیرزاد خواندم: چراغها را من خاموش می کنم و عادت می‌کنیم و یا انگار گفته بودی لیلی از سپیده شاملو. شب طولانی موسا از فرهاد کشوری، خورشید، روز آمد از محمد رحیم اخوت و آبی تر از گناه از محمد حسینی و آداب بیقراری از یعقوب یادعلی و دو سه کاری که این اواخر از محمد بهارلو خواندم یا یک کار بلند از فهیمه محفوظ به نام وقتی کلاغها عشق می‌خورند که کمتر کسی در آنجا از این رمان حرف زد، خوب اینها کارهای خوبی هستند. منظورم از کارهای خوب به قاعده پیش بردن داستان و استفاده درست از تجارب است در یک سبک رئالیستی. بعضی دوست دارند که به شیوه تمثیلی داستان بنویسند. در همین دوره جایزه بنیاد گلشیری یکی دو داستان در این شیوه بود. یکی از فرشته ساری و یکی هم از ناتاشا امیری. هردو هم یک موضوع و یک درونمایه را هم برای داستانهایشان انتخاب کرده بودند: بگیر و ببندهای زنان بدحجاب خیابانی که در دوره ای خیلی سر و صدای این کار بلند شده بود. در هردو این دو داستان بدون هیچ دلیلی تنها با ترفندی دو زن می افتند در دالانی یا خانه ای و مجبور می شوند که چند روزی را با زنانی سر کنند که هیچ گونه مجالست و مصاحبت و تجانسی با آنها از نظر روحی و فرهنگی ندارند. یکجور تنبیه کردن آنهاست به خاطر نوع رفتاری که دارند. خوب، کارهای تمثیلی فقط می تواند همین را بگوید. جلوتر از این نمی رود. تمثیل یکجور برابر نهاد واقعیت است. ممکن است یکی دو کار خوب هم در این راستا بشود کرد. برای مثال همه معصومهای گلشیری داستانهای قوی نیستند. یکی دوتاش خوب از کار درآمده. کاری مثل سوره الغراب محمود مسعودی را که کاری است تمثیلی فقط می توان در خارج از کشور نوشت. آنهمه گردشهای آزاد و بی قید و بند آفاقی و زبانی راویان این داستان در واقعیت و خیال، برای رسیدن به ساختاری محکم در داستان، در آنجا اجازه نفس کشیدن پیدا نمی کند. وقتی نشود همه عناصری را که لازم است برای کشف بیشتر واقعیت داستانی در کار استفاده کرد، برگردان یا ناقص می‌شود یا تکراری. از این نوع سبک، در کار همین نسل از نویسندگان در ایران، یک رمان هم پیشتر خوانده بودم به نام وقت تقصیر از محمدرضا کاتب. که در ظاهر یک رمان تمثیلی است و گاه به دلیل زبان به شدت واقع گرایانه شخصیتهاش، رمانی واقعیت گرا و سمبولیک است. برای من روشن بود که نویسنده روی این کار بسیار زحمت کشیده و کتابهای تاریخ ورق زده و نگاهی داشته به عرفان و اندیشه در فرهنگ ایرانی و اسلامی و سعی کرده کار و گفتگوهای شخصیتها و نیز شخصیتهایش را از بطن خوانده هایش بیرون بکشد.اما آنقدر در آن کتاب از دردهای تاریخ و مسائل و مشکلات جامعه ما حرف زده شده است و گاه متناقض که من با همه دقتی که در خواندن آن کردم نتوانستم از آن سر دربیاورم. من گاهی فکر می کنم برای حرکت کردن درست در کار داستاننویسی، باید برگردیم و دیباچه جمال زاده را بر کتاب یکی بود یکی نبود از نو بخوانیم. حرف جمال زاده این است که ادبیات داستانی درغرب راهگشاست برای شناخت انسان، شناخت احساسات او و ژرف نگری و ژرف اندیشی در ابعاد وجودی‌اش و موقعیتهای ویژه اش. با این توجه که موقعیتهای ویژه ای که انسان در آن قرار می گیرد دامنه و ابعادش بسیار گسترده است. بعد، شناخت بر شهر است، شناخت بر روستاست و از همین حرفها. و همه این شناختها از منظر فردی است. این حرفها با همه گل و گشادی یک پیشنهاد درست است برای پیمودن راه. هنوز ادبیات مسلط در غرب همین کار را می کند و همین راه را می رود. بین مادام بواری فلوبر و زنبق دره بالزاک و کارهای تولستوی و داستایوسکی و چخوف و بعد همینگوی و فالکنر و رومن گاری و نویسندگانی مثل میلان کوندرا و دکتراوف و کوتسی که هنوز زنده اند و می نویسند، با همه فاصله زمانی یک خط ارتباطی روشن است. البته استثناهائی است مثل کافکا و جویس فقط در یک کارش، آنهم اولیسس و چند نویسنده ی دیگر که حالا در خاطرم نیست. اما حالا این چه کاری است که ما برویم این استثناها را بگیریم و مشق کنیم روی آنها و خام. که چه بگوئیم؟ وقتی کلی موضوع و مسئله روشن داریم که باید روی آن فکر و خیال کنیم در همین قلمرو روشن داستانی..........

منبع -- مکتوب‌های خشتی






مائده؟ ـ وصف؟ ـ تجلی؟







ایستاده بودم روی جدول جوی، گِلهای بغل پوتین راستم را مالیدم به لبه جدول. سرشب واكسشان زده بودم. دلم میخواست وقتی بالای سر جنازهام میرسند ببینند تر و تمیز، مثل بچه آقاها مردهام. تقابل و تناقض حاصل از دنیای مدرن، سرمنشأ ماجراها و سردرگمیهای بسیاری است كه هیس راوی یكی از آنهاست، و البته نه از دیدگاهی قاطع. در هیس، چنان كه لوكاچ در نظریه رمان میگفت، ارزشهای تحققناپذیر و آرمانی قهرمانان، به شیوهای نو، نسبی شدهاند؛ چیزی كه دور از دسترس نویسندگان پیش از این بوده است. در هیس نویسنده ماجراها را چنان كه دیكته میشود نشان نمیدهد بلكه چنان كه خود میخواهد نشان میدهد و باز بر عهدة خواننده میگذارد تا ماجرا را آن گونه كه میخواهد ببیند و رمان توسط راویان مختلفی ساخته میشود: پاسبان، نظامی گاه دلرحم و گاه خشنی كه آنچه را میخواهد انجام نمیدهد و آنچه را نمیخواهد انجام میدهد؛ جهانشاه، قاتلی یا قاتل نمایی یا حتی مقتولی كه با لذت به روایت هوسهایش مینشیند و از كشتن آدمها یا كشته شدن خود میگوید؛ نویسنده كه در نیمة داستان میمیرد و به پایان رساندن رمان را به میراث میگذارد، و دیگر شخصیتهایی كه اینجا و آنجا رشتة كلام را قطع میكنند و از منظر خود به روایت مینشینند، تا سرانجام رمانی پدید آید كه با هر خوانشی شكلی دیگر به خود میگیرد و به تعداد مخاطبانش ماجرا عوض میكند. محمدرضا كاتب، نویسنده و فیلمساز، . گرایش به نوآوری و تجربیات تازه از بارزترین ویژگیهای آثار اوست. رمان هیس جایزه كتاب سال منتقدان مطبوعات را از آن خود كرده است.برنده جایزة كتاب سال منتقدان79

منبع-نودهشتیا-یکانه








«رام كننده»







چطور کاتب می تواند روابط پیچیده ی انسانی را در یک کتاب بیاورد در جایی مثل مرز ایران و عراق با انسانهایی که هر کدام هویت ، قومیت و فرهنگی متفاوت و حتی متضاد دارند .

آیا واقعا روابط انسانی همانگونه که ازنوشته های کاتب برداشت می شود براساس رقابت بنا شده؟ رقابتی که همراه انتقام است .

شاید همه ی ما آفتاب پرست هایی هستیم که به نوعی درگیر کینه ای کهن شده ایم ، کینه ای که مثل سنگ روی پشت مان همه جا حمل می کنیم و در پایان زندگی همان سنگ را روی بدنمان می گذارند.

اما رام کنندگی هنریست که کاتب به آن واقف است ، در سطور داستان از انسانی هایی که هر کدام می روند تا به خونخوارانی بی رحم تبدیل شوند ، شخصیت هایی ضعیف و شاید لطیف می سازد . همه اجزاء داستان مقصرند و بی تقصیر .

کارگاه مجسمه سازی و توصیف مجسمه ها در داستان به قدری زیباست که توصیف شخصیت شوکا، اکسیر ، مریم ، آفتاب پرست و ... زیباست .

شوکا در داستان می گوید یادم نیست مریم گفت یا مریم ها .

آفتاب‌پرست نازنین داستان زندگی دختری به نام شوکا است که در جایی مثل مرز ایران و عراق زندگی می کند. شوکا علت تمام بدبختی‌ها را مادرش می‌داند و به او آفتاب‌پرست لقب داده است . مادرش پدر شوکا را رها کرده و همسر یک سرهنگ عراقی شده است .

در طول داستان فقط کلمه ی آفتاب پرست را می بینیم و نه نازنین ، آری ما همگی آفتاب پرست هایی نازنین هستیم که رنگ به رنگ می شویم و یک داستان را به هزاران شکل نقل می کنیم ، دروغ می گوییم ، راست می گوییم و شاید مثل شوکا که فیلمهای مادرش ( آفتاب پرست ) را بدون صدا نگاه می کند و خودش حدس می زند که مادرش چه می گوید ما نیز چنین می کنیم . منبع-اخرین پله







نیا ز به ترس







اما قصۀ ادبیات عامه پسند در ایران، خود ماجرای پرسوز و گدازی است که مثنوی هفت من کاغذ می طلبد. در حوزۀ ادبیات دیگر مسئله فقط ادبیات ترسناک نیست، بلکه اساساً ادبیات عامه پسند چندان مطلوبیتی در میان اهالی ادبیات کشور ما ندارد. حتی در برخی از مقاطع تاریخ ادبیات معاصر ما، کار به جایی رسیده است که پر فروش بودن یک اثر، نشانه ای از سطحی بودن آن تلقی شده و عملاً از حوزۀ بحث جدی ادبی دور مانده اند. از جمله دربارۀ آثاری مثل مجموعه آثار فهیمه رحیمی که بارها و بارها تجدید چاپ شده و در مقیاسی وسیع با بدنۀ اجتماع تماس برقرار کرده اند، هیچ گاه به صورت جدی بحثی صورت نگرفته و عملاً از حوزۀ ادبیات بیرون گذاشته شده اند.
اما بخش چندانی از همین مجموعه آثاری که به آنها کم مهری شده نیز، به ادبیات هراس اختصاص نیافته است، یا اگر بخواهیم دقیق تر بگوییم، سهم ادبیات هراس از مجموعۀ آثار ادبی معاصر، نزدیک به صفر است. تقریباً نمی توان اثری تألیفی در ادبیات معاصر ما سراغ گرفت که به ژانر هراس تعلق داشته باشد و جزء آثار پرفروش تلقی شود، البته شاید بتوان کتاب های روشنفکری و متعلق به قشر نخبه ای مثل جن نامه اثر هوشنگ گلشیری، یا اسفار کاتبان تالیف ابوتراب خسروی، و پستی نوشتۀ محمدرضا کاتب را متعلق به این ژانر دانست. کمابیش در دایرۀ کوچک خوانندگان ادبی نیز این کتاب ها با استقبال خوبی مواجه شده اند، اما فروش این آثار را نمی توان با فروش آثاری از قبیل کتاب های فهیمه رحیمی، ر. اعتمادی یا پائولو کوئیلو، مقایسه کرد.
البته بازهم در میان آثار ترجمه شدۀ متعلق به ادبیات هراس، می توان نمونه های پرفروشی را مشاهده کرد. مجموعه آثار ادگار آلن پو، مجموعۀ چند جلدی دارن شان و کتاب هایی مثل شبح اپرایا هانیبال، همه نمونه هایی هستند که نشان می دهد در این بازار هم، آثار تولید خارج از کشور، با استقبال بهتری نسبت به آثار تولید داخل و فرهنگ خودی، روبه رو می شوند.
پس در ادبیات هم ما باز با همان حکایت روبه روییم. تولید هراس و ارائۀ کالاهای فرهنگی با محور هراس، در میان ادبیاتی ها و بازار کتاب ایران نیز طرف دار چندانی ندارد.

مطبوعات:
اما در حوزۀ مطبوعات اوضاع کمی بهتر می نماید. هرچه باشد به صورت سنتی، صفحۀ حوادث هر روزنامه، یکی از صفحه های پرخوانندۀ روزنامه های ایرانی است و نیز ماجراهایی که در این صفحه ها منتشر می شود، به سرعت در سطح جامعه پخش، و به یکی از عناصر فرهنگی جامعه تبدیل می شود. اما نکتۀ مهم در این است که هنوز هم با وجود اقبال نسبی ای که به صفحۀ حوادث می شود، ما شاهد تداوم انتشار یک نشریۀ مستقل در زمینۀ حوادث نیستیم، چه رسد به آنکه مثل بسیاری از کشورهای خارجی، با انتشار نشریه هایی مواجه باشیم که به صورت نظام مند اخبار مربوط به صنایع مختلف تولید هیجان و ترس را بیان می کند و به صورت ویژه برای علاقه مندان به شهربازی ، در تجلی های مختلف خود، از سینما گرفته تا ادبیات، تولید می شوند.
نکتۀ مهم دیگر اینکه، خبرنگاری و روزنامه نگاری حوادث را نمی توان بخشی از صنعت تولید ترس، برای تخلیۀ روانی دانست؛ زیرا این حوزه، بیشتر واقعیت ها را منعکس می کند و بنابراین دیگر چندان ویژگی تسلا بخشی یا کاتارسیس ندارد. به عبارت دیگر نمی توان و نباید با خواندن خبر قتلی که به راستی رخ داده است، مخاطب دچار کاتارسیس و تخلیه شود. بنابراین شاید بتوان اقبال مردم به روزنامه ها را در عنوان دیگری، به مانند چیزی شبیه به زندگی به مثابۀ شهربازی بررسی کرد.

نتیجه:
براساس بررسی کوتاهی که داشتیم به این نتیجه می رسیم که شهروند ایرانی، نیاز خود به ترس و هیجان را، که عموماً در جهان از طریق تولید مصنوعی آن در شهرهای بازی، فیلم های سینمایی و ادبیات هراس، تخلیه می شود، در این حوزه ها تخلیه نمی کند. ما این یافته را از طریق نگاه کوتاهی که به بعضی از آثار پرفروش و پراستقبال فرهنگی داشتیم، و مقایسۀ آنها با جایگاه نازل کالاهای هراس در بازار فرهنگی ایران دریافتیم.
پس این انرژی در کجا تخلیه می شود؟ چرا آثار تولید فرهنگ های بیگانه، از این قاعده مستثنا هستند؟ نیاز به ترس در کجای زندگی شهروند ایرانی مرتفع می گردد؟ و آیا این وضعیت، وضعیت مطلوب و مناسبی است؟ پرسش نخست را باید جامعه شناسان پاسخ گویند، آنچه ما در این فرصت تلاش کردیم نشان دهیم، اصل مسئله و معضل بود، درباب پیامدهای آن سخن گفتن، هم مستلزم بررسی های مفصل تر است و هم نیازمند اشراف بر سنت تاریخی ایران و فرهنگ ایرانی................منبع: / ماهنامه / زمانه / شماره 90،







بالزنها







 

 

محمدرضا كاتب از پایان نگارش رمان «بال‌زن‌ها» خبر داد. این داستان‌نویس به خبرنگار كتاب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، گفت: رمان «بال‌زن‌ها» كه اخیرا آن را نوشته‌ام، هم‌اكنون در مرحله‌ی ویراستاری است و به زودی برای مجوز نشر ارائه می‌شود. او درباره‌ی این رمان اضافه كرد: رمان «بال‌زن‌ها» رمانی است كه حجم زیادی دارد؛ ولی برای تند شدن ریتم آن در حال كم كردن حجمش هستم. كاتب همچنین درباره‌ی دیگر آثارش عنوان كرد: چندین سال است { حدودهفت سال است } كه رمان «چشم‌هایم آبی بود» ازسوی انتشارات نیلوفربرای دریافت مجوز نشر ارائه شده‌اند؛ ولی تا به حال از این رمان‌ها خبری به من نرسیده است. رمان «چشم‌هایم آبی بود» رمانی فراواقعی و در عین حال اجتماعی است كه در 308 صفحه نوشته شده است او وجه مشترك هر سه رمان یادشده را رویكرد فلسفی آن‌ها عنوان و اظهار كرد: در هر سه رمان چیزی كه غالب است، نگاه هستی‌شناسانه و دید فلسفی آن‌هاست. رمانهای «پستی»، «وقت تقصیر» (برنده‌ی جایزه‌ی ادبی یلدا)، «هیس» (برنده‌ی جایزه‌ی نویسندگان و منتقدان مطبوعات) و «آفتاب‌پرست نازنین» (برنده‌ی جایزه‌ی روزی روزگاری) از آثار منتشرشده‌ی محمدرضا كاتب هستند.









