انتخاب­ های متعدد-  گفتگو با محمد رضا کاتب











انتخاب­ های متعدد




 

 

 

  گفتگو با محمد رضا کاتب

 


 


حسین جاوید: محمدرضا کاتب با همان اولین کار شاخصش، رمان «هیس» راهش را از بقیه جدا کرد و نشان داد نویسنده­ای است که بیش از هر چیز به خلق جهان­های داستانی خاص و نامتعارف علاقه ­مند است. آثار او خود را با سلیقه خواننده هماهنگ نمی­ کنند، بلکه او را به چالش می­­ کشند و با تجربه­ های تازه مواجه می­کنند.

 «بی ترسی» در ادامه مسیری است که کاتب در این سال­ها پیموده است، رمانی با فضاهای انتزاعی و بی اعتنا به تکنیک­ های متداول و جریان داستان نویسی این سالها. سراغ محمدرضا کاتب رفتیم و با او درباره این رمان صحبت کردیم.   

- منتقدانی که تا کنون درباره «بی ترسی» سخن گفته­ اند بر درون مایه هستی شناسانه و فلسفی آن تمرکز کرده ­اند اما من گمان می­­کنم تمثیل­ های «بی ترسی» تم­ های سیاسی شاخصی را هم مدنظر دارند و «بی ترسی» به نوعی به محاکمه تاریخ می­پردازد. نگاه خودتان به این موضوع چطور است؟

 در رمان «بی­ ترسی» بخش­های مختلفی از تاریخ کنار هم قرار گرفته ­اند. کنار هم قرار گرفتن این سطح­ های مختلف خود به خود مخاطب را به انتخاب­ هایی می­رساند که یکی از نتیجه­ هایش شاید همان محاکمه تاریخ یا ارزش گذاری توسط مخاطب است. اما برای آنکه این فرایند شکل بگیرد نویسنده باید صرفاً ناظری بی طرف باشد یعنی صرفاً تکه­ هایی از تاریخ را مرور کند آن هم با دور تند. من سعی کرده ­ام، به هیچ وجه چیزی با ارزش یا بی ارزش نشان ندهم تا مخاطب بتواند خودآگاه یا ناخودآگاه بخش­هایی را که به او نزدیک تر است انتخاب کند و آن طور که می­خواهد همه چیز را تفسیر یا معنی کند.

 نویسنده قصد محاکمه کسی و چیزی را ندارد چون هیچ چیزی به خودی خود بار منفی یا مثبت ندارد و اگر محاکمه ای دارد صورت می­گیرد، محاکمه ­ای شخصی است یعنی دادگاه تک نفره است که مخاطب در مقام شاکی، متهم و قاضی قرار داد و بخش­هایی از خودش، افکارش و اعمالش را محاکمه می­ کند و به تکه­ هایی از خودش امتیاز می­دهد و بخش­های دیگری از خودش را زیر سؤال می­ برد. این درگیری، درگیری مخاطب با خودش است و بهانه ­اش صرفاً تاریخ یا رمان است. اگر ادبیات را به دو بخش ادبیات اثبات و ادبیات نفی تقسیم کنیم رمان «بی ­ترسی» در قسمت ادبیات نفی جای می­گیرد. ادبیات و هنر در بخش­ هایی از تاریخ ادبیات اثبات بوده است. اما ادبیات امروز بیشتر می­خواهد به وسیله نفی و انکار حرف خودش را بزند. حتی چارچوب هنر و ادبیات به وسیله این نفی ­ها و انکارها تعریف و تعیین می­شود، چیزهایی مثل انکار شخصیت و انکار تم واحد و نفی ارائه دنیای واقعی و حقیقت واحد و ... «بی­ ترسی» را می­توان در این حیطه دید، چون در پی اثبات هیچ چیزی و حتی محاکمه تاریخ و ... نیست.   

 -  اصولاً فکر می­ کنید مرز بین رمان و متن فلسفی کجاست؟ یعنی نویسنده تا چه حد حق دارد عناصر داستان را حذف کند و به خلق تمثیل مورد نظرش بپردازد؟ به نظر می­رسد در «بی­ ترسی» تا حدودی مستقیم به دغدغه ­ها و مضامینی پرداخته ­اید که در آثار قبلی­ تان آنها را در لفافه بیان می­ کردید.

 آثار هر دوره تاریخی نمی­توانند ردی از آن دوره را بر خودشان نداشته باشند. تغییراتی که شکل و درون مایه آثار دوره ما را در برمی­ گیرد چیزهایی از جنس اجبار یا ضرورت است. اگر بدبینانه نگاه کنیم، می­توانیم بگوییم ما امروز میان شاهراهی گیر افتاده­ ایم و مجبوریم به شرایط و زمان و مکان تن بدهیم و اگر بخواهیم خوش بین باشیم، می­توانیم بگوییم امروز ما میان شاهراهی هستیم و امکاناتی داریم که هیچ وقت زمان و مکان آنها را در اختیار هیچ کس نگذاشته است. ما الان سرپیچی از تاریخ هستیم که در آن حد و حصرهای زیادی از بین رفته است. حالا می­توانیم بدون نگرانی ­هایی که پدرانمان داشتند به گذشته­ مان نگاه کنیم و هرچه را لازم داریم بی هیچ نگرانی و ترسی برداریم و هرجور که می­خواهیم به آن شکل بدهیم و از آن استفاده کنیم. کجای تاریخ ما اینگونه آزاد و رها بوده­ ایم؟ همیشه، حتی در متمدن­ترین جوامع، قید و بندهایی به دست و پای انسان بوده است. این قید و بندهای اضافی نمی­ گذاشتند او راحت حرکت کند. الان دیگر آن مرزها رنگ باخته و برخی از خطوط قرمزی که پایه بر جزمیت آدم داشته تبدیل به طنز شده ­اند. شاید برگشت طنز و هجو به ادبیات امروز بخشی از تأثیر این نگاه باشد .این آدم چیزهای زیادی دارد که به ریشخند بگیرد و به این وسیله خودش را بازسای و نقد کند و زنجیرهایی را که به دست و پایش بسته باز کند. این پیچ خاص تاریخی که از بخت خوب یا بدمان نصب ما شده کمک­مان می­کند تمام گذشته­ ها و خودمان را زیر و رو کنیم و هرچه را می­خواهیم به ریشخند بگیریم و کنار بگذاریم و هر چه را کنار گذاشته شده و به ریشخند گرفته شده دوباره انتخاب کنیم و به هرچه می­خواهیم برسیم. وقتی شما سرپیچی چنین خطرناک و مهم قرار می­گیرید، دیگر نمی­توانید با همان روش­های قدیمی و کهنه حرف بزنید. مطمئناً نه تنها شکل و ابزارهای داستان که درونیات رمان هم دچار تغییرات زیادی می­شود و کارکرد همه بخش­ها و ابزارها عوض      می­شود. آن وقت است که شما می­توانید هرچه را می­خواهید به این نوع رمان وارد کنید و هرچه را نمی­ خواهید از این داستان بیرون بکشید و حذف کنید، چون دیگر چاره­ای ندارید و قالب­ها و چارچوب­های قدیمی نمی­ توانند امروز را در خودشان جا بدهند. یک رمان یا یک اثر هنری شامل اندازه ما و نسبت­های فراوانی از چیزهای مختلف ابزارهای هنری و ادبی و مختصات لغزان و قابل تغییر است. هر هنرمندی با توجه به ذهنیت و تجربه­ اش سعی می­کند توازن بین این نسبت­های لغزان و متفاوت را در اثرش حفظ کند و به یک نوع هارمونی دست پیدا کند. شاید این هارمونی با آن چیزی که ما در گذشته به نام هارمونی در ذهن داشتیم متفاوت باشد، اما چون سویه ­ای خاص دارد باز می­شود گفت به یک نوع هارمونی است که معنا و شکلش با توجه به شرایط زمان عوض شده. ما می ­توانیم مختصات و نسبت­ هایی را که آثارمان را می­ سازند تغییر دهیم تا به چیزی از جنس امروز برسیم.  

- اصلی ­ترین کارکردی که برای این تغییرات و این جابه­ جایی نسبت­ ها و اندازه­ ها در رمان در نظر گرفته می­شود چیست؟ یعنی اگر نسبت به این تغییرات بی تفاوت باشیم چه چیز را از دست می­دهیم؟

 دیده­ ایم که بارها اعلام شده که مثلاً ادبیات دیگر مرده یا این رمان آخرین رمان جهان است و دیگر نباید امید داشته باشیم رمان تازه­ای خلق شود و از این حرف­ها. برخی زود احساساتی  می­ شوند و نسخه می­ نویسند که مثلاً هنر و ادبیات تمام شده و رسیدیم به آخر خط. اما زمان به آنها می­ فهماند زود قضاوت کرده­ اند و ادبیات و هنر به ته نرسیده، چون ناگهان چیز     تاز ه­ ای رخ داده که همه معادله­ ها را به هم ریخته. هنر و ادبیات تا امروز نمرده است چون موجودی زنده است که دایم خودش را با شرایط تازه وفق می­دهد و هر روز به شکلی نو باز به دنیا می ­ا ید و بزرگ می­ شود و پیر می­شود و ناگاه سرپیچی تاریخی این موجود دوباره کودک می­شود و به راه می­افتد. این تولد و پیری و تولد دوباره دلیل این است که این موجود همیشه در تغییر و تحول است و خودش را با هر شرایطی وفق می­دهد و هر روز به شکلی نو باز به دنیا می­ آید و بزرگ می­ شود و پیر می­ شود و   همسفر آدم­ها و زمان می ­شود و با آدم ­های تازه مسیر تازه ­اش را طی می­ کند و دلخوش به آنچه بوده نیست. اگر این موجود در هر شرایطی ثابت بماند و درجا بزند، کارش تمام است. ادبیات گذشته امتحانش را پس داده و خوب هم از کار درآمده. گاهی آدم ممکن است با خودش بگویید چرا باید از یک راه پرخطر و ناشناخته و ترسناک برود و خودش را به دردسر بیندازد. بهتر نیست مثل بچه آدم سرش را بیندازد پایین و از جاده­ هایی برود که خطر کمتری دارند؟ خوب، البته این جور منطق و زندگی است و غلط هم نیست.

روشی است که خیلی ها آن را انتخاب می­کنند. اما روش دیگر این است که تو سعی کنی از مسیری بروی که به تو ذهنیت و عصرت نزدیک­تر باشد، اگرچه پر از مانع و خطر و ترس و اضطراب باشد. این هم یک نوع دیگر زندگی و تفکر است. رفتن از راههای تازه صرفاً ماجراجویی و تزریق هیجان به زندگی ­مان نیست، بلکه یک جور الزام و اجبار است.

 همین اجبار است که سؤال ما را عوض می­کند. به جای آنکه بگوییم چرا باید برای رسیدن به دل عصرمان از این راه پرخطر برویم، باید بپرسیم چرا نباید از این راه پرخطر برویم، چون ما مجبوریم به روش زمان خودمان حرف مان را بزنیم و سفر کنیم به خودمان و عصرمان نه اینکه در این عصر پرهیاهو و غریب بخواهیم به وسیله ابزارها و مفاهیم گذشته به قرون گذشته برسیم. تمام گذشته الان حی و حاضر مقابل ماست. اگر از همان روش­ها و همان اهداف استفاده کنید خیلی زود متوجه می­ شوید دیگر آن ابزارها کارکرد خودشان را دست داده­ اند.

- به نظرم در «بی ترسی» اصرار دارید از تکنیک­ هایی بهره بگیرید که در کارهای قبلی ­تان به وفور از آنها استفاده کرده­ اید. انگار دارید تلاش می­کنید سبک ویژه ­ای خلق کنید که مختص خودتان باشد.

 این جزئی از ذات آدم است که می­ خواهد در جایی که مختص خودش است بنشیند. این چیز بدی نیست. یکی از انرژی­هایی که هنرمند و عالم را به حرکت وامی­دارد همین است. در         «بی ترسی» هم به این قضیه اشاره شده که چطور آدم­ هایی پیدا می­شوند که جان و زندگی­شان را روی این قضیه می­ گذارند و می­ خواهند جای خودشان را در تاریخ پیدا کنند.

 شاید اگر این من نبود خیلی از اتفاق­ های جهان نمی­ افتاد و ما الان اینجا نبودیم. امروز به سبب شرایط زمانه اندازه این من روز به روز کوچک­تر می­شود. این همه آثار بزرگ و باارزش پشت سر ماست و این کار نویسندگان و هنرمندان این زمان را سخت می­کند.

 انگار گذشتگان دیگر حرفی برای گفتن باقی نگذاشته­ اند و  هرچیزی را به دهها و صدها روش مختلف گفته­ اند. تم­ های اصلی هم که محدود هستند. برخی از آدم­های رمان          «بی­ ترسی» هم نگران این قضیه هستند که در آینده از آنها چه می­ ماند. یکی از دغدغه­ های همیشگی آدم­ها و به خصوص نویسندگان و هنرمندان شاید همین است، پیدا کردن جایگاهی همیشگی برای خودشان. جهانی سازی و تکنولوژی چنان آدم­ها را شبیه هم می­کند که حالا رسیدن به فردیتی مشخص کاری کارستان است. تمام این مسائل باعث شده زاویه و جایگاهی که می ­ماند چنان کوچک شود که پیدا کردن یک روزنه منحصر به فرد برای نگاه کردن به این جهان کاری نشدنی به نظر بیاید. به هر چه نگاه می­کنی می­بینی کهنه است و قبلاً گفته شده و جایی برای تو نیست. نویسندگان و هنرمندان در برخورد با این قضیه به دو دسته تقسیم می­ شوند. کسانی ناامیدانه تسلیم گذشته و شرایط می­ شوند و به تولید آثاری با چرخه اقتصادی روی می­ اورند، یعنی از ادبیات و هنر ناب به سوی هنر اقتصادی و ادبیات اقتصادی که بر پایه مصرف بیشتر است حرکت می­کنند. در واقع، هنر و ادبیات به کالا تبدیل می­ شوند. کالا شدن هنر، ادبیات و فکر و اندیشه باعث می­شود ارزش­ها و اعتقادات به کلی از بین بروند، چون تنها اعتقاد همه گیر این می­شود که ارزشی باید بماند که فروش بیشتر دارد. فروش بیشتر تبلیغات بیشتر می­خواهد و همه چرخ­ ها باید در راستای اهداف سرمایه داری مدرن و اقتصاد جهانی بچرخد. به هنر و ادبیات و سینما مانند کارخانه نی­شکر و قهوه و فولاد نگاه می­ کنند. با تبلیغات نیاز را در مخاطب به وجود می­ آورند، نیازی که در سطح است و بعد تولید را بالا می­برند و همه چیز بر مبنای سود و زمان برگشت سرمایه و مصرف بیشتر محاسبه می­ شود. سرمایه داری مدرن به کمک علم و هنر و تکنولوژی روز به روز گسترش می یابد کسترش ادبیات عامه پسند در ایران و جهان هم شاید از این منظر قابل توجیه و فهم باشد.

