ادبیات توهم واقعیت است
ادبیات توهم واقعیت است
گفتگو با محمد رضا کاتب نویسنده ی رمان" چشم هایم ابی بود" ورمان «وقت تقصیر» یکی از پنج رمان برتر دهه اخیر

چیزهایی که باید از نو اثبات شوند
پویا میر آخور لی
مصاحبه با محمدرضا کاتب را باید جزء مشاغل سخت حساب کرد. او با تلفن همراه بیگانه است و در برابر هرگونه مصاحبه دیداری و شفاهی به شدت مقاومت میکند. به گفته خودش، مصاحبه اگر یک خط هم باشد او باید بنویسد و مکتوب جواب دهد. من نیز از این قاعده مستثنا نبودم و سرآخر سوالات را برای او ایمیل کردم. نکته جالب دیگر، ایمیل او بود که با Mr. آغاز میشود که هم به نام کوچک او(محمدرضا) اشاره دارد و هم مستر(به معنای آقا) را به ذهن متبادر میکند. مشکل آخر هم این بود که فعال نبودن ایمیلهای ایشان در منطقهای که سکونت دارند ما را به وبلاگ و ترفندهای دیگر برای دستیابی به مصاحبه سوق داد. به بهانه یکی از پنج رمان برتر دهه اخیر، یعنی رمان «وقت تقصیر» گفتوگوی ایمیلی با او را میخوانید. این رمان درباره دو شخصیت اصلی به نام «ابرو» و «حیات» است که در دو جبهه مخالف یکدیگر میجنگند و در پس روایتهای متعدد این رمان دلیل این رویارویی و رازی که میان آن دو است بر مخاطب مکشوف میشود. رمان آخر او به نام «چشمهایم آبی بود» ده سال در وزارت ارشاد منتظر مجوز بود و سرانجام امسال از سوی نشر نیلوفر منتشر شد.
از دیگر کتابهای کاتب میتوان به«دوشنبههای آبی ماه»،«هیس»، «پستی»، «آفتابپرست نازنین»، «رام کننده» و «بیترسی» اشاره کرد. او که متولد 45 تهران است برای رمان «هیس» برنده جایزه انجمن منتقدان و مطبوعات در سال 78 شد و تجربه فیلمنامه نویسی نیز دارد.
آقای کاتب شما بیشتر از ده رمان دارید که «چشمهایم آبی بود » آخرین رمان است. در ادبیات داستانی معاصر، نویسندگان اندکی هستند که به این تعداد کتاب رسیدهاند. علت دوام و پیوستگی شما در داستان نویسی چیست؟
راستش را بخواهید من همیشه با خودم فکر میکنم که حاشیهها باعث شده خیلی وقتم تلف شود. متاسفانه در ادبیات ما حاشیههای فراوانی وجود دارد که انرژی و وقت نویسندگان را میگیرد و عمرشان را تلف میکند و شما هر چقدر هم خودتان را از حاشیهها دور نگه دارید باز این حاشیهها دست از سر شما بر نمیدارد و سایه به سایهتان میآید. از آن بدتر این است که بعضی از نویسندگان به دلایل مختلف خودشان با روی باز به سمت حاشیهها میروند و نمیدانند در مقابل چیزهای احتمالیای که ممکن است به دست بیاورند چه چیزها که از دست نمیدهند.