ریختن آب در خوابگاه خوانندگان







 

 

 

 


رمان «بی ترسی» رمان اندیشه محوری است. فکر می­کنید جایی که قلاب داستان به ذهن و روان خواننده گیر می­کند، کجاست؟ به عبارت ساده ­تر جذابیت این رمان را در چه می­ بینید؟
چه در حوزه ادبیات، سینما، تئاتر و چه سایر هنرها، آثار به دو روش مختلف می­توانند جهان خودشان را توصیف یا برپا کنند. هر کدام از این روشها با توجه به محدودیتها و امکاناتی که دارند باعث شکل گیری چشم انداز و جذابیت خاصی برای مخاطبانشان می­شوند. یکی از این روشها این است که هنرمند یا نویسنده ما را با یک دنیای از پیش ساخته رو به رو می­کند. ادبیات و سینمای کلاسیک پر است از چنین کارهایی. در این نوع آثار شما باید آن چیزی را که در اثر هست کشف کنید و مثل کارگاههای داستانهای پلیسی سرنخ­ها و اشاره­ها و نشانه ­ها را یکی یکی در داستان دنبال کنید تا به کشف معما و معنای اثر نایل شوید.
لذت شما در چنین کارهایی همان حل شدن معمایی است که برایتان در نظر گرفته شده است. یعنی چیزهایی در این نوع آثار وجود دارند و قابل کشف شدن هستند و شما با توجه به امکانات ذهنی و حسی خودتان می­توانید به بخش کوچک یا بزرگی از آنچه در کار مخفی شده دست پیدا کنید. نوع دیگر ادبیات و هنر بر این مبناست که اصلاً حقیقت و معنایی از پیش تعیین شده در اثر وجود ندارد و حتی ساختمان کار ایجاد شدنی است و کشف شدنی نیست. یعنی چیزی در این آثار بطور قطع و یقین اصلاً وجود ندارد ک تو بخواهی آن را کشفش کنی. این آثار در بهترین حالت صرفاً یک بستر مساعد هستند که قابلیت آن را دارند تا هر نوع گیاهی را در خودشان پرورش دهند. مخاطب چنین آثاری با توجه به مصالحی که اثر در اختیارش می­گذارد، شروع به خلق جهانی می­کند که مخص خودش است. این آثار با توجه به ساختمان متحرکی که دارد اجازه خلق جهان­های مختلف را به مخاطبان اثر می­دهند. برای انسان همیشه خلق کردن جزو با ارزش ترین چیزهاست. به همین دلیل بخش زیادی از کارهایی که هر آدمی در زندگی می­کند ربطی به خلق کردن دارد. شاید اگر نیروی عظیم خلق کردن در انسان نبود جهان الان اینجا نبود. انسان از خلق چیزها لذت می­برد. چون خالق بودن در خونش است. خلق کردن یکی از آن انگیزه­ها و چشم اندازهایی است که پشت این نوع آثار خوابیده. این نوع رمان به مخاطبش لذتی می­چشاند که یک نویسنده برای خلق جهان داستانش می­برد. در پس خلق جهان شخصی­ مان ما می­توانیم به خودشناسی یا فهم قسمتی از خودمان و هویتمان دست پیدا کنیم و این خودش یکی دیگر از نیازها و دغدغه­ های همیشگی آدم­ها در تمام دوران بوده: شناخت خود و جهانمان. این نوع آثار می­توانند پل ه­ای برای رسیدن به جهان شخصی و هویت خودمان و دیگران باشند. چون شناخت این طوری می­تواند نفوذ پیدا کند در همه چیز. پس چشم انداز دیگری که این نوع آثار مقابل چشم مخاطب قرار می­دهند فهم خود و دیگری است.
یکی دیگر از دستاوردهایی که این نوع آثار برای ما دارند هوشیار شدن و به کار انداختن عصبها و ذهنهای کرخت شدمان است. برای هر چیزی که در جهان شخصی مخاطب است حتماً دلیلی هست و علامت سؤالی. که چرا این آدم جهان را این طوری و با این شکل و شمایل ساخته، چرا در پس این جهان به این معنا و مفهوم دست پیدا کرده چه نسبتی بین او و این معنا و شخصیت و ماجرا وجود دارد. حتی سؤال­هایی که این آدم از خودش می­کند دارای معنا و مفهوم خاصی است چون او می­توانست از راه دیگری برود و به سوال دیگری برسد. وقتی شما به معنا و جهان خاصی می­رسید یعنی ارتباطی بین شما و آن جهان و معنا وجود دارد. یک کشمکش و نزدکی یا حتی دوره­ای بین شما و انتخاب شما هست و همین ارتباط باعث به وجود آمدن یک علامت سوال لذت بخش یا دردناک است.
وقتی به کارهای شما مثل پستی، وقت تقصیر، رام کننده و به خصوص بی ترسی رجوع کنیم، می­بینیم این کارها پر از دغدغه هستند. برخی از نویسندگان با این کارها میانه ­ای ندارند. می­گویند چرا باید مخاطب را با دردها و دغدغه ­هایش رو به رو کرد. در پس مقابل مخاطب با دردهای نهفته ­اش چه چیزی خوابیده و این مقابله چه نقشی برای مخاطب دارد؟
این درد و مسئله همان چیزی است که این آدم هست این آدم اصلا چیزی غیر از این نیست. یکی از بلاهایی که هجوم همزمان سرعتها، اطلاعات و ماشینیسم سر انسان آورده کرختی و بی ذهنی انسان امروز است. نتیجه این بی ذهنی پناه بردن انسان به انواع و اقسام فرارها، افیون­ها و کرختی­ها و لذت جویی­هاست.
امروز بی شکلی، بی مسئله بودن و کامجویی جایی و چیزی دیگر برای انسان و مقام رفیعش نگذاشته ­اند. حساسیت این آدم دیگر کم شده و دیگر نسبت به خیلی از مسائل نگران نیست. افکار و ایده ­آل هایی که تا دیروز، انسانی و اصیل معنا می­ شدند و آدم­ها برایشان جان می­دادند حالا دیگر مسخره، ابلهانه و بازیچه شده ­اند. جا به جایی معناها باعث تغییرات وسیعی در معادلات و جوامع شده. ما امروز در عصر حساسیت زدایی از همه چیز هستیم. شاید به همین دلیل است که بخش زیادی از مخاطبان امروز ادبیات، سینما و سایر هنرها در پی آثار خنثی، سطحی و بدون پستی و بلندی و کرخت کننده هستند. امروز خیل مخاطبان به آثاری پناه می­برند که آنها و حالت جدیدشان را تایید کند و برایشان دوباره مساله و دغدغه درست نکند. سینما و ادبیاتی که صرفا در پی بازار است به خوبی این قضیه را متوجه شده چون دارد درست همان چیزی را به این آدم می­دهد که او نیاز دارد. این روند کار را به آنجا می­ کشاند که این آدم خلاصه می­شود در لذت جویی، بی دغدغگی، فردیت مفرط، بی شکلی و کرختی بیشتر و بیشتر. کرختی، سحر شدن و بی ذهنی بیش از حد این آدم آن هم برای مدت زمانی طولانی باعث از دست رفتن کامل هوشیاری این آدم می­شود، هوشیاری­ ای که پایه هر زندگی و علامت زنده بودن است. وقتی دائم بدنت سحر و کرخت بود دیگر نمی­توانی یک زندگی طبیعی را تحمل کنی. وقتی بدنی دیگر درد را حس نکرد و هیچ چیز دیگری را هم حس نکرد آن آدم هم دیگر نابود شده و رفته پی کارش.
درست است زنده و هوشیار بودن و عصب زنده داشتن دردسرهایی هم دارد. چون مجبوریم کوچک­ترین دردها و ضربه­ ها را هم حس کنیم. با هر ضربه­ ای هی ناآرام می­­شویم و لذتمان از زندگی کم می­شود. اما کرختی و سحر شدن و افیون دائیم باعث می­شود برای همیشه چیزهای بزرگتری را از دست بدهیم و حتی متوجه از دست دادنشان هم نشویم. بی تفاوتی، بی اخلاقی، منیت، شخص گرایی، افراط­ها و لذت جویی­های عجیب و … هیچ وقت تا امروز آن هم در این حد و اندازه جوامع را در بر نگرفته است. واقعاً ما می­توانیم چنین آثاری را که به بی ذهنی و کرختی بیشتر این آدم کمک می­ کنند و در بهترین حالت نقش افیون و خواب کننده را دارد آثار ارزشمندی بدانیم؟ چنین آثاری چه در سینما و ادبیات و نمایش و دیگر هنرها صرفاً با اهداف اقتصادی و رسیدن به سود بیشتر تولید و تبلیغ می­شوند. یک بازار تازه برای تجارت جان و روح آدم­ها. مهم نیست چقدر آدم زیر چرخهای این تجارت تلف می­شوند و بدون روح و جسم. مهم این است که چقدر بازده مالی دارند و چقدر هنوز به آنها احساس نیاز می­شود.
درست است که شاید این آدم خودش چنین چیزی را می­خواهد و عقل دارد و به ما دیگر نتیجه خوب و بد عملش مربوط نیست اما هیچ دوستی در حق دوست خودش و هیچ پسری در حق پدر، مادر و برادر و خواهر خودش چنین جفایی را نمی­ کند و او را دائم در معرف انواع و اقسام کرخت و سحر کننده­ها قرار نمی­دهد و به جای دارو و خون به بدن او افیون تزریق نمی­کند. اگرچه آن پدر و مادر و دوست اصرار داشته باشند به این نوع زندگی و لذت جویی. بی حسی و بی هوشی طولانی این آدم باعث می­شود فرد برای همیشه از دست برود. چون بدنی که حسگرهایش از کار افتاده باشند دیگر نمی­توانند از خودشان در مقابل آتش و سرما و ضربه­ ها محافظت کنند.
شما به اثرات مخرب و منفی رمان­ها و فیلم­هایی که باعث کرخت شدن روح مخاطب می­شود، اشاره کردید. حالا می­خواهم بدانم راهکار رمان­هایی مثل بی ترسی یا آثاری از این دست چیست؟
فرم و ساختار این گونه آثار اجازه می­دهد که مخاطب با خودش و جهانش همانطور که هست رو به رو شود. این آدم خودش و مشکلش را طی فرایند ساخت و ساز جهانش می­تواند لمس کند. راه حل فرار کردن و پناه بردن از دامن دیدی به دامن دردی بزرگ­تر نیست. این طوری این آدم مثل شخصیت اصلی رمان «بی ترسی» همه عمر باید در حال فرار باشد.
باید این آدم بدون ترس با خودش رو در رو شود و منبع چرک و فساد را در بدنش ببیند و … بله، اینکه آدم بفهمد در بدنش چنین غده چرکینی هست و درد دارد بی خواب می­شود چون نمی­تواند دیگر خودش را بزند به آن راه و چیزهایی را نادیده بگیرد این سوال نصف جواب هست. چون بعد از آن به فکر می­افتد که چه کار باید بکند و نکند و راه خودش را هم حتماً پیدا می­کند.
آثاری که صرفا به لذت سطحی و مقطعی مخاطب و به تجارب هنر و ادبیات می­ اندیشند، سعی می­کنند برای به دست آوردن دل مخاطب نگذارند او با مرض و واقعیت خودش سینه به سینه شود و جنگ مخاطب را با خودش هی عقب و عقب تر می­اندازد.
این فقط باعث طولانی تر شدن مدت بیمای مخاطب و گسترش بیماری­ ا ش می­شود. ما الان سر پیچ مهمی هستیم. باید تصمیم بگیریم به کدام طرف برویم. می­گذاریم مخاطب در آرامش کاذبی که بیماری ­اش برایش ساخته بماند و مرضش روز به روز بزرگتر شود یا اینکه مخاطب را با خودش رو در رو می­کنیم و خوابش را آشفته می­کنیم. آثاری که برای مخاطب مساله و سوال ایجاد می­کند ذهن و عصبهای او را در حالت آمادگی قرار می­دهند تا کوچک ترین چیزها حس شوند. این آدم مثل آدمی است که وسط کوههای برف و یخ گیر کرده و سرما بدنش را زده او هر طور که هست دیگر نباید بخوابد و اگر بخوابد کارش تمام است. این نوع آثار با توجه به چشم انداز و ساختاری که دارند مخاطب را در هوشیاری کامل با مساله هایش رو در رو می­کنند تا فکری به حال خودش بکند.
رسیدن به درک و فهم و مسیر و زندگی درست شاید چیزی نباشد که متعلق به دنیای ادبیات و هنر پیشرو امروز باشد. مثلا ما می­بینیم ادبیات کلاسیک هم در پی اخلاقیات و حل مشکلات بشر و چیزهایی از این دست بوده. حتی در بخش­هایی از ادبیات مدرن هم می­بینیم که مدرن­ها هم با ساز و کار خودشان در پی دیدن و حل معضلات جوامع بودند. چه ویژگی­ای در آثار امروز وجود دارد که آن را از نمونه ­های سابقش متفاوت می­کند؟
راستش باورهای غلط زیادی درباره پیام، تم و راهنمایی کردن و فهماندن و نشان دادن راه به مخاطب در بین بعضی از هنرمندان و متولیان فرهنگ ما وجود دارد. این قضیه دلایل زیادی دارد که برمی­گردد به ساختار ذهنی ما و جامعه سیاست زده و … همین قضیه هم هست که باعث بدفهمی زیادی تا به حال شده. وقتی زمان تغییر پیدا کرد همه چیز را تحت تاثیر خودش قرار می­دهد.
برخی از هنرمندان سفت و سخت در پی این قضیه هستند که حتما باید پیامی ثابت در اثرشان باشد و مخاطب را هر طور هست باید به این پیام برسانند. این هنرمندان هر کاری بلد هستند می­کنند که در انتهای کار مخاطب بوده برسد. این جور نویسندگان و هنرمندان فکر می­کنند دارند راه درست را می­روند و معضلات جامعه و جهان و انسان هم همان چیزی است که او نسخه ­اش را برای دیگران پیچیده و در بدنه اثرش قرار داده و حالا با هر ترفندی هست باید مخاطب را وادار کرده حرفش را بشنود و قبلو کند. چون مسیر و منطق او باید از همان راهی برود که او پیشنهاد کرد. وظفیه چنین هنرمندانی در اینجا خلاصه می­شود در این که هر طور هست مخاطب را وادار کنند از مسیر خاصی به آن پیام خاصی که آنها پیشنهاد کرده ­اند برسد. مشکل الان اینجاست که امروز برای حل هر مسئله و قضیه ­ای دهها مسیر و معبر مختلف و متضاد وجود دارد و همه مسیرها هم اندازه و هم سطح به نظر می­ آیند. حتی علم هم در برخی از مواقع تکلیف را نمی­تواند روشن کند و راه را بهت نشان بدهد. برای همین علم هر روز یک حرف می­زند. امروز علم چیزی می­گوید و فردا چیز دیگری می­گوید و راه حل دیگری پیشنهاد می­کند. در چنین زمانه­ای که علم هم گیج و مبهوت شده و سرعت اتفاقات و حوادث آنقدر زیاد شده که انگار همه چیز را داریم با دور تند تماشا می­کنیم تکلیف ادبیات، هنر و مردم چیست؟ چطور حالا با این همه راه حل هم سطح و متضاد کسی را می­شود به نتیجه ­ای قاطع و بی تردید و خاص رساند و قانعش کرد حرف من از همه درست تر است؟ داستان کلاسیک توسط نویسنده ­ای نوشته می­شد که می­گفت مخاطب از او پایین تر است و ناآگاه تر است و کمتر از او می­داند و می­فهمد. اما امروز به سبب هجوم اطلاعات و زمان خاصمان اگر میانگین فهم و دانش مخاطبمان بالاتر از نویسنده و فیلم ساز نباشد کمتر هم نیست. چطور این آدم می­تواند به کسانی که بیشتر از او می­دانند و می­ فهمند راه و روش زندگی و دنیا را بیاموزد؟ چطور چنین هنرمند و نویسنده­ای می­تواند افکار خودش را به وسیله یک اثر هنری در ذهن مخاطبش فرو کند و آنها را وادار کند مثل او فر کند و به روش او به دنیا نگاه کند؟ چطور در این عصر تکثر و تضاد برخی هنوز بر این عقیده مانده ­اند که یک اثر هنری می­تواند دیدگاه مخاطب را در مورد مسائل به طور کلی عوض کند. این دیگر نشدنی است که کسی با دیدن یک فیلم یا نمایش یا خواندن رمانی تمام افکار خودش را کنار بگذارد و با دیدگاهی زندگی کند که متعلق به دیگری است. نویسندگان و هنرمندان باهوش می­دانند که هیچ چیز را نمی­شود به روش قدیم با آن شگردهای نخ نما و با آن صدای بلند در مغز کسی فرو کرد. چون به دلیل این عصر مخاطب خودش را در حد و اندازه هنرمند و بلکه بالاتر از او می­بیند. این عصر حامل این نکته است که نسبت بین مخاطب و هنرمند و اثر همه به هم خورده و نسبتهای تازه­ای امروز جایگزین نسبتهای قدیمی شده.
پس تاثیری که یک اثر ادبی و هنری باید داشته باشد چه می­شود؟ چطور می­شود روی مخاطبان این دوره باز هم تأثیر گذاشت؟
معنای تاثیر و تاثیر گذاری به خاطر تغییراتی که نسبتهای امروز کرده اند به طور کلی عوض شده. چون سایه این عصر روی مه چیز از جمله تاثیر گذاری و هدف و اثر و مفهوم و … هم افتاده. اآثاری که در پی تاثیر گذاری به روش نویسندگان گذشته باشند دیگر آثاری شکست خورده حساب می­شوند. چون وقتی هدف اثری این باشد که مخاطب را به تم ثابت نویسنده برساند و این کار صورت نگیرد این نوع آثار علت وجودی خودشان را از دست می دهند و کارشان دیگر تمام است. این رمان یا نمایش آمده این حرف و منطق را با چکش هم شده توی سر تو کند و وقتی دیگر موفق نمی­شود پس دیگر علتی برای وجودش نیست. /مهرداد فارسی/ منبع -مجله سینما وادبیات
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 