- بخش عمده ­ای از ادبیات جهان همین ادبیات عامه پسند و مخاطب پسند یا به قول شما ادبیات بر پایه سرمایه و سود است. وقتی به کارهای شما مثل «پستی»، «وقت تقصیر»، «رام کننده» و همین «بی ترسی» نگاه می­ کنیم می ­بینیم شما همچنان اصرار دارید خلاف جهت آب شنا کنید و کارهایتان هم از لحاظ فرمی و هم از لحاظ محتوایی کارهایی دیریاب و سخت خوان هستند. آیا فقط مخاطب نخبه را مدنظر دارید؟

 ببینید، وقتی نویسنده­­ای به گذشته رجوع می­کند و دنبال چیزهایی است که امتحانشان را پس داده ­اند، در نهایت با آنها به جایی می­رسد که دیروز است. اما وقتی شما ابزاری را انتخاب می­ کنید که متعلق به گذشته است و از مسیری قدیمی می­ روید خیلی باید احتیاط کنید که به جای امروز به گذشته که تمام شده و رفته نروید. اگر نگاه شما به گذشته خلاقانه و نو نباشد، اثرتان متعلق به امروز نیست. هزاران هزار اثر از گذشته وجود دارد که همان حرف را خیلی بهتر و کامل ­تر زده است. چه احتیاجی است ما هم همان را تکرار کنیم، آن هم به همان روش و سبک؟ این شاید یکی از علتهای بی رغبتی مخاطبان ایرانی به آثار وطنی باشد. مخاطب می­ گوید چرا من باید رمان ایرانی بخوانم رمانی که صدتا مثل آن را قبلاً نوشته­ اند و کپی کارهای قبلی است. وقتی شما در نسبت ­ها و اندازه­ ها و محتویات رمان و آثار هنری تغییراتی می ­دهید و چیزهایی را حذف یا کوچک و بزرگ می­ کنید، طوری که قبلاً رسم نبوده، این باعث تغییر شکل اثر و جا خوردن مخاطب می­شود. چون او قبلاً با چنین چیزی روبه­ رو نشده و ممکن است با احتیاط به آن نزدیک شود. ما واقعاً جز این راه و چاره ­ای نداریم. به سبب تغییرات عمده ­ای که در عصر ما در فرهنگ­ها و جوامع پیش آمده دیگر نمی­توانیم آدم این دوران را موجودی ساده، آنطور که نویسندگان گذشته فرض می­ کردند، فرض کنیم و برایش باهمان سبک و سیاق و روش کهنه حرف بزنیم. زمانی که شما از چیزهای مختلف تنها یک تعریف دارید، به یک هدف واحد می­رسید. داستان  دیروزیک تعریف از یک آدم را قبول دارد. اما تعریف ما از آدم این دوران و جهانش متفاوت است. دیگر حتی نمی ­توانیم بگوییم کدام تعریف از انسان وهنرش درست است و کدام اشتباه. کدام نوع ازداستان وداستان نویسی برتر است وکدام نوع  ازداستا نها  ارزش کمتری دارند . چه کسی امروز می تواند بگوید حرف من مهمتر وبهتر از باقی حرفها ونگاه هاست . دلیل این مهم بودن وبالاتر بودن این حرف چیست . این که کسی در هر مقامی   حر ف اول  واخر رابزند  دیگر یک افسانه ی فراموش شده است  . جهان امروز اجازه چنین کاری را حتی به بز گترین فلاسفه واندیشمندان نمی دهد. ما می توانیم همان تعریفها ی  گذشته از انسان وهنر وادبیا تش را انتخاب کنیم و به دیروز برویم .ویا با خلاقیت به تکه­ های زنده گذشته اتکا کنیم و به امروز برسیم. هر کسی با توجه به خودش و امکاناتش وجهانش  باید انتخاب کند. این دوران دوران    انتخاب­ های متعدد نه تنها برای مخاطبان که برای هنرمندان و نویسندگان است.
- «بی­ ترسی» با توجه به ظرف زمانی و محتوایی ­اش نیازمند زبانی خاص و آرکائیک بوده است. آیا اینکه پای ویراستار خیالی همیشگی ­تان را به میان کشیده­ اید و از اصطلاحاتی که او در متن ایجاد کرده سخن گفته ­اید به این دلیل بوده که قصد داشته ­اید تا حدودی از دشواری­های بازآفرینی زبان آرکائیک رها شوید و تمرکزتان را روی تم رمان بگذارید؟ به نظر می­رسد حتی زبان نسبتاً ساده هم نتوانسته است از پیچیدگی­ و سخت خوانی «بی ترسی» بکاهد.

راستش را بخواهید تا آنجا که بشود، به خصوص در بازنویسی­ ها که کار جایگاه خودش را پیدا کرده، سعی می­کنم زبان را ساده کنم و صحنه­ ها و دیالوگ­ها را کم کنم و حجم کار را پایین بیاورم تا ریتم کار تندتر شود. سعی می­کنم به ساده­ترین روش حرف­ها را بزنم. طرح اصلی را تا آنجا که می­شود سرراست می­­کنم تا بی­خود و بی­ جهت مخاطب گم و گور نکنم. تمام تلاشم را می­کنم اما خب، از یک جایی به بعد دیگر این حذف­ها و ... به جای آنکه ریتم را تندتر کند و کار خوشخوان ­تر شود، به کار ضربه می­زند، ریتم خیلی تند هم ضربه زننده است و مخاطب را دچار سردرگمی می­کند. از افراط و تفریط بی ­دلیل باید دوری کرد. من فکر می­ کنم مشکل رمان­هایی مثل «بی ترسی» که بر مبنای فهم مخاطب بنا شده­ اند این نیست که حرفی را سخت می­ گویند، بخشی از مشکل این است که مسئله بیان شده در این آثار حرفی سخت را   می­ گویند. بخشی از مشکل این است که مسئله بیان شده در این آثار حرفی سخت و چند وجهی و لغزان و بی­ شالوده است. گاهی شما می­ خواهید مسئله ساده­ ای را بی­ جهت پیچیده کنید تا به رخ خودتان و مخاطب تان بکشید که مثلاً خیلی می­ فهمید یا آدم آگاه و دانا و همه فن حریفی هستید. در این نوع آثار وقتی مخاطب به انتهای رمان می­رسد و می­ فهمد حرفتان چیست و چقدر ساده بوده و چقدر بی خود شما آن را پیچیده کرده­ اید احساس می­کند که گول خورده است. این به ضرر شما تمام می­شود. اما گاهی شما با یک معادله چند مجهولی یا بی انتها و با انتخاب­های متعدد و لغزان و بی­ شالوده مواجه هستید. هر قدر هم قضیه را ساده و سرراست تعریف کنید باز اصل مسئله ساده نمی­ شود، به خصوص که در رمان­های امروز مبنای درک، فهم و ساخت همه چیز خود مخاطب است. بخش دیگری از این سختی و پیچیدگی به این دلیل است که مخاطب باید با سفری به نام رمان و نمایش و فیلم به بخشی از خودش برسد. رمان «بی ترسی» از دید من شاید یک داستان ساده و سرراست باشد، یک جاده کوتاه و ساده اما چون در این مسیر شما باید بخشی از خودتان و احساسات و افکارتان را درک کنید کار به نظر سخت می­آید. مخاطب در بستر رمان مجبور می­شود به سؤال­ های اساسی خودش پاسخ بدهد و وقتی پاسخ ­ها به سراغش نمی ­آیند سردرگم می ­شود. بله، پیچیدگی در این نوع آثار وجود دارد، اما این پیچیدگی در نبرد مخاطب برای فهم جهان خودش است.


/منبع-مجله تجربه /



 

 

 

 

فرار و انکار در برابر کشف حقیقت

 




فرار و انکار در برابر کشف حقیقت











 راضیه ولدبیگی:


 

 
این رمان طرح پیچیده و مبهمی دارد. و لحنی مأیوسانه و دلهره آور و تا حدی وهمناک. داستان به سبک داستانهای رئالیسم جادویی است و پر از نماد و کنایه. نویسنده در فضا سازی و بخصوص دیالوگها تردستی نشان داده است اما فضاسازی، موضوع و پرداخت جذاب داستان فقط نهایتاً تا 40 صفحه ابتدای داستان دوام می آورد و اطناب آزار دهنده ای که از نیمه های کتاب آغاز می شود کار نویسنده را خراب می کند. داستان، ماجرای یک عشق مثلثی است که آمیخته با نفرت هم هست میان «زمان» برادرش «مرحبا» و «خورشید». و عاقبت زمان از رقیبش مرحبا شکست می خورد و خورشید همسر مرحبا می شود اما تنها خورشید می داند که پسری که به دنیا آورده متعلق به کدامیک است. مرحبا یا زمان؟ و این راز را تا آخر رمان فاش نمی کند. زمان و مرحبا آدمهای عجیبی هستند و قدرت ناشناخته ای دارند به نام تله کردن افراد.آنها به عبارتی تله کننده و رام کننده افراد بشر هستند. در هیچ کجای رمان حرفی و دلیلی برای اثبات این قدرت مرحبا زده نمی شود و تنها ادعایی است از سوی زمان. خواننده در تمام طول داستان غرض نویسنده از تله را در نمی یابد و گویی معنای آن به خود خواننده واگذار می شود. جایی از تله با نام بیماری یاد می شود. جایی تله، معنای پادزهر و نوشدارو را می دهد و در جایی هم معنای سحر و جادو از آن فهمیده می شود.« جادو سحر و قسمت نامرئی و شر روح و جهان، اصل تله ها هستند... صفحه 137»
 
زمان در جایی از رمان در توضیح شغلش می گوید:«هیچ کسی جز من متوجه حریف بازی های پیچیده تله ها نیست. من نمی خواستم وارد این کار شوم. با تمام جانم از این کار نفرت داشتم اما چاره چه بود. برای حبس کردن بیماری ها باید روز و شب به سختی کار می کردم تا بتوانم جلو امراض و آفت های فراوانشان می ایستادم. سالها زحمت کشیدم و جان و عمر روی این کار گذاشتم. نگذاشتم بیماری ها و دردها از حصاری که برای شان معین کردم بیرون بیایند و کاری خلاف میلم بکنند...آن وقت ببین پاداش زحماتم را چه طوری دارند می دهند. هر جا می روی حرف یک تله گذار خبیث و بی قلب است. یک دیو بد هیبت که همه را تله می کند آن هم به خاطر پول. صفحات 45 و46» 
 
شخصیت اصلی رمان یعنی همان پسر خورشید(که در تمام طول رمان بی نام باقی می ماند) تنها زندگی می کند گاهی مرحبا به او سر می زند و گاهی حرفهایی برایش می زند مثل داستانی که برای راوی(شخصیت اصلی) تعریف می کند که خارکنی به هشدار کسی که گفته بود یک بوته سمی خار سر راهش است توجهی نمی کند و اتفاقاً گرفتار سم همان خار می شود و می میرد و در توضیح این تمثیل در صفحه 32 می گوید:«آدم های باهوش و خوش شانس کسانی هستند که احتمالات را می بینند و بهش احترام می گذارند... کسی که احتمالات را می فهمد به ارزش زندگی و خودش پی برده قواعد تله ها به قواعد احتمالات خیلی نزدیک است...» از این نگاه نویسنده که تا آخر داستان حفظ می شود می توان این برداشت را کرد که چیزهایی در زندگی وجود دارند که جدی گرفته نشده اند و باور نشده اند مثل همین ماجرای عجیب و غریب تله ها که نویسنده شرح می دهد که بعضی از افراد- و معلوم نیست چطوری و یا با چه قصد و نیتی-برخی از افراد دیگر را تله می کنند اما حقیقت آن چیزی است که خود انسان به آن برسد نه آنکه دیگران بگویند چون در همین مثال خارکن در واقع خار سمی وجود نداشت و خارکن بر اثر «گفته دیگری» و در اثر تلقین مُرد  و بر این نکته در چند جای رمان تاکید شده و سوالی که اینجا به ذهن می رسد این است که پس تکلیف احکام دینی که همه افراد وقت و توان بررسی و کشف جزئیات آن را ندارند چه می شود و آیا نمی شود از دیگری آنرا  شنید و فهمید؟ و بعد مرحبا به دلیلی نامعلوم از راوی می خواهد به باغ زمان برود و از نیمه کتاب، راوی از زمان با نام« پدر» یاد می کند. 
 