امروز شاهدیم که برخی از نویسندگان یا منتقدین ادبی و هنری به این نکته اشاره میکنند که ادبیات، سینما و تئاتر کارکرد و تاثیر گذشته خود را از دست داده است و همین حرفها باعث یکجور نا امیدی و دلسردی در بسیاری از نویسندگان و هنرمندان شده است. شما این قضیه را چطور میبینید؟
نگاه این نویسندگان یا منتقدین، همان نگاه از بالا به پایین است. این آدم هنوز دنبال همان تاثیری است که یکقرن قبل یک رمان یا نمایش روی مخاطبش داشت و چهها که نمیکرد. به همین دلیل وقتی میبیند مخاطبش برای پیام ثابتی که او در اثرش گذاشته دیگر اهمیتی قائل نیست بههم میریزد و نمیفهمد چرا مخاطب مانند گذشتهها باز اندیشه خودش را کنار نمیگذارد، حرف او را نمیخرد و خودش و افکارش را زیر پای او قربانی نمیکند. این هنرمند دنبال معادلاتی است که دورهاش گذشته است. امروز دیگر نباید بپرسیم چرا مثل گذشتهها مخاطبین تسلیم حرفهای هنر مندان نمیشوند بلکه باید بپرسیم که چرا مخاطبین باید افکارشان را که هموزن و همسطح افکار نویسنده و هنرمند است، کنار بگذارند و به تفسیر آنها اینطور تکیه کنند. این نگاه بازمانده از دوران کلاسیک است که هنرمند باید مانند پدری در جایگاه بالاتر بایستد و مخاطب کودکش را نصیحت کند و کودکش هم گوش کند. حالا امروز این کودک بالغ و عاقل شده است اما پدرش هنوز نمیخواهد این را باور کند. میخواهد باز نقش گذشته خودش را داشته باشد. زمانه این امکان را به این پسر داده است که همقد پدرش شود حتی داناتر وآگاهتر از او. دیگر پدر نمیتواند نقش معلم را برایش داشته باشد چون نصیحتهایش تاریخ گذشته از کار در آمدهاند. امروز ما با فریاد برخی از این نویسندگان و هنرمندان رو بهرو هستیم که چون نمیتوانند حرفهایشان را باز تو مغز دیگران جا بدهند احساس شکست میکنند. احساس میکنند هنرشان ماهیت و کارکرد سابقش را از دست داده است. در نهایت احساس میکنند فقط یک زنگ تفریح برای مخاطبینشان هستند که وظیفهشان صرفا سرگرم کردن اوست و بس. آنها به مرور با این نگاه کنار میآیند که هنر و ادبیات هم یک کالاست که چون کاری انجام نمیدهد، علت وجودیش را از دست میدهد و تنها راه هم همین است که آنها انتخاب میکنند و راه دیگری هم وجود ندارد. مشکل این دسته این است که نمیخواهند با زمانه وتغییراتش جلو بروند و فضای تازه را درک کنند چون خودشان را هنوز عقل کل و محور جهان میدانند. اگر این هنرمند بخواهد روی همان مواضعی که پدران هنریش داشتهاند باز بایستد وتحکمآمیز واز بالا، باز حکم صادر کند صرفا خودش را از مواهب و روشهای نوین تاثیرگذاری و امکاناتی که این عصر در اختیارش گذاشته دور میکند. بعد هم نا امید میشود و با انبوهی از توقعات فرو خورده برای رسیدن به جایگاهی که از خودش در ذهن دارد، پناه میبرد به اندیشهها و ابزارهای از شکل افتاده پدرانش. توهم بر حق بودن همیشه باعث افراط و تفریطهای عجیب وغریبی میشود که در نهایت، یااز این سمت بام میافتیم یا از آن سمت بام.
اینکه فاصله حسی و فکری بین هنرمندان ومخاطبینشان امروز کم شده یا حتی به هیچ رسیده دیگر برای همه موضوع جا افتادهای است اما چطور میشود که در عمل بعضی از هنرمندان نمیتوانند با این قضیه کنار بیایند؟
خوب این همان سوالی است که مخاطبین ادبیات و هنر از این عقل کلها دارند. چرا باید یک فیلمساز یا نویسنده خودش را در مقامی بالاتر قرار بدهد و نگاه و تفسیر خودش را از مسائل دقیقتر ودرستتر بداند؟ چرا باید هنرمندی صرف روایت کردن چیزی، خودش را برحق ببیند؟ دست کم در این زمانه این نگاه کمی دور از منطق است. صرف روایت کردن چیزی، توسط کسی، او در جایگاه بالاتری قرار نمیگیرد. فرض کنید تصادفی در فضا بین دو یا چند سیاره رخ داده است، در این لحظه کسی با دوربینش توانسته این تصادف را فیلمبرداری کند. آیا او میتواند بهتر از بقیه مفهوم یا علت این تصادف را مشخص کند؟ و بگوید چون من از این تصادف عکس و فیلم گرفتهام یا در این صحنه حضور داشتم پس این حق من است که بگویم به چه دلیلی این سیارهها با هم تصادف کردهاند. اما من فکر میکنم چون این هنرمند این تصویر را ثبت کرده، اجازه ندارد بگوید حرف من از حرف مثلا یک محقق یا دانشمند یا حتی یک مخاطب عادی درستتر است. این راوی اجازه ندارد بگوید توصیف و تفسیری که من برای این وقایع تاریخی و سیاسی پیدا کردم، تنها توصیف درست و کامل است. همان قدر علتی که این هنرمند برای تصادف این دو سیاره بیان میکند درست است که نظرات باقی کارشناسان و مخاطبانشان درست است. ممکن است واقعا علتی که این هنرمند انگشت رویش میگذارد درستتر باشد چون او تحقیق و مطالعه بیشتری کرده است یا در این زمینه تجربیات بیشتری داشته است. درستتر بودن نظر او در اینجا جزئی از حق همیشگی و موروثی او نیست بلکه به این دلیل این حرف را باید شنید که او مسیری را طی کرده که ممکن است همه آن را طی نکرده باشند. یعنی درستتر بودن حرفش به این دلیل نیست که راوی این داستان و ثبت کننده این تصویر بوده است. اگر این آدم راوی و ثبت کننده این تصادف بین سیارهای هم نبود، باز به خاطر دقت در زاویه تفکر وتحقیقش حرفش شنیدنیتر بود. اگر ده نفر از این قضیه فیلم گرفته باشند یا روایتش کرده باشند همهشان به یک اندازه برحق هستند. حق امروز تقسیم شده بین همه و هیچ جایگاهی خود بهخود دارای حق بیشتری نیست.