رام کننده/ نام کننده







نویسنده: مجتبی گلستانی






هنگامی که با کنار گذاشتن برخی پیش فرض های رایج، رمان «بی ترسی» همچون بازنمود ساختار دوسویه رابطه قدرت و دانش دریافته شود، به بازخوانی بایگانی گفتمان عرفانی و سنت در ایران می رسیم: گفتمانی که قواعد درونی مخصوص خود را دارد و حاصل گروهی از پاره گفتارها یا گزاره های نظم یافته و ترکیب قدرت و دانش و حقیقت است. فوکو در کتاب «تاریخ جنسیت» در تعریف ساختار گفتمانی بایگانی می نویسد: «منظورم از بایگانی مجموعه یی از قواعد است که در دوره یی خاص و برای جامعه یی مشخص معین شده اند: ۱ مرزها و اشکال بیان پذیری ۲ مرزهای اشکال نگهداری ۳ مرزها و اشکال حافظه ۴ مرزها و اشکال فعال سازی دوباره.»
بنابراین، خوانش متن رمان، همچون تجربه دیرینه شناسی نوشته شده است که گفتمان را که همچون رویه یی در عنصر بایگانی تشخص یافته است به پرسش می کشد. رمان که گاهی بسان رساله های رمزی و تمثیلی فلسفی عرفانی جلوه می کند، در یک گزاره دوسویه فوکویی خلاصه می شود: اعمال قدرت بدون دانش امکان پذیر نیست: قدرت سرچشمه دانش است. بر این پایه، قدرت دانش را تولید می کند، نه فقط با تشویق و ترغیب به تولید دانش بلکه به این دلیل که دانش به قدرت خدمت می کند، با کاربست دانش به دلیل سودمند بودن آن. پس قدرت و دانش مستقیما بر یکدیگر دلالت می کنند: هیچ رابطه قدرتی نیست که حوزه یی از دانش همبسته خود را ایجاد نکند و هیچ دانشی نیست که در آن واحد، مستلزم و بانی روابط قدرت نباشد.
به این ترتیب، «بی ترسی» به بازنمایی خشونت و اقتدار در پس پشت اپیستمه تاریخ و سنت عرفانی فرهنگ ایران تبدیل می شود، به تاملی در باب اینکه گفتمان چگونه به فهم ما از واقعیت ساختار داده و تعبیر ما از اشیا و رخدادها و همچنین ترتیب و تنظیم امور واقعی چگونه در درون نظام های معنا از راه ساختارهای گفتمانی مسلط صورت پذیرفته است. از این رو است که رمان در همان صفحات آغازین با حضور ویراستاری که متن را به مثابه متنی کلاسیک تنقیح و اصلاح می کند، به مثابه متنی در بایگانی گفتمانی معین درمی آید و مجموعه مکانیسم هایی را بازنمایی می کند که با محدودیت و طرد گره خورده اند. این مکانیسم ها مشخص می کنند که در آن گفتمان، چه چیزی را می توان گفت، شکل گفتن آن چیز چگونه است، چه چیزی ارزش شناختن و دانستن و نیز به خاطر آوردن دارد. در بطن گفتمان عرفانی تنها یک روایت پذیرفته وجود دارد که ساختار هستی و روابط انسانی و حدود دانایی را متعین می سازد. گفتمان عرفانی مسلط پیشاپیش با کمک برخی استعاره ها و حالت ها و احساس ها و عاطفه ها و ژست ها و لحن هابرساخته شده و به واقعیت ساختار بخشیده است و در آن، بدن های معین، حرکات یا ژست های معین، گفتمان های معین، میل های معین در قالب افراد هویت یافته و ساخته شده اند.
نخستین نکته درباره «بی ترسی»، اپیستمه یا نظام دانایی کلاسیک است که در
«باغ بی نامی» تبلور یافته است: باغی که نام سابق آن «میخانه» بوده است و نام دیگرش «باغ سلامت». نظامی مبتنی بر بازنمایی و آموزش بنیادی (mathesis) که به استعاره های پزشکی و نیز استعاره باغ دانایی که درخت معرفت در آن می روید، وابسته است. مثلادر این نظام میان جهان برون و درون یا عالم کبیر و عالم صغیر فاصله یی نیست: هر آن کو ز دانش برد توشه یی / جهانی است بنشسته در گوشه یی: «هرچه در جهان هست در انسان هم هست… ما نمی توانیم کاشف جهان و کائنات شویم بی آنکه خودمان را کشف نکرده باشیم» (ص۴۲): در میان علوم کثیر نیز وحدتی وجود دارد و «از چند راه متضاد… در نهایت به یک مقصد می رسانند ما را» (ص۴۵).
دومین نکته، مساله نام و هویت سوژه در درون گفتمان است: بنده را نام خویشتن
نبود / هرچه ما را لقب نهند آنیم: نمود (feature) اولیه این گفتمان (بی) نام کننده در رابطه استاد و شاگرد یا به تعبیر عرفانی، مرید و مراد است، رابطه دوسویه یی که در رمان «رام کننده» (رمان دیگری از محمدرضا کاتب) همچون رابطه پدر و فرزند نمود یافته بود: «ما با آن دردها و بیماری ها آدم های زیادی را بی نام می کنیم و در اختیار ارباب هایشان قرار می دهیم و آن بی نام آنقدر برده اربابش می ماند تا آن کاری را که او می خواهد برایش بکند» (ص۲۳). نظام معنایی گفتمان عرفانی که در خوانش رمان «بی ترسی» دیرینه شناسی می شود، حول برخی استعاره های پزشکی شکل گرفته است و از جمله آنها استعاره درد و درمان است: دردم از یار است و درمان نیز هم: «جانان»، نامی که دلالت آن از شعر عرفانی بیرون می آید، خصلتی دووجهی دارد: بی نام کننده و نام کننده/دهنده، کسی که درد و درمان را همزمان در سلسله یی بی پایان به گردش درمی آورد. در چنین نظامی است که «هیچ چیزی مثل اشعار و افسانه ها و رمزها و کنایه ها و رقص افکار و در یک کلام جوهر زندگی نمی تواند به یک بی نام کننده کمک کند تا بیماری ها و دردهای عظیم و زیبا بسازد» (ص۴۵) و در نهایت، درد و درمان را در چرخه یی بی پایان نگه دارد. نتیجه عظیم چنین اقتدار و سلطه یی که در شکل استعاره های پزشکی درمان و سلامت نمود یافته، این است که به ابتلاو تبدیل شدن سوژه به ابژه پزشکی می انجامد. بنابراین، ارتباط تازه یی میان کلمات و اشیا برقرار می شود. هدف از برقراری وحدت میان میان آنچه گفتنی است و آنچه دیدنی است، همانا ناپدید شدن/ساختن خود گفتمان است تا نوعی نظام مراقبت و تنبیه بسط یابد.
از نظر فوکو، پزشکی نخستین گفتمان علمی درباره فرد است، گفتمانی که فرد را همچون ابژه شناخت علمی به کار می گیرد. رابطه فرد و گفتمان پزشکی بر مبنای مرگ تنظیم می شود، مرگ در مقام پایان: پایان بیماری، پایان زندگی و حتی پایان کار پزشک و چنین رابطه یی بر اساس مفهوم فنا و تناهی جسم آدمی تقویت می شود. در رمان «بی ترسی»، اگرچه گفتمان پزشکی ظاهرا در برابر مرگ مقاومت می کند، همزمان درمان می بخشد و درد می دهد: «هیچ دردی نمی میرد» (ص۵۰) و هرگونه تقلایی برای رسیدن به مرگ و رها شدن از چرخه بی پایان تولید درد همچون مقاومتی در برابر گفتمان مرگ ستیز پزشکی و در برابر داروهای مرگ بار/مرگ ستیز این گفتمان تلقی می شود: «درمان ها، داروها و ساخته های آنها [در باغ بی نامی] هرچند در ابتدا تاثیر داروها را بر امراض داشتند، اما خیلی زود خود این داروها تبدیل به امراض و دردهای تازه یی برای آن بیمار یا سایر موجودات در طبیعت می شدند» (ص۴۴). از سوی دیگر، فرد، در وضعیتی دوگانه، با بی نام شدن یا با فنا ساختن تناهی خود به منزله ابژه یی مرده مرگ در زندگی- در دام کالبدشکافی گفتمان پزشکی می افتد، بدن او تحت سلطه در می آید و زنده زنده تجزیه و تحلیل می شود. بنابراین، بدن همچون ابژه شناخت و هدف اعمال قدرت با شیوه های پیچیده یی تحت نظارت قرار می گیرد و رابطه دانش / قدرت در «باغ سلامت» با آن چیزی همراه می شود که فوکو، «تولید ابزارهای موثر برای شکل گیری و انباشت دانش، روش های مشاهده، فنون ثبت و ضبط، رویه های پژوهش و کاوش و نیز تجهیزات نظارت» می خواند تا بر مبنای آن بتواند دوگانه هایی همچون عاقل و عاشق، دانش و شهوت، فرزانه و دیوانه را تولید کند و آنگاه طبقه بندی و سرکوب و طرد کند: «ما آنها را در زندان امراض و دردها حبس شان می کنیم تا موجب بدبختی برای خودشان و دیگران نشوند. تمام بی نام ها از بزرگان و صاحبان ثروت و صاحبان هنر و علم و سیاست هستند. با توجه به این چند نمونه که ذکر شد، رمان «بی ترسی» با رمان به معنای متعارف تفاوت های فراوان دارد و در آن از شخصیت پردازی و رویدادها و کنش داستانی و تعلیق و گره گشایی و گره افکنی نشانی نیست. وضعیت ایستا و کرخت صحنه های رمان با آن دیالوگ های بلند و خسته کننده، صرفا بازنمایی کننده ملال و بی جنبشی گفتمان عرفانی است.

منبع- روزنامه اعتماد

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------







روایت تله‌شده‌ها





 

 

پیام حیدر قزوینی




«بی‌ترسی» محمدرضا کاتب از رمان‌های مهم و قابل تامل سال گذشته بود؛ رمانی که از همان ابتدایش رمان قبلی کاتب، «رام‌کننده»، را تداعی می‌کند و معلوم است که نویسنده آگاهانه و به عمد به اجرای دوباره‌ای از روایت «تله‌شده‌ها» دست زده است؛ اجرایی البته با روایت و ساختاری ساده‌تر. از قضا «بی‌ترسی» هم حدود هفت‌سال پیش نوشته شده و قرار بوده همزمان با «رام‌کننده» منتشر شود اما سازوکار مجوز و ممیزی مانع این اتفاق می‌شود و «بی‌ترسی» چند سالی دیرتر به چاپ می‌رسد. روایت خود کاتب از این ماجرا خواندنی است: «رمان بی‌ترسی را حدود هفت‌سال پیش تمام کردم و آن را نگه داشتم تا بازنویسی رمان رام‌کننده هم تمام شود. چون در رمان بی‌ترسی آمده بود که راوی، قصه زندگی‌اش را برای چندنفر گفته و آنها هم زندگی‌اش را نوشته‌اند و رمان‌های دیگری هم درباره بی‌نامی و رام‌شدگی در بازار نشر موجود است پس برای پررنگ‌تر‌کردن این فرآیند رمان‌ها را به دو ناشر مختلف سپردم تا هر دو رمان در یک‌سال و همزمان با هم چاپ شوند که البته این اتفاق نیفتاد و بی‌ترسی چندسال بعد مجوز گرفت. می‌خواستم این دو کتاب همزمان چاپ شوند چون با آنکه هرکدام از کتاب‌ها از دیگری مستقل است اما جمع این دو کتاب می‌تواند مبنایی برای کتاب سومی شود؛ کتابی که دیگر نویسنده آن من نبودم و حداکثر یک خواننده معمولی مثل بقیه بودم». به هر تقدیر «بی‌ترسی» کاتب که با ساختاری ساده‌تر، اجرایی دیگر از رمان مهمِ «رام‌کننده» است، در میان آثار داستانی اخیر ادبیات ما اثری متفاوت است و بیش از پیش نشان می‌دهد که کاتب، رمان‌نویس معاصر ماست که راهی متفاوت از جریان غالب ادبی اخیر را انتخاب کرده است. «بی‌ترسی» کاتب با این عبارت شروع می شود: «…همه عمر «بی نام» بودم: سال‌ها در آرزوی داشتن یک نام جنگیده بودم. و وقتی به آن نام دیگر احتیاجی نداشتم، یک روز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم توی آینه «نام کننده» بزرگی مقابلم ایستاده. نام کننده ای که خودش هنوز نامی نداشت و فقط زاد پدرش بود. نام کننده بی‌نامی که نامش چنان وحشتی توی دل‌ها می انداخت که قابل باور حتی برای خودش نبود. بازی پیرمرد از این جا شاید شروع شده بود که گفته بود هیچ وقت اسمی نداشته و حالا هم نمی تواند اسمی روی خودش بگذارد. و از من خواست یک اسمی برایش انتخاب کنم. خب آن موقع‌ها من یک پسر کم سال و بازیگوش بودم و فکر می‌کردم این یکجور بازی تازه است. خیلی خوشم آمده بود. چون تو عرض چند روز کلی اسم برایش پیدا کرده بودم: هر اسمی را می‌گفتم پیرمرد تو فکر می رفت و بعد می گفت با آن اسم یکجوری واضح می شود. من نمی دانستم واضح شدن یعنی چه، فقط می دانستم از آن اسم خوش‌اش نیامده. خب اگر خوش‌اش می آمد دیگر آن طوری سرگرم نبودیم…»
منبع – سالنامه ی شرق
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 









رمز و رازهای یک بینام کننده جذاب







به گزارش خبرآنلاین، آخرین رمان محمدرضا کاتب با عنوان «بی ترسی» از این دست کتاب هاست. این رمان ادامه قابل اعتنایی در مکتب رمان نویسی کاتب است. مکتبی که می شود آن را رمان رئالیزم جادویی از نوع ایرانی اش دانست. داستانی که نسبت فرا واقعیت در آن بسیار بیشتر از واقعیت است و به سبک معمول کاتب قرار نیست که این واقعیت ها شسته و رفته به دست مخاطب برسد. بی ترسی روایتی است ساده از سفر به درون انسان که ابزار خاص خودش را می طلبد. رمانی که می شود روی هر صفحه و سطرش مدتها ایستاد و فکر کرد.

داستان بی‌ترسی با شرح زندگی فردی شروع می‌شود که در سطور اول رمان اذعان دارد هیچگاه نتوانسته در زندگی برای خود نامی داشته باشد. او یک روز صبح در مقابل آئینه با یک «بی‌نام کننده» مواجه می‌شود. فردی که با شروع بیان قصه زندگی‌اش برای او مشخص می‌شود که در تمام عمرش با گرفتن نام افراد از آنها و گرفتار کردنشان به مصائب و بیماری‌هایی آنها را به انواع خودآزاری‌ و دیگرآزاری‌ها دچار می‌کرده است.

داستان کاتب در این رمان با بیان شرح زندگی این «بی‌نام‌کننده» شروع می‌شود و این شرح به سبک بیشتر داستان‌های کاتب، رمان را به فضاهایی سوررئال وارد می‌کند.

رمان با این جملات آغاز میشود:

«… همه عمر «بی نام» بودم: سال ها در آرزوی داشتن یک نام جنگیده بودم و وقتی به آن نام دیگر احتیاجی نداشتم، یک روز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم توی آیینه «نام کننده»







 



همیشه فرار سخت‌تر از جنگیدن است

 






و هفت سال سوم وقت عشق بود؛






مهدی پروین





آفتاب‌پرست نازنین رمانی است به قلم محمدرضا کاتب و توسط نشر هیلا منتشر شده است. جلد را که باز می‌کنی صفحه اول نام کتاب را نوشته نحر سنگ‌ها. کتاب از فصل‌هایی تشکیل شده که تحت دو عنوان بسیار زیبا و هم‌خوان با فصل‌ها؛ یکی در میان نام‌گذاری شده‌اند: «بی‌دهان حرف می‌زنم» که فصل و عنوان آغازگر کتاب است و دیگری « این‌طوری هم می‌شود گفت».
اگر از کاتب چیزی خوانده باشید ولی خودتان را خوره‌ی کارهای او ندانید، شاید کتاب را سخت به دست بگیرید چرا که نگاه او به روایت‌گری داستان با آنچه اذهان عموم ما به آن عادت کرده است تفاوت‌هایی دارد که ممکن است متن‌های او را کمی سخت‌خوان یا سخت‌فهم کند. اما در خصوص این کتاب با خیال راحت‌تری شروع کنید. به‌راحتی ماجرا را درک خواهید کرد و به‌زودی از آن لذت می‌برید. البته باید چند صفحه‌ای صبر و تحمل داشته باشید.
«بی‌دهان حرف می‌زنم»‌ها گفت‌وگوی درونی است؛ از زبان دختری که سومین هفت سال عمرش را می‌گذراند و به ظاهر شیرین‌عقل است اما این شیرین عقلی گاهی مواقع با حرف‌های او جور در نمی‌آید. البته این مطلب سهو و خطای نویسنده نیست؛ بلکه هوشمندی او برای بیان این مطلب است که دختر ماجرا شیرین‌عقل نیست فقط کم آورده است. برای مواجهه با همه سختی‌هایی که با آن‌ها رو در رو ایستاده است؛ برای گذشتن از مسائلی که سینه‌به‌سینه‌ی‌ او ایستاده‌اند و برای هضم همه‌ی آن‌چه خارج از اراده‌ی او بر سرش هوار شده است … و این‌ها همه باعث شده تا او در پی مهلتی برای ترمیم ظرفیت‌های سرریز شده‌ی تحمل خود بگردد.
اما کاتب ماجرا را از زاویه‌ی دیگری هم دیده است؛ «این طوری هم می‌شود گفت»‌ها دقیقاً مثل عنوانش قصه را جور دیگری تعریف کرده؛ از دید دانای کل و این‌گونه دیگرانی که از جهاتی دیگر درگیر ماجرا هستند داستان را پیش می‌برند و بسط و توسعه می‌دهند.
ماجرای کتاب در مجموع در مورد چند خانواده نیمه ایرانی – نیمه عراقی است که با الطاف صدام مشمول قانون معاودین شده‌اند. یعنی به جرم این که اجداد آن‌ها همگی عرب نیستند و در بین آن‌ها تعدادی ایرانی هم دیده می‌شود از کشور خود اخراج شده و البته هر کدام که توانسته‌اند بنابر خویشاوندی یا نزدیکی راه به ایران آمده‌اند و یا پس از این‌که تقدیر خود را در کشورهای عربی و حاشیه خلیج فارس و یا دیگر هم‌سایه‌های عراق طی کرده‌اند، سرنوشت‌شان به ایران گره خورده تا بتوانند زندگی خود را ادامه دهند. در این بین خانواده‌هایی هم بوده‌اند که زن و شوهر مجبور به جدایی شده‌اند و حالا دختر قصه ما تک و تن‌ها مجبور است در کارخانجات سنگ بری زندگی و کار کند تا بتواند با آنچه بر او گذشته کنار بیاید. حالا این‌که پدرش چه شده یا چرا دختر سراغ مادرش نمی‌رود را از خلال خواندن کتاب خواهید فهمید.
برای این‌که با داستان راحت تر کنار بیایید و زودتر حرف آن را بفهمید دقیقاً هم‌این کار را بکنید! یعنی با داستان راحت کنار بیایید! خودتان را درگیر قضاوت کردن درخصوص خوبی و بدی آن نکنید. به همین سادگی. کتاب را به دست گرفته‌اید و زمان خود را صرف آن می‌کنید؛ پس تنها کاری که باید انجام دهید این است که کتاب را بخوانید و در آن شناور شوید. اگر بخواهید به جمله جمله‌ی آن با دقت فکر کنید که آیا با منطق عقلانی شما جور در می‌آید یا نه؟ اولین اشتباه خود را مرتکب شده‌اید و پای‌تان در بندهایی گیر خواهد کرد که البته جواب مناسبی برای سؤالات شما خواهند داشت ولی این جواب‌ها به قیمت دور شدن از لذت ماجرا برایتان تمام خواهد شد.
اگر برای خواندن کتاب به خودتان سخت نگیرید عمق داستان خودش را به شما می‌رساند و آن وقت می‌توانید به‌راحتی از جملات نابی لذت ببرید که جایی تجربه‌اش کرده اید و کاتب با استادی تمام سخت‌ترین آن‌ها را با کلمات عیان کرده است.
آفتاب‌پرست نازنین ساده‌تر از آن‌چه گفتم است. ماجرای تقابل عشق و کینه است؛ کینه‌ای که سال‌ها از خشم صاحب‌دلان آب خورده و آنقدر تنومند شده که قلب را به آهن بدل کرده و حالا دیگر برای صاحبش چاره‌ای نگذاشته مگر نابودی انسانیتش و البته از سوی دیگر قلب‌هایی هم هست که از این دام رها می‌شود و از چشمه‌ی محبت می‌نوشد و کینه را تکه‌تکه از خود بیرون می‌کند.
«استادم می‌گفت خداوند خوب‌ها را به اندازه‌ی بدها گاه عمر می‌دهد اما چون خوب‌ها با رفتن‌شان دل‌مان را غمگین می‌کنند و ما دوست داریم سال‌ها با آن‌ها بمانیم فکر می‌کنیم آن‌‌ها را خداوند زودتر می‌برد … انسان دلش برای اعمال خوب آدم‌های دیگر است که تنگ می‌شود نه برای خود آن آدم‌ها.» ص ۱۲۸
« آدم گاهی راهی را بلد است اما جرئت نمی‌کند ازش برود. وقتی دیگران می‌روند او هم کیف می‌کند. این ذات آدم لامذهب است.» ص ۲۱۶
از ارنست همینگوی نقل شده که می‌گوید داستان‌های خوب یک ویژگی مشترک دارند و آن این‌که همه‌ی آن‌ها واقعی‌تر از آن هستند که بتوانند اتفاق بیفتند. شاید شما هم پس از خواندن این کتاب کمی به این جمله فکر کنید.