تا نیمه کتاب، نویسنده به شرح دقیق ماجرای سفر راوی به باغ پدر می پردازد و نکته خاصی در این قسمت رمان وجود ندارد جز نقدی که راوی نسبت به موسیقی دارد. آنجایی که سوار بر ماشینی همراه با راننده ای که مأمور است او را به باغ ببرد، موسیقی ضبط ماشین را می شنود و به زیبایی، موسیقی های مبتذل با محتوای سخیف را نقد می کند:« خواننده با آن صدای داشی وارش از عشق و شیفتگی و زیبایی بی حد معشوقش که دختر همسایه شان بود، می گفت. دختری که من از حرفهای او پیش خودم مجسم کردم، دختر ناقص الخلقه ای بود که همه جایش مثل بادکنک زده بود بیرون... هیچ وقت نمی شد فهمید منظور این عاشق الکی خوش از عشقی که می گوید چیست چون تو هر شعری یک چیزی می گفت... سراسر نوار جفنگ هایی  درباره آن عاشق و معشوق زنجیری سر هم می کرد که حالت را از زندگی بهم می زد» صفحه 74 و 75
 
راوی به باغ پدرمی رسد.زمان یا همان مردی که از نیمه کتاب از او به عنوان پدر یاد می شود فردی است که به تریبون نویسنده تبدیل می شود برای بیان نگاه و جهان بینی نویسنده. او مردی است ظاهراً متفکر و فیلسوف مآب که به دنبال معنا می گردد هر چند گمشده او به روشنی از سوی نویسنده تعریف نمی شود و نهایتاً زمان به «هیچ» و «تهی» می رسد. از جمله در صفحه 102 می گوید:«... این هیچ آنقدر پر معنی است که بی معنی به نظر می رسد...» و در صفحه 107 می گوید:« مدت های طولانی است که فکر من را «هیچ» گرفته ازش وحشت دارم چون می خواهم دیگر نبینمش و همین ندیدن است که باعث شده بیشتر ببینمش او قوی تر از من است چون علت من است...» از این قسمت رمان به بعد، داستان بسیار کسالت آور و ملال انگیز می شود؛ چراکه هیچ کسی کاری نمی کند و پدر و راوی ساعت ها تنها به هم خیره می شوند :« بیشتر اوقات که اینطوری بود. برای همین زل می زد به زمین یا جایی که من نبودم و با سکوتش به صورتم خیره می شد...» صفحه 195
 
بعد از مدتی پدر، راوی را به سردابی می برد و در آنجا با هم  به تماشای فیلم هایی می نشینند که پدر از تله شده ها قبل از مرگشان گرفته و از آنها خواسته زندگی خود را خلاصه وار شرح دهند. در جایی فیلمی را می بینند که شخصی از روی موانعی می پرد:« می توانست راهش را کج کند و از کنار آن مانع آرام رد شود، چه کاری بود حالا! اما خب همه کیفش به پریدن از روی مانع ها و احساس غروری که می کردبود...» صفحه 169
 
اشاره به اینکه انسان تنها با تراشیدن مشکلات و حل آنها سر خود را گرم کرده و نه در حال زندگی که در حال بازی است. خودش مشکل می تراشد و خودش حلش می کند.و تنها از این راه است که حس مفید بودن را به دست می آورد. یکجا از اختیاردر زندگی انسان حرف می زند: « تله ها در یک زمان واحد می توانند هم باعث فراموشی درد و خوب شدن زخم ها شوند و مُسکن و داروی ما باشند، و هم می توانند زندگی را نابود کنند و نقش زهر را برای مان بازی کنند. بستگی به خود ما دارد بیشتر...»ص 169 
 
 جایی هم اشاره به رنج و سختی زندگی انسان و انتظار ملال آور او برای رسیدن به مرگ سخن می گوید. وتمثیلی را می آورد به نام مرد سنگی که ماجرای مردی است که تخته سنگ بزرگی را چهل سال بر پشتش حمل می کند تا عاقبت می میرد و تخته سنگ، سنگ قبر او می شود. و اینجاست که وجه وجود جبر در زندگی انسان پررنگ تر می شود. و یا مثال شیشه عمر را می زند که پدر شیشه عمر افرادی را به راوی نشان می دهد. و پدر هر آن می تواند شیشه ها را بشکند... و یا همین قضیه تله ها که انسان ها را –خارج از اراده فردی شان- مجبور به انجام اعمالی می کند و اساساً وجودشان هم خارج ازاختیارانسان هاست. و یا دفتری را که پدر به راوی نشان می دهد: « پس همه چیز آن جا از قبل طراحی شده بود. و هیچ چیز پرت و بی خودی وجود نداشت: به جلد دفترچه نگاه می کردم. رویش به خطی خوش نوشته شده بود: «کتاب تسلیم» صفحه 177. 
 
همگی دلالت بر نگاه جبر گرایانه نویسنده دارد. و پدر که مدعی است به دنبال معنا یا حقیقت می گردد –هرچند نویسنده اساساً مشخص نمی کند پدر به دنبال چیست و از چه راهی وارد می شود و عاقبت به کجامی رسد- اصرار دارد که هر کس خودش باید به دنبال حقیقت مخصوص به خودش باشد، گویی حقیقت امری نسبی است مثل آن جایی که زمان به راوی می گوید:« باید قدم به قدم، جاده به جاده بروی تا چیزهایی را بفهمی و ایمان بیاوری بهشان... در غیر این صورت اگر آنها را به تو بگویند، یک گوشه ای پرتشان می کنی و نمی شنوی چون یک حرف ساده و احمقانه به نظر می آید که ارزش وقت تلف کردن را ندارد. راز اگر جلو دستت باشد فکر می کنی برای گول زدنت آن را آنجا گذاشته اند و بعد دیگر نمی فهمی اش. باید تجربه کنی و با گوشت و پوست خودت گرما و سرما را بفهمی. با گفتن، چیزی را هیچ وقت نمی فهمیم»صفحه 179و همچنین :«با گفتن از یک چیز یا داشتن نقشه راه یا دانستن در مورد چیزی، آدم به فهم آن نمی رسد، به هدف نمی رسد. اگر با گفتن چیزی بقیه می فهمیدندش، همه دنیا الان افلاطون و ارسطو و بقراط بودند، چون تجربه تمام آنها مقابل ماست. اما باز از ابتدا همه چیز را دانه به دانه باید لمس کنیم  تا بشناسیم» صفحه 209 و210
 
درون مایه داستان ترویج نسبی بودن حقیقت و نبودن راهی برای رسیدن به حقیقت و اساساً نفی حقیقت است، مجموع داستان از پراکندگی و تشویش قابل ملاحظه و قابل لمسی رنج می برد و فضایی است مبتنی بر تفکراتی که همسو با تعالیم اسلامی نیست مثل نگاه و نظری که نویسنده نسبت به تضاد ها دارد:« یکی از بازی هایی که همیشه تو تنهایی حسابی سرگرمم می کرد همین بود: چیزهای متضاد را کنار هم می گذاشتم و بعد ساعتها با آنها خودم را مشغول می کردم. این کار احمقانه بدجوری آرامم می کرد، چون بهم می فهماند قائده ی همه چیزها همین است و اگر جایی گیر یک چیز متضاد می افتم، نباید بترسم یا دست و پایم را گم کنم. چون این یک جور بازی ذهنی است فقط که حتی معلوم نیست بین کی و کی است تو دنیا. اگر نمی توانستم طور دیگری به آنها نگاه کنم، حتماً یک کاری تا حالا دست خودم داده بودم»
 
هرچند دنیا پر از تضاد است اما این تناقضات در حقیقت تکه های یک پازل بزرگ و کامل اند به نام حقیقت، اما راوی نمی تواند تضادها رادرک کند و پدر هم باتأکید بر این ترس، این نکته را گوشزد می کند و باور دارد که راهی برای دانایی وکشف اسرار، وجود ندارد:« آدم بهتر است زیاد کنجکاوی نکند، چون هر چه بیشتر اسرار را بداند کنجکاوتر می شود و بیشتر داشته هایش را از دست می دهد...» صفحه 199
 
نکته بعدی، نگاه نویسنده نسبت به زن است.که نگاهی تحقیر آمیزو فاقد خوش بینی و اعتماد است و زن ها نقش فریب دهندگان پر لذت را دارند واساساً نه به دنبال معنا هستند ونه می توانند حقیقتی را درک کنند. دو زن در این رمان وجود دارند که یکی هرزه است(خورشید مادر راوی) و یکی در تعریف زندگی اش اعمالی را جلوی دوربین انجام می دهد که اینگونه توصیف می شود: «زن هنوز روی پرده بود و کارهایش خیس عرق کرده بود مرا. اگر فیلسوف بود از آن فیلسوف های مُرده از راه به در کن بود. شاید روان شناس جنسی بود، چون می دانست چه چیزهایی می تواند مردها را دیوانه کند» صفحه 137
 
و این زن چه زیرکانه فیلسوف نامیده می شود! و شخصیت زن یا زندگی اش و یا عشق، فقط در حد رابطه جنسی معنا می شود. راوی میان ترس و ابهام وبیماری دست و پا می زند: «دیگر علاقه ای به فهمیدن مسائل نداشتم، چون چیزی برای فهمیدن نمانده بود. و اگر هم نکته ای بود من نمی فهمیدم» صفحه 196 .و همین طور « از این همه معنی بی سر و ته دیگر خسته شده بودم. هیچ جای محکمی نبود که آدم پایش را بتواند بگذارد. دائم زیر پایت خالی می شد و می رفتی پایین. معنی چیزها دائم عوض می شد و تو باز گیج تر می شدی. تنها چیزی که تو آن مدت نصیبم شده بود ترس و گیجی دائم بود. پدر هر چه بیشتر می گفت بیشتر می ترسیدم و کمتر می فهمیدم دیگر حتی نمی توانستم فکرم را روی چیزی ثابت نگه دارم. همه چیز برایم بی معنی شده بود...» صفحه 197
و دائم خود نیز از این وضعیت شاکی است و تا آخر داستان نه او و نه خواننده –و شاید حتی نویسنده- نمی دانند پدر دنبال چیست. اساساً چرا راوی را به باغ دعوت کرده و سعی دارد چه معنایی از زندگی را به راوی نشان دهد: «نمی شد فهمید چقدر حرفهایش راست است و چقدر معنی. همان بهتر که من تو سر او نبودم تا آن هزار تا دلیل اصلی  و بی ربطش را بدانم. چون حالم از اینی که بود بدتر می شد. می دانستم حالا حالا ها اسیر قصه هایش هستم ...» صفحه 204 و یا در صفحه 211 نیز می گوید:« تقریباً تمام عادتهای پدر از این دست بودند. هیچ وقت نمی توانستی بفهمی چه تو سرش است. چون واقعاً نمی شد از حرفهایش چیزی فهمید. همیشه حرفی را می زد و منظورش چیزی غیر از آن بود...» و در جای دیگر می گوید: «...میان دستهای او هر آدم عاقلی تبدیل به یک مالیخولیایی می شد...» صفحه 212
 
بعد راوی از باغ فرارمی کند و وقتی به باغ بر می گردد می بیند که همه چیز سوخته و از بین رفته انگار اصلاً کسی آنجا نبوده. راوی در آخر داستان بیرون باغ شروع می کند به چرخیدن دور خود تا به قول پدر، یک «چرخنده» باشد: «می گفت چرخنده ها کسانی هستند که نذر می کنند تا وقتی بیدارند در حرکت باشند...چیزی شبیه یک سنگ...و آن قدر می چرخند تا در نظر دیگران بمیرند» صفحه 229 و230
 
و بعد راوی به همه چیز شک می کند: «کاش می فهمیدم آنها کی من بودند واقعاً، و آیا من تله شده ام یا نه همه چیز دروغ بوده، و اگر تله شده ام پس... حیف من نمی توانستم همه شان را بفهمم، به یاد هم نمی آوردم» صفحه آخر.
 
 و شاید این چرخش انتهای داستان کنایه ای باشد از ادامه دار بودن بهت و حیرت و جهل انسان در جهان هستی. 
و اما در میانه این داستان که می توان گفت پیچیده، راز آلود و پر از تمثیل وکنایه بود، بخشی توسط نویسنده گنجانده شده که خیلی صریح و واضح بیانگر نظرات ودیدگاه نویسنده است. در صفحه 150 ناگهان داستان انگار که برشی بخورد به بخش جدیدی وارد می شود، بخشی به نام «لمس». که گویی شرح حال نویسنده است در دفاع از خود و آثارش. یک بخشی ازهمان فیلم هایی که پدر و راوی در سرداب می بینند. نویسنده رمان ماجرای کسی راپیش می کشد که نویسنده است و کسی از رمان هایش انتقاد می کند که چرا پر از سیاهی و زشتی است و آن نویسنده –که همین نویسنده رمان یعنی آقای کاتب است- از خود ونظریاتش دفاع می کند و تفکرات کسانی را که دنیا را زیبا می بینند نقد می کند. از جمله در صفحه 151: 
 
«عصبانی شدند که چرا من این قدر از کثافت و تیرگی این دنیای لعنتی می نویسم؟ می خواهند جهان زیبا را پر از گل و بلبل ببینم؟.. این همه زیبایی که می گویی کجاست که خودم خبر ندارم؟.. خب این نسبی است.» « زیبایی خوبی و شادی و آرامش و همه چیزهایی که تحت نام روشنایی می شناسیم، قرارداد هایی هستند که ما برای سرگرم کردن خودمان و ندیدن زشتی ها می گذاریم...» صفحه 153
 
نویسنده در این بخش از رمان خیلی صریح و واضح و به طرزکاملاً ملموس و حتی می توان گفت خشمگین ازجهان بینی خود دفاع می کند که همان جهان بینی پوچ گرایانه است. او از زیبایی های دنیا خبر ندارد و درحقیقت قبولش ندارد و زیبایی را نسبی می داند« چه کسی باید برای من تعیین کند  چه چیزی زیباست و چه چیزی زشت؟» صفحه 152.
 