بعد از رمان «هیس» و «پستی» منتقدان «وقت تقصیر» را یک جهش رو به جلو و یکی از برترین رمانهای دهه گذشته میدانند. این میزان از تخیل در ادبیات ما نادر است در حالی که «وقت تقصیر» واقعگرا نیست اما یک واقعیت تاریخی را بیان میکند و روایت از جزء به کل میرسد. ارتباط واقعیت و تخیل را شما چگونه میبینید؟
اگر از زاویه نگاه شخصیتهای رمانهایم بخواهم به قضیه نگاه کنم باید بگویم برای آنها دیگر مرزی دائمی بین واقعیت و خیال وجود ندارد و به سختی میشود فهمید چه چیز واقعی است و چه چیزی غیر واقعی. شاید آنها حق دارند مرز بین واقعیت و خیال را گم کنند چون در دنیای پر آشوب و متغیر ما مرز واقعیت وخیال دائم در حال تغییر و تفسیر است و ملاک کلی و دائمیای برای سنجش آن نمیشود پیدا کرد. شاید همین قضیه است که شخصیتهای رمانهایم را به این نکته میرساند که چیزی به نام واقعیت صرف وجود ندارد و هرچه که ما به عنوان واقعیت قبول میکنیم به نوعی توهم واقعیت است هم چنان که ادبیات توهم واقعیت است چون هر واقعیتی در بخشهای مختلفی ساخته میشود وآن چه که ما واقعی میدانیم زاویه و سلسله امکانات و انتخابهای ذهنیای است که بهجای خاصی ختم میشود.
به نظر میآید بخشی از تخیل موجود در شخصیتهای رمان «وقت تقصیر» یا «چشمهایم آبی بود» ریشه در نوعی متافیزیک دارد. متافیزیکی که نا به هنگام احضار میشود؟
شاید یکی از تفاوتهای جهان امروز با دیروز در این است که آدم دیروز با عقل مسلط خودش، خیلی از چیزها را از دنیایش حذف کرد و نادیده گرفت و متری از جنس علم و عقل در دست گرفت تا همه چیز را قضاوت، معنا و متر کند. اینگونه بود که جهان او روز به روز خالیتر شد. به نظر میآید متر علم امروز دیگر مثل سابق برنده نیست. خیلی از قواعدی که تا دیروز علم محض بودند امروز دیگر تبدیل به افسانههای علمی شدهاند. این قواعد علمی اگر قدرت و کارکرد خودشان را به طور کامل از دست نداده باشند، دست کم میتوانیم بگوییم تیغشان حسابی کند شده است. چون مقیاس و ابزارهای نوینی امروز برای سنجش پدید آمده است. بسیاری از قواعد و قانونهای گذشته را ابزارهای نوین مورد شک قرار دادهاند و خیلی از قوانین اثبات شده را دوباره تبدیل به فرضیه کردهاند. یعنی چیزهایی که باید از نو اثبات شوند. این شکها و شکستها، انسان امروز را متوجه تکههای حذف شده خودش کرده است، تکههایی که مدرنیته حذف کرده و نادیده گرفته است. دست کم از چشم شخصیتهای رمان «چشمهایم آبی بود» اینگونه به نظر میآید که مدرنیته با بیان حداقلیاش از جهان و انسان سعی کرده ذهنیتش را پیروز کند یا پیروز نشان دهد. امروزه به سبب مختصات زمانمان همه چیزهای کنار گذاشته شده از نو دوباره به میدان برگشتهاند و از نو بازیابی میشوند تا هر چیزی که مختصات واقعی ما را داشته باشد به عرصه فهم ما برگردد و به رسمیت شناخته شود. به همین دلیل ما شاهد بازگشت چیزهای بسیاری هستیم که زمانی کنار گذاشته وجدی فرض نشدهاند. زندگی انسان شامل بخشهای گستردهای است که اگر ما به هر دلیلی تکهای از آن را نا دیده بگیریم در نهایت به تصویر ناقص و غیر واقعیای از خودمان میرسیم. اگر هنر وادبیات در پی بازنمایی کامل انسان و جهان است، چارهای ندارد جز آن که اجازه ورود، بروز و ظهور همه بخشها را به ما بدهد.