مجله‌ی «نسیم بیداری»







ترس ها را پشت آرزوهات قایم كن






نویسنده: میثم اسماعیلی





محمدرضا كاتب از آن دسته نویسندگانی است كه چندان در بند جوایز متعدد ادبی در ایران نیست، (هر چند آثارش چندین جایزه ادبی را به خود اختصاص داده) نه این كه بی علاقه باشد، اما حضور بسیار كمرنگش در مطبوعات و رسانه ها نشان از این دارد كه چندان علاقه ای ندارد خود و حرف هایش را جدا از داستان ها و رمان هایش سنجاق كند و تحویل مخاطب كتابخوانش دهد. این اتفاق را حتی می توان از اولین صفحه كتاب تازه اش هم متوجه شد؛ جایی كه روبه روی عنوان «نویسنده به روایت خودش» تنها به آثار منتشر شده از این نویسنده محدود شده است.
كاتب، جهان داستانی خاص خود را دارد و جای تاویل و تفسیر و البته تخیل را به عهده خواننده اش می گذارد. اغلب داستان هایش، خواننده را بین خیال و واقعیت نگه می دارد و خود و تخیل داستانی اش را به خواننده اش تحمیل نمی كند. «رام كننده» عنوان تازه ترین اثر این نویسنده است.
او از معدود نویسندگان معاصری است كه در داستان به زبان ویژه خود رسیده است، بازی های زبانی فراوان همراه با روایت های تودرتو از ویژگی های داستان های اوست كه در رام كننده نیز از این ویژگی نهایت استفاده را برده است.
«رام كننده» در دو فصل بلند نوشته شده و سرشار از دیالوگ های چند صفحه ای میان اشخاص و گاه مونولوگ یا گفتارهای ذهنی طولانی است كه كاملاآگاهانه و دقیق در خدمت فضاسازی داستان است.
محمدرضا كاتب به نزدیكی هنرها در وضعیت پست مدرن اشاره می كند و از داستان به عنوان قالبی یاد می كند كه بیشترین سود را از این نزدیكی می برد و به حد اعلای خود نزدیك تر می شود.
او رمان «رام كننده» را پرداختن به همین موضوع می داند و معتقد است در این رمان بیش از پیش سعی كرده است مرز میان داستان و هنرهای دیگر را كمرنگ تر كند.
«رام كننده» سرشار از تصاویر محو و خاكستری و همراه است با دیالوگ هایی جذاب و ملموس كه شاید هر مخاطبی بتواند خود را در بخشی از این داستان پیدا كرده و خود را نشانه گذاری كند! در بخشی از رمان محمدرضا كاتب نوشته است: «اوهام و آرزوها ترس های آدم را پشت چیزهای مرئی و نامرئی قایم می كنند تا ما همه اش دنبال گمشده ای باشیم. همه مان همه عمر دنبال یك چیزهایی می گردیم كه ظاهرا اسمش زندگی است و اسم واقعی اش تله.»






چگونه می­توانیم آثاری ماندگار خلق کنیم؟







از دغدغه­ های همیشگی هنرمندان و نویسندگان در همه زمانها خلق آثار جاودانه است. آثاری که از گزنده زمان در امان باشند و نابود نشوند. شاید تمایل هنرمند به جاودانگی اثرش بی ربط به تمایل شدید انسان به جاودانگی نباشد. وجود این همه افسانه و اسطوره بی دلیل نیست و نشان از تمایل شدید انسان به جاودانگی است. تا جایی که خیلی از تغییرات اساسی و حوادث بزرگ تاریخی را می­توان از پس ان تفسیر و ترجمه کرد. شخصیتهای بزرگ حادثه­ های بزرگی به وجود آورده ­اند تا به این نیازشان پاسخ داده باشند. در هر خط و گره، نقش و نگار و هر آنچه زیبایی است رد پای جاودانگی دیده می­شود. در هر چه نمودی از زیبایی، ذوق و خلاقیت انسان دارد می­شود تلاش آدمهای زیادی را دید که می­خواهند بعد از خودشان بمانند و با تمسک به این زیبایی در زمان سفر کنند.

این چنین است که نویسنده و هنرمند هم به وسیله اثرش می­ماند و به آینده سفر می­کند. او در این راه باید بر مشکلات فراوانی پیروز بشود.که یکی از انهافشا رهای بیرونی است. هنرمندان و نویسندگان در هر برهه با فشار امواج اجتماعی، سیاسی، روانی، فلسفی، ادبی، هنری و ... زیادی روبه­ رو هستند. گاهی این فشارهای بیرونی برحسب اتفاق با انگیزه­های درونی هنرمند برای خلق اثر یکسان می­ شوند و این کار هنرمند را بسیار سخت می­کند چون او از درونش گریزی ندارد و همان چیزی که موجب خلق اثر می­شود آن را جوان مرگ هم می­کند. اگر هنرمند بخواهد انگیزه­هایش را (که بر پایه همان موجها و فشارهای زودگذر، مقطعی هستند) بکشد و به آنها تن ندهند در حقیقت اثر خود را کشته است.

این موجهای زودگذر زمانه، هنرمندان و نویسندگان را مثل پر کاهی به این سو و آن سو می­برند. این موجها و فشارهای مقطعی گاه تعیین کننده نیازها و دغدغه­ های مخاطبین یک جامعه هستند و نشان میدهند این جامعه در این مقطع زمانی خاط چه افکار و آرزوهایی دارد و چه سفارشی به هنرمندانش میدهد. سفارشهای هر دوره در بیشتر اوقات مشخص و معین است و بازآفرینی و شکل دهنده این سفارشها هنرمندان موج سوار آن دوره هستند.

سفارشها، فشارها و موجها جای کمی برای هنرمندان باقی میگذارند. چون اهداف تعیین شده دست و پای هنرمند را میبندد و او در نهایت باید شرح و بسط دهنده چیزی باشد که جامعه نیاز دارد.

نشانه و ماهیت سفارشها و فشارها و موجها، زودگذر بودن آنهاست. به گذشته که نگاه کنیم، ردپا و تأثیر جنبشها و مکتبهای سیاسی، فکری و فلسفی، اجتماعی و ... را در آثار ادبی و هنری فراوانی میبینیم. آثاری که امروز بسیار مهجورند و دیگر نامی از آنها نیست. در حالی که اکثر آنها در عصر خود مخاطبین زیادی داشته ­اند چون فریاد و زبان و نیاز توده­ هایشان بوده ­اند یا نیاز و فریادی بوده­ اند که کسانی در دهان توده ­ها جا داده ­اند. این گونه آثار در مقطعی کوتاه مخاطبان را به شدت با خود درگیر میکنند و با افول موجی که باعث تولیدشان شده خود آثار هم افول میکنند. گاه حتی این موجهای ناخواسته خود نویسنده و هنرمند را هم در برمی ­گرفت و او را به دام فشارها و سفارشهای بیرونی می­انداخت و حتی تصور بعضی از ایشان این بود که نگاه و درد خود را بازگو میکنند و صدایشان ناخواسته و اتفاقی با صدای عوام با بخشی از جامعه همراه شده است. افتادن هنرمند در ورطه عوام گرایی از دلایل این نوع نگاه است که ناخواسته و دائم خودشان به خودشان سفارش میدهند، سفارشهایی که سوار بر امواج و فشارهای جامعه است.

بخشی دیگر که به موجها و فشارهای بیرونی تن میدهند هنرمندان خودباخته ای هستند که چون خود را کوچک میبینند در مقابل فشارها به سرعت کوتاه می­آیند و تبدیل به مرغ مقلد میشوند. نه خود ریشه ا ی دارند و نه به تبع انهااثرشان .مثل تکه­ ا ی چوب به هر موج تن میدهند و رهسپار میشوند تا موجی دیگر پیدا شود و بر آن سوار شوند. بعضی­هایشان این اقبال را داشته­ اند که با موج تازه هم خود را به سرعت همراه کنند و باز جلوی چشمها بمانند.

از مختصات عصر ما حجم زیاد اطلاعات و تقسیم (یا دایگی تقسیم) عادلانه و یکسان اطلاعات است. هم چنین این عصر، عصر تنوع و تکثر، سرعت و ولع بی پایان است. خصلتهایی که همه به ضرر نویسندگان موج سوار است. مختصا تی که به ما می­فهماند هر روز موج و فشار سیاسی، فلسفی، هنری و اجتماعی و ... تازه­ ای در راه است و مخاطب، دنبال هنرمند موج سوار خود میگردد، هنرمندی که به بیشترین خواسته­ های او بهترین پاسخها را بدهد و بازتاب نیازها و اغراضشان باشد.

جهان، جهان لذت، تنوع و سرعت و گذر است که مخاطب به سعت از هر چیزی روی گردان میشود. او مدام دنبال قهرمانهای تازه­ ای است که به نیازهای روزافزونش پاسخ بهتر و تازه تری بدهند.

در عصری زندگی میکنیم که انگار داریم فیلمی از خودمان، زندگی و جهانمان با دور تند میبینیم. حوادث همه به سرعت اتفاق می افتند حوادثی که صد سال قبل باید بیست سال طول میکشید تا اتفاق بیفتندامروز در مدت کوتاهی رخ میدهند.

دیگر حتی این سرعت زیاد موجب شگفتی یا وحشت کسی هم نمیشود. انگار عادی است و همه قبول کرده­ اند که دور زندگی تند شده است. طبیعی است در چنین جهانی، سرعت امواج و فشار هم بیشتر میشود زود طلوع میکنند و زودتر غروب میکنند و دوام کمتری هم دارند. گاهی قبل از سوار شدن بر موجی تازه باید از آن پیاده شد چون افول کرده و دیگر تمام شده است.

شاید به دلیل این شتاب و سرعت روز افزون است که میانگین عمر آثار هنری به مرور کم میشود و کمتر هم خواهد شد. وقتی عمر آثار ادبی به دلیل ویژگیهای خاص دوره ما اینطور کوتاه میشود و آثار هنری دچار زودمرگی میشوند سوار شدن بر امواج و فشارهای زودگذر و سطحی جامعه و گرفتن سفارش از جامع ه­ای اینطور لغزنده و تنوع طلب، بدترین کار است. چون با انتخاب این راه نویسنده خود خواسته عمر اثر ش را کوتاه تر از انچکه باید می کند. به همین دلیل این روزها میبینیم که گاهی اثری پیش از تولد می میرد و هنرمند کم شانس حتی نمیتواند جایزه ­اش را از سفارش دهنده بگیرد.

هنرمند و نویسنده روز به روز بیشتر به این فکر می افتد که چطور میشود از دست این امواج متلاطم و فشارهای فرعی و مقطعی و خواست های زودگذر جامعه که او ومخاطب او و جهان اطراف را در برگر فته فرار کند؟ چگونه از این همه هیاهوی سرعت و طلوع و افول جان سالم در ببرد و اثرش را ماندگارتر کند؟ اینها سوالاتی است که هر هنرمند و نویسنده ­ای روزی به آن برمی­خورد و باید برایش پاسخی پیدا کند یا دست کم تکلیف خود را در این میان روشن کند وبداند کجا میرود و چه قرار است بر سرش بیاید.

ماندن در سطح مخاطب و جهان ظاهری او تن دادن به فشارها و خواسته ­های مقطعی و زودگذر زمانه­اش، پرداختن به سطوح فرعی­ ای که در پوسته ی ظاهری زندگی با آن درگیر است سطحی که به راحتی قابل لمس است تنهای یکی از راههای ارتباط با مخاطب است. راه دیگر شناخت ودرک عمیق و برقرار کردن ارتباط درونی با اوست .برای بیان دردهای اصیل میتوان از راهی وارد شد که به نیازهای اساسی و اصلی و همیشگی یک انسان منتهی میشود. امکان گفت و گو با هر انسان هم به وسیله ی سطح بیرونی و مقطعی و پوسته او و هم به وسیله درون و ریشه و تنه اصلی اش میسر است. از هر دو راه میتوان به دغدغه ­های انسانی رسید.

هنرمندان و نویسندگان بزرگ همیشه سعی میکنند از راههای صعب العبور، سخت تر و عمیق تر به درون انسان نفوذ کنند و از اصلی ترین نیازهای همیشگی او بگویند. اگر کل بشریت را به مثابه انسانی واحد فرض کنیم، با شناخت اصول و ریشه­ های دائمی انسان میتوانیم با مخاطبان مختلف در هر جای زمان و مکان ارتباط برقرار کنیم، کاری که نویسندگان و هنرمندان بزرگ انجام داده ­اند. آنها از نیازهایی چنان اصیل حرف میزنند که مخاطب با رجوع به درون خود آنها را پیدا میکند. گاهی فشارها و موجها روی انسان امروز را طوری میپوشانند که هنرمند نیاز به اشتباه می­افتد چون سطح و نیازهای فرعی انسان با عمق و نیازهای اصلی ­اش یکی به نظر می­رسد.

انسان امروز به درختی عظیم میماند که لایه­ های درونش را میوه ­ها و برگهای زیادی پواشنده­ اند. برگها و میوه­ ها (سفارشهای زودگذر و فشارهای مقطعی جامعه) در بهار و تابستان، چنان این درخت را میپوشانند که دیگر تنه اصلی آن قابل دیدن نیست . و خود درخت، پشت برگها و میوه­هایش گم شده و با برگهایش اشتباه گرفته میشود. برگها و میوه­ها با موج گرما و سرما می­آیند و میروند اما تنه و ریشه­ های درخت همچنان پابرجا هستند. هرچند نیازها و چارچوبهای اصیل و واقعی و همیشگی انسان هم مثل تنه و ریشه­ های اصلی درخت تغییر میکنند اما همیشه وجود دارند و در همه فصلها در برابرمان هستند. خواسته ­ها و نیازهای اصلی انسان همه گیر و نامحدود است گرچه از شکلی به شکل دیگر در حرکت است اما محو نمیشود.

نوسنده یا هنرمند شاخ و برگ و میوه این درخت را کنار میزند و به دیدن آن بسنده نمیکند. ممکن است هنرمندان از برگ و میوهها ی این درخت برای رسیدن به هدفشان استفاده کنند .چون انهاپس از کنار زدن برگها و پوسته ظاهری دنبال ریشه و تنه اصلی درخت میگردند هنرمند اصیل به ریشه­ ها اتکا میکند. معنی و مفهوم ادبیات و هنر برای او یافتن راهی است برای عبور از لایه رویی و سطحی برای رسیدن به ریشه و چهره واقعی و اصیل آن انسان نمونه به تبع آن انسان امروز.

آثاری که به اصالت انسانی پرداخته ­اند توانسته ­اند در زمانهای مختلف دچار دگرگونی در معنا شوند. این آثار حتی گاهی بازتاب امواج زمان خود نیز بوده ­اند .یعنی از اتفاقات مقطعی و فرعی زمان خود دور نبوده ­اند. با آنکه این آثار انسان را در بزنگاه خاصی از تاریخ، تشریح و توصیف میکنند اما به دلیل اصالتشان، میتوانند در زمانهای مختلف، کارکردی بسیاری بیشتر از آثار موج سوار داشته باشند. شاید به همین دلیل باشد که امروز سبک و شیوه کار خیلی از نوسندگان و هنرمندان دوره کهن و کلاسیک را سوررئالیستی با مدرن و حتی پسامدرن میداننند .چون آنها از دردها، نیازها و مسائلی که همیشگی و اصیل بوده حرف زده ­اند.

انسان خواسته ­ها، نیازها و در یک کلام ابعادی همیشگی دارد که حذف شدنی نیست. شاید شکل بروز و ظهور این ابعاد و نیازها در زمانهای مختلف تغییر کند اما این به معنای حذف آن ابعاد و مختصات نیست .اگر این مشخصه ­ها حذف شود ماهیت انسان او نیزتغییر میکند. زمان و مکان و موجهای کوتاه مدت و فشارهای فراوان چهره امروز ادبیات ما را تغییر داده است. به گذشته که نگاه کنیم رد این امواج را میبینیم .می­بینیم که چگونه امور فرعی و فشارهای گذرا و مقطعی، خلاقیت نویسندگان و هنرمندانمان را به بازی گرفته است. گاهی حتی نمیخواهیم گذشته را ببینیم و یا به روی خودمان بیاوریم چون اکنونمان را ادامه همان گذشته­ ها میبینیم .که اگراز آن درس نگیریم مجبوریم بار دیگر آن را تکرار کنیم. تمام گذشته حی و حاضر و در یک قدمی ماست. کافی است بخواهیم دیگر تکرارش نکنیم. شاید وقت آن باشد که شاخ و برگ، میوه­ ها و خاک پای این درخت را کنار بزنیم و برای ریشه و تنه اصلی و واقعی و همیشگی آن – انسان – در آثارمان جای وسیع تری باز کنیم. بدانیک که هرچه بیشتر به موجهای فرعی و گذرا اهمیت بدهیم جای کمتری برای اصالت باقی میماند.