و زیبایی ها را قراردادهایی ذهنی می نامد برای ندیدن زشتی ها. نویسنده محترم به این اصل بدیهی و روشن عقلی توجه ندارند که درک زیبایی ها و زشتیها بدون حضور دیگری امکان پذیر نیست. اگر زشتی در دنیا می بینیم بعد از درک زیبایی های دنیا است. اسلام نیز منکر وجود زشتی در دنیا نیست و اساساً دنیا را دار تزاحم معرفی می کند، جای تغییر، جایی که چیزی ثابت نمی ماند و پر از تضاد هاست، پر از دور اهی ها، پر از زشتی ها و زیبایی ها. هدف و هنر انسان ( برای تعالی و تکامل) هم همین است که با درک زیبایی و زشتی سعی در تقویت زیبایی در درون خود و اطرافیان خود داشته باشد و مقابله کند با زشتی و پلیدی و ناپاکی. نویسنده با ناکافی و سست خواندن مثال ماهی و آب، دلخور از دلایل ضعیف ثبوت زیبایی، خطاب به کسانی که مدعی وجود زیبایی در دنیا (که عموما متدینین و مذهبی ها هستند) میگوید این بازی را تمام کنید و مرا گول نزنید «فکر کرده من کی هستم؟یه شاگرد مدرسه ای؟ یه دانشجوی ترم اولی؟ آره؟» صفحه 153 
 
و کسانی که معتقد به وجود زیبایی در دنیا هستند را احمق می خواند:« حتماً یک آدم بدبخت مادر زاد بودکه یک کورسوی امید را برای خودش با زحمت نگه داشته بود.. عجب احمقی بود زورش به خودش و سیاهی زندگی اش نمی رسید به من که می رسید...»صفحه 155
 
باز هم تأکید می کنم هیچ کس منکر وجود زشتی ها و ناپاکی ها نیست. هنر و اثر مفیدی که هر فرد می تواند از خود در این دنیای فانی جا بگذارد نه مخالفت با زیبایی ها و دمیدن در شیپور وجود اشرار و پلشتی ها و در نتیجه پوچ و تهی خواندن زندگی، بلکه پرورش زیبایی ها و مقابله و گاهی صبر بر زشتی ها است.هر چند در نگاه متعالی اسلامی ودرافق عاشقانه ای که اسلام برای انسان مهجور و تنها ترسیم می کند گاهی این شرور و ناپاکی ها عین زیبایی و جمال است و درک آن منوط به روح زیبا طلب آدمی است و شرح این عشق از حوصله این متن و دانش نگارنده خارج است. آنجایی که نویسنده می گوید «چرا یقه مرا می گیرد؟[که زشتی هارا نشان داده ام] یقه آن کسی را بگیرد که باید بگیرد.»
 

منظور ازآن کس کیست؟ به عبارتی نویسنده محترم می فرمایند نباید ازکسی که واقعیت زشت را نشان می دهد گله مند باشیم باید از کسی که این واقعیت زشت را ساخته(!) شاکی باشیم.آیا جز خدا و پیغمبر و اهل بیت به ما فرمودند دنیا زیبایی هایی هم دارد؟ و آیا جز خدا آفریننده جهان است؟ آیا انسان این اندازه ضعیف و منفعل و بیچاره است و کاری جز کشیدن فریادی ناتوان در برابر زشتی های دنیا نمی تواند انجام دهد؟ آیاانسان –مانند تمام شخصیت های این رمان- این اندازه منفعل، ضعیف، ترسو، زبون و دربند است؟ و آیا هیچ راهی برای رسیدن به زیبایی، حقیقت و نور وجود ندارد جز چرخیدن انسان به دور خود؟ (تنها راه حلی که در این رمان برای رسیدن به معنا پیشنهاد می شود). تنها راه حل، چرخیدن-یعنی انفعال و تسلیم- است؟ برای فرار از دردها ورنج ها. یعنی تنها باید فرار کرد؟ و غوطه خورد در اوهام؟                                   


/ منبع - رجا نیوز/







 

 

 

جلوتر کجاست؟  

     






جلوتر کجاست؟                                                                                 

                                                                                                                 







 

 

                                                                                                                                                                                      محمدرضاکاتب 


 




واقعاجلوتر کجاست؟ چرا آدم دائم به سمتش در حرکت است و هیچ وقت هم به آن نمی رسد. شاید در بهترین حالتش یک افسانه است که ما برای خودمان درست کردیم تا به بهانه اش بتوانیم یک قدم دیگر جلو برویم. خب اگر آدم به خودش بگوید تا مقصد هزاران کیلومتر راه نرفته دارد دیگر نمی تواند قدم از قدم بردارد، باز از زرنگی آدم است که به خودش می گوید سهمش از دنیا یک قدم است و با آن فقط یک لحظه فاصله دارد. و همین یک قدم، یک قدم ها بوده که حالاتمام آن راهی شده که بشر تا امروز طی کرده .و رسیدیم به اینجا که فهمیدیم آن جلوتر که دائم حرفش را می زنیم اصلامکانی نیست که وجود داشته باشد بلکه مکانی است که باید ساخته شود. خب یادمان دادند که مقصد چیز مشخص و ثابتی است که آن دورها نشسته و منتظر ما است تا برویم سمتش و پیدایش کنیم یا در بهترین حالت آن را کشف کنیم اما خب زمانه سعی دارد یک جوری به ما حالی کند که معنا و مقصدمان هم دچار ما و جهان سایه های ما شده. اگر بایستیم سایه هایمان هم می ایستند و اگر راه برویم، بترسیم یا بدویم سایه هایمان هم راه     می روند، می ترسند و می دوند. دور نیست زمانی که هنرمند و اثرش اصل بود و مخاطب فرع لازم .و چون هنرمندان فکر می کردند که معلمان مخاطبین شان هستند خودشان را ملزم    می دیدند که همه چیز را واضح و مشخص بیان کنند.
    یک خرده دیگر که جلوتر آمدیم زمانه نقش اصلی را به مخاطب داد و هنرمند هم به ناچار نقش فرعی لازم را گرفت. چون دیگر ساخت جهان و حتی اثر هنری و ادبی به دوش مخاطب بود و همه چیز آن طور که او می خواست ساخته می شد. چون همه چیز باید از ذهن مخاطب بیرون می آمد و این طوری بود که دیگر مخاطب نباید در اثر معنایی را کشف     می کرد بلکه معنا دیگر در اثر نبود. معنا در خود انسان بود .و انسان دیگر خود معنا بود .اگر ما امروز نتوانیم خودمان را آن طور که هستیم ببینیم نمی توانیم یک قدمی را که سهم مان است جلو برویم.
    شاید برای برخی سوال باشد که منطق رمان هایی مثل «بی ترسی» یا آثاری از این دست چیست؟ و چرا این آثار مثل بچه آدم حرف نمی زنند و این همه به هم ریختگی و مه در آنها چه کار می کند ...و چرا این آثار دنیا را منظره یی تار و تکه و پاره و سرهم شده می بینند؟ و چرا در این نوع آثار وجود یک جهان یکدست و ثابت را  می شود مثل آب خوردن نفی کرد و این جهان پرسوال و غریب حاصل چه جور نگاه، مرزبندی و فکر است...
    و در نهایت اینکه این طور آثار دنبال چه هستند و جلوتر از چشم آنها کجاست و آنها چطور و با چه روشی     می خواهند این یک قدمی را که سهم شان است، بردارند. شاید یکی از دلایل نفی جهان و معناهای ثابت این است که هرچه وجود دارد و ما می بینیم از صافی ذهن ما دارد رد می شود. و نیازها، انگیزه ها و غرایز و دردهایمان روی قضاوت، دید و فهم ما اثر دارد. روی جهانی که ما می سازیم و چیزی که می فهمیم اثر دارد. اصلاما چیزها را آن طور می فهمیم و می بینیم که خودمان هستیم و وجود داریم. نگاه کنیم مثلابه حیوانی که حافظه بلندمدت ندارد و حداکثر حافظه اش چند ثانیه قبل است. این حیوان جهان را طور دیگری می فهمد و  می بیند یا حیوانی که جهان را فقط سیاه و سفید می بیند. یعنی این حیوان اصلاچیزی را رنگی نمی تواند ببیند.پس همه چیز را بر همین مبنا درک و قضاوت می کند. انسان هم باتوجه به امکانات و داشته هایش جهان را می فهمد و آن طور که   می خواهد      می سازد. امروز حتی در علوم مختلف هم این قضیه دارد خودش را نشان     می دهد که انسان است که دارد واقعیت علمی را آن طور که می خواهد می بیند و معنی می کند و اسم چیزی را قاعده، قانون و واقعیت می گذارد و اسم چیزی را خیال، مساله و سوال. این ذهن ما است که تعیین می کند در این شرایط خاص چه واقعی و حقیقی است و چه غیرواقعی و...
    اگر به گذشته نگاه کنیم می بینیم چیزهای زیادی در تاریخ وجود داشتند که حالامعنی و نقش شان به کلی عوض شده. زمانی چیزهایی خیالی دور و افسانه بودند و امروز می بینیم به واقعیت مسلم تبدیل شده اند و هرکسی آنها را انکار کند خودش و عقلش را انکار کرده. به همین دلیل است که می بینیم این روزها علم هم به سرگیجه افتاده. در حقیقت این امکان وجود ندارد که ما چیزها را آن طور که هستند ببینیم بلکه همه چیز را آن طور که شرایط مختلف و انسانی مان اجازه می دهد می فهمیم و می بینیم.و وقتی به همان صورت همه چیز را در آثارمان بازتاب می دهیم، می بینیم نتیجه کارمان آثاری تکه پاره، پر از سایه و مه می شود.
    حواس، ذهن و همه داشته های انسانی باعث می شود که آدم های مختلف بتوانند یک مساله ثابت را طوری ببینند که باعث بهت بقیه بشود.
    ادبیات و هنر بازتاب این انسان و تفاوت نگاهش است اگر کسی از ادبیات و هنر صرفا استفاده یی تجاری بکند یا هنر را وسیله یی صرفا برای سرگرمی یا دست گرمی بداند این خب به آن آدم و نگاهش برمی گردد.برای دیدن انسان به صورت کامل ما چاره یی جز قبول همه شرایط این آدم و جهانش نداریم و راهی که آثار این دوره انتخاب می کنند راهی سخت و پرپیچ و خم است. یک راه تعریف شده و مشخص و معین نیست یک سفر بی انتهاست که معلوم نیست در نهایت می توانی به کوره راهی، جایی برسی یا سر از بیابان برهوت و سراب در   می آوری.شاید به همین دلیل است که امروز بعضی از شعرها، رمان ها، فیلم ها، نمایش ها و آثار دیگر هنری و ادبی نمی توانند و نمی خواهند به آن معنایی که ما از آنها در ذهن داریم پایبند باشند.
    این آثار می خواهند بدون هیچ قید و بندی حرکت کنند و به سمتی بروند که روی هیچ نقشه یی وجود ندارند چیزی که فقط معلوم است این است که برخی آثار از آن مفهوم قدیمی و آن تصور و تصویری که ما از آنها در ذهن داریم دوری می کنند. خب برای بازتاباندن این آدم و جهان غریبش چاره دیگری هم نمانده... این طوری است که فقط هنر و ادبیات هر دوره یی می تواند توصیفی از انسان و سوال هایش باشد. و حالااگر ما هم بخواهیم آثاری از جنس امروز داشته باشیم چاره یی جز انعکاس وضعیت و شرایط مان در آثارمان نداریم. اگرچه این باعث می شود که آثارمان ظاهری عجیب و غریب به خودشان بگیرند. زمانی هست که شما قدرت انتخاب دارید که از این راه بروید یا آن راه. از این راهکار استفاده کنید یا از آن راهکار . اما زمانی هست که شما مجبورید برای رسیدن به خودتان از تنها راهی که زمانه پیش رویتان گذاشته بروید. مشخص است که این راه سنگلاخ و پرمانع و سخت باعث       می شود عکس هایی که ما طی راه برمی داریم واضح و عادی نباشد. سوال ها و مشکلات امروز ما چنان موجودات پیچیده و عجیب الخلقه یی از کار درآمدند که برای شناختن شان ما راهی نداریم جز آنکه تکیه کنیم به همه پشتوانه ها و داشته ها و تمام تجربه هایی که انسان تا امروز به دست آورده. دیگر مثل گذشته یک برش، بخش یا رشته از تجربه و علوم بشری  نمی تواند همه گره های ما را بهمان نشان بدهد .و بازتاب و پاسخگوی مشکلات پیچیده ما باشد . گاهی شنیده می شود که مرز هنر، ادبیات، فلسفه، جامعه شناسی، روانشناسی و تاریخ و سایر رشته ها و علوم مختلف کجاست.
    کجا ادبیات، فیزیک، نجوم و... سایر رشته ها شروع و کجا تمام می شوند. در حقیقت باید گفت که پاسخ زمانه ما این است که دیگر امروز مرزی بین ادبیات، هنر، تاریخ، نجوم و... علوم و رشته ها و بخش های نظری و فکری ما وجود ندارد. حالادیگر ما فقط با یک بخش و مساله بزرگ روبه رو هستیم که آن انسان است . و در این انسان هم، همه رشته ها و علوم و کلی خرده ریز دیگر پیدا می شود . و همه این بخش ها و معرفت ها هر کدام تکه یی جدانشدنی از این آدم هستند و این برش ها و تجربه های مختلف که ما اسم های جورواجوری برایشان گذاشتیم امروز طوری دیگر در انسان و همدیگر حل شدند که جزیی جدایی ناپذیر از بدن او شدند . طوری که مثل دانه های شن به سادگی دیگر قابل جدا شدن از آب این رود نیستند. بلکه مثل دانه های نمک در آب حل شدند. امروز تصویر، معنا، زبان اندیشه و... چنان درهمدیگر و در انسان حل شده اند که دیگر نمی شود مثل سابق به سادگی چیزها را دسته بندی، شناسایی و از هم جدا کنیم . طوری این آدم در تجربه هایش حل شده که دیگر مرزی بین رشته ها دانش ها و معرفت های او نمی توانیم قایل شویم. به همین دلیل هم هست که برای فهمیدن این آدم و معضلاتش به تمام داشته های او نیاز است دیگر یک علم یا یک نوع تجربه و دانش نمی تواند کاری از پیش ببرد.
    اگر ما بخواهیم این آدم را تمام قد و کامل ببینیم باید هیچ کدام از تکه های او را از قلم نیندازیم. چون او در تمام بخش های خودش جاری است. پس زمانی او کامل ظاهر، فهیمده و دیده می شود که همه بخش های مختلف و متضاد او مقابل چشم های ما حاضر باشند. و به همین دلیل است که ادبیات و هنر امروز که بازتاب عبور ما از مرزهای مختلف است این طور وحشی و غریب به نظر می آید.
    گاهی اوقات می بینیم برخی هنوز پافشاری می کنند روی خط کشی بین برخی علوم و تجربه های انسان ...مگر نه اینکه تمام مرزبندی ها، اعتبارهایی بودند که خود ما زمانی خاص به دلایلی خاص برای فهمیدن علوم و معرفت های مختلف مان قایل شدیم. پس چرا امروز می ترسیم که از مرزهایی که خودمان برای خودمان درست کردیم بگذریم. این ما بودیم که این اعتبارها را به دلیل بهتر فهمیدن مسائل به بخش های جهان مان دادیم و امروز نه تنها این اعتبارها دیگر کار نمی کنند بلکه جلوی خیلی از تلاش های ما را هم می گیرند. اصلابیایم بگوییم که همه چیز امروز مثل گذشته ها قابل مرزبندی است و ما می توانیم ادبیات را از تجربه ها و سایر دانش ها به راحتی جدا کنیم.
    خوب حالاباید ببینیم چرا باید این کار را بکنیم و چه نتیجه یی این عمل برای ما دارد. اگر این مرزبندی بی دلیل باعث شود معضلات و خودمان را بهتر ببینیم خب عیب ندارد. اما ما قرن هاست که به همین روش برای علوم و معرفت هایمان مرزبندی و با دقت هر چیز را در قفسه خودش بایگانی کردیم و مواظب بودیم چیزی از این قفسه در آن یکی نرود . و بین همه قفسه ها با دقت خط و ربط کشیدیم چون می خواستیم همه چیز را با دقت و کامل ببینیم. و حالارسیدیم به اینجا که امروز دیگر نه تنها این خط کشی کاربرد ندارند بلکه دست و پای ما را برای فهم خودمان می بندد . چرا نباید ما برای دیدن خودمان از تمام داشته هایمان استفاده کنیم. این نکته در حقیقت همان پیشنهاد اصلی ای است که زمانه و آثارش برای نشان دادن تمام قد انسان امروز به ما می دهد.
    این نوع ادبیات و هنر عقیده دارد از تمام بخش ها و علوم و... باید فراتر رفت تا بتوانیم کامل و در ظاهر از دور و در حقیقت از نزدیک ترین جا این دوره و آدمش را ببینیم. فرا رفتن از این مرزها به کامل شدن نگاه ما کمک می کند. به چندوجهی شدن دید ما کمک می کند و باعث می شود ما به یک مشکل و سوال و حتی جواب از زاویه های مختلف نگاه کنیم و نتیجه یی که می گیریم تک بعدی نباشد.
    نتیجه اگر کامل ترین نتیجه نباشد لااقل در این زمان با توجه به شرایط مان میتواند یکی از نزدیک ترین نتیجه ها به عقل و تجربه مان باشد. تغییر دائمی جایگاه و زاویه نگاه ما باعث می شود ما به چشم اندازی چندوجهی برسیم و از اشتباه و خطا اگر شده یک قدم دورتر باشیم. وقتی می توانیم از زاویه های مختلف به خودمان نگاه کنیم چرا باید این شانس را از خودمان بگیریم. گذشتن از مرزهای متعارف  و معرفت ها باعث می شود از نو بتوانیم تمام گذشته را بازنگری کنیم و بفهمیم چه در کوله باری که به دوش می کشیم داریم و نداریم. ما راه دیگری جز این نداریم .چون واقعیت ها و حقیقت های متضاد و موازی ای که جهان امروزمان را پر کرده اند به هرحال ما را روزی مجبور می کنند که همه چیز را از نو ارزیابی کنیم و چیزهای ناکارآمد را کنار و ابزارها و وسایل بهتر را دم دست بگذاریم . پس چه بهتر این کار را با یک نگاه چندوجهی و همه جانبه و کاملی انجام بدهیم تا از خطا و نقص تا آنجا که می توانیم دور باشیم و روش های تازه یی برای اندیشیدن خلق کنیم.
    پیشنهاد آثار این زمان که در اصل پیشنهاد زمانه ماست این است که فرا رفتن از همه مرزها و تجربه ها فقط یک شروع می تواند باشد چون برای دیدن سوال ها و معضلات و فهم انسان امروز نه تنها باید از علوم و معرفت های مختلف گذشته استفاده کنیم بلکه محکوم هستیم که علوم، دانش ها و روش های تازه یی برای اندیشیدن خلق کنیم تا آن معرفت ها و دانش های تازه بتوانند جنبه های تازه یی از ما و جهان را برایمان وصف کنند.                                 منبع -روزنامه اعتماد