نکتهای که در بر خورد با بهترین رمان شما یعنی «وقت تقصیر» و آخرین رمان شما، «چشمهایم آبی بود» بهچشم میآید نگارش و ویرایش خاص آنهاست. چیزهایی مثل دو نقطه، ممیز، فضاهای خالی و... که میتوان تعبیرهای گوناگونی از آنها کرد اما میخواستم بدانم دلیل شما چیست؟
چه این موارد و چه موارد دیگر، همه بر آمده از یک نگاه کلی است. یعنی این شگردها شکل بیرونی و بروز یافته آن نگاه است تا اثر قابلیت بیشتری را برای برداشتهای متفاوت پیدا کند وطیف مخاطبین امکان ساخت جهانهای متفاوت خودشان را پیدا کنند. یکی از اثرات این نگاه و شگردهایش این است که داستان، فیلم و نمایش تبدیل میشود به اجزا و تکه پارههایی پر از مفصل، یعنی اجزاء، عناصر و تکههای داستان یا فیلم مثل بدن انسان پر از مفصلهایی میشوند که بخشهای مختلف را به هم متصل میکنند. کاری که مفصلها در این نوع آثار انجام میدهند این است که شرایطی به وجود میآورند تا اثر از حالت بسته و منجمد خودش خارج شود و مخاطبین بتوانند با توجه به شرایط و مختصاتشان مسیر و معنایی را که میخواهند کشف و انتخاب کنند. و اثر نیز همچنان زیر این همه معنا و مسیر مختلف و متضاد از هم نپاشد و ساختار و شاکلهاش حفظ شود. هر مفصل یک، دو یا چند راهی است که مخاطب با انتخابهایش هر بازار جایی و چیزی سر در میآورد. همه این امکانات و شگردها برای این است که مخاطب بخشی از جهان خودش را لمس کند. اگرمفصلها نباشند ما بیگمان با یک مسیر ثابت و بسته رو بهرو میشویم. مسیری که از جایی خاص شروع میشود و به جایی خاص و متقن میرسد. مسیری که نمیتواند تمام جهانهای متفاوت مخاطبین را پوشش بدهد. وجود مفصلها در داستان و آثار سینمایی باعث به هم ریختگی چهره این آثار میشود حتی ممکن است بخشی از مخاطبین نتوانند با آن ارتباط برقرار کنند و در دراز مدت این دست آثار ممکن است با ریزش مخاطب رو بهرو شوند.
شگردها و فرمهای ادبی و هنری در هر دوره تفسیر و فرزند زمان خودشان هستند و ما برای نشان دادن خودمان چارهای جز انتخاب آنها نداریم یا باید از اسباب و ابزارهای ناکار آمد گذشته استفاده کنیم که در آن صورت با اصرارمان برای استفاده از آنها در نهایت به بخشیهایی از گذشته میرسیم و یا مجبوریم دست به دامان روشهایی از جنس امروز بشویم و شاهد به هم ریختگی و مبهم شدن چهره آثارمان باشیم. البته نباید از یاد ببریم که حتی بعضی از قالبها و فرمهای ادبی و هنریای که امروزه محبوب هستند در ابتدای امر توسط مخاطبین پس زده شدهاند. یعنی مخاطبین این آثار هم نمیتوانستند با آن روش نوظهور، ارتباط برقرار کنند و برایشان این نوع روایت و قصهگویی سخت و عذابآور بوده است اما به مرور زمان میبینیم همان روشهای سخت و بیمخاطب، امروز به چیزهایی بسیار عادی و پرمخاطب تبدیل شدهاند که روز بهروز هم به مخاطب آن افزوده میشود.
.
منبع - روزنامه صبا






mr.kateb@yahoo.com تلفن:09188810209 /تلفن:09188810209