مرز میان کارهای سطحی و عمیق هم همینجاست. بحث مخاطب عام و خاص و داستان عامه پسند و خاص و همه این تقسیم بندی ها هم اینجا میتواند به پایان برسد. چون به خودی خود داشتن مخاطب، یک اثر را بی ارزش یا باارزش نمیکند. به خودی خود فرار مخاطب از آثار عمیق یا آثاری که ظاهری عمیق دارند آن کار راباارزش یا بی ارزش نمیکند. بلکه پرداختن به موجها، فشارها و سفارشهای زمانه و ندیدن تنه و ریشه­ های اصیل انسانی است که مشخص میکند یک کار در چه حدی ظاهر شده است و این میزان کاملی برای سنجش آثار همه دوره ها به ما میدهد، تنه و ریشه­ های اصیل و اصلی انسان همان چیزی است که میشود به آن اعتماد کرد و به وسیله آن از دست امواج و فشارهای لرزان و مقطعی و سطحی گریخت. هرچند که این گریختن فقط جایی برای شروع باشد. /منبع همشهری داستان/






 


همیشه فرار سخت‌تر از جنگیدن است






فرشته نوبخت




محمدرضا کاتب نویسنده‌ای ست که او را به خاطر متفاوت نویسی‌اش و بیشتر از هرچیز به خاطر «وقت تقصیر»َش شاید می‌شناسیم. به جز «وقت تقصیر»، «پستی»، «آفتاب‌پرست نازنین»، «هیس» و... از جمله آثار او هستند و مطمئن باشید که در رمان «رام‌کننده» نیز با اثری به همان پیچیدگی و در عین‌حال با همان نگاهِ کاتبانه مواجه خواهید بود. «رام‌کننده» رمانی شدیدا وابسته به اوهامِ راوی، ذهن‌گرا و کنایی ست به اضافه مضمون و فلسفه‌ای که با اسارت و دربندیِ دست و پای انسان در قل‌وزنجیر زندگی و فرار و جنگیدن‌‌های تمام‌نشدنی‌اش در ارتباط است ... «من تله شده بودم و این را وقتی فهمیدم که دیگر دیر شده بود...» این اولین جمله‌ی رمان است که به راستی اگر بتواند و موفق شود که تله‌تان کند، تا ته کار را می‌روید و می‌رسید به «چرخنده» و فراری که سخت‌تر از جنگیدن است حتی. وگرنه، در همان چند صفحه‌ی اول همراه چند خمیازه‌ی کشدار از خیرِ خواندن آن خواهید گذشت. این را هم می‌گویم چون شک ندارم هر کسی و با هر سلیقه‌ای به سراغ آثار محمدرضا کاتب نمی‌رود که مخاطب خاص و سخت پسندِ خودش را می‌طلبد که لذت خودش را نیز از خواندن این‌گونه‌‌ی اثری می‌برد. «رام‌کننده» روایتی شدیدا ذهنی و درونی و درگیر هویت است که از سوی راوی اول‌شخصِ غیرقابل اعتماد روایت می‌شود. غیر قابل اعتماد، به این دلیل که راوی هیچ تلاشی برای فاصله گرفتن و دور شدن از دنیای ذهنی و خیال و اوهام خود و نزدیک شدن به دنیای بیرونی و عینی نمی‌کند و همین خصوصیت، درگیری مخاطب را با متن دشوار می‌سازد و هم‌ذات پنداری و همراهی خواننده‌ای را که خواهان قصه و داستان است، تحت تاثیر خود قرار می‌دهد. به عبارتی در رمان «رام‌کننده» مخاطب هرچند که با مثلث عشقی، مسئله‌ی هویت و انسانِ تنها مواجه است، اما با قصه و داستان به مفهوم کلاسیک آن، چنان‌چه با روایت، به مفهوم کلاسیک آن مواجه نیست. فقدان جذابیت‌‌های داستانی، فقدان قلاب و گره‌هایی که مخاطب را در صحنه‌های خاص‌ و یا حتی در خط سیر روایتِ ذهنی گیر بیاندازد و گرفتار یا به قولِ اثر «تله» کند، ممکن است به راحتی هر مخاطبی را هرچقدر هم سخت‌گیر باشد، همراه نسازد. از سوی دیگر، این فقدان، اثر را به سوی حرافی‌ها و ذهنی‌بافی‌های تمام نشدنی راوی پرتاب می‌کند و اتفاقا به شیوه‌ای جذاب، بی‌آنکه منافاتی با شکل و محتوای اثر داشته باشد، حتی گاه آن را به سوی تحلیل‌های فردیِ راوی سوق می‌دهد... «تله‌ها مثل عشق می‌مانند، جایی در قلب مخفی می‌شوند و با کرشمه‌ی زنی، مثل یک هیولا زنده می‌شوند...» این نیز چرب‌دستی کاتبانه است که برای پرکردن جای خالیِ تعلیق در رمان «رام‌کننده» بسیار خوش نشسته به شرطی که حوصله مخاطب با او همراه باشد. با این‌حال کاتب با همین چرب‌دستی و هوشمندی فوق‌العاده‌ی خود که پیش‌تر نیز آن را اثبات نموده، کوشیده و بی‌تردید موفق هم شده که از قصه‌ی کوچکِ بی‌فراز و فرودِ ‌تنیده در کل متن، به اضافه‌ی زبانِ پاکیزه و همچنین تکنیکِ روایتِ داستان، به شیوه‌‌ای کاملا خاص خود به خلق و تصویر جهانِ «رام‌کننده» بپردازد؛ آن‌چنان‌که در رمانِ «آفتاب‌پرست نازنین» ... کوتاه سخن این‌که اگر قبلا یکی از آثار محمدرضا کاتب را خوانده‌اید و باز همچنان مشتاق خواندن اثر تازه‌ی او «رام‌کننده» هستید، بی‌تعارف معطل نکنید.

 

این مطلب در نافه نوروزی منتشر شده.






متن صحبت های محمدرضاکاتب درجایزه ادبی روزی روزگاری






اب روشنایی است.وبا د وخاک واتش روشنایی است.وهنروادبیات روشنایی است.هرچه که حیات بخش باشد جزروشنایی هاست . وروایت نو به نوی حیات نیز کامل کننده ی عناصر این چرخه است . روایت اصیلی که صدای نبض اگاهی را به گوش ما میرساند. وبه نجوا میگوید که نام دیگر اگاهی حیات است .اگر چه این حیات پیچیده میان درد و تاریکی باشد . اگر چه این راه از کوره راههای سخت و سنگین بگذرد . اگر چه همراه با همه ی چیزهای درد اور باشد .قرنهاست که ما همراه با هنرمندان وادیبان بزرگ جهان درد ل تاریکی هابه دنبال ا ب حیات سفر کرده ایم .واز انها اموخته ایم که تاریکی فقط بها نه ومعبر خوبی برای رسیدن به قسمت روشن حیات است .اگر چه تمام سختی ها وسنگهامثل همیشه ی تاریخ مقابلمان ایستاده با شند اما چیزی از جنس هنرو ادبیات وحیات وادارمان میکند که باز از میان سنگها و سختیها و تیرگیهای روزگارمان بگذریم وزخمی وخاموش اما ارام و بی وقفه پیش برویم .....جا دارد همین جا از تلاشهای فراوان هیئت محترم داوران وبرگزارکنندگان این جشنواره به سهم خودم تشکر وقدردانی بنمایم .متشکرم .







نگاهی به رمان آفـتاب پرست نازنین






شاهرخ گیوا






وقتی در این آشفته بازار نشر و مجوز و ممیزی، خبر انتشار یک اثر تازه را از یک داستان نویس جدی می شنوی، نمی شود معطل کرد و نرفت سراغ اثر. همین اواخر خبر انتشار رمانی از محمدرضا کاتب را شنیدم و بی درنگ شوق خواندنش هم در پی آمد. آفتاب پرست نازنین، آخرین اثر محمدرضا کاتب است که به تازه گی از تو به توهای ممیزی وزارت ارشاد خلاصی یافته، چاپ شده و بالاخره در جعبه آیینه کتابفروشی ها نشسته است. و حالا نگاهی به این کتاب:

آفتاب پرست نازنین رمانی ست 285 صفحه ای که نشر هیلا آن را منتشر کرده است. 285 صفحه ای که صراحت تصاویر گزنده جنگ را کنار می گذارد تا از تبعات و حاشیه های آن بگوید. هر چند این تبعات نیز چیزی کم از داستان تراژیک جنگ ها ندارند. جنگ در این رمان عنصری ست محسوس که مانند چتری شوم بر سر شخصیت های رمان سایه انداخته است؛ اما نویسنده هیچگاه سعی نمی کند از جغرافیا و یا حتی ایدئولوژی حاکم به آن حرفی به میان بیاورد، بلکه جنگ را ذاتا عنصری نامطلوب معرفی می کند که زندگی اجتماعی، اخلاقی و حتا عاطفی آدم ها را به ورطه ویرانی کشانده است.

فضای این رمان جایی ست در نزدیکی مرز ایران و عراق؛ اما زمان داستان سال ها پس از جنگ ایران و عراق است. از اطلاعات نیم بندی که در رمان داده می شود پیداست در آن سوی مرز مدت هاست رژیم صدام نیز سقوط کرده و حالا به ظاهر خبری از لشکرکشی ها، ادوات نظامی و چه و چه... نیست؛ اما آدم های آن هنوز درگیر تبعات جنگ هستند؛ و گویا اصلا این جنگ را پایانی نیست. نویسنده هوشمندانه از تاکید بر نام جنگ ها و جغرافیای آن پرهیز می کند؛ و حتا با انتخاب نام های مهجور برای شخصیت های رمانش، سعی کرده آن را به هر جغرافیای دیگری نیز تعمیم بدهد. چندان که یکی از شخصیت های اصلی رمان دخترکی ست که پدربزرگش در کشوری و مادرش در کشوری دیگر به دنیا آمده است و پدرش نیز ایرانی تبار است. دخترک خودش نیز معترف است که آدمی بین المللی است! و همین اشاره هاست که عامدانه رمان را به سوی یک جغرافیای نامتعین سوق می دهد. و یکی از خوبی های آفتاب پرست نازنین، همین است؛ هر چند معتقدم بهتر از این ها نیز می توانست باشد.

این رمان با دو نظرگاه متفاوت روایت می شود. در ابتدا به ظاهر دو قصه مجزا را می خوانیم. یکی حدیث نفس دخترکی جنگ زده است که رمان نیز با هم او آغاز می شود؛ و دیگری داستان مردی عراقی ست که هست و نیستش را فروخته و به همراه نوه هایش، از آن سوی مرز به ایران آمده تا انتقام کشته شدن پسرش را بگیرد. این دو داستان به ظاهر مجزا، یک فصل در میان، روایت و در میانه های کتاب در هم ممزوج می شوند. و در نهایت نیز با روایت همان دخترک آغازین به پایان می رسند.

به نظر می رسد کاتب در این رمان سعی کرده یکی ـ دو گام از سبک و سیاق داستان های پیشینش فاصله بگیرد. داستان هایی که غالبا با اقبال خوانندگان به اصطلاح خاص تر رو به رو می شد؛ اما این بار اقبال به طیف وسیعتری از خوانندگان رو کرده است و لااقل در خوانش رمان آفتاب پرست نازنین طیف های گسترده تری می توانند شرکت داشته باشند.

 








تفکیک دهه‌ها چه  تاثیری بر ادبیات و هنر ما دارد






محمدرضا کاتب





 

«کل قضیه برای ما جای سئوال دارد. باید ببینیم که تفکیک دهه‌ها از نظر ادبی و هنری، چه کاربرد و تاثیری بر ادبیات [و هنر] ما دارد و آیا درست است که خودمان بیاییم و ادبیات را بر اساس دهه‌ها نقد و بررسی کنیم؟»
نویسنده رمان‌های «پستی» و «وقت تقصیر» معتقد است که «کاربرد تفکیک دهه‌ها بیشتر در بخش‌های مدیریتی و یا در جاهایی که از قبل هدف‌گذاری شده، کارساز است» و در ادامه از این عبارت درمی‌آید که «منطق تفکیک دهه‌ها و نقد و بررسی بر اساس این تفکیک‌سازی، بیشتر بر این پایه است که [برای تفکیک‌ کنندگان] اهداف از پیش تعیین شده‌ای وجود داشته باشد تا در پایان زمان -یا دهه- مقرر، ببینند چه قدر از آن اهداف محقق شده است و تا چه اندازه در رسیدن به آن، ناکام مانده‌اند. بر این اساس خواهید دید که کجاها اشتباه صورت گرفته و باید تصحیح شود.»
کاتب اضافه می‌کند که «بنابراین، تقسیم‌بندی دهه‌ها، دوره‌ها و سیکل‌های مختلف، چنانچه مبنایی برای هدف‌گذاری یا ارزیابی این اهداف طی دوره‌ای مشخص -مثلا یک دهه- باشد، تاثیرگذار خواهد بود.»
کاتبِ رمان‌های «آفتاب‌پرست نازنین» و «رام‌کننده» در پاسخ به این سوال که تقسیم بندی مقاطع زمانی مثل دهه‌ها بر اساس زمان تقویمی، چه تاثیری بر کار نویسندگان و پدیدآورندگان آثار ادبی و اساسا بر خود ادبیات دارد، این طور توضیح می‌دهد: «ارزیابی‌ها بر اساس این تقسیم‌بندی دهه‌ای باعث می‌شود که نویسندگان و دست‌اندرکاران ادبیات بفهمند که هر کدام به شخصه یا به صورت گروهی چه کرده‌اند و حالا کجاها ایستاده‌اند. باعث می‌شود که نقاط ضعف و پیشرفت خود را بیشتر درک کنند. در این صورت ما می‌توانیم نگذاریم که خطاهایمان باز استمرار پیدا کند و موجب شویم که اشتباهات‌مان در یک‌جایی قطع ‌شود.»
کاتب در ادامه به صراحت یادآور می‌شود که «اما اگر این تفکیک دهه‌ها برای این باشد که ما خطاهای‌مان را توجیه کنیم و بهانه به دست بیاوریم که به خطاهایمان باز ادامه بدهیم و در واقع، جلوگیری از اشتباهات‌مان را به آینده موکول کنیم، طبیعی است که این تقسیم بندی‌های دهه‌ای، در نهایت به ضرر خودمان تمام می‌شود و کاری را از پیش نمی‌برد. چه دلیلی دارد که برای فهمیدن خودمان و خطاهایمان، حتما بگذاریم زمان خاصی طی شود.»
برنده جوایز کتاب سال نویسندگان و منتقدان مطبوعات به خاطر رمان «هیس»، تندیس بهترین رمان سال از جایزه ادبی یلدا بابت انتشار «وقت تقصیر» و تندیس بهترین رمان سال از جایزه روزی روزگاری برای «آفتاب‌پرست نازنین» در پایان گفت‌وگویش با روزگار می‌گوید: «نویسندگان و متولیان باید دائم نگاه‌شان به پشت‌سر باشد. به همه گذشته‌ها و تجربیاتی که وجود دارد. یک چشم‌شان هم باید به آینده باشد. آینده نزدیک و دور و از نقد خود یک لحظه غافل نباشند و زمان را به هر بهانه‌ای که هست، از دست ندهند.»
منبع -ادبیات سوم




 



نگاهی به رمان رام کننده






نوشته ی علی نیلی






جدیدترین رمان محمدرضا کاتب، یک تله به تمام معناست؛ اگر اسیر داستان­نویس و بازی­اش شوی و دم به تله­اش بدهی، ممکن نیست که از چم و خم داستان سر دربیاوری و به سلامت کتاب را تمام کنی! رام­کننده قصه «تله­ها»ست و تله­کننده­ها و تله­شده­­ها، کسانی که چون تله شده­اند جزر می­کشند وحکایتی دارد این تله­ها که راوی آن­چه را که بتوانی فکر کنی از خودِ زندگی و هدف و آرمان در آن گرفته تا شمایل و ریخت و قیافه آدم­ها، تله فرض کرده و عده­ای را گرفتار آن. پسری تنها، توسط پدرخوانده­اش مطلع می­شود که تله شده است و تا این تله کار دستش نداده، باید برود سراغ صاحبش یا همان تله­کننده. پسر با هزاران سئوال راه می­افتد در حالی­که نمی­داند پدرش، تله رقیب عشقی­اش شده یا پدرخوانده­اش تله پدرش یا هردوشان تله مادرش. می­رود سراغ صاحبش که «پدر» می­خواندش و او به­جای آن­که رک و پوست­کنده بگوید از او چه می­خواهد، درباره تله­ها حرف می­زند و از تله­شده­ها فیلم و صدا پخش می­کند...

بازهم سلیقه خاص کاتب در نام­گذاری شخصیت­هایش؛ مرحبا و زمان و خورشید و خش­خش و حلزون، رام­کننده­ها و چرخنده­ها. بازهم سلیقه خاص کاتب در فضاسازی برای رمانش و بازهم سلیقه خاص کاتب در علامت­گذاری؛ آن­جا که منتظر نقطه­ای، دونقطه بیانی آمده و آن­جا که منتظر ویرگولی، نقطه. بازهم عدم قطعیت و واژه کلیدی «شاید» و بازهم نئشگی داستانی که نمی­توانی برای کسی تعریفش کنی اما لذت خواندنش را در خودت حس می­کنی.

حالا دیگر کارنامه کاتب دارد پروپیمان می­شود: «پری در آبگینه»، «دوشنبه­های آبی ماه»، «آمده­ام؟ شاید!»، «هیس، مائده وصف تجلی»، «پستی»، «وقت تقصیر»، و «آفتاب­پرست نازنین». که اگر از هیس­اش حساب کنیم به ترتیب بین عالی و خوب در نوسان بوده و این یعنی رام­کننده­اش در کنار وقت تقصیر و هیس، در کارنامه­اش می­درخشد.



 



آفتاب پرست نازنین






 

چطور کاتب می تواند روابط پیچیده ی انسانی را در یک کتاب بیاورد در جایی مثل مرز ایران و عراق با انسانهایی که هر کدام هویت ، قومیت و فرهنگی متفاوت و حتی متضاد دارند .

آیا واقعا روابط انسانی همانگونه که ازنوشته های کاتب برداشت می شود براساس رقابت بنا شده؟ رقابتی که همراه انتقام است .

شاید همه ی ما آفتاب پرست هایی هستیم که به نوعی درگیر کینه ای کهن شده ایم ، کینه ای که مثل سنگ روی پشت مان همه جا حمل می کنیم و در پایان زندگی همان سنگ را روی بدنمان می گذارند.

اما رام کنندگی هنریست که کاتب به آن واقف است ، در سطور داستان از انسانی هایی که هر کدام می روند تا به خونخوارانی بی رحم تبدیل شوند ، شخصیت هایی ضعیف و شاید لطیف می سازد . همه اجزاء داستان مقصرند و بی تقصیر .

کارگاه مجسمه سازی و توصیف مجسمه ها در داستان به قدری زیباست که توصیف شخصیت شوکا، اکسیر ، مریم ، آفتاب پرست و ... زیباست .

شوکا در داستان می گوید یادم نیست مریم گفت یا مریم ها .

آفتاب‌پرست نازنین داستان زندگی دختری به نام شوکا است که در جایی مثل مرز ایران و عراق زندگی می کند. شوکا علت تمام بدبختی‌ها را مادرش می‌داند و به او آفتاب‌پرست لقب داده است . مادرش پدر شوکا را رها کرده و همسر یک سرهنگ عراقی شده است .