نگاهی به رمان رام کننده اثر محمد رضا کاتب

 


رام کننده








 

ایرج عرب


 


 

بدون شک محمد رضا کاتب رمان  رام کننده را با درایت خاص داستانی به تالیف در آورده است و حرفی برای گفتن ، نگاهی قابل بحث با ویژگی خاص دارد . شناخت این درایت خاص و درک این نگاه ویژه نیازمند کند وکاو جدی است . متن دنیای خود را دارد با شخصیت هایی  که با کنش هایشان خود را به مخاطب می نمایا نند .این شخصیت ها به هم وابسته اند . خواسته یا نا خواسته به هم نیاز دارند ؛ این نیاز ها در روابط عینی و ذهنی داستان استمرار می یابد . در پیچ و خم این نیاز ها و روابط هست که موضوع و درون مایه رمان قابل لمس تر می شود .تاریخ زندگی شخصیت ها مطرح نیست و متن ، سئوالات جور واجور عمقی را در ذهن خواننده ایجاد و بر خورد با آن  لایه های پنهان را ملموس می کند .این سئوالات متعدد با پاسخ های مبهم حل معادله زیر لایگی رمان را مشکل می کند اما همان درایت خاص داستانی در پس پشت این متن نشانه های عبور به یک راه روشن تفسیری را قرار داده است . گاه باید به روایت چسبید و گاه باید از آن دور شد تا به کشف جدید رسید .

واقعیت های چند گانه در رمان ، پردازش های ذهنی بدون تردید نماد پذیری متن را برجسته می کند . جریان رونده ایی در زیر سکون و سکوت متن پیداست  .تفسیر متون بدون نشانه ها امکان پذیر نیست باید آن خود آگاهی متن را که به شکل رویا ، کابوس و وهم بیان می شود شنا خت .چینش صحیح این رویا ها و وهم ها و رفع به هم خوردگی متن به شکل مطلوب به شناخت موضوع کمک می کند . با خوانش رمان ده ها سئوال در ذهن مخاطب ایجاد می شود . رام کننده کیست ؟ رام شونده کیست؟ چرا رام می شوند و ابزار رام کنندگی چیست ؟ موضوع رمان چیزی فراتر از فردیت داستانی است . متن به دنبال ساخت و دگر ساخت یک تفکر فلسفی است .

فلسفه ویژه ای را به شکل داستانی بیان کردن ، موضوعی نیست که بدان نپرداخته باشند اما باید اذهان داشت که بسیار سخت می توان درایت فلسفی را به خواننده القا نمود . رمان رام کننده ، در یک ساختار عینی و ذهنی و اسکلت خاص داستانی اقدام به این مهم نموده است ؛ ساختاری که با نماد سازی ، کنایه های گوناگون ، تمثیل ها ، صحنه پردازی های نماد گونه ، خلق شخصیت های خارق العاده می خواهد یک نگاه فلسفی معنا گرایانه و عرفانی خاص به هستی را به رخ بکشاند .

رمان با نگاه راوی آغاز می شود . راوی به طور ناگهانی در برابر خویش آدمی می بیند که همه ذهنیت هایش را به هم می ریزد . ذهنیتی که از گذشته مبهم خویش دارد . روایت از گذشته ای می کند که مرور ابهام گونه به حقیقت زندگی است . در زندگی کرخت کننده و راکد او مجهولاتی است که روح اش را می کشاند و او را غیر قابل اعتماد کرده است . در دامی افتاده است که او را مستاصل نموده است ، آنچنانکه فقط باید به تماشا بنشیند .زندگی به روایت او تله ای است که او و امثال او در آن افتاده اند  روایت از پدر خوانده ای می کند که برایش پبغام آور تحرک جدیدی است . راوی در برابر این دام و تله سکوت کرده است و جز این نمی تواند کاری انجام دهد چرا که این دام در وجودش تنیده است . راوی این راه را پذیرفته است و این رمان بیان چرایی این دام گستری و بی تفاوتی است . مواجه با حقیقتی است که نمی تواند راه فراری برایش بیابد ؛ مجهولاتی که عبور از آن برایش کتمان ناپذیراست . مدخل رمان زمانی است که راوی لخت و برهنه است ؛ انگار آدمی که بدون هیچ وابستگی دنیایی به سر می برد و انگار انسان اولین که حتی از نظم انسانی هم بی خبر است ؛ انسانی که زندگی اش با بی قیدی در حال گذر است .

«...لخت برای خودت در خانه بگردی . چیز بپزی و بخوابی و ..... به همه چیز محرم باشی ... »

راوی انسانی است که ناگهان با مرحبا آشنا می شود که مادیت  بد بو و نامطلوب او گوشه ای از احتیاجات راوی را رفع می کند . راوی با پیغام مرحبا باید به سراغ پدر خویش برود که پدر همه آدم هاست . پدری که باغ تله با همه اشیا و فضایش ساخته اوست .راوی هر چه جلوتر می رود دام را گسترده تر و پیچیده تر می بیند . تعلیق های ملایم داستان ، مخاطب را برای کشف جدید و پیدایی منطق داستانی به پیش می برد . راوی با برخورد و ارتباط با مرحبا به روایت خود دامن می زند . شخصیت های دیگر مانند زمان ، خورشید و ... در کنشی وهم آلود روایت را گسترده می کنند ، تا آنجا که آشکار می شود که راوی از میان عشق عجیبی سر برآورده است ؛ عشق دو برادر یعنی مرحبا و زمان به خورشید که تا نهایت رمان این راز آلودگی می ماند که راوی پسر کیست ؟

رمان های این گونه برای بیان اندیشه خاص نیاز مند توازی متن و معنا می باشند . رام کننده نیز از این امر مستثنی نیست . نام ها ، مکان ها ، عمل ها ، تفسیر پذیر می شوند . قالبی نماد گونه می یابند . در عرصه نقد باید  توازی معنایی راوی ، مرحبا ، زمان ، خورشید ، تله کردن ن ، چرخیدن ، حلزون ، و.....روشن شود .

آن نگاه عمیق متن نوید یک تفسیر است ؛ تفسیر هستی و خلقت انسان که پر از فراز و نشیب ، آرامش و دغدغه ، دلهره و اطمینان است که می خواهد به شکل داستانی به خواننده انتقال یابد . این فرم داستانی می خواهد نوعی چینش از صحنه هستی را با انسان و قدرت برتر نشان دهد . با این درایت داستانی صحنه های ذهنی خلقت با استفاده از نماد و فرم زبانی خاص ملموس می شود . حتی روایت در روایت داستان لمس در نیمه های رمان که از صدای یک نوار در سرداب پخش می شود ، معنا می یابد که رمان در صدد لمس صحنه های ذهنی خلقت توسط مخاطب است . نماد تله و تله گذاری و همه اشیا در متن با این تفسیر روشن می شود . جهنم و موقعیت های پر دغدغه ای که برای شخصیت ها ایجاد می شود ، با تله های گوناگون ،انسان از آرامش درونی و بهشت دور می شود . فرم داستانی رمان ، دگردیسی آدم ها را و رام شدن در برابر نا شناختگی خلقت را به رخ می کشد که در برابر بسیاری از روابط هستی مستاصل مانده است و چاره ای جز رام شدن ندارد .

آیا راوی با دیدن همه مراحل حادثه ، دیدن باغ پدر ، سرداب ، در کنش های عجیب و صحنه های غیر متعارف ، فرار از باغ تله ، باز گشت دوباره به باغ و پی بردن به چرخش معنای جدیدی را یافته است ؟. آیا از این همه عذابی که دچارش شده است رهایی یافته است ؟   راوی انسانی است که با حضور خود در هستی و آفرینش خود را معنا می کند و نگاه معنا داری به هستی دارد که سر شار از تله ها و تله کذاران و تله شونده ها ست . در این نگاه استعاره هاست که می ماند ، استعاره هایی که بشتر می توان در سخنان پدر یا همان شخصیت زمان جست و یا در صدا ها و نمایش های فیلم در سرداب شنید و دید ، برزخی که جز واقعیت ها ی انسان بازگو نمی شود .

مانیفست رمان در سخنان پدر پیداست . این شخصیت در واقع سخنگوی نویسنده است . نگاه و جهان بینی متن در سخنان او و عملکرد راوی در انتهای رمان پیداست . زمان زیر مجموعه ای از این خلقت است که خود را پدر همه می داند که نهایتا به هیچ و تهی و آن هم هیچ معنا دار معتقد می شود . حرکت دورانی راوی امتداد تفکر پدر است ؛ رنگین کمان محوی که صاحب همه رنگ هاست اما به ظاهر تهی است .