در طول داستان فقط کلمه ی آفتاب پرست را می بینیم و نه نازنین ، آری ما همگی آفتاب پرست هایی نازنین هستیم که رنگ به رنگ می شویم و یک داستان را به هزاران شکل نقل می کنیم ، دروغ می گوییم ، راست می گوییم و شاید مثل شوکا که فیلمهای مادرش ( آفتاب پرست ) را بدون صدا نگاه می کند و خودش حدس می زند که مادرش چه می گوید ما نیز چنین می کنیم . منبع-اخرین پله






قحطی ی صبح چرا






. نقدی بر رمان وقت تقصیر

http://www.medad.net/pdf/Barthe4.pdf


 


 



 

روایتی از رمان رام کننده و ایده ی خیال







روایتی از رمان رام کننده و ایده ی خیال


ملیکانیکنام فر







جهانِ داستانی محمدرضا کاتب از رمان «هیس» تا «رام کننده» مدام در حال نمایش ایده های عجیب، خاص و از همه مهمتر تجربه های رادیکال نویسنده خود بوده است. به همین خاطر نویسنده ای مثل او را بیش از هرچیز با خلاقیت های ساختاری موفق و ناموفق اش می شناسند که باعث شده از او نویسنده ای ساخته شود که بر مدار پاستوریزه و محافظه کارانه ی ادبیات مرسوم حرکت نمی کند. او از رمان هیس شروع به نوشتن از ذهن ها و فضاهایی کرد که به شدت مجرد هستند و در عین حال سعی می کنند تاریخ مندی خود را به شکلی دیگر آشکار کنند. شاید کاتب در اولین تجربه های این چنینی کمی هیجان زده عمل کرد، اما توفیق نسبی ای پیدا کرد. هرچند تغییر مشی او در رمان ماقبل آخرش یعنی «آفتاب پرست نازنین» تقریباً شکست خورد، ولی «رام کننده» علی رغم کندی فوق العاده روایی اش از امکانات داستانی و بینامتنی ای استفاده کرده که به شدت قابل توجه است. رمان «رام کننده» از یک برداشت سیاسی – اجتماعی خاص به وجود آمده و با نگاه های متفاوت کاتب نسبت به فلسفه اسلامی عجین شده است. شاید دراین نوشتار نتوان به برداشت های کاتب از نگاه ابن عربی نسبت به مساله ی تخیل بحث کرد، اما می توان گفت که او با اشاره های روشن تلاش می کند تا از مفهوم خیال در نگاه ابن عربی استفاده کند تا جهانی برزخی بسازد که در آن فاصله ی میان رئالیته و امر ذهنی فوق العاده کمرنگ شده است. بداعت نگاه کاتب دراین پروسه به آنجا می رسد که می تواند یک حافظه قهار به وجود بیاورد که شخصیت های داستان را در خود حس کرده و به آنها اجازه نمی دهد از جایگاه خود خارج شوند. آنها برآمده از خیال آفریننده متن هستند که به کردار، رفتار و سرنوشت آنها تسلط دارد. به همین خاطر متن جلو نمی رود، حرکت نمی کند و آن نیروی حاکم بر تخیل متن اجازه نمی دهد تا شخصیت ها یا به سوی جهنم بروند یا بهشت. در همین فرایند قصه ی رمان نیز کاملاً انتزاعی و از سویی ماجراگونه می شود و ترکیبی به وجود می آید از مفردات های شعوری که نسبت روشنی با جهان دارند ولی طی خوانش سیاسی می توان اذعان کرد که نمی توانند از وضعیت موجود فراتر روند. این ترفند روایی به شدت باید با نکاه تاویلی مخاطب همراه باشد، برای همین است که می توانیم عناصری را در متن بیابیم که با این نگاه تاویلی می توان در آنها این روند را توجیه کرد. با این حساب، رام کننده ی محمدرضا کاتب از بسیاری قابلیت ها و فرصت های روایی چشم می پوشد تا نوعی نگاه سمبولیتی نو را تجربه کند که در گنگ بودن قابل حس است. اگر این باور را که موجودات رمان محصول تخیل هستند و در هاله ای شبح وار به زیست خود ادامه می دهند، بپذیریم، می توانیم رمان را نوعی تن زدن عامدانه از رئالیسم بدانیم، برای رسیدن به سطحی از فرا واقعیت که تلاش می کند خود را رها کند و در فضای معلق میان دوزخ و بهشت باقی بماند. نگاهی به کارنامه داستانی محمدرضا کاتب به ما نشان می دهد که او همیشه این دغدغه را داشته که جغرافیایی درون متنی بسازد (اشتباه نشود نه از جنس شهرها و روستاهای خیالی و واقعی که بیشتر شکلی توریستی دارند تا ادبی) که در آن پاره های شهری و زیستی انسان ایرانی کاملاً وجود دارد، ولی به قول فلاسفه اسلامی مجرد هستند. این دستاورد جغرافیایی با این که گاهی کاملاً با رویدادهای روشن تاریخی نیز همراه می شود، اما همیشه آن وضعیت مجرد و در عین هول آورش را حفظ می کند. شاید کاتب دراین جغرافیا به روابط زیستی مرسوم نپرداخته باشد اما می توان شخصیت هایی بسازد که مدام در حال تخریب یا تحلیل هستند. رام کننده نمود دیگر از این جغرافیاست. مکانی ناکجاآبادی را در رمان درک می کنیم که تلاش می کند شکل برزخی خود را پنهان کند. باغی بزرگ که همان کلان اسطوره های آفرینش را به یاد می آورند و هم هول آور هستند به خاطر روحیه ی طبیعت بکر و در عین حال تحت سیطره ی آن. به همین خاطر ما در رمان رام کننده باید ایده های ظریف نویسنده را شناسایی کنیم که می کوشند با استعانت از شبه اسطوره ها و اشباح شکل مالیخولیایی و ضدداستانی خود را به نمایش بگذارند. کاتب برای اینکه ایده ی محوری شکل استعاری شفاف و قابل شناسایی ای به خود نگیرد (شاید این وسواس در بخشی از رمان بیش از حد آن متکلف جلوه داده) مدام تلاش می کند و هم تن داشتن را به شخصیت ها ببخشد. رام کننده در این شمایل مدام در حال حرکت بین خوانش شبه اسطوره ای خود است که از قضا اکثر مصادیق کلانش از فرهنگ ایرانی- اسلامی برداشته شده است. پدر و پسر، مفهوم معاد جسمانی، باور به نوعی سکوت شر و خیر و ... از جمله مولفه هایی هستند که کاتب با نگاه خاص خود آنها را کنار هم پیچیده تا به یک ساختار متفاوت و خاص دست پیدا کند. این تفاوت نه به خاطر رخ نمایی تکنیکی، بلکه به واسطه ی پتانسیل جغرافیا و ماجرای هولناکی است که رمان را در برگرفته است. رام کننده هرچند از لحاظ استراتژی تفاوت زیادی با چند رمان قبلی کاتب ندارد، اما در اجرا راهی دیگر رفته که به شدت شبیه متون معنا باخته ی دهه ی شصت است. قهرمان های اصلی کتاب و فضاهای متعدد و خالی آن همگی وضعیت ابژکتیو داشته و به خصوص روای مدام در حال سرک کشیدن برای شناخت آفریننده یا به تعبیری دیگر «رام کننده» خود است. در پی این تلاش راوی مدام اسیر وضعیت های ناشناخته ای می شود، وضعیت هایی مکاشفه وار که او را با مظاهری روبه رو می کنند که حیرت را در او برمی انگیزاند. شاید متن نیز در مواجهه با همین حیرت از حرکت طولی خود دست می شوید و دچار حرکت و پویایی عرفی می شود. یعنی می توان اینطور گفت که اگر بخواهیم براساس همان منطق فلسفه اسلامی از این قضیه خوانش داشته باشیم با حرکت به سوی شرق روبه رو می شویم. «شرق سهروردی» که استعاره ی بزرگ ناکجاآباد است، امری که کاتب نیز در خوانش مدرن خود به آن دست می یابد. نمی خواهم زیاد این تأویل غیرمتعارف را پیچیده تر کنم، اما کارکرد نشانه ها در متن رمان رام کننده چنان نزدیک به این روایت هاست که مخاطب را وا می دارد تا با نگاهی بینامتنی به این رمان نگاه کنیم. روندی که محمدرضا کاتب از رمان هیس آن را آغاز کرد در رام کننده به شکلی متفاوت می رسد، تحلیل و پریشانی انسان او در مواجهه با تاریخ و قدرتی که بر او سیطره دارد، در فرایندی خشن ( که از ارکان همیشگی روایت های کاتب است) مسأله ی خیال بودن و ابژه بودن او را یادآوری می کند.

منبع-مجله ی تجربه ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------








انسان هایى كه از خشونت ابایى ندارند






كاتب تولد نویسندگی خود را مدیون رمان قابل تامل "هیس" است. او كه از سنین نوجوانى به داستان نویسى روى آورد و كار خود را با طنز آغاز كرد، پسر با استعداد ادبیات دهه هفتاد شد. در طول این سال ها كاتب كتاب هاى زیادى منتشر مى كند كه اغلب آنها طنز هستند. تمایل كاتب به ادبیات جدى و فرم گرا را باید در آثارى چون "پرى در آبگینه" و "دوشنبه هاى آبى ماه" جست وجو كرد؛ دو اثرى كه سكویى براى نوشتن رمان "هیس" و انتشار آن در ۷۸ مى شوند. با آن انتشار رمان هیس و بعد از آن "پستى" و "وقت تقصیر" كاتب گرایش عمیق و جدى خود به نوعى فرم گرایى چند سویه به نمایش مى گذارد. با این سه رمان كاتب، چهره اصلى و واقعى خود در حوزه ادبیات داستانى را به نمایش گذارد.

رمان "هیس" ۱۳۷۸، برنده بهترین رمان سال جایزه منتقدان و نویسندگان مطبوعاتی، رمان "پستی" ۱۳۸۱ و رمان" وقت تقصیر" ۱۳۸۲. از میان ۲۰۰ داستان کوتاه و رمان، کتاب "پستی" اثر کاتب به مرحله نهایی چهارمین دوره انتخاب کتاب سال منتقدان و نویسندگان مطبوعات سال 1382 راه یافت.

كاتب را باید نویسنده اى دانست كه تربیت اجتماعى او و تجربه هاى تلخش از روزهاى جوانى و نوجوانى اش، وى را به سمت روایتى پیچیده و به شدت خشن پیش برده است. شوكى كه خوانندگان "هیس" را دچار خود كرد به همین امر بازمى گردد. زیرا آنها با نویسنده اى روبه رو شدند كه وجه استعمارى ادبیاتش آنها را آزار داده و در عین حال آنها را مجذوب مى كند. كاتب در سال اخیر از خود چهره اى ضدروایى و تا حدودى فرمالیست مى سازد كه خواننده را به جنگ با متنش دعوت مى كند. انبوه خرده روایت هاى جاندار به همراه نگاه تیره و تلخ نویسنده به واقعیت هاى انسانى جامعه

پستی كاتب كه در رمان "هیس" توانسته است خشونت مستتر در فضاها و اتفاق ها را آزاد كرده و آنها را به مخاطب خود تلقین نماید در سال ۸۱ رمان "پستى" را منتشر مى كند. رمانى كه از قضا به خوبى هیس دیده نمى شود، اما به نظر می رسد براى كاتب، وجه مهمى یعنى دستیابى به فرم كاملى براى ارائه قصه هاى به هم پیوسته را ایجاد مى كند. "پستى" كه به مانند اعم آثار این نویسنده رمانى است كه حاشیه هاى داستانى را بر متن برترى داده و موفق مى شود موضوع را (كه هنوز در هیس وجود دارد) از روایت حذف كند. كاتب در این رمان جامعه و انسان هایى را به تصویر مى كشد كه از خشونت ابایى نداشته و بسیار به مردن و یا كشته شدن فكر مى كنند، استفاده دقیق نویسنده از دیالوگ تا جایى پیش مى رود كه فاصله میان گفت وگوهاى ذهنى و عینى برداشته شده و همه چیز در هاله اى از بلاتكلیفى فرو مى رود.

كاتب در "وقت تقصیر" دغدغه مهمى دارد، او مى كوشد با استفاده از دریافت ها و میراث تكنیك هاى روایى متون كهن، قصه اى مدرن بنویسد. او حتى به شكل ظاهرى این آثار نیز توجه كرده و در قسمت هایى در كنار متن اصلى حاشیه نویسى هایى داستانى مى كند. وقت تقصیر چنان به سمت بازخوانى جدید از فرم هاى كلاسیك آثار و كتاب هاى كلاسیك (به خصوص قجرى) پیش مى رود كه هر آن باید منتظر ایجاد یك روایت و فرم جدید در اثر بود

"آفتاب پرست نازنین"، رمان دیگریی از کاتب است. نویسنده در این رمان صراحت تصاویر گزنده جنگ را کنار می گذارد تا از تبعات و حاشیه های آن بگوید. فضای این رمان جایی ست در نزدیکی مرز ایران و عراق؛ اما زمان داستان سال ها پس از جنگ ایران و عراق است. از اطلاعاتی که در رمان داده می شود پیداست در آن سوی مرز مدت هاست رژیم صدام نیز سقوط کرده و حالا به ظاهر خبری از لشکرکشی ها، ادوات نظامی و چه و چه... نیست؛ اما آدم های آن هنوز درگیر تبعات جنگ هستند...و گویا اصلا این جنگ را پایانی نیست............................................
ادبیات ایران












 





ریویوی کوتاهی بر کتاب «رام‌کننده»







نوشته ی مجتبا صولت پور







 

محمدرضا کاتب با کتاب تحسین‌شده‌ی «هیس» (1378) درخشید. او برای این کتاب چندین جایزه از جمله جایزه‌ی «نویسندگان و منتقدین مطبوعات» را از آنِ خود کرد. کاتب در سال‌های اخیر هم پُر کار بوده است، و پس از چاپ کتاب «آفتاب‌پرست نازنین» در سال 88، در سال 89 هم رمان «رام‌کننده» را روانه‌ی بازار کتاب کرده است.

کتاب شروع کندی دارد. داستان به سختی در آن شروع می‌شود و روند قصه‌گویی‌اش کامل نیست. کاتب برای این کتاب‌اش، فضایی نامانوس را انتخاب کرده است، و نامانوس بودن کتاب، در همه‌چیزش به چشم می‌خورد؛ از جمله اسامی شخصیت‌ها. داستان درباره‌ی جوانی‌ست که فردی به‌نام مرحبا پدرخوانده‌ی اوست و وظیفه‌ی عجیبی بر عهده دارد. در داستان کاتب، کسانی هستند که با ترفند‌هایی مرموز می‌توانند دیگران را – بنا به اصطلاح کتاب- تله کنند. فرد تله شونده، یا باید خواسته‌ی تله کننده را انجام دهد، یا می‌میرد. و مرحبا، مسئول باخبر کردن فرد تله شونده از تله‌ای‌ست که بر او اعمال شده؛ چرا که تله‌ها هیچ ردی بر بدن یا ذهن قربانی به‌جا نمی‌گذارند. فردی به‌نام زمان، قهرمان کتاب را تله کرده، و این آغاز داستان است. اما ریتم کتاب بسیار کند و تا حد زیادی خسته کننده است.

می‌شود گفت ایجاز در روایت فراموش شده و کتاب پُر از روایت‌های پراکنده و بی‌مورد است که حاشیه‌روی‌های کاذب بر اثر تحمیل می‌کنند. کتاب به شکل عجیبی خوش‌ساخت نیست، و نویسنده در نهایت نتوانسته فضای نامانوس کتاب‌اش را در ذهن خواننده آشنا جلوه دهد، و همین امر به خواننده اجازه نمی‌دهد که به اندازه‌ی کافی با اثر نزدیک شود. نویسنده فضا و قواعد ناآشنای دنیای کتاب‌اش را به‌اندازه‌ی کافی شرح نمی‌دهد، مثلاً در مورد اجرای تله، تنها به گفتن یک جمله از دهن مرحبا بسنده می‌کند، که تله‌ها با اوراد یا دارو‌ها و چیزهای این چنینی بر قربانی اعمال می‌شوند.

به هر حال، نویسنده‌ی شناخته شده‌ی ادبیات ایران، محمدرضا کاتب که کارنامه‌ی درخشانی دارد، در این کتاب قصه‌اش را با لحن و بیانی خسته کننده به چالشی منفی دچار می‌کند.----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------








نقدی بر رام کننده نوشته







 امین علی اکبری







 

«من تله شده بودم و این را وقتی فهمیدم که دیگر دیر بود: جلو چشم‌هایم داشتم ذره‌ذره نابود می‌شدم و تنها کاری که از دستم برمی‌آمد تماشا کردن بود»
کتابِ رام‌کننده با این جمله آغاز می‌شود و از همان ابتدا ذهن ما را درگیر این موضوع می‌کند: تله شدن! این‌که اصلاً تله شدن یعنی چه؟ چه کسانی و به‌چه دلیلی تله می‌شوند؟ و این تله شدن تا انتهای داستان همراه ماست و ذهن ما درگیر آن!
محمدرضا کاتب داستان‌نویسی را به‌طور جدی با کتاب "هیس"(مائده، وصف، تجلی) شروع کرد . بعد از آن هم کتاب‌های "پستی"، "وقت تقصیر" و "آفتاب‌پرست نازنین" را به‌چاپ رساند.
"رام‌کننده" داستان پسری‌ست(نام او را تا پایان نمی‌دانیم) که صبح از خواب بیدار می‌شود و پدرخوانده‌ی خود "مرحبا" را در مقابل خود می‌بیند و می‌فهمد که تله شده! برای رهایی از این تله باید نزد تله‌کننده‌ی خود برود و پادزهر این تله را به‌دست بیاورد.
کاتب، برخلاف "آفتاب‌پرست نازنین" که از پریشانی در ساختار رنج می‌بُرد و انگار مشخص بود که فقط محض تمام شدن و چاپ شدن، و این‌که باری از روی دوش نویسنده برداشته شود نوشته شده، در "رام‌کننده" اندکی به‌سمت همان ساختارهای خاص و منحصر به‌فرد خود، و البته کار شده برگشته، همان ساختارها و فرم‌هایی که اوج آن را در "هیس" می‌بینیم و بعد با اُفت آن‌ها مواجه‌ایم تا "آفتاب‌پرست نازنین".
"هیس" را شاید هنوز هم بتوان بهترین اثر کاتب دانست. چرا که دارای فضایی پرداخت‌شده و ساختار و بدنه‌ای مشخص بود اما به‌طور مثال در "آفتاب‌پرست نازنین" ناگهان شاهد دور شدن از آن فضاسازی و شخصیت‌پردازی ماهرانه و خاص بودیم.

"رام‌کننده" هرچند نسبت به کتاب قبلی کاتب، اثری شسته‌رُفته و شبیه‌تر به خود کاتب است، اما باز هم مخاطب را در جای‌جای داستان، در لحظه‌های مختلف دچار نوعی شوک می‌کند، آن‌گاه که به‌کار بردن بعضی کلمات یا جمله‌ها در میانه‌ی یک روایتِ بدون اشکال، ناگهان همه‌چیز را به‌هم می‌ریزد و رشته‌ی ارتباط بین مخاطب و داستان را پاره می‌کند.
اما با وجود این‌که "رام‌کننده" شاهکاری از کاتب به‌شمار نمی‌آید باید این نکته را هم در نظر گرفت که این کتاب از آثار خوب او محسوب می‌شود. همان‌طور که به‌نظر من "آفتاب‌پرست نازنین" این‌گونه نبود.
داستان در "رام‌کننده" از خط مشخص و روایتی روان سود می‌برد و به‌نوعی حتی مخاطب را تله می‌کند. تله‌ای که تا پایانِ داستان هم پادزهری برای آن ارائه نمی‌شود.
سردرگمی پسر(راوی اصلی) در مورد این‌که پدرش(زمان) تله شده یا پدرخوانده‌اش(مرحبا) یا مادرش(خورشید)، مسئله‌ای‌ست که حل آن در داستان امکان‌پذیر نیست. این‌که واقعاً چه کسی تله شده و اصلاً پادزهر تله‌ی خودِ پسر چیست؟
در تمام طول داستان با بیان روایت‌های فلسفی‌گونه توسط شخصیت‌ها(به‌خصوص زمان) مواجه‌ایم و سوال‌هایی پیش روی‌مان قرار می‌گیرد که هیچ‌گاه هیچ جوابی برای آن‌ها یافت نمی‌شود. و البته طرح این سوال‌ها هم از ویژگی‌های همیشگی قلم کاتب بوده.
انتخاب اسامی شخصیت‌ها هم یکی از همان مسائلی‌ست که همیشه در آثار کاتب با انواعِ متفاوت آن روبه‌رو هستیم. اسامی‌ای مثل: زمان- مرحبا- خورشید- خش‌خش- حلزون.
این‌ اسم‌ها و تلاشی که مخاطب می‌کند تا ارتباطی بین آن‌ها و شخصیت‌ها و حتی داستان برقرار کند، بیشتر موجب پیچیدگی داستان می‌شود.
بدون شک بهترین و پرداخته‌ترین قسمت داستان، زمانی‌ست که پدر(زمان) تصاویر و صداهایی را برای پسر پخش می‌کند که متعلق به تله‌شده‌هایی‌ست که قبل از مرگ‌شان این تصاویر و صداها از آن‌ها گرفته شده.
داستان شکلی تصویری و سینمایی به‌خود می‌گیرد و راوی چند بار تغییر می‌کند و در خلال همین تغییرِ راوی، وارد بخش دوم(لمس) می‌شویم و داستانی را از قول یک تله‌شده‌ی دیگر می‌شنویم!
سیاهی و تاریکی همیشه از ویژگی‌های کارهای کاتب بوده، همان سیاهی‌ای که در "وقت تقصیر" شاید به اوج می‌رسد. این سیاهی در "رام‌کننده" هم حضوری دائمی دارد و مدام مخاطب را در خلال روایت‌های کوتاه و بلند مختلف، به‌ عمق سیاهی‌ها و پلیدی‌ها می‌برد. موضوعی که شاید موجب درگیری بیشتر مخاطب با داستان شود.
کاتب نویسنده‌ی فعال و پرکاری‌ست. اما این پر کار بودن، در دو کتاب آخر او به‌طرزی ملموس خود را نشان داده و موجب لطمه خوردن به پیکره‌ی داستان شده. اتفاقی که در "آفتاب‌پرست نازنین" شدیدتر بود و در "رام‌کننده" قدری تقلیل یافته بود، اما به‌هر حال، حجم زیاد کلمات و جملات و روایت‌هایی که در داستان گنجانده شده، نیازمند دقت و تأمل بیشتری بوده و کمی شکل دادنِ شخصیت‌ها و پرداخت کردنِ روایت‌ها می‌توانست داستان را به داستانی قابلِ لمس‌تر و خالی از پریدگی‌های گاه‌و بی‌گاه تبدیل کند. این امر شاید حتی با توصیف و شکل‌بندیِ بهتر شخصیت خورشید نیز ممکن بود. شخصیتی که نقشی کلیدی دارد و از ابتدا تا انتهای داستان –مستقیم وغیر مستقیم- مخاطب با او همراه است اما شناختی کافی از او ندارد و حتی او را فقط در حد و اندازه‌های یکی از همان تله‌شده‌های معمولی می‌شناسد.
"رام‌کننده" کتاب خوبی‌ست اما هنوز فاصله دارد با اثری مثل "هیس" که از ایرادات ساختاری و زبانی رنج نمی‌برد.








قساوت متن






حسین مهکام







محمدرضا کاتب خیلی سال است که شیوه‌ای مخصوص به خود دارد و حتی اگر امضای ظاهرش را نبینی، امضای شیوه‌اش را به سرعت پشت اثرش می‌یابی. شیوه کاتب به‌زعم من چیزی جز قساوت و حدود آن نیست. ضمن اینکه خیلی مهم است که فاصله میان خشونت و قساوت فهم شود. خشونت، امر متکی بر عصبیتی است که بروز سهمگین دارد و تو با دریافتنش دچار التهاب یا هیجان و نوعی از جنون می‌شوی. اما قساوت یعنی به آرامی و آهستگی و خونسردی با امری تلخ و چرک مواجه شدن و عین خیالت نبودن. کاتب در نوشتن داستان بیشترین سهم را به قساوت می‌دهد. به قول منتقد عزیزی به گونه‌ای از چرکی حرف می‌زند که گویی یک تشریح‌کننده جسد در پزشکی قانونی دارد درباره عضو مرده‌ای با تو حرف می‌زند. به همان راحتی. به همین دلیل در متن کاتب به انضمام همین قساوت، گاه رخدادی مثل هجو فضای خشن و خنده‌ای تلخ اما جدی و حتی سرشار به خواننده دست می‌دهد. و این درست از سر نگره‌ای است که حلقه اصلی اتصال رمانی اینچنین را با امر پست‌مدرن می‌سازد؛ امری که عقل‌گریزی و تمرکززدایی و ساختارشکنی را می‌توان به عنوان محورهای اصلی‌اش نام برد. ضمن اینکه مرور گذشته به نحوی هجوآلود در دستور کار این گونه متون قرار می‌گیرد. این ویژگی‌ها در همه آثار کاتب، حتی پیش از رمان عجیب «هیس»، مثلاً در رمان «پری در آبگینه» هم نمود دارند. اما رفته رفته در آثار کاتب به اوج می‌رسند. متاسفانه عادتی به نوشتن خلاصه داستان در یادداشت ندارم. بنابر‌این در همین فرصت کوتاه به این نکته بسنده می‌کنم که کاتب در رمان «رام‌کننده» که در یک فصل بلند نوشته شده و هیچ قطاعی در داستان به چشم نمی‌خورد از شیوه فصل‌بندی پیشین‌اش فاصله گرفته و به روایتی ظاهراً ساده در ساختمان ظاهری و از سویی دیگر بسیار پیچیده در تداخل روایت‌های هذلولی داستان دست زده است. مانند همیشه نام شخصیت‌ها عجیب است و حاوی نشانه‌هایی منحصر به‌خود کاتب و لزوماً قابل نشانه‌شناسی در ذهن عموم هم نیست. به‌زعم من زبان نوشتاری اثر مانند باقی آثار کاتب بسیار درخشان و سرشار از طعنه‌های کلامی و بیان تعمدی رکاکت است. راستش در متن کاتب می‌توانی با خیال راحت از هضم چرکی بخندی و عین خیالت هم نباشد----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------







نگاهی به رمان رام کننده







-نوشته ی سهند سرحدی







 


محمد رضا کاتب فرهنگخانه :کاتب در مقاله‌ای که پیش از چاپ «رام کننده» در همشهری داستان آذر ۸۹ منتشر کرده بود به نزدیکی هنرها در وضعیت پست مدرن اشاره کرده بود. او از داستان به عنوان قالبی یاد کرده که بیشترین سود را از این نزدیکی می‌برد و به حد اعلای خود نزدیک‌تر می‌شود. او در همان مقاله گفته بودکه در رمان جدیدش «رام کننده» به این موضوع خواهد پرداخت. به نظر نگارنده در این رمان سینما و به شکل کلی‌تر، تصویر بیشترین سهم را در نشان دادن نزدیکی میان ادبیات و دیگر هنرها دارد که شاید به پیشینه سینمایی نویسنده مربوط باشد

 

 

«اوهام و آرزوها ترس‌های آدم را پشت چیزهای مرئی و نامرئی قایم می‌کنند تا ما همه‌اش دنبال گم شده‌ای باشیم. همه مان همه عمر دنبال یک چیزهایی می‌گردیم که ظاهرا اسمش زندگی است و اسم واقعی‌اش تله.»

 

«رام‌کننده» آخرین اثر محمد رضا کاتب به تازگی توسط نشر چشمه در تیراژ ۱۵۰۰ نسخه منتشر شده است. کاتب ماه گذشته برای کتاب «آفتاب پرست نازنین» برنده تندیس بهترین رمان سال ۱۳۸۸ از جایزه روزی روزگاری شد. او پیش از این نیز برای رمان‌های «وقت تقصیر» و «هیس» جوایزی دریافت کرده بود.کاتب نویسنده‌ای کم حاشیه و از معدود داستان نویسانی است که طی سال‌های فعالیتش سبکی خاص و منحصر به فرد را دنبال کرده و همچنان دنبال می‌کند.

 

داستان «رام کننده» درباره پسری بی‌نام است. او یک روز صبح که از خواب بیدار می‌شود پس از رو به رو شدن با پدر خوانده‌اش مرحبا متوجه می‌شود که تله شده است و باید هر چه زودتر برای تهیه پادزهر نزد تله کننده‌اش «زمان» یا همان پدرش برود. او در این میان از رازهای خانواده‌اش آگاه شده و متوجه ارتباط مادرش با مرحبا و زمان و تله شدن همگی به دست زمان می‌شود. «واقعا چه خانواده غبطه برانگیزی بودیم: یک پدر دیوانه و فرزند‌ش، یک مادر بیمار و پسر بدبختی‌(...)خانوادگی یک سیرک می‌توانستیم راه بیندازیم.»

 

رمان فرم روایتی خطی و ساده‌ای دارد و در عین حال با روایت‌های تو در تو و چندگانه پیچیدگی‌های معنایی نیز پدید آورده است. انتخاب نام کاراکترها (زمان-خورشید) و بازی‌های زبانی و محتوایی که نویسنده در طول رمان با آنها کرده به پیچیدگی و چند لایه شدن مفاهیم داستان کمک می‌کند. نام‌ها در داستان علاوه بر این خصلت، گاه خصلتی سمبلیک و نمادین دارند. «زمان پول زیادی خرج کرد تا توانست رد خورشید را در اصفهان بزند...نیمه‌های شب از دیوار خانه‌اش بالا رفت...اتاق‌ها را گشت تا خورشید را پیدا کند.»

 

رمان در دو فصل بلند نوشته شده و سرشار از دیالوگ‌های چند صفحه‌ای میان اشخاص و گاه مونولوگ یا گفتارهای ذهنی طولانی است که البته همین ویژگی کاملا آگاهانه و دقیق در خدمت فضاسازی داستان است چندان که سنگینی فضای روایتی داستان (کاراکترها و لوکیشن‌های محدود) به خوبی بر دوش مخاطب حس می‌شود.در سراسر رمان قساوتی شدید در جریان است که به شکل‌های گوناگون خود را به مخاطب تحمیل می‌کند.به‌ویژه در فصل «لمس» که فضاهای مرموز و عجیبش یادآور داستان‌های ادگارآلن پو و ادبیات گوتیک است. کارکترهای رمان مدام از زجر حرف می‌زنند. «هر کدام‌مان به تنهایی آنقدر زجر کشیده بودیم که یک سگ را می‌توانست وادار به خودکشی کند...باید هر طور هست همه مان زنده بمانیم و از زجر هم لذت ببریم». با وجود چنین فضای سنگین و مرموزی که بر داستان حکم فرماست گاه با هجو و طنزی سیاه هم روبه‌رو می‌شویم که این امر نشان دهنده نزدیکی داستان به ادبیات پست مدرن است.

 

کاتب در مقاله‌ای که پیش از چاپ «رام کننده» در همشهری داستان آذر ۸۹ منتشر کرده بود به نزدیکی هنرها در وضعیت پست مدرن اشاره کرده بود. او از داستان به عنوان قالبی یاد کرده که بیشترین سود را از این نزدیکی می‌برد و به حد اعلای خود نزدیک‌تر می‌شود. او در همان مقاله گفته بودکه در رمان جدیدش «رام کننده» به این موضوع خواهد پرداخت. به نظر نگارنده در این رمان سینما و به شکل کلی‌تر، تصویر بیشترین سهم را در نشان دادن نزدیکی میان ادبیات و دیگر هنرها دارد که شاید به پیشینه سینمایی نویسنده مربوط باشد.

 

برای مثال یکی از درخشان ترین بخش‌های داستان بخشی است که پدر تصویر و صدای افراد تله شده را پیش از مرگ‌شان به پسر نشان می‌دهد. در اینجا می‌توان آشکارا تاثیر و نزدیکی مدیوم سینما به داستان را همانگونه که کاتب وعده داده بود مشاهده کرد. این بخش یادآور صحنه‌ای از فیلم «تخم مار» اثر اینگمار برگمان است.

 

صحنه‌ای که قهرمان فیلم پی‌می‌برد که در تمام مدت چه داروها و محرک‌های غیر انسانی بر رویش آزمایش شده است و به توجیهات پزشک نازی گوش می‌دهد که به توجیهات پدر در «رام کننده» شباهت دارد. «تمام آدم‌های بزرگ تاریخ توسط تله‌کنندگان شان راهنمایی و اداره می‌شدند و وقایع بزرگ تاریخ حاصل کار تله هاست! اما انسانها به خاطر اثبات قدرت‌شان همیشه آنها را انکار می‌کنند.» و«گاهی کسانی آدم‌های زیادی را بی‌آنکه حتی بفهمند تله می‌کنند.چون باعث می‌شوند همه چیز یا چیزهایی در چشم آن آدم بی‌ارزش یا بیش از حد با ارزش جلوه کند. از آن به بعد آنها آدم‌های خطرناکی می‌شوند، چون چیزهایی را یا چیز مهمی را جدی نمی‌گیرند، یا چیزی را بیش از حد جدی و عظیم فرض می‌کنند.» مخاطبی که تا پیش از دیدن فیلم تله شده‌ها نقشی منفعلانه در داستان بازی می‌کرده ناگهان با واقعیت‌ها روبه‌رو می‌شود. که بسیار شبیه به عبور از وضعیت خیالی(imaginary)به وضعیت نمادین(symbolic) در مفهوم لاکانی است که در آن مرز میان عینیت و ذهنیت مبهم است.

 

یکی از زیباترین و مسحور کننده ترین تصاویری که پدر با جابه‌جایی صدا و تصویر خلق کرده، تصویر زنی تله شده است که روی تاب نشسته و همزمان صدای نفس نفس گراز را می‌شنویم. اما پدر در پس تمام این فیلم‌ها و جابه‌جایی صدا و تصویر آنها با یکدیگر در جست‌وجوی «هیچ» است. او در توضیح «هیچ» تنها می‌گوید:« بعضی از کلمات هستند که آنقدر بی‌معنی‌اند یا با معنی که اسرار آمیز به نظر می‌رسند. چون خلاصه‌شان و توضیح شان و گفتن شان خودشان هستند.»

 

پسر با ورود به سالن سینما و دیدن فیلم تله شده‌ها که توسط پدر نمایش داده می‌شود در موقعیتی منحصر به فرد قرار می‌گیرد. زبان در این زنجیره تنها به تقسیم و تفکیک هویت‌ها می‌پردازد و معنا وحقیقت هر چیز را دورتر و دست نیافتنی تر می‌کند.

 

در واقع دلیل دیگر نزدیکی هنرها در وضعیت پست مدرن تجربه شدن تمامی ظرفیت‌های بیانی آنهاست که به تلفیق هنرها با یکدیگر و استفاده از امکانات بیانی جدید منجر می‌شود.

 

نزدیکی هر چه بیشتر هنر به انتزاع و دوری از ساختارهای زبانی محدود در رساندن حسی سرشار و بدون محدودیت به مخاطب اثر هنری، دلیل دیگری بر ضعف زبان در رساندن معنای حقیقی به شمار می‌رود. به نظر نگارنده این وضعیت لاکانی در داستان کاتب به خوبی دیده می‌شود.

 

در «رام کننده» با اثری فلسفی روبه روایم که مسائل و دغدغه‌های فلسفی و روانشناختی نویسنده، درون روایت داستان و از زبان کارکترها بیان می‌شود. در حالی‌که مولف حضوری غالب در این بحث‌ها و مسائل ندارد و همین نقطه قوت رمان به عنوان یک رمان فلسفی به شمار می‌رود. ژانری از رمان که در ادبیات ایران کمتر حضور داشته و دارد و شاید بهترین نمونه آن «ملکوت» بهرام صادقی باشد.مخاطب هر چه بیشتر با داستان همراه شود و هر چه بیشتر به لایه‌های آن نفوذ کند، سطور و کلمات کتاب را همچون تله‌ای می‌یابد که هر لحظه در حال کشیده شدن در آن است. کاتب با «رام کننده» مخاطبانش را تله کرده اما پادزهرش را پنهان می‌کند و آنان را در زجری تاریخی رها می‌سازد، زجری که در تمام سطور رمان حضور دارد.

 

منبع روزنامه ی تهران امروز








تندیس یلدای چهارم به «محمد رضا كاتب» تعلق گرفت

این کوله باریست که باید ببری





روایت احمد غلامی از محمدرضا كاتب












وقتی با محمدرضا كاتب دوست شدم در وضعیت ظاهری افتضاحی بودم. ماه‌ها بود كه غده‌ای چربی به اندازه یك گردو در لاله گوشم درآمده بود و اولین چیزی كه در كله‌ام دیده می‌شد همان گردو بود. آنقدر پرسیدند این چیست و من توضیح دادم كه بالاخره خسته شدم و تصمیم گرفتم آن را عمل جراحی كنم. با یك عمل سرپایی در یكی از درمانگاه‌های درب و داغون جنوب شهر آن غده از لاله گوشم خارج شد و پرستار به فراخور وضعیت ظاهری من و موقعیت جغرافیای داستانی‌ خودش – درمانگاه – كه پر از بیماران فقیر و بیچاره بود، چنان گوشم را باندپیچی كرد كه وضعیت كمیكی برای من و وضعیت مفرحی برای تماشاگران به‌وجود آورد. 

حالا تصور كنید با این وضعیت افتضاح، با یك گوش باندپیچی‌شده با طنزنویسی روبه‌رو شوید، چه اتفاق می‌افتاد. من در این وضعیت افتضاح بود كه حدود 20 سال پیش در میدان آزادی با كاتب قرار گذاشتم تا او را به جلسه قصه‌ای كه هر هفته در مسجد جواد‌‌الائمه برگزار می‌شد، ببرم. چیزی نگذشته بود كه سر و كله كاتب در میدان آزادی پیدا شد. با یك موتورگازی قراضه با خورجینی در پشت. با خودم گفتم: «به‌به در و تخته با هم جور شده.» پریدم پشت موتورگازی و موتور زوزه‌كشان راه افتاد. در آن لحظه قیافه ما دو نفر به هر چیز و هركسی شبیه بود الا نویسنده! 