«... این هیچ آنقدر پر معناست که بی معنی به نظر می رسد ..... » ص 102

انسان ها در این هستی بزرگ باید خود شناس باشند و در آنجا کلمه هیچ و تهی خود را با معنای عرفانی نشان می دهد .

«... من چیز و تهی را از چرخک بودای کاتب آموختم و برایت تعریفش می کنم .... »

این نگاه خاص و عرفان گونه است که به دنبال رنگین کمانی است که همه رنگ ها توی آن باشد ، آنچنان باشند که در هم محو شوند . همه هستند اما به ظاهر هیچ و تهی .راوی می فهمد که میل بی نهایت همان بی نهایت شدن در میل است و آن را برایش کافی می داند . او در ابهت بی نهایت خلقت محو و اسیر و مات و تسلیم رام کننده این خلقت  و هستی است ؛ چون هر چه فکر کرده است به جایی نرسیده است .

« ..... باید به تمام چیز های متضاد فقط لبخند بزنیم ، این یعنی هوش و علم به هوش

نشانی های رمان ، مبهم گونه به توازی معنایی اشاره می کند .گاه تله ها را معنا می کند

«......جادو و سحر و قسمت نا مرئی و شر  روح و جهان ، اصل تله ها هستند ....»ص 137

در این توازی معنایی باغ تله جهانی است که به روابط اشان دامن می زنند .سرداب برزخی است که واقعیت های انسان نمایان می گردد .گل سفید ممنوعه ، حلزون ، پیر مردی که هیچ گاه صدایی در متن از او بیرون نیامده است و بی اختیار در تله پدر همه آدم ها گرفتار است و .... باید در نقد تفسیری متن معنا شوند . رمان به دنبال حقیقتی است که راه های متفاوتی به آن ختم می شود ؛ حقیقتی که جبر تله برای انسان و هم چنین اختیار خود شناسی ، پارادوکسی ایجاد کرده است که متن به هم کناری آن دو توجه می کند :

«.... یکی از بازی هایی که همیشه تو تنهایی حسابی سر گرم ام می کرد همین بود که چیز های متضاد را در کنار هم می گذاشتم .... »

متن از زبان شخصیت هستی را پر از تضاد می بیند که همین تناقضات پازل بزرگی به نام حقیقت را می سازند .در جایی دیگر اختیار انسان در خلقت مطرح است .

«.... باید قدم به قدم ، جاده به جاده بروی تا چیز هایی را بفهمی و ایمان بیاوری ... »

یا در ص199 متن می خوانیم :

«.... آدم بهتر است کنجکاوی نکند ، چون هر چه بیشتر اسرار را بداند ، کنجکاوتر می شود و بیشتر داشته هایش را از دست می دهد .... »

در کنار نگاه اختیار گرایانه ، نگاه جبر گرایانه ای هست که متن را در پارادوکسی معنایی معلق گذاشته است . گاه از خود شناسی صحبت می کند و گاه چنان در چنبره تله گذاری قرار می گیرد که عنان اختیار دیگر نیست و جبر هستی و خلقت اوج می گیرد .

در کنار جبر، تمثیلی آمده است از خارکشی که بیان توازی معنایی از هستی انسان است ، انسانی که در میان تله های زندگی باید با درایت حرکت کند ، باید خود را بشناسد تا تله گذار را بشناسد .

رمان رام کننده با متن ذهن گرای خود سرزندگی زیادی برای رسیدن به حقیقت هستی و خلقت دارد . راوی انسانی است که سفر آغاز کرده است ، تا بهشت و جهنم را با سردابه برزخ با همه شرایط اعترافی خویش ببیند ؛ از زیبایی وهم آلود تا باغ و عمارت سوخته وهم آلود و راه سعادتی نیافته است و راه چاره ای جز تحمل ندارد .

رام کننده می خواهد هستی را تفسیر کند ، با نگاهی ویژه که مناقشه در آن کتمان ناپذیر است . بیان چگونه زیستن است که آیا معنایی گرفته است یاهیچ و تهی است ؟ ازفرم داستانی خارق العاده ای هم سود جسته و راه رسیدن به حقیقت را تا پای عارفانه ترین راه ها پیموده است اما این سرزندگی متن در پایان به راهی رسیده است که محو است .درکنار درایت داستانی قابل قبول رمان باید پنداشت که حیات و خلقت نیز با درایت نا مکشوفی بوجود آمده و ادامه می یابد . راز آلودگی هستی و نامکشوف بودن آن برای ذهن انسان نمی تواند دلیلی برای هیچ انگاری و بی هویتی در هستی باشد . هستی انباشته از صدا های گوناگون است . صدای آن پدر باغ تله که هر زمان به گوش راوی می رسد صدایی دیگر است و هویتی جدید می گیرد . همچنان با گذر زمان هستی انسان هویتی دیگر می گیرد . هر عصری با مختصات ویژه خود اشاره به حقیقت برتر و رام کننده اصلی این خلقت دارد و هر عصری نگاه ویژه خود را به هستی دارد ؛ آنچنانکه هر متنی با خوانش جیدی به متن جدید تری تبدیل می شود .

راز آلودگی تله شدن که مانند زهری بر تن راوی و بنوعی انسان این هستی نشسته است ، وادارش کرده است که به دنبال پادزهری در باغ تله ساخته پدر برود . راز های این شخصیت ها و بنوعی راز های انسان و هستی برملا می شود ، رازهایی که گاه مکشوف و گاه نا مکشوف می ماند و معضلات و مشکلاتی که بر هستی چنگ انداخته و پی می برد که رام کننده ایی بزرگتر پشت این هستی انسانی مهار را به دست دارد .

در عین اختیار ، جبری کتمان ناپذیر بر جهان مستولی است و راوی نیز با همه کش و قوس ها به راه مکشوفی نرسیده است . نظریه فلسفی خاص که در انتها پاسخی روشن برای چگونگی هستی و خلقت انسان نداده است . پشت متن فیلسوفی است که بیشتر نمی تواند کنجکاوی کند ، وظیفه انسان را در برابر این هستی نمی داند و سر در گم مانده است و مخاطب را در این سردرگمی همراه خود کرده است .

دیالوگ ها با لحن متفاوت در متن قدرت عجیبی دارند و با شفاف شدن ساختار داستانی می شود فهمید که چقدر جملات کلیشه ای به هویت متن کمک  کرده اند و چقدر هماهنگ با موضوع داستان حرکت کرده اند . نشانه ها برای شفاف سازی متن و معنا داده می شود .

«.... اگر آدم عمرش صد هزار سال باشد ولی بداند چه روز و چه ساعتی می میرد ، باز از عمر صد هزار ساله اش به اندازه یک عمر ده ساله که نداند کی می میرد لذت نمی برد ..... حماقت و نادانی جزو حسن های آدم هستند .... »

دغدغه راوی دغدغه زیستن است ، در این حیات لایتناهی و آفرینش بی بدیل که انسان نمی تواند تدراکی از همه چیز داشته باشد ، از هویت خویش و نقش آن در حیات و کائنات . میلی به تفسیر تله ها و تله گذاری ندارد ؛ این حماقت انسانی را نسبت به کائنات می پذیرد و برخورد خوبی با آن دارد .

در جمله ای می گوید:

« ..... از حالا به بعد جنگ ، جنگ توست با خودت که چه چیزی را باور کنی و چه چیزی را باور نکنی .... همه قضیه این است ... »

پشت این جملات فلسفه زندگی و نگاه ویژه نهفته است . مرحبا به عنوان یکی از تله گذاران هستی می گوید : فقط باید زرنگ بود و قبل از تمام شدن حداقل یک خرده شروع شویم ... ص18 »

یا در ص 19 می خوانیم :

«... هر کی ، هر طور ی که زندگی واقعی اش باشد مرگ اش هم همانطوری است ..»

«..... صدا آخرین چیزی است که از آدم گم می شود ... »

اینها پایه های فکری تفکر دینی و معنوی است و این تفکر در باغ تله ، در سرداب با وچود آن نوار ها و فیلم ها تجسم می یابد .

حالت رام کنندگی در هستی به عنوان یک اصل در متن تسری یافته است از بالا ترین رام کننده در آفرینش تا نازل ترین آن و این حالت در ص 21 از سوی راوی و مرحبا برای حتی اجل اعمال شده است ، با تله دود تریاک . انگار این رام شدگی و رام کنندگی جزو لاینفک هستی است و بدون شک باید آن را پذیرفت . راوی متن به عنوان یک حقیقت و شاید به عنوان یک واقعیت این حکمت یا منطق هستی را از دید فلسفی خویش پذیرفته است و این تله شدن و تله گذاری در خلقت را برای خود وامثال خود در زندگی مقدس ترین قاعده می داند ، تسلیم این قاعده است .

«.... فهمیدم برای آدم ها یی مثل ما ، مقدس ترین چیز در دنیا قواعد است ، چون این قواعد است که تعیین می کند کجا و چه طوری باید زندگی کنیم تا درد کمتری بکشیم ..»

در هستی انسان ها سفری هست که گریزی از آن نیست و آن سفر مرگ است . راوی به کمک مرحبا به سفری می رود که برای همیشه در انجا ماندگار است . مرحبا این سفر را برای راوی مهیا می کند . پل سفر را می سازد و برای همیشه این سوی پل مانده است و برای همین هیچ کنشی در ان سوی سفر در باغ تله از او نمی بینیم و فقط یادی از اوست . مرحبا به عنوان یکی از عوامل اصلی متن و در واقع هستی با تمثیل شهرزاد قصه گو و ملک استمرار زندگی را در این هستی برای راوی و انسان مهیا می کند . هر قصه شهرزاد بخشی از زندگی ماست و ما آن ملکیم که در بند هوش شهرزادیم که بهانه درست می کند تا بتوانیم زندگی کنیم هر چند می دانیم که زندگی کردن احتیاج به بهانه ندارد . مرحبا زندگی کسانی مثل چنگیز و اسکندر و ناپلئون و هیتلر را هم بخشی از هستی می داند که در بند قدرت آن ، مامور جهان گشایی شده اند و به بهانه یک ملت یا یک آرزوی خفته و یا نماینده آسمانی ، قتل عام کرده اند . آیا مرحبا حقیقتی را بیان می کند یا واقعیتی را؟ آیا شهرزادی است که می خواهد راوی را و در واقع انسان این خلقت عظیم را مهار و رام کند ؟ انسان ها در چهار گوشه این جهان در بند تله گذارانی هستند که در متن شخصیت زمان آنان را نمایندگی می کند و سرانجام تله گذاری که همه در بند اویند و دنیا را و زندگی کردن را به انسان نشان می دهند .

«... تاریخ چیزی نیست جز فرار و رام کردن تله ها و تله شده ها ...  ص46»

« ..... باید سعی کنی که دنیا را با چشم یک زن تماشا کنی ... »

مطیع و زیرک . غول های چراغ جادو که می توانند انسان ها را به آرزو هایشان برسانند . این زیرکی را در متن خورشید نمایندگی می کند که در باغ تله حتی زمان را در تله گذاشته است . آنقدر زیرک که به بهانه عشق خود زمان را هم آونگ خود نموده است . خورشید بر علیه زمان طغیان می کند و می گوید :

«... طغیان گناه آب نیست نشانه زنده بودن آن است ...  ص51»

و جهان یکسره تزلزل در تزلزل را به رخ زمان می کشد که پر از چیز های ظاهرا متضاد هست و فقط باید به آن لبخند زد ... ص 52  .آن حکمت ازلی شاید به رام کنندگی پا بر جاست که همه در متن آن را پذیرفته اند حتی خورشید که دیگر خود را تله گذار طبیب نمی داند بلکه او هم رام کننده می شود چرا که حتی مرحبا و زمان را در دام خود رام کرده است . در ص 66 متن می گوید :

«... حالا دیگر افسانه ای چند پدره بودم ... »

چه حکمتی در متن هست که مخاطبرا آونگ خویش کرده است ، چه حکمتی است که فقط باید خورشید بداند و بس . مخاطب انسانی است مانند راوی متن که جز خورشید نمی شناسد و دغدغه عمر خورشید نیز همین راوی است و بس تا ثابت کند راوی فرزند اوست حتی اگر در فرآیند اثبات بمیرد . راوی در سفر مرگ متوجه می شود که دنیا پر از زیبایی هاست که او ندیده است ؛ راننده سفر مرگ راوی انواع موسیقی زندگی را برایش شرح می دهد . انسان می تواند نوع موسیقی زندگیش را بیابد ؛ انسانی که حتی نمی تواند در قید و بند راحت ترین کار زندگی مانند شاشیدن باشد ، صحنه زیبای آن ماه بین رودخانه در پیچ دره او را به خود می آورد اما حیف که آدم بعضی چیز ها را وقتی می فهمد که دیگر فهمیدن یا نفهمیدنشفرقی به حالش ندارد . ص 76 . باغ تله زمان در انتظار اوست و به جایی رسیده است که راننده می گوید :

«... این جا دیگر آخر خط است ... ص77 »

جایی که دیگر دنیا نیست و نزد زمان که خود را پدر کلی آدم می داند ، حاضر می شود . ص92. زمانی که باعث مرگ ، ویرانی و بدبختی هزاران هزار نفر شده بود و می خواست راوی پدر صدایش کند . ص93. و راوی اورا به عنوان چرخنده اصیل معنا می کند . زمانی که ساختار ویژه نمادین در متن دارد و صدایی دارد که از حلق خودش نیست و از بلند گو پخش می شود ، ص99 ، راوی را حشره ای کوچک در باغ هستی می داند و می خواهد همه چیز را از چشم راوی ببیند . ص110 .