كاتب به سرعت محبوب‌ترین آدم جلسه شد و بچه‌ها برای شنیدن قصه‌هایش لحظه‌شماری می‌كردند. هر هفته كه كاتب قصه داشت جلسه از همیشه شلوغ‌تر و گرم‌تر بود. بازارش حسابی گرم شده بود. داستان‌هایش پر از شادی و شیطنت دوران نوجوانی بود و زندگی بچه‌های فرودست را چنان به زیبایی به تصویر می‌كشید كه لاجرم بر دل می‌نشست. در آن روزهای جدی و عبوس كه همه آمده بودند جهان را تغییر بدهند و آدم‌ها را به نوعی آرمان‌های انكارناپذیر هدایت كنند، داستان‌های طنز كاتب تلنگر و هشداری جدی بود كه پیچیدگی در سادگی و بزرگی در فروتنی است. من از منتقدان جدی داستان‌های طنزش بودم و نمی‌دانم چرا با اینكه او جایگاه خوبی در این شیوه نوشتن داشت، یعنی هم برایش دنیا داشت و هم آخرت، دست كشید: «میدان امام حسین(ع) سوار تاكسی شدم، مردی پرسید: آقا كجا كاغذدیواری می‌فروشند؟ گفتم: نمی‌دونم. پرسید: فلان چهارراه كجاست؟ گفتم: نمی‌دونم. گفت: اسم این خیابون چیه؟ گفتم: نمی‌دونم! گفت: آنجا كه سوار شدیم اسمش چی بود؟ گفتم، نمی‌دونم! بدجوری نگاهم كرد، فكر كرد می‌خواهم بهش بی‌اعتنایی كنم. وقتی از ماشین پیاده شدم با خودم گفتم، واقعا از كجا اومدم كه اینجا سردرآوردم! یك وقتی می‌بینی یك جایی می‌خواستی بری به جای بهتری رسیدی یا برعكس! به‌هرحال فشارهای جامعه یا فشارهای بیرون در مسیرت موثر بوده. آدم هرچه بیشتر می‌فهمد مسیر زندگی‌اش تغییر می‌كند. اصلا به هر كجا كه نگاه كنی، ناخودآگاه سر از همان‌جا درمی‌آوری. به نظر من آدم باید مدام خودش را اصلاح كند، ‌مدام بپرسد كجا دارم می‌رم. بعضی‌ها راه خطا می‌روند، بعد برای اینكه خودشان را توجیه كنند، مدام پافشاری می‌كنند تا توجیه‌ كنند كارشان درست است. این باعث می‌شود، چند نفر دیگر هم این مسیر نادرست را انتخاب كنند. فقط به این دلیل كه این فرد نمی‌خواهد منیتش را زیر پا بگذارد. این در ادبیات هم اتفاق می‌افتد. آقا بگو اشتباه كردم. «غلط» یك كلمه است.»
 
گفتم: «كاتب! اما داستان‌های طنز شما فوق‌العاده بود. خوانندگان نوجوان شیفته آن بودند. چرا آن‌طور نوشتن را رها كردید؟» گفت: «درست می‌گویی. یك روز رفتم به مدرسه‌ای در دوراهی قپون. زمستان بود. با موتورگازی با دستكش و كلاه‌به‌سر رفتم تا رسیدم. موتور را توی كوچه پارك كردم كه آبروم نرود. بعد خیلی اتوكشیده رفتم توی مدرسه. حیاط مدرسه پر از بچه بود. قصه «بلاهای زمینی» را خواندم. برف شدیدی شروع به باریدن كرد. همین‌طور كه می‌خواندم یك لحظه مكث كردم. توی سرما، زیر برف، قصه خنده‌دار... به یك تكه خنده‌دار رسیدیم. بچه‌ها زدند زیر خنده. برف و سرما را احساس نمی‌كردند. این تشویق زیادی بود برای من. اما از خودم پرسیدم این راه را می‌خواهی بروی، این را كه فلانی 70 سال پیش رفته. می‌خواهی به همان‌جا برسی كه او امروز رسیده... من به جای دیگری نگاه كردم و مسیر دیگری انتخاب شد.» 

محمدرضا كاتب نویسنده‌ای تجربه‌گراست. دایم خودش را بازسازی می‌كند. از تغییر و زیرورو كردن داستان‌های خودش واهمه‌ای ندارد. گاه «هیس» را می‌نویسد. گاه «رام‌كننده» را، گاه... انگار كاتب با خودش و داشته‌هایش زورآزمایی می‌كند، در فرم و محتوا. اما جالب است، آدمی كه نوشته‌هایش و كتاب‌هایش هر كدام دنیای تقریبا متفاوتی با دیگری دارد، خودش چنان به اصول‌های خودش پایبند است كه پس از گذشت سالیان سال، هنوز بر ارزش‌های اخلاقی و با تسامح به ارزش‌های دینی پایبند است، انگار آنها تغییرناپذیرند.
 
آن «كاتبی» را كه من در میدان آزادی، چیزی حدود 20 سال پیش ملاقات كردم با كاتب امروز چندان تفاوتی نكرده است: «یه خوبی می‌ماند یه بدی، این اعتقاد من است. جور دیگر بگویم، مرگ‌باوری در من بسیار قوی است. چون خیلی مرگ به چشم دیده‌ام... 14ساله بودم كه رفتم جبهه... یك آدم 14ساله! رفتیم جلو، عملیات مقدماتی لو رفت. در محاصره‌ گیر كردیم. همه آن جلو ماندند، كشته شدند. تیر خورد توی ریه‌ام، ریه‌ام سوراخ شد. نفسم قطع شد. كتفم سوراخ شد. دستم آویزان... افتادم. عراقی‌ها آمدند، تیر خلاصی بزنند. من مثل یه دوربین كج همه این لحظات را می‌دیدم. تا ظهر افتاده بودم... تمام شد... عراقی‌ها خط را گرفته بودند... هزاران نفر را با چشم دیدم كه مردند، كشته شدند... خیلی كشتند... خیلی از ما كشتند. از بالای تپه می‌آمدند پایین. انگار تیربار گذاشته بودند، تپ‌تپ‌تپ... پایین صخره پر شده بود از جنازه. همه كشته می‌شدند. اینقدر جنازه... اینقدر زخمی... نفسم یكی در میان شده بود... با همه بچگی با خودم گفتم بلند شوم برم عقب... راه افتادم.
 
آنها تیربار را گرفته و همین‌طور من را می‌زدند. اما نمی‌خورد به من. تقدیر این بود كه تیر به من نخورد. دو طرف بدنم خون می‌آمد، كتفم آمده بود بیرون. با ریه سوراخ كه نمی‌توانستم نفس بكشم. ذره‌ذره آمدم پشت تپه كه دید نداشت. دیدم پشت تپه یكی نشسته، كمپوت می‌خورد. گفت: می‌خوری. گفتم: نه... گفت بریم عقب. گفتم: بریم... 

من 14سالم بودم. توی یك نصفه روز هزاران نفر جلوی چشم من كشته شدند، مردند. آدم هرگز نمی‌تواند فراموش كند، نمی‌شود. این كوله‌باری است كه باید ‌برداری ببری. من خیلی مرگ دیده‌ام. این فقط یكی‌اش بوده. یك دفعه دیگر داشتیم می‌رفتیم سر فیلمبرداری. راننده اتوبوس معتاد بود خوابش برد. من به رفیق تهیه‌كننده‌ام گفتم: این راننده خوابه. آدم خوش‌باوری بود، گفت: نه بابا... خلاصه راننده زد به دكل فشار قوی برق. ماشین برگشت. دكل قطع شد. كابل‌ها می‌خورد روی ماشین و جرقه می‌زد. سه متر می‌پرید بالا. همه گفتند الان اتوبوس آتش می‌گیرد. همه از شیشه و پنجره زدیم بیرون... خلاصه، اینقدر حادثه‌های غریبی برای من پیش آمده كه مرگ‌باوری در من قوی شده. چون مرگ‌های زیادی دیدم، مرگ همیشه جلوی چشمم است. خیلی‌ها در مورد رمان‌هایم می‌گویند كه چرا اینقدر مرگ توی رمان‌هایت هست؟ اینقدر زیاد و نزدیك. چون مرگ واقعا جلوی چشمم است. به هر حال این دغدغه من است. 

یك كتابخانه كوچك بود روی پشت‌بام مسجد. دور‌تا‌دور می‌نشستیم و قصه می‌خواندیم. این هم از عجایب است كه چوبك را، ساعدی را، دولت‌آبادی را و خیلی‌های دیگر را آنجا خواندم. حالا بگذریم كه بعدها گفتند، نباید اینها را خواند و من خوش‌اقبال بودم كه تا رسیدن فصل بایدها و نبایدها، از لبه پشت‌بام آنجا پر كشیدم. البته خیلی‌ها هم می‌گویند من با مخ سقوط كردم و پر نكشیدم. هر وقت كه می‌رفتم بالای پشت‌بام مسجد روی لبه آن می‌ایستادم و می‌گفتم: «اگه آدم از اینجا بیفته پایین چی میشه؟» شاید همان موقع یكی من را هل داده و انداخته پایین و من هنوز داغم و از سقوطم خبر ندارم. قبل از آنكه از آنجا بیفتم پایین، كاتب را خوب به یاد دارم. هر هفته دغدغه تازه داشت. خورجین موتورش را پر از كتاب می‌كرد و می‌برد و من می‌گفتم كاتب واقعا وقت می‌كنی تا هفته آینده اینها را بخوانی؟ 

می‌خندید و هفته دیگر همه كتاب‌ها را می‌آورد و یك خورجین كتاب دیگر می‌برد، لامصب! می‌خواند، می‌خواند و می‌خواند و وقتی قصه می‌خواند و تو نقدش می‌كردی آنقدر پاپی‌ات می‌شد كه نفست را بند می‌آورد. با خودم می‌گفتم: «دیگه غلط بكنم قصه‌اش را نقد كنم! «‌گیر می‌داد، منظورت چی بود از این حرف؟ قبول دارم اما بهتر نمی‌شد اگر این‌طور می‌شد؟ پر از ترس بود، پر از اشتیاق و دغدغه برای كشف دنیای تازه و من آدم بی‌بضاعتی بودم كه واقعا چیزی نمی‌توانستم به او بدهم. چیزی هم از كسی نمی‌خواست، فقط حرف‌ها و دلواپسی‌ها و اندیشه‌های خودش را از ما می‌پرسید تا با صدای بلند آن را بگوید و ترسش بریزد از همه اینها. او می‌دانست راهش را خودش پیدا می‌كند. اما حال می‌كرد ما را هم شریك كند و سركار بگذارد. 

هر زمان هم دغدغه تازه داشت و نگاهی تازه و آن لحظه و آن زمان آن موضوع همه چیزش بود: «یك زمانی می‌خواستم برای ساختمانی رنگ سنگ انتخاب كنم. ساختمان‌های زیادی را نگاه كردم. بعد از مدتی چشم‌های من همه جا سنگ می‌دید. چون مدتی دغدغه من سنگ بود. می‌خواهم بگویم دغدغه‌ای كه ما با آن زندگی می‌كنیم چه بخواهیم و چه نخواهیم توی كارهایمان می‌آید. 

الان مثلا من می‌خواهم توی كارها فتیله فلسفی كار را پایین‌تر بكشم و داستانی‌تر بنویسم، اما نمی‌شود. چون دغدغه من مسایل فلسفی است. می‌خواهم به خاطر مخاطب راحت‌تر بنویسم كه راحت‌تر بخواند و تا ته داستان برود نه با انبردست، زوركی. اما این دغدغه مسایل فلسفی است، چه كنم؟ واقعا بیشترین سعی من این است كه مسایل را طوری مطرح كنم كه مخاطب هم راحت‌ تا ته داستان بیاید. اما مباحث فلسفی خیلی دغدغه من است.» 

كاتب راست می‌گوید اما بعید است از خواسته‌های خودش كوتاه بیاید. بعید است او برای افزایش شمارگان خوانندگانش دست به هر كاری بزند. فكر می‌كنم او می‌خواهد ما را امیدوار كند یا دل ما را به دست بیاورد كه كتابش را تا آخر بخوانیم. 

«یك‌كاری در زمان خودش گل كرده، اما بعدها می‌بینی كه اصلا جوك بوده، آن هم یك جوك بی‌مزه. و برعكس یك كار می‌بینی مهجور مانده، اما بعدها می‌بینی انگار دارد، كم‌كم زنده می‌شود. من فكر می‌كنم بعضی كارها بعدها زنده می‌شوند. زیاد مهم نیست. و حالا وقتی زمان را كنار می‌گذاری، خیلی از بازی‌های زمان‌ را هم باید كنار بگذاری، هوراهایی را هم كه برای اثر می‌كشند باید كنار بگذاری. هوراها در آینده‌ اوت می‌شود. تو كار خودت را می‌‌كنی آنها هم كار خودشان را...» 

من كتاب‌های كاتب را با علاقه تا آخر می‌خوانم. اگرچه به شدت معتقدم داستان و لذت داستان خواندن چیزی نیست كه از آن كوتاه بیایم؛ داستانی كه در آن آدم‌ها زنده باشند، زندگی كنند، مرا با تضادها و سركشی‌ها و طغیان‌های خودشان غافلگیر‌ كنند. داستان برایم بی‌پیرایه خود زندگی است‌، روایت خودمان. من به جاودانگی اعتقادی ندارم. با این اصول باز كاتب را دوست دارم، چون خواندن آثارش تلاشی خلاقانه می‌خواهد كه این تلاش منجر به لذت و كشف چیزهای تازه می‌شود. كاتب جهان داستانی منحصربه‌فردی دارد. او در داستان‌هایش ایده دارد؛ ایده‌ای تازه كه می‌‌كوشد آن را در جهان داستان خودش و با زبان خودش روایت كند. به نظر من كتاب‌های «هیس» و «رام‌كننده» تجلی پردازش ایده‌های بكری هستند كه داستانی شده‌اند. اما با گفتن این جمله كلیشه‌ای كه كاتب خوانندگان خودش را دارد، نمی‌توانم به این نكته اعتراف نكنم، كه برخی خوانندگان حرفه‌ای داستان هم از به پایان بردن برخی كتاب‌های او وا‌می‌مانند. البته این نه ارزش است و نه ضدارزش. فقط گفتم كه نادیده گرفته نشود اظهارنظرهایی از این دست. 

«من كف بازارم، توی بازار می‌روم و می‌آیم. شاید صد سال هم كار كنم. اما برای خودم دكان نزدم، یك تابلو هم بزنم سردرش كه «من نه منم، منم‌منم» وقتی طرف كف بازار است، دیگر چه چیزی را می‌تواند از دست بدهد؟ چه چیزی می‌توان به او داد؟ می‌خواهم بگویم دنبال راهی هستم كه كمتر ضربه بخورم. چون در این سال‌ها من خیلی ضربه خورده‌ام.» 

محمدرضا كاتب داستان‌نویسی فرم‌گراست. كارهایش مملو از قصه‌های ریز و درشت و البته ایده است، اما در كارهایش «فرم» غلبه چشمگیری دارد: «این از من است كه كلمه‌ای درست می‌شود. كلمه به من خط نمی‌دهد كه چه كار كنم. این فرم‌گرایی باید در درون شما وجود داشته باشد وگرنه بعضی‌ها هستند كه ادای فرم را درمی‌آورند. مثلا یك كتاب خارجی خواندند یا فیلمی دیده‌اند، عین آن را می‌گیرند و كپی می‌كنند. شاید هرگز آن فیلم یا كتاب هم به ایران نیاید و این آدم هم بگوید من اولین بار در جهان این كار را كرده‌ام. اینها درصددند كه روی این موج‌ها دیده شوند. اما یك زمانی شما چیزی را كه درون‌تان هست، نمی‌توانید جور دیگری بگویید. یعنی الان تمام زوری كه من باید بزنم این است كه با ساده‌ترین راه‌ها حرفم را بزنم. می‌خواهم عرض كنم كه فرم با تم خودش می‌آید، اما بعضی‌ها روی موج‌های زودگذر سوار می‌شوند و ادای فرم درمی‌آورند، چون خودشان به آن نرسیده‌اند.» 

حرف كاتب را درباره فرم می‌فهمم. اگرچه خیلی تلخ است، اما آن را حداقل من یكی، با پوست و گوشت تنم حس كردم. وقتی خانم پرستار گوش راستم را بخیه زد و مثل گربه‌ای مفلوك آن را باندپیچی كرد، گفت: «خیلی بدفرم شد اما بهت میاد!» من گفتم: «ممنون.» نمی‌دانم چرا مثل احمق‌ها گفتم، ممنون. شاید به خاطر اینكه گفت بهت میاد. یعنی فرم و محتوا خوب كنار هم نشسته بودند. حالا كه فرصت‌ گیرمان آمد بگذارید حسابی درددل كنم. می‌دانم ربطی به مصاحبه كاتب ندارد اما مگر از این فرصت‌ها چقدر‌ گیر آدم می‌آید. یك‌ بار هم یك جوش گنده روی دماغم زد. درست زمان عروسی خواهرم بود. فكرش را بكنید. چه خوش‌اقبالی غریبی دارم. دخترخاله‌ام گفت: «وا این چیه رو دماغت، جا قحط بود!» انگار در زدن جوش، من حق انتخاب داشته‌ام. گفتم: «تقصیر من چیه؟» گفت: «خیلی بدفرمه!» نیایی تو قسمت زنونه... گفتم: «چشم!» از آن بدتر هم برایم اتفاق افتاده. وقتی تو سربازی كله‌ام را تراشیدند، كاملا شبیه شلغم شدم. رفتم توی آسایشگاه، مهدی جهانی كه بچه میدان خراسان بود، بلند شد و كله مرا نشان داد و گفت: «خدایا هیچ بنده‌ای را مثل این بدفرم نكن!» وقتی محمدرضا كاتب توی مصاحبه‌اش گفت: فرم با تم خودش می‌آید. داغ دلم تازه شد و یادم آمد فرم‌های من همیشه با تم‌های عوضی می‌آید...




















تندیس یلدای چهارم به «محمد رضا كاتب» تعلق گرفت







 «محمدرضا كاتب» ‌تندیس دوره چهارم جایزه ادبی یلدا را بابت رمان «وقت تقصیر» (نشر نیلوفر) كه دبیرخانه آن را دارای ارزش ادبی و قدرت بالقوه جلب مخاطب عام خوانده است، از دستان «داریوش مهرجویی» دریافت كرد.


  •  

  دوره چهارم جایزه ادبی یلدا كه ساعت 17 تا 19 چهارشنبه سی‌ام آذرماه (مصادف با شب یلدا) برگزار شد،. «محمدرضا كاتب» ‌تندیس دوره چهارم جایزه ادبی یلدا را بابت رمان «وقت تقصیر» (نشر نیلوفر) كه دبیرخانه آن را دارای ارزش ادبی و قدرت بالقوه جلب مخاطب عام خوانده است، از دستان «داریوش مهرجویی» دریافت كرد. . یلدای امسال برای اولین بار جایزه عكس مشوق كتابخوانی را برگزار كرد كه برای اولین بار این جایزه به «اسحاق آقایی» تعلق گرفت. «كامران عطر» اهدا كننده جایزه بود و «مسعود كیمیایی»، «محمود كلاری» و «امید روحانی» داوران این بخش بودند. همچنین دراین مراسم كتاب «هزار و یك شعر» تازه‌ترین اثر «محمدعلی سپانلو» به حامیان مالی چهارمین دوره جایزه یلدا اهدا شد. یلدای امسال طبق سنت خود از «داریوش مهرجویی»، كارگردان سینما، به سبب یك عمر فعالیت فرهنگی تاثیر گذار و نقش برجسته‌اش در بهره‌گیری سینمایی از ادبیات داستانی، توسط «مسعود كیمیایی» تقدیر كرد. سال گذشته «سروش حبیبی» در این بخش مورد تقدیر قرار گرفته بود. در این مراسم «فرزین هومان فر»، شاعر و سردبیر مجله پابریك درباره نگاه شاعر به روایت داستانی، «كاوه میرعباسی»، مترجم و منتقدادبی درباره ضرورت رمان، «مدیا كاشیگر»، دبیر جایزه در باره ضرورت كتابت و «آرش حجازی»، حامی اصلی یلدا و مدیر انتشارات كاروان درباره چگونگی برگزاری دوره چهارم جایزه یلدا سخنرانی كردند.


 


 

ادامه نوشته