«.... خط سیر همه را از ابتدا تا انتها یکی است که سفارش دهنده و تله کنند هما یک نفر است ... ص 114»

روایت سفر ذهنی متن با داشته های ذهنی پشت متن انسانی را به باغ تله به عنوان برزخ انسانی فرستاده است با اعترافگاهی عجیب در سردابه آن باغ با صدا ها و فیلم هایی که اعمال انسانند که به اقرار آمده اند .

«... آلبوم تاریخ هستی آنجاست .... ص131»

عکس ها خلاصه یک زندگی بودند . نگاه ویژه به هستی با این ساختار پیداست مانند نگاه ویژه آن زن فیلسوف که نوشته ای خطرناک داشت و کتاب اش می توانست آشوب عظیمی در دنیا به پا کند آنگاه که شهوت انگیز می شود و سر کشی می کند . در سردابه صدای دستگاه ضبط بیان دام های هستی برای انسان است . عشق ها و کینه ها در بطن انسانند که در برهه ای از زندگی با تلنگری و بهانه ای زنده می شوند .

«... تله ها مثل عشق می مانند ، جایی در قلب مخفی می شوند و با کرشمه زنی مثل یک هیولا زنده می شوند ... »

در ص 144 از زبان راوی می شنویم :

« ... بیشتر از آن که آن جا گور آن آدم باشد ، محلی برای تولد تازه اشان بود ... »

تولدی برای استمرار زندگی در آن سوی مرگ . زندگی که نام واقعی اش تله است . ص145. مانند تولد آدمی که قصه اش را در نوار برای ما آدمیان تعریف می کند و نگاه خاص خود را به هستی بیان می کند ، قصه ای به نام لمس .

«... زیبایی ، خوبی ، شادی و آرامش تحت نام روشنایی ، قرارداد هایی هستند برای سرگرمی ما و ندیدن زشتی ها .... ص153. »

بوکسور آن قصه مرحبای رمان رام کنند ه است که پیغام آور مرگ برای نویسنده است ، پیغام آور شیطانی که درخواست انهدام زیبایی را می کرد . با نفس ناپاک شیطان به مرور نظم ، عشق و لطافت از زندگی راوی رخت بر می بندد و سر انجام به آنجا می رسد که راوی به جبر این حرکت اعتراف می کند . انسان در این نگاه ویژه همیشه به حال تبدیل شدن است و نفس اماره درون ناخود آگاه انسانی اش را به خود آگاه شیطانی تبدیل می کند . ص158-159.و همین انسان راه اصلی را که رجوع به روح بزرگ است را پیدا می کند یعنی ناخود آگاه خود او . در قصه لمس تله ای ساخته می شود که بزرگترین قصه انسان را می سازد که دارای تکه های زیبایی است که همه آن تکه ها از آن زیبای بزرگ است و نشان می دهد که نفس شیطانی از خود آدم بر می خیزد . ص164.

« ... نشانه های آن ناشناس همان نشانه های من بود .... »

داستان لمس تفسیر و خلاصه رام کننده است و انسان را تمثیل وار پیرمردی می داند که دائم سنگی را بر دوش دارد . انسان این هستی نشانه هایی دارد که از آن خود اوست .

متن رام کننده در انتها دچار تسلیم شده است . بیشتر دفتر چه هایی که از صندوقچه های سردابه بیرون می آید اسم دارند که وجه مشترک همه آنها کلمه تسلیم است . تسلیم نامه ، رجوع به تسلیم ، وقایع تسلیم ، حروف تسلیم . پدر همه کاره باغ تله هم تسلیم تله خورشید و سرانجام تسلیم به رام کنند ه کل خلقت و هستی است که هیچ کس جز خودش شکوهش را درک نمی کند . گام به گام باید رفت و ایمان آورد ص 179 . انسان باید با سیر سلوک خالق هستی را تجربه کند .

«... هیچ راهنمایی در کار نیست ، فقط رفتن و فهمیدن توست ... »

خورشید در این رمان قشنگ ترین زنی بود و یا مادری که راوی دیده بود . ص 181 . در بهشتی که از گل های سفید برای خود آفریده بود . خورشیدی که دغدغه اش راوی و همان انسان این هستی است که هابیل و قابیل وار آمده اند و زندگی انسانی را با خصم آغاز کرده اند و خورشید مانده است که با انسان می میرد و با انسان جان می گیرد . انسانی  که با ذهنیت و عمل خود و اعتراف خود می تواند باغ تله را بسوزاند و آن را به جهنمی تبدیل نماید . عمارت پدر آدم ها و سردابه را با آن همه خاطره سوخته بیابد . ص 227 . نشانه هایی از یک آتش عظیم و جهنمی . هیچ ردی از هیچ کس و هیچ چیزی نمانده بود و سر انجام پی برد که آدم ها آخرین موجودی هستند که رنگین کمان خودشان

کشف کرده اند و فتوا می دهد که جهان قرن ها داشت یک نفس می چرخید ... چه بچرخ بچرخی ... . این چرخش هست و بی خبری انسان . راوی رمان رام کننده هم می چرخد و در این چرخش راه فرار بی نظیر و میان بری وجود دارد و انسان هنوز در وهم این افسانه هست که تمام نشده است و نمی تواند کنه خلقت را درک نماید .

 


 

«هیس»تصویر مرگ؟ یا تصویر هوس؟




«هیس»




 


 

 

نویسنده: حمیدرضا بیات



 

تصویر مرگ؟ یا تصویر هوس؟

ماجرای هیس:

راوی که پلیس است، «پسر صمد» را به جرم دله دزدی از انبارهای گندم و جو دستگیر می کند و به بنگاه «نعمان» در کاروانسرای قوچه می برد. راوی دچار بیماری صعب العلاج شده و دکتر به او گفته است که تا چند روز دیگر خواهد مرد. او به یاد محاکمه و مرگ «جهان شاه» می افتد که هفده زن و دختر را کشته بود. در روزهایی که جهان شاه زندانی راوی بوده، ماجرای قتل زن ها و هوسی که برای جان دادن و ریختن خون آنها داشته را برای راوی تعریف می کند، زیرا فقط به او اعتماد کرده و او را لایق می داند. در روز اجرای حکم اعدام، به علت شلوغی محل اعدام، مردم به جهان شاه حمله می کنند و قبل از اجرای حکم به وسیله چوبه دار، او را می کشند. راوی بر جنازه جهان شاه دچار حیرت و هوس مرگ می شود. او می خواهد طوری بمیرد که در یادها باقی بماند. شبی دیگر به او خبر می دهند جنازه ای در اتوبان پیدا شده است. راوی با دیدن چشمان خمار سر متلاشی شده جسد دچار حس مرموزی می شود. کتابچه دست نویسی در کت مندرس او می یابد که جسد را مجید معرفی کرده و ماجراهای مبهمی در آن نوشته شده است. راوی هر دوشنبه خود را ملزم به خیرات خرما در محل یافتن جسد مجید می کند و با «ساروق» که راننده تریلی است و زن چشم آبی ناشناسی که به او علاقه مند شده آشنا می شود. «سرهنگ قاسمی» - ما فوق او - با اطلاع از چنین وضعی او را از ادامه این کار منع می کند. بیماری راوی وخامت بیشتری می گیرد. او از پسر صمد می خواهد محکم به گوش «نعمان» که سرمایه دار منتفذی است بزند، زیرا نعمان باعث مرگ پدرش شده است. سپس نعمان خونین و زار به راوی قول می دهد تا آخر عمر هر روز پولی به پسر صمد بدهد. او بعدا پرده از رابطه اش با اکرم - که احتمالا زن مجید بوده و با طلاق از او باعث مرگش شده - برمی دارد و فاش می کند چگونه بچه ای را که در شکم اکرم بوده انکار کرده و باعث خودسوزی اکرم شده است. راوی که همچنان در حیرت از مرگ جهان شاه و مجید است، به روزهای پایانی عمر خود نزدیک می شود. و هنوز در معنای هوس و مرگ و ماندگاری در تردید است. در پایان نویسنده وارد داستان می شود و به وقوع همه چیز ابراز تردید کرده و خودکشی می کند.
داستان مرموز پنهان در جنایت
ماجراهای جنایی مثل رمان ها و فیلم های جنایی، مرموز و مبهم اند. روزهایی که جنایت برملا شده و خبر اول رسانه ها و شایعه هاست، میل واضحی برای اسرارآمیز نمودن چگونگی جنایت و دلایل و انگیزه های قاتل و نیز ابهامات و «راز»های زندگی مقتول وجود دارد. ماجراهایی مثل خفاش شب، قتل های زنجیره ای، قتل های محفلی، باند کرکس و ... در سال های اخیر از چنان وحشت جذابی برخوردار بوده اند که کمتر فیلم یا رمانی توانسته حس آن را خلق کند. خصلت بزرگ نمایی و گنده گویی مردم درباره جنایت از سویی و پرده پوشی و ساده سازی جنایت به وسیله تریبون های رسمی از سوی دیگر به نحو دلپذیری! واقعیت را هیجان انگیز و سینمایی می کند. البته غلبه بر ذهنیت کلیشه ای و آشنایی زدایی از الگوهایی که در ذهن نویسندگان جنایی نویس جا خوش کرده و اجازه نمی دهد از منحنی ها و بردارهای تکراری «داستان جنایی» خارج شوند، کار مشکلی است؛ «قاتل دزد و بی شرف از دوران کودکی و نوجوانی دچار عقده، ناکامی و سرخوردگی بوده و حالا هم کسی او را درک نمی کند و همسر و فرزندان به او بی مهری کرده، یک یا چند نفر از فامیل، همکاران یا همسایه ها حسابی حال او را می گیرند. در نتیجه دچار جنون آنی شده و خواسته یا ناخواسته دچار قتل می شود! قتل های بعدی نیز به همین ترتیب...»
اتفاقا در ماجراهای جنایی سال های اخیر پیروی از چنین الگویی بسیار مسخره و بی معنی می نماید، چون بیشتر قاتلان مثل قاتل فیلم هفت (یا حتی راسکولنیکف عزیز و قدیمی خودمان) دارای براهین فلسفی و کلامی مستدل بوده و کار خود را حساب شده و دقیق انجام می داده اند.
پر واضح است که در هر صورت نیز باید دلایل هر قاتل در داستان یا فیلمنامه روشن و منطقی باشد و به طرح چنین فیلمنامه هایی بیش از هر فیلمنامه ای باید اندیشید. البته پیدا کردن عناصر جدید و در طرح و ایجاد روایت های نامتعارف، به اندازه انجام دادن قتل برای کسی که تا به حال قتل نکرده مشکل است. ممکن است اصرار زیاد بر گفتن قصه ای جدید به بازی فرمی و انکار اصالت قصه منجر شود. که البته چندان مطلوب فیلمنامه جنایی که به استغراق مخاطب می اندیشد نیست. از طرف دیگر چون علی رغم نصایح اخلاقیون و تمهیدات پلیس، روزانه جنایت های بی شماری صورت می گیرد، احتمالا ایده های جدیدی برای قتل وجود دارد که قاتل های معاصر بر اساس آن کسی را بکشند و با نقشه ای جدید پلیس را گمراه کنند. بنابراین نویسندگان نیز می توانند توانایی های خود را در لابه لای اخبار جنایات و تحلیل شخصیت ها و مهم تر از همه پر دادن تخیل به آسمان همه آدم ها جست و جو کنند. ساختن قصه های جنایی البته با محذورات اخلاقی و اجرایی در سینمای ما مواجه بوده، چرا که نمایش عریان خشونت و هم ذات پنداری با قاتل که نقش فوق العاده ای در خلق وحشت و تردید دارد، قبیح شمرده شده یا غیر اجرایی تلقی می گردد. در این میان ادبیات جنایی کمتر چنین مشکلاتی را دارد. ذهن و تخیل رمان نویسان اوج بیشتری می گیرد و فضاهای ناآشناتری در جهان رمان ترسیم می شود. رمان هیس نوشته محمدرضا کاتب از این جهت که دارای روایت ناآرام، تأکید فراوان بر عنصر «راز» و استفاده از عناصری مثل «خون»، «هوس» و «زن» و تلاش برای تعریف غیر متعارفی از مرگ است، دستمایه وحشت بار و وهم انگیزی را برای روایتی سینمایی پیشنهاد می کند. هیس که از ماجرای به یادماندنی «خفاش شب» الهام گرفته است، از ساعات پایان چند زندگی و روایت مرگ های غیرعادی از ذهن و زبان راوی که «پلیس» است، قصه ای را می سازد که علی رغم فرم مخاطب گریزش توانسته با طرح سؤالات ذهن خراش، علاوه بر پی گیری ماجرای جنایی اش، خواننده را دچار چالش ها با رازهای کشف ناشدنی کند. علی رغم آن که بخشی از رمان ذهنی است و فضاهای سورئال در ایجاد اوهام نقش اساسی دارد، اما نویسنده کوشیده است از مصالح و ابزار عینی و کاملا مادی و بصری در ساختن داستان استفاده کند که این تکنیک در نوع خود کم نظیر است. در واقع نویسنده با چیدن رویدادها و عناصر عینی و مادی، سؤالات عمیق خود درباره مرگ و هوس را طرح می کند.

راز و وحشت

آن چه می تواند چشم فیلمنامه نویس ژانر جنایی را در رمان هیس سیراب کند، «رازآلودی» و «وحشت انگیزی» آن است؛ ماجراهای رخ داده برای «راوی» که اتفاقا پلیس است، او را از شخصیت کلیشه ای خارج شاخته و به طور غریبی او را درگیر چشمان خمار جسد متلاشی شده مجید کرده و به هوس می اندازد دوشنبه ها در اتوبان خرما خیرات کند، چیزهایی که باعث می شود «جهان شاه» هفده زن و دختر را بکشد، دلایلی که منجر به خودکشی مجید می شود و رازهایی که در زندگی او وجود دارد و خلاصه زندگی هر شخصیتی که در رمان هیس به آن اشاره می شود، رازآلودتر از اعماق اقیانوس ها و قعر جهان لایتناهی است! چون با شناخت اجمالی و متناقضی که از آنها پدید آمده پرسش های بی شماری مطرح شده و با پیش رفتن داستان دامنه آنها بیشتر می شود. همه این قصه ها البته حول راز واحدی دور می زند که نویسنده آن را در تمام قصه تکرار کرده و با گفتن و نگفتن آن راز و کنکاش بین حقیقت و واقعیت، خواننده را تا انتها به دنبال کشف آن بکشد. «نیروی مرموزی» در رمان حضور دارد که جهان شاه را به کشتن اکرم که اتفاقا دوستش دارد، مجید را به خودکشی و راوی را به انتقام از نعمان وامی دارد. این نیروی مرموز محرک اصلی شخصیت هاست و در ساختار رازآلود رمان نقش اصلی را دارد. اساسا همه جنایت ها و مرگ ها در هاله ای از راز قرار می گیرند. پدیده ها و عناصر معمولی به عناصر شک برانگیز و موهوم تبدیل می شوند؛ راوی که دچار تنهایی شده، به درخت مو حیاط خانه ای که در آن مستأجر است دلبسته می شود، نام او را زری می گذارد و گردنبند عاشقانه بر شاخه آن آویزان می کند. طرح موقعیت های جذابی از قبیل حالتی که چند ساعت قبل از مرگ برای شخصیت ها اتفاق می افتد و شناخت آنها را از همه چیز دگرگون می کند، تلاش نافرجام شخصیت های در حال مرگ برای مخفی کردن گذشته و روایت پی در پی مرگ و زندگی شخصیت های اصلی، نشانه هایی است که به جست و جوی سیری ناپذیر خواننده برای کشف رمز و راز داستان دامن می زند. فضای داستان نیز در تصاویری مبهم و مرموز اتفاق می افتد؛ پیدا کردن جنازه مجید در کنار میله های اتوبان پربرف و تاریک، کاروانسرای قوچه که حجره نعمان را در طبقه بالا و لابه لای پرده های بسته و تاریک نشان می دهد، دیدار هفتگی با ساروق که راننده تریلی است و انتظار زن چشم آبی در اتوبان، خانه ای که جهان شاه در آن زندگی می کند و انبوه انارهای آبلمبو را زیر صندلی راحتی اش نشان می دهد، صحنه اعدام و چندین مکان نامشخص و بی هویت دیگر که محل وقوع داستان هستند، در هاله ای سورئالیستی قرار دارند. به جز چند اشاره کوتاه که به میدان بهارستان و اتوبان قم می شود، به جغرافیای شهر محل وقوع تأکید نمی شود و این بی نام و نشانی کمک قابل توجهی به گسترش رمز و راز در ساختار رمان کرده است. که اتفاقا بیشتر عناصر درونی آن به زبان سینما نزدیک است. از ابتدای رمان که راوی از مرگ آتی خود صحبت می کند و پسر صمد را دستگیر کرده و تهدید می کند، تا تعریف های جهان شاه از چگونگی قتل زن ها، توأم با وحشتی قابل تأمل است. جهان شاه به چگونگی آشنایی خود با زن ها اشاره نمی کند و معلوم نیست آنها با پای خود به خانه او آمده اند یا جهان شاه آنها را به دام انداخته است. اما وقتی روش مرحله به مرحله قتل آنها را تعریف می کند انگار آن زن ها سال ها او را می شناختند و جهان شاه نزدیک ترین کسان خود را به فجیع ترین شکل ممکن کشته است. راز و وحشت دو سر متصل ماجرا هستند که با هم روی می دهند. «مرگ» حلقه واسطه همه آدم ها و ماجراهای فرعی رمان است و در حقیقت مرگ، موضوع جست و جوی راوی برای پاسخ به پرسش ازلی بشر است که نویسنده با توصیف صحنه های هراس انگیز آن را طرح می کند؛ حمله مردم به حهان شاه و مرگ دلخراش او، سر متلاشی شده مجید لابه لای برف ها و توصیف غریب جهان شاه از ریختن خون زن ها که «مثل پمپ از شاهرگشان توی پیاله گل و مرغی می ریخته» و لذت غریب او از خون ریزی و کشتن زن ها که منجر به نوعی معرفت غریب تر شده و دستیابی به آن جز مرگ راهی نداشته، جهان وحشت داستان را تکمیل می کنند.
نویسنده تأکید فراوانی بر «خون» به عنوان عنصری کلیدی در تعریف شخصیت ها از جمله جهان شاه دارد. او اصرار می کند قاضی را به صورت خصوصی ببیند تا از او بخواهد به جای حلق آویز کردن، او را تیرباران کنند تا خونش ریخته شود؛ که احتمالا نشانه ای از تطهیر او باشد. خون آلود کردن جهان شاه توسط پدر یکی از مقتولان در دادگاه، زدن رگ جهان شاه توسط اصغر کتلت به درخواست خودش و تصویری که از خودزنی اصغر کتلت وجود دارد که در آن خون او از لای چوب های تختش بر سر و روی جهان شاه می ریزد، صحنه هایی هستند که جهان تیره و سرد داستان را تکمیل می کنند. آن چه این رمان را متفاوت می کند، پیدایش معرفتی در پس جنایت است. چشم خمار مقتولان جهان شاه و تأکید او بر نشان دادن این چشم ها به وسیله آینه به خود آنها و تمثیل شهرزادوار زنان مقتول که اگر بتوانند قصه ای بگویند، آنها را نخواهد کشت، با آگاهی جهان شاه توأم است تا آنجا که مرگ خود را ماندگار دانسته و راوی را دچار حیرت و بهت می کند.

روایت جست و جو

بدون در نظر گرفتن درون مایه های رمان هیس و بدون دقت در نشانه ها و اشاره هایی که جهان معنای آن را شکل می هند، روایتی نامتعارف و زاویه ای خاص باعث پیچیدگی هایی در ساختار رمان شده که احتمالا باعث زدگی و گریز ذهن سینمایی از آن می شود. اما باید توجه داشت که مهم ترین دلیل رازناکی این ماجرا روایت «غیرعادی» آن است. استفاده از چند نوع حروف تایپی، تیترهای عجیب و پراکنده لابه لای فصول کتاب و صفحات پایانی که مستقیما به مقولات درون مایه کتاب تصریح می کند (که باید به آن بی توجه بود)، نباید باعث شود که ارزش قصه موجود در رمان با محور راوی و موقعیت های مرموزی که به وجود آمده نادیده گرفته شود. مهم ترین ویژگی روایی، نگرش به جنایت از زاویه فعل جنایت (یعنی قتل) است. راوی با شنیدن حرف های اسرارآمیزی از جهان شاه با او احساس نزدیکی می کند و موضوع مرگ برای او هوسناک می شود. راوی ذهنیت کارآگاهی خود را فراموش می کند و می کوشد از ظاهر قضایای قتل و مرگ به درون پرراز آنها نقب بزند. او خواننده را به جست و جو در درون مسائلی که به ظاهر قطعی و اثبات شده اند دعوت می کند و پیشنهادهایی برای یافتن سر نخ ماجرا و حل معماها می کند. در واقع قاتل و مقتول و پلیس در این رمان آدم هایی هستند که کمتر آگاهی درباره آنها وجود دارد. قتل و عشق و معرفت در هم تنیده شده است و همین مسئله زندگی راوی را دستخوش تنش می کند و او را به جست و جوی اسرار ناشناخته می فرستد. در شناخت اسرار نیز اصل عدم قطعیت مبنای روایت قرار می گیرد.
اتفاقا ماجراهایی مثل خفاش شب نیز رازآلود بوده و به سادگی نمی توان تحلیلی درباره شخصیت قاتل و چگونگی قتل ها اظهار کرد. دعوت به قضاوت همه جانبه و نفی تک صدایی و قضاوت ساده لوحانه کارآگاهی باعث می شود کنش و عنصر ساده ای مثل «پوتین» راوی که دائما در صدد است آن را تا لحظه مرگ تمیز نگه دارد، به مسئله ای قابل تأمل بدل شود. راوی از اتفاقات یا ابهامات موجود به ماجراهای گذشته و آینده نقب می زند و با گریز از طرح سنتی و ارتباط علّی و معلولی، صرفا پدیده ها را مطرح می کند. این شیوه باعث گره افکنی فزاینده در ماجراها می شود و بیش از هر چیز مخاطب را درگیر دغدغه های راوی می کند. چون راوی با دیدگاهی جزئی نگر به ریزترین اجزای پیرامون خویش (مثل کت مندرس مجید، هوس های جهان شاه، گونی پاره پاره پسر صمد و...) می نگرد، مخاطب را علاقه مند کرده و علی رغم گسل هایی که ظاهرا در روایت داستان وجود دارد، بین راوی و مخاطب گسستی اتفاق نمی افتد. در واقع مخاطب روایت ناتمام از ماجراهای فرعی را در درون خود ادامه می دهد و با شک و تردیدی که نویسنده درباره ماجراها و موقعیت ها ایجاد کرده، انگیزه لازم برای درگیر شدن با شخصیت ها و داستان را پیدا می کند. نداشتن تشبیهات و توصیفات ادبی یا شاعرانه و توسل به زبانی ساده و خالی از کلمات سنگین مسیر دیگری برای راهیابی به اقتباس سینمایی این رمان است. گریز از بازی های زبانی باعث ارتباط ساده و تأثیرگذار با خواننده شده و پیچیدگی را به ساختار درونی محدود کرده و دچار پیچیده نمایی نمی کند. البته نویسنده در ساخت روان شناختی شخصیت ها تلاش چندانی نکرده و چون خواسته آنها را در تناقض و تردید نگه دارد، به شخصیت پردازی توجه عمده ای نکرده است. یعنی آدم ها بسیار شبیه هم هستند و نویسنده در تحلیل و ریشه یابی قتل ها و مرگ ها کنکاش درستی نکرده است. این مسئله اگر دارای توجیهات ادبی باشد، برای اقتباس سینمایی باید توسط فیلمنامه نویس تکمیل شود. در عوض عناصر داستانی در رمان وجود دارد که علاوه بر کمک به شناخت شخصیت ها، خواننده را در سحر داستان فرو می برد.
1. بازی
خواننده و نویسنده با شخصیت های داستان درگیر یک بازی هستند. نویسنده با دادن نشانه های عجیب ولی غلط سر خواننده را کلاه می گذارد و داستان را به مسیر دیگری منحرف می کند. جهان شاه و مجید نیز در حال بازی با خود و مقتولان هستند. جهان شاه قبل از قتل زن ها در بازی کودکانه ای مثل زن و شوهرهای واقعی غرق می شود و قتل ها را با یک شوخی آغاز می کند، زیرا می خواهد برایش قصه بگوید تا او را نکشد. راوی نیز در ماجرای نعمان طوری ماجرا را تعریف می کند گویی بازی شاه، دزد اجرا می کند و از پسر صمد می خواهد محکم به گوش نعمان بزند! این بازی ها وقتی وحشتناک تر خواهند شد که نتیجه همه آنها به مرگ ختم می شود.
2. هوس
انگیزه اعمال بیشتر آدم های داستان هوس است. میل به تجربه چیزهایی که خیلی ارزان نیست. مثل قتل و خودکشی و انتقام. جهان شاه هوس آلودترین شخصیت رمان است که با مرگ خود هوس را به راوی منتقل می کند. هوس رگ زدن، هوس کشتن پرستاری که از جهان شاه مراقبت می کند و هوس اعدام شدن از وحشت بارترین هوس های عالم است که جهان شاه در کمال سادگی و بی هیچ نگرانی به آنها اشاره می کند و راوی را به هوس می اندازد تا قتل و مرگ را تجربه کند. او هوس می کند به جای مجید مغزش متلاشی شده بود یا به جای جهان شاه اعدام شده بود. در حقیقت هوس رشته باریکی است که معانی و مضامین درونی رمان را تشکیل می دهد و از طرفی هوس خواننده را برای سر در آوردن از راز هوس ها برمی انگیزد.
3. زن
در همه اتفاقات و ماجراهای مرموز رمان یک زن نقش دارد. نویسنده در ظاهر می کوشد علت قتل ها و خودکشی ها را زنانی معرفی کند که در ماجرا نقش داشته اند، ولی در حقیقت این یک بازی است تا خواننده را با این موضع گیری تحریک کند. راوی مجرد است و ارتباط عاشقانه خود را به درخت مو حیاط که نامش را زری گذاشته محدود کرده است. او با این که هیچ تمایلی به زن ندارد، دائما از دیگران درباره بدی های زن گرفتن می شنود. بی خود نیست که هیچ یک از اشاره های زن چشم آبی که در اتوبان با او آشنا شده را نمی فهمد، اما همو است که مرگ و زجر زن ها توسط جهان شاه و مرگ اکرم توسط نعمان را درشت می بیند و بر آن تأکید می کند. این موضوع صرف نظر از ارزش مضمونی اش واجد بار دراماتیکی است که باعث کنش بین شخصیت های داستان می شود.
4. سفر
جهان شاه خود را مسافری می داند که سفرش به تأخیر افتاده و می کوشد به مسیر کوتاه میدان اعدام بسنده کند و آن را سفری مهم بداند. مجید نیز در حال سفر خودکشی می کند، راوی نیز در انتظار کسی است که او را به سفر ببرد و میل دائمی به سفر و حرکت در تمام روایت او قابل رؤیت است. در همین سفرهاست که داستان شکل می گیرد و حادثه ها اتفاق می افتد و می تواند گسترش یابد. حلقه مفقود و ابهام در برخی از لحظات رمان عدم توجه به این نکته است که همه در حال سفر هستند.


منبع : ماهنامه فیلم نگار